مادرش تقریباً به مقابل در تالار رسیده بود که در باز شد و مردی با لباسهای خون آلود و خنجری در دستش وارد تالار شد...ایلنا با وجود سن کمش وحشت زده شد و نفسش را در سینه حبس کرد... مادرش قدم به قدم از مقابل مرد عقب می نشست و مرد آرام آرام در تالار پیش می رفت... آن دو با هم چیزهایی می گفتند که ایلنا معنی آنها را نمی فهمید... مادرش که به میان تالار رسیده بود ناگهان چرخید و خواست که از دستان مرد بگریزد... مرد با دو قدم بلند خودش را به زن جوان و بی دفاع رسانید و به سرعت او را با دست آزادش گرفت و با خشونت به سمت خودش کشید... نور صاعقه تالار را کاملاً روشن کرد... در مقابل چشمان هراسان دختربچه مرد خنجرش را با تمام قدرت در سینۀ مادرش فرو کرد... صدای وحشتناک پاره شدن بافتها و شکستن استخوانهای سینه اش به گوش ایلنا رسید و صدای فریاد دلخراش و پردرد مادرش در گوشهایش پیچید...خون از زخم سینۀ زن جوان بیرون ریخت، در حالیکه مرد همچنان او را نگه داشته بود و خنجرش را بیشتر در بدن وی فرو می کرد... دخترک بر جایش باناباوری کمی عقب رفت...دندانهایش کلید شدند، چشمهایش سیاهی رفتند و بیشتر هیچ نفهمید...
ایلنا چشمهایش را گشود، یکبار دیگر در آلاچیق بر زمین نشسته بود... حالا همه چیز را می دانست... او احساس کرد که دستی با تمام قدرت گلویش را می فشارد و راه تنفسش را می بندد و با ناامیدی کوشید که نفس بکشد اما تلاشش بی نتیجه ماند...دختر دیوانه و هراسان به سوی مردها نگاه کرد تا شاید بتواند از آنها کمک بخواهد ولی رابرت به سمت دیگر و به دور دستها خیره شده بود و والتر سرش را پایین انداخته بود و چشمهایش را تقریباً بسته بود.
ایلنا با وحشت احساس کرد که چشمانش سیاهی می روند و به زودی خفه خواهد شد، احساس کرد پنجه هایی که گلویش را فشار می دهند یکپارچه از آهن ساخته شده اند...او با ناامیدی کوشید که فریاد بکشد تا شاید نفسش دوباره جریان پیدا کند و یا مردها متوجه او شوند ولی هیچ صدایی از گلویش خارج نشد...بدنش از ترس و ناراحتی کاملاً کرخت و بی حس شده بود... ایلنا با وحشت با خودش اندیشید که در حالیکه رابرت و والتر کمی آن سوتر نشسته اند او برجایش بی حرکت و بی نفس خواهد مرد...
دختر جوان تصمیمش را گرفت... تمام نیرویی که در وجودش باقی مانده بود را در زانوها و پاهایش جمع کرد؛ اگر می توانست حرکتی بکند و بایستد شاید می توانست دوباره نفس بکشد! ایلنا تصمیمش را گرفت و با تمام قدرت بر زانوهایش ایستاد ولی نتوانست بر پاهایش بلند شود و با وحشت فکر کرد که همه چیز برایش تمام شده است...
والتر سرش را پایین انداخته بود و ماجرای جستجویش به دنبال ایلنا را تعریف می کرد که از گوشۀ چشمش متوجه حرکت عجیب و سریع ایلنا شد و بی اختیار به سوی دختر جوان نگاه کرد... قلبش نزدیک بود از صحنه ای که دید از حرکت بایستد... دختر جوان که عملاً کبود شده بود بر زانوهایش ایستاده بود و با چشمهای از حدقه در آمده و دهان باز به او و رابرت نگاه می کرد! والتر از وحشت و تعجب سکوت کرد... در مقابل چشمان هراسانش چشمهای ایلنا بسته شدند و دختر جوان بی هوش از پهلو بر زمین افتاد .
والتر بی درنگ به خود آمد و با یک خیز سریع خودش را به دخترش رسانید و او را از زمین بلند کرد و در آغوش گرفت:
- خداوندا... ایلنا... دخترم ...
و به شدت او را تکان داد و با پشت دست چند ضربه به گونه های دختر زد.
رابرت که به بیرون از آلاچیق و به سمت دیگر نگاه می کرد متوجه سکوت و حرکت سریع والتر شد و بی درنگ به آن سو نگاه کرد. او نیز از صحنه ای که دید دیوانه شد... لی لی عزیزش بی هوش بر زمین افتاده بود! رابرت بی اختیار از جایش برخاست... والتر را دید که دختر را از زمین بلند می کند، در آغوش می گیرد و تکان می دهد. رابرت به خودش آمد و به سوی پارچ آبی که خدمتکار آورده بود دوید، پارچ را با یکی از لیوانها برداشت و در حالیکه لیوان را تا نیمه از آب پر می کرد به سوی دخترش و والتر رفت و به محض آنکه به کنار آن دو رسید لیوان آب سرد را به صورت ایلنا پاشید.
ایلنا در آغوش والتر حرکتی کرد، رابرت در سوی دیگر آن دو و در مقابل پاهای ایلنا زانو زد و یکبار دیگر لیوان را از آب پر کرد. والتر هراسان دختر را تکان داد و به گونه اش سیلی زد:
- ایلنا... ایلنا...
دختر چشمانش را گشود و با بهت و ناباوری به والتر که او را در آغوش داشت و از ترس و هراس دیوانه می شد نگریست. ایلنا طوری نفس می کشید که انگار یک مایل را با تمام سرعت و از ترس جانش دویده است! رابرت هراسان لیوان آب را به دست والتر داد و والتر سر دختر را بالاتر آورد و لیوان را به لبهای نیمه باز او چسباند و دستور داد:
- بنوش عزیزم... بنوش...
و آرام آب را در دهان دختر ریخت. ایلنا به سختی کمی آب نوشید ولی نتوانست ادامه دهد، به سرفه افتاده صورتش را به سوی دیگر چرخاند و تازه متوجه رابرت که با رنگ پریده و چهرۀ درمانده در کنار پایش نشسته بود شد...
ایلنا از اینکه آن طور آن دو را آزرده و نگران کرده بود احساس گناه کرد...خواست از زمین بلند شود ولی بدنش کوچکترین حرکتی نکرد... ایلنا با درماندگی کوشید که به آن دو بگوید که حالش خوب است و لبخندی بزند ولی پس از تلاش فراوان به سختی موفق شد که تنها یک لبخند نیمه جان و بی رنگ بزند... دختر جوان به طرز عجیبی خسته و ناتوان بود... او سرش را رها کرد تا صورتش در کنار بازوی والتر به سینه اش تکیه کند، چشمانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت.
والتر هیجان زده به فرزندش که یکبار دیگر از هوش می رفت نگاه کرد... و بی درنگ دستهای نیرومندش را زیر زانوها و کمر ایلنا گذاشت:
- باید به سرعت او را در تختخوابش بخوابانیم و پزشکی به بالینش بیاوریم!
او دختر را به آسانی از جایش بلند کرد و به سرعت به سوی عمارت روان شد.
ایلنا یکبار دیگر در همان تالار در عمارت والتر بود... این بار همۀ جزیئات تالار را به طرز عجیبی واضح می دید... آن چه که برایش عجیب بود آن بود که با وجود آنکه در تالار بود باران شدیدی بر سرش می بارید و او را کاملاً خیس می کرد. ایلنا لرزید؛ او از خیس شدن در زیر باران نفرت داشت!
ناگهان در تالار باز شد و زن جوانی در حالیکه کودکی را در آغوش داشت هراسان وارد تالار شد، در را بست و به سوی دیگر تالار دوید... ایلنا نالید:"مادر..."، برای اولین بار چهرۀ مادرش را می دید... اطمینان داشت که اشتباه می کند زیرا زن جوان به شدت به خودش شبیه بود... یا حتی خودش بود!
ایلنا در جایی که ایستاده بود زانوهایش لرزیدند و او کوشید که به دیوار تالار تکیه دهد... مادرش در کمد دیواری را گشود و بی درنگ زانو زد... حالا ایلنا پشت سر دختر بچه در کمد بود... چهرۀ مادرش را می دید که هراسان و رنگ پریده دختر کوچکش را بر کف کمد بر زمین نشانید... دختر کوچک تازه سخن گفتن آموخته بود و از ترس و نگرانی مادرش او هم بیتاب شده بود. کوچولو بی درنگ برخاست و خودش را در آغوش مادرش انداخت و به گردنش آویخت " مامی..."، مادرش با ترس او را بوسید " عزیز دلم..." و او را دوباره از آغوشش جدا کرد و بر کف کمد بر زمین نشاند و انگشتش را بر نوک بینیش گذاشت...
او این علامت را می شناخت، هنگامی که در گذشته دخترهای خدمتکار با او بازی می کردند گاهی برای سرگرمی با او قایم باشک بازی می کردند... یکی از دخترها او را در جایی مخفی می کرد و به او علامت می داد تا ساکت باشد و دختر بعدی به دنبال او می گشت تا او را پیدا می کرد و در آغوش می گرفت و می بوسید... دختر بچه در سکوت در کمد بر زمین نشست... صدایی از بیرون تالار مادرش را به خود آورد... زن جوان برخاست و در کمد را به هم زد و به سوی در تالار دوید.
یکبار دیگر همه چیز تکرار شد... مردی با خنجر کشیده وارد تالار شد و قدم به قدم به مادرش که عقب عقب می رفت نزدیک شد... ایلنا احساس کرد که دیوانه می شود... او همه جای تالار بود؛ در کمد بر زمین نشسته بود و از شکاف در مادرش را می دید و در بیرون کمد در میان تالار در زیر باران هم ایستاده بود!... مادرش چرخید تا بگریزد و مرد با شتاب او را گرفت و به سوی خودش کشید... ایلنا از ترس فریاد کشید و خواست برای کمک به مادرش به سوی او بدود... ده ها صاعقه در مقابل پاهای لرزان دختر جوان به زمین خوردند تا راه او را مسدود کنند... ایلنا از هیجان و ترس درمانده بر زمین زانو زد و در حالیکه گریه می کرد التماس کرد:" نه... به خاطر خدا بس کنید... مادرم را نکشید، خواهش می کنم".
مرد خنجرش را بالا آورد و با تمام قدرت در سینۀ کاترینا فرو کرد... ایلنا با تمام قدرت جیغ کشید... صدای وحشتناک پاره شدن بافتهای بدن مادرش و صدای شکستن استخوانهای سینه اش در گوشش پیچید... مادرش از درد فریاد کشید و به خودش پیچید...ایلنا چشمهایش را بست تا دیگر چیزی نبیند...
وقتی که چشمهایش را گشود دوباره طفل کوچکی بود که در کمد نشسته بود...در کمد باز بود و مردی که مادرش را زخمی کرده بود با چهره ای شبیه روباه در مقابل او ایستاده بود و لبخند کثیفی بر لب داشت... دختر کوچک خودش را در کمد بیشتر مچاله کرد... مرد با شادی خندید و خم شد و دست کوچکش را گرفت و او را از کمد بیرون کشید... ایلنا کوشید که خودش را از دست این گرگ کثیف برهاند ولی تلاشش بی نتیجه ماند. مرد او را از زمین بلند کرد و به سوی زن جوان که بر روی زمین افتاده بود و جان می کند برد...
بوی خون گرم و تازه در تالار پیچیده بود و سر دختر بچه از آن گیج می رفت... مرد با بیرحمی دختر را در مقابل چشمان مادرش گرفت... کاترینا دستهایش را با ناتوانی به سمت دخترش دراز کرد و به مرد التماس کرد که دخترش را رها کند... ایلنا از دیدن بدن خون آلود و پاره شدۀ مادرش به گریه افتاد و دستهای کوچکش را به سوی او دراز کرد... درد تازه ای چهرۀ مادر جوان را پوشاند... مرد با صدای بلند قهقهه زد و در حالیکه دختر کوچک را نگه داشته بود به سوی در تالار به راه افتاد... کاترینا دستهایش را در هوا با التماس به سوی دخترش تکان داد " ایلنا... عزیزم" و مرد او را با خودش از تالار خارج کرد...
تعدادی مرد دیگر دور آن دو حلقه زدند و صحبت کردند و سرانجام همگی از عمارت خارج شدند. دخترک بی اختیار گریه می کرد و فریاد می کشید... مردی که مادرش را کشته بود او را با خشم بالا آورد و با تمام قدرت به گوشش سیلی زد... گوشوارۀ سبز دخترک از گوشش جدا شد و بر زمین افتاد و نفسش از درد و ترس به شماره افتاد، این اولین بار بود که کوچولوی عزیز پرورده و یکدانه کتک می خورد و قرار بود که تا مدتها این شکنجۀ بدنی ادامه پیدا کند!...مردها او را به زیر باران بردند تا سوار بر اسبهایشان شوند... باران دیوانه وار بر بدنش می ریخت و او حالا می دانست که چرا این چنین از خیس شدن در باران متنفر است!
والتر همچنان بدون آنکه قدرت کوچکترین حرکتی را داشته باشد برجایش نشسته بود . قلبش در سینه اش دیوانه وار می تپید و خودش به سرعت نفس نفس می زد. آنچه را که شنیده بود حتی نمی توانست باور کند... چگونه ممکن بود که تمام اتفاقات این طور در کنار هم قرار بگیرند که او را گمراه کنند و دخترش را از دستانش بیرون بیاورند!
والتر احساس کرد که گلوله ای از سرب راه گلویش را بسته و مقابل چشمانش سیاهی می رود... به یاد زمانی افتاد که در بریستول در به در به دنبال دخترش می گشت... و به یاد آلبرت کلارک افتاد که دختر بچۀ دوساله را از والدین فقیرش خریده بود... بدون شک رودلف آنها را دیده بود و داستان آنها را شنیده بود... رابرت تهدید کرده بود که او را به پلیس می سپارد و اگر او می گفت که دختر را از تعدادی راهزن تحت تعقیب در لندن گرفته است رابرت بدون شک او را تحویل پلیس می داد. در نتیجه او اولین داستانی را که در آن شرایط به فکرش رسیده بود بازگو کرده بود و بعد از آن از ترس آنکه رابرت به حقیقت ماجرا پی ببرد و به دنبال او بگردد خودش را کاملاً مخفی کرده بود و در نتیجه والتر پس از ورودش به بریستول هرگز نتوانسته بود او را بیابد!
ایلنا در آغوش رابرت آرامتر شده بود، رابرت حالا باید کاری را می کرد که از آن به شدت وحشت داشت. او دخترش را رها کرد، بلند شد و به سوی والتر که در گوشۀ آلاچیق به سر حد جنون رسیده بود رفت و در چند قدمی وی ایستاد. رابرت آب دهانش را فرو داد و آرام شروع به صحبت کرد:
- والتر من باید از شما عذرخواهی کنم... من با سهل انگاری زندگی شما را نابود کردم و دخترتان را از شما جدا کردم... اگر من با دقت و در وقت بیشتری تحقیق کرده بودم بدون شک شما را می یافتم و ایلنا را به شما بازمی گرداندم... در هر حال من اجازه نداشتم که با چنین سرعتی ایلنا را با خود از کشور خارج کنم و به هندوستان ببرم... خواهش می کنم مرا ببخشید...
رابرت کمی سکوت کرد و سپس با صدایی لرزان گفت:
- و اگر مرا نمی بخشید زندگی من در اختیار شماست...
والتر از جایی که نشسته بود در چشمان رابرت خیره شد، اگرچه رفتار خودسرانۀ رابرت زندگی او را برای نوزده سال سیاه کرده بود و اگر این مرد دخترش را با خود به هندوستان نبرده بود شانس آنکه او دخترش را بیابد بسیار بیشتر بود ولی در هر صورت او نمی توانست اطمینان داشته باشد که ایلنا را می یافت. علاوه بر آن او زندگی دخترش را نجات داده بود... والتر بدون شک وقتی پیرمرد را می یافت که دخترک یا مرده بود یا برای نجات جانش بسیار دیر بود... و رابرت ایلنا را مانند جانش دوست می داشت و بسیار خوب از او مراقبت کرده و او را پرورش داده بود.
والتر کوشید که بر خودش مسلط شود... کمی طول کشید تا بدنش دوباره از دستورهای مغزش اطاعت کرد و او توانست خودش را راست کند. سرانجام والتر از جایش برخاست و مقابل رابرت ایستاد. برای چند ثانیه هر دو مرد در چشمان یکدیگر خیره شدند، عشق و علاقه به ایلنا و ناراحتی و ناباوری در چشمان هر دوی آنها موج می زد. والتر دستش را بر شانۀ رابرت گذاشت و با صدای آرامی گفت:
- فراموشش کنید رابرت... شما دخترم را از دست آن دیوانه و از مرگ نجات دادید... شما هیچ دینی به من ندارید...
رابرت نفس راحتی کشید و با احترام به والتر نگاه کرد:
- از شما متشکرم والتر...امیدوارم که شما همچنان مرا دوست خود بدانید و من روزی بتوانم اشتباهم را جبران کنم.
و دستش را به سوی والتر دراز کرد، والتر دست او را گرفت و هر دو مرد با هم دست دادند و سپس هر دو به جایشان بازگشتند.
یکبار دیگر مردها در باغ عمارت بودند ولی این بار والتر حتی باغ زیبا و گلها و سبزه هایش را نمی دید چه رسد که از آنها لذت ببرد. رابرت به سوی ضلع شرقی عمارت در مسیر سنگفرشی که از میان باغچه های پر گل می گذشت به راه افتاد. هنگامی که به ضلع شرقی رسید، از مسیر دیگری مستقیم شروع به دور شدن از عمارت کرد؛ اگر والتر در حالت طبیعی بود از منظره های بی بدیل مسیری که در آن بودند غرق در لذت می شد٬ اما او حتی نمی توانست آنها را تماشا کند. والتر به خودش جرات داد:
- شما چه کردید که ایلنا باید شما را ببخشد؟
رابرت برای یک لحظه جا خورد، نه تنها ایلنا بلکه والتر هم باید او را می بخشید و او اطمینان داشت که والتر هرگز چنین کاری نخواهد کرد. رابرت آرام گفت:
- اجازه بدهید که داستانم را برای شما و ایلنا هم زمان تعریف کنم. هنگامی که ایلنا داستان مرا بشنود بدون شک شما را خواهد بخشید.
رابرت ایستاد و والتر فرصت نکرد که سوال بیشتری از او بکند. کمی جلوتر آلاچیق سفید بسیار زیبایی با سقفی گنبدی شکل قرار داشت که در میان بوته های بلند گل سرخ و چند درخت بید مجنون غرق شده بود. رابرت گفت:
- لطفاً کمی اینجا صبر کنید. من به دیدن ایلنا می روم تا با او صحبت کنم و بعد به دنبال شما خواهم آمد و شما را به آلاچیق خواهم برد.
پیش از آنکه والتر بتواند چیزی بگوید رابرت از او جدا شد و به سوی آلاچیق رفت و والتر هیجان زده و مضطرب برجایش باقی ماند.
رابرت آرام وارد آلاچیق شد. همانطور که انتظار داشت ایلنا آنجا بود. با وجود آنکه دور تا دور دیواره های آلاچیق دایره ای شکل بزرگ را نیمکت پوشانده بود دختر جوان بر زمین نشسته بود و پیراهن زیبایش روی زمین به طرز زیبایی پخش شده بود. ایلنا زانوهایش را در بغلش جمع کرده بود و صورتش را بر آنها مخفی ساخته بود. رابرت با درد و غم به دخترش نگاه کرد، دختری که تا دیروز فرزندش بود و او و سایر اعضای خانواده اش او را می پرستیدند. رابرت آرام وارد آلاچیق شد و در آن به سوی ایلنا پیش رفت.
دختر با شنیدن صدای پا به خود آمد و سرش را از روی زانوهایش برداشت و به رابرت نگریست؛ چشمهای درشت و زیبایش پر اشک و قرمز بودند و مژه های بلندش به خاطر گریه به هم چسبیده بودند. جای اشکها بر روی گونه هایش دو نوار قرمز به جا گذاشته بودند و لبهایش به طرز غم انگیزی به پایین خم شده بودند. رابرت ایستاد و با محبت و ناراحتی به او نگاه کرد، ایلنا بیشتر از آن طاقت نیاورد و با بغض گفت:
- پدر...
و دوباره دستهایش را بر صورتش گذاشت و شروع به گریستن کرد. رابرت بی درنگ در کنار او زانو زد و با محبت کوشید که صورت او را بالا بیاورد و او را در آغوش بگیرد:
- عزیزم... دختر عزیزم... لی لی (۱) نازنینم...
دختر خودش را در آغوش او انداخت، صورتش را به سینۀ او چسبانید و بی اختیار هق هق گریست. رابرت موهای مجعد و خوش رنگ او را نوازش کرد و پیشانی و سر او را غرق بوسه کرد:
- آرام باش عزیزم... آرام باش...
ایلنا با خشم سرش را بالا آورد و مستقیم در چشمان پرغم رابرت نگاه کرد:
- چگونه آرام باشم؟... او هنگامی که من یک کودک کوچک بودم مرا رها کرده و حالا آمده است تا مرا از شما جدا کند و زندگیم را یکبار دیگر نابود کند... چطور جرات می کند که خودش را پدر من بداند! او بیست سال پیش هنگامی که مرا رها می کرد پدری مرا هم رها کرد و حالا حتی حق اینکه در مورد من و زندگیم صحبت کند را ندارد چه رسد به آنکه مرا لمس کند و بگوید که پدر من است!
رابرت به خودش لرزید؛ تا آن روز هرگز ایلنای مهربانش را این طور خشمگین و پرکینه ندیده بود. چطور می توانست حقیقت را به او بگوید؟ رابرت دوباره سکوت کرد. ایلنا دوباره اشک می ریخت و با درد و غم به او نگاه می کرد، چشمان درشت و زیبایش که یک بار نوزده سال پیش رابرت را در دام محبتش گرفتار کرده بودند حالا هم او را بیتاب می کردند. رابرت آه کشید؛ چاره ای نداشت، او باید حقیقت را می گفت و بار نوزده ساله را از روی سینه اش بر می داشت:
- عزیزم گوش کن... او گناهی ندارد.... در حقیقت...
رابرت نتوانست جمله اش را تمام کند. ایلنا با تعجب و ناباوری به چشمان او نگاه کرد و رابرت یکبار دیگر کوشید تا صحبتش را تمام کند:
- در حقیقت داستان آن طور که تو می اندیشی نیست... من به تو دروغ گفته ام...
ایلنا با وحشت و چشمانی از حدقه در آمده به رابرت نگاه کرد و سپس با فریاد کوچکی از آغوش او بیرون آمد و عقب رفت:
- شما چه کرده اید؟!
رابرت درمانده شد، سرش را با شرمندگی پایین انداخت:
- من در مورد والدینت به تو دروغ گفته ام...
ایلنا دست چپش را بر روی دهانش گذاشته بود و با رنگی پریده و چهره ای هراسان و پر درد به رابرت نگاه می کرد، او پدرش را می پرستید و حالا از او می شنید که وی به او در مورد خانواده اش دروغ گفته است! ایلنا در میان نفسهای به شماره افتاده اش زمزمه کرد:
- چطور توانستید؟!
رابرت با دستپاچگی و التماس شروع به صحبت کرد:
- عزیزم مرا ببخش... نمی توانستم حقیقت را برایت بگویم... لطفاً به من و آقای دانوان فرصت بده تا داستانهایمان را برایت تعریف کنیم و خودت هر چه که خواستی قضاوت کن... بعد از آن هر چه که خواستی همان می شود.
رابرت به صورت دخترش که حالا با رنج و اندوه پوشیده شده بود نگاه کرد و دوباره التماس کرد:
- خواهش می کنم....
ایلنا رابرت را دوست داشت و حالا که رابرت این طور به او التماس می کرد نمی توانست بر خلاف درخواست او رفتار کند. دخترک به سختی با خودش کلنجار رفت تا توانست با خواستۀ پدرش موافقت کند:
- بسیار خوب... بهتر است همگی تمام ماجرا را بدانیم.
رابرت با لبخند آرام و غمگینی گفت:
- آیا اجازه می دهی که آقای دانوان هم به اینجا بیاید و هر سه با هم موضوع را مطرح کنیم.
ایلنا به سختی لبخندی زد و سرش را به علامت مثبت تکان داد. رابرت از جایش برخاست و بی درنگ از آلاچیق بیرون رفت.
(۱) Lily
جملۀ کوتاه والتر مانند صاعقه بر سر ایلنا خورد... او برای چند ثانیه با ناباوری و سکوت به والتر نگریست بدون آنکه مغزش قدرت تحلیل جمله را داشته باشد. سپس به خود آمد و معنی صحبت وی را فهمید؛ اشک در چشمهایش حلقه زد و بر روی گونه هایش به پایین لغزید... دختر با انگشت نشانۀ لرزانش به والتر اشاره کرد و عقب عقب رفت:
- شما ...
جمله اش نا تمام ماند، یکبار دیگر کوشید تا جمله اش را تمام کند:
- شما پدر حقیقی من هستید...
درد و غم چهرۀ والتر را پوشاند و با سختی سرش را به علامت مثبت تکان داد. ایلنا دست های ظریفش را بر روی دهانش گذاشت و با گریه عقب عقب رفت. اشکهایش بی وقفه بر گونه هایش می ریختند. والتر با اندوه و غصه چند قدم به سوی دختر پیش رفت. ایلنا همچنان عقب می رفت و با ناباوری سرش را تکان می داد... ناگهان دختر ایستاد، خشم و نفرت صورت زیبایش را پوشاندند و کاملاً قرمز شد، دستهایش را از مقابل دهانش برداشت؛ لبهایش از خشم سفید شده بودند و می لرزیدند و با صدایی که از ناراحتی و تنفر می لرزید گفت:
- چرا مرا نخواستید؟... شما که مرد ثروتمندی بودید، چرا مرا رها کردید؟...
و حتی منتظر شنیدن پاسخ والتر نشد، چرخید و دوان دوان و در حالیکه به شدت گریه می کرد از تالار خارج شد!
جملات آخر ایلنا طوری والتر را از خود بی خود کردند که اگر صاعقه ای به او خورده بود آن طور او را ناتوان نمی کرد. والتر بر جایش میخکوب شد؛ تمام زجرهایی که در هفت سال جستجویش به دنبال دخترش کشیده بود در مقابل چشمهایش زنده شدند. والتر دستهای لرزانش را در موهایش فرو برد و آنها را به شدت به عقب خوابانید و جمجمه اش را در میان دو دستش گرفت و فشرد؛ ایلنا چگونه می توانست او را به رها کردن و نخواستن متهم کند بعد از تمام تلاشی که او برای یافتنش کرده بود؟
والتر بی اختیار به یاد رابرت افتاد و چرخید و به او نگاه کرد، رابرت هم دست کمی از آن دو نداشت. او با حالتی ناتوان بر جایش ایستاده بود؛ انگار که هر لحظه می خواست بر زمین بیفتد. وی دست راستش را بر پیشانیش گذاشته بود و لبهایش را به شدت گاز می گرفت. والتر رو به او ناله کرد:
- خدا می داند که هیچ چیز را در این دنیا بیشتر از او و یافتنش نخواستم... خدا می داند که چگونه در تمام بریتانیا و اروپا به دنبالش گشتم و پس از آنکه خبر مرگش به دستم رسید چگونه خرد شدم... و حالا او به من می گوید...
والتر حتی نتوانست جمله اش را تمام کند. رابرت با درماندگی و شرم در چشمان والتر نگاه کرد؛ برای چند دقیقه هر دو مرد به همان حال ماندند و به آنچه که اتفاق افتاده بود اندیشیدند. سرانجام رابرت به خود آمد، او که کاملاً مرد دیگری شده بود؛ با چند گام شمرده خودش را به والتر رسانید و مقابل او ایستاد و آرام و آمرانه گفت:
- لطفاً بنشینید والتر... لازم است که با هم صحبت کنیم.
والتر بی اختیار بر مبلی نشست و رابرت هم مقابل او بر مبلی دیگر نشست. چند ثانیه در سکوت سپری شد تا سرانجام رابرت آرام گفت:
- لطفاً برایم داستان زندگیتان را تعریف کنید!
والتر چرخید و به چشمان جدی و غمزدۀ رابرت نگاه کرد. مغزش کاملاً از کار افتاده بود، کمی طول کشید تا توانست بر خودش مسلط شود و شروع به صحبت کند:
- نوزده سال پیش تعدادی راهزن بر سر یک مسئلۀ شخصی در غیاب من به منزلم حمله کردند، همسرم، کاترینا، را به قتل رساندند و دختر دو ساله ام، ایلنا، را ربودند.... من بلافاصله برای یافتن دخترم به دنبال آنها راهی لندن شدم. در آنجا فهمیدم که آنها او را به کسی سپرده اند تا با خود به بریستول ببرد و بی درنگ به بریستول سفر کردم.
در بریستول متوجه شدم که آنها دخترم را به یک پیرمرد کولی به نام رودلف (۱) سپرده اند، اما نتوانستم دخترم و آن پیرمرد را در بریستول پیدا کنم. کسانی که در این مورد می دانستند گفتند که عده ای از کولی های هم گروه او به دورچستر سفر کرده اند و تعدادی دیگر با کشتی به فرانسه رفته اند ولی هیچ کس نمی دانست چه بر سر رودلف و دختر بچه ای که با او بود آمده است.
من به دورچستر سفر کردم تا به دنبال آنها بگردم ولی هرگز آنها را نیافتم... از آن روز به مدت هفت سال شب و روز من تمام بریتانیا، فرانسه و اسپانیا و تعدادی دیگر از کشورهای اروپا را جستجو کردم ولی هرگز ایلنا را نیافتم تا آنکه سرانجام نامه ای از اسپانیا برایم رسید که خبر مرگ او را به من می داد....
والتر بیشتر داستانش را ادامه نداد، رابرت به شدت در خودش فرو رفته بود؛ او خوب می دانست که چه پیش آمده و داستان چگونه پیش رفته است. ایلنا حقیقتاً فرزند والتر دانوان بود! وقت آن رسیده بود که رابرت داستانی که همیشه با غم و نگرانی در سینه اش مخفی کرده بود را برای دخترش و والتر دانوان بازگو کند. او اشتباه غیر قابل بخششی کرده بود، اشتباهی که نوزده سال تمام زندگی والتر را نابود کرده بود و حتی شاید به ایلنای عزیزش هم صدمه ای جبران ناپذیر وارد کرده بود. صدای والتر او را به خود آورد که با درماندگی با خودش می گفت:
- خدای من ایلنا هرگز مرا نخواهد بخشید... نمی دانم چگونه می توانم ماجرا را برای او توضیح بدهم.
رابرت با ناراحتی آه کشید و چند ثانیه به سقف بلند و زیبای تالار نگاه کرد و سپس با چهره ای جدی به والتر نگریست:
- والتر لطفاً گوش کنید... لطفاً به اتاقتان بروید و پیراهنتان را تعویض کنید؛ متاسفانه با لیموناد کثیف شده است. پس از آن به سراغ ایلنا می رویم و با او صحبت می کنیم.
والتر با شگفتی به رابرت نگاه کرد:
- او هرگز مرا نخواهد پذیرفت. آیا برق تنفر را در چشمهایش ندیدید؟!
رابرت آه کشید:
- من دختر کوچکم را خوب می شناسم، او مهربانترین و دوست داشتنی ترین انسان روی این زمین است. اگر یک نفر حاضر باشد شما و من را با وجود تمام اشتباهاتمان ببخشد اوست!
والتر با نگرانی به رابرت نگاه کرد؛ چاره ای به جز اطمینان به او نداشت بنابراین از جایش برخاست و به سوی اتاقش رفت.
(۱) Rudolf
والتر با رنگ پریده در حالیکه عرق سردی بر پیشانیش نشسته بود خیره به دختر نگریست. او احساس کرد که قلبش در سینه اش از کار می ایستد و خون در رگهایش یخ می زند و از حرکت می افتد. وی با تنفر به آنچه که بر او رفته بود و می رفت اندیشید و در دل رو به کائنات نالید..." از جان من چه می خواهید ...چرا نمی گذارید به درد خودم بسوزم".
صدای رابرت گنگ و محو به گوشش رسید، انگار که از مایلها آن سوتر صحبت می کرد:
- والتر عزیز... ایشان دختر کوچکم هستند...ایلنا...
کلمۀ آخر رابرت مانند چکش بر سر والتر خورد! برای یک لحظه اتفاق عجیبی برایش افتاد...چیزی که او نمی توانست تصمیم بگیرد که آیا حقیقتاً اتفاق افتاده و یا بازیی است که ذهنش در اوج درماندگی با وی می کند.... کاترینا در کنار دختر جوان ایستاده بود و لبخند می زد... دقیقاً همانطور که چندین شب پیش در خواب دیده بود!... والتر با شگفتی به شباهت غیر قابل انکار آن دو نگاه کرد، حتی چشمان درشت کاترینا حالا توجیه می شدند؛ چشمان دختر اندکی درشت تر از چشمان کاترینا بودند و رنگ سرمه ای- آبی بی نظیری داشتند. لبهای کاترینا حرکتی کردند:" والتر ... ایلنا..." این آخرین کلماتی بود که کاترینا پیش از مرگش بر زبان آورده بود.
والتر بیش از آن نتوانست تحمل کند، حالا دیگر لبخند ایلنا بر روی لبهایش خشک شده بود و او و رابرت با شگفتی به والتر که کاملاً شکه شده بود نگاه می کردند.
والتر بدون آنکه قدرت کار دیگری داشته باشد دو قدم عقب رفت؛ در ذهنش بود که در آنجا مبلی قرار داشت و خودش را بر روی آن رها کرد، بدون آنکه نگاهش را حتی برای یک ثانیه از روی دختر جوان بردارد. رابرت به خودش آمد و به سوی او دوید:
- خدای من ...والتر... چه اتفاقی برایتان افتاده است؟ لطفاً چیزی بگویید!
ایلنا با تعجب به این مرد میانسال که از دیدن او این طور بیتاب و دیوانه شده بود نگاه کرد. زیبایی او پیش از آن هم مردان زیادی را بر جایشان خشک و بی حرکت کرده بود ولی هیج یک مانند این یکی تا نزدیک حملۀ قلبی پیش نرفته بودند! ایلنا به خودش آمد و به سرعت به سوی پارچ لیمونادی که بر یکی از میزها قرار داشت رفت، لیوانی پر کرد و برای پدرش آورد و به دست او داد. رابرت با نگرانی لیوان لیموناد را بر لبان بی رنگ والتر گذاشت:
- خواهش می کنم کمی شربت بنوشید... خواهش می کنم.
ایلنا که دیده بود حضورش چه بر سر این مرد آورده است با نگرانی خواست که از تالار و مقابل چشمان مرد دور شود:
- می روم که خدمتکارها را صدا کنم...
و بر پاشنه هایش چرخید. والتر وحشتزده از جایش پرید و لیوان لیمونادی که در دست رابرت بود تقریباً بر روی پیراهنش ریخت. او با صدایی گرفته و لحنی درمانده التماس کرد:
- به خاطر خدا نروید خانم!
وی حتی نمی توانست اجازه دهد که ایلنا برای یک لحظه از جلوی چشمانش دور شود؛ می ترسید که اگر او را نبیند دختر مانند بخار در هوا ناپدید شود! ایلنا با شنیدن این حرف ایستاد، برگشت و پشت سر پدرش ایستاد و نگران و پریشان به والتر نگاه کرد.
والتر کوشید که راهی بیابد تا ادعایش را به رابرت و ایلنا ثابت کند و ناگهان فکری در مغزش جرقه زد.
او بی درنگ و با سرعت عجیبی برخاست و با دو گام بلند خودش را به دختر رسانید و پیش از آنکه رابرت یا ایلنا بتوانند اعتراضی بکنند صورت دختر را در میان دو دستش گرفت، انگشتهایش را در میان موهای او فرو کرد و لاله های گوش او را لمس کرد! ایلنا با ترس فریاد کوچکی کشید و گامی به عقب پرید و رابرت که کاملاً بر افروخته شده بود به تندی فریاد کشید:
- کافیست آقا... لطفاً بس کنید...
والتر نفس عمیقی کشید؛ در چیزی که بیشتر به معجزه می ماند آنچه را که می خواست در گوش راست ایلنا یافته بود! وی صورت دختر را رها کرد و قبل از آنکه رابرت یا ایلنا بتوانند حرکتی بکنند با چالاکی حرکتی کرد که در طول سالیان سال آن را هزاران بار انجام داده بود و آموخته بود که چگونه با چنان سرعتی انجامش دهد که دستش حتی دیده نشود. والتر دستش را بالا آورد و در برابر چشمان هراسان و متعجب دختر مشتش را گشود؛ گوشوارۀ کوچک سبز رنگ در کف دست والتر درخشید.
ایلنا که از حرکت مرد غریبه به شدت وحشت کرده بود به محض آنکه مرد صورتش را رها کرد قدمی دیگر به عقب برداشت و دستهایش را بالا آورد تا در برابر این مرد به ظاهر دیوانه از خودش دفاع کند... و بعد دست او را دید که به سوی کمربندش رفت و حرکت بسیار سریعی انجام داد و دوباره مشتش بالا آمد و در مقابل صورت او متوقف و باز شد؛ جفت دیگر گوشواره ای که سالیان پیش از والدین حقیقیش به او رسیده بود در میان دست مرد قرار داشت!
دختر از تعجب و ناباوری فریاد کوچکی کشید، دست راستش بی اراده تا مقابل دهانش بالا رفت و مدتی آنجا ایستاد و سپس با حرکتی بی اراده به سوی گوش راستش رفت تا وجود گوشوارۀ خودش را امتحان کند؛ گوشواره ای که در مشت مرد قرار داشت بدون شک جفت دیگر گوشواره اش بود.
ایلنا و رابرت با رنگی پریده و با ناباوری به والتر و گوشواره ای که هنوز در مقابل چشمان آنها نگاه داشته بود نگریستند... ایلنا پیش از رابرت به خود آمد و ناله کرد:
- خدایا... گوشواره ام...
سپس بی اختیار دستش را دراز کرد و گوشواره را با احتیاط از کف دست والتر برداشت و مانند گنجی شکننده و ارزشمند در دو دستش گرفت و به آن نگاه کرد... او بی اختیار گوشواره را چرخاند:
- همان حروف الفبا..." وی. اِچ. سی. سی"...
والتر برای اولین بار توانست آب دهانش را فرو بدهد و با لحنی آرام و مودبانه صحبت کند:
- ویکتوریا، هریت، سینتیا و کاترینا...
ایلنا سرش را بالا آورد و نگاه پر سوال و بیتابش را در چشمان والتر دوخت. والتر ادامه داد:
- سه نام اول نامهای جده ها و مادربزرگتان است ....و آخرین نام به مادرتان تعلق دارد.
ایلنا حتی نتوانست حرکتی بکند، نفسش به شماره افتاد و پس از مدتی نسبتاً طولانی با چهره ای پر از درد و صدایی که به سختی و بریده بریده از گلویش خارج می شد گفت:
- شما مادرم را چگونه می شناسید؟...
و سپس بی اختیار گوشواره را یکبار دیگر به سوی والتر دراز کرد.
والتر هزاران بار این صحنه را در ذهنش تصور کرده بود؛ صحنه ای که سرانجام دخترش را می یافت و به او می گفت که پدر اوست ولی این بار زبانش کاملاً بند آمده بود و هیچ صدایی از حنجره اش خارج نمی شد. مدتی طول کشید تا او توانست افکارش را جمع آوری کند ... والتر گوشواره را از دست دختر گرفت و به نوبۀ خود با صدایی گرفته و آرام گفت:
- مادرتان همسر عزیز من بودند...