مردها صبحانه شان را تمام کردند و برای مدتی در ایوان خانه باقی ماندند تا در ضمن صحبت از هوای خوب آن روز نیز استفاده کنند. پس از مدتی رابرت بی مقدمه پرسید:
- والتر آیا شما علاقه ای به بازی بیلیارد دارید؟
والتر همیشه در بازی بیلیارد عالی بود. از زمانی هم که با اریک برای تفنن بازی می کردند او و اریک به شدت پیشرفت کرده بودند و هر دو نفر به بهترین بازیکنهای بیلیارد نورسهمپتن تبدیل شده بودند. دوستان والتر گاهی به شوخی می گفتند که او روحش را به شیطان فروخته تا در بازی بیلیارد شکست ناپذیر شود، و حقیقتاً هم هیچ کس در شهر به جز اریک، که گهگاه در بازی با او برنده می شد، نمی توانست والتر را شکست دهد! والتر آرام سرش را تکان داد و لبخند موذیانه ای زد:
- اگر حمل بر خودستایی نمی کنید من در بازی بیلیارد مهارت خوبی دارم.
چشمهای رابرت درخشیدند:
- آه پس شاید موافق باشید که من کمی از شما در این مورد بیاموزم!
والتر که متوجه کنایۀ رابرت شده بود با خنده گفت:
- ظاهراً شما هم به خودتان اعتماد زیادی دارید. بسیار خوب رابرت عزیز، آیا دوست دارید که شرط بندی کنیم؟
رابرت خندید:
- سر چه چیزی مایلید که شرط ببندیم؟
والتر کمی فکر کرد:
- سر آن سنگ بنفش زیبا و کوچک که در کلکسیونتان داشتید! و شما چطور؟
- سر آن مجسمۀ پیرزن که زمانی بر روی میز کارتان داشتید. آیا هنوز هم آن را دارید؟
- البته آقا... آن پیرزن از مجسمه های مورد علاقۀ من است.
- باید بگویم که سلیقۀ من و شما شباهت جالبی به هم دارند!
رابرت از جایش برخاست:
- لطفاً همراه من بیایید...
رابرت والتر را به داخل عمارت برد. در یکی از تالارها که بسیار مردانه دکور شده بود میز بیلیارد زیبا و نفیسی قرار داشت رابرت به سوی میز رفت تا توپها و چوبها را آماده کند. والتر به اطراف تالار نگاه کرد. در یکی از گوشه ها ماکت بسیار زیبای یک کشتی جنگی بادبانی به چشم می خورد. رابرت که متوجه نگاه والتر شده بود گفت:
- پسر کوچکم به شدت به دریا و دریانوردی علاقمند است. این هدیۀ سال نوی مادربزرگش به اوست.
والتر لبخندی زد و به کنار میز رفت و از میان چوبها یکی را انتخاب کرد. بازی با ضربۀ رابرت آغاز شد و مدت زیادی طول نکشید که رابرت فهمید که منظور والتر از مهارت خوب چیست! والتر طوری بازی می کرد که خود شیطان هم نمی توانست به پای او برسد! رابرت بعد از مدتی با شگفتی گفت:
- فکر می کنم که واقعاً باید از شما بخواهم که به من آموزش بدهید! ... و علاوه بر آن به صورت آبرومندانه خودم شخصاً به دنبال آن سنگ بنفش بروم!
والتر دور میز چرخید تا جای مناسبی برای ضربۀ بعدیش بیابد و با مهربانی خندید:
- من و اریک هر دو به این بازی به شدت علاقه داریم و از آنجا که تنها هستیم وقت زیادی را با یکدیگر صرف بازیهایی از این قبیل می کنیم و در نتیجه مهارت ویژه ای در آنها به دست آورده ایم.
رابرت خندید و با شوخی گفت:
- خانمها واقعاً وقت ما مردان متاهل را می گیرند و شما دو نفر از این نظر بر ما برتری دارید!
والتر هم خندید و با دقت ضربۀ اعجاب انگیزی به یکی از توپها زد؛ رابرت با تعجب ایستاد و به او نگاه کرد:
- آه ... اگر چه آن سنگ برای من بسیار عزیز است ولی خوشحالم که شرط بندی بزرگتری با شما نکردم!
والتر خودش را راست کرد و سرش را تکان داد:
- من علاقه ای به شرط بندی های بزرگ ندارم. اگرچه در ابتدا وقتی که اعتماد به نفس شما را دیدم می خواستم شما را آزار بدهم و سر آن تابلوی زیبا در دفترتان با شما شرط بندی کنم!
رابرت لبخندی زد:
- من هرگز بر سر آن تابلو شرط بندی نمی کنم والتر عزیز.
- می دانم... همانطور که گفتم می خواستم کمی شما را بیازارم!
مردها بازی را تمام کردند. رابرت به سراغ نوشیدنیهایی که در تالار بودند رفت و والتر یکبار دیگر از جایی که ایستاده بود به کشتی کوچک نگاه کرد و سرانجام تصمیم گرفت که آن را از نزدیک وارسی کند.
او به کنار ماکت رفت و با دقت به آن نگریست. ماکت بسیار زیبا و دقیق ساخته شده بود، تمام دکلها و بادبانها، چوبهای کف عرشه، توپها و حتی تمام طنابها و قلابها همگی به دقت و بسیار زیبا ساخته شده بودند و به طرز خیره کننده ای رنگ شده بودند. والتر چند دقیقه دور تا دور ماکت چرخید و آنرا بررسی کرد و سپس پرسید:
- این ماکت باید از روی یک کشتی واقعی ساخته شده باشد!
صدای رابرت از کمی عقب تر به گوشش رسید:
- همین طور است. این ماکت از روی کشتی جنگی که زمانی یکی از برادران مادرم کاپیتان آن بود ساخته شده است. اسکات هم مانند داییم به شدت به دریانوردی علاقمند است.
والتر یکبار دیگر با تحسین به کشتی کوچک نگاه کرد. صدای ظریف زنانه ای از پشت سرش به گوشش رسید:
- روز به خیر آقایان...
و سپس صدای رابرت که می گفت:
- آه... عزیزم خوشحالم که بیدار شدی. امیدوارم که خوب استراحت کرده باشی.
والتر با تعجب چرخید و به پشت سرش نگاه کرد. رابرت در میان تالار و مقابل در آن ایستاده بود و دختر جوانی که پشت به والتر داشت را در آغوش گرفته بود. والتر لبخند موقری زد و چند قدم به سوی رابرت و دخترش پیش رفت تا رابرت بتواند آن دو را به هم معرفی کند. رابرت متوجه والتر شد و آرام به دخترش گفت:
- عزیزم می خواهم تو را با یکی از دوستان خوبم آشنا کنم... آقای والتر دانوان..
دختر جوان چرخید و در حالیکه لبخند روشن و زیبایی بر لب داشت با چشمان زلالش با احترام به والتر نگاه کرد... لبخند بر لبان والتر خشک شد و بی اختیار برجایش میخکوب گشت....والتر با ناباوری و دهان باز به دختر جوان نگاه کرد بدون آنکه اختیار کوچکترین حرکتی را داشته باشد... دختر زیبا بود، زیباییش کشنده و ویرانگر بود و بی شک عاشقان زیادی به دنبال داشت ولی این زیبایی خیره کنندۀ او نبود که والتر را درمانده و دیوانه کرد، بلکه دخترک به طرز غیر قابل باوری شبیه به کاترینا بود!
- کلکسیونتان بی نظیر است رابرت.
- متشکرم... اگر مایل باشید برای گردش در شهر برویم.
- حتماً..
والتر به رابرت کمک کرد تا جعبه ها را به کمدشان بازگرداند و سپس هر دو نفر برای گردش به شهر لیورپول رفتند. لیورپول شهر بسیار زیبا و بزرگی بود؛ اگرچه والتر به محیط آرام و صمیمی نورسهمپتن به شدت علاقمند بود ولی گردش آن روز در لیورپول او را به وجد آورد و باعث از بین رفتن اضطرابی شد که او پس از شنیدن خبر بازگشت دختر رابرت احساس می کرد.
مردها برای شام به عمارت رابرت بازگشتند، پس از شام هر دو مدتی را به صحبت در مورد اوضاع اقتصادی و سیاسی کشور پرداختند و سرانجام هر یک برای استراحت به اتاقهایشان رفتند.
والتر در اتاقش بر تختش نشست و مشغول مطالعۀ کتاب جالبی که با خود آورده بود شد. او اغلب دیر وقت می خوابید و به همین دلیل همیشه به خاطر داشت که در سفرهایش کتابی به همراه داشته باشد تا هنگامی که به خاطر آسایش صاحبخانه اش زودتر از آنچه که عادت دارد به اتاق خوابش می رود خودش را با آن سرگرم کند.
او بدون آنکه متوجه گذشت زمان شود کاملاً در کتابش غرق شد و هنگامی به خود آمد که کمی از نیمه شب گذشته بود. والتر بی درنگ کتابش را بست و چراغها را خاموش کرد تا بخوابد. پیش از آنکه به خواب برود و در حالت بین خواب و بیداری صدای خنده های آرام تعدادی دختر جوان و گفتگوها و رفت و آمدهای سریع خدمتکارها را از بیرون اتاقش شنید. وی خسته تر از آن بود که بتواند حرکت دیگری بکند، در همان حال حدس زد که احتمالاً دختر رابرت وارد شده است و سپس بی اختیار به خواب رفت.
هنگامی که صبح از خواب بیدار شد بی اختیار به سوی ساعتی که بر روی شومینه بود نگاه کرد، تقریباً یک ساعت به وقت صبحانه باقی مانده بود. والتر بدون آنکه عجله ای برای برخاستن داشته باشد در رختخوابش طاق باز خوابید. ذهنش بی اراده به اتفاقات دیروز کشیده شد؛ به اینکه رابرت با چه علاقه ای در مورد دخترش صحبت می کرد و اینکه سه سال بود که دخترک به ایتالیا رفته بود و حالا که بازگشته بود احتمالاً رابرت از شادی سر از پا نمی شناخت.
فکر اینکه دخترک بازگشته بود و او باید شاهد روابط رابرت و دخترش می بود کمی او را هراسان کرد. برای یک لحظه اندیشید که ای کاش رابرت او و اریک را در این شرایط به منزلش دعوت نکرده بود ولی به سرعت به یاد آورد که رابرت آنها را تقریباً سه یا چهار هفتۀ پیش دعوت کرده بود در حالیکه دخترش قرار بود دو هفتۀ پیش وارد شود. رابرت احتمالاً حساب کرده بود که دخترش پس از ورودش دو هفته فرصت دارد که در خانه ساکن شود و پس از آن اریک و والتر به عنوان مهمان سر می رسیدند. پس از آنکه خبر تاخیر دختر به پدرش رسیده بود دیگر برای منتفی کردن دعوت او از اریک و والتر بسیار دیر شده بود و رابرت ترجیح داده بود که همه چیز را آن طور که بود قبول کند و سر و سامان دهد.
والتر آرام از رختخواب بیرون آمد و زنگ زد تا خدمتکاری به اتاقش بیاید و به او در آماده شدنش کمک کند. وی در حین استحمام و لباس پوشیدن تصمیم گرفت که رفتارش را به شدت کنترل کند و از شادی رابرت به خاطر بازگشت فرزندش شاد باشد و سپس برای صرف صبحانه از اتاق خارج شد.
یکی از خدمتکارها او را به ایوان و باغ زیبای خانه برد. ظاهراً رابرت دستور داده بود که آن روز صبحانه را در بیرون از خانه صرف کنند. آسمان نیمه آفتابی بود و لکه های کوچک ابر در آن به چشم می خوردند. والتر بر روی یکی از مبلهای حصیری زیبا نشست و از روی ایوان زیبا به باغ سرسبز و پر گل خانه نگاه کرد. او از این که رابرت چنین تصمیم به جایی گرفته بود و دستور داده بود که در آن روز زیبا صبحانه را در بیرون از عمارت صرف کنند بسیار خشنود بود. دقیقاً نمی دانست چه مدت به آن حال بر مبل نشسته است که صدای رابرت او را به خود آورد:
- صبج به خیر والتر عزیز و از اینکه با بی ملاحظگی شما را برای مدت طولانی منتظر گذاشتم بسیار متاسفم.
والتر خندید:
- صبح به خیر رابرت، لطفاً حرفش را هم نزنید؛ من طوری محو تماشای باغ زیبای شما شده بودم که اگر شما چند ساعت دیگر هم دیر می آمدید اصلاً متوجه گذشت زمان نمی شدم.
- آیا دیشب را خوب خوابیدید؟
- بسیار عالی... متشکرم.
رابرت از والتر خواست که در کنار میز صبحانه که قبلاً چیده شده بود بنشیند. والتر به چهرۀ بشاش و خوشحال رابرت نگاه کرد:
- فکر می کنم دیشب دوشیزه خانم وارد شدند.
رابرت از شنیدن این حرف کمی جا خورد:
- خدای من... ما شما را بیدار کردیم! نمی دانم چگونه از شما عذرخواهی کنم.
والتر با لبخند دستهایش را به علامت نفی تکان داد:
- اصلاً ... اصلاً... من شبها دیر وقت می خوابم و دیشب هم بیدار بودم. به همین دلیل صدای آرام شما را شنیدم. می خواستم بازگشت دخترتان را به شما تبریک بگویم.
- متشکرم والتر عزیز و از اینکه او امروز برای صبحانه با ما نیست عذر می خواهم. او به شدت خسته بود و هنوز بیدار نشده است.
والتر آرام گفت:
- می فهمم...لطفاً حرفش را هم نزنید.
- حالا که این موضوع پیش آمد ...
رابرت با دودلی کمی با جملاتش بازی کرد:
- آیا اجازه می دهید امروز صبح را بر خلاف برنامه در عمارت بمانیم و عصر برای گردش برویم. دخترم هم به شدت برای دیدن شهر دلتنگ است و بسیار خوشحال می شود اگر اجازه بدهید که همراه ما بیاید؟
والتر کمی جا خورد، انتظار نداشت که رابرت این طور در این مورد به خودش و دخترش سخت بگیرد:
- رابرت عزیز... می خواستم به شما پیشنهاد بدهم که امروز را من به تنهایی برای گردش در لیورپول بروم تا مزاحم شما نباشم و شما فرصتی داشته باشید تا با فرزندتان تنها باشید.
ابروهای رابرت بالا رفتند:
- آه ...نه ... شما هرگز مزاحم ما نیستید، در ضمن اگر دخترم متوجه شود که من به خاطر او شما را تنها گذاشته ام به شدت آزرده می شود، او بسیار مهربان و صمیمی است.
والتر به سختی خندید:
- هر طور که شما مایلید رابرت عزیز.
والتر غرق در تماشای تابلو بود که صدای رابرت از پشت سرش او را به خود آورد:
- تابلوی بی نظیری است... من به شدت به آن علاقه دارم. یکی از معابد هندوستان است که در نزدیکی معدنهای آقای هامند قرار داشت.. ساختمان سنگی بی مانندیست.
والتر به سوی رابرت چرخید و گفت:
- حقیقتاً همین طور است. طلوع آفتاب در این تابلو احساس گرمی مطبوعی به انسان می دهد.
رابرت خندید:
- باور نمی کنید اگر بگویم نقاش این تابلو دختر کوچکم است...
ابروهای والتر با تعجب بالا رفتند و با شگفتی ابتدا به تابلو و سپس دوباره به رابرت نگاه کرد:
- باید به شما برای داشتن چنین دختر با استعداد و هنرمندی تبریک بگویم رابرت عزیز.
- از لطف شما متشکرم. او نقاش دوست داشتنی خانوادۀ ماست. وقتی که می خواستیم از هندوستان بازگردیم برای گردش به این معبد که یکی از مناطق مورد علاقۀ من بود رفتیم. دخترم در آن زمان هنوز بسیار جوان بود. آن روز طرح اولیۀ آنرا نقاشی کرد و چند سال بعد این تابلو را از روی آن طرح و حافظه اش کشید و برای تولدم به من هدیه داد.
والتر یکبار دیگر به تابلو نگاه کرد، احساس صمیمیت و زندگی تازه در آن موج می زد؛ در گوشۀ تابلو امضای زیبایی نظرش را به خود جلب کرد؛ " برای پدر عزیزم، تولدتان مبارک، گُل کوچک شما". رابرت با شادی ادامه داد:
- او نزدیک به سه سال است که برای تحصیل هنر و نقاشی به ایتالیا سفر کرده است... قرار بود که دو هفتۀ پیش به لیورپول بازگردد اما به دلایلی سفرش به تعویق افتاد٬ ولی احتمالاً در همین یکی دو روز باز می گردد. اطمینان دارم که شما و دکتر هامند از آشنایی با او واقعاً لذت خواهید برد.
والتر با شگفتی به رابرت نگاه کرد. افتخار و شادی در چهرۀ او موج می زد. رابرت چند جعبۀ بزرگ که از یک سو شیشه ای بودند را از کمد بیرون آورد و بر روی میز بزرگی که در اتاق بود قرار داد.
والتر به کنار میز رفت و در کنار رابرت ایستاد. رابرت شروع به توضیح دادن در مورد سنگها کرد. اگرچه والتر به ظاهر با اشتیاق به سخنان رابرت گوش می داد اما فکرش جای دیگری بود. فکر بازگشت دختر رابرت او را معذب و ناراحت می کرد. حقیقت این بود که او به خاطر از دست دادن دخترش از بودن در کنار دخترهای جوان و پدرانشان احساس ناآرامی می کرد. این احساس او به خصوص مدتی بعد از مرگ ایلنا به شدت تشدید شده بود. ذهن والتر به سالها پیش کشیده شد.
بعد از آنکه خبر مرگ ایلنا به والتر رسیده بود او به شدت درمانده و غمگین شده بود. فکر آنکه دخترش با وضعیت فجیعی با زجر و بیماری زندگی کرده بود و سرانجام مرگ دردناکی او را به کام کشیده بود او را درمانده و دیوانه می کرد. در آن دوران والتر به شدت از خروج از خانه اش و برخورد با سایرین فراری شده بود. ریچارد، مادر، خواهرهایش و اریک به شدت در تلاش بودند تا او را دوباره به زندگی عادی بازگردانند. سرانجام با تلاش آنها والتر آرام آرام از حالت افسرده و درمانده اش بیرون آمد و دوباره ظاهراً و به سختی زندگیش را از سر گرفت.
در یکی از آن روزها والتر برای کار مهمی به عمارت جرج همیلتون، یکی از دوستانش، رفت. نزدیک به دو ساعت بود که آن دو در دفتر جرج مشغول بررسی و کار بر روی موضوع مهمی بودند. در همین لحظات ناگهان درب اتاق باز شد و رز همیلتون (۱) دختر کوچک جرج در حالیکه به شدت گریه می کرد به داخل اتاق دوید. رز تقریباً دو ماه از ایلنا بزرگتر بود؛ او پس از دو برادر به دنیا آمده بود و در نتیجه به شدت مورد علاقۀ والدینش بود. والتر به یاد داشت که او و کاترینا همیشه دوست داشتند که رز و ایلنا با هم دوست و همبازی شوند و به همین دلیل رز او را به شدت به یاد دختر از دست رفته اش می انداخت.
جرج که وضعیت دخترش را دید کارش را با والتر متوقف کرد و با عجله به سوی دخترش رفت و او را در آغوش گرفت. او دخترش را از زمین بلند کرد، خودش بر مبلی نشست و او را نیز بر پاهایش نشاند، با محبت صورت او را غرق بوسه کرد و از او خواست که آرام باشد و جریان را برایش تعریف کند. دخترک برای پدرش گفت که برادرهایش او را آزرده بودند و جرج بار دیگر صورت او را بوسید و او را نوازش کرد و به او قول داد که پسرها را تنبیه کند.
والتر با دیدن این صحنه ها و از فکر آنکه دخترش چگونه در تنهایی و غربت زجر کشیده بود و او هرگز نتوانسته بود او را ببوسد، دلداری دهد و زخمهایش را التیام دهد دیوانه شد. او حتی نتوانست با جرج خداحافظی کند، در حالتی بین مستی و هوشیاری از جایش برخاسته بود و تقریباً از منزل جرج گریخته بود!
بعد از آن یکبار دیگر وی خودش را در خانه اش زندانی کرده بود. وضعیت روحی او به حدی بد بود که هیچ کس حتی جرات نکرده بود که دلیل رفتارش را از او بپرسد. ریچارد با درماندگی به سراغ جرج رفته بود و از او خواسته بود که اتفاقات آن روز را برایش شرح دهد و به این ترتیب متوجه موضوع شده بود.
با فهمیدن داستان جرج به دیدن والتر رفته و از او عذرخواهی کرده بود و گفته بود که از این پس ملاحظۀ شرایط وی را خواهد کرد. یکبار دیگر اطرافیان والتر برای مدت زیادی تلاش کرده بودند تا او را به شرایط عادیش بازگردانند. اگرچه پس از مدتی والتر به زندگی عادیش بازگشته بود ولی تا مدت زیادی از رفتن به منزل جرج پرهیز می کرد.
بعدها والتر به مرور زمان به خودش آموخته بود که رفتارش را در مقابل چنین صحنه هایی کنترل کند و بپذیرد که فرزندش را از دست داده و دخترش دیگر به زندگیش باز نمی گردد. او قبول کرده بود که رشد دختران همسال دخترش و محبت پدرانشان را به آنها ببیند بدون آنکه حسادتش در رفتارش بازتاب پیدا کند.
اگرچه والتر بعد از دریافت خبر مرگ ایلنا و گرفتن انتقامش از آرتور بُیل تصمیم گرفته بود که دیگر هرگز در مورد زندگی سابقش با کسی صحبت نکند و همه چیز در مورد آن دوران را در سینۀ خودش دفن کند ولی همچنان در اعماق ذهنش به همسر و دخترش و اتفاقی که برای آنها افتاده بود می اندیشید.
(۱) Rose Hamilton
کمی از وقت ناهار گذشته بود که رابرت و والتر به دفتر کار زیبا و مجلل رابرت که در کنار دفتر جرالد قرار داشت رفتند. به دستور رابرت برای او و مهمانش ناهار آوردند. رابرت گفت:
- متاسفم که ناهار در اینجا تنوع و مزۀ خوب غذاهای منزل را ندارد؛ ولی فکر می کنم که بهتر است ناهار را بیشتر از این به تعویق نیندازیم و هر چه زودتر غذای سبکی صرف کنیم.
والتر لبخند زد:
- از نظر من ناهار بسیار عالیست...
و سپس لبخندی شیطنت آمیز زد:
- بدون شک شما تا امروز ناهار اداره های پلیس بریتانیا را میل نکرده اید!
و حرکتی کرد که به معنی وحشتناک بودن آن بود؛ و در نتیجه هر دو مرد شروع به خندیدن کردند. پس از اندکی والتر گفت:
- باید از تور امروز شما حقیقتاً تشکر کنم آقای رادفورد. دیدن کارخانۀ شما و توضیحات شما برای من بسیار جالب و شگفت انگیز بودند.
رابرت همچنان که با غذایش مشغول بود گفت:
- واقعاً خوشحالم که از برنامۀ امروز لذت برده اید. من برنامه های دیگری هم برای گردش در لیورپول برای شما دارم که امیدوارم از آنها هم لذت ببرید.
والتر با خجالت سرش را تکان داد:
- واقعاً متاسفم که شما به خاطر من این طور خودتان را به زحمت می اندازید و از کارها و زندگی روزانه تان عقب می افتید.
- لطفاً حرفش را هم نزنید آقای دانوان. من از بودن با مرد عزیزی مانند شما واقعاً لذت می برم و علاوه بر آن در این مدت به خاطر مشغلۀ فراوان به شدت خسته بودم و نیاز به استراحت و تفریح داشتم که حالا به بهانۀ حضور شما موقعیت آن برایم فراهم شده است.
والتر لبخند زد:
- از لطف و نظر خوب شما واقعاً متشکرم آقای رادفورد عزیز.
والتر و رابرت ناهارشان را خوردند و سپس از میان شهر به سوی عمارت رابرت به راه افتادند. در عمارت رابرت مردها برای مدتی استراحت کردند و چای نوشیدند. سرانجام رابرت پیشنهاد داد:
- اگر مایل باشید امروز عصر با اسب به داخل شهر می رویم. من نقاط و خیابانهای بسیار زیبایی در شهر می شناسم که اطمینان دارم شما هم از دیدن آنها لذت می برید.
- گردش با اسب در لیورپول عقیدۀ بسیار خوبیست آقای رادفورد به خصوص که هوای شهرتان حقیقتاً بی نظیر است.
رابرت خندید:
- بعد از هوای وحشتناک هندوستان هوای لیورپول مانند بهشت است.
ابروهای والتر با تعجب بالا رفتند:
- فکر می کردم که هوای هندوستان آفتابی و زیبا باشد.
- آفتاب هندوستان بی نظیر و زیبا است. به علاوه در زمستانها هوا بسیار عالی و مطبوع است. اما تابستانها به طرز کشنده ای گرم و اغلب شرجی می شود. بعضی از روزها آنقدر گرم بود که ما نمی توانستیم حتی از خانه خارج شویم؛ به خصوص من و همسرم که به هوای معتدل بریتانیا عادت داشتیم به شدت آزرده می شدیم. البته تحمل بچه ها به مراتب بیشتر بود.
رابرت برای چند ثانیه به فکر فرو رفت و سپس گفت:
- من مجموعۀ زیبایی از سنگها از هندوستان به اینجا آورده ام. آیا مایلید که آنها را ببینید آقای دانوان؟
- حتماً آقای رادفورد ... و لطفاً مرا به نام کوچکم صدا کنید.
رابرت خندید و برخاست و به والتر اشاره کرد که به دنبال او برود:
- بسیار خوب والتر عزیز...و شما هم لطفاً همین کار را بکنید.
والتر به دنبال رابرت به راه افتاد. رابرت در میان راه توضیح داد:
- من علاقۀ زیادی به جمع آوری سنگهای کمیاب و زیبا دارم. اگرچه این سنگها ارزش مالی زیادی ندارند ولی من از جمع آوری آنها لذت می بردم و در آخر آنها را با خود به اینجا آوردم. کارگران معدن که برای من کار می کردند وقتی که سنگ زیبایی را از دل زمین بیرون می آوردند از آنجا که در مورد سنگهای من می دانستند آن را برای من می آوردند و من هم زیباترین آنها را نگاه می داشتم.
رابرت در اتاقی را گشود و به والتر اشارۀ مودبانه ای کرد که وارد شود و خودش نیز پشت سر او وارد شد. والتر به اطرافش نگاه کرد؛ بدون شک در اتاق کار رابرت بودند، اتاق مانند سایر نقاط خانه بسیار مجلل و زیبا بود و میز تحریر، مبلها و سایر وسایل آن حقیقتاً چشم نواز و نفیس بودند. رابرت به سوی کمد زیبایی که در گوشۀ اتاق بود رفت و گفت:
- لطفاً راحت باشید والتر عزیز... نمی دانم که آیا شما تاکنون در یک معدن بوده اید یا خیر؟ ولی باید بگویم که کار معدنچی ها بسیار سخت و دشوار است. در عمقی که آنها کار می کنند هوا بسیار ساکن و سنگین است ... من چندین بار در معدن بوده ام... بیشتر از چند دقیقه نتوانسته ام در آن عمق بمانم و هر بار با سر درد و حال بسیار بدی گریخته ام!
والتر که هنوز ننشسته بود به گوشه کنار اتاق نگریست. بر یکی از دیوارها تابلوی زیبایی توجه او را به خودش جلب کرد. تابلو منظره ای پر درخت و جنگلی بود که در وسط آن یک ساختمان عظیم سنگی و باستانی به چشم می خورد. والتر به کنار تابلو رفت و با دقت به آن خیره شد. تابلو از فراز یک تپه یا جایی مرتفع کشیده شده بود و ترکیب رنگها و زاویۀ تابش خورشید منظرۀ یک صبح بسیار زیبا و دل انگیز را برای بیننده تداعی می کرد. در وسط تابلو و در میان درختان قدیمی و تناور جنگل ساختمان بزرگ سنگی خودنمایی می کرد. ساختمان قدیمی بود و از معماری آن معلوم بود که یک عبادتگاه و یا معبد است.
- شنیده ام که شما هم به تجارت پنبه و منسوجات کتانی آلوده شده اید آقای دانوان.
والتر خندید:
- حق با شماست آقای رادفورد. از آنجا که باید از زمینهای کشت پنبۀ اریک مراقبت می کردم آنقدر در این مورد آموختم که خودم هم تصمیم به سرمایه گذاری در این زمینه گرفتم!
رابرت با شیطنت گفت:
- پس شما از رقبای من هستید و باید بگویم که شما رقیب خطرناکی نیز محسوب می شوید. اگر همانطور که تجارت چرم کشور را در دست دارید تجارت پارچه را هم در دست بگیرید من و تمام دوستانم از کار بی کار می شویم.
والتر یکبار دیگر بی اختیار خندید:
- شما اغراق می کنید آقای رادفورد! من تنها تجارت چرم تعدادی از شهرهای کشور را در دست دارم و در مورد پارچه هم هرگز نمی توانم با شما و خانواده تان یا خانوادۀ اریک رقابت کنم. در ضمن شما تا آنجا که من اطلاع دارم بیشتر در کار بافندگی هستید و کارخانجات بسیار پیچیده و عظیمی دارید.
رابرت خندید:
- همین طور است. در اصل اگر موافق باشید می خواستم شما را برای بازدید به یکی از کارخانه هایم ببرم. اطمینان دارم که از این گردش لذت می برید.
- من هم به شدت مایل به دیدن کارخانۀ شما هستم و از لطفتان متشکرم.
پسرها وارد تالار شدند و با خودشان خنده و نشاط به تالار آوردند. رابرت به اریک نگاه کرد:
- دکتر هامند عزیزم باید بگویم از آخرین بار که شما را دیده ام واقعاً تغییر کرده اید.
اریک می دانست که رابرت در چه مورد صحبت می کند اما کوشید که از زیر آن بگریزد:
- حق با شماست آقا. از وقتی که به بریتانیا بازگشته ام کمی فربه تر شده ام.
رابرت به دقت به اریک نگاه کرد٬ اگر چه اریک چاقتر شده بود ولی این تغییر بسیار جزیی بود. اسکات با شیطنت به میان حرفهای آنها دوید:
- منظور پدرم این است که چهرۀ شما بسیار مسن تر از قبل به نظر می رسد!
و جرالد هم به نوبۀ خود با لبخندی موذیانه گفت:
- این موضوع به دلیل آرایش جدید موهای اریک است.
اریک که می دانست این بحث به کجا می رود با درماندگی در صندلیش فرو رفت. رابرت با خنده گفت:
- البته٬ موهای شما حقیقتاً چهره تان را تغییر داده اند.
جرالد چشمکی زد و گفت:
- حدس بزنید که اریک به چه خاطر آرایش موهایش را تغییر داده است؟!
این بار اریک با درماندگی نالید " آه ...خدای من" و جرالد پیش از آنکه اریک بتواند خودش را از دامی که او برایش چیده بود برهاند گفت:
- زیرا مدل قبلی موهایش چهره ای پسرانه به او می داد و بیمارهایش او را چندان جدی به حساب نمی آوردند!
شلیک خندۀ مردها در تالار پیچید. اریک که کاملاً قرمز شده بود به زحمت کمی خندید. رابرت به سختی خودش را کنترل کرد:
- معذرت می خواهم دکتر هامند...باید بگویم که آرایش موهایتان شخصیت فکور و آمرانه ای به شما داده است.
اریک آرام گفت:
- متشکرم آقای رادفورد... و از جرالد هم به خاطر آنکه رازهای من را برای خنده با همه در میان می گذارند متشکرم!
یکبار دیگر همگی خندیدند و اریک نگاه تندی به سوی جرالد شلیک کرد. والتر معنی این نگاه اریک را می دانست، اریک در جواب دادن کنایه های دیگران هرگز درمانده نمی شد و پاسخها و کنایه هایش بسیار نیش دار و تیز بودند. ولی از آنجا که مرد جوان اصولاً خجالتی بود در مقابل رابرت پاسخی به جرالد و اسکات نمی داد و حالا با نگاه تندش به جرالد به او فهماند که به زودی پاسخ تمام کنایه های او را خواهد داد. جرالد هم در پاسخ نگاه او لبخند موذیانه ای زد؛ معلوم بود که او هم تصمیم دارد از این موقعیت که اریک را بی دفاع یافته بود نهایت استفاده را بکند. والتر بی اختیار لبخند زد و کمی دیگر از گیلاسی که در دست داشت نوشید و در دل گفت " این سفر هر لحظه جالبتر می شود!".
الیور به تالار وارد شد و به مردها اطلاع داد که ناهار آماده است و مردها برای صرف ناهار به تالار غذاخوری رفتند.
بقیۀ آن روز و آن شب را مردها به گفتگو و بازیهای مختلف پرداختند، در مورد رابرت رادفورد و پسرهایش حق با اریک بود؛ آنها انسانهای بسیار با شخصیت و شریفی بودند و والتر حقیقتاً از بودن در کنار آنها احساس شادی و سرخوشی می کرد.
فردای آن روز ساعتی پس از صرف صبحانه اریک، جرالد و اسکات به سوی کلبۀ شکاری به راه افتادند و اندکی بعد از آن والتر هم به همراه رابرت برای بازدید از کارخانۀ او حرکت کردند. والتر چرخۀ ریسیدن پنبه و تولید نخ و سپس بافتن پارچه را می دانست، ولی بازدید از یک کارخانۀ پیش رفتۀ ریسندگی و بافندگی تجربۀ جالبی بود که او بی شک هرگز فراموش نمی کرد.
او به همراه رابرت از میان ماشینهای بزرگ و جالب کارخانه می گذشتند، رابرت با اشتیاق طرز کار هر ماشین را برایش توضیح می داد و وی بادقت به توضیحات فنی و شگفت انگیز رابرت گوش می داد و گاهی سوال می پرسید. یکی از چیزهایی که توجه والتر را به خود جلب کرد این بود که در کنار بسیاری از ماشینها دخترهای کارگر مشغول به کار بودند. علاوه بر آن والتر متوجه رابطۀ صمیمی رابرت با کارگرانش شد، هر جا که آن دو می رفتند کارگرها با رضایت و احترام به ریئسشان سلام می کردند و به او و مهمانش خوش آمد می گفتند، رابرت هم با محبت پاسخ آنها را می داد و به گزارشهای سرکارگرهایش گوش می داد. کاملاً معلوم بود که کارگرها از کار کردن برای چنین خانوادۀ شریف و محترمی رضایت کامل دارند.
رابرت رادفورد یکی از اشراف بسیار محترم و از خانواده های متمول و قدیمی بریتانیا و لیورپول بود. رابرت و همسرش آنجلا (۱) صاحب سه پسر و یک دختر بودند.
بیشتر از بیست سال پیش رابرت تصمیم گرفته بود که در مستعمرۀ ثروتمند و پر سود بریتانیا، هندوستان، سرمایه گذاری کند و در نتیجه چندین معدن و مقدار زیادی زمینهای کشت چای و پنبه در هندوستان خریده بود و برای سرپرستی و رسیدگی به آنها به همراه همسر و فرزندانش به هندوستان سفر کرده بود.
در آنجا او با هوارد بترست و خانوادۀ وی آشنا شده بود و به یکی از دوستان صمیمی هوارد تبدیل شده بود. سرانجام پس از آنکه هوارد تصمیم گرفته بود که به همراه خانواده اش به انگلیس باز گردد همه چیز را در مورد جولیان هامند و پسرش اریک برای رابرت بازگو کرده بود و از او خواسته بود که وظیفۀ سرپرستی از معادن اریک و جولیان را بر عهده بگیرد. رابرت که مرد بسیار خوش قلب و بزرگ منشی بود این مسئولیت را به عهده گرفته بود و همانند معادن خودش به معادن اریک رسیدگی کرده و به آنها سامان داده بود. چهار سال پس از آن خانوادۀ رادفورد تصمیم گرفتند که برای تحصیل فرزندانشان به انگلیس باز گردند و در نتیجه املاک خود را در هندوستان به فروش رسانده به عمارت خانوادگی و مجللشان در لیورپول بازگشتند.
جرالد رادفورد، پسر دوم خانواده، که در زمان بازگشتشان به انگلیس هجده ساله بود به خاطر علاقۀ فراوانش به ریاضیات و فیزیک در رشتۀ فیزیک به دانشگاه آکسفورد وارد شده بود. او تقریباً یکسال از اریک بزرگتر بود ولی از آنجا که اریک یکسال زودتر وارد دانشگاه شده بود هر دو هم زمان تحصیلاتشان را آغاز کردند. اریک و جرالد که به خاطر کمکی که رابرت رادفورد به اریک در سرپرستی معادنش کرده بودند با هم دورادور آشنا بودند به زودی در آکسفورد به دوستان بسیار صمیمی و جداناشدنی یکدیگر تبدیل شدند.
جرالد به مدت پنج سال در آکسفورد تحصیل کرد و سرانجام پیش از آنکه اریک به پاریس برود به لیورپول بازگشت و سرپرستی قسمتی از کارخانه های ریسندگی و بافندگی پدرش را برعهده گرفت.
پس از بازگشت اریک از فرانسه جرالد و پدرش یکبار در لندن با اریک ملاقات کرده بودند ولی به خاطر حجم زیاد کارهایشان برای مدت بسیار کوتاهی در لندن مانده بودند و حالا که کارهای جرالد کمی کمتر شده بود اریک را برای شکار و تفریح به لیورپول دعوت کرده بود و رابرت هم با اصرار از والتر خواسته بود که در این سفر اریک را همراهی کند.
اریک و والتر صبح زود دوشنبه به سوی لیورپول حرکت کردند. قرار بود که پس از ورودشان به عمارت رابرت آن روز را همگی در کنار هم بمانند و فردا پیش از ظهر اریک، جرالد و برادر کوچکش، اسکات، برای شکار و گردش به مدت سه روز به کلبۀ شکاری بسیار زیبای خانوادۀ رادفورد که در میان راه لیورپول و چستر (۲) قرار داشت بروند. در این مدت والتر در کنار رابرت در لیورپول می ماند و سر انجام یک روز پس از بازگشت پسرها از شکار اریک و والتر به نورسهمپتن باز می گشتند.
یکی دو ساعت از ظهر گذشته بود که اریک و والتر وارد عمارت رابرت شدند. عمارت رابرت نیز مانند عمارت والتر از پدران او به وی رسیده بود و در نتیجه قدیمی بود اما رابرت و همسرش به دقت از آن مراقبت کرده و آن را نوسازی و ترمیم نموده بودند. والتر با لذت به عمارت زیبا نگاه کرد و از شیوۀ معماری و سنگها و مجسمه های آن حدس زد که این عمارت هم باید تقریباً همسن عمارت خودش باشد. با این تفاوت که عمارت رابرت در نزدیکی ساحل دریای ایرلند واقع بود و عمارت او در کنار رود نن.
هوای مفرح لیورپول و باغ بسیار زیبای عمارت رابرت شادی خاص و دلچسبی به والتر و اریک بخشید. کالسکۀ آنها در مقابل پلکان سنگی و پر از گلدانهای گل عمارت زیبا ایستاد و اریک و والتر از آن پیاده شدند. رابرت، جرالد و اسکات که از آمدن آنها با خبر شده بودند با احترام در بالای پلکان انتظار می کشیدند. ابتدا اریک و سپس والتر از پله ها بالا رفتند. اریک با خرسندی و آرامش با رابرت و سپس با جرالد و اسکات دست داد و سپس والتر به بالای پلکان رسید، والتر تنها یکبار دیگر رابرت را دیده بود و آن هم چندین سال پیش بود؛ هنگامی که رابرت به تازگی از هندوستان بازگشته بود و برای آوردن تعدادی از مدارک مهم و صحبت با والتر به نورسهمپتن سفر کرده بود.
رابرت قد متوسطی داشت و به خاطر بالا رفتن سنش کمی فربه تر از سابق می نمود. موهای او صاف و اندکی کم پشت بودند و به بالا شانه شده بودند. با وجود آنکه رابرت مسن تر از والتر بود موهایش به همان اندازۀ والتر سفید شده بودند. وی صورت دایره ای شکلی داشت و اگرچه مرد زیبایی نبود چهره ای به شدت مهربان و صمیمی داشت. رابرت با احترام گفت:
- از اینکه دعوت مرا قبول کردید و به منزلمان آمدید بسیار خوشحالم آقای دانوان.
والتر لبخند زد:
- من هم از شما به خاطر دعوت صمیمانه تان متشکرم و باید اعتراف کنم که نمای عمارت شما و باغهای اطرافش بسیار دل انگیز و زیباست.
والتر با پسرها هم دست داد و ابتدا او و رابرت و پشت سرشان پسرها وارد عمارت شدند. رابرت گفت:
- لطفاً با من به تالار پذیرایی بیایید تا نوشیدنی بنوشیم و شما کمی استراحت کنید می دانم که سفر امروزتان بسیار خسته کننده بوده است. خدمتکارها وسایلتان را به اتاقهایتان خواهند برد آقای دانوان.
والتر با ادب سرش را به عنوان تشکر و موافقت پایین آورد. جرالد از پشت سر آنها گفت:
- اگر اجازه بدهید مایلم چیزی را به اریک نشان دهم. ما تا چند دقیقۀ دیگر به شما ملحق می شویم.
و هر سه نفر به سوی اتاق دیگری به راه افتادند.
رابرت والتر را وارد تالار بزرگ و روشنی که در دوردست دید زیبایی از دریا داشت کرد و زنگ زد تا خدمتکارش به آنجا بیاید و به والتر اشاره کرد که بر مبلی بنشیند:
- لطفاً راحت باشید آقای دانوان.
و خودش برای آوردن دو گیلاس مشروب به کنار میز دیگری رفت. خدمتکار رابرت وارد شد و رابرت دستور داد:
- الیور (۳) لطفاً ناهار را آماده کنید و ترتیبی بدهید که وسایل آقایان به اتاقهایشان برده شود.
والتر با ناراحتی گفت:
- از اینکه صرف ناهارتان را تا حالا به خاطر ما به تعویق انداختید متاسفم آقای رادفورد.
رابرت خندید و گیلاس مشروب را به دست والتر داد:
- لطفاً حرفش را هم نزنید. ما همیشه در این موقع روز ناهار صرف می کنیم.
و سپس بر مبلی دیگر نشست.
(۱) Angela
(۲) Chester
(۳) Oliver
ادوارد در اتاقش بی حرکت برجایش ماند. درتمام این مدت هر روز آرزو کرده بود که این جواب را بشنود و حالا که به آرزویش رسیده بود حتی نمی توانست حرکت کند. زانوهایش در زیر وزنش خم شدند و او بی اختیار بر صندلیش نشست و پیشانیش را بر عصایش تکیه داد؛ جولیان یکبار دیگر در ذهنش زنده شد و او تمام شباهتهای مرد جوان را با پسرش بررسی کرد؛ شباهتها آنقدر زیاد بودند که او را از خود بی خود می کردند. ادوارد دستش را دراز کرد و بدون توقف شروع به زنگ زدن کرد و تا سیمون هراسان خودش را به داخل اتاق نینداخت آن را رها نکرد. ادوارد با درماندگی به سیمون نگاه کرد و فقط توانست یک جمله بگوید:
- پسر جولیان را به اینجا بازگردانید!
سیمون برای چند ثانیه با دودلی و ناباوری ایستاد و به اربابش نگاه کرد و ادوارد چنان نگاهی به او کرد که سیمون بی درنگ به خود آمد و سراسیمه از اتاق خارج شد. ادوارد بار دیگر سرش را بر روی عصایش گذاشت؛ او فرزند از دست رفته اش را دوباره یافته بود.
اریک از خود بی خود از پلکان عمارت پایین دوید، مرد جوان طوری شکه شده بود که حتی نمی دانست چه می کند. اریک وارد تالاری شد که مادربزرگش در آن انتظارش را می کشید تا بدرقه اش کند. بئاتریس از جایش برخاست و با لبخند چند قدم به سوی او آمد و سپس او هم برجایش میخکوب شد. چهرۀ درمانده و گیج اریک هیچ شکی را در مورد اتفاقی که در اتاق ادوارد افتاده بود باقی نمی گذاشت. بئاتریس نالید:
- آه اریک...خدای من، چه کردی؟!
مدتی طول کشید تا اریک توانست صحبت کند؛ مرد جوان با صدایی لرزان و گرفته گفت:
- نتوانستم دروغ بگویم!
بئاتریس بار دیگر نالید:
- خدای من...
و هر دو به همان حال ماندند و با ناباوری و در سکوت در چشمان یکدیگر خیره شدند. زمان زیادی طول نکشید که سیمون با عجله وارد تالار شد؛ با ورود او بئاتریس و اریک هر دو برگشتند و با وحشت به او نگریستند. سیمون آب دهانش را به سختی فرو داد و برای چند ثانیه که به نظر اریک چند ساعت آمد به خانم خانه و نوه اش نگریست و سپس با صدای لرزانی گفت:
- آقا پدربزرگتان مایلند که شما را ببینند!
اریک سرش را پایین انداخت و لبهایش را جوید؛ سعی کرد حدس بزند که پدربزرگش چه به او می گوید و پاسخهایی برای او آماده داشته باشد. سیمون که اربابش را می شناخت با بی صبری پابه پا شد و آرام گفت:
- آقا... خواهش می کنم عجله کنید.
چاره ای نبود، اریک با قدمهایی نا استوار به سوی در تالار به راه افتاد. بئاتریس احساس کرد که کنترل اوضاع به سرعت از دستانش خارج می شود، او هرگز نمی توانست در چنین موقعیتی نوه و همسرش را با هم تنها بگذارد. بئاتریس به سرعت به دنبال اریک به راه افتاد:
- لطفاً صبر کنید! من هم با شما می آیم...
اریک ، بئاتریس و سیمون پشت در اتاق ادوارد ایستادند و با دلهره نگاهی با یکدیگر رد و بدل کردند. سیمون در زد و ادوارد اجازۀ ورود به آنها داد. سیمون در را گشود ولی خودش وارد نشد و ابتدا اریک و سپس بئاتریس هر دو وارد شدند. اریک در اتاق مقابل پدربزرگش، که بر مبل نشسته بود و پیشانیش را بر روی عصایش تکیه داده بود، با فاصلۀ کمی ایستاد. بئاتریس نیز کمی عقب تر از نوه اش با نگرانی ایستاد و دستهایش را با اضطراب به هم قلاب کرد.
سکوت سنگینی بر اتاق حاکم بود و هیچ کس جرات شکستن آن را نداشت. سر انجام ادوارد سرش را بلند کرد و با دقت در چشمان اریک خیره شد و سرانجام با صدایی خفه که به سختی شنیده می شد گفت:
- چرا در تمام این مدت هیج نگفتی؟ ... می دانستی که چقدر مایلم که حقیقت را بدانم و همه چیز را از من مخفی کردی!
اریک چشمان نافذش را در چشمان پدربزرگش دوخت و آرام گفت:
- می دانستم که از مادرم بیزارید و علافه ای به دیدن من ندارید!
یکبار دیگر سکوت بر اتاق حاکم شد. ادوارد بدون آنکه بتواند پاسخ صحبت اریک را بدهد نفس عمیقی کشید، از جایش برخاست و رو در روی اریک ایستاد:
- آیا در این مدت هم به تو بی علاقه و بی توجه بودم؟
اریک برای چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت:
- شما از اول همه چیز را می دانستید... از همان روز اول که به من نگاه کردید می دانستید که من کیستم.
ادوارد چیزی نگفت؛ حق با اریک بود، او از همان روز اول متوجه شباهت اریک و جولیان شده بود. اریک دوباره ادامه داد:
- می خواستید چه به شما بگویم؟ بگویم من نوه ای هستم که شما هرگز مایل به دیدنش نبودید و وجودم را کتمان می کردید و حالا می خواهم بیماری شما را مداوا کنم! آیا به من اجازه می دادید که حتی شما را لمس کنم؟
باز هم حق با اریک بود؛ ادوارد می دانست که در تمام این مدت بدون دلیل از پسرک دوری کرده بود در حالیکه اریک هیج نقشی در بر هم خوردن روابط او و جولیان نداشت! ادوارد با چنان غمی در چشمان اریک نگاه کرد که اریک تکان خورد؛ لبهای مرد جوان حرکتی کردند بدون آنکه صدایی از آنها خارج شود : " لطفاً مرا ببخشید"، ادوارد لبهای او را خواند و سپس بی اختیار نوه اش را در آغوش گرفت!
اریک ابتدا با تعجب قدمی عقب رفت ولی بعد به خود آمد و او هم از صمیم قلب پدربزرگش را در آغوش گرفت. بئاتریس بی اختیار شروع به گریستن کرد و سپس به کنار همسر و نوه اش رفت و بازوهایش را تا جایی که می توانست به دور بدن همسر و نوه اش حلقه کرد و همچنان که می گریست پیشانیش را به بازوی اریک تکیه داد.
اریک در حالیکه در اتاقش بر مبل مورد علاقه اش نشسته بود و به شدت در خاطراتش غرق شده بود به خود آمد. چندین ماه از آن روز می گذشت و هنوز هم از یادآوری آن روز شادی و گرمای دلچسبی زیر پوست بدنش می خزیدند. از آن روز اریک هر دو یا سه هفته یکبار تعطیلات آخر هفته را به لندن می رفت تا در کنار پدربزرگ و مادربزرگش باشد. بئاتریس و ادوارد گاهی به او اصرار می کردند که برای زندگی به لندن نقل مکان کند ولی اریک به آنها گفته بود که هرگز والتر را ترک نخواهد کرد و علاوه بر آن او نورسهمپتن را شهر خود می دانست و به آن و مردمش و دوستانش علاقۀ زیادی داشت.
ادوارد و بئاتریس نوه شان را می پرستیدند؛ رفتار و کردار اریک کاملاً شبیه به رفتار جولیان بود. هنگامی که اریک در عمارت پدربزرگ و مادربزرگش بود مثل آن بود که بار دیگر جولیان زنده شده و به کنار آنها بازگشته است. ادوارد و بئاتریس هرکاری برای خرسندی اریک انجام می دادند. آنها که کاملاً به اریک افتخار می کردند از او می خواستند که به همراه آنها در مهمانی ها و مجالس اشراف لندن شرکت کند. اریک با وجود آنکه اصولاً کم رو و فراری از ازدحام بود به خاطر آنها در بسیاری از آن مجالس شرکت می کرد.
اریک هم مانند پدرش شخصیت بسیار فکور، پرحوصله و مهربانی داشت و در نتیجه هنگامی که به همراه ادوارد و بئاتریس در مجالس اشراف شرکت می کرد به سرعت طرف توجه و اعتماد افراد مختلف قرار می گرفت و این موضوع گاهی باعث دردسر و آزار او می شد.
اریک نه تنها مرد جوان جذاب، خوش سیما و شیک پوشی بود بلکه نوۀ مورد علاقۀ یکی از مهمترین مردان بریتانیا بود و ثروت هنگفتی داشت و علاوه بر آن پزشک بسیار حاذق و باهوشی بود. تمام این خصوصیات او را به سرعت طرف توجه دختران جوانی که در مهمانی ها ملاقات می کرد قرار می داد و اریک که علاقۀ زیادی به رشته و آزادی فعلیش داشت گاهی برای فرار از دست این دوشیزه های جوان و مادرهایشان و بخصوص مادربزرگ خودش دچار مشکل می شد.
والتر و ریچارد با دیدن این اوضاع اریک گاهی او را دست می انداختند و آزارش می دادند و اریک به این ترتیب تمام تلاشش را می کرد که از نزدیک شدن به دوشیزه های جوان در این مجالس اجتناب کند.
این بار هم اریک احساس می کرد که اصرار مادربزرگش برای شرکت او در مراسم کلیسا بهانه ایست برای آشنا کردن وی با یک دوشیزۀ جوان که مادربزرگش برایش در نظر دارد! اریک لبخندی زد، برخلاف تلاش بئاتریس او نمی خواست که آرامش کنونیش را از دست بدهد و بنابراین تصمیم داشت که اجازه ندهد مادربزرگش او را غافلگیر کند. اریک خوب می دانست که چگونه می تواند مادربزرگش را دور بزند و خودش را از این دردسر تازه نیز نجات بدهد. علاوه بر آن دوست داشت فکرش را به سفر شاد و مفرحی که به لیورپول در پیش داشتند و دیدار دوست خوب و قدیمیش جرالد رادفورد معطوف کند.
در روز پنجم حضور اریک در لندن والتر به لندن آمد تا با پسرش ملاقات کند. اریک برای ملاقات با او به منزل سارا رفت و سرانجام پس از مدت طولانی کسی که مانند پدرش دوستش می داشت را دوباره دید. در میان صحبتهای آن روزشان اریک تمام اتفاقات عمارت پدربزرگش را برای والتر تعریف کرد. والتر با دقت به حرفهای او گوش داد و سرانجام گفت که از نظر وی ادوارد از موضوع باخبر است. والتر معتقد بود که ادوارد زیرکتر و داناتر از آن است که شباهتهای میان اریک و جولیان را ببیند و رفتار اریک را موشکافی کند و باز هم او را نشناسد ولی او هم فکر می کرد که دلیل آنکه ادوارد از ابراز نظر در این مورد طفره می رود غرور و سرسختی اوست.
از روز ششم اریک تصمیم گرفت که دوباره به منزل پدربزرگ و مادربزرگ مادریش باز گردد و هر روز برای مدتی به ملاقات ادوارد برود. اگرچه بئاتریس در ابتدا مخالف این تصمیم او بود ولی اریک برایش توضیح داد که ماندن بیشتر او در عمارت آنها توجیحی ندارد زیرا وضعیت جسمی ادوارد بسیار مناسب است و اگر مایلند که ظاهر ماجرا را حفظ کنند وی باید عمارت آنها را ترک کند.
اریک به ادوارد نیز اطلاع داد که از آن پس حضور دائمی او در منزل آنها ضرورتی ندارد و از ادوارد خواست که به او اجازۀ رفتن بدهد. ادوارد با نگرانی پرسید که آیا باز هم او را ملاقات می کند یا خیر و او به پدربزرگش اطمینان داد که هر روز دو بار به دیدنش خواهد آمد و سرانجام ادوارد با دودلی موافقت کرد که اریک منزل آنها را ترک کند. اریک پس از آن روز پنج روز دیگر نیز در لندن ماند و هر روز همانطور که به پدربزرگش وعده داده بود دو مرتبه به دیدار او می رفت و مدتی در کنار او می ماند.
سرانجام اریک و والتر تصمیم گرفتند که لندن را به قصد نورسهمپتن ترک کنند. در صبح روز حرکتشان اریک مانند قبل به دیدار پدربزرگش رفت. پیش از آن که اریک با پدربزرگش ملاقات کند موضوع بازگشتش به نورسهمپتن را با بئاتریس در میان گذاشت. بئاتریس با دلتنگی از نوه اش خواست که مانند قدیم مرتباً به دیدارش بیاید و اریک با این خواستۀ او موافقت کرد. سپس اریک به دنبال سیمون به دیدار پدربزرگش رفت.
ادوارد در اتاق خوابش بر مبلی نشسته بود و کتابی می خواند که سیمون ورود پزشکش را به او اطلاع داد و ادوارد با خوشرویی او را پذیرفت و مانند همیشه از سیمون خواست که آنها را تنها بگذارد. اریک با احترام به ادوارد نگاه کرد:
- از اینکه می بینم وضعیت جسمیتان به این سرعت بهبود پیدا کرده بسیار خوشحالم آقای هامند.
ادوارد لبخند مهربانی زد:
- همه چیز را مدیون شما هستم. همانطور که قبلاً هم گفتم شما و وجودتان در کنار من معجزه کردید.
و به اریک اشاره کرد که بنشیند. اریک تشکر کرد اما ننشست و آرام سرش را تکان داد:
- شما بیش از حد با من مهربانید و به من اطمینان دارید.
ادوارد نگاه پر محبتی به اریک انداخت:
- شما لیاقت همه چیز را دارید. بعد از مدتها حضور شما آرامش شگفت انگیزی به زندگی من آورد که هرگز فکر نمی کردم که دیگر مقدور باشد.
ادوارد احساس کرد که اریک مایل است چیزی به او بگوید و با کنجکاوی به او نگاه کرد. مرد جوان سرش را پایین انداخت و با بی صبری پا به پا شد و سرانجام آرام گفت:
- اگر راستش را بخواهید امروز برای خداحافظی به اینجا آمده ام.
ادوارد با ناباوری به او نگریست ولی نتوانست چیزی بگوید. اریک ادامه داد:
- من می خواهم به شهرم و به کنار پدرم بازگردم.
سکوت سنگینی بین آنها برقرار شد و سرانجام ادوارد به خود آمد:
- آیا باز هم به لندن سفر خواهید کرد و من می توانم از دانسته های مفید شما استفاده کنم؟
اریک می دانست که ادوارد دوست دارد باز هم او را ببیند و نیاز به پزشک را بهانه می کند. مرد جوان لبخند مهربانی زد:
- هر وقت که به لندن آمدم اگر مایل باشید به دیدن شما خواهم آمد.
ادوارد برای لحظاتی سکوت کرد و سپس انگشتر بسیار گرانقیمتی که در انگشتش داشت را بیرون آورد و به سوی اریک گرفت:
- دوست دارم که این هدیه را از طرف من به خاطر زحماتتان بپذیرید.
اریک با ناباوری به پدربزرگش نگاه کرد:
- از لطف شما متشکرم آقا؛ ولی من نمی توانم چنین هدیۀ گرانبهایی را از شما قبول کنم.
ادوارد از روی صندلیش برخاست و به عصایش تکیه داد و همانطور که انگشتر را به سوی اریک دراز کرده بود گفت:
- خواهش می کنم این هدیه را از من قبول کنید... و از من بپذیرید که کاری که برای من انجام دادید ارزشش بسیار بیشتر از این انگشتر است...
ادوارد برای چند ثانیه سکوت کرد و با خودش کلنجار رفت و سرانجام با صدایی خفه و لرزان گفت:
- شما مرا به شدت به یاد کوچکترین پسرم می اندازید!
اریک که سرش را پایین انداخته بود از شنیدن این حرف ادوارد لرزید؛ نمی توانست باور کند که پدربزرگش چنین حرفی به او زده باشد. او حتی نتوانست سرش را بلند کند و به صورت ادوارد نگاه کند؛ بی اختیار دستش را دراز کرد و ادوارد انگشتر را در دست او گذاشت و وی بی درنگ برگشت و به سوی در اتاق به راه افتاد.
ادوارد از جایی که ایستاده بود با دقت به مرد جوان که عملاً از اتاقش می گریخت نگریست؛ می دانست که باید سوالش را بپرسد وگرنه هرگز نمی تواند با خودش کنار بیاید، دست از سماجت و غرور بیجایش بردارد و رفتار تلخ گذشته اش را کنار بگذارد. صدای ادوارد در اتاق پیچید:
- لطفاً نام خود را به من بگویید آقا.... نام حقیقیتان را!
اریک در کنار در اتاق بر جایش خشک شد؛ ادوارد همه چیز را می دانست و او هم می دانست که امروز باید سرانجام پاسخ این سوال را بدهد ولی باز هم با شنیدن این سوال غافلگیر و هیجان زده شده بود. مرد جوان بی اختیار به روبه رویش و به در بستۀ اتاق نگاه کرد، نفسش به شماره افتاد و عرق سردی پیشانی و کف دستش که بر روی دستگیرۀ در ثابت مانده بود را پوشاند و بالاخره آرام گفت:
- اریک جولیان هامند، آقا!
و بدون آنکه برگردد تا پدربزرگش را ببیند از اتاق خارج شد.
- حق با پدرتان است...
و سپس با غصۀ فراوان با کلمات و خودش کلنجار رفت و در آخر گفت:
- من در حال حاضر پدر یک پسر و سه دختر هستم.... اما پسر دیگری هم داشته ام... آخرین فرزندم... جولیان.
ادوارد یکبار دیگر آه کشید و سکوت کرد. اریک با نگرانی به پدربزرگش نگاه کرد بدون آنکه جرات کوچکترین حرکتی را داشته باشد، می ترسید که اگر حرکت کند تمام اسرار درونش فاش شوند. ادوارد بار دیگر چشمهایش را گشود و با دقت به چهرۀ رنگ پریدۀ مرد جوان نگاه کرد:
- نزدیک به سی سال پیش روابط من و آخرین فرزندم تیره شد و پس از آن دیگر هرگز یکدیگر را ندیدیم!...حدوداً هشت سال بعد جولیان کشته شد....به همراه همسرش.
ادوارد چشمهایش را بست و آه دردناکی کشید. او به سختی به خودش فشار آورد تا سرانجام به وجود جولیان و به لیدیا به عنوان همسر او اعتراف کند... پیرمرد پس از چند ثانیه ادامه داد:
- جولیان پسر کوچکی نیز داشت.... نوۀ من ...نمی دانم چه می اندیشیدم که آن پسر را برای همیشه از خودم راندم و تا امروز سالهاست که وی را ندیده ام...
و بعد به دقت به اریک نگاه کرد و چشمهایش درخشیدند:
- نوه ام باید حالا تقریباً همسن شما باشد!
نگاههای اریک و پدربزرگش در هم کلید شدند و اریک از شدت هیجان عملاً برجایش میخکوب شد، او خوب می دانست که تمام تلاشش برای خونسرد نشان دادن خودش بی نتیجه مانده است و علاوه بر آن ادوارد با دقت تمام او را زیر نظر داشت. سرانجام اریک به خود آمد و با صدایی گرفته و لرزان گفت:
- واقعاً متاسفم آقای هامند.
ادوارد با آرامش چشمهایش را بست و لبخند زد:
- متشکرم...
مدتی طول کشید تا اریک توانست بر خودش مسلط شود و آرام پرسید:
- آیا اجازه می دهید که سایرین به اتاقتان باز گردند؟
ادوارد آرام سرش را به علامت موافقت تکان داد. اریک به کنار در رفت تا از مادربزرگش و بقیه بخواهد که به اتاق بازگردند. بئاتریس به محض ورود به اتاق نگاه پرسشگری به اریک انداخت اریک به علامت نفی ابروهایش را بالا برد ولی بئاتریس در چهرۀ رنگ پریده و آشفتۀ نوه اش آثار پریشانی شدیدی را دید. ادوارد بار دیگر به خواب رفته بود و تبش یکبار دیگر پایین آمده بود. سرانجام اریک تصمیم گرفت که برای صرف شام برود.
در کنار میز شام بئاتریس با نگرانی از او خواست که ماجرا را برایش تعریف کند و اریک تمام اتفاقات را برای او بازگو کرد و در آخر افزود که حدس می زند که ادوارد او را شناخته است. بئاتریس کوشید که نوه اش را دلداری دهد و آرام کند ولی او هم خوب می دانست که همسرش مرد بسیار باهوش و زیرکی است و بخصوص در مورد زندگیش این چنین بی پروا با هر کسی صحبت نمی کند. بئاتریس و اریک تصمیم گرفتند که هر دو از این پس هم همه چیز را آن طور که بود ادامه دهند ولی اگر ادوارد از یکی از آن دو سوالی در این مورد پرسید حقیقت را به او بگویند!
پس از صرف شام اریک بار دیگر به اتاق ادوارد بازگشت و تا نزدیک صبح در اتاق او ماند. از آنجا که ادوارد آسوده و آرام خوابیده بود و حالش کاملاً خوب بود اریک و ماریا برای استراحت به اتاقهایشان رفتند و سیمون در کنار ادوارد باقی ماند.
فردا صبح وقتی که اریک از خواب برخاست و به دیدار پدربزرگش رفت ادوارد مدتی بود که بیدار شده بود، صبحانه اش را خورده بود و با روحیه ای شاد در تختش نشسته بود! اریک با خرسندی به او، مادربزرگش، سیمون و ماریا صبح به خیر گفت. ادوارد با شادی گفت:
- فکر می کنم که به زودی بتوانم به تنهایی و بدون مراقبت راه بروم.
و بعد با قدردانی به اریک نگاه کرد:
- باید حقیقتاً از شما و تمام زحماتی که برای من کشیده اید تشکر کنم.
اریک با ادب نیم تعظیمی کرد. سپس ادوارد رو به ماریا گفت:
- و همین طور از شما خواهر. شما خانم بسیار فداکار و با محبتی هستید.
ماریا سرش را با ادب پایین آورد و تشکر کرد. اریک به کنار ادوارد رفت تا او را معاینه کند و پس از اطمینان از وضع جسمی مناسب او به همراه ماریا پانسمان او را تعویض کردند. یکی از خدمتکارها به اتاق آمد و ورود جرجیا و ژانت و یکی از دخترهای جرجیا را به آنها اطلاع داد. اریک به پدربزرگش نگاه کرد:
- آیا اطمینان دارید که با ملاقات با خانمها مشکلی برای شما پیش نمی آید؟
ادوارد با شرمندگی خندید:
- البته که نه؛ لطفاً نگران نباشید...
اریک و ماریا خواستند که از اتاق خارج شوند ولی ادوارد از آنها خواست که در آنجا باقی بمانند. خانمها به اتاق ادوارد آمدند و با دیدن وضعیت رضایت بخش پدرشان با شادی به او و سایرین سلام کردند و در کنار تخت او نشستند. اریک و ماریا نیز کمی دورتر بر دو مبل نشستند. زنها با شادی صحبت می کردند و اتفاقات جالب چند روز اخیر را برای پدر و مادرشان تعریف می کردند و گاهی همگی با هم می خندیدند. هنگام صرف ناهار فرا رسید، ادوارد از سایرین خواست که همگی برای صرف ناهار به همراه بئاتریس بروند و فقط خودش و سیمون در اتاق باقی بمانند.
اولین ناهار دسته جمعیش را اریک در منزل مادربزرگ و پدربزرگش در آرامش و شادی و در کنار مادربزرگ و عمه هایش خورد. ژانت حقیقتاً سرزنده ترین و شادترین فرد خانوادۀ هامند بود، در طول ناهار او با اشتیاق داستانهای مفرحی از زندگی خودش و دوستانش برای سایرین تعریف می کرد و سایرین را سرگرم و شاد می نمود.
پس از صرف ناهار ماریا اجازه خواست که برای بازگشت به بیمارستان مرخص شود و اریک که اطمینان داشت همه چیز مرتب پیش خواهد رفت با این خواستۀ او موافقت کرد و از او به خاطر کمکهایش تشکر کرد. ماریا از ادوارد و سایرین هم خداحافظی کرد و با کالسکه به بیمارستان بازگشت. عمه های اریک هم با فاصلۀ کوتاهی از آنها جدا شدند و هر یک به منزلشان بازگشتند. اریک به سوی اتاق ادوارد به راه افتاد؛ چیزی او را به شدت مشوش می کرد و او خوب می دانست از چه هراس دارد، حالا بیشتر با ادوارد تنها می ماند و پدربزرگش فرصت بیشتری برای بازجویی او داشت!
از آن روز به بعد اریک به مدت سه روز دیگر در عمارت پدربزرگش ماند. او هر روز ساعاتی را در کنار ادوارد می گذراند و هر بار ادوارد با خوشرویی او را می پذیرفت و اغلب از سیمون می خواست که آنها را تنها بگذارد و سپس شروع به تعریف خاطراتی از قدیم و هنگام کودکی فرزندانش و بخصوص جولیان برای اریک می کرد. در تمام مدتی که اریک در منزل پدربزرگش بود و هر روز ساعاتی را با او می گذراند ادوارد حتی یکبار هم نام او را نپرسید! ادوارد خوب می دانست که چرا جرات این کار را ندارد. این پسر به شدت خاطرۀ جولیان را در او زنده می کرد، رفتار و کردارش همانند جولیان او را آرام می کردند. ادوارد در ته قلبش می دانست که این مرد جوان را با گوشت و خونش می شناسد و دوست دارد ولی می ترسید که از او نامش را بپرسد و جواب مرد جوان چیزی به جز آنچه که او می خواست باشد.
هنگامی که اریک با صدای ضربه های محکم بر روی در اتاقش از خواب پرید درست نمی دانست که برای چه مدت خوابیده است اما در بیرون از اتاق هوا کاملاً تاریک شده بود! او با عجله در تختخوابش نشست و از کسی که پشت در بود خواست که وارد شود. یکی از مردان خدمتکار با چراغی در دستش وارد شد و آن را بر یکی از میزهای اتاق گذاشت و به اریک که با چهره ای نگران بر تختش نشسته بود نگاه کرد:
- از اینکه مزاحم استراحت شما شدم عذر می خواهم آقا؛ ولی خواهر ماریا مایلند که شما به دیدن آقا بروید.
اریک با عجله از تختخوابش بیرون جست، خدمتکار به او کمک کرد که لباسهایش را عوض کند و سپس وی بی درنگ به اتاق ادوارد رفت.
در اتاق ادوارد بئاتریس با نگرانی کنار تخت همسرش نشسته بود و دست او را در دست گرفته بود و ماریا و سیمون به سرعت مشغول گذاشتن پارچه های خیس بر صورت و بدن او بودند. نگاه پر از سوال اریک و نگاه هراسان بئاتریس در هم گره خوردند، بئاتریس به تلخی سرش را تکان داد و غم فراوانی در چشمانش موج زد. اریک وحشت زده به کنار تختخواب ادوارد رفت. ماریا توضیح داد:
- تبشان از مدتی پیش دوباره آغاز شده است و به شدت بالا می رود.
اریک در کنار پدربزرگش بر تخت نشست و با محبت و نگرانی دستش را بر گونۀ تب دار او گذاشت. تب او بار دیگر به شدت بالا رفته بود، اریک آرام پرسید:
- آیا اتفاق بدی برایشان افتاده است؟
بئاتریس آرام گفت:
- پسرشان به دیدنشان آمده بودند. فکر می کنم با هم مشاجره داشته اند.
غم و اندوه چهرۀ روشن اریک را پوشانید. او مشغول گوش دادن به صدای قلب پدربزرگش شد. ادوارد که متوجه حضور اریک در کنارش شده بود چشمهایش را گشود؛ نگاه پر از غم و دردش با نگاه مهربان و زلال نوه اش گره خورد، ادوارد با غصه نفس عمیقی کشید و همچنان در چشمان نافذ پزشکش خیره ماند.
او یکبار دیگر با ناراحتی به یاد کوچکترین پسرش افتاد؛ به یاد آرامش و محبتی که در وجود جولیان بود. روابط او و جرمی از قدیم و کودکی جرمی بد بود اما وقتی که جولیان زنده بود و در کنار آنها زندگی می کرد پس از هر کشمکش و نزاعی با جرمی، جولیان او را تنها با حضورش و با نگاهش آرام می کرد. جولیان مانند رودخانۀ تمیزی بود که کدورتهای موجود در خانواده و اطرافیانش را می شست و می برد بدون آنکه خودش آلوده شود و امشب بعد از سالها این مرد جوان همان اثر را بر او می گذاشت.
پزشک جوان آرام دستمال روی پیشانیش را برداشت و دوباره خیس کرد و آبش را گرفت و با محبت بر گونه ها و پیشانی او کشید و با صدایی نجواگونه گفت:
- آقای هامند عزیز ناراحتی و هیجان برای شما بسیار خطرناک است. تب شما که وقتی من برای استراحت رفتم کاملاً از بین رفته بود حالا یکبار دیگر آغاز شده و بسیار شدید است.
ادوارد ناله کرد:
- از اینکه شما را به خاطر من بیدار کردند و از اینکه باعث نگرانیتان شدم متاسفم.
اریک آه کشید:
- من از اینکه بتوانم کاری برای بهبودی شما انجام بدهم بی نهایت خوشحال می شوم آقای هامند. ولی اگر شما این طور هیجان زده و خشمگین باشید کار زیادی از دست من بر نخواهد آمد.
ادوارد برای مدت کمی چشمهایش را بست و به فکر فرو رفت؛ اریک بار دیگر به سراغ داروهایش رفت و برای ادوارد داروی تب بر و خواب آور آماده کرد و با لیوانی آب در دستش بازگشت:
- لطفاً این داروها را میل کنید آقا.
و سپس سر ادوارد را از روی بالشت بلند کرد و داروها را به او داد. ادوارد چشمهایش را گشود:
- می خواهم تنها باشم!
همۀ افراد حاضر در اتاق از شنیدن این حرف جا خوردند. اریک با درماندگی به مادربزرگش نگاه کرد و بئاتریس با نگرانی سرش را تکان داد. اریک آرام گفت:
- ولی آقا در شرایط کنونی شما تنها بودنتان بسیار خطرناک است.
- شما می توانید در اتاق بمانید.
ادوارد این را گفت و دوباره چشمهایش را بست و از خشم و هیجان به نفس نفس افتاد. نگاههای درمانده و هراسان اریک و مادربزرگش در هم گره خوردند. چاره ای نبود؛ بئاتریس، سیمون و ماریا از اتاق خارج شدند و اریک و ادوارد با هم در اتاق تنها ماندند. اریک با نگرانی مشغول خیس کردن پارچه هایی که بر روی بدن پدربزرگش بود شد. ادوارد دوباره چشمهایش را گشود و به اریک خیره شد، اریک تمام تلاشش را کرد و با چهره ای آرام و صمیمی به پدربزرگش لبخند زد. ادوارد پرسید:
- آیا شما برادرها و خواهرهای دیگری هم دارید؟
- نخیر آقا... من تنها فرزند هستم.
ادوارد ابتدا با شگفتی به اریک نگاه کرد و سپس پوزخندی زد و مثل اینکه با خودش صحبت می کرد گفت:
- باید به والدینتان تبریک بگویم!...
- می توانم بپرسم چرا؟
- به این دلیل که تنها فرزند و پسرشان را بسیار بهتر از کاری که من برای پسرم انجام داده ام تربیت کرده اند!
- با کمال ادب باید بگویم که اگر می دانستم که روابط بین شما و پسرتان اینقدر تیره است اجازۀ ملاقات به ایشان نمی دادم.
ادوارد قهقهه زد:
- و فکر می کنید که او از خواسته های شما اطاعت می کرد....
اریک آرام گفت:
- من مطمئنم که پسر شما به سلامتی شما اهمیت می دهند و اگر من به عنوان پزشکتان از ایشان می خواستم که ملاقاتشان را چند روزی به تعویق بیندازند موافقت می کردند.
ادوارد زیرلب چیزی گفت که اریک نشنید. چند دقیقه بعد ادوارد کمی آرام تر شد و پرسید:
- برایم بگویید که روابط شما و پدرتان چگونه است؟
اریک به یاد والتر افتاد. سالهای سال بود که والتر پدرش بود و او در حال حاضر به شدت دلتنگ او بود:
- بسیار عالی آقا... من و پدرم به شدت به یکدیگر علاقمندیم و به هم احترام می گذاریم.
- یکبار دیگر هم به پدرتان برای داشتن تنها یک فرزند تبریک می گویم!
اریک خندید:
- شما اغراق می کنید آقای هامند. باید بگویم که از عوارض بد داشتن تنها یک فرزند این است که پدر من به شدت نگران سلامتی من هستند و در نبود من کاملاً تنها می شوند.
نگاه متعجب ادوارد بر روی اریک ثابت ماند و اریک بلافاصله متوجه اشتباهش شد، او اعتراف کرده بود که مادر ندارد و پدرش تنها زندگی می کند! چیزی در ته قلب ادوارد جوشید و او را از خود بی خود کرد. ادوارد بلافاصله خودش را کنترل کرد و چهرۀ همیشگیش را به خود گرفت ولی در دل تصمیم گرفت که این موضوع را کمی بیشتر ادامه دهد.
اریک کمی جا خورد، مطمئن بود که اگر سن حقیقیش را به ادوارد بگوید کارش به مراتب سخت تر می شود:
- کمی بیشتر از بیست و شش سال آقا...
ادوارد آه کشید و به فکر فرو رفت. پسر جولیان باید اندکی کوچکتر از پزشکش باشد؛ ای کاش می دانست که او چه می کند و به کجا رسیده است. غرورش اجازه نمی داد که از سایرین سراغ پسرک را بگیرد ولی می دانست که باید دست از سرسختیش بردارد و قدمی پیش بگذارد. ادوارد از خود بی خود از اریک پرسید:
- شما یک اشتباه بیست و چند ساله را چگونه جبران می کنید؟
اریک از شنیدن این سوال تقریباً از حال رفت؛ خوب می دانست که پدربزرگش به چه چیزی اشاره می کند. چشمان ادوارد به سوی او چرخیدند و به دقت او را زیر نظر گرفتند. اریک با کمی دستپاچگی کوشید که خودش را کنترل کند و به زحمت لبخند زد:
- حقیقتاً جوابی برای این سوال شما ندارم... من تنها بیست و شش سال دارم و فرصتی برای چنین اشتباهاتی نداشته ام!
سیمون با سینی غذا به اتاق بازگشت و اریک نفس راحتی کشید. پیش از انکه ادوارد غذایش را تمام کند ماریا به اتاق آنها آمد. او که ناهارش را هم صرف کرده بود با اصرار از اریک خواست که برای صرف ناهار و استراحت برود. اریک که می ترسید پدربزرگش دوباره او را در شرایط دشواری قرار دهد مقاومت زیادی نکرد و از ادوارد خداحافطی کرده اتاق را ترک کرد.
بئاتریس هنوز خواب بود و اریک غذایش را به تنهایی خورد و سپس به سوی اتاقی که در مقابل اتاق ادوارد قرار داشت و به او اختصاص داده شده بود رفت. اریک به شدت در فکر پدربزرگش و سوالی که از او پرسید بود. خوب می دانست که پدربزرگش به چه دلیل با این دقت به او نگاه می کند و در چهره و چشمان او به دنبال چه می گردد و خوب می دانست که ادوارد از اتفاقاتی که او را از پسرش و او جدا کرده بودند خرسند نیست ولی نمی توانست حقیقت را به او و یا هر کس دیگری بگوید. صدایی اریک را به خود آورد:
- معذرت می خواهم آقا...
اریک با تعجب برگشت و به سمت صدا نگاه کرد؛ دخترکی که دیروز صبح او را به خانه راه نداده بود با شرمندگی و ترس کمی عقب تر ایستاده بود و او را نگاه می کرد. اریک با دلسوزی به او لبخند زد، دخترک جرات کرد و دو قدم دیگر به سوی او آمد و گفت:
- می خواستم از رفتار دیروزم با شما عذرخواهی کنم. لطفاً مرا ببخشید آقا، من نمی دانستم که شما...
دخترک با سردرگمی به دنبال کلمات مناسب گشت. اریک آرام گفت:
- که من نوۀ آقا و خانم هامند هستم!؟
دخترک از خجالت قرمز شد:
- همین طور است. اگر می دانستم هرگز مانع ورود شما به عمارت نمی شدم. لطفاً مرا ببخشید.
اریک آه کشید و به سوی دخترک رفت و در مقابل او ایستاد:
- نام شما چیست؟
- دایانا (۱) آقا.
اریک سرش را با درد تکان داد:
- متاسفانه این داستان آنقدر کسالت آور و کودکانه است که حتی دوست ندارم آن را برای شما تعریف کنم دایانای عزیز.... لطفاً شما هم نگران دیروز نباشید، من به شما حق می دهم که مانع از ورود من به عمارت شوید.
دایانا با ترس پابه پا شد:
- این طور نیست آقا... من اجازۀ آن رفتار زشت را با شما نداشتم... رفتار من با شما کاملاً به دور از ادب بود و می دانم که خانم به شدت از این موضوع ناراحت خواهند شد.
اریک خندید:
- صحبتهای من هم با شما تند و زننده بودند و من هم باید از شما عذرخواهی کنم. من به شدت نگران سلامتی مادربزرگم بودم و رفتار بچگانه ای از خودم نشان دادم. اگر شما مرا ببخشید من هم شما را خواهم بخشید!
دایانا برای اولین بار به سخنان این مرد اشراف زاده و دوست داشتنی خندید:
- آه ... لطفاً فراموشش کنید آقا!
اریک هم لبخندی زد، او می دانست که مادربزرگش در عین حال که با خدمتکارهایش بسیار مهربان است طاقت اشتباههای آنها را ندارد و به شدت از آنها مکدر می شود:
- لطفاً نگران خانم هامند هم نباشید دایانا. من با ایشان صحبت می کنم و از ایشان می خواهم که شما را بازخواست نکنند.
چهرۀ دایانا با شادی درخشید:
- واقعاً آقا... از لطف شما بی نهایت متشکرم.
اریک لبخند مهربانی زد و سرش را با ادب پایین آورد و با اشاره از دایانا خداحافظی کرد و به اتاقش رفت.
مرد جوان لباسهایش را عوض کرد و از کمد اتاق لباس خواب ساده ای انتخاب و به تن کرد و سپس به تختخواب رفت. او به حدی خسته بود که به محض آنکه در تختخواب دراز کشید به خواب رفت.
(۱) Diana
نگاه پر از قدردانی ادوارد با نگاه عمیق و مهربان پزشک جوانش گره خورد و هر دو نفر برای چند ثانیه از خود بی خود به همان حال ماندند. ادوارد کوشید که بر خودش مسلط شود و نام پزشکش را بپرسد. اما اریک با زیرکی و به سرعت متوجه شد که سوال بعدی ادوارد در مورد اوست و باید از پاسخ به آن فرار کند و پیش از آنکه ادوارد چیزی بگوید دستش را بر روی کنار گردن ادوارد گذاشت:
- دوباره تب شما بالا می رود و من از اینکه به شما اجازه دادم که تا حالا بیدار بمانید احساس گناه و کوتاهی می کنم. آیا می توانم از شما بخواهم که بخوابید آقا؟
ادوارد با غصه در چشمان متقاعد کنندۀ اریک نگاه کرد، حتی حالت متقاعد کنندۀ چشمان مرد جوان هم کاملاً به چشمان جولیان شبیه بود! ادوارد نتوانست با اریک مخالفت کند، از آخرین باری که با کسی با این چشمها مخالفت کرده بود خاطرات تلخ جدایی را داشت و نمی خواست یکبار دیگر آن اتفاقات را تکرار کند. او لبخندی زد:
- بسیار خوب... و از شما به خاطر توضیحات دقیق و مناسبتان متشکرم.
این بار پس از به خواب رفتن ادوارد با توجه به تب خفیفی که داشت اریک فرصت کرد که کارها را به سیمون بسپارد و خودش بر روی یکی از مبلها مشغول استراحت شود.
مدت کمی پس از آن دو عمۀ دیگر اریک جنیفر(۱) و ژانت (۲) به دیدن پدرشان آمدند. یکی از خدمتکارها به اتاق ادوارد آمد و موضوع را به اریک اطلاع داد و اریک برای دیدار با آن دو به همراه خدمتکار اتاق را ترک کرد.
مرد جوان وارد تالاری که عمه هایش در آن انتظار می کشیدند شد و هر دو زن با عشق و علاقه از او استقبال کردند و وی را در آغوش گرفته بوسیدند. اریک برای آن دو داستان بازگشتش و حضورش در منزل پدربزرگش و بیماری او را تعریف کرد. ژانت و جنیفر با دقت و نگرانی به سخنان اریک گوش دادند و سرانجام هر سه نفر تصمیم گرفتند که جنیفر و ژانت هر یک جداگانه به اتاق ادوارد بروند و بدون آنکه او را بیدار کنند پدرشان را ببینند.
اریک عمه هایش را تا مقابل اتاق پدربزرگش همراهی کرد و سپس ابتدا جنیفر و بعد ژانت هر کدام برای سه چهار دقیقۀ کوتاه وارد اتاق شدند و از سلامت پدرشان مطمئن شدند. از آنجا که بئاتریس هم خواب بود، هر دو زن تصمیم گرفتند که فعلاً به منزلهایشان بازگردند و عصر دوباره به دیدار مادر و پدرشان بیایند.
اریک از آنها جدا شد و به اتاق ادوارد بازگشت. خوشبختانه تب ادوارد عملاً قطع شده بود و او در آرامش کامل خوابیده بود. اریک بار دیگر به مبلش بازگشت و بر روی آن به استراحت پرداخت. ساعتی از ظهر گذشته بود که ادوارد از خواب بیدار شد. سیمون آمدن ژانت و جنیفر را به او اطلاع داد و سپس اریک به کنار پدربزرگش آمد. ادوارد یکبار دیگر با محبت پزشک جوان را بررسی کرد:
- شما هنوز هم در کنار من بیدار مانده اید؟!
اریک لبخند مهربانی زد:
- پس از آنکه خواهر ماریا بیدار شدند و ناهار صرف کردیم برای استراحت خواهم رفت. آیا می توانم بپرسم که حالتان چطور است آقای هامند؟
- بسیار عالی. دیروز حتی فکر نمی کردم که به این زودی تا این حد بهتر شوم. شما با وجود سن کمتان معجزه می کنید.
اریک خندید:
- از لطفتان متشکرم. آیا مایلید ناهار سبکی میل کنید؟
ادوارد کمی با دودلی به اریک نگاه کرد. اریک آرام ادامه داد:
- می دانم که به خاطر عدم فعالیت اشتهای زیادی ندارید ولی بدنتان شدیداً به نیرو و مواد غذایی نیاز دارد.
ادوارد سرش را تکان داد:
- آیا می توانم چیزی به جز سوپ برای ناهار داشته باشم؟
اریک بی اختیار به خنده افتاد:
- شما برعکس من علاقۀ زیادی به سوپ ندارید آقای هامند. لطفاً این وعده را هم با سوپ بسازید و از امشب می توانید به غذاهای سنگین تر باز گردید.
ادوارد سرش را تکان داد و اریک به سیمون اشاره کرد که برای آوردن ناهار و مقداری میوه برود. پس از مدتی سکوت ادوارد پرسید:
- می توانم بپرسم که دوران بهبودی من چه مدت طول خواهد کشید؟
- با توجه به سن و وضعیتتان حدس می زنم که بین بیست تا سی روز طول بکشد.
ادوارد با ناخرسندی غرغر کرد:
- وضعیتم؟!
- تا جایی که من می دانم شما از بیماری قلبی هم رنج می برید آقای هامند و بنابراین باید احتیاط بیشتری کرد.
- می بینم که شما تمام پروندۀ مرا مطالعه کرده اید!
- یک پزشک نمی تواند بدون در نظر گرفتن شرایط بیمارش او را مداوا و بخصوص جراحی کند. اگر دوست دارید که بدانید من نام تمام داروهای شما را هم می دانم.
ادوارد لبخند مهربانی به اریک زد و یکبار دیگر با دقت در چشمان او خیره شد. اریک کوشید که در زیر نگاه ادوارد خونسردیش را حفظ کند. ادوارد بی مقدمه پرسید:
- می توانم بپرسم که شما چند سال سن دارید؟
(۱) Jennifer
(۲) Janet
آن شب ماریا هم در کنار بستر ادوارد بیدار ماند ولی سیمون به اصرار اریک برای استراحت رفت. در طول شب تب ادوارد شدید تر از قبل شد و اریک و ماریا هر دو می کوشیدند که تب او را پایین بیاورند و به دقت شرایطش را زیر نظر داشتند.
ادوارد در طول شب دو یا سه بار به خاطر درد و تب شدیدش بیدار شد. اریک هر بار به او کمی مسکن و تب بر می داد تا آرامش کند و ادوارد واقعاً هر بار برای مدتی آرام می شد. اگرچه اثر داروهای اریک بسیار خوب و سریع بودند ولی ادوارد می دانست که آرامشش را در اصل مدیون دیدن پزشک جوانش است.
آن شب ادوارد در اوج ناتوانی و بیماری پس از سالیان دراز غرور و سرسختیش را کنار گذاشته بود و فرزند محبوب و از دست رفته اش را در وجود این مرد جوان جستجو می کرد. به خاطر می آورد که آخرین بار که جولیان را دیده بود او تقریباً همسن و سال پزشکش بود... و چشمان این پسر دقیقاً چشمان جولیان بودند! هر بار که ادوارد از خواب برمی خاست و اریک به بالای سر او می رفت، ادوارد با نگاه کردن به چشمهای مهربان و عمیق مرد جوان جان تازه می گرفت.
او به یاد فرزند جولیان افتاد؛ پسری که وی همیشه او را از خود رانده و تحقیر کرده بود، پسرک باید حالا همسن همین پزشک جوان می بود. ادوارد با خودش اندیشید که باید دست از سرسختیش بردارد و دست دوستی به سوی نوه اش دراز کند ولی فکر آنکه آن پسر بعد از تمام تحقیرهای او چگونه با پیشنهاد دوستی یکباره اش کنار خواهد آمد و غرورش او را از این فکر منصرف کردند. ادوارد می دانست که دوست دارد نام این پزشک جوان را بداند تا بفهمد که او از چه خانواده ای است که این طور خاطرۀ فرزندش را در او زنده می کند ولی دوست داشت که برای آن شب فکر کند که این مرد جوان پسرش است!
نزدیک صبح بود که دمای بدن ادوارد تا حد بسیار خوبی پایین آمد و نفسهایش یکبار دیگر منظم شدند. اریک از موقعیت استفاده کرد و به سرعت نامۀ مختصری برای والتر نوشت و اتفاقات را به اختصار برای او توضیح داد.
روز دیگری در عمارت ادوارد هامند آغاز شد و خدمتکارها کار روزانه شان را شروع کردند. سیمون به اتاق ادوارد آمد، بئاتریس به اریک گفت که می تواند نامه اش را به او بدهد و سیمون ترتیب کارها را خواهد داد. برخلاف اصرار مادربزرگش اریک دوست داشت تا زمانی که تب ادوارد کاملاً از بین برود در کنار او بماند و سرانجام قرار بر آن شد که ابتدا اریک و بئاتریس برای صرف صبحانه بروند و سپس ماریا برای صرف صبحانه و سپس برای استراحت آنها را ترک کند و در آخر پس از بیدار شدن ماریا اریک به استراحت بپردازد.
اریک و بئاتریس برای صرف صبحانه به تالار غذاخوری رفتند. در طول صبحانه بئاتریس در مورد اتفاقات یک سال اخیر خانواده و دوستانشان برای اریک صحبت کرد و اریک با کنجکاوی توام با خستگی و در سکوت به صحبتهای مادربزرگش گوش داد. پس از صبحانه اریک موفق شد که بئاتریس را راضی به رفتن به اتاقش برای استراحت کند و خودش به اتاق پدربزرگش بازگشت. کمی پس از آن ماریا برای صبحانه و استراحت از سیمون و اریک جدا شد.
نزدیک به ساعت ده صبح بود که ادوارد از خواب بیدار شد و یکبار دیگر اریک را در کنارش دید. اریک به او صبح بخیر گفت و برای ادوارد سفارش صبحانه ای ساده داد. ادوارد آرام گفت:
- از اینکه این طور به فکر من هستید متشکرم و متاسفم که دیشب تمام وقت بیدار بودید.
اریک آرام گفت:
- از اینکه می بینم که وضعیتتان رو به بهبود است خوشحالم آقای هامند؛ و در مورد دیشب هم باید بگویم که دیدن آسایش امروز شما بیخوابی دیشب مرا کاملاً جبران می کند.
ادوارد خندید:
- شما بسیار خوب صحبت می کنید؛ فکر می کنم که در کودکیتان الگوی بسیار خوبی داشته اید....
اریک با ادب لبخند زد:
- از لطف شما متشکرم آقا...
خدمتکارها صبحانۀ ادوارد را به اتاق آوردند. ادوارد با کنجکاوی به اریک نگریست:
- آیا شما صبحانه میل کرده اید؟
- نزدیک به سه ساعت پیش آقای هامند. باید از لطف خدمتکارهایتان تشکر کنم.
ادوارد با کمک سیمون صبحانه اش را خورد و دوباره در رختخوابش دراز کشید:
- آیا می توانم از شما بخواهم اطلاعات بیشتری در مورد آپاندیس به من بدهید؟
اریک لبخند روشن و با محبتی زد:
- البته آقا... ولی بحث در این مورد می تواند پیچیده و تخصصی باشد. می توانم بدانم شما در چه مورد کنجکاو هستید؟
- اطلاعات کلی؛ می خواهم بدانم آپاندیس چیست و چه چیزی مشکلات دیروز مرا به وجود آورده بود؟
اریک نفس عمیقی کشید و برای مدتی سکوت کرد تا جملاتش را مرتب کند. باید همه چیز را به زبان ساده توضیح می داد و او مدرس چندان خوبی نبود! او پس از مدتی با آرامش و حوصله شروع به صحبت کرد:
- آپاندیس نام زائده ای در ابتدای رودۀ بزرگ است. همانطور که دیروز متوجه شدید محل آن در پایین شکم و در نیمۀ راست آن است. باید بگویم که تا امروز کسی در مورد کارایی این زائده اطلاع دقیقی ندارد... البته این احمقانه است که فکر کنیم که آپاندیس در بدن هیچ کاری انجام نمی دهد ولی از آنجا که افرادی که با عمل جراحی آپاندیسشان را برداشته اند کاملاً به زندگی عادی خود بازمی گردند پزشکان اغلب می گویند که در مورد کارایی واقعی آپاندیس بی اطلاع هستند... متاسفانه در مورد چگونگی به وجود آمدن مشکل آپاندیس هم اطلاعات جامعی در دست نیست. در این مورد نظراتی مطرح شده که اگر مایلید من چیزی که به نظر خودم بهترین توضیح می آید را برای شما خواهم گفت.
اریک به پدربزرگش که با تعجب و علاقه به صحبتهای او گوش می داد نگاه کرد. ادوارد مشتاقانه گفت:
- آه البته... من واقعاً مشتاقم که توضیحات شما را بشنوم.
اریک لبخندی زد و ادامه داد:
- به دلایلی که ما از آن بی اطلاعیم جریان خون به آپاندیس بسیار کم و حتی قطع می شود. این موضوع باعث ناتوانی آپاندیس می شود و رشد عفونت به شدت در این زائده بالا می رود و کم کم بافت دیواره های آپاندیس از بین می روند و عفونت موجود در آپاندیس از دیواره های مردۀ آن به حفرۀ شکمی وارد می شود. در اینجاست که سرانجام بدن بیمار مقاومت خود را از دست می دهد و مشابه مشکلات دیروز شما برای بیمار بوجود می آید.
ادوارد با تعجب به اریک نگاه کرد و سپس پرسید:
- آیا می گویید که آپاندیس من از مدتی پیش مرده بوده است؟
- نه کاملاً مرده... ولی بدون شک قسمت اصلی دیواره های آن از بین رفته بوده است.
- و چرا می گفتید که باید سریعاً به این مشکل رسیدگی شود؟
- از آنجا که آپاندیس در این حالت از عفونت پر شده و متورم می شود احتمال پاره شدن این زائده بسیار بالا می رود. اگر آپاندیس در این حالت پاره شود پخش شدن عفونت داخل آن در حفرۀ شکمی بدون شک باعث مرگ بیمار می شود.
ابروهای ادوارد با تعجب و شگفتی بالا رفتند:
- خدای من... نمی دانستم که تا این حد به مرگ نزدیک شده بودم.
اریک لبخند زد و سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- خوشحالم که به موقع توانستم شما را نجات بدهم آقای هامند و اگر اجازه بدهید باید بگویم که شما انسان بسیار سرسختی هستید! نرفتن شما به بیمارستان تصمیم بسیار خطرناکی بود.
ادوارد با شرمندگی خندید و قرمز شد:
- یکبار دیگر به خاطر رفتار دیروزم از شما معذرت می خواهم و از تمام کمکهای شما متشکرم.
سیمون برای آوردن چای از اتاق خارج شد. یکبار دیگر ادوارد به اریک نگاه کرد و این بار دلش را به دریا زد:
- آیا شما گفتید که از دانشگاه آکسفورد فارغ التحصیل شده اید؟
- همین طور است آقا.
- می توانم بپرسم شما اهل کدام شهر هستید؟
اریک حساب این سوال را کرده بود ولی این که پدربزرگش به این زودی شروع به پرسش از او کرده بود خوشحالش نمی کرد:
- آکسفورد آقا...
ادوارد با ناامیدی آه کشید و سپس گفت:
- می خواهم از رفتار امروزم با شما عذر بخواهم. رفتار من بچگانه و به دور از ادب و ملاحظه بود و بی شک شما را آزرده ام.
اریک خندید:
- لطفاً حرفش را هم نزنید آقا. همانطور که گفتم این طبیعی است که بیماری که در شرایطی ناراحت کننده است بی طاقت شود و پرخاش کند.
- ولی این موضوع برای من مجوز رفتار نادرست امروزم را صادر نمی کند... لطفاً مرا ببخشید.
- بسیار خوب اگر این طور دوست دارید من شما را می بخشم.
اریک با محبت به ادوارد لبخند زد و ادوارد هم پاسخ لبخند او را داد. سیمون با سینی چای به اتاق بازگشت و به ادوارد کمک کرد که چایش را بنوشد و پس از آن به اصرار اریک پدربزرگش دوباره به خواب رفت. ماریا و سیمون برای صرف شام رفتند و پس از بازگشت آن دو اریک به سوی تالار غذاخوری به راه افتاد. در سالن غذاخوری بئاتریس انتظار او را می کشید. اریک با تعجب به مادربزرگش نگاه کرد:
- آه .. شما تا حالا شامتان را به خاطر من به تعویق انداختید؟
- عزیزم دوست داشتم اولین شامت را در این خانه در کنار یکدیگر صرف کنیم.
اریک لبخند زد:
- شما نظرات جالبی دارید مامی بتسی.
بئاتریس خندید و به اریک اشاره کرد که بنشیند:
- حال ادوارد چطور است؟
- حال ایشان بسیار خوب است. فقط کمی تب دارند که کاملاً طبیعیست. فردا صبح حالشان بسیار بهتر خواهد شد و شما می توانید با خیال راحت با ایشان ملاقات کنید.
- بابت همه چیز متشکرم پسرم.
اریک لبخند زد و هر دو مشغول صرف شام شدند. پس از مدتی سکوت اریک گفت:
- من باید به والتر خبر بدهم که تا مدتی نمی توانم به نورسهمپتن بازگردم. وگرنه او به شدت نگران خواهد شد.
- چه مدت در لندن خواهی ماند پسرم؟
- دوران بهبودی پدربزرگ احتمالاً بین بیست تا سی روز طول خواهد کشید. من برای ده روز دوست دارم که ایشان را کاملاً زیر نظر داشته باشم.
بئاتریس با خوشحالی گفت:
- عزیزم من بسیار خوشحال می شوم که تو تمام این مدت را در این عمارت بمانی و من هر روز بتوانم تو را ببینم.
اریک با ناراحتی با غذایش بازی کرد:
- من هم از بودن در کنار شما خوشحال می شوم. اما به شدت نگران این هستم که عمو جرمی یا سایر افراد خانواده اش مرا ببینند و یا اینکه پدربزرگ مرا بشناسند!
بئاتریس لبخند مهربانی به نوه اش زد:
- نگران نباش پسرم. من و خدمتکارها ترتیبی می دهیم که از جانب جرمی و خانواده اش هیچ مشکلی برای تو به وجود نیاید. در مورد ادوارد هم اگر دوست داشته باشی می توانیم فعلاً نام مستعاری برایت انتخاب کنیم و همگی تو را در این مدت به آن نام صدا خواهیم کرد. اگر ادوارد سوالی در مورد زندگیت از تو کرد فعلاً جواب نادرستی به او بده.
اریک با نارضایتی سرش را تکان داد:
- در مورد عمو جرمی از شما متشکرم ولی من حقیقتاً نمی توانم بپذیرم که این طور به پدربزرگ دروغ بگوییم. فراموش نکنید که اگر روزی پدربزرگ تصمیم گرفتند مرا ملاقات کنند با دیدن من متوجه تمام دروغها می شوند و بی شک بسیار آزرده خواهند شد.
بئاتریس می دانست که اریک درست می گوید:
- آیا پیشنهاد بهتری داری پسرم؟
اریک به فکر فرو رفت و در سکوت دوباره مشغول غذایش شد. او پس از اندکی گفت:
- سعی می کنم فقط در مواقعی که لازم است به دیدن پدربزرگ بروم و تا آنجا که ممکن است از پاسخ دادن به سوالهایی که هویت مرا فاش می کنند پرهیز خواهم کرد. اگر لازم شد سعی می کنم دروغی بگویم که نزدیک به واقعیت باشد!
بئاتریس خندید:
- هر طور که مایلی پسرم.
- امشب نامه ای برای والتر می نویسم. آیا ممکن است که ترتیب ارسال آن را بدهید؟
- حتماً عزیزم...
- متشکرم.
- امشب چه موقع برای استراحت خواهی رفت؟
اریک شامش را تمام کرده بود:
- من امشب را بیدار می مانم. خواهر ماریا هم به احتمال زیاد بیدار خواهند ماند.
بئاتریس نگاه ناراحتی به اریک کرد:
- اما تو به شدت خسته ای پسرم. خواهش می کنم امشب را استراحت کن. من در کنار ادوارد خواهم ماند.
اریک خندید:
- من به بی خوابی عادت دارم مادربزرگ. علاوه بر آن امشب لازم است که من در کنار پدربزرگ بیدار بمانم.
بئاتریس با دلواپسی گفت:
- آیا اجازه می دهید که من هم در کنار تو و ادوارد بیدار بمانم؟
اریک لبخند دلسوزانه ای به مادربزرگش زد:
- حضور شما چیزی را عوض نخواهد کرد مامی بتسی. در ضمن من اطمینان دارم که شما هم شدیداَ به استراحت نیاز دارید. ولی اگر مایلید که در کنار پدربزرگ باشید من مانع شما نخواهم شد.
- متشکرم پسرم، دوست دارم که امشب را در کنار تو و ادوارد باشم.
آن دو از جایشان برخاستند، بئاتریس با عشق و علاقه بازویش را به نوه اش داد و هر دو بازو در بازوی هم به سوی اتاق ادوارد بازگشتند.
اریک کوشید که تمام ماهیچه هایش را رها کند و فکرش را آزاد بگذارد تا کمی استراحت کند. اما با وجود تلاشش مغزش دیوانه وار کار می کرد، او نه تنها پس از سالها برای اولین بار پدربزرگش را دیده بود بلکه بدون آنکه ادوارد متوجه شود او را معاینه و مداوا هم کرده بود.
هنگامی که اریک برای اولین بار به پدربزرگش نگاه کرد در ورای چهرۀ بی تغییر و بی تفاوتش قلبش به شدت شروع به تپیدن کرده بود و او به زحمت خودش را خونسرد نشان داده بود. ادوارد در اولین لحظات طوری به اریک نگاه کرده بود که اریک اطمینان داشت که او را شناخته است ولی خوشبختانه آن طور نبود.
با توجه به سن پدربزرگش اریک حدس می زد که دوران بهبودی او بین بیست تا سی روز طول بکشد و بنابراین وی حداقل برای ده روز باید در لندن و احتمالاً منزل آنها و در کنارشان باقی می ماند و مرد جوان نمی دانست چگونه می تواند هویتش را در این مدت طولانی از ادوارد مخفی کند! و پس از آن والتر بود که به شدت انتظار دیدار پسرش را می کشید و اریک هم دوست داشت هر چه زودتر او را ببیند و حالا با این اتفاق می دانست که تا مدتی نمی تواند به دیدن والتر برود. باید نامه ای می نوشت و به والتر موضوع را اطلاع می داد تا او هم از تاخیر او نگران نباشد. اریک ناگهان از شنیدن صدای زنی به خود آمد:
- خداوندا...اریک ...
مرد جوان بی اختیار و وحشتزده از روی مبل پرید و به روبه رویش نگاه کرد... صدای عمه اش جرجیا بود که به اتاق آمده بود! جرجیا پس از با خبر شدن از اوضاع پدرش بی درنگ به آنجا آمده بود و از یکی از خدمتکارها حال پدرش را جویا شده بود و خدمتکار گفته بود که همه چیز مرتب است و او می تواند با پزشک پدرش صحبت کند و سپس او را به اتاق اریک راهنمایی کرده بود! اریک از دیدن جرجیا نفس راحتی کشید:
- روز به خیر عمه جرجیا. از دیدن شما خوشحالم!
جرجیا باناباوری به اریک نگاه کرد:
- به من گفتند که پزشک پدر در این اتاق...
جرجیا حرفش را نیمه کاره رها کرد و با دهان باز به اریک نگاه کرد، اریک آرام لبخند زد و سرش را تکان داد. جرجیا بی اختیار به سوی مرد جوان رفت و او را در آغوش گرفت:
- پسر عزیزم چقدر خوشحالم که به بریتانیا بازگشته ای... چقدر خوشحالم که امروز به اینجا آمدی.
اریک با محبت عمه اش را بوسید و سپس گفت:
- من هم خوشحالم که به موقع به دیدن مادربزرگ آمدم.
اریک و جرجیا برای مدتی در همان حال ماندند و سپس به سوی اتاق ادوارد به راه افتادند. اریک به جرجیا اطمینان داد که همه چیز مرتب و عالیست. پیش از ورودش به اتاق اریک خدمتکار مادربزرگش، نانسی، را دید که در بیرون از اتاق ایستاده بود. اریک به او دستور داد که از سایر خدمتکاران خانه بخواهد که دیگر هیچ حرفی در مورد او به عنوان پزشک آقای هامند نزنند زیرا ممکن بود عمویش جرمی به دیدن پدرش بیاید و اریک نمی خواست مانند دفعۀ پیش که جرجیا او را غافلگیر کرد این بار جرمی وی را در خانۀ ادوارد به دام اندازد! اریک از جرجیا خواست که بیرون از اتاق در انتظار بماند و خودش وارد اتاق شد.
بئاتریس، ماریا و سیمون به پزشک جوان نگاه کردند، اریک تنها برای پنج شش دقیقه در اتاق دیگر استراحت کرده بود. او به کنار پدربزرگش رفت و یکبار دیگر وی را معاینه کرد. مدتی بعد کم کم ادوارد به هوش می آمد، اریک از سیمون خواست که به سرعت تعدادی کیسه های یخ آماده کند و به اتاق ادوارد بیاید. چند دقیقه بعد ادوارد تکانی خورد و کوشید که چشمهایش را بگشاید. اریک و ماریا بر روی او خم شده بودند و به دقت او را زیر نظر داشتند.
ادوارد با حالتی گیج و ناتوان چشمهایش را گشود و به چهرۀ زن و مردی که بالای سرش بودند نگاه کرد ولی نتوانست آن دو را درست ببیند و بشناسد و دوباره چشمهایش را بست. لحظاتی بعد یکبار دیگر ادوارد چشمانش را گشود و این بار چشمش بر روی چهرۀ مرد جوانی که در کنارش بود ثابت ماند؛ "پسرم جولیان". اریک صدای نجواگونۀ ادوارد را شنید و به خود لرزید؛ اصلاً دوست نداشت که در شرایط فعلی پدربزرگش خودش را به او معرفی کند. ادوارد دوباره چشمهایش را بست و این بار که آنها را گشود به خود آمد و پرستار و پزشک جوانش را شناخت و با درماندگی با خود اندیشید که آیا جولیان را با صدای بلند خوانده بود یا خیر؟
ادوارد کوشید که در چهرۀ آرام و مهربان پزشک جوان دنبال جواب بگردد ولی چهرۀ اریک کاملاْ بی تغییر بود. ادوارد کوشید که حرکتی کند ولی درد ناراحت کننده ای در دلش پیچید و اریک به سرعت او را نگه داشت:
- خواهش می کنم آرام باشید آقا. همه چیز عالی پیش رفت ولی لازم است که شما کاملاً استراحت کنید.
ادوارد نالید:
- خدای من ... پهلویم...پهلویم به شدت درد می کند.
اریک به سیمون اشاره کرد تا یکی از کیسه های یخ را به او بدهد:
- دلیل درد پهلویتان زخمی است که برای جراحی در آن به وجود آورده ام. من این کیسۀ یخ را بر روی زخمتان می گذارم و دردتان آرام تر می شود ولی نمی توانم آن را به مدت طولانی بر روی زخمتان نگه دارم چون ممکن است کلیه تان آسیب ببیند. بهترین کار این است که سعی کنید کمی بخوابید.
اریک آرام کیسۀ یخ را بر روی زخم پدربزرگش گذاشت و ادوارد با درد غرغر کرد. بئاتریس به کنار ادوارد آمد و آرام او را صدا کرد:
- ادوارد عزیزم... خوشحالم که همه چیز به خوبی تمام شد.
ادوارد با ناتوانی لبخند کم رنگی به همسرش زد. اریک آرام گفت:
- خانمی بیرون از اتاق انتظار دیدار شما را می کشند آقای هامند، ایشان می گفتند که دخترتان هستند.
بئاتریس با شگفتی به اریک نگاه کرد و اریک لبخند آرامی به او زد. بئاتریس از سیمون خواست که در را به روی دخترش بگشاید، جرجیا با نگرانی وارد اتاق شد٬ به سوی مادرش آمد و هر دو هم را در آغوش گرفتند. او سپس به کنار پدرش آمد و آرام گونۀ ادوارد را بوسید:
- پدر خوشحالم که همه چیز به خیر گذشته است.
ادوارد با درد نالید:
- متشکرم که به دیدنم آمدی دخترم.
جرجیا به اریک نگاه کرد:
- از اینکه به مداوای پدرم پرداختید حقیقتاً متشکرم آقا.
- حرفش را هم نزنید خانم.
اریک رو به پدربزرگش گفت:
- آقا خواهش می کنم سعی کنید که بخوابید. بدن شما به استراحت نیاز دارد.
در حالت عادی ادوارد قبول نمی کرد که یک دکتر جوان به او دستور بدهد ولی این بار موضوع متفاوت بود. ادوارد چشمهایش را بست و پس از زمان کوتاهی به خواب رفت. اریک پس از پانزده دقیقه کیسۀ یخ را از روی بدن پدربزرگش برداشت و با اشارۀ سر از بئاتریس و جرجیا خواست که از اتاق خارج شوند و خودش هم به دنبال آنها روان شد. در بیرون از اتاق اریک رو به مادربزرگش گفت:
- در حال حاضر کاری از دست شما برای پدربزرگ بر نمی آید؛ پس لطفاً برای استراحت به اتاقتان بروید. ولی پیش از آن دستور بدهید که مقداری سوپ کاملاً ساده و سبک برای پدربزرگ آماده کنند تا وقتی که بیدار شدند صرف کنند. در ضمن لطفاً ممنوع کنید که کسی به دیدن پدربزرگ بیاید زیرا...
اریک کمی با دودلی جمله اش راسنجید و جرجیا به یاریش آمد:
- زیرا می ترسی که جرمی به اینجا بیاید و تو را غافلگیر کند!
اریک با شرمندگی سرش را تکان داد و بئاتریس گفت:
- هر طور که تو بخواهی پسرم. به خدمتکارها دستور می دهم که از تو اطاعت کامل کنند.
اریک پس از آن از عمه اش خداحافظی کرد و سپس به اتاق ادوارد بازگشت.
اریک با دقت فشار خون و درجه حرارت بدن ادوارد را کنترل کرد و متوجه شد که یکبار دیگر دمای بدن او بالا می رود. او از سیمون خواست که یک ظرف آب و مقداری پارچه به اتاق بیاورد و سپس به همراه ماریا کوشیدند که دمای بدن ادوارد را پایین بیاورند.
چند ساعت بعد ادوارد یکبار دیگر با حالتی گیج و از خود بی خود چشمانش را گشود. سرمای پارچه های خیسی که بر پیشانی، دستها و پاهایش بودند ناراحتش می کردند و پهلویش هنوز درد می کرد. چشمان ادوارد ناخودآگاه در اطرافش به دنبال چیزی گشتند؛ او خوب می دانست که چه چیز را جستجو می کند؛ تنها چیزی که در آن اتاق وی را به یاد جولیان می انداخت! اریک به کنار پدربزرگش آمد:
- آقای هامند آیا مرا به خاطر می آورید؟
ادوارد از دیدن پزشک جوان نفس راحتی کشید و سرش را به علامت مثبت تکان داد. اریک آرام ادامه داد:
- می توانم بپرسم که حالتان چطور است؟
ادوارد به سختی کوشید که حرف بزند:
- پهلویم کمی درد می کند و پارچه های خیس مرا آزار می دهند.
- خدمتکارانتان سوپ ساده ای آماده کرده اند که اگر آن را میل کنید حالتان بهتر می شود و علاوه بر آن من می توانم مسکن به شما بدهم تا دردتان را آرام کند. ولی در مورد پارچه ها کاری نمی توانم انجام بدهم زیرا برای پایین آوردن دمای بدنتان لازم هستند.
ادوارد نالید:
- چرا تب کرده ام؟
اریک لبخند تلخی زد:
- به خاطر آپاندیستان آقا؛ ولی لطفاً حالا فراموشش کنید. قول می دهم که در فرصتی بهتر همه چیز را مفصلاً برایتان توضیح دهم. آیا مایلید سوپتان را میل کنید؟
ادوارد سرش را به علامت موافقت تکان داد و چند دقیقه بعد سیمون سینی سوپ را مقابل او قرار داد و به او کمک کرد تا آرام آرام آن را بخورد. پس از اتمام سوپ اریک مقداری داروی مسکن و داروی تب بر به ادوارد داد. در تمام ابن مدت ادوارد به اریک نگاه کرد، اگرچه می کوشید که اریک متوجه نشود که طرف توجه کامل اوست ولی اریک خوب می دانست که ادوارد کاملاً او را زیر نظر دارد. ادوارد آرام از اریک پرسید:
- آیا شما و خواهر ماریا شام میل کرده اید؟
اریک لبخند زد:
- به زودی ابتدا خواهر ماریا و سپس من برای صرف شام می رویم آقا.
ادوارد آب دهانش را به سختی فرو داد:
- از اینکه به خاطر من برنامه هایتان بر هم خورده است متاسفم.
- فراموشش کنید آقا. ما هر دو از اینکه توانستیم به شما کمک کنیم بسیار خوشحالیم. آیا گلویتان هم درد می کند؟
- قبلاً بیشتر درد می کرد ولی پس از خوردن سوپ بهتر شده است.
اریک آه آرامی کشید:
- این هم یکی از عوارض خواب سنگین و بیهوشی است. از آنجا که در این مدت تقریباً هیچ بزاقی تولید نمی شود خشکی گلو باعث تحریک آن می شود. سیمون لطفاً یک استکان چای با شکر بسیار کم برای آقا بیاورید.