تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
وقتی که والتر و همراهانش به عمارت ریچارد رسیدند ریچارد از دقایقی پیش بیدار بود با وجود آنکه با سرسختی در رختخوابش دراز کشیده بود و پلکهایش را به هم می فشرد تا خودش را وادار به خوابیدن کند. بیشتر از سه ساعت بود که برای خواب به رختخواب رفته بود و تا آن لحظه دو بار با کابوس بیدار شده بود و کوشیده بود که با نوشیدن کمی آب خودش را آرام کند. با سر سختی و لجبازی با خودش فکر کرد " دو کابوس و دو لیوان آب در سه ساعت... بی سابقه است...لعنتی" و از خودش که در مورد آن شب والتر دائم کابوس می دید بدش آمد

فکرش به اتفاقات آن روز کشیده شد، به والتر و مشاجره اش با او و سپس رفتنش برای انتقام لجوجانه و خطرناکش. و سپس به یاد اریک افتاد، پسر بچۀ بیچاره با وجود سن کمش چقدر در زندگیش زجر کشیده بود و هنوز هم از آنچه که در اطرافش می دید رنج می کشید. اریک پسری خویشتن دار، بسیار آرام و حتی خجالتی بود. با وجود آنکه چیزی نمی گفت و شکایتی نمی کرد کاملاً می شد فهمید که چقدر نگران است و چگونه از نگرانی و هراس در خودش خرد می شود.

آن روز عصر، پس از رفتن والتر، ریچارد اریک را به بازی بیلیارد دعوت کرد. اریک نسبت به سنش بازیگر بسیار قابلی بود، از کمی پس از آنکه به همراه والتر به نورسهمپتن آمده بود بازی را از والتر آموخته بود و در آن به شدت پیشرفت کرده بود. والتر خودش در بازی بیلیارد یکی از بهترینها بود، او کلاً کارهای دقیق و ظریف بدنی را بسیار عالی و بی نقص انجام می داد و اصولاً به هر بازی و یا ورزشی که وارد می شد به زودی در آن استاد می شد. والتر برای سرگرم کردن اریک تصمیم گرفته بود که به پسرک بیلیارد بیاموزد و به زودی پسر و پدر خوانده اش هم بازی های یکدیگر شده بودند و از بیلیارد لذت می بردند. اریک حتی تعدادی از شگردهای والتر را آموخته بود و با انجام آنها گاهی خود والتر را نیز شگفت زده می کرد.

اما آن روز اریک خودش نبود، بازی مانند همیشه خوب و روان شروع شد ولی ریچارد خیلی زود فهمید که اریک پریشان تر و درمانده تر از آن است که با او بازی کند. اریک بارها توپ های بسیار راحتی را از دست داد و در عوض توپهای ریچارد را راهی سبدها کرد. سر انجام پس از آنکه دو بار متوالی در هنگام زدن توپ چوب بازیش از کنار توپ در رفت طاقت پسر بچه تمام شد و با شرمندگی و بی تابی چوب را کنار گذاشت:

- دکتر ریچارد عزیز آیا می شود مرا از ادامۀ این بازی معاف کنید؟

ریچارد به صورت خوش ترکیب پسر بچه نگاه کرد و با غصه گفت:

- البته اریک عزیزم... فکر کردم که با این بازی فکر هر دوی مان را از رفتن والتر دور می کنم...ولی اگر این بازی تو را بیشتر زجر می دهد هدفی در ادامه اش نیست.

اریک با قدر دانی در چشمان ریچارد خیره شد و به زحمت لبخند زد. نگاه نافذ و عمیق پسرک ریچارد را برای چند لحظه بر جایش میخکوب کرد و سپس ریچارد به خودش آمد و به کنار اریک رفت و دستش را برشانۀ او گذاشت و با صدای نجوا گونه ای گفت:

- آیا دوست داری کمی با هم درد دل کنیم؟ شاید هر دو کمی راحت تر و سبک تر شویم.

مثل این بود که توان اریک با شنیدن این حرف به یک باره تمام شود، پسر با قدمهایی لرزان به سوی یکی از صندلیها رفت و بر لبۀ آن نشست و دستش را با بی تابی در موهایش فرو کرد و آنها را به عقب خواباند. این یکی از عادتهای والتر بود که در مواقعی که درمانده و بی تاب می شد موهایش را به عقب می خواباند و حالا در مقابل چشمان حیرت زدۀ ریچارد اریک این کار را به حدی شبیه به والتر انجام داد که دهان ریچارد از تعجب باز ماند. اریک آرام گفت:

- مرا ببخشید که شما را ناراحت می کنم... اما به طرز وحشتناکی نگران پدر هستم... حتی فکر آنکه اتفاقی برایشان بیفتد...

اریک نتوانست حرفش را تمام کند، سرش را تکان داد و نفسش به شماره افتاد. ریچارد با ناراحتی یکی دیگر از صندلیها را در مقابل صندلی اریک گذاشت و روبه روی او نشست:

- می دانم چه می گویی اریک و به تو حق می دهم که اینقدر نگران والتر باشی... ولی فراموش نکن که اگر والتر امشب به وارویکشایر نمی رفت همیشه از فکر اینکه جرات و جسارت انتقام گرفتن از مسببین نابودی زندگیش را نداشته سرخورده می ماند و هیچ چیزی برای مردی مانند والتر بدتر از شکست و سرخوردگی از تعدادی یاغی کثیف نیست. ما به عنوان نزدیکان او باید این موضوع را بفهمیم و او را حمایت کنیم.

- حق با شماست دکتر ریچارد؛ پدر مرد بی نظیری است. او واقعاً دقیق، باهوش و مهربان است و متاسفانه اتفاقی که برای خانواده شان افتاده ایشان را خرد کرده است، من احساسشان را می فهمم. اما نمی توانم نگران او و کارهایی که انجام می دهند نباشم...چهار مرد در مقابل نزدیک به یک دوجین راهزن!!

اریک واضحاً لرزید و سپس سرش را به زیر انداخت. ریچارد سکوت کرد، چیزی برای گفتن نداشت! پس از چند لحظه سکوت از جایش برخاست و گفت:

- اریک عزیزم می توانم به تو به دروغ بگویم که خطری امشب والتر را تهدید نمی کند ولی تو بسیار باهوش تر و فهمیده تر از آن هستی که برای تسکین دادنت از چنین روشهای کودکانه ای استفاده کنم. بنابراین حقیقت را می گویم. از نظر من هم کار امشب والتر بسیار خطرناک است، وقتی که به دیدنم آمد تا بگوید که امشب تصمیم دارد به وارویکشایر برود تمام تلاشم را کردم که او را منصرف کنم... حتی بحث آیندۀ تو را به میان آوردم زیرا می دانستم که او چقدر به تو علاقمند است اما والتر سرسختانه تصمیمش را گرفته بود و به دنبال انتقامش رفت... اما من از یک چیز اطمینان دارم و آن اینکه والتر به خاطر علاقه اش به تو خودش را در موقعیت خطرناکی گرفتار نخواهد کرد و همراهانش مردان شجاع و زیرکی هستند و به خوبی از خودشان و والتر مراقبت خواهند کرد.

و سپس آرام به اریک اشاره کرد تا برخیزد و به دنبال او برود و ادامه داد:

- اریک عزیز از صمیم قلب آرزو می کنم که والتر به سلامت بازگردد... اما حالا اگر موافق باشی به گلخانۀ من برویم و در آنجا بحثمان را ادامه می دهیم.

اریک نگاه قدرشناسی به ریچارد انداخت و از جایش برخاست:

- واقعاً از صداقتتان متشکرم دکتر ریچارد عزیز. من هم امیدوارم که پدر به سلامت بازگردند.

اریک و ریچارد به همراه هم به سوی گلخانۀ زیبای ریچارد رفتند. ریچارد علاقۀ زیادی به گیاهان و گیاه شناسی داشت و قسمت زیادی از اوقات فراقتش را در گلخانه اش به مراقبت و انجام آزمایشهای مختلف بر روی گیاهانش می گذراند. در گلخانه بیشتر در مورد گیاهان کم نظیر و شاداب ریچارد صحبت شد و هر دو نفر از ادامه دادن بحث در مورد تصمیم آن شب والتر خود داری کردند.

سر انجام پس از صرف شام و در هنگام خواب اریک با شرمندگی به ریچارد گفت:

- آیا اجازه می دهید که من امشب را بیدار بمانم و به رختخواب نروم؟

ریچارد با غصه به اریک نگاه کرد و رگه های نگرانی را در چشمان نافذ پسرک یافت:

- اریک عزیزم با بیدار ماندن تو چیزی به نفع والتر تغییر نخواهد کرد. مطمئنم که والتر نیز از اینکه تو امشب را در انتظار او بیدار بمانی خرسند نخواهد بود.

- می دانم ولی در چنین موقعیتی نمی توانم تنها در رختخوابم در انتظار خواب باشم.

- آیا مایلی دارویی به تو بدهم تا راحت تر بخوابی؟

- خیر متشکرم. ولی خوشحال می شوم اگر اجازه بدهید به رختخواب نروم.

ریچارد به فکر فرو رفت. از طرفی نمی خواست به اریک سخت گیری کند و از طرف دیگر پس از اتفاقات آن روز می دانست که اریک شدیداً از نظر بدنی و فکری به استراحت نیاز دارد.

- من فکر می کنم که تو از نظر بدنی و فکری به استراحت امشب نیاز فراوانی داری . پس لطفاً به اتاقت برو و سعی کن به خواب بروی. ولی اگر دوست داری کمی بیشتر در اتاقت بیدار بمانی می توانی کتابی از کتابخانۀ من انتخاب کنی و مشغول خواندن آن شوی.

اریک بیشتر از آن پافشاری نکرد. به کتابخانه رفت و یکی از کتابهای ریچارد را که در مورد پرندگان بود و تصاویر بسیار زیبایی داشت برداشت تا خودش را با تماشای آنها سرگرم کند و سپس به اتاقش رفت و کمی پس از او ریچارد هم به اتاقش رفت تا آمادۀ خواب شود.

حالا بیش از سه ساعت بود که ریچارد در رختخوابش تقلا می کرد که به جای پرداختن به فکرهای مشوش در مورد والتر کمی بخوابد و در این کار کاملاً شکست خورده بود! ریچارد در رختخوابش غلت زد و صورتش را در بالشتش فرو کرد تا کمی آرام بگیرد که از بیرون خانه صدای فریاد کسی را شنید که از دربانهای خانه می خواست در را برویش بگشایند. با سرعت از رختخوابش بیرون پرید و به سوی ایوان اتاقش دوید، در آن را گشود و بیرون رفت و به دروازۀ عمارت خیره شد. هوا تاریک بود و او از این فاصله چیزی نمی دید ولی وقتی نور چراغهای نگهبانان خانه را دید که به سوی دروازه می دویدند اطمینان یافت که کسی به آنجا آمده است. نگهبانان در را گشودند و سواری به داخل باغ عمارت تاخت. ریچارد با دقت سوار را بررسی کرد و جان را شناخت، او تنها بود! نفس ریچارد از دیدن جان که تنها بازگشته بود به شماره افتاد. جان به پنجره های عمارت نگاه کرد و ریچارد را در ایوان اتاقش دید و با نگرانی صدا زد:

- دکتر دیویس... دکتر دیویس عجله کنید. آقای دانوان زخمی شده اند...

ریچارد هراسان به داخل اتاقش دوید تا لباس خوابش را عوض کند. به سرعت لباسهایش را عوض کرد و ساده ترین چیزی را که در دسترس داشت به تن کرد و از اتاقش بیرون دوید. تعدادی از خدمتکارهایش نیز بیدار شده بودند. دیوید اولین کسی بود که با او رو به رو شد، ریچارد نگران و هیجان زده به او گفت:

- لطفاً چند نفر از مردها را جمع کنید تا برای کمک برویم. خدا می داند چه اتفاقی افتاده است!

دیوید به سرعت نیم تعظیمی کرد و به سرعت از ریچارد دور شد. ریچارد به سرعت از پله ها پایین دوید، تعداد دیگری از مردانش در سرسرا جمع شده بودند. ریچارد دستور داد:

- منتظر چه هستید؟ لطفاً در را باز کنید و برای کمک بیایید!

وقتی که ریچارد به فضای آزاد قدم گذاشت والتر و دو مرد دیگر نیز به مقابل پلکان رسیده بودند. ریچارد بی درنگ مردها را از نظر گذراند و وضعیت جسمی هر کدام را بررسی کرد و با ناراحتی نگاهش روی والتر که به سختی بر روی اسبش باقی مانده بود ثابت ماند. پزشک جوان نالید:

- آه خدای من... والتر.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 21:9  توسط قصه گو  | 

یک روز تابستانی بود، بر خلاف سایر روزها در نورسهمپتن و بریتانیا خورشید در آسمان با تمام وجود می تابید و حتی یک تکه ابر در آسمان دیده نمی شد. شاید آن روز یکی از زیباترین روزهای تابستانی بود که والتر در عمرش دیده بود و او مجبور بود که برای ملاقات با وکیلش، آقای مکنزی، و چند تن دیگر از مسئولین املاکش در خانه بماند. کاترینا شاد و سرخوش در دفتر کارش به دیدنش آمد، لباس کرمی رنگ زیبایی به تن داشت و موهایش را به طرز ساده ولی زیبایی بسته بود. گونه هایش گل انداخته بودند و تمام بدنش بوی طراوت و شادابی می داد، معلوم بود که تازه از بیرون به داخل عمارت آمده است. با دیدن همسرش لبخند پرنور و روح افزایی چهره اش را پوشاند:

- روز به خیر والتر عزیزم...

والتر از پشت میزش برخاست، به سوی کاترینا رفت و او را در آغوش گرفت و با تمام وجود لبهای شیرین و لطیفش را بوسید:

- روز به خیر عزیزم...

و بار دیگر او را به خودش فشرد و بوی مطبوع موهای همسر زیبایش را تنفس کرد. کاترینا گفت:

- هوای بیرون از منزل بی نظیر است والتر عزیزم، آیا مایلی که با من، ایلنا و چند نفر از دخترها به گردش بیایی؟

والتر آهی کشید:

- آه عزیزم، می دانم که هوا آفتابی و زیباست...شاید زیباترین روز تابستان امسال. ولی باید در خانه بمانم، قرار ملاقات مهمی با آقای مکنزی و چند نفر دیگر دارم و باید به کارها رسیدگی کنم.

غم و ناراحتی چشمهای درشت کاترینا را پوشاند:

- والتر عزیزم... شما خیلی کار می کنید...بیش از حد برای من و ایلنا زحمت می کشید. نمی دانم چطور از همۀ تلاشهایتان قدردانی کنم.

والتر دست کاترینا را گرفت و هر دو بر روی یکی از مبلها در آغوش هم نشستند. والتر به چهرۀ شیرین همسرش خیره شد و به او لبخند زد:

- حرفش را هم نزن عزیزم... من وقتی که برای خانواده مان کاری انجام می دهم از صمیم قلب خوشحالم و احساس خستگی و نارضایتی نمی کنم.

کاترینا دستش را با محبت بر روی گونۀ والتر کشید و خندید:

- آیا مایلید در خانه منتظر شما بمانیم تا ملاقاتتان تمام شود؟

- ابداً...بر عکس از شما می خواهم که از هوای خوب امروز حداکثر لذت را ببرید.

کاترینا لحظه ای به فکر فرو رفت و سپس پرسید:

- آیا می دانید ملاقاتتان چقدر طول خواهد کشید؟

- نزدیک به سه ساعت.

- پس ما در بیرون خانه در نزدیکی رودخانه منتظر شما می مانیم... پس از اتمام کارتان به آنجا بیایید و به ما ملحق شوید.

والتر خواست که مخالفت کند ولی کاترینا با ناز انگشتانش را به علامت سکوت بر روی لبهای والتر گذاشت و چشمان درشت و بی نظیرش را در چشمان پر از عشق او دوخت:

- بدون شما گردش امروز برای من و دختر کوچکمان لطفی ندارد. خواهش می کنم پس از اتمام کارتان به ما ملحق شوید.

والتر نوک انگشتان همسرش را بوسید و سپس دست کوچک او را گرفت و کاترینا را به سمت خود کشید ، دستهایش را پشت گردن همسرش قرار داد و بار دیگر لبهایش را بر لبهای او گذاشت. کاترینا آرام چشمهایش را بست و دستهایش را دور گردن والتر حلقه کرد. دستهای والتر آرام آرام بر روی گردن و بدن کاترینا پایین لغزیدند و به سمت جلوی بدن او و سینه هایش رفتند... ناگهان کسی در زد... والتر و کاترینا هر دو از جایشان پریدند، دو دلدادۀ جوان نگاهی به یکدیگر انداختند و هر یک از دیدن چهرۀ بر افروختۀ دیگری به خنده افتادند. والتر کمی مکث کرد تا خودش و همسرش حالت طبیعیشان را بازیابند و سپس به کسی که پشت در بود اجازۀ ورود داد.

راجر وارد اتاق شد، کاملاً معلوم بود که ارباب جوانش را در حال چه کاری غافلگیر کرده است. راجر سرش را پایین انداخت و از نگاه کردن به والتر و کاترینا طفره رفت، والتر متوجۀ چهرۀ خجالت زدۀ وی شد ولی تصمیم گرفت که چیزی نگوید . راجر خبر رسیدن افرادی که والتر در انتظارشان بود را آورده بود و والتر از او خواست که مردها را به اتاقش راهنمایی کند. کاترینا از جایش برخاست و به سوی در رفت و در آخرین لحظه پیش از خروجش برگشت و چشمکی به والتر زد و گفت:

- در کنار رودخانه در انتظارتان هستیم... کنار همان تخته سنگی که همیشه با هم به آنجا می رویم.

و از اتاق خارج شد.

پس از جلسۀ آن روز والتر مستقیماً به سمت جایی که کاترینا گفته بود رهسپار شد. کاترینا، مارتا و دو دختر خدمتکار جوان دیگر در آنجا بر روی زیر اندازی نشسته بودند و شاد و سرخوش صحبت می کردند و می خندیدند و ایلنا کمی آن سو تر بر روی سبزه ها نشسته بود و با گلهای وحشی اطرافش بازی می کرد. والتر بدون آنکه چیزی بگوید با لذت به جمع کوچک و صمیمی نگاه کرد، یکی از دخترها متوجه حضور او شد و به سرعت و با احترام از جایش بلند شد:

- ظهر بخیر آقا...

سایر خدمتکارها هم به دنبال او از جایشان بلند شدند و تنها کاترینا و ایلنا نشسته باقی ماندند. والتر با لبخند گفت:

- از این که جمع صمیمیتان را برهم زدم عذر می خواهم خانمها...

مارتا پاسخ داد:

- ابداً آقا... از اینکه به اینجا آمدید خوشحالیم.

دخترها کمی آن سوتر بر زیر اندازی دیگر نشستند و زوج جوان و دخترشان با شادی و لذت بر زیرانداز اول باقی ماندند. همگی با هم غذا های سبک و میوه هایی را که خانمها از خانه آورده بودند خوردند و پس از آن والتر به بازی با ایلنا پرداخت. پدر جوان دخترش را در آغوش می گرفت و با او در دشت زیبا و زیر آفتاب پرنور می دوید. او را دور خودش می چرخاند و بالا و پایین می انداخت و سپس بر زمین می گذاشت و دنبال کوچولو که به سختی می دوید می گذاشت تا دوباره او را می گرفت و می چرخانید. کاترینا و دخترها با خنده و لذت به آنها نگاه می کردند. ناگهان والتر بر زمین خوابید و ایلنا را هم با خودش خوابانید. زنها هراسان برجایشان فریاد کشیدند و کاترینا وحشت زده از جایش برخاست و به سوی همسر و دخترش دوید. بالای سر والتر و ایلنا با صحنۀ شگفت انگیزی روبه رو شد، والتر با شادی بر زمین دراز کشیده بود و به او لبخند می زد و ایلنا با گونه های گل انداخته کنار پدرش بر زمین نشسته بود و می خندید. کاترینا با رنجش گفت:

- نگرانتان شدم... فکر کردم اتفاقی برایتان افتاده که بر زمین خوابیدید!

والتر آرام گفت:

- از اینکه نگرانتان کردم معذرت می خواهم... به یاد کودکیم افتادم که گاهی در دشتها و فضای آزاد با دوستانم بر چمنها دراز می کشیدیم.

کاترینا لبخند زد:

- شما دیگر کودک نیستید و لباسهایتان را با این کار کثیف می کنید.

والتر نفس عمیقی کشید و به آسمان نگاه کرد:

- کاترینای عزیزم اگر لباسها مانع لذت ما شوند ارزش چندانی ندارند.

و سپس بر روی یک دستش بلند شد و گفت:

- شما هم کنار من دراز بکشید کاترینا... بی نظیر است.

کاترینا ابتدا دو دل بود ولی وقتی حرکات کودکانۀ همسرش را دید به خنده افتاد. ابتدا کنار دختر و همسرش بر زمین نشست و بعد آرام دراز کشید و سرش را در آغوش والتر گذاشت و به آسمان خیره شد. والتر بازویش را بدور همسر زیبایش محکم کرد و هر دو در سکوت و آرامش به آسمان خیره شدند و به صداهای آرام و گوشنواز اطرافشان گوش دادند. ایلنا کنار والتر نشسته بود و با تعجب به والدینش نگاه می کرد و سپس کوشید که از روی سینۀ والتر خودش را به مادرش برساند، والتر خندید و به او کمک کرد و دخترک به جای این که به سراغ مادرش برود به تقلید از والدینش در میان آن دو و به صورتی که نیمی از بدنش بر روی بدن پدرش و نیمۀ دیگرش بر بدن مادرش قرار داشت دراز کشید. بدون شک آن روز زیباترین روز تابستانی زندگی والتر بود و حالا او حاضر بود که تمام زندگیش را بدهد و یکبار دیگر در زیر آفتاب در کنار همسرش دراز بکشد و دختر کوچکش بین آن دو و بر روی بدن آنها بخوابد...

صدای ادوین او را به خود آورد:

- آقای دانوان، حالتان خوب است؟

والتر با محبت به چهرۀ نگران ادوین نگاه کرد:

- البته آقای هریسون. چه مقدار دیگر تا نورسهمپتن فاصله داریم؟

- حداقل نیم ساعت دیگر تا ابتدای شهر...

والتر اندیشید، نیم ساعت دیگر تا شهر و از آنجا نیم ساعت بیشتر تا منزل ریچارد باقی مانده بود و او حقیقتاً به انتهای تواناییش رسیده بود. با خودش اندیشید که در تمام خانه های شهر به او پناه می دهند، پس می توانست در یکی از خانه ها توقف کند و یکی از همراهانش به دنبال ریچارد می رفت و او را به بالین والتر می آورد ولی در این صورت ریچارد و اریک را بیش از حد نگران خود می کرد و او این را نمی خواست.

والتر بار دیگر احساس سرگیجه و درد شدیدی می کرد، بار دیگر نزدیک بود که بر روی اسبش خم شود. به زحمت خودش را صاف نگاه داشت تا مانع نگرانی همراهانش شود. ناچار شروع به زمزمۀ بسیار آرام یکی از شعرهایی که وقتی نوجوان بود به خاطر سپرده بود کرد تا فکرش را از بدن خسته و درد آلودش منحرف کند. جان متوجه والتر شد که به هر شگردی دست می زد تا ذهنش را از زخمش منحرف کند و به کمک او آمد و شروع به تعریف خاطره ای از دوران نوجوانیش کرد و پس از آن دو مرد دیگر نیز در این کار به جان ملحق شدند.

لحظات برای والتر به سختی می گذشتند و چشمانش بی صبرانه و ناتوان به دنبال دیدن اولین چراغهای شهر بودند و دقیقاً وقتی که آخرین توان او نیز به تحلیل می رفت و چشمانش بسته می شدند همراهانش از دور سوسوی تعدادی از چراغهای شهر را دیدند. والتر به دور دست نگاه کرد و او نیز چراغهای نورسهمپتن را دید. جان تازه ای در بدنش دمیده شد و حرکتی کرد تا اسبش سریع تر بتازد. مردها با سرعت تمام به سوی شهر تاختند، والتر برای لحظه ای چشم از چراغهایی که در مقابلش می درخشیدند بر نمی داشت و سر انجام به اولین خانه های شهر رسیدند. بروس خودش را به والتر رسانید:

- آقای دانوان منزل من به اینجا نزدیک است، لطفاً امشب را به منزل من بیایید ...من به دنبال دکتر دیویس خواهم رفت.

- از لطف شما متشکرم آقای پرایس، ولی بهتر است که به خانۀ دکتر دیویس برویم... در این صورت آنها کمتر نگران می شوند و دکتر دیویس تمام وسایل مورد نیازش را در خانه اش در اختیار خواهد داشت...

- آیا می توانید تا آنجا مقاومت کنید؟

- البته آقای پرایس... باز هم از لطف شما متشکرم.

مردها به سرعت از میان خیابانها و کوچه های شهر گذشتند، کوتاهترین مسیر ممکن برای رسیدن به عمارت ریچارد را در پیش گرفته بودند. آخرین رمقهایی که در اثر رسیدن به مقصد در والتر ایجاد شده بود نیز به پایان می رسید. والتر بیش از آن توان نیاورد، چشمهایش کاملاً سیاهی رفتند و روی اسبش خم شد. ادوین با نگرانی فریاد کشید:

- آقای دانوان... خدای من...

و کوشید تا او را بر اسبش نگاه دارد و افسار اسبش را در دست بگیرد و حیوان را متوقف کند. والتر به خود آمد و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:

- مهم نیست ادوین... دیگر رسیده ایم... چند دقیقۀ دیگر در عمارت ریچارد خواهیم بود.

- ولی شما نمی توانید این گونه بر روی اسب ادامه بدهید، ممکن است صدمه دیگری به شما بخورد.

- راه دیگری نداریم...

جان با صدای بلند گفت:

- حق با ایشان است آقای هریسون. تنها راهی که حالا در پیش رو داریم رسیدن به عمارت دکتر دیویس است. من با سرعت جلوتر می روم تا آنها را آماده کنم.

و با آخرین سرعتی که اسبش قادر بود از آنها جدا شد. والتر و دو مرد دیگر نیز کمی بر سرعتشان افزودند، والتر درمانده و بی رمق با خودش زمزمه کرد" چند دقیقۀ دیگر، خواهش می کنم... فقط چند دقیقۀ دیگر...".

مردها از آخرین پیچ هم گذشتند و حالا در کنار نرده های منزل ریچارد بودند والتر آب دهانش را به سختی فرو داد و با بی تابی کوشید خودش را بر روی زین اسبش جا بجا کند ولی بدنش کاملاً بی حس بود و از فرمانهای مغزش اطاعت نمی کرد... و سر انجام به در اصلی عمارت رسیدند. جان کمی زودتر رسیده بود و نگهبانها را صدا کرده بود تا در را به رویش بگشایند و حالا اهالی خانه هم از خواب برمی خاستند. والتر و سه همراهش به داخل باغ عمارت رفتند و در مقابل پلکان عمارت ایستادند. آخرین چیزی که والتر دید ریچارد و چندین نفر از خدمتکارانش بودند که به سرعت از ساختمان بیرون دویدند و پس از آن چشمهایش بسته شدند. به انتهای راه و به انتهای توانش رسیده بود، تنها کاری که با آخرین رمقش توانست انجام دهد آن بود که پاهایش را از زین اسبش بیرون بکشد تا هنگامی که از روی اسب بر زمین می افتد پاهایش گیر نکنند و آسیب نبینند و بیشتر هیچ نفهمید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 10:13  توسط قصه گو  | 

یکبار دیگر والتر و سه همراهش همگی با هم در بیرون از مهمانخانه ایستاده بودند. والتر به سرعت اتفاقات آن شب را در فکرش مرور کرد، چقدر آن شب شگفت انگیز و پر حادثه بود! به یاد وقتی افتاد که به تنهایی از خانۀ جاناتان تُرپ بیرون آمده بود، آن موقع حتی فکرش را هم نمی کرد که زنده از مهمانخانه خارج شود و حالا خودش تنها یک زخم برداشته بود و سایر همراهانش در وضعیت خوبی بودند. صدای جان او را به خود آورد:

- از این جا به کجا می رویم؟

بروس با نگرانی به والتر نگاه کرد:

- باید برای آقای دانوان پزشکی پیدا کنیم.... آقای هریسون آیا در نزدیکی اینجا پزشکی می شناسید؟

- تنها یک پزشک... خانه اش تقریباً بیست دقیقه با اینجا فاصله دارد...

والتر سرش را تکان داد:

- نمی توانیم به دیدن آن پزشک برویم. آرتور می داند که من زخمی شده ام و اولین جایی که بعد از مهمانخانه سر می کشد منزل پزشک است...

حق با والتر بود، ادوین با نارضایتی سرش را خاراند:

- آیا جای خاصی را برای امشب در نظر دارید؟

- باید به شهرمان بازگردیم... و باید با تمام سرعتی که می توانیم حرکت کنیم... وقت زیادی را در مهمانخانه از دست داده ایم.

بروس با ناراحتی گفت:

- ولی با وضعیتی که شما دارید نمی توانیم تا نورسهمپتن برویم .

والتر سرش را تکان داد:

- چارۀ دیگری نداریم... درست نمی دانیم آرتور با چه تعداد دیگری از مردانش باز خواهد گشت . باید به شهرمان بازگردیم... در آنجا از حمایت مردم شهر می توانیم استفاده کنیم. در غیر این صورت هر جای دیگری که آرتور ما را به چنگ بیاورد همۀ ما کشته خواهیم شد.

ادوین گفت:

- می توانیم به خانۀ جاناتان تُرپ باز گردیم... آرتور از رابطۀ او با ما بی اطلاع است و به خانۀ او سر نخواهد زد.

والتر به علامت نفی سرش را تکان داد:

- حتی فکرش را هم نکنید آقای هریسون. اگر دوست شما به ما پناه بدهد و آرتور از این موضوع و اینکه او خبر حضور آنها در وارویکشایر را به ما داده و باعث کشته شدن برادرش و مردانش شده با خبر شود جاناتان و تمام خانواده اش را از بین می برد...

و پس از سکوت تلخی ادامه داد:

- من این کفتار را خوب می شناسم... لطفاً بیایید... به نورسهمپتن بازمی گردیم.

حق با والتر بود، هر چهار نفر بدون بر زبان آوردن چیزی بیشتر به سوی جایی که اسبهایشان را بسته بودند به راه افتادند. مردها هر یک سوار بر اسبشان شدند و بی درنگ راه بازگشت به نورسهمپتن را در پیش گرفتند.

هر چهار مرد با تمام سرعت تاختند تا از روستایی که در آن بودند خارج شدند. پس از خروج از روستا والتر کمی از سرعتش کاست تا تکانهای اسبش کمتر آزارش دهد. ادوین متوجه این حرکت والتر شد و سعی کرد که فکر او را از شانه اش منحرف کند:

- آقای دانوان لطفاً برای ما بگویید که چگونه دیوید بُیل را از پا در آوردید؟

والتر که در میان حلقۀ مردانش می تاخت با صدایی که به گوش همۀ آنها برسد شروع به تعریف ماجرا از جایی که از جان جدا شده بود و از پله ها بالا رفته بود کرد. سه مرد همراهش با دقت و در سکوت به سخنان او گوش می دادند. وقتی که والتر به جایی رسید که دیوید را از پایین افتادن نجات داده بود هر سه مرد با دهانی باز و چشمانی از حدقه در آمده به حرفهای او گوش می دادند، والتر سخنانش را به پایان رسانید. برای چند دقیقه سکوت در میان مردها برقرار شد. هیچ کدام از آنها نمی دانستند که والتر منطقی، خوش فکر و آرام می تواند چنین رفتاری از خودش نشان بدهد. ادوین اولین کسی بود که سکوت را شکست:

- خدای من... من هیچ وقت فکر نمی کردم که شما چنین رفتار خشن و یکدنده ای از خودتان نشان دهید!

والتر نفس عمیقی کشید:

- به خاطر آنکه شما نمی دانستید اتفاقی که برای همسر و دخترم افتاد چگونه مرا از پا در آورده است.

جان گفت:

- حق با شماست آقا...ولی کاری که انجام دادید می توانست به بهای جانتان تمام شود... شما با زخم شانه تان ممکن بود به راحتی به همراه دیوید از شیروانی پایین بیفتید و یا پس از نجات او و پیش از آنکه به خود مسلط شوید وی شما را از پا در آورد. باید اعتراف کنم که از مرد منطقی مانند شما هرگز انتظار چنین رفتاری را نداشتم.

والتر کمی از خجالت قرمز شد:

- حق با شماست... ولی در آن لحظات به چیزی به جز همسر و دخترم و آنچه که دیوید و برادرش با بیرحمی با من و خانواده ام کردند نمی اندیشیدم.

بروس گفت:

- در هر حال خوشحالم که همه چیز تمام شد و ما همگی به نورسهمپتن بازمی گردیم.

هر سه مرد سخن بروس را تایید کردند و پس از آن در سکوت به راهشان ادامه دادند.

پاسی از شب گذشته بود و چهار سوار به میانۀ راه رسیده بودند و حالا توان والتر کاملاً به تحلیلی رفته بود. دهانش تلخ و خشک شده بود و سرش به شدت گیج می رفت. عرق سردی برتمام بدنش نشسته بود، به سختی نفس می کشید و بدنش از درد و خونریزی عملاً بی حس شده بود. اسبش حیوان بی نظیری بود و با وجود آنکه سرعتش بسیار زیاد بود کاملاً هموار می رفت و تکانهای کمی می خورد ولی با هر تکانی که می خورد درد در بدن والتر می پیچید و دلش به شدت به هم می زد. اسبش بسیار با هوش بود و مسیر را می دانست و پا به پای سه سوار دیگر می تاخت و والتر نیازی به این نداشت که او را هدایت کند، بی اختیار کمی بر اسبش خم شد. ادوین و بروس که در دو سویش می تاختند متوجه ناتوانی او شدند. ادوین با صدای بلند گفت:

- لطفاً کمی صبر کنید... آرام...

و دهانۀ اسبش را کشید، مردها به سخن او آرام کردند و ایستادند. ادوین با نگرانی نگاهی به چهرۀ به شدت رنگ پریده و چشمان نیمه باز والتر انداخت و با دلسوزی پرسید:

- حالتان خوب است آقای دانوان؟ آیا مایلید کمی در اینجا بمانیم تا وضعیتتان بهتر شود؟

والتر با صدایی که به سختی و لرزان از گلویش خارج می شد گفت:

- خیر آقای هریسون. باید هر چه زودتر به نورسهمپتن بازگردیم. اگر کسی بتواند کمکی به من بکند دکتر دیویس است.

مردها ابتدا نگاهی به والتر و سپس نگاه دودلی به هم انداختند. بروس گفت:

- چند دقیقه صبر کنیم تا شما کمی آب بنوشید و ما زخمتان را با پارچه های جدید ببندیم.

والتر توان مخالفت نداشت، آرام به علامت موافقت سرش را تکان داد. جان و بروس به والتر کمک کردند که از اسبش پیاده شود. والتر بر زمین نشست و ادوین به سرعت تکه های مناسبی از بالا پوش والتر جدا کرد و به کمک آنها روی پانسمان قبلی زخم والتر، که حالا کاملاً خون آلود شده بود، را پوشاند و با چند نوار پارچه سایر پارچه ها را محکم کرد. بروس در قمقمۀ آب والتر را گشود و آن را به دست او داد. والتر کمی آب نوشید و چشمهایش را بست و چند نفس عمیق کشید، حالش کمی بهتر شد و نیرو گرفت. به مردانش اشاره کرد:

- بهتر است حرکت کنیم آقایان.

بار دیگر دستان ادوین و جان زیر بازوهای والتر قرار گرفتند و او را از زمین بلند کردند و به وی کمک کردند تا سوار بر اسبش شود، یکبار دیگر چهار سوار به راه افتادند. این بار زودتر از آنچه که والتر انتظار داشت بر اثر حرکتهای اسبش حالش رو به وخامت گذاشت. می دانست که اگر همراهانش از وخامت حالش مطلع شوند بدون شک آن شب را در یکی از خانه های میان راه توقف می کنند و او می خواست هر چه زودتر به نورسهمپتن باز گردد، نا امیدانه کوشید که بر خودش مسلط شود. چند نفس عمیق کشید و به گذشته ها فکر کرد، به خاطره ای که از تابستان پیش از به قتل رسیدن همسرش با او و ایلنا داشت و حالا هر وقت به یاد آن دو می افتاد خاطرات آن روز در ذهنش جرقه می زدند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 11:56  توسط قصه گو  | 

جان با درماندگی گفت:

- ادوین عزیز، از شما تعجب می کنم . چگونه می توانستم جلوی او را بگیرم ...این انتقام اوست... ما امشب به خاطر او اینجاییم و شما از من می خواستید که جلوی او را بگیرم.

ادوین با ناراحتی سرش را پایین انداخت، حق با جان بود و او چیز دیگری برای گفتن نداشت و به ناچار گفت:

- حق با شماست جان عزیز... ولی من به شدت نگران او هستم...

بروس ادامه داد:

- باید کاری برایش انجام بدهیم... بهتر است بدنبالش برویم.

ادوین و جان نگاه درمانده و دودلی به هم کردند و جان گفت:

- از اینکه ما در کاری که این چنین برایش اهمیت دارد دخالت کنیم به شدت آزرده می شود.

بروس سرش را تکان داد:

- بهتر از آن است که اینجا بمانیم تا دیوید بُیل او را از پا در آورد...

ادوین به میان حرفهای آنها دوید:

- بدنبالشان می رویم تا پیدایشان کنیم ولی اگر هنوز هم با یکدیگر درگیر بودند مزاحم نخواهیم شد...

هر دو مرد دیگر سرشان را به علامت موافقت تکان دادند و به سرعت به سوی پلکان مهمانخانه به راه افتادند. مردها طبقۀ دوم مهمانخانه را به دنبال والتر جستجو کردند ولی او را نیافتند و به سوی سومین طبقه رفتند. در آنجا با احتیاط به اولین اتاق سر کشیدند ولی کسی را در آنجا نیافتند و به سراغ آخرین اتاق رفتند. در اتاق آخر هم در اولین نظر کسی را پیدا نکردند و هر سه با ناباوری برای چند ثانیه به یکدیگر نگاه کردند و سپس ادوین به سوی پنجرۀ باز اتاق رفت و با احتیاط سرش را از پنجره بیرون برد تا روی شیروانی را نگاه کند و بی درنگ متوجه مردی شد که نیم خیز به سوی پنجره می آمد. ادوین به سرعت سرش را داخل آورد و به اشارۀ او هر دو مرد دیگر در دو سوی پنجره به دیوار تکیه دادند و به انتظار ماندند.

والتر به کنار پنجره رسید و با ناتوانی برای چند لحظه بدون آنکه سرش را به داخل اتاق بیاورد اتاق را از نظر گذرانید و وقتی که از خالی بودن آن مطمئن شد دستهایش را به کنار پنجره گرفت و خودش را به داخل اتاق کشید. ناگهان دو دست قوی در تاریکی از کنار دیوار دراز شدند و پیش از آنکه او فرصت کند حرکتی بکند او را گرفتند و با تمام قدرت به داخل اتاق کشیدند و بر زمین انداختند. والتر که کاملاً غافلگیر شده بود با ناراحتی و درد فریاد کشید و به سختی چرخید تا کسانی که او را بر زمین زده بودند را ببیند و بی درنگ سه شمشیر در کنار گردنش قرار گرفتند. والتر از ترس برای مدت کوتاهی با چشمان از حدقه در آمده بی حرکت ماند ولی بی درنگ مردانش را شناخت:

- آه خدای من... این من هستم... والتر دانوان...

و با نارضایتی شانه اش را که دوباره به شدت درد گرفته بود در مشتش گرفت. شمشیرها بی درنگ از کنار گردنش کنار رفتند و هر سه مرد با اشتیاق در کنار او زانو زدند. ادوین با چشمانی که از شادی می درخشیدند به والتر نگاه کرد:

- آقای دانوان... خدای من... از اینکه شما را زنده می بینم بی نهایت خوشحالم.....

و بعد با شرمندگی اضافه کرد:

- و از اینکه به زمینتان زدم عذر می خواهم.... نمی دانستم چه کسی از پنجره وارد اتاق می شود...

والتر یکی یکی به صورت همراهانش نگاه کرد و با صدای آرام و ناتوانی گفت:

- و من هم از اینکه هرسۀ شما را سالم می بینم خوشحالم... آیا در پایین همه چیز تمام شد؟

بروس پاسخ داد:

- همۀ راهزنها به قتل رسیدند...

و بعد با ناراحتی ادامه داد:

- همه به جز آرتور بُیل.... و من هم از اینکه شما را به زمین زدم عذر می خواهم.

والتر با ناراحتی آه کشید:

- می دانم که آرتور گریخته است... وقتی که از در خارج می شد دیدمش ولی کاری از دستم ساخته نبود... و در مورد زمین زدن من هم لطفاً فراموشش کنید.

جان پرسید:

- چه اتفاقی برای دیوید بُیل افتاد؟

والتر نفس عمیقی کشید:

- آنچه که باید اتفاق می افتاد....

و سه همراه والتر به یکدیگر نگاه کردند و برای چند لحظه سکوت در میانشان برقرار شد، سپس ادوین پرسید:

- می توانم بپرسم که چه در میان شما گذشته است؟

والتر کوشید که از جایش برخیزد:

- البته آقای هریسون... اما حالا موقعیت مناسبی برای این کار نیست، آرتور و بقیۀ افرادش به زودی به اینجا خواهند رسید و ما باید به سرعت از این مهمانخانه دور شویم. همه چیز را در میان راه برایتان تعریف خواهم کرد.

حق با والتر بود، باید هر چه زودتر آنجا را ترک می کردند. ادوین و جان به والتر کمک کردند تا برخیزد و همگی با هم به سوی پلکان مهمانخانه حرکت کردند. والتر به دو همراهش تکیه داد و به سختی از پله ها پایین رفت، هنوز هم به خاطر خونریزی شدید و خستگی درگیری سرش گیج می رفت و به سختی نفس می کشید.

در پایین مهمانخانه مردها ایستادند تا نفسی تازه کنند، صاحب و کارکنان مهمانخانه با وجود آنکه از اتفاقی که آن شب در مهمانخانه افتاده بود به شدت ناخرسند بودند از دیدن والتر که به مردانش تکیه کرده بود خوشحال شدند. ادوین با ادب پرسید:

- آیا می توانیم کمی آب بنوشیم؟

پسر مو قرمزی که والتر کمکش کرده بود به سرعت به سوی آشپزخانه دوید و بعد از اندکی با چهار لیوان و یک پارچ آب بازگشت و اولین لیوان را برای والتر آب کرد و به دستش داد. والتر لبخند کم رنگ و خسته ای به او زد و تشکر کرد و پسر با احترام و قدردانی به او نگاه کرد و سپس برای سه مرد دیگر هم آب ریخت. پس از آن والتر به صاحب مهمانخانه که با ناراحتی با فاصله از آنها ایستاده بود نگاه کرد و آرام گفت:

- از اینکه در مهمانخانۀ شما درگیر شدیم و به شما خسارت وارد کردیم عذر می خواهم آقا. امیدوارم که ما را ببخشید.... در مورد آن راهزن هم نگران نباشید... او مرا می شناسد و می داند که با شما و مهمانخانه تان ارتباطی ندارم . بعید می دانم که در این مورد مزاحمتان بشود.

سپس کیسه ای را از جیبش بیرون آورد و به پسر مو قرمز که هنوز در کنارش ایستاده بود داد تا به صاحب مهمانخانه بدهد و سپس گفت:

- فکر می کنم که در آن کیسه بیشتر از مقداری که امشب به شما خسارت وارد کردیم پول باشد. لطفاً آن را به عنوان عذر خواهی از من قبول کنید.

و سپس والتر و به دنبالش سه همراهش در میان نگاههای پر احترام کارکنان و صاحب مهمانخانه به سوی در خروجی مهمانخانه رفتند. پس از خروج آنها صاحب مهمانخانه با عجله در کیسه را گشود و محتویات آن را که چندین سکۀ طلا بود در دستش ریخت و از دیدن آنها بی اختیار و با شادی قهقهه زد، پولی که در آن کیسه بود بدون شک بسیار بیشتر از خسارتی بود که امشب به مهمانخانه اش وارد شده بود.

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 13:10  توسط قصه گو  | 

دیوید از شنیدن این حرف به قصد والتر پی برد و وحشت زده و شتابان کوشید که برخیزد و خودش را نجات دهد. والتر سریع بود، مثل صاعقه با سرعت و دقیق کارهایش را انجام می داد. با وجود آنکه خون زیادی از او رفته بود و شانه اش به شدت آزارش می داد با سرعت شگفت انگیزی خنجر آرتور را از غلافش کشید و با یک حرکت خودش را به دیوید که هنوز کامل ننشسته بود رسانید. با دست چپش یقۀ لباس دیوید را گرفت و او را که می کوشید خودش را به عقب پرتاب کند با قدرت به سمت خودش کشید و با تمام قدرتی که در دست راستش داشت خنجر را در سینۀ او فرو کرد. چشمان دیوید که از درد و ناباوری از حدقه بیرون زده بودند با نگاه والتر گره خوردند. نگاه والتر همچنان می درخشید و آرام زمزمه کرد:

- می خواستم بدانی که همسرم در آخرین لحظه های حیاتش چه کشیده است...

و بعد خنجر را درسینۀ دیوید چرخاند، دیوید از درد فریاد کشید و دستش را دراز کرد و شانۀ زخمی والتر را فشرد تا او را به عقب براند. والتر عقب ننشست، درد بازویش او را خشمگین تر و بی احساس تر کرد و ادامه داد:

- و دخترم و خودم چگونه به دست تو و برادرت نابود شدیم... آیا وقتی که دختر دو ساله ام را به لندن می بردید و آزارش می دادید به چشمانش نگاه کردید؟.... به چشمان درشت و آبیش....چطور توانستید دختر بچۀ بی گناهی را این طور از خانواده و زندگیش جدا کنید؟... آیا دیدید که دخترم چقدر زیبا بود؟... چطور توانستید دختر زیبا و کوچکم را کتک بزنید و آزارش دهید؟...چطور توانستید....

والتر از خشم و درد دیوانه شده بود، بدون لحظه ای مکث حرف می زد، دیگر نفسش از درد به شماره افتاده بود. به چشمان دیوید نگاه کرد، او مرده بود. مدتها بود که مرده بود... جسد را رها کرد و عقب رفت، بدن بی جان دیوید بر شیروانی افتاد. والتر بار دیگر بی توان و نفس نفس زنان بر شیروانی نشست و شانۀ چپش را در دست گرفت. برای چند لحظه احساس کرد که از شدت خونریزی و درد بیهوش می شود و چشمانش را با درد بست. کمی طول کشید تا دوباره به خود آمد. هیچ نمی دانست که چه مدتی را درتعقیب دیوید و مبارزه با او سپری کرده است و ناگهان به یاد آرتور که از مهمانخانه فرار کرده بود افتاد، بدون شک او و سایر افرادش حالا در راه بودند تا به مهمانخانه حمله کنند...و سه مرد همراهش...آخرین بار که آنها را دیده بود هر سه زخمهای سطحی برداشته بودند ولی در حال حاضر او هیچ اطلاعی از وضعیت آنها نداشت و آنها هم بدون شک به شدت نگران وی بودند. نمی توانست بیشتر از این بر روی بام درنگ کند، کاری که بدنبالش آمده بود را تمام کرده بود و باید بازمی گشت.

والتر چشمانش را گشود و بدون آنکه بلند شود به سوی جسد دیوید رفت. جسد را برگرداند و خنجر را به زحمت از سینه اش بیرون کشید، خون آن را پاک کرد و در غلافش گذاشت و سپس جسد را از بالای بام به پایین انداخت، او آرتور را می شناخت و نمی خواست وی به دنبال اثری از برادرش مهمانخانه را در هم بریزد و یا آتش بزند، بهتر بود که بدن دیوید را در پایین مهمانخانه و بدون دردسر می یافت. والتر سعی کرد بر روی شیروانی بایستد و به سوی پنجره بازگردد، ولی در اثر خونریزی نیرویش کاملاً تحلیل رفته بود و سرش به شدت گیج رفت و بی درنگ نشست . ناچار بدون آنکه بر پاهایش کامل بلند شود نیم خیز شد و با تمام سرعتی که می توانست راهش را به سوی پنجره در پیش گرفت.

در بار مهمانخانه پس از آنکه والتر به دنبال دیوید از جان جدا شد، جان بازگشت تا به یاری دوستانش بپردازد. در آنجا پس از مدتی مبارزه آخرین راهزن هم با ضربۀ بروس از پا در آمد. ادوین با خشم به سوی در بار دوید، شاید آرتور هنوز در بیرون بار جایی در انتظار برادر کوچکش بود و او می توانست باری دیگر او را به چنگ آورد. جان و بروس هر دو ایستادند تا نفسی تازه کنند. بروس به اطرافش نگاه کرد، تمام میزها و صندلیهای بار به هم ریخته بودند و بعضی از آنها حتی شکسته بودند و زمین بار با خرده شیشه و ظروف شکسته فرش شده بود. بدنهای نیمه جان و یا بی جان راهزنها و گهگاه مردم محلی در گوشه و کنار بار به چشم می خورد. صاحب مهمانخانه و دو کارگرش با نارضایتی در بار می گشتند و با اندوه فراوان به بدنهایی که اینجا و آنجا برزمین افتاده بود نگاه می کردند و خسارت وارده را بررسی می کردند. صاحب بار از کنار بروس و جان گذشت و با صدایی که به گوش آن دو برسد گفت:

- نمی فهمم پس از نابود کردن بار من و ایجاد چنین وضعیت دلخراشی، چرا از بار خارج نمی شوند و نمی گذارند که من در تنهایی فکری به حال خود بکنم!

جان که اصلاً حوصلۀ درگیری با کارکنان بار را نداشت نگاه خشمگین و ترسناکی به او کرد تا ساکتش کند. ادوین به داخل بار بازگشت، نگاهش با نگاه دو مرد دیگر گره خورد و در جواب پرسشی که در نگاه آنها بود سرش را به تلخی به علامت نفی تکان داد. پس از آن به کنار آنها رفت و با صدایی آرام و درمانده گفت:

- گریخته است... کسی که به دنبالش آمده بودیم به آسانی از دستمان گریخت... بدون شک بدنبال سایر افرادش رفته است باید بی درنگ اینجا را ترک کنیم.

و سپس با نگرانی به اطراف نگاه کرد:

- والتر دانوان... والتر کجا هستند؟

بروس هم با نگرانی به اطرافش نگاه کرد، جان که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت:

- بدنبال دیوید بُیل رفته اند...

ادوین و بروس هر دو همزمان برگشتند و با دهانهای باز به جان نگاه کردند. پس از چند ثانیه سکوت ادوین به خود آمد و با درماندگی پرسید:

- به دنبال دیوید بُیل... کجا؟...چگونه؟

جان ماجرا را برای آن دو تعریف کرد، هر دو مرد با ناباوری و بهت به سخنان او گوش دادند. جان سخنانش را تمام کرد، ادوین با نگرانی پرسید:

- خدای من ... او زخمیست. چگونه می تواند از پس دیوید بُیل بر آید؟ چرا جلوی او را نگرفتید؟..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 9:18  توسط قصه گو  | 

دو سه سفال زیر پای دیوید از جایشان کنده شدند و به پایین لغزیدند و همراه خودشان تعادل او را نیز برهم زدند. دیوید از ترس فریاد کشید و بر روی شیروانی به زمین خورد و به سرعت به سمت لبۀ شیروانی لیز خورد. درست در آخرین لحظه در ناامیدی تمام موفق شد لبۀ ناودان کنار شیروانی را با هر دو دستش بگیرد. حالا تمام بدنش در هوا معلق بود، از ترس دیوانه شده بود، بی اختیار فریاد کشید و با تمام قدرت به لبۀ ناودان چسبید. زمان زیادی طول نکشید که انگشتان دستهایش بی حس شدند و آرام آرام از ناودان جدا می شدند، دیوید بار دیگر با نا امیدی فریاد کشید و کمک خواست و درست در آخرین لحظه پیش از آنکه به پایین بیفتد دستی در تاریکی دراز شد و مچ دست چپش را با قدرت گرفت.

دیوید با تعجب به دستی که مچش را گرفته بود خیره شد و بدون حرکت ماند و سپس به سرعت به خود آمد و دست چپش را چرخانید و او هم با تمام قدرت دستی که نگهش داشته بود را گرفت. هنوز چهرۀ کسی که به کمکش آمده بود را نمی دید، باور نمی کرد مردی که تا آن لحظه قصد جانش را داشت حالا به کمکش آمده است. ناشناس با تمام قدرت پایش را به لبۀ ناودان تکیه داد و او را بالا کشید و دیوید هم با کمک دست راستش خودش را کمی بالا کشید و کوشید که جای پایی برای خودش بیابد تا بتواند خودش را نجات دهد ولی تلاشش بی نتیجه ماند. بار دیگر ناشناس او را بالا کشید ولی باز هم نتوانست او را به بالای شیروانی بکشد. دست دیوید آرام آرام از دست ناشناس خارج می شد، دیوید با ترس التماس کرد و کوشید که چهرۀ کسی که به نجاتش آمده بود را تشخیص دهد. در چهرۀ مرد دقیق شد و با ناباوری او را شناخت:

- والتر دانوان!

والتر نگاه مصممی به او کرد و لبهایش را جوید ولی در جوابش چیزی نگفت. دست دیوید آرام آرام از دستش خارج می شد، نمی توانست فقط با یک دست او را بالا بکشد. به اطرافش نگاه کرد، هنوز در کنار دودکش بودند، به ناچار دست چپش را به سوی دود کش دراز کرد و تا جایی که می توانست آن را محکم به دور دودکش حلقه کرد و سپس به آن تکیه داد و با قدرت بی نظیری دیوید را بالا کشید. درد کشنده ای در تمام بدنش پیچید و خون از زخم شانه اش بیرون پاشید، ولی والتر حاضر نبود دیوید را رها کند، بار دیگر با تمام قدرت او را بالا کشید، بدنش از درد وخونریزی بی حس شده بود ولی این بار موفق شد دیوید را تا نیمه بالا بکشد، با هیجان فریاد کشید:

- دستم را رها کن... همین حالا...

دیوید دست او را رها کرد و والتر بی درنگ خم شد و پشت کمربند او را گرفت و این بار به راحتی وی را کامل بالا کشید.

هر دو مرد برای چند دقیقه عملاً بر روی شیروانی از حال رفتند. والتر بر روی شیروانی نشسته بود، به دودکش تکیه داده بود و شانۀ چپش را در دست گرفته بود، درد جانکاهی در بازو و قفسۀ سینه اش می پیچید و خون از زخمش بیرون می ریخت، چشمانش را از درد بست و نفسش به شماره افتاد.

کمی آن سو تر دیوید بر روی سینه اش بر روی شیروانی خوابیده بود و نفس نفس می زد، هنوز هم نمی توانست باور کند که والتر دانوان او را از مرگ نجات داده است. لحظات به تندی ولی در سکوت برای دو مرد سپری می شدند، والتر به خودش آمد. آنچه که از قدرت در بدنش مانده بود را جمع کرد و به سوی دیوید که هنوز ناتوان بر جایش دراز کشیده بود رفت.

دیوید متوجه حضور والتر بر بالای سرش و سنگینی نگاه او بر بدنش شد. آرام خودش را تکانی داد و نیم خیز شد تا بنشیند و در همین حال به والتر که بالای سرش بر زانوهایش بلند شده بود نگاه کرد و از ترس برجایش میخکوب شد. چشمان والتر مانند چشمان شکارچیی که شکارش را به چنگ آورده بود می درخشیدند، آنقدر واضح که حتی در تاریکی شب هم به وضوح قابل دیدن بودند. دیوید به سختی کوشید که بر خودش مسلط شود و آرام پرسید:

- به خاطر چه نجاتم دادید؟

والتر برای چند لحظه پاسخی نداد و نگاه جدیش را که به طرز خطرناکی آرام بود در چشمان دیوید دوخت و سپس آرام پاسخ داد:

- زیرا چنین مرگی برای انسانی مانند تو بیش از حد راحت و بی درد بود....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 11:36  توسط قصه گو  |