والتر اریک را به کنار میز کارش برد و تمام مدارک و نامه هایی را که آماده کرده بود یک یک به او نشان داد و توضیح داد که با هریک چه بکند. چند ساعت از نیمه شب گذشته بود که صحبتهای اریک و والتر تمام شد و تصمیم گرفتند برای استراحت بروند.
والتر تصمیم داشت که پس فردای آن روز صبح زود به سوی برایتون حرکت کند. می خواست به خدمتکاران خانه و سایرین بگوید که برای سفر به لندن می رود و اریک باید بعدها به آنها می گفت که حقیقت چه بوده است. اریک از اینکه باید با کارکنان خانه طرف می شد ناخرسند بود، علاوه بر آن در مدتی که والتر در سفر بود اریک در کارهای خانه و تصمیم گیریهای مالی اختیار کامل داشت و اینها مسئولیتهای بسیار سنگینی بر دوش او که تا آن روز هرگز چنین مسئولیتهایی نداشت بودند.
فردای آن روز اریک تمام وقتش را با والتر صرف مرتب کردن کارها و یادگیری چیزهایی کرد که باید در این مدت می دانست. والتر همیشه از هر فرصتی استفاده کرده بود تا اصول نگهداری املاک و سرمایه گذاری را به اریک بیاموزد، اریک اگرچه شدیداً به پزشکی علاقه داشت ولی خوب می دانست که پس از هجده سالگیش دیگر نمی تواند به والتر تکیه کند و باید برای اموالش خودش تصمیم بگیرد و در نتیجه با دقت کوشیده بود که تمام دروسی که والتر به او داده بود را بیاموزد و این موضوع کمی از تشویش آن دو می کاست.
والتر ترتیبی داده بود که اریک با کمترین مشکل رو به رو شود و تمام کارها بوسیلۀ وکلا و مشاورینش انجام می شد ولی با این حال لازم بود که کسی بر تمام کارها نظارت داشته باشد. از طرفی والتر اطمینان داشت که ریچارد هم در این مورد به اریک کمک خواهد کرد و هرگز او را تنها نخواهد گذاشت.
سر انجام صبح حرکت والتر فرا رسید، والتر و اریک هر دو زودتر صبحانه شان را خوردند و والتر که وسائل سفرش را از قبل آماده کرده بود لباس پوشید و آمادۀ رفتن شد. اریک بی تاب بود، احساس می کرد که بغض گلویش را گرفته است ولی نمی خواست مانند بچه ها گریه کند و والتر را آزار دهد. والتر به اتاقهای کاترینا و ایلنا رفت تا شاید برای آخرین بار با آن اتاقها وداع کند، او چقدر در آن اتاقها خاطرات داشت و چه روزهایی را در آن دو سپری کرده بود.
سرانجام والتر و اریک از عمارت بیرون آمدند و شانه به شانۀ هم از پلکان سنگی پایین رفتند. با وجود آنکه اریک تمام تلاشش را می کرد که خونسرد باشد همچنان رنگ پریده و هراسان بود. هر دو نفر به سوی اسطبل به راه افتادند، والترنفس عمیقی کشید و با حالتی خجالت زده و گیج گفت:
- اریک آیا می دانستی که وقتی که برای اولین بار سرپرستی تو به من پیشنهاد شد نمی خواستم آن را قبول کنم؟
اریک با تعجب به والتر نگاه کرد:
- می توانم بپرسم چرا؟
- ترس پسرم... می ترسیدم؛ آن موقع کمتر از یکسال از مرگ همسرم و ناپدید شدن دخترم می گذشت و خدا می داند من از هر رابطۀ صمیمانه ای چقدر واهمه داشتم. می ترسیدم که تو را به فرزندی قبول کنم و به تو علاقمند شوم و سپس خانوادۀ اصلیت تصمیم بگیرند که تو را از من جدا کنند. به حدی از شکست دوباره و از دست دادن عزیز دیگری می ترسیدم که ترجیح می دادم تنها و بی کس بمانم ولی درد از دست دادن تو را تحمل نکنم!
اریک آب دهانش را فرو داد و کوشید که چیزی بگوید ولی نتوانست، والتر نگاه مهربانش را در چشمان او دوخت و آرام گفت:
- آن روزها اگر می دانستم که تا این حد به تو وابسته و علاقمند می شوم هرگز نمی توانستم خودم را راضی کنم که تو را به فرزندی بپذیرم! پسرم بودنت مرا از جنون نجات داد، حالا حتی جرات فکر کردن به زندگی بدون تو را هم ندارم...
والتر ایستاد و دستش را در موهایش فرو کرد و آنها را عقب خوابانید و لبخندی شرمسار زد. اریک به او نگاه کرد، چقدر آن دو یکدیگر را دوست داشتند. اریک والتر را می پرستید٬ گاهی با شرمساری فکر می کرد که اگر پدر حقیقیش زنده بود هم آیا چنین روابط صمیمی با او می توانست برقرار کند؟ اریک به خود آمد و بی اختیار والتر را در آغوش گرفت. هر دو با محبت و صمیمیت یکدیگر را فشردند و والتر با کف دست چند ضربۀ نسبتاْ محکم به پشت اریک زد، بدون شک آن روز صبح برای همیشه در خاطر هر دوی آنها باقی می ماند.
والتر تصمیم گرفته بود که با اسبی به جز اسب خودش سفر کند تا در برایتون به راحتی بتواند آن را رها کند و یا بفروش برساند. مسئول اسطبل اسب را زین کرده بود و در کنار آن ایستاده بود و انتظار والتر را می کشید. والتر لبخند مهربانی به مرد زد و از او تشکر کرد و دهانۀ اسب را بدست گرفت. برای آخرین بار اریک و والتر یکدیگر را در آغوش گرفتند. والتر گفت:
- اریک عزیزم من تمام سعیم را خواهم کرد که هرچه سریعتر بازگردم. تو هم لطفاً خودت را آزار نده، فراموش نکن که همین جدایی ها و پیوندها زندگی را می سازند.
- لطفاً مراقب خودتان باشید، پدر. اگر برایتان مقدور بود بوسیلۀ خانم کارلسون رسیدنتان را به من اطلاع دهید. من منتظر بازگشتتان خواهم بود.
والتر سوار بر اسب شد و اریک کنار ایستاد تا والتر بتواند عبور کند، لبهای والتر حرکتی کردند ولی صدایی از آنها بیرون نیامد، اریک می دانست که والتر چه گفته است" خدانگهدار پسرم، همیشه مراقب خودت باش" . اریک دستش را به علامت خداحافظی در هوا تکان داد و لبهای او هم حرکتی کردند:" خدانگهدار پدر و به امید دیدار"... و والتر از اسطبل بیرون تاخت.
والتر چند دقیقه بدون آنکه پشت سرش را نگاه کند تاخت. احساس می کرد که قلبش از سینه اش بیرون می زند و نفسش به شماره می افتد، ناخود آگاه ایستاد و برگشت تا شاید برای آخرین بار به عمارتش که تمام زندگیش را در آن سپری کرده بود نگاه کند، بنای بزرگ و زیبای عمارت و فضای سبز چشم نوازی که احاطه اش می کرد چقدر برایش آرامش بخش و دوست داشتنی بودند و او چقدر آرزو داشت که بار دیگر به خانه اش بازگردد.
او دوباره به راه افتاد، تصمیم گرفت برای رسیدن به لندن از راه طولانی و از میان شهر بگذرد، دوست داشت یکبار دیگر نورسهمپتن را ببیند.
والتر از میدانها و کوچه های شهر گذشت، مردم کار روزانه شان را تازه آغاز می کردند و شهر پر از زندگی و جنب و جوش بود. والتر احساس کرد که شبیه یک روح شده است، روحی که بدون آنکه تعلق و یا قدرت مقاومت داشته باشد از میان مردم زندۀ اطرافش می گذرد و به سوی سرنوشتش می رود. از شهر که خارج شد احساس کرد که بار سنگینی که تا آن موقع بر روی سینه اش سنگینی می کرد کمی سبکتر شده است.
به یاد دوستان و به یاد خواهرها و مادرش افتاد که حتی برای آخرین بار پیش از سفرش آنها را نمی دید. باید این گونه می بود، والتر نمی توانست در چنین شرایطی خودش را کنترل کند و رفتار عادی داشته باشد و در این شرایط هر کسی در اولین نظر پی می برد که او کاری خطرناک و غیر معمول در پیش دارد و اگر خانواده اش یا دوستانش از تصمیمش مطلع می شدند غیر ممکن بود اجازه بدهند که او برود. در نتیجه او باید با لجاجت همیشگیش از همه چیز دل می برید و می رفت.
او به فکر فرو رفت؛ حقیقتاً برایش مهم بود که کاری را که هشت سال پیش آغاز کرده بود را تمام کند. به کاترینا قول داده بود که دخترشان را بیابد و قاتلین او را زنده نگذارد و حالا که ایلنا مرده بود تنها کاری که می توانست انجام دهد تا خودش را از چشمان همسرش یک انسان شکست خورده نبیند یافتن آرتور و کشتن او بود. والتر کاترینا را خوب می شناخت، همسرش قلبی به مهربانی و روشنی آب چشمه داشت، او خوب می دانست که اگر کاترینا زنده بود هرگز به او به چشم کسی که شکست خورده نگاه نمی کرد ولی والتر در ضمیر خود و در ارادۀ خود نمی دید که بتواند آخرین قولش به همسرش را فراموش کند و زیرپا بگذارد.
او تصمیمش را گرفت، دودلی را کنار گذاشت، اگر می خواست به این سفر برود و کارش را انجام دهد می خواست که به بهترین و قوی ترین شکل ممکن آن را انجام دهد! می خواست که اگر روزی دوباره به انگلیس و به شهرش بازگشت با وجدانی راحت و پیروز باز گردد. حالا که به این سفر می رفت باید با تمام وجود به این کار دل می داد و در آن موفق می شد. والتر نفس عمیقی کشید و حرکتی کرد تا اسبش تندتر برود، می خواست انتقامش را مثل یک مرد قوی، بااراده و باانگیزه بگیرد!
- تمام چیزهایی را که گفتی می دانم و در این سه روز به دقت به همۀ آنها و خیلی نکات مهم دیگر فکر کرده ام. اریک وقتی که من مسئولیت نگهداری تو را برعهده گرفتم می دانستم که زندگیم و در نتیجه زندگی تو در کنار من هرگز یک زندگی عادی نخواهد بود. پدربزرگت هم کاملاً بر این موضوع واقف بود. آیا می دانی چرا با این وجود ما هر دو تصمیم گرفتیم که تو در کنار من زندگی کنی؟
والتر سکوت کرد و نگاه پرسشگری به پسرش انداخت. اریک در سکوت نگاه غمیگینی به او کرد و والتر ادامه داد:
- زیرا هر دو فکر می کردیم در شرایطی که پیش آمده بود و در آن موقع به اندازۀ کافی تلخ و آزار دهنده بود بهترین راه حل را انتخاب کرده ایم.
والتر سرش را بالا برد و آه کشید:
- اریک عزیزم من خوب می دانم که در این مدت تو را بارها به شدت نگران کرده و آزرده ام. می دانم که از آنجا که من شرایط یک زندگی عادی را نداشته ام تو نیز هرگز زندگی عادی یک پسر در سن و سال خودت را تجربه نکرده ای و از این موضوع حقیقتاً متاسفم و از تو عذر می خواهم... حرفهای امشبت همگی درست و منطقی هستند و نگرانیت و اینکه نمی خواهی من به این سفر بروم کاملاً بجا است... ولی من نمی توانم قاتل همسر و دخترم را ببخشم...
- اما شما انتقامتان را گرفته اید، دو نفر از کسانی که در قتل همسرتان و ایلنا نقش داشتند را خودتان به سزای عملشان رساندید و یکی از آنها توسط حکومت به دار آویخته شد. اگر این اتفاق برای کس دیگری به جز شما می افتاد حتی تا همین جا هم پیش نمی رفت و سالها پیش همه چیز را فراموش می کرد... اما شما نمی توانید حتی این آخرین شخصی را که در حمله به خانه تان دست داشت را فراموش کنید حتی وقتی که او این طور از دسترس شما دور است!
اریک برای چند لحظه سکوت کرد و نگاهش را که پر از التماس و خواهش بود در چشمان والتر دوخت:
- خواهش می کنم پدر... به خاطر خدا این سفر را فراموش کنید... آرتور بُیل را فراموش کنید... اگر او دختر و همسر شما را کشت شما هم هر دو برادرش را کشتید و او را برای همیشه از شهر و کشورش فراری داده اید...
والتر نتوانست بیشتر طاقت بیاورد و در میان حرفهای اریک دوید:
- اریک هیچ می دانی چه از من می خواهی؟... می خواهی کسی که با دست خودش همسرم را کشت را فراموش کنم! می خواهی کسی که تصمیم گرفت دخترم را برباید و او را با درد و زجر از بین ببرد را فراموش کنم! کسی که مسبب اصلی نابودی من و خانواده ام بود... خوب می دانی که تمام اتفاقات آن روز نقشه و برنامۀ آرتور بوده است و آن سه نفر دیگر تنها وسیله هایی در دستان او بوده اند. متاسفم اریک... من به شدت به تو علاقمندم، اگر به خاطر تو نبود مدتها بود که همه چیز را رها کرده بودم و ....
والتر سرش را با درماندگی تکان داد:
- پسرم من برای خودم در زندگی هیچ نمی خواهم. تمام زندگیم را برای تو می خواهم، برای خوشبختی و آرامش تو... خوب می دانی که از وقتی که خبر مرگ ایلنا به دستم رسیده است دیگر به جز به خاطر تو هیچ چیز برای زنده ماندن ندارم.... ولی در کنار آن می خواهم که تو هم آن قدر بزرگوار باشی که اجازه بدهی من این چند ماه آینده را با آرامش و بدون دغدغه به دنبال آنچه که از زندگی نابود شدۀ پیشینم مانده است بروم و کتاب آن دوران را برای همیشه ببندم.
اریک درمانده شد، در چشمان مهربان و غمگین والتر نگاه کرد، کوشید که چیزی بگوید ولی نتوانست. سرش را پایین انداخت و انگشتهایش را در موهای نرمش فرو کرد و آنها را مشت کرد و جمجمه اش را با کف هر دو دستش فشرد. او والتر را دوست داشت، وقتی که وی را پدر صدا می کرد از صمیم قلب او را پدر می خواند...
حق با والتر بود، در این هشت سال والتر خود را وقف او و رسیدگی به املاک او کرده بود، لحظاتی که در کنار وی آزرده و غمگین بود حقیقتاً انگشت شمار و ناچیز بودند و همۀ آنها در زیبایی و صمیمیت سایر خاطراتش در کنار او گم می شدند... و حالا چگونه می توانست از والتر بخواهد که به خاطر آرامش و راحتی او از سفری که این طور به آن در نهایت برای رسیدن به آرامش نیاز داشت خودداری کند... والتر در این مدت مانند پدر واقعی زخمهای روح اریک که در اثر مرگ والدینش به وجود آمده بود را مرهم گذاشته بود و با محبت او را زیر بال و پر خود گرفته بود.
اریک سرش را بالا آورد و نگاهی سراسر محبت و قدرشناسی به والتر انداخت. والتر به صورت مهربان او لبخند زد و بازوهایش را برای در آغوش گرفتن پسر جوانش از هم گشود. اریک به سوی او آمد و هر دو با محبت و در سکوت یکدیگر را در آغوش گرفتند و چند ثانیه با صفا و صمیمیت به همان حال ماندند.
والتر آرام بازوهایش را گشود و اریک از آغوش او بیرون آمد. اریک آرام گفت:
- آیا کس دیگری هم از موضوع سفرتان اطلاع دارد؟
- خیر، تو تنها کسی هستی که در این مورد می دانی.
- ولی چگونه می خواهید به نیس بروید؟
والتر به اریک اشاره کرد تا به کنار نقشه ای که بر روی یکی از میزهای اتاقش قرار داشت برود:
- از اینجا به برایتون(۱) می روم. از آنجا تا کالِی در شمال فرانسه فاصلۀ بسیار کمی است که باید بر روی کانال انگلیس طی کنم، بدون شک کشتی های فراوانی در میان این دو شهر تردد می کنند. پس از رسیدن به کالِی بقیۀ مسیر را در خاک فرانسه با اسب و یا کالسکه طی خواهم کرد.
- سفر در خاک فرانسه برای شما به عنوان یک شهروند انگلیسی خطرناک است، مسئلۀ جنگهای ناپلئون و احتمال بروز جنگ میان بریتانیا و فرانسه مسئلۀ بسیار مهمی است!
- می دانم پسرم ولی چارۀ دیگری ندارم ... تنها می توانم خودم را از مردم ایتالیا معرفی کنم. چهره ام به آنها شباهت دارد و زبان ایتالیایی را بسیار خوب و روان صحبت می کنم.
اریک انگشتانش را بر روی دو شهر کالِی و نیس گذاشت و با نگرانی پرسید:
- آیا می دانید فاصلۀ بین این دو شهر چقدر است؟
- درست نمی دانم. ولی حدس می زنم که بیشتر از ششصد مایل باشد.
اریک با نگرانی به والتر نگاه کرد و سرش را تکان داد:
- خدای من ... واقعاً زیاد است. هیچ می دانید چه مدتی در راه خواهید بود؟
- نمی توانم عدد دقیقی بگویم... همه چیز بستگی به اوضاع جنگی فرانسه، آب و هوا و خیلی چیزهای دیگر دارد!
اریک با ناراحتی به والتر نگاه کرد:
- پدر خواهش می کنم مراقب خودتان باشید... خواهش می کنم.
والتر نگاه خونسرد و مطمئنی به اریک انداخت:
- نگران نباش اریک عزیزم... کسی قرار نیست که بداند که من کیستم و برای چه به نیس می روم. علاوه بر آن مانند یک خانه به دوش سفر خواهم کرد و کنجکاوی کسی را تحریک نخواهم کرد... لطفاً با من بیا پسرم ... چیزهایی هستند که باید به تو نشان دهم.
(۱) Brighton
(۲) Calais
در هنگام شام والتر تمام تلاشش را کرد که رفتارش طبیعی باشد، کوشید که مانند هر شب دیگر با اریک صحبت و درد دل کند ولی اریک در میان صحبتهای جسته گریختۀ والتر و در میان نگاههای بی تابش گیجی و سردرگمی را یافت که نگرانش کرد. در انتهای شام وقتی والتر به خود آمد که اریک با چشمان نافذش طوری به او نگاه می کرد که قلب وی را فرو ریخت و احساس کرد پسرک همه چیز را از ذهنش خوانده است. والتر کمی مضطرب شد، از جایش برخاست و خستگی را بهانه کرد و برای فرار از نگاه دقیق و کنجکاو اریک به اتاقش گریخت.
سه روز از زمانی که والتر نامۀ ایزابل را دریافت کرده بود می گذشت. در این مدت والتر دیوانه وار کوشیده بود که تمام کارهای ناتمام و مهمش را سامان دهد. نامه هایی برای وکلای خودش و جولیان نوشته بود و تمام کارهای لازم برای ادارۀ املاک در چند ماه آینده را مفصلاً برای آنها توضیح داده بود. او همه چیز را آماده کرده بود که اریک در زمانی که او نیست و حتی احتمالاً پس از مرگش زندگی آرام و بی دغدغه ای داشته باشد. او نامه هایی برای اریک، ریچارد، خواهرها و مادرش هم نوشته بود که در صورتی که در این سفر کشته شد به همراه وصیتنامه اش به آنها داده شود.
سه روز بود که اریک با دقت ولی در سکوت رفتار پدرش را که مانند مرغ سرکنده این سو و آن سو می دوید و کار می کرد را زیر نظر داشت ، سه روز بود که جسم والتر در خانه بود ولی روح و فکرش جایی دیگر بود و حتی یک لحظه آرام و قرار نداشت. اریک خوب می دانست که اتفاق جدیدی افتاده است، می دانست که اخبار جدیدی به والتر رسیده است که او را این طور بی تاب کرده است. او می دید که پدرش تمام تلاشش را می کند که خونسرد باشد و این طور وانمود کند که هیچ اتفاقی نیفتاده است ولی پس از بیش ازهشت سال زندگی با والتر اریک تمام رفتار و اخلاق او را می شناخت و حالا کاملاً اطمینان داشت که والتر چیزی را از او و سایرین مخفی می کند. سرانجام در شب سوم طاقت پسر جوان تمام شد و تصمیم گرفت برای صحبت به اتاق پدرش برود.
دیر وقت بود و اریک اطمینان داشت که پدرش باید در اتاق خوابش باشد ولی در کمال تعجب او را در آنجا نیافت و ناچار به دفتر کار او رفت، والتر هنوز در دفتر کارش بود! اریک آرام در زد و با اجازۀ والتر وارد شد.
والتر که بر روی یکی از مبلهای اتاق نشسته بود و با دقت چیزی را می خواند سرش را بالا آورد و به اریک نگاه کرد. اریک پیژامۀ خواب و ربدوشامبر خاکستری روشن بر تن داشت، برای یک لحظه والتر با خودش اندیشید که اریک چقدر بزرگ شده است. پسرک قد بلندتر و درشت استخوان تر از سنش بود و موهایش تیره تر از وقتی بودند که برای اولین بار به خانۀ او آمده بود. صورت بیضی خوش فرم و دهان خوش حالتی داشت و با وجود آنکه بینیش کمی نوک پایین بود ولی چیزی از جذابی صورتش کم نمی کرد. در آخر چشمهای اریک بودند که هر کسی را برجایش میخکوب و شکه می کردند، چشمهایی که آنقدر نافذ و عمیق بودند که انگار تا عمق ذهن هر کسی را می خواندند و هیچ چیز را نمی شد از آنها مخفی کرد.
چیزی که آن شب نظر والتر را به خود جلب کرد رنگ نسبتاً پریده و چهرۀ نگران اریک بود. والتر به خود لرزید، می دانست که پسرش برای چه صحبتی به اتاقش آمده است. والتر به پسر لبخند زد و با مهربانی او را دعوت به نشستن کرد. اریک بر روی مبلی نشست و با دقت به والتر نگاه کرد. والتر نفس عمیقی کشید و برگه هایی که در دست داشت را تکان داد:
- گزارش جدیدی در مورد معادن هندوستان به دستم رسیده است، همه چیز بسیار عالی و مرتب پیش می رود. گزارشهای آقای رادفورد (۱) هم مانند گزارشهای آقای بترست مرتب و بی نقصند.
نزدیک به دو سال پیش هُوارد بترست و خانواده اش که در ابتدا مسئول نگهداری از معادن هندوستان جولیان شده بودند تصمیم گرفتند که معادنشان را در هندوستان به فروش برسانند و برای همیشه به بریتانیا بازگردند. هُوارد پیش از آنکه هندوستان و معادن جولیان را رها کند در این مورد برای والتر نامه نوشته و پیشنهاد داده بود که والتر مسئولیت نگهداری از معادن را برعهدۀ یکی از دوستانش به نام رابرت رادفورد که چندین سال بود به همراه خانواده اش در هندوستان زندگی می کرد و مرد بسیار قابل اطمینانی بود بگذارد.
رابرت در هندوستان و در نزدیکی معادن جولیان خود چند معدن و مقدار زیادی زمینهای کشاورزی داشت. والتر در مورد پیشنهاد هُوارد تحقیق کرده بود و فهمیده بود که رابرت رادفورد حقیقتاً مردی با شخصیت و قابل اطمینان است و در نتیجه با پیشنهاد هُوارد موافقت کرده بود. حالا تقریباً دو سال بود که کارهای معدن بر عهدۀ رابرت بود و او هم با همان دقت و ظرافت هُوارد بترست به امور آنها می پرداخت.
اریک با شنیدن این حرف والتر لبخند مهربانی زد:
- از اینکه با این دقت به تمام مسائل املاک من و پدرم رسیدگی می کنید از شما متشکرم. شما مرد بی نظیری هستید، خدا می داند اگر شما نگهداری از املاک و سرپرستی من را بر عهده نگرفته بودید چه بر سر ما می آمد.
والتر لبخند زد و سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. اریک هم در سکوت جملاتش را با دودلی بررسی کرد، پس از چند ثانیه اریک نفس عمیقی کشید و با صدای لرزانی گفت:
- پدر سه روز است که شما خودتان نیستید، آیا می توانم بپرسم که چه اتفاقی افتاده است؟
والتر سرش را بالا آورد و آه کشید، اریک چقدر بی پرده به سراغ موضوع اصلی رفته بود! والتر دوست نداشت به پسرش دروغ بگوید، علاوه بر آن باید موضوع را با او در میان می گذاشت. والتر نگاه غمگینی به اریک انداخت و آرام گفت:
- نامۀ مهمی به دستم رسیده است... حقیقت این است که یک سال پیش پس از آنکه خبر مرگ دخترم را دریافت کردم از کسی خواستم که به من در یافتن آرتور بُیل کمک کند...و حالا نامه ای از آن شخص به دستم رسیده است... ظاهراً او آرتور بُیل را یافته است...
والتر برای چند لحظه سکوت کرد و به اریک نگاه کرد. اریک با چنان ناباوری و ترسی به او نگاه کرد که والتر نتوانست تحمل کند و نگاهش را از او دزدید. چند ثانیه بعد والتر آرام و دودل گفت:
- باید هر چه زودتر به شهر نیس در جنوب فرانسه بروم.
والتر این بار حتی نتوانست سرش را بالا بیاورد تا به چهرۀ اریک نگاه کند، نیازی هم به این کار نبود. از صدای نفسهای سریع ولی سنگین اریک می توانست بفهمد که پسرک چه حالی دارد. اریک از جایش بلند شد و به سوی پنجرۀ اتاق رفت، دستهایش را با ناتوانی کنار قاب پنجره گذاشت و سرش را به پنجره چسباند، پسر از هیجان نفس نفس می زد و نفسهایش بر روی پنجره هاله هایی از بخار به وجود می آوردند.
والتر برگشت و با وحشت به پسر جوان که به مرز جنون می رسید نگاه کرد. مدتی طول کشید تا اریک بر خودش مسلط شد و توانست سخن بگوید. اریک برگشت و مستقیم در چشمان والتر نگاه کرد:
- شما می خواهید به دنبال سخنان کسی که حتی اطمینان ندارید که آرتور را یافته باشد به سفر طولانی و خطرناک به جنوب فرانسه بروید؟!
اریک بی اختیار و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد، خنده اش عصبی و آزار دهنده بود. والتر از جایش برخاست تا به سراغ او برود و آرامش کند ولی بار دیگر پسر برخودش مسلط شد. خنده اش را فروخورد و با هیجان شروع به کشیدن نفسهای عمیق کرد و یقه اش را گشود تا از حالت خفگیش بکاهد. والتر با ناراحتی به اریک نگاه کرد و لبش را گاز گرفت، چقدر از اینکه اریک را این طور درمانده و غصه دار می دید ناراحت بود. اریک بار دیگر به خودش آمد و با صدایی لرزان و دستپاچه گفت:
- از اینکه خندیدم و از اینکه خنده ام بی ادبانه بود عذر می خواهم، لطفاً مرا ببخشید.
بعد دستش را در میان موهایش فرو برد و آنها را عقب خوابانید و با التماس گفت:
- پدر لطفاً گوش کنید...روزی که تقریباً سه سال پیش به وارویکشایر رفتید من، دکتر ریچارد و سه همراهتان همه می دانستیم که سفرتان چقدر خطرناک و غیر منطقی است. ولی همگی سرانجام با آن کنار آمدیم چون به احساسات شما احترام می گذاشتیم و انتقام شما در دو قدمیتان قرار داشت. ولی سفر به نیس یک سفر عادی و چند ساعته نیست. خدا می داند شما چه مدت در راه خواهید بود. علاوه بر آن گذشتن از خاک فرانسه برای شما که یک انگلیسی هستید بسیار خطرناک است و بریتانیا هم احتمالاً به زودی با فرانسه وارد یک جنگ تمام عیار خواهد شد. دیگر سه مرد وفادار در کنارتان نیستند تا از شما مراقبت کنند و منزل دکتر ریچارد در فاصلۀ چند ساعتی شما قرار ندارد که اگر زخمی شدید شما را نجات دهد!
(۱) Robert Ruthford
فردای آن روز همه چیز در عمارت والتر به حالت طبیعی باز گشته بود. مارتا و سایر دخترها آرام شده بودند و اریک هم دوباره شخصیت صبور و دوست داشتنیش را بازیافته بود. همان طور که والتر خواسته بود دیگر هیچ صحبتی در مورد اتفاق دیروز در میان خدمۀ خانه گفته نشد. والتر و اریک صبح آن روز را در کنار هم و به اسب سواری و گردش گذرانده بودند، اواسط بهار بود و برگهای درختان و سبزه ها هنوز جوان و شاداب بودند و گردش در هوای مطبوع آن روز واقعاً لذت بخش بود.
پس از صرف ناهار والتر برای رسیدگی به کارهای روزانه اش به دفترش رفت. بر روی میزش تعدادی نامه و گزارشهای جدید که نیاز به رسیدگی داشتند قرار داشتند. والتر به سراغ نامه ها که همان روز یکی از خدمتکارهایش از شهر به خانه آورده بود رفت و مشغول بررسی آنها شد. در میان آنها نامه ای با دستخطی ناشناس از شهر نیس (۱) در فرانسه نظرش را به خود جلب کرد.
والتر به یاد روزی که نامۀ پدر مورالز را در مورد مرگ دخترش دریافت کرده بود افتاد. از یاد آوری آن خاطره به خود لرزید، احساس کرد که نفسش به شماره می افتد و دهانش خشک و تلخ می شود. با بی تابی به پشتی صندلیش تکیه داد و چشمهایش را بست تا برخود مسلط شود. نمی خواست که اگر یکبار دیگر خبر ناراحت کننده ای برایش رسیده مانند آن شب از حال برود.
چند دقیقه طول کشید تا والتر توانست دوباره چشمهایش را باز کند و به سراغ نامه برود. او با دستهای لرزان نامه را گشود و مشغول خواندن شد. نامه برای او بود ولی زمان زیادی طول نکشید که ابروهای والتر از تعجب بالا رفتند و با ناباوری و دهان باز موهایش را عقب خوابانید؛ نامه یک نامۀ کاملاً عاشقانه بود! والتر یکبار دیگر عنوان و آدرس نامه را خواند تا اطمینان پیدا کند که اشتباهی پیش نیامده است؛ ولی نامه حقیقتاً به او تعلق داشت. او بی درنگ و با کنجکاوی امضای نامه را نگاه کرد تا بفهمد چه کسی جرات کرده چنین نامه ای برای او ارسال کند!
نامه با نام "لیزا" (۲) امضا شده بود. والتر در ذهنش به دنبال زنی با این نام گشت ولی در میان تمام کسانی که با این نام اختصاری می شناخت هیچ کدام نمی توانستند چنین نامه ای برای او بفرستند. و ناگهان فکری در ذهن والتر جرقه زد: ایزابل کارلسون! والتر با عجله به سراغ میزش رفت و از یکی از کشوهای آن یادداشتی که زمانی ایزابل برایش نوشته بود را بیرون آورد و با دقت دو دست خط را باهم مقایسه کرد. اگرچه دست خط نامه کمی با یادداشت متفاوت بود اما با کمی دقت اطمینان پیدا کرد که نامه از سوی ایزابل است.
والتر مشغول خواندن نامه شد. در نامه گاهی صحنه ها و اتفاقاتی توصیف شده بود که حتی والتر هم در هنگام خواندنشان از شرم قرمز می شد. تنها پاراگراف نامه که حقیقت داشت وقتی بود که ایزابل روزی را که والتر برای اولین بار به دیدنش رفته بود و او دستش را بر روی گونه و لبهای وی کشیده بود را بازگو می کرد. والتر با تعجب با خودش اندیشید که چرا ایزابل باید ناگهان پس از تقریباً یک سال چنین نامه ای برایش بنویسد و فکری در ذهنش جرقه زد.
ایزابل واقعاً نابغه بود! والتر به او گفته بود که نامه هایی که در مورد آرتور برای او ارسال می شوند بوسیلۀ کسانی که آرتور به آنها پول داده بود در میان راه اغلب باز و خوانده می شوند و در نتیجه آرتور پیش از خود والتر از اطلاعاتی که در موردش برای والتر ارسال می شدند با خبر می شود و می گریزد. ایزابل نامه را طوری نوشته بود که با خواندن آن برای کسی که از روابط عاشقانه و جنسی بین والتر و او بی اطلاع بود مسلم می شد که این نامه از سوی معشوقۀ مخفی والتر برایش ارسال شده است! والتر به خنده افتاد، نامه آن قدر پر التهاب بود که هر کسی آن را می خواند تنها محو صحنه هایی می شد که ظاهراً بین آن دو اتفاق افتاده بود و حتی لحظه ای به این فکر نمی افتاد که این نامه حاوی اخباری در مورد آرتور بُیل است.
وی خواندن نامه را به پایان رسانید، تنها چیزی که اطمینان داشت ایزابل مایل است به او بفهماند آن بود که باید با تمام سرعت خودش را به ایزابل در شهر نیس فرانسه می رسانید. والتر یکبار دیگر با دقت مشغول خواندن نامه شد، شکی نداشت که صفحات اول نامه تنها برای فریب دادن هستند و هیچ اطلاعات مفیدی به همراه ندارند. یکبار دیگر تنها چیزی که یافت همان قرار ملاقات فوریشان در شهر نیس بود. او به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست و در دل آرزو کرد که کسی به جز خودش این نامۀ بسیار شرم آور را نخوانده باشد!
والتر از جایش برخاست و با بی تابی در اتاق شروع به قدم زدن کرد، نیس شهری در جنوب فرانسه بود که در ساحل دریای مدیترانه قرار داشت. وی بی درنگ به سراغ نقشه هایی که از اروپا در اتاقش داشت رفت و آنها را بر روی میزش گشود، برای رفتن به نیس دو راه داشت: اول آنکه به یکی از بنادر جنوبی انگلیس برود و با کشتی از کانال انگلیس عبور کند و به یکی از بنادر شمالی فرانسه برود و از آنجا در خاک فرانسه با اسب و کالسکه خودش را به جنوب فرانسه و نیس برساند و راه دوم آن بود که از جنوب انگلیس با کشتی از روی اقیانوس اطلس به یکی از بنادر جنوب غربی فرانسه سفر کند و از آنجا خودش را از راه خشکی به جنوب شرقی فرانسه و به نیس برساند.
والتر لبش را گاز گرفت، هر دو مسیر بسیار طولانی و وقت گیر بودند، از طرفی او به عنوان یک اشراف زادۀ انگلیسی هیچ علاقه ای به سفر در خاک فرانسه در زمان جنگهای امپراطور جاه طلب فرانسه٬ ناپلئون٬ نداشت! راههای دیگری هم برای این سفر وجود داشت مانند سفر به اسپانیا و رسیدن به دریای مدیترانه و سفر به نیس از راه دریا ولی این راهها همگی بیش از حد وقت گیر و غیرعادی بودند و او نمی توانست از آنها استفاده کند.
والتر بار دیگر به سوی یکی از مبلها رفت و با بی تابی بر آن نشست، مهم ترین مشکلی که بر سر راه این سفر والتر قرار داشت اریک بود. اگرچه اریک دیگر یک نوجوان پانزده ساله بود و وابستگی قدیم را به والتر نداشت ولی آن دو هنوز هم به شدت به یکدیگر علاقمند بودند و والتر می دانست سفر چند ماهه و خطرناک او به فرانسه و خدا می دانست پس از آن به کجا چگونه اریک را درمانده و خرد خواهد کرد. والتر لبش را جوید؛ چگونه می خواست این موضوع را با اریک در میان بگذارد؟ و پس از آن کارهای املاک خودش و جولیان بودند که نیاز به رسیدگیهای هر روزه داشتند و او نمی توانست آنها را تماماً بعهدۀ وکیلهایش قرار بدهد و برود.
تا هنگام شام والتر بی وقفه مشغول بررسی جوانب مختلف سفرش به نیس بود. او بارها به فکر آن افتاد که همه چیز را فراموش کند و به زندگی عادیش باز گردد ولی فکر مرگ دردناک دخترش یک سال پیش و مرگ همسرش هنوز هم او را دیوانه می کرد و آتش می زد. هر چه می کرد نمی توانست زمانی که کاترینا در آخرین لحظاتش میان بازوان او از درد به خود می پیچید و صحنه ای که چشمان کاترینا برای آخرین بار بسته شد و دستان و بدنش بی جان در آغوشش رها شد را فراموش کند، وقتی را که بدن بیجان کاترینا را به خودش می فشرد و از ناراحتی و درد ضجه می زد...و پس از آن فکر درد کشیدن و مردن دختر کوچک و ظریفش که از بیماری و ضعف در تختخوابی در یک کلیسا جان داده بود یک لحظه راحتش نمی گذاشت. هرگز نمی توانست آرتور را ببخشد و او را به حال خود رها کند.... نمی توانست.
در مقابل این حرف والتر اریک با ناراحتی سرش را پایین انداخت و از فکراینکه پدرش او را از ادامۀ مطالعات و آزمایشهایش منع کند به خود لرزید. والتر ادامه داد:
- لطفاً برای من بگو که چقدر به رشته ای که در آن گام برمی داری علاقمند هستی؟
اریک سرش را بالا آورد و در چشمان والتر خیره شد، نگاهش به حدی نافذ و عمیق بود که والتر را برای چند لحظه برجایش میخکوب کرد، اریک آرام گفت:
- من این رشته را می پرستم. حتی نمی توانم تصور کنم که روزی اجازۀ تحصیل و کار در این زمینه را نداشته باشم. پدر لطفاً مرا از ادامۀ کارم منع نکنید، من عاشق پزشکی و علوم مربوط به آن هستم.
والتر آه عمیقی کشید و به فکر فرو رفت، بعد آرام گفت:
- من تصمیم ندارم که شما را از ادامۀ رشته ای که به آن علاقه دارید منع کنم اریک عزیزم. ولی می خواهم که لطفاً دیگر هرگز کاری مشابه کار امروزت را تکرار نکنی. همان طور که گفتم بین یادگیری و شقاوت تفاوت زیادی وجود دارد. اگر می خواهی مرا متقاعد کنی که رفتارت در جهت یادگیری است می خواهم که از این پس در هفته بیشتر از یک تشریح انجام ندهی و بعضی هفته ها اصلاً تشریح نکنی!
اریک با ناباوری به والتر نگاه کرد و خواست که مخالفت کند ولی والتر دستش را به علامت سکوت بالا برد و ادامه داد:
- شما کارکنان خانه را با رفتارت واقعاً آزار می دهی و من باید با آنها کنار بیایم. از طرفی دوست ندارم شایعاتی مبنی بر شیطان پرستی و احتمالاً تسخیر شدن شما بشنوم و اگر به این کارهایت ادامه بدهی این شایعات اجتناب ناپذیرند! بنابراین می خواهم که تا آنجا که ممکن است حیوانات کمتری را تشریح کنید. در ضمن برای تنبیه رفتار امروزت و ساکت کردن کارکنان خانه تا سه هفتۀ دیگر لطفاً هیچ آزمایشی انجام ندهید!
اریک با درماندگی به والتر نگاه کرد ولی والتر تصمیمش را گرفته بود و اریک می دانست که این تصمیم مانند سایر رای های والتر بسیارمنطقی است و او نمی تواند به راحتی آن را تغییر بدهد. به ناچار با صدایی آرام گفت:
- هر طور که شما مایل باشید پدر.
- متشکرم اریک عزیزم...و حالا لطفاْ به اتاقتان بروید و آنجا را تمیز کنید چون می دانم که هیچ یک از دخترها حاضر نیستند برای نظافت به اتاق شما بیایند!
والتر لبخند زد و اریک هم به خنده افتاد:
- همین طور است... برای صرف ناهار شما را می بینم.
و از اتاق والتر خارج شد.
ساعت صرف ناهار فرا رسیده بود و والتر و اریک در تالار غذاخوری پشت میز نشسته بودند. مارتا میز را چیده بود و حالا مشغول سرو غذا بود. مارتا همچنان که ابتدا برای والتر و سپس برای اریک سوپ می ریخت با ناراحتی ولی آرام غرغر می کرد. والتر نگاه معنی داری به اریک کرد و اریک با ناراحتی سرش را پایین انداخت. والتر آرام گفت:
- مارتای عزیز... لطفاً آرام باشید. اتفاق امروز آزار دهنده بود ولی من اطمینان دارم که اریک دیگر چنین کاری را تکرار نمی کند.
مارتا نگاه خشمگین و ناراحتی به اریک و والتر انداخت:
- آقا من بارها از شما خواسته بودم که او را از ادامۀ کارهایش منع کنید ولی خدا نخواهد اگر شما حتی برای یکبار به صحبتهای من گوش کنید... تا بالاخره امروز و این کار هراسناکش...
والتر سکوت کرد و به اریک نگاه کرد. اریک آرام گفت:
- مارتا از اینکه شما و امیلی را ناراحت کردم عذر می خواهم. حق با شماست کار امروز من زیاده روی بود، ولی این آزمایشها تنها راهی هستند که من در مورد بدن و رشتۀ مورد علاقه ام نکات مهم را بیاموزم.
مارتا نگاه درمانده ای به اریک انداخت:
- آیا شما می گویید تنها راه یادگیری شما کشتن و تکه پاره کردن حیوانات بی آزار است؟ شما اتاقتان را به قتلگاه و محل زجر حیوانات تبدیل کرده اید! تمام دخترها از آمدن به اتاقتان واهمه دارند!
اگرچه منظور مارتا از جملۀ آخر دخترهای خدمتکار خانه بود و اریک این را می دانست ولی از کوره در رفت و با خشم دستش را بر روی میز زد و گفت:
- بسیار عالیست... هم من چیزهایی که مایلم را می آموزم و هم از مزاحمت دخترها در اتاقم راحت می شوم! یک تیر و دو هدف.
مارتا که انتظار چنین جوابی را نداشت با تعجب و دهانی باز به اریک خیره شد. والتر بی اختیار قهقهه زد، مارتا نگاه ناراحت و آزرده ای به او انداخت و والتر بی درنگ خنده اش را فرو داد و با شرمساری دستش را مقابل دهانش گذاشت و سرفه کرد تا برخودش مسلط شود و سپس گفت:
- اریک سخنی که گفتی آزار دهنده بود. مارتا به فکر توست و به همین خاطر نگران کارهایی که انجام می دهی می شود. لطفاً این بحث را تمام کنید.
اریک متوجه منظور والتر شد و نفس عمیقی کشید تا آرام شود و بعد با لحنی آرام و مهربان گفت:
- از اینکه ناراحتتان کردم عذر می خواهم مارتای عزیز. از این پس مراقب رفتارم خواهم بود.
مارتا که کارش تمام شده بود لبخند مهربانی به اریک عزیزش زد، او پسر را از صمیم قلب دوست داشت و نمی توانست از او خشمگین بماند و سپس نیم تعظیمی کرد و به سوی در خروجی تالار حرکت کرد.
پس از آنکه مارتا از تالار خارج شد والتر رو به اریک گفت:
- جملۀ آخرت اگرچه مرا شرمسار کرد ولی حرف بسیار جالبی بود اریک. امیدوارم که آن را جدی نگفته باشی.
اریک همچنان که مشغول غذایش بود گفت:
- از اینکه در شهر دوستانم تغییر کرده اند و به دنبال دخترها می روند و وقتشان را با آنها می گذرانند خوشحال نیستم.
والتر بار دیگر به خنده افتاد:
- اریک عزیزم این زندگی است، پسرها و دخترهای کوچک بزرگ می شوند و کم کم به سوی هم کشش پیدا می کنند. من هم زمانی حتی نمی توانستم فکر آنکه بدنبال دختری باشم را به ذهنم راه دهم ولی بعدها با یک بار دیدن همسرم...
والتر دست و سرش را به گونه ای حرکت داد که به معنی تمام شدن همه چیز بود. اریک سرسختانه گفت:
- من فکر نمی کنم که به این موضوعی که شما می گویید پایبند شوم.
والتر نگاه مهربانی به پسر کله شقش انداخت و نفس عمیقی کشید:
- بحث من با تو امروز بی فایده است. ولی اطمینان دارم که روزی خواهد رسید که دختری باشد که شما دیوانه وار آرزو داشته باشی که به اتاقت بیاید و لحظاتی را با هم سپری کنید و از ته دل خواهان او باشی.
اریک شانه هایش را با انزجار بالا انداخت و از ادامۀ بحث امتناع کرد. والتر در حالتی که انگار با خودش زمزمه می کند رو به اریک گفت:
- من هنوز هم نمی فهمم که انسان آرام و صبوری مثل شما که با این سرعت اعتماد و دوستی همه را جلب می کند چگونه می تواند اینطور یکدنده و سرسخت باشد!... شما تضاد جالب و گیج کننده ای در رفتار و شخصیتتان دارید اریک عزیزم.
اریک ترجیح داد که این حرف والتر را نشنیده بگیرد و پاسخی ندهد و والتر هم بیش از این در آن مورد صحبت نکرد.
والتر در اتاق کارش مشغول مطالعۀ نامه ها و گزارشهای مربوط به ادارۀ پلیس بود که از صدای فریادهای بلند بیرون از اتاقش به خود آمد، وحشت زده و نگران کاغذها را بر روی میزش رها کرد و از اتاقش بیرون دوید.
در سالن اصلی تعدادی از خدمتکارانش با وحشت و شگفتی جمع شده بودند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. والتر به سرعت از میان آنها گذشت و خودش را به کنار پلکان عمارت رسانید. در بالای پله ها منظرۀ عجیبی انتظارش را می کشید؛ دختر خدمتکاری که وحشت زده و در حالیکه جیغ می کشید به سمت پایین پله ها فرار می کرد، به دنبال او مارتا که از خشم و ناراحتی کاملاً قرمز شده بود از پله ها پایین می دوید و با صدای بلند می گفت:
- این پسر دیوانه شده است... دیگر هیچ کس جلویش را نمی تواند بگیرد...
و پشت سر آنها اریک با پیشبند و دستها و لباسهای خون آلود می دوید و از آنها می خواست که بایستند!
والتر با سرعت از پله ها بالا دوید و جلوی دختر را گرفت، امیلی صورتش را به سینۀ والتر چسبانید و از خود بی خود شروع به گریستن کرد. مارتا هم خودش را به والتر رسانید و از ترس در آغوش او پنهان شد و بعد از آنها اریک چند پله بالاتر از والتر ایستاد و با ناراحتی و شرمساری و در حالیکه زبانش بند آمده بود به والتر که از خشم قرمز شده بود نگاه کرد. پسر جوان در دل به حماقتش ناسزا گفت که چرا در روز شنبه که پدرش در خانه بود تصمیم گرفته بود این کار را انجام دهد!
والتر کوشید که مارتا و امیلی را آرام کند، طولی نکشید که مارتا بر خودش مسلط شد و از آغوش او بیرون آمد ولی دخترک همچنان از ترس می لرزید و گریه می کرد و والتر اجازه داد که او همچنان در آغوشش بماند و از یکی دیگر از خدمتکارها خواست که یک لیوان آب برایش بیاورد. والتر نگاه خشمگینی به اریک انداخت:
- می توانم بپرسم اینجا چه می گذرد؟
اریک سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. والتر به مارتا نگاه کرد و مارتا گفت:
- آقا، خدا می داند که این پسر در اتاقش چه می کند! واقعاً وحشتناک است... یک بچه خوک زنده را تکه تکه می کرد!!
این بار نوبت والتر بود که با دهان باز و چشمان از حدقه در آمده به اریک که حالا بیشتر در خودش فرو رفته بود نگاه کند. بعد از چند ثانیه والتر به خودش آمد و با خشم گفت:
- اریک....
اریک سرش را بالا آورد و با شرمساری به صورت والتر نگاه کرد:
- از اینکه شما و سایرین را آزردم معذرت می خواهم. ولی موضوع این طور که مارتا می گویند نیست!
- پس لطفاً تو بگو چه اتفاقی افتاده است!
اریک با ناراحتی در مقابل این حرف والتر پا به پا شد و من من کرد:
- من می خواستم بدانم که اعضای بدن پستاندارها چگونه کار می کنند…
موهای والتر از خشم راست شدند و تقریباً فریاد کشید:
- و برای اینکار یک بچه خوک زنده را تشریح کردی!
اریک نزدیک بود از ترس بی هوش شود، در حالیکه رنگش پریده بود سرش را پایین انداخت. خدمتکاری که برای آوردن آب رفته بود بازگشت و لیوان آب را به دست مارتا داد، مارتا بازوی امیلی را گرفت و او را آرام از آغوش والتر بیرون آورد و لیوان آب را به دستش داد تا بنوشد. والتر با خشم از پله ها بالا رفت و در مقابل اریک ایستاد، این بار اریک واقعاً زیاده روی کرده بود. والتر به یاد خدمتکارها افتاد، دوست نداشت که در مقابل خدمتکارها با اریک برخورد تندی بکند، برگشت و دستور داد:
- همه لطفاً به سر کارهایشان بازگردند... مارتا شما هم لطفاً امیلی را به اتاقش ببرید و خودتان هم برای استراحت به اتاقتان بروید.
چند ثانیۀ بعد والتر و اریک تنها بودند. والتر نگاه ناراحتی به سر و وضع ترسناک و خون آلود اریک انداخت و زمزمه کرد:
- بی نظیر است! یک بچه خوک زنده!!
اریک از شنیدن این حرف سرش را پایین انداخت و در خودش فرو رفت. والتر به خود آمد و دستور داد:
- اریک لطفاً به اتاقم بیایید.
و خودش جلوتر به راه افتاد و اریک هم با حالتی منگ و هراسان به دنبال وی روان شد.
در اتاق والتر به جلوی میز تحریرش تکیه داد و به اریک که رو به روی او سرش را پایین انداخته بود و می کوشید که به او نگاه نکند خیره شد. چند دقیقه در سکوت سپری شد تا بالاخره والتر با صدایی آرام و جدی گفت:
- اریک وقتی که تو به خاطر علاقه ات شروع به تشریح حیوانات کردی من با تو مخالفتی نکردم. می دانی که مارتا و سایر خدمتکارها از این کار تو ناراحت و وحشت زده هستند ولی من قبول داشته و دارم که برای یاد گرفتن آناتومی بدن باید بتوانی همه چیز را از نزدیک ببینی. اما آن طور که به خاطر می آورم همیشه از تو خواسته ام که لطفاً از زیاده روی اجتناب کنی، این طور نیست؟
اریک با خجالت و با صدایی گرفته گفت:
- همین طور است پدر.
والتر سرش را تکان داد و با تلخی گفت:
- پسر عزیزم میان یادگیری و سنگدل بودن و لذت بردن از آزار موجودات دیگر تفاوت زیادی هست!
اریک از جایش پرید و با ناباوری به والتر نگاه کرد:
- آه نه... خواهش می کنم...من هرگز از آزار دادن حیوانات دیگر لذت نمی برم! تنها دلیل کار امروزم این بود که می خواستم طرز کار اعضایی مانند قلب و شش زنده را ببینم.
والتر با ناراحتی سرش را تکان داد و لبش را گاز گرفت. سپس با لحنی آرام و قاطع گفت:
- هر انسانی شاید بخواهد خیلی از چیزها را ببیند و یا بدست آورد ولی هدف راه و وسیله را توجیه نمی کند! رفتار امروز تو سنگدلانه و بسیار غیر منطقی و آزار دهنده بود. من احساس می کنم که اگر تو در همین جا و همین مرحله متوقف نشوی بیشتر از آنکه برایت مفید باشد ضرر خواهی کرد و من نمی خواهم تو به یک انسان بی رحم تبدیل شوی!
اریک در میان اتاقش ایستاده بود و با دودلی به چاقو و پنسی که در دست داشت و به پیشبندی که بر روی لباسش بر تن کرده بود نگاه می کرد. پسرک لبش را گاز گرفت، هنوز هم از کاری که می خواست انجام بدهد اطمینان نداشت. اگر پدرش یا خدمتکارها، و به خصوص مارتا، متوجه این کار او می شدند برای مدت نسبتاً زیادی مشکل پیدا می کرد.
از وقتی که اریک به پزشکی علاقمند شده بود تصمیم گرفته بود که در مورد بدن انسان و جانوران مختلف اطلاعاتی بدست آورد. او ابتدا تعدادی کتاب ابتدایی از ریچارد به امانت گرفته بود و خوانده بود و به طرز عجیبی شیفتۀ نحوۀ کار پیچیده ولی دقیق و بی نظیر بدن شده بود. ریچارد و والتر هم که این علاقۀ او را به بیولوژی و آناتومی بدن دیده بودند با تهیۀ کتابهای عالی برایش او را در این زمینه تشویق کرده بودند. اریک طوری شیفتۀ یادگیری در این زمینه شده بود که وقتی کتاب جدیدی به دستش می رسید ساعتها بدون وقفه به مطالعۀ آن کتاب می پرداخت. والتر گاهی به شوخی می گفت که اریک طوری از به دست آوردن این کتابها خوشحال می شود و در مطالعۀ آنها غرق می شود که اگر یک نامۀ عاشقانه از یکی از پرنسس های خانوادۀ سلطنتی برایش برسد هم این گونه خرسند و غرق در مطالعۀ آن نخواهد شد!
سرانجام روزی ریچارد او را به خانه اش دعوت کرد و خودش برای اولین بار یک موش را برای او تشریح کرد. اگرچه در ابتدا اریک دچار حالت تهوع شد ولی خیلی زود بر خودش مسلط گشت. ریچارد معلم بی نظیری بود، طرز کار قسمتهای مختلف بدن آن موش را به حدی عالی برایش توضیح می داد که پسرک نمی توانست لحظه ای چشم از دستان او بردارد و در تمام مدت حتی متوجه گذشت زمان هم نشد. بعد از آن روز یکی دیگر از سرگرمیهای اریک یافتن حیوانات کوچکی مانند قورباغه و موش برای تشریح بود. اگرچه در ابتدا کشتن حیوانات و بعد تشریح آنها به نظر او کاری غیر اخلاقی می آمد ولی خیلی زود قبول کرده بود که تنها راه عملی و مفید برای یادگیری همین تشریح حیوانات است.
اریک عاشق آن بود که آزمایشهای مختلف بر روی حیوانات انجام دهد و بعد اثرات آن آزمایشها را بر بدنشان مطالعه کند. علاوه بر آن از اینکه چیز جدید و ناشناخته ای در مورد اعضای بدن حیواناتش بیاموزد و بعد دلیل آنها را در کتابهایش جستجو کند و بیابد غرق در لذت می شد.
اریک در یکی از اتاقکهای خارج از عمارت تعدادی قفسهای پر از موش و کبوتر و ظرفهای پر از قورباغه داشت و خودش از آنها نگهداری می کرد و آزمایشهایش را بر روی آنها انجام می داد. یکی از مشکلات اریک در این زمینه مارتا بود. مارتا زنی بسیار خوش قلب و مهربان بود و هرگز نمی توانست قبول کند که اریک چنین رفتار بی رحمانه ای با حیوانات بکند. مارتا در مورد این آزمایشهای اریک دائماً شکایت می کرد و گاهی که اریک در کارهایش زیاده روی می کرد حتی از والتر می خواست که اریک را از این کارها منع کند. اریک که پسری بسیار مهربان بود و به شدت به مارتا علاقه داشت سعی می کرد تا آنجا که می تواند کارهایش را دور از چشمان مارتا انجام دهد و نشانه های تمام آزمایشهایش را پاک کند تا کمتر مارتا را برنجاند. والتر هم با صبر و حوصله مارتا را آرام می کرد و سعی می کرد از اریک که می دانست چقدر به کارش علاقه دارد در برابر مارتا دفاع کند ولی همیشه به اریک تذکر می داد که از زیاده روی بپرهیزد.
کار آن روز اریک دقیقاً همان زیاده روی بود که والتر او را از آن منع می کرد! بر روی میزی که اریک در اتاقش برای تشریح از آن استفاده می کرد یک بچه خوک زنده بسته شده بود! مدتها بود که اریک می خواست طرز کار قلب و ششها و سایر اعضای بدن یک پستاندار زنده را از نزدیک ببیند، ولی هیچ وقت جرات نکرده بود که حیوان زنده ای را تشریح کند.
چند روز پیش در بازار از یک دست فروش یک بچه خوک چند روزه خریده بود و مدتی با دودلی آن را نگهداری کرده بود بدون آنکه بتواند تصمیم بگیرد که آیا می خواهد بچه خوک را تشریح کند یا خیر! و سر انجام آن روز صبح تصمیمش را گرفته بود، بچه خوک را یواشکی به اتاقش آورده بود و به میز بسته بود و حالا با چاقو و پیشبند و سایر وسایلش آماده بود که کارش را آغاز کند. اریک بازهم با دودلی به دردسری که می توانست برایش پیش بیاید اندیشید ولی لذت پی بردن به طرز کار بسیاری از اعضای بدن بچه خوک برایش بیشتر از مشکلات آینده اهمیت داشت. پسرک نفس عمیقی کشید و کارش را شروع کرد.
زمان زیادی طول نکشید که اریک پی به اشتباهش برد، او باید این کار را در انتهای جنگل و جایی که حداقل ده مایل از هر انسان زندۀ دیگری فاصله داشت انجام می داد! بچه خوک لعنتی طوری سر و صدا می کرد که اریک را به گریه انداخته بود! حتی چند بار نزدیک بود که طنابهایی که اریک با آنها او را به میز بسته بود را پاره کند و بگریزد ولی پسر به سختی او را نگه داشته بود و دوباره محکم کرده بود. اریک حتی کوشیده بود که دهان بچه خوک را ببندد ولی درس مهمی گرفته بود، حتی خوکها هم در مواقع اضطراری گاز می گیرند! اریک تصمیم گرفت که کارش را هر چه سریعتر انجام دهد و خودش و حیوان بیچاره را از آن موقعیت وحشتناک نجات دهد.
همانطور که اریک به سرعت مشغول کار بود اتفاق دومی که از آن واهمه داشت افتاد. در اتاقش ناگهان باز شد و مارتا و به دنبالش یکی دیگر از دختران خدمتکار که صداهای عجیبی از اتاق اریک شنیده بودند خودشان را با اضطراب به داخل اتاق انداختند. مارتا و دخترک از دیدن اریک که با لباس خون آلود مشغول تشریح بچه خوک زنده بود با دهان باز و چشمان از حدقه در آمده برای لحظاتی بر جایشان میخکوب شدند. اریک هم که اصلاً انتظار نداشت مارتا سرزده به اتاقش بیاید دست از کار کشید و او هم به نوبۀ خود با چهره ای شک شده به مارتا و دخترک خیره شد.
اولین کسی که به خود آمد دختر همراه مارتا، امیلی (۱)، بود که با وحشت و از ته دل شروع به جیغ کشیدن کرد! اریک همانطور برجایش ایستاده بود، زبانش بند آمده بود و به مارتا و امیلی که با صدای بلند فریاد می کشید خیره خیره نگاه می کرد. سپس مارتا به خود آمد، چهره اش از خشم کاملاً بر افروخته شد و نفسش به شماره افتاد و بعد با صدای بلند گفت:
- خدای من این پسر تبدیل به شیطان شده! خدای من...
و بعد با عجله و خشم برگشت تا از اتاق خارج شود و دخترک که همچنان از ترس می لرزید و فریاد می کشید را از اتاق بیرون هل داد. اریک که تازه به خود آمده بود متوجه وخامت اوضاع شد و خواست که دنبال مارتا برود و او را متوقف کند ولی به یاد بچه خوک افتاد، باید اول او را می کشت. به سرعت آمپولی را که کمی سم در آن بود و برای همین کار آماده کرده بود برداشت و آن را در یکی از سیاهرگهای بدن حیوان نزدیک به قلبش تزریق کرد، چند ثانیۀ بعد بچه خوک مرده بود و اریک بی درنگ به دنبال مارتا از اتاق بیرون دوید.
(۱) Emily
ایزابل بر مبلش نشست و با شیطنت به والتر نگاه کرد:
- حق با شماست آقا، من چیزهای زیادی در مورد زندگی شما می دانم و باید بگویم اولین چیزی که مرا متقاعد به ملاقات با شما کرد داستان عجیب زندگیتان بود. در هر حال از اینکه می بینم انتظاراتم در مورد هوش و دانایی شما واهی نبوده اند خوشحالم. ولی دوست دارم داستان را از زبان خودتان هم بشنوم.
اگرچه والتر علاقه ای به تعریف داستان دردناک و آزار دهندۀ زندگیش نداشت اما با ادب و متانت ولی کوتاه و مختصر جریان را برای ایزابل تعریف کرد. ایزابل با دقت و ناراحتی به سخنان والتر گوش داد و در آخر آهی کشید و پرسید:
- آقای دانوان چرا فکر می کنید که من بتوانم این مرد را برایتان پیدا کنم؟
والتر به بالا نگاه کرد و آه کشید:
- به چند دلیل خانم کارلسون. اول آنکه من در مورد زیرکی و ارتباطات شما چیزهای زیادی شنیده ام و می دانم اگر شما نتوانید او را برایم بیابید هیچ کس دیگر نخواهد توانست. دوم آنکه من اطمینان دارم که آرتور بُیل نمی تواند زندگی تبهکارانه اش را کنار بگذارد و آرام و ساکت در گوشه ای زندگی کند و می دانم که به احتمال زیاد همین حالا در یکی از گروههای تبهکار اروپا وارد شده است و هیچ کس به اندازۀ شما در مورد این گروهها اطلاعات ندارد و نمی تواند در آنها اعمال نفوذ کند. و آخر آنکه هروقت که من سر نخی از آرتور به دست آورده ام سرنخ لو رفته است و آرتور گریخته است، او مرد باهوشی است و افراد عادی نمی توانند او را فریب بدهند و اطلاعاتی از او برایم فراهم کنند. اما شما باهوش تر و زیرک تر از او هستید و می دانم که شما می توانید بدون آنکه او بفهمد در مورد وی برایم اطلاعاتی بدست آورید.
ایزابل به فکر فرو رفت، از صداقت والتر و از وفاداری او به همسر و دخترش لذت برده بود ولی تصمیم گرفت که او را بیازماید:
- بسیار خوب آقا، اما کاری که از من می خواهید بسیار وقت گیر و طاقت فرساست و در نتیجه مبلغ زیادی باید بابت آن پرداخت شود.
- شما چه مبلغی را در نظر دارید خانم کارلسون؟
ایزابل نیشخند زد و از جایش برخاست و به کنار میز تحریر زیبایی که در گوشۀ تالار بود رفت و چیزی بر روی کاغذی نوشت و باز گشت و کاغذ را به والتر داد. والتر به عددی که بر روی کاغذ بود نگاه کرد و از تعجب شکه شد، قیمتی که ایزابل پیشنهاد کرده بود واقعاً بالا بود! والتر بدون آنکه چیزی بگوید سرش را بلند کرد و در چشمان ایزابل خیره شد. برای چند دقیقه هر دو نفر بدون تزلزل در چشمان هم خیره شدند بدون آنکه حتی پلک بزنند. سپس والتر آرام از جایش برخاست تا آمادۀ رفتن شود و گفت:
- بسیارخوب. یک سوم مبلغ را در دو روز آینده برایتان آماده می کنم و بقیۀ آن را هر وقت که کار انجام شد به شما خواهم پرداخت. در مورد ادامۀ کار دو روز دیگر که پول را برایتان آوردم صحبت خواهیم کرد.
ایزابل انتظار نداشت که والتر این عدد سرسام آور را بپذیرد ولی این نشان می داد که او چقدر در مورد یافتن قاتل همسر و دخترش جدیست. ایزابل واقعاً از بودن در کنار والتر لذت برده بود، والتر نه تنها مرد خوش سیما و خوش اندامی بود بلکه بسیار باهوش، مودب و حتی به نوعی عاشق پیشه بود. ایزابل چند قدم به دنبال والتر که به سوی در به راه افتاده بود رفت:
- من یک موضوع دیگر هم دارم!
والتر چرخید و با شگفتی به او نگاه کرد. ایزابل با نگاهی اغواگر و گونه هایی گل انداخته به سوی والتر آمد و در یک قدمی او ایستاد و آرام گفت:
- ظاهراً این موضوع برایتان اهمیت خاصی دارد آقای دانوان.
- همین طور است خانم.
- باید بگویم که من مایلم که بدانم قیمت صندوق پول برای من چقدر است؟
و نگاه خریدارانه ای به والتر انداخت. والتر در ابتدا چیزی که شنیده بود را باور نکرد ولی پس از چند ثانیه به خود آمد و آرام گفت:
- متاسفم خانم، صندوق پول مدتهاست که دیگر برای فروش نیست!
- حتی اگر بعد از آن یافتن آن مرد برایتان مجانی و تضمین شده باشد.
والتر لبش را گاز گرفت و با صدایی لرزان گفت:
- همین طور است.
نگاه والتر و ایزابل در هم گره خورد، ایزابل آرام و عاشقانه دستش را بر روی گونۀ نرم و اصلاح شدۀ والتر کشید و هر دو نفر کاملاً قرمز شدند. سپس دست ایزابل آرام به سوی لبهای والتر رفت و انگشتانش بر روی لبهای گرم والتر بازی کردند و گوشه های خوش فرم لبهای او را لمس کردند. چهرۀ والتر با وجود آنکه کاملاً برافروخته شده بود همچنان کاملاً جدی باقی مانده بود، والتر آرام و مهربان مچ دست زن را گرفت و نوک انگشتانش را آرام بوسید و دست ایزابل را از صورتش جدا کرد:
- متاسفم خانم. من نمی توانم آنچه را که می خواهید به شما بدهم.
و سرش را با درد تکان داد، به بالا نگاه کرد و آه کشید. ایزابل ابرویش را بالا برد:
- حتی اگر این اجتناب شما به قیمت جانتان پایان یابد، فراموش نکنید که در عمارت من هستید و من افراد زیادی در اینجا دارم.
والتر خندید و با خونسردی گفت:
- جسد من به هیچ درد شما نمی خورد ولی زنده ام می تواند مبلغ زیادی پول برای شما به ارمغان بیاورد خانم عزیزم.
ایزابل با صدای بلند خندید:
- من واقعاً از بودن با شما لذت می برم. هر چند که این اصلاً بهترین بلوف من نبود ولی شما به سرعت متوجه آن شدید. باید بگویم شما مرد زیرکی هستید. در مورد مبلغی هم که از شما خواستم باید بگویم که نصف آن برای کار شما کافیست... و دو روز دیگر شما را می بینم.
والتر لبخند مهربانی زد:
- از شما و از اینکه قبول کردید به من یاری کنید متشکرم خانم کارلسون و خدا نگهدار.
والتر با ادب سرش را پایین آورده نیم تعظیمی کرد و نرم چرخید و به سوی در تالار به راه افتاد. ایزابل ایستاد و با لبخندی شیفته بر لب خروج اشرافزادۀ دوست داشتنی را تماشا کرد. حتی هنگامی که والتر از تالار خارج شد ایزابل هنوز هم ایستاده بود و به شدت در افکارش غرق بود. از میان تمام مردانی که در طول زندگیش دیده بود والتر دانوان به نظرش دست نیافتنی ترین و در نتیجه خواستنی ترین آمد.
کمی بیش از دو ماه پس از رسیدن نامه ای که خبر مرگ دخترک را به پدرش می داد والتر مطلع شد که ایزابل به لندن بازگشته و مصمم شد که به دیدنش برود. از آنجا که او دوست نداشت کسی از اطرافیانش متوجه دلیل واقعی سفرش به لندن بشود رسیدگی به یک مسئله مالی در املاک جولیان را بهانه کرد و به سوی پایتخت حرکت کرد. در لندن اگرچه یافتن ایزابل کار آسانی نبود ولی برای والتر که خودش در لایه های بالایی گروههای تبهکار نفوذ داشت مشکلی خاصی ایجاد نکرد. والتر از یکی از دوستانش که با ایزابل روابطی صمیمی داشت خواست که ایزابل را متقاعد کند که هر چه زودتر وی را ملاقات کند.
پیش از آنکه ایزابل قبول کند که والتر را ببیند با کنجکاوی در مورد زندگی این مرد اشراف زاده که به این راحتی او را یافته بود تحقیق کرد و از فهمیدن داستان زندگی والتر حقیقتاً یکه خورد. مرد اشراف زاده و ثروتمندی که در اوج جوانی همسر و دخترش را از دست داده و هرگز بعد از آن ازدواج نکرده بود و حالا هم رییس پلیس یکی از شهرهای کشور بود و هم ارتباط نزدیکی با قاچاقچی ها و تبهکاران داشت! داستان زندگی والتر برای ایزابل آنقدر سرگرم کننده بود که تصمیم گرفت والتر را حتماً از نزدیک ببیند و این انسان جالب را از نزدیک بررسی کند! ایزابل برای والتر پیغام داد که مایل است عصر فردای آن روز وی را ملاقات کند.
والتر سر وقتی که قرار بود به عمارتی که ایزابل در حومۀ لندن در آن اقامت داشت وارد شد و یکی از خدمتکاران او را به یکی از تالارها راهنمایی کرد تا در انتظار خانمش بماند. مدت زیادی طول نکشید که ایزابل وارد تالار شد، والتر با ادب از جایش برخاست و نیم تعظیمی کرد:
- از ملاقاتتان خوشبختم خانم کارلسون.
ایزابل با دقت و اشتیاق والتر را که هنوز سیاه پوشیده بود برانداز کرد، مرد حدوداً همسن و سال خودش بود. قدی بلند و اندامی ورزیده و بسیار متناسب داشت، موهایش مجعد و قهوه ای تیره بودند و با وجود آنکه کم و بیش سفید شده بودند صاحبشان را بسیار خواستنی و با شخصیت کرده بودند. پوست صورت والتر کمی سبزه تر از مردم بریتانیا بود و چشمهای درشت و قهوه ای رنگ زیبایی داشت که با ابروهای کشیده و صافش کامل می شدند. دماغ کوچک، گونه های برجسته ، دهان خوش فرم با لبهایی که کمی گوشه هایشان به پایین خم می شدند به همراه چانۀ قوی و مردانه والتر دانوان وی را کاملاً از مردم عادی بریتانیا متمایز می کردند و زیبایی خوش آیند و مردانه ای به او می دادند. ایزابل به خود آمد:
- عصر بخیر آقای دانوان و من هم از ملاقات شما خوشبختم.
به اشارۀ ایزابل هر دو نفر بر دو مبل جداگانه نشستند. ایزابل با کنجکاوی در چشمان والتر خیره شد:
- به من گفته بودند که شما از اهالی نورسهمپتن هستید، ولی باید بگویم که شباهت زیادی به مردم آن ناحیه ندارید!
- همینطور است خانم، من در نورسهمپتن بدنیا آمده ام و تا امروز در آنجا زندگی کرده ام. در مورد چهره ام باید بگویم که پدربزرگ مادریم از مردم ایتالیا بوده است و ظاهراً من شباهت زیادی به ایشان دارم.
ابروهای ایزابل با تعجب بالا رفتند:
- آه... در این صورت باید بگویم که پدربزرگ شما مرد بسیار خوش سیمایی بوده اند.
والتر خندید:
- از لطف شما متشکرم خانم.
- صحبت کردن در این مورد کافیست آقا، لطفاً به من بگویید چرا مایل بودید مرا ملاقات کنید؟
- مایلم که شما به من در پیدا کردن یک نفر یاری کنید.
ایزابل لبخند شیطنت باری زد:
- جداً... و این شخص کیست، شما چرا می خواهید او را بیابید و چرا فکر می کنید من در این مورد می توانم به شما کمک کنم؟
والتر لبخند ایزابل را با لبخند آرامی پاسخ داد ولی چشمهایش درخشیدند:
- شما خانم فوق العاده ای هستید. باید بگویم به ندرت پیش می آید که کسی تمام سوالاتش را این طور مستقیم و واضح بپرسد!
- من علاقه ای به بازی و چرخیدن دور خود ندارم آقای دانوان.
- بسیار عالی... می خواهم به من برای یافتن شخصی به نام آرتور بُیل یاری کنید.
- و پاسخ سایر سوالهای من...
والتر خندید:
- شما برخلاف گفته تان علاقۀ زیادی به بازی دارید خانم. با شنیدن این نام جواب تمام سوالهایتان را می دانید.
- چرا چنین حدسی می زنید؟
- زیرا شما باهوش تر و زیرک تر از آن هستید که بدون آنکه در مورد زندگی من تحقیق کرده باشید با من ملاقات کنید و بدون شک با شنیدن این نام همه چیز برایتان روشن شده است.
ایزابل با سرگرمی خندید، والتر حقیقتاً باهوش و زیرک بود و او از بازی با این مرد خوش سیما و باهوش لذت می برد. ایزابل برخاست و برای خودش و والتر در دو گیلاس زیبا مشروب ریخت و بازگشت و گیلاس والتر را به دستش داد و والتر تشکر کرد.
نزدیک به دو ماه از زمانی که خبر مرگ ایلنا به والتر رسیده بود می گذشت و فقط خدا می دانست که والتر در این دو ماه چه کشیده بود. او دو نفر از افرادش در اسپانیا را مامور کرده بود که برای تحقیق به سالوبرنا بروند و اگر چه هنوز نامه ای از آنها دریافت نکرده بود اطمینان داشت که اخبار خوبی برایش نخواهند داشت.
در روزهای اول پس از مرگ ایلنا والتر به حدی درمانده شده بود که حتی نمی توانست از خانه بیرون برود. بعضی روزها ساعتها در اتاق ایلنا یا همسرش می نشست بدون آنکه کسی جرات کند مزاحمش شود. هنگامی که در اتاق همسر یا دخترش بود همه چیز برایش آرام بود، انگار که زمان به عقب باز می گشت و او می توانست جلوی آن اتفاق شوم را بگیرد و کاترینا و ایلنا را نجات بدهد. در اتاق آنها انگار که والتر می مرد، گاهی ساعتها بر روی مبلی می نشست و به دور دستها خیره می شد بدون آنکه حرکتی بکند. انگار که زندگی و گذر زمان در آن اتاقها ممنوع بود و انگار که روح همسر و دخترش در آن اتاقها زندگی می کردند و روح والتر را ذره ذره از تنش بیرون می کشیدند و با خود می بردند.
تمام افراد خانواده و اطرافیان والتر می کوشیدند که او را آرام کنند. خواهرهایش می کوشیدند که او را برای سفر به لندن یا هرجای دیگری که وی مایل بود ببرند تا شاید کمی روحیۀ برادرشان را تغییر دهند ولی والتر حتی حاضر نبود لحظه ای از خانه اش و اتاقهای همسر و دخترش جدا شود. احساس می کرد که هیچ جا بجز در آن دو اتاق نمی توانست نفس بکشد. هر جای دیگر از خانه که بود نفسش به سرعت بند می آمد و باید برای آنکه خفه نشود به یکی از آن دو اتاق باز می گشت! مادرش، مارگاریتا، از آنچه که پیش آمده بود و از اینکه تنها پسرش را به این وضع می دید دیوانه می شد. اگرچه رابطۀ آن دو باهم به خاطر آنکه امتناع والتر از ازدواج مجدد تیره شده بود ولی مارگاریتا دیوانه وار تلاش می کرد که پسرش را از زجر و درد نجات بدهد. والتر در عرض دو ماه طوری درمانده و شکسته شده بود که همه را نگران کرده بود.
آنچه که بیشتر از همه والتر را زجر می داد فکر آن بود که آرتور بُیل جایی در شهرهای اروپا زنده است و به خوشگذرانی می پردازد در حالیکه او فرزندش را از دست داده بود و خودش هم ذره ذره آب می شد و از پا در می آمد. والتر بارها نامه ها و اخباری که در مورد آرتور به دست آورده بود را مجدداً بررسی کرد و کنار هم گذاشت. اخبار نه تنها جسته گریخته بودند بلکه به محض آنکه یکی از ماموران والتر سر نخی بدست می آورد که بدون شک به آرتور می رسید نامه و اخبارش به طرز شگفت انگیزی لو می رفتند و دوباره آرتور جایش را عوض می کرد و کاملاً ناپدید می شد.
آرتور می دانست که والتر برادرش و ارنست براون را کشته و از اعدام جاسپر هم خبر داشت و درنتیجه می دانست که تنها کسی که باقی مانده تا والتر انتقامش را کامل کند اوست و می دانست که والتر هرگز دست از جستجویش برای یافتن او بر نمی دارد. در نتیجه هر چه که از ثروت و هوش داشت را به کار می بست تا تمام اخبار مربوط به والتر را به دست بیاورد و از نامه هایی که در مورد او برای والتر ارسال می شد با خبر شود. علاوه بر آن می کوشید که هر از چند گاهی نام و محل زندگیش را کاملاً عوض کند تا هرگونه تلاش احتمالی والتر که او پی به آن نبرده بود بی اثر شود.
والتر هم به نوبه خود جستجویش را برای یافتن ایلنا متوفق کرده بود و حالا تمام نیرویش را صرف پیدا کردن آرتور می کرد تا او را به سزای عمل کثیفش برساند. و سرانجام والتر موقعیتی یافت تا شاید به وسیلۀ آن بتواند آرتور را پیدا کند.
از زمانی که والتر به پلیس نورسهمپتن پیوسته بود و دخترش و قاتلین همسرش را جستجو می کرد فهمیده بود که یکی از بهترین راه های یافتن هر چیز و هر کس نزدیک شدن به باندها تبهکار و به خصوص زنهای بدکاره است. یک چیز که تمام مردهای خلافکار و حتی بسیاری از مردان اشراف زاده به صورت مشترک داشتند علاقه و رابطه شان با زنهای متعدد و اغلب روسپی بود. والتر بلافاصله فهمیده بود که اگر می خواهد اطلاعاتی کامل و مناسب در مورد شخصی و به خصوص خلافکارها پیدا کند راهش آن بود که اعتماد این زنها و صاحبان خانه هایی که این زنها در آنها کار می کردند را به دست بیاورد.
سالها طول کشیده بود تا والتر اعتماد این افراد را آرام آرام به دست آورد. بارها شده بود که والتر از نفوذش و ثروتش استفاده کرده بود تا زنها و صاحبان بارها و صاحب خانه های این زنها را از خطر و دردسر برهاند و آنها را از آسیب نجات بدهد. آنچه که به خصوص والتر را در نزد زنها و صاحب خانه هایشان محبوب می کرد آن بود که وی بدون چشم داشت بدنی از آنها به یاریشان می شتافت. والتر بعد از مرگ همسرش قسم خورده بود که با زن دیگری رابطه نداشته باشد و به آن پایبند مانده بود. علاوه بر آن پس از مدتی واقعاً دلش برای زنهایی که از شدت فقر و بیچارگی و به اجبار به این مسیر کشیده می شدند می سوخت و سعی می کرد حالا که جامعه با آنها به تندی و بی انصافی رفتار کرده است او تا جایی که می تواند مرهمی برای زخمهایشان باشد.
والتر مرد بسیار باهوشی بود و سالها کار در پلیس و جستجویش برای دخترش به او حافظه ای استثنایی داده بود و به راحتی قادر بود اتفاقات را کنار هم بگذارد و ارتباط بین آنها را پیدا کند و معماهایی که در مقابلش قرار می گرفتند را حل کند. این موضوع در کنار رابطۀ والتر با زنهای روسپی و ارتباطش با تعداد زیادی از افراد خلافکار و قاچاقچی باعث شده بود که او اطلاعات زیادی حتی در مورد افراد با نفوذ و اشراف زاده هایی که گاهاً کارهای خلاف انجام می دادند به دست بیاورد و یکی از این افراد با نفوذ زنی بود به نام ایزابل کارلسون(۱).
ایزابل کارلسون زنی بود حدوداً سی و پنج ساله و بسیار زیرک و باهوش. ایزابل دختر یک خانوادۀ متوسط بود و کودکیش را مانند تمام دختران همسال و هم رده اش به بازی و آموختن آداب اجتماعی گذرانده بود. ولی او خیلی زود فهمیده بود که زندگی عادی به عنوان همسر و مادر و در طبقۀ متوسط جامعه او را راضی نمی کند. تنها راهی که ایزابل برای طی کردن سریع مراحل قدرت و ثروت یافته بود پیوستن به باندهای تبهکار و زیر زمینی بود.
ایزابل پس از آنکه به یکی از باندهای دزدی زیر زمینی پیوسته بود به خاطر هوش و زیرکی فراوانش به سرعت در میان هم گروههایش پیشرفت کرده بود و طولی نکشیده بود که خودش سر دستۀ اصلی باند و باند او نیز تبدیل به یکی از خطرناکترین و موفق ترین گروههای زیر زمینی شده بود. ولی حتی این زندگی هم نتوانست حس قدرت طلبی و جاه طلبی ایزابل را ارضا کند، ایزابل می خواست که قسمتی از اشراف باشد. او می خواست که قسمتی از بزرگان و اداره کنندگان بریتانیا باشد.
سرانجام ایزابل پاسخ تمام قدرت طلبیش را در جاسوسی و گاهاً آدم ربایی و آدم کشی یافته بود و به زودی نه تنها به یکی از بزرگترین و مهمترین جاسوسان بریتانیا بلکه تمام اروپا تبدیل شده بود. ایزابل تقریباً در تمام باندهای خلافکار کشورهای مهم اروپا نفوذ داشت، بسیاری از اشراف زادگان و افراد با نفوذ کشورهای مختلف را می شناخت و از بسیاری از سیاستهای داخلی بریتانیا و تعدادی دیگر از کشورها اطلاع داشت.
والتر تا آن روز هرگز ایزابل را ندیده بود، ایزابل در چند جای بسیار زیبا و خوش آب و هوای فرانسه و بریتانیا عمارتهای بی نظیری داشت و بیشتر وقتش را در آن نقاط می گذراند. والتر در مورد ایزابل و نفوذش آن قدر می دانست که بداند اگر کسی بتواند آرتور بُیل را برایش بیابد آن شخص ایزابل کارلسون است. او حتی گاهی می اندیشید که آیا بهتر نبود که ایزابل را مدتها پیش می یافت و از او می خواست که دخترش را برایش بیابد. ولی خوب می دانست که ایزابل نمی توانست یک دختر بچه را بیابد. ایزابل به خاطر نفوذش در باندهای تبهکار و رده های بالای سیاست می توانست افرادی را بیابد که ارتباطی با این باندها یا سیاست داشته اند ولی قدرت یافتن یک دختر بچه را هرگز نداشت.
یکی از خدمتکارها به تالار آمد و چای و شیرینی آورد و در مقابل مردها قرار داد. پس از آن والتر از او خواست که پرده های تالار را بکشد تا نور آزارش ندهد. ریچارد با نگرانی به والتر نگاه کرد:
- آیا سر دردتان از دیشب بدتر شده است؟
والتر آه کشید و چشمهایش را بست و با نوک انگشتانش روی آنها را مالید:
- کمی بدتر، نور آزارم می دهد ولی وقتی که پردهها بسته باشند مشکل چندانی ندارم.
ریچارد با نارضایتی برخاست و صندلیی مقابل والتر گذاشت و نشست و قلمی از کیفش بیرون آورد و مقابل صورت والتر گرفت:
- لطفاً سر این قلم را با چشمهایتان دنبال کنید.
والتر طبق دستور ریچارد عمل کرد، خوشبختانه هیچ مشکلی برای این کار نداشت. ریچارد نفس راحتی کشید و پرسید:
- آیا می توانم بپرسم که دیشب چند ساعت خوابیدید؟
والتر به خودش پیچید، دوست نداشت کسی بداند که او تمام شب را بیدار بوده و عزاداری می کرده است. ریچارد با آزردگی گفت:
- دیشب اصلاً نخوابیدید، این طور نیست؟
والتر با ناراحتی بر مبل جابه جا شد:
- درست نمی دانم؛ شاید خوابیده باشم.
ریچارد با ناراحتی سرش را پایین انداخت و تکان داد:
- من واقعاً نمی توانم شما را سرزنش کنم... در حقیقت اشتباه از من بوده است! من شما را می شناختم و می دانستم که چگونه خودتان را زجر می دهید و خرد می کنید و با این حال هیچ داروی خواب آوری به شما ندادم! والتر عزیز آیا فکر می کنید که اگر شما خودتان را از بین ببرید دخترتان... خدای من چه می توانم به شما بگویم!
والتر خسته تر و درمانده تر از آن بود که طاقت شنیدن سرزنشهای پزشکش را داشته باشد و آزرده شد:
- این که من تصمیم می گیرم که با زندگیم چه کنم یک امر خصوصی است ریچارد. بدون شک با هیچ کاری که از دست من بر آید ایلنا به این دنیا باز نخواهد گشت. ولی من کاملاً مختارم که هر جور که مایلم با این مسئله کنار بیایم!
قبل از اینکه کار میان دو مرد به جاهای باریک بکشد اریک سرفۀ کوچکی کرد، والتر و ریچارد که حضور اریک را در اتاق کاملاً فراموش کرده بودند هر دو با هم به سوی او نگاه کردند و بعد با شرمساری سرشان را پایین انداختند. ریچارد آرام و با احتیاط روی زخم پیشانی والتر را گشود تا آن را مجدداً ضد عفونی و پانسمان کند و همانطور که با دقت اما سریع کارش را انجام می داد پرسید:
- آیا می توانم بپرسم که برای آینده چه تصمیمی دارید؟
والتر دیشب به این موضوع فکر کرده بود. دو کار بود که او باید انجام می داد؛ اول آنکه باید هر طور که شده آرتور بُیل را می یافت و انتقام همسر و حالا دخترش را از او می گرفت و دوم آنکه دوست داشت به سالوبرنا برود و با کشیشی که نامه را برایش فرستاده بود ملاقات کند و مزار دخترک را از نزدیک ببیند. والتر با صدایی گرفته و با دودلی گفت:
- درست نمی دانم، دوست دارم که موضوع مرگ ایلنا را از نزدیک حل کنم.
اریک با شنیدن این موضوع وحشت زده و مضطرب از جایش پرید و ایستاد و با رنگی پریده و چشمهای از حدقه در آمده به والتر و ریچارد نگاه کرد. ریچارد و والتر هر دو متوجه این حرکت اریک شدند. ریچارد کارش را تمام کرده بود و زخم والتر را کاملاً بسته بود. والتر سرش را پایین انداخت و با ناراحتی به اریک فکر کرد. اگر چه ایلنا برایش بسیار مهم و عزیز بود ولی بدون شک اریک و شرایطش هم برایش اهمیت ویژه ای داشتند. می دانست که سفرش به اسپانیا و سالوبرنا سفری چند ماهه، وقت گیر و حتی خطرناک خواهد بود و نمی توانست اریک را این طور بیازارد و زجر بدهد. ریچارد سرش را تکان داد و با لحنی محزون رو به اریک گفت:
- اریک٬ عزیزم آیا می شود برای چند دقیقه ما را تنها بگذاری؟
اریک اصلاً دوست نداشت که از تالار خارج شود، خدا می دانست که او حاضر بود هر کاری بکند ولی در تالار بماند و والتر را متقاعد کند که دست از سفرش بکشد ولی چاره ای نداشت بجز اطاعت از خواستۀ ریچارد. اریک کمی پا به پا کرد ولی سرانجام بر خودش مسلط شد، نیم تعظیمی به ریچارد و والتر کرد و به سوی در تالار به راه افتاد.
پس از خروج اریک ریچارد سرش را بالا آورد و نگاه جدی ولی غمگینش را در چشمان والتر دوخت:
- والتر عزیز کاملاً به شما حق می دهم که مایل باشی برای روشن کردن اتفاقات به اسپانیا سفر کنی، ولی از شما میخواهم که به اریک هم فکر کنید. شما فقط پدر ایلنا نیستید، پدر اریک هم هستید. سفرتان به اسپانیا بسیار طولانی خواهد بود و این حقیقتاً به اریک ضربه خواهد زد.
حق با ریچارد بود و والتر هم این را می دانست. والتر سرش را به زیر انداخت و به یاد آرتور بُیل افتاد. در صورتی که موفق به یافتن آرتور می شد می خواست که بی درنگ برای گرفتن انتقام حرکت کند و او نمی توانست دو بار برای مدت طولانی اریک را تنها بگذارد و برود. والتر به این اندیشید که او حقیقتاً اریک را از صمیم قلب دوست داشت و هرگز حاضر نبود که او را زجر بدهد و می دانست که دو سفر طولانی و خطرناک او به خارج از کشور بدون شک اریک را دیوانه می کنند. باید تصمیم می گرفت که بین رفتن به اسپانیا و رفتن به دنبال آرتور یکی را انتخاب کند. والتر سرش را بالا آورد و به چشمان عمیق ریچارد نگاه کرد:
- می دانم که حق کاملاً با شماست ریچارد عزیز. نمی توانم که قول بدهم که از این سفر خواهم گذشت ولی مسئولیت و علاقه ام به اریک و آینده اش به شدت مرا تشویق می کنند که تا هنگامی که اریک کاملاً بزرگ و مستقل نشده و برای خودش زندگی جدیدی را آغاز نکرده در کنار او بمانم و سفرم را به تعویق بیاندازم.
ریچارد ابتدا احساس کرد که والتر به طرز غیر عادیی زود راضی شد که سفر به اسپانیا را به تعویق بیندازد و این برای آدم یکدنده ای مانند والتر دانوان که تا آن روز بیش از هفت سال بود که بی وقفه به دنبال دخترش می گشت غیر عادی به نظر می آمد. ولی بعد از اندکی به این نتیجه رسید که شاید پس از آنکه والتر ایلنا را از دست داده فکر آنکه اریک را هم به خاطر سرسختیش برنجاند و از دست بدهد او را از فکر کردن به این سفر منصرف کرده است. ریچارد با خرسندی لبخندی به والتر زد:
- از اینکه به خاطر اریک از فکر این سفر بیرون آمده ای واقعاً خوشحالم والتر عزیز. اریک پسر بی نظیری است و شما در کنار هم زندگی خوبی دارید. حقیقتاً جای افسوس است اگر شما به خاطر سفرتان اریک را هم از دست بدهید.
هر دو مرد سرهایشان را پایین انداختند و برای مدتی در سکوت در افکار خود غرق شدند. سپس ریچارد به خود آمد و گفت:
- اگر اجازه بدهید کمی داروی خواب آور و داروی مسکن به شما بدهم تا هم کمی استراحت کنید و هم سر دردتان آرام شود.
والتر با وجود آنکه هیچ علاقه ای به خوابیدن نداشت نتوانست با خواستۀ ریچارد مخالفت کند و به ناچار داروها را از وی گرفت. ریچارد دوباره به دنبال اریک فرستاد تا به تالار بیاید و در کنار هم باشند.
ریچارد به اریک گفت که والتر تصمیم گرفته تا شرایط مناسب پیش نیاید سفرش به اسپانیا را به تعویق بیندازد و اریک با خوشحالی و خیالی راحت والتر را در آغوش کشید و از او تشکر کرد. نزدیک به نیم ساعت هر سه کنار هم ماندند و صحبت کردند، ریچارد و اریک سعی می کردند با حرفهایشان والتر را آرام کنند و از غمش بکاهند ولی والتر همچنان غمگین و ساکت بود. پس از آن والتر که کاملاً خواب آلود شده بود به رختخواب رفت تا کمی بخوابد و ریچارد هم پس از آنکه خیالش از جانب او راحت شد برای کارهایش به شهر بازگشت و اریک هم برای انجام تکالیفش به کتابخانه رفت.
فردای آن روز والتر حتی خسته تر از وقتی بود که به رختخواب رفته بود و سر درد کشنده اش به مراتب بدتر شده بود. ساعت از زمان همیشگی صبحانه هم گذشته بود ولی والتر هیچ علاقه ای به بیرون آمدن از تختخوابش نداشت. کسی در زد و والتر به ناچار در تختخوابش نشست و بعد اجازۀ ورود داد، اریک بود که با نگرانی به سراغ او آمده بود. پسرک از دیدن وضعیت وحشتناک والتر بر جایش خشک شد:
- خدای من... پدر... دیشب تا اکنون با خودتان چه کردید؟
والتر کوشید که موهایش را کمی با دستش مرتب کند و بر خودش مسلط شود:
- چیز مهمی نیست پسرم، نتوانستم خوب بخوابم.
اریک با ناراحتی به سوی والتر آمد و او را در آغوش گرفت:
- به خاطر خدا آرام باشید. خودتان را از بین می برید. آیا مایلید که صبحانه تان را در اتاقتان میل کنید؟
- متشکرم اریک عزیزم. ولی برای صرف صبحانه به تالار می آیم. لطفاً راجر را خبر کنید.
اریک زنگ زد و بعد دوباره به والتر نگاه کرد که در عرض یک شب انگار یک سال پیر شده بود. اریک عاشق والتر بود و از اینکه او این طور زجر می کشید بی نهایت ناراحت بود:
- اگر کاری از دست من برایتان بر می آید لطفاً بگویید پدر. نمی توانم تحمل کنم که شما این طور غمگین باشید.
والتر لبخند زد:
- متشکرم پسرم. بودن تو در کنار من بهترین چیزی است که در حال حاضر می توانم بخواهم. لطفاً نگران من نباش عزیزم... این شرایطی است که به مرور زمان می گذرد و به پایان می رسد.
راجر در زد و وارد شد و او هم به نوبۀ خود از دیدن والتر بر جایش میخکوب شد:
- خدایا٬ آقا... آیا حالتان خوب است؟
- البته راجر، لطفاً کمک کنید که لباس بپوشم.
پس از آنکه والتر لباسهایش را پوشید به مقابل آینه رفت تا خودش را ببیند و حتی خودش هم از دیدن تصویرش شکه شد. چشمهای کاملا پر خون و متورم، زیر چشمهای پف کرده و سیاه، رنگ پریده و چهرۀ تکیده و بسیار خسته و اصلاح نشده! والتر با ناراحتی سرش را تکان داد:
- واقعاً دیدنیست!
خسته تر و بی حوصله تر از آن بود که بخواهد اصلاح کند و یا حتی دستی به سر و رویش بکشد و علاوه بر آن ریچارد هم ممنوع کرده بود که صورت و پیشانیش را خیس کند. ناچار از فکر درست کردن قیافه اش بیرون آمد، برگشت و به اریک اشاره کرد و هر دو با هم از اتاق خارج شدند.
تالار غذاخوری مانند همیشه از نور روز لبریز بود، والتر پشت میز بر صندلیش نشست و با ناخرسندی به اطرافش نگاه کرد، نور روز چشمش را به شدت می زد و سردردش را تشدید می کرد. ناچار از خدمتکاری که مسئول سرو کردن غذا بود خواست تا پرده های تالار را بکشد.
والتر برای صبحانه با زحمت زیاد کمی کیک و چای خورد، هنوز هم نمی توانست فکر آنکه دخترش به خاطر سوتغذیه مرده است را حتی یک لحظه از خودش دور کند. اریک در تمام مدت صبحانه با نگرانی پدرش را زیر نظر داشت. آنچه که اریک حقیقتاً از آن هراس داشت آن بود که والتر تصمیم بگیرد که برای حل مسئله به اسپانیا برود.
والتر و اریک تقریباً صبحانه شان را تمام کرده بودند که یکی از خدمتکارها وارد اتاق شد و ورود ریچارد را به آنها اطلاع داد. چند دقیقه بعد والتر و اریک از جایشان برخاستند و به سوی تالاری که ریچارد در آن انتظار می کشید حرکت کردند.
ریچارد مانند همیشه لبخندی موقر و کوچک بر لب داشت و چهره اش مهربان ولی نگران بود. ریچارد با لبخندی آرامش بخش به سوی والتر و اریک آمد، ولی یک نگاه به چهرۀ والتر کافی بود که لبخند را از چهرۀ او پاک کند. ریچارد با ناراحتی گفت:
- روز به خیر والتر عزیز، می خواستم بپرسم که دیشب را چگونه گذراندی ولی فکر می کنم سوالم نا مربوط باشد!
والتر با او دست داد:
- از اینکه به دیدنم آمدی متشکرم ریچارد عزیز. در مورد دیشب هم؛ می توانم بپرسم که چه انتظاری از من داشتی؟
هر سه نفر بر روی مبلهای تالار نشستند و ریچارد با صدایی آرام گفت:
- بدون شک انتظار داشتم که شب سخت و پر از ناراحتی را سپری کنید ولی چهرۀ امروزتان می گوید که دیشب برایتان بسیار سخت تر از انتظارات من بوده است. آیا چهره تان را دیده اید؟
- هر چند که خودم را در آینه دیده ام ولی نیاز چندانی به این کار نبود، از واکنش اریک و خدمتکارانم کاملاً می توانستم حدس بزنم که چه چهره ای پیدا کرده ام!
مقابل در والتر روبه روی مارتا قرار گرفت. چشمهای مارتا از گریه کاملاً قرمز و متورم بودند و غصه و ناراحتی در چهرۀ رنگ پریده اش موج می زد. والتر ایستاد و خودش را تا جایی که می توانست صاف کرد و دو مرد همراهش آرام زیر بازوهای او را رها کردند. والتر چند لحظه در سکوت و اندوه به مارتا که سرش را پایین انداخته و بغض کرده بود نگاه کرد و سپس آرام گفت:
- مارتا... من هر چه می توانستم کردم که ایلنا را به اینجا باز گردانم اما...
والتر بیشتر نتوانست چیزی بگوید و فقط سرش را با ندامت تکان داد. مارتا بیشتر نتوانست تحمل کند، اشکهایش بر صورتش روان شدند:
- می دانم آقا... واقعاً متاسفم... ولی نمی توانم از فکر دختر کوچولو بیرون بیایم... مرا ببخشید که شما را ناراحت می کنم.
والتر لبخند محزونی زد و بازوهایش را برای در آغوش گرفتن مارتا از هم گشود:
- مارتای عزیز...
مارتا به آغوش والتر پناه برد، سرش را بر سینۀ والتر گذاشت و بدون صدا ولی دیوانه وار گریه کرد. والتر متوجه گریۀ شدید مارتا شد و بغض گلویش را گرفت ولی دوست نداشت در مقابل همۀ کارکنانش گریه کند، ناچار صورتش را بر روی سر مارتا گذاشت و پلکهایش را با درد به هم فشرد.
برای چند لحظه هیچ کس حرکتی نکرد، هیچ کس جرات نداشت مانع عزاداری والتر و مارتا بشود ولی بعد از آن راجر به خود آمد و آرام دستهایش را بر شانه های مارتا و والتر گذاشت و آنها را از هم جدا کرد:
- مارتای عزیز لطفاً آرام باشید... خودتان را کنترل کنید. و شما هم آقا... بهتر است به تختخوابتان بروید... هنوز هم شرایط جسمیتان مساعد نیست.
والتر مارتا را رها کرد و مارتا هم با شرمساری از آغوش او بیرون آمد. والتر برگشت و بدون آنکه چیز بیشتری بگوید به سوی اتاقش به راه افتاد، به شدت نیاز داشت که تنها باشد.
در اتاق راجر به والتر کمک کرد تا لباسهایش را تعویض کند و آمادۀ خواب شود، لیوان آب سیب بر میز کنار تختخواب والتر قرار داشت. والتر آن را برداشت و با بی میلی لبهایش را کمی با آن تر کرد و دوباره بر جایش گذاشت. اریک هم در اتاق بود، پسرک ساکت و آرام همه جا به دنبال والتر آمده بود و با نگرانی و غصۀ فراوان پدرش را زیر نظر داشت. والتر بر کنار تختش نشست و به اریک لبخند زد. اریک بی درنگ به کنار او آمد و والتر را در آغوش گرفت و بوسید. هر دو نفر برای مدت کوتاهی در همان حالت ماندند و سپس اریک آرام گفت:
- پدر خواهش می کنم خودتان را بیش از حد ناراحت نکنید... یادتان می آید که روزی به من می گفتید که حالا که همه چیز خارج از توان و ارادۀ ماست بهتر است به جای غصه با خاطرات خوب عزیزانمان شاد باشیم و آنها را زنده نگه داریم؟
والتر لبخند زد:
- البته عزیزم... و متشکرم که به فکر من هستی و می خواهی آرامم کنی.
اریک لبخند زد و بار دیگر گونۀ والتر را بوسید:
- آیا اجازه می دهید من امشب در کنارتان بمانم؟
- از پیشنهادت متشکرم پسرم. ولی اگر اجازه بدهی دوست دارم که تنها باشم.
راجر آرام گفت:
- مرا ببخشید آقا، ولی دکتر دیویس می گفتند که بهتر است امشب تنها نباشید.
- از اینکه به فکر من هستید متشکرم راجر، ولی می خواهم امشب را تنها باشم و لطفاً بیشتر در این مورد بحث و اصرار نکنید.
راجر و اریک با درماندگی به هم نگاه کردند ولی لحن و چهرۀ جدی والتر جای هیچ صحبت بیشتری را باقی نمی گذاشت. به ناچار هر دو نفر به والتر شب بخیر گفتند و اتاق را ترک کردند.
سرانجام والتر تنها بود، آه عمیقی کشید و به اطرافش نگاه کرد درست مثل آنکه برای اولین بار اتاق خوابش را می بیند... و بعد آرام در رختخوابش دراز کشید.
والتر سرش را بر بالشتش گذاشت و بیشتر نتوانست تحمل کند، قطرات درشت اشک بی صدا ولی سوزناک و پر درد از کنار چشمانش بر صورتش پایین لغزیدند. دقایق به سرعت می گذشتند، اما برای والتر همه چیز بی حرکت و مرده بود، انگار که زمان در اتاق او از حرکت ایستاده باشد. والتر بدون حرکت بر تختخوابش دراز کشیده بود و چشمهایش را بسته بود در حالیکه اشکهایش یک لحظه متوقف نمی شدند.
در تمام این هفت سال با سرسختی حتی یکبار هم برای دخترش گریه نکرده بود، همیشه فکر کرده بود که دخترش جایی زنده و سالم است و او نباید برای کسی که زنده است عزاداری کند. هفت سال تمام بغضش را فرو داده بود... و حالا دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد.
والتر بر رختخوابش غلتید و صورتش را در بالشتش فرو کرد. دوست داشت با تمام وجود فریاد بکشد و با صدای بلند گریه کند ولی نمی توانست. با تمام قدرتش بالشتش را گاز گرفت و اشک ریخت. در تمام سالهایی که دخترک را جستجو کرده بود همیشه دخترک را در چند قدمیش دیده بود، همیشه در رویاهایش دیده بود که او را می یابد و او، اریک و ایلنا در کنار هم زندگی می کنند. حتی بارها و بارها تمرین کرده بود که وقتی ایلنا را می یابد چگونه به او بگوید که پدرش است و داستان ربوده شدنش را برایش تعریف کند. حالا همه چیز از دستانش خارج شده بود، نامۀ لعنتی همه چیز را برایش تمام کرده بود. والتر با خشم پنجه هایش را در بالشتش فرو کرد و تکرار کرد " نامۀ لعنتی".
او مدتها بود که امید زیادی به یافتن دخترش نداشت، هیچ کس در اطرافش امیدی نداشت که او بتواند دخترش را بیابد. مردم می گفتند که چقدر امید وجود داشت که دختر دوساله ای که به دست تعدادی آدم خشن و بی رحم افتاده است پس از چند سال هنوز زنده باشد! والتر این زمزمه ها را می شنید و در انتهای ذهنش می دانست که این سخنها حقیقت داشتند ولی همیشه دوست داشت که امید واهی یافتن دخترش را داشته باشد. امیدی که با گذشت هر سال کم رنگتر و محوتر می شد. نامۀ امروز ثابت می کرد که تمام حرفها و فکرها اشتباه بود، حتی یک دختر بچۀ دوسالۀ تنها در دست یک مشت انسان حیوان صفت می توانست تا سالیان دراز زنده بماند، آنچه که والتر را آتش می زد این بود که درست در زمانی که امیدی به وجود آمده بود که دخترک به وی ملحق شود زندگی دختر بچه به پایان رسیده بود.
والتر به یاد گوشوارۀ کوچک افتاد، آن را از جایش بیرون آورد و نگاه کرد، چقدر دوست داشت که ایلنا را پیدا کند و این گوشواره را به او بدهد. گوشواره را بر لبش گذاشت و بوسید و به یاد تابستان پیش از ربوده شدن ایلنا افتاد. همان روز تابستانی زیبا که تا آن روز خاطراتش و صحنه های دل پذیرش هزاران بار در ذهنش جرقه زده بود. به یاد وقتی افتاد که دنبال دخترک می دوید و ایلنا جیغ می کشید، می خندید و فرار می کرد تا والتر او را می گرفت دور خودش می چرخانید و می بوسید و دوباره بر زمین می گذاشت. والتر ناله کرد:
- ایلنا...دخترم مرا ببخش... من نتوانستم پدر خوبی برایت باشم عزیزم؛ مرا ببخش.
راجر، مارتا و تعداد دیگری از خدمتکارها هم در مدتی که ریچارد والتر را معاینه می کرد به اتاق آمده بودند و در سکوت و غصه به آنها نگاه می کردند. ریچارد وقتی که به مقابل در رسید آرام به راجر که با احترام آنجا ایستاده بود گفت:
- لطفا سعی کنید که ایشان را تنها نگذارید. اگر توانستید لطفاً چیزی برای نوشیدن یا خوردن به آقای دانوان بدهید. من فردا صبح به دیدنشان خواهم آمد.
سپس ریچارد به مارتا نگاه کرد، مارتا آرام و بی صدا اشک می ریخت. ریچارد با غصه و همدردی به مارتا نگاه کرد:
- آه مارتای عزیز...
و آرام بازوی مارتا را گرفت و او را با خودش از اتاق بیرون برد. در بیرون اتاق ریچارد آرام و ساکت رو به روی مارتا ایستاد و به زن بیچاره که حالا گریه اش شدیدتر و دردناکتر شده بود نگاه کرد. ریچارد خوب می دانست که مارتا چقدر به همسر سابق والتر و دختر کوچولو علاقه داشته است و حالا با این اتفاق چقدر غمگین و ناراحت است. دکتر جوان آرام دستهایش را بر شانه های مارتا گذاشت:
- مارتای عزیز خواهش می کنم آرام باشید... می دانم که این خبر چقدر شما را ناراحت کرده است ولی متاسفانه هیچ کاری از دست ما بر نمی آید. سعی کنید بر خودتان و بر اوضاع فعلی مسلط شوید.
مارتا سرش را پایین انداخت و هق هق گریه کرد، درست مثل آنکه ناگهان شکسته باشد:
- آه آقا.... نمی توانم باور کنم که ایلنا دیگر هرگز به این خانه نخواهد آمد.
ریچارد نتوانست بیشتر تحمل کند و مارتا را در آغوش گرفت:
- می دانم مارتای عزیز... می دانم که این خبر چقدر شما و آقای دانوان را درمانده و ناراحت کرده است. ولی همانطور که گفتم دیگر کاری از دست کسی ساخته نیست.
مارتا سرش را به علامت تایید تکان داد و صورتش را بر شانۀ ریچارد گذاشت و هق هق گریه کرد. ریچارد مدتی به همان حالت ماند تا مارتا کمی آرام شود و خودش را دوباره بازیابد. مارتا همچنان که سرش را پایین انداخته بود از آغوش ریچارد بیرون آمد و صورتش را با دستمالی که در دست داشت پاک کرد. ریچارد متوجه دستمال مارتا شد که کاملا خیس و مندرس شده بود و بلافاصله دستمال خودش را از جیبش بیرون آورد و به دست او داد. مارتا آن را گرفت و تشکر کرد:
- متشکرم دکتر دیویس عزیز... و از اینکه ناراحتتان کردم عذر می خواهم. حق با شماست آقا، متاسفانه دیگر کاری از دست هیچ کس ساخته نیست.
ریچارد سرش را پایین انداخت و با علامت سر حرف مارتا را تایید کرد. هر دو نفر مدتی در سکوت در همان حال ماندند. سپس ریچارد آرام گفت:
- بهتر است که من به خانه باز گردم. شما هم لطفا مراقب خودتان و آقای دانوان باشید. لطفاً فراموش نکنید که اتفاقی که افتاده است به اندازۀ کافی تلخ و آزار دهنده است، شما بیش از این تلخ و دردناکش نکنید.
- متشکرم دکتر دیویس. شما هم مراقب خود باشید.
ریچارد به سوی در عمارت به راه افتاد و مارتا هم بدون کلام او را تا دم در بدرقه کرد و سپس به سوی اتاق والتر بازگشت.
در اتاق والتر خدمتکارها بدور او که هنوز بر روی مبل نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود حلقه زدند. هر کدام از خدمتکارها به دنبال جمله و موقعیتی مناسب می گشتند. راجر اولین کسی بود که سکوت را شکست:
- از خبری که شنیدیم همگی بیش از حد متاسفیم آقا... امیدوارم که در این روزهای سخت بتوانیم به نحو شایسته ای در کنار شما باشیم.
والتر سرش را بالا آورد و ابتدا به راجر و سپس به یک یک خدمتکارها نگاه کرد. والتر مرد مهربانی بود و با خدمتکارانش بسیار با محبت و با انصاف رفتار می کرد و در نتیجه همۀ کارکنانش از صمیم قلب به او علاقمند بودند و حالا با شنیدن اخبار غم انگیز همگی ناراحت شده بودند. والتر آرام گفت:
- متشکرم راجر عزیز... از همۀ شما متشکرم، و خوشحالم که در چنین شرایطی تنها نیستم و از همراهی واقعی همۀ شما برخوردارم. می خواهم که بدانید که صمیمیت شما در این شرایط برای من واقعاً ارزشمند است و به این خاطر از همۀ شما سپاسگزارم.
راجر پرسید:
- آیا برنامۀ خاصی برای امشب دارید آقا؟
- خیر راجر عزیز... واقعاً خسته ام و سرم به شدت درد می کند... بهتر است که برای استراحت به اتاقم بروم.
- دکتر دیویس توصیه کردند که قبل از خواب چیزی برای خوردن یا نوشیدن برایتان بیاوریم.
والتر کاملاً بی اشتها بود، از فکر آنکه دخترش از سوتغذیه مرده بود و حالا خدمتکارانش این طور به او رسیدگی می کردند تا مبادا کوچکترین رنجی را تحمل کند دچار حالت تهوع شد. ولی نخواست که با این حرکت آنها که نشانۀ علاقه و نگرانیشان برای او بود مخالفتی کند:
- لطفاً تنها یک لیوان آب میوه برایم بیاورید و به من کمک کنید که به اتاقم بروم.
یکی از دخترها بی درنگ از اتاق خارج شد تا برای والتر آب میوه بیاورد و راجر و یکی دیگر از مردها آرام و با احتیاط زیر بازوی اربابشان را گرفتند و او را بلند کردند و به سوی اتاق خواب والتر به راه افتادند.
ریچارد با ناراحتی به والتر که به شدت درمانده و رنگ پریده بود نگاه کرد و سرش را با نا امیدی تکان داد:
- والتر آیا اطمینان دارید که این دختر.... همان دختر شماست؟
والتر سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- متاسفانه احتمال زیادی می دهم که همین طور باشد. از مدتها پیش می دانستم که او را در اسپانیا به خانواده ای محلی واگذار کرده اند ولی نمی توانستم جای او را بیابم. حتی می دانستم که احتمالا در یکی از استانهای جنوبی اسپانیا است ولی...
والتر با ناامیدی و درماندگی سرش را تکان داد و از ته دل آه کشید. ریچارد با ناراحتی به والتر نگاه کرد، می توانست ببیند که مرد بیچاره کاملاً خرد شده و دیگر امیدی برای آینده اش ندارد. ریچارد کوشید که والتر را امیدوار کند:
- ولی نام این دختر آلیس است!
- تعجب می کردم اگر همچنان نام اصلیش را داشت، احتمالاً آرتور در اولین قدم نام دیگری برایش انتخاب کرده و او را به آن نام معرفی کرده است.
ریچارد با ناامیدی لبش را جوید چیز دیگری برای آرام کردن والتر به ذهنش نمی رسید و ناگهان به یاد اریک افتاد، در این شرایط او بهتر می توانست والتر را آرام کند. ریچارد بلا فاصله از جایش بلند شد:
- اگر اجازه بدهید من برای مدتی شما را تنها می گذارم و اریک را به اتاق می فرستم. او به شدت نگران شما بود و تا شما را نبیند آرام نخواهد گرفت.
- متشکرم ریچارد... و یک بار دیگر متشکرم که بیدرنگ به کنارم آمدید.
ریچارد لبخند محزونی زد و از اتاق خارج شد. والتر همانجا بر مبل باقی ماند، سرش را با درد به پشت مبل تکیه داد و از غصه و ناراحتی به خود پیچید. سالهای طولانی دیوانه وار و بی وقفه به دنبال دخترش گشته بود و حالا که بالاخره موقعیتی به وجود آمده بود که آن دو یکدیگر را بیابند همه چیز به دردناکترین شکل پایان یافته بود. والتر با درد دستش را بر روی چشمها و صورتش گذاشت و به همان حالت باقی ماند.
اریک در زد و آرام وارد اتاق شد. رنگش کمی پریده بود و غم در چهره و چشمان عمیقش موج می زد. پسرک همانجا در مقابل در ایستاد و با نگرانی به والتر که بر روی مبل تقریباً از حال رفته بود نگاه کرد. والتر متوجه حضور اریک در اتاق شد، دستش را از روی چشمهایش برداشت و خودش را بر مبل صاف کرد و با لحنی آرام و عمیق گفت:
- اریک ...
اریک بی درنگ به سوی او آمد و بدون آنکه چیزی بگوید والتر را در آغوش گرفت و بازوهایش را با محبت دور گردن او حلقه کرد:
- واقعاً متاسفم پدر... خیلی خیلی متاسفم...
والتر با علاقۀ تمام اریک را در آغوش گرفت و او را به خود فشرد. چقدر به حضور اریک در کنارش در آن موقعیت نیاز داشت، والتر آرام سرش را بر روی سر اریک گذاشت و با کف دست با صمیمیت به پشت پسرک زد. اریک با صدایی که از بغض می لرزید گفت:
- همیشه آرزو داشتم که شما دخترتان را پیدا کنید... دوست داشتم که در کنار هم مانند یک خانواده زندگی کنیم و من و او مانند خواهر و برادر...
اریک نتوانست سخنش را به پایان برساند فقط خودش را محکم تر به والتر فشرد. والتر آه کشید:
- می دانم عزیزم... ای کاش می توانستیم همانطور که تو گفتی مانند یک خانوادۀ حقیقی و کوچک در کنار هم زندگی کنیم...
اریک آرام و با کمی خجالت گونۀ والتر را بوسید و گونه اش را بر گونۀ والتر کشید. پسر به یاد آورد که والتر همیشه به او می گفت که به جز به خاطر او و یافتن دخترش دلیل دیگری برای زندگی ندارد و حالا که ایلنا مرده بود والتر حقیقتا درمانده و ناراحت بود. اریک یکبار دیگر گونۀ والتر را بوسید.
والتر متوجه رفتار اریک شد، احساس کرد که رفتار پسرک کمی دخترانه شده است. مثل اینکه اریک سعی می کرد جای ایلنا را کمی برای والتر پر کند. در مواقع عادی اگر اریک چنین رفتار دخترانه ای می کرد باعث رنجش والتر می شد ولی آن شب داستان دیگری بود. در حقیقت این رفتار اریک والتر را آرام کرد، احساس کرد که کسی هست که او را دوست دارد و به خاطر او رفتارش را عوض کرده است و احساس کرد که اریک می داند که ایلنا چقدر برای او مهم بوده و حالا اوست که با بودنش می تواند وی را آرام کند. والتر لبهایش را بر سر اریک گذاشت و آرام موهای نرم پسر را بوسید و هر دو برای چند لحظه بدون حرکت برجایشان ماندند.
اریک حرکتی کرد تا از آغوش والتر بیرون بیاید و والتر بازوهایش را از دور بدن او باز کرد. اریک مقابل والتر ایستاد و به سر باند پیچی شدۀ او نگاه کرد و آرام و غمگین گفت:
- واقعاً متاسفم پدر...واقعاً متاسفم.
والتر کوشید تا لبخند بزند ولی لبخندش بیش از حد غم انگیز و دلتنگ کننده بود:
- می دانم عزیزم و از تو متشکرم. تو واقعا پسر مهربان و با محبتی هستی اریک عزیزم.
اریک به سر والتر اشاره کرد:
- فکر می کنم بهتر باشد که شما برای استراحت به رختخوابتان بروید. ولی می دانم که پیش از آن دکتر ریچارد مایلند یکبار دیگر شما را ملاقات کنند.
والتر مخالفتی نکرد، سرش هنوز هم شدیدا درد می کرد و علاوه بر آن دوست داشت که تنها باشد. اریک به سوی در اتاق رفت و از ریچارد خواست که به داخل بیاید. ریچارد داخل شد و به کنار والتر رفت و مشغول معاینۀ او شد و وقتی که مطمئن شد که همه چیز مرتب است گفت:
- لطفاً سعی کنید امشب را استراحت کنید. من فردا باز هم به دیدنتان خواهم آمد. لطفاً تا زمانی که زخم پیشانیتان بهبود پیدا نکرده روی آن را باز نکنید و آن را نشویید... و مراقب خودتان باشید والتر عزیز..
ریچارد من من کرد، مثل آنکه به دنبال کلمات مناسب بگردد و جرات سخن گفتن نداشته باشد و سپس گفت:
- واقعاً از اتفاقی که افتاده است متاسفم والتر....ولی فراموش نکنید که شما هر چه را که می توانستید انجام دادید.
- متشکرم ریچارد و مرا ببخشید که در شرایط مناسب برای پذیرایی از شما نیستم.
ریچارد از جایش برخاست و لبخند محزونی زد:
- حرفش را هم نزنید والتر عزیز... فردا صبح می بینمتان...
و به سوی در اتاق حرکت کرد.
پس از مدتی والتر چشمانش را گشود و کاملا منگ و از خود بی خود کوشید که بر خودش مسلط شود. سرش همچنان گیج می رفت و به شدت درد می کرد. او متوجه شد که کسی بر رویش خم شده است اما نتوانست چهرۀ وی را تشخیص دهد و دوباره چشمانش را بست. دستی زیر سرش او را بلند کرد و مقداری آب نمک رقیق در دهانش ریخت، والتر از مزۀ آب نمک ناراحت شد ولی قدرت مقاومت و نافرمانی نداشت و ناچار آن را نوشید. کمی بعد از آن حالش بهتر شد و توانست چشمهایش را باز کند. ریچارد بالای سرش بود و با نگرانی و ناراحتی او را نگاه می کرد:
- خوشحالم که حالت بهتر شده والتر عزیز.
والتر پاسخی نداد. سرش به طرز کشنده ای درد می کرد، دستش را بلند کرد تا پیشانیش را لمس کند. ریچارد آرام دستش را گرفت:
- نگران نباشید، مسئلۀ مهمی نیست. وقتی که بی هوش شدید و به زمین افتادید متاسفانه سرتان به پایۀ سنگی و نسبتاً تیز یکی از میزهای اتاقتان خورده و شکسته است. اما خوشبختانه مسئلۀ مهمی نیست و با چند بخیۀ کوچک حل خواهد شد.
والتر هنوز هم نمی توانست لبهایش را باز کند و چیزی بگوید، همانطور که دراز کشیده بود شرایطش را سنجید، هنوز در اتاق کارش بود و بالشت کوچکی زیر سرش قرار داشت. می دانست که چه اتفاقی افتاده است، پس از آنکه او از حال رفته بود یکی از خدمتکارانش بی درنگ به دنبال ریچارد رفته بود و سایرین بالشتی زیر سرش گذاشته بودند و تا رسیدن ریچارد از او مراقبت کرده بودند.
ریچارد بالای سرش به سرعت با پنبه خونی که از زخم پیشانی والتر بیرون می ریخت را پاک کرد و اطراف زخم را تمیز کرد و سپس با پنبه ای دیگر و الکل زخم نسبتاً عمیق را ضد عفونی کرد. والتر حالا علاوه بر درد شدید سوزش شدیدی هم در پیشانیش احساس می کرد ولی قدرت و ارادۀ کافی برای حرکت یا اعتراض را نداشت. ریچارد با نگرانی به والتر که کاملاً بی حرکت و بی توان برجایش دراز کشیده بود و چهره اش با غم و درد پوشیده شده بود نگاه کرد و لبش را گاز گرفت. سپس آمادۀ بخیه زدن زخم والتر شد ولی پیش از آن گفت:
- می خواهم زخمت را بخیه بزنم والتر. اگر احساس ناراحتی غیر قابل تحملی کردی لطفاً علامت بده و من بی درنگ کارم را متوقف می کنم. آیا می توانی هیچ حرکتی بکنی؟
والتر کوشید و موفق شد سرش را کمی به علامت مثبت تکان دهد و ریچارد شروع به کار کرد. والتر چشمهایش را بست، کاملاً گیج و درمانده بود. به یاد نامۀ وحشتناک افتاد، او می دانست که کسانی که ایلنا را به فرانسه برده بودند او را به دسته ای دیگر از کولیها واگذار کرده بودند تا با خود به اسپانیا ببرند. علاوه بر آن می دانست که دخترک در اسپانیا برای کار به یک خانوادۀ محلی واگذار شده است ولی نمی دانست این اتفاق در کدام شهر افتاده و آن خانواده چه کسانی بوده اند. مدتها به دنبال این سرنخ شهرهای مختلف اسپانیا را جستجو کرده بود ولی چیزی نیافته بود و حالا این نامه همه چیز را برای او تمام کرده بود.
ریچارد کارش را تمام کرد و روی زخم والتر را پانسمان کرد و دوباره سر وی را بلند کرد و این بار کمی آب میوه در دهانش ریخت. والتر چشمهایش را باز کرد و کوشید که خودش را تکان بدهد و موفق شد که پاهایش را جمع کند. ریچارد با ناراحتی به او نگاه کرد و با صدایی گرفته و لرزان پرسید:
- آیا می توانم بپرسم که چه اتفاقی برایتان افتاد که این طور شما را عصبی کرد؟
والتر با تعجب به ریچارد نگاه کرد، فکر می کرد که او از نامه با خبر باشد ولی با کمال تعجب دریافت که نامۀ مچاله شده همچنان در مشتش قرار دارد. بدون شک ریچارد متوجه نامه شده بود ولی برای احترام به دوستش آن را از دست او بیرون نیاورده بود که بخواند. والتر خواست چیزی بگوید ولی نتوانست، در عوض آرام دستش را بالا آورد و نامه را مقابل ریچارد گرفت. ریچارد نامه را از او گرفت و مشغول خواندن شد و والتر هم کوشید که بقیۀ بدنش را تکان بدهد تا از آن حالت بی توان و کرخت بیرون بیاید. پس از زمانی نسبتاً طولانی ریچارد نامه را تمام کرد، چهره اش کاملاً برافروخته شده بود و غم شدیدی در آن موج می زد:
- آه والتر عزیز... واقعاً متاسفم... خدای من... این خبر وحشتناکی است، متاسفم.
والتر برای اولین بار توانست صحبت کند، صدایش خفه و پر درد بود:
- متشکرم ریچارد... و همین طور متشکرم که این موقع شب به دیدنم آمدی.
والتر کوشید که بلند شود و بنشیند، از اینکه از خواندن این خبر از حال رفته بود احساس شرمندگی می کرد و دوست نداشت بیشتر از آن مانند بچه ها با ناتوانی روی زمین دراز بکشد. با خودش فکر کرد که نامۀ لعنتی او را کاملاً غافلگیر کرده بود و از پا انداخته بود. ریچارد وقتی که متوجه قصد او شد ابتدا مخالفت کرد و سعی کرد که او را آرام کند ولی والتر گفت:
- خواهش می کنم اجازه بدهید بلند شوم. به اندازۀ کافی بر خودم مسلط شده ام.
ریچارد سرش را تکان داد و این بار مخالفتی نکرد و در عوض دستش را پشت کمر والتر گذاشت و به او کمک کرد که بنشیند. والتر همانجا بر روی زمین نشست، سرش دوباره گیج می رفت و رنگ صورتش پریده بود. ریچارد بار دیگر لیوان آب میوه را به دست والتر داد و کمک کرد تا از لیوان بنوشد. حال والتر بهتر شد و ریچارد به او کمک کرد که بلند شود و به او تکیه بدهد و هر دو به سوی یکی از مبلهای اتاق رفتند و بر آن نشستند.
اگرچه والتر مرد بسیار خویشتنداری بود و با آرامش و خونسردی شگفت انگیزی که مختص به اشراف انگلیس بود با همه چیز برخورد می کرد ولی چیزی در مورد این نامه وجود داشت که باعث شده بود او از همین حالا احساس کند که عرق سردی بر پیشانیش می نشیند و ضربان قلبش به شدت بالا می رود. والتر با دقت بیشتری خواندن نامه را ادامه داد٬ نامه در مورد دختر بچه ای بود به نام آلیس (۱) که وقتی بسیار خردسال بود به همراه یک عده کولی به شهر سالوبرنا آمده بود و کولیها دختر را به یکی از خانواده هایی که در آنجا در مزارع کشت نیشکر کار و زندگی می کردند واگذار کرده بودند.
والتر با خواندن این جملات هیجان زده چشمهایش را بست و چند نفس عمیق کشید تا کمی آرام شود، آیا حقیقتاً پس از هفت سال سر انجام اثری از دخترش به دست آورده بود؟ دوباره چشمهایش را گشود و به خواندن نامه ادامه داد؛ آلیس به همراه عده ای کولی به آنجا آورده شده بود که می گفتند او را از عده ای کولی دیگر که از فرانسه به اسپانیا آمده بودند خریده بودند و ظاهراً آنها هم به نوبۀ خود دخترک را از تعدادی دوره گرد که از انگلیس به فرانسه آمده بودند گرفته بودند و در نتیجه پدر مورالز فکر می کرد که دخترک در اصل از مردم بریتانیا بوده است. آلیس پس از آنکه کمی بزرگتر شده بود مدتها بدون آنکه کسی بداند که او از کجا آمده است مانند برده برای خانوادۀ جدیدش و حتی گاهی در مزارع نیشکر کار می کرده است... والتر با خواندن این نوشته ها درمانده شد، هرگز نمی توانست قبول کند که دختر عزیزش در مزارع کشت نیشکر جان بکند و برده وار کار کند.
در ادامۀ نامه نوشته شده بود که تقریباً شش یا هفت ماه پیش آلیس در اثر سو تغذیه و کار طاقت فرسا در مزرعه به شدت بیمار شده بود. آگوستین مورالز و راهبه ها دختر را به دیر نزد خود آورده بودند تا او را مداوا کنند و پدر مورالز به نوبۀ خود مشغول جستجو به دنبال والدین و ریشۀ اصلی آلیس شده بود. وی سر انجام پس از مدت نسبتاْ زیادی یکی از افرادی که زمانی برای والتر اطلاعاتی در مورد ایلنا جمع آوری کرده بود را یافته بود و مشخصات ایلنا و نشانی والتر را از او دریافت کرده بود. والتر از هیجان به نفس نفس افتاده بود، با هر دو دستش نامه را در مقابل صورتش گرفته بود و واضحاً لرزش دستهایش را که نامه را نگه داشته بودند می دید، احساس می کرد که از شدت هیجان و اضطراب دیوانه می شود.
بر اساس نوشته های آگوستین مشخصات آلیس با دختر او مطابقت داشت. آلیس دختری با موهای روشن و مجعد و چشمان آبی بود و پوست روشنی داشت. علاوه بر آن بر اساس آنچه که کولی ها و خانوادۀ ظاهری دختر گفته بودند آلیس در آن زمان حدوداً نه ساله بود و تاریخ ورودش به اسپانیا و فرانسه با ایلنا کاملاً مطابقت داشت... و سرانجام در آخر نامه چیزهایی بود که والتر را از خود بی خود و بیچاره کرد، جملاتی که والتر هرگز مایل نبود که بخواند ولی بی اختیار همه را خواند...
در آخر نامه اگوستین نوشته بود که سر انجام آلیس در روز یازده ژانویه و پیش از آنکه او موفق شود نامه ای برای والتر آماده و برایش ارسال کند در اثر بیماری سخت و ضعف از دنیا رفته بود و بدنش مدتی بعد در همان شهر به خاک سپرده شده بود!
والتر چشمهایش را بست و نفسش به شماره افتاد... سوزش شدیدی در چشمها، گلو و ریه هایش احساس می کرد... درست نمی دانست که چه مدت به همان حال باقی مانده تا سرانجام با فشار ناخودآگاه ناخنهایش که آنها را مشت کرده بود و به کف دستانش می فشرد بار دیگر به خود آمد و به زحمت توانست افکارش را جمع کند و چند خط آخر نامه را نیز بخواند. در آخر نامه آگوستین به او تسلیت گفته بود و نوشته بود که اگرچه با وجود تمام تلاشش نتوانسته بود کمک چندانی به آلیس و او بکند ولی امیدوار است که این خبر والتر را از سردرگمی نجات دهد.
والتر بی حرکت و شکه بر مبلش باقی ماند؛ آنچه را که خوانده بود باور نمی کرد، دخترش دیگر هرگز به زندگی او باز نمی گشت! بیش از هفت سال جستجویش برای یافتن دخترش شکست خورده بود. نامه را بی اختیار در مشتش مچاله کرد، چشمهایش را بست و بی اختیار دست چپش را بر پیشانی و به موهایش کشید و آب دهانش را با زحمت زیاد فرو داد. با وجود آنکه از یکی دو سال پیش امید چندانی به یافتن دخترش نداشت ولی بدون وقفه همچنان به دنبال او گشته بود و هرگز نمی خواست خبر مرگ او را دریافت کند. والتر نالید:
- خدای من...دخترم... ایلنای کوچکم...
صدایش بریده بریده و ناواضح از گلویش خارج می شد. به آخرین روزهای زندگی دخترش اندیشید، او با تمام ثروتش اینجا بی وقفه ایلنا را جستجو می کرد و مایلها آن سوتر دخترش از گرسنگی و کار زیاد با زجر و درد مرده بود! او با ناامیدی و درد فکر کرد که آیا در تمام مدتی که سالیان سال دخترش در خانۀ اربابان حیوان صفتش کار می کرده و زجر می کشیده آیا کسی بوده که ذره ای آرامش کند و از دردش بکاهد؟ کاری که او هیچ وقت نتوانسته بود برای دختر یکدانه اش انجام دهد. والتر ناله کرد:
- آه کاترینا مرا ببخش... عزیزم مرا ببخش... همه چیز تمام شد...
والتر احساس خفگی می کرد، درست مثل اینکه یک گلولۀ سربی در گلویش گیر کرده باشد. از خود بی خود کوشید که یقۀ لباسش را کمی باز و رها کند تا بتواند نفس بکشد ولی این کار کمکی به او نکرد. ناچار و مدهوش به گلویش چنگ کشید تا شاید کمی بر خودش مسلط شود و بتواند نفس بکشد...
دقیقا نمی دانست که چه مدت دیوانه و مدهوش به همان حالت بر مبلش نشسته بود که از صدایی پشت سرش به خود آمد و بی اختیار از جایش پرید و رو به صدا ایستاد؛ در حالیکه همچنان نامه را از خود بی خود در مشتش مچاله می کرد.
راجر که چندین بار در زده بود از آنجا که جوابی از درون اتاق نشنیده بود با نگرانی وارد اتاق شده بود. راجر وحشت زده به اربابش که آن طور درمانده، رنگ پریده و مدهوش مقابلش ایستاده بود و از هیجان می لرزید نگاه کرد و قدمی به سوی او برداشت:
- خدای من... آقا... چه اتفاقی برایتان افتاده است؟ به خاطر عیسی مسیح چیزی بگویید...
والتر خواست چیزی بگوید ولی انگار که هیچ اختیاری بر بدنش نداشت. دستی به شدت گلویش را می فشرد و مقابل چشمانش سیاهی می رفت. کوشید که حرکتی بکند ولی تلاشش بی نتیجه ماند و بیشتر از آن چیزی نفهمید.
(۱) Alice