سرانجام ایلنا سرش را بالا آورد و سکوت را شکست:
- پس از آنکه مادرم از دنیا رفت چه شد؟
والتر با ناباوری و بدون اینکه بتواند سخنی بگوید به چشمان جدی و راسخ ایلنا نگاه کرد. چند ثانیه بعد ایلنا یکبار دیگر پرسید:
- می خواهم بقیۀ سرگذشت خانواده مان را بدانم.... لطفاً بگویید پس از مرگ مادرم چه اتفاقهایی افتادند؟
والتر بر روی مبل تقریباْ از حال رفت. او دستش را در میان موهایش فرو برد و آنها را به عقب خوابانید و سرش را بر پشتی مبل تکیه داد و نفس عمیقی کشید. پس از لحظاتی سکوت والتر آرام خودش را بر جایش صاف کرد و نگاه پردرد و غمزده اش را در چشمان دختر جوانش دوخت:
- عزیزم لطفاً امشب فراموشش کنید... امروز و امشب به اندازۀ کافی سرشار از اتفاقات عجیب بوده اند و هر دوی ما را به شدت خسته کرده اند... روزی دیگر تمام ماجرا را برایتان تعریف خواهم کرد.
ایلنا آرام سرش را تکان داد و پس از چند ثانیه سکوت با لحنی شمرده پرسید:
- نام شما چیست؟ نام کاملتان...
والتر با تعجب به ایلنا نگاه کرد و پس از چند ثانیه منظور او را فهمید؛ ایلنا دوست داشت که اطلاعاتی راجع به والدین حقیقیش به دست بیاورد. والتر با لبخند پاسخ داد:
- والتر کریستوفر دانوان...
ایلنا لبخندی زد، از آهنگ اسم پدرش لذت برده بود. سپس دوباره پرسید:
- و نام کامل من چیست؟
والتر همانطور که نشسته بود لبخند زد:
- ایلنا سینتیا دانوان.... و نام مادرتان کاترینا میشل تامسون (۱) بود...
ایلنا زیر لب نام خودش و نام مادرش را تکرار کرد. والتر مثل آنکه پیش بینی سوال بعدی ایلنا را می کرد افزود:
- مادرتان اهل ناتینگهام بودند.
ایلنا لبخند مهربانی به والتر زد و دوباره پرسید:
- شما چند برادر و خواهر دارید؟
- تنها دو خواهر: لیلیان و سارا... هر دو از من بزرگتر هستند و در حال حاضر با خانواده هایشان در لندن زندگی می کنند...
و بعد مثل اینکه هاله ای از غم صورتش را بپوشاند آرام گفت:
- اما کاترینا هیچ خواهر یا برادری نداشت... او تنها فرزند بود...
ایلنا با ناراحتی لبهایش را گاز گرفت، می توانست حدس بزند که مرگ مادرش و ناپدید شدن او چه بر سر پدربزرگ و مادربزرگش آورده است و احتمالاً چه مشاجراتی در این مورد بین آنها و والتر در گرفته است! ایلنا تصمیم گرفت که بیشتر در این مورد کنجکاوی نکند.
یکبار دیگر ایلنا شروع به پرسیدن سوالهای ساده در مورد خانواده شان و زندگیشان در نورسهمپتن کرد و والتر با دقت و مهربانی پاسخ تمام سوالهای او را داد. سرانجام وقتی که ایلنا از والتر پرسید که به چه کاری مشغول است والتر برای مدتی به فکر فرو رفت تا جواب قانع کننده ای برای این سوال بیابد و سپس گفت:
- پدر من در کار نگهداری گله های گاو و تجارت چرم و کشاورزی بودند و من هم به تبعیت از او ابتدا همین شغل را داشتم... و حالا هم درآمد اصلی خانوادۀ ما از همین راه تامین می شود... اما پس از مرگ مادرتان و ربوده شدن شما من برای آنکه بتوانم بهتر به دنبال شما بگردم وارد پلیس نورسهمپتن شدم و در حال حاضر ریئس پلیس نورسهمپتن نیز هستم....
ایلنا با اشتیاق و سرگرمی فریاد کوچکی کشید:
- خدای من... چقدر جالب... هرگز فکر نمی کردم که پدرم هم یک بازرگان و هم یک پلیس موفق باشد...
والتر از دیدن شادی بچگانۀ ایلنا به خنده افتاد و هر دو نفر با سرخوشی خندیدند. پس از اندکی مثل آنکه ایلنا چیزی را به خاطر آورده باشد خنده اش را ناگهان متوقف کرد و با ناراحتی زیر لب گفت:
- آه خدای من... اگر می دانستم احتیاط بیشتری می کردم...
والتر با تعجب به ایلنا نگاه کرد:
- در چه مورد احتیاط بیشتری می کردید؟
ایلنا لبهایش را آرام گاز گرفت و کوشید که خونسردیش را حفظ کند و به شکلی که والتر به سختی صدایش را شنید آرام گفت:
- در مورد رفتن شما از این عمارت...
والتر به خنده افتاد:
- آیا به الیور قول داده اید که رابرت به اینکه او در مورد صحبتهای من و او با شما صحبت کرده است پی نبرد؟
ایلنا با شنیدن این حرف از جایش پرید، یکبار دیگر گونه هایش کاملاً قرمز شدند و با ناامیدی نالید:
- شما همه چیز را می دانید... ای کاش می دانستم که شما یک پلیس هستید...
والتر بار دیگر بی اختیار به خنده افتاد:
- برای پی بردن به این موضوع نیازی به یک پلیس نبود عزیزم... تنها یک نفر به جز من و رابرت از صحبتهای ما در سر میز شام اطلاع داشت و من اطمینان داشتم که رابرت در این مورد با شما صحبت نکرده است...
ایلنا با درماندگی به پاهایش نگاه کرد:
- حق با شماست... من درمانده تر و خسته تر از این بودم که متوجه این نکتۀ ساده بشوم.
و بعد با التماس به والتر نگاه کرد:
- خواهش می کنم چیزی در این مورد به پدرم ...
ایلنا با خجالت حرفش را خورد و کوشید که اشتباهش را جبران کند:
- لطفاً در این مورد چیزی به رابرت نگویید... الیور پیرمرد بسیار مهربان و خدمتکار بسیار خوبی است... او به خاطر علاقه اش به من و به خاطر درخواستهای سرسختانۀ من این موضوع را برایم گفت.
والتر همانطور که یک پایش را بر روی پای دیگر انداخته و نشسته بود دستش را با مهربانی و شوخی به حالت قسم خوردن بالا برد:
- قول می دهم که هیچ چیز در این مورد به رابرت نگویم...
ایلنا لبخند زد:
- متشکرم....
نگاه ایلنا به سوی ساعتی که در اتاق بود کشیده شد؛ ساعت از نیمه شب گذشته بود. ایلنا با محبت به والتر نگاه کرد:
- از اینکه شما را تا این موقع شب بیدار نگاه داشتم عذر می خواهم... متاسفانه به ساعت توجه نکردم.
ایلنا از جایش بلند شد تا اتاق را ترک کند. والتر هم به همراه او برخاست:
- حرفش را هم نزنید ایلنای عزیزم... من واقعاً امشب از صحبت با شما لذت بردم.
ایلنا لبخند زد و به والتر نگاه کرد، انگار که مایل است چیزی بگوید ولی نمی تواند، یکبار دیگر گونه های دختر جوان با خجالت گل انداختند و ایلنا با بی صبری بر جایش پا به پا شد. والتر با کنجکاوی به فرزندش نگاه کرد.
(۱) Catherina Michelle Thomson
نسیم خنک شب که با بوی مطبوع دریا و گلها آمیخته بود به صورت والتر می خورد و او را از خود بی خود می ساخت.... مدت زیادی بود که او برای استراحت به اتاقش آمده بود و پس از پوشیدن لباس خوابش به ایوان آمده بود تا شاید در هوای آزاد مغز منجمد و شک شده اش به کار بیفتد و بتواند تصمیم عاقلانه ای در مورد ادامۀ زندگیش بگیرد.
والتر هر چه فکر می کرد می دانست که هرگز نمی تواند از این دختر دست بکشد و یکبار دیگر به زندگی سرد و یخ زدۀ سابقش برگردد و حسرت فرزندی که حالا می دانست به زندگی خانوادۀ دیگری شادی می بخشد را بخورد... و خوب می دانست که هرگز نمی تواند از این دختر انتظار محبت و بخشش داشته باشد و ایلنا هرگز او را به عنوان پدرش قبول نخواهد کرد. صحنه هایی که ایلنا با فریاد و ناله آن روز ظهر برایش تعریف کرده بود بارها در مقابل چشمانش جان می گرفتند و او وحشتزده و مشمئز می لرزید و می کوشید که آنها را از ذهنش دور کند... و پس از آن یکبار دیگر ذهنش به سمت ایلنا کشیده می شد و اینکه چگونه حتی جرات نداشت که برای خداحافظی به دیدن فرزند دلبندش برود.
والتر همچنان که در فکر بود متوجه چیز غریبی شد؛ خدمتکاری که چند دقیقۀ پیش به اتاقش آمده بود از اتاقش خارج نشده بود! اصولاً خدمتکارها پس از آنکه به وظیفه شان عمل می کردند خداحافظی می کردند و اتاق را ترک می کردند ولی این یکی هرگز خداحافظی نکرده بود. والتر چرخید تا ببیند که چه چیز مانع خروج خدمتکار از اتاقش شده است و از صحنه ای که دید بی اختیار و هراسان برجایش میخکوب شد.... ایلنا در لباس خواب حریر شیری رنگش در میان اتاق ایستاده بود و با صورتی به شدت رنگ پریده و غمزده به او نگاه می کرد!
والتر ناگهان به خود آمد، از فکر اینکه ممکن بود یکبار دیگر دختر جوان از حال برود نزدیک بود دیوانه شود. والتر با هراس به سوی ایلنا دوید:
- خدای من... شما اینجا چه می کنید؟ به خاطر چه از اتاق و تختخوابتان بیرون آمدید؟
ایلنا از دیدن نگرانی مجدد والتر آزرده تر شد، با ناراحتی قدمی به عقب برداشت و دستهایش را برای متوقف کردن والتر بالا آورد. والتر خودش را به کنار او رسانید و دستهایش را برای حفاظت به سوی شانه های ایلنا دراز کرد ولی جرات نکرد او را لمس کند. ایلنا با ناراحتی آب دهانش را فرو داد و به سختی کوشید تا صحبت کند... سرانجام صدایش بریده بریده و لرزان از گلویش خارج شد:
- خواهش می کنم اجازه بدهید با شما صحبت کنم...
والتر واضحاً لرزید؛ حتی تصور آنکه ایلنا چه چیزهایی را در این موقع شب می خواهد به او بگوید بدنش را از ترس بی حس می کرد. او کوشید تا از زیر این خواستۀ ایلنا بگریزد:
- خواهش می کنم امشب را فقط استراحت کنید.... می ترسم بار دیگر حالتان به هم بخورد... وقتی دیگر با هم صحبت خواهیم کرد...
ایلنا منظور والتر را فهمید، در اعماق چشمان نگران و مهربان والتر ترس و اضطراب موج می زدند. او نمی توانست اجازه بدهد که والتر اینگونه رهایش کند و برود. دختر جوان قدمی به عقب برداشت و به شدت سرش را تکان داد و التماس کرد:
- خواهش می کنم... مرا از پیش خودتان نرانید... باید با شما صحبت کنم.... خواهش می کنم...
والتر نتوانست بیشتر تحمل کند، او نگران سلامتی ایلنا بود و نمی توانست او را این طور بیتاب و هراسان ببیند. وی بی درنگ یکی از مبلها را به ایلنا نشان داد:
- لطفاً بنشینید...
ایلنا به مبل نگاه کرد ولی به سوی آن نرفت. او همچنان بر جایش ایستاد، سرش را پایین انداخت و در فکر فرو رفت... والتر وحشتزده از اینکه یکبار دیگر دخترک شکه شده باشد قدمی به سوی او برداشت و دستهایش را بار دیگر در طرفین شانه های ایلنا نگاه داشت. ایلنا سرش را بلند کرد و چشمان درشت و زیبایش را در چشمان والتر دوخت، گونه هایش گل انداختند و به زحمت آب دهانش را فرو داد:
- پیش از آنکه بنشینیم باید چیزی به شما بگویم...
والتر با دقت و با نگرانی در چشمان دختر جوان نگاه کرد و سرش را به علامت انتظار کمی خم کرد. ایلنا به زحمت نفس عمیقی کشید. دستانش را بی اختیار در مقابل سینه اش به هم قلاب کرد و فشرد و به سختی شروع به صحبت کرد:
- می خواهم در مورد رفتار امروزم با شما از شما عذر خواهی کنم!....
والتر خواست به میان صحبتهای ایلنا بدود ولی دختر با التماس به او نگاه کرد و دستانش را به نشانۀ درخواست کمی به سوی والتر دراز کرد:
- نه... لطفاً بگذارید صحبتهایم را تمام کنم...
والتر سکوت کرد و ایلنا با بیتابی چشمهایش را بست و لبش را گاز گرفت. چند ثانیۀ بعد ایلنا چشمهایش را گشود و دوباره در چشمان مهربان و نگران والتر خیره شد، چشمان دختر جوان از خجالت می درخشیدند و گونه هایش کاملاً قرمز شده بودند:
- رفتار امروز من با شما بسیار زشت و آزار دهنده بود... من... من حق نداشتم که این طور بی شرمانه با شما با صدای بلند صحبت کنم و شما را ملامت کنم.... در حالیکه چیز زیادی از اتفاقاتی که برای خودم، شما و مادرم افتاده بودند نمی دانم...
ایلنا یکبار دیگر سکوت کرد و والتر با ناباوری و دهان نیمه باز به دختر جوان نگاه کرد بدون آنکه توان صحبت داشته باشد. ایلنا دستانش را که به نشانۀ درخواست در هم قلاب کرده بود به سوی والتر دراز کرد، سرش را کمی به چپ خم کرد و این بار با التماس نالید:
- لطفاً رفتار امروز مرا ببخشید... خواهش می کنم...
والتر از خود بی خود قدمی به ایلنا نزدیک شد و آرام دستان کوچک او را در میان هر دو دستش گرفت و با عشق و ناباوری در چشمان مرطوب دخترش خیره شد:
- دختر عزیزم... ایلنای عزیزم... شما هرگز نباید از من تقاضای بخشش کنید!... فکر نمی کنم که کاری در این دنیا باشد که شما بتوانید انجام بدهید تا مرا از خودتان برنجانید و دلسرد کنید... تنها زنده بودن شما برای من آن قدر ارزش دارد که هیچ چیز که به شما و رفتارتان مربوط باشد نمی تواند در ورای بودنتان مرا دلسرد و آزرده کند...
برای چند ثانیه سکوت در میان پدر و فرزند برقرار شد.... نیازی به صحبت نبود؛ چشمهای آن دو همه چیز را بی پرده به دیگری می گفتند. پس از چند لحظه سکوت ایلنا آرام گفت:
- قول بدهید که فردا و بدون ملاقات و صحبت با من این عمارت و شهر لیورپول را ترک نخواهید کرد!
والتر لرزید؛ نیازی نداشت که بپرسد چه کسی چنین چیزی را به دختر جوان گفته است! وی نتوانست بیشتر تحمل کند؛ لبهایش آرام حرکتی کردند و زمزمه کرد:
- قول می دهم عزیزم...
و والتر چقدر خوب می دانست که نیازی به این قول نبود، او بعد از این هرگز نمی توانست از این دختر دور باشد و او را ترک کند!
ایلنا با رضایت چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. وقتی که بار دیگر چشمهایش را گشود چشمهایش مانند همیشه مهربان و پرنور بودند و گونه هایش اگرچه هنوز قرمز بودند ولی آرام آرام رنگ طبیعی خود را باز می یافتند. ایلنا لبخند مهربان و روشنی به والتر که هنوز بی اختیار دستان او را در دست داشت زد و والتر هم با محبت لبخند او را پاسخ داد و بی درنگ دستان ایلنا را رها کرد و آرام او را به سوی مبلی راهنمایی کرد:
- من نگران شما هستم... لطفاً بنشینید.
ایلنا و والتر هر دو بر مبلهای روبه روی هم نشستند. برای چند لحظه سکوت در میانشان برقرار شد، انگار که هر یک به اتفاقات آن روز و آن شب پرماجرا می اندیشیدند.
این بار پیرمرد بیچاره حتی نتوانست اعتراضی کند، خواستۀ ایلنا به حدی خطرناک و غیر قابل قبول بود که او تنها ایستاد و با ناباوری و دهان باز به ایلنا نگاه کرد! ایلنا با التماس و حرارت چند قدم به سوی الیور برداشته گفت:
- الیور خواهش می کنم... تا دیرتر از این نشده مرا به اتاق آقای دانوان ببرید!
رنگ صورت الیور پرید و با درماندگی عقب عقب رفت و در حالیکه هر دو دستش را به حالت مخالفت تکان می داد گفت:
- خیر خانم... امکان ندارد... اگر شما در اتاق ایشان یکبار دیگر از حال بروید آقا مرا از این شهر بیرون خواهند کرد!
ایلنا می دانست که الیور هرگز با این خواستۀ او موافقت نمی کند و بنابراین به فکر حیله ای افتاد. او قیافه ای کاملاً جدی به خود گرفت، ابروها و چانه اش را بالا برد و آرام گفت :
- بسیار خوب... حالا که شما مرا به اتاق ایشان نمی برید من همین حالا به تمام اتاقهای مهمانان در این خانه سر می کشم و اتاق ایشان را خودم می یابم.... مطمئنم که پدرم بسیار خشمگین می شوند اگر بدانند من با وضعیت جسمی کنونیم به تمام اتاقهای این عمارت سر کشیده ام و شما کمکی به من نکرده اید!
ایلنا بر پاشنه هایش چرخید و به سوی در اتاق به راه افتاد. الیور با ناباوری برای چند ثانیه ایستاد و به او نگاه کرد و سپس با اضطراب و نگرانی به دنبال ایلنا دوید و کوشید که راه او را سد کند:
- به خاطر خدا خانم.... این کار را نکنید.... آقا بدون شک خواهند فهمید که من همه چیز را برای شما گفته ام و من می دانم که همین فردا با بدترین وضع از این خانه اخراج می شوم....
ایلنا ایستاد و با دلسوزی و محبت به الیور نگاه کرد:
- الیور عزیز من به شما قول می دهم که اگر مرا به اتاق آقای دانوان راهنمایی کنید نگذارم که پدر هیچ چیز در این مورد بفهمند...
الیور با هراس به دوشیزۀ جوان نگاه کرد، هنوز هم نمی توانست خودش را راضی به انجام چنین کار خطرناکی بکند. ایلنا با صدایی که رو به گریه می رفت التماس کرد:
- الیور خواهش می کنم... این مرد پدر حقیقی من است... من باید با او صحبت کنم... او نمی تواند مرا رها کند و برود... خواهش می کنم...
الیور به چشمان غمزده و نیمه تر و لبهای لرزان ایلنا نگاه کرد و بیشتر از این نتوانست تحمل کند:
- بسیار خوب دوشیزه خانم... من هرگز نمی توانم دست رد به سینۀ شما بزنم.
ایلنا با شادی لبخند زد و الیور هم در جواب او لبخندی خسته و بی رمق زد و او را با احترام به سوی در خروجی اتاق راهنمایی کرد.
ایلنا، اِولین و الیور پشت در اتاق والتر ایستادند. ایلنا احساس می کرد که قلبش از سینه اش بیرون می زند. در پشت در این اتاق مردی بود که به شدت به او علاقه داشت و او هم وی را دوست می داشت ولی نمی توانست به خاطر اتفاقی که نوزده سال پیش برای مادرش افتاده بود وی را ببخشد. الیور و اِولین با وحشت به چهرۀ رنگ پریده و هراسان ایلنا نگاه کردند. الیور با درماندگی دستانش را دراز کرد تا مانع افتادن احتمالی ایلنا شود. ایلنا به سختی بر خودش مسلط شد و لبخند کم رمقی به او زد و سپس خم شد تا چیزی را از زیر در اتاق بررسی کند ، نور کمی از زیر در اتاق به بیرون می تابید؛ والتر دانوان هنوز هم بیدار بود.
ایلنا نفس عمیقی کشید، اِولین بدون آنکه جرات کند چیزی بگوید دست او را گرفت و کوشید که او را به سوی اتاقش بازگرداند و با حرکت دهان التماس کرد " خانم ...فراموشش کنید...". ایلنا دستش را از دستان او بیرون کشید و بی درنگ در زد، هر سه نفر نفسشان را حبس کردند و با هراس به یکدیگر نگاه کردند.
صدایی از داخل اتاق شنیده نشد، ایلنا با درماندگی نالید، آیا والتر خوابیده بود؟ حتی اگر خوابیده بود هم او باید بر خلاف تمام آداب اجتماعی او را بیدار می کرد و امشب با وی ملاقات می نمود. ایلنا یکبار دیگر با قدرت بیشتری در زد و یکبار دیگر سکوت برقرار شد، اینبار پس از چند ثانیه صدای والتر از درون اتاق به گوش آنها رسید:
- می توانید وارد شوید...
الیور و اِولین هراسان به خانمشان نگاه کردند، ایلنا واضحاً می لرزید. دختر جوان دست لرزانش را دراز کرد تا در را باز کند؛ الیور با هراس دست او را گرفت و با نگاهش به او التماس کرد. ایلنا کوشید تا بر خودش مسلط شود، می دانست که الیور و اِولین به شدت نگران او هستند و او باید نگرانی آنها را کم می کرد. ایلنا با محبت به آن دو لبخند زد و دستش را به معنی خداحافظی برایشان تکان داد. اِولین و الیور هر دو قدمی به عقب برداشتند و ایلنا دستش را دراز کرد و در را گشود و آرام پا به داخل اتاق گذاشت.
او هراسان در اتاق را پشت سرش بست و به روبه رویش نگاه کرد؛ در یکی از اتاقهای بسیار زیبا و مجللی بود که در عمارتشان به مهمانان مهم تعلق می گرفت. دو چراغ کوچک در کنار تختخواب بزرگ اتاق روشن بودند و با نور کم می سوختند. ایلنا با تعجب به گوشه کنار اتاق نگاه کرد، هیچ اثری از والتر در اتاق نبود! دختر جوان چند قدم در اتاق پیش رفت و با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد. هر دو در شیشه ای که به ایوان اتاق می رسیدند باز بودند و باد پرده های ظریف اتاق را تکان می داد. ایلنا چند قدم به سوی ایوان اتاق پیش رفت و سرانجام والتر را در آنجا یافت.
والتر با لباس خواب و ربدوشامبر کرمی و خطوط زیتونی رنگ در ایوان اتاق ایستاده بود و ظاهراً به باغ عمارت نگاه می کرد. ایلنا با دقت بیشتر به او نگریست؛ والتر هر دو دستش را بر دو سر نرده های ایوان گذاشته بود، به آنها تکیه داده بود و سرش را پایین انداخته بود؛ کاملاً معلوم بود که به شدت در فکر است و هیچ چیز از منظرۀ باغ را تماشا نمی کند. ایلنا آه آرامی کشید، بدون شک والتر فکر کرده بود که کسی که در این موقع شب به اتاقش آمده است یکی از خدمتکارهاست و برای آوردن چیزی به اتاقش آمده است و در نتیجه حتی برنگشته بود که به پشت سرش نگاه کند.
ایلنا با احساس عجیبی بین محبت و دلهره به والتر نگاه کرد، به روزهایی اندیشید که والتر جوان و شاداب در کنار او و مادرش زندگی می کرده و بدون شک عاشقانه آن دو را دوست داشته است و حالا اتفاقات دردناک و شگفت انگیز زندگیشان آنها را اینطور از هم بیگانه کرده بود و والتر را بسیار پیرتر و خردتر از آنچه که باید نموده بود. یکبار دیگر اتفاقات تا جایی که می دانست و به خاطر می آورد در مقابل چشمانش زنده شدند، بغض گلویش را فشرد و او با ناامیدی کوشید تا بر خودش مسلط شود. دختر جوان خواست یک قدم دیگر به والتر نزدیک شود ولی پاهایش قدرت حرکت نداشتند.
ایلنا به ساعتی که در اتاقش بود نگاه کرد؛ بیست دقیقۀ دیگر به ساعت یازده شب مانده بود، رابرت بدون شک حالا خوابیده بود. ایلنا آرام پرسید:
- اِولین آیا پدرم بیدار هستند؟
- فکر نمی کنم خانم... ایشان تقریباً یک ساعت پیش به دیدار شما آمدند و پس از اطمینان از وضعیت شما برای خواب به اتاقشان رفتند... ایشان اصولاً راس ساعت ده شب می خوابند.
- آیا آقای دانوان هم همراه ایشان بودند؟
- بله خانم... این بار از دیدن شما که آرام تر بودید کمی حالشان بهتر شد... گونۀ شما را بوسیدند و پیش از پدرتان اتاق را ترک کردند.
ایلنا نفس عمیقی کشید:
- آیا آقای دانوان صحبت خاصی در مورد برنامه های آینده شان با پدرم کرده اند؟
اِولین کمی فکر کرد و سپس گفت:
- من اطلاعی ندارم خانم...
ایلنا به فکر فرو رفت، منطقی بود که والتر در اتاق ایلنا صحبتی در این مورد با رابرت نکند. او باید راه دیگری برای فهمیدن تصمیمات والتر پیدا می کرد. فکری در ذهن ایلنا جرقه زد:
- اِولین لطفاً از الیور بخواهید که به اتاق من بیایند.
اِولین با دودلی پا به پا شد:
- خانم پدرتان از من خواسته اند که شما را تنها نگذارم...
ایلنا لبخند مهربانی زد:
- پدرم در حال حاضر خواب هستند و من هم کاملاً سرحالم... لطفاً عجله کنید.
اِولین با نگرانی به خانم جوانش نگاه کرد، چاره ای نداشت؛ نمی توانست از دستورات ایلنا سرپیچی کند، او ناچار به سوی در اتاق به راه افتاد.
ایلنا از جایش بلند شد و ربدوشامبر زیبایی بر تن کرد و مقابل آینه ایستاد تا کمی موها و چهره اش را مرتب کند، اگرچه رنگش هنوز هم پریده بود و چهره اش درمانده و غمگین می نمود ولی هنوز هم بسیار زیبا و دلربا بود. چند دقیقه بعد اِولین در زد و وارد اتاق شد:
- خانم الیور اینجا هستند...
ایلنا به سوی تختخوابش بازگشت و بر لبۀ آن نشست:
- بگویید وارد شوند.
الیور به اتاق آمد و مقابل ایلنا با احترام ایستاد. پیرمرد با تحسین و محبت به ایلنا نگاه کرد و لبخند زد:
- از اینکه می بینم حال شما بهتر شده است بسیار خوشحالم دوشیزه خانم. همۀ ما کارکنان این عمارت نگران شما شده بودیم.
ایلنا لبخند شیرینی زد:
- متشکرم الیور عزیز... شما و همۀ کارکنان این عمارت بیش از اندازه به من لطف دارید.
الیور سرش را تکان داد و کمی قرمز شد:
- شما ارزش تمام توجه ها و مهربانیها را دارید دوشیزه خانم.
ایلنا خندید و با چشمان دقیق و زیبایش الیور را زیر نظر گرفت. مدت بسیار زیادی بود که الیور برای رابرت کار می کرد و در نتیجه ایلنا از کودکی او را می شناخت. الیور از نظر سنی می توانست پدربزرگ ایلنا باشد و حقیقتاً همانقدر دختر جوان را دوست داشت و به او احترام می گذاشت. ایلنا بدون اینکه چشم از الیور بردارد آرام گفت:
- اِولین شما می توانید بیرون از اتاق منتظر باشید.
اِولین تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد. پس از چند ثانیه سکوت ایلنا آرام گفت:
- الیور آیا شما امشب آقای دانوان را ملاقات کرده اید؟
- بله خانم.
- می توانم بدانم وضعیت ایشان چگونه بود؟
الیور با دودلی سکوت کرد؛ می دانست که این بحث عاقبت خوبی برای او ندارد و دوست نداشت در دام دختر جوان بیفتد. سرانجام او آرام گفت:
- ایشان از کسالتی که برای شما پیش آمده است به شدت نگران بودند.
ایلنا لبخند زد:
- آیا شما در سر میز شام به پدرم و آقای دانوان خدمت می کردید؟
الیور نگاه سریعی به ایلنا انداخت و با ناراحتی گفت:
- همین طور است خانم.
ایلنا از میان مژگان بلند و زیبایش نگاهی به الیور انداخت، آنچه را که می خواست به دست آورده بود. دختر جوان با صدایی لطیف و مهربان پرسید:
- آیا می توانم بدانم که آقای دانوان در چه مورد با پدرم صحبت می کردند؟
الیور واضحاً از جایش پرید و نگاه آشفته و درمانده ای به ایلنا انداخت:
- آه دوشیزه خانم.... فراموشش کنید، من نمی توانم بدون اجازۀ آقا چیزی در مورد صحبتهای خصوصی ایشان با مهمانانشان برای شما بگویم.
ایلنا از جایش برخاست و با دو قدم سبک و نرم خودش را به الیور رسانید و مقابل او ایستاد و مستقیم و بی تزلزل در چشمان او خیره شد. الیور با درماندگی قدمی به عقب برداشت اما نتوانست نگاهش را از چشمان آبی و مجذوب کنندۀ دختری که با التماس به او می نگریست بردارد. ایلنا آرام گفت:
- آیا سخنان امشب پدرم و مهمانشان تماماً در مورد من نبود؟
الیور نالید:
- آه ... خانم... به خاطر خدا چنین چیزی از من نخواهید. من سالها با وفاداری به پدرتان خدمت کرده ام!
ایلنا دست راستش را دراز کرد و آن را با ظرافت بر شانۀ چپ الیور گذاشت، لبخند زیبایی به او زد و با صدایی پر از التماس گفت:
- الیور خواهش می کنم... من باید بدانم که او به پدرم چه گفته و کی می خواهد اینجا را ترک کند؟
شانۀ الیور زیر دستان او لرزید و ایلنا اطمینان یافت که در میان دو مرد صحبتهایی راجع به بازگشت غریب الوقوع والتر زده شده است. الیور آهی کشید:
- خانم پدرتان از این کار من به شدت آزرده می شوند.
ایلنا سرش را کج کرد و یکبار دیگر با التماس به او نگاه کرد؛ الیور یکبار دیگر آه کشید:
- ایشان مایلند که هرچه زودتر اینجا را ترک کنند. می گفتند که حضورشان در زندگی شما و مادرتان چیزی به جز مرگ و بیماری برای شما نداشته است و بهتر است بیش از این سلامت شما را به مخاطره نیندازند. فکر می کنم فردا صبح زود پس از آنکه از سلامت شما اطمینان پیدا کردند اینجا را به قصد منزلشان در نورسهمپتن ترک کنند.
ایلنا با تشویش و دودلی دستش را از روی شانۀ الیور برداشت و خرمن موهای مواجش را با بیتابی به عقب ریخت؛ نمی توانست اجازه بدهد که والتر با این وضعیت او را رها کند و برود. ایلنا با ناراحتی در اتاق کمی قدم زد و لبهایش را جوید، ناگهان فکری در مغزش جرقه زد:
- الیور لطفاْ مرا به اتاق ایشان ببرید!
بقیۀ آن روز را والتر و رابرت هر کدام به نقل خاطرات پرداختند. رابرت از خاطرات زندگیشان در هندوستان تعریف می کرد و والتر هم در مورد اتفاقاتی که در این نوزده سال برای او و اریک افتاده بود صحبت می کرد. رابرت هر از چند گاهی کسی را به اتاق ایلنا می فرستاد تا در مورد وضعیت جسمی او برای آن دو خبر بیاورد؛ خوشبختانه دختر جوان آرام و بی دغدغه خوابیده بود.
در موقع شام والتر و رابرت هر کدام در سکوت پشت میز نشستند و هر کدام در حالیکه شدیداً در فکر بودند مشغول صرف شام شدند. پس از چند دقیقه والتر آرام آه کشید و دلش را به دریا زد:
- رابرت عزیز من نمی دانم چگونه از مهمان نوازی این چند روز شما تشکر کنم و چگونه به خاطر بر هم زدن زندگی آرام شما و ایلنا عذرخواهی کنم... ولی فکر می کنم که بهتر است بیشتر از این در عمارت شما نمانم و باعث آزار ایلنا نشوم.
رابرت دست از خوردن کشید و با ناباوری به والتر نگاه کرد:
- آیا شما مایلید امشب اینجا را ترک کنید؟!
والتر سرش را به معنی نفی تکان داد:
- من به شدت نگران وضعیت ایلنا هستم. اگر اجازه بدهید تا صبح فردا در عمارتتان می مانم و پس از اینکه از سلامت او اطمینان یافتم به نورسهمپتن بازمی گردم. از اینکه باعث دردسر اریک هم می شوم از او عذرمی خواهم ولی فکر می کنم او مجبور است به تنهایی به نورسهمپتن بازگردد.
رابرت آب دهانش را به سختی فرو داد:
- من در موقعیتی نیستم که بتوانم برای شما تایین تکلیف کنم ...اما فکر نمی کنید که اگر حالا یکبار دیگر بدون صحبت با ایلنا اینجا را ترک کنید به شدت به او ضربه می زنید؟
والتر یکبار دیگر آه کشید:
- می دانم رابرت... ولی نمی توانم تحمل کنم که بیشتر از این او را بیازارم، دختر شاداب و سالم شما از وقتی که من به اینجا آمده ام به بستر بیماری افتاده و تا مرز جنون پیش رفته است! ... حضور من هیچ چیز به جز مرگ و بیماری برای این مادر و دختر به همراه نداشته است.
رابرت با دقت در چشمان والتر خیره شد:
- مرا به خاطر حرفی که می زنم ببخشید والتر... ولی من احساس می کنم که شما از ترس رو به رو شدن مجدد با ایلنا می خواهید بگریزید... در حالیکه این کار شما تنها ایلنا را درمانده تر از چیزی که هست خواهد کرد... من لی لی را می شناسم... رفتار امروز او اصلاً نشانگر شخصیت و برخوردهای همیشگیش نیست...او از فردا همان دختر شاداب و مهربان خواهد بود و شما افسوس خواهید خورد که چرا حتی به فکر رفتن از کنار او افتاده اید.
والتر سرش را به تلخی تکان داد؛ حق با رابرت بود، او از ملاقات مجدد با ایلنا وحشت داشت. خدا می دانست که ترک کردن مجدد ایلنا چقدر برای او زجر آور و سخت بود و چقدر آرزو داشت که یکبار دیگر ایلنا را به نورسهمپتن و در کنار خودش بازگرداند اما تحمل نگاه سرزنش بار دختر جوان را نداشت؛ شباهت ایلنا به مادرش به حدی زیاد بود که انگار کاترینا بازگشته بود و به خاطر مرگش والتر را سرزنش می کرد. والتر آرام گفت:
- اجازه بدهید تا فردا در این مورد فکر کنم و تصمیمی بگیرم.
رابرت لبخند پرنوری زد:
- حتماً والتر عزیز... امیدوارم تصمیمی که می گیرید به سود شما و ایلنا باشد.
یکبار دیگر سکوت در سر میز شام برقرار شد.
ایلنا در رختخوابش چشمهایش را گشود و غلتی زد، درست مثل اینکه کسی او را به دنیای بیداری و هوشیاری پرتاب کرده باشد! دختر جوان به اطرافش نگاه کرد، پرده های اتاق را کشیده بودند و هوا در بیرون از اتاق کاملاً تاریک بود. دو چراغ زیبا دورتر از او و به طوری که نورش وی را آزار ندهد بر روی دو تا از میزها قرار داشتند و اِولین (۱)، خدمتکار شخصیش، بر مبلی نزدیک چراغها نشسته بود و گلدوزی می کرد.
ایلنا کوشید که برخیزد و بر تختش بنشیند و تازه آثار دارویی که دکتر ساموئلز به او تزریق کرده بود را احساس کرد؛ سرش به شدت گیج رفت و دوباره بر تختخوابش افتاد. اِولین با عجله برخاست و به سوی او آمد:
- آه... خانم لطفاً آرام باشید...
و سپس به او کمک کرد تا در تختخوابش بنشیند:
- از اینکه بیدار شده اید خوشحالم خانم... ما همگی به شدت نگران شما بودیم.
ایلنا لبخند کمرنگی زد:
- متاسفم که باعث ناراحتی شما شده ام اِولین عزیز...
اِولین لبخند زد:
- حرفش را هم نزنید خانم ایلنا. آیا مایلید چیزی برای خوردن و یا نوشیدن برایتان بیاورم؟
ایلنا سرش را با بی میلی تکان داد:
- خیر... متشکرم.
ایلنا خمیازه کشید و دستهایش را به موها و صورتش مالید تا از حالت خواب آلوده اش بکاهد و بر روی گوش چپش انگشتش به سنگ سرد و کوچک گوشواره ای که در گوش داشت خورد. ایلنا با شگفتی بر جایش میخکوب شد، وقتی که دوباره به خود آمد با عجله هر دو گوشش را آزمایش کرد؛ هر دو لنگۀ گوشوارۀ سبز رنگ در گوشهایش بودند! ایلنا کمی از جایش پرید، تمام اتفاقات آن روز واضح و پررنگ ذهنش را پر کردند. او بی اختیار نالید و از اِولین که بالشتش را پشتش مرتب می کرد پرسید:
- اِولین چه کسی این گوشواره را به تو داد تا به گوش من بیاویزی؟
اِولین با تعجب به ایلنا نگاه کرد، معلوم بود که منظور او را درک نکرده است؛ پس از اندکی سکوت اِولین شروع به صحبت کرد:
- هیچ کس خانم... آقای دانوان خودشان این گوشواره را به گوش شما آویختند!
ایلنا واضحاً لرزید و رنگش به شدت پرید. اِولین که متوجه تغییر حالت او نشده بود با حرارت ادامه داد:
- آه خانم ... خدا می داند که ایشان چقدر نگران شما بودند... باید می دیدید که وقتی که به همراه آقا به اتاقتان آمدند چقدر هراسان و رنگ پریده بودند و چطور با محبت شما را بوسیدند و روی شما را پوشاندند... پیش از آنکه از اتاق خارج شوند با احتیاط این گوشواره را به گوش شما آویختند!
ایلنا احساس کرد که مقابل چشمانش سیاهی می رود؛ به یاد رفتار زشت و گستاخانه اش با والتر افتاد و اینکه چطور تمام جریان دردناک مرگ مادرش را با بی شرمی و وحشیانه بر سر مرد بیچاره فریاد کشیده بود. یکبار دیگر چهرۀ مشوش و رنگ پریدۀ والتر هنگامیکه در کنار تختخوابش نشسته بود و به داستان مرگ همسرش گوش می داد را به خاطر آورد؛ هر کلمه ای که از دهان او بیرون می آمد مانند چکش بر سر والتر می خورد و او را لحظه به لحظه خردتر می کرد.
ایلنا لرزید، اینکه والتر گوشواره را در خواب به او بازگردانده بود معنی خوبی نمی داد؛ انگار که می خواست بدون رو به رو شدن مجدد با او از وی خداحافظی کند!
دختر جوان کوشید تا افکارش را منظم کند و منطقی فکر کند؛ حالا که سرانجام پی به هویت اصلیش برده بود نمی توانست اجازه دهد که پدر حقیقیش بدون هیچ توضیح و صحبتی با او وی را ترک کند.
(۱) Evelin
با شنیدن این توضیحات والتر آرام خندید، آیا ایلنا هم مانند مادرش شخصیتی مهربان و با محبت داشت؟ او سپس کمی به خودش جرات داد:
- آیا می توانم بدانم که اتفاقاتی که در آن روز برای ایلنا افتادند چه اثراتی بر او گذاشته اند؟
رابرت با ناراحتی در مبلش جا به جا شد، دوست نداشت که پاسخ این سوال را به والتر که در حال حاضر به اندازۀ کافی از اتفاقات امروز غمگین بود بدهد. رابرت پاسخ داد:
- نمی توانم پاسخ دقیقی به این سوال شما بدهم... اگر دکتر ساموئلز به مسئلۀ صاعقه ها اشاره نکرده بودند شاید هرگز این موضوع به فکر من نمی رسید...
والتر سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت. پس از چند لحظه با صدای لرزانی گفت:
- من حقیقتاٌ نگران ایلنا هستم... نمی خواهم یکبار دیگر زندگی او را در هم بریزم.... ای کاش می دانستم چگونه می توانم کوتاهی نوزده سال پیشم را جبران کنم...
برای چند ثانیه سکوت در تالار برقرار شد و پس از آن والتر آه کشید:
- رابرت عزیز به من بگویید که حالا وضعیت او چگونه است؟
رابرت به چهرۀ والتر نگاه کرد، چهرۀ او به شدت رنگ پریده و درمانده بود، نگرانی و هراس در چشمان و صدای والتر موج می زدند. رابرت احساس کرد که باید کاری برای والتر انجام بدهد؛ او بیشتر از آنکه باید سختی و زجر کشیده بود. رابرت برخاست:
- لطفاً با من بیایید والتر عزیز...
رابرت و والتر از میان عمارت گذشتند، والتر جرات نداشت مقصدشان را از رابرت سوال کند هر چند که در دل می دانست به کجا می روند. سرانجام رابرت در کنار در اتاق ایلنا ایستاد و دستش را برای در زدن بالا برد، والتر با درماندگی نالید:
- خواهش می کنم صبر کنید...
رابرت بدون حرکت بر جایش ایستاد. والتر احساس کرد که عرق سردی بر پیشانیش نشسته است و با صدایی لرزان گفت:
- او از حضور من در اتاق خوابش آزرده می شود...
رابرت خندید:
- والتر عزیز ... او هرگز از بودن شما در کنارش آزرده نمی شود... ایلنا بسیار مهربان و بخشنده است... اطمینان دارم وقتی که بیدار شود از اینکه رفتار تندی با شما کرده به شدت پشیمان خواهد بود و حتی از شما عذرخواهی خواهد کرد. او اصلاً خوشحال نمی شود اگر بداند که شما به حدی از رفتارش ناراحت شده اید که حتی مایل به حضور در اتاقش هم نبوده اید!
والتر نالید و خواست مخالفت کند اما رابرت آرام در زد و سپس در را گشود و به والتر اشاره کرد که داخل شود.
یکبار دیگر والتر در اتاق ایلنا بود، اتاقی که مدتی پیش دیوانه و خرد شده از آن گریخته بود و حالا هم نگران این بود که مبادا ایلنا بیدار شود و با دیدن او یکبار دیگر شکه شود. رابرت آرام او را به سمت تختخواب دختر جوان راهنمایی کرد. دختر خدمتکاری در کنار تخت نشسته بود و گلدوزی می کرد و به محض ورود مردها از جایش برخاست و تعظیم کرد، رابرت به او اشاره کرد که می تواند راحت باشد و دختر کمی آن سوتر ایستاد. رابرت به والتر اشاره کرد که کنار تخت برود و ایلنا را ببیند و خودش کمی دورتر ایستاد. والتر با یکی دو گام لرزان و نااستوار به کنار تخت آمد.
ایلنا در تختش بر پهلوی راستش خوابیده بود و کمی خودش را مچاله کرده بود. از جایی که والتر ایستاده بود صورت زیبا ولی به شدت رنگ پریدۀ دختر به وضوح دیده می شد. والتر احساس کرد که ایلنا در خواب هم از چیزی رنج می برد و کمی اخم کرده است. موهای مجعد و خوش رنگ دختر در اطرافش بر روی بالشت ریخته بودند و ایلنا در خواب دست راستش را در موهایش فرو برده بود، پایین آنها را در میان انگشتانش پیچیده بود و کمی می کشید. والتر چند ثانیه از خود بی خود در کنار تخت دخترش ایستاد و به او نگاه کرد، چقدر این دختر شبیه به همسرش بود و چقدر او فرزندش را دوست می داشت. او بیش از آن طاقت نیاورد، خم شد و با محبت ولی نرم و سبک شقیقۀ ایلنا را بوسید " عزیزم.... دختر نازنینم"...
رابرت حتی حالا هم به سختی می توانست تحمل کند که کسی به جز او خودش را پدر لی لی عزیزش بداند و به او عشق بورزد. او بی اختیار ولی آرام برگشت و به سمت دیگر اتاق و به کنار پنجره رفت تا بیرون را تماشا کند.
والتر آرام دستش را بر روی پیشانی ایلنا کشید؛ چقدر بدن این دختر سرد بود! او با بیتابی دستها و گردن ایلنا را هم امتحان کرد، انگار که هیچ حرارتی از زندگی در بدن فرزندش نمانده بود. وی با ناراحتی رو به دختر خدمتکار گفت:
- بدن ایشان به شدت یخ کرده است... لطفاً یک رو انداز دیگر هم برایشان بیاورید.
دختر بی درنگ به کنار صندوق بسیار زیبای چوبی که در پایین تخت قرار داشت رفت و از آن یک رو انداز تکه دوزی شدۀ خوش رنگ بیرون آورد و با کمک والتر روی ایلنا را با آن پوشاندند. والتر یکبار دیگر به کنار دخترش آمد و گونۀ او را این بار با اعتماد به نفس بیشتر و طولانیتر بوسید. سپس بیشترخم شد، دستش را دراز کرد و موهای ایلنا را که در میان انگشتان دستش تابیده شده بودند باز کرد تا کشیده نشوند و پس از آن خودش را راست کرد تا از اتاق خارج شود و برای آخرین بار به دخترش نگاه کرد... فکری در ذهن والتر جرقه زد؛ وقت آن بود که امانتیی را که تا آن زمان نگه داشته بود به دخترش بازگرداند.
او آرام موهای ایلنا را از روی گوش چپش کنار زد، در کنار تخت خم شد و با احتیاط فراوان گوشوارۀ بسیار کوچک طلایی رنگی که در گوش ایلنا بود را بیرون آورد. سپس گوشوارۀ سبز رنگی که مانند جانش می پرستید را از جایش بیرون آورد و بوسید و با احتیاط آن را به گوش دختر جوان آویخت. والتر یکبار دیگر بلند شد و روی گوش ایلنا را بوسید و سپس بی درنگ برگشت تا از اتاق خارج شود.
آنها وارد یکی از تالارها شدند و رابرت زنگ زد و سفارش چای داد. هر سه مرد بر مبلها نشستند و هر سه برای مدت کوتاهی سکوت کردند. رابرت به زحمت با خودش کنار آمد و سکوت را شکست:
- والتر عزیز از اینکه شما را ناراحت می کنم عذر می خواهم، ولی من به شدت نگران ایلنا هستم و مایلم که بدانم آیا صحنه هایی که او معتقد است که به یاد دارد حقیقت دارند یا خیر؟
والتر با ناراحتی در خودش فرو رفت، حتی فکر کردن به آن صحنه ها و اتفاقات او را درمانده می کردند. پیتر هم کوشید که نگاهش را از والتر و رابرت بدزدد. والتر پس از چند ثانیه گفت:
- همان طور که قبلاً هم گفتم من آن روز در عمارتم نبودم و کسی هم در تالار غربی حضور نداشته که بتواند صحت آن خاطرات را تایید یا رد کند... اما بسیاری از نشانه هایی که او از تالار و وضعیت آن روز به یاد دارد دقیق و درست هستند.
رابرت با تعجب برای چند ثانیه به والتر نگاه کرد و سپس به سوی پیتر برگشت:
- دکتر ساموئلز عزیز شما لطفاً کمی توضیح برای ما بدهید! این دختر در آن زمان تنها دو سال داشته است، چگونه ممکن است که حوادث و جزیئات آن روز را به این دقت به خاطر بیاورد؟
پیتر خودش را بر مبل جابجا کرد و پیش از آنکه بتواند سخنی بگوید یکی از خدمتکارهای رابرت وارد شد و برای مردها چای و شیرینی آورد. پس از آنکه خدمتکار از تالار خارج شد یکبار دیگر نگاههای کنجکاو رابرت و والتر بر صورت پیتر ثابت ماند. پیتر آهی کشید و با لحنی آرام گفت:
- آقای رادفورد مغز انسان بسیار پیچیده و خارق العاده است. ما پزشکها هنوز هم در مورد مغز بسیار کم می دانیم... مثلاً نمی توانیم دقیقاً بگوییم که چه فرایندی در مغز باعث فکر کردن می شود!... این مورد هم از مواردی است که توضیح دقیقی در مورد آن نمی توان داد... اتفاقات مشابه داستان دختر شما باز هم رخ داده اند... برای مثال کسانی که در اثر یک شوک مغزی به زبانی که حتی نمی دانسته اند که بلد هستند آواز خوانده اند و بعداً مشخص شده که در زمانی که کودک بسیار کوچکی بوده اند آن ترانه را شنیده بوده اند!.... باید بگویم که بدون شک دیدن اتفاقات آن روز برای خانم ایلنا بسیار دردآورد و تاثیر گذار بوده اند و در نتیجه به دقت در حافظۀ او ذخیره شده اند... در ابتدا دخترتان این اتفاقات را فراموش کرده بوده است و حالا که در اثر ملاقات با آقای دانوان بار دیگر دچار شک شده اند تمام اتفاقات را به خاطر می آورند...
رابرت گفت:
- باور نکردنی است که پس از نوزده سال او اتفاقات را با این دقت به یاد می آورد!...
پیتر آه کشید:
- احتمالاً خانم ایلنا پیش از این هم این ماجرا را به خاطر می آورده است ولی نمی توانسته رابطه ای منطقی در میان اتفاقاتی که در خاطرش بوده بوجود آورد...
والتر با درماندگی پرسید:
- پیش از این هم به خاطر می آورده است؟!
پیتر شقیقه اش را کمی خارانید و بعد از کمی فکر گفت:
- البته آقای دانوان...برای مثال من می دانم که خانم ایلنا به شدت از طوفان و صاعقه واهمه دارند... فکر می کنم که دلیل این موضوع به هوای طوفانی آن روز بازمی گردد...
والتر لرزید، زندگی دخترش نوزده سال بود که در هم ریخته بود! والتر با بیتابی به رابرت نگریست، رابرت منظور او را درک کرد و سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
- متاسفانه همین طور است. ایلنا از طوفان و صاعقه به شدت می ترسد... ما همیشه فکر می کردیم که مانند بسیاری از دخترهای دیگر این یک ترس سطحی است اما ظاهراً موضوع بسیار ریشه دار است.
والتر یکبار دیگر با صدایی بریده بریده پرسید:
- آیا شما می گویید اتفاق امروز یک شک طبیعی بوده است دکتر ساموئلز؟
- نمی توانم بگویم یک شک طبیعی بوده است... بدون شک این ضربۀ روحی دوشیزه خانم را به شدت درمانده و بیتاب کرده است. اما همان طور که خودشان گفتند یکبار دیگر هم چنین شکی برایشان بوجود آمده بود و آن زمانی بود که نوزده سال پیش در عمارت شما در کمد تالار مخفی شده بودند و صحنۀ....
پیتر نتوانست سخنش را تمام کند و فقط سرش را تکان داد. والتر طوری رنگ پریده و درمانده بود که دو مرد دیگر تصمیم گرفتند که بیشتر از آن بحث آزار دهنده را ادامه ندهند و رابرت بحث را به یک سری از وقایع روزمره ای که در لیورپول اتفاق افتاده بودند کشانید. در تمام مدتی که پیتر و رابرت صحبت می کردند والتر سرش را پایین انداخته بود و در فکر بود. او یکبار زندگی همسر و فرزندش را نابود کرده بود و دخترش اگر رابرت و خانواده اش را نداشت احتمالاً هرگز زنده نمی ماند، آیا او باز هم می خواست ادامه بدهد و زندگی دخترش را یکبار دیگر ویران کند؟
پس از آنکه پیتر عمارت رابرت را ترک کرد رابرت و والتر برای صرف ناهار رفتند. هیچکدام از آنها میل چندانی به غذا نداشتند و والتر به خصوص فقط با ناهارش بازی کرد. رابرت کمی کوشید که فضای ناراحت کنندۀ آن روز را عوض کند ولی این کار حتی از مردی شوخ طبع و صمیمی مانند او هم بر نمی آمد.
پس از صرف ناهار رابرت تصمیم گرفت به جای طفره رفتن به سراغ موضوع آن روز برود و تمام بحثهای لازم را با والتر در میان بگذارد. رابرت گفت:
- والتر عزیز می دانم که صحبت در این مورد برای شما بسیار آزار دهنده است ولی من به ایلنا به شدت علاقمندم و در این مورد نمی توانم آرام بگیرم. آیا ممکن است که داستان زندگیتان را کامل برایم تعریف کنید؟
والتر آه کشید و برای مدتی نتوانست سخنی بگوید. پس از چند ثانیه گفت:
- می دانم که شما چه می گویید رابرت عزیز... با کمال میل تمام ماجرا را برای شما تعریف خواهم کرد...
والتر یکبار دیگر سکوت کرد و بعد از آن با بردباری مشغول تعریف داستانش و جزئیات آن برای رابرت شد. پس از اتمام داستان والتر گفت:
- من هرگز نمی خواستم زندگی شما و ایلنا را در هم بریزم. اما پس از دیدن او طوری از خود بی خود شدم که نتوانستم تحمل کنم. حالا هم از رفتارم به شدت پشیمان هستم.... لطفاً برایم بگویید که زندگی ایلنا در کنار شما و خانواده تان چگونه است؟
رابرت لبخند مهربانی زد:
- شما زندگی ما را در هم نریختید... این اتفاقی بود که باید روزی می افتاد... فرزند شما را برخلاف میلتان از شما جدا کرده بودند و من او را تا امروز نگه داشته بودم و سرانجام وقت آن رسیده بود که شما یکدیگر را بیابید. اما در جواب پرسش شما باید بگویم من از آن روزهایی که با ایلنا در بریستول بودم به شدت به او علاقمند شدم. من تمام سعیم را کردم که این دختر را مانند دختری که هرگز نداشتم تربیت کنم و از هر نظر به او رسیدگی کنم... بدون شک شما هم روابط بسیار خوبی با آقای اریک دارید و می دانید منظور من چیست... همسرم و پسرهایم هم به شدت به او علاقمندند... اگر راستش را بخواهید این پسر دوم من بود که ایلنا را لی لی صدا کرد چون ایلنا به اندازۀ گلهای لی لی لطیف و دوست داشتنی است... او دختر بسیار عزیزی است؛ تمام کارکنان این خانه و کسانی که او را می شناسند به او و شخصیت ساده و مهربانش عشق می ورزند.
رابرت همچنان که ایلنا را در آغوش داشت وارد اتاقش شد. دختر بچه را بر تختش نشاند و خودش هم در سوی دیگر تخت نشست و به ایلنا که با چشمان زیبا و آبیش به او نگاه می کرد نگریست:
- به همین زودی دیگر نمی خواهی از من جدا شوی؟
ایلنا از جایش تکان نخورد و فقط دستش را به سوی رابرت دراز کرد. رابرت دست او را گرفت و او را به سمت خودش کشید و در آغوشش خوابانید:
- تبت پایین آمده است عزیزم... لطفاً کمی بخواب تا من هم بتوانم استراحت کنم.
رابرت ایلنا را در کنار خودش خوابانید و روی او را پوشاند. ایلنا بدون حرکت و آرام کنار رابرت ماند و رابرت گفت:
- خوب است که کودک آرامی هستی... و بسیار دوست داشتنی... راستش را بخواهی خوشحالم که به من اعتماد داری و وابسته ای... حالا می فهمم که مادرها نسبت به فرزندانشان چه احساسی دارند، کودکی که زندگی و بودنش به وجود آنها بستگی دارد!
چشمهای ایلنا پر از خواب بودند؛ رابرت چشمهایش را بست تا ایلنا هم بخوابد. چند دقیقۀ بعد که دوباره چشمهایش را باز کرد ایلنا در آغوش او به خواب رفته بود و در همان حالت پیراهن خواب او را در مشت کوچکش نگه داشته و مچاله کرده بود؛ مثل آنکه می خواست مطمئن شود که رابرت او را ترک نمی کند! رابرت با دیدن این صحنه لبخند غمگینی زد و سپس او هم چشمهای خسته اش را بست و به خواب رفت.
با تماس دستان کوچکی با صورتش رابرت از خواب بیدار شد، در نور آرام چراغی که اگنس به اتاقش آورده بود ایلنا روی تخت نشسته بود و با دقت مشغول بررسی و معاینۀ صورت و گردن او بود! رابرت به خنده افتاد:
- سلام عزیزم...
ایلنا با وحشت عقب پرید و با بغض به او نگاه کرد. رابرت بر تخت نشست و به ایلنا که واضحاً بهتر شده بود نگاه کرد:
- خوشحالم که بهبود پیدا کرده ای!
رابرت دستهایش را به نشانۀ در آغوش گرفتن به سوی ایلنا دراز کرد و لبخند زد. ایلنا یکی دو ثانیه درنگ کرد و سپس به سوی او آمد. رابرت او را در آغوشش نشانید و به سینه اش فشرد:
- آیا راحت خوابیدی؟
دختر بچه دستش را به سوی لبهای رابرت دراز کرد و بر آنها گذاشت. رابرت با خنده دست کوچک او را بوسید و سپس او را بلند کرد و در آغوشش ایستانید و لبهایش را برای بوسیدن گونۀ ایلنا جلو آورد. در کمال شگفتی رابرت اتفاق عجیبی افتاد؛ ایلنا سرش را چرخانید و لبهایش را بر روی لبهای رابرت گذاشت! رابرت شگفت زده عقب پرید و با تعجب به دختر بچۀ زیبا نگاه کرد؛ چه کسی به این کودک یاد داده بود که لبهایش را ببوسد؟
ایلنا با تعجب به رابرت نگاه می کرد، ظاهراً کسی که ایلنا او را می بوسیده هیچ وقت این طور عقب نمی پریده است! رابرت با خودش فکر کرد،" احتمالاً پدر و مادر حقیقی یا پدربزرگ این بچه به شدت به او علاقمند بوده اند و با او بازی می کرده اند". رابرت احساس بدی کرد، چرا فقر باید خانواده ای را مجبور به جدا شدن از فرزند دلبندشان کند؟ او یکبار دیگر لبش را برای بوسیدن دخترک جلو آورد و یکبار دیگر ایلنا لبهایش را بر لبهای او گذاشت و این بار رابرت لبهای کوچولو را با محبت بوسید.
رابرت احساس کرد که به شدت به این کودک وابسته است و نمی تواند دیگر بدون این کوچولو زندگی کند. او را در آغوش گرفت و بر روی تختش خوابانید و شروع به بازی و خنداندن او کرد، برای اولین بار کوچولو در کنار رابرت خندید. خنده هایش شاد و زیبا بودند و جذابیت بی نظیر چهره اش را چند برابر می کردند. رابرت در دلش اندیشید که هر طور که بود آنجلا را راضی می کرد که این دختربچه را به فرزندی بپذیرند، او اطمینان داشت که پسرهایشان از داشتن خواهر کوچک و شیرینی مانند ایلنا لذت خواهند برد.
رابرت به خود آمد و با محبت به صورت دختر جوانش نگاه کرد. ایلنا در خواب عمیقی بود و پیتر با رضایت سرش را تکان داد و به رابرت اشاره کرد که از اتاق بیرون بروند.
در بیرون از اتاق دو دختر خدمتکار منتظر ایستاده بودند، پیتر مشغول صحبت با یکی از آنها شد و او را به اتاق فرستاد تا مراقب ایلنا باشد. پس از آن رابرت و پیتر متوجه والتر شدند که درمانده و مضطرب کمی دورتر در کنار دیوار ایستاده بود. والتر یکی دو قدم نا مطمئن به سوی آن دو برداشت، رابرت لبخند خسته ای به او زد و به همراه پیتر به کنار والتر رفتند.
رابرت دو مرد را به هم معرفی کرد و والتر و پیتر با هم دست دادند. پیتر با دقت در صورت والتر به دنبال شباهتهایی با ایلنا گشت، اگرچه والتر حتی در آن سن هم مرد بسیار خوش چهره و جذابی بود ولی شباهت محسوسی به دخترش نداشت اما بر اساس گفتۀ رابرت در اینکه والتر پدر حقیقی ایلنا است شکی وجود نداشت. رابرت دو مرد را به سوی تالاری راهنمایی کرد:
- اگر موافق باشید یک فنجان چای و کمی شیرینی میل کنیم و بعد از آن همگی برای صرف ناهار خواهیم رفت... من و آقای دانوان هم هنوز ناهار نخورده ایم.
پیتر گفت:
- من خوشحال می شوم که برای صرف چای و شیرینی با شما همراه شوم آقایان٬ ولی لطفاً مرا از صرف ناهار معاف کنید آقای رادفورد... بهتر است که من به منزلم بازگردم.
- هر طور که مایلید دکتر عزیز.
کمی بعد جیسون به رابرت اطلاع داد که پزشک در ساختمان حضور دارد. جوزف به اتاق ایلنا آمد و به رابرت سلام کرد. از چهرۀ خسته و چشمان قرمز رابرت معلوم بود که شب پیش را اصلاً نخوابیده است. جوزف به سراغ ایلنا رفت و مشغول معاینۀ او شد:
- آیا از دیروز تا به حال چیزی میل کرده است؟
- اشتهایی برای غذاهای پخته شده ندارد... دو مرتبه به زحمت کمی نان، مربا و کره خورده است...
- آیا در طول شب تبش شدیدتر شد؟
- بله... دیشب به شدت ناآرام و تبدار بود.
سکوت اتاق را فرا گرفت. رابرت بعد از چند ثانیه پرسید:
- آیا او بهبود خواهد یافت؟
جوزف سرش را با ناراحتی تکان داد:
- او بسیار ضعیف و بیمار است... متاسفانه چیزی نمی توانم بگویم... بهتر است که امید داشته باشیم و هرچه که می توانیم برایش انجام دهیم...
رابرت با غصه سکوت کرد. جوزف لباسهای کودک را باز کرد تا زخمهایش را معاینه کند، رابرت با خودش فکر کرد که اگر این مرد بخواهد باز هم در این مورد به او طعنه بزند تحمل نخواهد کرد ولی جوزف آن روز پس از دیدن وضعیت رابرت تصمیم نداشت که او را بیازارد و حتی برای او احترام قائل بود. یکبار دیگر جوزف تقریباً برای دو ساعت در کنار ایلنا و رابرت ماند و سپس برای ملاقات با بیمار دیگری از آنها جدا شد.
رابرت آن روز را هم تمام وقت در کنار ایلنا ماند. او برای همسرش پیغام داد که کمی دیرتر به لیورپول بازخواهد گشت ولی چیزی در مورد ایلنا نگفت و سپس به وسیلۀ جیسون از دوستش خواست که در مورد خانوادۀ احتمالی دختربچه تحقیق کند.
جیسون خیلی زود بازگشت و نامۀ دوست رابرت را به دستش داد، او در نامه نوشته بود که خودش شخصاً پدر کودک را ملاقات کرده است و همان داستانی را که پیرمرد برای رابرت گفته بود دوستش هم در نامه تایید کرده بود، حتی مبلغی که پدر دخترک برای فرزندش پول گرفته بود با مبلغی که رودلف از رابرت خواسته بود مطابقت می کرد و در نتیجه رابرت تصمیم گرفت که رودلف حقیقت را به او گفته است. آن روز رابرت و اگنس موفق شدند به دختربچه کمی سوپ و سبزیجات آب پز بخورانند.
یکبار دیگر وقتی که به غروب نزدیک می شدند تب ایلنا بالا رفت. رابرت و اگنس با درماندگی می کوشیدند که دمای بدن او را پایین بیاورند ولی زحماتشان بی نتیجه می ماند. رابرت آن شب هم نتوانست از کوچولو که این طور به او وابسته شده بود جدا شود، اگنس به شدت اصرار می کرد که رابرت برای استراحت برود ولی رابرت دوست نداشت که هرگز حتی برای یک لحظه از دخترک جدا شود، احساس می کرد که اگر او از کنار ایلنا برود اتفاق بدی برای دختر خواهد افتاد و او هرگز خودش را به این خاطر نمی بخشید.
در تمام طول شب رابرت با خستگی و رنگ پریده پارچه های خیس روی بدن ایلنا را تعویض می کرد و مراقبش بود. حال ایلنا اصلاً نسبت به دیشب بهتر یه نظر نمی آمد؛ باز هم دخترک هر از چند گاهی با ناله و بیتابی بیدار می شد و رابرت باید او را در آغوش می گرفت، آرام می کرد و می بوسید.
نزدیک صبح بود که تب ایلنا بالاخره اندکی پایین آمد و کوچولو کمی آرام گرفت، رابرت و اگنس سر از پا نمی شناختند. اگنس صبحانۀ رابرت را آماده کرد و برای ایلنا باز هم کمی سوپ و آبمیوه آورد و ایلنا با اشتهای بیشتری غذایش را خورد. این بار وقتی که جوزف به ملاقات آنها آمد از دیدن وضعیت مساعد ایلنا کاملاً خرسند شد ولی بیشتر برای رابرت که به شدت رنگ پریده و خسته بود نگران شد. او به رابرت توصیه کرد که حالا که وضعیت ایلنا رضایت بخش است برای استراحت برود و رابرت که کاملاً از رمق افتاده بود موافقت کرد. رابرت برای اولین بار بعد از بیشتر از چهل و هشت ساعت به رختخوابش رفت و به سرعت به خواب رفت.
از شنیدن ضربه هایی بر در اتاقش رابرت از خواب پرید، او چشمهایش را با هر دو دست مالید و برای چند ثانیه به شدت گیج بر تختخوابش نشست، یکبار دیگر صدای ضربه های در به گوشش رسید. فکری از ذهن رابرت گذشت، " حتماً اتفاقی برای ایلنا افتاده است!". رابرت هراسان و آشفته از رختخوابش بیرون دوید؛ ربدوشامبرش را به سرعت یافت و به تن کرد و در را گشود؛ اگنس پشت در بود:
- آقا مرا ببخشید که مزاحمتان شدم.... ایلنا به شدت بیتاب است و گریه می کند... هر چه کردم نتوانستم او را آرام کنم...
رابرت لبخند خسته ای زد و با لباسهای خوابش به سوی اتاق دختربچه به راه افتاد:
- آرام باش اگنس... من سعی می کنم که آرامش کنم...
و در دل گفت " خوب است که بالاخره گریه می کند!".
رابرت وارد اتاق ایلنا شد، دختربچه بر روی تختش نشسته بود، به اطرافش نگاه می کرد و بی وقفه گریه می کرد، اشکهای درشتش صورتش را کاملاً خیس و قرمز کرده بودند. رابرت از دیدن این منظره بیتاب شد؛ حالا چه اتفاقی برای این کودک افتاده بود که این طور می گریست؟ رابرت با صدای رسا و مهربان گفت:
- آرام باش عزیزم... چه اتفاقی افتاده است؟
ایلنا چرخید و به رابرت نگاه کرد، او دستهایش را در هوا به سمت رابرت بلند کرد و با شدت بیشتری گریه کرد. رابرت خودش را به او رسانید و کوچولو را در آغوش گرفت. ایلنا دستهایش را دور گردن رابرت حلقه کرد و سرش را بر شانۀ او گذاشت. رابرت با محبت او را نوازش کرد و بوسید و با حلقه های طلایی و زیبای مویش بازی کرد:
- هیش ش ش ... آرام باش عزیزم... لطفاً گریه نکن...
گریۀ ایلنا ذره ذره آرام شد، دخترک به شدت به رابرت چسبیده بود و اصلاً حاضر نبود او را رها کند. اگنس با چشمان از حدقه در آمده به این صحنه نگریست:
- خدایا باورم نمی شود!.... این بچه شما را می خواست آقا... به محض آنکه شما بغلش کردید آرام شد!..
حق با اگنس بود، رابرت هم با تعجب سرش را تکان داد:
- من هم باور نمی کنم که او اینطور به من وابسته شده باشد!
- حتماً شما تنها کسی هستید که با او مهربان بوده اید، به همین خاطر این طور به شما علاقه دارد.
رابرت به فکر فرو رفت؛ اگرچه این کودک واقعاً سختی کشیده بود ولی رابرت احساس می کرد زمانی ایلنا کسانی را داشته که به شدت او را دوست داشته اند و از او و پرورشش مراقبت می کرده اند. اگنس آرام گفت:
- شما نمی توانید بدون وقفه در کنارش بمانید... باید فکری برای او بکنیم...
رابرت آه کشید:
- در حال حاضر بیمار و وحشتزده است... بهتر است با او مدارا کنیم.... بعداً فکری به حال این مشکل می کنم..
رابرت برای چند ثانیه به فکر فرو رفت:
- فعلاً او را به اتاقم می برم و در تختخواب خودم می خوابانم... شما هم می توانید برای استراحت به اتاقتان بروید.
آن روز رابرت و جوزف با نگرانی برای ساعاتی در کنار بستر ایلنا نشستند و کوشیدند تا تب او را پایین بیاورند. دختر کوچولو در تمام مدت در تب می سوخت، او به سختی تنفس می کرد و در خواب و بیداری دست و پا می زد. گاهی بیدار می شد و ناله می کرد، با چشمهای درشت و تبدارش به رابرت و جوزف نگاه می کرد و از تب نفس نفس می زد و سرفه می کرد.
رابرت با محبت و نگرانی به کنار او می رفت و نوازشش می کرد، ایلنا خودش را به کنار رابرت می کشید و با درد و بیتابی او را می طلبید. رابرت او را با عشق در آغوش می گرفت و می کوشید که آرامش کند. ایلنا دست رابرت را در میان دستان داغش می گرفت و با التماس به صورت رابرت نگاه می کرد و رابرت تعجب می کرد که چگونه این دختر به این شدت و سرعت به او وابسته شده است؟ زمان رفتن جوزف فرارسید، پزشک جوان به ساعتش نگاه کرد:
- من باید برای ملاقات با یکی از بیمارانم بروم آقا.... مقداری دارو برای دختر کوچکتان می گذارم تا در زمانهای مناسب به او بدهید...اصولاً در طول شب تب او بالاتر خواهد رفت ولی سعی کنید تبش از چیزی که هست زیاد بالاتر نرود... اگر وضعیتش بدتر شد به دنبال من بفرستید. اگر توانستید کمی غذا به او بدهید... فردا صبح یکبار دیگر به او سر خواهم زد.
رابرت بلند شد و به کنار جوزف رفت و جوزف مشغول توضیح دادن داروها برای رابرت شد و در آخر افزود:
- شما دختر بسیار زیبایی دارید آقا... امیدوارم که بهبود پیدا کند.
- متشکرم دکتر ولفسون...
رابرت زنگ زد و اگنس برای بدرقۀ پزشک به اتاق آمد.
پس از رفتن جوزف رابرت در کنار تختخواب ایلنا نشست. حق با جوزف بود؛ دخترک واقعاً زیبا بود و او حتی نمی توانست به از دست دادن او بیندیشد.
ایلنا یکبار دیگر بیدار شد و یکبار دیگر دستهایش را به سوی رابرت دراز کرد و نالید. رابرت برای اگنس زنگ زد و خودش بی درنگ به کنار دختر رفت و او را در آغوش گرفت:
- عزیزم... چقدر بیتابی!... باید کمی غذا بخوری...
ایلنا دستهایش را دور گردن رابرت انداخت و صورتش را بر شانۀ رابرت گذاشت. اگنس وارد اتاق شد و با دلسوزی به رابرت که غمگین و دلشکسته دخترک را در آغوش گرفته بود نگاه کرد:
- چه کاری می توانم برایتان انجام دهم آقا؟
- اگنس لطفاً کمی غذا برای این بچه بیاورید.
اگنس از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد با یک سینی صبحانه وارد اتاق شد:
- فکر کردم که شاید غذای سبکی مانند این را بهتر از خوراکهای پخته بخورد.
اگنس در کنار تخت نشست و مشغول درست کردن لقمه های کوچک شد. رابرت دانه دانه لقمه ها را از دست اگنس می گرفت و با مهربانی در دهان کوچولو می گذاشت. ایلنا به زحمت لقمه هایی که رابرت در دهانش می گذاشت را می خورد ولی هر بار می کوشید تا مانع لقمه های جدیدی که رابرت به مقابل دهانش می آورد شود. دختربچه چند لقمه غذا خورد، رابرت احساس کرد که ایلنا بیتاب می شود:
- کافیست اگنس عزیز... نباید او را زیاده از حد تحت فشار قرار بدهیم. بهتر است که بخوابد...
اگنس گفت:
- بسیار خوب آقا... و هر وقت که مایل باشید شام شما هم آماده است.
- متشکرم اگنس عزیز. تا یک ساعت دیگر شام را در همین اتاق خواهم خورد.
اگنس با سینی غذا از اتاق خارج شد و رابرت ایلنا را در تخت خوابانید، داروهایش را به او داد و دوباره پارچه ها را تر کرد و روی بدنش گذاشت.
آن شب رابرت در تمام طول شب در کنار بستر دخترک نشست، اگنس هم بر خلاف خواستۀ رابرت در کنار آن دو باقی ماند. همانطور که پزشک پیش بینی کرده بود تب ایلنا در طول شب بالاتر رفت، رابرت و اگنس با زحمت فراوان می کوشیدند که تب دختربچه را پایین بیاورند.
در تمام طول شب کوچولو تقلا کرد و نالید، رابرت او را بی اختیار در آغوش می گرفت، می بوسید و می کوشید که آرامش کند. وقتی که ایلنا را بغل می کرد تب بالایش او را نیز بیتاب می کرد، دخترک در میان بازوهایش تقلا می کرد و نفس نفس می زد. وقتی که بیدار می شد درد بدن و زخمهایش او را به گریه می انداخت و درمانده می کرد.
سرانجام صبح فرا رسید، تب ایلنا همچنان شدید و آزار دهنده بود. رابرت با محبت و خستگی به اگنس نگاه کرد:
- اگنس عزیز من اصرار دارم که شما برای استراحت و خواب بروید...
- ولی آقا شما هم به شدت خسته شده اید.
رابرت آه کشید:
- من نمی توانم ایلنا را تنها بگذارم... در ضمن دکتر ولفسون گفته اند که به ما سر می زنند... بهتر است که شما برای استراحت بروید تا اگر لازم شد امشب هم یکی از ما در کنار او بتوانیم بیدار بمانیم.
اگنس چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت:
- هر طور که شما بخواهید آقا... فقط پیش از آن صبحانۀ شما و ایلنا را آماده می کنم ...
اگنس از اتاق خارج شد و پس از مدتی با یک میز چرخدار مخصوص که صبحانه را بر روی آن قرار داده بود به اتاق بازگشت. رابرت کمی صبحانه خورد ولی ایلنا خواب بود و بنابراین اگنس میز صبحانه را در اتاق باقی گذاشت و برای استراحت به اتاقش رفت.
تقریباً یک ساعت بعد ایلنا از خواب بیدار شد، رابرت او را بلند کرد و به کنار میز برد. او برای دخترک لقمه های کوچک درست می کرد و در دهانش می گذاشت. دخترک باز هم به زحمت چند لقمه صبحانه خورد، رابرت داروهای او را داد و پس از آن برای اولین بار خودش دخترک را به دستشویی برد! یکبار دیگر رابرت ایلنا را به تختخوابش بازگرداند، ایلنا با خستگی و درد به رابرت نگاه کرد، رابرت با محبت او را نوازش کرد و موهای او را بوسید، ایلنا دست رابرت را در میان دستهایش گرفت و با التماس فشرد. رابرت آرام شروع به صحبت کرد:
- عزیزم تحمل کن... تو باید بهبود پیدا کنی... من نمی خواهم اتفاقی برایت بیفتد... لطفاً طاقت بیاور...
دخترک همچنان آرام و بی صدا به او نگاه می کرد. رابرت ادامه داد:
- خدا می داند من برای تو چه دروغهایی که نگفته ام و چه کارهایی که انجام نداده ام.... من نمی توانم تو را از دست بدهم...
چشمهای ایلنا پر از خواب بود و رابرت سکوت کرد تا دخترک به خواب برود. رابرت با درماندگی به فکر فرو رفت، او همیشه دوست داشت که دختری داشته باشد ولی وقتی که آخرین پسرش، اسکات، به دنیا آمده بود او تصمیم گرفته بود که بیشتر از آن چیزی از همسرش نخواهد... حالا این دختر ناگهان به زندگی او وارد شده بود. رابرت به اتفاقات این دو روز فکر کرد؛ چرا این دختر بچۀ زیبا به دست آن پیرمرد وحشی و حیوان صفت افتاده بود و چرا این بچه این طور ساکت بود و حتی در اوج بیماری و درد گریه نمی کرد؟ رابرت با محبت دختر بچه را نوازش کرد؛ این بچه در طول این دو روز به طرز عجیبی به او عادت کرده و وابسته شده بود و رابرت هم شدیداً به او دل بسته بود و حتی فکر از دست دادن کودک او را بیتاب و ناآرام می کرد.
رابرت با پزشک دست داد:
- روز بخیر دکتر عزیز... نام من رابرت رادفورد است و از اینکه به اینجا آمدید متشکرم...
- روز بخیر آقا ... نام من جوزف ولفسون (۱) است...
رابرت جوزف را به کنار تخت ایلنا راهنمایی کرد:
- دخترم تب شدیدی کرده است و من عمیقاً نگران او هستم...
پزشک در کنار بستر ایلنا نشست و دستش را بر پیشانی او گذاشت، دخترک واقعاً در تب می سوخت:
- چه مدت است که تب کرده است؟
- تقریباً چهل دقیقۀ پیش بود که من متوجه تب او شدم...
جوزف مشغول معاینۀ ایلنا شد:
- از صبح تا به حال چه خورده است؟
رابرت کمی پا به پا شد، احتمالاً این بچه تا هنگامیکه او و اگنس به او سوپ دادند چیزی نخورده بود:
- او امروز به شدت بی اشتها بود... به زحمت توانستیم کمی سوپ به او بدهیم...
جوزف نگاه شگفت زده ای به رابرت انداخت و رابرت با خجالت سرش را پایین انداخت. جوزف بار دیگر پرسید:
- آیا سابقۀ بیماری خاصی دارد؟
یکبار دیگر رابرت به تله افتاد:
- همسرم بهتر می داند و او اینجا نیست... تا جایی که من می دانم او همیشه کودک سالمی بوده است.
- در شبانه روز گذشته چند بار به دستشویی رفته است؟
رابرت اینبار قرمز شد؛ دوست داشت فریاد بکشد و بگوید " لعنتی من از کجا باید بدانم.... من تازه سه چهار ساعت پیش او را دیدم!" ولی خودش را کنترل کرد:
- باید این موضوع را از مستخدمه ام بپرسید ... او مسئول این کار است...ولی فکر می کنم که همه چیز عادی بوده زیرا او اشارۀ خاصی نکرد.
جوزف مشغول باز کردن دکمه های پیراهن بلند ایلنا شد؛ رابرت از این موضوع نگران و پا به پا شد. پزشک لباس ایلنا را گشود و از دیدن بدن کبود و پر از زخم دختربچه از جایش پرید و تقریباً فریاد کشید، تا آن روز ندیده بود که کسی با چنان سنگدلی و شقاوتی یک دختربچۀ دو ساله را کتک بزند!
جوزف برگشت و نگاه پر ملامت و خشمگینی به رابرت که با رنگ پریده کمی عقبتر ایستاده بود انداخت. این بار نزدیک بود که رابرت از حال برود؛ او خودش به اندازۀ کافی از اتفاقی که برای این کودک بی گناه افتاده بود آزرده و غمگین بود ولی اینکه کسی او را در این وحشیگری مقصر بداند بسیار بیشتر از توانش بود! رابرت خودش را کنترل کرد تا اعتراض نکند و با صدایی بریده بریده و درمانده گفت:
- با بچه های دیگر در حین بازی دعوایش شده است!
این دروغی بود که رابرت خوب می دانست پزشک هرگز باور نخواهد کرد ولی هیچ چیز دیگری به فکرش نرسید. جوزف نگاه خشمگینش را از روی رابرت برداشت و کودک را چرخاند تا کمرش را ببیند و از دیدن جای شلاغها بر جایش خشک شد! یکبار دیگر در حالیکه جوزف به شدت قرمز و خشمگین شده بود برگشت و نگاه پرشماتتی به رابرت انداخت. این بار رابرت با ناتوانی قدمی به عقب برداشت و به دیوار تکیه داد تا بر زمین نیفتد و حتی زحمت اینکه دروغ دیگری بگوید را به خودش نداد. جوزف با طعنه و لحنی تند گفت:
- بچه هایی که دخترتان با آنها بازی می کند بسیار خشن و بی فرهنگند ... بهتر است از بازی او با چنین موجودات وحشی و کثیفی جلوگیری کنید... آقا!....
رابرت از خشم آتش گرفت... تا آن روز کسی جرات نکرده بود به او چنین سخنان درشتی بگوید. رابرت مرد بسیار با اخلاق و مهربانی بود، او همیشه مراقب رفتارش با سایرین بود و به شنیدن طعنه از مردم اصلاً عادت نداشت... و حالا این طعنه های پزشک برایش به شدت گران تمام شدند. او به سختی خودش را کنترل کرد تا یقۀ پزشک را نگیرد و او را از ساختمانش بیرون نیندازد. جوزف به سرعت به سراغ کیفش رفت و مقداری داروهای متفاوت بیرون آورد:
- لطفاً بگویید که یک پارچ آب و لیوان و کمی شربت بیاورند...
رابرت به سرعت از اتاق خارج شد تا به دنبال اگنس برود. وقتی که رابرت به همراه اگنس که پارچ آب و لیوانها را در دست داشت به اتاق برگشت جوزف مشغول ضدعفونی کردن و بستن زخمهای بدن ایلنا بود. اگنس سینی را در کنار تخت گذاشت و جوزف برای شستن دستهایش رفت. وقتی که بازگشت کرمی به اگنس داد:
- لطفاً این کرم را به جز روی زخمهای تازه بر پوست کودک بمالید...
رابرت کرم را از اگنس گرفت:
- اگنس شما می توانید به کارهای دیگر برسید... من این کار را انجام می دهم.
رابرت ایلنا را بلند کرد و در آغوشش نشانید، با محبت موهای طلاییش را نوازش کرد و سپس ربدوشامبر را دور بدن او پیچید تا سردش نشود و مشغول مالیدن کرم به دستها و بازوهای ایلنا شد. پس از آن سینه و شکم دختر را عریان کرد و آرام و با احتیاط به آنها کرم مالید. ایلنا آرام و ناتوان به سینۀ رابرت تکیه داد و دست کوچکش را دور کمر رابرت انداخت؛ رابرت با محبت موهای او را بوسید:
- عزیزم به زودی خوب خواهی شد... نگران نباش...
جوزف داروها را آماده کرده بود و به سوی رابرت آمد. از اینکه می دید این کودک این طور صمیمی و با اعتماد در آغوش کسی که او را به شدت کتک زده نشسته است و دستش را بدور کمر او انداخته است تعجب کرد؛ چه رازی در زندگی این پدر و دختر بود؟ جوزف در مقابل رابرت بر تخت نشست:
- باید این داروها را به دخترتان بخورانیم.
رابرت لبخند بی رمقی زد و ایلنا را به سوی جوزف چرخاند. جوزف کمی از محلولی که در یک لیوان ساخته بود را در دهان دختر ریخت. کاملاً معلوم بود که دارو بسیار تلخ است، ایلنا نالید و لیوان را از مقابل دهانش کنار زد و در حالیکه به خاطر طعم بد دارو سرش را به شدت تکان می داد صورتش را برگرداند و بر سینۀ رابرت مخفی کرد. رابرت کمی صبر کرد تا دختر آرام شود و سپس خودش لیوان را گرفت و ایلنا را از سینه اش جدا کرد و لیوان را بر لبهای ایلنا که حالا کاملاً قفل شده بود چسباند و با محبت تمام گفت:
- عزیزم خواهش می کنم... ایلنا... بنوش... تو باید این دارو را بنوشی... خواهش می کنم...
و با دهانش ناخودآگاه ادای نوشیدن دارو را در آورد. ایلنا اول مقاومت کرد ولی کم کم آرام شد و با وجود آنکه ناله می کرد و با دستش لیوان را کنار می زد دارو را تماماً نوشید. جوزف بی درنگ لیوان شربت را به دست رابرت داد و رابرت کمی شربت به ایلنا داد و سپس دو قرص دیگر که جوزف در دست او گذاشت را به دختربچه خورانید. رابرت کمی صبر کرد تا دختر در آغوشش آرام شود و سپس او را به تختخوابش بازگردانید.
(۱) Joseph Wolfson
اگنس شروع به شستن ایلنا کرد، وی در حالیکه بدن کودک را می شست با او صحبت می کرد و می کوشید که او را بخنداند ولی موفق نمی شد؛ ایلنا همچنان با بغض در وان حمام به اگنس و رابرت نگاه می کرد، اگنس با ناامیدی آه کشید:
- این دختربچه اصلاً نمی خندد... چه اتفاقی برایش افتاده است؟
رابرت از کمی دورتر با غصه دستهایش را در جیبهایش مشت کرد:
- هیچ نمی دانم...
اگنس گاهی به ایلنا دستور می داد که بچرخد و یا دستهایش را بالا ببرد و ایلنا به تمام آنها با دقت عمل می کرد. اگنس آرام گفت:
- او حرف زدن و معنی کلمات را می داند... ولی هیچ سخنی نمی گوید!
اگنس کارش را تمام کرد، او ایلنا را از وان بیرون آورد و خشک کرد و پیراهن و ربدوشامبر خواب کودکانه ای را که در یکی از کمدهای ساختمان یافته بود به تن او کرد. اگنس آرام و با دقت شروع به شانه کردن موهای دختربچه کرد و سپس با شادی به کودک زیبا نگریست و او را بوسید:
- حالا خوب شد عزیزم...
رابرت برگشت و به کنار آن دو آمد و در مقابل ایلنا زانو زد. ایلنا بدون شک زیباترین دختربچه ای بود که او تا آن روز دیده بود؛ موهای مجعد و طلایی دختر که به طرز زیبایی کوتاه شده بودند، پوست لطیف و گونه هایش که حالا بر اثر استحمام گل انداخته بودند، بینی و دهان بسیار خوش ترکیب و کوچک، قوس بسیار زیبای صورت و از همه مهمتر چشمان بسیار زیبا و درشت و آبی کوچولو با آن مژه های بلند و پرپشت از دختربچه یک موجود افسانه ای ساخته بودند. رابرت بی اختیار او را در آغوش گرفت و بلند شد:
- تو واقعاً دختر زیبایی هستی عزیزم... بی نهایت زیبا...
و گونه اش را به گونۀ دخترک چسباند. رابرت به سوی اگنس که با شادی به او و ایلنا نگاه می کرد چرخید:
- اگنس عزیز، آیا می توانید لطفاً کمی سوپ برایش آماده کنید؟
- حتماً آقا... اگر راستش را بخواهید باید هر چه زودتر به فکر تهیۀ شام باشم... فکر می کنم باید این کودک را برای مدتی با خودم به آشپزخانه ببرم.
رابرت دوست نداشت که از ایلنا جدا شود:
- احتیاجی به این کار نیست؛ من او را به دفتر کارم خواهم برد و مراقبش خواهم بود... شما با خیال راحت مشغول کارهایتان شوید...
- از لطفتان متشکرم... اگر مزاحمتان شد لطفاً به من خبر بدهید تا او را با خودم ببرم.
رابرت در حالیکه ایلنا را در آغوش داشت به اتاقی که از آن به عنوان دفترش استفاده می کرد وارد شد. او ایلنا را بر فرشی که در وسط اتاق پهن بود در مقابل میز تحریرش بر زمین نشانید و با دقت تعدادی وسایل بی خطر و چوبی و پارچه ای یافت و آنها را در مقابل کودک گذاشت تا سرگرمش کند و خودش پشت میزش نشست.
رابرت کوشید تا به کارهایش برسد ولی در تمام مدت حواسش پیش دختربچه بود که بی سر و صدا با اسباب بازیهایش بازی می کرد و هر از گاهی با چهرۀ بغض آلودش به رابرت نگاه می کرد و اسباب بازیهایش را برای جلب نظر به سوی او تکان می داد.
پس از مدتی ایلنا از بازی با اسباب بازیهایش خسته شد و از جایش برخاست تا به اطراف اتاق سر بکشد. دختربچه با دقت مشغول قدم زدن در اتاق و بررسی مبلمان و میزهای اتاق شد. رابرت با سرگرمی و لذت او را زیر نظر گرفت؛ ایلنا از کنار وسیله ای به کنار وسیلۀ دیگر می رفت و مدتی در مقابل وسیلۀ جدید می ایستاد و با احتیاط به قسمتها مختلف آن دست می کشید. ایلنا تقریباً به گوشۀ اتاق و به مقابل رابرت رسیده بود که دوباره نشست و این بار پس از چند ثانیه بر روی زمین دراز کشید و با بیتابی به رابرت نگاه کرد. رابرت بی درنگ از جایش برخاست و به سراغ او رفت:
- چه اتفاقی افتاده است عزیزم؟
او در کنار دختربچه زانو زد؛ گونه های دخترک به طرز عجیبی برافروخته و قرمز بودند. رابرت خواست او را از زمین بلند کند و به محض آنکه دستش به بدن دختر خورد از ترس قدمی به عقب پرید؛ دختربچه در تب می سوخت! وی بی درنگ ایلنا را بلند کرد و در آغوش گرفت، چشمهای دختربچه به شدت بی رمق و درمانده بودند. رابرت همچنان که هراسان تب ایلنا را اندازه می گرفت زنگ زد؛ چند ثانیۀ بعد اگنس وارد اتاق شد:
- چه امری داشتید آقا....
رابرت نگاه درمانده ای به اگنس انداخت:
- این بچه در تب می سوزد... باید او را در تختخواب بخوابانیم و پزشکی برایش خبر کنیم...
اگنس با عجله خودش را به آنها رسانید و دستش را بر پیشانی ایلنا گذاشت:
- آه... خدای من... وحشتناک است...
و سپس به سوی در اتاق دوید:
- لطفاً با من بیایید آقا...
اگنس رابرت را به یکی از اتاقهای مخصوص مهمان برد و رابرت ایلنا را در تختخواب خوابانید و روی او را پوشاند:
- لطفاً به سراغ جیسون بروید و از او بخواهید که به دنبال پزشک برود و یک ظرف آب و مقداری پارچه برای من بیاورید...
اگنس بی درنگ از اتاق خارج شد و پس از چند دقیقه با یک کاسه آب و تعدادی دستمال پارچه ای بازگشت:
- بعد از این کار به دنبال جیسون خواهم رفت آقا...
اگنس ظرف را کنار تخت بر میز گذاشت و خودش و رابرت به سرعت مشغول خیس کردن پارچه ها و گذاشتن آنها بر پیشانی، سینه و دست و پای کودک شدند. ایلنا لرزید و با غصه خودش را جمع کرد و با بغض بیشتری به اگنس و رابرت نگاه کرد. اگنس بار دیگر از اتاق خارج شد و تقریباً پانزده دقیقۀ بعد با سینی سوپ به اتاق بازگشت:
- پزشک به زودی اینجا خواهند بود!
رابرت سر ایلنا را کمی بالا آورد و اگنس مشغول خوراندن سوپ به کوچولو شد؛ ایلنا به زحمت چند قاشق سوپ خورد و سپس سرش را برگردانید و بیشتر چیزی نخورد. اگنس سینی سوپ را با ناامیدی از اتاق بیرون برد و رابرت همچنان در اتاق باقی ماند تا مراقب ایلنا باشد و دستمالهای خیس را مجدداً مرطوب کند. چند دقیقۀ بعد اگنس به اتاق بازگشت:
- آقا پزشک اینجا هستند...
- لطفاً ایشان را به اتاق راهنمایی کنید.
پزشکی که جیسون آورده بود در حومۀ بریستول و در نزدیکی عمارت رابرت ساکن بود. او مرد جوانی بود و قد نسبتاً بلند و عینک قطوری داشت.
رابرت در کنار خیابان کالسکه اش را شناخت و دوان دوان خودش را به آن رساند. کالسکچی که متوجه اربابش شده بود به سرعت به استقبال او آمد و در را به رویش گشود:
- نگرانتان شده بودم آقا... می خواستم به دنبالتان بیایم!
- از اینکه نگرانت کردم عذر می خواهم جیسون (۱) ... لطفاً سریعتر به خانه بازگردیم.
کالسکچی با شگفتی به چیزی که در آغوش رابرت بود نگاه کرد ولی جرات نکرد سوالی بپرسد.
رابرت در کالسکه نشست و کالسکه بی درنگ و به سرعت به راه افتاد تا راه حومۀ شهر و خانه ای که از عمۀ رابرت به او رسیده بود را در پیش بگیرد. فضای داخل کالسکه خشک و نسبتاً گرم بود. رابرت احساس کرد که کودک هیچ حرکتی نمی کند و فکر ترسناکی از سرش گذشت؛ مبادا کوچولو خفه شده باشد! او با عجله پالتو را از روی صورت و سر کودک کنار زد و با نگرانی به دخترک نگاه کرد. کوچولو سرش را بالا آورد و با ترس و خستگی به رابرت نگریست. رابرت با دلتنگی به چشمان درشت و زیبای دختر نگریست، چرا هیچ صدایی از گلوی این کودک خارج نمی شد؟! در تمام طول مسیر رابرت کوشید که دختر را گرم و خشک کند. دخترک سرانجام کمی آرام گرفت و با اطمینان بیشتری به سینۀ رابرت تکیه داد تا کمی استراحت کند. رابرت فکری کرد و آرام گفت:
- ایلنا...
دخترک بلافاصله واکنش نشان داد؛ برگشت و با چشمان درشتش با دقت به رابرت نگاه کرد. رابرت با تعجب لبخند زد؛ پیرمرد دروغ نگفته بود، نام این کودک حقیقتاً ایلنا بود!
کالسکه به مقابل در ساختمان رسید و رابرت با عجله و در حالیکه روی کودک را می پوشاند از کالسکه بیرون دویده وارد ساختمان شد. خدمتکارش به استقبال او آمد:
- خوش آمدید آقا...
- متشکرم اگنس(۲)... لطفاً کمک کنید...
رابرت در مقابل چشمان متحیر خدمتکارش پالتویش را از روی سر ایلنا کنار زد و او را به اگنس نشان داد. اگنس برای چند ثانیه با ناباوری به دختر کثیف و نیمه جانی که اربابش مانند جان شیرین در آغوش گرفته بود نگاه کرد:
- آه ... جریان چیست آقا؟
اگنس تقریباً خدمتکار شخصی رابرت بود. او حدوداً پنجاه ساله بود و از سالیان قبل در عمارت رادفوردها در لیورپول مشغول به کار شده بود. هنگامی که او در زمان پدر رابرت برای کار به عمارت آنها آمده بود رابرت تفریباً ده سال داشت؛ اگنس زن بسیار مهربانی بود که علاقۀ زیاد و مادرانه ای به رابرت داشت و در نتیجه تقریباً مستخدم شخصی رابرت شده بود. حتی تا آن روز هر وقت که رابرت برای سفری مانند این بار می رفت اگنس را نیز با خودش برای انجام کارهایش و رسیدگی به امور منزلی که در آن بودند می برد. به همین دلیل بود که اگنس جرات داشت که بسیار راحت با رابرت صحبت کند و رابرت هم به شدت به او احترام می گذاشت. رابرت لبخند خسته ای زد:
- او را در کوچه یافتم... بسیار خردسال و کوچک است... دلم نیامد که او را در خیابان رها کنم تا بمیرد...باید کمکش کنیم...
اگنس سرش را تکان داد و با ناراحتی دستی به سر و روی کثیف ایلنا کشید:
- باید او را حمام کنم...
و دستش را برای گرفتن دختربچه بالا برد. ایلنا دوست نداشت از کسی که نجاتش داده بود جدا شود، به محض آنکه اگنس خواست او را در آغوش بگیرد با وحشت و نگرانی چرخید و خودش را بیشتر به رابرت فشرد. رابرت از این حرکت دختربچه غرق در لذت و خنده شد:
- مهم نیست اگنس عزیز... خودم او را برای شما به حمام می آورم.
هر دو نفر به طرف حمام حرکت کردند. در حمام رابرت با ایلنا بر صندلی نشستند و اگنس برای آماده کردن وان و وسائل حمام و لباس تمیز برای دخترک رفت. رابرت به صورت همچنان رنگ پریده و کثیف ایلنا نگاه کرد و خندید:
- به همین زودی به من عادت کرده ای ترسوی کوچک؟
ایلنا با چشمان درشتش مستقیم در چشمان رابرت نگاه کرد. رابرت آه کشید؛ چه چیزی در آن چشمها بود که او را این طور علاقمند به این کودک می کرد؟
اگنس باز گشت و رابرت ایلنا را در کنار وان بر زمین نشاند و خودش کمی عقب تر ایستاد. دخترک با چنان ترس و بغضی به رابرت نگاه کرد که رابرت نتوانست خودش را راضی به ترک حمام کند:
- بسیار خوب... من اینجا هستم.... نگران نباش!
اگنس شروع به باز کردن پالتوی رابرت از دور دخترک و بیرون آوردن لباسهای کوچولو شد. با وجود آنکه ایلنا تقریباً دو ساله بود رابرت نتوانست خودش را راضی به نگاه کردن به دخترک هنگامی که اگنس لباسهای او را در می آورد بکند، برگشت و چند قدم از آنها دور شد و پشتش را به آنها کرد. اگنس آرام گفت:
- خدای من در این هوای سرد و بارانی و فقط همین لباس نازک و خیس؟! ... طفل بیچاره...
رابرت آه کشید. اگنس همچنان با محبت با ایلنا حرف می زد و لباس او را بیرون می آورد. ناگهان اگنس فریاد هراسانی کشید. رابرت با هراس چرخید:
- چه اتفاقی افتاده است؟
اگنس پاسخی نداد و رابرت آشفته خودش را به بالای سر آنها رسانید. اگنس با ناراحتی و غصه مشغول معاینۀ بدن دخترک بود، رابرت با دقت به بدن کوچک ایلنا نگاه کرد و او هم از خشم و ناباوری بر جایش خشک شد؛ تمام بدن دختر بیچاره زخمی و کبود بود! اگنس نالید:
- عیسی مسیح.... حتی یک نقطۀ سالم بر بدن این دختر وجود ندارد!
رابرت در کنار آنها زانو زد و با نگرانی شروع به معاینۀ ایلنا کرد. بدن دخترک پر بود از اثرات زخمهایی که قدیمی بودند و پیش از آنکه فرصت بهبود پیدا کرده باشند یکبار دیگر با زخمهای تازه تر پوشانیده شده بود، رابرت در حالیکه از خشم قرمز شده بود و می لرزید دستهای ایلنا را بالا برد، در زیر آرنجهای دخترک استخوانهای پهلو و سینۀ دختر به خاطر ضربه هایی که خورده بودند کاملاً کبود شده بودند، اثرات شلاق یا ترکه بر پشت دخترک زخمی و کبود شده بود و دستها و پاهای کوچکش به شدت زخمی و ضربدیده بودند، رابرت در حالیکه از خشم نفس نفس می زد در دل گفت:
- اگر آن پیرمرد را به چنگ بیاورم می دانم چه بر سرش بیاورم!
سپس یکبار دیگر سرش را تکان داد و به اگنس گفت:
- لطفاً او را حمام کنید... بعد فکری به حال زخمهای بدنش می کنیم...
و خودش بلند شد و در سوی دیگر حمام به دیوار تکیه داد.
(۱) Jason
(۲) Agnes
رابرت به نزدیک کودک رسید، بدن کودک با لباسهایی مندرس و نازک پوشیده شده بود و لباسها و بدن کوچکش غرق گِل بودند. رابرت از اندازۀ بدن کودک با غصه و ناراحتی حدس زد که کودک باید دو یا سه ساله باشد. او خم شد و دستش را آرام بر پشت بدن کودک کشید:
- آرام باش عزیزم... گریه نکن ... تمام شد، دیگر کتک نخواهی خورد...
کودک با تماس دست رابرت بر بدنش مانند حلزونی که در لاکش فرو برود خودش را با ترس جمع کرد. قلب رابرت از ناراحتی فشرده شد، از فکر اینکه کودک کم سنی مانند این بچه این طور ترسیده که با تماس دستی با بدنش از وحشت خودش را این طور مچاله می کند دیوانه شد. رابرت بار دیگر کوشید که با هر دو دستش کودک را برگرداند؛ بدن کودک در زیر دستش به شدت یخ کرده و منجمد بود. رابرت آه کشید؛ در این هوا حتی او با تمام لباسهایی که بر تن داشت به خاطر خیس شدن احساس سرما می کرد چه رسد به این بچه! وی با زحمت کودک را چرخانید، کودک سرش را بلند کرد و با چشمان پر از اشکش و لبهایش که از گریه می لرزیدند و از سرما سفید شده بودند به رابرت نگاه کرد؛ آه از نهاد رابرت بلند شد، او یک دختربچۀ تقریباً دوساله بود!
رابرت و دخترک برای چند ثانیه چشم در چشم هم دوختند، چشمان دخترک آبی و درشت و بی نهایت زیبا بودند و حالا ترس و اشک در آن چشمها موج می زدند. صورت کوچولو رنگ پریده و گل آلود بود ولی با این حال آثار زیبایی در صورت دخترک کاملاً دیده می شد. رابرت دستش را بالا آورد تا با محبت بر روی موهای خیس و پر گِل دختربچه بکشد، دخترک از وحشت به عقب پرید و دستهای کوچکش را بالا آورد تا در مقابل ضربۀ احتمالی رابرت از صورت کوچک و زیبایش دفاع کند... رابرت از خشم دیوانه شد؛ رودلف با این دخترک چه کرده بود که او این طور درمانده و عاجز شده بود؟
رابرت از جایش برخاست و نگاه خشمگین و زهر آلودش را به رودلف که با عصبانیت و هراس چندین قدم به آن دو نزدیک شده بود دوخت:
- لعنتی... با این بچه چه کرده ای؟...
و دوباره دیوانه وار به پیرمرد حمله کرد، یکبار دیگر رابرت و رودلف با هم درگیر شدند. رابرت کاملاً از خود بی خود شده بود، تا آن روز در عمرش به یاد نداشت که این طور خشمگین و وحشی شده باشد. سرانجام او وقتی به خود آمد که رودلف بر اثر چندین ضربۀ بسیار قوی که به صورت، کمر و شکمش وارد شده بود نقش زمین شده بود و از درد فریاد می کشید.
رابرت با پشیمانی دست نگه داشت و به سوی دخترک نگاه کرد؛ کوچولوی بیچاره که صحنۀ درگیری ترسناک بین دو مرد را دیده بود حالا از ترس در کنج دیوار نشسته بود و می لرزید و با چشمهای از حدقه در آمده به آنها نگاه می کرد. رابرت از رفتارش احساس گناه کرد، نمی توانست دختربچه و رودلف را در این شرایط تنها بگذارد، او می خواست به دخترک کمک کند و زندگی وی را نجات دهد؛ او این دختربچه را می خواست! خم شد و در کنار رودلف که همچنان از درد بر زمین می غلتید زانو زد:
- دختر بچه را از کجا آورده ای؟
رودلف پاسخ نداد؛ صورتش را برگرداند و با تنفر به سوی دیگری آب دهان انداخت. رابرت خشمگین تر از آن بود که تحمل رفتار پیرمرد را داشته باشد؛ خنجرش را کشید و بار دیگر در کنار گردن پیرمرد گذاشت. رودلف از وحشت بر جایش میخکوب شد، رابرت آرام ولی عصبانی گفت:
- گوش کن... از این پس هر جمله را فقط یکبار خواهم گفت... اگر جوابی نشنیدم کاری خواهم کرد که در آرزوی مرگت التماس کنی!
رابرت چند ثانیه سکوت کرد:
- دختربچه را از کجا آورده ای؟
رودلف به چهرۀ خشمگین اشراف زاده نگاه کرد، اگر این مرد او را در همین لحظه می کشت با نفوذی که داشت حتی کوچکترین مشکلی هم برایش پیش نمی آمد! رودلف گفت:
- او نوۀ من است!
رابرت زهرخند زد:
- جداً ... بدون فرزند صاحب نوه شده ای!
و بعد لبخندش را فرو داد و با لحنی کاملاً جدی گفت:
- کودک را از کجا آورده ای؟
و خنجر را محکم تر بر گلوی رودلف فشرد. رودلف شروع به صحبت کرد:
- او را از والدینش خریدم... آنها پنج شش فرزند داشتند و می خواستند به قارۀ آمریکا سفر کنند و نیاز به پول داشتند... من از چهرۀ دخترک خوشم آمد و او را خریدم.
رابرت لرزید، باور نمی کرد فقر و نداری خانواده ای را مجبور به فروش کودک کوچکشان به پیرمردی کرده باشد که بدون شک او را می کشت! رابرت تصمیمش را گرفته بود:
- دختر را به من بفروش!
پیرمرد لبخند زشت و موذیانه ای زد:
- هرگز ... من او را دوست دارم!
رابرت کوشید که کمی آرام تر و مودب تر صحبت کند:
- گوش کن... هر چقدر که برای آن کودک پول داده باشی من دو برابر آن را به تو خواهم پرداخت!
پیرمرد صورتش را از رابرت برگرداند:
- او را به تو نخواهم فروخت...
رابرت به کودک که حالا با بیتابی و نیمه جان بر روی زمین خوابیده بود نگاه کرد؛ باید هر چه زودتر به او رسیدگی می کرد. او آرام گفت:
- بسیار خوب... تو دو انتخاب داری: اول آنکه کودک را به من بفروشی و دوم آنکه من تو را خواهم کشت و کودک را خواهم برد! کدام یک از این دو را می خواهی؟
رودلف با ناباوری به صورت رابرت نگاه کرد ولی رابرت جدی تر از آن بود که او بتواند با وی جدال کند:
- بسیار خوب می توانی او را با خودت ببری!
رابرت لبخندی زد و سپس بر پاهایش برخاست. رودلف هم پس از اندکی بلند شد. از آنجا که رابرت به اندازه ای که رودلف خواسته بود پول به همراه نداشت ناچار ساعت زیبایی که به تازگی خریده بود را به پیرمرد داد و او را راضی کرد که مبلغی که از فروش ساعت به دست می آورد بسیار بیشتر از پولی است که می خواسته است و سپس با عجله به سوی دخترک رفت و کنار او بر زمین زانو زد. دخترک از شدت سرما و ترس عملاً بر زمین بیهوش شده بود.
رابرت با عجله کوچولو را از زمین بلند کرد و در آغوش گرفت، دخترک چشمهایش را گشود و نگاه هراسان و ناباورانه اش را به رابرت دوخت، رابرت التماس و خواهش برای کمک را در چشمان دخترک خواند و بی درنگ پالتویش را بیرون آورد و دختر را در آن پیچید تا گرم کند و سپس با عجله به سوی خیابانی که در آن با سورچیش قرار گذاشته بود به راه افتاد. قبل از آنکه رابرت از مخروبه خارج شود پیرمرد با صدای بلند گفت:
- نام او ایلنا است... به این اسم عادت دارد...
و سپس با لبخند چندش آوری ادامه داد:
- او دختر بسیار زیباییست... تا چند سال دیگر معشوقۀ جذابی می شود...
از شنیدن این حرف حالت تهوع به رابرت دست داد، او این کودک را فقط به عنوان فرزندش می خواست. وی بدون آنکه به پشت سرش نگاه کند از خرابه خارج شد، تا خیابان مورد نظرش راه زیادی نمانده بود.
رابرت با غصه و نگرانی به دختر جوان که با چشمهای نیم بسته و خمار به سقف اتاق خیره شده بود نگاه کرد، پیتر آرام گفت:
- نگران نباشید آقای رادفورد... ایشان به راحتی تا پنج یا شش ساعت دیگر خواهند خوابید و وقتی که بیدار شوند حالشان کاملاً خوب خواهد بود. برای احتیاط کمی داروی آرامش بخش و خواب آور برایشان خواهم گذاشت تا اگر نیاز داشتند پس از آنکه بیدار شدند استفاده کنند. لطفاً برای احتیاط ایشان را در این مدت تنها نگذارید و از یکی از خدمتکارها بخواهید که از ایشان مراقبت کنند. اگر باز هم حالشان رو به وخامت گذاشت سعی کنید که بیدارشان کنید و به دنبال من بفرستید.
رابرت آرام سرش را تکان داد:
- از لطف شما متشکرم دکتر ساموئلز عزیز. شما پزشک بی نظیری هستید؛ بدون شما من و سایرین کاملاً نا امید و هراسان بودیم.
پیتر لبخندی زد و سرش را به نشانۀ تشکر پایین آورد و رابرت بار دیگر به صورت رنگ پریده و نیمه خواب دخترش نگاه کرد و آه کشید. او هرگز نمی توانست شاهد زجر کشیدن و ناراحتی لی لی عزیزش باشد، از همان اولین روزهایی که دختر را یافته بود نیرویی او را با دخترک پیوند داده بود و هربار که ایلنا بیمار می شد او را شدیداً هراسان و بی طاقت می کرد. رابرت به نوزده سال پیش اندیشید؛ به کوچه پسکوچه های باران خوردۀ بریستول.
چند دقیقۀ پیش رابرت از بار دوستش بیرون آمده بود و به همین زودی کاملاً خیس شده بود و هنوز باید مسافت زیادی را در زیر باران می پیمود! رابرت در دل به خودش ناسزا گفت که چرا چترش را آن روز فراموش کرده بود. همچنان که در زیر باران تقریباً در کوچه ها می دوید به این فکر افتاد که کالسکه ای بگیرد و خودش را از خیس شدن نجات بدهد ولی او یکدنده تر و خشمگین تر از آن بود که باران بریستول بتواند شکستش دهد!
هنگامی که از میان یکی از کوچه ها می گذشت صدای گنگ گریه مانندی به گوشش رسید، کمی که جلوتر رفت مثل اینکه به منبع صدا نزدیکتر شده باشد متوجه شد که صدا صدای گریۀ یک بچه است، شاید کودک زمین خورده بود و یا با دیگری دعوایش شده بود، هر چه که بود به او ارتباطی نداشت.
او به پیچ کوچه نزدیک شد و در کوچۀ دیگری پیچید. حالا صدای فریادهای دردآلود و پر زجر کودک را به وضوح می شنید. رابرت نگران شد، شاید اتفاقی برای کودک افتاده بود. با دقت به صدا گوش داد و در جهت صدا شروع به حرکت کرد. از دور خانۀ مخروبه ای نظرش را جلب کرد و به سوی آن رفت. هرچه که به خرابه نزدیکتر می شد صدای گریه بلندتر و دلخراشتر می گردید.
به سرعت مخروبه را دور زد تا به حیاط پشتی آن رسید و در کمال تعجب پیرمردی را دید که با ترکه ای از چوب دیوانه وار کودکی که از ترس و درد در کنار دیوار خودش را مچاله کرده و پناه گرفته بود را کتک می زد. رابرت برای چند لحظه برجایش میخکوب شد و سپس به خودش آمد:
- آهای ... لعنتی چه می کنی؟ ... کافیست...
پیرمرد از شنیدن صدا یکه خورد و برگشت، چشمان قرمز و خشمگینش را بر روی مرد خوش لباس و با وقاری که حالا کاملاَ خیس شده بود ثابت کرد و کوشید که به یاد بیاورد که قبلاً کجا این مرد را دیده است. رابرت با عصبانیت سرک کشید تا کودکی که گریه می کرد را ببیند ولی پیرمرد دید او را مسدود کرده بود. رابرت بار دیگر به پیرمرد نگاه کرد:
- از جان آن بچه چه می خواهی؟ چرا به سراغ کسی که هم اندازه و هم قدرت خودت باشد نمی روی؟
پیرمرد رابرت را به یاد آورد، او را یک مرتبه در باری که برای نوشیدن آبجو به آن می رفت دیده بود، حضور این اشراف زاده در چنین مکانی عجیب بود و به همین خاطر توجه او را به خود جلب کرده بود، می دانست که این مرد از اشراف بسیار ثروتمند و بانفوذ بریتانیا و لیورپول است. پیرمرد علاقه ای به درگیر شدن با اشراف زاده نداشت و از اینکه این مرد در کارهایش دخالت می کرد آزرده شده بود، پیرمرد غرغر کرد:
- رفتار من با کودکی که به من تعلق دارد به هیچ کس ربطی ندارد...
- کودکی که به تو تعلق دارد!.... این کودک چگونه به تو تعلق پیدا کرده است؟
پیرمرد با خشم و بی صبری به سوی رابرت آمد؛ رابرت حوصله اش را سر برده بود:
- گوش کنید... من هیچ کار غیر قانونی انجام نداده ام....و شما هم وکالت این کودک را بر عهده ندارید... اینجا را ترک کنید و مزاحم ما نشوید!
رابرت از خشم قرمز شد:
- هیچ کاری انجام نداده اید؟!.... دارید آن کودک را می کشید!...
پیرمرد از کوره در رفت:
- آن کودک حالش کاملاً خوب است. من او را شدیداً دوست دارم و با هم مشغول بازی بودیم...
رابرت با خشم چند قدم جلو رفت و رو در روی پیرمرد ایستاد. بوی الکل شدیدی که از دهان مرد می آمد او را کاملاً مشمئز کرد. رابرت با ناراحتی چهره اش را در هم کشید و گفت:
- بسیار خوب... من کودک را می بینم و اگر مشکلی نداشته باشد شما را با هم تنها می گذارم...
رابرت با خشم از مقابل پیرمرد گذاشت تا به سراغ کودک برود و پیرمرد با عصبانیت کوشید تا شانۀ او را بگیرد و او را متوقف کند. رابرت شانه اش را با قدرت کنار کشید و دست کثیف پیرمرد را از روی شانه اش کنار زد و بی تزلزل به راهش ادامه داد. رودلف برای چند ثانیه به اشراف زاده نگاه کرد و سرانجام تصمیمش را گرفت؛ نمی توانست اجازه بدهد که او کودک را ببیند.
رودلف از پشت سر به رابرت حمله کرد و کوشید که دستهایش را از پشت دور گردن رابرت حلقه کند و رابرت که می دانست چنین اتفاقی خواهد افتاد بی درنگ خنجر کوچکش، که همیشه وقتی که به بار دوستش سر می زد همراه داشت، را کشید و ضربه ای به دست پیرمرد زد و رودلف با فریاد و در حالیکه ناسزا می گفت عقب رفت و سپس دو مرد با هم گلاویز شدند.
اگرچه رابرت مرد صلح طلبی بود و اصولاً به خشونت علاقه ای نداشت اما اصول اولیۀ شمشیر بازی و دفاع شخصی را در کودکی و نوجوانی به اصرار والدینش مانند تمام مردان اشراف زادۀ بریتانیا آموخته بود و حالا درگیری با یک پیرمرد دائم الخمر برایش بسیار راحت بود. چند ثانیۀ بعد رابرت رودلف را به کنار یکی از دیوارها چسبانیده بود و خنجرش را با حالتی تهدید آمیز کنار گردن پیرمرد گذاشته بود:
- گوش کن لعنتی.... من به سراغ آن کودک می روم تا وضعیتش را بررسی کنم... اگر از جایت در کنار این دیوار تکان خوردی و فقط یک قدم... حتی یک قدم ... به من و آن بچه نزدیک شوی بی درنگ تو را خواهم کشت!
و خنجرش را محکم تر بر گلوی پیرمرد تکان داد و خنجر تیز و برنده خط قرمزی بر روی گلوی رودلف بر جا گذاشت. رابرت با خشم در چشمان رودلف خیره شد، رودلف در حالیکه از خشم آتش گرفته بود نگاه خشمگینی به رابرت کرد ولی از جایش تکان نخورد. رابرت بی درنگ از کنار رودلف رد شد و به سوی کودک که همچنان در کنار دیوار به خودش می پیچید و می گریست رفت.
پیتر معاینه اش را تمام کرد و پس از اندکی مکث با کمی دودلی پرسید:
- آیا تا امروز هم هرگز این طور عصبی شده و از حال رفته بودید؟
این بار هم رابرت با نگرانی پاسخ داد:
- ایلنا از نظر روحی دختر بسیار قویی است دکتر ساموئلز. این اولین بار بود که به این روز می افتاد!
پیتر لبخندی به رابرت زد و سپس به ایلنا که می کوشید از نگاه کردن به آن دو بپرهیزد نگریست:
- دوشیزه ایلنا؟
ایلنا کمی در خودش فرو رفت و سپس آرام و با صدایی لرزان گفت:
- تنها یکبار دیگر... وقتی که در کمد دیواری بودم...روزی که مادرم...
دختر نتوانست حرفش را تمام کند و نفسش بند آمد. پیتر جملۀ او را تمام کرد:
- روزی که مادرتان را کشتند!
ایلنا و رابرت هر دو لرزیدند. یکبار دیگر اشک در چشمان ایلنا حلقه زد و سرش را به جهت مخالف پیتر ساموئلز چرخانید. رابرت که به شدت شکه شده بود با دهان باز به پیتر نگاه کرد:
- اما آن اتفاق مربوط به بیست سال پیش بوده است!...
پیتر لبخند مهربانی به پدر و دختر زد:
- نگران نباشید. خوشبختانه مسئلۀ چندان مهمی نیست... شما مانند بیست سال پیش به شدت شکه شده اید و تمام نشانه های بیماریتان با آن مطابقت دارد. مغز شما یکبار دیگر همۀ اتفاقات آن روز و آن لحظات را برایتان بازسازی کرده است. بهترین مداوا در حال حاضر برای شما استراحت کامل و خواب است تا مغز و فکرتان آرام شوند.
ایلنا به خودش لرزید، هر بار که چشمانش را می بست صحنۀ دلخراش بدن خون آلود مادرش را می دید و هر بار که به خواب می رفت خواب کشته شدن مادرش او را درمانده تر می کرد! ایلنا نالید:
- آه... نه... خواهش می کنم.. نمی خواهم بخوابم...
پیتر با مهربانی پرسید:
- می توانم بدانم چرا مایل نیستید استراحت کنید؟
ایلنا به خودش پیچید؛ دوست نداشت به رابرت و پیتر بگوید که از خوابیدن و بستن چشمهایش می ترسد. پیتر یکبار دیگر زمزمه کرد:
- آیا می ترسید باز هم صحنه های مربوط به آن روز به سراغتان بیایند!
ایلنا لرزید؛ مثل این بود که پیتر افکار او را می خواند! او با خجالت به پیتر و سپس به رابرت که با تعجب و شگفتی به آن دو نگاه می کرد نگریست. پیتر گفت:
- گوش کنید دوشیزه خانم؛ من دارویی به شما تزریق می کنم که شما را به سرعت به خوابی عمیق خواهد برد و آرام خواهد کرد. تحت تاثیر این دارو شما خواب نخواهید دید.
ایلنا با درماندگی خواست مخالفت کند ولی نتوانست چیزی بگوید و پیتر ادامه داد:
- علاوه بر آن شما نمی توانید تا ابد بیدار بمانید...
ایلنا با ترس به رابرت نگاه کرد تا شاید او مخالفت کند ولی رابرت لبخند آرامی به او زد و موهایش را نوازش کرد:
- عزیزم بهتر نیست که بر طبق سخنان دکتر ساموئلز عمل کنیم؟
ایلنا نفس عمیقی کشید و کوشید که خودش را برای تجویز پیتر آماده کند. پیتر به کنار وسایلش رفت و مشغول آماده کردن دارو شد. ایلنا تمام سعیش را کرد تا بر خودش مسلط شود و چشمهایش را بست و به خودش تلقین کرد که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.
پیتر به کنار تختخواب دختر آمد و وسایلش را بر روی میز کنار آن گذاشت و دست لطیف ایلنا را در میان انگشتهایش گرفت. دختر با ترس کمی از جایش پرید ولی باز هم با هراسش مقابله کرد و چشمهایش را نگشود. پیتر به صورت رنگ پریدۀ ایلنا نگاه کرد و سپس آرام با پنبه مشغول ضد عفونی کردن بازوی او شد.
ایلنا از ترس شروع به لرزیدن کرد و نفسش به شماره افتاد، یکبار دیگر صحنه های هولناک بدن خون آلود مادرش در مقابل چشمانش زنده شدند و بوی شدید خون در بینیش پیچید. ایلنا بیشتر طاقت نیاورد، چشمهایش را گشود و از ترس فریاد کشید و کوشید که خودش را از دستان پیتر برهاند. رابرت یکه خورد و با نگرانی ایلنا را بر تخت نگه داشت:
- عزیزم...لی لی آرام باش... چیزی نیست عزیزم فقط یک تزریق کوچک..
ایلنا از خود بی خود تقلی کرد تا خودش را از دستهای قوی رابرت و پیتر نجات بدهد. پیتر با قدرت مچ دست دختر را در میان دستش گرفته بود، ایلنا یکبار دیگر از ترس فریاد کشید و با چشمهایی گریان و هراسان به مچ دستش که در دست پیتر بود نگاه کرد و سپس صورتش را چرخاند و چشمهای وحشتزده اش را در چشمان رابرت دوخت و در حالیکه نفس نفس می زد التماس کرد:
- پدر ... پدر ... خواهش می کنم!
رابرت به آن چشمان زیبا و هراسان نگاه کرد و بیشتر نتوانست طاقت بیاورد:
- دست نگه دارید پیتر!
پیتر با نارضایتی دست ایلنا را رها کرد و ایلنا وحشتزده خودش را در آغوش رابرت انداخت و بازوهایش را دور گردن او حلقه کرد. رابرت با تمام وجود دختر را به خودش چسباند و صورت و موهایش را غرق بوسه کرد:
- عزیزم آرام باش.... تمام شد.... اگر تو نخواهی ما هیچ کاری با تو نخواهیم کرد...
ایلنا بی اختیار شروع به گریستن کرد:
- نمی توانم... مرا ببخشید... نمی توانم... می ترسم...
رابرت با درماندگی دوباره دختر را بوسید:
- عزیزم حق با دکتر ساموئلز است. تو نمی توانی تا ابد بیدار بمانی... لطفاً تحمل کن... من در کنارت خواهم ماند عزیزم... تو را تنها نخواهیم گذاشت...اجازه بده دکتر ساموئلز کمکت کند تا کمی بخوابی...
ایلنا در آغوش رابرت لرزید. کمی طول کشید تا دختر جوان خودش را راضی کرد. از رفتار آن روزش شرمنده بود و دیگر نمی توانست بیشتر از آن رابرت و پیتر را ناراحت کند؛ ایلنا بدون آنکه سرش را از روی سینۀ رابرت بردارد دستش را به سوی پیتر دراز کرد.
پیتر به سرعت دست او را ضد عفونی کرد و سر سوزن را در دست دختر فرو کرد. ایلنا در آغوش رابرت از هیجان و ترس می لرزید، پیتر کارش را تمام کرد و سوزن را بیرون کشید و دوباره پنبۀ الکلی را بر روی دست ایلنا گذاشت. ایلنا آرام آرام رابرت را رها کرد و رابرت او را بر تختش خوابانید و با محبت به او لبخند زد. ایلنا آرام گفت:
- متشکرم دکتر ساموئلز... و از رفتار امروزم به شدت عذر می خواهم... شما می دانید که من هیچ گاه این گونه نبوده ام.
پیتر خندید:
- می دانم دوشیزه خانم. رفتار امروزتان کاملاً طبیعی بود...
رابرت و پیتر هر دو در کنار بستر ایلنا ماندند. پیتر مچ دست دختر را در دست گرفته بود و با دقت نبض او را کنترل می کرد و رابرت با محبت به دخترش نگاه می کرد و موها و پیشانی دختر را نوازش می کرد. ایلنا با ترس دست دیگر رابرت را در دست گرفته بود و به شدت فشار می داد. آرام آرام ضربان قلب دختر جوان کندتر شدند و فشار دستش بر دست رابرت آرام شد.
ایلنا سرش را به شدت به اطراف تکان داد و دندانهایش را بر روی هم سایید، درست مثل آنکه بخواهد افکار دردناکش را اگرچه فقط برای مدت کوتاهی از خودش دور کند اما تلاشش بی نتیچه ماند. سپس به گریه افتاد و ادامه داد:
- مادر به سوی در تالار دوید تا خارج شود ولی مردی با خنجرش وارد تالار شد، مردی که چهره ای روباه مانند داشت. او قدم به قدم به سوی مادر می آمد و مادر آرام آرام عقب می رفت... و سر انجام وقتی که مادرم چرخید تا بگریزد مرد او را به سرعت نگه داشت و خنجرش را در سینۀ وی فرو کرد...
والتر لرزید و رابرت باناباوری احساس کرد که از حال می رود! ایلنا دستهایش را در موهایش فرو کرد و آنها را کشید و با درد و خشم هق هق گریه کرد و فریاد کشید:
- می دانید در آن لحظه من در کمد چه شنیدم؟... صدای پاره شدن بدن مادرم را! صدای شکستن استخوانهای سینه اش را! .... و سپس صدای فریاد پر از دردش را....
ایلنا یکبار دیگر به خودش پیچید:
- آیا می خواهید بدانید که وقتی که آن مرد مرا از کمد بیرون آورد آخرین تصویری که از مادرم دیدم چه بود؟!... مادرم بر روی زمین با خنجری در سینه اش افتاده بود... پیراهن آبی رنگش از خون پوشیده شده بود و دستش را به سوی من دراز کرده بود و به آن مرد التماس می کرد که مرا با خودش نبرد و نیازارد....
والتر چشمهایش را بست تا آتش تنفر چشمان دختر کمتر او را بسوزاند و از خشم و ناباوری نفسش به شماره افتاد.
رابرت به خودش آمد و به سوی تخت ایلنا دوید و در سوی دیگر آن نشست و ایلنا را به زور از میان دستان والتر که به دور بازوهای دختر قفل شده بودند بیرون کشید و در آغوش گرفت. ایلنا از رنج و غم بی اختیار گریه می کرد و به خودش می پیچید... رابرت التماس کرد:
- لی لی... عزیزم آرام باش... من از تو خواهش می کنم، آرام باش... خواهش می کنم گل عزیزم...
والتر بی اختیار از جایش برخاست و چند قدم نا استوار به سوی در اتاق برداشت ولی بیشتر از آن نتوانست پیش برود... صحبتها و صحنه هایی که ایلنا گفته بود هر کدام مانند چکش بر مغزش می خوردند... والتر بی اختیار ایستاد و به دیوار تکیه کرد و پیشانیش را به دیوار چسباند...
هیچ کدام درست نمی دانستند چه مدت را به همان حال مانده اند که صدای در اتاق آنها را به خود آورد. یکی از دخترها به سرعت به سوی در رفت و سپس بازگشت و رو به رابرت گفت:
- آقا ... دکتر ساموئلز اینجا هستند!
رابرت اشاره کرد:
- بگویید داخل شوند و شما دو نفر بیرون از اتاق منتظر بمانید.
دخترها هر دو تعظیم کردند و به سوی در اتاق حرکت کردند. والتر هنوز به دیوار تکیه داده بود و نمی توانست حرکتی کند. نمی خواست بیشتر در آن اتاق بماند، او به جز مرگ و زجر هیچ چیز برای همسر و دخترش نداشت. وی خودش را راست کرد و با قدمهایی آهسته و نااستوار به دنبال دخترها از اتاق خارج شد.
وقتی که پیتر ساموئلز وارد اتاق شد، ایلنا هنوز در آغوش رابرت نفس نفس می زد و می لرزید. پیتر از پزشکان بسیار حاذق لیورپول بود و از وقتی که خانوادۀ رادفورد به لیورپول بازگشته بودند پزشک خانوادگی آنها شده بود. او دوست مورد اطمینان رابرت بود و هفت یا هشت سال از وی مسنتر بود. پیتر می دانست که ایلنا به ایتالیا سفر کرده ولی از بازگشتش بی خبر بود و وقتی که به او گفته بودند که حال دوشیزه خانم خوب نیست با ترس و نگرانی خودش را به عمارت رابرت رسانیده بود. دکتر ساموئلز با قدمهای شمرده و با ناراحتی به سوی تختخواب ایلنا رفت و در نزدیک آن ایستاد:
- روز بخیر آقای رادفورد...
رابرت نگاه درمانده و خسته ای به پزشک انداخت:
- روز بخیر دکتر عزیز...
- از اینکه دوشیزه خانم به بریتانیا و به کنار شما بازگشتند خوشحالم.
رابرت غرغر کرد:
- نه تنها بازگشته بلکه به شدت بیمار هم شده است!
پیتر با ناراحتی به رابرت نگاه کرد:
- لطفاً کمک کنید که او را بر تخت بخوابانیم.
رابرت آرام به کمک پیتر ایلنا را در تختش خوابانید. پیتر به صورت دختر جوان و زیبا نگاه کرد و قلبش از صحنه ای که دید فشرده شد؛ صورت ایلنا رنگ پریده بود و آثار گریه و ناراحتی فراوان در آن دیده می شدند. پیتر نیز مانند تمام کسانی که دوشیزۀ جوان را می شناختند او را دوست داشت و شخصیت مهربان و بی ریایش را ستایش می کرد و دیدن زجر کشیدن او وی را غمگین می کرد. چشمهای آبی بی نظیر دختر با سردرگمی به سوی پیتر چرخیدند؛ پیتر آرام کنار تخت او نشست:
- روز بخیر دوشیزه ایلنا...از ملاقات دوبارۀ شما خوشحالم.
ایلنا کوشید که لبخند بزند و دوباره برق شادی چشمهایش را زنده کند ولی نتوانست. او با صدای آرامی که بیشتر به ناله شبیه بود گفت:
- از ملاقاتتان خوشحالم دکتر ساموئلز عزیزم...
پیتر به رابرت نگاه کرد:
- چه اتفاقی برایشان افتاده است؟
رابرت با احترام به او اشاره کرد و خودش هم از کنار تخت بلند شد. ایلنا با درماندگی بازوهایش را بالا آورد و انگشتهایش را در میان موهایش فرو کرد و با کف دستهایش پیشانیش را فشرد.
رابرت کمی آن سوتر با نگرانی به دخترش نگاه کرد و سپس آرام در گوش پیتر شروع به صحبت کرد. رابرت تند تند صحبت می کرد و ابروهای پیتر به تدریج با تعجب و ناباوری بالا می رفتند! رابرت صحبتهایش را به پایان برد و دوباره هر دو مرد به کنار تخت ایلنا بازگشتند و کنار تخت نشستند. پیتر با دقت شروع به معاینۀ ایلنا کرد و در همان میان پرسید:
- آیا فقط یک بار از حال رفتید خانم؟
رابرت به جای ایلنا گفت:
- دو مرتبه...وقتی که او را به اتاق آوردیم هم بی هوش بود!
پیتر برای چند ثانیه سکوت کرد و سپس گفت:
- آیا در جایی از بدنتان هم درد احساس می کنید؟
ایلنا پاسخ داد:
- تنها سردرد شدیدی دارم.
ایلنا احساس کرد که کسی او را به شدت تکان می دهد و مایع سردی بر صورتش می پاشد. دختر جوان از خواب پرید و چشمهایش را گشود در حالیکه صورتش از گریه و آب خیس بود و به شدت نفس نفس می زد. ایلنا با شگفتی به اطرافش نگاه کرد؛ در تختخوابش در عمارت رابرت بود و والتر وحشتزده کنارش بر تخت نشسته بود و می کوشید او را بیدار کند!
دختر جوان از ترس و ناباوری دستهایش را بالا برد، در موهایش فرو کرد و آنها را کشید و بی اختیار به خودش پیچید. والتر درمانده و مضطرب او را از تختش جدا کرد و کوشید که آرامش کند:
- عزیزم آرام باش... چه اتفاقی برایت افتاده است؟ ... به خاطر خدا بگو که چگونه می توانم تسکینت دهم؟
ایلنا خودش را به شدت به عقب پرت کرد تا از دست والتر رها شود و بر تشکش افتاد و از ناامیدی و غصه نالید و نفس نفس زد؛ دستهای خوش ترکیبش را بالا آورد و آنها را بر چشمهایش گذاشت... به محض آنکه چشمهایش بسته شدند تصویر بدن خون آلود مادرش که دستهایش را بالا آورده بود و التماس می کرد در ذهنش جرقه زد و بوی نامطبوع خون تازه بینیش را پر کرد...
دختر به خودش پیچید و در حالیکه چشمهایش از فرط ناراحتی از حدقه بیرون زده بودند دستهایش را مقابل دهانش گذاشت تا جلوی استفراغش را بگیرد، والتر هراسان او را دوباره از جایش بلند کرد و فریاد کشید:
- یک ظرف بیاورید...
یکی از دو دختر خدمتکاری که در اتاق بود به اطرافش نگاه کرد، ظرفی آنجا بر یکی از کمدها قرار داشت که در قدیم در عمارت برای شستن دست از آن استفاده می شد و ایلنا با شیطنت تصمیم گرفته بود که آن را در جایش نگه دارد. دختر ظرف را برداشت و به سوی تختخواب دوید و ظرف را کنار تخت نگه داشت. والتر دخترش را به سوی ظرف چرخانید و او را کمی به سمت پایین خم کرد و با قدرت دستش را مقابل سینۀ ایلنا حلقه کرد تا مانع از فرو افتادنش شود.
ایلنا بیشتر نتوانست تحمل کند؛ دستهایش را از مقابل دهانش برداشت و بالا آورد. والتر درمانده و بیتاب دست دیگرش را به کمر دختر کشید تا شاید کمی آرامش کند و ایلنا هراسان بازوی والتر را که در مقابل سینه اش بود با دو دست گرفته بود و به خودش می پیچید.
سرانجام حالت تهوع دختر جوان تمام شد و سرش را با ناتوانی کمی بالا آورد؛ والتر بی درنگ او را بلند کرد و آرام بر تختخوابش خوابانید. او با درماندگی و در حالیکه دیوانه می شد به صورت رنگ پریده و خیس از عرق و چشمهای گود افتاده و گیج فرزندش نگاه کرد. سپس دستمالش را از جیبش بیرون آورد و بر روی دختر خم شد و دستهای او را بر روی سینه اش با یک دست نگه داشت و آرام با دستمال دهان و سپس صورت ایلنا را تمیز و خشک کرد.
والتر دستش را بر پیشانی یخ کردۀ ایلنا کشید، باور نمی کرد که حضورش این طور زندگی عزیزترین موجود زندگیش را بر هم زده و ایلنا را به بستر انداخته و دیوانه می کند. والتر با درماندگی نالید:
- خدایا، رابرت چه شد؟ ... این پزشک لعنتی کجاست !؟
و لبهایش را گاز گرفت. سپس دلش را به دریا زد و آرام از ایلنا پرسید:
- عزیزم چرا این طور بیتابی؟ چه اتفاقی برایت افتاده است؟
چشمان درشت ایلنا با تنفر به سوی والتر چرخیدند و در چشمان او خیره شدند. ایلنا با خشم و ناباوری در چشمان هراسان والتر نگاه کرد و سپس شروع به خندیدن کرد، خنده ای عصبی و دیوانه وار...
ایلنا به یاد آورد که مادرش آن طور کشته شده بود و خودش آن قدر زجر کشیده بود همه به خاطر اینکه این مرد آنجا نبود که به یاری آنها بیاید و حالا پس از بیست سال آمده بود، او را درمانده کرده بود و می پرسید که چرا بیتابی می کند! ایلنا که از خشم دیوانه شده بود از جایش برخاست، والتر کمی عقب رفت ولی با دستهایش بازوهای ظریف دختر را نگه داشت تا مانع از بر زمین افتادن او شود.
لبهای ایلنا از خشم می لرزیدند و آتش در چشمهایش شعله می کشید. ایلنا با صدایی لرزان و آرام گفت:
- می خواهید بدانید که چرا من بیتابم؟ آیا دوست دارید بدانید که من چه دیدم؟ دوست دارید بدانید که آن روز بر مادرم و من چه گذشت؟!
والتر از شنیدن این حرف برجایش خشک شد، در آن زمان ایلنا تازه دو ساله شده بود؛ امکان نداشت که چیزی را از آن زمان به یاد بیاورد! ایلنا لبخندی عصبی زد:
- بسیار خوب آقا... من آن روز در تالار بودم و همه چیز را دیدم... در آن روز بارانی که بی وقفه صاعقه می زد و در آن تالار بزرگ که دو تا از ضلعهایش را پنجره های بزرگ و پر نور می پوشاند و مبلهای راه راه زرد و سفید داشت!...
نفس والتر از وحشت و ناباوری به شماره افتاد؛ اینها مشخصات تالار غربی بودند؛ همان تالار مورد علاقۀ کاترینا، همان تالاری که کاترینا در آن جان داد! ایلنا ادامه داد:
- مادرم هراسان مرا در کمدی که در انتهای تالار بود مخفی کرد، در همان کمدی که به شدت شبیه گچبریهای دیوار اطرافش بود و تشخیصش مشکل بود... هنگامی که مادر بلند شد و در کمد را بست لای در کمی باز ماند و من همه چیز را از آن شکاف دیدم...
ایلنا خنده ای عصبی کرد و دوباره به نفس نفس افتاد:
- آیا دوست دارید بدانید همسرتان چگونه کشته شد و دختر دو ساله تان چگونه صحنۀ مرگ مادرش را به چشم دید؟!
والتر خواست عقب برود و از اتاق بگریزد ولی حتی نتوانست بازوهای دختر را رها کند. فکر ترسناکی ذهنش را فلج کرد؛ دخترش همه چیز را دیده بود، هر کاری که آرتور لعنتی با همسرش کرده بود در مقابل چشمهای هراسان کودک دو ساله اتفاق افتاده بود!
در اتاق باز شد و رابرت در حالیکه صحبت می کرد وارد اتاق شد:
- دکتر ساموئلز (۱) تا چند دقیقۀ دیگر اینجا....
رابرت نتوانست صحبتش را تمام کند، صحنه ای که در اتاق دید او را بر جایش میخکوب کرد! دو دختر خدمتکار کمی دور تر از تخت لی لی ایستاده بودند و با وحشت به دختر جوان و والتر نگاه می کردند. والتر بر تخت لی لی نشسته بود و بازوهای او را در دست گرفته بود ولی رنگش به شدت پریده بود و حتی نمی توانست پلک بزند و در آخر دخترش که بر روی تخت نشسته بود و از خشم و هیجان می لرزید و نفس نفس می زد، کاملاً قرمز شده بود و با صدایی لرزان و دیوانه صحبت می کرد.
(۱) Samuels