در بیرون از اتاق بئاتریس با درماندگی دستهای اریک را در میان دستهایش گرفت:
- آه پسرم متاسفم... پدربزرگت مرد بسیار سرسختی است و هنگامی که از بیماری بیتاب می شود به شدت بی ملاحظه می شود. لطفاً رفتارش را ببخش.
اریک لبخند زد:
- فراموشش کنید مادربزرگ؛ پزشکها به پرخاشهای بیمارانشان عادت دارند... لطفاً به من کمک کنید که وسایل لازم را با سرعت تمام فراهم کنم.
- حتماً عزیزم... تمام امکانات ما در اختیار تو است.
- متشکرم... لطفاً چند نفر از مردان خدمتکارتان را به اینجا بخوانید و قلم و تعدادی کاغذ برای من آماده کنید.
در عرض چند ثانیه تمام چیزهایی که اریک خواسته بود آماده بود. اریک در این مدت در مورد کاری که می خواست انجام بدهد فکر کرد. به سه نفر از خدمتکارها دستور داد که به سرعت برای زین کردن دو اسب و آماده کردن یکی از کالسکه ها بروند. اریک می دانست که استادش امروز هم در بیمارستان است، وی به سرعت نامه ای برای استادش نوشت و شرح همه چیز را به اختصار برای او گفت و از او خواست که داروها و وسایل لازم برای این عمل را به همراه خدمتکاران پدربزرگش بفرستد.
اریک نامه را به یکی از خدمتکارها داد و از او و یکی دیگر از خدمتکارها خواست که فوراً با کالسکه به بیمارستانی که استادش ریئس آن بود بروند و استادش را بیابند و نامه را به او بدهند. سپس دو نفر دیگر از خدمتکارها را به همراه نامه ای دیگر به منزل پدربزرگ و مادربزرگ مادریش فرستاد که وسایل پزشکی خودش را که از فرانسه بازگردانده بود با خود به اینجا بیاورند تا اگر لازم شد بتواند از آنها استفاده کند و سپس خودش بی درنگ به کنار پدربزرگ و مادربزرگش بازگشت.
خوشبختانه فاصلۀ بیمارستان تا عمارت ادوارد هامند کوتاه بود و خدمتکارها به آسانی استاد اریک را یافته بودند و در نزدیک به یک ساعت به عمارت بازگشتند. یکی از خدمتکارها بازگشت دیگران از بیمارستان را به اریک اطلاع داد. اریک برای آوردن وسایل رفت و در مقابل در عمارت با سورپرایز مطبوعی روبه رو شد؛ خانم پرستاری حدوداً چهل ساله در کنار در انتظارش را می کشید. اریک به سوی او رفت و سلام کرد:
- روز به خیر خانم. من دکتر هامند هستم.
زن سرش را با احترام پایین آورد:
- روز به خیر دکتر هامند. دکتر اندرسون(۱) پس از خواندن پیغام شما تمام وسایل لازم را برای شما فرستادند و از من خواستند که برای کمک به شما به اینجا بیایم. من خواهر ماریا (۲) هستم و از اینکه به شما کمک کنم خوشحال می شوم.
اریک لبخند زد:
- از لطف شما و دکتر اندرسون متشکرم خواهر ماریا. لطفاً با من بیایید.
اریک پرستار را به سوی اتاق پدربزرگش راهنمایی کرد و در طول راه به اختصار برایش گفت که بهتر است در حضور پدربزرگش وی را به نام نخواند.
اریک و ماریا به سرعت اتاق و بیمار را برای عمل جراحی آماده کردند. اریک از مادربزرگش خواست که اتاق را ترک کند و خودش هم به دنبال او خارج شد. در بیرون از اتاق بئاتریس با نگرانی و درماندگی به نوه اش نگاه کرد. اریک منظور او را فهمید و وی را در آغوش گرفت:
- نگران نباشید مامی بتسی. این جراحی بسیار آسان و کوچکی است. من به شما قول می دهم که تا یکی دو ساعت دیگر همه چیز پایان یافته باشد. شما در این مدت کمی استراحت کنید.
بئاتریس گونۀ اریک را بوسید:
- به خاطر همه چیز متشکرم پسرم. لطفاً مراقب باش.
اریک به اتاق بازگشت. سیمون و ماریا در اتاق انتظار او را می کشیدند. سیمون به اریک و ماریا کمک کرد که دستهایشان را بشویند. اریک بادقت مشغول آماده کردن داروی بیهوشی شد. پدربزرگش به او نگاه کرد و همچنان که درد می کشید پرسید:
- می توانم بدانم می خواهید چه کنید؟
- مقداری داروی بیهوشی و مسکن باید به شما بدهم تا بتوانم کارم را آغاز کنم.
ادوارد دوباره اعتراض کرد:
- من هیچ علاقه ای به استفاده از این داروها ندارم آقا. پزشکم هم هرگز مرا مجبور به استفاده از چنین داروهایی نمی کرد..
اریک این بار خونسردیش را از دست داد و با لحنی جدی و حتی خشن گفت:
- من به هیج عنوان دست به عمل جراحی بدون داروهای مسکن و بیهوشی نمی زنم آقا و من پزشک شخصی شما نیستم! از این پس می توانید مسافرت را به پزشکتان ممنوع کنید تا نیازی به من پیدا نکنید؛ درحال حاضر من در این اتاق تصمیم می گیرم که چه انجام دهم!
ادوارد با خشم و درد سکوت کرد و اریک مشغول به کارش شد. زمان زیادی طول نکشید که ادوارد تحت تاثیر داروها به خواب رفت. اریک کارد کوچک جراحی را در دست گرفت و آمادۀ باز کردن پهلوی پدربزرگش شد. او با وجود آنکه بسیار جوان بود اما کنترل بی نظیری بر وسایل جراحی داشت و این کنترلش را مدیون تمام حیوانات کوچکی بود که از سالها پیش در اتاقش جراحی کرده و کشته بود! اگرچه این کار اریک به شدت مورد ملامت مارتا و سایر خدمتکاران والتر بود ولی در نتیجه تمرین مناسبی برای اریک بود که سرانجام با آن توانسته بود استادانش را به تحسین و تشویق وادارد.
وقتی که اریک کارد را بر روی پوست ادوارد گذاشت دستش لرزید، تا آن روز کسی از فامیل نزدیکش را جراحی نکرده بود و این موضوع او را هیجان زده کرده بود. اریک خودش را راست کرد و نفس عمیقی کشید. وقت چندانی نداشت، تصمیمش را گرفت، بر خودش مسلط شد و کارش را آغاز کرد.
مدتی بعد پزشک جوان زخم پدربزرگش را بخیه می زد، همه چیز بسیار خوب و روان پیش رفته بود و اریک و ماریا هر دو به شدت از این موضوع خرسند بودند. اریک روی زخم را پانسمان کرد و به کمک دو نفر دیگر بست. یک بار دیگر فشار خون و ضربان قلب پدربزرگش را اندازه گرفت، همه چیز مرتب و عالی بود. اریک از اتاق خارج شد تا به دیدن مادربزرگش برود.
بئاتریس در بیرون از اتاق در راهرو بر روی مبلی از هراس و نگرانی تقریباً از حال رفته بود و تعدادی از خدمتکارها مراقب او بودند. به محض خروج اریک نگاه بئاتریس به سوی نوه اش پرکشید. اریک با لبخندی شاد و سبکبال به ماردبزرگش نگاه کرد. بئاتریس با شادی از جایش پرید و به سوی اریک دوید و هر دو نفر هم را در آغوش گرفتند:
- نگران نباشید مامی بتسی. همه چیز عالی پیش رفت. به زودی به هوش خواهند آمد و شما می توانید ایشان را ملاقات کنید.
بئاتریس صورت نوه اش را غرق بوسه کرد:
- متشکرم پسرم.... آمدن امروز تو به این خانه یک معجزه بود... متشکرم عزیزم.
اریک به چهرۀ مادربزرگش نگاه کرد، بئاتریس رگه های بیخوابی و خستگی را در چهره و چشمان نوه اش دید:
- کمی استراحت کن پسرم...
- متشکرم... باید به کنار پدربزرگ بازگردم، لطفاً دستور بدهید که کیک و چای برای خواهر ماریا و سیمون ببرند و لطفاً مراقب باشید که اتاق پدربزرگ را به هیچ عنوان شلوغ نکنید...
بئاتریس بار دیگر به چشمان خستۀ مرد جوان نگاه کرد:
- عزیزم تو به شدت خسته ای؛ لطفاً کمی بنشین و استراحت کن.
اریک اعتراض نکرد؛ سفرش به لندن، بیخوابی دیشبش و هیجان امروز او را به شدت خسته کرده بود:
- بسیار خوب .. من برای مدت کوتاهی در یکی از اتاقها استراحت می کنم. شما به کنار پدربزرگ بروید و مراقب او باشید و اگر اتفاقی افتاد بی درنگ به من اطلاع دهید.
یکی از خدمتکارها اریک را به اتاق رو به روی اتاق ادوارد راهنمایی کرد، اریک برای آنکه بتواند اتفاقات راهرو را ببیند از او خواست که در را باز بگذارد و خودش آرام بر یکی از مبلهای اتاق که کنار پنجره بود و در ضمن دید راهرو را داشت نشست و خودش را در مبل رها کرد و چشمانش را بست. اگرچه می دانست که نمی تواند بخوابد ولی بستن چشمهایش از سوزش آنها که بر اثر بی خوابی به وجود آمده بود می کاست.
ادوارد در تختخوابش دراز کشیده بود و از دلدرد به خودش می پیچید. درد لعنتی او را از خواب بیدار کرده بود و بر خلاف انتظارش هر چه گذشته بود بدتر شده بود. او از دل دردهایی که سابق بر این داشت هرگز ناراحت نمی شد ولی این یکی با بقیه کاملاً متفاوت بود و او را به شدت بی حوصله و بیتاب کرده بود، واضحاً معلوم بود که مشکلش این بار جدی و خطرناک است و علاوه بر آن اینکه پزشک مخصوصش بدون اطلاع او و درست در زمانی که او این طور به وی احتیاج داشت لندن را ترک کرده بود وی را دیوانه می کرد. سیمون دوباره به اتاق بازگشت:
- آقا٬ پزشک دیگری برایتان یافته ایم که در بیرون از اتاق انتظار می کشند، اجازه می دهید که وارد شوند؟
ادوارد با عصبانیت به خودش پیچید و با دستش اشاره ای به معنی موافقت کرد:
- چه عجب...پزشکها همیشه وقتی می رسند که کار از کار گذشته باشد!
سیمون به سه خدمتکار دیگر با دست اشاره کرد که بیرون بیایند و خودش هم تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد. ادوارد برای یکی دو ثانیه در اتاقش تنها ماند و سپس در اتاق باز شد و همسرش و پشت سر او مرد جوان بسیار قد بلند و مرتبی وارد اتاق شدند و به سوی تختخواب او آمدند. ادوارد که از درد و خشم دیوانه شده بود و از تاخیر پزشک به تنگ آمده بود تصمیم گرفت که کنایه ای به پزشک جوان بگوید. پزشک به بالای سر او رسید و خم شد و با مهربانی و دقت به چهرۀ پر از درد ادوارد نگاه کرد:
- روز به خیر آقای هامند، از اینکه برای مدت طولانی در انتظار من بودید عذر می خواهم.
برای چند ثانیه ادوارد دردش را فراموش کرد و با ناباوری و بهت در چهره و چشمان پزشک جوان خیره شد، بدون آنکه حتی بتواند پلک بزند. این مرد جوان که بود که صورت، چشمها و صدایش او را این طور به یاد فرزند از دست رفته اش جولیان می انداخت؟
بئاتریس متوجه تعجب همسرش شد و با نگرانی و وحشت لبهایش را گاز گرفت و به اریک نگاه کرد. اریک در طول سالها به خوبی آموخته بود که چگونه آرام و باحوصله باشد و چگونه به دقت رفتار و چهره اش را کنترل کند. مرد جوان بدون آنکه کوچکترین حرکت مشکوکی انجام دهد در کنار تختخواب ادوارد نشست:
- آیا اجازه می دهید که معاینه ام را آغاز کنم آقا؟
ادوارد با ناباوری برگشت و به همسرش که رنگ پریده و هراسان کمی دورتر ایستاده بود نگاه کرد. بئاتریس متوجه نگاه همسرش شد و به زحمت در جواب او لبخند زد. ادوارد بار دیگر در چشمان نافذ و آرام اریک خیره شد، می دانست که می خواهد از مرد جوان بخواهد که خودش را معرفی کند ولی نتوانست چیزی بگوید و تنها با برداشتن دستهایش از روی دلش به اریک اشاره کرد که می تواند کارش را شروع کند.
اریک دستش را بر روی پیشانی پدربزرگش گذاشت تا دمای بدن او را اندازه بگیرد و با نگرانی متوجه شد که او تب دارد. سپس مچ دست او را در دست گرفت و ساعتش را از جیبش بیرون آورد تا نبض او را بگیرد و در همین حال پرسید:
- آیا می توانم بپرسم که از چه موقع این درد شروع شد؟
ادوارد با تعجب دریافت که حضور این پزشک جوان در کنارش او را به مراتب آرامتر کرده است و در جواب او گفت:
- فکر می کنم از ساعت هفت صبح بود که شروع شد. در ابتدا خفیف بود ولی آرام آرام شدیدتر شد...
اریک پس از اندکی دست پدربزرگش را رها کرد و آرام زیر چشمهای او را نگاه کرد:
- درد را در کدام ناحیه از دلتان احساس می کنید آقا؟
-اول تمام دلم درد می کرد ولی از مدتی پیش درد در پایین دلم سمت راست متمرکز شده است.
اریک دکمه های پیراهن خواب پدربزرگش را گشود و آرام دستش را بر روی جایی که پدربزرگش گفته بود گذاشت:
- در اینجا.... درست می گویم؟
- بله درست است!
اریک با احتیاط کمی شکم پدربزرگش را با سر انگشتانش به پایین فشار داد؛ ادوارد از درد فریاد کشید و دستش را طوری حرکت داد که اریک را از کنارش براند. اریک دستش را برداشت و با لحنی جدی گفت:
- لطفاً تحمل کنید آقا، من باید معاینه ام را کامل کنم. می دانم که درد شما بسیار شدید است ولی من هم باید چیز مهمی را بررسی کنم!
اریک بار دیگر انگشتانش را بر روی دل پدربزرگش گذاشت و با احتیاط آن را به پایین فشار داد، ادوارد از درد دندانهایش را به هم فشرد، رواندازش را چنگ زد و نفسش به شماره افتاد. اریک با دقت بافت زیر انگشتهایش را بررسی کرد، حدسش درست بود؛ پدربزرگش باید هر چه زودتر عمل می شد تا آپاندیسش را خارج کنند. پزشک جوان کارش را تمام کرد و دوباره مشغول بستن دکمه های پیراهن ادوارد شد و در همین حال گفت:
- نگران نباشید آقا، مشکل شما مربوط به آپاندیس شماست و به راحتی با یک عمل جراحی کوچک و ساده حل خواهد شد. ولی این عمل باید هرچه سریعتر بر روی شما انجام شود وگرنه بیماریتان می تواند کشنده باشد.
بئاتریس با وحشت چند قدم به سوی همسر و نوه اش آمد:
- خدای من... عمل جراحی...
اریک لبخند آرامش بخشی به مادربزرگش زد:
- لطفاً نگران نباشید خانم... این عمل بسیار ساده و کوتاه است، در بیمارستانها تقریباً هر روز از این دست جراحیها انجام می دهند. باید ترتیبی بدهیم که آقا هر چه سریعتر به بیمارستان منتقل شوند. من خودم با ایشان می روم و ترتیب همۀ کارها را خواهم داد.
ادوارد که تا آن لحظه ساکت بود با صدای بلند گفت:
- فراموشش کنید آقا... من هرگز به بیمارستان نمی روم!
اریک با تعجب به پدربزرگش نگاه کرد:
- همانطور که به شما گفتم این عمل بسیار ساده ای است ولی باید در بیمارستان و با تجهیزات لازم انجام شود.... و در ضمن باید بگویم شما به اندازۀ کافی وقت از دست داده اید! باید هرچه سریعتر به بیمارستان بروید...
ادوارد با کله شقی با صدای بلند گفت:
- گفتم که فراموشش کنید... من به بیمارستان نمی روم و شما هم نمی توانید مرا مجبور به این کار کنید... اصلاً نمی دانم پزشک جوانی به سن و سال شما قابل اعتماد است یا نه؟ ... و یا اصولاً مدرک پزشکیش را گرفته است یا خیر؟!
بئاتریس با ناامیدی نالید و با خجالت و سرافکندگی به نوه اش نگاه کرد. اریک در جواب این حرف ادوارد به مادربزرگش لبخند زد:
- این رفتار برای بیماری که از چند ساعت پیش درد می کشیده است طبیعی است و مرا نمی آزارد خانم... و شما هم نگران نباشید آقای هامند من مدرک پزشکیم را از دانشگاه آکسفورد دریافت کرده ام. در ضمن همانطور که گفتم بیماری شما چیز پیچیده ای نیست و تشخیص آن نیاز به یک پزشک نابغه ندارد... تنها شما باید هرچه زودتر برای خارج کردن آپاندیستان به بیمارستان بروید.
ادوارد با سرسختی گفت:
- من هم به شما گفتم که به بیمارستان نمی روم و شما اگر راه حل دیگری برای این موضوع ندارید می توانید اینجا را ترک کنید تا کارکنان من به دنبال یک پزشک درست بروند.
اریک با درماندگی نفس عمیقی کشید و به سوی مادربزرگش نگاه کرد تا شاید او بتواند کاری انجام دهد. بئاتریس که از این رفتار همسرش با اریک به شدت شرمنده و قرمز شده بود به سوی همسرش آمد و با التماس گفت:
- خواهش می کنم به حرف پزشکتان گوش دهید و به بیمارستان بروید .... خواهش می کنم!
ادوارد با لحنی خشک و جدی گفت:
- فراموشش کنید بئاتریس عزیز... شما می دانید که من هرگز به یک بیمارستان عمومی نخواهم رفت!
بئاتریس خواست چیز دیگری بگوید ولی ادوارد با صدای بلند گفت:
- خیر خانم ... لطفاً بیش از این بحث را ادامه ندهید.
نگاههای درماندۀ اریک و بئاتریس در هم گره خوردند و سرانجام اریک از کنار تخت برخاست و گفت:
- بسیار خوب آقا... لطفاً کمی به من فرصت دهید تا وسایل جراحی را در اتاقتان فراهم کنم.
اریک به مادربزرگش اشاره کرد تا با او از اتاق خارج شود و سیمون و یکی دیگر از خدمتکاران را به اتاق فرستاد.
این اتفاق سابقه نداشت و در نتیجه اریک به شدت نگران مادربزرگش شد. او تصمیم گرفت که بیشتر از این وقتش را با این دختر خدمتکار هدر ندهد. پس از بیست و پنج سال زندگی به عنوان یک اشراف زاده اریک خوب می دانست که چگونه باید یک خدمتکار را مجبور به تن دادن به خواسته هایش بکند. اریک با صدایی کمی بلند تر و خشن تر گفت:
- لطفاً گوش کنید؛ شما همین حالا مرا به تالار انتظار می برید و به خانم بئاتریس هامند اطلاع می دهید که کسی مایل است ایشان را ملاقات کند و یا اینکه من به منزل خانم جرجیا سولیوان می روم و با ایشان باز می گردم و اطمینان داشته باشید به خانم هامند شرح رفتار امروز شما را خواهم داد و ایشان بدون شک شما را از این خانه بیرون خواهند کرد و سایر اشراف لندن هم به تبعیت از ایشان به شما دیگر اجازۀ کار در منازلشان را نخواهند داد!
دخنرک با وحشت و خشم به مرد جوانی که این طور بی پروا در مورد افراد خانوادۀ هامند صحبت می کرد و وی را تهدید می کرد نگاه کرد و سپس با عصبانیت گفت:
- اگر در چنین روزی مزاحم خانم شوم هم بدون شک اخراج خواهم شد آقا. من نمی توانم اجازۀ ورود شما را به داخل عمارت بدهم...
اریک با اضطراب به خودش پیچید:
- لطفاً به من بگویید چه اتفاقی برای خانم هامند افتاده است و مرا هر چه زودتر به کنار ایشان ببرید، من باید او را ببینم!
خوشبختانه یکی دیگر از خدمتکارهای قدیمی که از آنجا می گذشت متوجه جر و بحث دخترک با شخصی ناشناس شد و برای رسیدگی به امور به کنار در آمد و از دیدن اریک با شگفتی و خرسندی فریاد کوچکی کشید:
- خدای من آقا... شمایید... از ملاقاتتان بسیار خوشحالم... به بریتانیا و به عمارت آقای هامند خوش آمدید!
و در را به روی اریک گشود تا داخل شود و در همین میان نگاه پرملامتی به دخترک انداخت. دخترک از دیدن این اتفاقات و از نگاه پرسرزنش زن دیگر به خود لرزید. خدمتکار همچنان که به خاطر رفتار دخترک عذرخواهی می کرد اریک را به سرعت به تالار انتظار برد و پیش از اینکه اریک فرصت کند چیزی بپرسد به دنبال بئاتریس رفت و دست دخترک را کشید و او را هم با خود برد.
اریک با نگرانی و تشویش در سالن انتظار قدم زد؛ از فکر اینکه اتفاقی برای مادربزرگش افتاده باشد دیوانه می شد. با دقت در فکرش مشکلات جسمی مادربزرگش را بررسی کرد؛ مادربزرگش از فشار خون نسبتاً بالایی رنج می برد ولی جدای آن کاملاً سالم بود. اریک لبهایش را گاز گرفت؛ چه اتفاقی ممکن بود برای بئاتریس افتاده باشد؟
انتظار اریک چندان طولانی نشد در تالار باز شد و بئاتریس و به دنبالش دخترک خدمتکار وارد تالار شدند. اریک با نگرانی به مادربزرگش نگاه کرد، تا آنجا که او می دید مادربزرگش از آخرین بار که وی را دیده بود تغییری نکرده بود. چهرۀ بئاتریس از دیدن نوۀ محبوبش گشوده شد، چند ثانیه از خود بی خود ایستاد و با افتخار و لذت سرتاپای مرد جوان را برانداز کرد و سپس به سوی اریک آمد:
- پسر عزیزم... اریک عزیزم... چقدر از دیدنت خوشحالم پسرم.... به خانه خوش آمدی!
اریک با محبت بازوهایش را گشود و مادربزرگش را در آغوش گرفت و از صمیم قلب یکدیگر را بوسیدند:
- از دیدنتان خوشحالم مادربزرگ، در این مدت برای شما بیش از اندازه دلتنگ شده بودم.
اریک به صورت مادربزرگش نگاه کرد و اضطراب و نگرانی فراوان را در چهره اش دید و در جای خود با اضطراب پرسید:
- آیا اتفاقی افتاده است؟
مثل این که زانوهای بئاتریس تحمل وزنش را نداشته باشند بئاتریس با دو قدم لرزان خودش را به نزدیک ترین مبل رسانید و بر آن نشست و سپس با درماندگی نالید:
- پدربزرگت... حال ادوارد اصلاً خوب نیست!
اریک واضحاْ لرزید؛ پدربزرگش بیماری قلبی داشت و اریک از فکر آنکه امکان داشت پدربزرگش دچار حملۀ قلبی شده باشد به شدت هراسان شد. او بی اختیار در مقابل پاهای مادربزرگش زانو زد:
- چه اتفاقی برای پدربزرگ افتاده است؟
بئاتریس سرش را با نگرانی تکان داد:
- درست نمی دانم، از صبح با دلدرد از خواب برخاست و از آن موقع دلدردش دائماً بدتر می شود!
- پزشکشان چه می گوید؟
اشک در چشمان بئاتریس حلقه زد:
- در ابتدا فکر نمی کردیم چیز مهمی باشد؛ ولی بعد هنگامی که یکی از خدمتکارها را به دنبال دکتر مایر (۱) فرستادیم متوجه شدیم که او برای کار بسیار مهمی دیشب از لندن خارج شده است!
اریک بر جایش میخکوب شد:
- آیا می گویید تا اکنون کسی ایشان را معاینه نکرده است؟!
- یکی دیگر از خدمتکارها را به دنبال پزشک دیگری فرستاده ایم ولی او هم خیلی دیر کرده است؛ مطمئن هستم که پزشک را در خانه اش نیافته.
اریک از جایش برخاست، بیشتر از این نمی توانست دست بر روی دست بگذارد:
- اجازه بدهید من ایشان را ببینم!
بئاتریس بی اختیار از جایش برخاست و با ناباوری به چهرۀ مصمم اریک نگاه کرد:
- چه می گویی اریک؟ در چنین شرایطی امکان ندارد ادوارد تو را بپذیرد!
اریک نفس عمیقی کشید و به سوی در تالار به راه افتاد:
- لازم نیست که مرا به ایشان معرفی کنید. تنها بگویید پزشکی یافته اید و به بالینشان آورده اید! اگر حدس من در مورد بیماریشان درست باشد نیاز به رسیدگی فوری پزشکی دارند.
اریک با گامهای بلند و سریع به راه افتاد و بئاتریس با تمام سرعتی که می توانست کوشید که خودش را به نوه اش برساند:
- ولی اریک این کار بسیار خطرناک است، من و سایر خدمتکارها باید به چه نامی تو را صدا کنیم و به چه نامی تو را به پدربزرگت معرفی کنیم؟
- نیازی نیست که مرا به هیچ نامی بخوانید، می توانید مرا دکتر صدا کنید. بقیۀ کارها را به عهدۀ من بگذارید و فقط خونسرد باشید. متاسفانه فرصتی برای سختگیر بودن نداریم.
دخترک خدمتکار و به دنبالش اریک و بئاتریس به سوی طبقۀ دوم عمارت و اتاق ادوارد به راه افتادند. اریک در راه تمام تلاشش را کرد که خونسرد باشد و با عجله تعدادی جواب برای سوالهای احتمالی پدربزرگش یافت.
دخترک در کنار در اتاق ادوارد ایستاد و در زد. سیمون از اتاق بیرون آمد و از دیدن بئاتریس و اریک میخکوب شد. بئاتریس با عجله داستان را برای سیمون تعریف کرد و سیمون به اتاق بازگشت تا خدمتکارهای دیگر را برای توضیح از اتاق بیرون بیاورد و آمدن پزشک را به ادوارد اطلاع دهد.
(۱) Mayer
کمی پس از آنکه اریک تصمیم گرفته بود که در عمارت پدربزرگش به دیدن مادربزرگش بیاید، ادوارد متوجه تغییری که در روحیۀ همسرش اتفاق افتاده بود شد. ادوارد همسرش را به شدت دوست داشت و پس از قطع رابطه اش با جولیان و مرگ زود هنگام او از اینکه می دید بئاتریس زجر می کشد بسیار غصه دار بود ولی او حقیقتاً سرسخت تر و مغرورتر از آن بود که بتواند خطای جولیان را ببخشد و از گفته های خود بازگردد. اما حالا مدتی بود که هر از چندگاهی بئاتریس از صمیم قلب شاد و سرزنده بود و در نتیجه ادوارد کوشید که رفتار همسرش و خدمتکاران را زیر نظر بگیرد تا دلیل این شادی همسرش را بیابد. طولی نکشید که با وجود تمام مراقبتهای بئاتریس ادوارد پی به رفت و آمد فرزند جولیان به خانه اش برد.
در ابتدا این موضوع برای وی بسیار گران آمد ولی پس از مدتی تفکر تصمیم گرفت که به خاطر همسر و نوه اش و یاد جولیان این طور وانمود کند که اطلاعی از این موضوع ندارد و دست همسر و نوه اش را باز بگذارد. در روزهایی که اریک به دیدن بئاتریس می آمد سیمون با اشاره و بدون آنکه مستقیماً چیزی بگوید به ادوارد اطلاع می داد که اریک در کنار بئاتریس است و ادوارد از منزلش خارج می شد تا به کارهایش رسیدگی کند و یا با خونسردی و آرامش در اتاق و یا دفترش انتظار می کشید تا اریک دوباره عمارت را ترک کند.
اریک در تمام مدتی که به دانشگاه می رفت این برنامه ملاقات با مادربزرگش را ادامه داد. سرانجام پیش از آنکه اریک سال پنجم تحصیلش را به پایان برساند و رسماًٌ به عنوان کارآموز رشتۀ پزشکی مشغول شود اتفاق جالبی برای او افتاد.
اریک از دانشجویان بسیار شایسته و با استعداد دانشکده اش بود؛ علاقۀ عجیب او به رشته اش و مطالعات فراوانش باعث شده بودند که اریک به سرعت در رشته اش پیشرفت کند و طرف توجه و احترام تمام اساتیدش باشد. علاوه بر آن اینکه اریک که نام خانوادگی هامند را داشت به عنوان یک جوان اشراف زاده از چنین خانوادۀ بزرگ و ثروتمندی این طور به رشته و دانشکده اش علاقه داشت و سخت کوش بود استادهایش را به وجد می آورد. از همین رو یکی از استادهای اریک که از محققان و دانشمندان مشهور آکسفورد بود و تصمیم داشت برای تحقیقی یک ساله به پاریس سفر کند و علاوه بر آن به اریک علاقۀ فراوانی داشت تصمیم گرفت که از او دعوت کند که به همراه او به پاریس سفر کند.
اریک در ابتدا به شدت از شنیدن این پیشنهاد به وجد آمد، این رویای مرد جوان بود که در رشتۀ پزشکی پیشرفت کند و در این مورد تحقیقات علمیش را در دانشگاههای معتبر ادامه دهد. ولی پس از آن به یاد والتر و خانواده اش در لندن افتاد؛ او نمی توانست آنها را ترک کند و برای رسیدن به آرزوهای خودش به پاریس سفر کند. والتر که متوجه این موضوع و علاقۀ اریک به رفتن به این سفر شده بود به زحمت موفق شد که اریک را متقاعد به رفتن به پاریس کند.
سرانجام اریک به همراه استادش راهی پاریس شدند؛ در تمام مدتی که اریک در پاریس بود مرتباً با والتر و خانواده اش در لندن و به خصوص مادربزرگش مکاتبه می کرد. تحقیقات اریک و استادش در پاریس بیشتر از یک سال پیش بینی شده طول کشید؛ والتر که در نورسهمپتن تنها بود و به شدت به تنها پسرش علاقه داشت در این مدت کاملاً درمانده و بی تاب شده بود. سرانجام تحصیل اریک در پاریس به پایان رسید. استاد اریک تصمیم گرفت برای مدت کمی در فرانسه بماند ولی اریک به سرعت به سوی لندن بازگشت.
اریک روزی که پس از یک سال و نیم دوباره به لندن بازگشته بود را به وضوح به خاطر می آورد. بعد از ظهر یک روز در اواسط مارچ اریک وارد زادگاهش شد. هوای لندن مه آلود و سرد بود و آسمان شهر مانند همیشه پر ابر بود. تپه های برفی که حاصل پارو شدن برفها بودند در گوشه و کنار شهر به چشم می خوردند.
اریک به دیدن پدربزرگ و مادربزرگ مادریش رفت. چهرۀ مادربزرگش را وقتی که آن روز وی را مقابل در غافلگیر کرد به دقت به خاطر می آورد. مادربزرگش ابتدا با شگفتی و ناباوری به مرد جوان شیک پوش و جذاب نگاه کرد و سپس برق شادی در چشمانش درخشید و با فریادی کوچک و با خنده خودش را در آغوش اریک انداخت. اریک با محبت او را به خود فشرد و گونه هایش را بوسید.
آن روز برای چند ساعت اریک بی انقطاع به اصرار پدربزرگ و مادربزرگش از خاطراتش در پاریس برایشان تعریف کرد. هر سه نفر با هم چای و کیک خوردند و در انتها شام سبکی صرف کردند و بعد از آن اریک تصمیم گرفت که در ادامۀ آن شب به دیدن یکی دیگر از استادهای محبوبش که در حال حاضر ریئس یکی از بیمارستانهای لندن بود برود.
خوشبختانه آن شب استادش تا دیر وقت در بیمارستان حضور داشت و در نتیجه هنگامی که اریک در بیمارستان به دیدنش رفت به راحتی وی را یافت. پزشک جوان و استادش با علاقه و هیجان برای بیشتر از دو ساعت در مورد اوضاع پزشکی و تحقیقات در فرانسه و نتایج تحقیقات او و سایرین در آنجا صحبت کردند.
دیر وقت بود که اریک و استادش با هم از بیمارستان خارج شدند و سپس اریک از او جدا شد تا به منزل پدربزرگ و مادربزرگش بازگردد. آن شب او با وجود خستگی فراوان به زحمت خوابید و صبح هنگامی بیدار شد که ساعت از ده هم گذشته بود! مرد جوان به سرعت آماده شد تا به دیدار بئاتریس در عمارتشان برود.
هنگامی که به عمارت ادوارد رسید همه چیز مانند پیش از رفتنش باقی مانده بود. او مانند قبل در زد، دختر جوان خدمتکاری که اریک او را نمی شناخت در را به رویش گشود. اریک در چهرۀ دخترک آثار تشویش و نگرانی را دید؛ مثل این بود که دختر انتظار شخص دیگری را می کشید و با دیدن اریک کمی جا خورد. دخترک با احترام پرسید:
- چه کاری برای شما از دست من ساخته است آقا؟
اریک با دودلی جملاتش را سنجید، اگر یکی دیگر از خدمتکارها که او را می شناخت در را گشوده بود می دانست که باید او را به یکی از تالارها ببرد و سریعاً از خدمتکار بئاتریس بخواهد که به دنبال او رفته وی را به اتاق مادربزرگش ببرد. ولی این دخترک واضحاً از این موضوع بی اطلاع بود. اریک آرام گفت:
- من برای دیدن خانم هامند آمده ام. خوشحال می شوم اگر به ایشان و یا خانم نانسی(۱) خدمتکارشان بگویید که برای ملاقات با من بیایند.
دخترک با دودلی به مرد جوان بسیار خوش لباس و موقر نگاه کرد و با ادب گفت:
- متاسفم آقا؛ خانم امروز کسی را نمی پذیرند.
اریک با درماندگی دستش را در موهایش فروکرد و آنها را عقب خوابانید:
- خانم بدون شک مرا خواهند پذیرفت. لطفاً مرا به تالار انتظار ببرید و به خانم نانسی اطلاع دهید که به دیدن من بیایند.
دخترک این بار با لحنی کمی جدی تر گفت:
- همانطور که گفتم امروز خانم کسی را نمی پذیرند آقا! لطفاً نام خود را به من بگویید و من به ایشان اطلاع می دهم که شما به اینجا آمدید!
(۱) Nancy
از زمانی که اریک برای اولین بار برای زندگی به خانۀ والتر آمده بود به درخواست مادربزرگش والتر او را مرتباً به لندن می برد تا با خانوادۀ اصلیش دیدار کند. مادربزرگ اریک، بئاتریس، و عمه هایش به شدت به او علاقمند بودند و از آنجا که ادوارد هامند، پدربزرگش، حاضر به پذیرفتن وی و بودن او در خانه اش و در مجالس فامیلی نبود شدیداً ناراضی و دلتنگ بودند.
بئاتریس دیوانه وار عاشق نوه اش بود، پس از اتفاقی که برای جولیان، فرزند محبوب بئاتریس، افتاده بود او به شدت از نظر عاطفی به اریک وابسته شده بود. هنگامی که اریک به لندن می آمد بئاتریس بی درنگ به منزل سارا یا لیلیان، خواهرهای والتر، می آمد تا با نوۀ محبوبش دیدار کند. او با شادی و عشق اریک را در آغوش می گرفت و پسرک را از صمیم قلب می بوسید. پس از آن اریک و بئاتریس برای مدت طولانی در کنار هم می ماندند و درد دل و یا حتی بازی می کردند. بئاتریس بارها کوشیده بود که همسرش را متقاعد کند تا اریک را به عنوان نوه اش بپذیرد و به او اجازه دهد که به عمارت آنها در لندن بیاید ولی ادوارد سرسختانه حاضر به شنیدن هیچ چیز در مورد نوه اش نبود.
اریک در سن هفده سالگی وارد دانشگاه آکسفورد شد. از آنجا که شهر آکسفورد در میان راه لندن و نورسهمپتن قرار داشت اریک می توانست مرتبتر به لندن سفر کند و سرانجام به اصرار مادربزرگش حداقل هر ماه یکبار به لندن و به منزل لیلیان یا سارا می رفت تا بئاتریس بتواند با او ملاقات کند. اریک پسر بسیار مهربان و خوش قلبی بود و رفتار و اخلاقی کاملاً شبیه به پدرش داشت، او می دید که مادربزرگش زیر بار غصۀ پسر محبوبش و سرسختیهای ادوارد، همسرش، خرد می شود و از این موضوع زجر می کشید. هر بار که بئاتریس به دیدن اریک می آمد با غصه برای او می گفت که چقدر آرزو دارد که اریک بتواند روزی در منزلشان به دیدن او برود و سرانجام اریک تصمیم خودش را گرفت.
در ورای مهربانی و خوش قلبی اریک همانند والتر شخصیتی یکدنده و لجباز داشت. او احساس می کرد که رفتار ادوارد با او و مادربزرگش بسیار ناعادلانه و به دور از فکر و انصاف است و بنابراین به مادربزرگش اعلام کرد که می خواهد از آن پس هر بار که به لندن سفر می کند در منزل آنها به دیدن او بیاید. بئاتریس با ترس و ناامیدی کوشید که اریک را از این فکر منصرف کند ولی وقتی که ماه بعد اریک در عمارت پدربزرگش حضور یافت بئاتریس متوجه شد که نوه اش قصد شکست خوردن بدون تلاش در برابر خواسته های چندین سالۀ پدربزرگش را ندارد.
آن روز بئاتریس با نگرانی به تالاری که اریک در آن انتظار می کشید وارد شد:
- پسر عزیزم... اریک عزیزم... خوش آمدی.
اریک با لبخندی مهربان مادربزرگش را در آغوش گرفت و بوسید:
- از اینکه شما را می بینم خوشحالم مامی بتسی.
بئاتریس از شنیدن این اسم با لذت و خوشحالی لبخند زد، جولیان در کودکیش مادرش را به این نام می خواند و بعدها هم تا پیش از مرگش گاهی مادرش را با شیطنت به همین نام صدا می کرد. پس از مرگ جولیان بئاتریس در میان خاطراتی که برای اریک تعریف کرده بود داستان این نام را هم برای پسرک گفته بود و اریک تصمیم گرفته بود که برای خوشحال کردن مادربزرگش او را گهگاه "مامی بتسی" بخواند. بئاتریس به خود آمد و همسرش و حساسیت او بر روی اریک و جولیان را به یاد آورد و هاله ای از نگرانی چهره اش را پوشاند. اریک متوجه تغییر حالت مادربزرگش شد و با صدایی آرام و غصه دار پرسید:
- آیا از اینکه مرا می بینید ناراحتید؟
بئاتریس با دستپاچگی اریک را بار دیگر در آغوش گرفت:
- خدای من...هرگز پسرم. هرگز چنین حرفی نزن. فقط خدا می داند که من همیشه چقدر از دیدن تو خوشحال می شوم عزیزم.
اریک سرش را تکان داد و چشمان نافذش را در چشمان مادربزرگش دوخت:
- آیا نگران پدربزرگ هستید؟
بئاتریس به چشمان اریک نگاه کرد، چقدر این چشمها شبیه به چشمان جولیان بودند و چقدر او چشمان اریک را دوست داشت. بئاتریس با ناراحتی به سمتی دیگر نگاه کرد و به علامت مثبت سرش را تکان داد. اریک چند ثانیه سکوت کرد و سپس با صدایی نجواگونه زمزمه کرد:
- مادر بزرگ خواهش می کنم آرام باشید، این بازی بچگانه بسیار بیشتر از آنچه که می بایست طولانی شده است. پدر و مادر من حالا بیشتر از یازده سال است که فوت کرده اند. هر آتش کینه و تعصبی در این مدت طولانی باید خاموش شده باشد.
بئاتریس با درماندگی نالید:
- پسرم تو پدربزرگت را نمی شناسی. هنگامی که او با پدرت روابطش را قطع کرد و اعلام کرد که دیگر جولیان را به عنوان فرزندش نخواهد دانست تصمیم گرفت که هرگز از این سخنش باز نگردد. او بسیار یکدنده و لجباز است درست مانند پدرت! اگر پدرت این طور سر سخت نبود...
بئاتریس با بیتابی سکوت کرد؛ می دانست که بیشتر از آنچه که باید صحبت کرده است. اریک با چهره ای برآشفته گفت:
- اگر پدرم این طور سرسخت نبود مادرم را رها می کرد! آیا این چیزیست که می خواهید بگویید؟ از شما تعجب می کنم مادربزرگ؛ مادرم زن بی نظیری بود و به همین دلیل پدرم این طور عاشق او شد. شما هم اگر به جای کینه توزی فرصتی به آنها می دادید شاید هرگز در جایی که امروز در آن هستیم نبودیم! چطور می توانید چنین حرفی در مورد مادرم بزنید؟
بئاتریس با شرمندگی و آشفتگی به صورت اریک نگاه کرد و اشک در چشمانش حلقه زد:
- مرا ببخش پسرم. حق با تو است؛ من هم از تمام اتفاقات این بیست سال خسته و متنفرم و به خصوص از این سالهایی که پس از مرگ والدینت بر همۀ ما گذشته است. دیگر نمی توانم این وضعیت را تحمل کنم...
بئاتریس سرش را پایین انداخت و با دستمالی که در دست داشت چشمهایش را پاک کرد. اریک از اینکه مادربزرگش را آزرده بود و زخم چندین و چند ساله را گشوده بود احساس گناه و پشیمانی کرد:
- خواهش می کنم مرا ببخشید. نمی خواستم که شما را آزار دهم... مرا ببخشید مامی بتسی.
بئاتریس به صورت مهربان نوه اش نگاه کرد، او هرگز نمی توانست کینه ای از این پسر به دل بگیرد. او با محبت یکبار دیگر اریک را در آغوش گرفت و گونه اش را بوسید:
- فراموشش کن پسرم. من هرگز نمی توانم از تو دلگیر باشم... لطفاً با من به اتاقم بیا، دوست دارم که برای اولین بار در اتاقم از تو پذیرایی کنم و تو هم باید تمام اتفاقات این یک ماه را برایم تعریف کنی.
از آن روز به بعد اریک هر ماه در عمارت پدربزرگش به دیدن بئاتریس می رفت. به دستور بئاتریس هیچ یک از خدمتکاران کوچکترین کلامی در این مورد با هیچ کس در میان نمی گذاشتند و همچنان مانند قبل اجازۀ بردن نام اریک را هم نداشتند. هر بار پس از ورود اریک خدمتکار شخصی بئاتریس او را به سرعت به یکی از تالارهایی که فقط در اختیار بئاتریس بود می برد و بئاتریس در تمام مدت اریک را در آن تالارها نگاه می داشت. اریک خوب می دانست که چرا مادربزرگش با این دقت حضور او را در این خانه مخفی می کند و تصمیم گرفته بود که به میل او بیش از آن بلند پروازی نکند و به خواسته های وی احترام بگذارد.
والتر همچنان که نشسته بود با تعجب به اریک نگاه کرد:
- فکر می کردم که شنبه عصر و یا یکشنبه صبح زود از لندن به نورسهمپتن باز خواهی گشت!
اریک سرش را با ناچاری تکان داد:
- مادربزرگ به شدت اصرار دارند که من در مراسم کلیسا در کنارشان باشم و در نتیجه من یکشنبه پس از اتمام مراسم به نورسهمپتن باز خواهم گشت.
والتر با شیطنت لبخند زد:
- آه... من در حدود نه سال از خانمی که از او حساب می برم و اطاعت می کنم کوچکتر هستم، شما چند سال از بانویی که از اوامر او باید اطاعت کنید کوچکتر هستید اریک عزیزم؟!
اریک برگشت و با تعجب به والتر که لبخندی موذیانه بر لب داشت و برق شیطنت در چشمانش می درخشید نگاه کرد و با دیدن لبخند والتر با درماندگی اطمینان یافت که باید به دنبال کنایه ای که در این سخن بود بگردد. اریک و والتر به شدت با هم صمیمی بودند و اغلب به شوخی به هم گوشه کنایه می زدند.
یکی از کنایه هایی که اریک اغلب به والتر می زد در مورد مارتا بود؛ اریک همیشه به شوخی می گفت که والتر تنها مرد اشراف زادۀ مجردی است که باید از زنی، که در اصل خدمتکار خانۀ اوست، حساب ببرد و از اوامرش اطاعت کند. به نوعی حق با اریک بود، والتر به مارتا اختیارات فراوانی داده بود و مارتا بیشتر از آنکه خدمتکار خانه باشد مسئول امور داخلی خانه بود و تمام ساکنین خانه و حتی گاهی خود والتر از او اطاعت می کردند و به خواسته های او احترام می گذاشتند. والتر همیشه این کنایۀ اریک را با خنده می پذیرفت و به دنبال موقعیتی بود که پاسخ این سخن را به او بدهد و امروز این موقعیت پیش آمده بود.
هر چه که بود تا پیش از آنکه روابط اریک و پدربزرگش دوستانه شود اریک همیشه به اینکه در دوران تجردش بر خلاف والتر تحت نفوذ هیچ زنی نیست افتخار می کرد و اما حالا اریک هم نمی توانست از زیر درخواستهای مادربزرگش شانه خالی کند! مرد جوان چند ثانیۀ بسیار کوتاه فکر کرد و سپس منظور والتر را درک کرد و با حالتی دل زده و آشفته به خودش لرزید:
- آه خدای من، پدر...خواهش می کنم...
والتر که در هدفش کاملاً موفق شده بود با صدای بلند قهقهه زد و اریک هم به دنبال او شروع به خندیدن کرد و گفت:
- بسیار خوب پدر شما انتقام تمام کنایه های مرا در مورد مارتا و خودتان گرفتید! اگر اجازه بدهید برای آماده شدن برای سفرم به اتاقم می روم...
اریک آرام از سر میز بلند شد و با اشاره از والتر خداحافظی کرد و به سوی در تالار به راه افتاد، والتر به مرد جوان خوش قامت و قد بلند نگاه کرد و پیش از آنکه اریک از اتاق خارج شود گفت:
- از اینکه روابطت با پدربزرگ و مادربزرگت بهبود یافته بسیار خوشحالم پسرم. لطفاً پیش از آنکه به سوی لندن حرکت کنی به دیدنم بیا...
اریک برگشت و با قدردانی و محبت به والتر نگاه کرد و سرش را به علامت موافقت تکان داد و سپس بدون آنکه کلامی بر زبان بیاورد از تالار خارج شد. مرد جوان با قدمهای بلند به سوی پلکان داخلی عمارت و اتاق کار و اتاق خوابش به راه افتاد. آخرین جملۀ والتر در گوشش پیچید و احساس شادی و سرخوشی دلچسبی کرد؛ روابط او و پدربزرگش پس از نزدیک به بیست و پنج سال بهبود پیدا کرده بود.
- حالا که اصرار می کنی قسمت دوم درس امروز را هم برایت خواهم گفت؛ اریک حالا که به گفتۀ خودت به سن بلوغ و استقلال رسیده ای باید بدانی که جزیی از مرد شدن این است که در بسیاری از مواقع مجبور به تن دادن به کارهایی هستی که برخلاف میلت هستند تا افراد دو گروه اول در "طبقه بندی تصمیم گیری" را از خودت نرنجانی. مثلاً خود من...
والتر مقابل اریک نشست و با انگشت به خودش اشاره کرد و لبخندی جدی زد:
- مثلاً خود من هیچ علاقه ای به اینکه با اصرار تو را به این مهمانی لعنتی که اطمینان دارم هیچ کدام از ما دو نفر از حضور در آن لذت نخواهیم برد ببرم ندارم... ولی اگر لازم شود به کمک خدمتکارها دستها و پاهای تو را خواهیم بست و لباسهایت را به تو خواهیم پوشاند و تو را با خود به مهمانی خواهم برد... و تو هم هیچ علاقه ای به شرکت در این مهمانی نداری ولی با من مخالفت نمی کنی و برای ارضای جامعه به همراه من به مهمانی خواهی آمد و در ضمن از بودن در مهمانی شاد و خرسند هم خواهی بود!
والتر سخنش را تمام کرد و نگاه جدیش را در چشمان متعجب و از حدقه در آمدۀ اریک دوخت. اریک چند دقیقه با دهان باز در سکوت به والتر نگاه کرد٬ باور نمی کرد که والتر او را مجبور به رفتن به این مهمانی کند!
در این چند روز خودش در این مورد فکر کرده بود و خوب می دانست که حق کاملاً با پدرش است و او حتماً باید در این مهمانی شرکت کند ولی امیدوار بود که والتر او را از آمدن به این جشن معاف کند؛ اما حالا والتر کاملاً مشخص کرده بود که قصد معاف کردن وی را به هیچ وجه ندارد. اریک خوب می دانست که کارهای پدرش همیشه به خاطر محبت و علاقه اش به اوست و امروز هم از روزهای دیگر مستثنا نبود. اریک با درماندگی آه کشید و سرش را تکان داد و در حالیکه از روی مبل بر می خاست گفت:
- بسیار خوب پدر، حالا که اصرار می کنید من هم به همراه شما در این مهمانی شرکت می کنم. ولی هیچ تضمینی نمی دهم که از بودن در این مهمانی لذت ببرم.
والتر با لبخند پسر جوان را که به سوی در اتاق می رفت بدرقه کرد و در آخر هنگامی که او از در اتاق خارج می شد گفت:
- از اینکه به نظرات من احترام می گذاری متشکرم اریک عزیزم.
عصر آن روز والتر استحمام کرده بود و در لباسهای بسیار نفیس و زیبایش در یکی از تالارها انتظار اریک را می کشید. زمان زیادی طول نکشید که در تالار باز شد و اریک بسیار تمیز و شیک پوش وارد شد. والتر با خرسندی و افتخار به او نگریست. چهره و اندام اریک حقیقتاً جذاب و مردانه بودند و پسر جوان در کت و شلوار مشکی گرانقیمت و خوش دوختش بسیار زیبا و دل پذیر شده بود. چند ثانیه طول کشید تا والتر به خود آمد و آرام به سوی اریک رفت:
- از اینکه تو را در این شرایط این طور زیبا و با وقار می بینم بسیار خوشحالم پسرم. و متشکرم که چهره ای شاد و سرزنده به خود گرفته ای.
اریک با شیطنت لبخندی زد:
- با نطقی که امروز ظهر کردید و نکاتی که در مورد اختیارات و انجام وظایف اجباری در زندگی آقایان برایم توضیح دادید به زحمت می توان شاد و سرزنده نبود!
والتر خندید و در حالی که از کنار اریک می گذشت دستش را برشانۀ اریک گذاشت و به شوخی آرام در گوش او زمزمه کرد:
- همین طور است پسرم... و در ضمن به دنیای مردی و مردانگی خوش آمدی!!
اریک با درماندگی و خنده دستش را در موهایش کشید:
- آه خدای من...
و به دنبال والتر به سوی در عمارت و کالسکه ای که انتظارشان را می کشید به راه افتاد.
والتر به خود آمد و متوجه اریک شد که با لبخند شیرین و مطمئنی به او نگاه می کرد:
- آه اریک ای کاش می توانستم به گونه ای از این سفر شانه خالی کنم ولی می بینم که تو تصمیم داری که هر طور که ممکن است مرا با خود ببری و متاسفانه تو روشهای بحث کردن را به خوبی آموخته ای و من نمی توانم تو را در این بحث شکست دهم!
اریک با خوشحالی قاه قاه خندید:
- پدر شما از این سفر پشیمان نخواهید شد. شما جرالد و اسکات را قبلاَ بارها دیده اید و می دانید که انسانهای بی نظیری هستند و آقای رادفورد هم مرد بسیار با وقار و نازنینی است و شما از بودن با او لذت خواهید برد.
والتر و اریک صبحانه شان را تمام کرده بودند و حالا مشغول نوشیدن چای بودند. والتر پرسید:
- چه موقع قصد سفر به لیورپول را داریم و چه مدت در آنجا خواهیم ماند؟
اریک برای مدتی کوتاه به فکر فرو رفت و سپس پاسخ داد:
- من امروز باید برای دیدار با مادربزرگ و پدربزرگم راهی لندن شوم. فردا ، شنبه، را کامل در لندن خواهم بود و یکشنبه پس از مراسم کلیسا به نورسهمپتن باز خواهم گشت. به این ترتیب دوشنبه صبح به سوی لیورپول حرکت خواهیم کرد.
اواخر تابستان بود، اریک از هفده سالگی وارد دانشگاه شده بود و حالا سال اول درسش را به پایان رسانیده بود و تابستان را در عمارت والتر در آرامش و خرسندی سپری می کرد. اریک چند ماه پیش هجده ساله شده بود و به اصرار او، که همیشه شخصیتی بسیار خجالتی و فراری از ازدحام داشت، و برخلاف خواستۀ مادربزرگش و والتر جشن تولدش را بسیار ساده و کوچک برگزار کرده بودند. درست در مقابل اریک هنری جویس بود که یک ماه پیش جشن تولدش را در لندن بسیار مجلل و عظیم برگزار کرده بودند و حالا هم علاوه بر آن تصمیم گرفته بودند که جشن بال باشکوهی در نورسهمپتن برگزار کنند تا هم خانوادۀ جویس ثروت و امکاناتشان را به رخ مردم نورسهمپتن بکشند و هم اولین مهمانی بال باشد که هنری در آن به صورت رسمی و به عنوان یک شخص بالغ شرکت می کند.
تمام افراد با نفوذ و با اهمیت نورسهمپتن به این مهمانی دعوت شده بودند و به خصوص والتر و اریک از مهمانان افتخاری بودند. اریک که از خانوادۀ جویس و از هنری به شدت متنفر بود و هیچ علاقه ای به بودن در جمع و مهمانیهای بال نداشت از قبل اعلام کرده بود که در مهمانی شرکت نخواهد کرد. والتر برای اریک توضیح داده بود که حضور آنها در این مهمانی بسیار مهم است و آنها باید آداب اجتماعی را رعایت کنند و در این مهمانی شرکت کنند اما اریک با یکدندگی اعلام کرده بود که هرگز به مهمانی که به افتخار هنری جویس باشد نخواهد رفت و والتر هم آن روز بیشتر در این مورد به او اصرار نکرده بود.
سرانجام روز مهمانی فرا رسید، والتر اریک را به دفتر کارش فرا خواند تا با او صحبت کند. هنگامی که اریک به دفتر والتر وارد شد کاملاًَ می دانست که صحبت آن روز در چه موردی خواهد بود و حالتی تدافعی و خشمگین داشت. والتر بار دیگر از او خواست که آن روز عصر در مهمانی حضور یابد و اریک بار دیگر مخالفت کرد. والتر برای اریک توضیح داد که به خاطر موقعیت اجتماعی او و اریک و موقعیت خانوادۀ جویس آن دو لازم است که در مهمانی شرکت کنند و نیامدن اریک برای والتر هم از نظر اخلاقی ناپسند و نکوهیده خواهد بود. اریک با اعتراض گفت:
- پدر من در حال حاضر هجده ساله هستم و دیگر از نظر قانونی و رسمی به شما وابسته نیستم. من باید کاملاً مستقل بر روی پای خودم بایستم و رفتارهایم بر موقعیت اجتماعی شما تاثیر نخواهد گذاشت. در ضمن من اعتقادی به این که ما به خاطر نظرات دیگران باید تن به انجام کارهایی که از آنها انزجار داریم بدهیم ندارم!
والتر خندید:
- پسر عزیزم بگذار حقیقتی را که زمانی پدر من برایم گفت و خودم در طول سالهای سال زندگی در میان اشراف این کشور به آن اعتقاد کامل پیدا کرده ام را برایت بگویم؛ ما آقایان بر خلاف آنکه همیشه می اندیشیم که اختیار کامل داریم در ردۀ آخر اختیارات قرار داریم؛ ردۀ اختیارات به این ترتیب است:
والتر انگشتهایش را مقابل چشمان شگفت زدۀ اریک گرفت و شروع به شمردن کرد:
- ۱. اجتماع و اشراف دیگر، ۲. همسران و خانمها و ۳. خود ما آقایان!
اریک آب دهانش را به سختی فرو داد و خواست اعتراض کند ولی والتر دستش را به علامت سکوت بالا برد و ادامه داد:
- اریک عزیزم وقتی که زمانی پدر من همین حرف را به من زد من هم مانند تو می خواستم اعتراض کنم ولی به مرور زمان به این نتیجه رسیدم که حق کاملاً با او بوده است! و امروز حضور نداشتن ما و به خصوص تو در این مهمانی بسیار ناپسند است. می دانی که از آنجا که مهمانی به مناسبت هجده ساله شدن هنری است تو و دوستان همسالت همگی مهمانان افتخاری این جشن هستید و از آنجا که همه می دانند که تو با هنری روابط بدی داری حضور نداشتن تو در این جشن حمل بر حسادت و کوتاه نظری تو خواهد شد و من اصلاً مایل نیستم چنین فکری در ذهن مردم رشد کند زیرا می دانم تو انسان بی نظیری هستی. همانطور که می بینی لایۀ اول اختیارات یعنی جامعه و سایر اشراف از ما انتظار دارند که در این جشن حضور داشته باشیم و ما باید بر اساس این انتظار رفتار کنیم.
اریک با درماندگی نالید:
- اما من از شرکت در این مهمانی به شدت منزجرم! اگر راستش را بخواهید من خوشحال می شوم اولین نفری باشم که این طبقه بندی تصمیم گیری شما را در هم بشکنم و از حضور در این مهمانی امتناع کنم!
وقتی که والتر از خواب بیدار شد هنوز هم طعم شیرین لبهای کاترینا در دهانش بود و بوی مطبوع بدن و موهای کاترینا را در مشامش احساس می کرد! در ابتدا در حالتی مانند حالت خلسه فرو رفته بود... نه تنها بعد از سالیان طولانی با همسر محبوبش قدم زده و او را بوسیده بود بلکه برای اولین بار احساس می کرد که کاترینا آرام و خرسند است... و این برای والتر شیرین ترین احساس بود!
او سرانجام آرام از رختخوابش بیرون آمد تا برای صبحانه و کارهای روزانه اش آماده شود... زنگ زد تا راجر برای کمک به اتاقش بیاید و خودش به کنار یکی از پنجرهها رفت و پردۀ آن را کنار زد. آفتاب به داخل اتاقش تابید و او را سرشار از لذت کرد، روز زیبایی بود و او آن روز را بسیار خوب و دل انگیز آغاز کرده بود.
والتر سبکبال و شاد وارد تالار غذاخوری شد. اریک قبلاً بیدار شده گردش صبحگاهیش را انجام داده بود و حالا در کنار میز نشسته بود و روزنامه می خواند. با ورود والتر مرد جوان با احترام از جایش برخاست و با لبخند به وی سلام کرد. والتر با مهربانی پاسخ او را داد و کنار میز نشست. اریک با دقت به والتر نگاه کرد و تصمیم گرفت که مدتها بود که پدرش را چنین شاد ندیده است و آرام و در جای خود با شادی پرسید:
- مدتها بود که شما را این طور شاد و سرخوش ندیده بودم. آیا اتفاق جدیدی افتاده است؟
والتر به چشمان عمیق و زلال مرد جوان نگاه کرد و علاقه و شادی را در چشمان اریک دید و سرخوش و پر انرژی پاسخ داد:
- روز بسیار زیبایی است و من احساس نشاط و سبکی می کنم.
اریک برای چند لحظه سکوت کرد و با دقت والتر را موشکافی کرد. والتر سعی کرد نگاهش را از او بدزدد، چشمهای اریک در حالت طبیعی به اندازۀ کافی دقیق و نافذ بودند و هنگامی که وی با دقت به کسی نگاه می کرد ذوب کننده می شدند و باعث می شدند که افراد زیر نظرش به شدت از نگاهش فرار کنند به خصوص اگر رازی برای مخفی کردن از مرد جوان داشتند!
اریک متوجه فرار پدرش شد و احساس کرد که احتمالاً وی رویایی دیده است که او را این چنین شاد و سرزنده کرده است و هیچ چیزی به اندازۀ خوابی لذتبخش در مورد زندگی سابقش او را چنین شاد و سر خوش نمی کرد. اریک ترجیح داد که بیشتر از این والتر را در این مورد آزار ندهد و در عوض همچنان که برای خودش ساندویچ مربای کوچکی درست می کرد گفت:
- بسیار خوب پدر... حالا که امروز سرحالید وقت آن رسیده است که از شما بخواهم که با من به دعوت آقای رادفورد به لیورپول (۱) سفر کنید!
با شنیدن این حرف والتر کمی در خودش فرو رفت. رابرت رادفورد کسی بود که پس از آنکه خانوادۀ هوارد بترست هندوستان را به قصد انگلیس ترک کردند به توصیۀ هوارد مسئولیت نگهداری از معادن اریک را در هندوستان بر عهده گرفته بود. رابرت نزدیک به چهار سال از معادن اریک نگهداری کرده بود ولی بعداً او و خانواده اش نیز تصمیم گرفته بودند برای ادامۀ تحصیل فرزندانش به خصوص جرالد رادفورد (۲) که به تازگی هجده ساله می شد به انگلیس باز گردند.
از آنجا که پس از سالیان زیاد بهره برداری معادن الماس اریک دیگر سود سابق را تولید نمی کردند و رابرت و والتر هیچ کدام شخص دیگری برای سرپرستی معادن در هندوستان سراغ نداشتند رابرت توصیه کرده بود که معادن اریک را به همراه معادن و املاک خودش به فروش برساند و پول حاصل را برای والتر در بریتانیا حواله کند تا در بریتانیا سرمایه گذاری شود و والتر نیز این پیشنهاد را پذیرفته بود. پس از آنکه خانوادۀ رادفورد به انگلیس بازگشته بودند در لیورپول، شهر خانوادگیشان، و در عمارت سابقشان ساکن شده بودند.
جرالد نیز مانند اریک وارد دانشگاه آکسفورد شده بود و آرام آرام دو پسر جوان به دوستان بسیار صمیمی یکدیگر تبدیل شده بودند. تا آنجا که اریک چند بار به منزل آنها در لیورپول سفر کرده بود و جرالد و برادر کوچکترش اسکات (۳) هم چندین بار به نورسهمپتن و عمارت والتر آمده بودند. والتر متوجه اریک شد که با کنجکاوی انتظار پاسخ او را می کشید:
- اریک عزیزم از اینکه به فکر من هستی متشکرم و از آقای رادفورد هم به خاطر دعوت با محبتشان تشکر می کنم، اما من در نورسهمپتن کارهای فراوانی برای رسیدگی دارم و علاوه بر آن... خوب می دانی که چندان علاقه ای به آمدن به این سفر ندارم.
اریک با مهربانی و دلسوزی به والتر نگاه کرد:
- پدر می دانم که شما زندگی بسیار آرام و یکنواختتان را دوست دارید و در شرایط فعلیتان احساس آرامش می کنید، ولی من از اینکه شما این طور از زندگی و لذتهایش گوشه گیری می کنید ناراحت هستم. تا قبل از اینکه من هجده ساله شوم شما به خاطر من و به همراه من به سفر و تفریح می پرداختید ولی از زماتی که من بر روی پاهای خودم ایستاده ام زندگی شما به شدت ساکن و بی تحرک شده است. می خواهم از شما خواهش کنم که برای سفر به همراه من به منزل آقای رادفورد بیایید. افراد خانوادۀ رادفورد انسانهای بسیار مهربان و پرمحبتی هستند و مطمئنم ملاقات با آنها و بخصوص بودن شما با آقای رابرت رادفورد برایتان بسیار لذت بخش خواهد بود.
والتر سکوت کرد و با دودلی سرش را تکان داد، حق با اریک بود او زندگی بسیار آرام و یکنواختی داشت و از سکون زندگیش احساس آرامش و تسلی خاطر می کرد. والتر آرام گفت:
- ولی همانطور که می دانی خانم رادفورد برای امر مهمی به دوبلین (۴) رفته اند و تا مدت زیادی باز نمی گردند و فکر نمی کنم این مودبانه باشد که در نبود خانم خانه ما و بخصوص من مزاحم افراد خانواده شوم.
- شما طوری صحبت می کنید که انگار از وضع زندگی اشراف بریتانیا بی اطلاعید؛ آنها هم مانند ما خدمتکاران بسیاری دارند که ترتیب همۀ کارها را برایشان می دهند. علاوه بر آن در حال حاضر فقط آقای رادفورد، جرالد و اسکات در لیورپول هستند و این سفر ما یک سفر کاملاً مردانه و ساده خواهد بود.
والتر بار دیگر سکوت کرد و کوشید که بهانۀ دیگری برای نرفتن بیابد اما چیزی به فکرش نرسید و در عوض اریک با خنده گفت:
- پدر لطفاً تلاش نکنید که بهانۀ دیگری پیدا کنید. این سفری است که در دنیای مردی و مردانگی شما مجبور به رفتن به آن هستید!
و با خنده چشمکی به والتر زد. والتر از شنیدن این حرف اریک به خنده افتاد؛ این لطیفه ای بود که یکبار سالها پیش به اریک گفته بود و بعد از آن این جمله به یکی از رمزهای خنده دار زندگی این دو نفر تبدیل شده بود. والتر نفس عمیقی کشید و فکرش به سالها پیش کشیده شد، زمانی که اریک هجده ساله بود.
(۱) Liverpool
(۲) Gerald Ruthford
(۳) Scott
(۴) Dublin
نور روز از میان پرده های مجلل و زیبای اتاق خواب والتر به درون می تابید، والتر در رختخوابش غلتید، خوب می دانست که باید برای صرف صبحانه آماده شود ولی نمی خواست از رختخوابش بیرون بیاید. صورتش را در بالشتش فرو کرد و کوشید که یکبار دیگر خوابی که دیده بود و صحنه های دلپذیرش را در ذهنش زنده کند و ادامه دهد.
آن شب بازهم خواب کاترینا را دیده بود. در نوزده سالی که از مرگ همسرش گذشته بود تا آن روز بارها خواب او را دیده بود ولی همیشه چیزی در این خوابها آزارش می داد؛ در خوابهایش کاترینا همیشه نگران و بی تاب بود، مثل اینکه چیزی شکنجه اش می کرد و او را خرد می نمود؛ مثل آنکه چیزی گم کرده بود!
والتر همیشه می کوشید که به کنار او برود تا وی را در آغوش بگیرد، ببوسد و آرام کند؛ ولی نمی توانست. کاترینا همیشه کمی دورتر از او بود، والتر را می دید، با غصه در چشمان او نگاه می کرد ولی انگار که او را به خاطر نمی آورد و یا مطمئن نیست که او واقعاً همسرش است. وقتی که سرانجام والتر از رسیدن به او ناامید می شد صدایش می کرد " کاترینا ... عزیزم... کاترینا" ولی صدایش حتی به زحمت به گوش خودش می رسید و کاترینا هرگز صدایش را نمی شنید و باز هم با آن چشمان زیبا و درشت و در عین حال نگرانش به چشمان والتر نگاه می کرد و سرانجام آرام از کنار او می گذشت و می رفت...
والتر در تمام خوابهایش به نوعی از کاترینای غصه دار و عزیزش دور بود. در چند سال اول او می اندیشید که دلیل ناراحتی همسرش نیافتن ایلنا، دخترشان، است. ولی حتی پس از آنکه خبر مرگ ایلنا به دستش رسید و پس از آنکه افرادش به سالوبرنا رفتند و آن اخبار را تایید کردند خوابهایش همچنان ادامه یافتند. در نتیجه والتر با درماندگی اندیشید که شاید با کشتن آرتور بُیل کاترینا آرام بگیرد.
ده سال پیش هنگامی که پس از کشتن آرتور به انگلیس بازگشته بود در ابتدا از دیدن دوبارۀ اریک، خانواده و عزیزانش و از اینکه سرانجام انتقامش را گرفته بود کاملاً احساس آرامش کرده بود و اطمینان داشت که روح کاترینا هم بالاخره آرام گرفته است. در ابتدا خوابهایش متوقف شده بودند و او از اینکه آرامش را به همسرش بازگردانده است خشنود بود ولی باز هم آرام آرام خوابها آغاز شده بودند و کم کم به قسمتی جدایی ناپذیر از زندگی او تبدیل شده بودند!
والتر می دانست که ماندنش در رختخواب سودی ندارد، چرخید و طاق باز در رختخوابش دراز کشید و از یادآوری خواب دیشبش غرق در لذت شد. او خواب دیده بود که در باغ عمارتشان دست در دست کاترینا قدم می زدند، کاترینا لباس پسته ای رنگ مورد علاقه اش را بر تن داشت و موهایش را به صورت زیبایی بر شانه هایش ریخته بود. والتر در خواب با علاقه و عشق به چهرۀ همسرش نگاه کرده بود؛ چهرۀ کاترینا آرام و آسوده بود و لبخند زیبایی بر لب داشت، کاترینای عزیزش یکبار دیگر مانند روزهای قبل از آن اتفاق دردناک شاد و آرام بود.
آن دو دست در دست هم در میان باغچه های پرگل با کناره های شمشاد و از زیر درختان تازه هرس شده و زیبا گذشتند. کاترینا مثل همیشه آهنگی را با صدای آرام زمزمه می کرد و والتر با لذت به صدای لطیف و آرام او گوش می داد. هر دو در آن باغ و آن رویا غرق بودند بدون آنکه هیچ اطلاعی از دنیای بیرون از خواب و اتفاقاتش داشته باشند، انگار که زمان یک بار دیگر برای آنها به عقب بازگشته بود.
با هم از باغ عمارت خارج شدند و راه مرتعهای سرسبز کنار رودخانه را در پیش گرفتند. کاترینا در میان راه طبق عادت همیشگیش گاهی خم می شد و گلهای وحشی کوچک را می چید و در دستش دستۀ کوچک ولی معطر و زیبایی از آنها جمع می کرد. والتر با خود اندیشید؛ کاترینا و گلها از هم جدایی ناپذیر بودند!
به بالای تپۀ نسبتاً مرتفع کنار رودخانه رسیدند و برای لحظاتی به رودخانه نگاه کردند. والتر از شوق و عشق به همسرش لبریز بود، احساس کرد که دیگر نمی تواند تحمل کند، برگشت و صورت شیرین همسرش را آرام در میان دستانش گرفت و بالا آورد و به او نگاه کرد...و تازه متوجه چشمهای کاترینا شد، چشمهای کاترینا درشت تر و پر روحتر از همیشه اش شده بودند! والتر لحظه ای با تعجب به چشمان او نگاه کرد و ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد، آخرین بار که چشمان کاترینا را این طور درشت و پر روح دیده بود وقتی بود که کاترینا باردار بود! در آن دوران به خاطر مشکلاتی که در غذا خوردن برای کاترینا به وجود آمده بودند کاترینا لاغرتر شده بود و در نتیجه چشمانش درشت تر از قبل به نظر می آمدند و پر از عشق به فرزندشان بودند.
والتر با تعجب کوشید که چیزی بگوید ولی نتوانست و در عوض کاترینا چشمانش را بست و لبهایش را به علامت بوسه جلو آورد، والتر بی اختیار لبهایش را بر لبهای همسرش گذاشت، و بدنش آتش گرفت... بعد از سالیان سال این اولین بوسه ای بود که بر لبان کاترینا می زد. نمی دانست چه مدت در همان حال باقی مانده اند و سرانجام وقتی به خود آمد که کاترینا آرام عقب رفت. والتر یکبار دیگر به چشمان پر از خنده و شاد کاترینا نگاه کرد و آرام آب دهانش را فرو داد و زمزمه کرد:
- کاترینا عزیزم ... آیا کودک دیگری در راه داریم؟
کاترینا به خنده افتاد و آرام بازوهایش را از زیر بغل والتر به دور کمرش حلقه کرد و گونه اش را بر سینۀ والتر گذاشت و با صدایی آرام و رویایی گفت:
- البته که نه عزیزم... آیا مایلی که کودک دیگری داشته باشیم؟
و بعد دوباره صورتش را بالا آورد تا لبهای والتر را ببوسد و والتر نتوانست جواب کاترینا را بدهد و بار دیگر لبهایش را بر روی لبهای کاترینا گذاشت و آنها را آرام در میان لبهایش چشید....
والتر ساعتش را از جیبش بیرون آورد و به آن نگاه کرد؛ تا طلوع خورشید زمان زیادی باقی نمانده بود و او باید هر چه زودتر از شهر می گریخت. بی درنگ به سوی در اتاق به راه افتاد، پیش از آنکه از اتاق خارج شود برگشت و برای آخرین بار به بدن بی جان و خون آلود آرتور که بر زمین افتاده بود نگاه کرد؛ همه چیز تمام شده بود، خنجری که تقریباً نه سال پیش از سینۀ کاترینا بیرون آورده بود و در این مدت دو نفر از قاتلین او را با آن کشته بود حالا در سینۀ آرتور بُیل بود؛ همان طور که برای کاترینا قسم خورده بود.
والتر به سرعت از خانه بیرون آمد، به سوی گوشه ای از باغ خانه که کیفش را در آنجا مخفی کرده بود رفت و آن را برداشت و سپس بی درنگ به سوی مهمانخانه ای که در اسطبل آن اسبش را بسته بود رهسپار شد.
در وسط راه به میدان شهر رسید، به دستها و لباسهای خون آلودش نگاه کرد، اگر کسی در آن شرایط او را می دید بدون شک برایش دردسر ایجاد می شد. والتر به سوی آبنمای زیبایی که در میان میدان بود رفت و شروع به شستن دستها و صورتش کرد. چند دقیقۀ بعد سر و وضعش به مراتب بهتر و قابل قبولتر شده بود. سپس در گوشه ای از میدان مخفی شد و پیراهن خون آلودش را از تنش بیرون آورد، مقداری باندهای تمیز که با خود آورده بود را از کیفش خارج کرد و به سرعت زخمهایش را بست تا مانع خونریزی بیشترشان شود و سپس بالاپوشی که در کیفش داشت را بیرون آورده بر تن کرد، پیراهنش را داخل کیفش مخفی نمود و دوباره راهش را به سوی مهمانخانۀ مورد نظرش در پیش گرفت.
والتر در کنار در اسطبل ایستاد و گوش داد، صدای خرناس پیرمردی که مسئول نگهداری از اسطبل و اسبها بود به گوشش رسید، آرام وارد اسطبل شد؛ پیرمرد بر صندلیش خواب بود. والتر چند قدم در اسطبل پیش رفت تا به کنار اسبش رسید، پیش از آنکه بتواند اسبش را باز کند صدایی از پشت سرش او را بر جایش میخکوب کرد:
- آهای ... اینجا چه می خواهید؟
پیرمرد بود که از خواب بیدار و متوجه او شده بود، والتر با خونسردی برگشت و به او لبخند زد و به زبان ایتالیایی پاسخ داد:
- شب به خیر... از این که بیدارتان کردم معذرت می خواهم... باید پیش از آنکه هوا روشن شود به سوی میلان حرکت کنم.
پیرمرد او را شناخت:
- آه ...شمایید... حتماً آقا... آیا مایلید اسبتان را زین کنم؟
- خیر؛ متشکرم... خودم او را آماده می کنم.
پیرمرد سری تکان داد و به صندلیش بازگشت تا دوباره بخوابد و والتر نفس راحتی کشید و پس از زین کردن اسبش از اسطبل بیرون تاخت و راه خروج از شهر را در پیش گرفت.
پس از آنکه والتر از شهر خارج شد از سرعت اسبش کاست تا حیوان خسته نشود. باید تا شب به جنوآ می رسید تا فردا صبح با کشتی به سوی نیس باز گردد... خورشید تازه طلوع می کرد و هوای خوش صبحگاهی ایتالیا به بدنش می خورد... والتر با ناراحتی به این اندیشید که وقتی که در کودکیش به اصرار مادرش زبان ایتالیایی می آموخت و در مورد فرهنگ و هنر ایتالیا آموزش می دید هرگز تصور نمی کرد که روزی برای گرفتن انتقام مرگ همسر و دخترش از آموخته هایش استفاده خواهد کرد!
او ناخودآگاه به یاد اجدادش افتاد که در اصل از مردم ایتالیا بودند... و حالا او به ایتالیا بازگشته بود؛ به خاکی که زمانی اجدادش آن را وطن می نامیدند و بی شک در آن احساس آرامش و خرسندی می کردند و حالا او در این سرزمین این طور احساس خطر و بیگانگی می کرد و دوست داشت هرچه زودتر از آن بگریزد!
اولین اشعه های آفتاب از کنار به صورتش می تابیدند. والتر به یاد صبحی افتاد که ارنست براون را تقریباً هشت سال پیش در ناتینگهام به قتل رسانیده بود و قسم خورده بود که سه نفر باقی مانده را نیز زنده نگذارد و امروز سرانجام به عهدش وفا کرده بود و کتاب نه سالۀ درد و زجر را در زندگیش بسته بود.
یک بار دیگر کاترینا و ایلنا را به یاد آورد و یک بار دیگر از فکر مرگ دردناک آن دو قلبش فشرده شد...نه سال بود که هرگز نتوانسته بود آن طور که مایل بود برای همسر و دخترش عزاداری کند، همیشه احساس کرده بود که همسر و دخترش را از او ربوده اند و در حالتی بین مرگ و زندگی نگه داشته اند، احساس کرده بود که ارواح آنها سرگردان و بی قرار مانده اند و منتظرند که او انتقام مرگ ناعادلانۀ آنها را بگیرد و حالا سرانجام انتقام آنها را گرفته بود.
والتر نفس عمیقی کشید... احساس کرد که سرانجام روحهای عزیزانش آرام گرفته اند و گره ای که سالها در قلب او بود و از درون وی را خرد می کرد سرانجام باز شده است. بغضی که نه سال با خشم و زجر فرو خورده بود شکست و اشکهای گرم و سوزانش از کنار چشمهایش بر روی صورتش جاری و در اثر وزش باد به کناره های صورتش رانده می شدند... والتر حتی سعی نکرد که جلوی آنها را بگیرد... او سرانجام تنها بود؛ همسر و دخترش در بستر مرگشان آرام گرفته بودند و این آرامش آنها و اشکهایش او را نیز آرام می کردند، بعد از نه سال او می توانست یکبار دیگر بدون گلوله ای سرب در گلویش نفس بکشد... می توانست یکبار دیگر زندگی و زیبایی هایش را ببیند و به آنها لبخند بزند و می توانست یکبار دیگر مانند یک انسان زنده در میان انسانهای دیگر راه برود و زندگی کند... کتاب زندگی مرگبار قبلیش بسته شده بود و او می خواست آن را همانجا در ایتالیا باقی بگذارد!
کلادیا بر روی تختخواب نشسته بود و بدون آنکه کوچکترین حرکتی بکند با چشمانی از حدقه در آمده و وحشت زده به دو مردی که با یکدیگر درگیر شده بودند نگاه می کرد. درگیری دو مرد آن قدر به نظرش خطرناک و هراس آور بود که حتی اگر غریبه به او دستور نداده بود هم حالا نمی توانست هیچ عکس العملی نشان دهد. مرد غریبه یک انگلیسی بود و بدون شک از قدیم با ادموند، که حالا در کمال شگفتی انگلیسی را بی نقص و سلیس صحبت می کرد، مشکلات جدی داشتند. کلادیا با خود اندیشید که ای کاش انگلیسی می دانست تا صحبتها آن دو را بفهمد و بداند که چه انگیزۀ مهمی این غریبه را از سوی دیگر قارۀ اروپا به آنجا آورده تا امشب انتقامش را از ادموند بگیرد.
کلادیا با دقت به صحنۀ مبارزۀ دو مرد نگاه کرد، غریبه بسیار قوی و به طرز شگفت انگیزی سریع و چالاک بود. اکثر حمله ها را مرد غریبه می کرد و ادموند با ناامیدی دفاع می کرد و قدم به قدم عقب می نشست! حتی برای او که از شمشیربازی هیچ سررشته ای نداشت کاملاً واضح بود که سیاه پوش بر ادموند برتری دارد. هر دو مرد در جریان مبارزه زخمهایی برداشته بودند ولی هیچ کدام زخم مهمی نبودند و علاوه بر آن زخمهای ادموند به نظر بیشتر و عمیقتر می آمدند.
سرانجام سیاه پوش در یک حرکت سریع و بی نقص که کلادیا از جایی که نشسته بود به زحمت توانست آن را ببیند موفق شد ضربه بسیار محکمی به دست راست ادموند که شمشیرش را نگاه داشته بود بزند... ادموند از درد فریاد کشید و چندتا از انگشتان دستش به همراه شمشیرش بر زمین افتادند و خون از زخم دستش بیرون ریخت. کلادیا احساس کرد که چشمهایش سیاهی می روند و نزدیک است از وحشت و ترس بی هوش شود و بی اختیار خودش را در گوشۀ تخت بیشتر مچاله کرد و به گریه افتاد.
ادموند برای چند ثانیه بی اختیار دست راستش را با دست دیگرش گرفت و از درد خم شد و به خودش پیچید. حالا وی کاملاً از درد و خشم دیوانه شده بود، ادموند بدون آنکه به نتیجۀ کارهایش فکر کند یکی از گلدانهای چینی اتاق را برداشت و با تمام قدرت به سوی غریبه پرتاب کرد. غریبه به سرعت کنار رفت و گلدان بدون آنکه به او برخورد کند کمی آن سوتر بر زمین افتاد و شکست. اینبار ادموند به سوی خنجر نفیسی که بر دیوار اتاق آویزان بود دوید و آن را از غلافش کشید و با چشمانی که از خشم خون گرفته بودند به غریبه نگاه کرد و به سوی او به راه افتاد.
غریبه با دقت و سرعت نگاهی به اطرافش انداخت تا موقعیتش را بررسی کند و قدم به قدم از مقابل ادموند عقب نشست. سرانجام مرد ناشناس در محوطۀ باز و خلوت مقابل تختخواب نیم رخ ایستاد و با خشم در حالیکه شمشیرش را به سمت پایین نگه داشته بود به ادموند نگریست. ادموند که دیگر به پیامدهای رفتارش نمی اندیشید با تمام قدرت فریاد کشید و با خنجری که در دست داشت به سوی وی حمله کرد.
همه چیز به حدی سریع اتفاق افتاد که کلادیا که بر روی تختخواب تقریباً از حال رفته بود به سختی متوجه اتفاقی که افتاده بود شد. در مقابل حملۀ ادموند غریبه آرام و خونسرد بر جایش ایستاد، بدون آنکه حتی شمشیرش را برای دفاع از خودش بالا بیاورد و درست در زمانی که ادموند به او رسید غریبه شمشیرش را رها کرد و صدای تیز کشیده شدن خنجری از غلافش به گوش دخترک رسید... غریبه به سرعت یک قدم به سمت راست رفت و با دست راستش دست ادموند که خنجر را نگه داشته بود را پایین آورد و دست دیگرش را بالا برد و پس از آن ادموند را محکم در آغوش گرفت...دو مرد برای چند لحظه، که از نظر او مانند چند سال طولانی بود، بدون حرکت به همان حال ماندند...بدون آنکه کوچکترین صدایی از گلوهایشان خارج شود یا حتی پلک بزنند در چشمهای یکدیگر خیره شدند... و سرانجام غریبه آرام کنار رفت و بدن بی جان ادموند با خنجری در سینه اش بر زمین افتاد!
والتر در حالیکه هنوز هم از هیجان و خشم به شدت نفس نفس می زد و می لرزید دستهایش را در موهایش فرو کرد و با حالتی مجنون سرش را بالا برد و در حالیکه دندانهایش را به هم می فشرد به سقف اتاق خیره شد. برای چند لحظه همه چیز در اتاق بی حرکت ماند، انگار که زمان متوقف شده باشد. سرانجام والتر سرش را پایین آورد و به جسد خون آلود آرتور که با چشمان باز انگار که به او می نگریست نگاه کرد و با صدایی خفه گفت:
- سرانجام به عهدم وفا کردم و خنجر کثیفت را به تو بازگرداندم... حالا خوب می دانی که انسان وقتی کسانی که برایش مانند جانش عزیزند را از دست بدهد چگونه زجر می کشد!
والتر به خود آمد، باید هر چه زودتر آنجا را ترک می کرد، نمی خواست که صبح با آن سر و وضع ژولیده و خون آلود در شهر دیده شود. وی به یاد دخترک افتاد و به سرعت برگشت تا او را بیابد. دخترک با چشمانی پر از اشک و قیافه ای به شدت هراسان و رنگ پریده همچنان بر روی تختخواب نشسته بود. والتر خم شد و شمشیرش را از زمین برداشت و سپس چرخید تا به سوی او برود. دخترک از ترس بر تختخواب عقب رفت و گریه اش شدیدتر شد، والتر در کنار تخت ایستاد و با دقت به او نگاه کرد، دخترک با صدایی لرزان و گرفته التماس کرد:
- خواهش می کنم... به خاطر خدا مرا نکشید.
والتر سرش را با درد تکان داد و به زبان ایتالیایی پاسخ داد:
- نمی خواهم آسیبی به تو برسانم.
دخترک کمی آرامتر شد و بعد به خودش کمی جرات داد و پرسید:
- او با شما چه کرده بود؟
یک بار دیگر غم و درد چهرۀ والتر را پوشاند، با غصه آه کشید و به دور دستها خیره شد. پس از چند ثانیه والتر به خود آمد و آرام گفت:
- فراموشش کن...
دخترک جرات نکرد اصرار کند. والتر ادامه داد:
- نامت چیست؟
- کلادیا، آقا.
- گوش کن کلادیا... تو به نظر دختر عاقلی هستی... من نه سال به دنبال این مرد بودم تا سرانجام امشب او را یافتم و به سزای اعمالش رسانیدم... حالا که تو همه چیز و چهرۀ مرا دیده ای بگذار بگویم که اگر جانت را دوست داری سکوت کن و هیچ چیز نگو... اگر روزی متوجه شوم که تو در مورد من یا امشب با کسی صحبت کرده ای افرادم را برای کشتنت خواهم فرستاد! فردا صبح به شهر برو و مردم را با خبر کن، در جواب آنها بگو که مردی سیاه پوش که صورتش را پوشانده بود به شما حمله کرد و تو را بیهوش کرد و تو هیچ چیز نمی دانی! خدمتکارهای این خانه را بسته ام و در زیرزمین خانه بیهوشند، آنها را هم نجات بدهید.
والتر شمشیرش را بالا آورد و تیغۀ آن را زیر چانۀ دختر که از ترس می لرزید گذاشت:
- فهمیدی چه گفتم؟
- بله آقا... هر طور که شما بگویید...
والتر سرش را تکان داد:
- عالیست... حالا از تختخواب پایین بیا!
دختر با وحشت تکانی خورد و آرام و با احتیاط به سوی والتر و لبۀ تخت آمد. وقتی که به اندازه کافی به والتر نزدیک شد و پیش از آنکه از تختخواب پایین بیاید والتر به سرعت شمشیرش را بلند کرد و با قبضۀ آن ضربۀ محکمی به پشت گردن دخترک زد. دختر فریاد کوچکی کشید و بیهوش بر روی تختخواب افتاد. والتر بدن دخترک را بلند کرد و کامل بر روی تخت گذاشت و آرام گفت:
- از ضربه ای که به تو زدم متاسفم... باید مردم جای ضربه ای که بیهوشت کرده بود را می دیدند تا حرفهایت را باور کنند و علاوه بر آن نمی توانستم بدون بیهوش کردن تو بی خطر از این شهر لعنتی بگریزم...
ادموند با شگفتی و هراس برگشت و با دقت به سوی در اتاق خیره شد، کلادیا هم که متوجه حرکت او شده بود بدون حرکت بر روی تختخواب باقی ماند و به نوبه خود به همان سمت نگریست. چراغ خوابهای کنار تخت بسیار کم نور بودند و در نتیجه نیمی از اتاق و درب آن در تاریکی مطلق بودند.
هر دو نفر بدون آنکه قدرت حرکتی داشته باشند با دقت به تاریکی خیره شدند. چیزی در تاریکی حرکت کرد صدای قدمهای استوار ولی نرم کسی به گوششان رسید و سرانجام پیکره ای سرتا پا سیاه پوش از دل تاریکی خارج شد و مقابل چشمان حیرت زدۀ آن دو در حالیکه کلید در اتاق را در دست چپش نگه داشته بود ایستاد.
ادموند به خود آمد و به سرعت چرخید که به سوی یکی از میزها برود. غریبه با لحنی جدی و محکم و به زبان انگلیسی دستور داد:
- حرکت نکن!
ادموند برجایش میخکوب شد، آرام برگشت و وحشت زده به سیاه پوش که حالا تپانچه ای را مستقیم به سوی قلب او نشانه رفته بود نگاه کرد. غریبه به سرعت کلید را در جیبش انداخت و تپانچه را به دست چپش داد و با دست راستش شمشیرش را از غلاف کشید و خونسرد و استوار در مقابل ادموند ایستاد.
کلادیا که از اتفاقی که در شرف وقوع بود کاملاً شکه شده بود به خود آمد و فریاد کشید. غریبه که عملاً کنار پایِۀ تخت ایستاده بود شمشیرش را به سرعت به سوی دخترک چرخاند و با تهدید مقابل او گرفت و به زبان ایتالیایی سلیس و روان دستور داد:
- ساکت شو!.. ساکت...
کلادیا با چشمان پر اشک و هراسان در سکوت به مرد سیاه پوش نگاه کرد، غریبه همچنان که به دقت قلب ادموند را نشانه گرفته بود بدون آنکه چشم از مرد بردارد رو به دخترک ادامه داد:
- گوش کن دختر، من نیمی از این قارۀ لعنتی را سفر نکرده ام که تو باعث از بین رفتنم شوی! اگر کوچکترین صدایی از گلویت بیرون بیاید و یا کوچکترین حرکتی انجام بدهی بلافاصله تو را خواهم کشت! وگرنه من با تو هیچ کاری ندارم و تو هم بهتر است به فکر خودت باشی چون آن کثافت فقط به فکر خودش است و اگر بتواند از تو به عنوان سپر در مقابل من استفاده می کند!
دخترک از وحشت نزدیک بود از حال برود ولی فوراً بر خودش مسلط شد و با وحشت دستش را مقابل دهانش گذاشت تا هیچ صدایی از آن خارج نشود و خودش را بر روی تخت مچاله کرد و به اتفاقاتی که رو به رویش در حال وقوع بودند نگریست.
غریبه که از جانب دختر خیالش راحت شده بود این بار رو به ادموند با صدایی آرام و مودبانه به زبان انگلیسی گفت:
- شب بخیر آرتور بُیل عزیز....
آرتور از وحشت یکه خورد، کمی طول کشید که صدا و رفتار غریبه را بشناسد و سپس با لحنی هراسان و صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:
- والتر دانوان...
غریبه با صدای بلند خندید و آرام همچنان که شمشیرش را نگه داشته بود کلاهش را که به جز چشمهایش بقیۀ صورتش را می پوشانید برداشت و به آرتور نگاه کرد:
- عالی بود آرتور عزیزم... انتظار نداشتم که به این سرعت مرا بشناسی.
و سپس به کلادیا که بر روی تخت نشسته بود نگاه کرد، دخترک کمتر از بیست سال داشت یعنی کمتر از نصف سن آرتور! والتر احساس کرد که حالش به شدت از این مرد کثیف که با دختری که از نظر سنی مانند دخترش بود رابطه دارد بهم می خورد. والتر رو به آرتور کرد و با تمسخر به دخترک اشاره کرد:
- از اینکه مزاحم برنامۀ امشبتان شدم عذر می خواهم... ولی شنیده ام که این برنامۀ هرشب شماست پس من می توانم برای یک امشب وقت شما را به خودم اختصاص دهم!
آرتور با خشم دندانهایش را به هم سابید و به والتر نگاه کرد، والتر از آخرین باری که یکدیگر را دیده بودند حقیقتاً شکسته تر و پیرتر شده بود ولی چشمانش برق ترسناکی داشتند که نشان دهندۀ تنفر و ارادۀ بی مانند او برای گرفتن انتقامش بودند. آرتور آرام گفت:
- می دانستم که سگها شامه های بسیار قویی دارند ولی انتظار نداشتم به این سرعت مرا بیابید والتر دانوان!
والتر زهرخند زد:
- شکسته نفسی می کنید آرتور عزیز، بوی تعفن مردار شما از صدها مایل آن سوتر به مشام می رسد!
آرتور از ناراحتی و خشم قرمز شد و دندانهایش را به هم سایید. والتر ادامه داد:
- خدا می داند که از آخرین بار که یکدیگر را در آن مهمانخانه دیدیم چگونه روز و شب رویای ملاقات دوبارۀ شما را در سر پرورانده ام! باید بگویم که امشب یکی از بهترین شبهای زندگیم است، می خواهم باری تقریباً نه ساله را سرانجام از روی سینه ام بردارم.
والتر چند قدم به سوی آرتور پیش رفت، تنفر و انزجار در چشمانش موج می زدند. آرتور با وحشت از مقابل وی عقب نشست و در اوج نا امیدی تصمیم گرفت که حیله ای به کار برد و همچنان که عقب می رفت آرام گفت:
- در اینکه بسیار مایل بودید که مرا ملاقات کنید هیچ شکی وجود ندارد، ولی فکر نمی کنم که بخواهید در این ملاقات من دست خالی و بی دفاع باشم.
این حرف آرتور والتر را دیوانه کرد، نفسش به شماره افتاد و چهره اش کاملاً قرمز شد و در حالیکه از خشم می لرزید با صدایی خفه گفت:
- به من بگویید آرتور آیا وقتی که همسرم را می کشتید او دست خالی و بی دفاع نبود... آیا وقتی که دختر دو ساله ام را می ربودید و به آن کولی لعنتی می سپردید او دست خالی و بی دفاع نبود؟!
آرتور متوجه اشتباهش شد و از ترس دو قدم دیگر عقب رفت، والتر به شدت نفس نفس می زد و با چشمانی که از آنها آتش می بارید به آرتور خیره شده بود. والتر زهرخند زد و با لحنی پر تمسخر گفت:
- ولی حق با شماست! من علاقه ای به کشتن یک مرد بی دفاع ندارم! مهم نیست که آن شخص چقدر حیوان صفت و پست باشد!
والتر با تپانچه اش به آرتور اشاره کرد و فریاد کشید:
- شمشیرتان را بردارید آرتور...
آرتور به سمت گوشه ای از اتاق که شمشیرش در جای مخصوصش در آنجا قرار داشت دوید و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و چرخید و رو در روی والتر ایستاد، والتر تپانچه اش را در جایش گذاشت و شمشیرش را بالا آورد و به حالت حمله ایستاد. آرتور پوزخند زد:
- شما همسر بسیار زیبا و جذابی داشتید والتر، آن روز اگر از بازگشت شما نمی ترسیدم خوشحال می شدم که با او به رختخواب بروم... باید می دیدید که بعد از آنکه خنجرم را در سینه اش فرو کردم و دخترتان را یافتم چگونه گریه می کرد...
والتر از خشم دیوانه شد، بدون آنکه بتواند خودش را کنترل کند به سوی آرتور حمله کرد، آرتور شمشیرش را برای دفاع از خودش بالا برد و شمشیرهای دو مرد به شدت به هم خوردند و در همان حال ماندند. والتر که از خشم نفس نفس می زد گفت:
- آیا به شما گفتم که وقتی که بر بالای شیروانی مهمانخانه برادرتان را کشتم مانند دختر بچه ها گریه می کرد؟!
آرتور به سرعت و با خشم شمشیرش را چرخاند و والتر را عقب راند:
- باید نه سال پیش تو را می کشتم دانوان... حالا هم چندان مهم نیست... اشتباهم را امشب جبران خواهم کرد...
والتر دوباره به آرتور حمله کرد و گفت:
- خواهیم دید...
کمی از نیمه شب گذشته بود که زن و مردی دست در دست هم از بار بیرون آمدند. زن شاد و سرخوش جلوتر می رفت و مرد را با شیطنت به دنبال خودش می کشید. از قهقهه هایی که می زدند و از راه رفتن و تلو تلو خوردنشان معلوم بود که هر دو نفر کاملاً مست هستند. پس از آنکه چند قدم راه رفتند مرد زن را به سوی خودش کشید و او را به کنار یکی از دیوارها تکیه داد و خواست که لبهای او را ببوسد، زن با شیطنت سعی کرد که مقاومت کند و صورتش را به سوی دیگر چرخانید. مرد با التماس گفت:
- کلادیای (۱) عزیزم، خواهش می کنم... فقط یکبار دیگر.
دختر با شیطنت گفت:
- نه ادموند (۲)... بهتر است به منزلتان برویم!
ادموند با اصرار به کلادیا التماس کرد و بدنش را به بدن او چسباند تا مانع از فرارش شود و سرانجام کلادیا قبول کرد که یک بار دیگر او لبهایش را ببوسد و دوباره هر دو نفر به راه افتادند.
کمی آن سوتر یک کالسکه در انتظار مسافر بود، ادموند دستش را بالا برد و با صدای بلند کالسکچی را صدا زد. کالسکچی به راه افتاد و مقابل زوج ایستاد و با دقت به چهرۀ آنها نگاه کرد. او به راحتی مرد را شناخت؛ مرد یک خارجی بود که مدتی پیش به شهر آنها آمده و در آنجا ماندگار شده بود. کسی نمی دانست که او چه کاره است و از چه راهی روزگار می گذراند ولی همه می دانستند که او مرد ثروتمندی است. سورچی که هر شب در مقابل بار بزرگ شهرشان انتظار می کشید تا افرادی که پس از خوش گذرانی در بار قصد بازگشت دارند را به خانه برساند خوب می دانست که این مرد علاوه بر مرموز بودن بسیار خوش گذران و هوسران است و هر شب را با دختری تازه طی می کند.
ادموند و کلادیا سوار شدند، سورچی برگشت و به دو مسافرش با دقت نگاه کرد و سپس مودبانه پرسید:
- به منزلتان تشریف می برید آقا؟
- البته، حرکت کن!
کالسکه به راه افتاد و آرام راهش را به سوی منزل ادموند در پیش گرفت. همچنان که کالسکه از میان کوچه های خلوت و تاریک شهر می گذشت کالسکچی به صحبتها و صداهای مسافرینش گوش می داد. حرفها و صداهایی که آن شب می شنید از هر شب دیگر بیگانه نبودند، ادموند مانند همیشه به دخترک می گفت که او را بیشتر از تمام زنهای دیگر دوست دارد و چقدر آرزو دارد که از این به بعد زندگیشان را در کنار هم بگذرانند. کلادیا خام و ساده لوح با لذت به حرفهای او گوش می داد و مانند موم در دستهای وی نرم بود و تمام خواسته های کثیف او را برآورده می کرد. در همان مدتی که در ابتدا کالسکچی به مسافرینش نگاه کرده بود فهمیده بود که دخترک نباید بیشتر از بیست سال سن داشته باشد و خوب می دانست که سن مرد از چهل سال گذشته است.
صداهای داخل کالسکه برای لحظه ای قطع نمی شدند و کاملاً معلوم بود که کلادیا و ادموند از بودن در کنار هم نهایت لذت و استفاده را می برند. کالسکچی با ناراحتی عنان اسبها را در مشتهایش فشرد و لبهایش را به شدت گاز گرفت٬ احساس بسیار بدی به وی دست داده بود. او دوست نداشت که این غریبه این طور بی خیال و از خودراضی از دخترهای جوان شهرش سواستفاده کند. دوست داشت که برگردد و به دخترک بگوید که این برنامۀ تقریباً هر شب این مرد است، بگوید به همه زنها و دختران قبل از تو این حرفها را زده و به زودی تو را هم مانند همۀ آنها رها می کند و به دنبال دیگری می رود. دوست داشت برگردد یقۀ این مرد کثیف را بگیرد و او را از شهرش بیرون بیندازد. ولی خوب می دانست که هیچ یک از این کارها را نمی تواند انجام دهد، می دانست که این مرد قوی تر از آن است که او بتواند گزندی به وی برساند و هرگونه تعرض به او برایش بسیار گران تمام خواهد شد.
سرانجام آنها به مقابل منزل ادموند رسیدند، خانۀ او از بیشتر خانه های آن شهر بزرگتر و زیباتر بود. کالسکچی با خودش فکر کرد که چرا این مرد باید خانه ای چنین مجلل داشته باشد و او که از صبح تا شب زحمت می کشید و عرق می ریخت باید برای فراهم کردن غذای مناسب برای خانواده اش مشکل داشته باشد و با نا امیدی آه کشید و کالسکه را نگه داشت:
- به منزلتان رسیدیم آقا!
ادموند و همراه جوانش از کالسکه پیاده شدند. ادموند از جیبش مقداری پول بیرون آورد و به کالسکچی داد و دست کلادیا را گرفت و با هم به سوی در خانه رفتند.
ابتدا ادموند و به دنبالش کلادیا وارد خانه شدند، تعدادی از چراغهای دیواری خانه روشن بودند و با نور کم می سوختند. ادموند با صدای بلند خدمتکارهایش را صدا کرد و چند لحظه با دقت گوش داد ولی هیچ صدایی نشنید:
- تنبلهای لعنتی! مثل همیشه خوابیده اند!
دختر با ناز دستهایش را دور گردن او حلقه کرد:
- آه ادموند عزیز آنها را فراموش کنید...
و بعد چشمکی به وی زد:
- برای کار امشب نیازی به خدمتکار نداریم!
برق لذت و شادی در چشمان ادموند درخشید، همه چیز آن طور که دوست داشت پیش می رفت. او بازوی کلادیا را گرفت و با هم به سوی طبقۀ دوم خانه که اتاق خوابش در آنجا بود به راه افتادند:
- حق با تو است کلادیای عزیزم... خدمتکارها می توانند به جهنم بروند... امشب تنها من و تو مهم هستیم!
کلادیا و ادموند در حالیکه هم را می بوسیدند وارد اتاق خواب شدند و به سوی تختخواب رفتند. دو چراغ بر روی میزهای کنار تختخواب بزرگ و مجلل با نور کم می سوختند و تختخواب و محوطه ای کوچک در اطراف آن را روشن می کردند.
بر روی یکی از میزها یک تنگ شراب با گیلاسهایی زیبا خود نمایی می کردند. کلادیا خودش را از دستهای ادموند آزاد کرد و به روی تختخواب رفت و با حالتی رقص گونه مشغول باز کردن دکمه های بالا تنه اش شد. ادموند به سراغ ظرف مشروب رفت و هر دو گیلاس را پر کرد و یکی را یک نفس سرکشید و دیگری را برای کلادیا برد و به دستش داد و خودش کمی عقب تر ایستاد تا دخترک بتواند عریان شود. کلادیا گیلاس مشروب را به تقلید از ادموند سر کشید و گیلاس خالی را بر میز کنار تخت گذاشت و آرام شروع به بیرون آوردن لباسهایش کرد.
دختر جوان آرام آرام پیراهن روییش را در مقابل چشمان گرسنه ادموند که حالا کاملاْ از خرسندی و شهوت می درخشیدند از تنش بیرون آورد و هر دو نفر با شادی قهقهه زدند. ناگهان صدای شگفت انگیزی از پشت سر مرد را به خود آورد؛ صدای قفل شدن در اتاق بود!
والتر با سرش اشاره کرد و هر دو نفر برخاستند و به کنار میزی رفتند و ایزابل نقشه ای را از میان سایر نقشه هایش بیرون آورد و بر میز گشود و سپس گفت:
- خوشبختانه فاصلۀ نیس و پاویا زیاد نیست، به همین دلیل من از شما خواستم که اول به نیس بیایید. در حقیقت این طور فکر کردم که با این کار احتمال آنکه آرتور به نقشه پی ببرد و بگریزد کمتر می شود و فاصلۀ شما تا پاویا هم کم خواهد بود.
والتر با دقت به نقشه ها خیره شده بود، حق با ایزابل بود اما چیزی او را نگران می کرد:
- ایزابل عزیز رفتن به پاویا چندان کار راحتی نیست، من باید از کوههای آلپ عبور کنم!
ایزابل خندۀ شیرین و خرسندی کرد:
- من برای این هم چاره ای اندیشیده ام. شما از طریق دریای مدیترانه و با کشتی باید به جنوآ (۱) سفر کنید. این کار اگرچه اندکی مسیر را طولانی می کند ولی مشکل کوه های آلپ را برطرف خواهد کرد. شما از جنوآ به راحتی می توانید به پاویا بروید و بعد از انجام کارتان از همان مسیر بازگردید.
والتر با دقت و شگفتی به ایزابل نگاه کرد:
- شما فکر همه چیز را کرده اید ایزابل، از شما متشکرم.
ایزابل لبخند زد:
- لطفاً حرفش را هم نزنید والتر.
والتر برای مدتی در اتاق قدم زد و به صحبتهایی که آن روز میان او و ایزابل زده شده بود اندیشید، ایزابل هم سرش را پایین انداخته بود و در سکوت به فکر فرو رفته بود. پس از مدتی والتر به خود آمد و رو به ایزابل گفت:
- من باید هر چه سریعتر آمادۀ سفر شوم...
ایزابل سرش را بالا آورد:
- کاملاً می فهمم که شما مایلید هر چه سریعتر حرکت کنید ولی تا دو روز دیگر کشتیی به سمت جنوآ حرکت نخواهد کرد.
والتر با تعجب به ایزابل نگاه کرد و ایزابل کمی قرمز شد:
- من می خواستم همه چیز برای شما آماده باشد و هیچ مشکلی برایتان به وجود نیاید... بنابراین برنامۀ همه چیز را ریخته ام.
- ایزابل عزیز نمی دانم چگونه از شما تشکر کنم... ولی من از اینکه شما تمام برنامه ها را به تنهایی چیده اید احساس گناه می کنم... فراموش نکنید که این انتقام من است.
ایزابل از جایش برخاست و مقابل والتر و در یک قدمی او ایستاد:
- والتر عزیز شما هرگز نیازی به تشکر از من ندارید... من نمی خواهم اتفاقی برایتان بیفتد و می خواهم در کاری که مدتها پیش آغاز کرده اید پیروز شوید. می دانم که این انتقام شماست و شما مایلید همۀ کارها را در این مورد خودتان انجام دهید ولی من هم نمی توانم دست روی دست بگذارم و تماشا کنم...آنچه که شما انجام می دهید و اتفاقاتی که برای شما می افتد برای من بسیار با اهمیتند.
والتر سرش را پایین انداخت، می دانست که ایزابل به او علاقه دارد ولی خوب می دانست که این علاقه واهی و بی سرانجام است و او نمی خواست به خاطر پیش رفتن برنامه های خودش به این موضوع دامن بزند و آن را تشویق کند. گونه های والتر از شرمساری کمی قرمز شدند و آرام دستان ایزابل را در دستهایش گرفت و با هم بر روی مبل دونفره ای که در اتاق بود نشستند. والتر با صدایی آرام گفت:
- ایزابل عزیز از اینکه به من لطف دارید متشکرم ولی من نمی توانم سکوت کنم و اجازه بدهم اتفاقات این گونه پیش بروند وقتی که می دانم که این اشتباه است....شما می دانید که اگرچه شیوه و نحوۀ زندگی شما به نظر من بسیار ناپسند و غیر اخلاقیست من برای شما به عنوان یک بانوی باهوش، زیرک و با اراده احترام بسیاری قائلم. می دانم که شما انسان بسیار باوفایی هستید و از صمیم قلب از دوستانتان حمایت می کنید و هر چه بتوانید انجام می دهید که آنها را از دردسر برهانید و من از اینکه افتخار دارم که در شمار دوستانتان باشم حقیقتاً خوشحالم. ولی باید بگویم که احساس می کنم چیزی که از من می خواهید فرای دوستی است و شما خوب می دانید که من نمی توانم آن را به شما بدهم.... ایزابل عزیز قلب و بدن من متعلق به همسر پیشینم است و من نمی توانم آنها را در اختیار شما قرار بدهم.
ایزابل سرش را به زیر انداخته بود و کاملاً قرمز شده بود، او تمام این چیزها را می دانست. یک سال پیش که والتر را دیده بود تنها یک علاقۀ سطحی و زودگذر به او داشت زیرا والتر به نظرش بسیار جذاب و رویایی آمده بود. ولی پس از آنکه تصمیم گرفته بود که به او کمک کند در کنار جستجو برای آرتور به تحقیق در مورد زندگی والتر پرداخته بود و چیزهایی که در این مورد یافته بود او را از خود بی خود کرده بودند!
والتر حقیقتاً مرد بی نظیری بود، رابطه اش با پسر خوانده و دوستانش، هوش و استعدادی که در ادارۀ اموال خود و فرزندخوانده اش به کار می برد، داناییش در کار پلیسش و علاقۀ همه مردم شهر به او و سرانجام نفوذش در گروههای تبهکار و رابطۀ پدرانه اش با زنهای روسپی همه و همه والتر را در نظر ایزابل رویایی و استثنایی کرده بودند.
ولی چیزی که به خصوص والتر را برای ایزابل عزیز می کرد رابطه ای بود که والتر با همسر سابقش داشت، باور کردنی نبود که این مرد پس از چندین سال این طور عاشق همسر از دست رفته اش بود. ایزابل عاشقانه والتر را دوست داشت ولی آنچه را که بیشتر دوست داشت پایبندی والتر به همسر سابقش و خودداریش از برقراری رابطه با او بود. ایزابل با دقت به این موضوع فکر کرده بود و می دانست که چرا این خودداری والتر برایش این طور شیرین و جذب کننده است.
او در زندگیش همه چیز داشت، هر چه را که اراده کرده بود به دست آورده بود، ثروت، قدرت و شهرت همه و همه در دستان او بودند. حتی مردان زیادی بودند که به خاطر هوش٬ قدرت و ثروت او عاشقش شده بودند و او را می خواستند٬ ولی داستان والتر داستان دیگری بود. والتر تنها چیزی بود که ایزابل می خواست به دست آورد ولی نمی توانست و این به ایزابل احساس ویژه ای می داد؛ احساس ماجراجویی، احساس خواستن و نداشتن! امتناع والتر او را بر آن می داشت که برای بدست آوردن او تلاش کند و به زندگی یکسانش رنگ و هیجان می بخشید. ایزابل سرش را بالا آورد و در چشمان قهوه ای و زیبای والتر نگاه کرد:
- می دانم والتر عزیز و من از شما نمی خواهم که قولتان را به همسر سابقتان فراموش کنید... ولی می خواهم که به من اجازه دهید که هر طور که مایلم شما را دوست داشته باشم و بخواهم...
والتر دستش را در موهایش فرو کرد و آنها را به عقب خوابانید و آه کشید:
- ولی من احساس گناه می کنم... احساس می کنم که از شما و علاقه تان برای رسیدن به منظورهای خودم سواستفاده می کنم در حالی که می دانم آنچه که در آخر برایش تلاش می کنید را هرگز به شما نخواهم داد.
ایزابل خندید و دستش را بر گونۀ والتر کشید:
- لطفاً احساس گناه نکنید... من تمام چیزی که از رابطه ام با شما می خواهم را برداشت می کنم... در حقیقت این من هستم که به نفع خودم از شما سواستفاده می کنم والتر عزیزم.
ایزابل در مقابل چشمان شگفت زده و نگاه پرسشگر والتر از جایش برخاست و گفت:
- لطفاً بیایید... می دانم که ناهار آماده است و هر دوی ما به شدت گرسنه هستیم. بعد از ناهار و فردا فرصت زیادی داریم که همه چیز سفر را با هم بررسی کنیم.
(۱) Genoa
والتر مهربان و خونسردی به ایزابل نگریست، هر چند که ایزابل در عمق نگاه او خستگی راه و بیتابی را برای یک لحظۀ گذرا دید، و سپس آه کشید:
- بیشتر از یک ماه پیش نامۀ شگفت انگیز شما را دریافت کردم. خانم عزیزم باید بگویم وقتی که برای اولین بار نامۀ شما را خواندم نمی توانستم به چشمهایم اطمینان کنم!
ایزابل از خجالت قرمز شد و سرش را پایین انداخت:
- این تنها راهی بود که برای ارتباط با شما در آن شرایط خاص به ذهنم می رسید، شما گفته بودید که نامه هایی که به دستتان می رسند اغلب توسط افراد دیگر در میان راه خوانده می شوند. از اینکه شما را با نامه ام آزردم عذر می خواهم.
والتر خندید:
- من هم همین حدس را می زدم و باید بگویم من برای هوش و زیرکی شما واقعاً احترام قائلم.
ایزابل سرش را تکان داد و خندید:
- متشکرم والتر عزیز.
والتر ادامه داد:
- و در مورد سفرم، ابتدا به لندن و سپس به برایتون سفر کردم و از آنجا با کشتی وارد کالِی شدم. بقیۀ مسیر را در خاک فرانسه طی کردم و از شهرهایی مانند لیون (۱) و ریمز(۲) عبور کردم تا به اینجا رسیدم... باید بگویم که در جریان سفرم اتفاقاتی افتاد که این سفر را از آنچه انتظار داشتم طولانیتر کرد. به خاطر مسئلۀ جنگ میان بریتانیا و فرانسه من نمی توانستم با تمام سرعتی که مایل بودم سفر کنم... می توانید حدس بزنید که سفر سریع یک مرد انگلیسی که برای مخفی شدن به زبان ایتالیایی صحبت می کند و با پول و وسایل مبارزه سفر می کند تنها یک جاسوس را برای مردم محلی تداعی می کند و من نمی خواستم دچار چنین اتهامی بشوم... ولی لطفاً از من نخواهید تمام جزئیات سفرم را برایتان بگویم زیرا بسیار طولانی و کسالت آورند.
ایزابل به شدت در فکر بود و بعد از چند دقیقه مانند اینکه با خودش صحبت می کند گفت:
- حق با شماست والتر عزیز، سفری چنین طولانی در خاک فرانسه برای یک اشراف زادۀ انگلیسی باید حقیقتاً طاقت فرسا باشد. در مورد اتهام جاسوسی باید بگویم که شما می توانستید در صورت بروز چنین مسئله ای با من تماس بگیرید و من بدون شک شما را نجات می دادم.
والتر لبخند خسته ای زد:
- در این که شما به یاری من می شتافتید شکی نداشتم، ولی می ترسیدم پیش از آنکه شما از موضوع با خبر شوید و من فرصت تماس با شما را بیابم سرم را زیر گیوتین از دست بدهم! قوانین جنگی با جاسوسان برخورد دوستانه ای ندارند خانم. در هر حال خوشبختانه این موضوع برای من دردسر زیادی بوجود نیاورد، من اغلب خودم را ایتالیایی معرفی می کردم و چهره ام نیز این ادعای مرا تایید می کرد.
ایزابل به چهره والتر نگاه کرد. حق با والتر بود، او به راحتی می توانست خودش را از مردم ایتالیا معرفی کند و در حقیقت این تصمیم بسیار عاقلانه ای از جانب او بود. این بار پس از چند دقیقه سکوت والتر با صدایی زمزمه وار پرسید:
- آیا می توانم بپرسم که شما چه ترتیبی برای کاری که من از شما خواسته بودم دادید؟
ایزابل از جایش برخاست و به والتر اشاره کرد که دنبالش برود:
- البته والتر عزیزم، لطفاً به اتاق کار من بیایید تا همه چیز را کامل برای شما توضیح بدهم.
والتر به دنبال ایزابل به اتاق بزرگی که ایزابل از آن به عنوان دفتر کار استفاده می کرد رفت، این اتاق هم منظرۀ دریا را داشت و اگر چه به زیبایی تالار قبلی نبود ولی واضحاً طوری طراحی شده بود که یک دفتر کار مناسب و مفید باشد. آنچه که توجه والتر را به خود جلب کرد چهار کرۀ زمینی بود که در چهار گوشۀ اتاق قرار داشتند و بسیار بزرگ، زیبا و نفیس بودند. ایزابل متوجه نگاه والتر به کرهها شد:
- آیا به شما گفته بودم که من عاشق جمع آوری کره های زمین هستم؟ هیچ چیز مرا به اندازۀ بازی کردن و بررسی جغرافیایی که از روی این کره ها می توانم بیاموزم آرام نمی کند.
والتر با تعجب به ایزابل نگاه کرد و تازه به خاطر آورد که در گوشه کنار عمارت کره های دیگری را نیز دیده بود. ایزابل به والتر اشاره کرد که به کنار یکی از کره ها که از بقیه بزرگ تر و زیباتر بود برود. ایزابل با دقت بر روی کره به دنبال چیزی گشت و به سرعت آن را یافت و ناخنش را بر روی آن نقطه گذاشت:
- کسی که می خواهید در اینجاست...
والتر با دقت به جایی که ایزابل گفته بود نگاه کرد، ناخن ایزابل بر روی شهر پاویا (۳) در ایتالیا بود. والتر نگاه پرسشگری به ایزابل کرد، ایزابل منظور نگاه او را فهمید و به سوی یکی از مبلها رفت و به والتر هم اشاره کرد که بنشیند:
- لطفاً بنشینید والتر، در مورد آرتور حق کاملاً با شما بود؛ کسی که همیشه در عمرش مشغول به کارهای خلاف بوده است نمی تواند به زندگی آرام و طبیعی بازگردد. من ابتدا از نفوذم برای یافتن تمام کسانی که در کشوری به عنوان تبعۀ خارجی بودند و در عین حال در گروهها تبهکار وارد شده بودند استفاده کردم. در میان افرادی که یافتم به دنبال اتباع بریتانیا گشتم ولی هیچ یک از افرادی که یافتم با مشخصات شخص مورد نظر شما مطابقت نمی کردند. بنابراین به جستجو برای کسانی که پیش از این راهزن بوده اند پرداختم، خوشبختانه کسانی که آرتور را به من معرفی کرده بودند می دانستند که او راهزن بوده است هرچند که او خود را از مردم اطریش معرفی کرده بوده است. ظاهراً وی ابتدا از انگلیس به اطریش گریخته بوده است و در نتیجه به زبان آنجا تسلط کافی دارد. سپس سایر نشانه ها را با او مقایسه کردم، چیزهایی مثل آنکه دو برادر داشته و هر دو را از دست داده است و مشخصات ظاهری او. در حال حاضر اطمینان دارم که شخصی که در پاویا یافته ام همان آرتور بُیل است.
- ایزابل عزیز هنوز هم نمی توانم باور کنم که شما او را یافته باشید. ولی آیا کسانی که به شما در یافتن او یاری کردند در مورد آنکه شما به دنبال وی هستید اطلاعی به او نداده اند؟ می دانم که آرتور پول زیادی برای این دست اطلاعات پرداخت می کند.
ایزابل با صدای بلند خندید:
- والتر عزیز مشکل شما این است که فکر می کنید من به خاطر زن بودنم به صورت طبیعی از مردها ضعیف تر و مهربانتر هستم. بهتر است باور کنید که کسانی که این اطلاعات را به من داده اند می دانند که اگر آرتور بگریزد و من متوجه شوم که چه کسی او را فراری داده است برای آن شخص بسیار گران تمام خواهد شد. آنها خوب می دانند که هرگز با من شوخی نکنند چون بهای این شوخی را با جانشان می پردازند.
حق کاملاً با ایزابل بود، هیچ کس در ابتدا باور نمی کرد که این زن ظریف و ریزنقش چنین سنگدل و بیرحم باشد ولی تمام کسانی که به نوعی با او در ارتباط بودند و یا نام او را شنیده بودند می دانستند که این زن اراده ای از آهن و قلبی از سنگ دارد؛ هرچه را که بخواهد به دست می آورد و هر که را که در سر راهش قرار بگیرد به فجیعترین وضع از سر راه برمی دارد!
والتر لبش را گاز گرفت:
- امیدوارم به خاطر کار من کسی را از بین نبرده باشید!
- خوشبختانه نیازی به این کار نبود. کار شما وقت گیر بود ولی نیازی به قساوت قلب نداشت.
- به این ترتیب من باید به فکر راهی برای رفتن به پاویا باشم و هرچه زودتر باید به آنجا بروم.
- آیا مایلید نقشه های ایتالیا و فرانسه را با دقت بررسی کنیم؟ البته من در آن مورد هم فکر کرده ام و برنامه هایی دارم.
(۱) Lyon
(۲) Reyms
(۳) Pavia
ایزابل در حیاط بی نظیر پشت عمارتش زیر سایۀ چتر آفتابی بزرگش نشسته بود و کتاب می خواند. عمارت او در کنار ساحل زیبای مدیترانه قرار داشت و از جایی که او نشسته بود دریا را به وضوح می دید و با کمی دقت حتی صدایش را می شنید. خورشید طلایی رنگ و زیبا در آسمان می درخشید و حتی یک لکه ابر هم در آسمان نبود. تابستان بود و وی مثل هر سال در این موقع کمی از حجم کارهایش کاسته بود تا استراحت کند.
او به اطرافش نگاه کرد، درختها، گلها و آن طرفتر دریا و ساحلش که در دوردست به آسمان آبی می پیوستند به طرز غیر قابل باوری زیبا و آرامش بخش بودند. در کتابهای آسمانی گاهی صحبت از بهشت و زیبایی های آن می شد و گفته می شد که قلمروی بهشت از تمام باغهای خاکی زیباتر و دل انگیزتر است و حالا ایزابل تعجب می کرد که چگونه ممکن است جایی وجود داشته باشد که از منظره ای که او در برابرش داشت دل انگیزتر و آرامش بخش تر باشد!
ایزابل کتابش را بست و خودش را بر روی صندلی راحتیش رها کرد، نسیم خنک معطری از سوی دریا بر بدنش می وزید و صدای موجهایی که به ساحل می خوردند قلبش را از لذت پر می کردند. همچنان که چشمهایش را بسته بود به یاد لندن افتاد، لندن با بارانهای بی وقفه و هوای همیشه مه آلودش، با جمعیت عظیمش که مثل ملخ در هم می لولیدند و زندگی می کردند، با قشر چندگانه اش که از محله هایی به شدت فقیر و بی بضاعت تا کاخهای اشراف و خانوادۀ سلطنتی را در کنار هم داشت. شگفت انگیز بود که چگونه چنین طیف وسیعی از مردم کنار هم و در چند قدمی هم زندگی و کار می کنند. آنچه که برای او عجیب بود اعتیاد ساکنین لندن به این شهر و آب و هوا، شلوغی و سرسامش بود!
باور کردنی نبود که او که امروز این طور احساس خوشبختی و رضایت می کرد این قدر آرزو داشت که هر از چند گاهی را در لندن بگذراند تا انرژی بگیرد و قلبش آرام شود! ایزابل زیرلب زمزمه کرد:"نوستالژی!". اگر کسی از مردم این شهر زیبای فرانسوی را به لندن می بردند بدون شک کار آن شخص به جنون می کشید٬ در حالیکه او و بسیاری دیگر از مردم لندن در بدو ورودشان به این شهر چنان احساس آرامشی می کردند و چنان از زندگی لبریز می شدند که انگار کودکی را به آغوش مادرش و به سینه های مادرش بازگردانده باشی!
ایزابل از صدای یکی از خدمتکارانش به خود آمد:
- خانم... آقایی اینجا هستند که مایلند شما را ملاقات کنند!
ایزابل چشمانش را گشود و با شگفتی به خدمتکارش خیره شد، او آن روز هیچ قرار ملاقاتی نداشت. ایزابل آرام پاسخ داد:
- من امروز کسی را نمی پذیرم برنارد (۱).
برنارد یکی از خدمتکارهای محبوب ایزابل بود. او پیرمرد مهربان و خوش قلبی بود که با وجود آنکه فرانسوی زبان بود تا حدود خوبی انگلیسی و ایتالیایی می دانست. برنارد با لهجۀ جالب انگلیسیش پاسخ داد:
- به ایشان گفتم که شما امروز با کسی ملاقات نمی کنید، ولی ایشان اصرار دارند که از جای بسیار دوری آمده اند و باید هرچه زودتر شما را ملاقات کنند.
ایزابل با شگفتی پرسید:
- آیا می دانی که از کجا آمده است؟
- ایشان زبان انگلیسی را بسیار روان و سلیس صحبت می کنند ولی چهرۀ ایشان به مردم ایتالیا شباهت دارد و می دانم که به زبان ایتالیایی هم به خوبی تکلم می کنند.
ایزابل از جایش پرید و دستور داد:
- ایشان را به تالار مقابل همین حیاط راهنمایی کنید.
و خودش هم به سرعت به سوی تالار به راه افتاد. گونه های ایزابل از هیجان گل انداخته و قرمز شده بودند، آیا ممکن بود؟
در تالار ایزابل با بی صبری قدم زد، چقدر در دلش منتظر این روز مانده بود! در تالار باز شد و غریبه با قدمهایی شمرده و استوار وارد شد. ایزابل با اشتیاق و شادی به تازه وارد نگاه کرد، موهای مرد از زمانی که آخرین بار او را ملاقات کرده بود کمی سفیدتر شده بود، پوستش کمی مسن تر به نظر می آمد و سر و وضعی خاک آلود داشت؛ ولی آن چشمان درشت و قهوه ای با ابروهای کشیده، دماغ کوچک و به خصوص لبهای خوش فرم با لبه های برگشته همانها بودند که یکسال پیش او را آن چنان بی تاب کرده بودند. مرد لبخند مهربانی زد و با زبان انگلیسی همیشگیش گفت:
- روز بخیر خانم کارلسون عزیز...
ایزابل به زحمت آب دهانش را فرو داد و با صدایی لرزان گفت:
- روز بخیر والتر عزیزم.
والتر دوباره خندید، دندانهایش هنوز هم کاملاً سفید و مرتب بودند. سپس با چند قدم شمردۀ دیگر به سوی ایزابل آمد و آرام گفت:
- از اینکه قبول کردید که با من دیدار کنید متشکرم و از ملاقات دوبارۀ شما واقعاً خوشبختم.
ایزابل بیشتر تاب نیاورد و خودش را در آغوش والتر انداخت، والتر در ابتدا کمی جا خورد ولی به سرعت بر خودش مسلط شد و بازوهایش را دور بدن ایزابل حلقه کرد و سبک ولی صمیمی او را نگه داشت. چند لحظۀ بعد ایزابل به خود آمد و با شرمساری از آغوش والتر بیرون آمد. والتر به گونه های گل انداخته و چشمان خجالت زدۀ زن نگاه کرد و آرام خندید. حالا ایزابل کاملاً قرمز شد ولی به سرعت بر خودش مسلط شد و به یکی از مبلها اشاره کرد:
- شما باید بسیار خسته باشید، لطفاً بنشینید.
والتر تشکر کرد و بر مبلی که ایزابل اشاره کرده بود نشست. ایزابل زنگ زد تا برنارد بیاید و خودش دو گیلاس مشروب ریخت و به سوی والتر رفته یکی از آنها را به دستش داد و خودش هم بر روی مبلی نزدیک او نشست. والتر به شوخی گفت:
- ملاقات کردن با شما در این شهر که من هیچ رابطه ای ندارم کار بسیار مشکلی است خانم.
ایزابل با خجالت به والتر نگریست:
- انتظار نداشتم که شما حقیقتاً به نیس بیایید والتر عزیز.
والتر با کمی آزردگی گفت:
- آیا فکر می کردید که من مردی هستم که به خاطر سختی راه از قولی که به همسرم داده ام بگذرم؟
ایزابل سکوت کرد و به فکر فرو رفت، او به والتر به چشم یک مرد ایده آل و بی نظیر نگاه می کرد و اینکه والتر این طور به همسر و معشوقۀ سابقش پایبند بود را ستایش می کرد. ولی وقتی که نامه را برای والتر می نوشت و از او می خواست که به نیس سفر کند با خودش می اندیشید که والتر باید دیوانه باشد که برای گرفتن انتقامش چنین سفری بکند اما در ته دلش آرزو داشت که مرد بی نظیرش همان طور که او در تصوراتش تجسم کرده بود به نیس بیاید و او را از خودش ناامید نکند. ایزابل به خود آمد و پاسخ داد:
- این سفر بسیار طولانی و خطرناکی بود، تعجب نمی کردم اگر شما از آمدن منصرف می شدید. امیدوارم قبول کنید که قصد توهین به شما و شخصیتتان را ندارم.
والتر سرش را پایین انداخت و آرام زمزمه کرد:
- می دانم چه می گویید.
برنارد وارد اتاق شد و ایزابل به زبان انگلیسی به او گفت:
- آقای دانوان برای مدتی در اینجا مهمان ما خواهند بود و امروز ظهر با من ناهار صرف می کنند. لطفاً ترتیب کارها را بدهید برنارد.
والتر با تعجب به ایزابل نگاه کرد، وقتی که برنارد از تالار خارج شد والتر با نگرانی گفت:
- ایزابل عزیز از اینکه به من لطف داری و در خانه ات به من پناه داده ای متشکرم، ولی باید بگویم من برای تمام کردن کاری که برای آن به اینجا آمده ام و بازگشت عجله دارم و نگران پسر و زندگیم در انگلیس هستم.
- نگران نباشید والتر عزیز، من شخصاً ترتیبی می دهم که همه چیز طبق میل شما و در نهایت سرعت انجام شود. ولی برای من بگویید که کی نامۀ مرا دریافت کردید و چگونه به اینجا آمدید؟
(۱) Bernard