والتر به اریک که سرش را پایین انداخته بود نگاه کرد و آرام پرسید:
- آیا هنری جویس هم با شما بود؟
- بله...
- و شما باز هم با یکدیگر مشاجره داشتید؟
اریک کاملاً قرمز شده بود:
- متاسفم پدر... می دانم که شما از اینکه من با هنری رفتار ناشایست داشته باشم ناراحت می شوید ولی او واقعاً انسان کوتاه بین و آزار دهنده ای است. من تمام تلاشم را می کنم که از درگیری با او پرهیز کنم ولی او هرگز از کوچکترین فرصتی برای آزار دادن و برانگیختن من نمی گذرد!
شام آماده بود و بوی خوب غذاها که با بوی نان تازه و گرم مخلوط شده بود هر کسی را از خود بی خود می کرد. والتر برخاست تا به کنار میز برود و به اریک هم اشاره کرد تا به او بپیوندد:
- اریک عزیزم می دانم که تو کاملاً حق داری که با هنری ناسازگار باشی. ولی این قسمت مهمی از اخلاق درست و شایسته است که انسان در مواقع رنجش خودش را کنترل کند و وارد درگیری نشود. من احساس می کنم که هنری از اینکه با تو مشاجره کند لذت می برد و تو با ادامۀ مشاجراتت با او حتی این لذت را برایش بیشتر می کنی و بدون آنکه خودت بخواهی باعث سرگرمی او می شوی.
حق با والتر بود، اریک هم متوجه شده بود که هنری از اینکه با او مشاجره کند لذت می برد. مسئله این بود که اریک پسر مودب و فهمیده ای بود و از جواب دادن به بسیاری از توهینهای هنری خودداری می کرد و هنری از اینکه احساس می کرد اریک را در مشاجراتش شکست داده و او را آزار می دهد غرق در شادی می شد. والتر ادامه داد:
- من می توانم پیشنهاد بدهم که خودم با هنری یا آقای جویس در این مورد صحبت کنم و از آنها بخواهم که هنری رفتارش را کنترل کند ولی این کار در شان تو نیست و تو خودت باید با این موضوع و با رفتار هنری کنار بیایی. فراموش نکن افراد مختلف و گاهاً آزار دهنده در زندگی واقعی فراوانند و تو باید یاد بگیری که چگونه در برابر این افراد مقاومت کنی و خونسردیت را حفظ کنی.
اریک و والتر برای مدتی در سکوت مشغول صرف شام شدند. والتر از زیر چشم اریک را که به شدت در فکر بود زیر نظر داشت. اگرچه دوست داشت بداند که مشاجرات این بار دو پسر جوان در چه مورد بوده تا شاید بتواند کمکی به اریک بکند ولی نمی خواست در صورت عدم تمایل اریک از او در این مورد سوال کند. بعد از مدتی اریک کمی سرش را بالا آورد و در حالیکه بیشتر با غذایش بازی می کرد و کاملاْ قرمز شده بود با لحنی آرام شروع به تعریف اتفاقات آن روز برای والتر کرد، یکبار دیگر هنری حرفهای ناراحت کننده ای در مورد مادر و پدر اریک زده بود و اریک را کاملاً آزرده بود. والتر به حرفهای اریک با دقت گوش داد و سعی کردند که با هم چاره ای برای این رفتار نامناسب هنری پیدا کنند.
پس از صرف شام اریک به کتابخانه رفت تا تکالیفش را انجام دهد و والتر هم به اتاق کارش رفت تا مقداری از کارهای نا تمامش را به پایان برساند و با هم قرار گذاشتند که دو ساعت بعد برای بازی چکرز یکدیگر را ملاقات کنند.
والتر در اتاق کارش پشت میزش نشست تا مشغول انجام کارهایش شود. در گوشه ای از میزش تعدادی نامۀ جدید توجهش را به خود جلب کرد، آنها نامه های جدید آن روز بودند که راجر بر روی میز او قرار داده بود. والتر نامه ها را برداشت و با خونسردی یکی یکی آنها را بررسی کرد. در میان آنها نامه ای کوچک با دست خطی ناشناس توجهش را به خود جلب کرد، نامه از گرانادا (۱) یکی از استانهای اسپانیا بود! گرانادا یکی از استانهای جنوبی اسپانیا بود و در کنار کوههای سیرا نوادا (۲)قرار داشت.
والتر با هیجان از جایش بلند شد، به سوی یکی از مبلها رفت و بر آن نشست و نامه را گشود و مشغول خواندن شد. نویسندۀ نامه خودش را کشیشی به نام پدر آگوستین مورالز (۳) معرفی می کرد که در شهر سالوبرنا (۴) یکی از شهرهای کوچک گرانادا مشغول کار و زندگی بود.
اگرچه نامه به انگلیسی نوشته شده بود ولی از گرامر و املای پر از ایراد و کلمات گاهاً غیر قابل فهم نامه کاملاً معلوم بود که نویسندۀ نامه به اجبار به زبان بیگانه نامه را نوشته و زبان انگلیسی را اصلاً روان صحبت نمی کند. والتر با آنکه در اثر کار با افرادی از کشورها و با زبانهای مختلف عادت کرده بود که تقریباً هر نامه ای که برایش ارسال می شد را بخواند برای فهمیدن این نامه گاهی به مشکل بر می خورد. پدر مورالز گفته بود که تا آن روز هشت سال بود که در سالوبرنا مشغول کار بود و وظیفۀ خود دانسته بود که اخبار مهمی را به اطلاع والتر برساند.
آن روز عصر وقتی که والتر به خانه برگشت اریک در خانه نبود. معلم اریک مجبور شده بود برای کاری مهم برای دو یا سه روز به لندن باز گردد و اریک این مدت را تعطیل بود و در نتیجه آن روز برای دیدن چند نفر از دوستانش به شهر رفته بود. والتر به اتاقش رفت تا کمی استراحت کند. در اتاقش احساس کرد که چقدر دلتنگ کاترینا و اتاق اوست و در نتیجه از جایش برخاست و به اتاق کاترینا رفت.
بنابر خواستۀ والتر اتاق کاترینا پس از مرگش هیچ تغییری نکرده بود. تختخواب، میز آرایش، گلدانها، تابلوها و سایر وسائل کاترینا دقیقاً همانطور که در زمان حیات او خودش خواسته بود مانده بودند و همۀ آنها از تمیزی برق می زدند، درست مثل اینکه همسرش برای چند لحظه از اتاقش بیرون رفته باشد.
والتر با بی تابی بر روی تختخواب کاترینا دراز کشید، وقتی که کاترینا تازه فوت کرده بود والتر به اتاقش می آمد تا در میان لباسها و در تختخواب او بوی همسرش را جستجو کند ولی حالا بعد از هفت سال بوی کاترینا هم از اتاق پرکشیده و رفته بود. والتر چشمهایش را بست و در خاطراتش فرو رفت. خاطرات قبل و بعد از مرگ کاترینا، روزهای خوش با هم بودنشان و روزها سخت عزاداریش برای همسرش و جستجویش برای دختر کوچکش. کوشید که چهرۀ ایلنا را تصور کند، دخترک حالا باید نه سال و نیمه می بود، دوست داشت بداند آیا همچنان ایلنا موهای طلایی و مجعد و صورت خوش فرمش را حفظ کرده است یا نه؟ و آیا پوست صورتش همچنان با طراوت و شاداب مانده بود؟ و به خصوص آیا هنوز هم چشمانش درشت و آبی بودند؟ همانقدر زیبا و خیره کننده که وقتی کودکی بیش نبود هم تمام اطرافیانش را به تحسین وامی داشتند. سوالی در ذهن والتر جرقه زد: حالا ایلنا بیشتر شبیه به او بود یا مادرش؟ وقتی که کودک بود شباهتش به آن دو تقریباً برابر بود ولی حالا بدون شک خیلی از چیزها عوض شده بودند و والتر چقدر دوست داشت که پاسخ این سوالش را بداند.
والتر بر تختخواب چرخید و سعی کرد دوباره به خاطرات خوبش از کاترینا و ایلنا بیندیشد. به روزهایی که با هم به سفر و به لندن و یا ناتینگهام می رفتند. چقدر آن روزها شیرین بودند و چقدر حالا دور و دست نیافتنی می نمودند، انگار که آنها خاطرات شخص دیگری بودند و او هرگز خودش آن زندگی را تجربه نکرده بود. والتر به ساعتش نگاه کرد، کم کم وقت شام می رسید. از جایش برخاست و تختخواب را مرتب کرد و به سوی تالار غذاخوری به راه افتاد.
در تالار اریک که دقایقی پیش به خانه بازگشته بود انتظار او را می کشید. والتر با خوشحالی به اریک نگاه کرد، چقدر از حضور او در خانه اش و در زندگیش خوشحال بود. اگرچه هرگز نمی توانست آنقدر خودخواه باشد که از مرگ دوست عزیزش جولیان و همسرش، لیدیا، و اینکه اریک والدینش را از دست داده ابراز خوشنودی کند ولی خوب می دانست که حضور اریک شادی و آرامشی عجیب به زندگی او آورده است. اریک گفت:
- عصر به خیر پدر.
- عصر به خیر اریک عزیز. آیا امروز روز خوبی داشتی؟
- البته ... روز بسیار خوبی بود. شما چطور؟
والتر احساس کرد که اریک چیزی را از او مخفی می کند ولی تصمیم گرفت که اگر اریک مایل نیست او هم چیزی نگوید:
- بسیار عالی، امروز دزد مغازۀ آقای پترسون (۱) را دستگیر کردیم.
اریک با خوشحالی لبخند زد:
- جداً... تبریک می گویم. آیا چیزهایی که به سرقت رفته بود را توانستید پس بگیرید.
- قسمت خیلی زیادی از آنها را. مقدار کمی از آنها به فروش رسیده بودند ولی رویهم رفته آقای پترسون و سایر افراد از سرعت عملی که در این کار نشان دادیم بسیار راضی و خشنودند.
- کار شما فوق العاده است پدر، من واقعاً به شما افتخار می کنم.
- متشکرم اریک عزیزم. آیا موفق به دیدن دوستانت شدی؟
اریک با شنیدن این حرف کمی در خودش فرو رفت:
- بله، روز بسیار خوبی را با هم داشتیم و با وجود سردی هوا برای گردش در شهر رفتیم... خوب است که آقای آلن (۲) گاهی به من تعطیلات بدهند. هر چند از صمیم قلب امیدوارم مسئله ای که برایشان پیش آمده جای نگرانی نباشد.
والتر حدس زد که اتفاقی که باعث رنجش اریک شده است چه بوده است و آرام پرسید:
- چه کسانی در این گردش با تو بودند؟
این سوال والتر باعث شد اریک کاملا بی تاب و برافروخته شود و سکوت کند. حدس والتر درست بود، هنری جویس (۳) هم آن روز همراه پسرها بوده است.
هنری پسر یکی از اشراف و درباریان بسیار ثروتمند و بزرگ بریتانیا بود. اریک و سه یا چهار پسر دیگر که از دوستان صمیمی وی بودند تقریباً همسن بودند و اغلب وقتشان را با هم می گذراندند. هنری هم همسن آنها بود ولی در لندن زندگی می کرد و از آنجا که پدرش در نورسهمپتن مقدار زیادی املاک و سرمایه گذاری داشت گاهی برای تفریح به نورسهمپتن می آمد.
هنری پسری متکبر، خودرای و از خودراضی بود که عملاً احساس می کرد تمام مردم دنیا خلق شده اند که به او و خانواده اش خدمت کنند! این اخلاق هنری با طبع اریک و دوستانش کاملاً در تضاد بود ولی از آنجا که پدر هنری مرد بسیار بانفوذ و بلند پایه ای بود خانوادۀ دوستان اریک از آنها خواسته بودند که با هنری مدارا کنند و باعث رنجش او نشوند.
والتر هم از اریک خواسته بود که جانب ادب و رفتار درست را در برخورد با هنری رعایت کند ولی هنری و اریک به شدت با هم ناسازگار بودند و اغلب کارشان به مشاجره می کشید. هنری همیشه اریک و خانواده اش و به خصوص مادرش که اشرافزاده نبود را مسخره می کرد و همین کار او اریک را به شدت می رنجانید. اریک هم کسی نبود که از دستورات و خواسته های خودخواهانۀ هنری اطاعت کند و به خصوص چون از نظر هوشی و بدنی بر هنری برتری داشت مورد تنفر او بود.
(۱) Peterson
(۲) Allen
(۳) Henry Joyce
نیمۀ فوریه بود و هوا به شدت سرد و زمینها پوشیده از برف بودند. نزدیک غروب بود ولی هوا به خاطر ابرها تاریک تر از آنچه که باید به نظر می آمد. در میان گورستان خلوت و ماتم زده والتر به تنهایی مقابل سنگ مزار کاترینا ایستاده بود، از زمانی که کاترینا کشته شده بود والتر هر یک یا دو روز یکبار به قبرستان می آمد تا مدتی در کنار همسر عزیزش باشد و با او خلوت کند. والتر آرام گوشوارۀ کوچک و سبز رنگ که از کاترینا و ایلنا برایش به یادگار مانده بود را در مشتش فشرد و سپس به لبهایش برد و بوسید:
- کاترینای عزیزم... همسر شیرینم...
و بعد با ناراحتی سرش را بالا برد و به ابرهای سیاه نگاه کرد و بی اختیار خودش را کمی در پالتو و شال گردنش جمع کرد... بدون شک آن شب باز هم برف می بارید... به خاطر آورد که کاترینا چقدر در روزهای برفی دلتنگ می شد و حالا بیشتر از هفت سال بود که کاترینا آنجا تنها بود و والتر هم در میان تمام دوستان و خدمتکارانش تنها بود. والتر به یاد آخرین حرف کاترینا افتاد که از او خواسته بود که دخترشان را بیابد و از او مراقبت کند و او نتوانسته بود به این آخرین خواستۀ همسرش عمل کند، با تمام توانش و تمام امکاناتش دیوانه وار به دنبال دخترک گشته بود و هرگز او را نیافته بود، درست مثل آنکه ایلنا آب شده و به زمین رفته باشد. والتر ناله کرد:
- عزیزم کاترینا مرا ببخش. نتوانستم عزیزترین امانتت را بیابم و از او نگه داری کنم... مرا ببخش.
والتر چند دقیقۀ دیگر در کنار مزار کاترینا ماند و در سکوت به صلیب سنگی بالای آن نگاه کرد و سپس آرام به طرف در خروجی قبرستان به راه افتاد و سوار اسبش شد تا به خانه باز گردد.
حقیقت آن بود که والتر هنوز هم پس از هفت سال و نیم بی وقفه به دنبال ایلنا می گشت، خدا می دانست که او چند مامور در سرتاسر انگلیس، اسپانیا، فرانسه و تعداد دیگری از شهرهای اروپا داشت که به دنبال دخترش می گشتند و با چه تعدادی از افراد پلیس، کشیشها و پزشکها در این شهرها مکاتبه داشت تا شاید اثری از دخترش بیابد و تا آن روز به جز اخباری جسته و گریخته در مورد آنکه او در جنوب اسپانیا بود چیز بیشتری نیافته بود.
با وجود آنکه همه چیز در زندگی والتر به ظاهر آرام، منظم و زیبا به نظر می آمد خود او به شدت احساس شکست و ناآرامی می کرد. او نه تنها دخترش را نیافته بود بلکه پس از آن شبی که بیش از دو سال پیش برای انتقام به وارویکشایر رفته بود و آرتور بُیل از چنگش گریخته بود وی را هم گم کرده بود.
در حقیقت والتر مدتی پس از آنکه از جراحت ناشی از درگیری آن شب بهبود یافته بود دوباره همه جا را به دنبال آرتور بُیل و پسر عمویش جاسپر گشته بود و درست مثل آنکه آن دو از روی زمین ناپدید شده باشند هیچ اثری از آنها نیافته بود.
تقریباً یک سال بعد خبر جالبی در مورد جاسپر بُیل به او رسیده بود، یکی از شورشیهای یاغی را که پلیس پایتخت به شدت دنبالش بود بالاخره دستگیر کرده بودند و به لندن آورده بودند و همسر سارا، رابرت، که از دوستان ریئس پلیس لندن بود این زندانی را دیده بود و با کمال تعجب تقریباً مطمئن بود که وی کسی نیست جز جاسپر بُیل! رابرت بی درنگ موضوع را به والتر اطلاع داده بود و والتر به سرعت عازم لندن شده بود.
در لندن رابرت و والتر به همراه هم به دیدن زندانی رفته بودند و در آنجا والتر هم اطمینان یافته بود که زندانی همان جاسپر بُیل است. جاسپر به دلیل جرائم سنگین و یاغی گریهایش به اعدام محکوم شده بود!
والتر با وجود آنکه امیدی به کمک از او نداشت از وی پرسید که در لندن چه بر سر دخترش آوردند و حالا آرتور کجاست و در کمال تعجب جاسپر آرام و صبور جواب همۀ سوالاتش را داد؛ درست مثل اینکه با دانستن آنکه به آخر خطش رسیده است اخلاقش نرم شده باشد و بخواهد اشتباهات زندگیش را جبران کند.
جاسپر هم به جز داستان سپردن دخترک به پیرمرد کولی هیچ نمی دانست. همانطور که هفت سال پیش دنیس کوپر به او گفته بود آرتور بُیل چیز زیادی در این مورد به هیچ یک از اطرافیانش نگفته بود. این حرف جاسپر تنها به ناراحتی والتر افزود. این حرف به این معنی بود که در تمام این مدت والتر به دنبال نشانه های درستی می گشته و با این وجود به جز تعدادی سرنخ های کوچک و نامرتبط چیز بیشتری نیافته بوده و واقعاً پس از این چقدر امید داشت که چیزی بیابد؟
چیزهایی که جاسپر در مورد آرتور می دانست هم کمک چندانی به والتر نمی کرد. بنابر گفتۀ او مدتها پیش از آنکه آن شب والتر آرتور و دیوید را در مهمانخانه غافلگیر کند روابط آن سه با هم خدشه دار و تیره شده بود و هر یک به راه خود رفته بودند و دیگر هرگز یکدیگر را رو در رو ندیده بودند.
جاسپر دورادور از داستان حملۀ والتر به مهمانخانه و کشته شدن پسر عموی کوچکش، دیوید، با خبر شده بود و در مورد آرتور آنقدر می دانست که او از ترس والتر بریتانیا را برای همیشه ترک کرده بود و به سایر کشورهای اروپا رفته بود ولی او نمی دانست دقیقاً به کدام کشور! چند روز بعد از ملاقات آنها حکم اعدام جاسپر اجرا شد و پس از آن والتر به خانه برگشت تا اروپا را به دنبال آرتور و دخترش جستجو کند.
ریچارد با بردباری در بیرون اتاق نشسته بود و انتظار می کشید. بیش از نیم ساعت از وقتی که اریک را با والتر تنها گذاشته بود می گذشت و اریک هنوز در اتاق بود. ریچارد از اینکه اریک پس از این ملاقات آسوده تر می شد احساس شادی و خوشحالی کرد. او آرام سرش را به پشت مبلی که بر آن نشسته بود تکیه داد و چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. اگرچه وی به بی خوابی عادت داشت ولی هیجان و اضطراب شب گذشته او را بیش از حد فرسوده و خسته کرده بودند.
مدت کوتاهی ریچارد به همان حالت ماند تا صدای باز و بسته شدن در اتاق والتر او را به خود آورد، اریک از اتاق بیرون آمده بود و آرام به سوی او آمد و در مقابلش ایستاد. ریچارد از دیدن چهرۀ پرنور اریک که حالا به مراتب آسوده تر شده بود لبخند زد:
- اریک عزیزم حدس می زنم که ملاقاتت با پدرت کاملاً خوشایند بوده است.
اریک نفس عمیقی کشید:
- همین طور است.
و بعد سرش را پایین انداخت، گونه هایش کمی قرمز شدند و با کمی خجالت گفت:
- دکتر ریچارد عزیز نمی دانم چطور به خاطر کمکی که به پدر کردید از شما تشکر کنم. شما دوست بی نظیری برای پدر هستید... و حقیقتاً انسان فوق العاده ای هستید. از شما متشکرم.
ریچارد به صورت او نگاه کرد و لبخند زد و سپس با صدایی نجوا گونه و لطیف گفت:
- حرفش را هم نزن اریک عزیزم...فقط خدا می داند که من چقدر از اینکه بتوانم کمکی به والتر و تو بکنم خوشحال می شوم... من از کمک کردن به همۀ انسانها خوشحال می شوم و تو و پدرت از عزیزترین افراد برای من هستید.
اریک دستهایش را در هوا تکان داد٬ مثل آنکه دنبال جملاتی برای گفتن می گردد ولی آنها را نمی یابد. و سرانجام از یافتن آن جمله ها صرف نظر کرد و نگاهی قدرشناسانه و پر از محبت به ریچارد انداخت و بیشتر از آن تاب نیاورد و خودش را در آغوش پزشک جوان انداخت، بازوهایش را با تمام وجود ولی آرام و محتاط دور گردن او حلقه کرد، خودش را به ریچارد فشرد و صورتش را بر شانۀ او گذاشت.
ریچارد در ابتدا کمی شکه شد، انتظار نداشت که اریک خجالتی و مودب چنین کاری بکند و بعد احساس سبکی و لذت خوش آیندی کرد٬ احساس کرد که چقدر این حرکت اریک او را شاد و خرسند کرده است و او هم آرام دستهایش را دور بدن پسرک حلقه کرد و سرش را بر روی سر او گذاشت. اریک زیرلب زمزمه کرد:
- متشکرم دکتر ریچارد... به خاطر همه چیز.
ریچارد با محبت چند ضربه به پشت اریک زد و او را محکم تر به خودش فشار داد. چند لحظۀ بعد اریک آرام از آغوش ریچارد بیرون آمد و با احترام و در حالیکه از خجالت قرمز شده بود به او نگاه کرد. ریچارد به او لبخند زد و از جایش بلند شد، بار دیگر دستش را در موهای نیمه طلایی نیمه قهوه ای اریک فرو کرد و با آنها بازی کرد و سپس بدون آنکه چیزی بگوید به سوی اتاق والتر به راه افتاد.
اریک بدون حرکت برجایش ایستاد، با خودش فکر کرد که چقدر ریچارد را دوست دارد و چقدر برای او و آنچه که آن شب برای پدرش انجام داده بود احترام قائل است. و بعد با خودش فکر کرد که بدون شک تمام کسانی که زمانی سلامتی خود یا عزیزانشان را به کمک ریچارد باز یافته و یا می یابند برای او احترام و ارزش قائل هستند . اریک فکر کرد که حقیقتاْ دوست دارد که روزی او هم مانند ریچارد بتواند به سایر انسانها کمک کند و زندگی آنها را از درد و مرگ نجات بدهد حتی اگر رسیدن به این خواسته کوشش و تلاش فراوانی را طلب کند.
صبح زود بود که والتر آرام حرکتی کرد، ریچارد با عجله خودش را به بالای سر او رسانید. والتر دوباره تکان خورد و کوشید که چشمانش را باز کند. ریچارد به سرعت لیوانی آب آماده کرد و منتظر شد تا والتر به هوش بیاید. والتر چشمهایش را با سردر گمی و خستگی باز کرد و با تعجب به ریچارد که بر رویش خم شده بود نگاه کرد. ریچارد به سرعت سر والتر را بالا آورد و کمی آب به او داد. والتر نتوانست زیاد آب بنوشد و به سرفه افتاد و با درد چشمهایش را دوباره بست و با صدایی گرفته پرسید:
- خدای من...چه اتفاقی افتاده است؟
- شما و سه همراهت دیشب برای انتقام لجوجانه تان به وارویکشایر رفتید و نیمه شب با زخم گلوله در شانه تان و خونریزی شدید بازگشتید. من گلوله را از بدنتان خارج کردم و منتظر بودم که به هوش بیایید.
والتر با ناراحتی به حرفهای ریچارد گوش داد و همه چیز را به خاطر آورد وسپس با نارضایتی کوشید که بازویش را تکان دهد، درد شدیدی در بدنش پیچید، ریچارد به سرعت بازویش را نگه داشت:
- خواهش می کنم آرام باشید. نباید بازویت را تکان دهی. آرام...
والتر دوباره آرام گرفت. ریچارد گفت:
- شما باید چیزی بخورید و بیاشامید تا دوباره نیرو بگیرید.
والتر مخالفتی نکرد، در حقیقت گرسنه بود ولی هنوز هم خسته و بی توان بود. ریچارد زنگ زد تا یکی از خدمتکارانش به اتاق بیاید. والتر پرسید:
- چه مدتی است که من بی هوش بوده ام؟
- نزدیک به چهار ساعت. طوری بی هوش بودید که حتی وقتی گلوله را از بازویتان بیرون آوردم و جایش را بخیه زدم هم به هوش نیامدید.
والتر نالید:
- آه... بی جهت نیست که تمام بدن و استخوانهایم درد می کنند.
- درد بدنتان احتمالاً به خاطر خستگی و زخمی است که برداشته اید و همین طور زمانی که از اسب به زمین افتادید... ولی مطمئن هستم که به زودی درد اصلی استخوانهایتان که نتیجۀ از دست دادن خون فراوان است آغاز می شود... و به احتمال زیاد تب شدیدی هم خواهید کرد، هدیۀ گلوله به بدن شما!
والتر با دلخوری غرغر کرد:
- آه ..واقعاً از خبرهای خوبتان متشکرم ریچارد. آیا چیز دیگری باقی نمانده که به لیستتان اضافه کنید؟
- والتر عزیز آیا انتظار داشتید که با کاری که انجام دادید هیچ مشکلی هم برایتان پیش نیاید؟
یکی از خدمتکارها به اتاق آمد و ریچارد سفارش سوپ و نوشیدنی برای والتر داد. پس از خروج خدمتکار والتر گفت:
- بحث با شما در حال حاضر خارج از توانم است پس ادامه اش نمی دهم. اریک و همراهانم... چه بر سر آنها آمده است؟
- همراهانتان در سلامت کامل بودند. پس از استحمام و صرف غذا به خانه و کنار خانواده هایشان بازگشتند... و اما اریک... والتر عزیز اریک پسر بی نظیری است. خدا می داند که دیروز وقتی که شما رفتید و نیمه شب که بدن نیمه جان شما را به اینجا آوردند او چه کشید. ولی اریک هیچ اعتراضی نمی کند و من حقیقتاً از اینکه می بینم او این چنین زجر می کشد و تمام غصه اش را در دلش نگاه می دارد ناراحتم ...
والتر نفس عمیقی کشید و با ناراحتی چشمانش را بست. او می دانست که اریک چقدر به او علاقه دارد و چقدر نگران اوست ولی هر چه می کرد نمی توانست چشم از کارهایی که بُیلها با خانواده اش کرده بودند بپوشد.
- می دانم ریچارد عزیز. من هم به اریک علاقۀ فراوانی دارم و می دانم که چه پسر بی نظیری است. اما نمی توانم آنچه را که بر سر همسر و دخترم آمده فراموش کنم....و حالا او کجاست؟
- دیشب پس از آنکه زخم شما را مداوا کردم به اتاقش رفتم و به او گفتم که نگرانتان نباشد. فکر می کنم که حالا خوابیده باشد. پس از آنکه بیدار شد او را به اینجا خواهم آورد تا شما را ببیند.
یکی از خدمتکارها با سینی غذا در دستش وارد شد و ریچارد و خدمتکار کمک کردند تا والتر سوپش را بخورد و کمی آب و شراب بنوشد. پس از آن والتر به اصرار ریچارد به خواب رفت.
وقتی که بار دیگر والتر از خواب بیدار شد دقیقاً نمی دانست چه مدت در خواب بوده است. حتی نمی دانست که آیا در خواب بوده یا بار دیگر از هوش رفته بوده است. والتر آرام چشمهایش را گشود و چهرۀ اریک که بالای سرش با نگرانی انتظار می کشید را شناخت:
- اریک عزیزم... پسر خوبم... چقدر از دیدنت خوشحالم.
اریک هیچ چیز نگفت، حتی نتوانست لبهایش را از هم باز کند. با اشتیاق و علاقه خم شد و والتر را در آغوش گرفت دستش را تا جایی که می توانست به دور گردن والتر حلقه کرد و صورتش را برسینۀ والتر پنهان کرد. والتر به سختی دست راستش را تکان داد تا آن را دور بدن اریک حلقه کند و اینجا بود که معنی حرف ریچارد که می گفت درد اصلی که در نتیجۀ خونریزیست بزودی شروع می شود را فهمید، استخوانهایش به طرز وحشتناکی درد می کردند و ضعف شدیدی در آنها احساس می کرد. هر طور که بود والتر بازویش را به دور شانۀ اریک حلقه کرد:
- پسر خوبم... پسر خوبم.
اریک با تمام وجود او را در آغوش گرفته بود و هیچ چیز نمی گفت ولی والتر کاملاً احساس می کرد که پسرک به شدت می لرزد. نفس والتر به خاطر ضعف به شماره افتاد ولی در سکوت منتظر ماند تا اریک کنترل خودش را بار دیگر به دست آورد و آرام او را رها کرد و کنار رفت. والتر با دقت به چهرۀ اریک نگاه کرد، لبخند پر نوری صورت اریک را پوشانده بود ولی در ورای لبخند و در چشمان اریک اثرات نگرانی و بی خوابی به وضوح دیده می شد. اریک آرام گفت:
- از اینکه شما را می بینم بی نهایت خوشحالم پدر. خدا می داند که چقدر نگران شما بودم و دیشب که دیدم که شما زخمی شده اید... خدای من دیشب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود!
والتر لبخند ناتوانی زد و تازه متوجه پارچۀ خیسی که بر پیشانیش بود و گرمی عجیب بدنش شد و با ناخرسندی فکر کرد که تمام پیش بینی های ریچارد به حقیقت پیوسته بودند. اریک متوجه ناراحتی والتر شد و با نگرانی گفت:
- آیا مایلید از دکتر ریچارد بخواهم که به اتاق بیایند؟
- خیر اریک عزیز.. متشکرم حالم کاملاً خوب است. ولی ریچارد کجا هستند؟
اریک پارچۀ خیس را برداشت و در آب فرو کرد و سپس آب آن را گرفت و دوباره بر پیشانی والتر گذاشت.
- ایشان بیرون از اتاق منتظرند که ملاقات من و شما تمام شود. نمی خواستند مزاحم ما بشوند... البته من به ایشان گفتم که حضورشان در اتاق هیچ مزاحمتی نیست ولی دکتر ریچارد صاحبخانۀ بسیار مبادی آدابی هستند.
والتر خندید، حق با اریک بود، ریچارد بیش از حد به خودش سخت می گرفت. اریک پرسید:
- آیا می توانم بپرسم که در وارویکشایر چه اتفاقاتی افتاد؟
- البته عزیزم. ولی لطفاً پیش از آن کمی آب به من بده.
اریک به سرعت لیوان آبی برای والتر ریخت و سر او را کمی از بالشتش بلند کرد تا آب بخورد.
ریچارد پشت در اتاق پسرک ایستاد، نور بسیار کمی از زیر در اتاق خارج می شد؛ او با خودش فکر کرد که شاید اریک خوابیده باشد. آرام در را گشود و وارد اتاق شد. اریک در رختخوابش بود و با دیدن ریچارد بی درنگ بلند شد و نشست. صورتش به شدت رنگ پریده و چشمانش قرمز و متورم بودند. ریچارد با دلسوزی به او لبخند زد:
- اریک عزیزم... ای کاش خوابیده بودی و کمی استراحت می کردی.
- متاسفم که شما را ناامید کردم. ولی نمی توانستم بخوابم.
و بعد با صدایی خفه و لرزان پرسید:
- پدر... حال پدر چطور است؟
ریچارد لبخند زد و کنار اریک بر تختش نشست و مانند والتر دستهایش را در موهای لخت پسرک فرو کرد و آنها را در هم ریخت:
- نگران نباش پسرجان، وضعیتشان کاملاً رضایت بخش است.
برق شادی در چشمان اریک درخشید. ریچارد ادامه داد:
- در جریان درگیری یکی از راهزنها به پدرت شلیک کرده بود. پس از آن مجبور شده بودند که برای مدت نسبتاً طولانی به مبارزه ادامه دهند و همین طور بی درنگ به سوی اینجا حرکت کرده بودند. در نتیجه قدرت بدنیشان به شدت تحلیل رفته بود و خونریزی کرده بودند. من گلوله را از بدنشان خارج کردم و حالا وضعشان بسیار بهتر است.
اریک با قدر دانی و احترام به ریچارد نگاه کرد:
- از اینکه به من و پدر کمک می کنید واقعاً متشکرم.
و با صمیمیت و حالتی مردانه دستش را به سوی ریچارد دراز کرد. ریچارد لبخند زد و دست اریک را در دستش فشرد:
- اریک عزیزم من همیشه از اینکه تو و پدرت سلامت و خرسند باشید خوشحال می شوم و اگر کاری در این باره از دستم بر آید دریغ نخواهم کرد.
- آیا می توانم پدرم را ببینم؟
- در حال حاضر مشغول استراحت هستند. سعی کن امشب را بخوابی و فردا پس از این که بیدار شدی به دیدنشان خواهی رفت.
اریک لبخند آرامی زد، احساس سبکی و راحتی می کرد:
- بسیار خوب. متشکرم که به اینجا آمدید تا با من حرف بزنید. امیدوارم که فردا حال پدر بهتر شده باشد و بتوانم او را ببینم.
ریچارد برخاست که برود و اریک در رختخوابش دراز کشید، ریچارد نگاه پر محبتی به پسر کرد و خم شد تا رو انداز او را مرتب کند. اریک لبخند زد:
- متشکرم دکتر ریچارد. فردا صبح شما را می بینم.
- حتماً عزیزم.
و از اتاق اریک خارج شد تا به کنار والتر بازگردد.
والتر همچنان بیهوش بود ولی نفسهایش آرام و منظم شده بودند و وضعیت بهتری پیدا کرده بود. ریچارد دو خدمتکار را مرخص کرد و خودش بر صندلیی در کنار والتر نشست و مشغول خواندن کتابی شد. زمان آرام و با سستی می گذشت. ریچارد هر چند دقیقه یکبار وضع والتر را بررسی می کرد و وقتی خیالش راحت می شد دوباره بر صندلیش مشغول مطالعه می شد.
ریچارد به سوی والتر از پلکان سنگی پایین دوید ولی پیش از آنکه به نیمۀ پله ها برسد والتر نیمه جان از روی اسبش به زمین افتاد. ریچارد اولین کسی بود که به کنار والتر رسید و با نگرانی مرد بی هوش را از زمین بلند کرد و چرخانید. ابتدا خدمتکارانش و سپس سه مرد همراه والتر به کنار آن دو آمدند. یک نگاه به چهرۀ بی رنگ والتر و لباس به شدت خون آلودش در زیر نور چراغهای خدمتکارها کافی بود که ریچارد به وخامت اوضاع پی ببرد. با نگرانی پرسید:
- چه اتفاقی افتاده است؟
ادوین پاسخ داد:
- یکی از راهزنها تفنگ داشت و به آقای دانوان شلیک کرد....
- و چرا این قدر شدید خونریزی کرده است؟
- بعد از آن هم مجبور شدیم به مبارزه ادامه دهیم. ماجرا را بعداً به تفصیل برایتان تعریف خواهم کرد.
- لطفاً کمک کنید او را به داخل خانه ببریم.
بی درنگ چهار نفر از خدمتکارها به دقت دستشان را زیر بدن والتر گذاشتند و او را از زمین بلند کردند و به داخل عمارت آوردند. ریچارد دستور داد:
- لطفاً او را به اتاق کار من در طبقۀ همکف بیاورید.
و خودش جلوتر رفت تا در را بگشاید. هنگامی که از کنار پلکان عمارت رد می شد در بالای پله ها چیزی نظرش را به خود جلب کرد. اریک با لباس خواب از اتاقش بیرون آمده بود و وحشت زده و بدون آنکه جرات پایین آمدن داشته باشد از بالای پله ها اتفاقاتی که در طبقۀ اول در جریان بود را نگاه می کرد. با دیدن بدن نیمه جان والتر که به وسیلۀ خدمتکارها حمل می شد اریک توانش را از دست داد و بی اختیار و با رنگ پریده در کنار نرده ها به زانو افتاد و اشکهایش چهره اش را پوشاندند. ریچارد با ناراحتی لبش را گاز گرفت، یک لحظه تصمیم گرفت که به سراغ پسرک برود و او را آرام کند ولی فرصت این کار را نداشت و به سرعت از کنار پله ها گذشت و به اتاق کارش رسید.
در اتاق خدمتکارها والتر را بر روی تختخوابی خوابانیدند. ریچارد به سرعت نبض او را گرفت، از ضربان قلبش معلوم بود که خون زیادی از دست داده است. ادوین و دو مرد دیگر نیز به اتاق آمده بودند و با نگرانی به او و والتر نگاه می کردند. ریچارد همچنان که با سرعت و دقیق والتر را معاینه می کرد پرسید:
- چه مدت از زخمی شدنش می گذرد؟
ادوین حساب کرد:
- نزدیک به پنج ساعت...
ریچارد دست از کار کشید و برای چند لحظه با شگفتی و ناراحتی به ادوین نگاه کرد و دوباره مشغول به کار شد:
- و پس از آنکه زخمی شد چه کرد که این طور خونریزی کرده است؟
- ابتدا مبارزۀ سختی با دیوید بُیل داشت... پس از کشتن او بی درنگ به سوی نورسهمپتن آمدیم. تا اینجا را یک نفس آمدیم.
- آیا در این مدت چیزی نوشیده یا خورده است؟
- مقداری آب.
ریچارد معاینه اش را تمام کرد:
- باید گلوله را از بدنش خارج کنم.
او رو به سه تن از خدمتکارانش گفت:
- لطفاً اینجا بمانید و به من کمک کنید.
و سپس رو به یکی دیگر از خدمتکارانش گفت:
- لطفاً مقداری آب جوش و پارچه های تمیز برایم بیاورید.
و سر انجام رو به همراهان والتر گفت:
- و از شما آقایان می خواهم که هر کدام برای استراحت بروید. خدمتکارانم ترتیبی می دهند که استحمام کنید و اگر مایلید غذای سبکی صرف کنید.
بروس مخالفت کرد:
- دکتر دیویس عزیز لطفاً از ما نخواهید که آقای دانوان را در چنین شرایطی تنها بگذاریم.
- متاسفانه هیچ کمکی در حال حاضر از دستان شما برای ایشان بر نمی آید آقای پرایس. الان عاقلانه ترین کار آن است که شما به استراحت بپردازید و نیروی از دست رفتۀ خود را جبران کنید.
ریچارد با چهره و حرکت دستی بسیار جدی مردها را به ترک اتاق دعوت کرد، مردها کمی درنگ کردند ولی لحن و حرکت ریچارد جای هیچ بحث بیشتری را باقی نمی گذاشت و ناچار از اتاق خارج شدند. پس از خروج همراهان والتر ریچارد به دیوید اشاره کرد که جلو بیاید و آرام به او گفت:
- وقتی که آقای دانوان را به داخل خانه می آوردیم متوجه شدم که اریک همه چیز را دید و به شدت نگران و درمانده بود. لطفاً به اتاق اریک بروید و او را آرام کنید. به او بگویید که من تمام تلاشم را می کنم که وضعیت جسمی پدرش هر چه زودتر مانند قبل بشود. او را متقاعد کنید که کمی استراحت کند و بخوابد.
دیوید از اتاق خارج شد و ریچارد آماده شد تا گلوله را از بدن والتر خارج کند. به سرعت پیراهن والتر را برید و مشغول تمیز کردن اطراف زخم والتر شد. و سپس به مردانش گفت که آماده شوند تا اگر والتر به هوش آمد او را محکم و بی حرکت در جای خود نگه دارند و خودش آرام و با دقت با چاقو زخم والتر را شکافت.
سه همراه والتر به دنبال خدمتکاران ریچارد به اتاقهایشان رفتند تا بدنهایشان را بشویند و لباسهای خون آلود و کثیفشان را تعویض کنند. پس از آن خدمتکاران ریچارد زخمهای سه مرد را ضد عفونی و پانسمان کردند و برایشان غذا آوردند. سپس ابتدا جان وبعد ادوین و بروس هر سه خود را بار دیگر به پشت در اتاق والتر رسانیدند و با بی صبری در انتظار خبری از او ماندند.
ریچارد در اتاق کارش را تمام کرده بود و زخم والتر را بخیه می زد. خوشبختانه با وجود خون ریزی شدید، زخم والتر زیاد عمیق نبود و گلوله چندان در شانه اش فرو نرفته بود و ریچارد به راحتی آن را یافته و خارج کرده بود. در تمام مدتی که ریچارد گلوله را خارج می کرد والتر حتی یک لحظه هم به هوش نیامده بود و با توجه به فشار خون پایینش این موضوع ریچارد را هراسان می کرد. ریچارد یک بار دیگر فشار خون و ضربان قلب والتر را اندازه گرفت و در کمال رضایت دریافت که ضربان قلب والتر منظم تر شده و فشار خونش با وجود آنکه هنوز پایین بود نسبتاً ثابت شده بود. بنابراین تصمیم گرفت که اجازه دهد والتر برای مدتی بخوابد تا خستگی آن شب و درد شانه اش فروبنشیند.
ریچارد بار دیگر محل زخم را ضد عفونی کرد و پانسمان تمیزی بر آن گذاشت و با کمک خدمتکارانش روی پانسمانها را بست و بازوی والتر را در جایش ثابت کرد. سپس دستهایش را شست و از دو نفر از خدمتکارانش خواست که در کنار والتر بمانند و خودش از اتاق خارج شد تا به دیدن همراهان والتر و اریک برود.
ادوین، بروس و جان هر سه در بیرون اتاق با بی صبری انتظار می کشیدند و هر کدام در سکوت در افکار خود غرق بودند. به محض اینکه در اتاق باز شد و ریچارد بیرون آمد هر سه مرد با عجله به سوی او رفتند. ریچارد لبخند خسته ای به آنها زد:
- نگران نباشید آقایان. گلوله را به راحتی از شانۀ آقای دانوان خارج کردم و زخمشان را پانسمان کردم. خوشبختانه نسبت به وقتی که به اینجا آمدید وضعیت جسمیشان بهتر شده و ثبات بیشتری پیدا کرده است. بهتر است کمی به ایشان اجازۀ استراحت بدهیم.
چهره های هر سه مرد از خوشحالی درخشید و نفسهای راحتی کشیدند. جان پرسید:
- آیا می توانید بگویید برای چه مدت شرایطشان وخیم و اضطراری خواهد ماند؟
- این بستگی به توان بدنیشان دارد. هر چه زودتر به هوش بیایند و بتوانند چیزی بخورند و بیاشامند حالشان بهتر خواهد شد.
هر سه مرد با شادی به هم نگاه کردند. ریچارد آرام پرسید:
- و شما چه طور آقایان؟ آیا مایلید که من جراحات شما را ببینم و پانسمان کنم؟
و به هر سه مرد به نوبت نگاه کرد. مردها به یکدیگر نگاه کردند و سپس جان گفت:
- از لطف شما متشکریم دکتر دیویس عزیز. اما جراحات هیچ یک از ما خوشبختانه مسئلۀ جدیی نبود. خدمتکاران شما کمک کردند و همه چیز را برای ما آماده کردند. حقیقتاً باید از شما و آنها تشکر کنیم.
ریچارد لبخندی رضایت آمیز زد:
- واقعاً خوشحالم. اگر مایل باشید می توانید به اتاقهایتان بروید و استراحت کنید، من امشب را در کنار آقای دانوان خواهم ماند.
ادوین به ساعت نگاه کرد:
- از شما متشکرم دکتر دیویس. ولی فکر می کنم بهتر است که من به کنار خانواده ام بازگردم. فکر می کنم که آنها به شدت نگران من باشند.
دو مرد دیگر هم سخنان ادوین را تایید کردند. ریچارد گفت:
- بسیار خوب آقایان. خوشحال می شدم اگر امشب را در اینجا استراحت می کردید و دیر وقت به منزلتان باز نمی گشتید. ولی حق با شماست. هر وقت که مایلید می توانید حرکت کنید.
مردها از ریچارد خداحافظی کردند و بی درنگ به راه افتادند. پس از آن ریچارد به یاد اریک افتاد، خدا می دانست پسرک در چه شرایطی بود. ریچارد بی درنگ به سوی اتاق اریک به راه افتاد.