تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

مردها صبحانه شان را تمام کردند و برای مدتی در ایوان خانه باقی ماندند تا در ضمن صحبت از هوای خوب آن روز نیز استفاده کنند. پس از مدتی رابرت بی مقدمه پرسید:

- والتر آیا شما علاقه ای به بازی بیلیارد دارید؟                      

والتر همیشه در بازی بیلیارد عالی بود. از زمانی هم که با اریک برای تفنن بازی می کردند او و اریک به شدت پیشرفت کرده بودند و هر دو نفر به بهترین بازیکنهای بیلیارد نورسهمپتن تبدیل شده بودند. دوستان والتر گاهی به شوخی می گفتند که او روحش را به شیطان فروخته  تا در بازی بیلیارد شکست ناپذیر شود، و حقیقتاً هم هیچ کس در شهر به جز اریک، که گهگاه در بازی با او برنده می شد، نمی توانست والتر را شکست دهد! والتر آرام سرش را تکان داد و لبخند موذیانه ای زد:

- اگر حمل بر خودستایی نمی کنید من در بازی بیلیارد مهارت خوبی دارم.

چشمهای رابرت درخشیدند:

- آه پس شاید موافق باشید که من کمی از شما در این مورد بیاموزم!

والتر که متوجه کنایۀ رابرت شده بود با خنده گفت:

- ظاهراً شما هم به خودتان اعتماد زیادی دارید. بسیار خوب رابرت عزیز، آیا دوست دارید که شرط بندی کنیم؟

رابرت خندید:

- سر چه چیزی مایلید که شرط ببندیم؟

والتر کمی فکر کرد:

- سر آن سنگ بنفش زیبا و کوچک که در کلکسیونتان داشتید! و شما چطور؟

- سر آن مجسمۀ پیرزن که زمانی بر روی میز کارتان داشتید. آیا هنوز هم آن را دارید؟

- البته آقا... آن پیرزن از مجسمه های مورد علاقۀ من است.

- باید بگویم که سلیقۀ من و شما شباهت جالبی به هم دارند!

رابرت از جایش برخاست:

- لطفاً همراه من بیایید...

رابرت والتر را به داخل عمارت برد. در یکی از تالارها که بسیار مردانه دکور شده بود میز بیلیارد زیبا و نفیسی قرار داشت رابرت به سوی میز رفت تا توپها و چوبها را آماده کند. والتر به اطراف تالار نگاه کرد. در یکی از گوشه ها ماکت بسیار زیبای یک کشتی جنگی بادبانی به چشم می خورد. رابرت که متوجه نگاه والتر شده بود گفت:

- پسر کوچکم به شدت به دریا و دریانوردی علاقمند است. این هدیۀ سال نوی  مادربزرگش به اوست.

والتر لبخندی زد و به کنار میز رفت و از میان چوبها یکی را انتخاب کرد. بازی با ضربۀ رابرت آغاز شد و مدت زیادی طول نکشید که رابرت فهمید که منظور والتر از مهارت خوب چیست! والتر طوری بازی می کرد که خود شیطان هم نمی توانست به پای او برسد! رابرت بعد از مدتی با شگفتی گفت:

- فکر می کنم که واقعاً باید از شما بخواهم که به من آموزش بدهید! ... و علاوه بر آن به صورت آبرومندانه خودم شخصاً به دنبال آن سنگ بنفش بروم!

والتر دور میز چرخید تا جای مناسبی برای ضربۀ بعدیش بیابد و با مهربانی خندید:

- من و اریک هر دو به این بازی به شدت علاقه داریم و از آنجا که تنها هستیم وقت زیادی را با یکدیگر صرف بازیهایی از این قبیل می کنیم و در نتیجه مهارت ویژه ای در آنها به دست آورده ایم.

رابرت خندید و با شوخی گفت:

- خانمها واقعاً وقت ما مردان متاهل را می گیرند و شما دو نفر از این نظر بر ما برتری دارید!

والتر هم خندید و با دقت ضربۀ اعجاب انگیزی به یکی از توپها زد؛ رابرت با تعجب ایستاد و به او نگاه کرد:

- آه ... اگر چه آن سنگ برای من بسیار عزیز است ولی خوشحالم که شرط بندی بزرگتری با شما نکردم!

والتر خودش را راست کرد و سرش را تکان داد:

- من علاقه ای به شرط بندی های بزرگ ندارم. اگرچه در ابتدا وقتی که اعتماد به نفس شما را دیدم می خواستم شما را آزار بدهم و سر آن تابلوی زیبا در دفترتان با شما شرط بندی کنم!

رابرت لبخندی زد:

- من هرگز بر سر آن تابلو شرط بندی نمی کنم والتر عزیز.

- می دانم... همانطور که گفتم می خواستم کمی شما را بیازارم!

مردها بازی را تمام کردند. رابرت به سراغ نوشیدنیهایی که در تالار بودند رفت و والتر یکبار دیگر از جایی که ایستاده بود به کشتی کوچک نگاه کرد و سرانجام تصمیم گرفت که آن را از نزدیک وارسی کند.

او به کنار ماکت رفت و با دقت به آن نگریست. ماکت بسیار زیبا و دقیق ساخته شده بود، تمام دکلها و بادبانها، چوبهای کف عرشه، توپها و حتی تمام طنابها و قلابها همگی به دقت و بسیار زیبا ساخته شده بودند و به طرز خیره کننده ای رنگ شده بودند. والتر چند دقیقه دور تا دور ماکت چرخید و آنرا بررسی کرد و سپس پرسید:   

- این ماکت باید از روی یک کشتی واقعی ساخته شده باشد!

صدای رابرت از کمی عقب تر به گوشش رسید:

- همین طور است. این ماکت از روی کشتی جنگی که زمانی یکی از برادران مادرم کاپیتان آن بود ساخته شده است. اسکات هم مانند داییم به شدت به دریانوردی علاقمند است.

والتر یکبار دیگر با تحسین به کشتی کوچک نگاه کرد. صدای ظریف زنانه ای از پشت سرش به گوشش رسید:

- روز به خیر آقایان...

و سپس صدای رابرت که می گفت:

- آه... عزیزم خوشحالم که بیدار شدی. امیدوارم که خوب استراحت کرده باشی.

والتر با تعجب چرخید و به پشت سرش نگاه کرد. رابرت در میان تالار و مقابل در آن ایستاده بود و دختر جوانی که پشت به والتر داشت را در آغوش گرفته بود. والتر لبخند موقری زد و چند قدم به سوی رابرت و دخترش پیش رفت تا رابرت بتواند آن دو را به هم معرفی کند. رابرت متوجه والتر شد و آرام به دخترش گفت:

- عزیزم می خواهم تو را با یکی از دوستان خوبم آشنا کنم... آقای والتر دانوان..

دختر جوان چرخید و در حالیکه لبخند روشن و زیبایی بر لب داشت با چشمان زلالش با احترام به والتر نگاه کرد... لبخند بر لبان والتر خشک شد و بی اختیار برجایش میخکوب گشت....والتر با ناباوری و دهان باز به دختر جوان نگاه کرد بدون آنکه اختیار کوچکترین حرکتی را داشته باشد... دختر زیبا بود، زیباییش کشنده و ویرانگر بود و بی شک عاشقان زیادی به دنبال داشت ولی این زیبایی خیره کنندۀ او نبود که والتر را درمانده و دیوانه کرد، بلکه دخترک به طرز غیر قابل باوری شبیه به کاترینا بود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 19:50  توسط قصه گو  | 

 رابرت توضیحاتش را به پایان برد، والتر یکبار دیگر به سنگهای رنگارنگ و زیبا نگاه کرد:

- کلکسیونتان بی نظیر است رابرت.

- متشکرم... اگر مایل باشید برای گردش در شهر برویم.

- حتماً..

والتر به رابرت کمک کرد تا جعبه ها را به کمدشان بازگرداند و سپس هر دو نفر برای گردش به شهر لیورپول رفتند. لیورپول شهر بسیار زیبا و بزرگی بود؛ اگرچه والتر به محیط آرام و صمیمی نورسهمپتن به شدت علاقمند بود ولی گردش آن روز در لیورپول او را به وجد آورد و باعث از بین رفتن اضطرابی شد که او پس از شنیدن خبر بازگشت دختر رابرت احساس می کرد.

مردها برای شام به عمارت رابرت بازگشتند، پس از شام هر دو مدتی را به صحبت در مورد اوضاع اقتصادی و سیاسی کشور پرداختند و سرانجام هر یک برای استراحت به اتاقهایشان رفتند.

والتر در اتاقش بر تختش نشست و مشغول مطالعۀ کتاب جالبی که با خود آورده بود شد. او اغلب دیر وقت می خوابید و به همین دلیل همیشه به خاطر داشت که در سفرهایش کتابی به همراه داشته باشد تا هنگامی که به خاطر آسایش صاحبخانه اش زودتر از آنچه که عادت دارد به اتاق خوابش می رود خودش را با آن سرگرم کند. 

او بدون آنکه متوجه گذشت زمان شود کاملاً در کتابش غرق شد و هنگامی به خود آمد که کمی از نیمه شب گذشته بود. والتر بی درنگ کتابش را بست و چراغها را خاموش کرد تا بخوابد. پیش از آنکه به خواب برود و در حالت بین خواب و بیداری صدای خنده های آرام تعدادی دختر جوان و گفتگوها و رفت و آمدهای سریع خدمتکارها را از بیرون اتاقش شنید. وی خسته تر از آن بود که بتواند حرکت دیگری بکند، در همان حال حدس زد که احتمالاً دختر رابرت وارد شده است و سپس بی اختیار به خواب رفت.

هنگامی که صبح از خواب بیدار شد بی اختیار به سوی ساعتی که بر روی شومینه بود نگاه کرد، تقریباً یک ساعت به وقت صبحانه باقی مانده بود. والتر بدون آنکه عجله ای برای برخاستن داشته باشد در رختخوابش طاق باز خوابید. ذهنش بی اراده به اتفاقات دیروز کشیده شد؛ به اینکه رابرت با چه علاقه ای در مورد دخترش صحبت می کرد و اینکه سه سال بود که دخترک به ایتالیا رفته بود و حالا که بازگشته بود احتمالاً رابرت از شادی سر از پا نمی شناخت.

فکر اینکه دخترک بازگشته بود و او باید شاهد روابط رابرت و دخترش می بود کمی او را هراسان کرد. برای یک لحظه اندیشید که ای کاش رابرت او و اریک را در این شرایط به منزلش دعوت نکرده بود ولی به سرعت به یاد آورد که رابرت آنها را تقریباً سه یا چهار هفتۀ پیش دعوت کرده بود در حالیکه دخترش قرار بود دو هفتۀ پیش وارد شود. رابرت احتمالاً حساب کرده بود که دخترش پس از ورودش دو هفته فرصت دارد که در خانه ساکن شود و پس از آن اریک و والتر به عنوان مهمان سر می رسیدند. پس از آنکه خبر تاخیر دختر به پدرش رسیده بود دیگر برای منتفی کردن دعوت او از اریک و والتر بسیار دیر شده بود و رابرت ترجیح داده بود که همه چیز را آن طور که بود قبول کند و سر و سامان دهد.

 والتر آرام از رختخواب بیرون آمد و زنگ زد تا خدمتکاری به اتاقش بیاید و به او در آماده شدنش کمک کند. وی در حین استحمام و لباس پوشیدن تصمیم گرفت که رفتارش را به شدت کنترل کند و از شادی رابرت به خاطر بازگشت فرزندش شاد باشد و سپس برای صرف صبحانه از اتاق خارج شد.

یکی از خدمتکارها او را به ایوان و باغ زیبای خانه برد. ظاهراً رابرت دستور داده بود که آن روز صبحانه را در بیرون از خانه صرف کنند. آسمان نیمه آفتابی بود و لکه های کوچک ابر در آن به چشم می خوردند. والتر بر روی یکی از مبلهای حصیری زیبا نشست و از روی ایوان زیبا به باغ سرسبز و پر گل خانه نگاه کرد. او از این که رابرت چنین تصمیم به جایی گرفته بود و دستور داده بود که در آن روز زیبا صبحانه را در بیرون از عمارت صرف کنند بسیار خشنود بود. دقیقاً نمی دانست چه مدت به آن حال بر مبل نشسته است که صدای رابرت او را به خود آورد:

- صبج به خیر والتر عزیز و از اینکه با بی ملاحظگی شما را برای مدت طولانی منتظر گذاشتم بسیار متاسفم.

والتر خندید:

- صبح به خیر رابرت، لطفاً حرفش را هم نزنید؛ من طوری محو تماشای باغ زیبای شما شده بودم که اگر شما چند ساعت دیگر هم دیر می آمدید اصلاً متوجه گذشت زمان نمی شدم.

- آیا دیشب را خوب خوابیدید؟

- بسیار عالی... متشکرم.

رابرت از والتر خواست که در کنار میز صبحانه که قبلاً چیده شده بود بنشیند. والتر به چهرۀ بشاش و خوشحال رابرت نگاه کرد:

- فکر می کنم دیشب دوشیزه خانم وارد شدند.

رابرت از شنیدن این حرف کمی جا خورد:

- خدای من... ما شما را بیدار کردیم! نمی دانم چگونه از شما عذرخواهی کنم.

والتر با لبخند دستهایش را به علامت نفی تکان داد:

- اصلاً ... اصلاً... من شبها دیر وقت می خوابم و دیشب هم بیدار بودم. به همین دلیل صدای آرام شما را شنیدم. می خواستم بازگشت دخترتان را به شما تبریک بگویم.

- متشکرم والتر عزیز و از اینکه او امروز برای صبحانه با ما نیست عذر می خواهم. او به شدت خسته بود و هنوز بیدار نشده است.

والتر آرام گفت:

- می فهمم...لطفاً حرفش را هم نزنید.

-  حالا که این موضوع پیش آمد ...

رابرت با دودلی کمی با جملاتش بازی کرد:

- آیا اجازه می دهید امروز صبح را بر خلاف برنامه در عمارت بمانیم و عصر برای گردش برویم. دخترم هم به شدت برای دیدن شهر دلتنگ است و بسیار خوشحال می شود اگر اجازه بدهید که همراه ما بیاید؟

والتر کمی جا خورد، انتظار نداشت که رابرت این طور در این مورد به خودش و دخترش سخت بگیرد:

- رابرت عزیز... می خواستم به شما پیشنهاد بدهم که امروز را من به تنهایی برای گردش در لیورپول بروم تا مزاحم شما نباشم و شما فرصتی داشته باشید تا با فرزندتان تنها باشید.

ابروهای رابرت بالا رفتند:

- آه ...نه ... شما هرگز مزاحم ما نیستید، در ضمن اگر دخترم متوجه شود که من به خاطر او شما را تنها گذاشته ام به شدت آزرده می شود، او بسیار مهربان و صمیمی است.

والتر به سختی خندید:

- هر طور که شما مایلید رابرت عزیز.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 20:29  توسط قصه گو  | 

والتر غرق در تماشای تابلو بود که صدای رابرت از پشت سرش او را به خود آورد:

- تابلوی بی نظیری است... من به شدت به آن علاقه دارم. یکی از معابد هندوستان است که در نزدیکی معدنهای آقای هامند قرار داشت.. ساختمان سنگی بی مانندیست.

والتر به سوی رابرت چرخید و گفت:

- حقیقتاً همین طور است. طلوع آفتاب در این تابلو احساس گرمی مطبوعی به انسان می دهد.

رابرت خندید:

- باور نمی کنید اگر بگویم نقاش این تابلو دختر کوچکم است...

ابروهای والتر با تعجب بالا رفتند و با شگفتی ابتدا به تابلو و سپس دوباره به رابرت نگاه کرد:

- باید به شما برای داشتن چنین دختر با استعداد و هنرمندی تبریک بگویم رابرت عزیز.

- از لطف شما متشکرم. او نقاش دوست داشتنی خانوادۀ ماست. وقتی که می خواستیم از هندوستان بازگردیم برای گردش به این معبد که یکی از مناطق مورد علاقۀ من بود رفتیم. دخترم در آن زمان هنوز بسیار جوان بود. آن روز طرح اولیۀ آنرا نقاشی کرد و چند سال بعد این تابلو را از روی آن طرح و حافظه اش کشید و برای تولدم به من هدیه داد.

والتر یکبار دیگر به تابلو نگاه کرد، احساس صمیمیت و زندگی تازه در آن موج می زد؛ در گوشۀ تابلو امضای زیبایی نظرش را به خود جلب کرد؛ " برای پدر عزیزم، تولدتان مبارک، گُل کوچک شما". رابرت با شادی ادامه داد:

- او نزدیک به سه سال است که برای تحصیل هنر و نقاشی به ایتالیا سفر کرده است... قرار بود که دو هفتۀ پیش به لیورپول بازگردد اما به دلایلی سفرش به تعویق افتاد٬ ولی احتمالاً در همین یکی دو روز باز می گردد. اطمینان دارم که شما و دکتر هامند از آشنایی با او واقعاً لذت خواهید برد.

والتر با شگفتی به رابرت نگاه کرد. افتخار و شادی در چهرۀ او موج می زد. رابرت چند جعبۀ بزرگ که از یک سو شیشه ای بودند را از کمد بیرون آورد و بر روی میز بزرگی که در اتاق بود قرار داد.

والتر به کنار میز رفت و در کنار رابرت ایستاد. رابرت شروع به توضیح دادن در مورد سنگها کرد. اگرچه والتر به ظاهر با اشتیاق به سخنان رابرت گوش می داد اما فکرش جای دیگری بود. فکر بازگشت دختر رابرت او را معذب و ناراحت می کرد. حقیقت این بود که او به خاطر از دست دادن دخترش از بودن در کنار دخترهای جوان و پدرانشان احساس ناآرامی می کرد. این احساس او به خصوص مدتی بعد از مرگ ایلنا به شدت تشدید شده بود. ذهن والتر به سالها پیش کشیده شد.

بعد از آنکه خبر مرگ ایلنا به والتر رسیده بود او به شدت درمانده و غمگین شده بود. فکر آنکه دخترش با وضعیت فجیعی با زجر و بیماری زندگی  کرده بود و سرانجام مرگ دردناکی او را به کام کشیده بود او را درمانده و دیوانه می کرد. در آن دوران والتر به شدت از خروج از خانه اش و برخورد با سایرین فراری شده بود. ریچارد، مادر، خواهرهایش و اریک به شدت در تلاش بودند تا او را دوباره به زندگی عادی بازگردانند. سرانجام با تلاش آنها والتر آرام آرام از حالت افسرده و درمانده اش بیرون آمد و دوباره ظاهراً و به سختی زندگیش را از سر گرفت.

 در یکی از آن روزها والتر برای کار مهمی به عمارت جرج همیلتون، یکی از دوستانش، رفت. نزدیک به دو ساعت بود که آن دو در دفتر جرج مشغول بررسی و کار بر روی موضوع مهمی بودند. در همین لحظات ناگهان درب اتاق باز شد و رز همیلتون (۱) دختر کوچک جرج در حالیکه به شدت گریه می کرد به داخل اتاق دوید. رز تقریباً دو ماه از ایلنا بزرگتر بود؛ او پس از دو برادر به دنیا آمده بود و در نتیجه به شدت مورد علاقۀ والدینش بود. والتر به یاد داشت که او و کاترینا همیشه  دوست داشتند که رز و ایلنا با هم دوست و همبازی شوند و به همین دلیل رز او را به شدت به یاد دختر از دست رفته اش می انداخت.

جرج که وضعیت دخترش را دید کارش را با والتر متوقف کرد و با عجله به سوی دخترش رفت و او را در آغوش گرفت. او دخترش را از زمین بلند کرد، خودش بر مبلی نشست و او را نیز بر پاهایش نشاند، با محبت صورت او را غرق بوسه کرد و از او خواست که آرام باشد و جریان را برایش تعریف کند. دخترک برای پدرش گفت که برادرهایش او را آزرده بودند و جرج بار دیگر صورت او را بوسید و او را نوازش کرد و به او قول داد که پسرها را تنبیه کند.

والتر با دیدن این صحنه ها و از فکر آنکه دخترش چگونه در تنهایی و غربت زجر کشیده بود و او هرگز نتوانسته بود او را ببوسد، دلداری دهد و زخمهایش را التیام دهد دیوانه شد. او حتی نتوانست با جرج خداحافظی کند، در حالتی بین مستی و هوشیاری از جایش برخاسته بود و تقریباً از منزل جرج گریخته بود!

بعد از آن یکبار دیگر وی خودش را در خانه اش زندانی کرده بود. وضعیت روحی او به حدی بد بود که هیچ کس حتی جرات نکرده بود که دلیل رفتارش را از او بپرسد. ریچارد با درماندگی به سراغ جرج رفته بود و از او خواسته بود که اتفاقات آن روز را برایش شرح دهد و به این ترتیب متوجه موضوع شده بود.

با فهمیدن داستان جرج به دیدن والتر رفته و از او عذرخواهی کرده بود و گفته بود که از این پس ملاحظۀ شرایط وی را خواهد کرد. یکبار دیگر اطرافیان والتر برای مدت زیادی تلاش کرده بودند تا او را به شرایط عادیش بازگردانند. اگرچه پس از مدتی والتر به زندگی عادیش بازگشته بود ولی تا مدت زیادی از رفتن به منزل جرج پرهیز می کرد.

بعدها والتر به مرور زمان به خودش آموخته بود که رفتارش را در مقابل چنین صحنه هایی کنترل کند و بپذیرد که فرزندش را از دست داده و دخترش دیگر به زندگیش باز نمی گردد. او قبول کرده بود که رشد دختران همسال دخترش و محبت پدرانشان را به آنها ببیند بدون آنکه حسادتش در رفتارش بازتاب پیدا کند.

اگرچه والتر بعد از دریافت خبر مرگ ایلنا و گرفتن انتقامش از آرتور بُیل تصمیم گرفته بود که دیگر هرگز در مورد زندگی سابقش با کسی صحبت نکند و همه چیز در مورد آن دوران را در سینۀ خودش دفن کند ولی همچنان در اعماق ذهنش به همسر و دخترش و اتفاقی که برای آنها افتاده بود می اندیشید.

 

(۱) Rose Hamilton

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 20:52  توسط قصه گو  | 

کمی از وقت ناهار گذشته بود که رابرت و والتر به دفتر کار زیبا و مجلل رابرت که در کنار دفتر جرالد قرار داشت رفتند. به دستور رابرت برای او و مهمانش ناهار آوردند. رابرت گفت:

- متاسفم که ناهار در اینجا تنوع و مزۀ خوب غذاهای منزل را ندارد؛ ولی فکر می کنم که بهتر است ناهار را بیشتر از این به تعویق نیندازیم و هر چه زودتر غذای سبکی صرف کنیم.    

والتر لبخند زد:

- از نظر من ناهار بسیار عالیست...

و سپس لبخندی شیطنت آمیز زد:

- بدون شک شما تا امروز ناهار اداره های پلیس بریتانیا را میل نکرده اید!

و حرکتی کرد که به معنی وحشتناک بودن آن بود؛ و در نتیجه هر دو مرد شروع به خندیدن کردند. پس از اندکی والتر گفت:

- باید از تور امروز شما حقیقتاً تشکر کنم آقای رادفورد. دیدن کارخانۀ شما و توضیحات شما برای من بسیار جالب و شگفت انگیز بودند.

رابرت همچنان که با غذایش مشغول بود گفت:

- واقعاً خوشحالم که از برنامۀ امروز لذت برده اید. من برنامه های دیگری هم برای گردش در لیورپول برای شما دارم که امیدوارم از آنها هم لذت ببرید.

والتر با خجالت سرش را تکان داد:

- واقعاً متاسفم که شما به خاطر من این طور خودتان را به زحمت می اندازید و از کارها و زندگی روزانه تان عقب می افتید.

- لطفاً حرفش را هم نزنید آقای دانوان. من از بودن با مرد عزیزی مانند شما واقعاً لذت می برم و علاوه بر آن در این مدت به خاطر مشغلۀ فراوان به شدت خسته بودم و نیاز به استراحت و تفریح داشتم که حالا به بهانۀ حضور شما موقعیت آن برایم فراهم شده است.   

والتر لبخند زد:

- از لطف و نظر خوب شما واقعاً متشکرم آقای رادفورد عزیز.

والتر و رابرت ناهارشان را خوردند و سپس از میان شهر به سوی عمارت رابرت به راه افتادند. در عمارت رابرت مردها برای مدتی استراحت کردند و چای نوشیدند. سرانجام رابرت پیشنهاد داد:

- اگر مایل باشید امروز عصر با اسب به داخل شهر  می رویم. من نقاط و خیابانهای بسیار زیبایی در شهر می شناسم که اطمینان دارم شما هم از دیدن آنها لذت می برید.

- گردش با اسب در لیورپول عقیدۀ بسیار خوبیست آقای رادفورد به خصوص که هوای شهرتان حقیقتاً بی نظیر است.

رابرت خندید:

- بعد از هوای وحشتناک هندوستان هوای لیورپول مانند بهشت است.

ابروهای والتر با تعجب بالا رفتند:

- فکر می کردم که هوای هندوستان آفتابی و زیبا باشد.

- آفتاب هندوستان بی نظیر و زیبا است. به علاوه در زمستانها هوا بسیار عالی و مطبوع است. اما تابستانها به طرز کشنده ای گرم و اغلب شرجی می شود. بعضی از روزها آنقدر گرم بود که ما نمی توانستیم حتی از خانه خارج شویم؛ به خصوص من و همسرم که به هوای معتدل بریتانیا عادت داشتیم به شدت آزرده می شدیم. البته تحمل بچه ها به مراتب بیشتر بود.     

رابرت برای چند ثانیه به فکر فرو رفت و سپس گفت:

- من مجموعۀ زیبایی از سنگها از هندوستان به اینجا آورده ام. آیا مایلید که آنها را ببینید آقای دانوان؟

- حتماً آقای رادفورد ... و لطفاً مرا به نام کوچکم صدا کنید.

رابرت خندید و برخاست و به والتر اشاره کرد که به دنبال او برود:

- بسیار خوب والتر عزیز...و شما هم لطفاً همین کار را بکنید.

والتر به دنبال رابرت به راه افتاد. رابرت در میان راه توضیح داد:

- من علاقۀ زیادی به جمع آوری سنگهای کمیاب و زیبا دارم. اگرچه این سنگها ارزش مالی زیادی ندارند ولی من از جمع آوری آنها لذت می بردم و در آخر آنها را با خود به اینجا آوردم. کارگران معدن که برای من کار می کردند وقتی که سنگ زیبایی را از دل زمین بیرون می آوردند از آنجا که در مورد سنگهای من می دانستند آن را برای من می آوردند و من هم زیباترین آنها را نگاه می داشتم.

رابرت در اتاقی را گشود و به والتر اشارۀ مودبانه ای کرد که وارد شود و خودش نیز پشت سر او وارد شد. والتر به اطرافش نگاه کرد؛ بدون شک در اتاق کار رابرت بودند، اتاق مانند سایر نقاط خانه بسیار مجلل و زیبا بود و میز تحریر، مبلها و سایر وسایل آن حقیقتاً چشم نواز و نفیس بودند. رابرت به سوی کمد زیبایی که در گوشۀ اتاق بود رفت و گفت:

- لطفاً راحت باشید والتر عزیز... نمی دانم که آیا شما تاکنون در یک معدن بوده اید یا خیر؟ ولی باید بگویم که کار معدنچی ها بسیار سخت و دشوار است. در عمقی که آنها کار می کنند هوا بسیار ساکن و سنگین است ... من چندین بار در معدن بوده ام... بیشتر از چند دقیقه نتوانسته ام در آن عمق بمانم و هر بار با سر درد و حال بسیار بدی گریخته ام!

والتر که هنوز ننشسته بود به گوشه کنار اتاق نگریست. بر یکی از دیوارها تابلوی زیبایی توجه او را به خودش جلب کرد. تابلو منظره ای پر درخت و جنگلی بود که در وسط آن یک ساختمان عظیم سنگی و باستانی به چشم می خورد. والتر به کنار تابلو رفت و با دقت به آن خیره شد. تابلو از فراز یک تپه یا جایی مرتفع کشیده شده بود و ترکیب رنگها و زاویۀ تابش خورشید منظرۀ یک صبح بسیار زیبا و دل انگیز را برای بیننده تداعی می کرد. در وسط تابلو و در میان درختان قدیمی و تناور جنگل ساختمان بزرگ سنگی خودنمایی می کرد. ساختمان قدیمی بود و از معماری آن معلوم بود که یک عبادتگاه و یا معبد است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 19:53  توسط قصه گو  | 

والتر آرام چند جرعه کوچک از گیلاسی که در دست داشت نوشید و با خرسندی لبخند زد٬ بدون شک این یکی از مرغوبترین شریهای کهنی بود که تا آن روز نوشیده بود. رابرت که متوجه رضایت مهمانش شده بود با خشنودی لبخند زد و سپس گفت:

- شنیده ام که شما هم به تجارت پنبه و منسوجات کتانی آلوده شده اید آقای دانوان.

والتر خندید:

- حق با شماست آقای رادفورد. از آنجا که باید از زمینهای کشت پنبۀ اریک مراقبت می کردم آنقدر در این مورد آموختم که خودم هم تصمیم به سرمایه گذاری در این زمینه گرفتم!

رابرت با شیطنت گفت:

- پس شما از رقبای من هستید و باید بگویم که شما رقیب خطرناکی نیز محسوب می شوید. اگر همانطور که تجارت چرم کشور را در دست دارید تجارت پارچه را هم در دست بگیرید من و تمام دوستانم از کار بی کار می شویم.

والتر یکبار دیگر بی اختیار خندید:

- شما اغراق می کنید آقای رادفورد! من تنها تجارت چرم تعدادی از شهرهای کشور را در دست دارم و در مورد پارچه هم هرگز نمی توانم با شما و خانواده تان یا خانوادۀ اریک رقابت کنم. در ضمن شما تا آنجا که من اطلاع دارم بیشتر در کار بافندگی هستید و کارخانجات بسیار پیچیده و عظیمی دارید.

رابرت خندید:

- همین طور است. در اصل اگر موافق باشید می خواستم شما را برای بازدید به یکی از کارخانه هایم ببرم. اطمینان دارم که از این گردش لذت می برید.

- من هم به شدت مایل به دیدن کارخانۀ شما هستم و از لطفتان متشکرم.

پسرها وارد تالار شدند و با خودشان خنده و نشاط  به تالار آوردند. رابرت به اریک نگاه کرد:

- دکتر هامند عزیزم باید بگویم از آخرین بار که شما را دیده ام واقعاً تغییر کرده اید. 

اریک می دانست که رابرت در چه مورد صحبت می کند اما کوشید که از زیر آن بگریزد:

- حق با شماست آقا. از وقتی که به بریتانیا بازگشته ام کمی فربه تر شده ام.

رابرت به دقت به اریک نگاه کرد٬ اگر چه اریک چاقتر شده بود ولی این تغییر بسیار جزیی بود. اسکات با شیطنت به میان حرفهای آنها دوید:

- منظور پدرم این است که چهرۀ شما بسیار مسن تر از قبل به نظر می رسد!

و جرالد هم به نوبۀ خود با لبخندی موذیانه گفت:

- این موضوع به دلیل آرایش جدید موهای اریک است.

اریک که می دانست این بحث به کجا می رود با درماندگی در صندلیش فرو رفت. رابرت با خنده گفت:

- البته٬ موهای شما حقیقتاً چهره تان را تغییر داده اند.

جرالد چشمکی زد و گفت:

- حدس بزنید که اریک به چه خاطر آرایش موهایش را تغییر داده است؟!

این بار اریک با درماندگی نالید " آه ...خدای من" و جرالد پیش از آنکه اریک بتواند خودش را از دامی که او برایش چیده بود برهاند گفت:

- زیرا مدل قبلی موهایش چهره ای پسرانه به او می داد و بیمارهایش او را چندان جدی به حساب نمی آوردند!

شلیک خندۀ مردها در تالار پیچید. اریک که کاملاً قرمز شده بود به زحمت کمی خندید. رابرت به سختی خودش را کنترل کرد:

- معذرت می خواهم دکتر هامند...باید بگویم که آرایش موهایتان شخصیت فکور و آمرانه ای به شما داده است.

اریک آرام گفت:

- متشکرم آقای رادفورد... و از جرالد هم به خاطر آنکه رازهای من را برای خنده با همه در میان می گذارند متشکرم!

یکبار دیگر همگی خندیدند و اریک نگاه تندی به سوی جرالد شلیک کرد. والتر معنی این نگاه اریک را می دانست، اریک در جواب دادن کنایه های دیگران هرگز درمانده نمی شد و پاسخها و کنایه هایش بسیار نیش دار و تیز بودند. ولی از آنجا که مرد جوان اصولاً خجالتی بود در مقابل رابرت پاسخی به جرالد و اسکات نمی داد و حالا با نگاه تندش به جرالد به او فهماند که به زودی پاسخ تمام کنایه های او را خواهد داد. جرالد هم در پاسخ نگاه او لبخند موذیانه ای زد؛ معلوم بود که او هم تصمیم دارد از این موقعیت که اریک را بی دفاع یافته بود نهایت استفاده را بکند. والتر بی اختیار لبخند زد و کمی دیگر از گیلاسی که در دست داشت نوشید و در دل گفت " این سفر هر لحظه جالبتر می شود!". 

 الیور به تالار وارد شد و به مردها اطلاع داد که ناهار آماده است و مردها برای صرف ناهار به تالار غذاخوری رفتند.

بقیۀ آن روز و آن شب را مردها به گفتگو و بازیهای مختلف پرداختند، در مورد رابرت رادفورد و پسرهایش حق با اریک بود؛ آنها انسانهای بسیار با شخصیت و شریفی بودند و والتر حقیقتاً از بودن در کنار آنها احساس شادی و سرخوشی می کرد.   

فردای آن روز ساعتی پس از صرف صبحانه اریک، جرالد و اسکات به سوی کلبۀ شکاری به راه افتادند و اندکی بعد از آن والتر هم به همراه رابرت برای بازدید از کارخانۀ او حرکت کردند. والتر چرخۀ ریسیدن پنبه و تولید نخ و سپس بافتن پارچه را می دانست، ولی بازدید از یک کارخانۀ پیش رفتۀ ریسندگی و بافندگی تجربۀ جالبی بود که او بی شک هرگز فراموش نمی کرد.

او به همراه رابرت از میان ماشینهای بزرگ و جالب کارخانه می گذشتند، رابرت با اشتیاق طرز کار هر ماشین را برایش توضیح می داد و وی بادقت به توضیحات فنی و شگفت انگیز رابرت گوش می داد و گاهی سوال می پرسید. یکی از چیزهایی که توجه والتر را به خود جلب کرد این بود که در کنار بسیاری از ماشینها دخترهای کارگر مشغول به کار بودند. علاوه بر آن والتر متوجه رابطۀ صمیمی رابرت با کارگرانش شد، هر جا که آن دو می رفتند کارگرها با رضایت و احترام به ریئسشان سلام می کردند و به او و مهمانش خوش آمد می گفتند، رابرت هم با محبت پاسخ آنها را می داد و به گزارشهای سرکارگرهایش گوش می داد. کاملاً معلوم بود که کارگرها از کار کردن برای چنین خانوادۀ شریف و محترمی رضایت کامل دارند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 19:52  توسط قصه گو  | 

رابرت رادفورد یکی از اشراف بسیار محترم و از خانواده های متمول و قدیمی بریتانیا و لیورپول بود. رابرت و همسرش آنجلا (۱) صاحب سه پسر و یک دختر بودند.

بیشتر از بیست سال پیش رابرت تصمیم گرفته بود که در مستعمرۀ ثروتمند و پر سود بریتانیا، هندوستان، سرمایه گذاری کند و در نتیجه چندین معدن و مقدار زیادی زمینهای کشت چای و پنبه در هندوستان خریده بود و برای سرپرستی و رسیدگی به آنها به همراه همسر و فرزندانش به هندوستان سفر کرده بود.

در آنجا او با هوارد بترست و خانوادۀ وی آشنا شده بود و به یکی از دوستان صمیمی هوارد تبدیل شده بود. سرانجام پس از آنکه هوارد تصمیم گرفته بود که به همراه خانواده اش به انگلیس باز گردد همه چیز را در مورد جولیان هامند و پسرش اریک برای رابرت بازگو کرده بود و از او خواسته بود که وظیفۀ سرپرستی از معادن اریک و جولیان را بر عهده بگیرد. رابرت که مرد بسیار خوش قلب و بزرگ منشی بود این مسئولیت را به عهده گرفته بود و همانند معادن خودش به معادن اریک رسیدگی کرده و به آنها سامان داده بود. چهار سال پس از آن خانوادۀ رادفورد تصمیم گرفتند که برای تحصیل فرزندانشان به انگلیس باز گردند و در نتیجه املاک خود را در هندوستان به فروش رسانده به عمارت خانوادگی و مجللشان در لیورپول بازگشتند.

جرالد رادفورد، پسر دوم خانواده، که در زمان بازگشتشان به انگلیس هجده ساله بود به خاطر علاقۀ فراوانش به ریاضیات و فیزیک در رشتۀ فیزیک به دانشگاه آکسفورد وارد شده بود. او تقریباً یکسال از اریک بزرگتر بود ولی از آنجا که اریک یکسال زودتر وارد دانشگاه شده بود هر دو هم زمان تحصیلاتشان را آغاز کردند. اریک و جرالد که به خاطر کمکی که رابرت رادفورد به اریک در سرپرستی معادنش کرده بودند با هم دورادور آشنا بودند به زودی در آکسفورد به دوستان بسیار صمیمی و جداناشدنی یکدیگر تبدیل شدند.

جرالد به مدت پنج سال در آکسفورد تحصیل کرد و سرانجام پیش از آنکه اریک به پاریس برود به لیورپول بازگشت و سرپرستی قسمتی از کارخانه های ریسندگی و بافندگی پدرش را برعهده گرفت.

پس از بازگشت اریک از فرانسه جرالد و پدرش یکبار در لندن  با اریک ملاقات کرده بودند ولی به خاطر حجم زیاد کارهایشان برای مدت بسیار کوتاهی در لندن مانده بودند و حالا که کارهای جرالد کمی کمتر شده بود اریک را برای شکار و تفریح به لیورپول دعوت کرده بود و رابرت هم با اصرار از والتر خواسته بود که در این سفر اریک را همراهی کند.

اریک و والتر صبح زود دوشنبه به سوی لیورپول حرکت کردند. قرار بود که پس از ورودشان به عمارت رابرت آن روز را همگی در کنار هم بمانند و فردا پیش از ظهر اریک، جرالد و برادر کوچکش، اسکات، برای شکار و گردش به مدت سه روز به کلبۀ شکاری بسیار زیبای خانوادۀ رادفورد که در میان راه لیورپول و چستر (۲) قرار داشت بروند. در این مدت والتر در کنار رابرت در لیورپول می ماند و سر انجام یک روز پس از بازگشت پسرها از شکار اریک و والتر به نورسهمپتن باز می گشتند.

یکی دو ساعت از ظهر گذشته بود که اریک و والتر وارد عمارت رابرت شدند. عمارت رابرت نیز مانند عمارت والتر از پدران او به وی رسیده بود و در نتیجه قدیمی بود اما رابرت و همسرش به دقت از آن مراقبت کرده و آن را نوسازی و ترمیم نموده بودند. والتر با لذت به عمارت زیبا نگاه کرد و از شیوۀ معماری و سنگها و مجسمه های آن حدس زد که این عمارت هم باید تقریباً همسن عمارت خودش باشد. با این تفاوت که عمارت رابرت در نزدیکی ساحل دریای ایرلند واقع بود و عمارت او در کنار رود نن.

هوای مفرح لیورپول و باغ بسیار زیبای عمارت رابرت شادی خاص و دلچسبی به والتر و اریک بخشید. کالسکۀ آنها در مقابل پلکان سنگی و پر از گلدانهای گل عمارت زیبا ایستاد و اریک و والتر از آن پیاده شدند. رابرت، جرالد و اسکات که از آمدن آنها با خبر شده بودند با احترام در بالای پلکان انتظار می کشیدند. ابتدا اریک و سپس والتر از پله ها بالا رفتند. اریک با خرسندی و آرامش با رابرت و  سپس با جرالد و اسکات دست داد و سپس والتر به بالای پلکان رسید، والتر تنها یکبار دیگر رابرت را دیده بود و آن هم چندین سال پیش بود؛ هنگامی که رابرت به تازگی از هندوستان بازگشته بود و برای آوردن تعدادی از مدارک مهم و صحبت با والتر به نورسهمپتن سفر کرده بود.

رابرت قد متوسطی داشت و به خاطر بالا رفتن سنش کمی فربه تر از سابق می نمود. موهای او صاف و اندکی کم پشت بودند و به بالا شانه شده بودند. با وجود آنکه رابرت مسن تر از والتر بود موهایش به همان اندازۀ والتر سفید شده بودند. وی صورت دایره ای شکلی داشت و اگرچه مرد زیبایی نبود چهره ای به شدت مهربان و صمیمی داشت. رابرت با احترام گفت:

- از اینکه دعوت مرا قبول کردید و به منزلمان آمدید بسیار خوشحالم آقای دانوان.

والتر لبخند زد:

- من هم از شما به خاطر دعوت صمیمانه تان متشکرم و باید اعتراف کنم که نمای عمارت شما و باغهای اطرافش بسیار دل انگیز و زیباست.

والتر با پسرها هم دست داد و ابتدا او و رابرت و پشت سرشان پسرها وارد عمارت شدند. رابرت گفت:

- لطفاً با من به تالار پذیرایی بیایید تا نوشیدنی بنوشیم و شما کمی استراحت کنید می دانم که سفر امروزتان بسیار خسته کننده بوده است. خدمتکارها وسایلتان را به اتاقهایتان خواهند برد آقای دانوان.

والتر با ادب سرش را به عنوان تشکر و موافقت پایین آورد. جرالد از پشت سر آنها گفت:

- اگر اجازه بدهید مایلم چیزی را به اریک نشان دهم. ما تا چند دقیقۀ دیگر به شما ملحق می شویم.

و هر سه نفر به سوی اتاق دیگری به راه افتادند.

رابرت والتر را وارد تالار بزرگ و روشنی که در دوردست دید زیبایی از دریا داشت کرد و زنگ زد تا خدمتکارش به آنجا بیاید و به والتر اشاره کرد که بر مبلی بنشیند:

- لطفاً راحت باشید آقای دانوان.

و خودش برای آوردن دو گیلاس مشروب به کنار میز دیگری رفت. خدمتکار رابرت وارد شد و رابرت دستور داد:

- الیور (۳) لطفاً ناهار را آماده کنید و ترتیبی بدهید که وسایل آقایان به اتاقهایشان برده شود.

والتر با ناراحتی گفت:

- از اینکه صرف ناهارتان را تا حالا به خاطر ما به تعویق انداختید متاسفم آقای رادفورد.

رابرت خندید و گیلاس مشروب را به دست والتر داد:

- لطفاً حرفش را هم نزنید. ما همیشه در این موقع روز ناهار صرف می کنیم.

و سپس بر مبلی دیگر نشست.

(۱) Angela

(۲) Chester

(۳) Oliver 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 20:40  توسط قصه گو  | 

ادوارد در اتاقش بی حرکت برجایش ماند. درتمام این مدت هر روز آرزو کرده بود که این جواب را بشنود و حالا که به آرزویش رسیده بود حتی نمی توانست حرکت کند. زانوهایش در زیر وزنش خم شدند و او بی اختیار بر صندلیش نشست و پیشانیش را بر عصایش تکیه داد؛ جولیان یکبار دیگر در ذهنش زنده شد و او تمام شباهتهای مرد جوان را با پسرش بررسی کرد؛ شباهتها آنقدر زیاد بودند که او را از خود بی خود می کردند. ادوارد دستش را دراز کرد و بدون توقف شروع به زنگ زدن کرد و تا سیمون هراسان خودش را به داخل اتاق نینداخت آن را رها نکرد. ادوارد با درماندگی به سیمون نگاه کرد و فقط توانست یک جمله بگوید:

- پسر جولیان را به اینجا بازگردانید!

سیمون برای چند ثانیه با دودلی و ناباوری ایستاد و به اربابش نگاه کرد و ادوارد چنان نگاهی به او کرد که سیمون بی درنگ به خود آمد و سراسیمه از اتاق خارج شد. ادوارد بار دیگر سرش را بر روی عصایش گذاشت؛ او فرزند از دست رفته اش را دوباره یافته بود.

اریک از خود بی خود از پلکان عمارت پایین دوید، مرد جوان طوری شکه شده بود که حتی نمی دانست چه می کند. اریک وارد تالاری شد که مادربزرگش در آن انتظارش را می کشید تا بدرقه اش کند. بئاتریس از جایش برخاست و با لبخند چند قدم به سوی او آمد و سپس او هم برجایش میخکوب شد. چهرۀ درمانده و گیج اریک هیچ شکی را در مورد اتفاقی که در اتاق ادوارد افتاده بود باقی نمی گذاشت. بئاتریس نالید:

- آه اریک...خدای من، چه کردی؟!

مدتی طول کشید تا اریک توانست صحبت کند؛ مرد جوان با صدایی لرزان و گرفته گفت:

- نتوانستم دروغ بگویم!     

بئاتریس بار دیگر نالید:

- خدای من...

و هر دو به همان حال ماندند و با ناباوری و در سکوت در چشمان یکدیگر خیره شدند. زمان زیادی طول نکشید که سیمون با عجله وارد تالار شد؛ با ورود او بئاتریس و اریک هر دو برگشتند و با وحشت به او نگریستند. سیمون آب دهانش را به سختی فرو داد و برای چند ثانیه که به نظر اریک چند ساعت آمد به خانم خانه و نوه اش نگریست و سپس با صدای لرزانی گفت:

- آقا پدربزرگتان مایلند که شما را ببینند!

اریک سرش را پایین انداخت و لبهایش را جوید؛ سعی کرد حدس بزند که پدربزرگش چه به او می گوید و پاسخهایی برای او آماده داشته باشد. سیمون که اربابش را می شناخت با بی صبری پابه پا شد و آرام گفت:

- آقا... خواهش می کنم عجله کنید.

چاره ای نبود، اریک با قدمهایی نا استوار به سوی در تالار به راه افتاد. بئاتریس احساس کرد که کنترل اوضاع به سرعت از دستانش خارج می شود، او هرگز نمی توانست در چنین موقعیتی نوه و همسرش را با هم تنها بگذارد. بئاتریس به سرعت به دنبال اریک به راه افتاد:

- لطفاً صبر کنید! من هم با شما می آیم...

اریک ، بئاتریس و سیمون پشت در اتاق ادوارد ایستادند و با دلهره نگاهی با یکدیگر رد و بدل کردند. سیمون در زد و ادوارد اجازۀ ورود به آنها داد. سیمون در را گشود ولی خودش وارد نشد و ابتدا اریک و سپس بئاتریس هر دو وارد شدند. اریک در اتاق مقابل پدربزرگش، که بر مبل نشسته بود و پیشانیش را بر روی عصایش تکیه داده بود، با فاصلۀ کمی ایستاد. بئاتریس نیز کمی عقب تر از نوه اش با نگرانی ایستاد و دستهایش را با اضطراب به هم قلاب کرد.

سکوت سنگینی بر اتاق حاکم بود و هیچ کس جرات شکستن آن را نداشت. سر انجام ادوارد سرش را بلند کرد و با دقت در چشمان اریک خیره شد و سرانجام با صدایی خفه که به سختی شنیده می شد گفت:

- چرا در تمام این مدت هیج نگفتی؟ ... می دانستی که چقدر مایلم که حقیقت را بدانم و همه چیز را از من مخفی کردی!

اریک چشمان نافذش را در چشمان پدربزرگش دوخت و آرام گفت:

- می دانستم که از مادرم بیزارید و علافه ای به دیدن من ندارید!

یکبار دیگر سکوت بر اتاق حاکم شد. ادوارد بدون آنکه بتواند پاسخ صحبت اریک را بدهد نفس عمیقی کشید، از جایش برخاست و رو در روی اریک ایستاد:

- آیا در این مدت هم به تو بی علاقه و بی توجه بودم؟

اریک برای چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت:

- شما از اول همه چیز را می دانستید... از همان روز اول که به من نگاه کردید می دانستید که من کیستم.

ادوارد چیزی نگفت؛ حق با اریک بود، او از همان روز اول متوجه شباهت اریک و جولیان شده بود. اریک دوباره ادامه داد:

- می خواستید چه به شما بگویم؟ بگویم من نوه ای هستم که شما هرگز مایل به دیدنش نبودید و وجودم را کتمان می کردید و حالا می خواهم بیماری شما را مداوا کنم! آیا به من اجازه می دادید که حتی شما را لمس کنم؟

باز هم حق با اریک بود؛ ادوارد می دانست که در تمام این مدت بدون دلیل از پسرک دوری کرده بود در حالیکه اریک هیج نقشی در بر هم خوردن روابط او و جولیان نداشت! ادوارد با چنان غمی در چشمان اریک نگاه کرد که اریک تکان خورد؛ لبهای مرد جوان حرکتی کردند بدون آنکه صدایی از آنها خارج شود : " لطفاً مرا ببخشید"، ادوارد لبهای او را خواند و سپس بی اختیار نوه اش را در آغوش گرفت!

اریک ابتدا با تعجب قدمی عقب رفت ولی بعد به خود آمد و او هم از صمیم قلب پدربزرگش را در آغوش گرفت. بئاتریس بی اختیار شروع به گریستن کرد و سپس به کنار همسر و نوه اش رفت و بازوهایش را تا جایی که می توانست به دور بدن همسر و نوه اش حلقه کرد و همچنان که می گریست پیشانیش را به بازوی اریک تکیه داد.

 

اریک در حالیکه در اتاقش بر مبل مورد علاقه اش نشسته بود و به شدت در خاطراتش غرق شده بود به خود آمد. چندین ماه از آن روز می گذشت و هنوز هم از یادآوری آن روز شادی و گرمای دلچسبی زیر پوست بدنش می خزیدند. از آن روز اریک هر دو یا سه هفته یکبار تعطیلات آخر هفته را به لندن می رفت تا در کنار پدربزرگ و مادربزرگش باشد. بئاتریس و ادوارد گاهی به او اصرار می کردند که برای زندگی به لندن نقل مکان کند ولی اریک به آنها گفته بود که هرگز والتر را ترک نخواهد کرد و علاوه بر آن او نورسهمپتن را شهر خود می دانست و به آن و مردمش و دوستانش علاقۀ زیادی داشت.

ادوارد و بئاتریس نوه شان را می پرستیدند؛ رفتار و کردار اریک کاملاً شبیه به رفتار جولیان بود. هنگامی که اریک در عمارت پدربزرگ و مادربزرگش بود مثل آن بود که بار دیگر جولیان زنده شده و به کنار آنها بازگشته است. ادوارد و بئاتریس هرکاری برای خرسندی اریک انجام می دادند. آنها که کاملاً به اریک افتخار می کردند از او می خواستند که به همراه آنها در مهمانی ها و مجالس اشراف لندن شرکت کند. اریک با وجود آنکه اصولاً کم رو و فراری از ازدحام بود به خاطر آنها در بسیاری از آن مجالس شرکت می کرد.

اریک هم مانند پدرش شخصیت بسیار فکور، پرحوصله و مهربانی داشت و در نتیجه هنگامی که به همراه ادوارد و بئاتریس در مجالس اشراف شرکت می کرد به سرعت طرف توجه و اعتماد افراد مختلف قرار می گرفت و این موضوع گاهی باعث دردسر و آزار او می شد.

اریک نه تنها مرد جوان جذاب، خوش سیما و شیک پوشی بود بلکه نوۀ مورد علاقۀ یکی از مهمترین مردان بریتانیا بود و ثروت هنگفتی داشت و علاوه بر آن پزشک بسیار حاذق و باهوشی بود. تمام این خصوصیات او را به سرعت طرف توجه دختران جوانی که در مهمانی ها ملاقات می کرد قرار می داد و اریک که علاقۀ زیادی به رشته و آزادی فعلیش داشت گاهی برای فرار از دست این دوشیزه های جوان و مادرهایشان و بخصوص مادربزرگ خودش دچار مشکل می شد.

والتر و ریچارد با دیدن این اوضاع اریک گاهی او را دست می انداختند و آزارش می دادند و اریک به این ترتیب تمام تلاشش را می کرد که از نزدیک شدن به دوشیزه های جوان در این مجالس اجتناب کند.

این بار هم اریک احساس می کرد که اصرار مادربزرگش برای شرکت او در مراسم کلیسا بهانه ایست برای آشنا کردن وی با یک دوشیزۀ جوان که مادربزرگش برایش در نظر دارد! اریک لبخندی زد، برخلاف تلاش بئاتریس او نمی خواست که آرامش کنونیش را از دست بدهد و بنابراین تصمیم داشت که اجازه ندهد مادربزرگش او را غافلگیر کند. اریک خوب می دانست که چگونه می تواند مادربزرگش را دور بزند و خودش را از این دردسر تازه نیز نجا