ریچارد دیویس در اصل از اهالی شهر لیدز بود. او و خانواده اش از نجیب زادگان قدیمی شهر لیدز بودند و ریچارد تمام سالهای کودکی و جوانیش را در آنجا گذرانده بود. نزدیک به سه سال پیش ریچارد به بیماری ناشناخته ای مبتلا شده بود. بیماری در ابتدا مانند یک سرماخوردگی عادی شروع شده بود ولی خیلی زود به شدت وخیم و خطرناک شده بود و وی را برای مدت طولانی از پا انداخته بود. سرانجام در اوج بیماری قلبش عملاً برای چند ثانیه از حرکت ایستاده بود و پس از آن مرد جوان برای چند روز به حالت کما فرورفته بود، وضعیت جسمی او به حدی وخیم بود که همۀ اطرافیانش اطمینان داشتند که وی زنده نخواهد ماند. خوشبختانه ریچارد به گونه ای که بیشتر به معجزه شباهت داشت از چنگال بیماری جان سالم به در برده بود، ولی همسرش با فکر اینکه وی قوا و سلامت جسمیش را برای همیشه از دست داده و دچار معلولیت دائمی شده وی را ترک کرده بود و با شخص دیگری به او خیانت کرده و گریخته بود.
پس از این ماجرا ریچارد درمانده و از خود بی خود زادگاهش و زندگی سابقش را رها کرده بود و برای همیشه به نورسهمپتن آمده بود. او مدرک پزشکیش را از آکسفورد دریافت کرده بود و پزشک بسیار حاذقی بود و به همین دلیل به سرعت ابتدا احترام، علاقه و اعتماد بیمارانش و پس از آن سایر مردم نورسمهمپتن را کسب کرده بود. ریچارد به زودی از داستان زندگی والتر و اریک مطلع شده بود و در دلش احترام خاصی برای والتر قائل بود. وی از نظر سنی کمتر از یک سال از والتر کوچکتر بود و مانند والتر زنی را که دوست داشت، یا می اندیشید که دوست داشته است، از دست داده بود و حالا به شدت احساس تنهایی و شکست می کرد و همین موضوع آرام آرام او و والتر را به هم نزدیک کرد. ریچارد مرد صلح طلب و صبوری بود و مانند والتر از کمک کردن به مردم لذت می برد. تمام این شباهتها و خصوصیات باعث شد که ریچارد و والتر در مدت نسبتاً کمی به دوستان صمیمی یکدیگر تبدیل شوند. اریک همانطور که جایش را در دل والتر و مردم نورسهمپتن باز کرده بود جایش را در دل ریچارد هم باز کرد و پزشک جوان شدیداً به اریک نیز علاقمند شد.
کمی از ظهر گذشته بود که والتر به محل کار ریچارد وارد شد. ریچارد با خرسندی و لبخند به استقبال او آمد و دستش را به سوی دوست عزیزش دراز کرد:
- ظهر بخیر والتر عزیز، از اینکه بدیدنم آمدی خوشحالم.
والتر دست ریچارد را با محبت فشرد:
- روز بخیر ریچارد.
ریچارد با دقت به چهرۀ بی تاب و متفکر والتر نگاه کرد، لبخند از روی لبانش پاک شد و با نگرانی پرسید:
- آیا اتفاقی افتاده است؟
والتر نفس عمیقی کشید و سرش را به علامت نه تکان داد:
- اتفاقی که ارزش نگرانی و تامل داشته باشد نیفتاده.
ریچارد که در این مدت به خوبی با خصوصیات والتر آشنا شده بود می دانست که این حرف والتر دقیقاً به معنی شروع دردسر است. ریچارد سرش را با نگرانی تکان داد و با لحنی جدی پرسید:
- بسیار خوب والتر، جریان چیست؟
والتر کوشید که لبخند بزند، ولی لبخندش آنقدر عصبی بود که ریچارد را نگران تر کرد. ریچارد با تشویش او را به سمت یکی از اتاقهای محل کارش که برای استراحت و ملاقات با سایرین از آن استفاده می کرد هدایت کرد . در اتاق والتر بر مبلی نشست و ریچارد هم مقابل او بر صندلیش نشست و پرسید:
- آیا خبری در رابطه با خانوادۀ سابقت به دستت رسیده است؟
والتر با شگفتی به چشمان ریچارد خیره شد، او از کجا چنین حدسی زده بود؟ با تعجب پرسید:
- چگونه چنین حدسی زدید؟
- شما فقط وقتی که چیزی در این مورد می شنوی اینطور سر خورده و در عین حال هیجان زده می شوی!
والتر به خودش پیچید، از اینکه ریچارد با چنین سرعت و دقتی افکارش را خوانده بود ناراضی بود، نفس عمیقی کشید و پاسخ داد:
- مانند همیشه حق با شما است، اخبار تازه ای از قاتلین همسرم به دست آورده ام.
غم و تشویش چهرۀ روشن ریچارد را پوشاند، والتر ادامه داد:
- آرتور و دیوید بُیل برای رسیدگی به اموالشان به وارویکشایر آمده اند و چند روز در آنجا خواهند ماند.
ریچارد با درماندگی پیشانیش را در میان دستش فشرد:
- بگذارید حدس بزنم..... و شما تصمیم داری که تا چند روز آینده به وارویکشایر بروی و انتقامت را از آنها بگیری!؟
- همینطور است.... در حقیقت امشب می خواهم بروم.
این حرف والتر ریچارد را دیوانه کرد، با هیجان از روی صندلیش جست و به سوی والتر رفت، در مقابلش ایستاد و با صدایی که از خشم می لرزید گفت:
- امشب... امشب...
ریچارد با هیجان در اتاق قدم زد و با چهره ای برافروخته رو به والتر گفت:
- والتر مگر دیوانه شده ای؟ مانند بچه ها از انتقام و کشتار حرف می زنی... انگار نمی دانی که آنها از خودشان دفاع می کنند! آنها یکسری موش نیستند، در مورد احتمالاً بیش از یک دوجین مرد یاغی و بی رحم حرف می زنیم!!
والتر از هیجان و خشم کمی قرمز شد از جایش بلند شد و به نوبۀ خود با لحنی عصبانی گفت:
- انتظار دارید چه کنم؟ ... از آنها برای آنچه با من و عزیزانم کردند تشکر کنم! و یا در نامه ای از آنها درخواست کنم که به خاطر من خودشان را دار بزنند!
- خیر چنین انتظاری از شما ندارم... ولی انتظار دارم که مانند یک انسان بالغ کینه توزی را کنار بگذاری و منطقی با موضوع برخورد کنی. جریانی که می گویی مربوط به پنج سال پیش است، بهتر است کم کم آن را فراموش کنی.
این حرف ریچارد والتر را به سر حد جنون برد، در حالیکه از خشم کاملاً قرمز شده بود به سوی ریچارد رفت و در چشمانش خیره شد و با صدایی که از خشم می لرزید گفت:
- فراموش کنم؟! کدام یکی از کارهایشان را فراموش کنم؟ اینکه همسر زیبایم در اوج جوانی و شادابی در میان بازوانم جان داد را...و یا اینکه دختر دو ساله ام را دزدیدند و خدا می داند چه بر سرش آوردند را؟... از شما تعجب می کنم ریچارد.... شما که اینقدر آسان برای من فراموش کردن را تجویز می کنید چرا خودتان هنوز همسرتان و کاری که با شما کرد را فراموش نکرده اید؟
ریچارد در جواب این سخن والتر سرش را پایین انداخت، نفس عمیقی کشید و سکوت کرد. سپس به سوی ظرف آبی که در اتاق بود رفت و کمی آب نوشید تا آرام شود و برای والتر نیز در لیوان دیگری آب ریخت ، به سوی او بازگشت و لیوان را به دستش داد. تصمیم گرفت منطقی با او رفتارکند، با لحنی آرام از والتر پرسید:
- بسیار خوب والتر عزیز... لطفاً برایم تمام جریان را تعریف کنید و بگویید چه نقشه ای دارید؟
پس از چند دقیقه ادوین سکوت را شکست:
- چهار نفر برای این کار به زحمت کافی هستند ... نقشه ای که دارید بسیار خطرناک است... از طرفی حق با شماست، اگر بیشتر از چهار نفر به مهمانخانه وارد شویم همه به تصمیمان پی خواهند برد.
- متاسفانه همین طور است و من از اینکه برای شما یا کسی دیگر به خاطر من اتفاقی بیفتد بی نهایت نگران و ناخرسندم... به همین دلیل می خواستم تنها به وارویکشایر بروم.
ادوین با لحنی کاملاً جدی و کمی آزرده گفت:
- تنها رفتن شما معادل خودکشی است آقا.... من در مهارتهای شما هیچ شکی ندارم ولی هیچ کس هر چقدر هم ماهر نمی تواند در میان ده دوازده دزد مسلح ایستادگی کند... اینکه من نمی خواهم شما تنها بروید به خاطر دوستی و علاقۀ شدیدی است که به شما دارم و می دانم که خیلی از افراد دیگر در اینجا هم با من هم عقیده هستند...پس لطفاً بیش از این بحث تنها رفتن را به میان نیاورید.
والتر همانطور که ادوین خواسته بود این بحث را ادامه نداد و در عوض پرسید:
- آیا می دانید چه کسانی به همراه من و شما به وارویکشایر می آیند؟
-بروس پرایس (۱) و جان گیبسون (۲)... آنها مردان وفادار و شجاعی هستند، مهارت زیادی در مبارزه دارند و به شما به شدت علاقمند هستند و می دانم که برای شما هر کاری انجام می دهند.
والتر در سکوت به دو مردی که ادوین گفته بود اندیشید. حق با ادوین بود، بروس و جان از افراد نمونۀ والتر و پلیس نورسهمپتن بودند و روابطی صمیمی با او و ادوین داشتند. والتر سرش را به علامت تایید تکان داد:
- آیا آنها چیزی از این ماجرا می دانند؟
- خیر آقای دانوان، نمی خواستم پیش از صحبت با شما موضوع را با آن دو مطرح کنم. اگر اجازه بدهید به دنبالشان می روم و با آنها صحبت می کنم و پس از آن برای بررسی همۀ جوانب کار به اتاق شما می آییم.
والتر با دودلی و شرمندگی گفت:
- آقای هریسون مطمئن شوید که با میل خودشان به وارویکشایر می آیند... تحت هیچ شرایطی مجبورشان نکنید.
- حتماً آقا...
و از اتاق خارج شد.
بروس و جان با کمال میل از رفتن به وارویکشایر استقبال کردند. هر چهار مرد در اتاق والتر جمع شدند و تمام جزئیات نقشه را بررسی کردند. قرار شد که فردای همان روز راس ساعت پنج بعد از ظهر همگی به سوی وارویکشایر حرکت کنند. آنها در وارویکشایر ابتدا به ملاقات دوست ادوین هریسون می رفتند و در خانۀ او منتظر می ماندند تا وی به آنها اطلاع دهد که بُیلها به مهمانخانه خروس طلایی بازگشته اند. پس از آن مردها در دو دسته دو نفره و جداگانه به مهمانخانه می رفتند. در مهمانخانه به انتظار موقعیت مناسب و علامت والتر می ماندند و در لحظۀ مناسب به بُیلها حمله می کردند. به درخواست والتر قرار شد که هیچ کس آن شب را به خانواده و اطرافیانش چیزی نگوید، والتر نمی خواست هیچ خبر احتمالی از برنامۀ او به وارویکشایر برسد و طعمه ای را که در چند قدمیش قرار داشت از دست بدهد.
آن روز عصر والتر مانند هر روز به خانه اش برگشت، با اریک شام خوردند ودر مورد اتفاقهای آن روز صحبت کردند. برخلاف روزهای دیگر که پس از شام و استراحت والتر و اریک برای سرگرمی به بازی چکرز (۳)، شطرنج و یا بیلیارد می پرداختند والتر آن روز خستگی را بهانه کرد و برای مطالعه به کتابخانه رفت. اریک هم بدنبال او به کتابخانه آمد و آن دو تا هنگام خواب بقیۀ ساعات شب را در کتابخانه مانند پدر و پسری به صحبت و مطالعه پرداختند.
ظهر روز موعود فرا رسید و مردها هر کدام آمادۀ رفتن به وارویکشایر شدند. والتر تصمیم گرفت که به دیدن دکتر دیویس برود.
(۱) Bruce Price
(۲) John Gibson
(۳) Checkers
(in english: draughts)
این بار ادوین نگاه جدیش را در چشمان والتر دوخت:
- آه .... اصلاً فکرش را هم نکنید آقای دانوان... کاری که می خواهید انجام دهید بیش از حد خطرناک است... هرگز نمی گذارم شما به تنهایی بروید..
- فراموشش کنید آقای هریسون... من اجازه نمی دهم شما یا شخص دیگری با من بیایید... می دانید که من قسم خورده ام که خودم آنها را به سزای عمل کثیفشان برسانم.
- مسلماً آقا... اما بُِیلها در مهمانخانه تنها نخواهند بود و تنها بودن شما مانند خودکشی است... من و دیگران برای مقابله با سایر راهزنها به وارویکشایر می آییم و کشتن بُیلها را برای شما می گذاریم.
- خیر آقا... اگر تعداد زیادی از افراد از نورسهمپتن حرکت کنند نقشه بی شک لو می رود و من نمی خواهم چنین شانسی را از دست بدهم.
ادوین برای چند لحظه سکوت کرد، حق با والتر بود، پس از آن پاسخ داد:
- بسیار خوب، یک گروه کوچک از اینجا به راه خواهیم افتاد.
والتر خواست مخالفت کند ولی ادوین اجازه نداد:
- لطفا مخالفت نکنید آقا...در این صورت مجبور خواهم شد که از دکتر دیویس و یا آقای همیلتون بخواهم که شما را از تصمیمتان منصرف کنند.
والتر در برابر این تهدید سکوت کرد، اگر ریچارد دیویس (۱) و یا جرج همیلتون از تصمیم او مبنی بر تنها رفتن مطلع می شدند از هر روشی برای منصرف کردن او از این کار استفاده می کردند. والتر با ناراحتی لبهایش را جوید:
- آقای هریسون...لطفاً منظور مرا درک کنید... من نمی خواهم که بخاطر من اتفاقی برای شما و یا کس دیگری بیفتد و همانطور که می گویید این سفر بسیار خطرناک است.
ادوین نگاهش را مستقیم در چشمان والتر دوخت و با صمیمیت و لحنی آرام پاسخ داد:
- آقای دانوان شما برای من و همۀ افراد این شهر دوست و همشهری عزیزی هستید، اگر من نمی خواهم اتفاقی برایتان بیفتد بیشتر بخاطر خودم و مردم شهر است. من از انجام هیچ کاری برای شما دریغ نمی کنم آقا...
والتر نتوانست چیزی بر زبان بیاورد، کمی قرمز شد ، گلویش را صاف کرد تا کنترل خودش را دوباره بازیابد و کمی در اتاق قدم زد تا در مورد پیشنهاد ادوین فکر کند. پس از کمی دودلی به این نتیجه رسید که در حال حاضر بهتر است پیشنهاد کمک وی را قبول کند، به سوی او رفت و دستش را با صمیمیت به سوی ادوین دراز کرد:
- از شما متشکرم آقای هریسون...هم بخاطر نظر خوبتان در مورد خودم و هم برای کمکی که به من می کنید.
دو مرد دست هم را فشردند. ادوین گفت:
- آقای دانوان اگر مایل باشید به طرح نقشه ای برای از بین بردن سارقین بپردازیم.
به اشارۀ والتر هر دو مرد به کنار نقشه هایی که بر میز قرار داشت بازگشتند. والتر انگشتانش را بر روی نورسهمپتن و وارویکشایر گذاشت و گفت:
- فاصلۀ بین نورسهمپتن و محل فعلی اقامت سارقین نزدیک به چهل مایل است. یعنی در حدود دو ساعت یا کمی بیشتر سواری با اسب. اگر نزدیک به ساعت پنج بعد از ظهر از اینجا حرکت کنیم پیش از ساعت هشت در مهمانخانه خواهیم بود. علاوه بر این وقتی به محدودۀ وارویکشایر وارد خواهیم شد که هوا به اندازۀ کافی تاریک باشد و شناسایی نشویم. در مهمانخانه به انتظار بُیلها و موقعیت مناسب خواهیم ماند.
ادوین سرش را تکان داد:
- با قسمت اول حرفهایتان موافقم آقا ولی اگر ماندنمان در مهمانخانه طولانی شود با توجه به غریبه بودنمان در آن منطقه شناسایی خواهیم شد.
- من هم به این موضوع فکر کرده ام... ولی چگونه می خواهید درست درموقعیت مناسب وارد مهمانخانه شوید؟
ادوین کمی مکث کرد و سپس گفت:
- پیش از رفتن به مهمانخانه به دیدن کسی که خبر حضور سارقین در وارویکشایر را به من داد می رویم... او می تواند بدون خطر به مهمانخانه برود و در انتظار بُِیلها بماند و پس از ورود آنها ما را مطلع کند.
- فکر خوبیست آقای هریسون... آیا می دانید چند نفر به سوی وارویکشایر حرکت خواهیم کرد؟
- شش نفر آقای دانوان...
- چیزی که می گویید عملی نیست آقا... اگر این تعداد مرد مسلح وارد مهمانخانه شویم بدون شک بُیلها به نقشه پی می برند...
- نظر شما چیست آقای دانوان؟
- من، شما و حداکثر دو نفر دیگر...
هر دو مرد سکوت کردند و در ذهنشان موقعیت و نقشه ها را بررسی کردند.
(۱) Richard Davis
والتر همچنان سمت خود را به عنوان رئیس پلیس نورسهمپتن حفظ کرده بود و امنیت بسیار مناسبی به نورسهمپتن و روستاهای حومۀ آن آورده بود و در عین حال مخفیانه و بدون سر و صدا به دنبال بُیلها می گشت. پس از آنکه والتر ارنست براون را به قتل رسانیده بود بُیلها برای چند ماه کاملاً مخفی شده بودند و وقتی که بار دیگر از مخفیگاهشان بیرون آمده و سرقتهایشان را از سر گرفته بودند متوجه شده بودند که والتر بی درنگ جایشان را شناسایی کرده و آمادۀ شکار آنها می شود و هراسان باری دیگر از تیررس والتر گریخته بودند. در نتیجه والتر مصمم شده بود که چنین وانمود کند که دست از انتقامش برداشته و در عوض به صورت مخفیانه بُیلها را دنبال کند. او چندین بار حتی اجازه داده بود که بُیلها به راحتی به نواحی نزدیک به نورسهمپتن وارد شوند و در آن به فعالیت بپردازند. والتر می دانست که برای به چنگ آوردن بُیلها شاید بیش از یک شانس دیگر نداشته باشد و اگر در آن شکست بخورد احتمالاً بُیلها تمهیدی خواهند چید تا برای همیشه از چنگ او فرارکنند، به همین منظور تصمیم داشت تا موقعیت بسیار مناسبی بدستش نیامده در حمله اش عجله نکند و سر انجام به کمک مشاورش در پلیس نورسهمپتن، ادوین هریسون (۱)، موقعیتی را که در جستجویش بود یافت.
در مدتی که والتر در نیروی پلیس نورسهمپتن مشغول به کار شده بود روابطی بسیار صمیمی با تعداد زیادی از افرادش پیدا کرده بود، والتر با افرادش برادرانه و دلسوز رفتار می کرد و همین باعث محبوبیت وی در بین آنها شده بود. در این میان ادوین هریسون مردی زیرک، باهوش، قابل اعتماد و مرد دست راست والتر بود و به همین دلیل والتر به او اعتماد کرده بود و همه چیز را در مورد جستجویش برای ایلنا و بُیلها با او در میان می گذاشت و به راهنمایی ها و پیشنهادات وی احترام می گذاشت و سرانجام این ادوین بود که خبر فرصتی دیگر برای انتقام گرفتن از برادران بُیل را برای والتر به ارمغان آورد.
ادوین به وسیلۀ یکی از آشنایانش که در نزدیکی بیرمنگهام (۲) زندگی می کرد، مطلع شده بود که آرتور بُُیل و برادرش دیوید به یکی از روستاهای اطراف بیرمنگهام آمده بودند و تصمیم داشتند برای مدتی برای بازگرفتن پولهایی که به روستائیان قرض داده بودند و بهره های آنها در روستا بمانند. او پس از دریافت این خبر بی درنگ به دیدن والتر در اتاق کارش رفت :
- آقای دانوان اخبار جالبی از بیرمنگهام به دستم رسیده است. ظاهراً آرتور و دیوید بُیل برای رسیدگی به حسابهایشان با روستائیان حومۀ بیرمنگهام و وارویکشایر (۳) به آنجا سفر کرده اند و برای مدت چند روز قصد ماندن در آنجا را دارند.
والتر با دقت به سخنان ادوین گوش کرد، این احتمالاً موقعیتی بود که مدتها در انتظارش نشسته بود. والتر با انگشتان بلند و خوش فرمش٬ مانند همیشه که به فکر فرو می رفت٬ روی میز ضرب گرفت و پرسید:
- آیا می دانید دقیقاً کی به آنجا آمده اند و تا چند روز در آنجا خواهند ماند؟
- ظاهراً دو روز است که به آنجا آمده اند، دقیقاً معلوم نیست که چند روز خواهند ماند ولی از آنجا که می خواهند تمام حسابهایشان را تسویه کنند مطمئناً برای زمانی طولانی در روستا می مانند.
چشمان والتر درخشیدند، از پشت میزش برخاست و با هیجان در اتاقش قدم زد و فکر کرد، پس از چند دقیقه دوباره پرسید:
- در مدت اقامتشان در وارویکشایر در کجا اقامت دارند؟
- شبها در مهمانخانه ای به نام خروس طلایی می مانند...
ادوین چند لحظه سکوت کرد وسپس با پوزخند تلخی ادامه داد:
- ظاهراً صاحب مهمانخانه هم از بدمستی ها و مزاحمتهای آنها به تنگ آمده است...
والتر به سراغ نقشه هایی که در اتاقش بر یکی از میزها بود رفت و آنها را بررسی کرد:
- آقای هریسون از خبری که به من دادید بی نهایت سپاسگزارم...
ادوین به کنار والتر که مشغول بررسی نقشه ها بود رفت و پرسید:
- چه تصمیمی در این مورد دارید؟
- می خواهم فردا عصر به صورت ناشناس به مهمانخانه بروم و با بُیلها ملاقات کنم.... اگر حدود ساعت پنج بعد از ظهر حرکت کنم وقتی به آنجا می رسم که هوا تاریک باشد ... در آن موقع شب بُیلها برای استراحت به مهمانخانه خواهند آمد....پس از آنکه چند لیوان آبجو از گلویشان پایین برود کار من واقعاً راحت خواهد شد.
ادوین با تعجب به والتر نگریست:
- تنها می خواهید بروید؟
والتر نگاهی جدی به او انداخت:
- البته... این انتقام من است آقای هریسون.
بیش از چهار سال از آمدن اریک به نورسهمپتن می گذشت. در این مدت اریک جایش را کاملاً در نورسهمپتن باز کرده بود، او از میان پسران همسالش چند دوست صمیمی یافته بود و اوقات فراقتش را با آنها سپری می کرد. والتر نیز مرد جوانی را که از یکی از دانشگاههای معروف لندن فارغ التحصیل شده بود و بسیار مودب و فهمیده بود استخدام کرده به نورسهمپتن آورده بود تا به عنوان مدرس به اریک دروس مختلف را آموزش دهد. اریک پسر فوق العاده باهوشی بود و همه چیز را بسیار خوب و سریع می آموخت و معلمش از او واقعاً راضی بود.
یکی از چیزهایی که اریک در اثر زندگی با والتر به آن علاقمند شده بود یاد گرفتن فنون رزمی و سوار کاری بود. اریک در مواقعی که والتر به تنهایی یا با دوستانش به شمشیر بازی می پرداخت به دیدن او می رفت و از تماشای حرکات سریع، حساب شده و پرقدرت مردها و بخصوص والتر لذت می برد. تا آنجا که از والتر خواسته بود که به او نیز آموزش شمشیر بازی بدهد و والتر هم قبول کرده بود. والتر و اریک مانند پدر و پسری واقعی به هم علاقمند شده بودند، در اوقات فراقتشان به تمرین شمشیر بازی و یا سوارکاری می پرداختند و گهگاه برای ماهیگری و یا شکار به خارج از شهر می رفتند و یکی دو شبانه روز را در طبیعت می گذراندند و از مصاحبت یکدیگر لذت می بردند.
والتر همان گونه که به مادربزرگ اریک قول داده بود هر از چند گاهی اریک را با خود به لندن می برد تا خانواده اش او را ببینند. در مواقعی که آن دو در لندن حضور داشتند در منزل لیلیان و یا سارا می ماندند، از آنجا که خواهران والتر هر دو فرزندانی همسال اریک داشتند، اریک از اقامت در منزل آنها لذت می برد، ولی خانوادۀ اریک، و به خصوص بئاتریس٬ از اینکه نوۀ محبوبش را نمی تواند در تمام اوقات در کنار خود داشته باشد، غصه دار بودند. اریک پسر صبور، با احساس و مهربانی بود، او از آن دسته از افرادی بود که همه را مجذوب خود می کرد و از طرفی به خاطر شباهتش به پدرش جولیان به شدت مورد علاقۀ بئاتریس و عمه هایش بود. بئاتریس چندین بار کوشیده بود که همسرش را راضی کند تا اجازه دهد در مواقعی که والتر اریک را به لندن می آورد پسرک در عمارت آنها بماند ولی ادوارد سرسختانه مخالفت کرده بود، او نه تنها حاضر نبود اریک را ملاقات کند بلکه ممنوع کرده بود که هرگز صحبتی از اریک در حضور او بشود.
والتر همچنان با جدیت به دنبال ایلنا می گشت، او آنچه را که در توان داشت از ثروت و هوش به کار گرفته بود تا دخترش را بیابد ولی هر چه زمان بیشتری از ناپدید شدن ایلنا و پیرمرد کولی، که آرتور بُِِیل دخترک را به او سپرده بود، می گذشت اخبار محوتر و کمتری از آنها به والتر می رسید. افراد بسیاری معتقد بودند که جستجوی والتر مدتهاست که دیگر نتیجه ای ندارد و او هرگز دخترش را نخواهد یافت، والتر گاهاً زمزمۀ این سخنان را می شنید ولی با یکدندگی حاضر نبود دست از جستجویش بکشد.
والتر همچنان بی وقفه می کوشید تا همه چیز در املاک خودش و جولیان مرتب و پرسود پیش رود و در این کار به خوبی موفق بود. با این وجود معادن الماس جولیان گاهی باعث ناراحتی و ناآرامی وی می شدند. معدنهای الماس در هندوستان قرار داشتند و نیاز به کسی داشتند که از نزدیک آنها را سرپرستی کند و این کاری بود که از عهدۀ والتر، که اصرار داشت در نورسهمپتن بماند، بر نمی آمد. پس از آنکه والتر مسئولیت ادارۀ املاک جولیان را برعهده گرفته بود با دقت اسناد و دفاتر مالی این معدنها را بررسی کرده بود. اگر چه در هنگامی که جولیان آنها را بیش از یک سال پیش از مرگش خریده بود این معدنها سود چندانی نداشتند، پس از سفر وی به هندوستان و به خاطر تلاشهای بی وقفه و موثر او خیلی زود به سود دهی رسیده بودند و حالا این معادن از پرسودترین قسمتهای املاک جولیان بودند. والتر کوشیده بود که با وجود آنکه خودش در انگلیس بود معدنها را اداره کند ولی این کار غیر ممکن بود، از طرفی نمی خواست که این معدنها را که جولیان با تلاش فراوان رونق داده بود و در آخر جان خود و همسرش را بر سر این کار گذاشته بود به راحتی از دست بدهد و به فروش برساند. اینجا بود که یاری معجزه آسای یکی از دوستان جولیان به کمک والتر آمد. آقای هُوارد بَترست (۱) یکی از دوستان جولیان بود که خودش در هندوستان چندین معدن طلا و الماس داشت و به همراه خانواده اش در هندوستان زندگی می کردند. خانوادۀ بَترست از خانوادههای اشرافی، قدیمی و بسیار نجیب بریتانیا بودند و والتر دورادور آنها را می شناخت و برایشان احترام قائل بود.
پس از سفر جولیان و لیدیا به هندوستان، زوج جوان به دوستان صمیمی هُوارد و خانواده اش تبدیل شده بودند. جولیان که خیلی زود بر اطرافیانش اثر می گذاشت به سرعت علاقه و احترام فراوان هُوارد را به خود اختصاص داده بود و دو مرد همه چیز را در مورد معادنشان به یاری هم حل می کردند و از تمام حسابهای مربوط به معادن یکدیگر با خبر بودند. پس از آنکه خبر مرگ جولیان به هُوارد رسید او تصمیم گرفت تا مشخص شدن کسی که مسئولیت املاک جولیان را بر عهده بگیرد از معدنهای جولیان مراقبت کند. بعد از آنکه والتر اداره املاک جولیان را بر عهده گرفته بود برای هُوارد نامه ای نوشته و از او به خاطر کمکش تشکر کرده بود و سپس کوشیده بود که معدنها را از انگلیس اداره کند. هُوارد نیز که دورادور والتر و خانواده اش را می شناخت از اینکه والتر سرپرستی معادن را برعهده گرفته خوشنود بود و با دقت کار او را زیر نظر گرفت. او خیلی زود متوجه شد که معدنها برای والتر مسئله ساز شده اند و تصمیم گرفت به خاطر یاد جولیان به کمک والتر بشتابد. هُوارد در نامه ای به والتر پیشنهاد کرد که خودش در هندوستان معدنها را اداره کند و هر سه یا چهار ماه گزارش کاملی برای والتر بفرستد. والتر با دودلی موافقت کرد که این روش را امتحان کند. به زودی گزارشهای مرتب و دقیقی که هُوارد و مشاورینش آماده می کردند در دوره های چهار ماهه به دست او رسیدند. کار هُوارد بی نقص و عالی بود و والتر با خرسندی و قدر دانی اجازه داد که اداره املاک جولیان در هندوستان بعهدۀ هُوارد قرار بگیرد.
(۱) Howard Bathurst
اریک به اتاق خودش رفت تا در مورد آن روز در خلوت فکر کند. در اتاقش به همسر و دختر والتر اندیشید و به اینکه والتر پس از ازدست دادن آنها چگونه از زندگی بیزار شده بود. او با وجود سن کمش خوب می دانست غم از دست دادن عزیزان چه بر سر انسان می آورد، روزی را به یاد آورد که داستین اُکانر خبر مرگ پدر و مادرش را به او داده بود، از به یاد آوری آن روز نزدیک بود دیوانه شود، دستهایش را مشت کرد، دندانهایش را به هم سایید و پلکهایش را با خشونت به هم فشرد تا جلوی سرازیر شدن اشکهایش را بگیرد، کمی آرامتر شد و بعد از آن روزهایی را به خاطر آورد که مادربزرگها و سایر اقوامش به دیدنش می آمدند و اینکه چقدر از اینکه عمویش جرمی سرپرستی او را بر عهده بگیرد نگران بودند و پس از آن والتر، با محبت، خودش را درگیر ماجرا کرده بود و تا سرپرستی او را در دستهای خود نگرفته بود از پا ننشسته بود. والتر و خدمتکارهایش حقیقتاً با او مهربان بودند، والتر با آنکه ادارۀ املاک خودش و جولیان و جستجویش برای فرزندش وقت زیادی از او می گرفت هر روز با اریک به گردش و یا بازی می پرداخت و هر کاری می کرد تا اریک به وضعیت جدیدش خو بگیرد. روزی را به خاطر آورد که والتر برای اولین بار او را "پسر عزیزم " خوانده بود، آن روز اریک به شدت از این کار والتر آزرده شده بود، دوست نداشت کسی به غیر از پدرش او را چنین صدا کند و دوست نداشت که والتر بکوشد که جای پدرش را در زندگی او بگیرد. آن روز برای یک لحظه فکر کرده بود که از والتر بخواهد که دیگر او را پسرش نخواند ولی خجالت کشیده بود و حالا خدا را شکر می کرد که آن کار را نکرده! از خودش بدش آمد، چطور توانسته بود از والتر خوب و مهربان دوری کند و در دل آرزو کند که والتر او را پسر خود نبیند، والتر که با وجود آن همه مسئولیتی که بر دوشش افتاده بود تمام تلاشش را می کرد که او شاد و خوشنود باشد و می گفت که وی دومین امید زندگیش است.
مارتا در زد و وارد اتاق شد با دیدن اریک با خوشحالی به سوی او آمد و وی را در آغوش گرفت، اریک از خود بی خود از مارتا پرسید:
- مارتا آیا تو خانم کاترینا و ایلنا را خوب می شناختی؟
غم عمیقی چهرۀ مارتا را پوشانید:
- بله عزیزم... من از کودکی در منزل والدین خانم کاترینا کار می کردم. وقتی که دوازده ساله بودم خانم کاترینا به دنیا آمد و من مسئول نگه داری از او شدم، من او را مانند عزیزترین چیز زندگیم دوست داشتم و پس از ازدواجش با آقا با او به نورسهمپتن آمدم و در موقع تولد ایلنا در اینجا بودم، من کوچولو را مثل دختر خودم دوست داشتم... چرا این سوال را می کنی؟
اریک از جواب دادن طفره رفت و در عوض پرسید:
- آیا آقای والتر واقعاً مرا دوست دارد؟
مارتا با لحنی بسیار جدی و متعجب گفت:
- البته که تو را دوست دارد، ایشان تو را مانند ایلنا دوست دارد، پس از اتفاقی که برای ایلنا افتاد تنها وقتهایی که برق شادی را درچشمانشان می شود دید و از ته دل می خندند مواقعی است که با تو به گردش می آیند و یا بازی می کنند.
اریک در سکوت به همراه مارتا به سوی در اتاق حرکت کرد. مارتا گفت:
- ناهار آماده است و آقا سر میز منتظرت است...هیچ معلوم هست در اتاق کار ایشان چه اتفاقی افتاده که تو این سوالهای عجیب را از من می پرسی؟
اریک به همراه مارتا به سوی تالار غذاخوری به راه افتاد و گفت:
- چیز مهمی نیست مارتا.
والتر و اریک ناهارشان را خوردند، اریک به طرز عجیبی ساکت و در فکر بود، والتر چندین بار کوشید که او را به حرف بیاورد ولی تلاشش بی نتیجه ماند و تصمیم گرفت که فعلاً پسر را به حال خودش رها کند. پس از اتمام ناهار والتر از کنار میز برخاست و با لبخندی مهربان به اریک گفت:
- اریک فراموش نکن که امروز ساعت چهار با هم به اسب سواری می رویم. می خواهم نقاط زیبای کنار رودخانۀ نن (۱) را به تو نشان دهم.
اریک سرش را به علامت مثبت تکان داد و والتر به سوی دفتر کارش به راه افتاد. اریک بی درنگ از پشت میز برخاست و به دنبالش دوید و با خجالت صدایش زد:
- آقای والتر...
والتر برگشت و با تعجب به اریک که با بی تابی به او نگاه می کرد و گونه هایش از خجالت گل انداخته بود نگریست:
- اریک اتفاقی افتاده؟
اریک چیزی نگفت، والتر روبه روی پسرک زانو زد و دستهای او را در دست گرفت:
- اریک آیا مایلی چیزی به من بگویی؟
اریک سرش را پایین انداخت، نفسش از شرم به شماره افتاد و با صدایی آرام و بریده بریده گفت:
- می خواستم بگویم که... آن روز... که شما برای اولین بار به من گفتید...پسرم... آن روز احساس بسیار بدی داشتم... دوست داشتم که از شما بخواهم که دیگر مرا آن طور صدا نکنید...
والتر با چشمانی از حدقه در آمده به اریک نگاه کرد و این بار او بود که قرمز شد و با صدایی خفه و خجالت زده گفت:
- آه اریک عزیزم... از اینکه ناراحتت کردم معذرت می خواهم ... دیگر آن طور صدایت نخواهم کرد.
اریک چشمانش را بست و به شدت سرش را تکان داد، حالا تمام صورتش به شدت قرمز شده بود:
- نه...خواهش می کنم بگذارید حرفم را تمام کنم.... می خواهم بگویم که حالا از اینکه مرا مثل پسر خودتان می دانید بسیار خوشحالم... شما با من بیش از حد مهربانید... می خواهم بگویم که... من شما را مانند پدرم دوست دارم...
والتر چیزهایی که می شنید را باور نمی کرد، با محبت و بی اختیار اریک را در آغوش گرفت:
- متشکرم ...پسر خوبم...
و اریک با صدایی که به سختی از گلویش خارج می شد گفت:
- من شما را خیلی دوست دارم...پدر...
والتر با ناباوری بازوهایش را دور اریک محکم کرد و او را محکمتر به خود فشرد، از اینکه کسی بجز دخترش او را پدر صدا کرده بود احساس عجیبی داشت و در عین حال خوشحال بود که اریک از بودن با او خوشنود است. بار دیگر متوجۀ اریک شد، پسرک در آغوشش می لرزید، والتر با تعجب عقب رفت و به صورت اریک نگاه کرد، صورت اریک از اشک کاملاً خیس بود، پسر به طرز غریبی به یاد آخرین بار که والدینش را پیش از سفرشان به هندوستان دیده بود افتاده بود و حالا بی اختیار می گریست؛ والتر اریک را دوباره در آغوش کشید:
- اریک عزیزم...پسر خوبم... خواهش می کنم گریه نکن... خواهش می کنم...
و سپس به راحتی او را از زمین بلند کرد و به سوی مبل برد، بر مبل نشست و اریک را بر زانویش نشانید و در آغوشش فشرد و آرام گفت:
- هیش..ش...ش..ش...
کمی طول کشید تا اریک آرام شد و خودش را بر زانوی والتر صاف کرد، والتر دستمالش را از جیبش بیرون آورد و صورت اریک را خشک کرد و به او لبخند زد. اریک با شرمندگی از روی زانوان والتر پایین آمد و کنار او بر مبل نشست، والتر برخاست و لیوان آبی برای اریک آورد و به دستش داد. پسر کمی آب نوشید و گفت:
- از اینکه ناراحتتان کردم معذرت می خواهم... به یاد آخرین روزی که پدر و مادرم را دیدم افتادم.
-اریک عزیزم من از تو ناراحت نشدم، من هم اغلب به یاد همسرم و دخترم می افتم و دلم می گیرد، ولی درس مهمی در این مدت گرفته ام....حالا که همه چیز از دست ما خارج شده و نمی توانیم چیزها را به حالت قبلشان بازگردانیم بهتر است تا جایی که می توانیم به خاطرات خوشی که در کنارعزیزانمان داشته ایم بیندیشیم و با آنها شاد باشیم و خاطرات خوششان را زنده نگه داریم.
اریک به صورت مهربان والتر نگاه کرد و سرش را به علامت تایید تکان داد و لبخند زد.
(۱) Nene
اریک در مقابل در دفتر والتر ایستاد، نفس عمیقی کشید و در زد و با اجازۀ والتر هر دو وارد شدند. والتر پشت میزش نشسته بود و چیزی می نوشت، با ورود اریک و مارتا سرش را بلند کرد و به آن دو نگاه کرد از رنگ پریدۀ اریک و چهرۀ نگران مارتا فهمید که اتفاق بدی افتاده است. با نگرانی پرسید:
- چه اتفاقی افتاده؟
اریک مقابل میز والتر رفت و آرام تکه های عروسک را بر میز گذاشت و سرش را پایین انداخت. والتر به عروسک شکسته نگاه کرد و بی اختیار قرمز شد، با لحنی آرام و جدی گفت:
- اریک؟...
اریک با صدایی لرزان پاسخ داد:
- مرا ببخشید آقای والتر، من بدون اجازه و بدون آنکه بدانم به اتاق دخترتان رفتم و این عروسک را برداشتم. متاسفانه عروسک از دستم افتاد و شکست. لطفاً مرا ببخشید... مارتا به من گفت که شما به شدت ناراحت خواهید شد.
والتر از پشت میزش بلند شد و به کنارپنجره رفت، از اتفاقی که افتاده بود عصبانی بود ولی از رفتار شجاعانه و صادقانۀ اریک لذت برده بود. بدون اینکه برگردد به مارتا گفت:
- مارتا شما می توانید بروید.
مارتا کمی درنگ کرد، نگاه نگرانی با اریک رد و بدل کردند و بدون آنکه چاره ای داشته باشد از اتاق خارج شد. والتر کمی مکث کرد و سپس برگشت و به اریک که سرش را پایین انداخته بود نگاه کرد، دلش برای پسرک سوخت. به سوی یکی از مبلها رفت و بر آن نشست و اریک را صدا زد:
- اریک لطفاً به اینجا بیا...
اریک به سوی والتر آمد و در مقابل او ایستاد، پسرک هنوز هم جرأت نگاه کردن به چشمان والتر را نداشت. والتر پرسید:
- لطفاً جریان اتفاقی که افتاد را کامل برایم تعریف کن.
- نمی دانستم که آن اتاق به دخترتان تعلق دارد. از سر کنجکاوی وارد آن شدم و متوجۀ مدل کوچک روستایی که بر میز قرار داشت شدم. عروسک را از میان مدل برداشتم تا از نزدیک ببینم. ناگهان مارتا مرا غافلگیر کرد و عروسک از دستم بر زمین افتاد.
- آیا مارتا از تو خواست که به اینجا بیایی؟
اریک سرش را به علامت نه تکان داد ولی چیزی نگفت. والتر ادامه داد:
- چه شد که به اینجا آمدی؟
اریک باز هم پاسخی نداد، والتر با لحنی قاطع ولی آرام گفت:
- اریک...
- مارتا می گفت که شما از این اتفاق به شدت ناراحت می شوید. می خواست به شما بگوید که خودش در هنگام گردگیری آدمک را شکسته ولی من نمی خواستم شما از او ناراحت شوید... مارتا خیلی با من مهربان است...
والتر از شنیدن این حرف نفس عمیقی کشید، هر چه می گذشت به این پسر کوچک بیشتر علاقمند می شد. آرام دستهای اریک را گرفت و او را در کنار خودش نشانید:
- آیا می خواهی برایت بگویم که چگونه همسر و دخترم را از دست دادم؟
- البته آقای والتر.
والتر دستش را دور شانۀ اریک حلقه کرد و او را با محبت به خود فشرد، مقداری از داستان را که می شد برای اریک تعریف کرد، برایش گفت که چگونه سارقین پس از کشتن همسرش دخترش را ربودند و او هر چه از دستش برمی آمده برای یافتن ایلنا انجام داده ولی تلاشش تاکنون بی نتیجه مانده است. والتر سخنانش را به پایان رسانید و به صورت متعجب و غمگین اریک نگاه کرد:
- پسر عزیزم حالا می دانی چرا آن عروسک و آن اتاق آنقدر برای من عزیزند؟
اریک سرش را به علامت مثبت تکان داد، والتر ادامه داد:
- پس از آنکه همسرم و ایلنا را از دست دادم میل زیادی به زندگی نداشتم، تا مدتها تنها به امید یافتن ایلنا زندگی می کردم تا آنکه اتفاقی افتاد که به خاطر آن تصمیم گرفتم که به زندگی گذشته ام، پیش از آن اتفاق دردناک، باز گردم. می دانی آن اتفاقی که دومین امید زندگیم شد چه بود؟
- نمی دانم...
والتر با لبخندی مهربان به اریک نگاه کرد، انگشتانش را با محبت در موهای اریک فرو کرد و آنها را در هم ریخت و گفت:
- خود تو پسرجان... سرپرستی تو و علاقه ام به تو...
دهان اریک از تعجب باز ماند، هرگز نمی دانست که والتر او را تا این حد دوست دارد. والتر از جایش برخاست و به اریک گفت:
- حالا که همه چیز را می دانی دوست دارم که به من احترام بگذاری و دیگر برای بازی به اتاق دخترم نروی، هر وسیلۀ بازی که خواستی بگو و برایت فراهم می کنم.... در مورد آن عروسک هم اگر قول بدهی که دیگر در جاهایی که به تو مربوط نمی شود سر نکشی تو را می بخشم... قبول؟
و دستش را کاملاً جدی به سوی اریک دراز کرد، اریک در سکوت دست والتر را فشرد و والتر ادامه داد:
- و حالا می توانی از این اتاق بروی تا من هم به کارهایم برسم.
در خانه، والتر به اریک اجازه داد که هر اتاقی را که مایل است به جز اتاقهای کاترینا و ایلنا برای خودش انتخاب کند. در مورد اریک حق با جرجیا و بئاتریس بود، او اخلاقی بی نهایت شبیه به پدرش داشت و به زودی جای خودش را در دل تمام اهالی خانۀ والتر باز می کرد. مارتا و سایرین از اینکه یکبار دیگر و پس از اتفاقی که برای کاترینا و ایلنا افتاده بود کودکی در آن عمارت حضور دارد شاد و خرسند بودند. والتر هم آرام آرام در قلبش به اریک مانند پسر خودش علاقمند می شد. پس از مدت نسبتاً کوتاهی والتر با محبت اریک را" پسرم" می خواند ولی اریک هنوز نمی توانست خود را راضی کند که والتر را پدر خطاب کند.
روزی اریک به طور اتفاقی به اتاق ایلنا رفت، در آنجا با شگفتی به دور خود چرخید، او می دانست که والتر همسر و دخترش را در حادثۀ دلخراشی از دست داده ولی از جزئیات حادثه بی اطلاع بود. پسرک از دیدن اتاق کاملاً متعجب شد، از وسائل، اسباب بازیها و رنگهایی که در اتاق استفاده شده بود مشخص بود که اتاق با دقت و سلیقۀ تمام برای یک دختر بچه طراحی شده بود. اریک آرام به سوی ماکت کوچک ولی بسیار زیبای یک دهکده که در گوشه ای از اتاق بر میزی قرار داشت رفت. به مدلهای کوچک خانه ها، کلیسا و مغازه های روستا نگریست و پس از مدتی دستش را دراز کرد و یکی از آدمهای کوچولوی دهکده را برداشت و با دقت نگاه کرد. ناگهان از پشت سرش صدای فریادی شنید:
- آه خدای من... اریک اینجا چه می کنی؟
اریک هراسان از جایش پرید و عروسک کوچک از دستش رها شد، به زمین افتاد و شکست. اریک از ترس بر جایش خشک شد، مارتا که او را غافلگیر کرده بود هراسان به سویش دوید و با ناباوری به عروسک شکسته نگریست:
- خدای من... اریک چه کردی؟ آقا از شنیدن ماجرا دیوانه می شوند!
زبان اریک از نگرانی بند آمده بود، با رنگی پریده به چشمان مارتا خیره شد. دل مارتا برای پسر بچه سوخت، درمقابلش زانو زد و در آغوشش گرفت:
- آه اریک عزیزم نگران نباش... خودم فکری برای مسئله می کنم.
- چه فکری مارتا؟
- به آقا می گویم که در هنگام گردگیری عروسک از دستم به زمین افتاده.
اریک از ناراحتی به خودش پیچید، غرورش و علاقه اش به مارتا به او اجازه نمی داد که این نقشه را قبول کند:
- نه مارتای عزیز... شما واقعاً زن مهربانی هستی ولی نمی توانم قبول کنم که بخاطرمن دچار دردسر شوی.
مارتا خواست مخالفت کند ولی اریک سرش را به شدت به علامت نفی تکان داد و گفت:
- نه مارتا... خودم ماجرا را برای آقای والتر تعریف خواهم کرد.
مارتا به چشمان مضطرب ولی چون همیشه نافذ و متقاعد کنندۀ اریک نگاه کرد، نتوانست با او مخالفت کند:
- هر طور که دوست داری عزیزم.
اریک تکه های عروسک را از زمین جمع کرد و به سوی اتاق کار والتر حرکت کرد، مارتا نیز به دنبال او روان شد، او می دانست والتر چه احساسی نسبت به ایلنا و اتاق دختر کوچولو دارد و نمی خواست اریک در این موقعیت با والتر تنها بماند.
اریک مثل اینکه می دانست والتر می خواهد چه بگوید سرش را پایین انداخت و به کفشهایش خیره شد و با صدایی لرزان گفت:
- بسیار خوب آقای دانوان.
والتر در مقابل اریک زانو زد و دستش را بر شانۀ او گذاشت:
- اریک، پدرت مرد بسیار دانا و با خردی بود و همه می گویند که تو حقیقتاً شبیه به او هستی. من مطمئنم که تو نیز پسر دانا و با هوشی هستی.... پس می توانم همه چیز را آنطور که هست با تو در میان بگذارم.
- از نظر خوبتان متشکرم آقای دانوان.
والتر سرش را تکان داد و لبخند زد و سپس با لحنی جدی ادامه داد:
- اریک عزیزم می دانم که مرگ پدر و مادرت ضربۀ روحی بسیار دردناکی برایت بوده و اثرات ناراحت کننده ای بر تو گذاشته، ولی متاسفانه موضوع در همین جا تمام نمی شود.... با مرگ پدر و مادرت کسی باید نگهداری و پرورش تو را به