او دوباره سعی کرد و چشمهایش را باز کرد و با شگفتی نگاه کوتاهی به اطرافش انداخت؛ در فضای تاریک بزرگی که به زحمت تنها با یک شمع کوچک که بر روی یک بشکه قرار داشت اندکی روشن می شد او بر روی یک صندلی نشسته بود. هنری گیج و نیمه هوشیار کوشید که دستها و پاهایش را تکان بدهد و از جایش برخیزد اما نتوانست. او لحظه ای درنگ کرد و باز هم یکی دو نفس عمیق کشید و بار دیگر کوشید که حرکت کند و این بار تازه متوجه شد که دستهایش را پشت سرش و پاهایش را در پایین صندلی به هم بسته اند.
او مضطرب و وحشت زده تقلا کرد تا خودش را رها کند اما طنابها محکم تر از آن بودند که وی بتواند کوچکترین حرکتی انجام دهد. هنری هراسان کوشید تا بخاطر بیاورد که چرا و چگونه به چنین روزی افتاده است... با کمی فشار به مغز شوک شده اش آرام آرام خاطرات محوی از بازی قماری که هرگز انجام نشده بود را بخاطر آورد... اینکه به کلوپی که اغلب برای شرط بندیهای بزرگ به آنجا می رفت آمده بود، در آنجا با ایزابل کارلسون و دو مرد خارجی ملاقات کرده بود و در آخر شرابی که نوشیده بود... هنری از خشم به خودش پیچید، بدون شک شراب لعنتی مسموم بوده است!
هنری گردنش را چرخانید تا به اطرافش نگاه کند... پشت سرش از میان تاریکی پیکرۀ مرد درشت اندامی حرکت کرد و بیرون آمد، هنری برای لحظه ای از ترس و ناباوری بر جایش خشک شد و با رنگ پریده به مردی که به جز چشمهایش تمام چهره اش را به دقت پوشانیده بود و به او می نگریست نگاه کرد. او دقیقه ای بعد به خودش آمد و با خشونت دستور داد:
- این بازی را هر چه زودتر تمام کنید و این طنابهای لعنتی را باز کنید...
مرد بدون توجه به دستور هنری در مقابل او ایستاد و با دقت وی را بررسی کرد. هنری بار دیگر با خشم فریاد زد:
- این کار برایتان به شدت گران تمام خواهد شد... آیا می دانید من که هستم؟!
مرد بدون اینکه کوچکترین واکنشی به تهدید هنری نشان بدهد از کنار او گذشت و به سمت دیگری رفت. هنری با صدای بلندتر فریاد زد:
- دستها و پاهایم را بازکنید... همین حالا...
صدای باز و بسته شدن دری به گوش هنری رسید، وی برای چند دقیقه که به نظرش چندین ساعت می آمد برجایش نشست و بدون حرکت، گیج و درمانده به راه حلی برای فرار از شرایط ترسناکش اندیشید...
چند دقیقۀ بعد یکبار دیگر صدای باز و بسته شدن در به گوشش رسید. او بلافاصله برگشت و به سمت صدا نگریست، مرد درشت اندام بار دیگر در حالیکه این مرتبه صندلی چوبیی را با خودش حمل می کرد از دل تاریکی خارج شد و به سوی او آمده صندلی را با فاصله ای اندک مقابل او قرار داد. هنری با شگفتی و استاصال نگاه تلخی به صندلی و به مرد انداخت:
- اینجا چه می گذرد؟
مرد در سکوت به سمت در بازگشته از اتاق خارج شد.
تنهایی او این دفعه چندان طولانی نبود. باز هم صدای باز و بسته شدن در آمد و او باز هم برگشت و با خشم آمیخته با ترس به سمت صدا نگاه کرد. صدای پاهای مردانه اما سبک و منظمی در گوشهایش پیچید و از میان تاریکی این بار والتر دانوان با چهره ای به شدت سفت و یخ زده و نگاهی خشک و بیروح خارج شد...
هنری با دیدن والتر نتوانست تعجب و هراسش را کنترل کند و بی اختیار چشمهایش گرد شدند و دهانش باز ماند. والتر برای لحظه ای برجایش درنگ کرده نگاه سردش را در چشمهای او دوخت، مثل اینکه ترس و غافلگیری را به وضوح در چهره و نگاه او خوانده باشد، و سپس بار دیگر به راه افتاد و مقابل او بر صندلی جدید نشست.
هر دو مرد در چشمهای یکدیگر خیره ماندند و سکوت تلخ و آزاردهنده ای میان آن دو برقرار شد. این والتر بود که سکوت را شکست و با لحنی جدی ولی آرام زمزمه کرد:
- وقت بخیر آقای جویس...
چهره، نگاه و لحن والتر آنقدر آرام و در عین حال خطرناک و غیرطبیعی بود که هنری نتوانست بر خودش مسلط شود و پاسخی بدهد و در نتیجه یک بار دیگر سکوت بین آنها برقرار شد. والتر دوباره سکوت را شکست:
- به شما سلام کردم ... آیا نمی خواهید چیزی بگویید؟
هنری به سختی آب دهانش را فرو داد و با صدایی که به زحمت از گلویش خارج می شد گفت:
- شما خوب می دانید که من می خواهم چه بگویم... هر چه زودتر مرا آزاد کنید و این بازی را تمام کنید. اصلاً انتظار چنین کار مسخره و کوته فکرانه ای را از شما نداشتم آقای دانوان!
والتر بدون آنکه چشمهای نافذ اما سردش را از چشمهای او بردارد به پشتی صندلیش تکیه داد:
- همۀ ما گهگاه کارهایی می کنیم که به دور از انتظار سایرین و حتی کوته فکرانه است... مثلاً شما در املاک من مزاحم دخترم می شوید و من شما را به قصد تنبیه دست و پا بسته به چنگ می آورم!
- همه چیز مرتب است...
در گوشۀ نسبتاً تاریکی از تالار و از روی مبلی که به خاطر موقعیتش از جایی که ایزابل ایستاده بود قابل دیدن نبود والتر برخاسته نگاه خونسرد و بردباری به ایزابل و پیکرۀ هنری انداخت و بعد با قدمهایی شمرده و منظم به سوی آنها آمد.
او هم از روی احتیاط پیش از اینکه صحبت کند با نوک انگشتهایش نبض هنری را برای لحظات کوتاهی کنترل کرد و وقتی که از بیهوش بودن او مطمئن شد چشمهای نافذ و جدیش را در چشمهای ایزابل دوخت:
- یک بار دیگر از کمکت متشکرم ایزابل عزیزم... مثل همیشه همه چیز تمیز و بی نقص انجام شده است.
ایزابل به کنار والتر آمد:
- از اینکه توانستم کمکی کنم خوشحالم عزیزم.
و بعد نگاه تحقیر آمیزی به بدن بیهوش هنری انداخته پوزخندی زد:
- هنوز هم نمی توانم باور کنم که این پسرک آنقدر احمق بوده است که برای دختر تو مزاحمت ایجاد کرده است.
والتر آه کشید:
- در حماقت او شکی نیست اما اگر راستش را بخواهی نمی توانم کوتاهی های خودم را هم در این مورد ببخشم... اگر چندین ماه پیش با او برخورد تندتری کرده بودم امروز مجبور نبودم چنین راه حل پر دردسری را در پیش بگیرم و موقعیت تو و خودم را در خطر بیندازم.
ایزابل نفس عمیقی کشید:
- نگران من نباش والتر... من خوب می دانم که چطور از خودم و موقعیتم نگهداری کنم.
والتر پیشانی ایزابل را بوسید:
- می دانم... در هر صورت فکر نمی کنم که اصولاً او بعدها جرات کند که دردسری برای هیچ یک از ما بوجود بیاورد. من تصمیم ندارم که به او آسیبی برسانم، فقط او را می ترسانم... به او می فهمانم که بهتر است موضوع را کاملاً مسکوت بگذارد و پیگیری نکند.
والتر برگشت و دستهایش را دو بار متوالی به هم زد؛ یکی از درهای تالار گشوده شد و چند مرد قوی و درشت اندام وارد تالار شدند و به سوی آنها آمدند. والتر به بدن بیهوش هنری اشاره ای کرده با لحنی خشک و جدی گفت:
- او را ببندید و همانطور که دستور داده بودم از اینجا به زیرزمین ساختمانی که تایین شده است ببرید... من هم تا دقایقی دیگر به سوی آنجا حرکت می کنم.
مردها به سرعت مشغول بستن دستها، پاها و چشمهای هنری شدند. والتر برای دقایق کوتاهی به آنها نگاه کرد و بعد دستش را پشت کمر ایزابل قرار داده با هم به سمت دیگری از تالار به راه افتادند. ایزابل آرام پرسید:
- آیا با من در نوشیدن یک گیلاس شری همراه می شوید؟
والتر خندید و به شوخی گفت:
- همین حالا مردی به خاطر نوشیدن شرابی که تو به او تعارف کرده بودی بیهوش شده است و تو نوشیدن گیلاس دیگری را به من پیشنهاد می دهی؟!
ایزابل بی اختیار به خنده افتاد و والتر هم لبخند زد. اندکی بعد ایزابل خندیدن را متوقف کرده با صمیمیت و احترام خاصی در چشمهای مردانه و خوش فرم والتر نگاه کرد:
- نگران نباش والتر عزیزم، او بخاطر حماقت و اشتباههایش بیهوش شد و من تا امروز ندیده ام که تو از سر حماقت اشتباهی مرتکب شوی.
والتر نفس عمیقی کشید:
- از نظر بالایی که نسبت به من داری و از پیشنهاد نوشیدنیت متشکرم عزیزم. اما باید به زودی برای صحبت با هنری حرکت کنم و بنابراین پیشنهادت را رد می کنم.
ایزابل دقیقه ای درنگ کرد و بعد بی اختیار والتر را در آغوش گرفت:
- آیا پس از اینکه کارت را انجام دادی در عمارتم به دیدنم خواهی آمد؟
والتر با مهربانی ساده ای ایزابل را کمی فشرد:
- پیش از اینکه به نورسهمپتن بازگردم به دیدنت می آیم.
برای لحظات کوتاهی ایزابل در آغوش والتر باقی ماند؛ گذشت سالها نه تنها از علاقه و احترامش به والتر نکاسته بود بلکه آنها را قویتر و پررنگ تر کرده بود. والتر تنها مردی بود که نه تنها هرگز او و طرز زندگیش را قضاوت نمی کرد و سعی نمی کرد که او را تغییر بدهد، بلکه همیشه با علاقه ای ساده و بی آلایش او را می ستود و جدای از مادیات و علائق جنسی برای دوستی معنویشان ارزش قائل بود. شاید تنها مردی که او و روحیات حقیقیش را آن طور که وی می خواست بدون سانسور می شناخت و در نتیجه او می تواست با تمام وجود در شرایط سخت و دشوار به وی تکیه کند و بر روی یاریش حساب کند.
ایزابل از آغوش والتر که با بردباری و صمیمانه نگهش داشته بود بیرون آمد:
- مراقب خودت باش عزیزم...
والتر پیشانی او را بوسیده بدون آنکه چیزی بگوید از وی جدا شد.
- از اینکه شما را در انتظار گذاشتم واقعاً عذر می خواهم آقایان.
هنری با کنجکاوی به او نگاه کرد؛ لباسهای بسیار فاخر و زیبا و جواهرات بسیار گرانقیمت و ارزشمند وی ستودنی بودند. او تا آن روز بارها در مورد این زن و زیرکی و هوشش و همین طور در مورد امپراطوری سیاهش داستانهایی شنیده بود، جالب بود که چگونه یک زن عامی و متوسط با تکیه بر ذکاوت بی نظیرش به چنین ثروت و شکوهی رسیده بود. عجیب اینجا بود که با وجود آنکه همه در مورد سوابق این زن اطلاع داشتند اما بخاطر ترس از او از ایجاد هر نوع مزاحمت برایش و حتی صحبت آشکار و بی پرده در مورد وی خودداری می کردند. شایع بود که او در مورد بسیاری از خانواده های سرشناس بریتانیا و اروپا و حتی خانواده های سلطنتی اسرار سیاهی را می دانست که به بهای مخفی و مسکوت نگهداشتن آنها از تمام مزاحمتهایی که افراد قدرتمند این خانواده ها ممکن بود برایش بوجود بیاورند می گریخت.
ایزابل اشاره ای به خدمتکاری که او را تا کنار میز راهنمایی کرده بود کرد:
- نوشیدنی...
خدمتکار تعظیمی کرده بی درنگ میز را ترک کرد.
مردها به احترام ایزابل که سیگار نمی کشید یکی پس از دیگری سیگارهایشان را خاموش کردند. ایزابل دست ورقی که بر روی میز قرار داشت را برداشت و آن را بر زد. خدمتکاری که برای آوردن نوشیدنی رفته بود با سینی نقره و چهار گیلاس کریستال بسیار نفیس در آن بازگشته با احترام گیلاسها را مقابل آنها گذاشت.
ایزابل دست ورق را بر روی میز گذاشته با سرگرمی گیلاسش را برداشت آن را کمی با حالت دایره وار مخصوصی تکان داد و بعد با احترام بالا برد. سه نفر دیگر هم به دنبال او گیلاسهایشان را بالا برده تکان کوچکی دادند. ایزابل گفت:
- به امید یک بازی خوب..
و بعد هر چهار نفر کمی از شراب مرغوبی که در گیلاسهایشان بود را چشیدند. ایزابل گیلاسش را بر میز گذاشته دست ورق را برداشت:
- اگر اجازه بدهید شروع می کنیم آقایان.
با اعلام موافقت رقبایش ایزابل بار دیگر مشغول بر زدن ورقها شد.
هنری با دقت به حرکتهای سریع و ماهرانۀ دستان ایزابل نگاه کرد، تماشای دستهای ایزابل سرگرم کننده و حتی مسحور کننده بود. ایزابل بر زدن ورقها را تمام کرده مشغول تقسیم آنها شد.
هنری احساس کرد که عرق سردی بر پیشانیش می نشیند و دستهایش یخ کرده اند. او بی اختیار پیش از آنکه ورقهایش را از روی میز بردارد گیلاسش را برداشته جرعه ای دیگر از آن نوشید تا شاید آرامشش را بازیابد. او سپس ورقها را از روی میز برداشته با دقت به آنها نگاه کرد... برای یک لحظه اتفاق عجیبی برایش افتاد، سرش به شدت گیج رفت و مقابل چشمهایش سیاه شدند! هنری با شگفتی نگاهش را از روی ورقها برگرفته گیج و مبهوت به اطرافش نگریست و خودش را تکانی داد... در کمال ناخرسندیش حتی عضلات بدنش اندکی کرخت بودند و لحظه به لحظه بی حس تر می شدند... فکر ترسناکی در ذهن هنری جرقه زد؛ او مسموم شده بود! هنری در آخرین تلاشش کوشید که از جایش برخیزد و بگریزد اما عضلات بدنش هیچ حرکتی نکردند و او بیهوش بر روی میز افتاد.
ایزابل و دو مرد دیگر با خونسردی بدون اینکه از جاهایشان حرکتی بکنند به بدن بیهوش هنری نگریستند. سپس ایزابل دستش را بالا برده اشاره ای به خدمتکارهایش کرد. یکی از خدمتکارها به سرعت جلو آمد و نبض هنری را از روی رگ گردنش کنترل کرد:
- او بیهوش است خانم...
ایزابل از جایش برخاست:
- عالیست.
به دنبال او دو مرد دیگر هم به سرعت از جاهایشان برخاستند. ایزابل لبخند کوچکی به آن دو زد:
- از کمک امروزتان بسیار متشکرم آقایان...
او سپس همچنان که رو به آن دو صحبت می کرد به یکی دیگر از خدمتکارها اشاره کرد:
- جاسپر شما را به اتاقی راهنمایی می کند تا لباسهایتان را عوض کنید و لباسهای خودتان را بپوشید و بعد از آن مباشر من مبلغی که قرار بود را به شما خواهد پرداخت... توصیه می کنم که همانطور که قرار بود بریتانیا را هر چه زودتر ترک کنید و به کشورهای خودتان بازگردید.
مردها هر دو تعظیمی کرده از ایزابل خداحافظی کردند و به دنبال جاسپر به راه افتادند.
آن روز هنری برای قمار با سه نفر دیگر، دو مرد و یک زن، به آنجا آمده بود. علاقۀ زیاد هنری به قمارهای بزرگی که در این خانه انجام می شدند تا آن روز چندین بار دیگر هم او را به آنجا کشانیده بود و همین موضوع باعث رنجش پدرش و سایر افراد نزدیک خانواده اش از او می شد.
پدرش اغلب طرز رفتار او را بی بندوبار می خواند و آن دو در این مورد با هم مشاجره هایی داشتند. در آخر هر مشاجره پدرش با پند و اندرز از او می خواست که خودش را در ملاعام و در جمع اشراف دیگر کنترل کند و باعث بی آبرویی خانواده و نام جویس نشود. پدرش بخصوص نگران این بود که او با قمارهای بی حساب و سنگینش ثروت خودش و حتی خانواده را بر باد بدهد و به همین دلیل به شدت با حضور او در مکانهایی مانند این ساختمان مخالف بود. به همین خاطر بود که او آن روز به صورت مخفیانه و با کرایه کردن کالسکه ای ناشناس به آنجا آمده بود.
هنری پشت در ساختمان کلاهش را برحسب عادت بر سرش مرتب کرد و در زد. دقیقه ای بعد مرد خدمتکار میانسالی با لباسهای رسمی در را به روی او گشود:
- خوش آمدید آقا.
هنری وارد ساختمان شده همچنان که کلاه، دستکشها و پالتویش را بیرون می آورد و به دست خدمتکار می داد با سرگرمی نگاه سریعی به اطرافش کرد. فضای داخل خانه تفاوت فاحشی با بیرون آن داشت؛ داخل ساختمان به طرز چشمگیری مجلل، پر شکوه و زیبا بود. وسایل تزئینی گرانقیمت و نفیس داخلی ساختمان یک تالار مخصوص بازی و سرگرمی مردانه که با سلیقه ای بسیار عالی طراحی و مبله شده بود را بوجود آورده بودند که با کله ها و شاخ های خشک شدۀ حیوانات وحشی شکار شده بر دیوارها و پوستهای زیبای دباغی شدۀ بعضی از آنها بر روی مبلها و زمین تالار اصلی و تعدادی تفنگهای خوش ساخت و با ارزش در گوشه و کنار تالار کامل شده بود.
هنری به سوی خدمتکار که مشغول مرتب کردن پالتو و کلاه او بر روی یک چوب رختی بود برگشت:
- آیا همه اینجا هستند؟
خدمتکار که کارش را تمام کرده بود تعظیم مودبانه ای به او کرد:
- همه به جز یک نفر آقا.
و بعد اشارۀ مودبانه ای به هنری کرد:
- لطفاً از این طرف.
او پشت سر خدمتکار از میان تالار گذشت. در یکی از گوشه های تالار پشت یک میز دو مرد دیگر با لباسهای خوش دوخت و فاخر نشسته بودند و هر دو مشغول کشیدن سیگار بودند. هنری با کنجکاوی آن دو را بررسی کرد، یکی از مردها احتمالاً همسن او بود و دیگری به مراتب مسن تر می نمود و هر دو چهره های غیر بریتانیایی داشتند. خدمتکار در کنار میز ایستاد و با ادب تعظیم کرده او را به دو مرد دیگر معرفی کرد.
مردها هر دو به احترام او از جایشان برخاستند و یکی پس از دیگری با او دست داده هر دو به زبان انگلیسی اما با لهجه های بیگانه به او روز بخیر گفتند. خدمتکار هر یک از مردها را نیز معرفی کرد:
- آقای توماس بونت (۱)... و آقای مایکل بائر(۲).
هنری همانطور که بر جایش می نشست گفت:
- از ملاقاتتان خوشبختم آقایان.
او سپس به خدمتکار اشار کرد و خدمتکار تعظیمی کرده از کنار میز آنها دور شد.
هنری هم به نوبۀ خود سیگاری روشن کرده با دو مرد دیگر مشغول صحبت شد. مرد جوان تر، توماس بونت، یک تاجر فرانسوی و از اهالی لیون (۳) فرانسه بود و مرد مسن تر یکی از اشراف زاده های ساکن شهر مونیخ (۴) آلمان بود و هر دو قرار بود برای مدت کمی در لندن بمانند.
چند دقیقۀ بعد آنها متوجه زن میانسالی شدند که به دنبال یکی از خدمتکارها به سوی میز آنها می آمد. زن به کنار میز رسید و خدمتکار طبق معمول او را معرفی کرد:
- خانم ایزابل کارلسون، آقایان.
(۱) Thomas Bonnet
(۲) Michael Bauer
(۳) Lyon
(۴) Munich
- اریک می توانم بدانم چرا برای من چیستان طرح می کنید؟ می توانستید از اول به جای اشاره های ناواضح همین حرف را به من بزنید!
اریک خندید:
- بخاطر اینکه باید بیاموزی که مثل یک شمشیرباز فکر کنی و در موقعیتهای مهم تصمیم بگیری... من همیشه در کنارت نخواهم بود تا استراتژیها و تاکتیک های لازم را برایت دیکته و معنی کنم.
لی لی با اندوه زانوهایش را در آغوشش جمع کرد و آه کشید:
- متاسفم که شما را در همین اولین جلسه ناامید کردم اریک... اما امشب افکارم مشوشتر از این هستند که بتوانم استراتژیهای شمشیربازی را از روی اشاره های گنگ شما کشف کنم و بیاموزم.
اریک بی اختیار مقابل ایلنا بر زمین نشست و او هم به تقلید از لی لی زانوهایش را در میان بازوهایش گرفت. لی لی با چهره ای گرفته و رنگ پریده به اریک نگاه کرد:
- آیا فکر می کنید سفر امروز پدر به لندن ارتباطی با سفر هنری جویس به آنجا دارد؟
اریک لحظه ای مکث کرد و با تردید و دودلی به ایلنا نگاه کرد. لحظه ای بعد او نفس عمیقی کشید و سکوت را شکست:
- لی لی دوست داری چه پاسخی بشنوی؟
ایلنا آه کشید:
- حقیقت را... لطفاً.
اریک سرش را تکان داد و نگاه نافذ و عمیقش را در چشمهای ایلنا دوخت:
- من فکر می کنم که سفر پدر به لندن فقط و فقط به سفر هنری ارتباط دارد!
لی لی از اضطراب در خودش فرو رفت و رنگش کمی پرید:
- آیا پدر چیزی در این مورد به شما گفتند؟
اریک سرش را به علامت نفی تکان داد:
- بعد از بیشتر از بیست سال زندگی در کنار پدر آنقدر او را می شناسم که دلیلهایی مانند " ملاقات با یک شریک تجاری" را باور نکنم.
لی لی هراسان و درمانده به خودش پیچید و لبش را گاز گرفت:
- خداوندا... واقعاً نگران او و سلامتیش هستم. اگر اتفاقی برایش در این سفر بیفتد هرگز نمی توانم خودم را ببخشم.
اریک با مهربانی پشت دست لی لی را با نوک انگشتهایش نوازش کرد و با لحنی صمیمی گفت:
- ایلنا نمی خواهم با مزخرفاتی مثل "همه چیز خوب پیش خواهد رفت" وقتت را بگیرم... فقط می گویم که پدر بسیار زیرک و باتجربه است و خودش را با بی احتیاطی در خطر نخواهد انداخت. من اعتماد زیادی به او دارم و به همین خاطر سعی می کنم از نگرانی بیش از اندازه بپرهیزم. توصیه می کنم که تو هم به او اعتماد داشته باشی.
ایلنا به سختی لبخند زد و سرش را با درماندگی به طرفین تکان داد. اریک که متوجه اضطراب و درماندگی او شده بود کوشید که او را کمی بخنداند. او به شوخی پوزخندی زد و با طعنه گفت:
- اگر راستش را بخواهی با در نظر داشتن سابقۀ پدر من بیشتر نگران سلامتی هنری هستم!!
لی لی با شنیدن این جمله بی اختیار خندید. او سرش را بلند کرد و در چشمهای اریک نگاه کرد، در چشمهای مرد جوان گرما، محبت و صمیمیت ویژه و شیرینی وجود داشت که به او نیرو بخشید و آرامش داد. اریک کوشید که موضوع بحث را کمی عوض کند:
- برای من عجیب است که با وجود اینکه تربیت شما در هندوستان مانند بردارهایتان بوده است پابه پای آنها شمشیربازی نیاموختید.
ایلنا سرش را تکان داد:
- در ابتدا من هم واقعاً دوست داشتم که همپای آنها شمشیربازی بیاموزم. اما خانم و آقای رادفورد به این نتیجه رسیده بودند که رفتار و پرورش من تا همین جا هم بیش از آنچه که باید پسرانه و به دور از شیوۀ تربیت یک دوشیزۀ جوان است و به شدت با این خواستۀ من مخالفت کردند. من هم پس از مدتی دست از اصرار کشیدم و به برنامه های خودم مشغول شدم.
اریک لبخند کوچکی زد و سرش را به علامت فهمیدن تکان داد. او سپس گفت:
- من از اینکه به شما شمشیربازی بیاموزم بسیار خوشحال می شوم لی لی و فکر می کنم آموختن آن روش مناسبی برای بالا بردن قدرت بدنیت خواهد بود. اما استفاده از شمشیر روش خوبی برای دفاع شخصی نیست، اگر دوست دارید که بتوانید از خودتان در موقعیتهای خطرناک دفاع کنید بهتر است فنون دفاع شخصی را بیاموزید.
ایلنا با استفهام به اریک نگاه کرد، اما جرات نکرد که از او برای آموختن فنهای دفاع شخصی هم کمک بخواهد و در عوض گفت:
- چطور می توانم این فنها را بیاموزم؟
چشمهای اریک درخشیدند و خودش با لحنی جدی جواب داد:
- اگر دوست داشته باشید من می توانم در کنار شمشیربازی تعدادی از فنهای مهمتر را به شما یاد بدهم و بعد اگر هنوز هم مایل بودید به یادگرفتن فنون جزئی تر می پردازیم.
ایلنا با قدردانی لبخند مهربان و شیرینی به اریک زد:
- نمی دانم چطور از محبتهایت تشکر کنم اریک عزیز.
اریک هم با لبخندی پاسخ ایلنا را داد:
- لازم به تشکر نیست، اطمینان داشتن از سلامتی و امنیت تو پاداش بزرگی است.
آن دو برای لحظه های کوتاهی در سکوت در چشمهای یکدیگر نگاه کردند. اندکی بعد ایلنا از جایش برخاست و اریک نیز به دنبال او بر پاهایش ایستاد. ایلنا در مقابل اریک کمی بر زانوهایش خم شد:
- فکر می کنم امشب به اندازۀ کافی تمرین کرده ام. اگر اجازه بدهید من به اتاقم باز می گردم و شما را تنها می گذارم تا اگر دوست دارید به تمرینهای خودتان بپردازید.
اریک که دوست نداشت از لی لی جدا شود با دودلی پا به پا شد:
- من هم ترجیح می دهم به اتاقم بازگردم. اگر دوست داشته باشی تو را تا مقابل اتاقت همراهی می کنم.
ایلنا لبخندی زد:
- خوشحال می شوم...
اریک شمشیرها را از زمین برداشته به جاهایشان باز گرداند و سپس هر دو نفر شانه به شانۀ یکدیگر به سوی پلکان زیرزمین به راه افتادند.
اریک این بار در مقابل او ایستاد، شمشیرش را به سرعت بالا آورد و با آن شمشیر لی لی را متوقف کرد... سپس مرد جوان با سرعت و قدرت فوق العاده ای در یک حرکت نیم دایره ای شمشیر خودش و به همراه آن دست و شمشیر لی لی را پایین آورد و پیش از آنکه ایلنا بتواند حرکتی بکند در نیم دایرۀ دیگری شمشیرش را بالا آورده کنار گردن او قرار داد!!
با این حرکت اریک رنگ صورت لی لی ابتدا از ترس سفید و لحظه ای بعد از خجالت به شدت قرمز شد. اریک آرام زمزمه کرد:
- نباید یک اشتباه را دوبار انجام بدهی.
لی لی با ناراحتی به خودش پیچید:
- اما من سعی کردم که موقعیت بهتری را برای حمله انتخاب کنم.
اریک خندید:
- استراتژی در شمشیربازی همانقدر مهم است که مهارت و سرعت... پیش از حمله ات خوب فکر کن و شانست را برای شکست دادن من بسنج.
ایلنا بار دیگر به جای سابقش برگشت و با حالتی قاطع و راسخ گارد گرفت، تصمیم داشت که این بار با دقت تمام حمله کند. او در حالیکه با خونسردی کامل در چشمهای اریک خیره شده بود چندین نفس عمیق کشید، شمشیرش را محکم در دستش فشرد و بعد به اریک حمله کرد.
در کمال ناخرسندی ایلنا صحنه دقیقاً مانند بار قبل پیش رفت؛ اریک محکم و استوار بر جایش ایستاد، شمشیرش را به سرعت بالا آورد و ضربۀ او را به راحتی در هوا متوقف کرد و بعد با چالاکی و قدرت شمشیر و دست وی را به همراه شمشیر خودش پایین آورد. با این تفاوت اصلی که این بار مرد جوان به جای اینکه دوباره شمشیرش را بالا بیاورد با یک حرکت قوی دستش او را محکم به عقب راند.
لی لی که به هیچ عنوان انتظار چنین حرکتی را نداشت با ضربۀ دست سنگین اریک عملاً به عقب پرتاب شده تعادلش را از دست داد و محکم از پشت بر زمین خورد. ایلنا از درد چشمهایش را بست و نالۀ خفه ای کرد، همه چیز طوری سریع اتفاق افتاده بود که او به شدت گیج و مبهوت شده بود.
لحظه ای بعد ایلنا چشمهایش را گشود و با آزردگی به اریک نگاه کرد، ظاهراً اریک هم نتوانسته بود چنین نتیجه ای را برای ضربه اش پیش بینی کند زیرا بی حرکت در همان حالت سابقش بر جایش ایستاده بود و با دهان باز و چشمهای متعجب به او نگاه می کرد.
اریک بی درنگ به خودش آمد و با نگرانی به سمت او دویده کنارش زانو زد:
- خدای من... ایلنا واقعاً متاسفم... آیا آسیب دیده ای؟
ایلنا با لحنی شگفت زده و ناراحت پاسخ داد:
- نه... چرا مرا این طور زمین زدید؟!
اریک از خجالت قرمز شد، او بلافاصله دستش را پشت کمر ایلنا گذاشته به او کمک کرد تا خودش را صاف کند و من من کنان گفت:
- اگر راستش را بخواهی می خواستم تو را بخاطر سه مرتبه تکرار یک اشتباه کمی تنبیه کنم... اما باید اعتراف کنم که بعد از سالها شمشیربازی با پدر و مردهای دیگر تخمین مناسبی از وزن و قدرت بدنیت نداشتم و ناخودآگاه دستم را بسیار محکم تر از آنچه که باید تکان دادم؛ بخاطر این اشتباهم جداً از تو عذر می خواهم لی لی.
ایلنا با ناباوری به صحبتهای اریک گوش داد و بعد با خجالت پرسید:
- می توانم بدانم اشتباهی که مرا لایق چنین تنبیهی کرد چه بود؟
اریک نفس عمیقی کشید و با مهربانی در چشمهای زیبا اما غمگین لی لی نگاه کرد و از فکر اینکه به خاطر رفتار او ایلنای عزیزش ناراحت شده است دچار عذاب وجدان شد. او به زودی بر خودش مسلط شده پاسخ داد:
- به تو گفته بودم که حرکت اول بسیار مهم است... و گفته بودم که پیش از حمله ات باید خوب فکر کنی و شانست را برای شکست دادن من بسنجی!
لی لی اعتراض کرد:
- من هم سعی کردم که به توصیۀ شما عمل کنم.... اما من هیچ شانسی برای شکست دادن شما نداشتم و بنابراین ...
اریک با لحنی جدی و چهره ای گرفته جملۀ ایلنا را برید:
- پس نباید اولین حمله از جانب تو می بود!
لی لی که انتظار چنین پاسخی را نداشت در سکوت برای لحظاتی به چهرۀ جدی اریک نگریست و بعد در حالیکه گونه هایش کاملاً گل انداخته بودند سرش را با ندامت پایین انداخت. اریک این بار با لحنی آرام تر و مهربان تر ادامه داد:
- لی لی عزیزم اگر مهارت و قدرت حریفت بیشتر از تو است یا حدس می زنی که این طور باشد نباید اولین حمله از جانب تو صورت بگیرد... چون نه تنها چیزی بدست نخواهی آورد بلکه ممکن است به راحتی جانت را ببازی! در عوض اجازه بده که حریفت اولین حمله را انجام بدهد، به این ترتیب به او شانس اشتباه کردن را خواهی داد.
- پاسخ سوالم را ندادی!؟
ایلنا نفس عمیقی کشید:
- از آنجا که کسی در زیرزمین نبود برای ورزش به اینجا آمده بودم... متاسفم اگر مزاحم برنامۀ تمرین شما شدم.
او پا به پا شد و با خجالت آمیخته با کنجکاوی زمزمه کزد:
- فکر می کردم که شما امشب را به رسیدگی به کارهایتان اختصاص می دهید.
اریک سرش را تکان داد:
- چند کار مهمترم را تمام کردم و خسته تر از آن بودم که کار جدیدی را شروع کنم... در نتیجه برای ورزش به اینجا آمدم.
لی لی لبش را با نارضایتی گاز گرفت؛ از اینکه اریک با این سر و وضع غافلگیرش کرده بود راضی نبود. اریک نگاه دیگری به سرتا پای او انداخت و پرسید:
- چه مدت است که برای تمرین به اینجا می آیی؟
ایلنا به خودش پیچید و دندانهایش را بر هم سایید. او از زیر چشم نگاهی به اریک انداخت، مرد جوان همچنان در انتظار پاسخ سوالش با بردباری انتظار می کشید. لی لی به ناچار جواب داد:
- دو یا سه شب...
اریک آه کشید و با دقت به او نگریست:
- فکر می کنم ترجیح می دادی که کسی متوجه تمرینهایت نشود، این طور نیست؟
لی لی یکبار دیگر به خودش پیچید و به زحمت به اریک لبخند زد. او سپس شمشیر را به قفسه برگرداند و به نشانۀ احترام سرش را کمی خم کرد:
- اگر اجازه بدهید شما را تنها می گذارم تا به تمرینهایتان بپردازید.
ایلنا بلافاصله بر روی پاشنه هایش چرخید و به سوی پلکان عمارت به راه افتاد.
اریک از پشت سر او را صدا زد:
- اگر دوست داشته باشید می توانم در یاد گرفتن فنون شمشیربازی به شما کمک کنم.
ایلنا بی اختیار ایستاد و به سختی آب دهانش را فرو داد. او سپس برگشت و با دودلی و تردید به اریک نگاه کرد؛ مرد جوان با خونسردی همیشگیش ایستاده بود و در انتظار پاسخ او را نگاه می کرد. وسوسۀ آموختن حرفه ای و منظم شمشیربازی در دل ایلنا چنگ انداخت و او از خود بی خود دو قدم به سوی اریک بازگشت. اریک یکبار دیگر شمشیری که برای ایلنا انتخاب کرده بود را برداشته به سوی او دراز کرد. ایلنا با تردید و خجالت به اریک نگاه کرد:
- از پیشنهادتان متشکرم اریک، اما واقعاً دوست ندارم وقت شما را بگیرم.
اریک سرش را تکان داد:
- من همیشه از اینکه کمکی به شما بکنم خوشحال می شوم لی لی عزیز.
ایلنا پس از مکث کوتاهی دستش را دراز کرده شمشیر را از اریک گرفت. اریک چشمهای دقیقش را در چشمهای ایلنا دوخت:
- پیش از هر چیز می توانم بپرسم چرا مایلید شمشیربازی بیاموزید؟
لی لی سرش را پایین انداخته در حالیکه گونه هایش کاملاً گلگون شده بودند زمزمه کرد:
- چون نمی خواهم مانند یک بره بی دفاع، ضعیف و تسلیم باشم...
اریک بدون آنکه جملۀ دیگری بر زبان بیاورد برگشت تا شمشیری برای خودش انتخاب کند. اما در پشت ظاهر بی تفاوت و خونسردش قلبش با خشم و نفرت شروع به تپیدن کرد، فکر رفتاری که هنری در جنگل با لی لی عزیزش کرده بود و صدمه هایی که به فکر و روح معشوقۀ دوست داشتنیش وارد کرده بود او را بار دیگر از خشم دیوانه کرد.
اریک نفس عمیقی کشید تا بر خودش مسلط شود. او سپس شمشیر خاصی که کاملاً کند بود را برداشته برگشت و به سوی قسمتی از زیر زمین که مخصوص تمرین شمشیربازی بود رفت و به لی لی نیز اشاره کرد تا به وی ملحق شود.
ایلنا همچنان که بارها در مبارزه های میان پدرش و اریک دیده بود مقابل اریک در فاصلۀ مناسبی ایستاد و شمشیرش را به علامت احترام بالا برده سرش را کمی در مقابل او خم کرد و اریک نیز با همان حرکت پاسخ او را داد. لی لی سپس بار دیگر به تقلید از پدرش گارد گرفت، اریک نیز مانند همیشه اش گارد گرفته شمرده و آرام گفت:
- در شمشیربازی اولین حمله یکی از مهمترین حرکتها است، بنابراین موقعیتت را به خوبی بررسی کن و از حملۀ عجولانه و بی پشتوانه بپرهیز.
ایلنا سعی کرد به دقت به توصیۀ اریک عمل کند؛ او چند ثانیه درنگ کرد، شمشیرش را در دستش جابه جا کرد و با دقت به اریک که با خونسردی او را زیر نظر داشت نگاه کرد و سپس با یک حرکت سریع به سوی اریک حمله کرد.
اگر حرکت ایلنا به نظر خودش سریع بود عکس العمل اریک به مراتب سریع تر از او بود، مرد جوان با سرعت شگفت انگیزی قدمی به کنار برداشت و از سر راه ایلنا کنار رفت... لی لی که اصلاً انتظار چنین واکنش ساده اما سریعی را نداشت بدون اینکه بتواند توقف کند از مقابل اریک گذشت و دو سه قدم بعد از جایی که اریک قبلاً آنجا ایستاده بود توقف کرد. پیش از اینکه او بتواند بچرخد اریک با یک حرکت سریع با نوک شمشیرش ضربۀ کوچکی میان دو کتف او زد و گفت:
- اگر این یک مبارزۀ واقعی بود همین ضربه تو را از پا در آورده بود!
ایلنا از تعجب برجای خودش خشک شد و نفسش را در سینه اش حبس کرد. لحظه ای بعد او با خجالت برگشت و به اریک نگاه کرد. اریک سرش را تکان داد:
- آیا فهمیدی اشتباهت کجا بود؟
لی لی آه کشید:
- فکر می کنم در اولین حمله ام بیش از اندازه عجول بودم.
اریک سرش را به نشانۀ تایید تکان داد:
- بسیار عالیست... فراموش نکن که مهارت و سرعت من در شمشیربازی بسیار بیشتر از تو است. یکبار دیگر به جایت برگرد تا تمرین کنیم.
آن شب از آنجا که پدرش صبح همان روز برای ملاقات با یکی از شرکای تجاریش راهی لندن شده بود و اریک هم بلافاصله پس از شام برای رسیدگی به تعدادی از کارهایش به اتاقش بازگشته بود او تصمیم گرفته بود که زودتر از شبهای قبل برای تمرین بیاید. لی لی با نگرانی به سفر پدرش به لندن اندیشید؛ آن طور که او شنیده بود هنری پیش از ظهر روزی که او را در جنگل غافلگیر کرده بود، احتمالاً برای دور بودن از خانوادۀ دانوان و بخصوص والتر، به لندن سفر کرده بود و او حالا نمی توانست فکر اینکه پدرش در اصل برای یافتن هنری به لندن سفر کرده است را از ذهنش بیرون کند.
لی لی دست از تمرین کشید و همچنان که سر شمشیرش را بر زمین تکیه می داد ایستاد تا نفسی تازه کند. او با ناراحتی مچ راستش را مالید، سنگینی شمشیر مچ آسیب دیده اش را آزار می داد. لی لی با ناراحتی آه کشید؛ تمرین شمشیربازی بدون کمک معلمی که فنون لازم را به انسان بیاموزد و اشتباههایش را تصحیح کند کار بسیار مشکل و حتی بیهوده ای می نمود.
ایلنا یکبار دیگر شمشیر را برداشت و با خشم به تقلید از پدرش در هوا تکان داد. او در چند روز گذشته به دقت کوشیده بود که برخورد آزار دهنده اش با هنری را موشکافی کند و مهم ترین نتیجه ای که گرفته بود این بود که از نظر بدنی، در کمال نارضایتیش، انسانی به شدت بی دفاع و ضعیف است! وقتی که هنری با خشونت او را در آغوش گرفته بود، به تنۀ درخت چسبانیده و سپس بوسیده بود او عملاً مثل یک برۀ رام و بی دفاع تسلیم او شده بود و نتوانسته بود از خودش دفاع کند. فقط خدا می دانست اگر اریک به یاریش نیامده بود هنری تا کجا پیش می رفت و او به ناچار و با بدبختی تسلیم وی بود.
ایلنا از خشم در حالیکه نفس نفس می زد شمشیر را بالا برد و به سرعت مقابل صورتش چرخانید... او همیشه خودش را فردی قوی و متکی به نفس می دانست که می تواند از خودش در هر شرایطی دفاع کند و زمام امور را در دست بگیرد و پنج روز پیش پس از برخوردش با هنری فهمیده بود که چقدر افکار و نظراتش بچگانه و و از سر ساده لوحی بوده اند؛ او در اصل همیشه بدون آنکه بداند تنها با اتکا به موقعیتش و حمایتهای بی دریغ مرد یا مردانی دیگر، در این شرایط پدرش و اریک و سابق بر این رابرت و پسرهایش، از خطرها در امان مانده بود.
او که از خشم و عصبانیت کاملاً قرمز شده بود بار دیگر شمشیرش را بالا برد و همچنان که آن را با چرخش تندی پایین می آورد خودش به سرعت چرخید و از صحنه ای که مقابل پلکان زیرزمین پشت سرش دید بر جای خودش خشک شد... اریک با چهره ای جدی، خونسرد و بردبار مقابل پلکان ایستاده بود و همچنان که بازوانش را مقابل سینه اش در هم حلقه کرده بود به او می نگریست؛ معلوم بود که مدت زیادی است که وی آنجا ایستاده و او را زیر نظر دارد.
لحظه ای بعد ایلنا به خود آمد و در حالیکه این بار از خجالت گونه هایش کاملاً گلگون شده بودند شمشیرش را پایین آورد:
- خدای من...
او سپس به یاد لباسش افتاد؛ برای اینکه راحت تر بتواند فعالیت کند لباس نسبتاً سبکی بر تن کرده بود و در نتیجه با درماندگی خودش را کمی جمع کرده سرش را با خجالت به زیر انداخت. اریک از جایی که ایستاده بود گفت:
- قانون اول مبارزه... یک شمشیرباز باید در هر شرایطی با دقت کامل اطرافش را زیر نظر داشته باشد و مراقب باشد، هیچ چیز خطرناکتر از غافلگیر شدن و به تله افتادن نیست.
مرد جوان سپس به سوی قفسۀ مخصوصی که شمشیرها را در آن نگهداری می کردند رفت و در همان حال پرسید:
- در این موقع شب اینجا چه می کنی لی لی؟
ایلنا بدون اینکه پاسخی آماده داشته باشد به دنبال جواب مناسب در سکوت لب پایینش را گاز گرفت. اریک که حالا به کنار قفسه رسیده بود ایستاد و با دقت ایلنا را نگاه کرد، او سپس برگشت و از درون قفسه شمشیر بلندتر و باریکتری را انتخاب کرد:
- قانون دوم... همیشه اسلحه ای را برای مبارزه انتخاب کن که با سنگینیش باعث خسته شدن دستها و بازوهایت نشود.... بخصوص اگر مچهایت آسیب دیده اند!
او سپس قبضۀ شمشیری که برداشته بود را به سوی ایلنا دراز کرد.
لی لی از زیر چشم نگاهی به اریک انداخت و بعد از مکث کوتاهی به کنار او رفته شمشیری که در دست داشت را در جایش قرار داد و شمشیری که اریک برایش انتخاب کرده بود را از او گرفت؛ شمشیر دوم به مراتب سبکتر بود و قبضۀ بسیار خوش دست و مناسبی داشت. ایلنا آن را تکانی داد:
- متشکرم اریک...
- من مدتها پیش باید هنری را به خاطر رفتارش تادیب می کردم و بر جای خودش می نشاندم... در اصل کوتاهی من باعث دردسر امروز تو شد عزیزم.
او سرش را تکان داد:
- دنیا محل عجیبی است، من به عنوان مسئول امنیت این شهر وظیفه داشتم که به هنری در مورد رفتارش هشدار بدهم اما در این کار کوتاهی کردم... حالا همین کوتاهی باعث آزردگی فرزند خودم شده است!
ایلنا که حالا آرامتر شده بود از آغوش پدرش بیرون آمد. والتر نگاه دلشکسته ای به صورت خیس از اشک و غمزدۀ دخترش کرد و بعد با دست او را به سمت یکی از مبلها هدایت کرد:
- ایلنا، لطفاً برایم تعریف کن که ماجرا از چه قرار بوده است.
ایلنا و والتر هر دو بر روی مبلی نشستند، اریک نیز به جمع آن دو پیوست و بر مبل جداگانه ای مقابل آن دو نشست. ایلنا دستمالی که اریک به او داده بود را از جیبش بیرون آورده صورتش را با آن کمی خشک کرد و بعد با صدایی لرزان به تعریف ماجرای آن روز صبح پرداخت.
چند دقیقۀ بعد وقتی که ایلنا صحبتش را تمام کرد با نگرانی از زیر چشم نگاه سریعی به پدرش و اریک انداخت. هر دو مرد در سکوت کامل به شدت در فکر بودند. با وجود آنکه ایلنا در کنار پدرش و اریک به مراتب احساس امنیت و سبکی بیشتری می کرد اما ناگهان احساس سرمای شدیدی کرده بی اختیار لرزید و کمی در خودش فرو رفت. نگاه دقیق اریک بلافاصله بر روی او کلید شده وی را به سرعت کاوید. مرد جوان بی اختیار از جای خودش برخاست، به کنار لی لی رفت و دستهای او را در دستهایش گرفت. او با دقت مچهای ایلنا را نگاه کرد و آنها را کمی به عقب و جلو خم کرد:
- وضعیت مچهایت چگونه است؟
لی لی نفس عمیقی کشید:
- کمی درد می کنند.
اریک لبخند تلخی به او زد:
- نگران آنها نباش؛ جراحتشان تنها کمی کبودی و کوفتگی است. من با مقداری باند تمیز مچهایت را خواهم بست تا گرم و ثابت بمانند، اگر کمی با آنها مدارا کنی اطمینان دارم که تا چند روز دیگر کاملاٌ بهبود خواهند یافت... بهتر است پیش از آنکه آنها را ببندم دستها و مچهایت را بشویی.
اریک برگشت تا برای آوردن باندها به اتاقش برود. والتر نیز که با اندوه صحبتهای آن دو را دنبال می کرد با چشمهایش اریک که از تالار خارج می شد را دنبال کرد و سپس رو به ایلنا گفت:
- عزیزم خوشحالم که تو سالم هستی و عاقبت ماجرای امروز تنها کوفتگی مچهایت است... اما می خواهم برای مدتی از تنها رفتن به جنگل و اطراف عمارت و حضور در مکانهای خلوت بپرهیزی و بیشتر مراقب خودت باشی.
او سپس از جایش برخاست. لی لی نیز به دنبال پدرش بلند شد، والتر آرام زمزمه کرد:
- امروز هم بهتر است همه چیز را فراموش کنیم و در آرامش صبحانه بخوریم... من شخصاً به این ماجرا رسیدگی می کنم.
ایلنا سرش را به علامت تایید تکان داد و سپس برای شستن دستهایش به راه افتاد.
- خوب می دانم که با آن کثافت چه کنم!
فکر جنجالی که می توانست بر سر این قضیه برپا شود، دردسری که می توانست برای والتر بخاطر انتقام بی شک هیجان زده و غیر منطقیش از هنری بوجود بیاید و شایعاتی که بدون تردید در شهر رواج می گرفتند و دهان به دهان می گشتند لی لی را از ترس حتی مستاصل تر و بی حستر کرد. او از خود بی خود کوشید که به دنبال پدرش بدود و هر طور شده او را از انجام این عمل حساب نشده بازدارد اما بلافاصله متوجه شد که پاهایش مثل دو تکۀ عظیم سنگ به زمین چسبیده اند و بدنش هیچ حرکتی نمی کند.
ایلنا درمانده و مضطرب به سمت اریک برگشت، ظاهراً اریک هم به همان اندازۀ او از رفتار پرهیجان و آتشین والتر تعجب کرده بود چون او هم بی حرکت با دهان باز و چشمهای از حدقه در آمده ایستاده بود و آن دو را نگاه می کرد. یکبار دیگر نگاه مستاصل و پرالتماس ایلنا در چشمهای اریک گره خورد. اریک به خودش آمد و به دنبال والتر دوید:
- پدر ... پدر ... لطفاً صبر کنید...
حالا ایلنا احساس می کرد توانش کاملاً تمام شده است و چشمهایش سیاهی می روند. او اریک را دید که تقریباً مقابل در تالار به والتر رسید و او را همانجا متوقف کرد. زانوهای ایلنا در زیر وزنش شل شدند و او برای جلوگیری از بر زمین افتادن بی اختیار به مبلی که کنارش بود تکیه داد و اشکهای درشتش بی انقطاع بر روی گونه های گلگون و گرمش ریختند.
اریک که در مقابل در تالار شانه های والتر را گرفته و او را از خروج بازداشته بود با لحنی جدی و قاطع به او اعتراض کرد:
- پدر چه می کنید؟! هرگز از شما انتظار نداشتم که تحت تاثیر احساسهایتان عقلتان را کنار بگذارید و به سراغ یک تنبیه جنجالی و نسنجیده بروید!
او سپس به ایلنا که میان تالار به سختی و با کمک یکی از مبلها بر روی پاهایش ایستاده بود اشاره کرد:
- آیا نتیجۀ رفتارتان را بر دخترتان دیده اید؟!
والتر به دنبال اعتراض اریک ایستاد و به لی لی نگاه کرد، دخترک به زحمت بر سر پا ایستاده بود، سرش را پایین انداخته بود و از شدت ترس و درماندگی می لرزید و می گریست.
والتر لحظه ای توقف کرد و بعد به خودش آمد، او بی درنگ به کنار لی لی بازگشته دخترش را با تمام وجود در آغوش گرفت:
- عزیزم واقعاً از رفتار نسنجیده ام معذرت می خواهم...
ایلنا صورتش را بر روی سینۀ پدرش قرار داد و بی اختیار هق هق گریست. والتر با تمام وجود دخترش را در آغوشش نگه داشت تا او را آرام کند. لی لی در میان گریه هایش زمزمه کرد:
- پدر واقعاً متاسفم که باعث تحقیر و ناراحتی شما شده ام... هیچ نمی دانم چه چیز در رفتارم هنری را بر آن داشت که با من مثل یک زن بی بند و بار رفتار کند!
والتر آه کشید و موهای دخترش را بوسید:
- عزیزم تو همیشه موجب افتخار و سربلندی من هستی... و خودت خوب می دانی که طرز رفتارت بسیار متین و حساب شده بوده است...
از آنجا که والتر در تالار غذاخوری در انتظار آنها بود لی لی و اریک برای ملحق شدن به او به تالار غذاخوری رفتند. به محض ورود آن دو به تالار والتر که به شدت بی قرار و نگران بود در حالیکه به سوی آن دو می آمد با اخم اندک و حالتی اعتراض گونه اما مثل همیشه مودب و آرام گفت:
- خوشحالم که هر دوی شما را سالم می بینم.... واقعاً نگرانتان شده بودم.
اریک و ایلنا به سختی در مقابل اعتراض والتر هر کدام لبخند تلخی زدند. اریک به جای هر دویشان پاسخ داد:
- ما هر دو در سلامت کامل هستیم و متاسفیم که دیر به عمارت بازگشتیم.
او سپس برگشت و در تالار را پشت سرش بست. والتر که از این حرکت اریک تعجب کرده بود ایستاد و بادقت لی لی و اریک را برانداز کرد. با وجود آنکه لی لی به مراتب آرام تر شده بود اما رگه های اضطراب و وحشت همچنان در صورتش که رنگ پریده تر از همیشه بود به چشم می خوردند و چشمهایش حالتی شوک شده و گیج داشتند. والتر بی اختیار بر جای خودش ایستاد و با لحنی مشوش و چهره ای گرفته پرسید:
- آیا همه چیز مرتب است؟
ایلنا و اریک هر کدام به نوبۀ خود کمی در خودشان فرو رفتند و با دودلی با افکار و جملاتشان کلنجار رفتند. والتر که حالا اطمینان داشت که اتفاق مهمی افتاده است این بار با صدایی کمی بلندتر و لحنی جدی تر پرسید:
- چه اتفاقی افتاده است؟
ایلنا از زیر چشم با التماس و در حالیکه از اضطراب لبهایش را می جوید نگاه مستاصلی به اریک انداخت. اریک به سختی خودش را تکانی داد و نفس عمیقی کشید. او سپس با قدمهای آرام به سوی والتر به راه افتاد:
- پدر اگر اجازه بدهید می خواهم با شما صحبت کنم...
او همچنان که دستش را پشت کتفهای والتر می گذاشت و او را به سمت دیگری از تالار راهنمایی می کرد برگشت و به ایلنا گفت:
- بهتر است شما کمی بنشینید و استراحت کنید.
بر خلاف پیشنهاد اریک ایلنا از جایش حرکتی نکرد، حقیقت اینجا بود که او در چنین شرایطی حتی جرات نشستن را هم نداشت. او با هراس و دودلی برجایش ایستاد و همچنان که ناگزیر برای غرش طوفان آماده می شد دستهایش را در هم قلاب کرده محکم فشرد. درد شدیدی در مچهای دستان لی لی پیچید و او را به خود آورد، اتفاقهای جنجال برانگیز و ترسناک آن روز صبح آنقدر او را در خودشان غرق کرده بودند که درد مچهایش را کاملاً فراموش کرده بود. او نگاه سریعی به مچهای کبود شده و زخمیش انداخت و کوشید آستینهایش را کمی پایین تر بکشد و روی آنها را تاجایی که می تواند بپوشاند و بار دیگر نگاهش بر روی اریک و والتر که در گوشه ای از تالار با هم زمزمه می کردند ثابت شد.
همچنان که اریک با سرعت صحبت می کرد و ماجرا را برای والتر توضیح می داد ایلنا به وضوح می دید که چهرۀ پدرش لحظه به لحظه تیره تر و گرفته تر می شود. سرانجام والتر نتوانست بیشتر تحمل کند او بی درنگ برگشت و با قدمهای بلند و خشمگین به سوی ایلنا آمد. ایلنا از جایی که ایستاده بود هراسان چهرۀ پدرش را بررسی کرد؛ والتر به شدت قرمز شده بود، چشمهایش از خشم و کینه می درخشدیدند و فکهایش کلید شده بودند.
والتر بدون آنکه متوجه خشونت رفتارش باشد محکم بازوهای ایلنا را در دستهایش گرفته او را به شدت تکان داد و از میان دندانهای قفل شده اش با لحنی هیجانزده و خشن پرسید:
- او با تو چه کرد؟
ایلنا که از وحشت بر جایش میخکوب شده بود احساس کرد که به زودی از حال می رود، او تلاش خفیف و بی نتیجه ای کرد تا خودش را کمی عقب بکشد و نفسش که از ترس در ریه هایش حبس شده بود را بیرون بدهد. والتر یکبار دیگر از خود بی خود ایلنا را محکم تکان داد:
- آن حرامزاده با تو چه کرد؟
و بعد بدون آنکه منتظر پاسخ لی لی بماند با یک حرکت سریع مچهای هر دو دست او را در میان انگشتان قویش گرفته بالا آورد و با دقت به آنها نگاه کرد.
فکر ناراحت کننده ای در ذهن اریک بوجود آمد و او را به شدت دچار احساس گناه کرد؛ شاید اگر او راه حلهای احمقانه اش را برای دوری از لی لی در پیش نمی گرفت دخترک جرات می کرد که مشکلاتش را با او در میان بگذارد و در مورد هنری از او کمک بگیرد و امروز چنین اتفاقی برایش رخ نمی داد. اریک از خشم و شرمندگی قرمز شد و به خودش پیچید، او برای سالهای طولانی هنری را می شناخت و از اخلاق یکدنده، خود محور و پر تکبر او اطلاع داشت و با اینکه دیده بود که هنری با علاقۀ ابلهانه اش باعث آزار و دردسر لی لی می شود او را کاملاً تنها گذاشته بود تا در مقابل هنری از خودش دفاع کند! اریک مشتهایش را در هم گره کرده دندانهایش را به شدت بر روی هم فشرد. او بیشتر نتوانست در زیر بار گناه خرد کننده اش طاقت بیاورد:
- ایلنا متاسفم اگر رفتارم اخیراً با تو سرد بوده است، حقیقت این است که در این مدت مشغله های ذهنی فراوانی داشتم و بیشتر با آنها مشغول بوده ام... اما اعتراف می کنم که اتفاق امروز متاسفانه تا حدودی ریشه در کوتاهی من داشته است که باید بخاطر آن از تو عذر بخواهم.
ایلنا با تعجب سرش را بلند کرد و به اریک نگاه کرد و این بار اریک با شرمندگی سرش را پایین انداخته ادامه داد:
- من سالهای سال است که می دانستم هنری انسان هرزه، پست و خودخواهی است. ولی به جای اینکه به تو در مورد او هشدار بدهم و تو را در عقب راندنش یاری بدهم کناری نشستم و تو را تنها گذاشتم.
سکوت بین آن دو برقرار شد، اریک همچنان با خجالت سرش را پایین انداخته بود و ایلنا هم کمی در خودش فرو رفته بود و با دلتنگی به صحبتهای اریک گوش می کرد. اندکی بعد اریک سرش را بلند کرد و نفس عمیقی کشید. او سپس دستش را یکبار دیگر زیر چانۀ لی لی گذاشته صورتش را بالا آورد و چشمهای جدی و نافذش را در چشمهای خسته و بی رمق لی لی دوخت:
- لی لی می خواهم بدانی که اگر روزی در زندگیت به مشکلی برخوردی که در مورد آن کاری از دست من ساخته بود با تمام وجود یاریت خواهم کرد.
ایلنا لبخند پژمرده و بی رنگی به اریک زد و آرام زمزمه کرد:
- متشکرم دوست عزیز...
او سپس لحظه ای با تردید و دودلی به اریک نگاه کرد و سرانجام تصمیمش را گرفته دستهایش را برای در آغوش گرفتن وی از هم گشود.
اریک که متوجه منظور او شده بود بی درنگ بازوهایش را باز کرد و لی لی را مهربان و نرم در میان آنها گرفت. ایلنا ساده و صمیمی گونه اش را به سینۀ اریک تکیه داد و بازوانش را دور گردن او حلقه کرده بار دیگر زمزمه کرد:
- باز هم بخاطر همه چیز متشکرم اریک.
اریک آرام اما دوستانه او را کمی فشرد:
- خوشحالم که توانستم کمکی بکنم.
مرد جوان چشمهایش را بسته صورتش را بر روی سر لی لی گذاشت و نفس عمیقی کشید، بوی عطر خوش آیند و شیرینی که از موهای ایلنا متساعد می شد ششهایش را پر کرد، با خونش در آمیخت و با آن به ذره ذرۀ وجودش سفر کرده او را از خود بی خود کرد. در یک لحظۀ شگفت انگیز و ناگزیر اتفاق عجیبی برای او افتاد، احساسی که مدتها بود در ذهن و قلبش مدفون شده بود در یک آن بیدار شد، با تمام نیرو او را در خودش فرو برد و کاملاً حل کرد... در همان یک لحظۀ غیر قابل گریز همه چیز برایش روشن و واضح شده بود؛ تمام تلاشهای چند ماهه اش برای دوری از دختر زیبایی که حالا در آغوش داشت شکست خورده بودند و او حالا مثل روز روشن و واضح می دید که با تمام وجود عاشق اوست.... که لی لی را می پرستد و ستایش می کند!
اریک بی اختیار تکانی خورد و در حالیکه لبش را گاز می گرفت در دل نالید " نه... نه ... نباید..." اما برای اعتراض دیر بود؛ بسیار بسیار دیر... او حالا خوب می دانست که چندین ماه است که عاشق و شیفتۀ ایلناست و تا آن روز تنها خودش را فریفته بود!
اریک درمانده و از خود بی خود لبهایش را بر موهای ایلنا گذاشت و بوسۀ عاشقانه اما نامحسوسی بر آنها زد؛ او دیوانه وار و با تمام وجودش لی لی را می خواست و با وجود آنکه وی را در آغوش داشت و کاملاً به او نزدیک بود احساس می کرد که هیچ آرزویی دست نیافتنی تر از بدست آوردن قلب این دختر جوان نیست!
لی لی آرام بازوهایش را از دور گردن اریک گشود و خودش را کنار کشید و اریک ناچار و درمانده او را رها کرد. یکبار دیگر نگاه ساده و مهربان لی لی در چشمهای اریک گره خورد ولی این بار مرد جوان بلافاصله نگاهش را از او دزدید؛ می ترسید که لی لی همه چیز را از نگاهش بخواند!
اریک به دنبال بهانه ای برای فرار از خودش و نگاه لی لی از خود بی خود ساعتش را از جیبش بیرون آورد و به آن نگاه کرد:
- بهتر است بی درنگ به عمارت بازگردیم... پدر بدون شک به شدت نگران غیبت ما شده اند...
ایلنا با ناراحتی در خودش فرو رفت و لبهایش را گاز گرفت:
- خدای من... پدر را کاملاً فراموش کرده بودم! واقعاً نمی دانم که چگونه می خواهم در مورد امروز صبح با او صحبت کنم!
اریک با کف دستش ضربۀ مهربان و آرامی به کمر ایلنا زد:
- هر دو باهم با او صحبت می کنیم... به این ترتیب کارمان آسانتر خواهد شد.
ایلنا با قدردانی به اریک نگاه کرد و سپس از جایش برخاسته به سوی نایت که آرام مشغول چریدن بود به راه افتاد.
- آه... اریک، من بخاطر رفتار شما آزرده نیستم و گریه نمی کنم. در اصل واقعاً از شما متشکرم که امروز هم مثل همیشه به یاریم آمدید... فقط...
لی لی نتوانست به صحبتش ادامه بدهد و بار دیگر پلکهایش را بر هم فشرد و به گریه افتاد. اریک بدون اینکه بتواند سخن دیگری بگوید صورت لی لی را رها کرد و در عوض بازوهای او را در دستهایش مهربان و دوستانه فشرد. ایلنا چشمهایش را گشوده دستهایش را از مقابل صورتش برداشت و بر روی دامنش قرار داد و بار دیگر آن را در میان مشتهایش چنگ زد. او سپس به سختی دندانهایش را بر روی هم فشرد تا شاید گریه اش آرامتر شود و با صدایی لرزان گفت:
- نمی توانم باور کنم که درست مثل یک زن هرجایی و بی بند و بار چنین رفتار بی شرمانه و وحشتناکی با من شده است!
لی لی بی اختیار دامنش را بیشتر در مشتهایش چنگ زد و حتی آن را کشید و با تمام وجود کوشید که یک بار دیگر هق هق به گریه نیفتد. او به سختی نفس کشید و بار دیگر ادامه داد:
- نمی فهمم که کدام قسمت روابط و رفتارهای سابقم با هنری برای او این توهم را بوجود آورده است که می تواند مرا در یک مکان خلوت به دام بیندازد و ...
ایلنا بیشتر نتوانست ادامه بدهد، او باز هم صورتش را با خجالت در پشت دستهایش مخفی کرد و این بار بی صدا گریست. اریک مثل یک مجسمه بر جای خودش خشک شده بود و با درماندگی و بدون آنکه بتواند حرکتی برای آرام کردن لی لی بکند با اندوه به او می نگریست.
ایلنا دوباره دستهایش را از مقابل صورتش برداشت و در حالیکه می کوشید اشکهایش را با نوک انگشتانش بزداید سرش را کمی بالا آورد اما از نگریستن به اریک پرهیز کرد. او با صدایی لرزان و گرفته گفت:
- من از وقتی که به نورسهمپتن بازگشته ام تمام تلاشم را کرده ام تا در انظار مردم این شهر هم مانند تمام مکانهای دیگری که تا امروز ساکن آنها بوده ام متشخص و موقر جلوه کنم. اما ظاهراً تمام تلاشهایم نتیجۀ برعکس داشته اند! فقط خدا می داند که سایر مردم شهر مانند هنری در مورد من چه می اندیشند و مرا چقدر بی بند و بار و پست می بینند!
ایلنا بیشتر نتوانست تحمل کند، او مستقیم در چشمهای اریک نگاه کرد و با التماس نالید:
- شاید شما بتوانید به من بگویید که کجای مسیر را این طور اشتباه طی کرده ام؟
اریک با رنگ پریده و به تلخی به صورت پر از درد و بیتاب ایلنا نگاه کرد؛ به چشمهای مانند آسمان زیبایش که حالا با گریه قرمز شده بودند، به خطوط سرخی که در اثر پایین لغزیدن اشکها بر روی گونه ها و پوست لطیفش بوجود آمده بودند و به لبهای خوش فرمش که گوشه هایش با بغض به سمت پایین خم شده بودند. چیزی در دل اریک جوشید؛ نمی توانست بپذیرد که ایلنای عزیز و دوست داشتنی با وجود بی گناهیش به خاطر رفتار بی شرمانۀ هنری این طور خودش را سرزنش کند.
ایلنا یک بار دیگر سرش را پایین انداخت و با گریه نفس نفس زد. اریک بی اختیار دستش را زیر چانۀ او گذاشت و صورتش را بالا آورده زمزمه کرد:
- ایلنا... به من نگاه کن...
ایلنا به دستور اریک بدون مقاومت سرش را بالا آورد و چشمهای آن دو در هم گره خوردند. اریک با لحنی شمرده، بسیار جدی و قاطع اما صدایی آرام گفت:
- آیا از من می پذیری اگر بگویم که تو موقرترین و متشخص ترین دختر جوانی هستی که من تا امروز ملاقات کرده ام؟
ایلنا سعی کرد برای تشکر از اریک لبخندی به او بزند اما موفق نشد. او با اندوه کمی بیشتر خودش را جمع کرده با درماندگی سرش را بر روی یکی از شانه هایش خم کرد. اریک ادامه داد:
- لی لی لطفاً نگذار رفتار احمقانۀ هنری باعث این شود که خودت را شماتت کنی... اتفاقی که امروز افتاد به هیچ عنوان اشتباه تو نبود بلکه نتیجۀ مستقیم حماقت، خودخواهی و کوته فکری هنری بود.
ایلنا سرش را به علامت تشکر تکان داد:
- متشکرم اریک...
و بعد کوشید که باز هم با نوک انگشتهایش اشکهای روی صورتش را پاک کند. اریک بی درنگ بازوهای او را رها کرده در عوض دستمالش را از جیبش بیرون آورد و آن را به دست ایلنا داد. لی لی همچنان که گونه هایش را خشک می کرد زمزمه کرد:
- اریک نمی دانم چطور از تو تشکر کنم و بخاطر زحمتی که امروز برایت درست کردم از تو عذر بخواهم... می دانم که دوست نداری بخاطر من با هنری رو در رو شوی.
اریک از شنیدن این جملۀ لی لی جا خورد. او لحظه ای سکوت کرد و کوشید به دلیل پشت آخرین جملۀ لی لی پی ببرد اما تلاشش بی نتیجه ماند و ناچار پرسید:
- چطور به چنین نتیجه ای رسیده ای ایلنا؟
ایلنا به خودش پیچید و با خجالت در خودش فرو رفت. برای لحظات کوتاهی سکوت بین آن دو برقرار شد تا سرانجام ایلنا با صدایی بسیار آرام پاسخ داد:
- پاییز پیش در مهمانی برداشت محصول... وقتی که شما در ایوان منزل آقای پینفولد به خاطر من با هنری رو به رو شدید آنقدر از کار من رنجیدید که پس از آن مایل به ادامۀ دوستیمان و پیشرفت آن نبودید، این طور نیست؟
اریک بر جای خودش خشک شد! ایلنا دوباره ادامه داد:
- من بعد از آن روز واقعاً کوشیدم که با مشکلات شخصیم مزاحم شما نشوم... و از اینکه امروز یکبار دیگر شما را مقابل هنری قرار دادم جداً متاسفم.
دفعۀ اولی که اریک برگشته بود و او را نگاه کرده بود طوری از حالت روح مانند ایلنا تعجب کرده بود که ابتدا بی درنگ نگاهش را از او دزدیده و سرش را برگردانده بود و بعد دوباره بلافاصله برگشته بود و به او نگاه کرده بود تا مطمئن شود دختر بیچاره در هوا ناپدید نشده است!... و حالا او هر از چند گاهی بر می گشت و به ایلنا نگاه می کرد و در دل آرزو می کرد که ای کاش حرفی برای گفتن داشت و یا لی لی سخنی می گفت و جو سنگین و آزار دهندۀ حاکم شکسته می شد.
اریک پیش از آنکه از جنگل خارج شوند تصمیمش را گرفت، نمی توانست ایلنا را با این وضعیت به عمارت بازگرداند؛ فقط خدا می دانست چه شایعاتی در مورد ایلنای بی گناه میان خدمتکارها جان می گرفت و والتر با دیدن دخترش در این وضعیت آشفته چه می کشید... او باید پیش از بازگشت به عمارت با لی لی صحبت کرده او را تا جای ممکن آرام می کرد.
آنها از جنگل خارج شدند و به مقابل تخته سنگی رسیدند که اریک مدتها پیش و اولین بار ایلنای تازه وارد را در حالیکه مقابل جنگل بر آن نشسته بود غافلگیر کرده بود. اریک نفس عمیقی کشید و اسبش را متوقف کرد:
- بهتر است کمی اینجا استراحت کنیم...
او به ایلنا نگاه کرد تا اثر حرفش را بر او ببیند. لی لی همچنان بی حرکت و مجسمه وار بر روی اسب نشسته بود؛ درست مثل اینکه حتی حرف او را نشنیده است. اریک یکبار دیگر کمر لی لی را گرفته این بار به او کمک کرد که از نایت پیاده شود و آرام زمزمه کرد:
- لطفاً بر روی آن تخته سنگ بنشینید...
و خودش افسار نایت را به درختچه ای که در همان نزدیکی بود بست.
اریک به کنار لی لی که بر روی تخته سنگ نشسته بود بازگشت، دخترک بر گوشه ای از سنگ طوری نشسته بود که او هم در صورت تمایل بتواند به راحتی بر سنگ بنشیند. اریک بر گوشۀ دیگر سنگ نشست و همچنان که به سمت دیگری نگاه می کرد به دنبال جمله ای مناسب ذهنش را کاوید.
چند ثانیه در سکوت سپری شد، سرانجام اریک از زیر چشم به ایلنا نگاه کرد و آرام به سوی او چرخید. لی لی همچنان که در مواقع سختی عادت داشت دامنش را در مشتهای کوچکش مشت کرده بود و دندانهایش را بر روی هم می سایید. اریک نفس عمیقی کشید و آرام دستهای ایلنا را در میان دستهایش گرفته بالا آورد:
- ایلنا... در مورد اتفاق امروز...
اریک نتوانست جمله اش را تمام کند و چشمهایش بر روی مچهای دستان دختر جوان که حالا از زیر شنل و داخل آستینهایش بیرون آمده بودند خشک شدند... مچهای سفید و ظریف لی لی هر دو به شدت کبود و در بسیاری از نقاط خونمرده شده بودند، زخمهای زشتی در جای ناخنهای هنری به وضوح بر روی آنها دیده می شدند و در زیر بعضی از زخمها رد خون خشک شده تا پشت دستهای ایلنا پایین آمده بودند. اریک دستهای ایلنا را چرخانید و به پشت آنها هم نگاه کرد، وضعیت پشت مچها هم بهتر از رویشان نبود... اریک از خشم قرمز شد و نفسش به شماره افتاد. او با صدایی که به سختی آرام نگه داشته شده بود ولی از خشم می لرزید پرسید:
- او با تو این کار را کرد، این طور نیست؟!
ایلنا پاسخی نداد، او تنها کمی بیشتر در خودش فرو رفت و در انتظار طوفان نفسش را در سینه اش حبس کرد. اریک از کوره در رفت، او با هیجان از جایش برخاست و تقریباً سر لی لی فریاد کشید:
- این طور نیست؟!
ایلنا از ترس و اضطراب لرزید و چشمهایش را بست. اریک که از خشم دیوانه شده بود همچنان که موهایش را با دستش به شدت عقب می خوابانید دو قدم از ایلنا دور شد و بعد بار دیگر برگشت و با صدای بلند فریاد زد:
- چرا در مورد این کارش هیچ چیز به من نگفتی؟
ایلنا بیشتر نتوانست تحمل کند، او دستهایش را بر روی صورتش گذاشته چشمهایش را پوشانید و بی اختیار به گریه افتاد.
اریک که اصلاً انتظار چنین واکنشی را نداشت بر جای خودش خشک شد و بهت زده به دختر خرد شده و درمانده نگاه کرد. او برای یک لحظه از خودش منزجر و شرمنده شد، آن روز بر خلاف شخصیت بردبار و بافکر همیشگیش به جای کمک کردن و آرام کردن لی لی بخاطر عصبانیتش از هنری سر وی فریاد کشیده بود!
اریک بی درنگ کنار لی لی نشست و با هر دو دست صورت ایلنا که پشت دستهایش پنهان شده بود را مهربان و صمیمی نگه داشت:
- ایلنا واقعاً متاسفم... خدای من؛ باور نمی کنم که با بی فکری و خودخواهی سرت فریاد کشیده باشم... لی لی لطفاً مرا ببخش.
اریک مکث کوتاهی کرد و درمانده و بیتاب به ایلنا که همچنان هق هق می گریست نگاه کرد و بی اختیار بار دیگر به او التماس کرد:
- بخاطر خدا گریه نکن لی لی... خواهش می کنم...
- کافیست ... تمامش کنید!
هنری با خشونت و با چشمهایی دریده برگشت و به سوی صدا نگاه کرد و ایلنا به سختی خودش را کمی راست کرد و نفس نفس زنان از پشت پیکرۀ هنری سرک کشید... اریک سوار بر نایت در حالیکه صورتش از خشم به شدت قرمز و دندانهایش کلید شده بودند و چشمهایش از انزجار و تنفر محض می درخشیدند کمی آن سوتر ایستاده بود و با حالتی تهدید آمیز به آنها نگاه می کرد!
با دیدن اریک عضلات ایلنا ناگهان شل شدند و برای یک لحظه مقابل چشمهایش سیاهی رفتند... او اطمینان داشت که اگر بدن هنری نبود که وی را کنار درخت سر پا نگه دارد از حال می رفت و بر زمین می افتاد. اما هنری بی حرکت و خشک شده همچنان با تمام قدرت او را به تنۀ درخت چسبانیده بود. اریک سوار بر نایت از میان دندانهای کلید شده اش به هنری دستور داد:
- رهایش کن...
هنری با لجاجت و نفرت و بدون اینکه حرکتی کند بر جایش ایستاد و به اریک نگاه کرد. ایلنا به خودش آمد و تلاش اندکی کرد تا خودش را از دست هنری برهاند و کنار برود. هنری با خشونت و لجبازی او را محکم تر به تنۀ درخت فشرد. اریک از نافرمانی و بی شرمی هنری به ستوه آمد، او با یک حرکت سریع از اسبش پایین آمد و در حالیکه حتی رگهای گردن و شقیقه هایش از خشم متورم شده بودند دو قدم تهدید آمیز به سوی هنری برداشت:
- گفتم رهایش کن لعنتی...
هنری بلافاصله خودش را راست کرده ایلنا را رها کرد... لی لی که وزن سنگین و فشار طاقت فرسای بدن هنری از روی قفسۀ سینه اش برداشته شده بود برای اولین بار توانست نفس نسبتاً راحتی بکشد و بی اختیار نالۀ کوچک اما دردناکی کرد. چشمهای اریک با نگرانی به سوی او چرخیدند و به سرعت سر تا پای او را برانداز کردند تا از سلامتیش مطمئن شوند و سپس بار دیگر با تنفر بر روی هنری قفل شدند.
هنری در مقابل نگاه پر از آتش اریک دندانهایش را بر روی هم سایید و آرام رو به او گفت:
- تو باید در ادارۀ پلیس باشی اریک ... تو تنها سگی هستی که با این دقت رد مرا بو می کشد!
اریک آب دهانش را فرو داد و تقریباً بدون مکث گفت:
- تو باید در سیرک باشی هنری ... تو تنها کفتاری هستی که بدون کمک بر دو پنجۀ عقبش راه می رود!
هنری که واضحاً انتظار چنین جواب تند و آماده ای را نداشت از خشم حتی قرمزتر از پیش شد و لبهایش را گزید.
اریک با لحنی که به صورت مصنوعی آرام نگه داشته شده بود رو به هنری گفت:
- املاک دانوان را ترک کن هنری... وگرنه تو را مثل کفتاری که هستی از دم می گیرم و بیرون می اندازم!
چشمهای دریده و سرکش هنری برای دقایق کوتاهی در چشمهای خشمگین و نافذ اریک گره خوردند... حتی در اوج خشم و مستی هم او جرات نداشت با اریک درگیر شود! چند لحظۀ کوتاه در سکوت بین آنها سپری شد و سرانجام هنری به سمت اسبش به راه افتاد.
وقتی که هنری سوار بر اسبش شد پیش از آنکه حرکت کند رو به اریک گفت:
- سرانجام یک روز من تو را به دوئل دعوت می کنم اریک هامند...
اریک برای بار دوم بدون مکث پاسخ داد:
- و من با کمال میل گلوله ای میان ابروهایت می نشانم تا تمام مردم این شهر و بریتانیا از شر کثیفت راحت شوند!
هنری یکبار دیگر از خشم به خودش پیچیده دندانهایش را بر روی هم سایید. او سپس بدون کلمه ای دیگر سر اسبش را چرخانده ضربۀ نسبتاً محکمی به پهلوی او زد و به تاخت از آنها دور شد.
ایلنا و اریک برای چند لحظۀ کوتاه بی حرکت ایستادند و به دور شدن هنری نگریستند. آنها سپس همزمان به خود آمدند؛ لی لی سرش را پایین انداخته نفسش را درسینه حبس کرد و لبهایش را بر هم فشرد مبادا گریه کند و اریک با نگرانی و دلسوزی به ایلنا که رنگ پریده و لرزان سرش را پایین انداخته بود نگاه کرد. سکوت کوتاهی بین آنها برقرار شد؛ اریک سرانجام آرام پرسید:
- لی لی، آیا حالت خوب است؟
ایلنا محو و گیج سرش را کمی بلند کرد و نگاه سریع و مبهوتی به اریک کرد، اما بلافاصله از خجالت و شرم سرش را دوباره پایین انداخته آن را به علامت مثبت تکان داد. اریک با ناراحتی لبش را گاز گرفت، تا آن روز هرگز دختر بیچاره را این طور رنگ پریده و شوک شده ندیده بود. او جرات نکرد چیز بیشتری از لی لی بپرسد و تنها به سختی آب دهانش را فرو داد:
- باید هر چه زودتر به خانه بازگردیم.... بهتر است تو سوار نایت شوی.
اریک افسار اسبش را گرفت و او را مقابل ایلنا آورد... ایلنا شوک شده و مدهوش در جستجوی چیزی که با ایستادن بر آن بتواند سوار نایت شود اطرافش را جستجو کرد اما گیج تر از آن بود که چیزی بیابد. اریک که متوجه مشکل او شده بود بدون کلمه ای حرف کمر دختر جوان را گرفته او را با یک حرکت سریع بلند کرد و به او یاری داد تا بر زین اسب بنشیند. او سپس بدون آنکه حتی به لی لی نگاه کند افسار اسب را در دست گرفت و با قدمهای بلند در راه بازگشت به عمارت به راه افتاد.
- خانم ایلنا...
ایلنا به سختی خوشحالیش را مخفی کرد و با چهره ای خونسرد و اندکی کنجکاو به سوی هنری برگشت. هنری افسار اسبش را رها کرده خودش را به او رسانید، مقابلش ایستاد و در عوض بازوهای او را محکم در دستهایش گرفت:
- حالا که شما در مورد احساسهای من در مورد خودتان همه چیز را می دانید آیا می توانم بدانم که شما در مورد من چه فکر می کنید؟
رنگ ایلنا از اینکه هنری بازوهایش را نگه داشته بود و شنیدن سوال وی کمی پرید و لبخندی که بر لب داشت بر گوشۀ لبهایش پژمرد! او به سختی نفس عمیقی کشید و اندکی پا به پا شد، حالا که تا رهایی چند ثانیۀ بیشتر فاصله نداشت نمی خواست نقشه اش را در خطر بیندازد. او با لبخندی به ظاهر آرام و صمیمی پاسخ داد:
- من فکر می کنم که شما یک نجیب زادۀ واقعی و قابل تحسین هستید و از شما متشکرم که چنین نظرهای بالایی در مورد من دارید. اما اگر اجازه بدهید دوست دارم، همانطور که خودتان هم اشاره کردید، کمی بیشتر در مورد صحبتهای امروزتان فکر کنم و تصمیم بگیرم.
هنری با تحسین و لذت به صورت بسیار دلربا و بی نقص لی لی نگاه کرد؛ او اندکی در چشمهای آسمانی و رویایی دختر جوان خیره ماند و بعد نگاهش بر روی بینی خوش تراش و پوست مانند گل لطیف او پایین آمده به لبهای قرمز و بی نظیر او رسید... زیبایی وسوسه برانگیز و مسحور کنندۀ ایلنا یکبار دیگر قلبش را به تپیدن واداشت. هنری بی اختیار بازوهایش را به دور شانه های ایلنا حلقه کرده او را بیشتر به سمت خودش کشید.
ایلنا که ناگهان احساس خطر شدیدی می کرد درمانده و مستاصل کوشید که خودش را کمی عقب بکشد... هنری متوجه امتناع او شد و بیشتر نتوانست خودش را کنترل کند... او به سوی لی لی خم شد و با صدایی که از هیجان می لرزید زمزمه کرد:
- عزیزم بگذار ببوسمت!
جملۀ کوتاه هنری مانند چکش بر سر ایلنا خورده او را بر جای خودش میخکوب کرد... تا دو دقیقۀ پیش رهایی در یک قدمی او قرار داشت و حالا همه چیز به بدترین شکل زیر و رو شده بود و آنچه که نباید اتفاق افتاده بود! ایلنا از خود بی خود با انزجار و رنگ پریده تقلا کرد که خودش را عقب بکشد و از دست هنری نجات بدهد.
امتناع و تقلای ایلنا هنری را در تقاضایش مصرتر کرد... مرد جوان با سرسختی لی لی را به سمت خودش کشید و او را در آغوش گرفته دستور داد:
- بگذار لبهایت را ببوسم...
ایلنا هراسان صورتش را به سمت دیگری برگرداند و با لحنی خشن و جدی گفت:
- بس کنید آقا... این رفتار شما بسیار پایین تر از شان شما و من است...
هنری لی لی را در آغوشش با حرارت به خودش فشرد... لی لی از نفرت و خشم لرزید، او بی اختیار و دیوانه وار دست و پا زد و کوشید بازوهای هنری را از دور بدنش بگشاید. هنری به سرعت به اطرافش نگاه کرد و با یک حرکت سریع ایلنا را چرخانید و از پشت به نزدیکترین درختی که آنجا روییده بود تکیه داد و خودش با تمام بدنش از رو به رو او را در جایش نگه داشت.
ایلنا که ناگهان خودش را در وضعیتی بسیار بدتر از قبل می دید از ترس فریاد کشید و همچنان که با دستهایش می کوشید که هنری را از خودش دور کند و تمام عضلاتش را منقبض کرده بود با لحنی بسیار خشن عملاً بر سر هنری فریاد کشید:
- این بازی را تمام کنید آقا... و لطفاً هر چه سریعتر املاک دانوان را ترک کنید!
هنری به سرعت مچهای ایلنا را در میان انگشتهای قویش گرفته آنها را پایین آورد و با قدرت فشرد و در گوش لی لی زمزمه کرد:
- و اگر نکنم؟!...
ایلنا از وحشت و استاصال تقریباً به گریه افتاد... او در حالیکه پلکهایش را به هم می فشرد تا مانع فرو ریختن اشکهایش شود صورتش که کاملاً قرمز شده بود را به سمت دیگری خم کرد تا از صورت هنری دور باشد و با قاطعیت و در اوج درماندگی با خودش عهد بست که به هر قیمتی که شده اجازه ندهد هنری به خواستۀ کثیفش برسد. هنری هم در عوض با تمام قدرت مچهای ایلنا را فشرد و با لحنی خشن دستور داد:
- مرا ببوس...
ایلنا از درد و ناراحتی دندانهایش را بر هم فشرد تا فریاد نکشد و در عوض کمی بیشتر صورتش را از هنری دور کرد. هنری که نافرمانی ایلنا را دید با یکدندگی و خشونت ناخنهایش را در پوست لطیف مچهای لی لی فرو کرد و با لحنی تندتر دستور داد:
- مرا ببوس...
ایلنا از درد نالۀ خفه ای کرد و در پاسخ با تمام قدرتی که در آن شرایط برایش باقی مانده بود با نوک پنجۀ کفش راستش ضربۀ محکمی به ساق پای هنری زد. هنری بی درنگ پایش را عقب برد و از درد دندانهایش را بر هم فشرده نفسش را در سینه حبس کرد... او سپس با خشونت هر دو دست لی لی را از مچ در خلاف جهت طبیعی به بالا خم کرد و با تمام قدرت فشار داد. درد در هر دو بازو و آرنجهای لی لی پیچیده تا شانه هایش بالا آمد و او را دیوانه کرد. ایلنا از خود بی خود بیشتر به سمت پایین خم شد و از درد فریاد کشید. هنری از میان دندانهای کلید شده اش با خشونت زمزمه کرد:
- اگر کوچکترین حرکتی بکنی و یا دوباره فریاد بکشی مچهایت را می شکنم...
و بعد خم شده لبهایش را با عشقی بیمارگونه و پر جنون بر گردن لی لی که حالا درست در مقابلش قرار گرفته بود گذاشت و آن را با حرارت غرق بوسه کرد.
لی لی همچنان که از فلاکت و بدبختی می لرزید و نفسش را در سینه اش حبس کرده بود عضلاتش را با نفرت حتی بیشتر از قبل منقبض کرد و دو قطرۀ درشت اشک از چشمهایش پایین چکیدند. او یک بار دیگر بی توجه به تهدید هنری و با تمام وجود فریاد کشید و هنری همچنان که گردنش را می بوسید دستهایش را با فشار بیشتری به بالا خم کرد.
لی لی در حالیکه این طور وانمود می کرد که در حال گوش دادن به حرفهای هنری است و گهگاه به علامت موافقت سرش را تکان می داد و یا لبخندی می زد به شدت در فکر راه گریزی از دست مرد جوان مست بود. او تا آن لحظه بارها به خودش و بختش که آن روز صبح بدون همراهی اریک و با پای پیاده تصمیم به قدم زدن در جنگل گرفته بود ناسزا گفته بود و خودش و تصمیمش را ملامت کرده بود.
در ابتدا ایلنا به این فکر کرده بود که مثل همیشه محکم و استوار جلوی هنری بایستد و به او بگوید که ترجیح می دهد به عمارتشان بازگردد. اما او به سرعت این ایده را از سرش بیرون کرده بود، هنری بدون شک از این موقعیت طلایی که او را تنها و بی دفاع در جنگل سوت و کور به چنگ آورده بود استفاده می کرد و اگر شده به زور او را نگه می داشت و خدا می دانست که بعد از آن اوضاع چگونه پیش می رفت... او باید برای رهاییش حقه ای می یافت!
ایلنا سپس تصمیم گرفته بود که این طور وانمود کند که پایش آسیب دیده است و از هنری بخواهد که او را سوار بر اسبش کرده به عمارتشان بازگرداند... اگر چه این راه حل در ابتدا بسیار ناب و موثر به نظر می رسید با کمی فکر بیشتر لی لی آن را هم رد کرد. سوار شدن بر اسب هنری می توانست اشتباه بسیار بزرگی باشد، بعد از سوار شدن او بر اسب هنری می توانست پیشنهاد بدهد که برای مداوای پایش به عمارت خودش بروند و تنها رفتن به عمارت هنری آن هم در شرایطی که پدرش و یا هیچ کس دیگری از این موضوع اطلاع نداشتند همیشه یکی از وحشتناکترین کابوسهای ایلنا بود.
ایلنا با بدبختی نفس عمیقی کشید، حالا هنری داشت در مورد فایده هایی که روابطشان می توانست برای او به همراه داشته باشد سفسطه می کرد. اینکه وی چطور می توانست تمام امکانات رفاه و آرامش را برایش فراهم کند و هر چه که او اراده کند بی چون و چرا برایش آماده می شود و از همه مهمتر لی لی می توانست از اعضای خانوادۀ سرشناس و متمول جویس بشود و پدر و سایر اطرافیانش را به این وسیله سربلند کند. با شنیدن این حرفها و دیدن فخر و تکبر هنری ایلنا احساس کرد که دچار حالت تهوع می شود، او هرگز حتی مایل نبود برای یک لحظه با این جوان به ظاهر نجیب زاده و در باطن هرزه و لا ابالی رابطه داشته باشد چه رسد به اینکه همسر او شود.
از آنجا که لی لی جرات نداشت به ساعتش نگاه کند سعی کرد حدس بزند که تا چند دقیقۀ دیگر ساعت صرف صبحانه در عمارتشان فرا خواهد رسید. پدرش و سایرین ده تا پانزده دقیقه پس از دیر رسیدن او بدون شک برای یافتنش به دنبالش می گشتند... مشکل اینجا بود که هنری لحظه به لحظه دچار احساسها و هیجانهای بیشتری می شد و ایلنا جرات نداشت به امید فرارسیدن پدرش دست بر روی دست بگذارد و به همراه هنری در جنگل بچرخد!
اندکی بعد فکری به ذهن لی لی رسید، شاید می توانست از مستی هنری سواستفاده کند و او را وادار به انجام کاری کند که بدون شک به سود لی لی و ضرر خودش بود. در یک موقعیت مناسب و در وقفه ای که در صحبتهای هنری بوجود آمد ایلنا با لبخندی کوچک و با چهره ای ساده و مهربان از او پرسید:
- آقای جویس آیا می دانید ساعت چند است؟
هنری ساعت طلایش را از جیبش بیرون آورد و به آن نگاه کرد:
- هفت و چهل دقیقه خانم...
ایلنا با ناراحتی ساختگی دستهایش را مقابل سینه اش در هم قلاب کرد:
- اوه خدای من... اصلاً متوجه گذشت زمان نبودم...
او سپس لبخندی به هنری زد:
- تا چند دقیقۀ دیگر ساعت صرف صبحانه در عمارت ما فرا می رسد و پدر بدون شک از اینکه من هنوز به منزل باز نگشته ام به شدت نگران و خشمگین می شوند.
او سپس با ادب در مقابل هنری نیم تعظیمی کرد:
- آقای جویس من باید زودتر به خانه بازگردم... اما بسیار خوشحال می شوم اگر شما هم به همراه من به عمارت ما بیایید و به عنوان مهمان محترم و عزیز من برای صرف صبحانه با ما همراه شوید... اطمینان دارم که پدر هم از حضور شما بسیار خوشحال خواهند شد و ما می توانیم بعد از صرف صبحانه بحثمان را ادامه بدهیم.
هنری سکوت کوتاهی کرد و به فکر فرو رفت، مثل اینکه مشغول بررسی دعوت به ظاهر صمیمانۀ ایلنا شده بود... ایلنا با امید تازه ای به هنری نگاه کرد، در مقابل این پیشنهاد او هنری دو راه مقابل رو داشت؛ اول اینکه او را تنها بگذارد و اجازه بدهد که لی لی بدون مزاحمت به عمارتشان بازگردد و دوم اینکه با او همراه شود و برای صرف صبحانه به عمارتشان برود که ایلنا در آنجا در حضور پدرش و سایرین احساس امنیت کامل می کرد.
ترفند ایلنا به نتیجه رسید؛ هنری سرش را به علامت تشکر تکان داد:
- از دعوتتان بسیار متشکرم خانم اما بهتر است که من هم به عمارت خود باز گردم و شما را تنها بگذارم تا روی صحبتهای امروزم فکر کنید.
او سپس نیم تعظیم مودبانه ای در مقابل لی لی کرد:
- از وقتی که امروز به من دادید متشکرم خانم ایلنا.
ایلنا با خرسندی نفس راحتی کشید و او هم با آرامش خاطر نسبی در مقابل هنری بر زانوهایش خم شد:
- از ملاقاتتان بسیار خوشحال شدم آقای جویس... خدانگهدار.
ایلنا که به سختی می توانست شادی و آرامشش را مخفی کند بر پاشنه هایش چرخید تا به سوی عمارتشان بازگردد... ماجرای ترسناک آن روز صبح به طرز باور نکردنی و لذت بخشی خوب تمام شده بود و ایلنا در دل قسم خورد که تا مدت زیادی بعد از این تنها و با پای پیاده برای گردش صبحگاهی از عمارتشان خارج نشود.
چند دقیقۀ بعد اریک تسلیم بیداری شد و چشمهایش را گشوده طاقباز در تختش دراز کشید. او بی حوصله و وارفته از زیر چشم نیم نگاهی به پنجره های اتاق که با پرده های نسبتاً ضخیم پوشیده شده بودند انداخت، اطمینان داشت که پیش از ساعت صبحانه بیدار شده است و در نتیجه می تواند صبحانه اش را به همراه پدرش و لی لی صرف کند... با به یاد آوردن ایلنا فکری در ذهن کرخت شده و خواب آلود اریک بیدار شد و او را بیشتر از پیش به خود آورد؛ اریک به یاد ملاقات دیروزش با الکس و صحبتهای او در مورد هنری جویس افتاد.
مرد جوان در یک لحظه مانند کسی که مورد اصابت صاعقه قرار گرفته باشد از جایش پرید و بر روی تختش نشست:
- خدای من...
او که دیشب دیر به خانه بازگشته بود اصلاً لی لی را ندیده بود و کاملاً فراموش کرده بود که در مورد هنری به او هشدار بدهد. وی بی اختیار به ساعت اتاقش نگاه کرد، ساعت کمی از هفت و ربع گذشته بود و او اطمینان داشت که لی لی مدتی پیش عمارت را ترک کرده است.
اریک هراسان و با عجله از رختخوابش بیرون پرید و زنگ زد تا خدمتکار شخصیش به اتاق بیاید. او در حالیکه در دل به خودش دلداری می داد که احتمالاً همه چیز مرتب است و هیچ اتفاقی برای ایلنا نیفتاده است ربدوشامبرش را بر تن کرد.
آلن ، خدمتکار شخصی اریک با لبخند موقری در زد و وارد اتاق او شد:
- صبح بخیر آقا، امیدوارم که دیشب خوب استراحت کرده باشید...
اریک که با دلهره در اتاقش مشغول قدم زدن بود ایستاد و بی مقدمه از آلن پرسید:
- خانم ایلنا کجا هستند؟
آلن با شگفتی ایستاد و بدون آنکه پاسخی داشته باشد به اربابش نگاه کرد. اریک که متوجه گیج شدن او شده بود، افکارش را به سرعت کمی سامان داد و این بار با لحنی آرامتر پرسید:
- آیا امروز صبح فیبی را دیده اید؟
آلن سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- بله آقا...
اریک دوباره پرسید:
- آیا فیبی امروز به خانم ایلنا کمک کرده بودند که آمادۀ گردش در جنگل بشوند؟
آلن مکث کوتاهی کرده کمی فکر کرد و بعد جواب داد:
- بله آقا... مثل همیشه.
اریک زیر لب ناسزایی داد و لبش را گاز گرفت. او مکث کوتاهی کرد و اندیشید؛ آنقدر خوب لی لی را می شناخت که بداند او از تنهاییش استفاده کرده و با پای پیاده برای قدم زدن در جنگل رفته است. اریک با ناراحتی آب دهانش را فرو داد و بدون اینکه امید چندانی به شنیدن جواب داشته باشد بختش را آزمود:
- آلن آیا می دانید که خانم برای گردش به کجا رفته اند؟
آلن بی درنگ سرش را این بار به علامت منفی تکان داد:
- خیر آقا...
اریک بار دیگر ناسزایی زیر لب داد و سپس با عجله به سوی کمد لباسهایش رفت:
- لطفاً از فیبی بخواهید که هر چه زودتر به اتاق من بیایند و به آبراهام یا فرانک خبر بدهید که به سرعت نایت را آماده کنند...
آلن لحظه ای درنگ کرد اما به سرعت به خودش آمده به سوی در اتاق به راه افتاد. اریک هم در حالیکه با عجله یک دست لباس ساده از کمدش خارج می کرد زیر لب نالید:
- خدای عزیزم...لی لی....
چند دقیقۀ کوتاه بعد اریک لباس پوشیده و با فیبی صحبت کرده بود. حدسش در مورد لی لی درست بود، او تصمیم گرفته بود با پای پیاده برای قدم زدن در مسیر اصلی جنگل برود. مرد جوان دوان دوان از پله های عمارت پایین آمده از در اصلی خارج شد و به سوی اسطبل اسبها به راه افتاد.
به محض اینکه لی لی چرخید پیکرۀ استوار مردی که در فاصلۀ یک قدمی او ایستاده بود در مقابلش قرار گرفت... ایلنا از ترس با تمام وجود فریاد کشیده دستپاچه و هراسان قدمی عقب رفت!
هنری جویس بلافاصله دستهایش را بالا آورده با قدرت بازوهایش را گرفت و او را نگه داشت:
- لطفاً آرام باشید دوشیزه خانم... این من هستم؛ هنری جویس...
ایلنا از ترس چشمهایش را بست و هر دو دستش را بر روی سینه اش مشت کرده فشار داد، قلبش به شدت می تپید و تمام بدنش از ترس و هیجان می لرزید. اندکی طول کشید تا دختر جوان توانست بر خودش مسلط شود، او چشمهایش را گشوده با صدایی لرزان و بریده بریده گفت:
- آقای جویس... بخاطر خدا اینجا چه می کنید؟! نزدیک بود دچار حملۀ قلبی بشوم!
هنری بازوهای لی لی را رها کرد و قدمی عقب رفته به علامت عذر خواهی سرش را خم کرد:
- واقعاً از اینکه شما را ترساندم معذرت می خواهم خانم...
ایلنا آب دهانش را فرو داده سرش را تکان داد و با صدایی که هنوز کمی می لرزید گفت:
- مهم نیست آقا... لطفاً فراموشش کنید.
او سپس سرش را بلند کرد و با دقت به هنری نگاه کرد... در کمال شگفتی ایلنا مرد جوان به شدت آشفته و خسته به نظر می رسید؛ موهای هنری پریشان تر از همیشه بودند... خودش کمی ته ریش داشت و لباسهایش هم اندکی نامرتب و چروکیده به نظر می آمدند. با اندکی دقت بیشتر ایلنا متوجه سرخی غیر طبیعی چشمهای او شد، مثل اینکه شب پیش هنری درست نخوابیده بود. ایلنا با دودلی پرسید:
- آیا همه چیز مرتب است آقای جویس؟
هنری سرش را تکان داد:
- البته خانم... امروز صبح زودتر از همیشه بیدار شدم و تصمیم گرفتم که برای گردش به این جنگل بیایم. اصلاً انتظار برخوردن به شما را نداشتم خانم دانوان...
ایلنا با سوظن نامشهودی به هنری نگاه کرد، حتی یک کلمه از حرفهای او را نمی توانست باور کند! کاملاً معلوم بود که مرد جوان به منظور دیدن او در آن موقع صبح به جنگلی که به خانوادۀ آنها تعلق داشت آمده بود، به عمد اسبش را در جایی خارج از دید مخفی کرده بود... و احتمالاً مدتی بود که از پشت او را زیر نظر داشته و تعقیب می کرده است!
هنری که متوجه سوظن ایلنا شده بود تصمیم گرفت کنترل اوضاع را در دست بگیرد. او به حالت تعظیم اندکی به سوی ایلنا خم شد:
- حالا که هر دو در چنین صبحی اینجا هستیم چطور است کمی با هم قدم بزنیم...
ایلنا به وضوح در میان نفسها و از دهان هنری بوی مشروب را استشمام کرد. او از ترس کمی خودش را جمع کرد و لبهایش را گاز گرفت، مخالفت کردن با هنری مست و برانگیختن او در یک جنگل خلوت می توانست پیامدهای ترسناکی به دنبال داشته باشد... وی باید با دقت فکر می کرد و سر فرصت راه حل مناسبی برای فرار از چنگ هنری می یافت. ایلنا ناچار لبخند بی رنگ و درمانده ای زد:
- بسیار خوب آقا...
چشمهای مست و قرمز هنری از شادی درخشیدند:
- عالیست... لطفاً اجازه بدهید که اسبم را باز کنم و بعد می توانیم با هم قدم بزنیم.
هنری به سراغ اسبش رفت تا او را از درخت باز کند. برای یک لحظه ایلنا با خودش اندیشید که از موقعیت استفاده کند و بگریزد اما به سرعت این فکر را از سرش بیرون کرد؛ هنری سوار بر اسب می توانست در دو سه دقیقه خودش را به او برساند. لی لی با درماندگی ایستاد و انتظار کشید، هنری در حالیکه افسار اسبش را پشت سرش می کشید به کنار او بازگشت و با دست ایلنا را در خلاف مسیر بازگشت به عمارتشان راهنمایی کرد:
- واقعاً از اینکه چنین افتخاری به من دادید متشکرم خانم ایلنا...
ایلنا با رضایت در مسیر اصلی که با پیچ و تابی دلنواز از وسط جنگل می گذشت پیش رفت. شب گذشته اریک مجبور شده بود بعنوان پزشک کشیک تا دیروقت در بیمارستان بماند و پس از خوابیدن او و سایر ساکنین عمارت به منزل بازگشته بود. در نتیجه آن روز صبح او هنوز از خواب برنخاسته بود و ایلنا هم تصمیم گرفته بود که از گردش انفرادیش استفاده کرده به جای اسب سواری به قدم زدن در جنگل بپردازد و البته از تصمیمش بسیار راضی بود.
آن سال با وجود زمستان سخت و پربرف بهار سر وقت در بریتانیا آغاز شده بود. لی لی با کنجکاوی و دلگرمی به دنبال نشانه های بهار به اطرافش نگاه می کرد، نشانه هایی که اگر سوار بر صحرا بود هرگز امکان یافتنشان را پیدا نمی کرد. برفی که قبلاً زمین جنگل را سفیده کرده بود حالا عملاً آب شده بود و تنها گهگاه اندکی برف در گوشه ای دور از آفتاب به چشم می خورد. از آن مهمتر سبزه ها بودند که ذره ذره رنگ سبز زندگی می گرفتند و گلهای وحشی که آرام آرام جوانه می زدند و از زیر خرده برگهای خشک قدیمی که زمین جنگل را پوشانده بودند سر برمی آوردند. با کمی دقت ایلنا اینجا و آنجا حتی می توانست درختهایی را بیابد که آمادۀ جوانه زدن یا شکوفه کردن می شدند.
کمی جلوتر ایلنا به تعدادی قارچ کوچک رسید که پس از باران دیشب از زمین بیرون آمده بودند. او با سرگرمی خم شد و به آنها نگاه کرد، اریک علاقۀ زیادی به قارچها داشت و اغلب با سرگرمی خم شده یا کنار آنها می نشست و از نزدیک آنها را بررسی می کرد. با به خاطر آوردن اریک ایلنا احساس دلتنگی کرد، در ماههای اولی که او به نورسهمپتن بازگشته بود روابطش با اریک به سرعت صمیمی و دوستانه شده بود تا جایی که او اطمینان داشت که مرد جوان فکور، خونسرد، متشخص و مهربان به یکی از دوستان نزدیکش تبدیل خواهد شد.
اما ناگهان همه چیز تغییر کرده بود، درست مثل اینکه اریک ناگهان زیر و رو شده باشد روابطش با او به سرعت سردتر و کمتر شده بودند. در ابتدا لی لی احساس گناه شدیدی می کرد؛ هیچ نمی دانست که چطور اریک را آزرده و از خود رانده است. اما آرام آرام قبول کرد که با این موضوع کنار بیاید و به خودش تلقین کرد که احتمالاً اریک از دوستی با او لذت نبرده است و ترجیح داده است که وقت گرانبهایش را کمتر در کنار وی تلف کند.
مرد جوان حتی گردشهای صبحگاهیش با او را کمتر و کوتاهتر کرده بود و این موضوع لی لی را دچار عذاب وجدان می کرد. او احساس می کرد که بخاطر دوری از وی اریک یکی از تفریحهای مورد علاقه اش را آرام آرام از دست می دهد و کنار می گذارد و در دل آرزو می کرد که ای کاش هرگز موافقت نکرده بود که صبحها به همراه او به گردش بپردازد.
ایلنا کمتر از نیمی از مسیری که آن روز در نظر گرفته بود را پیموده بود که صدایی او را از افکارش بیرون کشید و به خود آورد... صدایی مثل صدای شیهۀ آرام یک اسب! لی لی با تعجب بر جایش ایستاد و همچنان که با دقت به صداهای محیط جنگل گوش می داد به اطرافش نگریست... لحظه ها به سرعت سپری شدند، صداهایی که به گوشش می رسیدند همگی صداهای طبیعی جنگل مثل آواز پرنده ها، جیر جیر حشرات یا خش خش شاخه ها بودند. از آنجا که در میان این اصوات هیج چیز متفاوتی توجهش را جلب نکرد ایلنا با دودلی یکبار دیگر در مسیرش به راه افتاد.
چند قدم جلوتر ایلنا یکبار دیگر صدای شیهۀ یک اسب را این بار واضح و بی نقص شنید... او با دلهره بر جای خودش خشک شد، این جنگل خارج از مسیر رفت و آمد مردم عادی بود و به خانوادۀ دانوان تعلق داشت و اصولاً کسی به آن وارد نمی شد. ایلنا هراسان به دنبال منبع صدا کمی از مسیرش خارج شد و به پشت تعدادی از درختها سرک کشید.