- وقتی که من شش ساله بودم یک خانم میانسال هندی به نام دیپا (۱) که ظاهراً پیش از آن هم برای خانوادۀ انگلیسی دیگری کار کرده بود به عنوان آشپز و خدمتکار به عمارت ما آمد. همسر دیپا کشاورز ساده ای بود که زمین کوچکی داشت. آن دو چندین فرزند داشتند که به جز یکی از آنها همگی ازدواج کرده به خانه های خود رفته بودند. کوچکترین فرزند دیپا دختر تقریباً هفت ساله ای به نام آنیشا (۲) بود که گهگاه برای کمک به مادرش و تنها نماندن در خانه روزها به عمارت ما می آمد.
ایلنا سرش را تکان داد و آه کشید:
- طبیعی است که من بسیار زود متوجه آنیشا و حضورش در عمارت شدم و با علاقه و کنجکاوی مایل به دوستی و بازی با او بودم. دیپا که می دانست خانم خانه علاقه ای به رابطۀ فرزندانش با مردم بومی ندارد و می ترسید که بخاطر دوستی من و آنیشا او اخراج شود اجازۀ دوستی و بازی با من را به دخترش نمی داد... این مخالفت دیپا شیطنت و بازیگوشی من و آنیشا را حتی بیشتر بر می انگیخت و ما از هر فرصتی برای صحبت و یا بازی با هم استفاده می کردیم... البته نه من به زبان هندی تسلط داشتم و نه آنیشا می توانست انگلیسی صحبت کند اما همین هم برای ما دو نفر جالب و تازه بود... خوب به خاطر دارم که در اولین بازیهایمان اغلب من وسایل بازیم را به آنیشا نشان می دادم و نام انگلیسی آنها را به وی می آموختم و او هم نام هندیشان را به من یاد می داد.
ایلنا که با یادآوری روزهای دوستی قدیم کمی شاد شده بود لبخند کم رمق اما مهربانی زد:
- سرانجام دیپا تسلیم شد و اجازه داد که ما دو نفر گهگاه و به صورت مخفیانه با یکدیگر همبازی شویم. ما اغلب دور از چشم آقا و خانم رادفورد به اتاق من می رفتیم و در آنجا با عروسکها و اسباب بازیهای متنوع من سرگرم می شدیم و یا نقاشی می کشیدیم... اندکی بعد خانم و آقای رادفورد هم پی به دوستی ما بردند اما از آنجا که آنیشا و مادرش انسانهای ساده و درستکاری بودند و علاوه بر آن دیدن تنهایی من برایشان سخت و طاقت فرسا بود ترجیح دادند مانع از دوستی ما نشوند.
ایلنا از زیر چشم به ویلیام که با دقت و کنجکاوی داستان او را دنبال می کرد نگریست و لبخند کوچکی زده سرش را تکان داد:
- در طی سالها من و آنیشا به دوستان صمیمی یکدیگر تبدیل شدیم. من تا حدود خوبی زبان هندی را فراگرفته بودم و آنیشا هم در حد معقولی انگلیسی می دانست. ما دو نفر می توانستیم برای مدت طولانی یکدیگر را سرگرم کنیم، از بازی با عروسکها گرفته، تا تمرین نقاشی و رقص، گردش در باغ عمارت و یا حتی بازی با جرالد و اسکات و دوستانشان؛ ما دو نفر بهترین اوقات را در کنار هم داشتیم.
ایلنا سکوت کرده لبهایش را با زبانش کمی مرطوب کرد، اندوه خفیفی چهرۀ دوست داشتنی او را پوشانید:
- در میان عروسکهای من عروسک نسبتاً بزرگ و زیبایی با موهای طلایی بلند و چشمهای درشت عسلی رنگ بود که من آن را سالی (۳) صدا می کردم. آنیشا علاقۀ خاصی به سالی داشت و همیشه او را برای بازی انتخاب می کرد و من هم بخاطر علاقه ام به آنیشا و دوستی او به وی اجازه می دادم که با سالی بازی کند و او را با خودش به گوشه کنار عمارت ببرد.
ایلنا اندکی در خودش فرو رفت و آه کشید:
- هنگامی که نه ساله بودم و در روز کریسمس آقای رادفورد عروسک بسیار زیبای تازه ای به من هدیه دادند که واقعاً بی نظیر و دوست داشتنی بود. آن روز عصر بعد از آنکه هیجان داشتن عروسک تازه اندکی فرو نشست من به یاد آنیشا افتادم و از خانم و آقای رادفورد اجازه گرفتم که سالی را به عنوان هدیۀ کریسمس فردای آن روز به آنیشا بدهم و آن دو با خرسندی پیشنهاد مرا پذیرفتند.
(۱) Deepa
(۲) Anisha
(۳) Sally
- آیا نمی خواهید به من بخاطر افکار و نظرهای عجیب و جنجال برانگیزم اعتراض کنید؟
ویلیام بی اختیار قاه قاه خندید و بعد با مهربانی سرش را به علامت منفی به طرفین تکان داد:
- خیر خانم ایلنا... حرفهای شما منطقی و قابل تامل بودند و حتی سرسخت ترین وکیلها هم اعتراضی به دفاعیات قانع کننده و برحق وکیل مدافعی که از مظلومیت موکلش دفاع می کند نمی کنند!
با شنیدن این جمله قلب لی لی از خوشحالی و شعف به سرعت شروع به تپیدن کرد، خون در رگهایش تند و سریع به حرکت درآمد و احساس قلقلک خوشایندی به او بخشید و گونه هایش گلگون شدند. او به خودش اجازه داد که عضلاتش که تا آن لحظه به شدت منقبض کرده بود را کمی رها کند و با آرامش بیشتری در صندلیش بنشیند و با فراغت خاطر لبخند شادی بزند.
ویلیام که متوجه خرسندی و رضایت ایلنا پس از یک دوره هیجان شدید شده بود برای دقایقی در سکوت و در حالیکه به صحبتهای وی می اندیشید در صندلیش نشست و اجازه داد لی لی هم از استراحتش لذت ببرد.
اندکی بعد ویلیام خودش را در صندلیش جابه جا کرده با لحنی آرام پرسید:
- آیا اجازه می دهید پیش از اینکه بحث امشب را تمام کنیم یک سوال دیگر هم از شما بپرسم؟
ایلنا نفس عمیقی کشید و با دودلی سرش را به علامت مثبت پایین آورد. ویلیام ادامه داد:
- فکر می کنم نظرات تند و صحبتهای امشبتان تنها نتیجۀ تفکرات محض شما نیستند بلکه نتیجۀ اتفاقها و رویدادهایی هستند که تجربه کرده اید، این طور نیست؟
ایلنا با شنیدن این اظهار نظر ویلیام عملاً در خودش فرو رفت و با رنگی پریده و در حالیکه لبهایش را می گزید عقب نشینی کرد. ویلیام که با دقت به او می نگریست متوجه ناآرامی و دلتنگی شدیدی که دختر جوان را از زیر و رو کرد شد. او کمی بر روی میز به سوی ایلنا خم شد، مثل اینکه بخواهد دلیل این تغییر شدید در روحیۀ وی را در نگاه و چهره اش بخواند.
سکوت در میان آن دو برقرار شد. لی لی که حضور ویلیام را کاملاً فراموش کرده بود با خاطرات تلخ و آزار دهنده اش دست به گریبان شد، خاطراتی که هر سال بخصوص در ایام کریسمس او را تحت فشار دردناکشان خرد می کردند و او ظاهراً از آنها گریزی نداشت. ویلیام سکوت را شکست:
- خانم ایلنا...
لی لی از جایش پرید و با هراس گذرایی به ویلیام نگاه کرد. ویلیام ادامه داد:
- واقعاً از اینکه خاطرات تلخ گذشته را در ذهنتان زنده کردم معذرت می خواهم.
ایلنا به سختی لبخند رنگ پریده ای زد:
- مهم نیست آقا...
ویلیام سرش را کمی خم کرد و با لحنی خونسرد و مودب پرسید:
- آیا می توانم از شما بخواهم خاطره ای که این طور شما را بر علیه قوانین مدنی و اجتماعی شورانده و بی اعتماد کرده است را برایم بازگو کنید؟
ایلنا چشمهایش را بست، دندانهایش را بر روی هم سایید و به زحمت آب دهانش را فرو داد. او سپس چشمهایش را گشوده با دلتنگی و اندوه در چشمهای ویلیام خیره شد:
- اگر چه علاقه ای به تعریف این خاطره ندارم ولی از آنجا که نظراتم را در مورد قوانین مردسالار جامعه برای شما گفته ام به شما حق می دهم که مایل باشید دلیل پشت بی اعتمادی من به این قوانین را بدانید.
ایلنا یکبار دیگر سکوت کرد و با تلخی به سوی دیگری نگریست تا افکارش را در ذهنش اندکی مرتب کند. ویلیام نیز همچنان که با متانت در انتظار صحبتهای لی لی بود در سکوت به چهرۀ زیبا اما رنگ پریدۀ ایلنا که حالا با غم و دلتنگی دگرگون شده بود نگاه می کرد.
ایلنا سرانجام صورتش را برگرداند و آرام اما غمزده به ویلیام نگاه کرد و نفس عمیقی کشید:
- همانطور که می دانید من دوران کودکیم را در هندوستان و در کنار خانوادۀ رادفورد، که در آن زمان آنها را خانوادۀ حقیقی خودم می دانستم گذرانده ام. متاسفانه در نزدیکی خانوادۀ ما تنها یک خانوادۀ بریتانیایی دیگر زندگی می کرد و آنها هم دو فرزند پسر که تقریباً همسن جرالد و اسکات رادفورد بودند داشتند و در نتیجه من تنها دختربچۀ انگلیسی در جمع این دو خانواده بودم. از آنجا که خانم رادفورد علاقه ای به دوستی ما بچه ها با افراد بومی هندوستان نداشتند و اگرچه برادرهایم و خانم و آقای رادفورد تلاش قابل ستایشی برای سرگرم و خشنود نگهداشتن من می کردند اما تنهایی همچنان من را به شدت ناراحت می کرد و می آزرد...
- پیش از هر چیز لطفاً توجه کنید که من نگفتم تمام قوانین جامعه مشمول نظریۀ من می شوند، بدون شک می توانیم استثناهایی که برخلاف نظر من هستند هم بیابیم... هر چه که باشد زنها هم جزیی از جامعه هستند و خواه نا خواه تاثیرهایی بر آن می گذارند... نکتۀ مهم این است که هدف از وضع کردن یک قانون پذیرفته شدن و عمل شدن به آن است و اگر نیمۀ قویتر جامعه نتواند منافع خود را در آن قانون ببیند هرگز بر علیه خود به آن قانون وفادار نمی ماند و عمل نمی کند و نیمۀ ضعیف جامعه نیز قدرت وادار کردن نیمۀ دیگر را نخواهد داشت... در مورد مثال کوچک شما هم بگویم که یک دزد خرده کار و ناشی به راحتی به دام قانون می افتد و مجازات می شود، اما یک سارق چیره دست و پرنفوذ که خوب می داند از چه راهی باید وارد شود و چگونه سرقتش را با استفاده از موقعیتش موجه جلوه دهد هرگز به دام نمی افتد، اگر چشمهایتان را باز کنید و تعصب را کنار بگذارید نمونۀ این حرف مرا در رده های بالای حکومتی و اشرافی می توانید ببینید! در مورد قوانین دینی هم باید بگویم که اصولاً تمام ادیان به نفع مردها و برای جلب نظر آنها تنظیم شده اند... این موضوع اینقدر واضح است که حتی هیچ پیغمبر مونثی وجود نداشته است، فقط تعدادی قدیسه که آنها هم برای وفاداری بیش از حدشان به دین مردانۀ مردی دیگر به مقامی رسیده اند!!... دینی که به نفع مردها نباشد توسط آنها پذیرفته نخواهد شد و به زودی از بین خواهد رفت...
چشمهای ویلیام با شیطنت درخشیدند:
- اما توجه کنید که بسیاری از قوانین دینی به نفع فقرا و رعایا، یعنی قشر ضعیفتر، و به ضرر سرمایه دارها و پادشاهان، یعنی افراد قویتر، بوده اند و با این وجود این ادیان زنده مانده اند!
ایلنا پوزخندی زد:
- فقرا و رعیتها شاید در ظاهر و جدای از هم قشر ضعیفتر جامعه را تشکیل بدهند اما متحد با هم به نیروی پیروز تبدیل می شوند و تمام ادیان بر این اتحاد قشر بدبخت جامعه تکیه دارند. در حقیقت اشراف از آرامش و امکانات کافی برخوردارند و نیازی به تغییر نمی بینند و تمام دینها ناچارند فقرایی که از سر بدبختی حاضر به قبول هر نجات دهنده ای هستند را پشت یک پیغمبر واحد متحد کرده بشورانند... و فراموش نکنید که آنها اسلحۀ غالب یعنی تعداد زیاد و نیروی بازو را در اختیار دارند. اما همین مردهای رعیت و فقیر بر زنهای این گروه برتری جسمی و اجتماعی دارند و دینی که این برتری را از آنها بگیرد را قبول نخواهند کرد.
ویلیام سرش را به عقب خم کرد و با صدای بلند قاه قاه خندید:
- فوق العاده است... شما بسیار بسیار جسورتر از چیزی که فکر می کردم هستید دوشیزه خانم... و معلوم است که مدت زیادی را به فکر کردن در این مورد اختصاص داده اید!
ایلنا سرش را چرخانید و با دلتنگی و تلخی به سمت زوج جوانی که آن سوتر نشسته بودند نگریسته زیر لب زمزمه کرد:
- من یک آدم بزدل و ترسو بیشتر نیستم که با تمام قدرت به زندگی راحت و مرفهم چسبیده ام و نمی توانم از آن دل بکنم... زنهایی که بدون درک ریشۀ بی عدالتیها ناچار با زندگی سختی که به زور این قوانین به آنها تحمیل شده است سر می کنند بسیار شجاع تر از من هستند؛ حداقل آنها از سر ندانستن اعتراضی نمی کنند نه از سر ترس...
ویلیام با تحسین و احترام بی مانندی به لی لی نگریست، تا آن روز هیچ دختر جوانی این طور شجاعانه تمام قوانین و شالوده های جامعه را به نفع زنان دیگر زیر ذره بین نبرده و متهم نکرده بود... و یا اگر برده بود جرات نکرده بود در مقابل شخص دیگری، و آن هم یک مرد، افکار جنجالیش را بازگو کرده از آنها دفاع کند.
لی لی نگاهش را از ویلیام دزدید؛ در جستجوی خونسردی و آرامش ششهایش را از هوا پرکرد، آنها را برای چند لحظۀ کوتاه در همان حالت نگه داشت و سپس آرام نفسش را بیرون داد. او سپس با دلتنگی و آرامشی نسبی به ویلیام نگاه کرد و ادامه داد:
- اما در پاسخ به ادعای شما در مورد پایبند بودن زنها به قوانین اجتماعی و مذهبی.... پیش از هر چیز باید بگویم که عمل کردن به قوانین اثباتی برای منصفانه بودن آنها نیست... اجرا شدن قوانین می تواند با زور و اجبار باشد. لازم نیست بگویم که این اجبار چهره های متفاوتی دارد... در مورد زنهایی که به تمام قوانین، سنتها و عرفهای اجتماعی، حتی آنهایی که به ضرر خانمها هستند، پایبندند و عمل می کنند ترس از بی آبرو شدن و یا درگیر شدن با سایرین و حتی زنهای دیگر می تواند آنها را خواه ناخواه وادار به عمل به این قوانین کند... در مورد زنهایی که کورکورانه به تمام قوانین دینی پایبند هستند ترس از عذاب الهی و یا امید به نجات و زندگی در بهشت می تواند آنها را مجبور به قبول قوانین دینی کند...
- چرا این طور مایلید که دلیل پشت تمام عقاید و تصمیم های من را بدانید و موشکافی کنید؟!
ویلیام با صداقت و بسیار جدی در چشمهای ایلنا خیره شد:
- زیرا شما همیشه منطقی محکم و منسجم در پشت تمام عقاید و تصمیمهایتان دارید... و بخاطر اینکه شنیدن افکار عمیق و مستقل شما و بررسی خط فکریتان مرا به تحسین و تقدیر مجبور می کند خانم...
ایلنا با شنیدن توضیح ویلیام و با دیدن برق احترام و تحسینی که در نگاهش بود برای لحظه ای با دهان نیمه باز، ابروهای بالا برده و چهره ای شوک شده به همصحبتش نگریست. می دانست که ویلیام از بحث کردن با او و شنیدن نظراتش لذت می برد ولی هرگز فکر نمی کرد که مرد جوان این طور صادقانه و بی تکلف به این موضوع اعتراف کند! او سپس به خودش آمد و گونه هایش کمی گل انداختند. لی لی سینه اش را بدون صدا صاف کرد تا بتواند سخن بگوید:
- واقعاً بخاطر لطف و نظر بالایی که نسبت به من و دیدگاههایم دارید متشکرم...
او سپس خودش را در صندلیش کمی جا به جا کرد:
- درست حدس زدید آقای ویلیام. اگرچه طنز موجود در این نمایشنامه و نحوۀ چیده شدن صحنه ها و بیان ارتباطات میان افراد با قلم توانمند شکسپیر زیبایی خاصی را به این داستان می بخشد که البته برای زمان نوشته شدن آن بسیار جالب بوده است اما پذیرفتن اقتباسهای کمدی این داستان در این دوره کمی برای من سخت و سنگین است.
ویلیام سرش را با مهربانی تکان داد:
- اما خانم "رام کردن تند مزاج" یک نمایشنامۀ سادۀ کمدی بیشتر نیست...
لی لی با ناخرسندی آه کشید:
- و پشت هر داستانی حقیقتی نهفته است!... متاسفانه جامعۀ ما با تکیه کردن به بهانه هایی مثل هنجارهای فرهنگی، دستورهای دینی و رسوم و سنتها ستمهایش به زنها را بسیار ساده و ناچیز جلوه می دهد و به راحتی از آنها می گذرد.
ویلیام به پشتی صندلیش تکیه داد و با چهره ای گرفته که عدم توافق در آن به وضوح دیده می شد گفت:
- شما قوانین و هنجارهای موجود در جامعه را بیش از اندازه توبیخ می کنید دوشیزه خانم... اگر کمی منصفانه تر فکر کنید می بینید که این قوانین آنقدر عادلانه هستند که اغلب زنها بدون اعتراض آنها را دنبال و حتی تبلیغ می کنند!
لی لی با ناباوری و حتی خشم اندکی بر روی میز به سوی ویلیام خم شد، نمی توانست باور کند ویلیام چنین بی عدلیهای واضحی را نادیده می گیرد. او سپس به سختی خودش را کنترل کرده یکبار دیگر در صندلیش آرام به پشت تکیه داد و با خونسردی ساختگی در حالیکه یکی از ابروهایش را کمی بالا برده بود گفت:
- پیش از اینکه پاسخ این ادعای شما را بدهم اجازه بدهید که راز مهمی را با شما در میان بگذارم... همانطور که تاریخ مجموعه ای از دروغهاست که بوسیلۀ برندگان نوشته می شود؛ قوانین جامعۀ ما هم مجموعه ای از بایدها و نبایدها و اوامری است که به نفغ افراد پیروز و قویتر و به دست آنها وضع شده است و می شود!
چشمهای ویلیام با تعجب آمیخته به سرگرمی درخشیدند و خودش همچنان که سرش را اندکی بر روی شانه اش خم می کرد و با یکی از دستهایش با حالتی فکور روی دهان و چانه اش را می پوشانید با کنجکاوی و ناباوری به هم صحبت زیبایش که حالا چشمهای نافذش را با اعتماد به نفس در چشمهای او دوخته بود نگریست. ایلنا به پشتی صندلیش تکیه داد و آه آرامی کشید:
- و لازم نیست که بگویم در جامعۀ بشری نوع قویتر و پیروز اصولاً مردها هستند...
لی لی سرش را با اندوه پایین انداخت و چشمهایش را بست تا خونسردیش را یکبار دیگر بازیابد. سکوت در میان آنها برقرار شد. ویلیام با سرگرمی و لذت صحبتهای ایلنا را سنجید و سرانجام سکوت را شکست:
- شما نظرات جسورانه ای دارید خانم ایلنا، اما بسیاری از قوانین از سر نیاز و در یک فرایند تکاملی شکل می گیرند و به عبارتی به بلوغ می رسند و یک وضع کنندۀ مشخص ندارند... بسیاری از کسانی که این قوانین را شکل می دهند و به بلوغ می رسانند خانمها هستند! فقط به عنوان یک مثال کوچک، قوانین جزایی برای جلوگیری از سرقت و دزدی به نفع همۀ مردم جامعه وضع شده اند و قوی و ضعیف نمی شناسند... علاوه بر آن وضع بسیاری از قوانین مانند قوانین دینی از دست نوع بشر خارج هستند.
- امیدوارم که تا این لحظه از گذراندن امشب در کنار من راضی بوده باشید.
ایلنا لبخند موقری به او زد و با قدردانی سرش را پایین آورد:
- همه چیز خاطره انگیز بوده است... بخاطر ترتیب دادن برنامۀ عالی امشب متشکرم.
ویلیام چایش را تمام کرد و سپس پرسید:
- نظرتان در مورد نمایشی که دیدیم چیست خانم ایلنا؟
ایلنا با خونسردی و بدون آنکه چهره اش تغییر کند آخرین جرعۀ چایش را نوشید و سپس زمزمه کرد:
- تئاتر شاد و مفرحی بود و همانطور که گفته بودم من از تماشای نمایشهای کمدی لذت می برم.
ویلیام انگشتهایش را بر روی میز در هم قلاب کرد و از زیر چشم با دقت به ایلنا نگریست... معلوم بود که پاسخ لی لی او را قانع نکرده است. لی لی نگاه سریعی به ویلیام که عدم رضایت در صورت و نگاهش به وضوح دیده می شد انداخت و بلافاصله نگاهش را از او دزدید. ویلیام سرش را پایین انداخته نفس عمیقی کشید:
- می دانم که عدم توافق و قبول نکردن نظرات یک دوشیزۀ جوان نشانۀ بی ادبی و گستاخی است خانم ایلنا....
ویلیام سرش را بلند کرد و با دقت در چشمهای لی لی خیره شد:
- اما فکر نمی کنم حقیقت را به من گفته باشید!
گونه های ایلنا اندکی گل انداختند:
- بر چه اساسی اتهام دروغگویی به من می زنید آقای ویلیام؟
ویلیام سرش را با احترام به نشانۀ اطاعت پایین آورد:
- در طول نمایش من بارها واکنشهای شما را نسبت به صحنه های مختلف و حتی طنز نمایش بررسی کردم و باید بگویم دفعاتی که چهرۀ شما دگرگون شد و اخم کردید به مراتب بیشتر از دفعاتی بود که از لذت تماشای این نمایش خندیدید!
لی لی متوجه شده بود که ویلیام او را کم و بیش تحت نظر گرفته است اما فکر نمی کرد تمام رفتار و واکنشهایش با این دقت زیر نظر بوده باشند. او که غافلگیر و در عین حال آزرده شده بود از میان مژه های بلند و زیبایش نگاه سرزنش بار و سردی به ویلیام انداخت:
- می توانم بدانم چرا با وجود این که مرا این طور دقیق و موشکافانه تحت نظر داشته اید نظرم را در مورد نمایش پرسیدید؟!
ویلیام با شرمساری لبهایش را گاز گرفت و اندکی قرمز شد. سکوت کوتاهی بین آن دو برقرار شد. اندکی بعد ویلیام سکوت را شکست:
- واقعاً از اینکه شما را زیر نظر گرفته بودم متاسفم خانم... اگر راستش را بخواهید دوست داشتم که امشب از هر نظر برای شما خوب و خاطره انگیز باشد و اینکه شما از تماشای نمایش لذت نبردید مرا آزرد. یکبار دیگر هم از رفتار امشبم عذر می خواهم.
ایلنا با دقت در چشمهای ویلیام نگریست و تاسف و شرمساری صادقانه ای را در آنها دید. او با دلسوزی لبخند مهربانی به ویلیام زد و با لحنی آرام و شیرین گفت:
- آقای ویلیام عزیزم... من امشب واقعاً از بودن در کنار شما لذت بردم، شما یک همراه متشخص، باوقار و دانا هستید و می توانید مطمئن باشید اگر هر چیزی بجز این بود من با شما همراه نمی شدم.
ویلیام با رضایت لبخند پر آرامشی زد، از سر خرسندی نفس عمیقی کشید و سرش را مودبانه به نشانۀ تشکر در مقابل لی لی پایین آورد. آن دو در سکوت برای مدت کوتاهی در چشمان یکدیگر نگریستند. اندکی بعد ویلیام با لحنی آرام پرسید:
- آیا اجازه می دهید بپرسم چرا از تماشای تئاتر امشب لذت نبردید؟
لی لی کوشید که موضوع را تاجایی که می تواند پیش پا افتاده جلوه دهد و سریع تر از آن بگذرد. او سرش را با بی تفاوتی تکان داد:
- اگر راستش را بخواهید تئاتر "نوعروسی برای کریسمس" اقتباس نه چندان خوبی از نمایشنامۀ "رام کردن تند مزاج " (۱) اثر شکسپیر بود.
ویلیام با سرگرمی خندید:
- من هم متوجه این موضوع شده بودم... اما اطمینان دارم که شما گفته بودید به همۀ آثار شکسپیر علاقمند هستید و تمام آنها را بارها و بارها مطالعه کرده اید؟
ایلنا با اضطراب نامحسوسی خودش را اندکی جمع کرده لبخندی عصبی زد و کوشید با بالا بردن شانه هایش بحث را تمام کند. یکبار دیگر چشمهای جدی و دقیق ویلیام بر روی ایلنا ثابت شدند. ویلیام باز هم دستهایش را بر روی میز در هم قلاب کرد:
- شما علاقه ای به نمایشنامۀ " رام کردن تند مزاج" ندارید!
ایلنا سرش را بالا برد و به سقف رستوران نگریسته نفس عمیق و ناراحتی کشید. او سپس سرش را پایین آورد و با چهره ای جدی و اندکی اندوهگین به ویلیام نگریسته آرام زمزمه کرد:
- متاسفانه تحمل این نمایشنامه در ایام کریسمس کمی بیشتر از توان من است...
ویلیام لحظه ای تردید کرد و بعد در حالیکه با نوک یکی از انگشتهایش با چنگالی که مقابلش بود بازی می کرد زمزمه کرد:
- بخاطر نقش زن و طرز رفتار قهرمان مذکر داستان با همسرش در این نمایش، این طور نیست؟
(۱) The taming of the shrew
لی لی با علاقه و کنجکاوی از جایی که نشسته بود به زوج جوان می نگریست. آن شب پیش از آنکه به همراه ویلیام به این رستوران بیایند در سالن تئاتر هم آن دو را دیده بود، البته در آنجا زن و مرد چندان توجه او را جلب نکرده بودند.
زن دست چپش را بالا آورد و آرام به گوشش کشید،حلقۀ نامزدی درخشانی که در انگشتش بود توجه ایلنا را به خود جلب کرد و او حدس زد که زوج جوان به تازگی با یکدیگر نامزد شده اند. زن جوان دستش را اندکی به سوی مرد دراز کرده بر میز قرار داد و مرد با محبت پشت آن را نوازش کرد. لی لی از این حرکت احساساتی آن دو به خنده افتاد و در دل خدا را شکر کرد که تنهاست و جایی نشسته است که زوج جوان نمی توانند به راحتی او را ببینند.
مدتی پیش هنگامی که ویلیام متوجه شده بود که لی لی و پدرش برای گذراندن تعطیلات سال نو به لندن سفر خواهند کرد از او دعوت کرده بود که یکبار دیگر با وی برای گردش در لندن همراه شود و لی لی دعوتش را پذیرفته بود. اما پس از اینکه پایش بر اثر زمین خوردن از هاردی آسیب دیده بود او در نامه ای موضوع را برای ویلیام توضیح داده و بخاطر مصدومیتش از گردش در لندن عذر خواسته بود.
با اطلاع یافتن از این خبر ویلیام بلافاصله ابتدا یکی از جایگاههای ویژۀ تئاتر لندن را برای نمایشنامه ای که به مناسبت کریسمس بر روی صحنه می رفت رزرو کرده بود و بعد از آن هم در یکی از رستورانهای بسیار مجلل مورد علاقه اش میز مخصوصی را برای صرف شام رزرو کرده بود و در عوض از لی لی خواسته بود که برای تماشای نمایش و صرف شام با او همراه شود.
نمایشی که آن شب اجرا شده بود "نوعروسی برای کریسمس" نام داشت و یک تئاتر تقریباً کمدی مخصوص ایام سال نو و کریسمس بود. در زمان استراحت میان پرده های نمایش ویلیام او را به تعدادی از دوستانش معرفی کرده بود و لی لی مانند همیشه با زیبایی فوق العاده اش تحسین سایرین را برانگیخته بود. اما آنچه که بخصوص توجه لی لی را جلب کرده بود این بود که ویلیام از بودن با او احساس افتخار و خرسندی می کرد و این موضوع در رفتارش کاملاً دیده می شد. مرد جوان با ادب و وقار همیشگیش او را با سربلندی به دوستانش و همراهانشان معرفی می کرد، و همچنان که وی را همراهی می کرد مراقب بود که او شب بسیار خوبی را در کنارش بگذراند و از هر جهت آسوده باشد.
بعد از تماشای نمایش آن دو به رستوران آمده بودند و ویلیام بعد از اینکه لی لی را تا میزشان همراهی کرده بود برای شستن دستهایش از او عذرخواسته جدا شده بود... و حالا ایلنا از جایی که نشسته بود با کنجکاوی و لبخندی کوچک به زوج جوانی که آن سوتر نشسته بودند می نگریست.
ویلیام با لبخندی بر لب بازگشت و در کنار میز ایستاد:
- از اینکه شما را در انتظار نگه داشتم متاسفم خانم. آیا اجازه می دهید که بنشینم؟
لی لی لبخند مودبانه ای به او زد:
- حرفش را هم نزنید... لطفاً بنشینید.
ویلیام بر جایش نشست. ایلنا از قوری نقرۀ زیبایی که بر میز قرار داشت ابتدا برای ویلیام و سپس برای خودش چای ریخت. ویلیام سرش را به علامت تشکر پایین آورد:
- متشکرم...
او جرعۀ کوچکی از چایش را نوشید و سپس با کنجکاوی به لی لی که از گوشۀ چشم مشغول تماشای سوی دیگری بود نگریست:
- می توانم بدانم به چه نگاه می کنید؟
ایلنا به خودش آمد، او خودش را کمی جمع کرد و گونه هایش گل انداختند:
- فکر می کنم که زوج جوانی که سر آن میز نشسته اند را امشب در سالن تئاتر هم دیده بودم...
ویلیام به زن و مرد نگاه کرد:
- همین طور است... من هم آن دو را به خاطر می آورم.
لی لی نیز بار دیگر به آن دو نگریست:
- آیا آنها را می شناسید؟
ویلیام سرش را تکان داد:
- خیر خانم.
(۱) Anisha
- تقدیم به شما خانم.
لی لی لبخند کوچکی زده نیم تعظیمی کرد و بسته را با هر دو دست از اریک گرفت.
او با کنجکاوی به بسته ای که در دست داشت نگاه کرد. بسته چندان بزرگ نبود و در کیف مخمل سفید و ظریفی قرار داشت. ایلنا در کیف را گشود و جعبۀ چوبی تیره و زیبایی را از درون آن خارج کرد. او با دقت جعبۀ کوچک را برانداز کرد، ساخت آن بسیار زیبا بود و با جعبه های مشابهی که در انگلستان دیده بود تفاوت داشت و در نتیجه او حدس زد که هدیه اش نباید ساخت بریتانیا باشد.
ایلنا سرش را بلند کرد و با اندکی ابهام به اریک که حالا لبخند خرسند و حتی شیطنت آمیزی بر لب داشت نگریست. اریک سرش را به علامت انتظار کمی خم کرد، لی لی دوباره به جعبه نگریسته آرام در آن را گشود...
داخل جعبه یک گردنبند طلای بسیار زیبا و ظریف قرار داشت، ایلنا با ناباوری به گردنبند زیبا نگاه کرد:
- خدای من...
و سپس آرام آن را از جایش بیرون آورد. گردنبند از دو زنجیر بسیار خوش ساخت طلایی مشابه تشکیل شده بود، زنجیری که به گردن نزدیکتر قرار می گرفت کوچکتر از دیگری بود و در نتیجه داخل زنجیر دیگر قرار می گرفت و دو زنجیر با پنج قاب بسیار زیبای دایره شکل در وسطشان به یکدیگر وصل می شدند. در میان قابها سنگهای کهربای بسیار مرغوب، بی نقص و زیبای زرد متمایل به نارنجی خوش رنگی قرار داشتند. لی لی گردنبند را بالا آورد و با دقت به قاب وسطی که بزرگتر از چهار قاب دیگر بود نگریست.
چیزی داخل سنگ خوش رنگ و براق نظر لی لی را به خود جلب کرد؛ او گردنبند را بالا گرفته با دقت در نور به سنگ نگریست... در کمال شگفتی ایلنا در میان سنگ یک عنکبوت سیاه کوچک که شکل اولیه اش را به خوبی حفظ کرده بود قرار داشت!! ایلنا عملاً از تعجب فریاد کوچکی کشید:
- یک عنکبوت... غیر ممکن است...
او نگاه شگفت زده و پر سوالی به اریک که حالا با خرسندی و شیطنت کاملاً محسوسی می خندید انداخت و بار دیگر به سنگی که در میان انگشتانش نگه داشته بود نگریست و عنکبوت محبوس در آن را با دقت تماشا کرد. سپس او با تعجب سایر کهرباها را هم معاینه کرد. هر کهربا بافتی کاملاً متفاوت با دیگری داشت، در یکی دیگر از آنها حشرۀ بسیار کوچک دیگری که او تا آن روز مشابهش را ندیده بود حبس شده بود. در سایر سنگها نیز گلبرگهای کوچکی قابل تشخیص بودند. ایلنا از خود بی خود زمزمه کرد:
- چقدر زیباست...
و بعد با سرگرمی رو به اریک پرسید:
- اریک آیا می توانم بدانم چه شد که چنین هدیه ای برای من تهیه کردید؟
اریک با دست به ایلنا اشاره کرد تا کنار هم بر مبلی که در فاصلۀ چند قدمیشان بود بنشینند.
آن دو کنار هم بر مبل نشستند. اریک نفس عمیقی کشید و گفت:
- من این گردنبند را در یکی از فروشگاههای مورد علاقه ام در لندن دیدم و از آنجا که شما علاقۀ زیادی به عنکبوتها دارید حدس زدم که از داشتن چنین گردنبندی لذت خواهید برد. امیدوارم که حدسم درست بوده باشد...
ایلنا که گونه هایش گل انداخته بودند با خجالت به اریک نگریست:
- حدستان کاملاً درست است اریک عزیز، این گردنبند بسیار زیبا و خوش ساخت است... اما من نمی توانم چنین هدیۀ گرانقیمتی را از شما قبول کنم.
اریک بلافاصله چهره ای کاملاً جدی و مصمم به خود گرفت:
- می دانستم که این حرف را خواهید زد، اما لطفاً از من بپذیرید که اگر این هدیه را از من قبول کنید بسیار خوشحال خواهم شد. تا امروز شما هدایای بسیار جالب و زیبایی به من داده اید و من هرگز نتوانسته بودم هدیه ای برای شما بیابم که اطمینان داشته باشم آن را می پسندید. این گردنبند اولین هدیه ای است که از اینکه شما آن را می پسندید مطمئن بوده و هستم. لطفاً باور کنید که ارزش مادی آن در مقابل ارزش معنویش برای من بسیار ناچیز است.
ایلنا با دودلی گردنبند را در دستش جا به جا کرده نفس عمیق کشید. اریک که متوجه اجتناب او شده بود آخرین تیر ترکشش را نیز رها کرد:
- علاوه بر این فکر می کردم که شما مرا از نزدیکان و فامیلهای خود به حساب می آورید!
لی لی متوجه ترفند اریک شد. او سرش را بلند کرد و با گونه هایی گلگون و لبخندی شیرین چشمهای زیبایش را در چشمهای اریک دوخت و با صدایی لطیف زمزمه کرد:
- خودت می دانی که ما بسیار به هم نزدیکیم و دوستی عمیقی میان ما وجود دارد اریک عزیزم... و می دانی که برای متقاعد کردن من نیازی به چنین ترفندهایی نداری.
لی لی سکوت کوتاهی کرد، گردنبند را گشود و آن را به گردنش انداخته بدون آنکه قلابش را بار دیگر ببندد همانجا نگه داشت و سپس سرش را بلند کرده با لبخند زیبا و روشنی به اریک نگریست:
- از هدیۀ با ارزشت متشکرم اریک عزیز، این گردنبند بسیار زیبا و منحصر به فرد است.
اریک ابتدا به گردنبند ظریفی که بر روی سینۀ سفید و مرمرین لی لی می درخشید نگاه کرد و سپس نگاهش بر روی گردن او بالا آمد و به صورت بسیار جذاب او رسید و در آخر در چشمهای آسمانی او گره خورد. اندکی بعد ایلنا سکوت را شکست، او همانطور که گردنبند را از گردنش می گشود به آن نگاه کرد:
- آیا می دانید که این حشرات و گلبرگها چطور در میان کهرباهای این گردنبند به دام افتاده اند؟
اریک شانه هایش را بالا برد:
- نمی دانم... هیچ کس نمی داند!
لی لی با تعجب به اریک نگریست و اریک با لبخند ادامه داد:
- کهرباهای این گردنبند در ساحلهای دریای بالتیک پیدا شده اند، ولی هیچکس در مورد ریشۀ حقیقی آنها چیزی نمی داند.
لی لی گردنبند را بالا گرفته یک بار دیگر در نور با تحسین به عنکبوت کوچکی که در بزرگترین کهربا به دام افتاده بود نگاه کرد. اریک که متوجه نگاه لی لی شده بود با خرسندی نفس عمیقی کشید:
- واقعاً خوشحالم که از هدیه ات لذت برده ای لی لی...
ایلنا به اریک نگاه کرد، مهربانی و رضایت شیرینی در چشمهای عمقیق و نافذ اریک دیده می شد که او را به وجد آورده از خود بی خود کرد. او لحظه ای درنگ کرد و بعد بی اختیار اریک را سبک و مودبانه در آغوش گرفت. اریک نیز با خوشحالی و محبت بازوهایش را دور بدن ایلنا حلقه کرد و آرام او را نگه داشت.
لحظه ای بعد لی لی آرام از آغوش اریک بیرون خزید اما جرات نکرد سرش را بالا بیاورد و به مرد جوان نگاه کند. اریک از زیر چشم به دختر زیبا که حالا گونه هایش کاملاً گلگون شده بودند نگریست؛ شک نداشت که خودش هم دست کمی از لی لی ندارد. او بلافاصله از جایش برخاست:
- اگر اجازه بدهید به اتاقم باید بازگردم...
و به سوی در اتاق حرکت کرد.
ایلنا در ابتدای قسمتی از اتاق که عملاً از آن به عنوان کارگاه نقاشیش استفاده می کرد ایستاد و در نتیجه اریک هم در فاصلۀ نزدیکی به او ایستاد. لی لی نفس عمیقی کشید، انگشتهایش را با خجالتی نامحسوس در مقابل سینه اش در هم فرو کرد و کمی فشرد:
- مدتی بود که می خواستم در مورد هدیه ای که برای کریسمس برایتان آماده کرده ام با شما صحبت کنم.
اریک سرش را کمی خم کرد و با قدردانی لبخند کوچکی زد. ایلنا این بار با ناآرامی پا به پا شد و سپس به سوی تابلویی که بر روی سه پایۀ نقاشی قرار داشت و پشتش به آنها بود رفت و کنار آن ایستاد:
- شما آنقدر از کارهای هنری من تعریف کردید و تابلویی که برای تولد پدر نقاشی کرده بودم آنقدر به نظرتان جالب آمد که من تصمیم گرفتم که برایتان یک تابلو نقاشی کنم.
اریک با قدردانی و محبت زمزمه کرد:
- متشکرم ایلنای عزیز... امیدوارم که خودتان را بیش از اندازه در زحمت نینداخته باشید. اطمینان دارم که این تابلو هم مانند سایر کارهایتان تحسین بر انگیز است.
ایلنا با شرمندگی سرش را پایین انداخته خودش را جمع کرد و در حالیکه گونه هایش گل انداخته بودند زمزمه کرد:
- امیدوارم که همین طور باشد، اما مسئله اینجاست که متاسفانه وقتی که شروع به ترسیم این تابلو می کردم حساب بیماریم را نکرده بودم و ...
ایلنا به سختی نفس کشید و گونه هایش از چیزی که بود هم قرمزتر شدند. او دستهایش را با درماندگی در هوا تکان داد:
- ... و نتوانستم آن را به موقع تمام کنم.
لی لی سرش را پایین انداخت و چشمهایش را بسته لبهایش را به هم فشرد. اریک سکوت کوتاهی کرد و با دلسوزی به لی لی که این طور بخاطر چنین موضوع ساده ای ناراحت و شرمنده بود نگاه کرد. او سپس آرام بازوهای ایلنا را گرفت و فشرد. ایلنا چشمهایش را گشود؛ اریک که مستقیم در چشمهای او نگاه می کرد لبخند آرام و گرمی زد:
- ایلنای عزیزم لازم نیست که برایت یادآوری کنم که مهم روح و معنی هدیه دادن است... تعجب می کنم که بخاطر چنین موضوع ساده ای این طور خودت را آزار می دهی. اطمینان دارم که شما وقت زیادی را صرف یافتن سوژۀ مناسبی برای هدیۀ من و ترسیم آن کرده اید و همین موضوع برای من ارزش خاصی دارد.
لی لی نفس عمیق و راحتی کشید و از صمیم قلب لبخند پر آرامشی زد:
- از اینکه شرایط مرا درک می کنید متشکرم.
اریک نیم تعظیم مودبانه ای مقابل ایلنا کرد و لی لی هم کنار پیراهنش را گرفته آن را کمی بالا برد و بر زانوهایش خم شد. اریک سپس با کنجکاوی در چشمهای ایلنا نگریست:
- می دانم که دوست ندارید پیش از تمام شدن کارهایتان کسی آنها را ببیند... ولی آیا اجازه می دهید که من این تابلو را ببینم؟
ایلنا با مهربانی خندید و همچنان که مقابل تابلو قرار می گرفت به اریک اشاره کرد تا به او ملحق شود.
اریک در کنار لی لی قرار گرفت و با کنجکاوی و دقت به تابلویی که مقابلش بود نگریست. او همیشه احترام ویژه ای برای سلیقه و استعداد لی لی قائل بود و با دیدن تابلویی که بر روی سه پایه قرار داشت احترامش حتی بیشتر شد. مرد جوان از خود بی خود دستش را بر روی دهان و چانه اش گذاشت و قدمی عقب رفته با تحسین فراوان به بوم نقاشی نگریست... موضوع نقاشی رقص محلی در کنار یک آتش بزرگ در دهکده ای آفریقایی و در هنگام غروب آفتاب بود. اما آنچه که به خصوص تابلو را منحصر به فرد و ویژه می ساخت سبک نوآورانه و متفاوتی بود که در نقاشی به کار رفته بود.
در نگاه اول این طور به نظر می آمد که منظرۀ نقاشی بوسیلۀ تعداد زیادی خطوط ساده و اندکی نامنظم ترسیم شده باشد اما با کمی دقت می شد دید که اغلب خطوط در اصل نتیجۀ لغزش قطره های رنگ بر روی بوم به این سو و آن سو هستند. اریک از خود بی خود زمزمه کرد:
- بی نظیر است...
و دوباره قدمی به سوی تابلو برداشته مقابل آن خم شد تا با دقت بیشتری تمام جزئیات نقاشی را بررسی کند. تمام آدمهایی که بر روی بوم نقاشی شده بودند در ژستهای مختلف و با طنازی در گروههای دو یا یک نفری در حال رقصیدن بودند، سایز هیچ کدام از آنها از یک انگشت بزرگتر نبود و با رنگهای قهوه ای یا سیاه ترسیم شده بودند. هر یک از آدمها از دو خط ساده تشکیل شده بودند، یک خط برای دست و پای راست و دیگری برای دست و پای چپ و این دو خط در ناحیۀ شانه و شکم به هم نزدیک شده موازی می شدند و در آخر با یک بیضی کوچک به عنوان سر کامل می شدند. نه تنها آدمها بلکه شعله های آتش، کلبه های حصیری روستایی و درختها و علفها همه و همه از خطوط ساده ای که در اثر لغزانیدن ماهرانۀ رنگ بر روی بوم نقاشی به جا مانده بودند تشکیل شده بودند.
اندکی بعد اریک خودش را راست کرد و بی اختیار خندید:
- چقدر مبتکرانه و زیبا... هرگز فکر نمی کردم لغزیدن قطرات جوهر بر روی بوم نقاشی می تواند چنین منظرۀ بی نظیری را خلق کند... می توانم بدانم چگونه به چنین منظره و سبکی فکر کردید؟
ایلنا دستهایش را در هم قلاب کرده کمی فشرد:
- بارها نقاشی هایی از آفریقا و رقصهای محلی آن را دیده بودم و همیشه زیبایی و سرزندگی آنها را تحسین کرده بودم... در نتیجه تصمیم گرفتم این نقاشی خاص را ترسیم کنم... و البته از آنجا که شما همیشه کارهای هنری مرا تحسین و تمجید می کنید دوست داشتم برای کریسمس هدیه ای نوآورانه و هنرمندانه به شما بدهم.
اریک با قدردانی و لبخند به ایلنا نگریست:
- به نظر می آید که این نقاشی بسیار وقت گیر و پر زحمت بوده است. امیدوارم که بیش از اندازه وقتتان را نگرفته و شما را خسته نکرده باشد.
ایلنا خندید:
- ترسیم این نقاشی نه تنها زحمتی برای من نداشت بلکه تمرین تازه و جالبی برایم بود و خوشحالم که این تابلو را به عنوان هدیه از من قبول می کنید...
لی لی با گفتن این جمله چشمهایش را بسته سرش را پایین آورد و اندکی بر روی زانوهایش خم شد. اریک با تحسین ابتدا به او و سپس بار دیگر به تابلو نگریست:
- لی لی از هدیۀ زیبایتان متشکرم... به جرات می توانم بگویم این هدیه مبتکرانه ترین و زیباترین هدیه ای است که تا امروز گرفته ام.
ایلنا که با دقت به چهرۀ اریک نگاه می کرد صداقت جملۀ اریک را به وضوح در چشمهای درخشان و مسحورش خواند و در نتیجه احساس رضایت و آرامش عمیقی کرد. او دستش را بر روی قلبش گذاشت و نفس عمیق و راحتی کشید. اریک که از گوشۀ چشم عکس العمل دختر جوان را دیده بود برگشت و با حالتی سوال آمیز به او نگریست. لی لی لبخند کوچکی زد:
- واقعاً خوشحالم که از این هدیه تا این حد خوشتان آمده است. اگر راستش را بخواهید با دودلی این هدیه را برایتان در نظر گرفتم چون همیشه شما را سختگیرتر از آن تصور می کردم که بتوانم با یکی از کاردستی هایم رضایتتان را جلب کنم.
اریک با حالتی اغراق آمیز و متعجب در چشمهای ایلنا خیره شد:
- شوخی می کنید دوشیزه خانم...
و سپس همانطور که به تابلو نگاه می کرد با هر دو دست به آن اشاره کرد:
- هنرمندی و خلاقیتی که در ترسیم این تابلو به کار رفته از آن یک شاهکار ساخته است... شما سلیقۀ بسیار خوبی دارید ایلنا و من به داشتن این تابلو افتخار می کنم.
گونه های ایلنا گل انداختند و خودش آرام خندید. اریک مستقیم در چشمهای مهربان، درخشان و پر روح لی لی نگریست، هدیۀ ایلنا سورپرایز دلچسب و شیرینی برایش بود. مرد جوان با سرفۀ کوچکی گلویش را صاف کرد:
- بسیار خوب دوشیزه خانم، حالا که من هدیه ام را زودتر از روز کریسمس دریافت کردم بهتر است که شما هم هدیه تان را دریافت کنید.
لی لی خواست مخالفت کند اما اریک با حالتی آمرانه دستهایش را به علامت سکوت بالا برد:
- امیدوارم شما هم از هدیه ای که برایتان تهیه کرده ام لذت ببرید.
و بی درنگ بر روی پاشنه هایش چرخید و با قدمهای بلند و مرتب به سوی در اتاق به راه افتاد. ایلنا نیز در همانجا که رها شده بود همچنان که دستهایش را در هم قلاب می کرد و به هم می فشرد صبورانه و با کمی خجالت در انتظار بازگشت اریک ایستاد.
با وجود اینکه سرماخوردگی ایلنا مدتها پیش بهبود یافته بود اما پایش که همچنان در پانسمان بود و گهگاه درد می کرد امکان حرکت و جنب و جوش عادی را از وی گرفته بود. اگر چه در تالار خانوادگی در کنار آتش گرمی که در شومینه می سوخت، صدای جرقه هایی که گهگاه از ترکه های در حال سوختن چوب برمی خاستند و در میان تزئینات زیبای کریسمس فضای دنج و دلچسبی بوجود آمده بود که فرسنگها از احساس کسالت بار و غم انگیزی که در غروب زمستانی بیرون از عمارت حاکم بود فاصله داشت اما لی لی در تالار همچنان که خودش را به ویولن سرگرم کرده بود دلتنگ و غم زده در افکارش غرق شده بود.
دو روز دیگر کریسمس بود و او دیوانه وار دلتنگ خانوادۀ رادفورد بود. ایلنا به یاد سالهای پیش افتاد؛ وقتی که دختر کوچکی بود و در هندوستان در کنار خانوادۀ رادفورد زندگی می کرد زیباترین و شادترین خاطراتش به ایام کریسمس مربوط می شدند. رابرت و آنجلا جشنهای کریسمس را به یاد وطنشان و به خاطر شادی بچه ها هرچه پر تجمل تر و زیباتر برگزار می کردند. لی لی و پسرها بجز هدیه های فراوانی که از والدینشان و سایرین می گرفتند یک هفتۀ تمام از تحصیل و وظایف مربوط به کلاسهای درسشان معاف بودند. ایلنا به یاد آورد که در آن یک هفته او و برادرهایش هر روز ساعتها در هوای معتدل زمستان هندوستان و زیر آفتاب زیبا بیرون از عمارتشان بازی می کردند و بعد از تاریک شدن هوا هم در عمارت تا دیر وقت بیدار می ماندند و به شیطنتهایشان ادامه می دادند.
ایلنا از ته دل آه عمیق ولی آرامی کشید، در سالهایی که در ایتالیا ساکن بود هر کریسمس آرزوی روزی را در سر پرورانده بود که بار دیگر به بریتانیا بازگردد و کریسمس را در کنار خانوادۀ رادفورد که در آن زمان تنها خانواده اش بودند بگذراند... و آن سال پس از بازگشت به بریتانیا مستقیم به نورسهمپتن آمده بود. او البته از بودن در کنار پدرش و اریک بسیار خوشحال بود و اطمینان داشت که در کنار آن دو هم کریسمسی خاطره انگیز را خواهد گذرانید اما آن روز به شدت برای خانوادۀ رادفورد دلتنگ بود.
- ایلنا آیا اتفاق خاصی افتاده است؟!
ایلنا با شنیدن صدا عملاً از جایش پرید. او با ناباوری به سمت صدا چرخید؛ اریک که کمی دورتر ایستاده بود و با خونسردی به او نگاه می کرد به سمت او آمده مقابلش بر مبلی نشست. ایلنا خودش را صاف کرد و آرام پاسخ داد:
- همه چیز مرتب است... مشغول کوک کردن ویولنم بودم.
اریک خندید:
- من تقریباً پنج دقیقۀ پیش وارد این تالار شدم و تا وقتی که شما را صدا نکردم متوجه حضورم نشدید! آیا واقعاً انتظار دارید که تکذیب شما را باور کنم؟!
لی لی نفس عمیقی کشید و کوشید موضوع بحث را عوض کند:
- امروز نامه ای از خانوادۀ رادفورد داشتم... فرزند اندرو به دنیا آمده است، یک پسر کوچولوی سالم و دوست داشتنی.
اریک لبخند مهربانی به او زد:
- می دانم... خبر بسیار خوبی است.
ایلنا با تعجب به او نگاه کرد:
- می دانید؟!!
- البته... امروز من هم نامه ای از جرالد داشتم، او در نامه اش سال نو را به همۀ ما تبریک گفته بود و علاوه بر آن از تولد پسر اندرو خبر داده بود.
ایلنا آرام زمزمه کرد:
- در این صورت خبر جدیدی ندارم که به شما بدهم.
سکوت کوتاهی در تالار برقرار شد. اریک با چشمهای دقیق و نافذش به دقت در صورت ایلنا خیره شد و لی لی با تشویش نگاهش را از او مخفی کرد و به سمت دیگری نگریست. سرانجام اریک سکوت را شکست و آرام پرسید:
- لی لی آیا دلت برای خانوادۀ رادفورد تنگ شده است؟
ایلنا با شنیدن این سوال با ناراحتی به خودش پیچید، از اینکه اریک اینقدر راحت پی به افکارش برده بود آزرده شده بود و علاوه بر آن از اینکه به جای خوشحالی از بودن در کنار پدرش و او دلتنگ خانوادۀ رادفورد بود خجالت می کشید. اریک در انتظار پاسخ همچنان با دقت به وی می نگریست. لی لی بی اختیار سرش را بلند کرد و به سقف تالار نگریست و در حالیکه لبهایش را به هم می فشرد نفس عمیقی کشید؛ نیازی به پاسخ بیشتر نبود.
اریک با دیدن واکنش ایلنا سرش را پایین انداخت، دلش برای ایلنا می سوخت. دلتنگی برای عزیزانی که دیگر در کنارت نبودند در ایام کریسمس بیشتر از پیش احساس می شد. اریک آرام زمزمه کرد:
- من هم سالها پیش و در اولین کریسمسهایی که در این عمارت بودم احساس دلتنگی دیوانه کننده ای برای والدینم می کردم... اگر راستش را بخواهید حتی حالا هم از این دلتنگی بی نصیب نیستم.
لی لی با تعجب به او نگاه کرد، اریک به ندرت از احساساتش صحبت می کرد. بار دیگر سکوت در تالار برقرار شد. باز هم اریک بود که سکوت را شکست و این بار با خرسندی خندید:
- اما باید اعتراف کنم که گذراندن کریسمس در نورسهمپتن و در کنار پدر همیشه برایم بسیار لذت بخش و خاطره انگیز بوده است.
ایلنا لبخند مهربانی به او زد:
- من هم اطمینان دارم که امسال کریسمس بسیار خوبی خواهم داشت... و البته برای رفتن به لندن و دیدن مادربزرگ و عمه هایم روزشماری می کنم. ولی باید اعتراف کنم که امروز با خواندن نامه هایی که از لیورپول برایم رسیده بودند احساس دلتنگی شدیدی کردم.
اریک کمی به جلو خم شد و همچنان که دستهایش را در هم قلاب می کرد با کنجکاوی پرسید:
- چرا بعد از کریسمس برای دیدن خانوادۀ رادفورد به لیورپول نمی روید؟
ایلنا کمی خودش را جمع کرد:
- می ترسم که با مطرح کردن این سفر و آن هم در اوج زمستان پدر را نگران کنم و بیازارم... فکر می کنم امسال به اندازۀ کافی پدر را با کارهایم هراسان کرده ام!
اریک به پشتی صندلی تکیه داد و قهقهه زد. ایلنا با تعجب و کمی آزردگی به اریک نگریست. اریک خودش را صاف کرد:
- معذرت می خواهم ایلنای عزیزم... دیروز پدر در میان صحبتهایش به من می گفتند که مایلند شما را برای سفر به لیورپول ببرند و می خواستند در این مورد با شما صحبت کنند... و امروز شما نگران این هستید که اگر این درخواستتان را با او مطرح کنید موجب آزردگیش می شوید! قبول کنید که موضوع خنده دار است...
ایلنا با شنیدن توضیح اریک به خنده افتاد، موضوع واقعاً مسخره بود! ایلنا در میان خنده اش به اریک که با خرسندی با چشمهای نافذش مستقیم در چشمهای او نگاه می کرد گفت:
- آه ... واقعاً این طور است! در این صورت خوشحالم که در این مورد با شما صحبت کردم... متشکرم دوست عزیز.
ایلنا و اریک برای مدت کوتاهی در چشمهای یکدیگر نگریستند. ایلنا نفس عمیقی کشید:
- اریک اگر راستش را بخواهید موضوع دیگری هم هست که باید در آن مورد با شما صحبت کنم.
اریک در مبلش جا به جا شد و با کنجکاوی و به علامت انتظار در حالیکه لبخند کوچکی بر لب داشت سرش را تکان داد. ایلنا از جایش برخاست:
- آیا به من کمک می کنید که ویولنم را به جعبه اش باز گردانم و با هم به اتاقم برویم؟ باید چیزی را به شما نشان بدهم.
اریک بلافاصله از جایش بلند شد:
- با کمال میل دوشیزه خانم.
در تالار لی لی همچنان آرام در کنار پنجره نشسته به سینۀ اریک و به کوسنهایی که آنجا قرار داشتند تکیه داده بود و هر دو مشغول صحبت بودند. اریک و ایلنا با دیدن والتر با خوشحالی به او سلام کردند.
یک نگاه دقیق به صورت و در چشمهای لی لی والتر را متوجه سرزندگی و شادابی دختر عزیزش کرد. او با خرسندی پاسخ آنها را داد و به کنارشان رفته در گوشۀ دیگر پنجره و مقابل پای ایلنا نشست:
- لی لی، عزیزم... می بینم که حالت بسیار بهتر از وقتی است که من خانه را ترک می کردم!
لی لی خندید:
- البته پدر... به لطف اریک امروز توانستم مدتی در این تالار دوست داشتنی و در میان تزئینات زیبای کریسمس بنشینم و در نتیجه احساس سرخوشی و سلامتی بیشتری می کنم.
والتر از صمیم قلب خندید:
- واقعاً خوشحالم عزیزم... و از تو هم متشکرم اریک عزیز که به فکر شادی ایلنا بودی و او را به این تالار آوردی.
اریک با ادب سرش را اندکی پایین آورد:
- حرفش را هم نزنید پدر، خوشحالم که توانسته ام لی لی را سرحال بیاورم.
والتر دست ایلنا را در دست گرفت تا دمای بدنش را امتحان کند:
- هنوز هم دمای بدنت بالا است عزیزم، آیا هنوز هم مایلی در اینجا بمانی؟
ایلنا لبخند زد:
- بله پدر...
والتر این بار با دقت به اریک که پشت سر لی لی نشسته و او را نگه داشته بود نگاه کرد:
- انتظار نداشتم که تو را در این ساعت در عمارت بیابم اریک!
اریک سرش را تکان داد و لبخند ملایمی زد:
- برای رسیدگی به تعدادی از کارهای عقب افتاده ام زودتر به عمارت بازگشتم، ولی بعد از دیدن کسالت و درماندگی لی لی تصمیم گرفتم که رسیدگی به او مهمتر از رسیدگی به کارهای عقب افتاده است.
والتر با محبت خندید:
- بخاطر محبتت به لی لی متشکرم اریک عزیز...
او سپس از جایش برخاست و به سوی اریک رفت:
- اما حالا که من اینجا هستم بهتر است جای خودت را در نگهداری از لی لی به من بدهی و خودت به کارهایی بپردازی که برای رسیدگی به آنها زودتر به عمارت بازگشتی.
اریک با دقت در چشمهای والتر نگریست و کوشید منظور والتر را از پیشنهادش در چشمهایش بخواند. چند لحظه بعد او آرام از پشت ایلنا برخاست و کناری ایستاد و در عوض والتر بر جای سابق او نشست. لی لی به سینۀ پدرش تکیه داد و والتر دستش را به دور شانۀ او حلقه کرد و رو به وی گفت:
- آیا این طور بهتر نیست عزیزم؟
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد و لبخند زد. او سپس با قدردانی به اریک نگاه کرد:
- اریک عزیز از محبت امروزتان متشکرم و متاسفم که وقتتان را گرفتم.
اریک با ادب سرش را کمی در مقابل او خم کرد:
- فراموشش کنید ایلنا... در ضمن توصیه می کنم که بیشتر از نیم ساعت دیگر در این تالار نمانید و پیش از آنکه خسته شوید به تختخوابتان بازگردید.
او با ادب سرش را به علامت خداحافظی تکان داد، بر پاشنه هایش چرخید و با قدمهای منظم و استوار به سوی در تالار به راه افتاد.
اریک در اتاقش از خشم و درماندگی به خودش پیچید؛ باور نمی کرد که پس از چند ماه که هر روز کوشیده بود روابط و ملاقاتهایش با لی لی را تا جایی که می تواند خشک، رسمی و کوتاه نگاه دارد و هر روز بارها و بارها خودش را مجبور کرده بود که بپذیرد نباید هیج احساسی نسبت به لی لی داشته باشد و هیچ آینده ای برای او با ایلنا وجود نخواهد داشت آن روز با دیدن نامۀ ویلیام بر روی میز او این طور خودش را باخته بود و تلاشهایش را تنها در یک بعد از ظهر بر باد داده بود!
مرد جوان که گونه هایش از خشم کاملاً قرمز شده بودند در حالیکه دندانهایش را بر هم می سایید و دستهایش را در جیبهای شلوارش مشت کرده بود و می فشرد دیوانه وار در اتاقش شروع به قدم زدن کرد. او در این مدت هر روز سعی کرده بود تمام رفتار و افکارش در مورد ایلنا را به شدت کنترل کند و نسبت به دختر زیبا و شیرین بی تفاوت باشد تا جایی که حتی از پیشرفتها و خویشتنداریش کاملاً خشنود و راضی بود... و آن روز به محض اینکه نامۀ ویلیام را دیده بود ناگهان تمام معادلات ذهنی و احساسیش طوری تغییر کرده بودند که خودش هم نمی توانست آن همه تغییر را باور کند؛ او با چنان نگاه متفاوتی به لی لی نگریسته بود و او را چنان جذاب، رویایی و دلربا یافته بود که هرگز هیچ دختر دیگری این طور او را از خود بی خود نکرده و تکان نداده بود.
اریک بی اختیار خودش را بر روی صندلی محبوبش مقابل پنجره رها کرد و به منظرۀ برفی بیرون از اتاق خیره شد. آنچه که او را حتی بیشتر می آزرد و باعث خجالت و اضطرابش می شد این بود که والتر پس از دیدن آن دو در تالار بلافاصله مداخله کرده او را به دنبال کارهایش فرستاده بود! او از این فکر احساس خفگی کرد و نفسهایش به شماره افتادند، مرد جوان بی اختیار با یک دست دستمال گردن ابریشمیش را گشود و آن را به طرفی پرت کرد و بعد به سرعت دکمۀ بالای پیراهنش را باز کرده گردنش را آزاد کرد تا بتواند نفس بکشد؛ والتر باهوش بود... بسیار باهوش و علاوه بر آن بسیار دقیق! تا جایی که اریک وی را می شناخت هیچ نکته ای هر چقدر هم کوچک و ناچیز از چشمهای تیز او مخفی نمی ماند. اریک به دنبال فهمیدن منظور والتر یکبار دیگر رفتار، نگاه و جملۀ وی را به دقت در ذهنش مرور کرد، دوست داشت بداند آیا والتر حقیقتاً پی به احساسات او در مورد لی لی برده است و با حالتی مودبانه سعی کرده او را از کنار دخترش دور کند و یا صرفاً از سر محبت جای او را گرفته بود.
او سپس در صندلیش جا به جا شد؛ والتر و لی لی هر دو کاملاً به او اعتماد داشتند و در حضورش احساس آرامش می کردند و حالا فکر اینکه با علاقمند شدن به ایلنا به اعتماد آن دو خیانت می کرد او را آتش می زد. وی یکبار دیگر تمام دلایل کوچک و بزرگی که بر علیه علاقمند شدن به ایلنا داشت را برای خودش مرور کرد... و یکبار دیگر با قاطعیت تمام به این نتیجه رسید که باید به هر بهایی همه چیز را خاتمه دهد.
- خوشحالم که توانسته ام روحیۀ شما را شاد کنم.
ایلنا برگشت و با قدردانی و لبخند در چشمهای اریک نگریست، مهربانی و خرسندی بی آلایشی که در چشمهای عمیق اریک موج می زد او را به وجد آورد و از خود بی خود کرد. لی لی آرام زمزمه کرد:
- متشکرم اریک عزیز...
اریک به سوی یکی از پنجره ها رفت، فضای مناسبی برای نشستن در کنار این پنجره تعبیه شده با کوسنهای و بالشتهای مناسب مبله شده بود. اریک لی لی را آرام بر روی بالشتها نشانید و سپس کوسنهایی که فیبی از اتاق خواب آورده بود را هم از دست وی گرفته کنار ایلنا به پنجره تکیه داد و در آخر روانداز را بر روی پاهای لی لی انداخت. او فیبی را مرخص کرد و خودش کنار ایلنا طوری که وی بتواند در صورت تمایل به او تکیه کند نشست.
لی لی بدون آنکه به اریک تکیه بدهد کمرش را صاف کرد و در حالیکه لبخند روشن و پرامیدی بر لب داشت به درخت کریسمس زیبا نگاه کرد. مدت کمی بود که فراهم کردن یک درخت همیشه سبز و تزئین آن برای کریسمس در میان اشراف بریتانیا مرسوم شده بود و اندک اندک این رسم تازه جای خودش را در خانه های مردم عادی هم باز می کرد. لی لی سکوت را شکست:
- درختهای کریسمس روح سبز و شاداب تازه ای را در تعطیلات سال نو می دمند... اما باید اعتراف کنم که دلم به حال درختهای بیچاره ای که برای این رسم زندگیشان را از دست می دهند می سوزد.
اریک که در سکوت خط نگاه لی لی را دنبال کرده او هم مشغول بررسی درخت شده بود سرش را تکان داد:
- آیا در ایتالیا هم این رسم وجود دارد؟
ایلنا به علامت مثبت سرش را تکان داد:
- البته... ایتالیا به کشور آلمان نزدیکتر است و طبیعتاً این رسم پیش از بریتانیا در ایتالیا آغاز شده است... حدس می زنم در فرانسه هم این رسم طرفداران زیادی یافته است.
اریک بدون آنکه نگاهش را از درخت بردارد خندید:
- بدون شک... می توانید مطمئن باشید که هر چیزی که به تفریح و تجمل مرتبط باشد سریعاً در پاریس و سپس در سرتاسر فرانسه رواج می یابد.
ایلنا هم از خندۀ اریک خندید. او نگاهش را از درخت برداشت و در عوض به بیرون از پنجره نگریست. الیوت و یکی دیگر از مردهای خدمتکار مشغول پارو کردن مسیرهای سنگفرش باغ از برف بودند. با وجود آنکه منظرۀ باغ، درختها، مجسمه ها و بوته هایش در زیر برف بسیار زیبا شده بود لی لی که مدتی بود بدون کمک نشسته بود از سفیدی یک دست برف احساس سرما و ضعف شدیدی کرد. او با ناتوانی به اریک تکیه داد و نفس هایش به شماره افتادند. اریک که متوجه ضعف او شده بود بازوهایش را بالا آورد و او را نگه داشت:
- لی لی... عزیزم... حالت خوب است؟
ایلنا سرش را به شانۀ اریک تکیه داد و نفس عمیق و آرامی کشید:
- بسیار عالی... لطفاً نگران نباشید.
اریک که تازه حرارت بالای بدن لی لی را احساس کرده بود دستش را بالا آورد و بر پیشانی لی لی کشید:
- لی لی فکر می کنم تبت بالاتر رفته است، آیا می خواهی به اتاق خوابت باز گردیم؟
ایلنا با التماس زمزمه کرد:
- آه... نه...خواهش می کنم... اصلاً دوست ندارم باز هم به تختخوابم بازگردم...
اریک نفس عمیقی کشید:
- بسیار خوب ... اما لطفاً آرامتر باش و استراحت کن، دوست ندارم بخاطر ماندن در تالار امشب وضعیتت بدتر از پیش بشود.
ایلنا سرش را به علامت توافق تکان داد و سپس پرسید:
- آیا امروز به دیدن النور و بچه ها رفتید؟
اریک همچنان که دست او را در دست می گرفت تا نبضش را بگیرد گفت:
- بله... به لطف از جان گذشتگی شما حال کوچولو ها بسیار بهتر است، اگر راستش را بخواهید به مراتب از خود شما بهتر! حال النور و سایر بچه ها هم خوب است. در ضمن النور به شدت نگران سلامتی شما بود.
ایلنا آه کشید:
- النور نازنین و مهربان، متاسفم که او را هم نگران کرده ام. بعد از بهبود یافتن در اولین فرصت به دیدنش خواهم رفت.
اریک لبخند کوچکی زد:
- ریچارد هم شدیداً نگران شما بودند، فکر می کنم فردا صبح یکبار دیگر به دیدنتان خواهند آمد.
لی لی نفس عمیقی کشید و با خجالت سرش را تکان داد:
- واقعاً متاسفم که این طور باعث نگرانی همه شده ام.
اریک موهای لی لی را نوازش کرد:
- خوشحالم که ماجرا تنها به یک سرماخوردگی و آسیب دیدگی پا ختم شده است لی لی عزیز.
برای مدت کوتاهی سکوت میان آن دو برقرار شد و هر دو بار دیگر به تزئینات متنوع تالار نگریستند.
اریک بی درنگ به خودش آمده با خجالت نگاهش را از لی لی دزدید و با قدمهایی آرام در حالیکه سرش را پایین انداخته و به ظاهر به کتابی که در دست داشت نگاه می کرد به سوی تخت ایلنا حرکت کرد. او در عمق قلب و فکرش دیوانه وار دوست داشت بداند که ویلیام در نامه اش چه چیزهایی برای لی لی نوشته است، لی لی در مورد ویلیام چه فکر می کند و روابط این دو نفر تا کجا پیش رفته است. او بر صندلی سابقش نشست و به امید یافتن پاسخی برای سوالهایش مستقیم در چشمهای ایلنا نگریست.
لی لی با خنده ای مهربان و شیرین از او تشکر کرد:
- متشکرم اریک عزیز...
اریک به سختی لبخندی مصنوعی و کم رنگ به او زد و کتاب را به سویش دراز کرد. لی لی آن را گرفته بر روی میزی که کنار تختخوابش بود قرار داد. سکوت کوتاهی بین آن دو برقرار شد و نگاه تشنه و کنجکاو اریک بار دیگر به دنبال پاسخ سوالهایش در چشمهای ایلنا گره خورد.
اگر چه اریک جواب هیچ یک از سوالاتش را در چشمهای ایلنا نیافت اما کلافگی، خستگی و اندوهی که در چشمهای رویایی دختر جوان لانه کرده بود او را تکان داد. اریک با دلسوزی سرش را پایین انداخته تکان داد. اندکی بعد او سرش را بلند کرده آه کشید:
- لی لی عزیزم تا امروز هیچ وقت این طور تو را بی حوصله و غم زده ندیده بودم...
پیش از اینکه لی لی بتواند چیز بگوید فکری در ذهن اریک جرقه زد و چشمهایش با شادی آمیخته به شیطنت درخشیدند. اریک از جایش برخاست:
- فکر می کنم بتوانم در این مورد کاری انجام بدهم.... البته اگر اجازه بدهید دوشیزه خانم!
و بدون آنکه منتظر پاسخ ایلنا بشود زنگ زد تا فیبی به اتاق بیاید. ایلنا با تعجب به اریک نگریست:
- آیا می توانم بدانم چه نقشه ای دارید؟
اریک لبخند شیطنت باری زد:
- خواهید دید...
و سپس با نگاهش و در سکوت مشغول بررسی وسایل اتاق شد.
اندکی بعد فیبی وارد اتاق شد، او همچنان که به لی لی و اریک تعظیم می کرد به آن دو روز بخیر گفت. اریک پاسخ او را داد و سپس افزود:
- فیبی لطفاً کمک کنید که خانم یکی از ربدوشامبرهای گرمشان را انتخاب و بر تن کنند.
ایلنا با شگفتی ابتدا به اریک و سپس به فیبی که به سوی کمد لباسهایش رفت و در آن را گشود نگریست. فیبی پرسید:
- کدام یک از ربدوشامبرهایتان را برایتان بیاورم خانم؟
لی لی به خودش آمد:
ربدوشامبر آبی با گلهای زرد و نقره ای لطفاً...-
فیبی بعد از یافتن ربدوشامبر آن را به کنار تختخواب لی لی آورده به اشارۀ اریک به او کمک کرد تا لباس را بپوشد و بعد به دستور اریک دو کوسن و یکی از رواندازهای سبک اتاق لی لی را برداشته در دستهایش نگه داشت.
اریک همچنان که در کنار تختخواب ایلنا ایستاده بود لبخندی به او زد:
- آیا آماده اید دوشیزه خانم؟
و پیش از اینکه لی لی بتواند جوابی بدهد خم شد، دستهایش را زیر زانوها و پشت کمر لی لی قرار داد و او را از جایش بلند کرد. ایلنا با ترس نالید و سپس خودش را جمع کرده بی اختیار بازویش را دور گردن اریک حلقه کرد و خودش را به سینۀ او فشرد. اریک که متوجه ترس لی لی شده بود او را محکمتر نگه داشت و خندید:
- نگران نباش لی لی، همه چیز مرتب است.
ایلنا آرام زمزمه کرد:
- می توانم بدانم مرا کجا می برید؟
اریک بار دیگر خندید:
- کمی صبر داشته باش...
- شاید این طور باشد... می توانم از شما خواهشی بکنم؟
اریک سرش را تکان داد:
- حتماً...
ایلنا سرفه ای کرد:
- آیا ممکن است پرده های اتاق را باز کنید و کتاب مرا از روی میز تحریرم به من بدهید؟
اریک بلافاصله از جایش برخاسته به سوی پنجرۀ اصلی اتاق رفت:
- شما بی اندازه مهربان و به فکر آرامش دیگران هستید، ای کاش اجازه داده بودید که فیبی برای مراقبت از شما در اتاق بماند.
ایلنا آه کشید:
- فیبی عزیز و بیچاره در شرایط فعلی من کاملاً بی تقصیر است... انصاف نبود که بخاطر بی حوصلگی حاصل از این شرایط آزار دهنده دلش را بشکنم.
اریک یکی یکی پرده ها را گشوده آنها را مرتب جمع کرد و بست. نور روز همانطور که لی لی دوست داشت به داخل اتاق ریخت و در نتیجه او با خرسندی بیشتری نفس عمیقی کشیده عضلاتش را رها کرد تا کمی از درد و کوفتگی آنها بکاهد.
اریک به کنار میز تحریر ایلنا رفت. کاغذها، قلمها، ظرف جوهر و سایر وسایل روی میز تحریر خوش ساخت و نفیس همانطور که از لی لی انتظار می رفت همگی مرتب و منظم در جاهای مخصوصشان بودند. بر روی میز ایلنا دو کتاب قرار داشتند. اریک عنوان کتابها را خواند؛ " وکیل ویکفیلد (۱)" و "انی ید(۲)". او بارها سری کتابهای انی ید را در میان کتابهای ایتالیایی والتر در کتابخانه دیده بود و در نتیجه آن را با سرگرمی برداشت :
- آه...جلد اول از شاهکار حماسی ویرژیل (۳) ...
او سپس به لی لی نگریست. ایلنا دستش را مقابل دهانش گرفته چند سرفۀ کوتاه و آرام کرد و با صدای گرفته گفت:
- پدر قبول کرده است که به من در مطالعه و فهمیدن آن کمک کند. پیش از این ترجمۀ انگلیسی این مجموعه را خوانده بودم ولی مطالعۀ آن به زبان ایتالیایی لذت دیگری دارد.
اریک با شگفتی سرش را خم کرد:
- اما شما بسیار خوب ایتالیایی صحبت می کنید، آیا واقعاً در فهمیدن این کتاب نیاز به کمک پدر دارید؟
ایلنا سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- نوشته های کتاب بسیار قدیمی و علاوه بر آن منظوم هستند... و مهارت پدر در زبان ایتالیایی بهتر از من است. لطفاً کتاب دیگر را برای من بیاورید.
اریک انی ید را به جایش بازگردانده کتاب دوم را برداشت. او که فکر نمی کرد لی لی علاقه ای به مطالعۀ چنین کتابهایی داشته باشد پرسید:
- نظرتان در مورد این کتاب چیست؟
ایلنا سرش را تکان داده کمی شانه هایش را بالا برد:
- یک رمان ساده و سبک... رز دیروز آن را برای من آورد تا در مدتی که بستری هستم با آن سرگرم شوم. البته تا این لحظه مقدار کمی از آن را خوانده ام، ولی به نظر بهتر از آنچه که انتظار داشته ام می رسد.
اریک بر روی پاشنه هایش چرخید تا به کنار ایلنا بازگردد و در همان لحظه چیزی بر روی میز توجهش را به خود جلب کرد. بر روی میز و در گوشه ای از آن تعدادی نامه های گشوده شده که همچنان در پاکتهایشان بودند قرار داشتند. دست خط آشنای پاکتی که بر روی سایر نامه ها قرار داشت نگاه اریک را به سوی خود کشید؛ چشمهای دقیق اریک به سرعت پاکت را بررسی کردند و نوشته های روی آن را خواندند... نامه از طرف ویلیام برای لی لی ارسال شده بود!
با دیدن نامه اریک بر جای خودش خشک شد، قلبش شروع به تپیدن کرد و خون به صورت و بخصوص به گونه هایش دوید. دیدن نامه ای از ویلیام بر روی میز لی لی برای او آنقدر غیر منتظره و باور نکردنی بود که او بی اختیار برگشت و از جایی که ایستاده بود با شگفتی به ایلنا نگریست.
ایلنا همچنان که بر روی تختخوابش دراز کشیده بود بدون آنکه متوجه تغییر حالت او شود با لبخندی بی رمق اما پر از قدردانی در انتظار کتابش به او نگاه می کرد.
(۱) The Vicar of Wakefield
(۲) Aeneid
(۳) Virgil
درست نمی دانست که چه چیز او را بیشتر کلافه و بی حوصله کرده است، بیماری و تب شدیدش که سه روز بود او را با درد و ناتوانی در رختخواب نگه داشته بود و از پدرش و اریک گرفته تا مارتا، فیبی و سایر خدمتکارها همه را به ستوه آورده بود و به نظر نمی آمد در حال بهبود باشد، پای تقریباً شکسته اش که احتمالاٌ در تعطیلات کریسمس هم در پانسمان باقی می ماند و بدون شک لذت سفرش به لندن را از بین می برد و یا اینکه در اوج هیاهو و هیجان آماده شدن برای رسیدن تعطیلات و سال نو او نمی توانست به کارهایی که دوست داشت بپردازد و باید بر خلاف روحیۀ همیشه در تلاطمش در رختخواب کز می کرد!
آن روز پدرش نیز مجبور شده بود برای رسیدگی به کارهایش به شهر برود و در نتیجه او به طرز وحشتناکی بی حوصله و درمانده بود؛ تا جایی که حتی فیبی را به زور مرخص کرده تمام پارچه های مرطوبی که برای پایین آوردن تبش بر روی بدنش قرار داده شده بودند را برداشته بود. وی تنها در تختخوابش دراز کشیده به اتفاقاتی که تا آن روز در زندگیش افتاده بودند می اندیشید.
صدای چندین ضربه به در اتاق ایلنا را به خود آورد، از آنجا که انتظار نداشت پدرش در این ساعت به عمارت بازگردد حدس زد که یکی از خدمتکارها برای ورود به اتاقش اجازه می خواهد. لی لی با بی حوصلگی در تختخوابش چرخید و خودش را کمی در پتویش پیچید:
- می توانید داخل شوید.
هنگامی که در اتاق گشوده شد و اریک با قدمهای شمرده، لباسهای مرتب و لبخند کوچک همیشگیش وارد اتاق شد ایلنا با تعجب کمی بیشتر در رختخوابش فرو رفت. اریک با ادب کمی سرش را در مقابل او خم کرد:
- روز بخیر لی لی عزیز...
ایلنا با سرفۀ کوچکی گلویش را صاف کرد:
- روز بخیر اریک... امروز زودتر از همیشه به عمارت باز گشته اید!
اریک در کنار تختخواب او ایستاد:
- در عمارت تعدادی کارهای به تاخیر افتاده داشتم که تصمیم گرفتم برای انجام آنها زودتر به خانه بازگردم.
اریک با دست به صندلیی که نزدیک تختخواب قرار داشت اشاره کرد:
- اجازه می دهید که بنشینم؟
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- البته... لطفاً بنشینید.
اریک صندلی را جلو کشیده بر آن نشست. او سپس با دقت به ایلنا نگریست:
- صبح که به دیدنت آمدم هنوز خواب بودی... حالت چطور است؟
ایلنا با بیتابی آه کشید و به علامت نارضایتی شانه هایش را بالا برد. اریک که متوجه درماندگی او شده بود خم شد و دستش را بر روی پیشانی وی گذاشت، تب ایلنا همچنان شدید بود. تعجبی نداشت که لی لی بعد از سه روز بیماری طاقت فرسا این طور بی حوصله شده بود. اریک هم به نوبۀ خودش لبهایش را گاز گرفت و سرش را تکان داد:
- از اینکه می بینم هنوز هم وضعیت جسمیتان نامناسب است متاسفم ایلنا، ولی فکر می کنم این خود شما بودید که تصمیم گرفتید در یک روز برفی با یک اسب چموش و سرکش به بیرون از شهر بروید....
ایلنا حرف اریک را برید و با حالتی بی حوصله و اغراق آمیز دستهایش را بر روی صورتش گذاشته چشمهایش را مالید و آه کشید:
- آه ... البته پدر و مارتا تا این لحظه بارها بخشهایی از انجیل مقدس والتر و انجیل مقدس مارتا را برای من خوانده اند و مرا موعظه و سرزنش کرده اند ولی اگر شما هم مایلید موعظه هایی از انجیل مقدس اریک را برای من بخوانید خوشحال می شوم!!
اریک با شنیدن اعتراض ایلنا بی اختیار قاه قاه خندید:
- واقعاً این طور است؟!
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد. اریک با محبت به او نگریست و دستهایش را بر روی سینه اش حلقه کرد:
- از اینکه شما را آزردم معذرت می خواهم ... پس از این در این مورد صحبت نخواهم کرد.
ایلنا در پاسخ اریک لبخند زد:
- متشکرم...
اریک با تعجب به اطرافش نگاه کرد:
- می توانم بدانم چرا شما در این اتاق تنها هستید... و از آن مهمتر چرا پارچه های مرطوب را از روی بدنتان برداشته اید؟ آیا اتفاقی برای فیبی افتاده است؟
ایلنا سرش را به علامت نفی تکان داد:
- به اجبار از او خواستم که مرا در اتاق تنها بگذارد... اگر راستش را بخواهید اینقدر از ماندن در رختخواب کلافه و درمانده هستم که می ترسیدم بی دلیل به او پرخاش کنم و دختر بیچاره را بیازارم... بنابراین ترجیح دادم که او حتی در این اتاق نباشد...
و بعد با صدای آرامی که به زحمت شنیده می شد زمزمه کرد:
- علاوه بر این تحمل پارچه های لعنتی را ندارم... ترجیح می دهم که به خاطر تب بمیرم ولی دیگر سردی و نمناکی پارچه ها را بر روی پوست بدنم تحمل نکنم!
اریک سرش را تکان داد:
- می دانم که به خاطر خستگیتان از بیماری حساس شده اید بنابراین صحبتهایتان را به حساب بیماریتان می گذارم... مطمئنم که چند روز دیگر وقتی که به حرفهای امروزتان فکر کنید از اینکه در برخورد با چند پارچۀ خیس بی اهمیت این طور بی طاقت شده اید خودتان هم خواهید خندید.
- پدر...
والتر از جایش برخاسته مقابل لی لی نشست و مستقیم در چشمان او نگریست:
- عزیزم دردسری که تو دیشب برای من و دیگران بوجود آوردی برای من در پایین ترین ردۀ اهمیت قرار دارد.... آن چیزی که برای من مهم است سلامتی توست... هیچ می دانی که دیشب در هوای بسیار سرد و زیر آن همه برف ممکن بود جانت را از دست بدهی؟!
در حالیکه گونه های ایلنا از شرمساری قرمز شده از حرارت خونی که ناگهان به آنها هجوم آورده بود می سوختند او سرش را پایین انداخته نفسش را در سینه اش حبس کرد. والتر ادامه داد:
- عزیزم میان کمک و یاری به دیگران و بی احتیاطی و یکدندگی که می تواند منجر به مرگ شود فاصلۀ بسیاری است... کاری که تو دیروز کردی می توانست به راحتی به قیمت جانت تمام شود، این که ما تو را در میان بیابان، در زیر یک لایۀ برف و در تاریکی شب یافتیم هیچ چیز به جز خوش شانسی محض نبود.
والتر یکبار دیگر سکوت کرد و به لی لی که از خجالت نمی توانست سرش را بلند کند نگریست. او بار دیگر ادامه داد:
- لی لی عزیزم حتی وقتی که دیشب تو را یافتیم اگر اریک با ما نبود ممکن بود تا وقتی که به خانه....
والتر حتی نتوانست جمله اش را تمام کند، او از شدت ناراحتی نفسش را در سینه اش حبس کرده لبش را محکم گاز گرفت و موهایش را با حالتی عصبی به عقب خوابانید. سکوتی طولانی و آزار دهنده در اتاق برقرار شد و پدر و فرزند هر کدام با افکار ناراحت کنندۀ خود گلاویز شدند. مدتی طول کشید تا ایلنا توانست برخودش غلبه کند و با صدایی گرفته و رو به خاموشی زمزمه کرد:
- بخاطر همه چیز متاسفم پدر.
والتر دستش را زیر چانۀ لی لی گذاشته آن را بالا آورد و مستقیم در چشمان خجالت زده، نمناک و بیمار او نگریست و با صدایی بسیار آرام زمزمه کرد:
- عزیزم دیشب در زمانی که اریک می کوشید تو را به هوش بیاورد و موفق نمی شد من احساس می کردم که یکبار دیگر تو را از دست داده ام... در آن مدت نسبتاً طولانی احساس می کردم که نفسم کاملاً بند آمده است و قلبم هر لحظه ممکن است از حرکت بایستد... فقط خدا می داند که من چقدر به حضور تو و بودنت عادت کرده ام و نیاز دارم... به من قول بده که پس از این دیگر هرگز چنین کارهای پر مخاطره ای را انجام نخواهی داد، خواهش می کنم.
لی لی مستقیم در چشمهای قهوه ای و درشت پدرش نگریست، نگرانی و آشفتگی که در چشمهای پدرش لانه کرده بودند چنان عمیق و واضح بودند که او را تکان داده منقلب کردند. ایلنا بیشتر از این نتوانست تحمل کند، او پدرش را در آغوش گرفته دستهایش را دور گردن وی حلقه کرد و با حرارت و عشق گونه های او را بوسید:
- قول می دهم پدر... پس از این کاری نخواهم کرد که شما را این طور نگران کنم و آزار بدهم، قول می دهم.
والتر هم به نوبۀ خود لی لی را محکم در آغوشش گرفته فشرد و گونه های دخترش را بوسید. او همچنان که لی لی را در بغل داشت آه کشید، چقدر دوست داشت که قول ایلنا را باور کند و بپذیرد که دختر یکدنده و جسورش بعد از این بر خلاف نظر او کاری انجام نخواهد داد! مسئله اینجا بود که لی لی برخلاف دخترهای دیگر اعتقادی به کنار ایستادن و سپردن مشکلات به دست مردان نداشت، اگر مشکلی پیش می آمد که ایلنا احساس می کرد به عنوان یک انسان با استفاده از موقعیت و ابزارهایی که در دست دارد می تواند آن را حل کند تقریباً هیچ چیز مانع او نمی شد... ایلنا در حین مهربانی و خوش قلبیش بی اندازه یکدنده، جسور و با اراده بود.

سال نو برای تمام آشنایان و دوستانم و برای همۀ ایرانیهای عزیز مبارک باشه و بهترین و زیباترین آرزوها رو برای همگی دارم.
امیدوارم که هر روزتون نوروز و نوروزتون سرشار از بهروزی و پیروزی باشه.
ایلنا بدون آنکه حرکتی کند به اطراف اتاقش نگریست، اتاق ساکت و خلوت بود و پرده های آن را کشیده بودند. او درمانده و پریشان خودش را به شدت مچاله کرد و همچنان که صورتش را در بالشتش فرو می کرد نالید. دستی بی درنگ شانۀ او را فشرد و صدای والتر در گوشهایش پیچید:
- لی لی، دخترم... حالت خوب است؟
لی لی که تا آن لحظه می اندیشید که در اتاقش تنهاست با شگفتی برای لحظه ای بی حرکت در جای خودش خشک شد. او بی درنگ به خودش آمده با تعجب به سمت صدا چرخید؛ والتر در حالیکه به سمت وی نیم خیز شده بود دستش را بر روی شانه اش گذاشته به او می نگریست.
ایلنا برای چند لحظۀ کوتاه در چشمان پدرش خیره ماند، تشویش و نگرانی عمیقی در چشمهای مهربان پدرش موج می زد. لی لی بی اختیار آه کشید، اگر او دیروز با کله شقی سوار بر هاردی به دیدن النور نرفته بود پدرش امروز این طور دیوانه وار نگران او نمی بود. لی لی بی درنگ به سمت پدرش چرخید و بازوهایش را برای در آغوش گرفتن وی از هم گشود:
- روز بخیر پدر...
والتر لبخند مهربانی زد و همان طور که بر تختخواب لی لی می نشست کتابی که در دست داشت را بر میز کنار تخت قرار داده در عوض دخترش را در آغوشش گرفت و فشرد:
- عزیزم... حالت چطور است؟
لی لی کوشید که خودش را سرحال و سلامت نشان بدهد اما ضعف و درد حاصل از بیماری که در استخوانها و ماهیچه هایش ریشه دوانده بود مانع از طبیعی نمودن نمایش او شد و وی ناچار در آغوش پدرش خودش را رها کرد. والتر که متوجه ضعف او شده بود لی لی را در تختخوابش خوابانید و در عوض خودش نیز کنار او بر تخت تقریباً دراز کشید. لی لی نفس عمیقی کشید و آرام زمزمه کرد:
- من خوب هستم پدر... لطفاً نگران من نباشید.
والتر لبخند محزونی زد و همچنان که او را دوباره در آغوش می گرفت نگاه دقیقش را در چشمهای بی رمق و اندکی قرمز او دوخت و سرانجام گفت:
- به من دروغ نگو دخترم...
ایلنا صورتش را در کنار سینه و بازوی پدرش مخفی کرد و نفس حبس شده در ششهایش را از دهانش بیرون داد. او سپس کوشید تا به دنبال بوی عطر آشنا و آرامش بخش پدرش از بینی گرفته اش نفس بکشد ولی در تلاشش شکست خورده در عوض به سرفه افتاد. والتر کمی لی لی را بیشتر به خود فشرد و لی لی آرام زمزمه کرد:
- پدر واقعاً متاسفم... هرگز نمی خواستم با رفتنم به منزل النور شما و سایرین را این طور نگران کنم و در زحمت بیندازم، لطفاً مرا ببخشید.
سکوتی نسبتاً طولانی در اتاق برقرار شد. ایلنا که در آغوش پدرش خوابیده بود احساس کرد که والتر عضلاتش را منقبض کرده نفسش را در سینه حبس کرد. او که انتظار چنین واکنشی را از جانب پدرش نداشت با تعجب سرش را بلند کرد و به چهرۀ وی نگریست و چشمهایش در چشمهای پدرش گره خوردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پس نوشت: چند بار در طول عمر یک وبلاگ پیش میاد که در روز ۳۰ اسفند به روز بشه؟!
او پیش از آنکه کتابش را بگشاید آرام سر انگشتانش را بر پشت دست لی لی گذاشت تا دمای بدن او را امتحان کند و بعد با ناخرسندی لبهایش را گزید. اریک همچنان که نفس عمیقی می کشید به پشتی صندلیش تکیه داد و کتابش را از جایی که علامت گذاشته بود گشود. پیش از آنکه او بتواند جمله ای از کتابش بخواند صدای آرام و گرفتۀ لی لی وی را غافلگیر کرد:
- اگر مایلید مطالعه کنید می توانید کمی نور چراغ را بیشتر کنید.
اریک بلافاصله سرش را با شگفتی بالا آورد و به صورت ایلنا نگریست. چشمهای ایلنا هنوز هم بسته بودند و خودش همچنان در حالت قبلیش باقی مانده بود. پیش از آنکه اریک حرکتی کند و یا جمله ای بگوید ایلنا چشمهایش را گشوده آرام پرسید:
- می توانم بپرسم حال کارگرانی که امروز در کارخانه مجروح شده بودند چطور است؟
اریک که کاملاً تعجب کرده بود بی حرکت و خیره به ایلنا نگریست. لی لی که متوجه شگفتی اریک شده بود آرام سرفه کرد تا او را به خودش بیاورد. اریک از صدای سرفۀ لی لی تکانی خورد:
- خوشبختانه هر سه نفر نجات پیدا کرده اند... اگر چه حال یکی از آنها وخیم تر از سایرین می باشد. علاوه بر این هیچ کدام دچار نقص عضو نشده اند...
ایلنا از شنیدن این توضیح نفس راحتی کشید و لبخند زد. اریک یکبار دیگر کتابش را بسته از جایش برخاست و این بار کنار تخت ایلنا نشست و با دقت در چشمهای او نگریست. لی لی که از رفتار اریک احساس کرده بود که مرد جوان می خواهد چیزی به وی بگوید در سکوت به او نگاه کرد. سرانجام اریک نفس عمیقی کشید و با لحنی مهربان و آرام زمزمه کرد:
- لی لی چرا به من نگفتی که امروز با هاردی به شهر آمده بودی؟
در ابتدا ایلنا با تعجب به هم صحبتش نگاه کرد؛ تا آن روز اریک هرگز او را " لی لی" صدا نکرده بود. او سپس به خودش آمد؛ اریک با متانت در انتظار پاسخ به وی نگاه می کرد. ایلنا سرش را اندکی تکان داد و لبخند کوچکی زد:
- فکر می کردم که می توانم به راحتی با هاردی کنار بیایم... علاوه بر آن...
ایلنا سکوت کرد و با ناخرسندی خودش را کمی جمع کرد. اریک متوجه ناآرامی ایلنا شد و گفت:
- علاوه بر آن...
لی لی لبهایش را گاز گرفت و در ذهنش به دنبال جمله ای برای گریختن از ادامۀ بحث گشت. اریک که متوجه امتناع لی لی شده بود نفس عمیقی کشید و خودش جملۀ لی لی را تمام کرد:
- علاوه بر آن می ترسیدی که اگر من متوجه این موضوع شوم مانع از رفتن شما به منزل النور شوم. این طور نیست؟
ایلنا با ناراحتی عضلاتش را منقبض کرده در خودش فرو رفت. اریک این بار با صبر آمیخته با آزردگی در انتظار جواب به او می نگریست. سرانجام ایلنا سرش را تکان داده لبخند خسته و محزونی زد و آرام گفت:
- همین طور است... اما برای من واقعاً مهم بود که برای کمک به منزل النور و بچه ها بروم...
اریک آه کشید:
- اگر من می دانستم که تو با هاردی به شهر آمده ای مانع از رفتنت به منزل النور نمی شدم بلکه تو را با کالسکه به آنجا می فرستادم... یا حداقل جوانکی که بعنوان پیک برایم کار می کرد را به همراهت می فرستادم.
ایلنا با خجالت و ناراحتی در خودش فرو رفت، حق با اریک بود و او تعجب می کرد که چطور چنین راهی به ذهن خودش نرسیده بود. لی لی با شرمندگی دستهایش را بالا آورده چشمها و نیمی از صورتش را در زیر آنها پوشاند و با صدایی که رو به خاموشی می رفت زمزمه کرد:
- واقعاً متاسفم اریک... از اینکه این طور با بی فکری شما، پدر و کارکنان عمارت را در زحمت انداختم و نگران کردم متاسفم.
ایلنا برای چند لحظه در همان حالت و در سکوت باقی ماند. اندکی بعد او سرانجام آرامشش را بازیافته دستانش را از روی صورتش برداشت و به اریک نگاه کرد. اریک همچنان خونسرد و بردبار در کنار تختخواب او نشسته بود و هنگامی که نگاه لی لی با نگاهش تلاقی کرد برق شاداب و انرژی بخشی در چشمهای نافذش درخشید و لبخند بسیار مهربان کوچکی بر لبهایش نشست. لی لی با دیدن نگاه و لبخند اریک بلافاصله احساس شادی و سرخوشی عمیقی کرد، مثل اینکه تمام اتفاقهای آن شب پر ماجرا و سخت و حتی بیماریش مدتها پیش اتفاق افتاده بودند.
اریک نیز به نوبۀ خود با دیدن لبخند آرامی که چهرۀ بیمار ایلنا را متحول کرد احساس آرامش کرد. او بی اختیار کمی خم شده موهای لی لی را نوازش کرد:
- دیگر هرگز نمی خواهم تو را در خطر و شرایطی مشابه شرایط شب گذشته ببینم لی لی ... به من قول بده که پس از این مهربانیت باعث در خطر افتادنت نمی شود عزیزم.
گونه های لی لی از چیزی که بود هم اندکی قرمزتر شدند و لبهایش بدون آنکه صدایی از آنها خارج شود حرکت کردند:
- قول می دهم...
یکبار دیگر سکوت در اتاق برقرار شد و آن دو در چشمهای یکدیگر خیره ماندند. لحظه ای بعد اریک نفس عمیقی کشید و از جایش برخاسته بار دیگر بر صندلیش نشست و کتابش را در دست گرفت. او همچنان که کتابش را می گشود به زبان فرانسوی دستور داد:
- لطفاً کمی بخواب ایلنا... هیچ چیز به اندازۀ استراحت نمی تواند وضعیت فعلیت را بهبود دهد.
ایلنا لبخندی زد و سپس بدون هیچ مقاومتی چشمهایش را بست و عضلاتش را رها کرد، ناگهان احساس خواب آلودگی شدیدی می کرد.
- آرام باش عزیزم... لطفاً آرام باش...
ایلنا که ناگهان از دنیای کابوس و بیماری به دنیای واقعی پرتاب شده بود چشمهایش را گشود و نفس نفس زنان به اطرافش نگریست. اریک که بر روی او خم شده شانه هایش را نگه داشته بود با محبت لبخند گرمی به او زد:
- همه چیز مرتب است ایلنای عزیزم...
لی لی با تعجب و ناباوری به اطرافش نگریست، برای یک لحظه مثل این بود که او در زمان دیگری گم شده است:
- اینجا چه می گذرد؟
اریک سکوت کوتاهی کرد و با دقت در چشمهای تبدار و گیج لی لی نگریست:
- شما سرماخورده و تبدار هستید، اگر بخاطر داشته باشید شب گذشته پیش از اینکه به عمارت برسید در میان راه آسیب دیده بودید... آیا همه چیز را بخاطر می آورید؟
ایلنا چشمهایش را بسته به علامت مثبت سرش را تکان داد و بعد با ناراحتی خودش را جمع کرده لرزید. اریک که متوجه لرزیدن لی لی شده بود نفس عمیقی کشید و آرام توضیح داد:
- اگر سرمای حوله های خیس شما را می آزارد متاسفم، باید هر چه زودتر دمای بدنتان را پایین بیاوریم.
لی لی در پاسخ به اریک چشمهایش را گشود و به سختی لبخند زد. او سپس سرفه ای کرد و آرام گفت:
- از اینکه در این موقع شب شما را در زحمت انداختم متاسفم اریک عزیز...
اریک همچنان که مشغول به کار بود سرش را تکان داد:
- فراموشش کن عزیزم...
همچنان که اریک و فیبی حوله ها را خیس کرده بر روی بدن لی لی می گذاشتند ایلنا بی حرکت و ناتوان در رختخوابش دراز کشیده چشمهایش را بسته بود. پس از اینکه فیبی و اریک کارشان را تمام کردند اریک در کنار تخت ایلنا نشسته آرام موهای او را نوازش کرده زمزمه کرد:
- ایلنا... لطفاً بیدار شوید... لازم است که داروهایی که برایتان آماده کرده ام را بخورید.
لی لی چشمهایش را گشود:
- البته...
اریک به او کمک کرد تا کمی بنشیند و ابتدا داروها و سپس لیوانی آب بنوشد و بعد او را بار دیگر در رختخوابش خوابانید. مرد جوان همچنان که در کنار تختخواب ایلنا نشسته بود به فیبی که پارچه های خیس را از روی بدن لی لی برمی داشت، مجدداً خیس می کرد و بار دیگر به جاهایشان باز می گرداند نگریست. او سپس رو به فیبی با صدایی آرام گفت:
- فیبی عزیز از کمک امشبتان متشکرم. شما می توانید برای استراحت به اتاقتان بروید. من در کنار خانم خواهم ماند.
فیبی با تردید به اریک نگریست:
- متشکرم آقای اریک، اما آیا اطمینان دارید که نیازی به کمک من ندارید؟
اریک سرش را تکان داد:
- اطمینان دارم که به تنهایی از پس همه چیز بر خواهم آمد... شما می توانید استراحت کنید.
فیبی با لبخندی کوچک بر روی زانوانش خم شد:
- متشکرم آقا...
و به سوی در اتاق به راه افتاد. اریک برای لحظات کوتاهی با چشمانش فیبی را تعقیب کرد و سپس او نیز که چیزی را به خاطر آورده بود برخاست و به دنبال فیبی از اتاق خارج شد.
- اریک...
اریک لبخند مهربان و کوچکی به او زد:
- ایلنای عزیزم... متاسفم که می بینم این طور سرماخورده ای. حالت چطور است؟
لی لی با حالتی گیج و از خود بی خود چشمهایش را بسته آب دهانش را به سختی فرو داد. او بدون توجه به سوال اریک آرام پرسید:
- ساعت چند است؟
اریک بدون آنکه سرش را برای دیدن ساعت بچرخاند همچنان که دست او را در دست داشت پاسخ داد:
- کمی بعد از چهار صبح...
لی لی با ناراحتی چشمانش را گشوده نگاه پر سرزنشی به فیبی که پشت سر اریک ایستاده بود انداخت:
- فیبی نباید در این موقع شب اریک را بیدار می کردی...
نفس ایلنا بند آمد و در نتیجه او به سرفه افتاد. وی بعد از چند سرفۀ سریع اما بی صدا ادامه داد:
- گفته بودم که می توانم تا صبح منتظر بمانم.
فیبی در مقابل شماتت ایلنا اندکی در خودش فرو رفت. این اریک بود که نفس عمیقی کشید و در دفاع از او با لحنی قاطع پاسخ داد:
- کار فیبی بسیار عاقلانه و به جا بوده است ایلنای عزیز... در اصل اگر او امشب با وجود شرایط شما در بیدار کردن من کوتاهی می کرد من فردا ترتیبی می دادم که ایشان از کار در این عمارت بر کنار شوند.
او سپس برگشته لبخند اطمینان بخش و سریعی به فیبی زد. یکبار دیگر اریک به سوی ایلنا برگشت و با دقت مشغول معاینۀ وی شد.
لی لی بدون حرکت و بی رمق دراز کشید... در حقیقت بیش از این توان مشاجره و مخالفت با اریک را هم نداشت.
اریک همچنان که لی لی را معاینه می کرد گهگاه کارش را متوقف می کرد و با دقت به صورت خیس از عرق و بیمار او می نگریست. از حالت ناتوان و بی رمق، چشمهای بسته و گود افتاده و نفسهای به شماره افتادۀ دختر جوان کاملاً معلوم بود که او رنج و بیماری شدید و آزار دهنده ای را تحمل می کند.
اندکی بعد اریک از جایش برخاسته رو به فیبی زمزمه کرد:
- لازم است که تب خانم را هر چه زودتر پایین بیاوریم. لطفاً وسایل لازم برای این کار را آماده کرده به اتاق بیاورید. من هم برای آماده کردن داروهای مورد نیاز ایشان به اتاقم می روم.
فیبی بدون اینکه حرفی بزند نیم تعظیمی کرده به سرعت برای آوردن ظرفهای آب و تعدادی پارچۀ مناسب به سوی در اتاق به راه افتاد. اریک یکبار دیگر بالای سر ایلنا ایستاده با اندوه آمیخته با محبت به دختر بیمار نگریست و بی اختیار آه عمیقی کشید. سپس او نیز چرخیده به سوی در اتاق به راه افتاد.