در بیرون از اتاق بئاتریس با درماندگی دستهای اریک را در میان دستهایش گرفت:
- آه پسرم متاسفم... پدربزرگت مرد بسیار سرسختی است و هنگامی که از بیماری بیتاب می شود به شدت بی ملاحظه می شود. لطفاً رفتارش را ببخش.
اریک لبخند زد:
- فراموشش کنید مادربزرگ؛ پزشکها به پرخاشهای بیمارانشان عادت دارند... لطفاً به من کمک کنید که وسایل لازم را با سرعت تمام فراهم کنم.
- حتماً عزیزم... تمام امکانات ما در اختیار تو است.
- متشکرم... لطفاً چند نفر از مردان خدمتکارتان را به اینجا بخوانید و قلم و تعدادی کاغذ برای من آماده کنید.
در عرض چند ثانیه تمام چیزهایی که اریک خواسته بود آماده بود. اریک در این مدت در مورد کاری که می خواست انجام بدهد فکر کرد. به سه نفر از خدمتکارها دستور داد که به سرعت برای زین کردن دو اسب و آماده کردن یکی از کالسکه ها بروند. اریک می دانست که استادش امروز هم در بیمارستان است، وی به سرعت نامه ای برای استادش نوشت و شرح همه چیز را به اختصار برای او گفت و از او خواست که داروها و وسایل لازم برای این عمل را به همراه خدمتکاران پدربزرگش بفرستد.
اریک نامه را به یکی از خدمتکارها داد و از او و یکی دیگر از خدمتکارها خواست که فوراً با کالسکه به بیمارستانی که استادش ریئس آن بود بروند و استادش را بیابند و نامه را به او بدهند. سپس دو نفر دیگر از خدمتکارها را به همراه نامه ای دیگر به منزل پدربزرگ و مادربزرگ مادریش فرستاد که وسایل پزشکی خودش را که از فرانسه بازگردانده بود با خود به اینجا بیاورند تا اگر لازم شد بتواند از آنها استفاده کند و سپس خودش بی درنگ به کنار پدربزرگ و مادربزرگش بازگشت.
خوشبختانه فاصلۀ بیمارستان تا عمارت ادوارد هامند کوتاه بود و خدمتکارها به آسانی استاد اریک را یافته بودند و در نزدیک به یک ساعت به عمارت بازگشتند. یکی از خدمتکارها بازگشت دیگران از بیمارستان را به اریک اطلاع داد. اریک برای آوردن وسایل رفت و در مقابل در عمارت با سورپرایز مطبوعی روبه رو شد؛ خانم پرستاری حدوداً چهل ساله در کنار در انتظارش را می کشید. اریک به سوی او رفت و سلام کرد:
- روز به خیر خانم. من دکتر هامند هستم.
زن سرش را با احترام پایین آورد:
- روز به خیر دکتر هامند. دکتر اندرسون(۱) پس از خواندن پیغام شما تمام وسایل لازم را برای شما فرستادند و از من خواستند که برای کمک به شما به اینجا بیایم. من خواهر ماریا (۲) هستم و از اینکه به شما کمک کنم خوشحال می شوم.
اریک لبخند زد:
- از لطف شما و دکتر اندرسون متشکرم خواهر ماریا. لطفاً با من بیایید.
اریک پرستار را به سوی اتاق پدربزرگش راهنمایی کرد و در طول راه به اختصار برایش گفت که بهتر است در حضور پدربزرگش وی را به نام نخواند.
اریک و ماریا به سرعت اتاق و بیمار را برای عمل جراحی آماده کردند. اریک از مادربزرگش خواست که اتاق را ترک کند و خودش هم به دنبال او خارج شد. در بیرون از اتاق بئاتریس با نگرانی و درماندگی به نوه اش نگاه کرد. اریک منظور او را فهمید و وی را در آغوش گرفت:
- نگران نباشید مامی بتسی. این جراحی بسیار آسان و کوچکی است. من به شما قول می دهم که تا یکی دو ساعت دیگر همه چیز پایان یافته باشد. شما در این مدت کمی استراحت کنید.
بئاتریس گونۀ اریک را بوسید:
- به خاطر همه چیز متشکرم پسرم. لطفاً مراقب باش.
اریک به اتاق بازگشت. سیمون و ماریا در اتاق انتظار او را می کشیدند. سیمون به اریک و ماریا کمک کرد که دستهایشان را بشویند. اریک بادقت مشغول آماده کردن داروی بیهوشی شد. پدربزرگش به او نگاه کرد و همچنان که درد می کشید پرسید:
- می توانم بدانم می خواهید چه کنید؟
- مقداری داروی بیهوشی و مسکن باید به شما بدهم تا بتوانم کارم را آغاز کنم.
ادوارد دوباره اعتراض کرد:
- من هیچ علاقه ای به استفاده از این داروها ندارم آقا. پزشکم هم هرگز مرا مجبور به استفاده از چنین داروهایی نمی کرد..
اریک این بار خونسردیش را از دست داد و با لحنی جدی و حتی خشن گفت:
- من به هیج عنوان دست به عمل جراحی بدون داروهای مسکن و بیهوشی نمی زنم آقا و من پزشک شخصی شما نیستم! از این پس می توانید مسافرت را به پزشکتان ممنوع کنید تا نیازی به من پیدا نکنید؛ درحال حاضر من در این اتاق تصمیم می گیرم که چه انجام دهم!
ادوارد با خشم و درد سکوت کرد و اریک مشغول به کارش شد. زمان زیادی طول نکشید که ادوارد تحت تاثیر داروها به خواب رفت. اریک کارد کوچک جراحی را در دست گرفت و آمادۀ باز کردن پهلوی پدربزرگش شد. او با وجود آنکه بسیار جوان بود اما کنترل بی نظیری بر وسایل جراحی داشت و این کنترلش را مدیون تمام حیوانات کوچکی بود که از سالها پیش در اتاقش جراحی کرده و کشته بود! اگرچه این کار اریک به شدت مورد ملامت مارتا و سایر خدمتکاران والتر بود ولی در نتیجه تمرین مناسبی برای اریک بود که سرانجام با آن توانسته بود استادانش را به تحسین و تشویق وادارد.
وقتی که اریک کارد را بر روی پوست ادوارد گذاشت دستش لرزید، تا آن روز کسی از فامیل نزدیکش را جراحی نکرده بود و این موضوع او را هیجان زده کرده بود. اریک خودش را راست کرد و نفس عمیقی کشید. وقت چندانی نداشت، تصمیمش را گرفت، بر خودش مسلط شد و کارش را آغاز کرد.
مدتی بعد پزشک جوان زخم پدربزرگش را بخیه می زد، همه چیز بسیار خوب و روان پیش رفته بود و اریک و ماریا هر دو به شدت از این موضوع خرسند بودند. اریک روی زخم را پانسمان کرد و به کمک دو نفر دیگر بست. یک بار دیگر فشار خون و ضربان قلب پدربزرگش را اندازه گرفت، همه چیز مرتب و عالی بود. اریک از اتاق خارج شد تا به دیدن مادربزرگش برود.
بئاتریس در بیرون از اتاق در راهرو بر روی مبلی از هراس و نگرانی تقریباً از حال رفته بود و تعدادی از خدمتکارها مراقب او بودند. به محض خروج اریک نگاه بئاتریس به سوی نوه اش پرکشید. اریک با لبخندی شاد و سبکبال به ماردبزرگش نگاه کرد. بئاتریس با شادی از جایش پرید و به سوی اریک دوید و هر دو نفر هم را در آغوش گرفتند:
- نگران نباشید مامی بتسی. همه چیز عالی پیش رفت. به زودی به هوش خواهند آمد و شما می توانید ایشان را ملاقات کنید.
بئاتریس صورت نوه اش را غرق بوسه کرد:
- متشکرم پسرم.... آمدن امروز تو به این خانه یک معجزه بود... متشکرم عزیزم.
اریک به چهرۀ مادربزرگش نگاه کرد، بئاتریس رگه های بیخوابی و خستگی را در چهره و چشمان نوه اش دید:
- کمی استراحت کن پسرم...
- متشکرم... باید به کنار پدربزرگ بازگردم، لطفاً دستور بدهید که کیک و چای برای خواهر ماریا و سیمون ببرند و لطفاً مراقب باشید که اتاق پدربزرگ را به هیچ عنوان شلوغ نکنید...
بئاتریس بار دیگر به چشمان خستۀ مرد جوان نگاه کرد:
- عزیزم تو به شدت خسته ای؛ لطفاً کمی بنشین و استراحت کن.
اریک اعتراض نکرد؛ سفرش به لندن، بیخوابی دیشبش و هیجان امروز او را به شدت خسته کرده بود:
- بسیار خوب .. من برای مدت کوتاهی در یکی از اتاقها استراحت می کنم. شما به کنار پدربزرگ بروید و مراقب او باشید و اگر اتفاقی افتاد بی درنگ به من اطلاع دهید.
یکی از خدمتکارها اریک را به اتاق رو به روی اتاق ادوارد راهنمایی کرد، اریک برای آنکه بتواند اتفاقات راهرو را ببیند از او خواست که در را باز بگذارد و خودش آرام بر یکی از مبلهای اتاق که کنار پنجره بود و در ضمن دید راهرو را داشت نشست و خودش را در مبل رها کرد و چشمانش را بست. اگرچه می دانست که نمی تواند بخوابد ولی بستن چشمهایش از سوزش آنها که بر اثر بی خوابی به وجود آمده بود می کاست.
ادوارد در تختخوابش دراز کشیده بود و از دلدرد به خودش می پیچید. درد لعنتی او را از خواب بیدار کرده بود و بر خلاف انتظارش هر چه گذشته بود بدتر شده بود. او از دل دردهایی که سابق بر این داشت هرگز ناراحت نمی شد ولی این یکی با بقیه کاملاً متفاوت بود و او را به شدت بی حوصله و بیتاب کرده بود، واضحاً معلوم بود که مشکلش این بار جدی و خطرناک است و علاوه بر آن اینکه پزشک مخصوصش بدون اطلاع او و درست در زمانی که او این طور به وی احتیاج داشت لندن را ترک کرده بود وی را دیوانه می کرد. سیمون دوباره به اتاق بازگشت:
- آقا٬ پزشک دیگری برایتان یافته ایم که در بیرون از اتاق انتظار می کشند، اجازه می دهید که وارد شوند؟
ادوارد با عصبانیت به خودش پیچید و با دستش اشاره ای به معنی موافقت کرد:
- چه عجب...پزشکها همیشه وقتی می رسند که کار از کار گذشته باشد!
سیمون به سه خدمتکار دیگر با دست اشاره کرد که بیرون بیایند و خودش هم تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد. ادوارد برای یکی دو ثانیه در اتاقش تنها ماند و سپس در اتاق باز شد و همسرش و پشت سر او مرد جوان بسیار قد بلند و مرتبی وارد اتاق شدند و به سوی تختخواب او آمدند. ادوارد که از درد و خشم دیوانه شده بود و از تاخیر پزشک به تنگ آمده بود تصمیم گرفت که کنایه ای به پزشک جوان بگوید. پزشک به بالای سر او رسید و خم شد و با مهربانی و دقت به چهرۀ پر از درد ادوارد نگاه کرد:
- روز به خیر آقای هامند، از اینکه برای مدت طولانی در انتظار من بودید عذر می خواهم.
برای چند ثانیه ادوارد دردش را فراموش کرد و با ناباوری و بهت در چهره و چشمان پزشک جوان خیره شد، بدون آنکه حتی بتواند پلک بزند. این مرد جوان که بود که صورت، چشمها و صدایش او را این طور به یاد فرزند از دست رفته اش جولیان می انداخت؟
بئاتریس متوجه تعجب همسرش شد و با نگرانی و وحشت لبهایش را گاز گرفت و به اریک نگاه کرد. اریک در طول سالها به خوبی آموخته بود که چگونه آرام و باحوصله باشد و چگونه به دقت رفتار و چهره اش را کنترل کند. مرد جوان بدون آنکه کوچکترین حرکت مشکوکی انجام دهد در کنار تختخواب ادوارد نشست:
- آیا اجازه می دهید که معاینه ام را آغاز کنم آقا؟
ادوارد با ناباوری برگشت و به همسرش که رنگ پریده و هراسان کمی دورتر ایستاده بود نگاه کرد. بئاتریس متوجه نگاه همسرش شد و به زحمت در جواب او لبخند زد. ادوارد بار دیگر در چشمان نافذ و آرام اریک خیره شد، می دانست که می خواهد از مرد جوان بخواهد که خودش را معرفی کند ولی نتوانست چیزی بگوید و تنها با برداشتن دستهایش از روی دلش به اریک اشاره کرد که می تواند کارش را شروع کند.
اریک دستش را بر روی پیشانی پدربزرگش گذاشت تا دمای بدن او را اندازه بگیرد و با نگرانی متوجه شد که او تب دارد. سپس مچ دست او را در دست گرفت و ساعتش را از جیبش بیرون آورد تا نبض او را بگیرد و در همین حال پرسید:
- آیا می توانم بپرسم که از چه موقع این درد شروع شد؟
ادوارد با تعجب دریافت که حضور این پزشک جوان در کنارش او را به مراتب آرامتر کرده است و در جواب او گفت:
- فکر می کنم از ساعت هفت صبح بود که شروع شد. در ابتدا خفیف بود ولی آرام آرام شدیدتر شد...
اریک پس از اندکی دست پدربزرگش را رها کرد و آرام زیر چشمهای او را نگاه کرد:
- درد را در کدام ناحیه از دلتان احساس می کنید آقا؟
-اول تمام دلم درد می کرد ولی از مدتی پیش درد در پایین دلم سمت راست متمرکز شده است.
اریک دکمه های پیراهن خواب پدربزرگش را گشود و آرام دستش را بر روی جایی که پدربزرگش گفته بود گذاشت:
- در اینجا.... درست می گویم؟
- بله درست است!
اریک با احتیاط کمی شکم پدربزرگش را با سر انگشتانش به پایین فشار داد؛ ادوارد از درد فریاد کشید و دستش را طوری حرکت داد که اریک را از کنارش براند. اریک دستش را برداشت و با لحنی جدی گفت:
- لطفاً تحمل کنید آقا، من باید معاینه ام را کامل کنم. می دانم که درد شما بسیار شدید است ولی من هم باید چیز مهمی را بررسی کنم!
اریک بار دیگر انگشتانش را بر روی دل پدربزرگش گذاشت و با احتیاط آن را به پایین فشار داد، ادوارد از درد دندانهایش را به هم فشرد، رواندازش را چنگ زد و نفسش به شماره افتاد. اریک با دقت بافت زیر انگشتهایش را بررسی کرد، حدسش درست بود؛ پدربزرگش باید هر چه زودتر عمل می شد تا آپاندیسش را خارج کنند. پزشک جوان کارش را تمام کرد و دوباره مشغول بستن دکمه های پیراهن ادوارد شد و در همین حال گفت:
- نگران نباشید آقا، مشکل شما مربوط به آپاندیس شماست و به راحتی با یک عمل جراحی کوچک و ساده حل خواهد شد. ولی این عمل باید هرچه سریعتر بر روی شما انجام شود وگرنه بیماریتان می تواند کشنده باشد.
بئاتریس با وحشت چند قدم به سوی همسر و نوه اش آمد:
- خدای من... عمل جراحی...
اریک لبخند آرامش بخشی به مادربزرگش زد:
- لطفاً نگران نباشید خانم... این عمل بسیار ساده و کوتاه است، در بیمارستانها تقریباً هر روز از این دست جراحیها انجام می دهند. باید ترتیبی بدهیم که آقا هر چه سریعتر به بیمارستان منتقل شوند. من خودم با ایشان می روم و ترتیب همۀ کارها را خواهم داد.
ادوارد که تا آن لحظه ساکت بود با صدای بلند گفت:
- فراموشش کنید آقا... من هرگز به بیمارستان نمی روم!
اریک با تعجب به پدربزرگش نگاه کرد:
- همانطور که به شما گفتم این عمل بسیار ساده ای است ولی باید در بیمارستان و با تجهیزات لازم انجام شود.... و در ضمن باید بگویم شما به اندازۀ کافی وقت از دست داده اید! باید هرچه سریعتر به بیمارستان بروید...
ادوارد با کله شقی با صدای بلند گفت:
- گفتم که فراموشش کنید... من به بیمارستان نمی روم و شما هم نمی توانید مرا مجبور به این کار کنید... اصلاً نمی دانم پزشک جوانی به سن و سال شما قابل اعتماد است یا نه؟ ... و یا اصولاً مدرک پزشکیش را گرفته است یا خیر؟!
بئاتریس با ناامیدی نالید و با خجالت و سرافکندگی به نوه اش نگاه کرد. اریک در جواب این حرف ادوارد به مادربزرگش لبخند زد:
- این رفتار برای بیماری که از چند ساعت پیش درد می کشیده است طبیعی است و مرا نمی آزارد خانم... و شما هم نگران نباشید آقای هامند من مدرک پزشکیم را از دانشگاه آکسفورد دریافت کرده ام. در ضمن همانطور که گفتم بیماری شما چیز پیچیده ای نیست و تشخیص آن نیاز به یک پزشک نابغه ندارد... تنها شما باید هرچه زودتر برای خارج کردن آپاندیستان به بیمارستان بروید.
ادوارد با سرسختی گفت:
- من هم به شما گفتم که به بیمارستان نمی روم و شما اگر راه حل دیگری برای این موضوع ندارید می توانید اینجا را ترک کنید تا کارکنان من به دنبال یک پزشک درست بروند.
اریک با درماندگی نفس عمیقی کشید و به سوی مادربزرگش نگاه کرد تا شاید او بتواند کاری انجام دهد. بئاتریس که از این رفتار همسرش با اریک به شدت شرمنده و قرمز شده بود به سوی همسرش آمد و با التماس گفت:
- خواهش می کنم به حرف پزشکتان گوش دهید و به بیمارستان بروید .... خواهش می کنم!
ادوارد با لحنی خشک و جدی گفت:
- فراموشش کنید بئاتریس عزیز... شما می دانید که من هرگز به یک بیمارستان عمومی نخواهم رفت!
بئاتریس خواست چیز دیگری بگوید ولی ادوارد با صدای بلند گفت:
- خیر خانم ... لطفاً بیش از این بحث را ادامه ندهید.
نگاههای درماندۀ اریک و بئاتریس در هم گره خوردند و سرانجام اریک از کنار تخت برخاست و گفت:
- بسیار خوب آقا... لطفاً کمی به من فرصت دهید تا وسایل جراحی را در اتاقتان فراهم کنم.
اریک به مادربزرگش اشاره کرد تا با او از اتاق خارج شود و سیمون و یکی دیگر از خدمتکاران را به اتاق فرستاد.
این اتفاق سابقه نداشت و در نتیجه اریک به شدت نگران مادربزرگش شد. او تصمیم گرفت که بیشتر از این وقتش را با این دختر خدمتکار هدر ندهد. پس از بیست و پنج سال زندگی به عنوان یک اشراف زاده اریک خوب می دانست که چگونه باید یک خدمتکار را مجبور به تن دادن به خواسته هایش بکند. اریک با صدایی کمی بلند تر و خشن تر گفت:
- لطفاً گوش کنید؛ شما همین حالا مرا به تالار انتظار می برید و به خانم بئاتریس هامند اطلاع می دهید که کسی مایل است ایشان را ملاقات کند و یا اینکه من به منزل خانم جرجیا سولیوان می روم و با ایشان باز می گردم و اطمینان داشته باشید به خانم هامند شرح رفتار امروز شما را خواهم داد و ایشان بدون شک شما را از این خانه بیرون خواهند کرد و سایر اشراف لندن هم به تبعیت از ایشان به شما دیگر اجازۀ کار در منازلشان را نخواهند داد!
دخنرک با وحشت و خشم به مرد جوانی که این طور بی پروا در مورد افراد خانوادۀ هامند صحبت می کرد و وی را تهدید می کرد نگاه کرد و سپس با عصبانیت گفت:
- اگر در چنین روزی مزاحم خانم شوم هم بدون شک اخراج خواهم شد آقا. من نمی توانم اجازۀ ورود شما را به داخل عمارت بدهم...
اریک با اضطراب به خودش پیچید:
- لطفاً به من بگویید چه اتفاقی برای خانم هامند افتاده است و مرا هر چه زودتر به کنار ایشان ببرید، من باید او را ببینم!
خوشبختانه یکی دیگر از خدمتکارهای قدیمی که از آنجا می گذشت متوجه جر و بحث دخترک با شخصی ناشناس شد و برای رسیدگی به امور به کنار در آمد و از دیدن اریک با شگفتی و خرسندی فریاد کوچکی کشید:
- خدای من آقا... شمایید... از ملاقاتتان بسیار خوشحالم... به بریتانیا و به عمارت آقای هامند خوش آمدید!
و در را به روی اریک گشود تا داخل شود و در همین میان نگاه پرملامتی به دخترک انداخت. دخترک از دیدن این اتفاقات و از نگاه پرسرزنش زن دیگر به خود لرزید. خدمتکار همچنان که به خاطر رفتار دخترک عذرخواهی می کرد اریک را به سرعت به تالار انتظار برد و پیش از اینکه اریک فرصت کند چیزی بپرسد به دنبال بئاتریس رفت و دست دخترک را کشید و او را هم با خود برد.
اریک با نگرانی و تشویش در سالن انتظار قدم زد؛ از فکر اینکه اتفاقی برای مادربزرگش افتاده باشد دیوانه می شد. با دقت در فکرش مشکلات جسمی مادربزرگش را بررسی کرد؛ مادربزرگش از فشار خون نسبتاً بالایی رنج می برد ولی جدای آن کاملاً سالم بود. اریک لبهایش را گاز گرفت؛ چه اتفاقی ممکن بود برای بئاتریس افتاده باشد؟
انتظار اریک چندان طولانی نشد در تالار باز شد و بئاتریس و به دنبالش دخترک خدمتکار وارد تالار شدند. اریک با نگرانی به مادربزرگش نگاه کرد، تا آنجا که او می دید مادربزرگش از آخرین بار که وی را دیده بود تغییری نکرده بود. چهرۀ بئاتریس از دیدن نوۀ محبوبش گشوده شد، چند ثانیه از خود بی خود ایستاد و با افتخار و لذت سرتاپای مرد جوان را برانداز کرد و سپس به سوی اریک آمد:
- پسر عزیزم... اریک عزیزم... چقدر از دیدنت خوشحالم پسرم.... به خانه خوش آمدی!
اریک با محبت بازوهایش را گشود و مادربزرگش را در آغوش گرفت و از صمیم قلب یکدیگر را بوسیدند:
- از دیدنتان خوشحالم مادربزرگ، در این مدت برای شما بیش از اندازه دلتنگ شده بودم.
اریک به صورت مادربزرگش نگاه کرد و اضطراب و نگرانی فراوان را در چهره اش دید و در جای خود با اضطراب پرسید:
- آیا اتفاقی افتاده است؟
مثل این که زانوهای بئاتریس تحمل وزنش را نداشته باشند بئاتریس با دو قدم لرزان خودش را به نزدیک ترین مبل رسانید و بر آن نشست و سپس با درماندگی نالید:
- پدربزرگت... حال ادوارد اصلاً خوب نیست!
اریک واضحاْ لرزید؛ پدربزرگش بیماری قلبی داشت و اریک از فکر آنکه امکان داشت پدربزرگش دچار حملۀ قلبی شده باشد به شدت هراسان شد. او بی اختیار در مقابل پاهای مادربزرگش زانو زد:
- چه اتفاقی برای پدربزرگ افتاده است؟
بئاتریس سرش را با نگرانی تکان داد:
- درست نمی دانم، از صبح با دلدرد از خواب برخاست و از آن موقع دلدردش دائماً بدتر می شود!
- پزشکشان چه می گوید؟
اشک در چشمان بئاتریس حلقه زد:
- در ابتدا فکر نمی کردیم چیز مهمی باشد؛ ولی بعد هنگامی که یکی از خدمتکارها را به دنبال دکتر مایر (۱) فرستادیم متوجه شدیم که او برای کار بسیار مهمی دیشب از لندن خارج شده است!
اریک بر جایش میخکوب شد:
- آیا می گویید تا اکنون کسی ایشان را معاینه نکرده است؟!
- یکی دیگر از خدمتکارها را به دنبال پزشک دیگری فرستاده ایم ولی او هم خیلی دیر کرده است؛ مطمئن هستم که پزشک را در خانه اش نیافته.
اریک از جایش برخاست، بیشتر از این نمی توانست دست بر روی دست بگذارد:
- اجازه بدهید من ایشان را ببینم!
بئاتریس بی اختیار از جایش برخاست و با ناباوری به چهرۀ مصمم اریک نگاه کرد:
- چه می گویی اریک؟ در چنین شرایطی امکان ندارد ادوارد تو را بپذیرد!
اریک نفس عمیقی کشید و به سوی در تالار به راه افتاد:
- لازم نیست که مرا به ایشان معرفی کنید. تنها بگویید پزشکی یافته اید و به بالینشان آورده اید! اگر حدس من در مورد بیماریشان درست باشد نیاز به رسیدگی فوری پزشکی دارند.
اریک با گامهای بلند و سریع به راه افتاد و بئاتریس با تمام سرعتی که می توانست کوشید که خودش را به نوه اش برساند:
- ولی اریک این کار بسیار خطرناک است، من و سایر خدمتکارها باید به چه نامی تو را صدا کنیم و به چه نامی تو را به پدربزرگت معرفی کنیم؟
- نیازی نیست که مرا به هیچ نامی بخوانید، می توانید مرا دکتر صدا کنید. بقیۀ کارها را به عهدۀ من بگذارید و فقط خونسرد باشید. متاسفانه فرصتی برای سختگیر بودن نداریم.
دخترک خدمتکار و به دنبالش اریک و بئاتریس به سوی طبقۀ دوم عمارت و اتاق ادوارد به راه افتادند. اریک در راه تمام تلاشش را کرد که خونسرد باشد و با عجله تعدادی جواب برای سوالهای احتمالی پدربزرگش یافت.
دخترک در کنار در اتاق ادوارد ایستاد و در زد. سیمون از اتاق بیرون آمد و از دیدن بئاتریس و اریک میخکوب شد. بئاتریس با عجله داستان را برای سیمون تعریف کرد و سیمون به اتاق بازگشت تا خدمتکارهای دیگر را برای توضیح از اتاق بیرون بیاورد و آمدن پزشک را به ادوارد اطلاع دهد.
(۱) Mayer
کمی پس از آنکه اریک تصمیم گرفته بود که در عمارت پدربزرگش به دیدن مادربزرگش بیاید، ادوارد متوجه تغییری که در روحیۀ همسرش اتفاق افتاده بود شد. ادوارد همسرش را به شدت دوست داشت و پس از قطع رابطه اش با جولیان و مرگ زود هنگام او از اینکه می دید بئاتریس زجر می کشد بسیار غصه دار بود ولی او حقیقتاً سرسخت تر و مغرورتر از آن بود که بتواند خطای جولیان را ببخشد و از گفته های خود بازگردد. اما حالا مدتی بود که هر از چندگاهی بئاتریس از صمیم قلب شاد و سرزنده بود و در نتیجه ادوارد کوشید که رفتار همسرش و خدمتکاران را زیر نظر بگیرد تا دلیل این شادی همسرش را بیابد. طولی نکشید که با وجود تمام مراقبتهای بئاتریس ادوارد پی به رفت و آمد فرزند جولیان به خانه اش برد.
در ابتدا این موضوع برای وی بسیار گران آمد ولی پس از مدتی تفکر تصمیم گرفت که به خاطر همسر و نوه اش و یاد جولیان این طور وانمود کند که اطلاعی از این موضوع ندارد و دست همسر و نوه اش را باز بگذارد. در روزهایی که اریک به دیدن بئاتریس می آمد سیمون با اشاره و بدون آنکه مستقیماً چیزی بگوید به ادوارد اطلاع می داد که اریک در کنار بئاتریس است و ادوارد از منزلش خارج می شد تا به کارهایش رسیدگی کند و یا با خونسردی و آرامش در اتاق و یا دفترش انتظار می کشید تا اریک دوباره عمارت را ترک کند.
اریک در تمام مدتی که به دانشگاه می رفت این برنامه ملاقات با مادربزرگش را ادامه داد. سرانجام پیش از آنکه اریک سال پنجم تحصیلش را به پایان برساند و رسماًٌ به عنوان کارآموز رشتۀ پزشکی مشغول شود اتفاق جالبی برای او افتاد.
اریک از دانشجویان بسیار شایسته و با استعداد دانشکده اش بود؛ علاقۀ عجیب او به رشته اش و مطالعات فراوانش باعث شده بودند که اریک به سرعت در رشته اش پیشرفت کند و طرف توجه و احترام تمام اساتیدش باشد. علاوه بر آن اینکه اریک که نام خانوادگی هامند را داشت به عنوان یک جوان اشراف زاده از چنین خانوادۀ بزرگ و ثروتمندی این طور به رشته و دانشکده اش علاقه داشت و سخت کوش بود استادهایش را به وجد می آورد. از همین رو یکی از استادهای اریک که از محققان و دانشمندان مشهور آکسفورد بود و تصمیم داشت برای تحقیقی یک ساله به پاریس سفر کند و علاوه بر آن به اریک علاقۀ فراوانی داشت تصمیم گرفت که از او دعوت کند که به همراه او به پاریس سفر کند.
اریک در ابتدا به شدت از شنیدن این پیشنهاد به وجد آمد، این رویای مرد جوان بود که در رشتۀ پزشکی پیشرفت کند و در این مورد تحقیقات علمیش را در دانشگاههای معتبر ادامه دهد. ولی پس از آن به یاد والتر و خانواده اش در لندن افتاد؛ او نمی توانست آنها را ترک کند و برای رسیدن به آرزوهای خودش به پاریس سفر کند. والتر که متوجه این موضوع و علاقۀ اریک به رفتن به این سفر شده بود به زحمت موفق شد که اریک را متقاعد به رفتن به پاریس کند.
سرانجام اریک به همراه استادش راهی پاریس شدند؛ در تمام مدتی که اریک در پاریس بود مرتباً با والتر و خانواده اش در لندن و به خصوص مادربزرگش مکاتبه می کرد. تحقیقات اریک و استادش در پاریس بیشتر از یک سال پیش بینی شده طول کشید؛ والتر که در نورسهمپتن تنها بود و به شدت به تنها پسرش علاقه داشت در این مدت کاملاً درمانده و بی تاب شده بود. سرانجام تحصیل اریک در پاریس به پایان رسید. استاد اریک تصمیم گرفت برای مدت کمی در فرانسه بماند ولی اریک به سرعت به سوی لندن بازگشت.
اریک روزی که پس از یک سال و نیم دوباره به لندن بازگشته بود را به وضوح به خاطر می آورد. بعد از ظهر یک روز در اواسط مارچ اریک وارد زادگاهش شد. هوای لندن مه آلود و سرد بود و آسمان شهر مانند همیشه پر ابر بود. تپه های برفی که حاصل پارو شدن برفها بودند در گوشه و کنار شهر به چشم می خوردند.
اریک به دیدن پدربزرگ و مادربزرگ مادریش رفت. چهرۀ مادربزرگش را وقتی که آن روز وی را مقابل در غافلگیر کرد به دقت به خاطر می آورد. مادربزرگش ابتدا با شگفتی و ناباوری به مرد جوان شیک پوش و جذاب نگاه کرد و سپس برق شادی در چشمانش درخشید و با فریادی کوچک و با خنده خودش را در آغوش اریک انداخت. اریک با محبت او را به خود فشرد و گونه هایش را بوسید.
آن روز برای چند ساعت اریک بی انقطاع به اصرار پدربزرگ و مادربزرگش از خاطراتش در پاریس برایشان تعریف کرد. هر سه نفر با هم چای و کیک خوردند و در انتها شام سبکی صرف کردند و بعد از آن اریک تصمیم گرفت که در ادامۀ آن شب به دیدن یکی دیگر از استادهای محبوبش که در حال حاضر ریئس یکی از بیمارستانهای لندن بود برود.
خوشبختانه آن شب استادش تا دیر وقت در بیمارستان حضور داشت و در نتیجه هنگامی که اریک در بیمارستان به دیدنش رفت به راحتی وی را یافت. پزشک جوان و استادش با علاقه و هیجان برای بیشتر از دو ساعت در مورد اوضاع پزشکی و تحقیقات در فرانسه و نتایج تحقیقات او و سایرین در آنجا صحبت کردند.
دیر وقت بود که اریک و استادش با هم از بیمارستان خارج شدند و سپس اریک از او جدا شد تا به منزل پدربزرگ و مادربزرگش بازگردد. آن شب او با وجود خستگی فراوان به زحمت خوابید و صبح هنگامی بیدار شد که ساعت از ده هم گذشته بود! مرد جوان به سرعت آماده شد تا به دیدار بئاتریس در عمارتشان برود.
هنگامی که به عمارت ادوارد رسید همه چیز مانند پیش از رفتنش باقی مانده بود. او مانند قبل در زد، دختر جوان خدمتکاری که اریک او را نمی شناخت در را به رویش گشود. اریک در چهرۀ دخترک آثار تشویش و نگرانی را دید؛ مثل این بود که دختر انتظار شخص دیگری را می کشید و با دیدن اریک کمی جا خورد. دخترک با احترام پرسید:
- چه کاری برای شما از دست من ساخته است آقا؟
اریک با دودلی جملاتش را سنجید، اگر یکی دیگر از خدمتکارها که او را می شناخت در را گشوده بود می دانست که باید او را به یکی از تالارها ببرد و سریعاً از خدمتکار بئاتریس بخواهد که به دنبال او رفته وی را به اتاق مادربزرگش ببرد. ولی این دخترک واضحاً از این موضوع بی اطلاع بود. اریک آرام گفت:
- من برای دیدن خانم هامند آمده ام. خوشحال می شوم اگر به ایشان و یا خانم نانسی(۱) خدمتکارشان بگویید که برای ملاقات با من بیایند.
دخترک با دودلی به مرد جوان بسیار خوش لباس و موقر نگاه کرد و با ادب گفت:
- متاسفم آقا؛ خانم امروز کسی را نمی پذیرند.
اریک با درماندگی دستش را در موهایش فروکرد و آنها را عقب خوابانید:
- خانم بدون شک مرا خواهند پذیرفت. لطفاً مرا به تالار انتظار ببرید و به خانم نانسی اطلاع دهید که به دیدن من بیایند.
دخترک این بار با لحنی کمی جدی تر گفت:
- همانطور که گفتم امروز خانم کسی را نمی پذیرند آقا! لطفاً نام خود را به من بگویید و من به ایشان اطلاع می دهم که شما به اینجا آمدید!
(۱) Nancy
از زمانی که اریک برای اولین بار برای زندگی به خانۀ والتر آمده بود به درخواست مادربزرگش والتر او را مرتباً به لندن می برد تا با خانوادۀ اصلیش دیدار کند. مادربزرگ اریک، بئاتریس، و عمه هایش به شدت به او علاقمند بودند و از آنجا که ادوارد هامند، پدربزرگش، حاضر به پذیرفتن وی و بودن او در خانه اش و در مجالس فامیلی نبود شدیداً ناراضی و دلتنگ بودند.
بئاتریس دیوانه وار عاشق نوه اش بود، پس از اتفاقی که برای جولیان، فرزند محبوب بئاتریس، افتاده بود او به شدت از نظر عاطفی به اریک وابسته شده بود. هنگامی که اریک به لندن می آمد بئاتریس بی درنگ به منزل سارا یا لیلیان، خواهرهای والتر، می آمد تا با نوۀ محبوبش دیدار کند. او با شادی و عشق اریک را در آغوش می گرفت و پسرک را از صمیم قلب می بوسید. پس از آن اریک و بئاتریس برای مدت طولانی در کنار هم می ماندند و درد دل و یا حتی بازی می کردند. بئاتریس بارها کوشیده بود که همسرش را متقاعد کند تا اریک را به عنوان نوه اش بپذیرد و به او اجازه دهد که به عمارت آنها در لندن بیاید ولی ادوارد سرسختانه حاضر به شنیدن هیچ چیز در مورد نوه اش نبود.
اریک در سن هفده سالگی وارد دانشگاه آکسفورد شد. از آنجا که شهر آکسفورد در میان راه لندن و نورسهمپتن قرار داشت اریک می توانست مرتبتر به لندن سفر کند و سرانجام به اصرار مادربزرگش حداقل هر ماه یکبار به لندن و به منزل لیلیان یا سارا می رفت تا بئاتریس بتواند با او ملاقات کند. اریک پسر بسیار مهربان و خوش قلبی بود و رفتار و اخلاقی کاملاً شبیه به پدرش داشت، او می دید که مادربزرگش زیر بار غصۀ پسر محبوبش و سرسختیهای ادوارد، همسرش، خرد می شود و از این موضوع زجر می کشید. هر بار که بئاتریس به دیدن اریک می آمد با غصه برای او می گفت که چقدر آرزو دارد که اریک بتواند روزی در منزلشان به دیدن او برود و سرانجام اریک تصمیم خودش را گرفت.
در ورای مهربانی و خوش قلبی اریک همانند والتر شخصیتی یکدنده و لجباز داشت. او احساس می کرد که رفتار ادوارد با او و مادربزرگش بسیار ناعادلانه و به دور از فکر و انصاف است و بنابراین به مادربزرگش اعلام کرد که می خواهد از آن پس هر بار که به لندن سفر می کند در منزل آنها به دیدن او بیاید. بئاتریس با ترس و ناامیدی کوشید که اریک را از این فکر منصرف کند ولی وقتی که ماه بعد اریک در عمارت پدربزرگش حضور یافت بئاتریس متوجه شد که نوه اش قصد شکست خوردن بدون تلاش در برابر خواسته های چندین سالۀ پدربزرگش را ندارد.
آن روز بئاتریس با نگرانی به تالاری که اریک در آن انتظار می کشید وارد شد:
- پسر عزیزم... اریک عزیزم... خوش آمدی.
اریک با لبخندی مهربان مادربزرگش را در آغوش گرفت و بوسید:
- از اینکه شما را می بینم خوشحالم مامی بتسی.
بئاتریس از شنیدن این اسم با لذت و خوشحالی لبخند زد، جولیان در کودکیش مادرش را به این نام می خواند و بعدها هم تا پیش از مرگش گاهی مادرش را با شیطنت به همین نام صدا می کرد. پس از مرگ جولیان بئاتریس در میان خاطراتی که برای اریک تعریف کرده بود داستان این نام را هم برای پسرک گفته بود و اریک تصمیم گرفته بود که برای خوشحال کردن مادربزرگش او را گهگاه "مامی بتسی" بخواند. بئاتریس به خود آمد و همسرش و حساسیت او بر روی اریک و جولیان را به یاد آورد و هاله ای از نگرانی چهره اش را پوشاند. اریک متوجه تغییر حالت مادربزرگش شد و با صدایی آرام و غصه دار پرسید:
- آیا از اینکه مرا می بینید ناراحتید؟
بئاتریس با دستپاچگی اریک را بار دیگر در آغوش گرفت:
- خدای من...هرگز پسرم. هرگز چنین حرفی نزن. فقط خدا می داند که من همیشه چقدر از دیدن تو خوشحال می شوم عزیزم.
اریک سرش را تکان داد و چشمان نافذش را در چشمان مادربزرگش دوخت:
- آیا نگران پدربزرگ هستید؟
بئاتریس به چشمان اریک نگاه کرد، چقدر این چشمها شبیه به چشمان جولیان بودند و چقدر او چشمان اریک را دوست داشت. بئاتریس با ناراحتی به سمتی دیگر نگاه کرد و به علامت مثبت سرش را تکان داد. اریک چند ثانیه سکوت کرد و سپس با صدایی نجواگونه زمزمه کرد:
- مادر بزرگ خواهش می کنم آرام باشید، این بازی بچگانه بسیار بیشتر از آنچه که می بایست طولانی شده است. پدر و مادر من حالا بیشتر از یازده سال است که فوت کرده اند. هر آتش کینه و تعصبی در این مدت طولانی باید خاموش شده باشد.
بئاتریس با درماندگی نالید:
- پسرم تو پدربزرگت را نمی شناسی. هنگامی که او با پدرت روابطش را قطع کرد و اعلام کرد که دیگر جولیان را به عنوان فرزندش نخواهد دانست تصمیم گرفت که هرگز از این سخنش باز نگردد. او بسیار یکدنده و لجباز است درست مانند پدرت! اگر پدرت این طور سر سخت نبود...
بئاتریس با بیتابی سکوت کرد؛ می دانست که بیشتر از آنچه که باید صحبت کرده است. اریک با چهره ای برآشفته گفت:
- اگر پدرم این طور سرسخت نبود مادرم را رها می کرد! آیا این چیزیست که می خواهید بگویید؟ از شما تعجب می کنم مادربزرگ؛ مادرم زن بی نظیری بود و به همین دلیل پدرم این طور عاشق او شد. شما هم اگر به جای کینه توزی فرصتی به آنها می دادید شاید هرگز در جایی که امروز در آن هستیم نبودیم! چطور می توانید چنین حرفی در مورد مادرم بزنید؟
بئاتریس با شرمندگی و آشفتگی به صورت اریک نگاه کرد و اشک در چشمانش حلقه زد:
- مرا ببخش پسرم. حق با تو است؛ من هم از تمام اتفاقات این بیست سال خسته و متنفرم و به خصوص از این سالهایی که پس از مرگ والدینت بر همۀ ما گذشته است. دیگر نمی توانم این وضعیت را تحمل کنم...
بئاتریس سرش را پایین انداخت و با دستمالی که در دست داشت چشمهایش را پاک کرد. اریک از اینکه مادربزرگش را آزرده بود و زخم چندین و چند ساله را گشوده بود احساس گناه و پشیمانی کرد:
- خواهش می کنم مرا ببخشید. نمی خواستم که شما را آزار دهم... مرا ببخشید مامی بتسی.
بئاتریس به صورت مهربان نوه اش نگاه کرد، او هرگز نمی توانست کینه ای از این پسر به دل بگیرد. او با محبت یکبار دیگر اریک را در آغوش گرفت و گونه اش را بوسید:
- فراموشش کن پسرم. من هرگز نمی توانم از تو دلگیر باشم... لطفاً با من به اتاقم بیا، دوست دارم که برای اولین بار در اتاقم از تو پذیرایی کنم و تو هم باید تمام اتفاقات این یک ماه را برایم تعریف کنی.
از آن روز به بعد اریک هر ماه در عمارت پدربزرگش به دیدن بئاتریس می رفت. به دستور بئاتریس هیچ یک از خدمتکاران کوچکترین کلامی در این مورد با هیچ کس در میان نمی گذاشتند و همچنان مانند قبل اجازۀ بردن نام اریک را هم نداشتند. هر بار پس از ورود اریک خدمتکار شخصی بئاتریس او را به سرعت به یکی از تالارهایی که فقط در اختیار بئاتریس بود می برد و بئاتریس در تمام مدت اریک را در آن تالارها نگاه می داشت. اریک خوب می دانست که چرا مادربزرگش با این دقت حضور او را در این خانه مخفی می کند و تصمیم گرفته بود که به میل او بیش از آن بلند پروازی نکند و به خواسته های وی احترام بگذارد.
والتر همچنان که نشسته بود با تعجب به اریک نگاه کرد:
- فکر می کردم که شنبه عصر و یا یکشنبه صبح زود از لندن به نورسهمپتن باز خواهی گشت!
اریک سرش را با ناچاری تکان داد:
- مادربزرگ به شدت اصرار دارند که من در مراسم کلیسا در کنارشان باشم و در نتیجه من یکشنبه پس از اتمام مراسم به نورسهمپتن باز خواهم گشت.
والتر با شیطنت لبخند زد:
- آه... من در حدود نه سال از خانمی که از او حساب می برم و اطاعت می کنم کوچکتر هستم، شما چند سال از بانویی که از اوامر او باید اطاعت کنید کوچکتر هستید اریک عزیزم؟!
اریک برگشت و با تعجب به والتر که لبخندی موذیانه بر لب داشت و برق شیطنت در چشمانش می درخشید نگاه کرد و با دیدن لبخند والتر با درماندگی اطمینان یافت که باید به دنبال کنایه ای که در این سخن بود بگردد. اریک و والتر به شدت با هم صمیمی بودند و اغلب به شوخی به هم گوشه کنایه می زدند.
یکی از کنایه هایی که اریک اغلب به والتر می زد در مورد مارتا بود؛ اریک همیشه به شوخی می گفت که والتر تنها مرد اشراف زادۀ مجردی است که باید از زنی، که در اصل خدمتکار خانۀ اوست، حساب ببرد و از اوامرش اطاعت کند. به نوعی حق با اریک بود، والتر به مارتا اختیارات فراوانی داده بود و مارتا بیشتر از آنکه خدمتکار خانه باشد مسئول امور داخلی خانه بود و تمام ساکنین خانه و حتی گاهی خود والتر از او اطاعت می کردند و به خواسته های او احترام می گذاشتند. والتر همیشه این کنایۀ اریک را با خنده می پذیرفت و به دنبال موقعیتی بود که پاسخ این سخن را به او بدهد و امروز این موقعیت پیش آمده بود.
هر چه که بود تا پیش از آنکه روابط اریک و پدربزرگش دوستانه شود اریک همیشه به اینکه در دوران تجردش بر خلاف والتر تحت نفوذ هیچ زنی نیست افتخار می کرد و اما حالا اریک هم نمی توانست از زیر درخواستهای مادربزرگش شانه خالی کند! مرد جوان چند ثانیۀ بسیار کوتاه فکر کرد و سپس منظور والتر را درک کرد و با حالتی دل زده و آشفته به خودش لرزید:
- آه خدای من، پدر...خواهش می کنم...
والتر که در هدفش کاملاً موفق شده بود با صدای بلند قهقهه زد و اریک هم به دنبال او شروع به خندیدن کرد و گفت:
- بسیار خوب پدر شما انتقام تمام کنایه های مرا در مورد مارتا و خودتان گرفتید! اگر اجازه بدهید برای آماده شدن برای سفرم به اتاقم می روم...
اریک آرام از سر میز بلند شد و با اشاره از والتر خداحافظی کرد و به سوی در تالار به راه افتاد، والتر به مرد جوان خوش قامت و قد بلند نگاه کرد و پیش از آنکه اریک از اتاق خارج شود گفت:
- از اینکه روابطت با پدربزرگ و مادربزرگت بهبود یافته بسیار خوشحالم پسرم. لطفاً پیش از آنکه به سوی لندن حرکت کنی به دیدنم بیا...
اریک برگشت و با قدردانی و محبت به والتر نگاه کرد و سرش را به علامت موافقت تکان داد و سپس بدون آنکه کلامی بر زبان بیاورد از تالار خارج شد. مرد جوان با قدمهای بلند به سوی پلکان داخلی عمارت و اتاق کار و اتاق خوابش به راه افتاد. آخرین جملۀ والتر در گوشش پیچید و احساس شادی و سرخوشی دلچسبی کرد؛ روابط او و پدربزرگش پس از نزدیک به بیست و پنج سال بهبود پیدا کرده بود.
- حالا که اصرار می کنی قسمت دوم درس امروز را هم برایت خواهم گفت؛ اریک حالا که به گفتۀ خودت به سن بلوغ و استقلال رسیده ای باید بدانی که جزیی از مرد شدن این است که در بسیاری از مواقع مجبور به تن دادن به کارهایی هستی که برخلاف میلت هستند تا افراد دو گروه اول در "طبقه بندی تصمیم گیری" را از خودت نرنجانی. مثلاً خود من...
والتر مقابل اریک نشست و با انگشت به خودش اشاره کرد و لبخندی جدی زد:
- مثلاً خود من هیچ علاقه ای به اینکه با اصرار تو را به این مهمانی لعنتی که اطمینان دارم هیچ کدام از ما دو نفر از حضور در آن لذت نخواهیم برد ببرم ندارم... ولی اگر لازم شود به کمک خدمتکارها دستها و پاهای تو را خواهیم بست و لباسهایت را به تو خواهیم پوشاند و تو را با خود به مهمانی خواهم برد... و تو هم هیچ علاقه ای به شرکت در این مهمانی نداری ولی با من مخالفت نمی کنی و برای ارضای جامعه به همراه من به مهمانی خواهی آمد و در ضمن از بودن در مهمانی شاد و خرسند هم خواهی بود!
والتر سخنش را تمام کرد و نگاه جدیش را در چشمان متعجب و از حدقه در آمدۀ اریک دوخت. اریک چند دقیقه با دهان باز در سکوت به والتر نگاه کرد٬ باور نمی کرد که والتر او را مجبور به رفتن به این مهمانی کند!
در این چند روز خودش در این مورد فکر کرده بود و خوب می دانست که حق کاملاً با پدرش است و او حتماً باید در این مهمانی شرکت کند ولی امیدوار بود که والتر او را از آمدن به این جشن معاف کند؛ اما حالا والتر کاملاً مشخص کرده بود که قصد معاف کردن وی را به هیچ وجه ندارد. اریک خوب می دانست که کارهای پدرش همیشه به خاطر محبت و علاقه اش به اوست و امروز هم از روزهای دیگر مستثنا نبود. اریک با درماندگی آه کشید و سرش را تکان داد و در حالیکه از روی مبل بر می خاست گفت:
- بسیار خوب پدر، حالا که اصرار می کنید من هم به همراه شما در این مهمانی شرکت می کنم. ولی هیچ تضمینی نمی دهم که از بودن در این مهمانی لذت ببرم.
والتر با لبخند پسر جوان را که به سوی در اتاق می رفت بدرقه کرد و در آخر هنگامی که او از در اتاق خارج می شد گفت:
- از اینکه به نظرات من احترام می گذاری متشکرم اریک عزیزم.
عصر آن روز والتر استحمام کرده بود و در لباسهای بسیار نفیس و زیبایش در یکی از تالارها انتظار اریک را می کشید. زمان زیادی طول نکشید که در تالار باز شد و اریک بسیار تمیز و شیک پوش وارد شد. والتر با خرسندی و افتخار به او نگریست. چهره و اندام اریک حقیقتاً جذاب و مردانه بودند و پسر جوان در کت و شلوار مشکی گرانقیمت و خوش دوختش بسیار زیبا و دل پذیر شده بود. چند ثانیه طول کشید تا والتر به خود آمد و آرام به سوی اریک رفت:
- از اینکه تو را در این شرایط این طور زیبا و با وقار می بینم بسیار خوشحالم پسرم. و متشکرم که چهره ای شاد و سرزنده به خود گرفته ای.
اریک با شیطنت لبخندی زد:
- با نطقی که امروز ظهر کردید و نکاتی که در مورد اختیارات و انجام وظایف اجباری در زندگی آقایان برایم توضیح دادید به زحمت می توان شاد و سرزنده نبود!
والتر خندید و در حالی که از کنار اریک می گذشت دستش را برشانۀ اریک گذاشت و به شوخی آرام در گوش او زمزمه کرد:
- همین طور است پسرم... و در ضمن به دنیای مردی و مردانگی خوش آمدی!!
اریک با درماندگی و خنده دستش را در موهایش کشید:
- آه خدای من...
و به دنبال والتر به سوی در عمارت و کالسکه ای که انتظارشان را می کشید به راه افتاد.
والتر به خود آمد و متوجه اریک شد که با لبخند شیرین و مطمئنی به او نگاه می کرد:
- آه اریک ای کاش می توانستم به گونه ای از این سفر شانه خالی کنم ولی می بینم که تو تصمیم داری که هر طور که ممکن است مرا با خود ببری و متاسفانه تو روشهای بحث کردن را به خوبی آموخته ای و من نمی توانم تو را در این بحث شکست دهم!
اریک با خوشحالی قاه قاه خندید:
- پدر شما از این سفر پشیمان نخواهید شد. شما جرالد و اسکات را قبلاَ بارها دیده اید و می دانید که انسانهای بی نظیری هستند و آقای رادفورد هم مرد بسیار با وقار و نازنینی است و شما از بودن با او لذت خواهید برد.
والتر و اریک صبحانه شان را تمام کرده بودند و حالا مشغول نوشیدن چای بودند. والتر پرسید:
- چه موقع قصد سفر به لیورپول را داریم و چه مدت در آنجا خواهیم ماند؟
اریک برای مدتی کوتاه به فکر فرو رفت و سپس پاسخ داد:
- من امروز باید برای دیدار با مادربزرگ و پدربزرگم راهی لندن شوم. فردا ، شنبه، را کامل در لندن خواهم بود و یکشنبه پس از مراسم کلیسا به نورسهمپتن باز خواهم گشت. به این ترتیب دوشنبه صبح به سوی لیورپول حرکت خواهیم کرد.
اواخر تابستان بود، اریک از هفده سالگی وارد دانشگاه شده بود و حالا سال اول درسش را به پایان رسانیده بود و تابستان را در عمارت والتر در آرامش و خرسندی سپری می کرد. اریک چند ماه پیش هجده ساله شده بود و به اصرار او، که همیشه شخصیتی بسیار خجالتی و فراری از ازدحام داشت، و برخلاف خواستۀ مادربزرگش و والتر جشن تولدش را بسیار ساده و کوچک برگزار کرده بودند. درست در مقابل اریک هنری جویس بود که یک ماه پیش جشن تولدش را در لندن بسیار مجلل و عظیم برگزار کرده بودند و حالا هم علاوه بر آن تصمیم گرفته بودند که جشن بال باشکوهی در نورسهمپتن برگزار کنند تا هم خانوادۀ جویس ثروت و امکاناتشان را به رخ مردم نورسهمپتن بکشند و هم اولین مهمانی بال باشد که هنری در آن به صورت رسمی و به عنوان یک شخص بالغ شرکت می کند.
تمام افراد با نفوذ و با اهمیت نورسهمپتن به این مهمانی دعوت شده بودند و به خصوص والتر و اریک از مهمانان افتخاری بودند. اریک که از خانوادۀ جویس و از هنری به شدت متنفر بود و هیچ علاقه ای به بودن در جمع و مهمانیهای بال نداشت از قبل اعلام کرده بود که در مهمانی شرکت نخواهد کرد. والتر برای اریک توضیح داده بود که حضور آنها در این مهمانی بسیار مهم است و آنها باید آداب اجتماعی را رعایت کنند و در این مهمانی شرکت کنند اما اریک با یکدندگی اعلام کرده بود که هرگز به مهمانی که به افتخار هنری جویس باشد نخواهد رفت و والتر هم آن روز بیشتر در این مورد به او اصرار نکرده بود.
سرانجام روز مهمانی فرا رسید، والتر اریک را به دفتر کارش فرا خواند تا با او صحبت کند. هنگامی که اریک به دفتر والتر وارد شد کاملاًَ می دانست که صحبت آن روز در چه موردی خواهد بود و حالتی تدافعی و خشمگین داشت. والتر بار دیگر از او خواست که آن روز عصر در مهمانی حضور یابد و اریک بار دیگر مخالفت کرد. والتر برای اریک توضیح داد که به خاطر موقعیت اجتماعی او و اریک و موقعیت خانوادۀ جویس آن دو لازم است که در مهمانی شرکت کنند و نیامدن اریک برای والتر هم از نظر اخلاقی ناپسند و نکوهیده خواهد بود. اریک با اعتراض گفت:
- پدر من در حال حاضر هجده ساله هستم و دیگر از نظر قانونی و رسمی به شما وابسته نیستم. من باید کاملاً مستقل بر روی پای خودم بایستم و رفتارهایم بر موقعیت اجتماعی شما تاثیر نخواهد گذاشت. در ضمن من اعتقادی به این که ما به خاطر نظرات دیگران باید تن به انجام کارهایی که از آنها انزجار داریم بدهیم ندارم!