سال نو همه شما عزیزان مبارک. امیدوارم امسال پر از سلامتی و خوشبختی برای شما و خانواده تون باشه. ![]()
کسی به من می گفت "امسال سال سگه٬ سگها حیوانات باوفایی هستن. امیدوارم امسال هم به همه وفا کنه و خوشی برای همه به بار بیاره." این جمله رو برای یکی از دوستام گفتم٬ جواب داد "سگها باوفان ولی گاهی بدجوری پاچه می گیرن!!". خلاصه امیدوارم امسال سال خوب ولی بدون پاچه گیری برای همه باشه!!![]()
"سال نو مبارک" ![]()
- از مشاور جولیان خواسته ام مدارک لازم را برای این موضوع آماده کنند آقای دانوان، اگر مایل باشید از او می خواهم که به اینجا بیايند تا شما مدارک را ملاحظه و اگر بخواهید امضا کنید.
- حتماً آقای هامند.
ادوارد به سیمون اشاره کرد و سیمون تعظیمی کرده از اتاق خارج شد، ادوارد ادامه داد:
- والتر عزیز می دانم که شما مشغلۀ فراوانی در نورسهمپتن دارید، از اینکه تا امروز به خاطر موضوع سرپرستی فرزند جولیان در لندن مانده اید از شما واقعاً متشکرم.
- آقای هامند، جولیان و پسرش از نظر من ارزش هرکاری را دارند....
والتر برای چند لحظه سکوت کرد و سپس با دودلی پرسید:
- آیا آقای جرمی از تصمیم شما در این مورد مطلع شده اند؟
ادوارد از شنیدن این حرف با دلتنگی سکوت کرد و سرش را پایین انداخت، برای یک لحظه انگار حضور والتر را فراموش کرده باشد پوزخندی زد و زیر لب گفت:
- پسر کم لیاقت و ناخلف من...
و سپس سرش را بالا آورد و در چشمان والتر خیره شد و پاسخ داد:
- در حال حاضر صلاح نمی دانستم که چیزی به او اطلاع دهم... ولی شما نگران نباشید آقای والتر، من به تنهایی جرمی را متقاعد خواهم کرد که این تصمیم به نفع پسر و املاک جولیان است.
والتر می دانست که ادوارد با این کارش کینۀ همیشگی پسرش را برای خود خریده و می دانست که جرمی به راحتی با این تصمیم کنار نخواهد آمد. ادوارد بدون شک بر هوش و زیرکی بی نظیرش در این موضوع تکیه می کرد و آمادۀ جنجال سخت و طاقت فرسایی می شد. سیمون وارد شد و گفت:
- آقای اُکانر اینجا هستند آقا.
- بگویید که وارد شوند و خودتان هم اینجا بمانید.
داستین اُکانر(۱) داخل شد، وی مردی تقریباً سی و پنج ساله بود، اندامی لاغر، قدی نسبتاً بلند و موهایی کم پشت داشت و لبخند مهربان و دوستانه اش چهره اش را شاد و صمیمی می کرد. ادوارد و والتر از جایشان برخاستند، ادوارد رو به والتر گفت:
- آقای دانوان، ایشان آقای داستین اُکانر از مشاورین شایستۀ جولیان هستند.
والتر به یاد آگاتا اُکانر، زن جوانی که در خانه اش با جرجیا ملاقات کرده بود، افتاد؛ داستین احتمالاً همسر او بود. داستین اُکانر دستش را با صمیمیت و خوشحالی به سوی والتر دراز کرد:
- آقای دانوان از ملاقات شما بی اندازه خوشحالم.
والتر با نگاهی پرسشگر به داستین چشم دوخت و دست او را فشرد:
- آشنایی با شما افتخار بزرگی است ... آقای اُکانر.
داستین متوجۀ منظور والتر شد و با لبخند و علامت سر به والتر جواب مثبت داد. ادوارد گفت:
- به آقای دانوان گفته ام که شما مدارک لازم را آماده کرده اید آقای اُکانر، لطفاً آنها را به ایشان نشان دهید.
- حتماً آقا.
داستین به کنار میز ادوارد رفت و به والتر اشاره کرد که به کنار میز بیاید:
- آقای دانوان لطفاً به اینجا بیایید... شما هم همین طور سیمون ، لازم است که شما هم بعنوان شاهد مدارک را امضا کنید.
والتر، ادوارد و سیمون هر سه به کنار میز رفتند، ادوارد به صندلیش در پشت میز اشاره کرد و به والتر گفت:
- لطفاً آنجا بنشینید آقا.
والتر با احترام نیم تعظیمی کرد:
- متشکرم آقای هامند.
و بر صندلی نشست. داستین کاغذهایی را که با خود آورده بود یکی یکی در برابر والتر باز می کرد و محتوای هر یک را برای وی توضیح می داد. تمام کاغذها قبلاً توسط ادوارد امضا شده بودند، معلوم بود که ادوارد با قاطعیت تصمیمش را گرفته بود و در اینکه والتر موافقت خواهد کرد تردیدی نداشته است. والتر با دقت به توضیحات داستین گوش می داد و پس از آن یکی یکی کاغذها را امضا می کرد و پس از او سیمون جاهایی که لازم بود را امضا می کرد. پس از اتمام کار، داستین به دقت تمام مدارک را مجدداً بازرسی کرد و وقتی که از بی نقص بودن آنها مطمئن شد رو به والتر که از پشت میز برخاسته بود گفت:
- آقای والتر کریستوفر دانوان شما از این لحظه قانوناً سرپرستی آقای اریک جولیان هامند فرزند مرحوم آقای جولیان فرانسیس هامند را بر عهده دارید. همچنین سرپرستی و نظارت بر املاک و داراییهای مرحوم آقای جولیان فرانسیس هامند تا زمانی که آقای اریک جولیان هامند به سن قانونی برسند و سرپرستی آنها را بر عهده بگیرند به عهدۀ شما خواهد بود آقا.
و دستش را به سمت والتر دراز کرد. والتر دست داستین را فشرد و با لحنی جدی گفت:
- از شما متشکرم آقای اُکانر.
(۱) Dustin O'connor
والتر به خانۀ سارا بازگشت. دو روز از ملاقاتش با ادوارد گذشت و هیچ خبری از ادوارد هامند به دست او نرسید. مرد جوان بی نهایت نگران کارهایش در نورسهمپتن بود، تا همان جا هم بیشتر از مقداری که باید در لندن مانده بود. لیلیان برای کمک به برادرش به دیدن جرجیا رفته بود ولی با اخبار ناراحت کننده ای بازگشته بود. آن طور که جرجیا گفته بود جرمي٬ با اطمينان از اينکه همه چيز آنطور که وی مايل بود پيش خواهد رفت٬ عملاً تمام کارها را برای انتقال املاک جولیان به خودش کرده و حتی چندین مشتری هم برای قسمتی از این املاک یافته بود. او همچنین اریک را در مدرسه ای که در نظر داشت نام نویسی کرده بود و مشغول دادن ترتیب سفر پسرک به ادینبرا بود. بئاتریس هامند از اتفاقهایی که در حال رخ دادن بودند عملاً بیمار شده و به دستور پزشک بستری شده بود. والتر با آنکه اطمینان داشت که سرپرستی اریک به جرمی خواهد رسید نمی توانست پیش از شنیدن خبر رسمی این موضوع خود را راضی به ترک لندن کند.
در صبح سومین روز پس از ملاقاتش با ادوارد یکی از خدمتکارهای ادوارد برای والتر پیغام آورد که ادوارد مایل است هر چه زودتر او را ببیند. والتر به سرعت خودش را به منزل آقای هامند رسانید و سیمون که انتظارش را می کشید بی درنگ او را به دفتر کار ادوارد برد. ادوارد منتظرش بود، با چهره ای آرام و خالی از احساسات به سوی والتر آمد و دستش را به طرفش دراز کرد:
- روز بخیر آقای والتر، از این که به دیدنم آمدید متشکرم.
- صبح بخیر آقای هامند.
ادوارد به مبلی اشاره کرد و والتر با ادب بر آن نشست، ادوارد هم روبروی والتر نشست و گفت:
- آقای والتر من به حرفها و پیشنهاد شما به دقت فکر کردم و تصمیمی در این باره گرفتم.
والتر لبخندی عصبی زد، گونه هایش از هیجان کمی قرمز شدند و با دقت به دهان ادوارد چشم دوخت. ادوارد متوجۀ بی تابی مرد جوان شد و همانطور که با دقت به چشمان او نگاه می کرد با لحن و چهره ای کاملاً جدی ادامه داد:
- ابتدا اجازه بدهید که از لطفی که به خانوادۀ ما و بخصوص جولیان و پسرش دارید از شما تشکر کنم.
- جولیان مانند برادر من بود آقا و من هر کاری که برای او و پسرش بتوانم از صمیم قلب انجام می دهم.
ادوارد لبخند زد و ادامه داد:
- متشکرم… ولی همان طور که گفتم پس از اندیشۀ بسیار به نتیجه ای رسیده ام. شما می دانید که جولیان تا پیش از ازدواجش برای همۀ ما به شدت عزیز بوده و اگر چه با ازدواجش ضربۀ سختی به خانوادۀ ما زد همچنان طرف علاقۀ شدید اعضای خانواده بود و حالا پسرش تنها یادگار او و تنها وارث اوست. همین موضوع تصمیم گیری را در این مورد دشوار می کند….
ادوارد سکوت کرد، والتر احساس کرد که قلبش از سینه اش بیرون می زند، مطمئن بود که ادوارد سرپرستی کودک را به جرمی واگذار خواهد کرد. ادوارد ادامه داد:
- آقای دانوان آیا هنوز هم مایل به قبول مسئولیت سرپرستی املاک و پسر جولیان هستید؟
والتر با ناباوری به چشمان ادوارد خیره شد، چیزی را که می شنید باور نمی کرد، در حالتی میان مستی و هوشیاری آرام پاسخ داد:
- البته آقا… با کمال میل.
ادوارد نفس عمیقی کشید، آرامش و خشنودی برای یک لحظۀ کوتاه چهره اش را پوشاند و نگاهش برای اولین بار پس از مرگ جولیان درخشید:
- من به این نتیجه رسیدم که شما با توجه به شناختی که از جولیان دارید بهتر از هر شخص دیگری می توانید پسرش را آن طور که او مایل بود تربیت کنید. همین طور شما مرد با درایتی هستید و املاک خود را به طرز شایسته ای اداره می کنید پس ادارۀ املاک جولیان هم به شما تعلق خواهد گرفت. قبل از هر چیز اضافه کنم که از این که زحمت ادارۀ این املاک نیز برگردن شما می افتد عذر می خواهم و خودم و مشاورینم از هر کمکی در این زمینه فروگذار نخواهیم کرد آقای دانوان.
والتر از شنیدن این سخنان واقعاً غافلگیر شده بود، برای چند ثانيه کوتاه چشمانش را بست و ماهيچه هايش را که تا آن لحظه از هيجان به شدت منقبض کرده بود رها کرد تا دردی که در آنها ريشه می دواند را آرام کند٬ سپس چشمانش را گشود و با تعجب و خوشحالی ولی با لحنی آرام و مودب گفت:
- از نظر مثبتی که نسبت به من دارید واقعاً سپاسگزارم آقای هامند. امیدوارم که بتوانم از عهدۀ مسئولیتی که بر عهده ام قرار گرفته به صورت شایسته ای بر آیم و برای اریک پدر خوب و مناسبی باشم.
والتر از شنیدن این حرف آتش گرفت، می خواست با تمام وجودش فریاد بکشد و بگوید " شما حق ندارید در مورد اتفاقی که برای خانواده ام افتاده چنین اظهار نظری کنید!" ولی می دانست که نباید مرتکب چنین اشتباهی شود. تمام سعیش را کرد که آرامش و خونسردیش را دوباره به دست آورد. آنچه که اشراف انگلیس به آن مشهور بودند تواناییشان در حفظ خونسردیشان بود و والتر هم از این قاعده مستثنی نبود، بیشتر از دو یا سه ثانیه طول نکشید که آرامشش را دوباره باز یافت، از جایش برخاست و با لحنی آرام و جدی گفت:
- حق با شماست آقای هامند... من هیچ ضمانتی در این باره نمی توانم به شما بدهم، ولی از شما استدعا می کنم که در این مورد با دقت فکر کنید و آنچه که به نفع پسر جولیان است را انجام دهید. بی شک در مورد برنامه های آقای جرمی برای آیندۀ فرزند و املاک جولیان اطلاع دارید آقا.
و به سوی در اتاق رفت و قبل از خروجش برای آخرین بار ایستاد و اضافه کرد:
- من خوب می دانم که شما چقدر به جولیان علاقمند بودید و می دانم که از مرگش بیش از حد ناراحت و غمگینید، برخلاف تلاشتان نگاه پدری که عزیزترین فرزندش را عملاً برای همیشه از دست داده و نگران است که آخرین رابطه اش را نيز با او به طور دائمی از دست بدهد را در چشمهایتان به وضوح می بینم آقا ... من این نگاه را خیلی خوب می شناسم.
والتر برای چند لحظه سکوت کرد، ادوارد هنوز پشتش به او بود، مرد جوان با غصه ادامه داد:
- من هر روز این نگاه را در آینه می بینم آقای هامند.....به خاطرخودتان هم که شده مطمئن شوید که آخرین رابطه تان را با جولیان از دست نمی دهید آقا ....
والتر در را گشود و گفت:
- از وقتی که به من دادید سپاسگزارم آقای هامند و خدانگهدار.
نیم تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. در بیرون اتاق کمی ایستاد تا خودش را بازیابد، عرق سردی بر پیشانی و بدنش نشسته بود، دستمالش را بیرون آورد و صورتش را خشک کرد، چطور این پیرمرد می توانست این قدر یکدنده و سرسخت باشد؟ راهش را برای خروج از عمارت در پیش گرفت، یکی از خدمتکارها خودش را به او رساند و گفت:
- آقا لطفاً با من بیایید... خانم مایلند که شما را ببینند.
والتر به همراه خدمتکار وارد یکی از تالارها شد، بئاتریس هامند با بی صبری انتظارش را می کشید. از دیدن چهرۀ رنگ پریده و خستۀ والتر هراسان شد و با نگرانی به سوی او آمد:
- آه خدای من....لطفاً به من نگویید که جواب رد دادند، خواهش می کنم نگویید...
والتر نگرانی و علاقۀ بیش از حد بئاتریس به پسر و نوه اش را در چشمانش می دید، با دلسوزی به او نزدیک شد:
- نگران نباشید خانم هامند عزیز... ایشان امروز جوابی به من ندادند....مطمئن هستم که در این مورد فکر خواهند کرد.
بئاتریس کمی آرامتر شد و سپس با شرمندگی پرسید:
- والتر عزیز آیا می توانم بپرسم که در این مورد چه می گفتید؟
- خانم اجازه بدهید که پاسخ این سوالتان را ندهم…. ولی به شما اطمینان می دهم که همسرتان برخلاف آنچه که می گویند به شدت به جولیان و اریک علاقمندند…مطمئن هستم که بهترین تصمیم را برای آیندۀ اریک خواهند گرفت.
- واقعاً امیدوارم که حق با شما باشد… حتی فکر اینکه فرزند جولیان را به جرمی بسپاریم نگرانم می کند…
بئاتریس ساکت شد و پس از چند لحظه با بغضی در گلویش ادامه داد:
- اریک هم مانند پدرش انسان بی نظیری است و ما همه به شدت او را دوست داریم… نمی خواهم که با آخرین یادگار جولیان بد رفتاری شود.
- خانم هامند من همۀ تلاشم را برای متقاعد کردن آقای هامند کردم و بیش از این کاری از دستم ساخته نیست، ولی اگر سرپرستی اریک را بر عهده بگیرم تمام سعیم را برای فراهم کردن بهترین شرایط برای نگهداری از او خواهم کرد.
بئاتریس با مهربانی و محبت به چشمان والتر نگاه کرد و گفت:
- متشکرم پسرم و هرگز این محبتت را فراموش نخواهم کرد.
والتر خدمتکار را می شناخت، با لبخندی به او گفت:
- روز بخیر سیمون (۱) عزیز، از ملاقات مجددت خوشحالم.
- سلام آقای دانوان، من هم از ملاقات دوبارۀ شما خوشبختم آقا.
سیمون سالیان طولانی بود که در عمارت هامندها به عنوان خدمتکار شخصی ادوارد مشغول به کار بود و والتر بارها او را دیده بود. سیمون در جامها مشروب ریخت و در مقابل مردها گذاشت و پس از آن یک ظرف شیرینی بر روی میز کنار آنها قرار داد و با ادب تعظیم کرد و گفت:
- خدانگهدار آقای دانوان...
و از اتاق خارج شد. ادوارد و والتر هر دو کمی مشروب نوشیدند، والتر دلش را به دریا زد و شروع به صحبت کرد:
- آقای هامند می خواستم در مورد موضوع مهمی با شما صحبت کنم.
ادوارد با نگاهی پرسشگر به والتر خیره شد:
- چه موضوعی آقای والتر؟
- در مورد فرزند جولیان آقا...می خواهم بدانم که آیا تصمیمی در مورد آنکه چه کسی سرپرستی او را بر عهده بگیرد گرفته اید؟
- جولیان نمی خواست که به من و نظراتم در مورد زندگی خود و خانواده اش عمل کند... من هم به خواسته اش احترام می گذارم و در این موضوع دخالتی نمی کنم.
- ولی سرپرستی آن کودک به صورت قانونی به شما می رسد آقا....شما باید در این مورد نظری داشته باشید.
- ازدواج والدین این پسر از نظر من قانونی نبوده و من نمی توانم سرپرستی او را بر عهده بگیرم.
- در این صورت آیا شخص خاصی را برای این منظور در نظر دارید؟
- من کسی را در نظر ندارم و همان طور هم که گفتم در این مورد عقیده ای ندارم...قانوناً پس از من سرپرستی او به پسر بزرگم جرمی می رسد.
- آقای هامند لطفاً مرا به خاطر صحبتهایم عفو کنید، ولی من به خاطر رابطه ای که با جولیان داشتم نمی توانم در این باره بی تفاوت باشم. من در لیاقت پسر بزرگتان هیچ تردیدی ندارم ولی سایر افراد خانوادۀ شما از این موضوع خرسند نیستند.
- آقای دانوان مثل اینکه شما منظور مرا درک نکرده اید، همان طور که گفتم سرپرستی آن پسر قانوناً به جرمی می رسد و من طبق درخواست جولیان در هنگام ازدواجش دخالتی در امور زندگیش نمی کنم... افراد خانواده ام نیز از من انتظار دارند بر خلاف میل جولیان و خودم در این موضوع دخالت کنم در حالی که نمی توانم.
- شما به خواسته های جولیان اهمیت ویژه ای می دهید...
- همین طور است آقای دانوان.
والتر نفسش را نگه داشت و سپس با لحنی آرام ولی جدی گفت:
- آیا می شود طبق آخرین خواستۀ جولیان سرپرستی فرزندش را به من واگذار کنید؟
سکوت سنگینی بر تالار حاکم شد، دو مرد در چشمهای یکدیگر خیره شدند. ادوارد احساس کرد در زیر نگاه والتر ذوب می شود، نگاه والتر ناگهان به طرز عجیبی شبیه به نگاه نافذ و عمیق جولیان شده بود، آنقدر شبیه که انگار جولیان از بستر مرگش بر خاسته و آمده بود تا برای آخرین بار فرزندش را به سویی که می خواست هدایت کند. ادوارد بیش از آن تاب نیاورد٬ نگاهش را از والتر مخفی کرد و به سمت دیگری خیره شد. والتر ادامه داد:
- آقای هامند جولیان در آخرین نامه اش به خانم سولیوان خواسته بود که در صورت بروز هر پیشامدی من نگهداری از پسرش را بر عهده بگیرم.
- این کار عملی نیست آقا.... چیزی که شما به آن اشاره می کنید فقط نامۀ برادری به خواهرش بوده و مطالب آن در هیچ دادگاهی پذیرفته نمی شود.
- آقای هامند من درحضور هیچ دادگاه قضایی نیستم، من تنها در برابر وجدان شما هستم و می خواهم که شما دربارۀ سرنوشت این پسر به وجدانتان رجوع کنید.
بار دیگر سکوت برقرار شد. ادوارد با چهره ای درمانده و غمگین به نقطه ای دیگر خیره شده بود، والتر ادامه داد:
- من جولیان را مانند یک برادر دوست داشتم و او هم به شدت به من علاقمند بود.... آقای هامند من به خاطر جولیان تمام تلاشم را در نگهداری و تربیت نوۀ شما به نحو شایسته خواهم کرد...خواهم کوشید که او را مثل یک پدر دوست داشته باشم و حمایت کنم.
ادوارد از جایش برخاست و به کنار پنجره رفت، پشت به والتر ایستاد و با لحنی خشک و جدی گفت:
- شما نتوانستید از فرزند و خانوادۀ حقیقیتان آن طور که شایسته بود نگهداری کنید آقای دانوان، چه تضمینی می دهید که از پسر جولیان به طرز شایسته نگهداری کنید؟
(۱) Simon
خدمتکار والتر را وارد اتاق بسیار بزرگ و مجللی کرد که ادوارد هامند از آن به عنوان دفتر کار استفاده می کرد و از او خواست که چند دقیقه منتظر بماند. والتر به اطراف اتاق نگاه کرد، وسایلی که در اتاق بودند حقیقتاً نفیس و زیبا بودند، با آنکه قبلاً هم به تنهایی و یا به همراه جولیان به این اتاق آمده بود هر بار از دیدن تابلوهای بی نهایت ارزشمند، میز و صندلی های بی نظیر و کتابخانه ها و سایر وسایل اتاق مبهوت می شد. والتر به نوبۀ خود مرد بسیار ثروتمند و موفقی بود و خانه اش در نورسهمپتن حقیقتاً مجلل و زیبا بود ولی حتی او نمی توانست در مقابل شکوه این اتاق و این عمارت بی نظیر بی تفاوت باشد. ادوارد هامند وارد اتاق شد، والتر باادب نیم تعظیمی کرد:
- آقای هامند از ملاقات مجدد شما بی نهایت خوشبختم.
ادوارد حدوداً پنجاه و هشت ساله بود و چهره ای بسیار جدی داشت. او مرد بلند قامتی بود و با وجود سنش هنوز کاملاً صاف و محکم می ایستاد و تناسب اندامش را تا حد خوبی حفظ کرده بود. ادوارد به سوی والتر آمد و دستش را به طرف او دراز کرد:
- روز بخیر آقای والتر عزیز...
با وجود آنکه ادوارد تمام سعیش را در بی تفاوت نشان دادن خود نسبت به مرگ جولیان می کرد ولی والتر او را عمیقاً به یاد پسرش می انداخت و برای چند لحظۀ گذرا غم شدیدی چهره اش را پوشاند. این تغییر حالت از چشمان تیزبین والتر دور نماند، والتر دست ادوارد را با صمیمیت و احترام فشرد:
- آقای هامند لطفاً تاسف مرا به خاطر اتفاقی که برای جولیان افتاده است بپذیرید.
ادوارد با یکدندگی پاسخ داد:
- جولیان تصمیم گرفته بود که از زندگی من برای همیشه خارج شود، تصمیمش هم در رابطه با سفر به هندوستان و نتیجه اش نیز فقط به خود او و زندگیش مربوط می شود و نه به من..... لطفاَ بنشینید آقای والتر، مدت زیادی از آخرین بار که هم را ملاقات کردیم می گذرد.
والتر بر مبلی نشست و ادوارد زنگ زد تا یکی از خدمتکارها نوشیدنی بیاورد و خودش هم در مقابل والتر نشست. پیرمرد با دقت به چهرۀ والتر نگاه کرد، در چهرۀ والتر بدنبال نشانه هایی از فرزند دلبندش و روزهای گذشته گشت، چقدر روزهایی را که والتر و جولیان را مانند دو برادر در کنار هم می دید دوست داشت، روزهایی را که پدر والتر هنوز زنده بود، جولیان اسیرعشق ممنوع و دون پایه اش نشده بود و والتر و پسرش از هم جدا نا شدنی می نمودند.... و حالا همه چیز تمام شده بود و او آخرین بار چهرۀ جولیان را پس از سالها در تابوت دیده بود. با دستش حرکتی کرد مثل آنکه بخواهد آن خاطرات را از خود دور کند. با لحنی جدی و آرام از والتر پرسید:
- آیا از دخترتان خبری بدست آورده اید؟
- افراد زیادی را در بسیاری از شهرهای انگلیس، فرانسه و اسپانیا استخدام کرده ام تا هر خبری می توانند برایم بدست آورند. همچنين با تعدادی از افراد پلیس، افراد با نفوذ و کشیشها در این شهرها و سایر نقاط این سه کشور در تماس مداوم هستم. نشانه هایی بدست آورده ام که رضایتبخش هستند، سعی می کنم که هرچه زودتر به نورسهمپتن برگردم و به جستجویم ادامه دهم.
- والتر عزیز می دانی که پدرت دوست صمیمی من بود و تو هم مانند فرزند من هستی، خوشحال می شوم اگر کمکی در این مورد برایت از دستم برآید.
- از شما متشکرم آقای هامند، این لطف شما را فراموش نخواهم کرد.
- آیا هنوز تصمیم به ازدواج مجدد نگرفته اید؟
والتر از شنیدن این حرف قرمز شد، انتظار شنیدن چنین چیزی را از ادوارد هامند نداشت، سرش را پایین انداخت:
- نخیر آقا...همسر مرحومم و فرزندم تنها خانوادۀ من بودند و خواهند بود.
- منظور شما را درک می کنم... ولی به فکر مادرتان هم باشید ...مطمئنم که خانواده و فرزندان شما برایشان اهمیت خاصی دارند.
حق با ادوارد بود، مارگاریتا هرکاری می کرد تا به والتر بفهماند که باید غم و تنهایی را کنار بگذارد و دوباره ازدواج کند و والتر هم در عوض به هر دری می زد تا مادرش را متوجه کند که هرگز چنین تصمیمی ندارد. والتر در پاسخ به این حرف ادوارد به لبخندی اکتفا کرد. خدمتکار شخصی ادوارد با سینی نقره و پياله ها و ظرف مشروب کریستال زیبایی در دستش وارد شد.
جرجیا نگران و وحشت زده به مرد جوان نگریست:
- نه ، خواهش می کنم، نه.... بخاطر جولیان آقای والتر... ما هر کمکی بتوانیم به شما می کنیم... و اریک پسر بی نظیری است، او مانند پدرش مهربان و با هوش است و هیچ زحمتی برای شما ایجاد نمی کند... و برای مخارج نگهداری از او هر مبلغی که لازم باشد پرداخت می کنیم....
والتر از خشم قرمز شد، به تندی برگشت و به جرجیا گفت:
- خانم مخارج نگه داری از اریک برای من کوچکترین اهمیتی ندارد. من هیچ مشکلی برای پرداخت هزینه های تربیت پسر عزیزترین دوستم ندارم...
جرجیا با شرمندگی سرش را پایین انداخت. والتر آرامشش را بازیافت و با لحنی محزون ادامه داد:
- شما از اتفاقی که برای همسر و فرزندم افتاده مطلعید، پس از ایلنا من دیوانه وار به دنبال کسی می گردم که قسمتی از جای خالی دخترم را در قلبم پر کند و اگر اریک را به فرزندی بپذیرم می دانم که بشدت به او علاقمند می شوم و اگر به هر دلیلی پس از چند سال خانوادۀ شما تصمیم بگیرند او را از من جدا کنند دیگر نمی توانم از دست دادن عزیزی را تحمل کنم.
جرجیا به چشمان غمگین والتر نگاه کرد و پس از چند لحظه با لحنی جدی گفت:
- آقای والتر من در موقعیتی نیستم که به شما رسماً قولی بدهم ولی از صمیم قلب از طرف خودم و خانواده ام به شما قول می دهم که اگر شما در این موضوع به ما کمک کنید ما هرگز اریک را برخلاف خواسته تان از شما جدا نمی کنیم.
- متشکرم خانم... در این باره فکر خواهم کرد.
والتر پس از این از جرجیا جدا شد و به منزل لیلیان بازگشت. تمام آن روز را در فکر حرفهای جرجیا و جرمی و سرنوشت اریک بود و در آخر تصمیمش را گرفت.
فردای آن روز به دیدن ادوارد هامند، پدر جولیان، رفت. می خواست بخاطر اریک و جولیان مبارزه کند. والتر وارد عمارت بزرگ و مجلل شد و از خدمتکاری که در را برویش گشوده بود خواست که ورودش را به آقای هامند اطلاع دهد. همچنان که در یکی از سالنها به انتظار نشسته بود، در تالار گشوده شد و بر خلاف انتظارش خانم بئاتریس هامند (۱)، مادر جولیان، در لباس سرتا پا سیاه در آستانۀ در ظاهر شد:
- والتر عزیزم...
والتر از جایش برخاست و با احترام نیم تعظیمی کرد:
- روز بخیر خانم هامند.
خانم هامند به طرف او آمد و در آغوشش گرفت:
- از اینکه به دیدن ما آمدی متشکرم پسرم.
- خانم هامند از اتفاقی که برای جولیان و همسرش افتاده واقعاً متاسفم.
بئاتریس صورتش را به سوی ديگری چرخانيد و اشکهایش را پاک کرد، زن بیچاره در مدتی کوتاه به شدت شکسته و درمانده شده بود٬ سپس در چشمان والتر نگاه کرد و با لحن محزونی گفت:
- متشکرم والتر عزیز.
و بعد با دودلی پرسید:
- اریک ... برای اریک چه تصمیمی گرفتید؟
- من تمام تلاشم را خواهم کرد تا آقای هامند را متقاعد کنم که سرپرستی او را به من بسپارند خانم.
یکی از مستخدمین وارد تالار شد٬ به بئاتريس و والتر تعظيم کرد و از والتر خواست که بدنبالش برای ملاقات با آقای هامند برود. خانم هامند با حالتی بی تاب گفت:
- موفق باشی پسرم...
(۱) Beatrice Humond
والتر با دقت به چهره جرجيا نگاه کرد و با لحنی خونسرد ولی دو پهلو گفت:
- دیروز آقای جرمی از من خواستند به دیدنشان بروم. می گفتند که تصمیم دارند اریک را به یک مدرسه شبانه روزی بفرستند و املاک جولیان را فروخته و در املاک خودشان سرمایه گذاری کنند.
جرجیا بیشتر نتوانست خودداری کند و با بغض گفت:
- آه آقای والتر خواهش می کنم شما باید به ما و اریک کمک کنید...شما باید ....
جرجیا ساکت شد، والتر آرام گفت:
- خانم جرجیا اگر انتظار کمکی از من دارید من باید همه چیز را بدانم.
جرجیا سرش را با غصه تکان داد و با نگرانی و دستپاچگی در چشمان والتر خیره شد:
- جرمی.. او می خواهد اریک را نابود کند... او می خواهد همه ثروت جولیان و اریک را برای خودش تصاحب کند... آقای والتر اگر شما کمکی نکنید او موفق می شود... خواهش می کنم آقا.... من از طرف همه خانواده ام از شما می خواهم... از طرف مادر، خواهرها و حتی پدرم... و همینطور جولیان....
- پدرتان و جولیان؟
- اوه .. بله... جولیان... او نامه ای به من نوشته بود... آخرین نامه اش... او می خواست که شما سرپرستی اریک را بعهده بگیرید.
جرجیا نامه ای را از لباسش بیرون آورد و به سمت والتر گرفت:
- صفحه سوم، می توانید خودتان بخوانید.
والتر نامه را گرفت و مشغول خواندن جایی که جرجیا گفته بود شد، دست خط جولیان را شناخت. جولیان حال والتر را جویا شده بود و نوشته بود که از شنیدن اتفاقی که برای کاترینا و ایلنا افتاده بی نهایت متأثر شده است و امیدوار است که والتر هر چه زودتر ایلنا را بیابد و شرایط روحی مساعدتری پیدا کند و ادامه داده بود که او مطمئن است که والتر پدر و همسر بی نظیری بوده است. وی نوشته بود که والتر همیشه برای او مانند برادر بوده است و در آخر آرزو کرده بود که اگر اتفاقی برایش افتاد والتر سرپرستی پسرش را بر عهده بگیرد، زیرا مطمئن بود که والتر پس از او بهترین پدر برای اریک خواهد بود. والتر دوباره نامه را خواند، نمی دانست چه باید انجام دهد، آیا باید به آخرین خواسته دوستش عمل می کرد یا همه چیز را به دست تقدیر می سپرد. نامه را به جرجیا بازگردانید:
- نظر پدرتان در این مورد چیست؟
- پدرم اینطور وانمود می کند که قضایا برایش بی اهمیت است ولی همه می دانیم که مرگ جولیان او را خُرد کرده است....گاهی ساعتها در اتاقش می ماند و از پنجره به بیرون خیره می شود. او جولیان را بی نهایت دوست داشت و از اینکه او را از خود راند و دیگر تا زمان مرگ جولیان وی را ندید بیش از اندازه پشیمان است.
- آیا از این نامه اطلاع دارند؟
- من آنرا به ایشان نشان دادم... گفتند که نمی توانند سرپرستی اریک را به کسی بیرون از خانواده واگذار کنند و بیشتر بحث را ادامه ندادند، ولی بر خلاف اصرار جرمی از سپردن امور به جرمی به صورت قانونی هم اجتناب می کنند. جرمی تمام قدرتش را در این موضوع استفاده می کند، نمی دانم چه مدت دیگر می توانیم مقاومت کنیم.
سکوت بار دیگر برقرار شد، والتر از جایش برخاست و پریشان و بی تاب در تالار قدم زد، نمی توانست تصمیم بگیرد، در کنار پنجره و پشت به جرجیا ایستاد. جرجیا از جایش برخاست و نزدیک به او ایستاد:
- آقای والتر خواهش می کنم، بخاطر جولیان نگذارید جرمی فرزندش و املاکش را از بین ببرد... خواهش می کنم، شما برای جولیان مانند برادر بودید برای پسرش پدر باشید...
والتر چشمهایش را بست و با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:
-متاسفم... نمی توانم خانم ...
- آقای دانوان از ملاقاتتان خوشبختم، نام من آگاتا اُکانر(۱) است و از دوستان صمیمی خانم سولیوان هستم.
- از دیدنتان خوشبختم خانم اُکانر و از این که در منزلتان مزاحمتان می شوم عذر می خواهم.
آگاتا لبخند زد :
- حرفش را هم نزنید آقا... لطفاً با من بیایید.
و والتر را به سوی یکی از تالارها برد. والتر به دنبال آگاتا وارد تالار شد، آگاتا گفت:
- لطفاً راحت باشید آقای دانوان، خانم سولیوان به زودی اینجا خواهند بود....
والتر با علامت سر تشکر کرد:
- از لطف شما ممنونم خانم.
آگاتا لبخند زد و مؤدبانه نیم تعظیمی کرد و از تالار بیرون رفت. والتر به کنار یکی از پنجره ها رفت و به باغ خانه نگاه کرد، یکی از مستخدمین وارد شد و نوشیدنی آورد، والتر تشکر کرد و از او خواست که تالار را ترک کند و به کنار پنجره بازگشت. مدتی گذشت، والتر صدای ورود کسی به تالار را شنید و برگشت، جرجیا با لباس سیاه و چهره ای ماتم زده در ورودی تالار ایستاده بود. والتر چند قدم به او نزدیک شد و آرام گفت:
- خانم سولیوان از ملاقات دوبارۀ شما خوشحالم.
جرجیا به سوی او آمد و با صدایی بریده بریده گفت:
- آقای دانوان از اینکه به اینجا آمدید متشکرم و از ملاقات مجدد شما خوشبختم....
جرجیا نتوانست بیشتر تحمل کند، بی اختیار به سوی والتر دوید، والتر بازوهایش را گشود و جرجیا خود را در آغوش او انداخت. والتر او را آرام و سبک ولی با محبت نگه داشت، زن بیچاره بی اختیار ولی بی صدا گریه می کرد و می لرزید، والتر آرام آرام پشت جرجیا را نوازش کرد تا آرامش کند، مدتی صبر کرد و سپس در گوش جرجیا زمزمه کرد:
- خانم جرجیا از اتفاقی که افتاده واقعاً متاسفم.....ولی لطفاً خودتان راکنترل کنید.... آرام باشید....
جرجیا کوشید که کنترل اعصابش را بدست آورد، آرامتر شد و از آغوش والتر بیرون آمد، والتر دستمالش را از جیبش بیرون آورد و به جرجیا داد. جرجیا اشکهایش را پاک کرد:
- آه آقای والتر مرا ببخشید....می دانم که شما هم بخاطر همسر و فرزندتان ضربه سختی خورده اید و من حق ندارم که شما را با رفتارم غصه دار کنم ولی جولیان برای همۀ ما بیش از حد عزیز بود... من تقریباً همیشه شما را به همراه جولیان دیده بودم و حالا که شما را تنها می بینم و می دانم جولیان را دیگر هرگز نخواهم دید...
جرجیا ساکت شد و دو قطره اشکی که دوباره بر چهره اش پایین می لغزیدند را زدود. والتر او را دعوت به نشستن کرد و در مقابل هم نشستند. والتر پرسید:
- خانم هامند...مادرتان ...ایشان حالشان چطور است؟
جرجیا سرش را با تاسف تکان داد:
- مادر بی نهایت درمانده و غمگین است... او جولیان را می پرستید و حالا علاوه بر غصه جولیان نگرانی اریک هم او را از پا در آورده.
- نگرانی اریک؟
جرجیا با ناراحتی و دودلی سرش را به زیر انداخت:
- آنکه چه کسی سرپرستی اریک و املاک جولیان را بر عهده بگیرد. مادر همۀ سعیشان را کردند تا پدر را راضی به نگهداری از اریک کنند ولی پدر حتی حاضر نیستند در این باره چیزی بشنوند، تنها کسی که باقی می ماند برادرم جرمی است.
(۱) Agatha O'connor
والتر به نامه ای که گفته می شد جولیان برای خواهرش نوشته اندیشید، تصمیم گرفت که به دیدن جرجیا برود و از زبان وی جریان را بشنود. از طرفی با صحبت با جرجیا می توانست به افکار و اندیشه های سایر افراد خانوادۀ هامند نيز پی ببرد. آنچه او را آزار می داد آن بود که جرمی که چشم به املاک جولیان داشت احتمالاً خواهرهایش و والتر را زیر نظر داشت تا جلوی هر تلاشی برای در آوردن املاک از چنگش را بگیرد، و والتر نباید به راحتی در دام جرمی می افتاد. به یاد خواهرش لیلیان افتاد، لیلیان و جرجیا دوستان صمیمی بودند و رفت و آمدشان با هم کسی را مشکوک نمی کرد٬ ناگهان نقشۀ جالبی به نظرش رسید، لبخند شیطنت باری زد و به سوی منزل لیلیان به راه افتاد، وی از دور زدن جرمی لذت می برد.
در خانه به اتاق لیلیان رفت، لیلیان به استقبالش آمد و او را در آغوش گرفت:
- روز بخیر والتر عزیز....
- روز بخیر لیلیان عزیزم.
- آیا ملاقاتت با جرمی خوش آیند بود؟
والتر پوزخند زد:
- خوش آیند با جرمی!؟
لیلیان خندید:
- حق با توست والتر، عجیب است که چگونه دو برادر می توانند این طور نقاط مقابل هم باشند، از یک طرف جرمی و از سوی دیگر جولیان...
برای چند لحظه سکوت برقرار شد. والتر سکوت را شکست:
- لیلیان می خواهم کاری برایم انجام دهی، می خواهم یک سبد گل سفارش دهی و آن را به همراه یک پیام تسلیت به وسيلۀ یکی از خدمتکارانت برای جرجیا سولیوان بفرستی.
لیلیان شگفت زده به برادرش نگاه کرد. والتر آنچه که در خانۀ جرمی شنیده و فهمیده بود را برای لیلیان تعریف کرد، لیلیان وحشت زده گفت:
- آه خدای من ... جرمی چطور می تواند چنین کاری انجام دهد؟ ولی با سبد گل چه می خواهی بکنی؟
- همه چیز را به من بسپار و لطفاْ گل را سفارش بده و به اينجا بياور.
سبد گل به زودی آماده بود، لیلیان یادداشت تسلیتی نوشت و آن را به والتر داد. والتر هم در کاغذ کوچک دیگری این جملات را نوشت:
" خانم سولیوان باید با شما ملاقات کنم، در محلی به جز منزلتان و به تنهایی.
ارادتمند شما دبلیو. دی"
و هر دو کاغذ را در پاکت کوچکی در میان گلها گذاشت و آن را به یکی از مستخدمین داد که به منزل جرجیا ببرد و از او خواست که جواب را دریافت کند و بازگردد. خدمتکار خیلی زود بازگشت و کاغذ کوچکی را به والتر داد، روی کاغذ آدرسی نوشته شده بود و بقیه پیغام این طور بود " فردا صبح رأس ساعت ده".
فردای آن روز والتر به سوی مکانی که جرجیا خواسته بود به راه افتاد.
جرمی به سرعت خودش را کنترل کرد و چهرۀ غمگین و پریشانی به خود گرفته گفت:
- مسئولیت بزرگ و مشکلی است ولی بخاطر جولیان هم که شده آنرا قبول می کنم.
آبراهام با چاپلوسی گفت:
- اریک باید واقعاً از بختش متشکر باشد که چنین عموی دلسوز و مهربانی دارد.
جرمی سرش را با لبخند تکان داد و گفت:
- متشکرم آقای دیکسن.
- تصمیم دارید چه کاری برای تربیت اریک انجام دهید؟
- یک مدرسۀ شبانه روزی بسیار عالی در ادینبرا (۱) یافته ام که محل بسیار مناسبی برای تربیت اریک می باشد.
والتر کمی از گرگ گرسنۀ پشت او را دید، جرمی می دانست که اریک نیز مانند پدرش توجه و تحسین سایرین را برمی انگیزد و تصمیم داشت با دور کردن اریک از نظرها مانع از چنين پيشامدی شود و علاوه بر آن با زیر نظر داشتن دائمی اریک جلوی هر پیشرفتی را از او بگیرد و او را برای همیشه در زیر سلطۀ خود درآورد. والتر پرسید:
- به نظر می رسد که شما فکر همه چیز را کرده اید، آیا برنامه ای هم برای سرپرستی املاک برادرتان دارید؟
- آه... آقای دانوان، همان طور که می دانید اداره املاک من تمام وقتم را می گیرد. تنها چاره ای که برای من باقی می ماند آن است که املاک جولیان را بفروش برسانم و آنها را در املاک خودم سرمایه گذاری کنم و در آینده سهم اریک را به او بازگردانم.
کارل مور با چاپلوسی گفت:
- نظرات شما همیشه تحسین من را برمی انگیزند آقای هامند.
سایرین هم صحبتهای آن دو را تأئید کردند. والتر حالا گرگ گرسنۀ پشت او را به وضوح می دید. جرمی می خواست که با به فروش رسانیدن املاک و سرمایه گذاری آنها در املاک خودش ثروت جولیان را در املاک خودش حل کند، با این حساب حتی پس از آنکه اریک به سن قانونی می رسید هم راهی برای بازگرفتن املاکش نداشت. والتر احساس کرد که از حضور در آن جمع چاپلوس و گرگ صفت که از هیچ کوششی برای تصاحب و غارت املاک یک پسر یتیم فرو گذار نمی کنند دچاره حالت تهوع و انزجار می شود. پرسی با زیرکی پرسید:
- نظر شما چیست آقای دانوان؟
والتر تصمیم گرفت که حیلۀ کثیفشان را به خودشان باز گرداند و با لبخند گفت:
- مطمئن هستم که آقای هامند تمام راه ها را به دقت بررسی کرده اند و راهی که از همه به منافع اریک نزدیکتر بوده را انتخاب کرده اند. اریک باید واقعاً از داشتن چنین عموی مهربان و دلسوزی به خود ببالد.
جرمی لبخند زد و گفت:
- متشکرم آقای دانوان. من تمام تلاشم را برای خوشبختی برادرزاده ام خواهم کرد.
آن روز بیشتر در این مورد صحبت نشد و در ادامه بحث به اوضاع اقتصادی و وضع دربار کشیده شد. جرمی و دوستانش که هر چه را که می خواستند از والتر شنیده بودند خیلی زود به ملاقاتشان پایان دادند و مهمانان منزل جرمی را ترک کردند.
والتر بی هدف و مبهوت در خیابانهای لندن گشت، به اتفاقهای آن روز و به صحبتهای جرمی و دوستانش اندیشید. هر چه بیشتر به نقشه های کثیف جرمی فکر می کرد تنفر و انزجارش از این مرد خودخواه و دون پایه بیشتر می شد. خاطرات گذشته و روزهایی که با جولیان مثل دو برادر صمیمی پا به پای هم به کارها و سرگرمیهایشان می پرداختند و بخصوص آن روزی که با هم پیمان برادری بستند در فکرش زنده شد. آن روز دو پسر جوان در مقابل هم ایستاده بودند و به چشمهای یکدیگر نگاه می کردند، افکاردیگری را در چشمانش می خواندند و پس از آن هر کدام خنجرهایشان را کشیده بودند و کف دست خود را بریده بودند و با هم دست داده بودند و در دل قسم خورده بودند که هرگز به این پیمان پشت نکنند. احساس می کرد سکوتش در برابر اتفاقی که در حال روی دادن بود خیانت به دوستی و برادری بین او و جولیان است. از طرفی جرأت قبول کردن سرپرستی اریک را هم نداشت، می ترسید که به پسر کوچک مانند پدری دل ببندد و پس از مدتی خانواده اش پسر را از او پس بگیرند و او دیگر طاقت از دست دادن عزیزی را نداشت. حادثه ای که برای همسر و دخترش اتفاق افتاده بود او را از هر رابطۀ نزدیک و صمیمانۀ دیگری وحشت زده کرده بود.
(۱) Edinburgh
فردای آن روز اتفاق عجیبی افتاد، یکی از افراد جرمی هامند به والتر خبر داد که جرمی مایل است با او در منزلش ملاقات کند. والتر رابطۀ خوبی با جرمی نداشت، او جرمی را شخصی خودخواه و سست نهاد می دانست و از طرفی بخاطر دوستی صمیمیش با جولیان مورد تنفر جرمی بود. والتر، متعجب از این دعوت، به دیدن جرمی رفت. جرمی درسرسرای عمارتش به استقبال او آمد:
- آقای والتر دانوان عزیز، از دیدنتان بسیار خوشحالم. مدت زیادی از آخرین بار که هم را دیدیم می گذرد.
- روز به خیر آقای هامند، من هم از دیدار با شما خوشحالم. اجازه بدهید بخاطر اتفاقی که افتاده به شما تسلیت بگویم، جولیان دوست و انسان بی نظیری بود.
جرمی سرش را پایین انداخت و گفت:
- حق با شماست، مرگ جولیان ضربۀ سنگینی به خانواده ما بود. از شما متشکرم آقای دانوان.
جرمی مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:
- در ضمن آقای دانوان از شنیدن خبر اتفاقی که برای همسر و فرزندتان افتاده واقعاً غمگین شدم. آیا هیچ اطلاعی از دخترتان بدست آورده اید؟
- رد پاهایی پیدا کرده ام ولی هنوز او را نیافته ام، پس از بازگشتم به نورسهمپتن به جستجویم ادامه خواهم داد.
- امیدوارم هر چه زودتر او را سلامت بیابید... و اگر کمکی از دست من بر می آید لطفاً بگویید و من از صمیم قلب آن را انجام می دهم.
والتر با شگفتی به صورت جرمی نگاه کرد، آیا جرمی در مدتی که والتر او را ندیده بود واقعاً خصوصیات بدش را کنار گذاشته و انسان دیگری شده بود؟ والتر با قدردانی دستش را به سوی او دراز کرد:
- از لطف شما متشکرم آقای هامند.
جرمی دست والتر را فشرد و هر دو مدتی سکوت کردند و پس از آن جرمی گفت:
- آقای دانوان عزیز لطفاً با من بیایید، می خواهم شما را با تعدادی از دوستانم آشنا کنم.
جرمی والتر را با خود به یکی از تالارها برد، در آنجا سه مرد در انتظارشان بودند، جرمی یکی یکی آنها را به والتر معرفی کرد:
- آقای آبراهام دیکسن (۱).... آقای پرسی رابین (۲).... و آقای کارل مور (۳)...
و ادامه داد:
- و ایشان هم آقای والتر دانوان هستند.... از دوستان خوب خانوادۀ ما و دوست صمیمی جولیان عزیز...
والتر با آنها یکی یکی دست داد و همگی نشستند. پرسی رابین گفت:
- آقای دانوان عزیز حقیقتاً از آشنایی با شما خوشحالم... آقای هامند دربارۀ شخصیت خوب شما و دوستیتان با آقای جولیان چیزهای زیادی برای ما گفته اند.... آقای جولیان مرد فوق العاده ای بودند...واقعاً افسوس...
والتر گفت:
- من هم از آشنایی با شما خوشحالم و از آقای هامند بخاطر نظرات خوبشان درباره ام متشکرم.
کارل مور سرش را تکان داد و گفت:
- آقای دانوان شما از آقای جولیان کوچکتر هستید، اینطور نیست؟
- همین طور است آقای مور، من دقیقاً سه سال از آقای جولیان کوچکتر هستم.
- جالب است که با وجود اختلاف سن چنین رفاقت شدیدی درمیان شما شکل گرفته بود.
- ما هر دو علائق و نظرات مشابهی داشتیم، شاید همین موضوع دلیل صمیمیت ما شد.
پرسی گفت:
- مرگ آقای جولیان هامند ضربۀ بسیار سختی به همه و بخصوص به آقای ادوارد هامند است.
و پس از چند لحظه سکوت گفت:
- و همین طور برای پسر خردسالشان، از دست دادن پدر و مادر در یک زمان واقعاً ضربۀ شدیدی است.
آبراهام دیکسن که تا آن لحظه ساکت مانده بود گفت:
- خوشبختانه اریک خانواده ای مهربان و دلسوز دارد که تنهایش نخواهند گذاشت.
جرمی پاسخ داد:
- بدون شک همین طور است آقای دیکسن، ما همه اریک را به اندازۀ جولیان دوست داریم.
پرسی پرسید:
- چه کسی سرپرستی اریک را بر عهده خواهد گرفت؟
کارل گفت:
- بی شک آقای ادوارد هامند این وظیفه را بر عهده می گیرند.
جرمی سرش را به علامت نفی تکان داده گفت:
- سن زیادی از پدرم گذشته و علاقه ای به درگیری های نگهداری از یک کودک ندارند و علاوه بر آن به دلیل اختلافاتی که با جولیان پیدا کرده بودند با قبول این مسئولیت مخالفند.
آبراهام حرفهای جرمی را دنبال کرد:
- و خانوادۀ خانم لیدیا هامند هم بی شک شایستگی نگهداری از وارث چنین خانوادۀ محترمی را ندارند.
والتر با شنیدن این سخنان به دلیل اصلی ملاقاتش با جرمی و این افراد پی می برد. جرمی تصمیم داشت که غیر مستقیم و کاملاً جدی به تصمیم والتر در این مورد پی ببرد و به او بفهماند که خودش را از این موضوع کنار بکشد.
کارل با لبخند به جرمی نگاه کرد و گفت:
- پس وظیفۀ نگهداری از اریک بر گردن شما می افتد.
والتر به جرمی نگاه کرد و برای یک لحظۀ گذرا نگاه یک شکارچی گرسنه را در چشمان او دید.
(۱) Abraham Dickson
(۲) Percy Robin
(۳) Carl Moore
والتر آرام از فردریک پرسید:
- نظر شما چیست؟
فردریک سرش را تکان داد و با لحنی خونسرد و آرام پاسخ داد:
- شما صمیمی ترین دوست جولیان بودی...
والتر سرش را پایین انداخت، فردریک هم به همان چیزی اندیشیده بود که او فکر می کرد، بار دیگر پرسید:
- آن دو را شناختید؟
- در مهمانیها اغلب آنها را دیده بودم ولی دقیقاً آنها را نمی شناسم.
- لطفاً بیایید به خانه بازگردیم...
- مگر شما نمی خواهید با آقا و خانم هامند صحبت کنید؟
- فردا در عمارتشان به دیدنشان خواهم رفت.
آن دو خانمها و رابرت را درمیان جمعیت یافتند و به سوی عمارت سارا و رابرت حرکت کردند. پس از صرف ناهار مردها در کتابخانه دور هم جمع شدند. رابرت گفت:
- آه جولیان عزیز و بیچاره... او انسان بی نظیری بود... والتر شما صمیمی ترین دوست او بودید، این طور نیست؟
- همین طور است... من و جولیان قسم خورده بودیم که مثل دو برادر هم را دوست داشته باشیم و هرگز هم را تنها نگذاریم.
- امروز در کلیسا به شدت برای خانوادۀ نزدیک جولیان متأسف شدم، مادر و خواهرهایش واقعاً بی تابی می کردند.
- آنها جولیان را در حد پرستش دوست داشتند...تمام افرادی که او را می شناختند دوستش داشتند.
فردریک پرسید:
- چه بر سر پسر کوچک و املاکش خواهد آمد؟
والتر پاسخ داد:
- درست نمی دانم ... احتمالاً پدر و مادر جولیان نگه داری از آنها را به دست می گیرند.
رابرت مخالفت کرد:
- اینطور نیست...ظاهراً جرمی هامند سرپرستی آنها را به عهده خواهد گرفت.
والتر با تعجب پرسید:
- چطور چنین حدسی می زنید؟
- پس از مراسم خاکسپاری با یکی از وکلای خانوادۀ هامند صحبت می کردم. او می گفت آقای ادوارد هامند حاضر نیستند سرپرستی نوه ای که ازدواج پدر و مادرش از نظرشان مردود و غیر قانونی بوده را بر عهده بگیرند. ایشان در ضمن حاضر به سپردن کودک و املاک جولیان به والدین خانم لیدیا نیز نیستند در نتیجه تنها کسی که باقی می ماند جرمی است.
والتر با پریشانی به فکر فرو رفت، فردریک آرام گفت:
- پس سخنانی که شنیدیم درست بوده اند!
و سپس جریان را برای رابرت تعریف کرد. رابرت سرش را با اندوه تکان داد:
- من هم همین شایعه را از شخص دیگری شنیده ام. ظاهراً جولیان در آخرین نامه ای که برای کوچکترین خواهرش، خانم جرجیا سولیوان (۱)، نوشته بوده است آرزو کرده که در صورتی که اتفاقی برای خودش و همسرش بیفتد والتر سرپرستی فرزند و املاکش را بر عهده بگیرد.
فردریک پرسید:
- آیا وصیت نامۀ او پیدا نشده؟
- خیر... وصیت نامه به طرز عجیبی نا پدید شده است! آنچه همه را ناراحت کرده این است که ظاهراً وضع مالی جرمی چندان خوب نیست، کسانی که در جریان ماجرا هستند معتقدند که جرمی در ناپدید شدن وصیت نامه دست داشته تا بتواند املاک جولیان و اریک را برای خودش تصاحب کند.
هر دو مرد به والتر خیره شدند. والتر با ناراحتی گفت:
- اگر وصیت نامه ای در کار نباشد از من کاری ساخته نیست، در ضمن سرپرستی فرزند و املاک جولیان مسئولیت بزرگی است، من نمی توانم آن را قبول کنم و خانواده جولیان هم با آن موافقت نخواهند کرد.
هر سه مرد سکوت کردند و آن روز بیشتر در این مورد حرفی زده نشد.
(۱) Georgia Sullivan
پدر جوليان که حتی نمی توانست قبول کند که پسرعزیزش با دختر یک گل فروش صحبت کند تهدید کرد که او را از ارث محروم و از خانواده و جمع اشرافیان طرد می کند٬ ولی جولیان حاضر نبود از عشقش دست بکشد. مادر و خواهرهای جولیان درمانده و بی تاب از جولیان می خواستند که از لیدیا دست بکشد و از پدرش می خواستند که او را ببخشد و از خانواده طرد نکند و در این میان جرمی، برادر بزرگ جولیان، مخفیانه تمام تلاشش را می کرد که پدرش را وادار به طرد جولیان از خانواده کند. در آخر جولیان با لیدیا ازدواج کرد و پدرش سرسختانه ممنوع کرده بود که پسرش هرگز به خانه و دیدن او و سایر اعضای خانواده بیاید٬ ولی علاقه شدیدش به جولیان باعث شده بود که او را از ثروت خانوادگی محروم نکند، او قسمتی از املاکش که قرار بود به جولیان تعلق بگیرد را به او سپرد و برای همیشه از فرزندش جدا شد. ادوارد که از قطع رابطه اش با پسر محبوبش احساس شکست و فرتوتی ناگهانی می کرد خیلی زود سهمی از املاک که به جرمی تعلق می گرفت را نیز به او سپرد و خودش را از کارها تا جایی که می شد کنار کشید.
جولیان پس از ازدواج هم رابطه برادرانه اش را با والتر حفظ کرد تا آنجا که پس از تولد پسرش٬ اریک جولیان هامند (۱)٬ از والتر خواست که در زمان غسل تعمید او پدر خوانده او شود. پس از ازدواج والتر، کاترینا و لیدیا به دوستان خوب یکدیگر تبدیل شده بودند و پس از تولد ایلنا جولیان پدر خوانده دختر کوچولو شده بود. جولیان مرد بسیار باهوشی بود و املاکش را با زیرکی خاصی اداره می کرد، او بر خلاف برادرش جرمی توانست اعتماد و تشویق تعداد زیادی از اشراف و اطرافیانش را بدست آورد.
پس از مدتی جولیان تصمیم گرفته بود که چند معدن الماس در هندوستان خریداری کند و برای رسیدگی به معادن مجبور شده بود که به همراه لیدیا به هندوستان سفر کند. آنها پسرشان را با خود نبرده بودند و تصمیم داشتند هر چه زودتر به لندن بازگردند. در سفر بازگشتشان آنچه نباید اتفاق افتاده بود، کشتی آنها در نزدیکی آبهای انگلیس در طوفان گرفتار و غرق شده بود، بدن جولیان را از دریا گرفته بودند ولی بدن لیدیا هرگز پیدا نشده بود. والتر پس از دریافت خبر مرگ جولیان و لیدیا بی درنگ عازم لندن شد تا در مراسم تدفین دوست صمیمی اش شرکت کرده و برای آخرین بار با جولیان وداع کند.
مراسم در یکی از بزرگترین کلیساهای لندن برگزار می شد و افراد بسیاری برای این مراسم آمده بودند، لیدیا و بخصوص جولیان، بخاطر بزرگ منشی و مهربانیش، دوستان فراوانی داشتند. والتر و خانواده اش جایی نشستند که بتوانند والدین و خواهرها و برادر جولیان را ببینند، صحنۀ بسیار غم انگیزی بود، مادر و خواهرهای جولیان بی اختیار ولی بی صدا گریه می کردند و در کنار آنها پسر خردسال جولیان، اریک، با چهره ای رنگ پریده و مبهوت نشسته بود. آنچه والتر را متوجه خود کرد چهرۀ پدر جولیان بود، او پسر عزیزش را از خود رانده بود و حالا سالها از آخرین ملاقاتشان می گذشت و امروز با حالتی بین مستی و هوشیاری آمده بود تا برای آخرین بار با فرزندش وداع کند، اگر کسی پیرمرد را نمی شناخت رفتارش را حمل بر خونسردی او می کرد ولی والتر خوب می دانست که در فکر و دل او چه می گذرد. پس از اتمام مراسم در کلیسا پرستارهای اریک او را به خانه بردند و سایرین برای شرکت در مراسم خاکسپاری رفتند. بعد از به خاک سپردن جولیان، والتر و فردریک، همسر لیلیان، در گوشه ای ایستاده بودند و منتظر فرصتی بودند تا شخصاً به خانواده و پدر جولیان تسلیت بگویند که متوجه حرفهای دو نفر از خانمها با هم شدند. نفر اول گفت:
- او خواسته بوده که صمیمی ترین دوستش از تنها پسر و املاکش نگه داری کند....
و دومین زن جواب داد:
- آه...البته... چه کسی دوست دارد پسرش را بدست چنین برادری بسپارد.....
پس از این زنها از کنار والتر و فردریک گذشتند و دو مرد نگاه پرمعنی و شگفت زده ای با هم رد و بدل کردند.
(۱) Eric Julian Humond
نزدیک به دو ماه از بازگشت والتر از ناتینگهام می گذشت. در این مدت چندین خبر مهم از نقاط مختلف به او رسیده بود. اکثر این اخبار مربوط به ایلنا می شد، چندین نامه از فرانسه به دست والتر رسیده بود، در این نامه ها به او خبر داده بودند که رد بیشتر کولیهای گروه پیرمردی که ایلنا با او دیده شده بود را در فرانسه پیدا کرده بودند. این کولیها در فرانسه به سوی اسپانیا در حرکت بودند، آنچه والتر را بی تاب می کرد این بود که هیچ کس خبری از پیرمرد و یا ایلنا نداشت. چندین خبر هم ازدخترهایی با مشخصاتی مشابه ایلنا از شهرهای مختلف انگلیس به والتر رسیده بود، والتر و ویلیام مکنزی مشخصات این دخترها را به دقت بررسی کرده بودند و در آخر والتر به دیدن یکی از این دخترها که مشخصاتش با ایلنا تطابق فراوانی داشت رفته بود و ناامید برگشته بود. موضوع دیگری که والتر را آزار می داد بُِیلها بودند، آنها از سرنوشت ارنست براون مطلع شده بودند و از ترس والتر کاملاً ناپدید شده بودند. والتر می دانست که آنها بالاخره از مخفیگاهشان بیرون آمده به سرقتهایشان ادامه می دهند ولی از این که از آنها خبری نداشت آزرده بود.
اوضاع در نورسهمپتن و املاک والتر آرام بود تا آنکه خبر هولناک دیگری به والتر رسید که او را بی نهایت غمگین کرد. خبر مربوط به مرگ جولیان فرانسیس هامند (۱) دوست بسیار صمیمی والتر و همسرش لیدیا (۲) بود. جولیان کوچکترین فرزند ادوارد فرانسیس هامند (۳) از اشراف و درباریان مهم انگلیس و از دوستان پدر والتر بود. خانوادۀ مادری جولیان در اصل ازاهالی نورسهمپتن بودند و جولیان که علاقۀ خاصی به نورسهمپتن و پدربزرگ و مادر بزرگش داشت زمان زیادی را در آنجا می گذراند. والتر و جولیان از کودکی با هم بزرگ شده بودند و با وجود آنکه جولیان حدود سه سال از والتر بزرگتر بود به شدت با یکدیگر صمیمی بودند و در تمام روزهایی که جولیان در نورسهمپتن و یا والتر در لندن بود آن دو لحظه ای از هم جدا نمی شدند. از آنجا که پدران والتر و جولیان از دوستان قدیمی يکديگر بودند از رابطۀ برادرانۀ پسرانشان استقبال می کردند. ادوارد هامند به غیر از جولیان صاحب یک پسر و سه دختر بود. پسر بزرگ و اولین فرزندش ادوارد جرمی (۴) پسری خودخواه، دون پایه و هوسران بود که دائماً باعث ناراحتی و رنجش خانواده و اطرافیانش می شد. جولیان با اختلاف نسبتاً زیادی با آخرین خواهرش بدنیا آمده بود و از هر نظر نقطۀ مقابل برادر بزرگش جرمی بود. جولیان پسری بسیار مهربان، با هوش، مؤدب و با احساس بود و مادر، خواهرها و سایر افراد خانواده اش او را در حد پرستش دوست داشتند. ادوارد هامند نیز اگرچه می کوشید که با پسرهایش منطقی و بدور از تبعیض رفتار کند در دل علاقۀ شدیدی به جولیان داشت.
جولیان صاحب همۀ امکانات و رفاه موجود در زندگیش بود و زندگی او در آرامش و صلح پیش می رفت تا آنکه اشرافزاده جوان با دختری به نام لیدیا آشنا شد. پدر لیدیا صاحب یک گل فروشی در لندن بود و بیشتر اشراف لندن سفارشهای خود را به او می دادند. جولیان هنگامی که می خواست برای یکی از مهمانی های خانواده اش گل سفارش دهد با دختر جوان آشنا شده بود و زمان زیادی طول نکشیده بود که آن دو به شدت عاشق یکدیگر شده بودند و جولیان مخفیانه از لیدیا خواسته بود که با او ازدواج کند. والتر که از تمام روابط و اسرار جولیان اطلاع داشت کوشیده بود که او را از این فکر بر هذر کند ولی به نتیجه ای نرسید و فقط توانست جولیان را راضی کند که موضوع را با خانواده اش مطرح کند. این خبر خانواده جولیان را دیوانه کرد.
(۱) Julian Francis Humond
(۲) Lydia
(۳) Edward Francis Humond
(۴) Edward Jeremi
برای ارنست که حساب سرعت بی نظیر اسب رقیبش را نکرده بود همه چیز مانند یک کابوس بود، سواری که تا چند لحظه پیش با فاصله پشت سر او بود، ناگهان در کنارش می تاخت. هوا هنوز تاریکتر از آن بود که ارنست بتواند چهرۀ سواری که قصد شکارش را داشت تشخیص دهد، وحشت زده شلاقش را بیرون آورد و به سواری که کنارش می تاخت حمله کرد، دو ضربه به او زد ولی در سومین ضربه سوار چالاک و سریع سر شلاق را گرفت و آن را از دست ارنست بیرون کشید. حالا نوبت سوار ناشناس بود که با قبضه شمشیرش ضربه محکمی به بازوی ارنست بکوبد. این ضربه تعادل ارنست را به هم زد، او با زحمت خودش را بر پشت اسبش نگه داشت که ناگهان ضربه محکمی به زیر چانه اش خورد و او را از روی اسب بر زمین انداخت. سوار ناشناس بی درنگ اسبش را متوقف کرد، بازگشت و نزدیک ارنست از آن پیاده شد. خورشید تازه طلوع می کرد، ارنست به سختی از جایش بلند شد و ناشناس را در چند قدمی اش دید، با دقت به صورت کسی که با زیرکی تعقیبش کرده و به زمینش زده بود نگاه کرد. والتر آرام و جدی گفت:
- سلام آقای براون...مدت زیادی از آخرین باری که هم را دیده ایم می گذرد.
ارنست به خود لرزید، والتر را شناخت، خوب می دانست که برای چه کاری به دنبالش آمده است. او شمشیر بازی والتر را در دو دفعه ای که در مقابلش قرار گرفته بود دیده بود و خوب می دانست که هیچ شانسی ندارد با صدایی خشن و لرزان گفت:
- والتر دانوان...سگ کثیف...
والتر زهرخند زد:
- اگر به جای تو بودم با کسی که به زمینم زده و قصد جانم را دارد گستاخی نمی کردم آقا.
والتر خنجری که از سینه کاترینا بیرون کشیده بود را از غلافی که برای آن ساخته بود بیرون آورد و گفت:
- به من بگو آقای براون، آیا این خنجر را می شناسی؟
ارنست به خنجر نگریست، خنجر به آرتور بیُل تعلق داشت، ارنست سکوت کرد. والتر ادامه داد:
- آه آقای براون نگویید که خنجر آرتور بیُل را نمی شناسید.
و بعد با ناراحتی ادامه داد:
- من آن را از سینه همسرم پس از مرگش بیرون آوردم....و قسم خوردم که کسانی که باعث مرگش شده اند را با همین خنجر بکشم.
والتر چند قدم به سوی ارنست پیش رفت و ارنست با وحشت عقب رفت. والتر با خشونت پرسید:
- با دخترم در لندن چه کردید؟
- به آرتور گفته بودم که باید او را هم بکشیم و آن احمق قبول نکرد...من هیچ چیز به تو نمی گویم والتر دانوان... می توانی به جهنم بروی!
و به سوی والتر حمله کرد. دو مرد با هم درگیر شدند، مهارت والتر واضحاً بیشتر بود و در یک موقعیت مناسب شمشیر ارنست را از دستش بیرون کشید و به طرفی پرتاب کرد. ارنست هراسان عقب عقب رفت و والتر با قدمهایی آرام و استوار به او نزدیک شد. ارنست چرخید و خواست که بگریزد، والتر با چند گام بلند و سریع خود را به او رسانید و خنجر را با تمام قدرت در پشت او فرو کرد و در حالی که از خشم می لرزید گفت:
- و این برای کاترینا....
ارنست از درد فریاد کشید و والتر با تمام نیرویش او را نگه داشت. خورشید طلوع کرده بود و نورش با زاویه بر والتر و ارنست می تابید و سایه های بلندی ایجاد می کرد. دو مرد برای چند لحظه به همان حال ماندند و سپس والتر ارنست را رها کرد و عقب رفت، بدن بی جان ارنست بر زمین افتاد. والتر از خشم و هیجان می لرزید ، با قدمهایی نااستوار به سوی درختی که در نزدیکش بود رفت و به تنۀ آن تکیه داد و چشم هایش را بست، قلبش دیوانه وار می زد، کوشید تا نفسش را بازیابد، پس از مدتی زیر لب گفت:
- کاترینا، عزیزم قسم می خورم که همه آنها را بکشم.
آرامتر شد. به سوی جسد ارنست رفت، خم شد و خنجر را از کمرش بیرون کشید و آن را تمیز کرد و در جایش گذاشت و سپس بدن ارنست را بر روی اسبش گذاشت و با طنابی که همراه داشت آن را محکم کرد، سوار بر اسب خودش شد و افسار اسب دیگر را کشید و به سوی ناتینگهام به راه افتاد.
خبر حاکی از آن بود که تعدادی راهزن در اطراف ناتینگهام دستگیر شده اند و در میان کسانی که دستگیر شده بودند برادر کوچکتر ارنست براون شناسایی شده بود. والتر مطمئن بود که ارنست برای نجات برادرش به ناتینگهام می آید و بی درنگ عازم ناتینگهام شد. در ناتینگهام به دیدن رالف میلر(۱) ریئس پلیس ناتینگهام رفت. رالف میلر که در مدتی که والتر به کار پلیس نورسهمپتن وارد شده بود به یکی از دوستان خوب او تبدیل شده بود به استقبالش آمد:
- آقای دانوان عزیز از ملاقاتتان خوشبختم.
- روز به خیر آقای میلر٬ من هم از دیدن شما خوشحالم.
- از اینکه برای کمک به ما آمدید متشکرم.
- آقای میلر عزیز همان طور که می دانید این موضوع برای من اهمیت خاصی دارد. از اینکه مرا مطلع کردید متشکرم. آیا می دانید چه موقع حمله می کنند؟
- درست نمی دانیم ولی زیاد طول نمی کشد. لطفاً بنشینید و نظرتان را در مورد نقشه ای که برای غافلگیری آنها دارم بگویید.
والتر نشست و رالف مشغول توضیح طرحش برای او شد. والتر به او گوش داد، نقشۀ خوبی بود ولی چند اشتباه کوچک داشت که با هم تصحیحش کردند. تصمیم گرفتند که به راهزنها اجازه دهند با دردسر ناچیز وارد ناتینگهام شوند و زندانیها را آزاد کنند، ولی در موقع فرار رالف با یک گروه از افراد پلیس آنها را تعقیب کرده به سوی محوطه مناسبی که در بیرون شهر بود براند و در آنجا سارقین را در میان دو گروه افراد قرار دهند.
دو روز از اقامت والتر در ناتینگهام گذشت، درشب دوم یکی از نگهبانها به رالف اطلاع داد که راهزنها به سوی شهر حرکت کرده اند. افراد پلیس در آن شب در آماده باش بودند، والتر و افرادش طبق برنامه به سوی خارج از شهر حرکت کردند و رالف و افرادش به سوی زندان شهر رفتند. انتظار والتر و افرادش چندان طولانی نشد و راهزنها و در پشت سرشان رالف و افرادش از راه رسیدند. دزدها واضحاً از دیدن والتر و افرادش غافلگیر شده بودند، نقشه عالی پیش رفته بود. درگیری آغاز شد، چیزها بهتر از آن چه والتر و رالف انتظار داشتند پیش می رفت. والتر از مردی که در کنارش مبارزه می کرد و گفته بود ارنست براون را می شناسد خواست که او را نشانش دهد و مرد شخصی که سوار بر اسبی قهوه ای رنگ بود را به او نشان داد. والتر نگاه پرسشگری به رالف انداخت، رالف منظور او را در نگاهش خواند و به او اشاره کرد که بقیه کارها را خودش به عهده می گیرد و وی می تواند به ارنست بپردازد. والتر راهش را به طرف ارنست در پیش گرفت، گذشتن از میان مردانی که مبارزه می کردند آسان نبود.
ارنست مشغول مبارزه با یکی از افراد رالف میلر بود که متوجه مردی شد که خطوط سایرین را می شکست تا خود را به او برساند و احساس خطر شدیدی کرد. تمام نیرویش را به کار گرفت و خود را از دست مردی که با او در حال مبارزه بود رهانید، به اطرافش نگاه کرد و راه فراری را از میان جمعیت یافت و با اسبش به آن سو گریخت. والتر به دقت او را زیر نظر داشت و بی درنگ به دنبالش تاخت. ارنست وارد مسیری شد که به سوی دشتهای شمال ناتینگهام می رفت و در همان حال نگاه سریعی به پشت سرش انداخت، سوار سیاه پوش همچنان به دنبالش بود. والتر همچنان که به دنبال ارنست می رفت موقعیت را بررسی کرد، می خواست قبل از آنکه شکارش را بگیرد به اندازه کافی از رالف و دزدها دور شود، او نواحی اطراف ناتینگهام را تا حدودی می شناخت ولی نه به خوبی یک راهزن و نباید اجازه می داد ارنست از او فاصله بگیرد. فاصله اش را با ارنست تنظیم کرد و چند دقیقه هم سرعت او تاخت، وقتی مطمئن شد که به اندازه کافی از محل درگیری دور شده نفس عمیقی کشید و با صدایی نسبتاً بلند به اسبش گفت:
- حالا رُی (۲) ... برو پسر....برو...
و اسبش به پرواز در آمد.
(۱) Ralph Miller
(۲) Roy
والتر از میان راهروهای خالی گذشت و به اتاقش رفت. خودش را بر روی تختش رها کرد و به حرفهای مارتا اندیشید. همسر آینده اش...حتی فکر زن دیگری در زندگیش ناراحتش می کرد و می دانست که از این به بعد این جملات را از افراد زیادی می شنود، از رفتارش با مارتا احساس گناه کرد. باید راه عاقلانه ای برای روبه رو شدن با این موضوع پیدا می کرد، باید به سایرین می فهمانید که بجز یافتن ایلنای کوچکش و گرفتن انتقام از قاتلین همسرش دلیل دیگری برای زنده ماندن ندارد. گوشواره ایلنا را از جیبش بیرون آورد و به آن خیره شد، باید بخاطر دخترش مبارزه می کرد. گوشواره را در مشتش فشرد، از اتاقش بیرون آمد و به سمت آشپزخانه رفت.
مارتا و راجر در آشپزخانه بودند که والتر وارد شد، هر دو بی اختیار از جایشان بلند شدند و به اربابشان که در آستانه در ایستاده بود نگاه کردند، اشراف و بزرگان انگلیس هرگز وارد آشپزخانه و اتاق مستخدمین نمی شدند. والتر به سمت مارتا رفت و آرام گفت:
- مارتا می خواهم به خاطر رفتارم از تو معذرت بخواهم.
مارتا شگفت زده به والتر نگاه کرد، هرگز او را این طور ندیده بود، کمی قرمز شد و آرام گفت:
- شما آقا...معذرت...
- از اینکه در تالار سرت فریاد کشیدم عذر می خواهم مارتای عزیز.
- آه آقا فراموشش کنید.
و لبخند زد، والتر هم در جواب او خندید و سپس گفت:
- مارتا می خواهم که تو سرپرست تمام کارهای این خانه باشی... می خواهم اختیار کامل داشته باشی.
- متشکرم آقا. تمام سعیم را می کنم که شما راضی باشید.
- متشکرم مارتا.
- یک مسئله دیگر٬ نمی خواهم دیگر کسی به تالار غربی رفت و آمد کند. در آن تالار باید برای همیشه بسته شود.
- بله آقا.
- و اتاقهای کاترینا و ایلنا نباید هیچ تغییری بکنند.
- چشم آقا.
و رو به راجر گفت:
- راجر به آقای مکنزی اطلاع دهید که فردا پیش از ظهر به دیدنم بیايند.
و به مارتا گفت:
- هر چه زودتر مستخدمین جدید برای خانه استخدام کنید و به خانه سر و سامان دهید.... و لطفاً کمی غذا برای من بیاورید.
و با لبخند از آشپزخانه خارج شد.
نزدیک به چهار ماه از بازگشت والتر به نورسهمپتن می گذشت. او برای فرار از تفکرات دردآورش دیوانه وار کار و یا تمرین شمشیر بازی می کرد، تصمیم گرفته بود تا پیدا کردن ایلنا و قاتلین کاترینا از پا ننشیند. اوضاع خانه زیر نظر مارتا و والتر به حالت سابق بازگشته بود و آقای مکنزی و والتر به املاک سر وسامان دوباره داده بودند. در روزی که پس از اولین درگیری والتر با بُیل ها بزرگان شهر به دیدنش آمده بودند، از والتر خواسته بودند که سمت ریئس پلیس نورسهمپتن و حومه آن را به عهده بگیرد. والتر در آن روز با این خواسته آنها به دلیل مشغله املاکش و امور مربوط به خانواده اش مخالفت کرده بود ولی پس از مرگ کاترینا برای مبارزه با متخلفین و بخصوص راهزنها و برای جستجوی موثرتر بدنبال ایلنا و بُیلها این کار را قبول کرده بود. او از هیچ کاری برای یافتن ایلنا دریغ نمی کرد، از نامه نگاری با مسئولین پلیس در شهرهای انگلیس و فرانسه تا خریدن اطلاعات و استخدام کارآگاهانی برای پرس و جو در شهرهای مختلف. علاوه بر جستجو برای ایلنا والتر با جدیت به دنبال بُیلها و ارنست براون می گشت، او خوب می دانست که کلید یافتن فرزندش احتمالاً در پیدا کردن آنها است٬ تا آنکه روزی خبر جالبی از ناتینگهام به دستش رسید.
والتر به مقابل خانه اش رسید، نمای خانه مانند همیشه آرام و بی تغییر بود. وارد خانه شد، همه جا تمیز و مرتب ولی ساکت و مرده بود. آرام به طرف تالار غذاخوری خانوادگی، که کوچکتر از تالار غذاخوری اصلی بود، رفت و وارد آن شد. هیچ کس در تالار نبود، زنگ زد و خودش را بر یکی از مبلها رها کرد. از آنجا که در اصلی عمارت و ساختمان خانه باز بود می دانست که تنها نیست. انتظارش چندان طولانی نشد، مارتا و راجر(۱)، خدمتکار شخصی والتر، وارد سالن شدند و از دیدن اربابشان که خسته و ناامید بر روی مبلی از حال رفته بود شگفت زده برجایشان ایستادند. راجر گفت:
- روز به خیر آقا... به خانه خوش آمدید.... واقعآ از ملاقات دوباره شما خوشحالم.
مارتا نیز به او سلام کرد:
- سلام آقا... به خانه خوش آمدید.
- سلام راجر، سلام مارتا.
والتر در مبل خودش را صاف کرد و پرسید:
- دقیقآ چه مدت است که من نورسهمپتن را ترک کرده ام؟
راجر در ذهنش حساب کرد و پاسخ داد:
- نوزده یا بیست روز آقا.
- مارتا بعد از رفتن من....
والتر کوشید جمله اش را تمام کند ولی نتوانست و فقط گفت:
- کاترینا....
مارتا سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
- بدنشان را در آرامگاه خانوادگیتان به خاک سپردیم.... آقای مکنزی و خواهرهایتان ترتیب همه کارها را دادند... همه چیز خوب و مرتب پیش رفت.
والتر سرش را پایین انداخته بود و به سختی تنفس می کرد. مارتا با نگرانی و ترس پرسید:
- آقا... ایلنا... چه بر سر ایلنا آمده؟
والتر با ناراحتی سرش را تکان داد و چشمهایش را بست:
- پیدایش نکردم. نمی دانم چه بر سر دخترم آمده... نمی دانم...
سکوت بار دیگر برقرار شد. مارتا و راجر که جرأت نداشتند سکوت اربابشان را که با درماندگی چشمهایش را بسته بود بشکنند، در سکوت نگاه غم آلودی رد و بدل کردند. والتر چشمهایش را گشود و گفت:
- چه بر سر سایر کسانی که آن روز در خانه بودند آمده؟
- سه نفر از محافظها کشته شدند، دو نفر دیگر زخمی شده بودند و حالا بهبود پیدا کرده اند. چند نفر از خدمتکارها هم زخمی شده بودند ولی هیچ کدام چیز مهمی نبود.... ظاهراً مهاجمین فقط برای خانم و دخترتان به اینجا....
والتر از خشم قرمز شد از جایش برخاست و با عصبانیت در تالار قدم زد، راجر نتوانست حرفش را به پایان برساند. والتر پرسید:
- چند نفر از خدمتکارها در خانه مانده اند؟
مارتا پاسخ داد:
- فقط من و راجر آقا...مادرتان هم مدتی در اینجا ماندند، ایشان نمی دانستند شما کی باز می گردید و برای همین خدمتکارها را مرخص کردند.
- راجر آیا مایلی در خدمت من باقی بمانی؟
- بله آقا... حتماً.
والتر به مارتا نگاه کرد. مارتا از کودکی در خانه والدین کاترینا بزرگ شده بود، او دوازده سال از کاترینا بزرگتر بود و پس از تولد کاترینا مارتا مسئول نگهداری از او شده بود. رابطه آن دو آنقدر صمیمی بود که کاترینا پس از ازدواجش با والتر از مارتا خواسته بود که با او به نورسهمپتن بیاید و مارتا نیز قبول کرده بود. والتر از مارتا پرسید:
- و شما چطور مارتا؟ آیا هنوز مایلید در اینجا بمانید؟
مارتا چند لحظه درنگ کرد و پس از آن با صدایی آرام گفت:
- اگر شما مخالف نباشید آقا... بخاطر ایلنا... اگر او را پیدا کردید برای نگهداری از ایلنا می مانم...وگرنه تا زمانی که شما بخواهید...و یا همسر آینده شما....
والتر از شنیدن این حرف دیوانه شد، با خشم فریاد کشید:
- نمی خواهم دیگر هیچ چیز در این مورد بشنوم....من تمام سهمم را از عشق و ازدواج داشته ام... می فهمید...
و با خشم از تالار خارج شد.
(۱) Roger
خانم کلارک وارد اتاق شد، وی زنی میانسال و کمی فربه بود. با ورود او هر دو مرد از جایشان برخاستند. خانم کلارک با شگفتی اول به والتر و سپس به همسرش نگاه کرد. آلبرت به سوی همسرش رفت و گفت:
- عزیزم ایشان آقای دانوان هستند.... آقای دانوان همسرم خانم اِدنا کلارک (۱).
و بعد همسرش را به کناری کشید و رو به والتر گفت:
- اگر اجازه بدهید باید با همسرم صحبت کنم.
زن و شوهر مشغول صحبت شدند. اِدنا با تعجب به سخنان همسرش گوش می داد، بعد از اندکی با پریشانی به سوی والتر آمد و گفت:
- آه آقای دانوان من مطمئن هستم که شما اشتباه می کنید. آه آقا شما نمی توانید کوچولو را با خودتان ببرید.
- خانم کلارک من را ببخشید ولی دخترم عزیزترین چیز زندگی من است. خانم خواهش می کنم شرایط من را درک کنید.
زن با غصه سرش را پایین انداخت و گفت:
- می روم الیزابت را بیاورم.
و به سوی اتاق دیگری به راه افتاد. والتر بی تاب و پریشان در انتظار ماند. از هیجان آنکه بالاخره ممکن بود دخترش را یافته باشد نفسش به شماره افتاده بود و قلبش دیوانه وار می زد. خانم کلارک وارد اتاق شد، دختر بچه ای با موهای مجعد و طلایی را در آغوش داشت. والتر به سمت دختر دوید، با دستانی لرزان موهایش را نوازش کرد، کوچولو برگشت و با چشمان آبیش به والتر نگاه کرد، امیدی که در نگاه والتر می درخشید از چشمانش پر کشید و تیرگی غم بار دیگر چشمان مرد جوان را در بر گرفت٬ والتر با ناامیدی سرش را پایین انداخت و عقب رفت....قلبش با ناامیدی و درد فشرده شد، برای چند لحظه فکر کرده بود که ایلنای عزیزش را یافته و از خوشحالی لبریز شده بود و حالا تمام آن امید جایش را به تلخی و غم داده بود. والتر با صدایی آرام گفت:
- آقا، خانم از اینکه مزاحمتان شدم عذر می خواهم. لطفآ مراقب خودتان و دختر کوچولویتان باشید.
و به سمت در حرکت کرد. اِدنا با صدای بلند گفت:
- آقای دانوان صبر کنید، امشب را کجا می روید؟
- درست نمی دانم خانم، باید به دنبال دخترم بگردم ولی نمی دانم از کجا ادامه دهم.
- لطفآ امشب را اینجا بمانید.
- متشکرم خانم ولی نمی توانم مزاحم شما بشوم.
- خواهش می کنم آقا، من به شما اصرار می کنم.
والتر آن شب را در خانه کلارکها ماند. خانم و آقای کلارک از او خواستند که داستانش را برایشان بگوید و والتر قسمتی از داستان را برای آنها بازگو کرد ولی نتوانست در مورد مرگ همسرش به آنها چیزی بگوید. شب در اتاق خوابش بی تابانه تمام راهها برای جستجوی دخترش را بررسی کرد. بیشتر از آن کاری نبود که خودش در حال حاضر با سفر از شهری به شهر دیگر بتواند انجام دهد. بهترین کاری که در این موقعیت می توانست انجام دهد بازگشت به نورسهمپتن و جستجوی منظم و با برنامه از طریق نامه نوشتن به افراد مهمی که در نقاط مختلف می شناخت بود.
فردای آن روز والتر از کلارکها جدا شد و به سوی نورسهمپتن به راه افتاد. هیچ عجله ای برای رسیدن به مقصدش نداشت، از فکر آنکه دیگر در خانه اش همسر و دختر عزیزش انتظارش را نمی کشند و آنها را نمی بیند به خود لرزید. گوشواره کوچک را از جیبش بیرون آورد و برای صدمین بار در این چند روز به آن نگاه کرد، آن گوشواره ناگهان به یکی از با ارزش ترین چیزهای زندگیش تبدیل شده بود و حاضر نبود لحظه ای آن را از خود جدا کند.
(۱) Edna Clark
والتر وارد مغازه شد، به اطرافش نگاه کرد و آلبرت کلارک را دید٬ او مردی چاق و خوش برخورد بود و با لحنی سر زنده به والتر خوش آمد گفت٬ والتر به سویش رفت:
- روز به خیرآقای کلارک، نام من والتر دانوان است و باید در مورد مسئله مهمی با شما صحبت کنم.
آلبرت کلارک با شگفتی به والتر نگاه کرد. مرد جوان سر و وضعی خسته، خاک آلود و غمگین داشت و با وجود آن از چهره زیبا و طرز صحبت او می توانست حدس بزند که وی یکی از اشراف است.
- از ملاقاتتان خوشحالم آقای دانوان، شما از اهالی لیدز نیستید؟
- نخیر آقا... من از اهالی نورسهمپتن هستم و برای کار بسیار مهمی به لیدز آمده ام.
- چه کمکی از دست من بر می آید؟
والتر نفس بلندی کشید:
- آقای کلارک عزیز مدتی پیش عده ای راهزن به خانه من در نورسهمپتن حمله کردند و دختر کوچکم را ربوده با خود به لندن بردند. من برای یافتن فرزندم به دنبال آنها به لندن رفتم و در آنجا متوجه شدم که آنها دخترم را به کسی سپرده اند تا او را به بریستول ببرد. پس از سفرم به بریستول متوجه شدم که شما دختر کوچک خانواده ای را که از لندن به بریستول آمده بودند و از آنجا قصد سفر به قاره آمریکا را داشتند به فرزندی قبول کرده اید. مشخصات آن کودک و تاریخ سفرش از لندن به بریستول با فرزند من مطابقت دارد. می خواهم اگر موافق باشید دخترتان را ببینم.
آلبرت با شگفتی و نگرانی به غریبه نگاه کرد:
- ولی آقا دخترک فرزند همان خانواده بود. اگر این طور نبود من هرگز او را به فرزندی قبول نمی کردم.
- من در شرافت شما تردیدی ندارم آقای کلارک عزیز، ولی فکر می کنم که آنها حقیقت را به شما نگفته اند.
- می شود مشخصات فرزندتان را برای من بگویید؟
- حتمآ آقا، نامش ایلنا است و به تازگی دو ساله شده است، موهای مجعد طلایی، چشمان درشت آبی و پوست سفید.
آلبرت با پریشانی در مغازه اش قدم زد، نشانه هایی که مرد جوان داده بود با دختر بچه ای که او به فرزندی قبول کرده بود مطابقت داشت. آلبرت گفت:
- ولی نام دختر من الیزابت است.
- ممکن است که آنها نام حقیقی دختر را به شما نگفته باشند.
- آیا نشانه دیگری می توانید به من بدهید؟
والتر به فکر فرو رفت. چه نشانه دیگری از ایلنا داشت؟ به یاد گوشواره افتاد. بی درنگ آن را از جیبش بیرون آورد و در مقابل آلبرت گرفت:
- آیا جفت دیگر این گوشواره را در گوش دخترک یافته اید؟
- نخیر آقا... گوشهایش سوراخ هستند ولی گوشواره ای در آنها نبود.
والتر با التماس به آلبرت نگاه کرد:
- خواهش می کنم آقا، اجازه بدهید او را ببینم. دخترم عزیزترین چیز زندگی من است. خواهش می کنم آقا...
آلبرت به فکر فرو رفت. نمی توانست به این پدر جوان جواب رد بدهد. با آنکه در این مدت خود و همسرش به کوچولو به شدت علاقمند شده بودند به خودش اجازه نمی داد که پدر و فرزند را از هم جدا کند.
- بسیار خوب آقای دانوان. لطفآ با من به خانه ام بیایید.
دو مرد به سوی خانه آلبرت کلارک به راه افتادند. به جز صحبتهای جسته گریخته در مورد وضع هوا و یا شهر لیدز بیشتر مسیر را در سکوت طی کردند. آنها در مقابل خانه یک طبقه نسبتآ بزرگی ایستادند:
- لطفآ وارد شوید آقای دانوان.
- متشکرم آقا.
هر دو نفر داخل شدند. دختر جوانی با لباس خدمتکار به آنها نزدیک شد و با ادب سلام کرد:
- روز به خیر آقا.
- سلام اِلن (۱). لطفاْ به خانمت بگو هر چه سریعتر به اینجا بیایند.
اِلن به سوی یکی از اتاقها به راه افتاد. آلبرت به یکی از مبلها اشاره کرد و گفت:
- لطفآ بنشیند آقای دانوان.
والتر با علامت سر تشکر کرد و بر مبل نشست و آقای کلارک نیز بر مبل دیگری نشست.
(۱) Ellen
دنیس هراسان نگاهش را از والتر دزدید و با وحشت و تند تند شروع به صحبت کرد:
- آرتور بُیل ... او همسرت را کشت ...او بود که پیشنهاد داد دختر کوچولو را بدزدیم تا تو را زجر بدهیم. بقیه دستورهای او را اجرا می کنند...او خود شیطان است.
- دخترم ... چه بر سر دخترم آمد؟
- درست نمی دانم... آرتور همان روز اول به تنهایی او را با خود برد و وقتی که بازگشت تنها بود. از حرفهایی که با دیوید و جاسپر می زد فهمیدم که او را به کسی سپرده تا به بریستول(۱) ببرد.
- چه کسی؟ حرف بزن!
- نمی دانم... بیشتر هیچ چیز نمی دانم... آرتور به هیچ کس چیزی نگفت، معتقد بود اگر ما ندانیم پیدا کردن او برای شما سختتر می شود.
والتر او را با خشونت بر صندلی نشاند و رو به رابرت و فردریک گفت:
- باید به بریستول بروم.... هر چه زودتر باید لندن را ترک کنم.
فردریک پرسید:
- با کوپر چه کنیم؟
رابرت پاسخ داد:
- من با رئیس پلیس لندن آشنا هستم، او را تحویل می دهم و ترتیبی می دهم که مدت مناسبی در زندان بماند.
و رو به والتر گفت:
- به خدمتکارها می گویم که وسایل سفر شما را هر چه زودتر آماده کنند.
- متشکرم رابرت عزیز.
فردریک گفت:
- والتر نباید تنها بروید، من هم با شما می آیم.
- نه فردریک. من به اندازه کافی به شما و رابرت زحمت داده ام.
- این سفر ممکن است خطرناک باشد.
والتر نیشخند تلخی زد:
- فردریک عزیز، نگران نباش.... من چیز بیشتری برای از دست دادن ندارم.
والتر شهر بریستول را دیوانه وار در جستجوی ایلنا می گشت. در مدتی که در بریستول بود موفق شده بود دو نشانه کاملا جداگانه از ایلنا به دست آورد. یکی از این نشانه ها به خانواده ای فقیر می رسید که چند روز پیش از لندن به بریستول آمده بودند تا از آنجا به قاره آمریکا بروند و زندگی جدیدی آغاز کنند. این خانواده شش فرزند داشتند. آخرین فرزند آنها دختر بچه ای دو ساله با موهای مجعد طلایی و چشمان آبی بود. آنها دختر بچه را به راحتی به مردی از اهالی لیدز(۲) فروخته بودند تا مخارج سفرشان به آمریکا را تامین کنند. نشانه دوم به یک پیرمرد دائم الخمر کولی ختم می شد که با کولی های دیگر از لندن به بریستول آمده بود. چند نفر از اهالی شهر یک یا دو بار دختر بچه ای دو یا سه ساله را همراه او دیده بودند. در آنجا کولیها دو دسته شده بودند، عده ای از کولیها با کشتی به سوی بنادر فرانسه رفته و عده ای از آنها عازم دورچستر(۳) شده بودند. هیچ کس از اهالی بریستول نمی دانستند پیرمرد به همراه کدام گروه رفته است.
والتر تصمیم گرفت که جستجویش را در دورچستر ادامه دهد و عازم آنجا شد. وی در دورچستر کولیها را پیدا کرد٬ آنها می دانستند که پیرمرد مقداری پول به دست آورده و با آن به فرانسه رفته، ولی اطلاعی از سرنوشت دختربچه ای که در بریستول به همراه پیرمرد دیده شده بود نداشتند. والتر با ناامیدی دورچستر را به مقصد لیدز ترک کرد. تا لیدز راه نسبتآ زیادی بود. در طول مسیر والتر به اتفاقات چند روز گذشته اندیشیده بود، حساب روزها و هفته ها از دستش خارج شده بود. از نورسهمپتن و خانه اش هیچ خبری نداشت، برایش اهمیتی هم نداشتند، تنها چیزی که برایش مهم بود یافتن فرزندش بود.
در لیدز والتر به آسانی رد مرد و دختر بچه را یافت، مرد آلبرت کلارک (۴) نام داشت. آلبرت کلارک مرد میان سالی بود که با همسرش در لیدز صاحب یک مغازه بودند و هرگز صاحب فرزندی نشده بودند. او که برای کاری به بریستول سفر کرده بود، در بریستول با خانواده دخترک آشنا شده بود و تصمیم گرفته بود که با پرداخت مقداری پول آنها را راضی کند تا اجازه دهند دختر را به فرزندی قبول کند. والتر تصمیم گرفت برای دیدن آلبرت کلارک به مغازه او برود.
(۱) Bristol
(۲) Leeds
(۳) Dorchester
(۴) Albert Clark
رابرت ادامه داد:
- حالا ما می خواهیم بدانیم چه کسانی در این جریان نقش داشته اند؟
دنیس با خشم به رابرت نگاه کرد و گفت:
- من نمی دانم، من از این موضوع اطلاعی ندارم.
رابرت پاسخ داد:
- اگر اطلاعی نداشتی چرا وقتی گفتم که او کیست آنقدر ترسیدی؟
- جریان را از سایرین شنیده بودم.
رابرت نیشخند زد:
- با این دروغ هایت به هوش من توهین می کنی آقای کوپر و درضمن کسی که جایت را به من گفت مطمئن بود که تو در حمله شرکت داشته ای.
دنیس سکوت کرد و رابرت ادامه داد:
- چه کسانی در آن حمله دست داشتند و با دختری که به لندن آوردید چه کردید؟
دنیس دندانهایش را با خشم به هم فشرد اما چیزی نگفت. رابرت آرامشش را از دست داد و با خشم گفت:
- گوش کن، ما امروز جواب این سوالها را از تو بیرون می کشیم. بهتر نیست که خودت با ما همکاری کنی؟
دنیس باز هم چیزی نگفت. رابرت رو به والتر گفت:
- به من جواب نمی دهد، خودت می توانی از او سوال کنی!
والتر در حالیکه دست هایش را با تهدید به هم می کشید به سوی دنیس آمد. دنیس به والتر نگاه کرد، چشمهای والتر از خشم می درخشیدند. والتر به راحتی شش یا هفت اینچ از او بلندتر بود،سینه اش وسیع و بازوهایش قوی بودند و روی هم رفته اندامی بسیار ورزیده و عضلانی داشت. دنیس خوب می دانست که اگر دست والتر به او برسد و سایرین نگهش ندارند او را زنده نمی گذارد. وحشتزده از جایش بلند شد و خواست که بگریزد، به اشاره فردریک چند نفر از مردها نگهش داشتند. دنیس تقلا کرد که خود را برهاند اما تلاشش بی نتیجه ماند، هراسان فریاد کشید:
- می گویم...می گویم... نگذارید به من نزدیک شود.
به اشاره فردریک والتر برجایش متوقف شد و مردهایی که دنیس را نگه داشته بودند او را بر صندلیش نشاندند. رابرت بار دیگر بر چهارپایه نشست و رو به دنیس پرسید:
- چه کسانی در این جریان نقش داشته اند؟
دنیس هراسان و زیر لب گفت:
- اگر دست آرتور به من برسد مرا می کشد.
رابرت با انگشت به والتر اشاره کرد:
- در حال حاضر کسی که می خواهد تو را بکشد اوست و اگر حرف نزنی حتمآ این کار را می کند.
دنیس با وحشت به والتر نگریست و با صدایی لرزان و با دودلی گفت:
- آرتور بُیل(۱)، بزرگترین برادر. او از مرگ برادرش دیوانه شد و قسم خورد که انتقام بگیرد.
- و دیگر چه کسانی؟
- دیوید بُیل(۲) ... و جاسپر بُیل(۳) و ارنست براون (۴).
والتر هیجان زده به سمت دنیس آمد:
- در خانه ام چه اتفاقاتی افتاد؟
- من نمی دانم، من در بیرون عمارت مراقب بودم که کسی سر نرسد. چیز زیادی نمی دانم.
- هر چه می دانی بگو؟ چه کسی همسرم را به قتل رسانید؟ چه بر سر دخترم آمده؟
دنیس دوباره سکوت کرد. والتر خم شد و با خشونت یقه دنیس را گرفت و او را از جایش کند و با تمام قدرت فریاد کشید:
- حرف بزن لعنتی!
نگاه دو مرد در هم گره خورد، والتر از خشم نفس نفس می زد، رگهای گردنش بیرون زده بودند و از چشمانش آتش می بارید.
(۱) Arthur Boyle
(۲) David Boyle
(۳) Jasper Boyle
(۴) Ernest Brown
سه مرد به اتاق کار فردریک رفتند و در آنجا مشغول بررسی نقشه لندن و طرح برنامه ای برای جستجوی شهر شدند. آنها تصمیم گرفتند که در ده گروه سه نفره نقاط مختلف لندن را جستجو کنند. سارا، لیلیان و مارگاریتا پیش از ظهر به سوی نورسهمپتن حرکت کردند و مردها گروههای جستجو را تشکیل داده و مشغول کار شدند.
مردها بی وقفه شهر را به دنبال سر نخی از ایلنا و سارقین جستجو می کردند. چهار روز گذشت، چندین بار سرنخ هایی پیدا کردند ولی هیچ کدام آنها را به نتیجه ای نرسانده بود، تا بالاخره در روز پنجم رابرت با کمک یکی از جاسوسانش یکی از سارقینی که در حمله به خانه والتر شرکت داشت را دستگیر کرد. او و افرادش مرد جوان را به زیر زمین خانه رابرت بردند و به دستور رابرت دو نفر از افرادش به دنبال فردریک و والتر رفتند. فردریک زودتر از والتر به آنجا رسید. رابرت مشغول تعریف جریان دستگیری سارق برای فردریک بود که والتر از راه رسید. چهره و رفتارش به طرز خطرناکی آرام بود. رابرت و فردریک در دو طرفش قرار گرفتند. رابرت گفت:
- نامش دنیس کوپر(۱) است. در یکی از بارهای پایین شهر پیدایش کردیم. از افرادی است که در حمله به خانه ات شرکت داشته.
- متشکرم رابرت.
هر سه مرد به سوی سارق جوانی که در محاصره افراد رابرت بر صندلی نشسته بود رفتند. دنیس از دیدن والتر که به سویش می آمد و از برق ترسناکی که در چشمانش بود هراسان از جایش برخاست. والتر به نزدیک او رسید، چند لحظه به او نگاه کرد و قبل از آنکه کسی بتواند حرکتی بکند مشتش را بالا آورد و با تمام قدرت به صورت سارق کوبید. دنیس از ضربه محکمی که به فکش خورده بود به عقب پرتاب شد، از پشت بر زمین افتاد و از درد فریاد کشید. فردریک، رابرت و یکی از افرادش به سرعت و به سختی والتر را که بار دیگر به سوی دنیس خیز برداشته بود نگه داشتند و او را که می کوشید خودش را از دست آنها برهاند با زحمت عقب بردند. فردریک با عصبانیت فریاد کشید:
- والتر چه می کنی؟ مگر می خواهی او را بکشی؟ نمی خواهی دخترت را پیدا کنی؟
والتر همچنان که تقلا می کرد با صدای بلند پاسخ داد:
- می دانی آن لعنتی چه بر سرم آورده؟ هیچ می دانی در این مدت چه کشیده ام؟
رابرت پاسخ داد:
- اگر می خواهی ایلنا را پیدا کنی زنده اش به دردت می خورد!
والتر با شنیدن این حرف آرام شد و با صدایی لرزان و شرمنده گفت:
- معذرت می خواهم. لطفآ رهایم کنید.
مردها والتر را رها کردند. در سوی دیگر خدمتکارها دنیس را که هنوز از درد فریاد می کشید از زمین بلند کرده بر صندلیش نشاندند. از دهان و دماغ مرد جوان خون به شدت جاری بود، دنیس با درد به فک و دماغش دست کشید و آنها را معاینه کرد و با نارضایتی از دهانش دو سه دندان شکسته بیرون آورد ، با عصبانیت نگاهی به والتر که در حفاظ سه مرد دیگر ایستاده بود انداخت و با صدای بلند گفت:
- او را از من دور نگه دارید... او دیوانه است.
والتر نگاه وحشتناکی به او انداخت و دنیس از ترس با صندلیش عقب رفت. رابرت و فردریک به سوی دنیس رفتند و رابرت در کنار دنیس بر چهارپایه ای نشست و آرام به او گفت:
- آن دیوانه همان کسی است که پنج شش روز پیش به خانه اش حمله کردید، همسرش را به قتل رساندید و دخترش را ربودید.
رنگ دنیس از شنیدن این حرف پرید و با تعجب و وحشت به رابرت و پس از آن به والتر که کمی دورتر با بی صبری انتظار می کشید نگاه کرد.
(۱) Dennis Cooper
دیر وقت بود که به لندن رسید، در این وقت شب کاری از دستش بر نمی آمد. نمی خواست در این موقع شب به خانه خواهرهایش برود و آنها را با اخبار وحشتناکش غمگین کند، به مهمانخانه ای که در لندن می شناخت رفت. در اتاقش در مهمانخانه خسته و درمانده خود را بر مبلی رها کرد. تا صبح اتفاقات آن روز شوم را بارها در خاطرش مرور کرد. خاطره مرگ همسر عزیزش و سرنوشت نامعلوم دختر کوچکش آتشش می زد. بی تاب از روی مبل برمی خواست، چند قدم در اتاق قدم می زد و دوباره بر روی مبل از حال می رفت. صبح از مهمانخانه بیرون آمد٬ نور خورشید به صورتش تابید و اشعه های طلایی خورشید مثل سوزنهای نامرئی در چشمها و صورتش فرو رفتند٬ والتر با درماندگی دستانش را در مقابل صورت و چشمهایش گرفت تا کمی از ناراحتیش بکاهد٬ هرگز فکر نمی کرد که از نور زیبای خورشید این چنین بیزار بشود٬ زهرخندی عصبی زد٬ در کمتر از بیست و چهار ساعت دنیایش زیر و رو شده بود و حالا سرش بشدت درد می کرد و حالت تهوع بدی داشت و نور ناراحتیش را بیشتر می کرد. آرام آرام به نور و هوای صبح عادت کرد و بی درنگ به سوی عمارت خواهر بزرگش، لیلیان ، به راه افتاد.
لیلیان، مادرش و همسرش، فردریک (۱)، صبحانه شان را صرف کرده بودند و هر کدام آماده پرداختن به کار روزانه خود می شدند که یکی از خدمتکارها ورود والتر را به ایشان خبر داد. لیلیان از او خواست که والتر را به تالار راهنمایی کند و با تعجب به مادر و همسرش نگاه کرد، والتر هرگز سرزده به دیدن آنها نمی آمد. والتر وارد شد، در مانده، شکسته و بی تاب. بی حرکت بر جایش ایستاد، نگاهش از یکی به دیگری پرکشید. مارگاریتا نگران به سوی والتر دوید:
- آه پسر عزیزم... چه اتفاقی افتاده؟ لطفآ صحبت کن!
والتر مادرش را در آغوش کشید، آرام و با صدایی لرزان شروع به صحبت کرد. لیلیان، مارگاریتا و فردریک وحشتزده بر جایشان میخ کوب شده بودند. والتر سخنانش را به پایان رسانید. مارگاریتا و لیلیان با گریه والتر را در آغوش گرفتند، فردریک عصبی و هیجانزده در تالار قدم زد، به سمت والتر آمد و گفت:
- باید ایلنا را پیدا کنیم.... باید هر چه زودتر او را پیدا کنیم...
زنگ زد، یکی از خدمتکارها آمد. فردریک دستور داد:
- بی درنگ به خانه آقای رابرت جونز(۲) بروید و از آقا و خانم جونز بخواهید که به اینجا بیایند. بگویید مسئله بسیار مهمی پیش آمده.
و روبه والتر، همسرش و مارگاریتا گفت:
- به زودی سارا و رابرت به اینجا می آیند. خانمها به نورسهمپتن می روند و در آنجا به کارها سر و سامان می دهند. من، والتر و رابرت در لندن به دنبال ایلنا می گردیم.
والتر پریشان به فردریک نگاه کرد:
- متشکرم فردریک عزیز، ولی من باید بی درنگ جستجویم را آغاز کنم. نمی توانم یک دقیقه دیگر را از دست بدهم.
- نه والتر، تو به تنهایی نمی توانی کاری انجام دهی. من و رابرت در این کار کمکت می کنیم. باید منظم و با برنامه تمام لندن را جستجو کنیم. باید از تمام افرادمان استفاده کنیم.
لیلیان با نگرانی از والتر پرسید:
- والتر آیا چیزی خورده ای؟ باید غذا بخوری.
- متشکرم لیلیان، گرسنه نیستم.
- خواهش می کنم والتر، نمی شود گرسنه بمانی.
و از یکی از خدمتکارها خواست که برای والتر صبحانه بیاورد. چند لحظه بعد خدمتکار با سینی غذا وارد شد و آن را در مقابل والتر قرار داد٬ مارگاریتا در کنار والتر نشست و او را مجبور کرد که کمی غذا و شیر بخورد. پس از چند دقیقه سارا و رابرت وارد شدند٬ لیلیان و فردریک به سوی آن دو رفتند و مشغول صحبت شدند. مارگاریتا اجازه نداد که پسرش به آنها بپیوندد و با سرسختی و دلسوزی از او خواست که بیشتر صبحانه بخورد و والتر هم با بی میلی اطاعت کرد٬ اصلا در شرایطی نبود که با مادرش مخالفت و جر و بحث کند. صحبتهای چهار نفر دیگر تمام شد٬ سارا با گریه به طرف والتر دوید و والتر از جایش بلند شد و سارا را بغل کرد:
- آه، والتر عزیزم واقعآ متاسفم... وحشتناک است... وحشتناک...
- سارای عزیز می دانم.
رابرت دستش را با صمیمیت به سوی والتر دراز کرد:
- والتر عزیز واقعآ متاسفم. خوشحال می شوم که هر کمکی می توانم بکنم.
والتر دست او را فشرد.
- متشکرم رابرت.
فردریک به سوی آنها آمد و والتر با بی تابی گفت:
- اگر موافق باشید به دنبال ایلنا بگردیم.
(۱) Frederick
(۲) Robert Jones
باران همچنان به شدت می بارید. والتر به یاد چند ساعت پیش افتاد٬ وقتی که برای آخرین بار از کاترینا جدا می شد و کاترینا از او خواسته بود که مراقب خودش باشد و حالا... این کاترینا و ایلنا بودند که باید مراقبت می شدند ، او چگونه چنین اشتباه واضحی کرده بود؟ با خشم دست هایش را در موهایش فرو برد و آنها را به عقب خوابانید، سرش را به زیر انداخت و از پله ها پایین رفت. ناگهان در پای یکی از پله ها چیز کوچکی نظرش را به خود جلب کرد، خم شد و آن را برداشت، یک گوشواره. گوشواره کوچک با سنگ سبز رنگش متعلق به جده کاترینا بود، دست به دست در خانواده کاترینا از مادر به دختر رسیده بود تا در آخر کاترینا آن را به ایلنا داده بود. متعجب به گوشواره ای که در دست داشت نگاه کرد، بی شک دختر کوچولو را از خانه بیرون برده بودند. گوشواره را در مشتش فشرد و سوار بر اسبش از عمارت بیرون تاخت. به سوی مرکز شهر رفت شاید در نورسهمپتن می توانست خبری از فرزندش به دست بیاورد. قبل از آنکه به مرکز شهر برسد از مقابل نجاری پیتر کارتر(۱) عبورکرد. مرد نجار با دیدن او از مغازه اش بیرون دوید و والتر را صدا کرد:
- آقای دانوان... آقای دانوان!
والتر بر گشت و به سوی نجار آمد. پیتر از دیدن سر و وضع آشفته والتر و لباسهایش که از خون کاترینا قرمز بود با وحشت چند قدم عقب رفت، صحنه ای که مدتی پیش دیده بود حقیقت داشت. مرد نجار به سوی والتر رفت و گفت:
- آنها فرزندتان را از جاده فرعی به لندن بردند.
- جریان چیست آقای کارتر؟
- بیشتر ازدو ساعت پیش چند سوار از اینجا گذشتند و به سوی جاده فرعی و لندن رفتند. دختر کوچکی را که گریه می کرد همراه داشتند. درست کودک را ندیدم ولی حالا شما با این وضع...
پبتر سرش را با اندوه تکان داد و سکوت کرد. والتر بی درنگ و پریشان پرسید:
- چند نفر بودند؟ آیا آنها را شناختید؟
- سه نفر بودند و هر سه ناشناس.
- متشکرم آقای کارتر.
و به طرف جاده فرعی تاخت. در فکرش به تحلیل حرفهای مرد نجار پرداخت. بیشتر از دو ساعت پیش یعنی کمی قبل از آنکه او به خانه بازگردد، اگر چند دقیقه زودتر به خانه رسیده بود شاید می توانست کوچولویش را نجات بدهد! زیر لب به بختش ناسزا گفت و به ادامه حرفهای نجار فکر کرد. دزدها برای رسیدن به جاده فرعی باید از مقابل مغازه نجاری عبور می کردند و از آنجا مسیر کمربندی را در پیش می گرفتند. نزدیک ترین راه برای رفتن به لندن همان جاده فرعی بود. این راه از میان دو شهر آکسفورد و کمبریج می گذشت و با وجود کمترین فاصله تا لندن به خاطر سختی راه چندان پر رفت و آمد نبود و همین خلوتی راه این مسیر را برای کسانی که دخترش را ربوده بودند ایده آل می کرد. از طرف دیگر لندن، پایتخت شلوغ و عظیم کشور، بهترین مکان برای مخفی شدن چند مرد و یک کودک بود. والتر بی درنگ و دیوانه به سوی لندن می تاخت، در میان راه چند بار توقف کرد تا از روستائیان سراغ راهزن ها و ایلنا را بگیرد و به اسبش آب بدهد. در یکی از این توقف ها به زن و شوهر میان سالی رسید که سارقین و کوچولو را در کنار یکی از چاه ها دیده بودند، رفتار خشن و بی رحم مردها با دختر کوچک توجه آنها را به خود جلب کرده بود. قلب پدر جوان از شنیدن حرف های زن و مرد از غصه و خشم فشرده شد، باید فرزندش را به هر قیمتی پیدا می کرد.
(۱) Peter Carter