تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

         در باغ کوچک پشت عمارت آقای پینفولد لی لی که نگران بود غیبتش پدر و دوستانش را نگران کرده باشد از الکس و دنیل خداحافظی کرده جدا شد تا یکبار دیگر به مهمانی بپیوندد. دختر جوان در مسیر سنگفرش اصلی که به عمارت منتهی می شد به سوی ساختمان به راه افتاد. لی لی آرام و با حوصله قدم می زد و با سرگرمی به اطرافش می نگریست تا از آخرین دقایق تنهایی و سکوت تمام لذت ممکن را ببرد.

            پیش از آنکه به ورودی عمارت برسد چیزی توجه او را به خودش جلب کرد، در ایوان یکی از تالارها در طبقۀ دوم عمارت اریک به تنهایی ایستاده بود و به دوردستهای شهر می نگریست. ایلنا ناخودآگاه همچنان که به بالا چشم داشت لحظه ای درنگ کرد و به خنده افتاد، اریک هم مثل او از هیاهوی مهمانان به تنگ آمده و به این ایوان کوچک و خلوت پناهنده شده بود!

            او یکبار دیگر به راه افتاد تا وارد عمارت شود، مایل بود که رز و سایر دوستانش را بیابد و به جمع آنها بپیوندد. ایلنا سبک و آرام از سه پلۀ سنگی آخر سنگفرش بالا رفت و درست در لحظه ای که خواست در شیشه ای عمارت را بگشاید هنری جویس با لبخندی وسیع آن را گشود و قدم به باغ گذاشت. با دیدن هنری ایلنا با چهره ای که مانند سنگ سفت شده بود دو قدم عقب رفت، اگر روزی می رسید که او مجبور نبود حداقل یکبار در طول یک مهمانی از چنگ هنری بگریزد قسم می خورد که فردای آن روز موهایش را نیمی حنایی و نیمی سیاه رنگ کند!

           هنری همانطور که در شیشه ای را پشت سرش می بست با سرگرمی گفت:

            - می بینم که شما هم برای هواخوری به این باغ خلوت و دلپذیر آمده اید دوشیزه خانم...

            لی لی با دودلی پا به پا شد:

            - همین طور است آقا.

            هنری لبخند خرسندی زد:

            - در این صورت اگر موافق باشید با هم همراه شویم و از مصاحبت هم در این باغ زیبا لذت ببریم.

            ایلنا بسیار جدی سرش را به علامت مخالفت تکان داد و کوشید که از سمت راست هنری عبور کرده راهش را به سوی در عمارت ادامه دهد:

            - متشکرم آقای جویس... ولی من برای مدتی در این باغ قدم زده ام و حالا مایلم که به باغ اصلی و به جمع مهمانان بازگردم.

            هنری به سرعت قدمی به سمت راست برداشته راه او را مسدود کرد:

            - دوشیزه خانم لطفاً پیشنهاد من را رد نکنید... مطمئنم که می توانید در این روز طولانی چند دقیقۀ دیگر از وقتتان را در این باغ و در کنار من بگذرانید.

            ایلنا با ناراحتی و رنگ پریده به دنبال بهانه ای در خودش فرو رفت. هنری که متوجه عدم رضایت دختر جوان شده بود به سرعت کوشید که جلوی هر نوع مخالفتی از سوی او را بگیرد. او بازویش را به دور شانۀ او حلقه کرد و او را آرام به سوی پله ها چرخانید:

            - مدت زیادی بود که مایل بودم با شما صحبت کنم دوشیزه خانم، خوشحالم که سرانجام موقعیت این کار پیش آمده است.

            ایلنا از ناراحتی و بیتابی به خودش لرزید، بدون شک یکبار دیگر هنری در صحبتهایش با اصرار فراوان از او می خواست که با او دوستی کند. بار دیگر صحبتهای رز در مورد خانوادۀ مارچ در ذهنش بیدار شدند و او را هراسان کردند. او حتی نمی خواست در حال صحبت با هنری جویس دیده شود چه رسد که با او در گوشه کنار این باغ خلوت قدم بزند و راه هر حرکتی را برای او بگشاید.

            لی لی تصمیمش را گرفت... او در یک لحظه به سرعت شانه هایش را جمع کرد، به سوی در عمارت چرخید و خودش را از دست هنری رها کرد:

            - معذرت می خواهم آقا...

            و همچنان که با دست راستش دامنش را کمی بالا می گرفت با قدمهای سریع و هراسان به سوی در عمارت به راه افتاد.

            هنری برای لحظه ای با تعجب و ناباوری برگشت و به دختر جوانی که در حال گریختن از او بود نگریست. نمی توانست باور کند که ایلنا دانوان این طور بی مقدمه و بدون هیچ توضیحی بار دیگر از دست او گریخته است. تا آن روز هر بار که لی لی را در گوشه ای به دام می انداخت دخترک بهانه ای برای جدا شدن از او می یافت ولی این بار کاملاً نشان داده بود که مایل نیست به هیچ قیمتی وقتش را با او بگذراند. صورت هنری از خشم و تحقیر قرمز شد و نفسش به شماره افتاد ... لحظه ای بعد هنری نیز به سرعت با قدمهای بلند عملاً به دنبال لی لی دوید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:0  توسط قصه گو  | 

          در ذهن اریک فکری ناگهان بوجود آمد و تمام فضای آن را پرکرد، این او بود که در لایه های عمقی فکرش دوست نداشت لی لی را با مرد دیگری ببیند و در نتیجه در لایه های سطحی تر خودش را این طور توجیح می کرد که ایلنا از بودن در کنار مردان جوان دیگر ناراضیست و نیاز به کمک او برای گریختن دارد.

            اریک از این فکر لرزید، عرق سردی بر پیشانیش نشست و نفسش به شماره افتاد... مدتی طول کشید تا یکبار دیگر مغز منجمد شده اش به کار افتاد و این بار سوالی که هیچ وقت حتی به آن نیاندیشیده بود آن را پر کرد؛ آیا دلباختۀ ایلنا دانوان شده بود؟به دنبال پاسخی برای این سوال حالا لی لی چنان با تمام افکار و خاطراتش در هم آمیخت که عملاً بدنش را بی حس کرد...

          هنگامی که لی لی از سفر کوتاهش به لیورپول بازگشته بود ویولن سل محبوبش را نیز با خود به نورسهمپتن آورده بود. هنوز هم شبی که لی لی برای اولین بار برای او و پدرش ویولن نواخت را دقیق و بی نقص به خاطر می آورد، آنقدر دقیق که انگار تمام آن صحنه ها ساعتی پیش اتفاق افتاده بودند.

            دختر جوان بر روی صندلی بدون دسته و ساده ای که در تالار خانوادگی قرار داشت نشست، ویولن سل بزرگ، براق و خوش ساختش را بر روی سوزن پایینش بر روی کف پوش سالن در سمت چپ بدنش ثابت نمود و گردن ویولن را بر شانۀ چپش تکیه داده دست چپش را با دقت بر روی سیمهای آن قرار داد، پاهایش را در سمت دیگر ویولن جمع کرد و گونه اش را بر کنار گردن آن قرار داده نفس عمیقی کشید و آرشه را که در دست راستش داشت با دقت و سریع بر روی سیمهای ویولن کشید... صدای بم و حزن آلود ساز گوشها، قفسۀ سینه و بالاخره تمام بدن او را پرکرد و لرزاند... همانطور که تمام تالار و حتی تمام عمارت را پر کرد و لرزاند...

            خوب به خاطر داشت که در ابتدا آهنگ زیبا طوری او را از خود بی خود و غافلگیر کرده بود که وی چشمهایش را بسته بود و نفس عمیقی کشیده بود تا خودش را باز یابد. وقتی که بار دیگر چشمانش را گشوده بود این بار غرق و مبهوت در خود ساز و نوازندۀ دلربایش شده بود. دختر بی نهایت زیبایی که موهای بلند و مواجش را بر شانۀ راستش جمع کرده بود، صورت جذابش را بر گردن خوش تراش سازش تکیه داده بود، با حالتی مست و خمار انگشتهای دست چپش را بر روی سیمهای ساز بالا و پایین می برد و با دست راستش آرشه را چنان دقیق و روان کمی پایین تر بر روی تارهای ویولنش می کشید. تضاد پوست صاف و روشن و موهای قهوه ای روشن و طلایی لی لی با چوب قهوه ای سیر و پررنگ ساز چقدر ستودنی و زیبا بود... اما از همه زیباتر چشمان آبی- سرمه ای خمار، مسحور و درخشان لی لی  بودند که حالتی بسیار عمیق، پر آرامش و در عین حال قوی و پر احساس داشتند.

            آهنگی که آن شب لی لی نواخت آنقدر زیبا، عمیق و بی نقص بود که تا مدتها وقت و بی وقت در ذهنش طنین می انداخت... بعداً لی لی برای او و والتر گفته بود که آهنگ یکی از آثار آهنگساز بزرگ آلمانی یوهان سباستین باخ (۱) و یکی از شش قطعۀ معروف او برای ویولن سل است. او پس از آن هم شبها گهگاه برای آن دو ویولن می نواخت و هر بار با مهارتش در نواختن ساز خوش صدا و زیبایی آسمانیش که در هنگام نواختن ویولن حتی بیشتر جلب نظر می کرد او را مست و مدهوش می نمود.

            اریک در جایی که ایستاده بود از ناراحتی و خشم سرش را به زیر انداخت و در حالیکه دندانهایش را بر روی هم می سایید به خودش پیچید؛ حتی فکر چنین عشق ممنوع و بی سرانجامی آتشش می زد. چطور می توانست علاقه اش را برای اطرافیانش و از همه بدتر والتر و خود لی لی توضیح بدهد؟ او هرگز نمی توانست به مردی که او را همیشه مانند پسر حقیقیش دوست داشته و به او اعتماد کامل داشته است بگوید که به اعتماد او خیانت کرده و دل به دخترش باخته است!

            مرد جوان کوشید که کمی منطقی تر فکر کند؛ او با دختران بسیار زیادی آشنا بود... حتی اطمینان داشت که تعدادی از این دخترها به داشتن روابط نزدیک و عاشقانه با او علاقمند بوده و هستند اما هیچ یک از این دخترها هرگز طوری که لی لی صمیمیت و  اعتماد او را جلب کرده بود موفق نبودند. چرا لی لی باید این طور ناخودآگاه ذهن او را مشغول و دربند کرده باشد؟ اریک برای مدت بیشتری در ذهنش با این سوال کلنجار رفت... و بعد فکر جالبی ذهنش را پر کرد...راز موفقیت ایلنا در جلب نظر و اعتماد او سادگی و بی غرض بودن رفتارش بود.  

        ل  لی لی از وقتی که به نورسهمپتن آمده بود کاملاً ساده و بی آلایش تمام سعیش را کرده بود که در زندگی مردم شهر و بخصوص او و پدرش جایی برای خودش باز کند. او اطمینان داشت که در هیچ یک از لحظاتی که با لی لی گذرانده است دختر جوان هرگز به دنبال جلب نظر او نبوده است بلکه همیشه صادقانه می کوشیده است که خودش را همان طور که به همۀ اطرافیانش نشان داده بود به او هم بشناساند و احترام و اعتماد او را نیز جلب کند... در نتیجه او هرگز نیازی به دوری از لی لی و پایداری در مقابلش ندیده بود و آنچه که نباید آرام آرام و در خفا می رفت که اتفاق بیفتد!

         یکبار دیگر اریک از فکر آنکه عاشق و دلباختۀ لی لی شود به خودش لرزید... هرگز نباید چنین اتفاقی می افتاد. او باید به هر قیمتی جلوی چنین احساسات ممنوع و شرم آوری را می گرفت... و اولین قدم در این راه محدود کردن روابطش با لی لی بود. حالا که می دانست موضوع می تواند تا چه حد جدی و آزار دهنده باشد باید می کوشید که با محدود کردن زمانی که به تنهایی با لی لی می گذراند و دوری کردن از او خودش را از چنگ احساسات احمقانه اش نجات بدهد.

(۱) Johann Sebastian Bach

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:32  توسط قصه گو  | 

          ابتدا این والتر بود که پی به ناآرامی او برده بود و کوشیده بود که پسر جوان و عزیزش را مثل قبل در کنار خودش نگه دارد و آرام کند. اندکی بعد ایلنا که آرام آرام به زندگی تازه اش خو می گرفت، بر خلاف انتظار اریک، با مهربانی و گرمی ذاتیش چنان با او صمیمی شده بود که حالا بعد از تقریباً پنج ماه اریک نمی توانست باور کند که زمانی او و والتر در زندگیشان بدون ایلنا احساس آرامش و تعلق می کرده اند.

            نگاه اریک بار دیگر به سوی باغ کشیده شد. در سوی دیگر مسیر سنگفرشی که ایلنا در انتهای آن در پناه درختی ایستاده بود دنیل فیشر و الکس بکستر که مشغول قدم زدن و صحبت بودند متوجه دختر جوان شدند و راهشان را به سوی او کج کردند. اریک دندانهایش را به هم فشرده چشمانش را کمی تنگ کرد و با دقت ماجرا را دنبال کرد.

            مردان جوان به لی لی رسیدند و هر دو نفر با احترام در مقابل او کمی خم شدند، لی لی نیز به سرعت قامتش را راست کرده در پاسخ به آنها بر زانوانش خم شد و سپس هر سه نفر مشغول صحبت با یکدیگر شدند. اریک در جای خودش در حالیکه به لی لی و دو مرد جوانی که در کنارش حضور داشتند می نگریست بی حرکت ایستاد، بدون آنکه چشمانش را برای یک لحظه از آنها بردارد.

            از حرکتهای دستها و سرهای آنها و از خنده هایشان به خوبی می توانست ببیند که بحث گرم و جالبی در میانشان در جریان است. اریک چند لحظۀ دیگر تحمل کرد، الکس و دنیل لی لی را کاملاً در حلقۀ محاصره اشان گرفته بودند و به نظر نمی آمد که تا مدتی قصد رها کردن او را داشته باشند. فکری از ذهن اریک گذشت، بدون شک ایلنا از این موضوع خرسند نبود و به دنبال راه حلی برای فرار از دست آن دو می گشت. اریک بی اختیار بر پاشنه هایش چرخید و به سوی در ایوان به راه افتاد، باید به یاری لی لی می شتافت و او را نجات می داد.

            در همان لحظه ای که اریک دستانش را بر روی دستگیره های در گذاشت تا آنها را بگشاید فکری مانند صاعقه از ذهنش گذشت و او را بر جایش خشک کرد؛ چرا او این طور فرض کرده بود که لی لی از شرایطش ناخرسند است و نیاز به کسی دارد تا او را از دست دنیل و الکس برهاند؟! اریک همچنان که دستانش بر روی دستگیره های در بودند چشمانش را بست، لبهایش را گاز گرفت و یکی دو نفس آرام و خونسرد کشید تا خودش را بازیابد و سپس برگشت و بار دیگر با قدمهای شمرده به کنار نرده ها رفت.

            یکبار دیگر نگاهش بدون لحظه ای مکث بر روی ایلنا و دو همراهش متمرکز شد. الکس و دنیل هر کدام در فاصله های مناسب و محترمانه ای از لی لی ایستاده بودند و اگرچه او سخنانشان را نمی شنید اما از حرکتهای مودبانۀ دستها و سرهایشان می توانست حدس بزند که با سخنانشان لی لی را تحت فشار قرار نداده اند. علاوه بر آن از آنجا که لی لی آرام و خونسرد بر جایش ایستاده بود به نظر نمی آمد که دختر جوان بی قرار و بیتاب باشد و در جستجوی راه حلی برای فرار از موقعیت کنونیش باشد. این او بود که خود به خود فرض کرده بود که لی لی ناخرسند و بی قرار است و باید به یاری او بشتابد!

            اریک به سختی آب دهانش را فرو داد، شاید لی لی همچنان که از گردش با او و از مصاحبتش لذت می برد حالا هم صحبت با دو همراهش را لذتبخش می یافت. فکر گردشهای صبحگاهیشان ذهن اریک را پر کرد و لذت مطبوعی را برایش به ارمغان آورد. خدا می دانست که پیش از آشنایی با لی لی هرگز فکر نمی کرد که روزی از داشتن یک همراه در این گردشها این چنین خرسند و راضی باشد. درست مثل این بود که در گردشهایشان هر دو فکر هم را می خواندند، در مواقعی که هر کدام نیاز به سکوت و آرامش داشتند سکوتی ناب در میانشان بر قرار می شد و هنگامی که یکی از آن دو نیاز به صحبت داشتند سخنانشان همیشه در قالب جملاتی ساده و مفید بیان می شدند. حتی دفعاتی بود که او با مشکلاتی در شغل و یا زندگیش دست و پنجه نرم می کرد و لی لی سعی می کرد با بررسی منطقی شرایط موجود در یافتن راه حل به او یاری بدهد و از او دلجویی کند.

            جالب تر این بود که بر خلاف آنکه همیشه می اندیشید معلم بسیار بدی است و از توضیح و تدریس دانسته های پزشکیش بیزار یود حالا آرام آرام در مورد طرز کار بدن و اثر بیماریها و داروها بر آن برای ایلنا صحبت می کرد و حتی از این کار لذت می برد. ایلنا برایش گفته بود که جرالد از تدریس ریاضیات و فیزیک به او لذت می برده است و بارها به او نشان داده بود که با چه مهارتی در ذهنش با اعداد بازی می کند و از فرمولهای فیزیک استفاده می کند... و حالا دخترک با تشنگی عجیبی هرچه که او در پزشکی به وی می آموخت را می بلعید و به خاطر می سپرد.

            اریک سرش را بلند کرد و به دوردستها خیره شد، مثل اینکه می خواست آخرین خانه های سوی دیگر شهر را نیز از جایی که ایستاده بود تماشا کند. ناگهان خاطرات زیادی از زندگی در کنار والتر و ایلنا ذهنش را پر کرده بودند. سخت بود که باور کند تمام این خاطرات تنها در پنج ماه بوجود آمده اند، درست مثل اینکه ایلنا از ابتدای زمان با آنها زندگی می کرده است. اگرچه او در گذشته هم در کنار والتر احساس آرامش و خرسندی می کرد ولی با آمدن ایلنا زندگیشان رنگ تازه ای به خود گرفته بود. اگر می خواست دقیق باشد زندگی مردانۀ آنها مانند طیفی از رنگهای پر رنگ و خشن مانند سیاه و خاکستری بود و ایلنا با حضورش چنان ماهرانه و آرام رنگهای روشن و زنده را به این طیف تزریق کرده بود که حالا او به زندگی در این رنگها و احساس کردن هر روزۀ آنها معتاد شده بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 22:13  توسط قصه گو  | 

اریک در ایوان سنگی کوچک یکی از تالارهای خلوت در طبقۀ دوم عمارت آقای پینفولد در را پشت سر خودش بست و نفس عمیقی از سر آرامش و رضایت کشید، یکبار دیگر هم از حضور در مهمانی و غوغای مردم درمانده شده بود و به این ایوان خلوت و دنج گریخته بود و حالا از اینکه می دید کاملاً تنهاست غرق در آرامش و لذت شده بود! مرد جوان به کنار نرده های ایوان رفت و از بالا به باغ پایین نگریست، باغ پشت عمارت پر از درختان زیبایی بود که آرام آرام رنگ برگهایشان بخاطر پاییز عوض می شدند. از میان باغ مسیر سنگ فرش باریک اما دلپذیری می گذشت و هر از چند گاهی شاخه شاخه می شد تا تمام باغ را پوشش دهد. 

از آنجا که تقریباً همۀ مهمانها در باغ اصلی عمارت جمع بودند باغی که مقابل اریک قرار داشت به طرز خوشایند و لذت بخشی خلوت بود. گهگاه یکی دو نفر از مهمانها در میان درختان و یا بر روی مسیر سنگفرش آرام قدم می زدند و یا بر روی نیمکتهای باغ نشسته بودند و صحبت می کردند.

اریک یکبار دیگر ریه هایش را از هوای تازه پر کرد و همچنان که آنها را با حوصله و آرام آرام خالی می کرد به آسمان نگاه کرد. آن سال کشاورزان برداشت بسیار خوبی داشتند و در نتیجه جشن برداشت محصول از سالهای پیش زیباتر و مجلل تر برگزار شده بود. از فکر محصول خوب آن سال شادی مطبوعی زیر پوستش دوید و بدنش را کمی گرم کرد. امید به اینکه وضعیت زندگی مردم آن سال زمستان و بهار بهتر باشد، افراد کمتری در به در به دنبال قرض گرفتن پول برای خرید مایحتاج اولیۀ زندگیشان باشند و افراد نیازمند کمتری در گوشه کنار شهر با زندگی فلاکت بارشان دست و پنجه نرم کنند او را به وجد می آورد.

او همیشه از دیدن زجر کشیدن و زندگی سخت افراد کم بضاعت به شدت غمگین می شد، شاید همین موضوع یکی از دلایلی بود که او را از بازگشت و زندگی در لندن منصرف می کرد.

دیدن صدها و هزارها کودک، زن و مردی که در خیابانهای پایین شهر لندن در کثافت، بدبختی و بیماری می لولیدند و به زندگیهای بی آینده و پررنجشان چسبیده بودند او را دیوانه می کرد. گاهی از دیدن این زندگیهای پوچ و پست به یاد زندگی زالوها می افتاد، با این تفاوت که زالوها اصولاً برای چنین زندگیی خلق شده بودند اما انسانها از سر بدبختی و ناچاری به چنین زندگی دون و بی هدفی پرتاب شده بودند!... و بدتر از هر چیز مقایسۀ زندگی خودش و سایر اشراف با این انسانهای بیچاره بود، در یک سو زندگیهایی چنان پر زرق و برق و پر تجمل و در سوی دیگر زندگیهایی چنان بی هدف و خالی!... و دردناک تر این بود که می دانست اشراف برای آنکه زندگیهای مجللشان را حفظ کنند ناچار به نگهداشتن قشر عظیمی از جامعه در فقر و ممانعت از پیشرفت آنها هستند. هر چه که بود اشراف برای حفظ و افزودن بر ثروتشان نیازمند به کسانی بودند که مستقیم یا غیر مستقیم با توقعهایی بسیار پایین و ناچیز در املاک و خانه هایشان کار کنند.

آنچه که او را اندکی تسلی می داد شغلش بود. شک نداشت که احساسی که نسبت به مردم فقیر و درمانده داشت یکی از عواملی بود که باعث شده بود او این چنین برای پزشک شدن تلاش کند و سختیهای این مسیر را به جان بخرد. او هرگز به درآمدی که می توانست در این رشته داشته باشد نیاندیشیده بود، در حقیقت علاقه ای هم به این موضوع نداشت. آنچه که برایش مهم بود یاری رساندن به بیماران فقیری بود که بدون یاری او با مرگی تدریجی و سخت جان می دادند.

اریک بار دیگر به خودش آمد و با سرگرمی به باغ و مهمانانی که در آن حضور داشتند نگریست... اگرچه تعدادی از خانمهایی که در باغ بودند کلاه بر سر داشتند و او از بالا نمی توانست صورتهایش را ببیند و آنها را تک تک بشناسد ولی با کمی دقت او سایر مدعوین را می شناخت. اریک با دقت بیشتری هر کدام از مهمانها را نگاه کرد... در گوشه ای از باغ یکی از خانمها که به تنهایی ایستاده بود و لباس خاکستری صدفی روشنی بر تن داشت توجهش را به خود جلب کرد. اریک با کنجکاوی کمی بر روی نرده ها خم شد و با دقت بیشتری به دختر تنها نگاه کرد، اگرچه نمی توانست چهرۀ او را ببیند ولی شک نداشت که دختر ایلنا است! او ناخودآگاه به خنده افتاد، از حالت ایستادن لی لی که با خستگی به تنۀ درختی تکیه داده بود، دستهایش را پشت کمرش به هم حلقه کرده بود و در خودش فرو رفته بود کاملاً معلوم بود که لی لی هم خسته از ازدحام و هیاهو به این باغ پناه آورده است تا نفسی تازه کند!

او با خودش اندیشید، تا آن روز نزدیک به پنج ماه از زمانی که برای اولین بار لی لی را ملاقات کرده بود و پس از آن دختر جوان به نورسهمپتن نقل مکان کرده بود می گذشت. خوب به یاد داشت که زمانی که لی لی برای اولین بار به عمارت نورسهمپتن آمده بود اگرچه او بی اندازه برای والتر و لی لی خوشحال بود اما در عین حال نگران بود که دیگر در عمارتی که سالیان سال آن را خانه نامیده بود مانند قبل آسوده نباشد. وی چندین بار حتی به این اندیشیده بود که به فکر فراهم کردن عمارتی مناسب در نورسهپتن باشد و به عمارت تازه نقل مکان کند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:6  توسط قصه گو  | 

آخرین ماه تابستان و شروع پاییز در تمام بریتانیا فصل برداشت محصول و جنب و جوش بود و البته نورسمهمپتن نیز از این قاعده مستثنی نبود. با نزدیک شدن و رسیدن پاییز نه تنها کشاورزان برای برداشت محصولاتشان و آماده کردن مزارع و باغها برای زمستان به شدت مشغول کار بودند، بلکه سایر مردم نیز در جای خودشان درگیر آماده شدن برای زمستان می شدند. از خانمهای خانه و خدمتکارها که مشغول آماده کردن گوشتهای نمک سود شده، مرباها و سایر خشکبار لازم برای زمستان می شدند، تا صاحبان مشاغل مختلف که به فراخور شغلشان یا درگیر در خریدن مایحتاج خامشان از کشاورزها و آماده کردن آنها بودند و یا مشغول فروش وسایل کار و زندگی به سایرین و بخصوص کشاورزها که با فروش محصولاتشان با دست و دل بازتری می توانستند به خرید بپردازند. رویهم رفته مثل این بود که شهر پیش از آنکه در سرمای زمستان به خواب پر خلسه اش فرو برود یکباره به هیجان و تلاطم بی مانندی افتاده باشد!

تقریباً در انتهای فصل برداشت محصول طبق یک رسم قدیمی تمام مردم شهر تمام شدن این فصل و به دست آوردن محصولات فراوانشان را جشن می گرفتند. آقای پینفولد شهردار شهر نیز جشن بزرگی در منزلش به همین مناسبت برگزار می کرد و تمام بزرگان شهر و بسیاری از مردم عادی را نیز به آن دعوت می کرد. باز هم طبق رسم هر سال روز پیش از این جشن در کلیسای قدیسین با تلاش تعدادی از مردم شهر بازار خیریۀ نسبتاً بزرگی برای فروش محصولات دست ساز و خانگی برگزار می شد و تمام سود آن زیر نظر کشیش شهر میان افراد نیازمند و بی بضاعت تقسیم می شد. 

آن سال لی لی نیز با سایر دوستان جوانش که هر سال تلاش زیادی در برگزاری هر چه بهتر این بازار می کردند همراه شده بود و این موضوع او را کاملاً به وجد می آورد. اصولاً او علاقۀ زیادی به فعالیتهای خیریه بخصوص وقتی که به صورت گروهی و مشترک انجام می شدند داشت. علاوه بر آن لی لی تصمیم گرفته بود که تعدادی از کارهای نقاشی و کاردستی ساده و کوچکش را به نفع خیرۀ آن روز به فروش برساند. والتر نیز با علاقه از این تصمیم دخترش استقبال کرده بود، او اگرچه دوست نداشت لی لی برای بدست آوردن پول کارهای هنریش را به فروش برساند اما از اینکه می دید دخترش این طور با هیجان و پشتکار این کار را دنبال می کند و به کمک به مردم بی بضاعت اهمیت می دهد بسیار خوشحال بود. لی لی به همراه دوستانش از چند روز قبل مشغول آماده کردن وسایل و چیدن غرفه های بازار شده بودند و سرانجام در روز برگزاری آن از صبح زود به عنوان فروشنده و راهنما در آن مشغول به کار شدند.

لی لی تصمیم گرفته بود که خودش شخصاً در هنگام فروش نقاشیهایش حضور نداشته باشد، او در مقابل سوالهای دیگران توضیح داده بود که نمی خواهد با حضورش در کنار نقاشی ها فشاری بر روی کسانی که از آنها دیدن می کردند قرار دهد. اما خودش می دانست که دلیل امتناعش از حضورش در کنار نقاشی ها بیشتر این بود که خجالت می کشید در مقابل خریدارها در مورد کارهایش صحبت کند و توضیح دهد!! او دختر خجالتی و آرامی بود که واقعاً برای کار در مقابل انظار عمومی و بخصوص به عنوان یک فروشنده تربیت نشده بود.

هنگامی که کار بازار آن روز به پایان رسید ایلنا بسیار خوشحال بود که به جز یکی سایر کارهایش همگی به فروش رسیده بودند. مدتی طول کشید تا او و سایر دخترها و خانمهایی که برای کمک آنجا بودند همه چیز را مرتب و جمع آوری کردند و سپس همگی به منازلشان بازگشتند تا برای جشن روز بعد در منزل آقای پینفولد آماده شوند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:24  توسط قصه گو  | 

لی لی آرام و در فکر از پله ها بالا رفت، با وجود تمام تلاشش هنوز هم نمی توانست هنری و ترس از او را از ذهنش بیرون کند. آنچه که آزارش می داد این بود که رز در صحبتهایش به "ماجراهایی" ناراحت کننده در مورد هنری اشاره کرده بود و او تنها یکی از آنها را شنیده بود! از فکر اینکه بجز این داستان چه ماجراهای دیگری وجود داشتند که رز از آنها با اطلاع بود و چه تعداد داستان دیگر وجود داشتند که رز کاملاً از آنها بی خبر بود عرق سردی بر پیشانیش می نشست.

در بالای پله ها وقتی که لی لی بی خبر از اطرافش چرخید تا به سوی اتاقش برود صدایی از پشت سرش او را به خود آورد:

- روز بخیر ایلنا...

ایلنا بی اختیار چرخید، اریک که آمادۀ پایین رفتن از سمت دیگر پله ها می شد با لبخندی کوچک و آرامش بخش از او استقبال کرد. لی لی طوری در افکارش غرق بود که در هنگام بالا آمدن حتی وی را ندیده بود. او از خود بی خود بدون آنکه کلمه ای صحبت کند قدمی به سوی اریک برداشته اندکی سرش را خم کرد و با دقت در چشمهای بسیار عمیق و صمیمی او نگاه کرد. یکبار دیگر داستانی که رز برایش تعریف کرده بود با سرعت عجیبی از ذهنش گذشت و در قسمتی که اریک از رفتار هنری به تنگ آمده بود و مقابل او ایستاده بود کند شده ایستاد...

برای یک لحظه اتفاق عجیبی برای لی لی افتاد... او همیشه برای اریک احترام زیادی قائل بود و حالا این احترام و علاقه ناگهان چندین برابر شده بودند. گونه های لی لی از خجالت کمی قرمز شدند، چشمهایش با برق عجیبی درخشیدند و لبخندی پر از آرامش  و قدردانی بر لبهایش نشست... برای لحظه ای لی لی دوست داشت ماجرا را به طور خلاصه برای اریک تعریف کند و به او بگوید که چقدر از اینکه روابط نزدیک و صمیمانه ای با او دارد خرسند است... و از او از صمیم قلب بخواهد که مانند همیشه با صبر و بردباری در مقابل هنری پایداری کند و مانع بلند پروازیهای او شود.

اریک پیش از آنکه به پلکان عمارت برسد متوجه لی لی شده بود که از پله ها بالا می آمد. با کمی دقت او متوجه شده بود که لی لی به شدت در افکارش غرق است و با وجود آنکه کنجکاو بود بداند چه چیز این طور ذهن دختر جوان را به خودش مشغول کرده است، تصمیم گرفته بود که از او در این مورد سوالی نپرسد و مزاحمش نشود و تنها به یک روز بخیر ساده بسنده کند.

حالا در جواب جملۀ سادۀ او لی لی که انگار در دنیای دیگری غوطه ور بود محو و مسحور قدمی به او نزدیک شده بود، بدون آنکه کلمه ای صحبت کند اندکی خیره خیره به او نگریسته بود و سپس چشمان آبی و بی نظیرش با چنان برقی درخشیده بودند که اریک را کاملاً گیج کرده بودند.

اریک نیز بی اختیار و مبهوت دو قدم به سوی او برداشت و چشمان نافذش را با کنجکاوی در چشمان زیبای ایلنا دوخت؛ گونه های صورتی، لبخند پر احساس و چشمان بی نهایت زیبا و درخشندۀ دختر چنان احساس عجیب و ناملموسی را در زیر پوستش دواندند که او را از خود بی خود و بر جایش خشک کردند. اندکی بعد اریک که از خواندن منظور پشت نگاه لی لی ناامید شده بود طاقتش را از دست داد. او به زحمت آب دهانش را فرو داد و در حالیکه با کنجکاوی آمیخته با سردرگمی سرش را کمی خم می کرد آرام پرسید:

- آیا همه چیز در شهر مرتب پیش رفت ایلنا؟

لی لی با شنیدن صدای آرام او ناگهان به خودش آمده تکانی خورد، چشمان نافذ و دقیق اریک طوری او و افکارش را کاویدند که دخترک برای یک لحظه جا خورد و قدمی عقب نشست... و بعد بلافاصله در حالیکه گونه هایش حتی قرمزتر از قبل شده بودند نگاهش را از او دزدیده سرش را به زیر انداخت. او با ناآرامی خودش را جمع کرد و پاسخ داد:

- البته... همه چیز در شهر عالی پیش رفت. در ضمن کتابی که سفارش داده بودید را در کتابخانه بر روی میز تحریر گذاشتم.

اریک که متوجه امتناع و تظاهر ایلنا شده بود با بیتابی پا به پا شد:

- از لطفتان متشکرم ایلنا، رز و سایر اعضای خانواده اش چگونه بودند؟

ایلنا این بار نفس عمیقی کشید و با خونسردی بیشتری جواب داد:

- همگی بسیار خوب بودند.

اریک تصمیم گرفت که کمی بیشتر پافشاری کند. او نفس عمیق ولی آرامی کشید و بعد زمزمه کرد:

- آیا می خواستید چیزی به من بگویید ایلنا؟

لی لی بی اختیار تکان کوچکی خورد. می توانست حدس بزند که نگاه و رفتار عجیبش چقدر اریک را کنجکاو کرده است و حالا طبیعی بود که مرد جوان بخواهد دلیل آنها را بداند، اما ای کاش اریک برای دانستن موضوع پافشاری نمی کرد! او فکری کرد که بوسیلۀ آن شاید می توانست خودش را از زیر کنجکاوی اریک برهاند، البته اریک باهوش تر از آن بود که فریب او را بخورد اما در حال حاضر این تنها فکری بود که به نظرش می رسید. ایلنا سرش را بلند کرده با خجالت در چشمهای اریک نگریست و با لحنی آرام گفت:

- خوشحالم که شما را در عمارت می بینم دوست عزیز... وقتی که به خانه باز می گشتم اطمینان داشتم که شما و پدر هیچ یک هنوز به منزل باز نگشته اید و من باید ساعاتی را تنها باشم و در نتیجه دچار دلتنگی شده بودم. حالا که می بینم بر خلاف انتظارم شما زودتر به اینجا بازگشته اید از دیدنتان بسیار خوشحال شدم.

اریک با دقت بیشتری در سکوت در چشمان کمی مرطوب و حتی مضطرب لی لی نگاه کرد، حاضر بود قسم بخورد که دختر جوان دروغ می گوید. ایلنا هرگز در عمارت تنها نمی بود، حتی وقتی که او و والتر در شهر بودند خدمتکارها به دقت مراقب آرامش و خرسندی خانم جوانشان بودند و مانع از تنهایی و افسردگی او می شدند. شاید نبودن او و والتر دلتنگی گذرا و ساده ای را برای لی لی بوجود می آورد اما برقی که در نگاه و چهرۀ مسخ شدۀ ایلنا دیده بود بسیار عمیق تر، درخشنده تر و پر احساس تر از فرار از یک دلتنگی ساده و کوچک بود.

اریک نفس عمیقی کشید، ظاهراً لی لی دوست نداشت دلیل اصلی رفتارش را برای او بگوید و او هم مایل نبود دوست مهربان و زیبایش را تحت فشار قرار بدهد. اریک سرش را به زیر انداخت و لبخند پر مفهومی زد، درست مثل اینکه بخواهد بگوید که متوجه دروغ لی لی شده است ولی نمی خواهد مزاحم آرامش او شود:

- خوشحالم که از دلتنگیتان کاسته ام دوشیزه خانم...

و بعد سرش را به علامت خداحافظی تکان داده بر پاشنه هایش چرخید:

- اگر با من کاری داشتید من در کتابخانه خواهم بود... برای مطالعۀ کتاب تازه ام. یکبار دیگر هم از اینکه آن را به اینجا آوردید متشکرم ایلنا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:34  توسط قصه گو  | 

رز خم شد و لیوانش را برداشته اندکی از شربتش نوشید و سپس ادامه داد:

- در هر حال این اریک بود که از این جنجال به تنگ آمد. یک شب که پدرت در نورسهمپتن نبودند اریک به باری که شبها هنری وقتش را برای خوشگذرانی در آن می گذراند رفته از او خواست که بر سر بازگشت خانم مارچ به خانه و کنار همسرش با هم تخته نرد بازی کنند. تا جایی که من می دانم هنری اریک را وادار کرد که بر سر یکی از زمینهای کشت پنبۀ بسیار بزرگ و حاصلخیزش شرط بندی کند و او خودش بر سر رهایی خانم مارچ بازی کرد... و خوشبختانه اریک در بازی برنده شد... وقتی که پدرت از سفر بازگشتند و  متوجه ماجرا شدند به شدت از این کار اریک خشمگین شدند، ولی خوشبختانه همه چیز به خوبی تمام شده بود... خانم مارچ به خانۀ خودش بازگشت و اندکی بعد به خاطر رسوایی که پیش آمده بود آنها نورسهمپتن را برای همیشه ترک کردند.

لی لی با شنیدن آخر داستان بی اختیار به پشتی مبلش تکیه داده چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید:

- خدای من... باورم نمی شود که کسی پس از به بار آوردن چنین افتضاح شرم آور و  خلاف عرفی نه تنها بتواند در میان سایر مردم زندگی کند بلکه این طور به همه فخر بفروشد!

رز سرش را با خشم و دلتنگی تکان داد:

- مسئله اینجاست که هنری برای سایرین و دیدگاههایشان راجع به خودش کوچکترین ارزش و احترامی قائل نیست... شک ندارم که او خوب می داند سایر مردم در موردش چه ها می اندیشند و می گویند ولی معتقد است که دیگران هرگز نمی توانند کوچکترین آسیبی به او و شخصیت اجتماعیش بزنند و بنابراین هیچ نیازی به نگرانی در مورد آنها نمی بیند.

لی لی از بینیش نفس عمیق و خشمگینی کشید، حق کاملاً با رز بود. مدتی در سکوت دو دختر جوان با افکارشان گلاویز شدند. لی لی احساس کرد که برای یک روز بسیار بیشتر از تحملش در مورد هنری جویس و رفتارهای خودسرانه و آزار دهنده اش شنیده است:

- رز از اینکه این ماجرا را برایم گفتی و از اینکه نگران من هستی بسیار متشکرم... ولی برای امروز دیگر نمی خواهم حتی یکبار دیگر نام هنری را بشنوم. اگر موافق باشی به کارها و بحثهای دیگر بپردازیم.

 

عصر وقتی که لی لی منزل آقای همیلتون را به قصد عمارتشان ترک کرد هنوز هم غمگین و بیتاب بود. رز پس از آنکه ماجرای لعنتی را برایش تعریف کرده بود به خواست او دیگر در مورد هنری هیچ چیز بر زبان نیاورده بود. آن دو بقیۀ وقتشان را به صحبتهای دیگر، مطالعۀ کتاب و تمرین نقاشی گذرانده بودند. رز دوست داشت اصول نقاشی را از لی لی بیاموزد و ایلنا نیز با کمال میل قبول کرده بود که تا جایی که می تواند به او کمک کند. اما در تمام این مدت هنری و رفتارش به طرز زجر آوری در ذهنش جاخوش کرده بودند و اجازۀ تمرکز به او نمی دادند.

حتی در سر میز ناهار ایلنا دختر سرزنده و شاداب همیشه نبود. با وجود آنکه به سختی می کوشید که بر خودش مسلط باشد و همه چیز را عادی و بی نقص برگزار کند معلوم بود که آزرده و سرگشته است تا جایی که به زحمت توانست بر بی اشتهایی مفرطش غلبه کند و کمی غذا بخورد.

بردلی که امکان نداشت صرف ناهار در کنار لی لی را از دست بدهد آن روز زودتر از همیشه به عمارتشان بازگشته بود تا برای ناهار در خانه باشد. او که مانند همیشه با علاقه ایلنا را زیر نظر داشت پیش از سایرین متوجه اندوه وی شد. مرد جوان با مهربانی و سبکبالی دائمیش در موقعیتهای مختلف می کوشید که از لی لی دلجویی کند و او را سرحال بیاورد. یکبار دیگر شباهتهای آشنای بردلی و جرالد لی لی را اندکی به وجد آوردند و او با علاقه و اشتهای بهتری توانست در صرف ناهار با دیگران همراه شود.

عصر پیش از آنکه ایلنا به سوی منزلشان به راه بیفتد بردلی که نگران او و سلامتیش شده بود چندین بار به وی اصرار کرد که اجازه بدهد او را تا عمارتشان همراهی کند. اگر چه در ابتدا ایلنا از ترس اینکه یکبار دیگر هنری سر راهش قرار بگیرد به شدت وسوسه شده بود که این پیشنهاد بردلی را بپذیرد ولی سرانجام با خودش کنار آمده بود و با احترام پیشنهاد مرد جوان را رد کرده بود؛ هر چه که بود نمی توانست تا آخر عمرش هر روز به همراه یک محافظ از خانه خارج شود!

در راه بازگشت به عمارتشان همه چیز عادی و بی تغییر بود. ایلنا یک لحظه با دلتنگی اندیشید، آیا هیچ کس از سرنوشت خانوادۀ مارچ پس از آنکه نورسهمپتن را به اجبار ترک کردند خبری دارد؟ غم انگیز بود که چگونه زندگی زن و مرد جوانی این طور در هم ریخته و نابود شده بود و همه چیز این طور به سرعت از خاطره ها پاک شده بود! لی لی با خودش اندیشید؛ شاید هم مردم این داستان را فراموش نکرده بودند، همانطور که رز آن را فراموش نکرده بود، اما کسی هم جرات و میل به بازگو کردن آن را نداشت.

در عمارت لی لی پیش از هر چیز به دفتر کار پدرش رفته نامه ای که لیلیان برایشان ارسال کرده بود را در کنار نامه های دیگری که در آنجا قرار داشتند گذاشت. والتر هنوز به خانه بازنگشته بود و لی لی دفتر او را به قصد کتابخانه ترک کرد. او در کتابخانه کتابهایی که با خود آورده بود را بر روی میز تحریر مجللی که در آنجا قرار داشت گذاشت و سپس  به سوی اتاقش به راه افتاد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:56  توسط قصه گو  | 

ایلنا تقریباً از کوره در رفت و با اخم و دلخوری گفت:

- چه گفتی؟... همه می دانستند که در خانۀ هنری چه می گذرد و هیچ کس نمی توانست جلوی او بایستد؟!

- متاسفانه موضوع این قدر ساده و پیش پا افتاده نبود! بزرگان شهر در صورتی می توانستند وارد منزل هنری شوند که هنری آنها را دعوت کند، افراد پلیس هم تنها در صورتی می توانستند در این کار دخالت کنند که هنری مرتکب جرمی شود و از ظاهر امر به نظر نمی آمد که هیچ یک از رفتارهای هنری غیر قانونی باشد، خانم مارچ و همسرش هیچ کدام در ظاهر اعتراضی به کار او در عمارت هنری نداشتند و هیچ یک از خدمتکارها و افرادی که در عمارت هنری رفت و آمد دائمی داشتند گزارشی در مورد بد رفتاری هنری با زن بیچاره نمی دادند! در اصل هیچ کس جرات بیان حقیقت و ابراز شکایت علیه هنری جویس را نداشت!

ایلنا یکبار دیگر در مبلش فرو رفت و نفسهایش به شماره افتادند، باور نمی کرد که همۀ مردم شهر، و حتی پدرش، از ترس منافع و موقعیتشان کنار نشسته بودند و به هنری اجازۀ کاری چنین وحشتناک را داده بودند! او چشمهایش را بست و خودش را اسیر در خانۀ هنری جویس تصور کرد و اینکه مجبور به تحمل تمام کارهای او و ترسناکتر از هر چیز مجبور به همبستری با او باشد... تصوراتش آنچنان ناراحت کننده بودند که برای دقایقی دچار حالت تهوع و سر درد شدیدی شد.

رز که در سکوت غمزده ای دوستش را نگاه می کرد متوجه رنگ به شدت پریده و ناخوشی لی لی شد. او با نگرانی از جایش برخاست و خودش را به کنار ایلنا رسانید و او را کمی در آغوش گرفت:

- لی لی عزیزم... مرا ببخش... نباید چنین چیزهای آزار دهنده ای را برایت تعریف می کردم. آیا حالت خوب است؟

لی لی سرش را تکان داد و کوشید که چیزی بگوید اما دهانش کاملاً خشک و تلخ شده بود و صدایی از گلویش خارج نشد. رز با ناراحتی لیوان شربتی که بر روی میز بود را برداشت و آن را به دست ایلنا داد. لی لی با حرکت سر از دوستش تشکر کرد و آرام آرام شربت را نوشید. وقتی که حالش کمی بهتر شد به رز نگاهی کرد و با صدایی خونسرد و آرام پرسید:

- رز آیا ممکن است بقیۀ ماجرا را نیز برایم تعریف کنید؟

رز با دودلی با خودش کلنجار رفت ولی تصمیم گرفت که ایلنا حق دارد بقیۀ داستان را نیز بداند. او به مبل خودش بازگشت و نفس عمیقی کشیده شروع به صحبت کرد:

- طبق معمول در هنگامی که همه فکر می کردند چاره ای به جز صبر ندارند اریک هامند که از رفتار هنری به تنگ آمده بود با یک حرکت... ترسناک.... همه چیز را تمام کرد...

ایلنا از شنیدن این حرف تکانی خورد:

- اریک؟!...

رز سرش را به علامت مثبت تکان داد:

- البته... اریک که مانند همیشه از رفتا متفرعن و زنندۀ هنری منزجر بود بار دیگر در مقابل او ایستاد.

رز سکوت کوتاهی کرد و به لی لی که با حالتی شوک شده به او می نگریست نگاه کرد. او که متوجه تعجب لی لی شده بود آرام پرسید:

- تو می دانستی که اریک و هنری به شدت از یکدیگر بیزارند، این طور نیست؟

لی لی سرش را به علامت نفی تکان داد:

- می دانستم که این دو نفر روابط دوستانه ای با یکدیگر ندارند ولی نمی دانستم که این طور روابطشان تیره است.

رز ابروهایش را بالا برد و با هیجان گفت:

- اگر این دو نفر را به مدت یک روز در یک اتاق با هم حبس کنی فردای آن روز فقط یکی از  آنها زنده از اتاق خارج خواهد شد!... و البته با توجه به اندام و قدرت بدنی آنها حدس می زنم که آن یک نفر اریک باشد!

لی لی و رز هر دو از حرف شوخ طبعانه و پر اغراق رز به خنده افتادند. اندکی بعد که هر دو آرام تر شدند رز آرام گفت:

- من درست نمی دانم که دلیل این انزجار بیش از حد بین اریک و هنری چیست، اما ظاهراً روابط این دو از نوجوانیشان بسیار تیره بوده است. بخصوص اینکه اریک بخاطر شغلش و رفتار متین و مهربانش این طور طرف اعتماد و علاقۀ اطرافیانش و مردم شهر است هنری را دیوانه می کند. از همه مهمتر در مقابل قدرت خانوادگی هنری، اریک حمایت بی دریغ پدربزرگش و پدر تو را دارد که به او شهامت می دهد تا بر خلاف سایر مردم این شهر در مقابل تمام کارهای هنری بایستد و مقاومت کند و این موضوع برای هنری بسیار سنگین است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:36  توسط قصه گو  | 

رز سکوت کوتاهی کرد و با غصه سرش را تکان داد:

- بسیاری از کسانی که از هنری زخم خورده اند از خانواده ها متوسط جامعه هستند. دخترانی که به امید خام ازدواج با مردی ثروتمند و اشراف زاده چون هنری به سرعت خام می شوند. برای مثال تعداد زیادی از دخترانی که در کارخانۀ او مشغول به کار هستند با هنری رابطه داشته اند... پس از آنکه هنری از این دختران بیچاره کام می گیرد، دخترها یا از ترس آبرویشان و یا از ترس هنری جویس مجبور به سکوت هستند. ظاهراً هنری بسیار خوب می داند که چگونه با استمرار و فشار دخترها را وادار به تن دادن به خواسته هایش کند و بعد با تهدید آنها را از سر خودش باز کند!

ایلنا به سختی آب دهانش را فرو داد و از ترس عملاً در مبلش از حال رفت، "استمرار و فشار" دقیقاً همان رفتاری بود که هنری با او می کرد! خدا می دانست اگر او به خواسته های هنری تن نمی داد این مرد از خود راضی و متکبر چه راه حل افراطی را برای رام کردن او می یافت؟! رز کمی به سوی ایلنا خم شده یکبار دیگر ادامه داد:

- اما بعضی از ماجراهای مربوط به هنری واقعاً درد آور و ترسناک هستند...

رز سکوت کرد و با دودلی لبش را گزید. ایلنا با بیتابی و عزمی راسخ به سوی او خم شده نگاه جدیش را در چشمان او دوخت:

- رز جریان چیست؟

رز چشمهایش را بست نفسش را برای چند ثانیه در سینه حبس کرد. سپس چشمهایش را گشود و آرام گفت:

- یکی از این ماجراها مربوط به زن و شوهر نسبتاً جوانی به نام مارچ (۱) است که مدتی پیش در نورسهمپتن زندگی می کردند. مرد در کارخانۀ هنری جویس مشغول به کار بود... و ظاهراً به نوشیدن مشروبات الکلی و قمار علاقۀ خاصی داشت. دقیقاً نمی دانم که آقای مارچ چگونه به یکی از پایه های قمار و خوشگذرانی هنری جویس تبدیل شده بود اما آنها به کرات برای نوشیدن مشروب و قمار با یکدیگر ملاقات می کردند. در یکی از این شبها آقای مارچ دائماً در بازی بدشانسی آورده و در چند دست بازی همۀ مایملکش را به هنری می بازد....

رز سکوت کرد و با اندوه فراوان انگشتهایش را در هم قلاب کرد و فشرد. ایلنا با بی صبری اصرار کرد:

- و بعد از آن چه شد؟...

رز سرش را با غصه تکان داد:

- ایلنا می دانی که اعتیاد به قمار چگونه است... شخص قمارباز هر چه بیشتر می بازد بیشتر ترغیب می شود که به قمارش ادامه دهد تا شاید بتواند داراییهای از دست رفته اش را پس بگیرد... مسئله اینجا بوده است که مرد دیگر چیزی برای شرط بندی نداشته است تا بوسیلۀ آن بازی را ادامه دهد... و در نتیجه در آخرین دور بازی شرط بندی وحشتناکی انجام می دهد... شرط بندی بر سر همسرش...

ایلنا احساس کرد که نفسش بند می آید و خون به شدت به صورت و سرش می دود... تا جایی که صدای ضربان قلبش را در گوشهایش می شنود! او بی اختیار و مسخ شده در مبلش فرو رفت و به رو به رویش خیره شد. سخنان رز آنقدر هولناک و آزار دهنده بودند که او حتی شک داشت که موضوع آن چیزیست که او می اندیشد! سکوتی طولانی که به نظر ایلنا تا ابد طول کشید در اتاق برقرار شد... بدون آنکه هیچ یک از آن دو قدرت شکستن آن را داشته باشند.

سرانجام این ایلنا بود که با صدایی که به گوش خودش هم ناآشنا و بریده بریده آمد زمزمه کرد:

- این غیر ممکن است!... برده داری در بریتانیا غیر قانونیست... چطور ممکن است مردی بر سر همسرش شرط بندی کند!

رز آه کشید:

- برای افراد عادی چنین شرط بندی غیر ممکن است دوست عزیز، اما ما در مورد یکی از مردان خانوادۀ جویس صحبت می کنیم!

ایلنا لبهایش را جوید و با نگاه به رز التماس کرد که ادامه دهد. رز سرش را با ناخرسندی تکان داد:

- همان طور که می توانی حدس بزنی مرد نادان این دست شرط بندی را هم می بازد و در نتیجه هنری او را وادار می کند که همسرش را به عنوان خدمتکار به عمارت او بفرستد!... هیچ کس نمی داند که در مدتی که زن بیچاره در خانۀ هنری در ظاهر به عنوان خدمتکار اسیر بوده است چه بر او گذشته است... در هر حال به محض اینکه اخبار مربوط به این ماجرای هولناک رو می شود بزرگان شهر به شدت به هنری اعتراض می کنند... هنری با سرسختی اظهار می کند که خانم مارچ صرفاً به عنوان خدمتکار در خانه اش مشغول به کار است و هر وقت که مایل باشد می تواند عمارت او را ترک کند ولی افرادی مانند پدر من و پدرت ادعای او را قبول نمی کنند. خوب به خاطر می آورم که پدر و تعدادی دیگر از افراد با نفوذ شهر مشغول بررسی راههای قانونی برای بیرون آوردن خانم مارچ از خانۀ هنری جویس بودند و متاسفانه هیچ راه حلی برای این مشکل نمی یافتند.

 

(۱) March

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:57  توسط قصه گو  | 

رز نفس عمیقی کشید:

- شاید حق با تو باشد لی لی... اما چه چاره ای برای این رفتار هنری یافته ای؟ می دانی که نمی توانی دائماً در حال بازی موش و گربه با او باشی.

ایلنا با غصه در خودش فرو رفت. یکی از خدمتکارها که متوجه ورود آن دو شده بود در زد و با اجازۀ رز با یک ظرف شیرینی، یک پارچ شربت و دو لیوان وارد اتاق او شد. خدمتکار برای هر یک از آنها شربت ریخت و ظرف شیرینی را بر میزی مقابل آنها گذاشته سپس از اتاق خارج شد. ایلنا و رز به ادامۀ صحبتهای قبلشان بازگشتند. لی لی در جواب سوال رز گفت:

- نمی دانم رز... اصلاً نمی دانم چه کنم! می ترسم که کم کم همۀ مردم شهر به علاقۀ او به من و به رفتارش با من پی ببرند و آن موقع دیگر نتوانم شایعات وحشتناکی که رواج پیدا می کنند را خاموش کنم.

رز سرش را به زیر انداخت:

- آیا تا به حال موضوع را با پدرت در میان گذاشته ای؟

ایلنا از خجالت قرمز شد و دستش را با درماندگی بر روی چشمهایش گذاشته آنها را پوشاند:

- خدای عزیزم... این شرم آورترین راه حلی است که می توانم به آن فکر کنم! حتی فکر اینکه مانند بچه ها به سراغ پدرم بروم و بگویم "پدر هنری مرا آزار می دهد" مرا از خجالت خرد می کند!

رز با مهربانی با لی لی مخالفت کرد:

- نه لی لی، این طور نیست. شاید دلیل اینکه هنری دائماً فشارش را بر تو بیشتر می کند همین است که پدرت در حمایت از تو با او مخالفت نمی کند! شاید اگر پدرت هم به او بفهماند که مخالف هر نوع رابطه ای میان شما دو نفر است او هم تو را رها کند.

لی لی سرش را تکان داد:

- شاید همین طور باشد، ولی ترجیح می دهم تا جایی که می توانم خودم مشکلاتم را حل کنم. کمک گرفتن از پدر بدون شک آخرین راه حل من خواهد بود.

و بعد آه آرامی کشید و کوشید موضوع بحث را تغییر دهد:

- بهتر است فعلاً همه چیز را فراموش کنیم... مطمئنم که سرانجام راه حلی برای این مشکل می یابم، علاوه بر این فکر نمی کنم موضوع آن قدر که نگران هستم برایم گران تمام شود.

قسمتی از صحبت لی لی در گوشهای رز طنین انداخت "فکر نمی کنم موضوع آن قدر که نگران هستم برایم گران تمام شود".  رز برای مدتی همچنان که به روبه رویش خیره شده بود در فکر فرو رفت و با خاطراتش گلاویز شد. خاطرات و دانسته هایش در مورد هنری  جویس آنقدر سیاه و هراسناک بودند که دختر جوان چشمهایش را بست و لرزید. لی لی متوجه ناراحتی دوستش شد، او با صدایی گرفته نالید:

- رز... رز...

رز با غصه و نگرانی به دوستش نگریست و بی اختیار دست لی لی را در دستانش گرفت:

- لی لی من نگران تو هستم...

ایلنا که از تغییر حالت شدید رز هراسان شده بود دست او را فشرد:

- رز، عزیزم... آرام باش. لطفاً آرام باش...

رز خودش را تکانی داد و دو نفس عمیق کشید تا آرامشش را دوباره بازیابد و سپس با لحنی آرامتر و پوزش خواهانه رو به لی لی گفت:

- از اینکه تو را نگران کردم معذرت می خواهم ایلنا... با یادآوری تعدادی از کارهای هنری، که من از آنها مطلعم، نگرانت شدم.

لی لی با آرامش ساختگی گفت:

- می توانم بدانم در مورد چه چیزهایی صحبت می کنی؟

رز سرش را بالا گرفته به سقف نگریست و از سر ناخرسندی نفس عمیقی کشید:

- ایلنا من چیزهایی در مورد هنری می دانم که به صورت عادی اغلب افراد از آنها بی اطلاعند. می دانی که من روابط نزدیکی با پدرم و بردلی دارم و آنها گهگاه در مورد بعضی از کارها و رفتارهای هنری جویس برای من صحبت می کنند. هنری با تکیه بر موقعیت خانوادگی و قدرت و ثروت پدرش همیشه چنین جریانهایی را مسکوت می گذارد و اجازۀ شروع شایعات و پا گرفتن آنها را نمی دهد. حتی افرادی مانند پدر و بردلی هم با احتیاط در این باره صحبت می کنند تا مانع از برانگیختن هنری شوند.

رز سکوت کرد و با دقت در چشمهای دوستش نگریست. ایلنا با چهره ای گرفته که رگه های خشم و اضطراب در آن به وضوح به چشم می خوردند به او نگاه می کرد. رز لبهایش را با زبانش مرطوب کرد و ادامه داد:

- می دانی که هنری با زنها و دختران زیادی رابطه داشته و دارد. او از زیبایی و جذابی چهره اش و ثروت و موقعیت خانوادگیش نهایت استفاده را برای به دام انداختن طعمه هایش می کند. طعمه های بیچارۀ او اغلب از اهالی لندن یا نورسهمپتن هستند. اگرچه دوشیزه های نجیب زاده تر اغلب بوسیلۀ خانوادههایشان از او برحذر داشته می شوند و خویشتنداری بیشتری در مقابل او نشان می دهند اما همچنان هم در بین کسانی که از او فریب می خورند دخترانی از خانواده های اشراف زاده وجود دارند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20:35  توسط قصه گو  | 

ایلنا با عجله و پیش از آنکه هنری بتواند برای متوقف کردن وی واکنشی نشان بدهد خودش را به رز رسانید و در حالیکه می کوشید رفتارش کاملاً عادی باشد دست او را در دستش گرفت و گفت:

- سلام دوست عزیز... خوشحالم که شما را اینجا می بینم.

رز بدون آنکه جوابی به لی لی بدهد سرش را کمی خم کرد و با حالتی کنجکاو به او نگریست. لی لی نگاه پر از التماس و درمانده اش را در چشمان او دوخته لبش را گاز گرفت، انگار که به او التماس می کرد که هر چه زودتر آنجا را ترک کنند.

هنری که به خودش آمده بود با چند قدم بلند خودش را به دو دختر جوان رسانید:

- روز بخیر خانم همیلتون...

رز با دقت در چشمان هنری نگریست و برق گرسنه و پر هوس ترسناکی را در چشمان او دید، حالا می فهمید چرا دوست بیچاره اش این طور مستاصل و وحشت زده شده است. او به خودش آمد:

- روز بخیر آقای جویس...

و سپس رو به لی لی گفت:

- ایلنای عزیز، من برای مسئلۀ بسیار مهمی باید بی درنگ به منزل بازگردم. اگر موافق باشید همین حالا حرکت کنیم...

ایلنا سرش را تکان داد:

- البته... حتماً...

هنری که متوجۀ نقشۀ آن دو شده بود با ناخرسندی دندانهایش را به هم سایید و لبخند دو پهلویی به آنها زد اما تصمیم گرفت بیش از این مزاحمشان نشود. دو دختر جوان دست در دست هم به سراغ صحرا رفتند تا لی لی او را بگشاید و سپس هر دو نفر سوار بر اسبهایشان شدند. رز از بالای اسبش با هنری خداحافظی کرد:

- خدا نگهدار آقای جویس.

و ایلنا نیز به علامت خداحافظی با ادب سرش را خم کرد و سپس هر دو نفر به سرعت حرکت کردن