سرانجام ایلنا سرش را بالا آورد و سکوت را شکست:
- پس از آنکه مادرم از دنیا رفت چه شد؟
والتر با ناباوری و بدون اینکه بتواند سخنی بگوید به چشمان جدی و راسخ ایلنا نگاه کرد. چند ثانیه بعد ایلنا یکبار دیگر پرسید:
- می خواهم بقیۀ سرگذشت خانواده مان را بدانم.... لطفاً بگویید پس از مرگ مادرم چه اتفاقهایی افتادند؟
والتر بر روی مبل تقریباْ از حال رفت. او دستش را در میان موهایش فرو برد و آنها را به عقب خوابانید و سرش را بر پشتی مبل تکیه داد و نفس عمیقی کشید. پس از لحظاتی سکوت والتر آرام خودش را بر جایش صاف کرد و نگاه پردرد و غمزده اش را در چشمان دختر جوانش دوخت:
- عزیزم لطفاً امشب فراموشش کنید... امروز و امشب به اندازۀ کافی سرشار از اتفاقات عجیب بوده اند و هر دوی ما را به شدت خسته کرده اند... روزی دیگر تمام ماجرا را برایتان تعریف خواهم کرد.
ایلنا آرام سرش را تکان داد و پس از چند ثانیه سکوت با لحنی شمرده پرسید:
- نام شما چیست؟ نام کاملتان...
والتر با تعجب به ایلنا نگاه کرد و پس از چند ثانیه منظور او را فهمید؛ ایلنا دوست داشت که اطلاعاتی راجع به والدین حقیقیش به دست بیاورد. والتر با لبخند پاسخ داد:
- والتر کریستوفر دانوان...
ایلنا لبخندی زد، از آهنگ اسم پدرش لذت برده بود. سپس دوباره پرسید:
- و نام کامل من چیست؟
والتر همانطور که نشسته بود لبخند زد:
- ایلنا سینتیا دانوان.... و نام مادرتان کاترینا میشل تامسون (۱) بود...
ایلنا زیر لب نام خودش و نام مادرش را تکرار کرد. والتر مثل آنکه پیش بینی سوال بعدی ایلنا را می کرد افزود:
- مادرتان اهل ناتینگهام بودند.
ایلنا لبخند مهربانی به والتر زد و دوباره پرسید:
- شما چند برادر و خواهر دارید؟
- تنها دو خواهر: لیلیان و سارا... هر دو از من بزرگتر هستند و در حال حاضر با خانواده هایشان در لندن زندگی می کنند...
و بعد مثل اینکه هاله ای از غم صورتش را بپوشاند آرام گفت:
- اما کاترینا هیچ خواهر یا برادری نداشت... او تنها فرزند بود...
ایلنا با ناراحتی لبهایش را گاز گرفت، می توانست حدس بزند که مرگ مادرش و ناپدید شدن او چه بر سر پدربزرگ و مادربزرگش آورده است و احتمالاً چه مشاجراتی در این مورد بین آنها و والتر در گرفته است! ایلنا تصمیم گرفت که بیشتر در این مورد کنجکاوی نکند.
یکبار دیگر ایلنا شروع به پرسیدن سوالهای ساده در مورد خانواده شان و زندگیشان در نورسهمپتن کرد و والتر با دقت و مهربانی پاسخ تمام سوالهای او را داد. سرانجام وقتی که ایلنا از والتر پرسید که به چه کاری مشغول است والتر برای مدتی به فکر فرو رفت تا جواب قانع کننده ای برای این سوال بیابد و سپس گفت:
- پدر من در کار نگهداری گله های گاو و تجارت چرم و کشاورزی بودند و من هم به تبعیت از او ابتدا همین شغل را داشتم... و حالا هم درآمد اصلی خانوادۀ ما از همین راه تامین می شود... اما پس از مرگ مادرتان و ربوده شدن شما من برای آنکه بتوانم بهتر به دنبال شما بگردم وارد پلیس نورسهمپتن شدم و در حال حاضر ریئس پلیس نورسهمپتن نیز هستم....
ایلنا با اشتیاق و سرگرمی فریاد کوچکی کشید:
- خدای من... چقدر جالب... هرگز فکر نمی کردم که پدرم هم یک بازرگان و هم یک پلیس موفق باشد...
والتر از دیدن شادی بچگانۀ ایلنا به خنده افتاد و هر دو نفر با سرخوشی خندیدند. پس از اندکی مثل آنکه ایلنا چیزی را به خاطر آورده باشد خنده اش را ناگهان متوقف کرد و با ناراحتی زیر لب گفت:
- آه خدای من... اگر می دانستم احتیاط بیشتری می کردم...
والتر با تعجب به ایلنا نگاه کرد:
- در چه مورد احتیاط بیشتری می کردید؟
ایلنا لبهایش را آرام گاز گرفت و کوشید که خونسردیش را حفظ کند و به شکلی که والتر به سختی صدایش را شنید آرام گفت:
- در مورد رفتن شما از این عمارت...
والتر به خنده افتاد:
- آیا به الیور قول داده اید که رابرت به اینکه او در مورد صحبتهای من و او با شما صحبت کرده است پی نبرد؟
ایلنا با شنیدن این حرف از جایش پرید، یکبار دیگر گونه هایش کاملاً قرمز شدند و با ناامیدی نالید:
- شما همه چیز را می دانید... ای کاش می دانستم که شما یک پلیس هستید...
والتر بار دیگر بی اختیار به خنده افتاد:
- برای پی بردن به این موضوع نیازی به یک پلیس نبود عزیزم... تنها یک نفر به جز من و رابرت از صحبتهای ما در سر میز شام اطلاع داشت و من اطمینان داشتم که رابرت در این مورد با شما صحبت نکرده است...
ایلنا با درماندگی به پاهایش نگاه کرد:
- حق با شماست... من درمانده تر و خسته تر از این بودم که متوجه این نکتۀ ساده بشوم.
و بعد با التماس به والتر نگاه کرد:
- خواهش می کنم چیزی در این مورد به پدرم ...
ایلنا با خجالت حرفش را خورد و کوشید که اشتباهش را جبران کند:
- لطفاً در این مورد چیزی به رابرت نگویید... الیور پیرمرد بسیار مهربان و خدمتکار بسیار خوبی است... او به خاطر علاقه اش به من و به خاطر درخواستهای سرسختانۀ من این موضوع را برایم گفت.
والتر همانطور که یک پایش را بر روی پای دیگر انداخته و نشسته بود دستش را با مهربانی و شوخی به حالت قسم خوردن بالا برد:
- قول می دهم که هیچ چیز در این مورد به رابرت نگویم...
ایلنا لبخند زد:
- متشکرم....
نگاه ایلنا به سوی ساعتی که در اتاق بود کشیده شد؛ ساعت از نیمه شب گذشته بود. ایلنا با محبت به والتر نگاه کرد:
- از اینکه شما را تا این موقع شب بیدار نگاه داشتم عذر می خواهم... متاسفانه به ساعت توجه نکردم.
ایلنا از جایش بلند شد تا اتاق را ترک کند. والتر هم به همراه او برخاست:
- حرفش را هم نزنید ایلنای عزیزم... من واقعاً امشب از صحبت با شما لذت بردم.
ایلنا لبخند زد و به والتر نگاه کرد، انگار که مایل است چیزی بگوید ولی نمی تواند، یکبار دیگر گونه های دختر جوان با خجالت گل انداختند و ایلنا با بی صبری بر جایش پا به پا شد. والتر با کنجکاوی به فرزندش نگاه کرد.
(۱) Catherina Michelle Thomson
نسیم خنک شب که با بوی مطبوع دریا و گلها آمیخته بود به صورت والتر می خورد و او را از خود بی خود می ساخت.... مدت زیادی بود که او برای استراحت به اتاقش آمده بود و پس از پوشیدن لباس خوابش به ایوان آمده بود تا شاید در هوای آزاد مغز منجمد و شک شده اش به کار بیفتد و بتواند تصمیم عاقلانه ای در مورد ادامۀ زندگیش بگیرد.
والتر هر چه فکر می کرد می دانست که هرگز نمی تواند از این دختر دست بکشد و یکبار دیگر به زندگی سرد و یخ زدۀ سابقش برگردد و حسرت فرزندی که حالا می دانست به زندگی خانوادۀ دیگری شادی می بخشد را بخورد... و خوب می دانست که هرگز نمی تواند از این دختر انتظار محبت و بخشش داشته باشد و ایلنا هرگز او را به عنوان پدرش قبول نخواهد کرد. صحنه هایی که ایلنا با فریاد و ناله آن روز ظهر برایش تعریف کرده بود بارها در مقابل چشمانش جان می گرفتند و او وحشتزده و مشمئز می لرزید و می کوشید که آنها را از ذهنش دور کند... و پس از آن یکبار دیگر ذهنش به سمت ایلنا کشیده می شد و اینکه چگونه حتی جرات نداشت که برای خداحافظی به دیدن فرزند دلبندش برود.
والتر همچنان که در فکر بود متوجه چیز غریبی شد؛ خدمتکاری که چند دقیقۀ پیش به اتاقش آمده بود از اتاقش خارج نشده بود! اصولاً خدمتکارها پس از آنکه به وظیفه شان عمل می کردند خداحافظی می کردند و اتاق را ترک می کردند ولی این یکی هرگز خداحافظی نکرده بود. والتر چرخید تا ببیند که چه چیز مانع خروج خدمتکار از اتاقش شده است و از صحنه ای که دید بی اختیار و هراسان برجایش میخکوب شد.... ایلنا در لباس خواب حریر شیری رنگش در میان اتاق ایستاده بود و با صورتی به شدت رنگ پریده و غمزده به او نگاه می کرد!
والتر ناگهان به خود آمد، از فکر اینکه ممکن بود یکبار دیگر دختر جوان از حال برود نزدیک بود دیوانه شود. والتر با هراس به سوی ایلنا دوید:
- خدای من... شما اینجا چه می کنید؟ به خاطر چه از اتاق و تختخوابتان بیرون آمدید؟
ایلنا از دیدن نگرانی مجدد والتر آزرده تر شد، با ناراحتی قدمی به عقب برداشت و دستهایش را برای متوقف کردن والتر بالا آورد. والتر خودش را به کنار او رسانید و دستهایش را برای حفاظت به سوی شانه های ایلنا دراز کرد ولی جرات نکرد او را لمس کند. ایلنا با ناراحتی آب دهانش را فرو داد و به سختی کوشید تا صحبت کند... سرانجام صدایش بریده بریده و لرزان از گلویش خارج شد:
- خواهش می کنم اجازه بدهید با شما صحبت کنم...
والتر واضحاً لرزید؛ حتی تصور آنکه ایلنا چه چیزهایی را در این موقع شب می خواهد به او بگوید بدنش را از ترس بی حس می کرد. او کوشید تا از زیر این خواستۀ ایلنا بگریزد:
- خواهش می کنم امشب را فقط استراحت کنید.... می ترسم بار دیگر حالتان به هم بخورد... وقتی دیگر با هم صحبت خواهیم کرد...
ایلنا منظور والتر را فهمید، در اعماق چشمان نگران و مهربان والتر ترس و اضطراب موج می زدند. او نمی توانست اجازه بدهد که والتر اینگونه رهایش کند و برود. دختر جوان قدمی به عقب برداشت و به شدت سرش را تکان داد و التماس کرد:
- خواهش می کنم... مرا از پیش خودتان نرانید... باید با شما صحبت کنم.... خواهش می کنم...
والتر نتوانست بیشتر تحمل کند، او نگران سلامتی ایلنا بود و نمی توانست او را این طور بیتاب و هراسان ببیند. وی بی درنگ یکی از مبلها را به ایلنا نشان داد:
- لطفاً بنشینید...
ایلنا به مبل نگاه کرد ولی به سوی آن نرفت. او همچنان بر جایش ایستاد، سرش را پایین انداخت و در فکر فرو رفت... والتر وحشتزده از اینکه یکبار دیگر دخترک شکه شده باشد قدمی به سوی او برداشت و دستهایش را بار دیگر در طرفین شانه های ایلنا نگاه داشت. ایلنا سرش را بلند کرد و چشمان درشت و زیبایش را در چشمان والتر دوخت، گونه هایش گل انداختند و به زحمت آب دهانش را فرو داد:
- پیش از آنکه بنشینیم باید چیزی به شما بگویم...
والتر با دقت و با نگرانی در چشمان دختر جوان نگاه کرد و سرش را به علامت انتظار کمی خم کرد. ایلنا به زحمت نفس عمیقی کشید. دستانش را بی اختیار در مقابل سینه اش به هم قلاب کرد و فشرد و به سختی شروع به صحبت کرد:
- می خواهم در مورد رفتار امروزم با شما از شما عذر خواهی کنم!....
والتر خواست به میان صحبتهای ایلنا بدود ولی دختر با التماس به او نگاه کرد و دستانش را به نشانۀ درخواست کمی به سوی والتر دراز کرد:
- نه... لطفاً بگذارید صحبتهایم را تمام کنم...
والتر سکوت کرد و ایلنا با بیتابی چشمهایش را بست و لبش را گاز گرفت. چند ثانیۀ بعد ایلنا چشمهایش را گشود و دوباره در چشمان مهربان و نگران والتر خیره شد، چشمان دختر جوان از خجالت می درخشیدند و گونه هایش کاملاً قرمز شده بودند:
- رفتار امروز من با شما بسیار زشت و آزار دهنده بود... من... من حق نداشتم که این طور بی شرمانه با شما با صدای بلند صحبت کنم و شما را ملامت کنم.... در حالیکه چیز زیادی از اتفاقاتی که برای خودم، شما و مادرم افتاده بودند نمی دانم...
ایلنا یکبار دیگر سکوت کرد و والتر با ناباوری و دهان نیمه باز به دختر جوان نگاه کرد بدون آنکه توان صحبت داشته باشد. ایلنا دستانش را که به نشانۀ درخواست در هم قلاب کرده بود به سوی والتر دراز کرد، سرش را کمی به چپ خم کرد و این بار با التماس نالید:
- لطفاً رفتار امروز مرا ببخشید... خواهش می کنم...
والتر از خود بی خود قدمی به ایلنا نزدیک شد و آرام دستان کوچک او را در میان هر دو دستش گرفت و با عشق و ناباوری در چشمان مرطوب دخترش خیره شد:
- دختر عزیزم... ایلنای عزیزم... شما هرگز نباید از من تقاضای بخشش کنید!... فکر نمی کنم که کاری در این دنیا باشد که شما بتوانید انجام بدهید تا مرا از خودتان برنجانید و دلسرد کنید... تنها زنده بودن شما برای من آن قدر ارزش دارد که هیچ چیز که به شما و رفتارتان مربوط باشد نمی تواند در ورای بودنتان مرا دلسرد و آزرده کند...
برای چند ثانیه سکوت در میان پدر و فرزند برقرار شد.... نیازی به صحبت نبود؛ چشمهای آن دو همه چیز را بی پرده به دیگری می گفتند. پس از چند لحظه سکوت ایلنا آرام گفت:
- قول بدهید که فردا و بدون ملاقات و صحبت با من این عمارت و شهر لیورپول را ترک نخواهید کرد!
والتر لرزید؛ نیازی نداشت که بپرسد چه کسی چنین چیزی را به دختر جوان گفته است! وی نتوانست بیشتر تحمل کند؛ لبهایش آرام حرکتی کردند و زمزمه کرد:
- قول می دهم عزیزم...
و والتر چقدر خوب می دانست که نیازی به این قول نبود، او بعد از این هرگز نمی توانست از این دختر دور باشد و او را ترک کند!
ایلنا با رضایت چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. وقتی که بار دیگر چشمهایش را گشود چشمهایش مانند همیشه مهربان و پرنور بودند و گونه هایش اگرچه هنوز قرمز بودند ولی آرام آرام رنگ طبیعی خود را باز می یافتند. ایلنا لبخند مهربان و روشنی به والتر که هنوز بی اختیار دستان او را در دست داشت زد و والتر هم با محبت لبخند او را پاسخ داد و بی درنگ دستان ایلنا را رها کرد و آرام او را به سوی مبلی راهنمایی کرد:
- من نگران شما هستم... لطفاً بنشینید.
ایلنا و والتر هر دو بر مبلهای روبه روی هم نشستند. برای چند لحظه سکوت در میانشان برقرار شد، انگار که هر یک به اتفاقات آن روز و آن شب پرماجرا می اندیشیدند.
این بار پیرمرد بیچاره حتی نتوانست اعتراضی کند، خواستۀ ایلنا به حدی خطرناک و غیر قابل قبول بود که او تنها ایستاد و با ناباوری و دهان باز به ایلنا نگاه کرد! ایلنا با التماس و حرارت چند قدم به سوی الیور برداشته گفت:
- الیور خواهش می کنم... تا دیرتر از این نشده مرا به اتاق آقای دانوان ببرید!
رنگ صورت الیور پرید و با درماندگی عقب عقب رفت و در حالیکه هر دو دستش را به حالت مخالفت تکان می داد گفت:
- خیر خانم... امکان ندارد... اگر شما در اتاق ایشان یکبار دیگر از حال بروید آقا مرا از این شهر بیرون خواهند کرد!
ایلنا می دانست که الیور هرگز با این خواستۀ او موافقت نمی کند و بنابراین به فکر حیله ای افتاد. او قیافه ای کاملاً جدی به خود گرفت، ابروها و چانه اش را بالا برد و آرام گفت :
- بسیار خوب... حالا که شما مرا به اتاق ایشان نمی برید من همین حالا به تمام اتاقهای مهمانان در این خانه سر می کشم و اتاق ایشان را خودم می یابم.... مطمئنم که پدرم بسیار خشمگین می شوند اگر بدانند من با وضعیت جسمی کنونیم به تمام اتاقهای این عمارت سر کشیده ام و شما کمکی به من نکرده اید!
ایلنا بر پاشنه هایش چرخید و به سوی در اتاق به راه افتاد. الیور با ناباوری برای چند ثانیه ایستاد و به او نگاه کرد و سپس با اضطراب و نگرانی به دنبال ایلنا دوید و کوشید که راه او را سد کند:
- به خاطر خدا خانم.... این کار را نکنید.... آقا بدون شک خواهند فهمید که من همه چیز را برای شما گفته ام و من می دانم که همین فردا با بدترین وضع از این خانه اخراج می شوم....
ایلنا ایستاد و با دلسوزی و محبت به الیور نگاه کرد:
- الیور عزیز من به شما قول می دهم که اگر مرا به اتاق آقای دانوان راهنمایی کنید نگذارم که پدر هیچ چیز در این مورد بفهمند...
الیور با هراس به دوشیزۀ جوان نگاه کرد، هنوز هم نمی توانست خودش را راضی به انجام چنین کار خطرناکی بکند. ایلنا با صدایی که رو به گریه می رفت التماس کرد:
- الیور خواهش می کنم... این مرد پدر حقیقی من است... من باید با او صحبت کنم... او نمی تواند مرا رها کند و برود... خواهش می کنم...
الیور به چشمان غمزده و نیمه تر و لبهای لرزان ایلنا نگاه کرد و بیشتر از این نتوانست تحمل کند:
- بسیار خوب دوشیزه خانم... من هرگز نمی توانم دست رد به سینۀ شما بزنم.
ایلنا با شادی لبخند زد و الیور هم در جواب او لبخندی خسته و بی رمق زد و او را با احترام به سوی در خروجی اتاق راهنمایی کرد.
ایلنا، اِولین و الیور پشت در اتاق والتر ایستادند. ایلنا احساس می کرد که قلبش از سینه اش بیرون می زند. در پشت در این اتاق مردی بود که به شدت به او علاقه داشت و او هم وی را دوست می داشت ولی نمی توانست به خاطر اتفاقی که نوزده سال پیش برای مادرش افتاده بود وی را ببخشد. الیور و اِولین با وحشت به چهرۀ رنگ پریده و هراسان ایلنا نگاه کردند. الیور با درماندگی دستانش را دراز کرد تا مانع افتادن احتمالی ایلنا شود. ایلنا به سختی بر خودش مسلط شد و لبخند کم رمقی به او زد و سپس خم شد تا چیزی را از زیر در اتاق بررسی کند ، نور کمی از زیر در اتاق به بیرون می تابید؛ والتر دانوان هنوز هم بیدار بود.
ایلنا نفس عمیقی کشید، اِولین بدون آنکه جرات کند چیزی بگوید دست او را گرفت و کوشید که او را به سوی اتاقش بازگرداند و با حرکت دهان التماس کرد " خانم ...فراموشش کنید...". ایلنا دستش را از دستان او بیرون کشید و بی درنگ در زد، هر سه نفر نفسشان را حبس کردند و با هراس به یکدیگر نگاه کردند.
صدایی از داخل اتاق شنیده نشد، ایلنا با درماندگی نالید، آیا والتر خوابیده بود؟ حتی اگر خوابیده بود هم او باید بر خلاف تمام آداب اجتماعی او را بیدار می کرد و امشب با وی ملاقات می نمود. ایلنا یکبار دیگر با قدرت بیشتری در زد و یکبار دیگر سکوت برقرار شد، اینبار پس از چند ثانیه صدای والتر از درون اتاق به گوش آنها رسید:
- می توانید وارد شوید...
الیور و اِولین هراسان به خانمشان نگاه کردند، ایلنا واضحاً می لرزید. دختر جوان دست لرزانش را دراز کرد تا در را باز کند؛ الیور با هراس دست او را گرفت و با نگاهش به او التماس کرد. ایلنا کوشید تا بر خودش مسلط شود، می دانست که الیور و اِولین به شدت نگران او هستند و او باید نگرانی آنها را کم می کرد. ایلنا با محبت به آن دو لبخند زد و دستش را به معنی خداحافظی برایشان تکان داد. اِولین و الیور هر دو قدمی به عقب برداشتند و ایلنا دستش را دراز کرد و در را گشود و آرام پا به داخل اتاق گذاشت.
او هراسان در اتاق را پشت سرش بست و به روبه رویش نگاه کرد؛ در یکی از اتاقهای بسیار زیبا و مجللی بود که در عمارتشان به مهمانان مهم تعلق می گرفت. دو چراغ کوچک در کنار تختخواب بزرگ اتاق روشن بودند و با نور کم می سوختند. ایلنا با تعجب به گوشه کنار اتاق نگاه کرد، هیچ اثری از والتر در اتاق نبود! دختر جوان چند قدم در اتاق پیش رفت و با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد. هر دو در شیشه ای که به ایوان اتاق می رسیدند باز بودند و باد پرده های ظریف اتاق را تکان می داد. ایلنا چند قدم به سوی ایوان اتاق پیش رفت و سرانجام والتر را در آنجا یافت.
والتر با لباس خواب و ربدوشامبر کرمی و خطوط زیتونی رنگ در ایوان اتاق ایستاده بود و ظاهراً به باغ عمارت نگاه می کرد. ایلنا با دقت بیشتر به او نگریست؛ والتر هر دو دستش را بر دو سر نرده های ایوان گذاشته بود، به آنها تکیه داده بود و سرش را پایین انداخته بود؛ کاملاً معلوم بود که به شدت در فکر است و هیچ چیز از منظرۀ باغ را تماشا نمی کند. ایلنا آه آرامی کشید، بدون شک والتر فکر کرده بود که کسی که در این موقع شب به اتاقش آمده است یکی از خدمتکارهاست و برای آوردن چیزی به اتاقش آمده است و در نتیجه حتی برنگشته بود که به پشت سرش نگاه کند.
ایلنا با احساس عجیبی بین محبت و دلهره به والتر نگاه کرد، به روزهایی اندیشید که والتر جوان و شاداب در کنار او و مادرش زندگی می کرده و بدون شک عاشقانه آن دو را دوست داشته است و حالا اتفاقات دردناک و شگفت انگیز زندگیشان آنها را اینطور از هم بیگانه کرده بود و والتر را بسیار پیرتر و خردتر از آنچه که باید نموده بود. یکبار دیگر اتفاقات تا جایی که می دانست و به خاطر می آورد در مقابل چشمانش زنده شدند، بغض گلویش را فشرد و او با ناامیدی کوشید تا بر خودش مسلط شود. دختر جوان خواست یک قدم دیگر به والتر نزدیک شود ولی پاهایش قدرت حرکت نداشتند.
ایلنا به ساعتی که در اتاقش بود نگاه کرد؛ بیست دقیقۀ دیگر به ساعت یازده شب مانده بود، رابرت بدون شک حالا خوابیده بود. ایلنا آرام پرسید:
- اِولین آیا پدرم بیدار هستند؟
- فکر نمی کنم خانم... ایشان تقریباً یک ساعت پیش به دیدار شما آمدند و پس از اطمینان از وضعیت شما برای خواب به اتاقشان رفتند... ایشان اصولاً راس ساعت ده شب می خوابند.
- آیا آقای دانوان هم همراه ایشان بودند؟
- بله خانم... این بار از دیدن شما که آرام تر بودید کمی حالشان بهتر شد... گونۀ شما را بوسیدند و پیش از پدرتان اتاق را ترک کردند.
ایلنا نفس عمیقی کشید:
- آیا آقای دانوان صحبت خاصی در مورد برنامه های آینده شان با پدرم کرده اند؟
اِولین کمی فکر کرد و سپس گفت:
- من اطلاعی ندارم خانم...
ایلنا به فکر فرو رفت، منطقی بود که والتر در اتاق ایلنا صحبتی در این مورد با رابرت نکند. او باید راه دیگری برای فهمیدن تصمیمات والتر پیدا می کرد. فکری در ذهن ایلنا جرقه زد:
- اِولین لطفاً از الیور بخواهید که به اتاق من بیایند.
اِولین با دودلی پا به پا شد:
- خانم پدرتان از من خواسته اند که شما را تنها نگذارم...
ایلنا لبخند مهربانی زد:
- پدرم در حال حاضر خواب هستند و من هم کاملاً سرحالم... لطفاً عجله کنید.
اِولین با نگرانی به خانم جوانش نگاه کرد، چاره ای نداشت؛ نمی توانست از دستورات ایلنا سرپیچی کند، او ناچار به سوی در اتاق به راه افتاد.
ایلنا از جایش بلند شد و ربدوشامبر زیبایی بر تن کرد و مقابل آینه ایستاد تا کمی موها و چهره اش را مرتب کند، اگرچه رنگش هنوز هم پریده بود و چهره اش درمانده و غمگین می نمود ولی هنوز هم بسیار زیبا و دلربا بود. چند دقیقه بعد اِولین در زد و وارد اتاق شد:
- خانم الیور اینجا هستند...
ایلنا به سوی تختخوابش بازگشت و بر لبۀ آن نشست:
- بگویید وارد شوند.
الیور به اتاق آمد و مقابل ایلنا با احترام ایستاد. پیرمرد با تحسین و محبت به ایلنا نگاه کرد و لبخند زد:
- از اینکه می بینم حال شما بهتر شده است بسیار خوشحالم دوشیزه خانم. همۀ ما کارکنان این عمارت نگران شما شده بودیم.
ایلنا لبخند شیرینی زد:
- متشکرم الیور عزیز... شما و همۀ کارکنان این عمارت بیش از اندازه به من لطف دارید.
الیور سرش را تکان داد و کمی قرمز شد:
- شما ارزش تمام توجه ها و مهربانیها را دارید دوشیزه خانم.
ایلنا خندید و با چشمان دقیق و زیبایش الیور را زیر نظر گرفت. مدت بسیار زیادی بود که الیور برای رابرت کار می کرد و در نتیجه ایلنا از کودکی او را می شناخت. الیور از نظر سنی می توانست پدربزرگ ایلنا باشد و حقیقتاً همانقدر دختر جوان را دوست داشت و به او احترام می گذاشت. ایلنا بدون اینکه چشم از الیور بردارد آرام گفت:
- اِولین شما می توانید بیرون از اتاق منتظر باشید.
اِولین تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد. پس از چند ثانیه سکوت ایلنا آرام گفت:
- الیور آیا شما امشب آقای دانوان را ملاقات کرده اید؟
- بله خانم.
- می توانم بدانم وضعیت ایشان چگونه بود؟
الیور با دودلی سکوت کرد؛ می دانست که این بحث عاقبت خوبی برای او ندارد و دوست نداشت در دام دختر جوان بیفتد. سرانجام او آرام گفت:
- ایشان از کسالتی که برای شما پیش آمده است به شدت نگران بودند.
ایلنا لبخند زد:
- آیا شما در سر میز شام به پدرم و آقای دانوان خدمت می کردید؟
الیور نگاه سریعی به ایلنا انداخت و با ناراحتی گفت:
- همین طور است خانم.
ایلنا از میان مژگان بلند و زیبایش نگاهی به الیور انداخت، آنچه را که می خواست به دست آورده بود. دختر جوان با صدایی لطیف و مهربان پرسید:
- آیا می توانم بدانم که آقای دانوان در چه مورد با پدرم صحبت می کردند؟
الیور واضحاً از جایش پرید و نگاه آشفته و درمانده ای به ایلنا انداخت:
- آه دوشیزه خانم.... فراموشش کنید، من نمی توانم بدون اجازۀ آقا چیزی در مورد صحبتهای خصوصی ایشان با مهمانانشان برای شما بگویم.
ایلنا از جایش برخاست و با دو قدم سبک و نرم خودش را به الیور رسانید و مقابل او ایستاد و مستقیم و بی تزلزل در چشمان او خیره شد. الیور با درماندگی قدمی به عقب برداشت اما نتوانست نگاهش را از چشمان آبی و مجذوب کنندۀ دختری که با التماس به او می نگریست بردارد. ایلنا آرام گفت:
- آیا سخنان امشب پدرم و مهمانشان تماماً در مورد من نبود؟
الیور نالید:
- آه ... خانم... به خاطر خدا چنین چیزی از من نخواهید. من سالها با وفاداری به پدرتان خدمت کرده ام!
ایلنا دست راستش را دراز کرد و آن را با ظرافت بر شانۀ چپ الیور گذاشت، لبخند زیبایی به او زد و با صدایی پر از التماس گفت:
- الیور خواهش می کنم... من باید بدانم که او به پدرم چه گفته و کی می خواهد اینجا را ترک کند؟
شانۀ الیور زیر دستان او لرزید و ایلنا اطمینان یافت که در میان دو مرد صحبتهایی راجع به بازگشت غریب الوقوع والتر زده شده است. الیور آهی کشید:
- خانم پدرتان از این کار من به شدت آزرده می شوند.
ایلنا سرش را کج کرد و یکبار دیگر با التماس به او نگاه کرد؛ الیور یکبار دیگر آه کشید:
- ایشان مایلند که هرچه زودتر اینجا را ترک کنند. می گفتند که حضورشان در زندگی شما و مادرتان چیزی به جز مرگ و بیماری برای شما نداشته است و بهتر است بیش از این سلامت شما را به مخاطره نیندازند. فکر می کنم فردا صبح زود پس از آنکه از سلامت شما اطمینان پیدا کردند اینجا را به قصد منزلشان در نورسهمپتن ترک کنند.
ایلنا با تشویش و دودلی دستش را از روی شانۀ الیور برداشت و خرمن موهای مواجش را با بیتابی به عقب ریخت؛ نمی توانست اجازه بدهد که والتر با این وضعیت او را رها کند و برود. ایلنا با ناراحتی در اتاق کمی قدم زد و لبهایش را جوید، ناگهان فکری در مغزش جرقه زد:
- الیور لطفاْ مرا به اتاق ایشان ببرید!
بقیۀ آن روز را والتر و رابرت هر کدام به نقل خاطرات پرداختند. رابرت از خاطرات زندگیشان در هندوستان تعریف می کرد و والتر هم در مورد اتفاقاتی که در این نوزده سال برای او و اریک افتاده بود صحبت می کرد. رابرت هر از چند گاهی کسی را به اتاق ایلنا می فرستاد تا در مورد وضعیت جسمی او برای آن دو خبر بیاورد؛ خوشبختانه دختر جوان آرام و بی دغدغه خوابیده بود.
در موقع شام والتر و رابرت هر کدام در سکوت پشت میز نشستند و هر کدام در حالیکه شدیداً در فکر بودند مشغول صرف شام شدند. پس از چند دقیقه والتر آرام آه کشید و دلش را به دریا زد:
- رابرت عزیز من نمی دانم چگونه از مهمان نوازی این چند روز شما تشکر کنم و چگونه به خاطر بر هم زدن زندگی آرام شما و ایلنا عذرخواهی کنم... ولی فکر می کنم که بهتر است بیشتر از این در عمارت شما نمانم و باعث آزار ایلنا نشوم.
رابرت دست از خوردن کشید و با ناباوری به والتر نگاه کرد:
- آیا شما مایلید امشب اینجا را ترک کنید؟!
والتر سرش را به معنی نفی تکان داد:
- من به شدت نگران وضعیت ایلنا هستم. اگر اجازه بدهید تا صبح فردا در عمارتتان می مانم و پس از اینکه از سلامت او اطمینان یافتم به نورسهمپتن بازمی گردم. از اینکه باعث دردسر اریک هم می شوم از او عذرمی خواهم ولی فکر می کنم او مجبور است به تنهایی به نورسهمپتن بازگردد.
رابرت آب دهانش را به سختی فرو داد:
- من در موقعیتی نیستم که بتوانم برای شما تایین تکلیف کنم ...اما فکر نمی کنید که اگر حالا یکبار دیگر بدون صحبت با ایلنا اینجا را ترک کنید به شدت به او ضربه می زنید؟
والتر یکبار دیگر آه کشید:
- می دانم رابرت... ولی نمی توانم تحمل کنم که بیشتر از این او را بیازارم، دختر شاداب و سالم شما از وقتی که من به اینجا آمده ام به بستر بیماری افتاده و تا مرز جنون پیش رفته است! ... حضور من هیچ چیز به جز مرگ و بیماری برای این مادر و دختر به همراه نداشته است.
رابرت با دقت در چشمان والتر خیره شد:
- مرا به خاطر حرفی که می زنم ببخشید والتر... ولی من احساس می کنم که شما از ترس رو به رو شدن مجدد با ایلنا می خواهید بگریزید... در حالیکه این کار شما تنها ایلنا را درمانده تر از چیزی که هست خواهد کرد... من لی لی را می شناسم... رفتار امروز او اصلاً نشانگر شخصیت و برخوردهای همیشگیش نیست...او از فردا همان دختر شاداب و مهربان خواهد بود و شما افسوس خواهید خورد که چرا حتی به فکر رفتن از کنار او افتاده اید.
والتر سرش را به تلخی تکان داد؛ حق با رابرت بود، او از ملاقات مجدد با ایلنا وحشت داشت. خدا می دانست که ترک کردن مجدد ایلنا چقدر برای او زجر آور و سخت بود و چقدر آرزو داشت که یکبار دیگر ایلنا را به نورسهمپتن و در کنار خودش بازگرداند اما تحمل نگاه سرزنش بار دختر جوان را نداشت؛ شباهت ایلنا به مادرش به حدی زیاد بود که انگار کاترینا بازگشته بود و به خاطر مرگش والتر را سرزنش می کرد. والتر آرام گفت:
- اجازه بدهید تا فردا در این مورد فکر کنم و تصمیمی بگیرم.
رابرت لبخند پرنوری زد:
- حتماً والتر عزیز... امیدوارم تصمیمی که می گیرید به سود شما و ایلنا باشد.
یکبار دیگر سکوت در سر میز شام برقرار شد.
ایلنا در رختخوابش چشمهایش را گشود و غلتی زد، درست مثل اینکه کسی او را به دنیای بیداری و هوشیاری پرتاب کرده باشد! دختر جوان به اطرافش نگاه کرد، پرده های اتاق را کشیده بودند و هوا در بیرون از اتاق کاملاً تاریک بود. دو چراغ زیبا دورتر از او و به طوری که نورش وی را آزار ندهد بر روی دو تا از میزها قرار داشتند و اِولین (۱)، خدمتکار شخصیش، بر مبلی نزدیک چراغها نشسته بود و گلدوزی می کرد.
ایلنا کوشید که برخیزد و بر تختش بنشیند و تازه آثار دارویی که دکتر ساموئلز به او تزریق کرده بود را احساس کرد؛ سرش به شدت گیج رفت و دوباره بر تختخوابش افتاد. اِولین با عجله برخاست و به سوی او آمد:
- آه... خانم لطفاً آرام باشید...
و سپس به او کمک کرد تا در تختخوابش بنشیند:
- از اینکه بیدار شده اید خوشحالم خانم... ما همگی به شدت نگران شما بودیم.
ایلنا لبخند کمرنگی زد:
- متاسفم که باعث ناراحتی شما شده ام اِولین عزیز...
اِولین لبخند زد:
- حرفش را هم نزنید خانم ایلنا. آیا مایلید چیزی برای خوردن و یا نوشیدن برایتان بیاورم؟
ایلنا سرش را با بی میلی تکان داد:
- خیر... متشکرم.
ایلنا خمیازه کشید و دستهایش را به موها و صورتش مالید تا از حالت خواب آلوده اش بکاهد و بر روی گوش چپش انگشتش به سنگ سرد و کوچک گوشواره ای که در گوش داشت خورد. ایلنا با شگفتی بر جایش میخکوب شد، وقتی که دوباره به خود آمد با عجله هر دو گوشش را آزمایش کرد؛ هر دو لنگۀ گوشوارۀ سبز رنگ در گوشهایش بودند! ایلنا کمی از جایش پرید، تمام اتفاقات آن روز واضح و پررنگ ذهنش را پر کردند. او بی اختیار نالید و از اِولین که بالشتش را پشتش مرتب می کرد پرسید:
- اِولین چه کسی این گوشواره را به تو داد تا به گوش من بیاویزی؟
اِولین با تعجب به ایلنا نگاه کرد، معلوم بود که منظور او را درک نکرده است؛ پس از اندکی سکوت اِولین شروع به صحبت کرد:
- هیچ کس خانم... آقای دانوان خودشان این گوشواره را به گوش شما آویختند!
ایلنا واضحاً لرزید و رنگش به شدت پرید. اِولین که متوجه تغییر حالت او نشده بود با حرارت ادامه داد:
- آه خانم ... خدا می داند که ایشان چقدر نگران شما بودند... باید می دیدید که وقتی که به همراه آقا به اتاقتان آمدند چقدر هراسان و رنگ پریده بودند و چطور با محبت شما را بوسیدند و روی شما را پوشاندند... پیش از آنکه از اتاق خارج شوند با احتیاط این گوشواره را به گوش شما آویختند!
ایلنا احساس کرد که مقابل چشمانش سیاهی می رود؛ به یاد رفتار زشت و گستاخانه اش با والتر افتاد و اینکه چطور تمام جریان دردناک مرگ مادرش را با بی شرمی و وحشیانه بر سر مرد بیچاره فریاد کشیده بود. یکبار دیگر چهرۀ مشوش و رنگ پریدۀ والتر هنگامیکه در کنار تختخوابش نشسته بود و به داستان مرگ همسرش گوش می داد را به خاطر آورد؛ هر کلمه ای که از دهان او بیرون می آمد مانند چکش بر سر والتر می خورد و او را لحظه به لحظه خردتر می کرد.
ایلنا لرزید، اینکه والتر گوشواره را در خواب به او بازگردانده بود معنی خوبی نمی داد؛ انگار که می خواست بدون رو به رو شدن مجدد با او از وی خداحافظی کند!
دختر جوان کوشید تا افکارش را منظم کند و منطقی فکر کند؛ حالا که سرانجام پی به هویت اصلیش برده بود نمی توانست اجازه دهد که پدر حقیقیش بدون هیچ توضیح و صحبتی با او وی را ترک کند.
(۱) Evelin
با شنیدن این توضیحات والتر آرام خندید، آیا ایلنا هم مانند مادرش شخصیتی مهربان و با محبت داشت؟ او سپس کمی به خودش جرات داد:
- آیا می توانم بدانم که اتفاقاتی که در آن روز برای ایلنا افتادند چه اثراتی بر او گذاشته اند؟
رابرت با ناراحتی در مبلش جا به جا شد، دوست نداشت که پاسخ این سوال را به والتر که در حال حاضر به اندازۀ کافی از اتفاقات امروز غمگین بود بدهد. رابرت پاسخ داد:
- نمی توانم پاسخ دقیقی به این سوال شما بدهم... اگر دکتر ساموئلز به مسئلۀ صاعقه ها اشاره نکرده بودند شاید هرگز این موضوع به فکر من نمی رسید...
والتر سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت. پس از چند لحظه با صدای لرزانی گفت:
- من حقیقتاٌ نگران ایلنا هستم... نمی خواهم یکبار دیگر زندگی او را در هم بریزم.... ای کاش می دانستم چگونه می توانم کوتاهی نوزده سال پیشم را جبران کنم...
برای چند ثانیه سکوت در تالار برقرار شد و پس از آن والتر آه کشید:
- رابرت عزیز به من بگویید که حالا وضعیت او چگونه است؟
رابرت به چهرۀ والتر نگاه کرد، چهرۀ او به شدت رنگ پریده و درمانده بود، نگرانی و هراس در چشمان و صدای والتر موج می زدند. رابرت احساس کرد که باید کاری برای والتر انجام بدهد؛ او بیشتر از آنکه باید سختی و زجر کشیده بود. رابرت برخاست:
- لطفاً با من بیایید والتر عزیز...
رابرت و والتر از میان عمارت گذشتند، والتر جرات نداشت مقصدشان را از رابرت سوال کند هر چند که در دل می دانست به کجا می روند. سرانجام رابرت در کنار در اتاق ایلنا ایستاد و دستش را برای در زدن بالا برد، والتر با درماندگی نالید:
- خواهش می کنم صبر کنید...
رابرت بدون حرکت بر جایش ایستاد. والتر احساس کرد که عرق سردی بر پیشانیش نشسته است و با صدایی لرزان گفت:
- او از حضور من در اتاق خوابش آزرده می شود...
رابرت خندید:
- والتر عزیز ... او هرگز از بودن شما در کنارش آزرده نمی شود... ایلنا بسیار مهربان و بخشنده است... اطمینان دارم وقتی که بیدار شود از اینکه رفتار تندی با شما کرده به شدت پشیمان خواهد بود و حتی از شما عذرخواهی خواهد کرد. او اصلاً خوشحال نمی شود اگر بداند که شما به حدی از رفتارش ناراحت شده اید که حتی مایل به حضور در اتاقش هم نبوده اید!
والتر نالید و خواست مخالفت کند اما رابرت آرام در زد و سپس در را گشود و به والتر اشاره کرد که داخل شود.
یکبار دیگر والتر در اتاق ایلنا بود، اتاقی که مدتی پیش دیوانه و خرد شده از آن گریخته بود و حالا هم نگران این بود که مبادا ایلنا بیدار شود و با دیدن او یکبار دیگر شکه شود. رابرت آرام او را به سمت تختخواب دختر جوان راهنمایی کرد. دختر خدمتکاری در کنار تخت نشسته بود و گلدوزی می کرد و به محض ورود مردها از جایش برخاست و تعظیم کرد، رابرت به او اشاره کرد که می تواند راحت باشد و دختر کمی آن سوتر ایستاد. رابرت به والتر اشاره کرد که کنار تخت برود و ایلنا را ببیند و خودش کمی دورتر ایستاد. والتر با یکی دو گام لرزان و نااستوار به کنار تخت آمد.
ایلنا در تختش بر پهلوی راستش خوابیده بود و کمی خودش را مچاله کرده بود. از جایی که والتر ایستاده بود صورت زیبا ولی به شدت رنگ پریدۀ دختر به وضوح دیده می شد. والتر احساس کرد که ایلنا در خواب هم از چیزی رنج می برد و کمی اخم کرده است. موهای مجعد و خوش رنگ دختر در اطرافش بر روی بالشت ریخته بودند و ایلنا در خواب دست راستش را در موهایش فرو برده بود، پایین آنها را در میان انگشتانش پیچیده بود و کمی می کشید. والتر چند ثانیه از خود بی خود در کنار تخت دخترش ایستاد و به او نگاه کرد، چقدر این دختر شبیه به همسرش بود و چقدر او فرزندش را دوست می داشت. او بیش از آن طاقت نیاورد، خم شد و با محبت ولی نرم و سبک شقیقۀ ایلنا را بوسید " عزیزم.... دختر نازنینم"...
رابرت حتی حالا هم به سختی می توانست تحمل کند که کسی به جز او خودش را پدر لی لی عزیزش بداند و به او عشق بورزد. او بی اختیار ولی آرام برگشت و به سمت دیگر اتاق و به کنار پنجره رفت تا بیرون را تماشا کند.
والتر آرام دستش را بر روی پیشانی ایلنا کشید؛ چقدر بدن این دختر سرد بود! او با بیتابی دستها و گردن ایلنا را هم امتحان کرد، انگار که هیچ حرارتی از زندگی در بدن فرزندش نمانده بود. وی با ناراحتی رو به دختر خدمتکار گفت:
- بدن ایشان به شدت یخ کرده است... لطفاً یک رو انداز دیگر هم برایشان بیاورید.
دختر بی درنگ به کنار صندوق بسیار زیبای چوبی که در پایین تخت قرار داشت رفت و از آن یک رو انداز تکه دوزی شدۀ خوش رنگ بیرون آورد و با کمک والتر روی ایلنا را با آن پوشاندند. والتر یکبار دیگر به کنار دخترش آمد و گونۀ او را این بار با اعتماد به نفس بیشتر و طولانیتر بوسید. سپس بیشترخم شد، دستش را دراز کرد و موهای ایلنا را که در میان انگشتان دستش تابیده شده بودند باز کرد تا کشیده نشوند و پس از آن خودش را راست کرد تا از اتاق خارج شود و برای آخرین بار به دخترش نگاه کرد... فکری در ذهن والتر جرقه زد؛ وقت آن بود که امانتیی را که تا آن زمان نگه داشته بود به دخترش بازگرداند.
او آرام موهای ایلنا را از روی گوش چپش کنار زد، در کنار تخت خم شد و با احتیاط فراوان گوشوارۀ بسیار کوچک طلایی رنگی که در گوش ایلنا بود را بیرون آورد. سپس گوشوارۀ سبز رنگی که مانند جانش می پرستید را از جایش بیرون آورد و بوسید و با احتیاط آن را به گوش دختر جوان آویخت. والتر یکبار دیگر بلند شد و روی گوش ایلنا را بوسید و سپس بی درنگ برگشت تا از اتاق خارج شود.
آنها وارد یکی از تالارها شدند و رابرت زنگ زد و سفارش چای داد. هر سه مرد بر مبلها نشستند و هر سه برای مدت کوتاهی سکوت کردند. رابرت به زحمت با خودش کنار آمد و سکوت را شکست:
- والتر عزیز از اینکه شما را ناراحت می کنم عذر می خواهم، ولی من به شدت نگران ایلنا هستم و مایلم که بدانم آیا صحنه هایی که او معتقد است که به یاد دارد حقیقت دارند یا خیر؟
والتر با ناراحتی در خودش فرو رفت، حتی فکر کردن به آن صحنه ها و اتفاقات او را درمانده می کردند. پیتر هم کوشید که نگاهش را از والتر و رابرت بدزدد. والتر پس از چند ثانیه گفت:
- همان طور که قبلاً هم گفتم من آن روز در عمارتم نبودم و کسی هم در تالار غربی حضور نداشته که بتواند صحت آن خاطرات را تایید یا رد کند... اما بسیاری از نشانه هایی که او از تالار و وضعیت آن روز به یاد دارد دقیق و درست هستند.
رابرت با تعجب برای چند ثانیه به والتر نگاه کرد و سپس به سوی پیتر برگشت:
- دکتر ساموئلز عزیز شما لطفاً کمی توضیح برای ما بدهید! این دختر در آن زمان تنها دو سال داشته است، چگونه ممکن است که حوادث و جزیئات آن روز را به این دقت به خاطر بیاورد؟
پیتر خودش را بر مبل جابجا کرد و پیش از آنکه بتواند سخنی بگوید یکی از خدمتکارهای رابرت وارد شد و برای مردها چای و شیرینی آورد. پس از آنکه خدمتکار از تالار خارج شد یکبار دیگر نگاههای کنجکاو رابرت و والتر بر صورت پیتر ثابت ماند. پیتر آهی کشید و با لحنی آرام گفت:
- آقای رادفورد مغز انسان بسیار پیچیده و خارق العاده است. ما پزشکها هنوز هم در مورد مغز بسیار کم می دانیم... مثلاً نمی توانیم دقیقاً بگوییم که چه فرایندی در مغز باعث فکر کردن می شود!... این مورد هم از مواردی است که توضیح دقیقی در مورد آن نمی توان داد... اتفاقات مشابه داستان دختر شما باز هم رخ داده اند... برای مثال کسانی که در اثر یک شوک مغزی به زبانی که حتی نمی دانسته اند که بلد هستند آواز خوانده اند و بعداً مشخص شده که در زمانی که کودک بسیار کوچکی بوده اند آن ترانه را شنیده بوده اند!.... باید بگویم که بدون شک دیدن اتفاقات آن روز برای خانم ایلنا بسیار دردآورد و تاثیر گذار بوده اند و در نتیجه به دقت در حافظۀ او ذخیره شده اند... در ابتدا دخترتان این اتفاقات را فراموش کرده بوده است و حالا که در اثر ملاقات با آقای دانوان بار دیگر دچار شک شده اند تمام اتفاقات را به خاطر می آورند...
رابرت گفت:
- باور نکردنی است که پس از نوزده سال او اتفاقات را با این دقت به یاد می آورد!...
پیتر آه کشید:
- احتمالاً خانم ایلنا پیش از این هم این ماجرا را به خاطر می آورده است ولی نمی توانسته رابطه ای منطقی در میان اتفاقاتی که در خاطرش بوده بوجود آورد...
والتر با درماندگی پرسید:
- پیش از این هم به خاطر می آورده است؟!
پیتر شقیقه اش را کمی خارانید و بعد از کمی فکر گفت:
- البته آقای دانوان...برای مثال من می دانم که خانم ایلنا به شدت از طوفان و صاعقه واهمه دارند... فکر می کنم که دلیل این موضوع به هوای طوفانی آن روز بازمی گردد...
والتر لرزید، زندگی دخترش نوزده سال بود که در هم ریخته بود! والتر با بیتابی به رابرت نگریست، رابرت منظور او را درک کرد و سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
- متاسفانه همین طور است. ایلنا از طوفان و صاعقه به شدت می ترسد... ما همیشه فکر می کردیم که مانند بسیاری از دخترهای دیگر این یک ترس سطحی است اما ظاهراً موضوع بسیار ریشه دار است.
والتر یکبار دیگر با صدایی بریده بریده پرسید:
- آیا شما می گویید اتفاق امروز یک شک طبیعی بوده است دکتر ساموئلز؟
- نمی توانم بگویم یک شک طبیعی بوده است... بدون شک این ضربۀ روحی دوشیزه خانم را به شدت درمانده و بیتاب کرده است. اما همان طور که خودشان گفتند یکبار دیگر هم چنین شکی برایشان بوجود آمده بود و آن زمانی بود که نوزده سال پیش در عمارت شما در کمد تالار مخفی شده بودند و صحنۀ....
پیتر نتوانست سخنش را تمام کند و فقط سرش را تکان داد. والتر طوری رنگ پریده و درمانده بود که دو مرد دیگر تصمیم گرفتند که بیشتر از آن بحث آزار دهنده را ادامه ندهند و رابرت بحث را به یک سری از وقایع روزمره ای که در لیورپول اتفاق افتاده بودند کشانید. در تمام مدتی که پیتر و رابرت صحبت می کردند والتر سرش را پایین انداخته بود و در فکر بود. او یکبار زندگی همسر و فرزندش را نابود کرده بود و دخترش اگر رابرت و خانواده اش را نداشت احتمالاً هرگز زنده نمی ماند، آیا او باز هم می خواست ادامه بدهد و زندگی دخترش را یکبار دیگر ویران کند؟
پس از آنکه پیتر عمارت رابرت را ترک کرد رابرت و والتر برای صرف ناهار رفتند. هیچکدام از آنها میل چندانی به غذا نداشتند و والتر به خصوص فقط با ناهارش بازی کرد. رابرت کمی کوشید که فضای ناراحت کنندۀ آن روز را عوض کند ولی این کار حتی از مردی شوخ طبع و صمیمی مانند او هم بر نمی آمد.