جان دیوید را عملاً تا انتهای بار عقب رانده بود. دو مرد همچنان که مبارزه می کردند به کنار پلکان مهمانخانه رسیدند و در یک موقعیت مناسب دیوید موفق شد که به نرده های پلکان تکیه دهد و سپس با پایش با چالاکی جان را به شدت به عقب پرتاب کرد و خودش بی درنگ از پله ها بالا دوید. جان کمی عقب تر به زمین خورد و پیش از آنکه به خودش بیاید والتر به سرعت از کنارش گذشت و به دنبال دیوید از پله ها بالا رفت. جان از جایش بلند شد و به دنبال والتر دوید:
- والتر...نه ...به خاطر خدا نه...
والتر بر بالای پله ها برگشت و نگاه عمیق و مصممش را در چشمان جان دوخت. جان از دیدن برقی که در نگاه والتر بود برجایش میخکوب شد، معنی نگاه او را فهمید، این انتقام والتر بود و او حق نداشت در این کار دخالتی کند و پس از آن قبل از آنکه بتواند حرکتی کند والتر برگشته بود و در پیچ بالای پله ها از نظرش ناپدید شده بود. جان برای چند ثانیه با ناباوری به جایی که والتر قبلاً آنجا ایستاده بود نگاه کرد و در دلش برای او آرزوی موفقیت کرد، سپس بازگشت تا به کمک دوستانش برود.
والتر با سرعت شگفت انگیزی مانند یک ببر گرسنه که بدنبال شکارش باشد از پله ها به دنبال دیوید بالا رفت. پلکان مهمانخانه مارپیچ بود و والتر در انتهای پیچ پله ها سایۀ دیوید را دید و بر سرعتش افزود تا به او برسد.
دیوید بر بالای پله ها لحظه ای ایستاد و با دقت به پشت سرش نگاه کرد، در پایین پله ها سایۀ مردی را دید که به سرعت تعقیبش می کرد، بدون شک همان کسی بود که در بار قبل از بالا آمدن از پله ها از دستش گریخته بود، زیر لب فحشی داد و به بالا رفتنش ادامه داد. همچنان که بار دیگر از پله ها بالا می رفت موقعیتش را بررسی کرد، آخرین چیزی که در بار مهمانخانه دیده بود دو مرد همراه والتر بودند که با دو سه نفر از همراهان او و برادرش درگیر شده بودند و بدون شک آنها را از پا در می آوردند. راه بازگشتی برای او باقی نمانده بود، حتی اگر با مردی که در تعقیبش بود مبارزه می کرد و او را شکست می داد در پایین پله ها دو مرد دیگر به همراه والتر دانوان در انتظارش بودند و او نمی توانست از پس آنها به تنهایی برآید.
به انتهای پلکان رسیده بود و در مقابلش راهرویی با دو اتاق در طرفینش قرار داشت. بار دیگر به پشت سرش نگاه کرد، کسی که به دنبالش بود فاصله اش را با وی کمتر کرده بود. با عجله به سوی یکی از اتاقها دوید و وارد آن شد، از شکل اتاق معلوم بود که اتاق زیر شیروانی است، او به بالاترین طبقۀ مهمانخانه رسیده بود! به سوی پنجره اتاق رفت و آن را گشود و به بیرون نگاه کرد، پنجره بروی شیروانی مهمانخانه باز می شد و ارتفاع زیادی تا زمین داشت. دیوید وحشت زده قدمی به عقب برداشت، همیشه از ارتفاع می ترسید. صدای پایی از بیرون اتاق او را به خود آورد، مردی که در تعقیبش بود به پشت در اتاق رسیده بود و او نمی خواست بار دیگر با او درگیر شود، به ناچار از پنجره گذشت و قدم بر شیروانی گذاشت.
بر روی شیروانی نگاه دیوید به زمین پایین پایش افتاد، از ترس سرش گیج رفت و نفسش به شماره افتاد. با نا امیدی نالید، وحشت زده بر جایش نشست و چشمانش را بست. چند لحظۀ کوتاه سپری شد تا دوباره به خودش آمد و چشمهایش را گشود و بدون آنکه کامل بلند شود آرام آرام از کنار پنجره به سمت دیگر شیروانی که خانۀ دیگری در آنجا بود رفت. سفالهای شیروانی به شدت لغزنده بودند و زیر پایش می لرزیدند، از ترس دهانش تلخ شده بود و قلبش به شدت می زد، تا آن روز در طول عمرش اینطور نترسیده بود.
برای عبور از کنار دودکش مهمانخانه مجبور بود که کمی بر شیروانی بالاتر برود. دستش را به کنار دودکش گرفت و بر روی سفالها با هراس بالا رفت. به جایی رسید که دود کش پشتش قرار می گرفت، به آن تکیه داد تا نفسی تازه کند و به یاد کسی که در تعقیبش بود افتاد. به پشت سرش نگاه کرد و با وحشت در تاریکی سایۀ مردی را بر بالای بام تشخیص داد، نمی توانست بر بالای شیروانی با او درگیر شود، باید هر چه زودتر خودش را به بام همسایه می رسانید. هراسان و شتابزده از کنار دودکش گذشت و خواست باز بر روی شیروانی پایین برود، پاهایش در کفشهایش و دستانش به شدت عرق کرده بودند و عرق سردی بر تمام بدنش نشسته بود. پایش را کمی پایین تر برسفالها گذاشت و آنچه که از آن می ترسید اتفاق افتاد.
اولین کسی که در بار به خود آمد ادوین بود که به سوی مردی که تفنگ داشت دوید و پیش از آنکه مرد فرصت کند از جایش برخیزد و حملۀ وی را دفع کند ضربۀ محکمی به او زد و پیکر خون آلود مرد را بر زمین انداخت و سپس با نگرانی چند قدم به سوی والتر که بی حرکت بر زمین افتاده بود رفت. سکوت عجیبی در بار برقرار شده بود و تمام افراد با کنجکاوی به سمت جایی که والتر قبلاً در آنجا ایستاده بود خیره شده بودند. بروس که از سایر همراهان والتر به او نزدیکتر بود با نگرانی به سمت او رفت و با صدایی خفه گفت:
- خدای من.. والتر... آقای دانوان...
و ناگهان مانند یک معجزه والتر تکان خورد، دست راستش را بر زمین گذاشت و با کمک آن ابتدا نیم خیز شد و سپس به سختی از زمین بلند شد و با چهره ای بهت زده و رنگ پریده به اطرافش نگاه کرد. ادوین، جان و بروس از شادی فریاد کشیدند و پس از آن همهمۀ شگفت زده ولی خرسند افراد محلی و ناسزاهای ناراضی راهزنها در هم آمیخت. والتر همچنان بر جایش ایستاده بود و با ناباوری به اطرافش نگاه می کرد و حالا دست راستش را که بر روی شانۀ چپش کمی بالاتر از قلبش گذاشته بود برداشت و با تعجب به مشتش که پر از خون بود نگاه کرد. بار دیگر صداهای افراد حاضر در مهمانخانه آرام شد و نگاهها به سوی والتر که شانه اش به شدت زخمی شده بود و لباسش در زیر زخم به سرعت خون آلود می شد برگشت. گلوله کمی بالاتر از قلب والتر و به شانه اش خورده بود، والتر برای یک لحظه اندیشید که اگر جان به موقع به او خبر نداده بود و او بلافاصله واکنش نشان نداده بود حالا همه چیز برای او تمام شده بود و از این فکر رنگش بیشتر پرید. این بار آرتور بُیل بود که پیش از همه به خود آمد و با شادی فریاد کشید:
- او زخمی شده است... نمی تواند مقاومت کند... بکشیدش..
به فریاد او سایر مردانش که هرکدام در گوشه ای با شگفتی به والتر نگاه می کردند به خود آمدند و همه با هم به سوی والتر حمله کردند. والتر بی درنگ خم شد و شمشیرش که بر زمین افتاده بود را برداشت و به ناچار با مردانی که به او حمله کرده بودند درگیر شد. ادوین، بروس و جان بی درنگ به یاری والتر شتافتند. بروس پیش از همه به والتر رسید و با یک ضربه یکی از راهزنها را از پا در آورد و سپس دو مرد دیگر از راه رسیدند و هر سه نفر والتر را در حلقۀ حفاظت خود گرفتند.
حالا والتر فرصت کرد که به شانه اش که به شدت درد می کرد بیندیشد، با نارضایتی و بدون آنکه دست چپش را حرکت دهد قسمتی از پایین بالا پوشی که برتن داشت را با شمشیرش پاره کرد و برروی زخمش گذاشت تا جلوی خونریزی را بگیرد و سپس به اطرافش نگاه کرد و به دنبال آرتور و دیوید گشت.
دیوید همچنان در انتهای بار با یکی دو نفر از مردم محلی درگیر بود. والتر به سمت جایی که آرتور را آخرین بار در آنجا دیده بود نگاه کرد و از دیدن آرتور که از در بار خارج می شد آه از نهادش برخاست. برای یک لحظه از فکر آنکه قاتل همسرش در آخر موفق به فرار از دست او شده درمانده شد و تصمیم گرفت که از حلقۀ مردانش جدا شود و به تعقیب آرتور بپردازد. به اطرافش نگاه کرد تا موقعیتش را بسنجد، تمام باقیمانده راهزنها در بیرون حلقه ای که سه همراهش ساخته بودند با جدیت می کوشیدند که خود را به او برسانند و گذشتن از میان آنها با توجه به زخمی که برداشته بود عملاً غیر ممکن بود. از طرفی آرتور شمشیرباز ماهری بود و اگرچه والتر در شرایط عادی می توانست از پس او برآید در شرایط کنونی بعید می دانست که بدون اینکه چندین زخم اساسی دیگر بردارد بتواند بر او غلبه کند و این دقیقاً مخالف قولی بود که به ریچارد و اریک داده بود.
والتر با نا امیدی عقب نشست، ایستاد و با چشمانی پر از خشم و درد فرار کفتار کثیفی که باعث تمام بدبختیش شده بود را نگاه کرد بدون آنکه کاری از دستش بر آید. تصمیم گرفت که بعد از آن روز هم به دقت به دنبال او بگردد تا انتقامش را بگیرد ولی می دانست که شانس زیادی برای یافتنش نخواهد داشت. پس از گریختن آرتور بار دیگر والتر به سوی دیوید نگاه کرد، شاید می توانست مانع به هدر رفتن تمام تلاش امشبشان بشود.
زمان زیادی نگذشت که دیوید دو مردی که به او حمله کرده بودند را از پا در آورد و بعد بی درنگ به سوی در بار گریخت. والتر نالید و بی اختیار به سمتی دوید که بتواند جلوی گریختن دیوید را بگیرد. جان متوجه این حرکت والتر شد، به سرعت موقعیت کنونیشان را از نظر گذراند، فقط سه چهار تن از دزدها باقی مانده بودند و او اطمینان داشت که ادوین و بروس از پس آنها بر می آیند و تصمیم گرفت که خودش به کمک والتر برود و جلوی فرار دیوید را بگیرد.
جان زودتر از والتر مقابل دیوید رسید و با او درگیر شد، والتر با دیدن این حرکت جان ایستاد تا برای مبارزه آماده شود. پارچه ای که برروی زخمش گذاشته بود کاملا خون آلود شده بود، به سرعت نوار دیگری از بالاپوشش برید و با آن و با کمک دست راست و دندانهایش پارچۀ اول را برروی زخمش محکم کرد. کوشید که دست چپش را حرکت بدهد ولی درد کشنده ای در بازو و قفسۀ سینه اش پیچید و نفسش را بند آورد. از حرکت دادن بازوی چپش منصرف شد و منتظر شد که بار دیگر نفسش را بازیابد.
آرتور و دیوید به سوی در بار به راه افتادند. والتر و مردانش از جای خود حرکتی نکردند، آرتور و دیوید برای رسیدن به خروجی بار باید از فاصله ای نزدیک به آنها عبور می کردند و این همان چیزی بود که والتر انتظارش را می کشید. دو برادر محتاطانه هر یک از یک سوی حلقه ای که والتر و سه مرد دیگر تشکیل داده بودند به سوی سمت دیگر بار خزیدند.
دیوید برای رسیدن به در باید از مقابل والتر عبور می کرد، والتر نگاه خشمگین و هیجان زده اش را در چشمان دیوید دوخت و زهرخند زد. درست در لحظه ای که دیوید به نزدیکترین فاصله از او رسیده بود والتر با سرعتی باور نکردنی به سوی او پرید و همزمان با او ادوین هم با یک خیز خود را به آرتور رسانید. با این حرکت آنها سارقین که با احتیاط آنها را محاصره کرده بودند به سوی آنها حمله کردند و بار در هرج و مرج کامل فرو رفت. والتر شمشیرش را بالا برد و با تمام قدرت به قصد کشتن دیوید پایین آورد، دیوید با وحشت شمشیرش را بالا آورد تا جلوی ضربۀ والتر را بگیرد. شمشیرهای دومرد بهم خوردند و ثابت ماندند، والتر با خشم نیشخندی به دیوید زد:
- برادر بی نظیری دارید آقای بُیل. برای امنیت خودش شما را در چنگ من انداخت و خودش از سوی دیگر گریخت.
دیوید با خشم در حالیکه به سختی جلوی ضربۀ قوی والتر را گرفته بود دندانهایش را به او نشان داد:
- این به شما ربطی ندارد دانوان! بهتر است به فکر خودتان باشید...
والتر که از خشم و هیجان کاملاً قرمز شده بود نگاه آتشینش را در چشمان دیوید دوخت و با لحنی خشن و جدی گفت:
- همانطور که گفتم برایم چندان فرقی نمی کند که اول کدام یک از شما دو لاشخور را به قتل برسانم.
و بازویش را به سرعت و با قدرت چرخانید و دیوید را به عقب پرتاب کرد. پیش از آنکه والتر خود را بار دیگر به دیوید برساند یکی از سارقین از پشت سر به او حمله کرد و والتر با مرد درگیر شد.
درگیری در بار بالا گرفته بود و حالا افراد محلی و مسافرین مهمانخانه هم با یکدیگر و با سارقین درگیر شده بودند و کارکنان مهمانخانه می کوشیدند که افراد را به هر قیمتی از مهمانخانه بیرون برانند. زمان زیادی نگذشت که والتر مردی را که به او حمله کرده بود از پا در آورد و بی درنگ برای بررسی اوضاع به اطرافش نگاه کرد. ادوین همچنان با آرتور درگیر بود و بروس و جان هر کدام با یکی دو نفر دیگر کلنجار می رفتند. آنچه والتر را ناراضی می کرد آن بود که برخلاف او که دیوید را به سوی مخالف خروجی مهمانخانه رانده بود، نتیجۀ مبارزۀ ادوین و آرتور نزدیکتر شدن آرتور به در مهمانخانه بود. ناگهان نگاه والتر به در مهمانخانه افتاد، یکی از راهزنها با سرعت به سوی در می دوید، والتر با نگرانی به سوی جان که نزدیکترین آنها به در بود فریاد کشید:
- جان... او را بگیرید... نگذارید از مهمانخانه خارج شود ... نگذارید...
جان متوجه مردی که به سوی در می دوید شد و بی درنگ به دنبالش دوید، جان خوب می دانست که اگر یکی از راهزنها بگریزد و به سایرین اطلاع دهد، نتیجۀ آن شب برای آنها مرگبار خواهد بود. والتر که از جانب در خیالش آسوده شده بود بار دیگر به سوی دیوید حمله کرد و دیوید با نگرانی از جلوی او گریخت و بیشتر به سوی پشت مهمانخانه رفت. دو مرد دیگر به سوی والتر حمله کردند و والتر به تنهایی با هر دوی آنها درگیر شد.
صدای شکستن ظرفها و سایر وسائل مهمانخانه و فریاد مردهایی که با هم جدال می کردند لحظه ای آرام نمی شد. زمان نسبتاً طولانی سپری شد تا والتر توانست در یک موقعیت مناسب و با چند حرکت قوی و چالاک هر دو مردی که به او حمله کرده بودند را یکی پس از دیگری از پا در آورد. والتر یک لحظه ایستاد تا نفسی تازه کند و دوباره بدنبال دیوید که حالا در گوشه ای از بار با بروس درگیر شده بود رفت. بیش از چند قدم به سوی آنها نرفته بود که صدای فریادی از پشت سرش شنید:
- والتر...مراقب باشید... والتر ...
والتر به سوی صدا برگشت، صدای جان بود که با نگرانی فریاد می کشید و وحشت زده به سوی گوشه ای از بار خیز برمی داشت. والتر با تعجب نگاه جان را دنبال کرد و بی درنگ دلیل فریاد هراسان وی را فهمید. یکی از راهزنها بر روی زمین زانو زده بود و با تفنگی که در دست داشت او را نشانه گرفته بود! والتر برای یک لحظۀ کوتاه شکه شد و سپس به خود آمد و خودش را بی درنگ بر زمین انداخت. پیش از آنکه والتر بر زمین بیفتد صدای رعد آسای انفجار باروت در بار پیچید و همۀ افراد حاضر در بار به سوی صدا برگشتند و بر جایشان خشک شدند.
آرتور چشمهایش را با بدبینی نیمه بسته کرد و پرسید:
- جداً... چه امانتی را برای صاحبش آورده ای؟
والتر به خودش پیچید، اطمینان نداشت که همراهانش آمادۀ درگیری باشند و نمی خواست کاری انجام دهد که آنها را به مخاطره بیندازد. آرام پاسخ داد:
- کسی خنجرش را به امانت نزد من گذاشته بود و من آن را برایش بازگردانده ام.
کنجکاوی آرتور از شنیدن این حرف والتر بیشتر تحریک شد و با لحنی جدی دستور داد:
- خنجر را برای چه کسی آورده ای؟ ... برگرد و کلاهت را بردار می خواهم چهره ات را ببینم...
والتر با نا خرسندی بار دیگر لبش را گزید، نتیجۀ سخنش بر عکس چیزی که او امید داشت شده بود. از زیر کلاهش به ادوین نگاه کرد، ادوین لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت و چشمهایش از هیجان درگیری که در پیش داشتند می درخشید.
والتر بیش از آن نمی توانست آرتور را منتظر بگذارد، آرام کلاهش را برداشت، گردنش را صاف کرد و به سوی آرتور چرخید و مستقیم و بی تزلزل در چشمان آرتور خیره شد. نگاه دو مرد در هم گره خورد، آرتور که بی درنگ والتر را شناخته بود برجایش میخکوب شد. مهمانخانه بار دیگر در سکوت مطلق فرو رفته بود، والتر آرام خنجر آرتور را از جایش بیرون کشید:
- فکر می کنم که این خنجر به شما تعلق داشته باشد، آرتور بُِیل؟
نفس آرتور به شماره افتاد و با صدایی خفه و هراسان گفت:
- دانوان...
والتر زهرخند زد و نگاهش که حالا از خشم و هیجان می درخشید را در چشمان آرتور دوخت و خنجر را با تهدید در دستش جابجا کرد. آرتور پس از چند دقیقه به خود آمد، چهره اش حالا از خشم کاملاً قرمز شده بود، با صدایی که از خشم می لرزید پرسید:
- آه... پس برای بازگرداندن خنجر به من آمده ای؟
والتر آرام پاسخ داد:
- هم به تو و هم به برادرت... البته در اینکه دینم را اول به کدام یک از شما پرداخت کنم سختگیر نیستم.
آرتور قهقهه ای بلند و عصبی زد:
- واقعاً... و اگر من و مردانم مخالف پس گرفتن این امانت باشیم؟
ادوین و دو مرد دیگر بی درنگ از پشت میزهایشان برخاستند و با صلابت و آمادۀ نبرد پشت سر والتر ایستادند. والتر بار دیگر با خرسندی چهره های غافلگیر و خشمگین راهزنها را یکی پس از دیگری از نظر گذراند و لبخندی پیروزمندانه زد:
- در آن صورت به زور امانت را به شما باز می گردانیم...
راهزنها به سرعت و با خشونت از پشت میزهایشان برخاستند، چند نفر از آنها با عصبانیت میزهایی را که در مقابلشان بود برگردانده به کناری انداختند. صدای شکسته شدن ظرفهایی که بر میزها بودند و بر زمین افتادن میزها سایر افراد حاضر در بار که کاملاً شوکه شده بودند را به خود آورد و زودتر از آنچه که والتر و همراهانش انتظار داشتند بار در هم ریخت.
والتر سریع ولی با دقت به اتفاقاتی که در اطرافش می افتادند نگاه کرد، میزها به سرعت وارونه می شدند و ظرفهای موجود در بار خرد می شدند، تعدادی از افرادی که در بار بودند به سوی در خروجی بار گریختند و تعدادی دیگر با کنجکاوی در بار باقی ماندند.
صاحب مهمانخانه و کارکنانش از در گیری که در شرف وقوع بود درمانده شده بودند و با نگرانی و خشونت، بدون آنکه جرات نزدیک شدن به طرفین اصلی دعوا را داشته باشند، سعی می کردند کسانی که در بار باقی مانده بودند را از آنجا بیرون کنند و این کارشان باعث درگرفتن درگیری های دیگری در بار می شد. هر دو طرف دعوا شمشیرها و خنجرهایشان را کشیدند، والتر و مردانش طبق نقشه ای که داشتند در کنار یکدیگر ماندند و آمادۀ دفاع در برابر حملۀ سارقین شدند. سه تن از سارقین که در اثر مستی به پیامدهای رفتارشان نمی اندیشیدند به سوی چهار مردی که پشت به پشت یکدیگر آمادۀ دفاع بودند حمله کردند. والتر و مردانش با چند ضربۀ قوی و به راحتی سه سارقی که به آنها حمله کرده بودند را از پا در آوردند. صدای فریاد آرتور برخاست:
- صبر کنید... احمقها حمله نکنید...مگر نمی بینید که آنها پشت به هم ایستاده اند و از پس هر چند نفر که به آنها حمله کنند بر می آیند...
مردها به فریاد آرتور متوقف شدند. آرتور لبخند شیطنت باری زد:
- نقشه ات بی اثر ماند والتر دانوان... انتظار داشتی که تمام مردانم در اثر مستی به شما حمله کنند و شما به همین راحتی آنها را یکی پس از دیگری از بین ببرید..
والتر لبخند زد، او و مردانش هرگز انتظار نداشتند که برنامه آن طور که آرتور حدس زده بود پیش برود. آرتور ادامه داد:
- بسیار خوب دانوان... من و برادرم این بار را ترک می کنیم و مردانم باقی می مانند تا تو و آن سه نادان همراهت را از بین ببرند.
سارقین که حالا همگی کاملاً مست بودند شروع به تمسخر افراد حاضر در بار و کارکنان و صاحب مهمانخانه کردند، سخنانشان بی ادبانه و ناراحت کننده بود و هیچ کدام از افراد حاضر در بار را بی نصیب نمی گذاشتند. حرفهای زشت و بی شرمانه شان سکوت حاکم بر مشتریهای بار را سنگین تر می کرد، ولی هیچ یک از افراد حاضر در مهمانخانه جسارت درگیری و مخالفت با آنها را نداشتند. صحبت و تمسخر راهزنها به والتر و ادوین رسید. جمله های پر از تحقیر و کلمات رکیک آنها ادوین را خشمگین کرد، آرام از زیر نقاب کلاهش به والتر که سرش را پایین انداخته بود و با بردباری به تحقیرهای راهزنها گوش می داد نگاه کرد. در تمام مدتی که راهزنها هر چه می خواستند به والتر می گفتند زهرخند پرمعنایی بر گوشۀ لبهای او قرار داشت و با آرامش لحظه ای که آنها را غافلگیر می کرد و انتقامش را سر انجام از آنها می گرفت را مجسم می کرد.
لحظه ها یکی پس از دیگری سپری می شدند، دیر وقت بود و افراد محلی آرام آرام بار را به سوی منازلشان ترک می کردند. والتر و ادوین تا آن موقع دو یا سه لیوان چایی دیگر سفارش داده و نوشیده بودند. بار دیگر پارچهای آبجوی سر میز سارقین خالی شده بود و یکی از آنها با صدای بلند و با لحنی حق به جانب آبجو خواست. پسری که برای راهزنها آبجو می آورد در بار نبود و پسر مو قرمزی که برای والتر و ادوین چای می آورد بی درنگ چندین پارچ مشروب در سینی اش قرار داد و برای راهزنها آورد. پسر جوان پارچها را سر میز آنها قرار داد و پارچهای خالی را جمع کرده در سینی اش گذاشت. پیش از آنکه پسر بازگردد آرتور با صدای بلند گفت:
- آهای پسر...چطور است که بپرسی آیا ما چیز دیگری اینجا نیاز داریم یا نه؟
پسر برجایش خشک شد، آرام و وحشت زده برگشت و با لکنتی که حالا از هیجان و ترس بیشتر هم شده بود پرسید:
- آ...آ...آیا چی...چی...چی...ز دی... ی...ی...یگ...گ..گری نی...ی...ی..یاز دا...ا...ا...رید؟
یکی از راهزنها با لحنی تمسخرآمیز ادای پسر را در آورد و همگی با صدایی بلند خندیدند. پسرک از خشم به خودش پیچید. آرتور در میان خنده اش با لحنی پر تمسخر گفت:
- البته... یکی از دختران صاحب این جا را به اتاق من بفرست!!
و همگی دوباره قهقهه زدند، پسرک و صاحب مهمانخانه از شرم و عصبانیت قرمز شدند. والتر از شنیدن این شوخی از زبان آرتور دیوانه شد، از فکر آنکه او دخترش را نیافته بود و دخترک در چنگ چنین انسانهای اسیر بود و خدا می دانست که چنین توهینهایی را از زبان چه کسانی می شنید بی تاب شد و با خشم به خود پیچید. پسر مو قرمز چرخید و از کنار میز راهزنها گذشت، در آخرین لحظه یکی از سارقین پایش را به قصد زمین زدن پسر جلوی او دراز کرد. پای پسر به پای راهزن گرفت و با سینی که در دستش بود سکندری خورد، پسر با سختی و ناامیدی کوشید که تعادل خودش و سینی که در دست داشت را حفظ کند ولی تلاشش بی نتیجه ماند. در آخرین لحظه و درست پیش از آنکه به زمین بخورد والتر سریع و چالاک از جایش برخاست و به سوی او دوید و نگاهش داشت:
- مراقب باش پسرجان... مراقب باش...
پسر نفس راحتی کشید و با چشمانی پر از قدر دانی به ناشناسی که به کمکش آمده بود نگاه کرد. بار ناگهان ساکت شده بود، هیچ کس انتظار نداشت کسی مانع تفریح مردان یاغی شود. یکی از سارقین با خشم از جایش بلند شد، با اتفاقی که افتاده بود مستی کمی از سرش پریده بود:
- به چه جراتی دخالت کردی؟ مثل این که نمی دانی اینجا چه می گذرد؟
والتر آرام دستانش را به علامت صلح و عقب نشینی بالا برد:
- فقط می خواستم به پسرک کمک کنم ... و با این مهمانخانه و اتفاقاتش کاری ندارم!
و به سوی میزش بازگشت. آرتور که احساس کرده بود این غریبۀ سیاه پوش و دوستش بدون دلیل به آنجا نیامده اند از پشت میزش برخاست:
- آهای... صبر کن... تو کیستی و اینجا چه می کنی؟
والتر ایستاد، همچنان پشتش به آرتور بود. آرام چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و لبش را گاز گرفت، احساس می کرد که زمان درگیری کمی زودتر از آنچه او و همراهانش می خواستند فرا رسیده است. بدون آنکه برگردد پاسخ داد:
- یک رهگذر که برای پس دادن یک امانتی به این روستا آمده ام...
ادوین و والتر وارد مهمانخانه شدند. اولین طبقه مهمانخانه به عنوان بار و چایخانه استفاده می شد. هوای بار گرفته و بی حرکت بود و دود ناشی از چراغها که با بوی مشروبات الکلی مخلوط شده بودند بوی نامطبوعی بوجود آورده بودند.
والتر با دقت اما سریع افراد حاضر در بار را از نظر گذراند. افراد محلی و مسافرینی که در آنجا حضور داشتند به صورت پراکنده و با چهره های ناراضی بر سر میزها نشسته بودند. در گوشه ای از مهمانخانه چیزی را که بدنبالش بود یافت، دو یا سه میز را به هم متصل کرده بودند و سر آنها دوازده سیزده نفر مرد با سبکبالی و پر سرو صدا نشسته مشغول نوشیدن آبجو بودند. نگاه والتر بر روی صورت آرتور بُیل که در میان جمع و رو به او نشسته بود ثابت ماند و قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد. یکی دو میز آن سوتر جان و بروس سر میز چهار نفره ای، که دید مناسبی از سارقین و بار داشت، نشسته بودند.
والتر و به دنبالش ادوین به سوی میز خالی دیگری که کمی دورتر ازسارقین و در سمت چپ آنها قرار داشت رفتند. والتر طوری نشست که دزدها را بدون دردسر ببیند و ادوین هم به گونه ای که دید وی را مسدود نکند درمقابل او نشست. دو یا سه دقیقه پس از نشستن آن دو پسر جوانی که در بار کار می کرد به کنارشان آمد و پرسید که چه میل دارند. پسر حدوداً نوزده ساله بود، اندامی لاغر و چهره ای رنگ پریده و استخوانی داشت. موهای پسر مجعد و قرمز رنگ بودند و با لکنت و به سختی تکلم می کرد. هر دو مرد لیوانی چای سفارش دادند و پسر برای آوردن چای رفت.
والتر به دقت جو موجود در بار را بررسی کرد، به جز آرتور و افرادش که با شادی و مستی بلند بلند صحبت می کردند و قهقهه می زدند سایر مشتری ها ساکت و ناخرسند بودند. صاحب مهمانخانه در پشت میزش و در کنار لیوانها و خُمهای آبجو ایستاده بود و با حالتی کلافه و عصبی مشغول خشک کردن لیوانها با یک دستمال بود.
پسر جوان با دو فنجان چای بازگشت و آنها را در مقابل والتر و ادوین گذاشت، هر دو مرد از او تشکر کردند و پسر از کنارشان دور شد. والتر به سوی جان و بروس نگاه کرد و نگاهش با نگاه جان تلاقی کرد. از نگاه او هم پیدا بود که متوجۀ نارضایتی حاکم بر بار شده. والتر نگاهش را از جان برگرفت و به سارقین نگاه کرد. دقیقاً سیزده نفر بودند، از بین آنهایی که چهره شان را می دید به استثنای آرتور چهار نفر دیگر را هم می شناخت و در یک لحظه که دیوید بُیل برگشت او را هم شناخت.
در میان سارقین نگاه والتر بر روی آرتو ثابت ماند، آرتور موهای کم پشت بور و پوستی سفید داشت، چشمانش سبز رنگ و روباه مانند بودند، بینی اش سر پایین و باریک بود و لبهای نازکی داشت و در جمع چهره اش والتر را به یاد روباه می انداخت. آرتور با خونسردی و آرامش در میان همراهانش آبجو می نوشید و به حرفهای آنها می خندید. والتر از دیدن او که این طور راحت و بی خیال قهقهه می زد آتش گرفت. به یاد همسر و دخترش افتاد و به یاد سالهای جوانیش که در ماتم از دست دادن عزیزانش با غم و زجر می گذراند و حالا آرتور سرخوش و نیمه مست بدون آنکه کوچکترین اهمیتی به او و خانواده اش بدهد و یا آنکه اصلاً آنها را به یاد داشته باشد در مقابلش نشسته بود و قهقهه می زد. والتر از خود بی خود دستهایش را مشت کرد و خشمگین به هم فشرد، ادوین متوجه این حرکت او شد، خوب می دانست که اگر کاری انجام ندهد والتر از خشم دیوانه خواهد شد و هنوز موقعیت برای درگیری مناسب نبود. آرام دستش را بر روی یکی از مشتهای والتر گذاشت:
- هیش ش ش ش... لطفاً آرام باشید... خودتان را کنترل کنید...
والتر صورتش را به سوی ادوین چرخاند و در چشمانش خیره شد، با آنکه کلاهش صورت و چشمانش را در سایه اش مخفی می کرد ادوین چشمان والتر که از خشم مانند چشمان افعی می درخشیدند را می دید. والتر با صدایی عصبانی ولی خفه پاسخ داد:
- چگونه آرام باشم... وقتی که بعد از آنچه بر سر من و خانواده ام آورده اند این طور بی خیال و خندان نشسته اند و آبجو می نوشند.
ادوین سرش را تکان داد:
- هنوز وقتش نرسیده.... خواهش می کنم خودتان را کنترل کنید.
والتر کوشید که آرامشش را دوباره بازیابد و پس از چند دقیقه موفق شد. بار دیگر به دقت رفتار سارقین را زیر نظر گرفت، مردها بی وقفه آبجو می نوشیدند، پارچهای آبجو سر میزشان یکی پس از دیگری خالی می شد و یکی از کارکنان بار بی درنگ آنها را با پارچهای پر جایگزین می کرد. والتر پیش خودش تخمین زد که با این وضع آنها هر یک تاکنون در حدود چهار پنج لیوان سر پر آبجو نوشیده اند و اگر همین طور پیش بروند تا نزدیک به یک ساعت دیگر این تعداد به هفت یا حتی هشت لیوان می رسد و از فکر کردن به اینکه این موضوع کارش را آسانتر می کند خرسند شد.
پیش از آنکه آن روز عصر به منزل جاناتان تُرپ بیایند ، به اصرار والتر، ادوین آنها را از مقابل مهمانخانه گذرانده بود و والتر حالا راه رسیدن به مهمانخانه را می شناخت. با سرعت زیادی نمی تاخت، دوست داشت یکبار دیگر پیش از ملاقاتش با سرنوشت خاطراتش را در ذهنش مرور کند. از کودکیش، پدر و مادر و خواهرهایش و زندگی آرامشان در نورسهمپتن و سپس مرگ پدرش و ناامیدیش پس از آن و سپس آن روزی که برای اولین بار همسر زیبایش را دیده بود و برای چند دقیقه خیره و مجذوب به دختر جوان و زیبا نگاه کرده بود و در پایان آن شب خوب می دانست که هر چه را که در توان دارد انجام خواهد داد تا دختر زیبا را از آن خود کند و پس از آن ازدواجشان و روزی که کاترینا به او گفته بود که بزودی صاحب فرزندی می شوند و سرانجام روزی که ایلنا بدنیا آمده بود، خدایا چقدر کوچولو زیبا بود و چقدر او و همسرش از داشتن او احساس خوشبختی می کردند و در آخر مرگ کاترینا و ناپدید شدن ایلنا. والتر با یاد آوری روزی که همسرش در آغوشش جان داد دیوانه شد، نفسش به شماره افتاد و قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد. او هرگز نمی توانست از گناه کسانی که در پاسخ به مرگ برادرشان زنی جوان و دختری کوچک و بی دفاع را طعمۀ انتقام شوم خود کرده بودند بگذرد. والتر از خود بی خود چشمهایش را بست و سرش را به شدت به علامت نه تکان داد و زیر لب زمزمه کرد" هرگز...هرگز". ناگهان صدایی او را به خودش آورد:
- آیا هنوز هم می خواهید به مهمانخانه بروید؟
والتر شگفت زده و در حالیکه غافلگیر شده بود چشمانش را گشود و به مردی که در کنارش و پا به پای او سوار بر اسبش می آمد نگاه کرد:
- آقای هریسون...
ادوین لبخند تلخی زد و با نگاهی پرسشگر به والتر نگاه کرد. والتر سرش را بالا برد و به ستاره ها نگاه کرد و از ته دل آه کشید:
- البته آقا... نمی توانم از گناه این انسانهای کثیف بگذرم....هرگز.
ادوین آرام گفت:
- من هم با شما می آیم... شما را تنها نمی گذارم آقای دانوان.
والتر با ناباوری به او نگاه کرد:
- ولی این کار به شدت خطرناک است.
- اگر با هم باشیم شانسی برای موفقیت داریم ولی تنها رفتن شما به معنی خودکشی است آقا و من نمی خواهم شما...
ادوین سکوت کرد، هر دو مرد برای چند لحظه سرهایشان را پایین انداختند و جملاتشان را سنجیدند. ادوین ادامه داد:
- هیچ یک از ما نمی خواهیم دوست عزیزی مانند شما را از دست بدهیم.
والتر با تعجب برگشت و به اطرافش نگاه کرد؛ جان در سمت دیگرش و کمی عقب تر از او حرکت می کرد و بروس در پشت سر ادوین قرار داشت، هر دو مرد در پاسخ به نگاه شگفت زدۀ والتر به او لبخند زدند. والتر ایستاد:
- آقایان خواهش می کنم... من نمی توانم این لطف شما را قبول کنم... لطفاً به خانواده هایتان فکر کنید.
مردها دور والتر حلقه زدند. جان گفت:
- شما حرفهایتان را زدید آقای دانوان و ما همه به دقت به آنها فکر کردیم... ما شما را تنها نمی گذاریم آقا... دوستی و سلامتی شما برای ما ارزشش بیشتر از آن است که خطرات امشب بتوانند ما را از کمک به شما منصرف کنند.
والتر نفس عمیقی کشید، نمی دانست چگونه از دوستان مهربان و باوفایش قدر دانی کند، آرام و با صدایی خفه گفت:
- متشکرم آقایان... از همۀ شما متشکرم..
هر چهار نفر در سکوت به یکدیگر نگاه کردند، سکوتشان پر از دوستی و صمیمیت بود. والتر از داشتن چنین دوستانی به خود می بالید، آرام و با لحنی صمیمی گفت:
- پس لطفاً به من قول بدهید که به خاطر من خود را در موقعیتهای خطرناک و عبث درگیر نخواهید کرد.
هر سه مرد سرشان را به علامت موافقت تکان دادند. ادوین گفت:
- به زودی به مهمانخانه می رسیم.
والتر گفت:
- اجازه بدهید طبق نقشه در دو گروه دو نفره و مجزا وارد آن شویم.
بروس رو به جان گفت:
- لطفاً به همراه من بیایید آقای گیبسون، ما اول به مهمانخانه می رویم.
جان به علامت موافقت سرش را تکان داد و هر دو مرد به سرعت به سوی مهمانخانه تاختند. والتر و ادوین دهانه های اسبهایشان را کشیدند تا از سرعتشان بکاهند و پس از چند دقیقه مکث در سکوت به سوی مهانخانه روان شدند. از آخرین پیچ مسیر رد شدند و حالا به وضوح ساختمان مهمانخانه را می دیدند. ادوین نفس عمیقی کشید و به والتر نگاه کرد:
- آقای دانوان شما هیچ وقت فکر نکردید که من شما را تنها می گذارم؟
والتر لبخند مهربانی زد:
- امیدوار بودم که شما با کمی فکر تصمیم با درایتی بگیرید و از آمدن با من منصرف شوید.
- دیگر به آن تصمیم بادرایت نمی گفتند آقا. من شما را مانند برادر کوچکم دوست دارم. از همان وقتی که شما در پلیس کارتان را آغاز کردید همیشه سعی کرده ام که به شما کمک کنم و شما را از موقعیتهای خطرناک باز دارم، و امشب هم هرگز شما را تنها نمی گذاشتم.
والتر نفس عمیقی کشید و سرفه آرامی کرد تا بر احساساتش غلبه کند:
- دوستی شما همیشه برای من از ارزشمندترین چیزها بوده است ادوین عزیز و همیشه روی آن حساب کرده ام. از بابت امشب هم نمی دانم چگونه از شما، جان و بروس قدردانی کنم.
- نیازی به قدردانی نیست والتر عزیز... ما همگی خوشحالیم که دوستیی چنین صمیمانه بین ما وجود دارد.
والتر از جایش برخاست و به کنار پنجره رفت و به تاریکی بیرون از پنجره چشم دوخت. سکوت سنگینی بر اتاق حاکم بود، ادوین، بروس و جان هر کدام سرهایشان را پایین انداخته بودند و بدون حرکت بر جایشان نشسته بودند. آشوب عجیبی در دل والتر برپا بود، به یاد صبحی افتاد که در ناتینگهام ارنست براون را به قتل رسانده بود. آن روز به مراتب آرام تر و خونسردتر از آن شب بود، درست نمی دانست که چه چیز امشب این طور بی تابش کرده، اینکه برنامه اش بسیار خطرناک و احتمالاً مرگ آور بود و یا اینکه پس از سالیان طولانی بالاخره آرتور بُیل را به چنگ می آورد.
زمان برای والتر و همراهانش به سرعت و در سکوت می گذشت اما هر چهار نفر در افکارشان غرق بودند و متوجه این گذشت زمان نمی شدند. والتر از خود بی خود گوشوارۀ کوچک دخترش را از جایش بیرون آورد و به آن نگاه کرد. مدتها بود که هر وقت بی تاب و غمگین می شد به یاد همسر و دخترش به گوشواره نگاه می کرد.
در پشت قاب گوشواره حروف کوچکی حک شده بودند، " وی. اِچ. سی. سی" (۱). والتر زمزمه کرد: ویکتوریا (۲)، هریت (۳)، سینتیا (۴) و کاترینا. چشمانش را بست و به یاد روزی افتاد که کاترینا تصمیم گرفته بود که این گوشواره را به ایلنا ببخشد. آن روز کاترینا گوشواره را به او داد و از او خواست که آن را به مغازۀ طلافروشی آقای رامزی (۵) ببرد تا او "سی" آخر را که اول نام کاترینا بود بعد از سه حرف دیگر بر آن حک کند. والتر از کاترینا خواست که معنی سه حرف دیگر را برایش توضیح دهد و کاترینا نامها را به او گفته بود و توضیح داده بود که نامها متعلق به جده اش، مادربزرگش و دست آخر مادرش است، گفته بود که این گوشواره در خانوادۀ آنها از مادر به اولین دختر خانواده رسیده تا مادرش آن را به او داده بود و او هم دوست دارد که این رسم را حفظ کند و گوشواره را به ایلنا بدهد.
با یاد آوری آن روز والتر چشمانش را با درد بست، چقدر آرزو داشت که همۀ ثروت و زندگیش را بدهد و یکبار دیگر، حتی برای ساعتی، به آن روزها بازگردد، روزهایی که در کنار همسرش بر مبلی می نشستند، کاترینا آرام یکی از دستهایش را دور گردن او حلقه می کرد و سرش را بر شانۀ او می گذاشت و والتر هم بازویش را دور شانۀ همسرش می پیچید و او را در آغوشش می فشرد و ایلنا را نیز با دست دیگرش در آغوش می گرفت و طعم شیرین خوشبختی را در تمام وجودش احساس می کرد و به این می اندیشید که هرگز کسی خوشبخت تر از او در دنیا نبوده است....و حالا تقدیر چگونه او را بر زمین زده بود و مانند یک زالو تمام آن خوشبختی را تا آخرین ذره از رگهای بدنش بیرون مکیده بود.
والتر دقیقا نمی دانست که او و همراهانش چه مدتی را در سکوت سپری کرده اند که صدای در اتاق او را به خود آورد، جاناتان بازگشته بود. والتر با سرعت گوشواره را به جایش بازگرداند و به سوی تازه وارد رفت:
- آقای تُرپ...
جاناتان با شگفتی به والتر و مردانش نگاه کرد، هر چهار مرد با ورود او از جایشان برخاسته بودند و با حالتی محو و گنگ به دهان او چشم دوخته بودند. جاناتان بی تابی و مدهوشی را به وضوح در چهره های هر چهار مرد می دید، با خودش فکر کرد که چقدر دوست دارد که بداند چه سخنانی در غیاب او بین این مردها زده شده که آنها را این طور بی تاب کرده و سپس به خود آمد و رو به والتر گفت:
- آنها در مهمانخانه هستند آقای دانوان... دقیقاً سیزده نفر..و به جز آنها هجده نفر دیگر هم در آنجا حضور داشتند. تا یک یا دو ساعت دیگر در بار مهمانخانه خواهند ماند و آبجو می نوشند و پس از آن برای استراحت به اتاقهایشان می روند.
والتر نگاهی پر از قدر دانی به جاناتان انداخت:
- از لطف شما بی نهایت سپاسگزارم آقای تُرپ... بدون کمک شما ممکن نبود من امشب بتوانم انتقامم را بگیرم.
و دستش را با صمیمیت به سوی او دراز کرد. جاناتان دست او را فشرد و سرش را تکان داد و لبخند زد:
- از صمیم قلب برای شما آرزوی موفقیت می کنم آقای دانوان... مراقب خودتان باشید و بی دلیل خود را در شرایطی خطرناک و بی فایده قرار ندهید.
والتر سرش را به علامت تایید تکان داد و از او جدا شد و به سوی در خانه به راه افتاد و بدون آنکه به پشت سرش و به دوستانش نگاه کند از خانه خارج شد.
والتر پیش از سوار شدن به اسبش به آسمان شب نگاه کرد، ستاره ها با نور کم ولی ثابتشان می درخشیدند. والتر برای یک لحظه به خود لرزید، ستاره ها برای هزاران سال درآسمان می درخشیدند، پیش از تولد او و ازدواجش و پس از اتقاق شومی که برایش افتاده بود و بی شک فردا شب هم دوباره بی تغییر در آسمان می درخشیدند در حالیکه او می دانست که چقدر شانسش برای زنده ماندن در آن شب ناچیز است و احتمالاً فردا دیگر ستاره ها را نخواهد دید. پیشانیش را با ناامیدی به زین اسبش تکیه داد و برای چند لحظه به همان حالت ماند تا قوایش را دوباره باز یابد. سپس آرام سوار بر اسبش به سوی مهمانخانه روان شد.
(۱) V.H.C.C
(۲) Victoria
(۳) Harriet
(۴) Cynthia
(۵) Romsey
- در ضمن از اتفاق دردناکی که برای خانوادۀ شما افتاده و باعث حضور شما در اینجا شده واقعاً متاسفم آقای دانوان.
والتر کمی قرمز شد و سرش را به زیر انداخت و ادوین با دستپاچگی و شرمساری به جاناتان و والتر نگاه کرد. بروس به کمک ادوین آمد و جو ناراحت کننده را عوض کرد:
- آقای تُرپ در اصل ما با امید درخواست کمکی به دیدن شما آمده ایم.
ابروهای جاناتان با شگفتی بالا رفت:
- آه...من از هیچ کمکی در این زمینه دریغ نخواهم کرد.
والتر که خودش را کاملاً بازیافته بود گفت:
- از همدردی شما واقعاً متشکرم آقای تُرپ... حق با آقای پرایس است، ما برای کاری که می خواهیم انجام دهیم نیاز به کمک شما داریم..
والتر با دقت نقشه ای را که داشتند برای جاناتان شرح داد. جاناتان در سکوت به سخنان والتر گوش داد و پس از اتمام آن سرش را پایین انداخت و چند نفس عمیق کشید و آرام گفت:
- نقشه ای که دارید بسیار خوب و دقیق است، ولی تعداد شما برای این کار واقعاً کم است آقایان.
والتر گفت:
- متاسفانه حق با شماست آقا... ولی اگر تعداد بیشتری مردان مسلح و غریبه وارد مهمانخانه شویم دزدان بی شک پی به نقشه ای که داریم خواهند برد. آیا می دانید هر شب حدوداً چند نفر از سارقین به مهمانخانه می آیند؟
- نزدیک به دوازده نفر...
- آیا سارقین بیشتری در اطراف هستند که به مهمانخانه نیایند؟
- تا جایی که من می دانم تعداد بیشتری در نزدیکی بیرمنگهام هستند...
والتر و دوستانش از شنیدن این حرف نگاه ناراحتی رد و بدل کردند. جاناتان منظور آن نگاه را فهمید:
- اگر کسی از سارقین برای مطلع کردن سایرین به بیرمنگهام برود در کمتر از دو ساعت همگی به اینجا می رسند.
بروس آرام گفت:
- همین حدس را می زدیم آقای تُرپ... ظاهراً وقت زیادی برای تمام کردن کار نداریم.
والتر پرسید:
- هر شب در حدود چند نفر در خروس طلایی جمع می شوند و مهمانخانه چند خروجی دارد؟
- در شبی مانند امشب بیش از بیست نفر دیگر... خروس مهمانخانۀ بزرگی است... اما از زمانی که سارقین در آن اقامت کرده اند مردم کمتری شبها برای صرف چای و نوشیدنی به آنجا می روند... و مهمانخانه دو خروجی دارد یکی در اصلی و دیگری در آشپزخانه...
- پس مردم محلی از حضور بُیلها و گروهشان در این منطقه ناراضی هستند؟
- البته آقا... چه کسی از حضور چنین انسانهای رذل و کثیفی در نزدیکیش خوشحال می شود؟ جان مردم از کارهای این لاشخورها به لبشان رسیده.
والتر با نارضایتی دستش را در میان موهایش فرو برد و آنها را به عقب خوابانید، ادوین متوجۀ ناراحتی والتر شد و آرام از جاناتان پرسید:
- آیا فکر می کنید که با حضور ما در مهمانخانه مردم هم دست به شورش و اغتشاش بزنند؟
- مردم این ناحیه مردم آرامی هستند ولی همان طور که گفتم از رفتار سارقین به شدت ناراضی هستند.
والتر و مردانش بار دیگر نگاه ناراحتی با هم رد و بدل کردند، اگر اغتشاش پیش می آمد کار مردها از آنچه بود هم سخت تر می شد و علاوه بر آن احتمال خرابکاریهایی مانند آتش سوزی نیز وجود داشت و این دقیقاً چیزی بود که آنها از آن وحشت داشتند. سکوت سنگینی میان آنها برقرار شد، جاناتان به مردها نگاه کرد و آرام گفت:
- اگر اجازه بدهید من به مهمانخانه می روم و طبق نقشه ای که دارید موقعیت مناسب را به شما اطلاع می دهم...
جاناتان از جایش برخاست و به سوی در رفت:
- موفق باشید آقایان.
و از خانه خارج شد. با تنها شدن مردها والتر نفس عمیقی کشید:
- آقایان می دانید از اینکه دوستان وفادار و بامحبتی مانند شما دارم چقدر به خودم می بالم و از اینکه امشب با من برای این کار آمدید بی اندازه از همۀ شما متشکرم. ولی کاری که من در پیش دارم بی نهایت خطرناک است...
ادوین سعی کرد که چیزی بگوید و سخنان والتر را قطع کند، والتر دستش را به علامت توقف بالا آورد و سرش را به شدت تکان داد:
- نه آقای هریسون...خواهش می کنم، اجازه بدهید صحبتم را تمام کنم.
و سپس نفس عمیقی کشید و با دقت، یکی پس از دیگری، به چهرۀ همراهانش نگاه کرد:
- همان طور که گفتم نقشۀ امشب بسیار خطرناک است آقایان و من تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم که هیچ یک از شما به خاطر من صدمه ای ببینید... از طرفی نمی خواهم که شما را بر خلاف میلتان به کاری مجبور و یا از کاری نهی کنم...بنابراین از شما می خواهم که بدور از شرمساری و تعصب بیجا در مورد امشب فکر کنید... نمی خواهم که به من جوابی بدهید یا توضیحی در مورد تصمیمتان برایم بدهید...می خواهم که به خانواده و زندگیتان در نورسهمپتن بیندیشید و تصمیم بگیرید... پس از بازگشت آقای تُرپ من به مهمانخانه خواهم رفت...و اما شما آقایان...
والتر سکوت کرد و باری دیگر به صورت دوستانش نگاه کرد، هر سه مرد در سکوت سرهایشان را پایین انداخته بودند و به شدت در فکر بودند، والتر ادامه داد:
- و شما آقایان پس از رفتن من لطفاً آنچه که می دانید به مصلحت شما است را انجام دهید.
سرانجام زمان رفتن والتر فرارسید، والتر ساعتش را از جیبش بیرون آورد و به آن نگاه کرد و با آرامش به ریچارد گفت:
- ریچارد عزیز باید لباسم را تعویض کنم، اگر اجازه بدهی از یکی از اتاقهای خانه ات برای این کار استفاده می کنم.
ریچارد سرش را به علامت موافقت تکان داد و زنگ زد تا خدمتکار شخصیش به تالار آمد:
- دیوید(۱) لطفاً آقای دانوان را به یکی از اتاقها برای تعویض لباسشان راهنمایی کنید.
والتر به دنبال دیوید از تالار خارج شد، ریچارد در سکوت به اریک که بر مبلی نشسته بود نگاه کرد، پسر بیچاره سرش را پایین انداخته بود و به کفشهایش نگاه می کرد و به شدت رنگ پریده و گیج به نظر می رسید، کاملاً آشکار بود که برای جلوگیری از سرازیر شدن اشکهایش و برای حفظ آرامش ظاهریش غوغایی در درونش برپاست. ریچارد با درماندگی سرش را تکان داد، والتر به هیچ عنوان حاضر نبود دست از سفرش بردارد و در این میان اریک بود که در حال شکستن و خرد شدن بود.
پس از چند دقیقه والتر با لباسهای جدید به تالار بازگشت، اریک و ریچارد با شگفتی به لباسهای سرتا پا سیاه والتر نگاه کردند. والتر در لباسهای سیاهش و با شمشیر و خنجری که به کمرش بسته بود و با چکمه های سیاه چرمی و خوش دوخت و چهرۀ جدیش از همیشه زیباتر و پر قدرت تر به نظر می آمد. والتر سکوت آنها را شکست:
- اگر اجازه بدهید من باید حرکت کنم.
و لبخند مهربان و آرامی به آن دو زد و به سوی در تالار براه افتاد. ریچارد و اریک هر دو به دنبال او روان شدند. هر سه نفر از عمارت خارج شدند، به دستور والتر دیوید اسب او را به مقابل پلکان عمارت آورده بود. والتر برگشت و با دلخوری به اریک و ریچارد که ماتم زده و ساکت پشت او ایستاده بودند نگاه کرد و دستهایش را با حالتی شاکی از هم گشود:
- شما دو نفر باید چهره هایتان را در آینه ببینید، مثل این است که تابوتی را تشییع می کنید!... من به شما قول دادم که نهایت احتیاط را به کار خواهم بست و از درگیر شدن در موقعیتهای خطرناک خودداری می کنم.
اریک با مهربانی و علاقۀ فراوان به سوی والتر آمد و دستهایش را برای در آغوش گرفتن والتر گشود، والتر خم شد و با محبت و صمیمیت اریک را در میان بازوانش گرفت و به خود فشرد و اریک هم بازوهایش را دور گردن والتر حلقه کرد و آرام در گوشش گفت:
- لطفاً مراقب خودتان باشید و تمام جوانب احتیاط را در سفرتان رعایت کنید ...
و پس از چند لحظه سکوت گفت:
- من شما را خیلی دوست دارم پدر...لطفاً مراقب باشید...
والتر با محبت با کف دست چپش چند ضربه دوستانه به کمر اریک زد و گفت:
- من هم تو را خیلی دوست دارم پسر عزیزم ...از صمیم قلب ... و قول می دهم که مراقب خودم باشم ...و تو هم نگذار که رفتن من به این سفر تو را غمگین و نگران کند.
اریک دستانش را از دور گردن والتر گشود و والتر خودش را صاف کرد، ریچارد به سوی والتر آمد و هر دو مرد هم را برای چند لحظۀ کوتاه در آغوش گرفتند، ریچارد با محبت به کمر والتر زد:
- والتر عزیز تو سر سخت تر از آن هستی که من بتوانم منصرفت کنم ... پس لطفاً مراقب خودت باش و فراموش نکن که به ما قول دادی که بی جهت خطر نکنی.
- قول می دهم ریچارد عزیز و نگران نباش... لطفاً شما هم مراقب خودت و اریک باش.
والتر به سرعت از پلکان عمارت پایین رفت و چالاک سوار بر اسبش شد و به سوی در خروجی عمارت تاخت و در آخرین لحظه برگشت و با سرخوشی برای ریچارد و اریک دست تکان داد. ریچارد و اریک دور شدن او را نظاره کردند. ریچارد به کنار اریک آمد و دستش را بر شانۀ اریک گذاشت:
- اریک عزیزم من اطمینان دارم که والتر سلامت باز می گردد...او مرد بی نهایت زیرکی است و از عهدۀ همه چیز به شایستگی بر خواهد آمد.
اریک سرش را به علامت موافقت تکان داد:
- حق با شماست... و از اینکه موافقت کردید که من در این مدت در کنار شما باشم متشکرم.
ریچارد لبخند مهربانی به اریک زد و او را به سوی داخل عمارت راهنمایی کرد:
- لطفاً با من بیا اریک... مطمئنم که در خانه ام سرگرمیی پیدا می شود که هر دو از آن لذت ببریم.
- ادوین عزیز از اینکه مجدداً شما را می بینم بسیار خوشحالم.
- من هم از ملاقات دوبارۀ شما خوشحالم جاناتان عزیز... اجازه بده همراهانم را به شما معرفی کنم...آقای جان گیبسون... آقای بروس پرایس و آقای والتر دانوان.
مردها با هم دست دادند، جاناتان با دقت به والتر نگاه کرد:
- فکر نمی کنم نیازی باشد که بپرسم چه چیزی شما را به اینجا آورده است.
والتر به جاناتان لبخند زد:
- درست حدس زده اید آقای تُرپ، و از اطلاعاتی که در اختیار من قرار دادید بی نهایت سپاسگزارم.
- حرفش را هم نزنید آقای دانوان... در حقیقت از اینکه می بینم کسی تصمیم گرفته که درس عبرتی به این دزدان وحشی و بی رحم بیاموزد بسیار خوشحالم.
(۱) David
(۲) Jonathan Thorpe
اریک با نگرانی وارد عمارت شد، و یکی از خدمتکاران ریچارد در سرسرا به استقبالش آمد و او را به تالاری که مردها در آن انتظارش را می کشیدند برد. پسرک کوشید که چهرۀ آرام و خونسردی به خود بگیرد و به دنبال خدمتکار وارد تالار شد. هر دو مرد با دیدن او لبخند زدند. اریک با ادب نیم تعظیمی کرد:
- ظهر به خیر دکتر ریچارد... ظهر بخیر پدر.
ریچارد و والتر جواب او را دادند. ریچارد گفت:
- اریک عزیز با والتر در مورد تو و پیشرفتت در درسهایت صحبت می کردم. ظاهراً آموزگار جوانت واقعاً از شما خرسند است. شما پسر بسیار باهوش و سخت کوشی هستید.
اریک با ادب سرش را خم کرد:
- متشکرم. پدر بیش از حد از وضع درسی من تعریف می کنند، من در حقیقت به آن خوبی نیستم.
والتر لبخند زد:
- اریک عزیزم شما هرطور که مایلید فکر کنید و من هم به همان شکل که مایلم فکر می کنم... از نظر من شما به گونۀ شایسته ای از پس تکالیف و درسهایتان برمی آیید.
اریک به سوی ریچارد برگشت و با لحنی سپاسگزار گفت:
- دکتر ریچارد کتابی که به من قرض داده بودید را تا آنجا که می فهمیدم مطالعه کردم... کتاب بی نظیری بود واقعاً از مطالعۀ آن لذت بردم.
ریچارد برای والتر توضیح داد:
- اریک کتابی در مورد گیاهان نیاز داشت و من کتاب مناسبی در این مورد داشتم که به او امانت دادم.
والتر آرام و با لبخند گفت:
- از موضوع اطلاع داشتم ریچارد عزیز...من و اریک بسیاری از فصل های کتاب را به همراه هم مطالعه کردیم.
ابروهای ریچارد با شگفتی بالا رفت:
- آه جداً... امیدوارم از اینکه من گهگاه به اریک کتاب امانت می دهم ناراضی نباشید...
- ابداً ... برعکس خوشحالم که اریک بعضی از کتابهایی که نیاز دارد را از مرد تحصیل کرده ای مانند شما به امانت می گیرد... خیال من از مناسب و دقیق بودن کتابها کاملاً آسوده است.
برای چند لحظه سکوت در تالار برقرار شد. والتر با تشویش و دودلی نفس عمیقی کشید، زمان در میان گذاشتن موضوع با اریک رسیده بود:
- اریک لطفاً به اینجا بیا و در کنار من بنشین.
اریک آرام از مبلی که بر آن نشسته بود برخاست و در کنار والتر نشست، احساس بسیار بدی داشت، اطمینان داشت که والتر می خواهد کاری خطرناک و غیر معمول انجام دهد و او بیش از حد به والتر علاقمند بود و دوست نداشت کوچکترین اتفاقی برای او بیفتد. والتر به چشمان نافذ اریک خیره شد، پس از چندین سال زندگی در کنارهم حالا به راحتی رگه های هراس و نگرانی را در نگاه عمیق پسرک می دید. والتر گفت:
- اریک عزیزم، می دانی که پس از اتفاقی که برای همسر و دخترم افتاد قسم خوردم که مسببین آن اتفاق را به سزای عملشان برسانم. همانطور که برایت گفتم آنها چهار نفر بودند که یکی از آنها را پیش از آنکه تو به خانۀ من بیایی پیدا کردم و در این مدت به دقت در جستجوی باقی آنها و موقعیتی مناسب بودم. دیروز پس از مدتها متوجه شدم که موقعیتی که در انتظارش بودم پیش آمده و تصمیم گرفته ام که امشب برای تمام کردن کار به وارویکشایر بروم.
اریک از وحشت و نگرانی بر جایش خشک شد، به یاد وقتی افتاد که پدر و مادرش را تازه از دست داده بود، خدا می داند که در آن مدت چقدر زجر کشیده بود و چگونه از زندگی بیزار شده بود. از فکر اینکه ممکن است یکبار دیگر کسی که مانند پدرش به او دل بسته و در کنارش احساس سعادت و خوشبختی می کند را از دست بدهد دیوانه شد، احساس کرد که دهانش به شدت تلخ و خشک شده و چشمانش سیاهی می رود و هراسان آنها را بست. والتر و ریچارد که به دقت پسرک را زیر نظر داشتند متوجۀ تغییر حالت و رنگ پریدۀ او شدند. والتر با نگرانی او را در آغوش گرفت و گونه اش را نوازش کرد:
- اریک... پسرم... حالت خوب است؟... چیزی بگو عزیزم...
ریچارد شتابان از ظرفی که بر یکی از میزها بود لیوانی شربت ریخت و فوراً به دست والتر داد. والتر آرام لیوان را بر لبان اریک گذاشت و کمی شربت در دهانش ریخت. اریک چشمانش را گشود و با ناباوری به والتر و ریچارد که با نگرانی به او نگاه می کردند خیره شد و سپس رو به والتر گفت:
- خواهش می کنم پدر...نروید... به خاطر خدا نروید... من نمی خواهم که شما را هم مانند پدر و مادرم...
پسر بچه نتوانست سخنانش را تمام کند و بی اختیار به گریه افتاد. والتر با پریشانی و محبت اریک را در آغوشش فشرد، اریک صورتش را به سینۀ نیرومند والتر فشار داد و بی اختیار هق هق گریه کرد. ریچارد با آنکه پیش بینی می کرد که اریک به شدت غمگین شود از دیدن این منظره بی تاب شد و نگاه سرزنش باری به والتر انداخت:
- آیا حالا راضی شدید؟ گفته بودم که او از شنیدن این موضوع بیش از حد ناراحت خواهد شد! نزدیک بود از حال برود...
والتر نگاه او را با نگاه خشمگینی پاسخ داد:
- خواهش می کنم بس کنید ریچارد....مطمئناً واکنشش به این موضوع نمی توانست پایکوبی باشد...برای شما که دلایلم برای این سفر را به تفصیل توضیح دادم ... حداقل شما دست از شماتت من بردارید!
و آرام اریک را که گریه اش کمی آرامتر شده بود از سینه اش جدا کرد و به چشمان اشک آلود و خجالت زده اش نگریست:
- پسر عزیزم لطفاً بی تابی نکن...
و دستمالش را از جیبش بیرون آورد و به اریک داد تا اشکهایش را پاک کند و ادامه داد:
- اریک عزیزم تو خوب می دانی که غم از دست دادن عزیزان چگونه انسان را خرد می کند...به من بگو اگر پدر و مادرت به جای غرق شدن در دریا به دست چند نفر آدم کثیف به ناحق و بی گناه به قتل رسیده بودند آیا می توانستی به راحتی از گناه قاتلین والدینت بگذری؟
اریک سرش را پایین انداخته بود و به صورت والتر نگاه نمی کرد، بغض گلویش راگرفته بود و قدرت صحبت را از او سلب کرده بود. والتر آرام دستش را زیر چانۀ اریک گذاشت و صورتش را بالا آورد:
- پسر خوبم می دانم که در این مدت همانطور که من به شدت به تو علاقمند شده ام تو هم مرا و زندگی در کنارم را دوست داری و از اینکه می بینم زندگی ما با وجود تمام مشکلاتی که داشته ایم به این خوبی پیش می رود واقعاً خوشحالم... ولی من بارها برایت گفته ام که به جز به خاطر تو، یافتن دخترم و تادیب قاتلین همسرم هدف دیگری برای زندگی ندارم... اریک عزیزم سعی کن حرفها و احساساتم را درک کنی... من تا روزی که قاتلین همسرم بدون ترس و هراس به کارهای ننگینشان ادامه می دهند نمی توانم زندگی آسوده ای داشته باشم.
اریک همچنان با بغض به والتر نگاه می کرد، در مقابل حرفهای والتر نتوانست چیزی بر زبان بیاورد، فقط با دلتنگی و غم سرش را به علامت تایید تکان داد. والتر با محبت مثل همیشه دستش را در میان موهای نرم و زیبای اریک فرو کرد و آنها را در هم ریخت. اریک کوشید که بغضش را فرو بدهد و کم کم آرام شد و با صدایی لرزان گفت:
- ولی اگر اتفاقی برای شما بیفتد چه می شود؟
والتر سعی کرد نگرانی را از اریک دور کند، با صدای بلند خندید و با شوخی گفت:
- آه اریک عزیزم حتی تو هم که با من شمشیر بازی و سوارکاری می کنی و خوب در مورد مهارت من می دانی به اینکه من سالم باز می گردم اطمینان نداری! من چه می توانم بگویم؟!
اریک کمی قرمز شد و با خجالت گفت:
- من هیچ کس را ماهرتر و نیرومند تر از شما نمی شناسم... ولی نمی توانم نگران شما نباشم.
والتر سرش را تکان داد:
- من به تو قول می دهم که خودم را در موقعیتهای بسیار خطرناک و بی نتیجه در گیر نکنم و زنده به نورسهمپتن بازگردم.... ولی می خواهم که تا بازگشت من در اینجا و در کنار ریچارد بمانی تا خیال من از در امان بودنت آسوده باشد.
ریچارد که تا آن لحظه در سکوت به حرفهای آن دو گوش می کرد گفت:
- اریک عزیزم... من هم با این پیشنهاد والتر موافقم ... و خوب می دانی که از هیچ چیز به اندازۀ بودن در کنار تو خوشحال نمی شوم... لطفاً این مدت را در خانۀ من بمان...
اریک نگاه قدرشناسی به ریچارد انداخت:
- متشکرم دکتر ریچارد عزیز... من هم از بودن در کنار شما واقعاً لذت می برم.
و پس از آن از والتر پرسید:
- آیا می دانید چه موقع به نورسهمپتن بازمی گردید؟
والتر نقشه اش را به اختصار برای اریک شرح داد و اریک با دقت به سخنان والتر گوش کرد، پسر بچه هنوز هم رنگ پریده و بی تاب بود و والتر با زیرکی در ادامه بحث را به سوارکاری مفرحی که چند روز قبل به همراه اریک و معلمش در دشتهای شمال نورسهمپتن داشتند کشانید. در ادامه آن روز هم والتر مراقب بود که صحبت کمتر به سفر آن روز عصر او کشیده شود و هر بار با ظرافت موضوع را تغییر می داد.
ساعت چهار بعد از ظهر به دستور ریچارد خدمتکارانش عصرانۀ سبکی سرو کردند، مردها و پسر جوان کنار هم سر میز نشستند و عصرانه را در آرامش ظاهری خوردند، والتر می کوشید که اریک و ریچارد را با حرفهای شادش سرگرم کند و از افکار نگران کننده آنها بکاهد ولی اریک به طرز ناراحت کننده ای ساکت و رنگ پریده بود و ریچارد هم عصبی و سر خورده به نظر می آمد.
والتر کمی آب نوشید و به نوبۀ خود با لحنی آرام به تعریف وقایع و نقشه اش برای ریچارد پرداخت. ریچارد با دقت به سخنان والتر گوش داد. والتر سخنانش را به پایان رسانید، ریچارد در افکارش غرق بود، پس از مکثی نسبتاً طولانی گفت:
- والتر نقشه ای که می گویی به شدت خطرناک است. چگونه چهار مرد می خواهید از پس آرتور و مردانش برآیید؟
والتر سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت:
- می دانم ریچارد، ولی چارۀ دیگری ندارم... اگر با نفرات بیشتری به مهمانخانه و وارویکشایر برویم نقشه بدون شک لو خواهد رفت و دیگر نمی توانیم آنها را غافلگیر کنیم.
ریچارد دست به دامن آخرین تیر ترکشش شد:
- والتر آیا فکر کرده ای که اگر اتفاقی برای تو بیفتد چه بر سر اریک می آید؟
والتر با ناراحتی سرش را پایین انداخت. او به این موضوع اندیشیده بود ولی پاسخی که راضیش کند نیافته بود. ریچارد با دقت چهرۀ دوستش را بررسی کرد و با رضایت از نتیجۀ سخنش ادامه داد:
- والتر تو فقط مسئول زندگی خودت نیستی. اریک بیش از حد به شما علاقه دارد، او پس از مرگ والدینش کاملاً به شما تکیه کرده است. آیا می دانی اگر شما را هم از دست بدهد چه بر سرش می آید؟
والتر سرش را بلند کرد و آرام گفت:
- ریچارد می دانم که چه نقشه ای داری و از آخرین تیرت استفاده کرده ای، ولی باید بگویم با وجود تمام علاقه ای که به اریک دارم باید به این سفر بروم... ریچارد عزیز سعی کن بفهمی که من چه احساسی نسبت به مرگ کاترینا و ناپدید شدن ایلنا دارم، نمی توانم کسانی که آنها را نابود کردند رها کنم.
- والتر شما واقعاً مرد یکدنده ای هستید!
- متشکرم ریچارد.
ریچارد با شگفتی به او خیره شد:
- به عنوان تعریف نگفتم.
والتر خندید و با مهربانی گفت:
- و من در هرحال از شما تشکر کردم.
ریچارد سرش را با ناامیدی تکان داد، می دانست که دیگر کاری نیست که بتواند برای منصرف کردن والتر انجام دهد. آه بلندی کشید:
- والتر جدای از هر بحثی، برای اریک چه تصمیمی داری؟
والتر به کنار پنجرۀ اتاق رفت و به منظرۀ بیرون خیره شد و پس از چند لحظه سکوت گفت:
- اگر اجازه بدهی می خواهم او حداقل امشب را در خانۀ تو و در کنار تو بماند.
ریچارد می دانست که والتر پس ماجرای مرگ همسر و ربوده شدن دخترش هرگز کسی از عزیزانش را در مواقعی که خودش در دسترس نیست تا از آنها محافظت کند تنها رها نخواهد کرد. با مهربانی به کنار والتر رفت و گفت:
- والتر تو می دانی که اگر از من بخواهی که حتی برای همیشه اریک را در کنار خودم نگهدارم با کمال میل این کار را انجام خواهم داد. ولی اگر اتفاقی برای تو بیفتد چه بر سر او خواهد آمد؟
والتر با لحنی کاملاً جدی گفت:
- از مدتها پیش وصیت نامه ای در این مورد تنظیم کرده ام. در وصیت نامه ام قسمت عمدۀ املاکم را به اریک بخشیده ام و ذکر کرده ام که اگر پدر بزرگش مایل باشد سرپرستی اریک برعهدۀ او قرار خواهد گرفت و در غیر این صورت تو مسئول تربیت او خواهی شد.
ریچارد سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید:
- از اعتمادی که به من داری متشکرم والتر. ولی از صمیم قلب امیدوارم که تو سالم و موفق بازگردی و همه چیز به روال عادی خود برگردد.... و یا حداقل آنقدر عادی که برای من، تو و اریک ممکن است.
والتر به صورت ریچارد لبخند زد:
- متشکرم ریچارد.
- آیا اریک چیزی از این موضوع می داند؟
والتر سرش را با ناراحتی تکان داد:
- نمی خواستم پیش از صحبت با تو موضوع را با او در میان بگذارم. اگر اجازه بدهی به دنبال او می فرستم تا به اینجا بیاید، با او صحبت می کنم و او را به دست تو می سپارم.
ریچارد با شگفتی پرسید:
- می توانم بپرسم که چرا خودت به دنبال او نمی روی و او را به اینجا نمی آوری؟
- زیرا اگر خودم به خانه برگردم و مارتا ، راجر و سایر خدمتکارها متوجۀ قصدم بشوند دیگر نمی توانم بدون درد سر و دعوا از خانه خارج شوم و در چنین روزی اصلاً شرایط روحی مناسب برای درگیری با کارکنان خانه را ندارم!
ریچارد بی اختیار قهقهه زد:
- آه معذرت می خواهم والتر، قصدم به هیچ وجه تمسخر تو نبود! ولی تو با دقت بی نظیری تمام جوانب نقشه ات را بررسی کرده ای.... در ضمن فکر رو به رو کردن شما با کارکنان خانه ات برای منصرف کردنت فکر بسیار خوبی است!
والتر یکی از خدمتکاران ریچارد را به دنبال اریک فرستاد و از او خواست که اریک را با خود به منزل شخصی ریچارد بیاورد و هر دو مرد نیز به سوی منزل ریچارد حرکت کردند. در طول مسیر و در عمارت ریچارد، پیش از رسیدن اریک، والتر و ریچارد با دقت برای باری دیگر به بررسی اخبار دریافت شده از وارویکشایر و برنامه ای که والتر و افرادش برای آن شب داشتند پرداختند. والتر معتقد بود که پس از آنکه راهزنها را غافلگیر کردند و بعد از درگیری باید هر چه زودتر وارویکشایر را ترک کنند زیرا ممکن بود گروه دیگری از دستۀ سارقین در اطراف وارویکشایر حضور داشته باشند و پس از اطلاع به ماجرا برای شکار والتر و همراهانش حرکت کنند. ریچارد با درماندگی از والتر خواست که به خاطر اریک هم که شده از انجام هر کار غیر منطقی و خطرناکی خودداری کند.
مدت زیادی طول نکشید که یکی از کالسکه های والتر در مقابل عمارت ریچارد توقف کرد و اریک و خدمتکار ریچارد از آن پیاده شدند.