تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

کاترینای عزیزش ، با خنجری در سینه اش، در میان حوضی از خون بر زمین افتاده بود. والتر چشمانش را بست و کوشید که بر خود مسلط شود. پس از چند ثانیه چشمانش را گشود و با قدمهایی نااستوار  به کاترینا نزدیک شد. در کنار بدن همسرش به زانو افتاد، قلبش به تندی می زد، با دستان لرزانش گونه همسرش را نوازش کرد٬ صورت کاترینا هنوز گرم بود. با صدایی که به سختی و بریده بریده از گلویش خارج می شد گفت:

- کاترینا... کاترینا...خدایا...

آرام بدن همسرش را از زمین بلند کرد و در آغوش کشید:

- کاترینا..عزیزم...

ناگهان مثل معجزه کاترینا تکان خورد و چشمانش را به سختی گشود. با ناباوری ولی آرامش به چهره درمانده و رنگ پریده والتر نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد:

- والتر... آمدی؟

- عزیزم با تو چه کردند؟.... کاترینای عزیزم... با تو چه کردند؟

اشکهای کاترینا بر صورتش جاری شد. والتر نتوانست بیشتر تحمل کند، شروع به گریستن کرد و لبها و پیشانی کاترینا را بوسید و با محبت موهایش را نوازش کرد. کاترینا با صدایی ناتوان گفت:

- والتر..ایلنا، دخترمان...باید او را پیدا کنی...

- نگران نباش عزیزم... آرام باش... باید برایت دکتر خبر کنم.

- نه والتر...نه... دیگر تمام شده.

کاترینا با درد چشمانش را بست و والتر با گریه لبهای همسرش را بوسید. کاترینا گفت: 

- والترعزیزم دوستت دارم.

- عزیزم ، من هم دوستت دارم.

- والتر قول بده... به من قول بده که ایلنا را پیدا می کنی... قول بده که از او به بهترین شکل مراقبت می کنی.

- قول می دهم عزیزم.

- والتر...ایلنا...

چشمان کاترینا برای آخرین بار بسته شد و بدن بی جانش در آغوش والتر باقی ماند. والتر با درماندگی و ناباوری به پیکر بی جان معشوقه اش نگاه کرد. نمی توانست مرگ کاترینای عزیزش را باور کند. بدن کاترینا را محکم به سینه فشرد و با تمام وجود ضجه زد، بی اختیار گریه می کرد. مارتا و دو نفر دیگر از خدمتکارها از صدای فریاد والتر به داخل تالار دویدند و از دیدن والتر که جسد کاترینا را در آغوش می فشرد بی حرکت بر جایشان ایستادند. مارتا نتوانست تحمل کند و بی اختیار شروع به گریستن کرد. والتر فریاد کشید:

- می خواهم تنها باشم.

سه خدمتکار از تالار بیرون رفتند. والتر دیوانه وار اشک می ریخت. پس از مدتی نسبتآ طولانی آخرین خواسته کاترینای عزیزش را به خاطر آورد، چه بر سر دختر کوچکش آمده بود؟ به صورت همسرش نگاه کرد:

- عزیزم قول می دهم که دخترمان را پیدا کنم... و قسم می خورم که قاتلینت را زنده نگذارم.

برای آخرین بار لبهای همسرش را بوسید و بدن بی جان کاترینا را آرام بر زمین گذاشت. به بدن کاترینا خیره شد و تصمیمی گرفت، خنجری را که در سینه کاترینا بود بیرون کشید و خون آن را پاک کرد، می خواست قاتلین کاترینا را با همان خنجری بکشد که کاترینا را با آن کشته بودند. والتر برخاست و از تالار بیرون رفت. بیرون از تالار مارتا و دو خدمتکار دیگرانتظارش را می کشیدند، هر سه با تعجب و ناراحتی به ارباب جوانشان نگاه کردند، مرد بیچاره در چند ساعت به اندازه چند سال پیر و شکسته شده بود. هیچ کدام جرأت صحبت نداشتند، والتر سکوت را شکست:

- هیچ اثری از ایلنا پیدا کردید؟

- نخیر آقا...

- مارتا لطفا آقای مکنزی را خبر کنید، او ترتیب کارها را خواهد داد. من به دنبال ایلنا می روم.

و به سوی در عمارت به راه افتاد. مارتا به دنبالش دوید:

- کی باز می گردید آقا؟

- نمی دانم... هر وقت دخترم را پیدا کنم!

و از در خارج شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:36  توسط قصه گو  | 

در تمام مسیر والتر وحشت زده اتفاقات را کنار هم گذاشته بود و هر بار به همان نتیجه هولناک رسیده بود. به در اصلی عمارت رسید، سنگ فرش هایی که به سمت ساختمان خانه می رفتند کاملا گل آلود بودند. والتر هراسان به سوی ساختمان خانه تاخت، در مقابل پلکان از اسبش پیاده شد و از پله ها بالا دوید. در خانه باز بود، وارد سرسرا شد. سرسرا به هم ریخته و نا مرتب بود، اثرات در گیری واضحآ در آن به چشم می خورد. شمشیرش را از غلاف کشید و وارد سالن اصلی عمارت شد. قلبش نزدیک بود از صحنه ای که می دید از حرکت بایستد، در مقابلش بدن بی جان سه نفر از محافظینی که مسئول مراقبت از خانه بودند بر زمین افتاده بود. هر سه نفر به طرز فجیعی به قتل رسیده بودند. دهانش از خشم و وحشت خشک و تلخ شده بود. دستش را با حالتی عصبی در موهایش فرو برد و آنها را با خشونت به عقب خوابانید و با تمام قدرت فریاد کشید:

- کاترینا.... ایلنا...

 هیچ صدایی نشنید، به سرعت و هراسان از پلکان خانه بالا رفت و به سوی اتاق خواب کاترینا دوید. اتاق در هم ریخته بود ولی هیچ کس را در آن نیافت، نگران به سوی اتاق خواب ایلنا دوید. در گوشه ای از اتاق خواب در هم ریخته ایلنا پیکر زنی بر زمین افتاده بود، به سمت زن دوید و او را از زمین بلند کرد، مارتا بود که بی هوش شده بود. از قمقمه اش کمی آب بر صورت و در دهان مارتا ریخت:

- مارتا... مارتا... لطفآ بیدار شو... مارتا...

مارتا از تماس آب با صورتش تکان خورد و آرام چشم هایش را باز کرد، نگاهش پر از وحشت بود، با ناباوری به چهره والتر نگاه کرد:

- آه آقا شمایید؟

مارتا شروع به گریستن کرد:

- راهزنها آقا... راهزنها آقا..

- می دانم مارتا...  چه بر سر کاترینا و ایلنا آمده؟

مارتا با گریه سرش را تکان داد:

- نمی دانم آقا... من به دنبال ایلنا آمدم تا نجاتش بدهم، ولی اینجا نبود... بعد یکی از راهزنها به اتاق آمد و با دسته شمشیرش بر سرم زد...و دیگر چیزی نفهمیدم...

مارتا دوباره شروع به گریستن کرد. والتر او را به خود فشرد و دلداری داد:

- آه... مارتای عزیز آرام باش... حالا حالت چه طور است؟

- خوبم آقا... راهزنها کجا هستند؟

- رفته اند... می توانی بلند شوی؟

- بله آقا.

- باید سایرین را پیدا کنیم. لطفآ به قسمت خدمتکارها برو و ببین کسی را پیدا می کنی؟

- چشم آقا...

والتر و مارتا از اتاق بیرون آمدند، مارتا شتابان به سوی آشپزخانه رفت و والتر مشغول سرکشی به اتاقهای دیگرشد. مرد جوان نگران و دیوانه وار از اتاقی به اتاق دیگر می دوید، اتاقها در هم ریخته بودند ولی اثری از همسر و دخترش نمی یافت. دوان دوان از پلکان پایین آمد، درسالن اصلی بدون نتیجه دور خود چرخید، افکارش کاملا به هم ریخته بود، نمی دانست به کجا سر بکشد. به یاد تالار غربی افتاد، تالار مورد علاقه کاترینا، به سوی تالار دوید و وارد آن شد. در تالار صحنه ای وحشتناک در مقابلش قرار داشت. والتر بر جایش خشک شد، عرق سردی بر سرتا سر بدنش نشست و نفسش به شماره افتاد. زانوهایش تحمل وزنش را نداشتند، از خود بی خود به دیوار تکیه داد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 23:6  توسط قصه گو  | 

 بیشتر از دو ماه از سفر کاترینا و ایلنا به لندن می گذشت. در این مدت تنها یکبار شش نفر ناشناس به والتر حمله کرده بودند که والتر و همراهانش آنها را فراری داده بودند. کاترینا مایل بود که هر چه زودتر به خانه بازگردد تا برای  تولد دو سالگی ایلنا آماده شود. والتر در ابتدا مخالف بازگشت آنها بود ولی چون به مدت چند هفته خبری  ازبُیل ها در نورسهمپتن و شهرهای اطراف نشنیده بود با بازگشت همسر و دخترش به نورسهمپتن موافقت کرده بود.

 

پاییز در نورسهمپتن فرا رسید و شهر با درختان رنگارنگ چهره پاییزی زیبایی به خود گرفت. زمان برداشت محصول از باغها و مزارع اطراف نورسهمپتن و همچنین املاک دانوان رسیده بود. والتر و کاترینا از اوضاع آرام  املاکشان و شهرخرسند بودند. جشن برداشت محصول مانند همیشه در منزل شهردار بسیار خوب ومجلل برگزار شد و مدتی بعد ازآن دراواسط اکتبر تولد دو سالگی ایلنا بود. مادر و خواهران والتر و والدین کاترینا برای شرکت در مهمانی به نورسهمپتن آمدند و جشن تولد دختر کوچولو همان طور که کاترینا خواسته بود باشکوه برگزار شد.

چند روز پس از جشن تولد ایلنا بار دیگر اخبار ناراحت کننده ای از املاک به دست والتر رسید. از زمانی که سرقت ها آغاز شده بود والتر کوشیده بود تا جاسوسانی در میان طبقه پایین جامعه ، سارقین و به خصوص گروه بـُیل ها پیدا کند  و حالا از دو نفر از این افراد شنیده بود که بـُیل ها تصمیم دارند یکی دیگر از گله های وی که درمراتع شمالی نورسهمپتن بودند را بدزدند. والتر با پريشانی تعداد بیشتری محافظ استخدام کرد و آماده درگیری دیگری می شد. کاترینا نگران و بی تاب به همسرش و دردسر تازه ای که پیش آمده بود می اندیشید. احساس بسیار بدی در این باره داشت. قلبش گواهی می داد که اتفاق بدی خواهد افتاد. تا آنکه روز موعود فرا رسید. آن روز ابری و دلگیر پاییزی که خبر حمله بـُیل ها  و سرقت دامها را به والتر اعلام کردند. والتر بی درنگ عازم محل سرقت شد. قبل از آنکه خانه را ترک کند کاترینا گریان خود را به او رسانید:

- آه والتر...خواهش می کنم مراقب باش...

والتر کوشید که همسرش را آرام کند٬ او را در آغوش کشید و با محبت بوسید:

- کاترینای عزیزم نگران نباش. همه چیز به خوبی پیش می رود و این قضیه به پایان می رسد.

- والترعزیز، من واقعآ از این درگیری می ترسم.

- نگران نباش کاترینا٬ تعدادی از محافظین را برای مراقبت از شما گذاشته ام ، همه چیز به خوبی پیش می رود.

 و از کاترینا جدا شده بود.

 والتر و افرادش زودتر از آنچه انتظار داشتند رد دام ها وسارقین را یافتند و در مدت کمی پس از آن گله را در دشتی پیدا کردند و با تعجب اثری از دزدها نیافتند! والتر با شگفتی به اطراف سر کشید و هیچ کس را نیافت. به افرادش دستور داد که گله را به جایشان بازگردانند. ناگهان والتر بر جایش خشک شد، فکر وحشتناکی از مغزش گذشت. خدایا چه طور چنین اشتباهی کرده بود؟ هراسان به آسمان نگاه کرد، باران به شدت می بارید و ابرها دائمآ صاعقه می زدند. والتر دیوانه وار به سوی خانه اش تاخت. چه طور چنین اشتباهی کرده بود؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 23:9  توسط قصه گو  | 

والتر در اتاقش نشسته بود و غرق در افکارش بود.  کاترینا در زد و چون جوابی نشنید وارد اتاق شد. والتر از جایش برخاست و به سوی کاترینا آمد:

- روز به خیر عزیزم... چه اتفاقی افتاده؟

- والترعزیزم جلسه ات خیلی طولانی شد... چه می گفتید؟

- چیز مهمی نبود. آنها هم می خواستند بدانند در سفرم چه اتفاق هایی افتاده است.

- والتر لطفـا برایم بگو جریان آلن بـُیل چیست؟

والتر به چشمان هراسان کاترینا نگاه کرد:

- کاترینا به حرفهایمان گوش می دادی؟

کاترینا سرش را به شدت به علامت نه تکان داد:

- نه...ولی اگر می دانستم که همسرم خیلی چیزها را از من مخفی کرده اینکار را می کردم.

والتر با حالتی عصبی به سوی پنجره اتاقش رفت و کاترینا چند قدم به دنبال او رفت:

- والتر....

­- در درگیری که پیش آمد ناچار شدم که دومین برادر، آلن بـُیل، را به قتل برسانم.

کاترینا وحشت زده بر مبلی نشست:

-آه... خدای من...

والتر به سوی کاترینا رفت، کنارش بر مبل نشست و خواست او را در آغوش بگیرد. کاترینا مقاومت کرد:

- والتر آنها انتقام خواهند گرفت.... آه... خدای من...

- کاترینای عزیزم لطفآ نگران نباش.

- چه طور می توانی چنین چیزی بگویی؟! آنها چهار مرد یاغی و بی باک هستند و بی شک انتقام می گیرند...

والتر با شوخی گفت:

- سه مرد یاغی .

کاترینا که طاقت این شوخی را نداشت با عصبانیت ازجایش بلند شد، چند قدم از مبل دور شد، چرخید و با رنگی پریده به همسرش نگاه کرد و بی اختیار شروع به گریستن کرد. والتر به سوی او رفت و کاترینا را درآغوش کشید:

- آه... کاترینا...عزیزم...خواهش می کنم بر خودت مسلط باش.

والتر کاترینا را به خود فشرد و موها و پیشانیش را بوسید. کاترینا آرامتر شد سرش را بالا آورد و در چشمان همسرش نگریست:

- والتر حالا چه باید کرد؟

- فکر نمی کنم وضع آنقدرهم که تومی اندیشی بد باشد. آنها یک عده راهزن هستند و جرأت درگیر شدن با کسانی که یکبار شکستشان داده اند را ندارند. اما برای امنیت بیشتر می خواهم که تو و ایلنا برای مدتی به لندن و پیش لیلیان و سارا بروید.

کاترینا با ناباوری و التماس به همسرش نگاه کرد:

- و تو را تنها بگذاریم تا هر اتفاقی برایت بیافتد؟ والتر لطفآ تو هم با ما بیا.

- من نمی توانم همه چیز را رها کنم و بگریزم. خواهش می کنم تو و ایلنا به لندن بروید. به این ترتیب خیال من هم راحت می شود و می توانم به کارها رسیدگی کنم.

کاترینا خود را به همسر عزیزش فشرد و والتر لبهای او را با محبت بوسید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 19:44  توسط قصه گو  | 

از حدود یک ماه پیش گزارشهایی در مورد سرقت در مزارع و سرقت دام ها به دست والتر می رسید. والتر به همراه مشاورش ویلیام مکنزی گزارش ها را به دقت بررسی می کردند و به مزارع سر می زدند. نشانه هایی که به دست می آوردند به چهارمرد جوان به نام بـُیل(۱) ختم  می شدند. بـُیل ها سه برادر و یک پسر عمو بودند که  با وجود داشتن ثروت کافی به راهزنی و سرقت روی آورده بودند. آنها سارقین بی رحم و جسوری شده بودند که  ساکنین بسیاری از روستاها و شهرها  از جمله نورسهمپتن را به ستوه آورده بودند. والتر کوشیده بود تا با استخدام تعدادی محافظ و انتقال موقت دام ها به نقاط دیگربه طور مسالمت آمیزی به سرقت ها پایان دهد ولی به نتیجه ای نرسیده بود و در آخر با رسیدن خبر دزدیده شدن یکی از گله های بزرگش مجبور شده بود که خود شخصآ برای پیدا کردن دام ها و پایان دادن به سرقت ها برود.

 والتر ، بعد از بازگشت، به اصرار کاترینا اتفاق های سفرش را برای همسرش بازگو کرده بود. او گفته بود که به همراه افرادش تا دشت ها و جنگل های اطراف آکسفورد به تعقیب راهزن ها و گله پرداخته بودند و وقتی که آنها را پیدا کرده بودند با راهزن ها درگیر شده و خوشبختانه با صدمه کمی به افرادش موفق به شکست دادن  سارقین شده بودند. کاترینا می دانست که همسرش شمشیر باز بسیار ماهر و مرد واقعآ زیرکی است و متوقف شدن سرقت ها هم او را متقاعد کرده بود که همه چیز به حالت قبل بازگشته است.

چند روز پس از بازگشت والتر تعدادی از افراد مهم شهر، از جمله آقای استیون لویئز  (۲) شهردار نورسهمپتن و آقای جرج همیلتون (۳) ، به دیدنش آمدند. این ملاقات در ابتدا برای کاترینا چیز جدیدی نبود. والتر و خانواده اش از افراد برجسته شهر بودند و روابط نزدیکی با سایر افراد مهم نورسهمپتن داشتند. اما وقتی که این جلسه چند ساعت طول کشید کاترینا نگران شده تصمیم گرفت از والتر راجع به این جلسه سوال کند. کاترینا به اتاقی که درست در کنار اتاق کار همسرش که در آن جلسه برقرار بود رفت تا به محض خروج مهمانان به دیدار همسرش برود. خوشبختانه انتظار کاترینا طولانی نشد و مهمان ها و والتر از اتاق خارج شدند. والتر با مردها یکی یکی خداحافظی کرد و درست قبل از اینکه از هم جدا شوند آقای همیلتون گفت:

 

- آقای دانوان عزیز اجاره بدهید یک بار دیگر از اینکه شر بـُیل ها و بخصوص آلن بـُیل  را از سر ما کم کردید از شما تشکر کنم.

کاترینا از شنیدن این حرف بر جایش خشک شد، با خودش فکر کرد که همسرش دیگر چه چیزهایی را از او مخفی کرده و با قصد فهمیدن همه حقایق به اتاق والتر رفت.

(۱) Boyle

(۲) Steven Lewis

(۳) George Hamilton


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 19:31  توسط قصه گو  | 

والتر کریستفر دانوان فرزند سوّم و تنها پسر خانواده دانوان بود. پدرش والتر چارلز دانوان (۱) یکی از درباریان و از اشراف انگلیس بود. پدر والتر در لندن متولد شده و سالها درپایتخت زندگی کرده بود ولی بعد از ازدواج برای دور شدن از هیاهوی لندن و نزدیک بودن به املاک و مزارعش به نورسهمپتن(۲) نقل مکان کرده بود. خانواده دانوان بسیار ثروتمند بودند. ثروت آنها از مزارع بزرگ کشت غله, گله های گاو و تجارت چرم و کفش به دست آمده بود. والتر و هر دو خواهرش در نورسهمپتن متولد و بزرگ شده بودند و روابطی صمیمی و مهربان با هم داشتند.پدرآنها مردی جدّی و سختگیر و در عین حال علاقمند به خانواده و تربیت فرزندانش بود. او به خصوص در تربیت پسرش سختگیری خاصی می کرد. این سختگیری ها و سرسختیهای والتر اغلب باعث کشمکش هایی بین پدر و پسر می شد. بعد از بسیاری از این نزاعها والتر آرزو می کرد پدرش در برخورد با او روش دیگری داشت ولی خیلی زود به خاطرعلاقه اش به او به این نتیجه می رسید که هرگز خواهان تغییر پدرش نیست.  مادرشان مارگاریتا اَبیگیل دانوان (۳) بانویی دانا و اشراف زاده بود. پدربزرگ مارگاریتا تاجری ایتالیایی بود که برای تجارت به انگلیس آمده و در لندن ماندگار شده بود. مارگاریتا که به فرهنگ و هنر ایتالیا عشق می ورزید کوشیده بود که فرزندانش را از کودکی با زبان ایتالیایی و هنر آشنا کند.

این زندگی خوب والتر و خانواده اش با مرگ پدرشان به دلیل بیماری قلبی دگرگون شد. والتر در زمان مرگ پدرش کمتر از بیست و دو سال سن داشت. خواهر بزرگش- لیلیان (۴)- و دومین خواهرش- سارا- هر دو ازدواج کرده و در لندن زندگی می کردند. مرگ پدرضربه بسیار سختی برای والتر بود. علاوه بر آن اداره امور تمامی  املاک بر دوش والتر افتاد. خوشبختانه به خاطراستعداد و توانایی والتر و سختگیریهای پدرش و با کمک مشاور با تدبیر خانواده- آقای ویلیام مکنزی(۵)- والتر توانست امور را به سرعت در دست بگیرد و از پراکنده شدن و از بین رفتن دارایی های خانواده جلوگیری کند. والتر استعداد خوبی در اداره امور از خود نشان می داد و اگر چه چند اشتباه کوچک انجام داد ولی توانست در مدت کمی  با سرمایه گذاریهای مناسب بر ثروتش اضافه کند.

وقتی که والتر به بیست و چهار سالگیش نزدیک می شد در مهمانی که درخانه یکی از دوستانش در شهر ناتینگهام برگزار شده بود با همسر زیبایش آشنا شده بود و چند ماه بعد با کاترینا ازدواج کرده بود. ایلنای کوچک دو سال بعد به دنیا آمده بود و حالا یک سال و نیم از تولدش  می گذشت. در این مدّت زندگی زوج جوان پر از آرامش و شادی بود ولی اخیرآ درگیری ها وسرقت هایی در املاک والتراتفاق افتاده بود که آرامش آنها و به خصوص والتر را به شدت در هم ریخته بود.

 

(۱) Walter Charles Donovan

 

(۲) Northampton 

 

(۳)  Margarita Abigail Donovan

 

(۴) Lillian

 

(۵) William Mackenzie

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 21:16  توسط قصه گو  | 

قلب مرد جوان از صحنه ای که می دید با خوشحالی فشرده شد. کاترینای(۱) عزیزش بر روی یکی از مبل ها نشسته بود و کتاب می خواند و در کنارش مارتا (۲)- خدمتکار شخصی اش- مشغول گلدوزی بود. روبروی آنها دختر کوچولوی بسیار زیبایی بر فرش نشسته بود و بازی می کرد. مارتا متوجه ورود او شد. با احترام ازجایش برخاست :

- سلام آقا.. به خانه خوش آمدید.

   کاترینا متوجه تازه وارد شد و با لبخندی شیرین از همسرش استقبال کرد:

- سلام والتر عزیز.

- سلام عزیزم… سلام مارتا.

دختر کوچولو با خوشحالی به پدرش نگاه کرد , به سختی از جایش بلند شد و با قدم هایی نااستوار به سمت پدرش دوید. در میان راه تعادلش برهم خورد و قبل از آن که زمین بخورد والتر با چند گام بلند خود را به دخترکوچولو رساند و او را در آغوش کشید.

-ایلنای عزیز من...کوچولوی قشنگم.

ایلنای کوچک کمتر از دوسال سن داشت و دختربسیار زیبایی بود. موهای طلایی و مجعد, چشمان درشت آبی , دماغ و دهان کوچک و لپ های تپل و صورتی اش از او موجودی بسیار خواستنی ساخته بودند. والتر صورت دخترش را غرق بوسه کرد و ایلنا با شادی ریسه رفت. والتر او را در هوا چرخاند:

- دختر زیبای من...

والترعاشق ایلنا بود. می توانست ساعت ها با دخترش بازی کند , او را ببوسد و ببوید. مارتا به سوی آن دو رفت:

- اجازه بدهید ایلنا را به اتاقش ببرم.

-نه... لطفآ به پرستارش بگویید قبل از نهاردنبالش بیاید.

مارتا تعظیم کرد و از تالار خارج شد. والتر همچنان که ایلنا را درآغوش داشت به سوی کاترینا که بر جایش ایستاده بود رفت و او را هم در آغوش گرفت و لب هایش را بوسید. کاترینا چشمان درشت و زیبایش را در چشمان همسرش دوخت و پرسید:

- آیا سفر خوبی داشتی؟

- بسیار خوب بود عزیزم. حال خودت و ایلنا چه طور است؟ اوضاع خانه چه طور است؟

- همه چیز خوب است. لطفآ از سفرت بگو؟ آیا دام ها و سارقین را پیدا کردی؟ چه بر سر روستا و مزارعمان آمد؟

- البته که دام ها را پیدا کردم.

و با شوخی افزود:

- هیچ کس نمی تواند با والترکریستفر دانوان(۳) درگیر شود.

- سفرت بیشتر از آنچه انتظار داشتیم طول کشید.

- خواستم کمی به امور مزارع رسیدگی کنم.

کاترینا احساس کرد والتر از جواب دادن طفره می رود و تصمیم گرفت فعلآ بیشتر اصرار نکند. ایلنا روی زانوان پدرش ایستاد؛ والتر سرخوش لبانش را به لبان کوچولو نزدیک کرد و دخترک لبانش را بر لبان پدرش گذاشت و والتر با اشتیاق آنها را بوسید. کاترینا با لبخند به آن دو نگاه کرد و با خرسندی به بازوی نیرومند همسرش تکیه داد و والتر با محبت بازویش را دور او حلقه کرد. پرستار ایلنا وارد تالار شد و باادب تعظیم کرد:

- روز به خیر آقا... روز به خیر خانم.

والتر با لبخند پاسخ داد:

- روز به خیر آنا (۴).

- نهار در سالن غذا خوری آماده است. اگر اجازه می دهید ایلنا را به اتاقش ببرم.

-البته آنا.

آنا ایلنا را در آغوش گرفت. کوچولو بغض کرد و آنا همچنان که او را می بوسید و با او بازی می کرد از تالار بیرون رفت. والتر و کاترینا نیز از جایشان بر خاستند و بازو در بازوی هم به سوی غذا خوری رفتند. صحبتهای سر میز را اخبار ساده دوستان و شهر تشکیل می داد. زوج جوان نهار را در آرامش صرف کردند و هر کدام برای استراحت به اتاق خود رفتند. کاترینا اول به اتاق ایلنا رفت. آنا غذای ایلنا را داده بود و او را خوابانده بود. کاترینا به اتاق خود بازگشت٬ وارد اتاق شد و در را بست و چند قدم در اتاق پیش رفت. ناگهان دستی از پشت دهانش را گرفت و دستی دیگر ازپشت دور کمرش حلقه شد و او را عقب کشید. کاترینا وحشت زده فریاد خفه ای کشید. مردی که از پشت اورا به خود چسبانده بود آرام در گوشش زمزمه کرد:

- هیش ش ش ش....  

کاترینا صدا را شناخت, با عصبانیت دست مرد را از مقابل دهانش کنار زد و کوشید خود را از آغوش او برهاند. با چهره ای که از خشم قرمز شده بود گفت:

- والتر چه می کنی؟ خدای من...لطفآ اين کار رانکن؟!

  والتر او را محکم نگاه داشت, گوشهای همسرش را بوسید و پاسخ داد:

-وقتی که خشمگین و قرمز می شوی واقعآ زیبا می شوی.

کاترینا خندید, والتر او راچرخاند و لبانش را بوسید. کاترینا چشمانش را بست و خود را به دست همسرش سپرد. دستان نیرومند والتر او را به راحتی از زمین جدا کردند و به سوی تختخواب بردند.

 (۱) Catherina

(۲) Martha

(۳) Walter Christopher Donovan

(۴)Anna    


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 8:27  توسط قصه گو  | 

نزديک ظهرکالسکه وارد فضای سبزعمارت دو طبقه زيبا و مجلل شد. برجاده سنگ فرش و ازميان باغچه های پرگل به سوی عمارت پيش رفت و در مقابل پلکان سنگی آن ايستاد.  مرد جوان به چابکی از کالسکه پياده شد و به سورچی گفت:

- متشکرم جرج(۱). سفر خوبی بود...لطفآ چمدانم را به اتاقم ببر و بقيه روز را می توانی استراحت کنی. روز خوبی داشته باشی.

سورچی سرش را باادب پايين آورد و گفت:

- متشکرم آقا... شما هم روز خوبی داشته باشيد.

 مرد جوان از پلکان بالا رفت. بيست و شش  يا بيست و هفت ساله بود. قدی بلند و اندامی ورزيده و متناسب داشت. با آن که لباسش در سفر کمی کثیف و نامرتب شده بود هنوز خوش لباس بود و موهای قهوه ای و مجعد و چهره مردانه و زيبايش از او مردی برازنده ساخته بودند. وارد سر سرا شد. يکی از مستخدمين خانه به استقبالش آمد.

- روز به خير آقا.. به خانه خوش آمديد.

ـ روز به خيرجين (۲).. متشکرم..حالت چه طور است؟

- متشکرم آقا.. سفر خوبی داشتيد؟

- بسيار عالی بود. خانم کجا هستند؟

جين در حالی که کلاه و کت مرد را می گرفت گفت:

- در تالار مورد علاقه شان هستند. مايليد حضورتان را به ايشان خبر بدهم؟

- لازم نيست. خودم پيش ايشان می روم.

و به سوی تالارغربی ساختمان به راه افتاد. همسرش- کاترينا- تالارغربی را واقعآ دوست داشت. پنجره های بزرگ ؛ فضای پر نور و شومينه زيبای تالار آن را به يکی ازفضاهای مورد علاقه  اوتبديل کرده بودند و کاترينا هم در عوض با گلدان های پر گل؛ تابلوهای نقيس و لوازم زيبا ازتالار فضایی رويايی ساخته بود. مرد جوان آرام وارد تالار شد. 

(۱) George

(۲) Jane

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 22:28  توسط قصه گو  | 

به ياد دوستی های قديم

تقديم به دوستانی که بانی اين داستان شدند. آنها که با علاقه فراوانشان به اين داستان من را به نوشتنش تشويق کردند.

من يک نويسنده نيستم‌؛ از نويسندگی هم زياد نمی دانم(بهتراست بگويم هيچ نمی دانم) ولی می توانم قصه گوی اين داستان باشم. 

اين داستان را برای دل خودم می نويسم. می خواهم بدانم تا کجا همت دارم. 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 22:25  توسط قصه گو  | 

سلام به عزیزانی که محبت داشتند و  داستان من رو دنبال می کردن. راستش از اونجا که پرشین بلاگ وضعش حسابی خراب شده من تصمیم گرفتم که مطالب وبلاگ قبلیم رو به اینجا منتقل کنم. خوشبختانه بجز پست اول و دومم بقیه مطالب رو در یک فایل Word دارم٬ ولی خوب این کار زمان می گیره! برای همین ذره ذره اینکار را انجام می دهم! خلاصه بازهم به من سر بزنین٬ سعی می کنم در آن واحد هم ادامه داستان را بنویسم و هم قسمتهای قبلی را به اینجا منتقل کنم. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 1:27  توسط قصه گو  |