تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

مادرش تقریباً به مقابل در تالار رسیده بود که در باز شد و مردی با لباسهای خون آلود و خنجری در  دستش وارد تالار شد...ایلنا با وجود سن کمش وحشت زده شد و نفسش را در سینه حبس کرد... مادرش قدم به قدم از مقابل مرد عقب می نشست و مرد آرام آرام در تالار پیش می رفت... آن دو با هم چیزهایی می گفتند که ایلنا معنی آنها را نمی فهمید... مادرش که به میان تالار رسیده بود ناگهان چرخید و خواست که از دستان مرد بگریزد... مرد با دو قدم بلند خودش را به زن جوان و بی دفاع رسانید و به سرعت او را با دست آزادش گرفت و با خشونت به سمت خودش کشید... نور صاعقه تالار را کاملاً روشن کرد... در مقابل چشمان هراسان دختربچه مرد خنجرش را با تمام قدرت در سینۀ مادرش فرو کرد... صدای وحشتناک پاره شدن بافتها و شکستن استخوانهای سینه اش به گوش ایلنا رسید و صدای فریاد دلخراش و پردرد مادرش در گوشهایش پیچید...خون از زخم سینۀ زن جوان بیرون ریخت، در حالیکه مرد همچنان او را نگه داشته بود و خنجرش را بیشتر در بدن وی فرو می کرد... دخترک بر جایش باناباوری کمی عقب رفت...دندانهایش کلید شدند، چشمهایش سیاهی رفتند و بیشتر هیچ نفهمید...

ایلنا چشمهایش را گشود، یکبار دیگر در آلاچیق بر زمین نشسته بود... حالا همه چیز را می دانست... او احساس کرد که دستی با تمام قدرت گلویش را می فشارد و راه تنفسش را می بندد و با ناامیدی کوشید که نفس بکشد اما تلاشش بی نتیجه ماند...دختر دیوانه و هراسان به سوی مردها نگاه کرد تا شاید بتواند از آنها کمک بخواهد ولی رابرت به سمت دیگر و به دور دستها خیره شده بود و والتر سرش را پایین انداخته بود و چشمهایش را تقریباً بسته بود.

ایلنا با وحشت احساس کرد که چشمانش سیاهی می روند و به زودی خفه خواهد شد، احساس کرد پنجه هایی که گلویش را فشار می دهند یکپارچه از آهن ساخته شده اند...او با ناامیدی کوشید که فریاد بکشد تا شاید نفسش دوباره جریان پیدا کند و یا مردها متوجه او شوند ولی هیچ صدایی از گلویش خارج نشد...بدنش از ترس و ناراحتی کاملاً کرخت و بی حس شده بود... ایلنا با وحشت با خودش اندیشید که در حالیکه رابرت و والتر کمی آن سوتر نشسته اند او برجایش بی حرکت و بی نفس خواهد مرد...

دختر جوان تصمیمش را گرفت... تمام نیرویی که در وجودش باقی مانده بود را در زانوها و پاهایش جمع کرد؛ اگر می توانست حرکتی بکند و بایستد شاید می توانست دوباره نفس بکشد! ایلنا تصمیمش را گرفت و با تمام قدرت بر زانوهایش ایستاد ولی نتوانست بر پاهایش بلند شود و با وحشت فکر کرد که همه چیز برایش تمام شده است...

والتر سرش را پایین انداخته بود  و ماجرای جستجویش به دنبال ایلنا را تعریف می کرد که از گوشۀ چشمش متوجه حرکت عجیب و سریع ایلنا شد و بی اختیار به سوی دختر جوان نگاه کرد... قلبش نزدیک بود از صحنه ای که دید از حرکت بایستد... دختر جوان که عملاً کبود شده بود بر زانوهایش ایستاده بود و با چشمهای از حدقه در آمده و دهان باز به او و رابرت نگاه می کرد! والتر از وحشت و تعجب سکوت کرد... در مقابل چشمان هراسانش چشمهای ایلنا بسته شدند و دختر جوان بی هوش از پهلو بر زمین افتاد .

والتر بی درنگ به خود آمد و با یک خیز سریع خودش را به دخترش رسانید و او را از زمین بلند کرد و در آغوش گرفت:

- خداوندا... ایلنا... دخترم ...

و به شدت او را تکان داد و با پشت دست چند ضربه به گونه های دختر زد.

رابرت که به بیرون از آلاچیق و به سمت دیگر نگاه می کرد متوجه سکوت و حرکت سریع والتر شد و بی درنگ به آن سو نگاه کرد. او نیز از صحنه ای که دید دیوانه شد... لی لی عزیزش بی هوش بر زمین افتاده بود! رابرت بی اختیار از جایش برخاست... والتر را دید که دختر را از زمین بلند می کند، در آغوش می گیرد و تکان می دهد. رابرت به خودش آمد و به سوی پارچ آبی که خدمتکار آورده بود دوید،  پارچ را با یکی از لیوانها برداشت و در حالیکه لیوان را تا نیمه از آب پر می کرد به سوی دخترش و والتر رفت و به محض آنکه به کنار آن دو رسید لیوان آب سرد را به صورت ایلنا پاشید.

ایلنا در آغوش والتر حرکتی کرد، رابرت در سوی دیگر آن دو و در مقابل پاهای ایلنا زانو زد و یکبار دیگر لیوان را از آب پر کرد. والتر هراسان دختر را تکان داد و به گونه اش سیلی زد:

- ایلنا... ایلنا...

دختر چشمانش را گشود و با بهت و ناباوری به والتر که او را در آغوش داشت و از ترس و هراس دیوانه می شد نگریست. ایلنا طوری نفس می کشید که انگار یک مایل را با تمام سرعت و از ترس جانش دویده است! رابرت هراسان لیوان آب را به دست والتر داد و والتر سر دختر را بالاتر آورد و لیوان را به لبهای نیمه باز او چسباند و دستور داد:

- بنوش عزیزم... بنوش...     

و آرام آب را در دهان دختر ریخت. ایلنا به سختی کمی آب نوشید ولی نتوانست ادامه دهد، به سرفه افتاده صورتش را به سوی دیگر چرخاند و تازه متوجه رابرت که با رنگ پریده و چهرۀ درمانده در کنار پایش نشسته بود شد...

ایلنا از اینکه آن طور آن دو را آزرده و نگران کرده بود احساس گناه کرد...خواست از زمین بلند شود ولی بدنش کوچکترین حرکتی نکرد... ایلنا با درماندگی کوشید که  به آن دو بگوید که حالش خوب است و لبخندی بزند ولی پس از تلاش فراوان به سختی موفق شد که تنها یک لبخند نیمه جان و بی رنگ بزند... دختر جوان به طرز عجیبی خسته و ناتوان بود... او سرش را رها کرد تا صورتش در کنار بازوی والتر به سینه اش تکیه کند، چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.

والتر هیجان زده به فرزندش که یکبار دیگر از هوش می رفت نگاه کرد... و بی درنگ دستهای نیرومندش را زیر زانوها و کمر ایلنا گذاشت:

- باید به سرعت او را در تختخوابش بخوابانیم و پزشکی به بالینش بیاوریم!

او دختر را به آسانی از جایش بلند کرد و به سرعت به سوی عمارت روان شد.       

 

ایلنا یکبار دیگر در همان تالار در عمارت والتر بود... این بار همۀ جزیئات تالار را به طرز عجیبی واضح می دید... آن چه که برایش عجیب بود آن بود که با وجود آنکه در تالار بود باران شدیدی بر سرش می بارید و او را کاملاً خیس می کرد. ایلنا لرزید؛ او از خیس شدن در زیر باران نفرت داشت!

 ناگهان در تالار باز شد و زن جوانی در حالیکه کودکی را در آغوش داشت هراسان وارد تالار شد، در را بست و به سوی دیگر تالار دوید... ایلنا نالید:"مادر..."، برای اولین بار چهرۀ مادرش را می دید... اطمینان داشت که اشتباه می کند زیرا زن جوان به شدت به خودش شبیه بود... یا حتی خودش بود!

ایلنا در جایی که ایستاده بود زانوهایش لرزیدند و او کوشید که به دیوار تالار تکیه دهد... مادرش در کمد دیواری را گشود و بی درنگ زانو زد... حالا ایلنا پشت سر دختر بچه در کمد بود... چهرۀ مادرش را می دید که هراسان و رنگ پریده دختر کوچکش را بر کف کمد بر زمین نشانید... دختر کوچک تازه سخن گفتن آموخته بود و از ترس و نگرانی مادرش او هم بیتاب شده بود. کوچولو بی درنگ برخاست و خودش را در آغوش مادرش انداخت و به گردنش آویخت " مامی..."، مادرش با ترس او را بوسید " عزیز دلم..." و او را دوباره از آغوشش جدا کرد و بر کف کمد بر زمین نشاند و انگشتش را بر نوک بینیش گذاشت...

او این علامت را می شناخت، هنگامی که در گذشته دخترهای خدمتکار با او بازی می کردند گاهی برای سرگرمی با او قایم باشک بازی می کردند... یکی از دخترها او را در جایی مخفی می کرد و به او علامت می داد تا ساکت باشد و دختر بعدی به دنبال او می گشت تا او را پیدا می کرد و در آغوش می گرفت و می بوسید... دختر بچه در سکوت در کمد بر زمین نشست... صدایی از بیرون تالار مادرش را به خود آورد... زن جوان برخاست و در کمد را به هم زد و به سوی در تالار دوید.

یکبار دیگر همه چیز تکرار شد... مردی با خنجر کشیده وارد تالار شد و قدم به قدم به مادرش که عقب عقب می رفت نزدیک شد... ایلنا احساس کرد که دیوانه می شود... او همه جای تالار بود؛ در کمد بر زمین نشسته بود و از شکاف در مادرش را می دید و در بیرون کمد در میان تالار در زیر باران هم ایستاده بود!... مادرش چرخید تا بگریزد و مرد با شتاب او را گرفت و به سوی خودش کشید... ایلنا از ترس فریاد کشید و خواست برای کمک به مادرش به سوی او بدود... ده ها صاعقه در مقابل پاهای لرزان دختر جوان به زمین خوردند تا راه او را مسدود کنند... ایلنا از هیجان و ترس درمانده بر زمین زانو زد و در حالیکه گریه می کرد التماس کرد:" نه... به خاطر خدا بس کنید... مادرم را نکشید، خواهش می کنم".

مرد خنجرش را بالا آورد و با تمام قدرت در سینۀ کاترینا فرو کرد... ایلنا با تمام قدرت جیغ کشید... صدای وحشتناک پاره شدن بافتهای بدن مادرش و صدای شکستن استخوانهای سینه اش در گوشش پیچید... مادرش از درد فریاد کشید و به خودش پیچید...ایلنا چشمهایش را بست تا دیگر چیزی نبیند...

 وقتی که چشمهایش را گشود دوباره طفل کوچکی بود که در کمد نشسته بود...در کمد باز بود و مردی که مادرش را زخمی کرده بود با چهره ای شبیه روباه در مقابل او ایستاده بود و لبخند کثیفی بر لب داشت... دختر کوچک خودش را در کمد بیشتر مچاله کرد... مرد با شادی خندید و خم شد و دست کوچکش را گرفت و او را از کمد بیرون کشید... ایلنا کوشید که خودش را از دست این گرگ کثیف برهاند ولی تلاشش بی نتیجه ماند. مرد او را از زمین بلند کرد و به سوی زن جوان که بر روی زمین افتاده بود و جان می کند برد...

بوی خون گرم و تازه در تالار پیچیده بود و سر دختر بچه از آن گیج می رفت... مرد با بیرحمی دختر را در مقابل چشمان مادرش گرفت... کاترینا دستهایش را با ناتوانی به سمت دخترش دراز کرد و به مرد التماس کرد که دخترش را رها کند... ایلنا از دیدن بدن خون آلود و پاره شدۀ مادرش به گریه افتاد و دستهای کوچکش را به سوی او دراز کرد... درد تازه ای چهرۀ مادر جوان را پوشاند... مرد با صدای بلند قهقهه زد و در حالیکه دختر کوچک را نگه داشته بود به سوی در تالار به راه افتاد... کاترینا دستهایش را در هوا با التماس به سوی دخترش تکان داد " ایلنا... عزیزم" و مرد او را با خودش از تالار خارج کرد...

تعدادی مرد دیگر دور آن دو حلقه زدند و صحبت کردند و سرانجام همگی از عمارت خارج شدند. دخترک بی اختیار گریه می کرد و فریاد می کشید... مردی که مادرش را کشته بود او را با خشم بالا آورد و با تمام قدرت به گوشش سیلی زد... گوشوارۀ سبز دخترک از گوشش جدا شد و بر زمین افتاد و نفسش از درد و ترس به شماره افتاد، این اولین بار بود که کوچولوی عزیز پرورده و یکدانه کتک می خورد و قرار بود که تا مدتها این شکنجۀ بدنی ادامه پیدا کند!...مردها او را به زیر باران بردند تا سوار بر اسبهایشان شوند... باران دیوانه وار بر بدنش می ریخت و او حالا می دانست که چرا این چنین از خیس شدن در باران متنفر است!   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 18:42  توسط قصه گو  | 

یکبار دیگر سکوت در آلاچیق برقرار شد. رابرت سرش را به زیر انداخته بود و می کوشید که در چشمان دیگران نگاه نکند، ایلنا دیگر اشک نمی ریخت ولی همچنان بر روی زمین نشسته بود و با درماندگی و ناباوری به ترتیب به رابرت و سپس به والتر نگاه می کرد و والتر هم چشمهایش را بسته بود و می کوشید که افکارش را سامان دهد. سرانجام والتر چشمهایش را گشود و به رابرت و ایلنا نگاه کرد:
- فکر می کنم که نوبت من باشد که داستانم را برای شما تعریف کنم.
والتر سکوت کرد و نفس عمیقی کشید و یکبار دیگر به دو نفر دیگر نگاه کرد و سپس شروع به صحبت کرد:
- بیشتر از بیست و سه سال پیش من در یک مهمانی با همسرم، کاترینا، آشنا شدم. در همان اولین ملاقات هر دو به شدت به یکدیگر دلبسته شدیم و چند ماه بعد ازدواج کردیم. ما زوج بسیار خوشبختی بودیم و به شدت به یکدیگر علاقمند بودیم.. دو سال بعد با به دنیا آمدن ایلنا خوشبختی ما کامل شد.
والتر آرام خندید:
- فقط خدا می داند که زندگی ما در آن دوران چقدر زیبا و بی نظیر بود... من هرگز نمی توانستم خوشبختیی فراتر از آن را تصور کنم... اما این خوشبختی بسیار کوتاه و کم دوام بود... تقریباً یکسال و نیم بعد تعدادی راهزن یاغی شروع به سرقت اموال ما کردند... من تمام تلاشم را کردم تا از راه مسالمت آمیز و بدون درگیری آنها را فراری دهم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم... سر انجام مجبور شدم برای مبارزه با آنها بروم و در آن درگیری مجبور به کشتن برادر سر دستۀ راهزنها شدم... از آن روز تمام دردسرها آغاز شدند...
والتر سکوت کرد و به فکر فرو رفت. ایلنا بدون آنکه چشم از او بردارد با دقت به سخنان والتر گوش می داد، والتر آرام و شمرده صحبت می کرد و صدایش مردانه و خوش آیند بود. والتر ادامه داد:
- می دانستم که شخصی که برادرش را کشته بودم آرام نخواهد نشست و به همین دلیل برای مدتی کاترینا و ایلنا را به لندن و به منزل خواهرهایم فرستادم تا از امنیت آنها اطمینان داشته باشم.... کاترینا و ایلنا چندین ماه در لندن ماندند و سرانجام وقتی که من مطمئن شدم که همه چیز آرام شده است به آنها اجازه دادم که به خانه بازگردند. بعد از بازگشت آنها هم برای مدتی همه چیز آرام و مرتب بود ولی بعد به من اطلاع داده شد که راهزنها در صدد دزدیدن یکی از گله های بزرگم هستند... من کوشیدم که جلوی این کار آنها را بگیرم ولی سرانجام به من خبر رسید که آنها دست به سرقتشان زده اند....
والتر دوباره سکوت کرد، غم و رنج عجیبی چهره اش را پوشاند و او را از خود بی خود کرد. مثل اینکه والتر با خودش حرف می زد سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
- هرگز آن روز پاییزی لعنتی را فراموش نمی کنم... روزی که به من خبر دادند که راهزنها گله را دزدیده اند و من باید به همراه افرادم برای بازپس گرفتن آن به سرعت حرکت کنم... هوا طوفانی و بارانی بود... من به سرعت خانه را ترک کردم و به دنبال راهزنها رفتم... با کمال تعجب گله را بسیار راحت کمی دورتر از جایشان یافتیم بدون آنکه هیچ اثری از سارقین  در آن اطراف وجود داشته باشد!... چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا من فهمیدم که در چه دامی افتاده ام... راهزنها هرگز به دنبال گلۀ لعنتی نبودند....
والتر سکوت کرد. پس از چند ثانیه خواست که دوباره چیزی بگوید اما نتوانست. ایلنا با وحشت و ناباوری به والتر نگاه کرد بدون آنکه بتواند حرکتی بکند. والتر سرش را با اندوه تکان داد:
- تمام راه را تا عمارتم دیوانه وار تاختم... نمی توانستم باور کنم که این قدر راحت در دام افتاده باشم... وقتی که به عمارتم رسیدم بزرگترین وحشتم انتظارم را می کشید!... سر دستۀ راهزنها به همراه کوچکترین برادرش، پسر عمویش و یکی از افرادش به خانه ام حمله کرده بودند... کاترینای عزیزم را...
والتر نتوانست صحبتش را ادامه دهد... رابرت می دانست چه اتفاقی افتاده است و با درماندگی نگاهش را از والتر و ایلنا مخفی کرده به دور دستها خیره شده بود. ایلنا با رنگ پریده و چشمان پر از اشک به والتر خیره شده بود و نفسش از شدت هیجان و ترس به شماره افتاد. اشک در چشمان والتر حلقه زد و با صدایی خفه و بریده بریده گفت:
- کاترینای عزیزم را با خنجری در سینه اش در یکی از تالارها یافتم...
والتر یکبار دیگر سکوت کرد. ایلنا چشمهایش را بست و اشکهایش بر روی گونه هایش به پایین لغزیدند... باور نمی کرد که مادرش این طور فجیع و ناعادلانه به قتل رسیده باشد. والتر یکبار دیگر شروع به صحبت کرد بدون آنکه ایلنا حتی کلمه ای از حرفهای او را بشنود!
ایلنا چشمهایش را گشود و اتفاق عجیبی برایش افتاد... نور شدید یک صاعقه در مقابل چشمهایش درخشید... او همیشه از طوفان و صاعقه وحشت داشت ولی این یکی او را دیوانه کرد... خوب می دانست که هوا آن روز آفتابی است و صاعقه ای که در مقابل چشمانش درخشید بازی ذهنش با اوست!
 دختر جوان وحشت زده چشمهایش را بست و نفسش را نگاه داشت...صحنه های عجیب و گنگی در ذهنش شروع به شکل گرفتن کردند... مثل این بود که در زمان به عقب می رود و همه چیز را به خاطر می آورد... یکبار دیگر یک کودک دو ساله بود...ایلنا با خودش اندیشید" این غیر ممکن است! چطور ممکن است خاطراتی از دو سالگیم به یاد داشته باشم؟!"...ولی همۀ تصاویر واقعی بودند...
خاطراتش و تصاویر ذهنیش آنقدر منسجم بودند که شکی در صحتشان باقی نمی گذاشتند... او در آغوش زن جوانی بود که می دانست مادرش است... مادرش هراسان به داخل تالاری دوید... باران به شدت بر پنجره های بزرگ تالار می زد و نور ترسناک رعد و برقهای پی در پی تالار را روشن می کردند... مادرش به سرعت طول تالار را طی کرد... در انتهای تالار کمدی در دیوار تعبیه شده بود که چشمان نا آشنا نمی توانستند آن را تشخیص بدهند... مادرش در کمد را گشود و او را بر کف آن بر زمین نشانید... ایلنا با ترس و هراس به مادرش نگاه کرد بدون آنکه بتواند چهرۀ مادرش را در خاطرش به یاد بیاورد و دستهایش را دراز کرد تا دوباره به گردن زن جوان بیاویزد... مادرش او را در آغوش گرفت و بوسید و سپس از خودش جدا کرد و دستش را به علامت سکوت بر بینیش گذاشت... دخترک این علامت را می شناخت... آرام در کمد بر زمین نشست و بهت زده به مادرش نگاه کرد...
صدایی از بیرون از اتاق زن جوان را به خود آورد، مادرش بی درنگ از جایش برخاست و در کمد را به هم زد و به سوی در تالار دوید... در کمد به خاطر ضربه بسته نشد و لای آن باز ماند...ایلنا از میان شکاف در همه چیز را به وضوح می دید...


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 8:40  توسط قصه گو  | 

ایلنا با درد چشمهایش را بست و اشکهای درشتش بر روی گونه هایش جاری شدند. والتر چشمانش را بسته بود، دستش را در میان موهایش فرو برده بود و در حالیکه از خشم به شدت برافروخته شده بود سرش را به یکی از ستونهای آلاچیق تکیه داده بود. رابرت نفس عمیقی کشید و سرش را با غصه تکان داد:
- از خشم کودک را رها کردم و دوباره به پیرمرد حمله کردم... وقتی که دوباره کمی آرامتر شدم از پیرمرد پرسیدم که کودک را از کجا ربوده است... او از پاسخ دادن طفره رفت... با خشم تهدیدش کردم که او را خواهم کشت و او گفت که کودک نوۀ اوست٬ من می دانستم که او هیچ فرزندی ندارد. او را تهدید کردم که به پلیس تحویلش خواهم داد... این بار او گفت که دخترک فرزند خانوادۀ پرجمعیتی است که قصد مهاجرت به قارۀ آمریکا را داشتند و نیاز فراوانی به پول داشتند و در نتیجه پیرمرد در ازای مبلغی او را از والدینش خریده بود!...  می دانستم که اگر آن کودک در دستان پیرمرد بماند بیشتر از چند روز دیگر زنده نخواهد ماند... از رودلف خواستم که کودک را در ازای مقداری پول به من بسپارد و او سرانجام موافقت کرد... پیش از آنکه از رودلف جدا شوم او به من گفت که نام کوچولو "ایلنا" است!...
رابرت دوباره سکوت کرد و با درد به ایلنا که همچنان اشک می ریخت نگاه کرد. رابرت دستش را در موهایش فرو کرد و به دور دستها خیره شد و سپس رو به ایلنا گفت:
- عزیزم تو به مدت دو شبانه روز در تب شدیدی سوختی... حالت به حدی وخیم بود که پزشکی که به بالینت آورده بودم امیدش را از تو بریده بود... من در آن مدت با نگرانی و ترس در کنارت ماندم و از تو پرستاری کردم... تو احساس کرده بودی که من می خواهم یاریت کنم، با چنان ترس و دردی در آن مدت خودت را به من چسبانده بودی که من می دانستم اگر تو را از دست بدهم برای همیشه زیر بار ناراحتی و غم از دست دادنت خرد خواهم شد... در مدتی که در کنار بسترت بودم برای دوستم پیغام دادم که در مورد جریان خانواده ای که به خاطر بدست آوردن مخارج سفرشان به آمریکا دخترشان را می خواستند بفروشند تحقیق کند و او هم به سرعت برایم پیغام داد که او خودش پدر دخترک را ملاقات کرده است و همه چیز حقیقت دارد... وقتی که وضع جسمیت بهبود پیدا کرد من تو را با خودم به لیورپول آوردم و با آنجلا تصمیم گرفتیم که تو را مانند دختر خودمان بزرگ کنیم... تقریباً یک هفتۀ بعد همگی به سوی هندوستان حرکت کردیم....
رابرت سخنش را به پایان برد؛ او حتی جرات نگاه کردن به والتر را هم نداشت. وی با درماندگی به ایلنا نگاه کرد و لبخند کم رمق و غمگینی به او زد. ایلنا کوشید که بر خودش مسلط شود، پس از اندکی با صدایی لرزان و در حالیکه می گریست آرام گفت:
- شما به من گفتید که والدینم من را در مقابل خانۀ شما رها کرده بودند...چگونه توانستید چنین دروغی به من بگویید؟... به خاطر خدا چگونه توانستید؟....
رابرت از جایش برخاست و بی درنگ در مقابل دخترش زانو زد و خواست او را در آغوش بگیرد؛ ایلنا با گریه او را عقب راند و رابرت با درماندگی نالید:
- عزیزم چه می خواستی به تو بگویم؟... بگویم والدینت انسانهای بیرحم و بی ملاحظه ای بودند که به خاطر چند پول سیاه دختربچۀ دو ساله شان را به پیرمرد دائم الخمری که می دانستند در کمتر از دو هفته او را خواهد کشت فروخته بودند؟! ... این تمام چیزی بود که من در مورد والدینت می دانستم و هرگز نمی توانستم آن را به تو بگویم و تو را خرد کنم! ... من و مادرت تصمیم گرفتیم که این داستان را برایت بگوییم تا تو هر چه که دوست داری در مورد خانوادۀ حقیقیت فکر کنی....
ایلنا چشمهایش را بست و دیگر نتوانست خودش را کنترل کند، صدای هق هق گریۀ دختر جوان در آلاچیق پیچید. رابرت یکبار دیگر کوشید تا او را در آغوش بگیرد، اینبار ایلنا خودش را در آغوش او انداخت و بی اختیار صورتش را بر سینۀ او فشرد و در حالیکه از ناراحتی به خودش می پیچید پیراهن رابرت را چنگ زد. رابرت که بیشتر از این طاقت نداشت بدون توجه به حضور والتر لبهایش را بر موهای دخترش گذاشت و او را بوسید؛ دو قطره اشک از چشمهایش بر موهای دختر جوان افتادند:
- دخترم مرا ببخش... عزیزم خواهش می کنم مرا ببخش...

والتر همچنان بدون آنکه قدرت کوچکترین حرکتی را داشته باشد برجایش نشسته بود . قلبش در سینه اش دیوانه وار می تپید و خودش به سرعت نفس نفس می زد. آنچه را که شنیده بود حتی نمی توانست باور کند... چگونه ممکن بود که تمام اتفاقات این طور در کنار هم قرار بگیرند که او را گمراه کنند و دخترش را از دستانش بیرون بیاورند!
والتر احساس کرد که گلوله ای از سرب راه گلویش را بسته و مقابل چشمانش سیاهی می رود... به یاد زمانی افتاد که در بریستول در به در به دنبال دخترش می گشت... و به یاد آلبرت کلارک افتاد که دختر بچۀ دوساله را از والدین فقیرش خریده بود... بدون شک رودلف آنها را دیده بود و داستان آنها را شنیده بود... رابرت تهدید کرده بود که او را به پلیس می سپارد و اگر او می گفت که دختر را از تعدادی راهزن تحت تعقیب در لندن گرفته است رابرت بدون شک او را تحویل پلیس می داد. در نتیجه او اولین داستانی را که در آن شرایط به فکرش رسیده بود بازگو کرده بود و بعد از آن از ترس آنکه رابرت به حقیقت ماجرا پی ببرد و به دنبال او بگردد خودش را کاملاً مخفی کرده بود و در نتیجه والتر پس از ورودش به بریستول هرگز نتوانسته بود او را بیابد!
ایلنا در آغوش رابرت آرامتر شده بود، رابرت حالا باید کاری را می کرد که از آن به شدت وحشت داشت. او دخترش را رها کرد، بلند شد و به سوی والتر که در گوشۀ آلاچیق به سر حد جنون رسیده بود رفت و در چند قدمی وی ایستاد. رابرت آب دهانش را فرو داد و آرام شروع به صحبت کرد:
- والتر من باید از شما عذرخواهی کنم... من با سهل انگاری زندگی شما را نابود کردم و دخترتان را از شما جدا کردم... اگر من با دقت و در وقت بیشتری تحقیق کرده بودم بدون شک شما را می یافتم و ایلنا را به شما بازمی گرداندم... در هر حال من اجازه نداشتم که با چنین سرعتی ایلنا را با خود از کشور خارج کنم و به هندوستان ببرم... خواهش می کنم مرا ببخشید...
رابرت کمی سکوت کرد و سپس با صدایی لرزان گفت:
- و اگر مرا نمی بخشید زندگی من در اختیار شماست...
والتر از جایی که نشسته بود در چشمان رابرت خیره شد، اگرچه رفتار خودسرانۀ رابرت زندگی او را برای نوزده سال سیاه کرده بود و اگر این مرد دخترش را با خود به هندوستان نبرده بود شانس آنکه او دخترش را بیابد بسیار بیشتر بود ولی در هر صورت او نمی توانست اطمینان داشته باشد که ایلنا را می یافت. علاوه بر آن او زندگی دخترش را نجات داده بود... والتر بدون شک وقتی پیرمرد را می یافت که دخترک یا مرده بود یا برای نجات جانش بسیار دیر بود... و رابرت ایلنا را مانند جانش دوست می داشت و بسیار خوب از او مراقبت کرده و او را پرورش داده بود.
والتر کوشید که بر خودش مسلط شود... کمی طول کشید تا بدنش دوباره از دستورهای مغزش اطاعت کرد و او توانست خودش را راست کند. سرانجام والتر از جایش برخاست و مقابل رابرت ایستاد. برای چند ثانیه هر دو مرد در چشمان یکدیگر خیره شدند، عشق و علاقه به ایلنا و ناراحتی و ناباوری در چشمان هر دوی آنها موج می زد. والتر دستش را بر شانۀ رابرت گذاشت و با صدای آرامی گفت:
- فراموشش کنید رابرت... شما دخترم را از دست آن دیوانه و از مرگ نجات دادید... شما هیچ دینی به من ندارید...
رابرت نفس راحتی کشید و با احترام به والتر نگاه کرد:
- از شما متشکرم والتر...امیدوارم که شما همچنان مرا دوست خود بدانید و من روزی بتوانم اشتباهم را جبران کنم.
و دستش را به سوی والتر دراز کرد، والتر  دست او را گرفت و هر دو مرد با هم دست دادند و سپس هر دو به جایشان بازگشتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:31  توسط قصه گو  | 

یکبار دیگر ایلنا سرش را به روی زانوهایش گذاشت؛ پدرش به او دروغ گفته بود! وی می دانست که رابرت بسیار با اخلاق و درستکار است و با درماندگی کوشید که حدس بزند که داستان او و والدین حقیقیش چه بوده که رابرت در آن مورد آرمانهایش را زیر پا گذاشته و برای سالیان طولانی به او دروغ گفته بود!
صدای پایی ایلنا را به خود آورد؛ رابرت وارد آلاچیق شد و لبخند مهربانی به ایلنا زد و به سوی گوشه ای از آلاچیق رفت. پشت سر او والتر هم با چهره ای رنگ پریده و درمانده وارد آلاچیق شد. والتر با دیدن وضعیت دختر جوان برای لحظاتی در مقابل در آلاچیق ایستاد و با ناراحتی به او نگاه کرد، مثل اینکه دو دل بود که آیا باید دختر را بیش از این زجر بدهد و یا همین حالا بازگردد و عمارت رابرت و شهر لیورپول را به سرعت ترک کند.
ایلنا در زیر نگاه والتر بیتاب شد و سرش را پایین انداخته زانوهایش را بیشتر در بدنش جمع کرد. والتر تصمیمش را گرفت و وارد آلاچیق شد و به سوی رابرت رفت و مقابل او در سمت دیگر آلاچیق نشست. کاملاً معلوم بود که رابرت و والتر هر دو با درماندگی کوشیده بودند فاصله شان را از دختر جوانی که این طور زندگیش را در هم ریخته بودند بیشتر کنند. یکی از خدمتکارها که متوجه خروج دوشیزۀ جوان و مردها از عمارت شده بود و می دانست که آنها به کجا می روند با یک سینی که پارچی آب و سه لیوان در آن بود به آلاچیق آمد. رابرت دستور داد که سینی را همانجا بگذارد و خودش و سایر خدمتکارها دیگر مزاحم آنها  نشوند.
چند دقیقه در سکوت سپری شد؛ هر سه نفر می کوشیدند که از نگاه کردن به دیگران بپرهیزند و به افکار پراکندۀ خود سامان بدهند. رابرت سکوت را شکست:
- فکر می کنم این من هستم که باید همه چیز را صادقانه با شما دو نفر در میان بگذارم...
نگاه والتر و ایلنا بر روی رابرت ثابت شد. رابرت انتظار و بیتابی را در چشمان دو نفر دیگر خواند، آهی کشید و آرام شروع  به صحبت کرد:
- تقریباً نوزده سال پیش اواسط پاییز بود که من مجبور شدم برای کار مهمی به بریستول سفر کنم. در آن زمان تازه املاکم در هندوستان را خریداری کرده بودم و به زودی قرار بود که با خانواده ام به سوی هندوستان حرکت کنیم. مقداری زمین و یک ساختمان در حومۀ بریستول از یکی از عمه های پدرم به من به ارث رسیده بود و باید پیش از سفرم به هندوستان تکلیف آنها را مشخص می کردم. خوشبختانه کارم در بریستول به سرعت به پایان رسید و یک روز عصر پیش از بازگشتم به لیورپول تصمیم گرفتم که به دیدن یکی از دوستانم در بریستول بروم....
رابرت برای چند ثانیه سکوت کرد و به فکر فرو رفت؛ درست مثل آنکه به آن دوران بازگشته باشد. او سپس ادامه داد:
- دوستی که در لیورپول داشتم پسر کوچک مردی بود که در زمان پدرم مراقبت از مقدار زیادی از املاک ما را برعهده داشت. پسر کوچک آن مرد همسن من بود و در نتیجه ما در کودکی همبازیها و دوستان بسیار خوب یکدیگر بودیم... پس از آنکه ما هر دو به سن بلوغ رسیدیم و پدر آن پسر فوت کرد پدرم به پاس خدمات پدرش مقدار زیادی پول به او داد تا با آن حرفه ای را آغاز کند. او راهی بریستول شد و در منطقۀ پر ازدحام و نسبتاً ارزان شهر برای خودش بار و رستورانی تاسیس کرد و مشغول کار شد. از آن روز من هر بار که به بریستول سفر می کردم تمام تلاشم را می کردم که به یاد گذشته ها به دیدن او بروم....
رابرت نفس عمیقی کشید، سرش را تکان داد و آرام ادامه داد:
- آن روز هوا در بریستول ابری بود، پس از آنکه کالسکچی ام مرا در مقابل بار دوستم پیاده کرد از او خواستم که دو ساعت دیگر در یکی دیگر از خیابانهای بریستول که کمی با بار دوستم فاصله داشت منتظرم شود... راستش را بخواهید دوست داشتم که حالا که برای مدت زیادی از بریتانیا خواهم رفت کمی در خیابانهای بریستول قدم بزنم!... پس از آنکه با دوستم ملاقات و صحبت کردم به راه افتادم تا به جایی که با کالسکچی ام قرار داشتم بروم. باران تندی در شهر آغاز شده بود ولی من حاضر نبودم دست از قدم زدنم بردارم در نتیجه با سرعت و از میان کوچه پسکوچه ها به راه افتادم.
رابرت سرش را بالا برد و با درماندگی به سقف آلاچیق نگاه کرد، والتر و ایلنا طوری در سکوت و با هیجان به او نگاه می کردند که او را مضطرب می کردند. رابرت آه کشید:
- خوب به یاد دارم که در یکی از کوچه ها صدای گریۀ کودکی نظرم را به خود جلب کرد... اگر راستش را بخواهید در ابتدا اعتنایی به صدا نکردم و به راهم ادامه دادم... ولی کمی که پیش رفتم به صدای فریادها و گریه های کودک نزدیکتر شدم... کاملاً معلوم بود که کودک از درد فراوانی رنج می کشد و وضعیت نامناسبی دارد... من به دنبال صدا به راه افتادم تا کودک را یاری کنم... در پشت یکی از خانه های مخروبۀ شهر متوجه پیرمرد کولیی شدم که با ترکه ای چوب کودکی که در کنار دیوار خودش را مچاله کرده بود را به شدت کتک می زد... پیرمرد را می شناختم... نامش رودلف بود. او اغلب در بریستول زندگی می کرد و بسیار بی رحم و سنگدل بود... از آنجا که او دائم الخمر بود اغلب وی را در بار دوستم می دیدم... از دیدن آن صحنه دیوانه شدم... بی درنگ به رودلف حمله کردم و با او گلاویز شدم... ترکه را از او گرفتم و پیرمرد لعنتی را به گوشه ای راندم و سپس بی درنگ به سراغ کودک که همچنان در کنار دیوار از درد به خودش می پیچید رفتم...
رابرت سکوت کرد و در حالیکه درد و ناراحتی چهره اش را مچاله کرده بود به والتر و ایلنا نگاه کرد. والتر با چهره ای رنگ پریده و در حالیکه از ناراحتی می لرزید تقریباً بر نیمکتی که بر آن نشسته بود از حال رفته بود و ایلنا هم با دهان باز و چهرۀ درمانده به او نگاه می کرد. رابرت آهی کشید:
- هرگز آن لحظات را از یاد نخواهم برد... طفل کوچک در کنار دیوار خودش را مچاله کرده بود و گریه می کرد...لباسهای مندرس و بدنش کاملاً با گِل پوشانده شده بودند... صورت او را نمی دیدم ولی از بدن کوچکش حدس زدم که نباید بیشتر از دو یا سه سال سن داشته باشد... بی اختیار در کنار کودک زانو زدم و دستم را آرام بر پشت او کشیدم... طفل بیچاره خودش را از وحشت و درد بیشتر مچاله کرد...آرام سعی کردم که او را دلداری دهم و از زمین بلند کنم... او را از زمین بلند کردم و به سوی خودم چرخاندم... کودک سرش را بلند کرد و به صورتم نگاه کرد... نمی توانستم چیزی را که می بینم باور کنم...او یک دختربچه بود و با چشمان درشت و آبیش با چنان هراسی به من نگاه کرد که نزدیک بود دیوانه شوم...
رابرت به ایلنا که دستش را با وحشت بر روی دهانش گذاشته بود و از هیجان نفس نفس می زد نگریست و آرام به او گفت:
- عزیزم آن دختر بچه تو بودی!...
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 20:20  توسط قصه گو  | 

رابرت در تالار بزرگ و زیبا تنها شد. او برخاست و شروع به قدم زدن در آن کرد. ذهنش بی اختیار به سالها پیش کشیده شد، هنگامی که برای اولین بار دختر بچۀ کوچک و بی پناه را یافته بود و تمام اتفاقات آن روز در مقابل چشمانش زنده شدند... و سپس به یاد اشتباهش افتاد. آیا والتر و ایلنا هرگز می توانستند در خود ببینند که اشتباه او را ببخشند؟ اشتباهی که تماماً از سر عشق و علاقه بود؟
والتر دوباره وارد تالار شد، پیراهن ابریشمی سفید و تمیزی بر تن داشت اما چهره اش به شدت درهم و غمگین بود؛ انگار که یکبار دیگر نوزده سال غم و درد بر او گذشته باشد. رابرت به سوی او رفت:
- لطفاً با من بیایید...
والتر کمی درنگ کرد:
- لطفاً به من بگویید به کجا می رویم؟
رابرت آب دهانش را فرو داد:
- به سراغ ایلنا... می دانم او کجاست!
والتر حتی جرات رو به رو شدن دوباره با دخترش را نداشت:
- او ما را نخواهد پذیرفت... بهتر نیست کمی به او فرصت بدهیم تا آرام شود.
رابرت آه کشید و به زحمت به والتر لبخند زد:
- نگران نباشید، او بدون شک ما را خواهد پذیرفت و شما را خواهد بخشید. من او را می شناسم.
والتر به دنبال رابرت از تالار بیرون آمد و به سوی در عمارت به راه افتاد.

یکبار دیگر مردها در باغ عمارت بودند ولی این بار والتر حتی باغ زیبا و گلها و سبزه هایش را نمی دید چه رسد که از آنها لذت ببرد. رابرت به سوی ضلع شرقی عمارت در مسیر سنگفرشی که از میان باغچه های پر گل می گذشت به راه افتاد. هنگامی که به ضلع شرقی رسید، از مسیر دیگری مستقیم شروع به دور شدن از عمارت کرد؛ اگر والتر در حالت طبیعی بود از منظره های بی بدیل مسیری که در آن بودند غرق در لذت می شد٬ اما او حتی نمی توانست آنها را تماشا کند. والتر به خودش جرات داد:
- شما چه کردید که ایلنا باید شما را ببخشد؟
رابرت برای یک لحظه جا خورد، نه تنها ایلنا بلکه والتر هم باید او را می بخشید و او اطمینان داشت که والتر هرگز چنین کاری نخواهد کرد. رابرت آرام گفت:
- اجازه بدهید که داستانم را برای شما و ایلنا هم زمان تعریف کنم. هنگامی که ایلنا داستان مرا بشنود بدون شک شما را خواهد بخشید.
رابرت ایستاد و والتر فرصت نکرد که سوال بیشتری از او بکند. کمی جلوتر آلاچیق سفید بسیار زیبایی با سقفی گنبدی شکل قرار داشت که در میان بوته های بلند گل سرخ و چند درخت بید مجنون غرق شده بود. رابرت گفت:
- لطفاً کمی اینجا صبر کنید. من به دیدن ایلنا می روم تا با او صحبت کنم و بعد به  دنبال شما خواهم آمد و شما را به آلاچیق خواهم برد.
پیش از آنکه والتر بتواند چیزی بگوید رابرت از او جدا شد و به سوی آلاچیق رفت و والتر هیجان زده و مضطرب برجایش باقی ماند.
رابرت آرام وارد آلاچیق شد. همانطور که انتظار داشت ایلنا آنجا بود. با وجود آنکه دور تا دور دیواره های آلاچیق دایره ای شکل بزرگ را نیمکت پوشانده بود دختر جوان بر زمین نشسته بود و پیراهن زیبایش روی زمین به طرز زیبایی پخش شده بود. ایلنا زانوهایش را در بغلش جمع کرده بود و صورتش را بر آنها مخفی ساخته بود. رابرت با درد و غم به دخترش نگاه کرد، دختری که تا دیروز فرزندش بود و او و سایر اعضای خانواده اش او را می پرستیدند. رابرت آرام وارد آلاچیق شد و در آن به سوی ایلنا پیش رفت.
 دختر با شنیدن صدای پا به خود آمد و سرش را از روی زانوهایش برداشت و به رابرت نگریست؛ چشمهای درشت و زیبایش پر اشک و قرمز بودند و مژه های بلندش به خاطر گریه به هم چسبیده بودند. جای اشکها بر روی گونه هایش دو نوار قرمز به جا گذاشته بودند و لبهایش به طرز غم انگیزی به پایین خم شده بودند. رابرت ایستاد و با محبت و ناراحتی به او نگاه کرد، ایلنا بیشتر از آن طاقت نیاورد و با بغض گفت:
- پدر...
و دوباره دستهایش را بر صورتش گذاشت و شروع به گریستن کرد. رابرت بی درنگ در کنار او زانو زد و با محبت کوشید که صورت او را بالا بیاورد و او را در آغوش بگیرد:
- عزیزم... دختر عزیزم... لی لی (۱) نازنینم...
دختر خودش را در آغوش او انداخت، صورتش را به سینۀ او چسبانید و بی اختیار هق هق گریست. رابرت موهای مجعد و خوش رنگ او را نوازش کرد و پیشانی و سر او را غرق بوسه کرد:
- آرام باش عزیزم... آرام باش...
ایلنا با خشم سرش را بالا آورد و مستقیم در چشمان پرغم رابرت نگاه کرد:
- چگونه آرام باشم؟... او هنگامی که من یک کودک کوچک بودم مرا رها کرده و حالا آمده است تا مرا از شما جدا کند و زندگیم را یکبار دیگر نابود کند... چطور جرات می کند که خودش را پدر من بداند! او بیست سال پیش هنگامی که مرا رها می کرد پدری مرا هم رها کرد و حالا حتی حق اینکه در مورد من و زندگیم صحبت کند را ندارد چه رسد به آنکه مرا لمس کند و بگوید که پدر من است!
رابرت به خودش لرزید؛ تا آن روز هرگز ایلنای مهربانش را این طور خشمگین و پرکینه ندیده بود. چطور می توانست حقیقت را به او بگوید؟ رابرت دوباره سکوت کرد. ایلنا دوباره اشک می ریخت و با درد و غم به او نگاه می کرد، چشمان درشت و زیبایش که یک بار نوزده سال پیش رابرت را در دام محبتش گرفتار کرده بودند حالا هم او را بیتاب می کردند. رابرت آه کشید؛ چاره ای نداشت، او باید حقیقت را می گفت و بار نوزده ساله را از روی سینه اش بر می داشت:
- عزیزم گوش کن... او گناهی ندارد.... در حقیقت...
رابرت نتوانست جمله اش را تمام کند. ایلنا با تعجب و ناباوری به چشمان او نگاه کرد و رابرت یکبار دیگر کوشید تا صحبتش را تمام کند:
- در حقیقت داستان آن طور که تو می اندیشی نیست... من به تو دروغ گفته ام...
ایلنا با وحشت و چشمانی از حدقه در آمده به رابرت نگاه کرد و سپس با فریاد کوچکی از آغوش او بیرون آمد و عقب رفت:
- شما چه کرده اید؟!
رابرت درمانده شد، سرش را با شرمندگی پایین انداخت:
- من در مورد والدینت به تو دروغ گفته ام...
ایلنا دست چپش را بر روی دهانش گذاشته بود و با رنگی پریده و چهره ای هراسان و پر درد به رابرت نگاه می کرد، او پدرش را می پرستید و حالا از او می شنید که وی به او در مورد خانواده اش دروغ گفته است! ایلنا در میان نفسهای به شماره افتاده اش زمزمه کرد:
- چطور توانستید؟!
رابرت با دستپاچگی و التماس شروع به صحبت کرد:
- عزیزم مرا ببخش... نمی توانستم حقیقت را برایت بگویم... لطفاً  به من و آقای دانوان فرصت بده تا داستانهایمان را برایت تعریف کنیم و خودت هر چه که خواستی قضاوت کن... بعد از آن هر چه که خواستی همان می شود.
رابرت به صورت دخترش که حالا با رنج و اندوه پوشیده شده بود نگاه کرد و دوباره التماس کرد:
- خواهش می کنم....

ایلنا رابرت را دوست داشت و حالا که رابرت این طور به او التماس می کرد نمی توانست بر خلاف درخواست او رفتار کند. دخترک به سختی با خودش کلنجار رفت تا توانست با خواستۀ پدرش موافقت کند:
- بسیار خوب... بهتر است همگی تمام ماجرا را بدانیم.
رابرت با لبخند آرام و غمگینی گفت:
- آیا اجازه می دهی که آقای دانوان هم به اینجا بیاید و هر سه با هم موضوع را مطرح کنیم.
ایلنا به سختی لبخندی زد و سرش را به علامت مثبت تکان داد. رابرت از جایش برخاست و بی درنگ از آلاچیق بیرون رفت.

(۱) Lily

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 19:13  توسط قصه گو  | 

جملۀ کوتاه والتر مانند صاعقه بر سر ایلنا خورد... او برای چند ثانیه با ناباوری و سکوت به والتر نگریست بدون آنکه مغزش قدرت تحلیل جمله را داشته باشد. سپس به خود آمد و معنی صحبت وی را فهمید؛ اشک در چشمهایش حلقه زد و بر روی گونه هایش به پایین لغزید... دختر با انگشت نشانۀ لرزانش به والتر اشاره کرد و عقب عقب رفت:

- شما ...

جمله اش نا تمام ماند، یکبار دیگر کوشید تا جمله اش را تمام کند:

- شما پدر حقیقی من هستید...

درد و غم چهرۀ والتر را پوشاند و با سختی  سرش را به علامت مثبت تکان داد. ایلنا دست های ظریفش را بر روی دهانش گذاشت و با گریه عقب عقب رفت. اشکهایش بی وقفه بر گونه هایش می ریختند. والتر با اندوه و غصه چند قدم به سوی دختر پیش رفت. ایلنا همچنان عقب می رفت و با ناباوری سرش را تکان می داد... ناگهان دختر ایستاد، خشم و نفرت صورت زیبایش را پوشاندند و کاملاً قرمز شد، دستهایش را از مقابل دهانش برداشت؛ لبهایش از خشم سفید شده بودند و می لرزیدند و با صدایی که از ناراحتی و تنفر می لرزید گفت:

- چرا مرا نخواستید؟... شما که مرد ثروتمندی بودید، چرا مرا رها کردید؟...

و حتی منتظر شنیدن پاسخ والتر نشد، چرخید و دوان دوان و در حالیکه به شدت گریه می کرد از تالار خارج شد!

جملات آخر ایلنا طوری والتر را از خود بی خود کردند که اگر صاعقه ای به او خورده بود آن طور او را ناتوان نمی کرد. والتر بر جایش میخکوب شد؛ تمام زجرهایی که در هفت سال جستجویش به دنبال دخترش کشیده بود در مقابل چشمهایش زنده شدند. والتر دستهای لرزانش را در موهایش فرو برد و آنها را به شدت به عقب خوابانید و جمجمه اش را در میان دو دستش گرفت و فشرد؛ ایلنا چگونه می توانست او را به رها کردن و نخواستن متهم کند بعد از تمام تلاشی که او برای یافتنش کرده بود؟

والتر بی اختیار به یاد رابرت افتاد و چرخید و به او نگاه کرد، رابرت هم دست کمی از آن دو نداشت. او با حالتی ناتوان بر جایش ایستاده بود؛ انگار که هر لحظه می خواست بر زمین بیفتد. وی دست راستش را بر پیشانیش گذاشته بود و لبهایش را به شدت گاز می گرفت. والتر رو به او ناله کرد:

- خدا می داند که هیچ چیز را در این دنیا بیشتر از او و یافتنش نخواستم... خدا می داند که چگونه در تمام بریتانیا و اروپا به دنبالش گشتم و پس از آنکه خبر مرگش به دستم رسید چگونه خرد شدم... و حالا او به من می گوید...

والتر حتی نتوانست جمله اش را تمام کند. رابرت با درماندگی و شرم در چشمان والتر نگاه کرد؛ برای چند دقیقه هر دو مرد به همان حال ماندند و به آنچه که اتفاق افتاده بود اندیشیدند. سرانجام رابرت به خود آمد، او که کاملاً مرد دیگری شده بود؛ با چند گام  شمرده خودش را به والتر رسانید و مقابل او ایستاد و آرام و آمرانه گفت:

- لطفاً بنشینید والتر... لازم است که با هم صحبت کنیم.

والتر بی اختیار بر مبلی نشست و رابرت هم مقابل او بر مبلی دیگر نشست. چند ثانیه در سکوت سپری شد تا سرانجام رابرت آرام گفت:

- لطفاً برایم داستان زندگیتان را تعریف کنید!

والتر چرخید و به چشمان جدی و غمزدۀ رابرت نگاه کرد. مغزش کاملاً از کار افتاده بود، کمی طول کشید تا توانست بر خودش مسلط شود و شروع به صحبت کند:

- نوزده سال پیش تعدادی راهزن بر سر یک مسئلۀ شخصی در غیاب من به منزلم حمله کردند، همسرم، کاترینا، را به قتل رساندند و دختر دو ساله ام، ایلنا، را ربودند.... من بلافاصله برای یافتن دخترم به دنبال آنها راهی لندن شدم. در آنجا فهمیدم که آنها او را به کسی سپرده اند تا با خود به بریستول ببرد و بی درنگ به بریستول سفر کردم.

در بریستول متوجه شدم که آنها دخترم را به یک پیرمرد کولی به نام رودلف (۱) سپرده اند، اما نتوانستم دخترم و آن پیرمرد را در بریستول پیدا کنم. کسانی که در این مورد می دانستند گفتند که عده ای از کولی های هم گروه او به دورچستر سفر کرده اند و تعدادی دیگر با کشتی به فرانسه رفته اند ولی هیچ کس نمی دانست چه بر سر رودلف و دختر بچه ای که با او بود آمده است.

من به دورچستر سفر کردم تا به دنبال آنها بگردم ولی هرگز آنها را نیافتم... از آن روز به مدت هفت سال شب و روز من تمام بریتانیا، فرانسه و اسپانیا و تعدادی دیگر از کشورهای اروپا را جستجو کردم ولی هرگز ایلنا را نیافتم تا آنکه سرانجام نامه ای از اسپانیا برایم رسید که خبر مرگ او را به من می داد....

والتر بیشتر داستانش را ادامه نداد، رابرت به شدت در خودش فرو رفته بود؛ او خوب می دانست که چه پیش آمده و داستان چگونه پیش رفته است. ایلنا حقیقتاً فرزند والتر دانوان بود! وقت آن رسیده بود که رابرت داستانی که همیشه با غم و نگرانی در سینه اش مخفی کرده بود را برای دخترش و والتر دانوان بازگو کند. او اشتباه غیر قابل بخششی کرده بود، اشتباهی که نوزده سال تمام زندگی والتر را نابود کرده بود و حتی شاید به ایلنای عزیزش هم صدمه ای جبران ناپذیر وارد کرده بود. صدای والتر او را به خود آورد که با درماندگی با خودش می گفت:

- خدای من ایلنا هرگز مرا نخواهد بخشید... نمی دانم چگونه می توانم ماجرا را برای او توضیح بدهم.

رابرت با ناراحتی آه کشید و چند ثانیه به سقف بلند و زیبای تالار نگاه کرد و سپس با چهره ای جدی به والتر نگریست:

- والتر لطفاً گوش کنید... لطفاً به اتاقتان بروید و پیراهنتان را تعویض کنید؛ متاسفانه با لیموناد کثیف شده است. پس از آن به سراغ ایلنا می رویم و با او صحبت می کنیم.

والتر با شگفتی به رابرت نگاه کرد:

- او هرگز مرا نخواهد پذیرفت. آیا برق تنفر را در چشمهایش ندیدید؟!

رابرت آه کشید:

- من دختر کوچکم را خوب می شناسم، او مهربانترین و دوست داشتنی ترین انسان روی این زمین است. اگر یک نفر حاضر باشد شما و من را با وجود تمام اشتباهاتمان ببخشد اوست!

والتر با نگرانی به رابرت نگاه کرد؛ چاره ای به جز اطمینان به او نداشت بنابراین از جایش برخاست و به سوی اتاقش رفت.

 

(۱) Rudolf

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 20:0  توسط قصه گو  | 

والتر با رنگ پریده در حالیکه عرق سردی بر پیشانیش نشسته بود خیره به دختر نگریست. او احساس کرد که قلبش در سینه اش از کار می ایستد و خون در رگهایش یخ می زند و از حرکت می افتد. وی با تنفر به آنچه که بر او رفته بود و می رفت اندیشید و در دل رو به کائنات نالید..." از جان من چه می خواهید ...چرا نمی گذارید به درد خودم بسوزم".

صدای رابرت گنگ و محو به گوشش رسید، انگار که از مایلها آن سوتر صحبت می کرد:

- والتر عزیز... ایشان دختر کوچکم هستند...ایلنا...

کلمۀ آخر رابرت مانند چکش بر سر والتر خورد! برای یک لحظه اتفاق عجیبی برایش افتاد...چیزی که او نمی توانست تصمیم بگیرد که آیا حقیقتاً اتفاق افتاده و یا بازیی است که ذهنش در اوج درماندگی با وی می کند.... کاترینا در کنار دختر جوان ایستاده بود و لبخند می زد... دقیقاً همانطور که چندین شب پیش در خواب دیده بود!... والتر با شگفتی به شباهت غیر قابل انکار آن دو نگاه کرد، حتی چشمان درشت کاترینا حالا توجیه می شدند؛ چشمان دختر اندکی درشت تر از چشمان کاترینا بودند و رنگ سرمه ای- آبی بی نظیری داشتند. لبهای کاترینا حرکتی کردند:" والتر ... ایلنا..." این آخرین کلماتی بود که کاترینا پیش از مرگش بر زبان آورده بود.  

والتر بیش از آن نتوانست تحمل کند، حالا دیگر لبخند ایلنا بر روی لبهایش خشک شده بود و او و رابرت با شگفتی به والتر که کاملاً شکه شده بود نگاه می کردند.

والتر بدون آنکه قدرت کار دیگری داشته باشد دو قدم عقب رفت؛ در ذهنش بود که در آنجا مبلی قرار داشت و خودش را بر روی آن رها کرد، بدون آنکه نگاهش را حتی برای یک ثانیه از روی دختر جوان بردارد. رابرت به خودش آمد و به سوی او دوید:

- خدای من ...والتر... چه اتفاقی برایتان افتاده است؟ لطفاً چیزی بگویید!

ایلنا با تعجب به این مرد میانسال که از دیدن او این طور بیتاب و دیوانه شده بود نگاه کرد. زیبایی او پیش از آن هم مردان زیادی را بر جایشان خشک و بی حرکت کرده بود ولی هیج یک مانند این یکی تا نزدیک حملۀ قلبی پیش نرفته بودند! ایلنا به خودش آمد و به سرعت به سوی پارچ لیمونادی که بر یکی از میزها قرار داشت رفت، لیوانی پر کرد و برای پدرش آورد و به دست او داد. رابرت با نگرانی لیوان لیموناد را بر لبان بی رنگ والتر گذاشت:

- خواهش می کنم کمی شربت بنوشید... خواهش می کنم.

ایلنا که دیده بود حضورش چه بر سر این مرد آورده است با نگرانی خواست که از تالار و مقابل چشمان مرد دور شود:

- می روم که خدمتکارها را صدا کنم...

و بر پاشنه هایش چرخید. والتر وحشتزده از جایش پرید و لیوان لیمونادی که در دست رابرت بود تقریباً بر روی پیراهنش ریخت. او با صدایی گرفته و لحنی درمانده التماس کرد:

- به خاطر خدا نروید خانم!

وی حتی نمی توانست اجازه دهد که ایلنا برای یک لحظه از جلوی چشمانش دور شود؛ می ترسید که اگر او را نبیند دختر مانند بخار در هوا ناپدید شود! ایلنا با شنیدن این حرف ایستاد، برگشت و پشت سر پدرش ایستاد و نگران و پریشان به والتر نگاه کرد.

والتر کوشید که راهی بیابد تا ادعایش را به رابرت و ایلنا ثابت کند و ناگهان فکری در مغزش جرقه زد.

او بی درنگ و با سرعت عجیبی برخاست و با دو گام بلند خودش را به دختر رسانید و پیش از آنکه رابرت یا ایلنا بتوانند اعتراضی بکنند صورت دختر را در میان دو دستش گرفت، انگشتهایش را در میان موهای او فرو کرد و لاله های گوش او را لمس کرد! ایلنا با ترس فریاد کوچکی کشید و گامی به عقب پرید و رابرت که کاملاً بر افروخته شده بود به تندی فریاد کشید:

- کافیست آقا... لطفاً بس کنید...

والتر نفس عمیقی کشید؛  در چیزی که بیشتر به معجزه می ماند آنچه را که می خواست در گوش راست ایلنا یافته بود! وی صورت دختر را رها کرد و قبل از آنکه رابرت یا ایلنا بتوانند حرکتی بکنند با چالاکی حرکتی کرد که در طول سالیان سال آن را هزاران بار انجام داده بود و آموخته بود که چگونه با چنان سرعتی انجامش دهد که دستش حتی دیده نشود. والتر دستش را بالا آورد و در برابر چشمان هراسان و متعجب دختر مشتش را گشود؛ گوشوارۀ کوچک سبز رنگ در کف دست والتر درخشید.

ایلنا که از حرکت مرد غریبه به شدت وحشت کرده بود به محض آنکه مرد صورتش را رها کرد قدمی دیگر به عقب برداشت و دستهایش را بالا آورد تا در برابر این مرد به ظاهر دیوانه از خودش دفاع کند... و بعد دست او را دید که به سوی کمربندش رفت و حرکت بسیار سریعی انجام داد و دوباره مشتش بالا آمد و در مقابل صورت او متوقف و باز شد؛ جفت دیگر گوشواره ای که سالیان پیش از والدین حقیقیش به او رسیده بود در میان دست مرد قرار داشت!

دختر از تعجب و ناباوری فریاد کوچکی کشید، دست راستش بی اراده تا مقابل دهانش بالا رفت و مدتی آنجا ایستاد و سپس با حرکتی بی اراده به سوی گوش راستش رفت تا وجود گوشوارۀ خودش را امتحان کند؛ گوشواره ای که در مشت مرد قرار داشت بدون شک جفت دیگر گوشواره اش بود.

ایلنا و رابرت با رنگی پریده و با ناباوری به والتر و گوشواره ای که هنوز در مقابل چشمان آنها نگاه داشته بود نگریستند... ایلنا پیش از رابرت به خود آمد و ناله کرد:

- خدایا... گوشواره ام...

سپس بی اختیار دستش را دراز کرد و گوشواره را با احتیاط از کف دست والتر برداشت و مانند گنجی شکننده و ارزشمند در دو دستش گرفت و به آن نگاه کرد... او بی اختیار گوشواره را چرخاند:

- همان حروف الفبا..." وی. اِچ. سی. سی"...

والتر برای اولین بار توانست آب دهانش را فرو بدهد و با لحنی آرام و مودبانه صحبت کند:

- ویکتوریا، هریت، سینتیا و کاترینا...

ایلنا سرش را بالا آورد و نگاه پر سوال و بیتابش را در چشمان والتر دوخت. والتر ادامه داد:

- سه نام اول نامهای جده ها و مادربزرگتان است ....و آخرین نام به مادرتان تعلق دارد.

ایلنا حتی نتوانست حرکتی بکند، نفسش به شماره افتاد و پس از مدتی نسبتاً طولانی با چهره ای پر از درد و صدایی که به سختی و بریده بریده از گلویش خارج می شد گفت:

- شما مادرم را چگونه می شناسید؟...

و سپس بی اختیار گوشواره را یکبار دیگر به سوی والتر دراز کرد.

والتر هزاران بار این صحنه را در ذهنش تصور کرده بود؛ صحنه ای که سرانجام دخترش را می یافت و به او می گفت که پدر اوست ولی این بار زبانش کاملاً بند آمده بود و هیچ صدایی از حنجره اش خارج نمی شد. مدتی طول کشید تا او توانست افکارش را جمع آوری کند ... والتر گوشواره را از دست دختر گرفت و به نوبۀ خود با صدایی گرفته و آرام گفت:

- مادرتان همسر عزیز من بودند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 7:34  توسط قصه گو  |