تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

ایلنا طبق عادت همیشگیش صبح نسبتاً زود بیدار شد. دختر جوان به کنار پنجره رفت تا کمی هوا بخورد. برخلاف استرس و بیتابی دیشبش آن روز صبح کاملاً شاد و سرزنده بود و خوب می دانست که دلیل شادیش ملاقات با جرالد و اسکات است. لی لی روابطی بسیار صمیمی با این دو برادرش و بخصوص جرالد داشت.

هنگامیکه رابرت نوزده سال پیش او را به خانه اش آورده بود پسرهایش از اینکه خواهر کوچکی یافته اند غرق در لذت شده بودند. به نظر آنها ایلنا علاوه بر اینکه دختر کوچولوی بسیار زیبایی بود اخلاق بسیار جالبی هم داشت: ایلنا به شدت به پدرشان وابسته بود! در نتیجه به زودی جلب اطمینان دختر بچۀ ترسو و جدا کردن او از پدرشان برای پسرها تبدیل به یک مسابقۀ هوش و لیاقت شده بود!

اندرو که پسر بزرگتر بود به سرعت دریافته بود که یکی از راههای بدست آوردن اعتماد و تشویق رابرت جلب اطمینان ایلنا بود و او که در سنین نوجوانی تشنۀ استقلال و جلب اعتماد والدینش بود تمام تلاشش را بر این گذاشت که ایلنا را به خودش وابسته کند. به دنبال برادر بزرگتر جرالد و اسکات نیز شروع به بازی و سرگرم کردن ایلنا کردند و ایلنا که در ابتدا با هیچ کس به جز رابرت و آنجلا تنها نمی ماند آرام آرام به پسرها هم اطمینان کرد و با آنها برای بازی و گردش می رفت. اندرو که در آن زمان تقریباً سیزده ساله بود توانست زودتر از دو برادر دیگرش اعتماد ایلنا و به دنبال آن احترام والدینش را به دست بیاورد ولی از آنجا که اختلاف سن زیادی با ایلنا داشت به زودی از بازی با او خسته شد و بازی با دختر کوچولو را به دو برادر کوچکترش سپرد.

پس از آن جرالد که تقریباً شش سال از ایلنا بزرگتر بود به دوست صمیمی ایلنا تبدیل شد. جرالد در بین برادرانش از نظر سنی موقعیت استثنایی داشت. او پنج سال از اندرو کوچکتر بود و در نتیجه کمتر طرف توجه و بازی او قرار می گرفت ولی تنها دو سال از اسکات و شش سال از ایلنا بزرگتر بود و در نتیجه به زودی این گروه سه نفره به رهبری جرالد همبازیهای بسیار خوب یکدیگر شدند.

جرالد از نظر اخلاقی به شدت شبیه به رابرت بود. او قلب بسیار مهربانی داشت و در نتیجه به زودی احساس محبت و حمایت بسیار شدیدی نسبت به خواهر کوچولوی تازه اش پیدا کرد. ایلنا هم به نوبۀ خود اعتماد زیادی به جرالد داشت و او را ستایش می کرد و از آنجا که نفوذ زیادی بر رابرت و آنجلا داشت هر وقت که آنها از جرالد می رنجیدند خودش را به میان می انداخت و از جرالد دفاع می کرد. در نتیجه روابط آن دو تا به آن روز بسیار صمیمی و دوستانه باقی مانده بود.

لی لی با شادی و فراقت با کمک اِولین استحمام کرد و مسرور از آنکه امروز دو برادر عزیزش را می بیند تصمیم گرفت که برای دیدن اسبها و قدم زدن از عمارت بیرون برود. ایلنا از کودکیش عاشق حیوانات و به خصوص اسبها بود، از وقتی که جرالد و اسکات  سوارکاری را آموخته بودند ایلنا هم با اصرار رابرت را راضی کرده بود که به او هم اجازه بدهند که به همراه برادرهایش سواری بیاموزد و بعدها هم پا به پای آنها به این سو و آن سو تاخته بود و در تمام شیطنتهای پسرانۀ آنها شرکت کرده بود! و این موضوع همیشه رابرت و آنجلا و سایر کسانی که ایلنا را می شناختند را متعجب می کرد که چگونه این دختر مهربان، ظریف و دوست داشتنی می تواند همپای پسرها به سوارکاری و شیطنت بپردازد، در بازیهای پسرها تصمیم گیری کند و پسرها از او پیروی کنند!

ایلنا در باغ عمارت به سوی اسطبل آن شروع به قدم زدن کرد، هواخوری صبحگاهی عادتی بود که لی لی از مدتها قبل و در هندوستان داشت. از آنجا که ایلنا اصولاً سحرخیز بود از کودکی تصمیم گرفته بود که صبحها برای گردش و چیدن گل به باغ عمارتشان برود و پس از آنکه بزرگتر شده بود حتی اجازه یافته بود که به تنهایی از باغ عمارت هم خارج شود و در اطراف آن گردش کند و هنوز هم پس از سالها شیفتۀ این ورزش مفرح صبحگاهیش بود.  

لی لی ریه هایش را از هوای تازه و خنک صبح پر کرد و با شادی خندید. وزش نسیم خنک بر پوست صورتش او را به وجد می آورد و خستگی و افکار مشوش این مدت را از ذهنش دور می کرد.

در اسطبل ایلنا به دیدن اسب پدرش و اسبهای دیگر رفت. او با غصه به یاد زمانی افتاد که در ایتالیا به او در نامه گفته بودند که اسبش بیمار شده بود و رابرت مجبور شده بود دستور کشتن آن را بدهد. ایلنا به خاطر آورد که چقدر اسبش را دوست داشت و چقدر اوقات خوشی را با حیوان بیچاره داشت و حالا که او را در اسطبل نمی دید اشک در چشمهایش حلقه زد. اسبها پس از سه سال هنوز لی لی را به خاطر می آوردند و از دیدن او شاد می شدند و لی لی هم مانند همیشه در جیبش برای اسبها قند داشت و به هرکدام از آنها چند حبه قند داد.

وقتی که رابرت و والتر یکی پس از دیگری برای صرف صبحانه به تالار غذاخوری آمدند لی لی از مدتی قبل به عمارت بازگشته بود و شاد و سرحال به استقبال آنها رفت. مردها هر کدام ایلنا را به دقت بررسی کردند و وقتی که او را سرزنده و پرانرژی یافتند با خوشحالی برای صرف صبحانه به کنار میز رفتند.

 سر میز صبحانه ایلنا برای آن دو گفت که برای سر زدن به اسبها به اسطبل رفته و چقدر از دیدن آنها لذت برده است و رابرت هم به نوبۀ خود با سرگرمی برای والتر گفت که چطور ایلنا به همراه دو برادرش در هندوستان به اطراف سر می کشیدند و شیطنت می کردند و سپس با نگاه موذیانه ای به ایلنا و با خنده  داستان بعضی از کارهای آنها که بعدها باعث دردسر و تنبیهشان شده بود را برای والتر تعریف کرد. ایلنا با خنده و در حالیکه قرمز شده بود به صحبتهای رابرت گوش می داد و می کوشید که گاهی رفتار خود و برادرانش را موجه جلوه بدهد.

پس از صرف صبحانه رابرت از والتر خواست که به همراه او برای دیدن یکی از دوستانش که به شدت مایل بود که با والتر ملاقات کند برود و والتر هم با خوشرویی پذیرفت و ایلنا هم برای انجام تعدادی از کارهایش که پس از بازگشتش به بریتانیا به تعویق افتاده بود به اتاقش رفت.

نزدیک ظهر بود که والتر و رابرت بازگشتند و در یکی از تالارها با ایلنا ملاقات کردند. از صحبتها و حالاتشان کاملاً معلوم بود که ملاقات لذتبخشی با دوست رابرت داشته اند. از آنجا که هنوز پسرها بازنگشته بودند همگی تصمیم گرفتند تا کمی ناهار را عقب بیاندازند تا شاید جرالد، اسکات و اریک هم برای ناهار به آنها ملحق بشوند. ایلنا تصمیم گرفت که برای انجام کاری به کتابخانه برود و از جایش برخاست. والتر با کمی شرمندگی به ایلنا و رابرت نگاه کرد:

- ایلنای عزیزم، می توانم از تو درخواستی بکنم.

ایلنا با مهربانی به والتر لبخند زد:

- البته... آیا کاری هست که بتوانم برایتان انجام بدهم؟

- می خواهم که لطفاً پس از بازگشت اریک، اسکات و جرالد چیزی در مورد این چند روز به آنها و بخصوص به اریک نگویید!

ایلنا و رابرت با ناباوری ابتدا نگاهی به یکدیگر و سپس نگاهی به والتر انداختند. والتر نفس عمیقی کشید:

- باید اعتراف کنم که دلیل این درخواستم یک هوس نسبتاً کودکانه است. همانطور که گفته بودی اریک تا امروز تو را ملاقات نکرده است. دوست دارم که بدانم آیا او متوجه شباهت شما به مادرت خواهد شد یا خیر؟

رابرت بی اختیار خندۀ کوچکی کرد و لی لی کمی قرمز شد:

- آیا دکتر هامند بعداً از اینکه بدانند ما عمداً چنین رفتاری با ایشان انجام دادیم ناراحت و آزرده نخواهند شد؟

والتر نفس عمیقی کشید:

- اگرچه می دانم که اریک انسان بسیار فهمیده و پرتحملی است و از این موضوع هرگز آزرده نخواهد شد ولی بعداً همه چیز را برایش تعریف خواهم کرد و خواهم گفت که این کار درخواست من بوده است.

رابرت با سردرگمی پرسید:

- والتر عزیز آیا دکتر هامند همسر مرحوم شما را دیده اند؟

والتر به فکر فرو رفت:

- او هنگامی که پسر کوچکی بوده چندین بار کاترینا را ملاقات کرده است، ولی فکر نمی کنم چیز زیادی از آن دوران به خاطر داشته باشد. در حقیقت اریک تابلوهایی که من از همسرم دارم را در عمارتم مکرراً دیده است و من مایلم بدانم که آیا او از مقایسۀ ایلنا با آن نقاشیها متوجه شباهت این دو می شود یا خیر؟ البته از آنجا که اریک بسیار دقیق و باهوش است حدس می زنم که متوجه خواهد شد.

ایلنا برای لحظات کوتاهی به فکر فرو رفت، هر چند که نگران بود که مبادا اریک را بیازارد ولی او هم کنجکاو بود که بداند آیا حقیقتاً آن طور که والتر می گفت به مادرش شبیه است یا خیر؟ از همین رو ایلنا آرام پاسخ داد:

- اگر مایلید همین کار را خواهیم کرد ولی امیدوارم که باعث آزردگی کسی نشویم.

رابرت با لبخند گفت:

- نگران نباش عزیزم... اگر متوجه ناراحتی مردهای جوانمان شدیم بدون اتلاف وقت همه چیز را برای آنها توضیح خواهیم داد.

ایلنا لبخند مهربانی زد و برای خروج از تالار نیم تعظیمی کرد:

- هر طور که شما مایل باشید...

و از تالار خارج شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:7  توسط قصه گو  | 

پس از آن هر سه نفر در تالارهای زیبای بال موجود در ساختمان گشتند و سپس به سوی انتهای ساختمان رفتند. همانگونه که والتر انتظار داشت حضور رابرت در کنارشان تمام درهای بسته عمارت را به رویشان می گشود. رابرت به نگهبانان و کارکنان عمارت با خوشرویی سلام می کرد و آنها نیز با احترام به رابرت، ایلنا و او خوش آمد می گفتند و درها را به روی مرد اشراف زاده و همراهانش می گشودند. سر انجام در انتهای عمارت مکانی بود که برای استفادۀ تاجران و ماموران بیمه ساخته شده بود. ایلنا با سرگرمی گفت:

- این بسیار جالب است که تاجران هرگز از محلی که در اصل برای استفادۀ آنها طراحی و ساخته شده بود استفاده نکردند و پشت ساختمان را برای کارهایشان ترجیح دادند.

رابرت خندید:

- همین طور است عزیزم...

و با شیطنت افزود:

- تاجران انسانهای بسیار بی نظیری هستند که سلیقۀ مخصوص به خودشان را دارند و نباید به کاری یا استفاده از جایی مجبور شوند.

و هر دو به همراه والتر خندیدند. ایلنا با شیطنت مخالفت کرد:

- چطور است بگوییم که تاجران انسانهایی هستند که میل به مخالفت و عدم هماهنگی با کل کائنات را دارند.

و نگاه شیطنت آمیزی به والتر و رابرت که هر دو در اصل از تاجران بزرگ بودند انداخت. رابرت آهی کشید و سرش را تکان داد:

- والتر آیا شما مایل نیستید در مقابل اتهامات ایلنا از خودتان و من دفاع کنید؟

والتر آهی کشید و لبخند زد:

- رابرت عزیز اگر طرز فکر ایلنا پس از نوزده سال زندگی در کنار شما و تعلیمات شما این طور اشتباه است هیچ دفاعی نیست که من در این چند دقیقه بتوانم از خودم یا شما بکنم و طرز فکر او را تصحیح کنم!

شلیک خندۀ رابرت و والتر بلند شد  و ایلنا از خجالت قرمز شد. او شانه هایش را بالا انداخت:

- این همان چیزی است که در مورد تاجران مشکل دارد... طرز فکری که معتقدند سایرین اشتباه می کنند و آنها درست فکر می کنند!

لی لی و مردها مدتی دیگر در ساختمان گشتند و سپس تصمیم گرفتند به منزل بازگردند.

هنگامی که آنها سوار بر کالسکه می شدند هوا تقریباً تاریک شده بود. در راه لی لی که از بی خوابی دو شب گذشته و خستگی این دو روز و تکانهای کالسکه کاملاً خواب آلود شده بود سرش را به کنار پنجره تکیه داد ولی برای احترام به والتر و رابرت به سختی کوشید که بیدار بماند و چشمهای خواب آلودش را به دور دستها دوخت. والتر با مهربانی به ایلنا نگاه کرد، می دانست که این دو روز و اتفاقاتش چقدر او را خسته کرده و آرام گفت:

- عزیزم تا خانه مدتی در کالسکه هستیم، سعی کن کمی بخوابی تا کم خوابی دیشبت را جبران کنی.

ایلنا شتابزده سرش را بلند کرد و کوشید که خودش را سرحال نشان بدهد:

- لطفاً نگران من نباشید... من خسته نیستم و دیشب هم خوب استراحت کرده ام.

والتر لبخند مهربانی به او زد:

- خوشحالم که حالا احساس خستگی نمی کنی دخترم، ولی امروز صبح چشمهایت از بی خوابی دیشب کاملاً قرمز بودند.

ایلنا با ناراحتی به والتر و رابرت نگاه کرد و رابرت هم با دلسوزی و به نشانۀ تایید گفتۀ والتر سرش را تکان داد. لی لی با ناراحتی فکر کرد که صبح وقتی که در آینه نگاه کرده بود خودش هم متوجه قرمزی چشمانش شده بود ولی تصمیم گرفته بود که در این مورد چیزی نگوید و حالا می فهمید که این تصمیمش چقدر بی مورد بوده است و هرگز نتوانسته گریه و بیخوابی دیشبش را از آن دو مخفی کند.

ایلنا یکبار دیگر سرش را به کنار پنجره تکیه داد و این بار پس از اندکی چشمهایش را بست تا کمی استراحت کند ولی از آنجا که عادت به خوابیدن در آن موقع از عصر نداشت تا رسیدن به عمارت رابرت بیدار ماند. در عمارت هر یک به اتاقهایشان رفتند تا برای صرف شام آماده شوند.

والتر و رابرت زودتر از ایلنا به تالار غذاخوری بازگشتند. وقتی که ایلنا به تالار آمد با وجود آنکه صورتش را شسته بود و کمی سرحال تر می نمود هنوز هم خسته و کمی رنگ پریده بود و مردها هر کدام در ذهن خود تصمیم گرفتند که شام را زودتر تمام کنند تا دختر جوان بتواند برای استراحت به اتاقش بازگردد. صحبتهای آن شب میز شام را اخبار ساده و پیش پا افتادۀ شهر و کشور تشکیل داد. ایلنا با خستگی کوشید تا خودش را با سالاد و سبزیجات آب پز و سسهایشان سیر کند. والتر با نگرانی نگاهی به او کرد و رابرت که متوجه نگرانی والتر شد آرام رو به ایلنا گفت:

- عزیزم آیا دوست نداری کمی هم رست بیف بخوری؟

ایلنا متوجه منظور رابرت شد و با خوش رویی مقداری گوشت و کمی ماهی در بشقابش گذاشت و مشغول خوردن آنها شد. پس از شام رابرت و والتر توانستند ایلنا را راضی کنند که برای استراحت به اتاقش بازگردد و خودشان برای بازی تخته نرد به تالاری دیگر رفتند.

ایلنا در اتاقش به کمک اِولین آمادۀ خواب شد و زودتر از عادت همیشگیش به رختخواب رفت. هنگامی که ایلنا یکبار دیگر در تختخوابش دراز کشید و اِولین اتاقش را ترک کرد یکبار دیگر ذهن لی لی به اتفاقات این دو روز کشیده شد. اگرچه امروز در کنار والتر و رابرت اوقات بسیار خوبی را گذرانده بود ولی همچنان نگرانی اتفاقات نامعلوم آینده او را زجر می داد.

دختر جوان احساس کرد که دلیل خستگیش بیشتر از بی خوابی و موج عظیم اتفاقات شکه کنندۀ این مدت اضطراب و نگرانی زندگی جدیدی بود که در پیش داشت. احساس کرد که این موضوع که والتر و او کاملاً اتفاقی و غافلگیر کننده هم را یافته بودند و حالا او بدون اینکه چیز زیادی در مورد والتر و زندگی در نورسهمپتن بداند باید احتمالاً به آنجا می رفت و زندگی جدیدی را در پیش می گرفت او را کاملاً کلافه و بیتاب می کرد... و یکبار دیگر فکر آنکه پس از این کجا باید زندگی می کرد ذهنش را کاملاً پر کرد... اگر چه امروز رابرت و والتر هیچ یک اشاره ای به این موضوع نکرده بودند او اطمینان داشت که به زودی با این سوال رو به رو می شود و باید تصمیم مشکلی در این مورد بگیرد. ایلنا با بیتابی نفس عمیقی کشید و لبهایش را جوید ... او حالا تقریباً با تلخی می دانست هرگز نمی تواند به والتر بگوید که مایل نیست با او به نورسهمپتن بازگردد و درنتیجه احتمالاً تصمیمش به جدا شدن او از خانوادۀ رادفورد که اینقدر دوستشان می داشت می انجامید... ایلنا در حالیکه به این موضوع فکر می کرد بدون آنکه متوجه باشد به خواب رفت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:11  توسط قصه گو  | 

مجلس شهر لیورپول مایۀ افتخار تمام مردم شهر لیورپول بود. با وجود آنکه بیش از نیم قرن از ساخت آن می گذشت اما معماری ساختمان هنوز بسیار شگفت انگیز و نوآورانه بود و ساختمان عظیم و سنگی را به شدت مجلل و باشکوه کرده بود.

ایلنا بازو در بازوی رابرت به سوی ورودی ساختمان حرکت کردند و والتر یک قدم عقب تر از آنها راه می رفت. وقتی که به محوطۀ وسیع پشت مجلس شهر رسیدند والتر منظور ایلنا و رابرت را از صحبتشان در مورد تاجرینی که در آنجا جمع می شدند فهمید. ازدحام جمعیت در محوطه حقیقتاً دیدنی بود؛ مردان تاجری که در دسته های دو یا چند نفری در حال خرید و فروش اجناسشان بودند و با خدمتکارها و یا حسابدارهایشان همراهی می شدند و علاوه بر آن در میان این افراد اغلب مامورین مالیات و بیمه و ماموران حکومتی نیز دیده می شدند.

همچنان که رابرت، ایلنا و والتر از میان جمعیت که اصولاً با صدای بلند صحبت و به سرعت رفت و آمد می کردند می گذشتند والتر متوجه نگاههای مردانی شد که اغلب با شگفتی و ستایش و گاهاً لذت بر می گشتند و به ایلنای زیبا که بازو در بازوی رابرت از میانشان می گذشت خیره می شدند و گاهی با احترام به رابرت سلام می کردند و به ایلنا به خاطر بازگشتش خوش آمد می گفتند. سرانجام وقتی که پنج نفر مردی که مشغول کشمکش بر سر قیمت گندم بودند همگی در میان صحبتشان برگشتند و با دقت به ایلنا نگاه کردند و ایلنا با ناآرامی خودش را جمع کرد والتر با ناخرسندی خودش را به کنار دخترش رسانید و هر سه با سرعت بیشتری به سوی ورودی اصلی ساختمان شهر به راه افتادند.

جمع کوچک در مقابل ورودی ساختمان ایستادند تا از نزدیک آن را تماشا کنند. والتر از دور گنبد بسیار زیبا و مجلل ساختمان را دیده بود و حالا از نزدیک و با علاقه به طاق مثلثی شکل ورودی ساختمان و ستونهایش نگریست و فکر جالبی ذهنش را پر کرد. بدون شک این معماری در بریتانیا منحصر به فرد بود و در نتیجه مردم لیورپول به داشتن چنین ساختمان جالبی در شهرشان به خود می بالیدند اما او متوجه شباهت معماری این ساختمان با بناهای ایتالیایی شد. طرح سر در مثلثی شکل و ستونهای عظیم و گنبد از معماریهای معروف ایتالیا بودند و از معروفترین نمونه های آن که والتر به خاطر می آورد کلیسای عظیم و باشکوه سنت پیتر (۱)  و بنای پانتئون (۲) بودند. والتر به یاد گنبد ساختمان افتاد، اطمینان داشت که در بالای آن مجسمه ای دیده است ولی از فاصله ای که داشتند نتوانسته بود تشخیص بدهد که این مجسمه به چه کسی تعلق داشت و از جایی که ایستاده بود نیز نمی توانست آن را ببیند. او در نتیجه بی اختیار به سوی رابرت برگشته پرسید:

- رابرت عزیز آیا می دانید که مجسمه ای که بر بالای گنبد مجلس شهرتان است به چه کسی تعلق دارد؟

رابرت سرش را تکان داد:

- مینروا (۳)...

والتر از شنیدن این حرف بی اختیار خندید، این هم نشانه ای دیگر از روم و ایتالیا در این ساختمان بود. ایلنا با تعجب به والتر نگاه کرد:

- چه چیزی در این مورد برای شما جالب است؟

والتر با کمی نگرانی به رابرت نگاه کرد؛ نمی خواست او را با صحبتهایش بیازارد و آرام گفت:

- معماری این ساختمان مرا به یاد بعضی از ساختمانهای ایتالیا و رم از جمله کلیسای سنت پیتر می اندازد...

ایلنا با سرگرمی لبخند زد:

- حق با شماست و همین معماری این ساختمان را منحصر به فرد ساخته است...

رابرت هم با سرخوشی در بحث شرکت کرد:

- بدون شک ارتباط میان معماری گنبد و مجسمۀ مینروا شما را به خنده انداخته است.

والتر پاسخ داد:

- همین طور است رابرت عزیز. مینروا الهۀ رومی جنگجویان، شاعران ، موسیقی، تجارت و دانایی و بسیاری چیزهای دیگر است که به آتنا (۴) الهۀ یونانی شباهت زیادی دارد و مانند او الهۀ نگهبان شهرهاست. باید بگویم که انتخاب مینروا برای ایستادن بر فراز مجلس شهر لیورپول انتخاب بسیار دلنشین و پرفکری بوده است.

ایلنا با دقت به حرفهای والتر گوش داد و سپس گفت:

- شما بدون هیچ شکی اطلاعات وسیعی در مورد سمبلهای ایتالیایی و معماری آن دارید.

والتر خندید:

- این طور که شما فکر می کنید نیست ایلنای عزیزم.... ولی باید بگویم که من در مورد مینروا چیزهای بسیاری می دانم و بسیاری از اطلاعاتم را مدیون اریک هستم.

رابرت با شگفتی کوشید که ارتباط میان اریک و مینروا را بیابد ولی موفق نشد و در نتیجه با کنجکاوی از والتر پرسید:

- می توانم بدانم مینروا چه ارتباطی با دکتر هامند دارد؟

والتر به ایلنا نگاه کرد، ایلنا برای چند ثانیه در فکر فرو رفت و بعد مثل آنکه فکر جالبی در مغزش جرقه زده باشد با سرگرمی خندید:

- خدای من... حق با شماست... دکتر هامند باید علاقۀ زیادی به الهۀ زیبای ما داشته باشند!

والتر لبخند مهربانی به ایلنا زد و سپس رو به رابرت پاسخ داد:

- رابرت عزیز حقیقت این است که مینروا مدیکا (۵) الهۀ نگهبان پزشکان و دانش پزشکی در روم باستان بوده است. هنوز هم پزشکان این سمبل را نگاه داشته اند و به آن عشق می ورزند و احترام می گذارند. باید اعتراف کنم که از آنجا که مینروا همانطور که ایلنا اشاره کرد الهۀ زیبارویی است اریک مجسمۀ زیبایی از او در اتاقش دارد و علاقۀ خاصی به آن مجسمه دارد.  

رابرت خندید:

- از اطلاعات جالبتان متشکرم والتر عزیز... هم در مورد مینروا مدیکا و هم در مورد دکتر هامند.

و این بار هر سه نفر خندیدند.

رابرت ، لی لی و والتر سبک و شاد از در ورودی ساختمان گذشتند و قدم به داخل آن گذاشتند. هر سه نفر پس از ورود با لذت به محوطۀ زیبای داخل ساختمان نگریستند. همانطور که آنها آرام از میان ساختمان می گذشتند و با لذت به تابلوها و وسایل نفیس و بی نظیر آن می نگریستند رابرت آرام شروع به توضیح کرد:

- این ساختمان در نیمۀ قرن پیش به پایان رسیده، فکر می کنم در دهۀ ششم قرن هجدهم. متاسفانه در آتش سوزی بزرگی که در سال ۱۷۹۵ اتفاق افتاد بنای داخلی ساختمان کاملاً از بین رفت. خوشبختانه در حال حاضر آخرین قسمتهای بازسازیش رو به پایان است.

ایلنا با شادی به سوی دیگری رفت تا زیر گنبد زیبای ساختمان قرار بگیرد و رابرت و والتر هم با آرامش او را دنبال کردند.

والتر به بالا نگاه کرد و یکبار دیگر منظرۀ داخلی کلیسای سنت پیتر و پانتئون برایش زنده شدند و با اشتیاق و سرگرمی خندید. ایلنا که متوجه این حرکت والتر شده بود با لبخند به او نگاه کرد:

- حقیقتاً شبیه است، این طور نیست.

- همین طور است، تنها در رنگهای متفاوت و در ابعاد کوچکتر ... ولی جداً زیباست.

ایلنا نفس عمیقی کشید:

- من ترکیب رنگهای آبی و سفید این گنبد را می پرستم .. به خصوص هماهنگی که در میان این رنگها با پنجره های اطرافش که به آسمان آبی و ابرهای سفیدش دید دارند وجود دارد. علاوه بر این رنگهای طلایی استفاده شده در این گنبد بسیار دلنشین و به جا هستند.

والتر با دقت به گنبد زیبا نگاه کرد؛ حق با ایلنا بود. رنگها و طرح گنبد حقیقتاً با هم هماهنگی داشتند و زیبایی لطیفی به آن می دادند.

 

(۱) St. Peter

(۲) Pantheon

(۳) Minerva

(۴) Athena

(۵) Minerva medica

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 20:57  توسط قصه گو  | 

ایلنا مستقیم در چشمان رابرت نگریست و با کمی خجالت سرش را تکان داد:

- این طور که شما می گویید نبوده است... من برای جلب رضایت شما از روشهای کاملاً منصفانه استفاده کردم.

رابرت یکبار دیگر خندید:

- عزیزم روشهای منصفانه در مورد تو یک اصطلاح نسبتاً بی معنی است... تو خوب می دانی که چگونه در آرامش تمام هر شخصی از اطرافیانت را با هر یک از خواسته هایت موافق و همراه کنی...

و بعد به شوخی رو به والتر گفت:

- والتر عزیز بگذارید به شما نصیحت کنم که از زبان و چشمهای این دختر پرهیز کنید... او هنگامی که برای درخواست چیزی به سراغتان می آید شما را سحر می کند و جواب رد دادن به او غیر ممکن می شود... در آخر هنگامی که اتاقتان را ترک می کند شما برای مدت طولانی در تنهایی بر جایتان خواهید نشست و با خودتان فکر خواهید کرد که چگونه راضی شدید که به چنین خواسته ای از جانب دخترتان تن بدهید!

و سپس هر دو مرد با صدای بلند خندیدند و ایلنا با خجالت سرش را به زیر انداخت و قرمز شد. والتر با مهربانی به ایلنا نگاه کرد:

- ایلنای عزیزم من واقعاً خوشحالم که می شنوم که تو در جامۀ عمل پوشاندن به خواسته هایت موفق هستی، بعلاوه این طبیعی است که والدین به خاطر علاقه شان به راحتی با خواسته های فرزندانشان موافقت کنند...  خود من هم زمانی از مهربانی والدینم سو استفاده می کردم.

رابرت گفت:

- متاسفانه موضوع همین طور است که شما می گویید... برای مثال من  و همسرم اغلب توان مخالفت و ناراحت کردن فرزندانمان را نداریم و گاهی به ناچار با خواسته های آنها موافقت می کنیم... البته اعتراف می کنم که در میان ایلنا و پسرها ایلنا کنترل بیشتری بر من و آنجلا دارد!

ایلنا با شیطنت به رابرت نگاه کرد:

- از بابت اعتراف صادقانتان متشکرم ... و بدون شک از دانستن این موضوع استفاده خواهم کرد.

و یکبار دیگر هر سه نفر خندیدند. والتر با دقت به بشقاب ایلنا نگاه کرد؛ دختر جوان واضحاً بیشتر به سمت سبزیجات و میوه ها تمایل داشت و در بشقابش بیشتر نخود فرنگی و هویج و ذرت آب پز دیده می شدند تا گوشت و انواع شیرینی. اگرچه کمی مرغ بریان هم در پیش دستی ایلنا به چشم می خورد ولی سبزیجات و سالادی که دور آن را گرفته بودند کاملاً سینۀ مرغی که او می خورد را تحت الشعاع قرار می دادند. والتر متوجه سنگینی نگاه ایلنا بر روی خود شد و نگاهش را از بشقاب او برداشته به چشمان خوش ترکیب دختر جوان نگاه کرد و با محبت به او لبخند زد.

پس از صرف غذا هر سه نفر از هم جدا شده به اتاقهایشان رفتند تا کمی استراحت کنند و قرار شد که یک ساعت و نیم بعد برای گردش در لیورپول به شهر بروند.

همانطور که قرار بود یک ساعت و نیم بعد هر سه نفر در یکی از تالارهای عمارت یکدیگر را ملاقات کردند و بنابر پیشنهاد رابرت تصمیم بر آن شد که در آن روز برای تماشای کلیسای سنت نیکلاس و ساختمان مجلس شهر بروند. در کالسکه ای که آنها را به سوی کلیسا می برد صحبتها بیشتر در مورد اتفاقات روزمرۀ چند روز اخیر لیورپول بود.       

رابرت، والتر و ایلنا در مقابل کلیسا از کالسکه پیاده شدند. کلیسای " بانوی ما و سنت نیکلاس" (۱) از قدیمی ترین کلیساهای لیورپول بود که در کنارۀ رود مرزی (۲) بنا شده بود و نقش قلب جامعۀ لیورپول را داشت. اولین چیزی که در ساختمان سنگی این کلیسا توجه والتر را جلب کرد برج ناقوس عظیم و نسبتاً نوساز کلیسا بود.

رابرت متوجه نگاه والتر به برج کلیسا شده توضیح داد:

- این برج و ناقوسهایش داستان دردناکی دارند که برایتان خواهم گفت ولی اول اجازه بدهید که وارد حیاط و ساختمان کلیسا شویم.

و همانطور که وارد می شدند رابرت ادامه داد:

- اصل این کلیسا در قرن چهاردهم ساخته شده است. البته همانطور که می بینید به مرور زمان ساختمان قدیمی با ساختمان جدید آن جایگزین شده و آخرین قسمت کلیسای قدیمی برج آن بود که حالا آن هم تخریب و دوباره ساخته شده است.

والتر به قبرستان اطراف کلیسا نگاه کرد، اطمینان داشت که قدمت بعضی از قبرها بیش از دویست یا  سیصد سال است و با شگفتی گفت:

- قدمت بعضی از این سنگ قبرها از سیصد سال تجاوز می کند.

رابرت پاسخ داد:

- همین طور است، اولین اجساد در این کلیسا در قرن چهاردهم و چندین سال پس از اتمام ساختمان کلیسا دفن شدند. درست در زمانی که طاعون بزرگ بریتانیا همه گیر شد و بسیاری از مردم بیچاره را کشت.

ایلنا با شادی و دلتنگی پیشاپیش والتر و رابرت به سوی ورودی کلیسا رفت و آن دو نیز او را دنبال کردند.

داخل کلیسا اگرچه بسیار عظیم و با شکوه بود ولی دکور کلی آن با کلیساهای دیگر که والتر دیده بود تفاوت چندانی نداشت. در ورودی کلیسا جایگاههای زیبای آب مقدس قرار داشتند و ابتدا ایلنا و سپس والتر و رابرت انگشتشان را در آن زدند و صلیب کشیدند و سپس وارد کلیسا شدند. والتر به سقف بلند و ستونهای کلیسا نگاه کرد و پس از آن نگاهش به جایگاه نمازگزاران و محراب کلیسا کشیده شد. هر سه نفر در کنار هم مشغول قدم زدن در کلیسا به سوی محراب شدند. حالا والتر در اطراف کلیسا و همین طور در محراب آن متوجه یادگارهایی از کشتی ها و دریانوردی می شد. والتر گفت:

- این کلیسا باید به دریانوردان تعلق داشته باشد.

رابرت جواب داد:

- باز هم همین طور است. کلیسا به نام سنت نیکلاس است که قدیس نگهبان دریانوردان و کشتیهاست. اگر راستش را بخواهید نام عامیانۀ این کلیسا " کلیسای دریانوردان" (۳) است.

والتر به پنجرۀ رنگی بزرگ و زیبای روبه رویش نگاه کرد که تصویر مریم مقدس در حالیکه عیسی کوچک را در آغوش داشت بر آن دیده می شد و همین طور تصویر سنت نیکلاس و یک کشتی در دریا.

یکبار دیگر هر سه نفر در کلیسا به راه افتادند و این بار از مقابل جایگاه اعترافات گذشتند تا به قسمت اصلی کلیسا رسیدند. والتر به یاد برچ کلیسا افتاد:

- جریان تلخ این برج کلیسا چیست رابرت؟

رابرت با ناراحتی آه کشید:

- همانطور که گفتم این کلیسا مهمترین کلیسای این شهر است و مردم شهر مایل بودند که ساختمان قدیمی آن را حفظ کنند. نگهبانان این کلیسا مدتها بود که هشدار می دادند که این کلیسا به خاطر قدمتش جای مطمئنی برای مراسم مذهبی نیست اما متاسفانه کسی به حرفهای آنها توجه نکرد. تا سرانجام چند سال پیش در سال ۱۸۱۰ در یکی از یکشنبه های ماه فوریه و در زمان مراسم مذهبی برج و ناقوسهای این کلیسا فرو ریختند و در نتیجه قسمت اصلی سقف کلیسا خراب شد. آن روز بیست و پنج نفر که بیشتر آنها دختران دانش آموز یکی از مدارس بودند در زیر آوار کشته شدند. مدتی بعد برج کلیسا را کاملاً تخریب کرده دوباره ساختند و آنچه را که از ساختمان کلیسا می شد نوسازی و مرمت کردند. ولی خاطرۀ تلخ فرو ریختن کلیسا هنوز هم بسیار آزار دهنده و درد آور است.

والتر با دهان باز به داستان تلخ کلیسا گوش داد و در آخر به سختی توانست حرکت کند. بیست و پنج انسان بی گناه در این کلیسا مرده بودند فقط به خاطر آنکه مردم و مسئولین شهر مایل بودند ساختمان قدیمی و نامطمئن کلیسا را نگاه دارند!

چشمان والتر بی اختیار به سوی ایلنا پرکشید که کمی جلوتر آرام در زیر برج قدم می زد. والتر بی اختیار چند قدم سریع به سوی او برداشت و بازوی دختر جوان را در میان انگشتان نیرومندش گرفت و او را با هراس به سمت خود کشید.

ایلنا و رابرت هر دو با تعجب به این حرکت بی ارادۀ والتر نگاه کردند. والتر در زیر نگاههای آنها قرمز شد و بریده بریده گفت:

- عزیزم مراقب باش...

ایلنا که از دور صدای رابرت را شنیده بود که داستان فاجعۀ کلیسا را برای والتر تعریف می کرد متوجه احساس والتر شد و لبخند مطمئن و مهربانی به او زد:

- لطفاً نگران نباشید... برج به تازگی ساخته شده و بسیار محکم و پر استقامت است. علاوه بر آن کسی امروز ناقوسهای کلیسا را به صدا در نمی آورد که برج متحمل فشار شود.

والتر با خجالت سرش را به زیر انداخت:

- می دانم دخترم... و از رفتارم عذر می خواهم. اما نمی توانم نگرانت نباشم.

رابرت با ناراحتی پا به پا شد؛ این رفتار والتر او را آزرده بود. نمی توانست تحمل کند کسی به جز او خودش را پدر دختر جوان بداند و برای او پدرانه نگران باشد. رابرت به سختی خودش را کنترل کرد و با قدمهایی آرام و چهره ای خندان به آن دو نزدیک شد:

- اگر مایل باشید برای دیدن مجلس شهر برویم.

 هر سه نفر از کلیسا بیرون آمدند و به سوی خروجی حیاط کلیسا روان شدند. به درخواست ایلنا کالسکه جایی توقف کرده بود که برای رسیدن به آنجا باید اندکی در کنار رودخانه قدم می زدند. ایلنا با شادی و لذت به منظرۀ زیبای رودخانۀ عظیم نگاه کرد. والتر با علاقه به فرزندش نگریست:

- شما بدون شک علاقۀ زیادی به رودخانه ها و دریاها دارید.

ایلنا خندید:

- همین طور است. تماشای دریا و رودخانه و قدم زدن در ساحل آن به من آرامش عجیبی می دهد... احساس بودن در خانه...

رابرت لبخند مودبی به والتر زد:

- بهتر است این نکتۀ کوچک را در مورد فرزندتان به خاطر بسپارید والتر عزیز. هر وقت که وی بیتاب شد می توانید او را برای گردش در ساحل یک رودخانه ببرید... و خوشبختانه چیزی که در بریتانیا فراوان است رودخانه است!

والتر خندید و سرش را به عنوان تشکر و موافقت تکان داد. ایلنا با شادی کیف کوچکش را در هوا چرخانید و سپس روبه رابرت پرسید:

- آیا هنوز هم تاجران در مقابل ساختمان مجلس جمع می شوند؟

- البته عزیزم... و اگر کمی عجله کنیم آنها را می بینیم.

 

(۱) Our Lady and St. Nicholas Church

(۲) River Mersey

(۳) Sailors Church

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 22:30  توسط قصه گو  | 

ایلنا خندید و اینبار به زبان انگلیسی گفت:

- شگفت انگیز است... من  هرگز فکر نمی کردم که اجداد ایتالیایی داشته ام... اگر در این مورد می دانستم در ایتالیا کمتر احساس غریبه بودن می کردم.

والتر و ایلنا به قدم زدنشان ادامه دادند و والتر به اصرار ایلنا شروع به تعریف سرگذشت خانواده اش کرد؛ در مورد زندگی سابقش در نورسهمپتن و هنگامی که پدرش زنده بود و پیش از آشناییش با کاترینا و سپس در مورد زندگی به همراه اریک در نورسهمپتن و دوستانشان در آنجا گفت...

از آنجا که به وقت ناهار نزدیک می شدند ایلنا راه بازگشت به خانه را در پیش گرفت و والتر هم شانه به شانۀ دخترش روان شد. در میان راه و در میان چمنها ایلنا ایستاد، خم شد و چند گل دِیزی (۱) که مقابلش بودند را چید و همچنان که با سرگرمی و لذت به آنها می نگریست گلها را در دستش مرتب کرد. والتر با دیدن این صحنه با ناباوری ایستاد و خیره خیره به دختر جوان که حالا بیشتر از هر وقت دیگری به کاترینا شبیه شده بود نگریست، باور نمی کرد که ایلنا هم دقیقاً همان عادتی را دارد که کاترینا داشته، حتی برق چشمان و لبخند شیرین دختر جوان هنگام چیدن گلها همان بود که در نگاه و لبخند کاترینا وجود داشت.

ایلنا مرتب کردن گلها را در دستانش تمام کرد و آنها را بویید و سپس برگشت و به والتر نگاه کرد. والتر عملاً برجایش میخکوب شده بود و با رنگ پریده به سختی نفس می کشید. لبخند از روی لبان دختر جوان پاک شد و با نگرانی قدمی به والتر نزدیک شد:

- خدای من... حالتان خوب است؟ لطفاً چیزی بگویید!

والتر به سختی توانست خودش را تکان بدهد و صحبت کند و حتی وقتی که صحبت کرد جمله اش اصلاً چیزی نبود که ایلنا انتظارش را داشت:

- چرا آن دِیزیها را چیدید؟

ایلنا فکر کرد که والتر از اینکه او گل چیده، و یا به قولی آن گلها را کشته است، ناراحت شده است. هر چند که چنین فکری با شخصیت قوی والتر در تناقض کامل بود ولی تنها همین تعریف از حالت فعلی والتر برداشت می شد. ایلنا با درماندگی گلها را پشت سرش مخفی کرد و از خجالت قرمز شد:

- معذرت می خواهم... نمی دانستم که شما از این کار من ناراحت می شوید. از این پس در حضور شما گل نمی چینم!

والتر متوجه سوتفاهم شد و با ناراحتی دستانش را به علامت نفی تکان داد:

- لطفاً اشتباه نکنید، من از اینکه شما گل چیدید ناراحت نشدم. تنها می خواستم بدانم چه شد که آن گلها را چیدید؟

ایلنا با شگفتی شانه هایش را تکان داد و به فکر فرو رفت:

- درست نمی دانم... من همیشه عاشق گلها بوده ام... از کودکی هر وقت که در فضای آزاد قدم می زدم یک دسته گل کوچک از گلهای وحشی می چیدم و با آنها بازی می کردم... حالا هم هنوز همین کار را می کنم و گلها را به اتاقم می برم تا آنها را در آنجا در گلدان بگذارم.

و بعد ایلنا با ناراحتی قدمی به والتر نزدیک شد:

- می توانم بپرسم که چرا چنین سوالی از من کردید؟

والتر با بیتابی انگشتهایش را در موهایش فرو کرد و آنها را به عقب خوابانید و سپس آه عمیقی کشید:

- چون این عادت شما دقیقاً شبیه به کاتریناست... او هم مثل شما عادت داشت که دسته ای کوچک از گلهای وحشی جمع آوری و با خود حمل کند!

و بعد با ناراحتی به صورت زیبا و پرغم دختر جوان نگاه کرد:

- وقتی که با شما برای قدم زدن می رفت اغلب دستۀ گل را به شما می داد تا با آن بازی کنید... فکر می کنم این عادت از همان دوران در خاطر شما باقی مانده است.

ایلنا با تلخی به دوردستها خیره شد، والتر با ناراحتی بار دیگر به کنار دخترش رفت و روبه روی او ایستاد:

- عزیزم مرا ببخش، من هر لحظه که با تو هستم و در تمام حالات تو مادرت را می بینم و با یاد آوری آن تو را هم می آزارم...

ایلنا با مهربانی به والتر نگاه کرد و به سختی لبخند زد:

- نه خواهش می کنم از من عذر خواهی نکنید.... شاید وقتی که به شباهتها و خاطرات مادرم اشاره می کنید در ابتدا من دلتنگ بشوم ولی بی نهایت خوشحال می شوم وقتی متوجه می شوم که حقیقتاً شبیه به مادرم هستم و رفتار و احساساتم را ریشه یابی می کنم .... خواهش می کنم باز هم در این مورد با من صحبت کنید.      

والتر با مهربانی پیشانی ایلنا را بوسید و بعد هر دو نفر در سکوت به سوی خانه حرکت کردند.

 

وقتی که ایلنا و والتر وارد عمارت شدند یکی از خدمتکارها به آنها اطلاع داد که رابرت نیز برای ناهار به خانه بازگشته است. ایلنا و والتر از یکدیگر جدا شدند تا هر یک برای صرف ناهار آماده شوند.

ایلنا وارد تالار غذاخوری شد و رابرت که از قبل آنجا بود به استقبالش آمد:

- ظهر بخیر عزیزم... آیا گردش خوبی داشتید؟

ایلنا با محبت رابرت را در آغوش گرفت:

- ظهر بخیر پدر... من و آقای دانوان گردش بسیار خوبی داشتیم. امیدوارم که دیدار شما از کارخانه هم رضایت بخش بوده باشد.

و سپس دختر جوان با مهربانی در چشمان رابرت نگاه کرد:

- در ضمن نیازی به این نبود که شما خود را برای آسایش ما در زحمت بیندازید و به کارخانه بروید... شما غریبه نیستید، من همیشه از بودن در کنار شما خوشحال می شوم.

رابرت خندید و موهای ایلنا را نوازش کرد. والتر وارد تالار شد و رابرت برای استقبال و دست دادن با او از ایلنا جدا شد و سپس هر سه نفر بر سر میز ناهار نشستند. رابرت با خوشرویی پرسید:

- آیا گردش خوبی داشتید؟

والتر سرش را با ادب پایین آورد:

- گردش امروز بی نظیر بود رابرت عزیز.

ایلنا آرام رو به والتر خندید:

- شما بیش از اندازه صبور و با محبت هستید.

و سپس رو به رابرت گفت:

- به اصرار خودخواهانۀ من تمام امروز صبح را در ساحل دریا گذراندیم.

والتر با مهربانی اما یکدندگی گفت:

- و گردشی بسیار مفرح و صمیمی داشتیم.

ایلنا و رابرت هم در پاسخ والتر خندیدند. برای مدت کوتاهی سکوت در میان هر سه نفر برقرار شد و هر سه مشغول صرف سوپ شدند. پس از اندکی ایلنا با هیجان و سرگرمی سکوت را شکست و رو به رابرت به والتر اشاره کرد و گفت:

- آیا می دانستید که جد مادری ایشان از مردم ایتالیا بوده اند؟

رابرت با شگفتی به والتر نگاه کرد:

- جداً... این موضوع شباهت شما به مردم ایتالیا را توجیه می کند والتر.

والتر خندید:

- همین طور است... به خصوص که بنابر تصاویری که از پدربزرگم باقی مانده است من شباهت چشمگیری به ایشان دارم.

و بعد با لبخند ایلنا را نشان داد:

- مادر من علاقۀ شگفت انگیزی به نقاشی دارند و هنر و فرهنگ ایتالیا را ستایش می کنند... شاید این موضوع علاقۀ ایلنا به نقاشی و هنر را نیز توجیه کند.

رابرت با سرگرمی خندید و با شوخی به ایلنا گفت:

- عزیزم می بینم امروز اکتشافات مهمی در مورد خودت کرده ای...

و بعد رو به والتر گفت:

- وقتی که لی لی چهار یا پنج سال پیش اعلام کرد که مایل است برای فراگیری حرفه ای نقاشی به ایتالیا سفر کند من طبیعتاً مخالف بودم ولی او هر طور که بود من و همسرم را راضی کرد و به همراه کوچکترین خاله ام به رم سفر کرد... حالا می فهمم که عشق به رم و ایتالیا در خون این دختر وجود داشته و من هرگز نمی توانستم مانع این سفر او بشوم!

 

(۱) Daisy

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 23:8  توسط قصه گو  | 

والتر بازویش را به ایلنا داد تا با هم در امتداد ساحل قدم بزنند و گفت:

- در مورد روابط پدرها و دخترها با هم حق با شماست. ولی من شخصاً فکر می کنم به خاطر مسئولیتهای چند سال گذشته ام به اندازۀ کافی سختگیر هستم و با این وجود ایرادی در رفتار شما نمی بینم.

ایلنا خم شد و صدفی را که مقابل پایش بود برداشت و مشغول تمیز کردن آن از شنها شد و سپس گفت:

- شما شاید در بیرون از منزل و در جمع کارکنان زیردستتان سختگیر باشید ولی همانطور که گفتم باید دید افراد سختگیرتر خانوادۀ شما چه در مورد من می اندیشند.

والتر با تعجب به ایلنا که کمی رنگ پریده بود و می کوشید نگاهش را از وی مخفی کند نگریست:

- می توانم بدانم شما راجع به چه کسانی صحبت می کنید؟

ایلنا به سختی آب دهانش را فرو داد و با جملاتش بازی کرد:

- کسانی که بعد از من و مادرم به زندگی شما وارد شده اند... مثلاً همسرتان... و یا فرزندانتان.

والتر بی اختیار ایستاد و با دهان باز به ایلنا نگاه کرد و مدتی طول کشید تا به خودش آمد:

- همسر و فرزندانم؟!

ایلنا با خجالت پاسخ داد:

- البته، آنها طبیعتاً باید با من سختگیرتر از شما باشند.... فکر می کنم که فردا با پسر شما ملاقات می کنیم، این طور نیست؟

والتر تازه فهمید اشتباه ایلنا از کجا منشا می گیرد و بی اختیار به خنده افتاد. ایلنا که انتظار این حرکت او را نداشت کمی رنجیده شد و در حالیکه گونه هایش از خجالت کاملاً قرمز شده بودند لبهایش را گاز گرفت. والتر به سختی بر خودش مسلط شد:

- آه خدای من، مرا ببخشید... خندۀ من حقیقتاً به دور از نزاکت بود. حالا می فهمم که شما چرا دچار چنین توهمی شده اید...

ایلنا با سردرگمی گفت:

- توهم؟! ... من شنیده بودم که جرالد و اسکات به همراه پسر شما به کلبۀ شکاری رفته اند...

والتر یکبار دیگر به سختی جلوی خنده اش را گرفت:

- شما درست شنیده اید... اریک عزیز و بیچاره، او هرگز نمی تواند حدس بزند چه توهماتی را در ذهن شما بوجود آورده است!

ایلنا در حالیکه به فکر فرو می رفت پرسید:

- آیا نام پسر شما اریک است؟

والتر گفت:

- همین طور است. اگرچه من اریک را مانند فرزند حقیقی خودم دوست دارم و به خاطر داشتن چنین پسر عزیزی به خود می بالم اما اریک پسر حقیقی من نیستند و حتی نام خانوادگی او با ما متفاوت است.

ایلنا با شگفتی پرسید:

- آیا پسر شما دکتر هامند هستند؟!

 والتر با تعجب به دختر جوان نگاه کرد:

- شما با او ملاقات کرده اید؟

و این بار نوبت ایلنا بود که بی اختیار به سو تفاهمی که پیش آمده بود بخندد:

- من هرگز شخصاً ایشان را ندیده ام، ولی از آنجا که ایشان دوست صمیمی جرالد هستند و رابرت برای چند سال در هندوستان سرپرستی معادنشان را بر عهده داشتند نامشان را به دفعات متعدد شنیده بودم. باید اعتراف کنم که نمی دانستم که شما پدرخواندۀ دکتر هامند هستید!

والتر سرش را تکان داد:

-  ظاهراً شما همه چیز را در این مورد می دانید ایلنای عزیزم و نیازی به توضیح بیشتر ندارید. بهتر است نگران سختگیری سایرین نباشید زیرا بعد از کاترینا و شما من هرگز ازدواج مجدد نکرده ام و فرزند دیگری ندارم... اریک هم مرد جوان بی نظیری است و قلب بسیار مهربانی دارد... اطمینان داشته باشید که او از شما خوشش خواهد آمد و امیدوارم شما هم او را دوست داشته باشید.

ایلنا سرش را تکان داد و به شدت به فکر فرو رفت، او هرگز نمی توانست باور کند که والتر پس از مادرش هرگز ازدواج نکرده است. او به یاد حرفهای آن روز صبح رابرت افتاد که می گفت والتر در این نوزده سال زجر زیادی کشیده است و بدون شک حق با رابرت بود. این بسیار احمقانه بود که او فکر کند که کسی با موقعیت والتر هنگامی که در عنفوان جوانی همسر و دخترش را از دست داده امکان ازدواج مجدد نداشته است. بدون شک دلیل امتناع والتر از این کار علاقۀ شدیدش به کاترینا و او بوده است. صدای والتر او را به خود آورد:

- می توانم بپرسم در چه فکری هستید؟

ایلنا به تلخی سرش را تکان داد:

- مهم نیست... فراموشش کنید.

والتر لبخند آرامی زد:

- آیا به تنها ماندن من در این نوزده سال ارتباط دارد؟

ایلنا با ناراحتی تکان خورد:

- آیا شما همیشه با این دقت به افکار دیگران پی می برید؟

والتر سرش را پایین انداخت و به سختی خندید:

- از اینکه آزارتان دادم عذر می خواهم عزیزم... ولی پی بردن به این فکر شما کار مشکلی نبود ... علاوه بر آن پس از بیست سال زندگی در کنار اریک من مهارت خوبی در این کار بدست آورده ام...

ایلنا با تعجب به پدرش نگاه کرد، چه چیز در زندگی در کنار اریک هامند بود که پدرش این طور در آن مورد صحبت می کرد؟ ایلنا تصمیم گرفت کنجکاوی نکند و در آینده خودش در این مورد قضاوت کند. ایلنا و والتر یکبار دیگر شروع به قدم زدن در کنار ساحل دریا کردند. ایلنا یکبار دیگر چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید:

- چقدر هنگامی که در ایتالیا بودم برای این ساحل دلتنگ می شدم...

والتر خندید و به زبان ایتالیایی پرسید:

- چه چیز را در مورد این ساحل بیشتر دوست دارید دوشیزه خانم؟

ایلنا با شگفتی و دهان باز به پدرش نگاه کرد و والتر باز هم به او لبخند زد. ایلنا هم به زبان ایتالیایی پاسخ داد:

- من نمی دانستم که شما این طور سلیس ایتالیایی صحبت می کنید!

والتر ادامه داد:

- چون شما در مورد تاریخچه خانوادگیمان چیز زیادی نمی دانید.

ایلنا در کمال شگفتی به والتر نگاه کرد و تازه شباهت غیر قابل انکار پدرش با مردان ایتالیایی توجه او را به خود جلب کرد. او با اشتیاق خندید:

- آیا می خواهید بگویید که ما در اصل ایتالیایی هستیم؟

والتر که از سرگرمی دختر جوان لذت می برد با لبخند پاسخ داد:

- نه کاملاً... اما جد مادری من از تاجران ایتالیایی بوده اند که به بریتانیا سفر کردند و در اینجا ماندگار شدند. در نتیجه تقریباً تمام اعضای خانوادۀ مادری من می توانند به زبان ایتالیایی تکلم کنند و علاوه بر آن مادرم و مادربزرگ شما که علاقۀ زیادی به نقاشی و هنر ایتالیای داشت تصمیم گرفت که من و خواهرانم را طوری پرورش دهد که با فرهنگ و زبان ایتالیایی کاملاً آشنا باشیم.

و بعد مثل آنکه والتر ناگهان به نکتۀ بسیار جالبی پی برده باشد با شادی گفت:

- آه... چقدر جالب... فکر می کنم حالا هر دو می دانیم که علاقه و استعداد عجیب شما به نقاشی و هنر از چه کسی به شما به ارث رسیده است!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 9:1  توسط قصه گو  | 

ایلنا برای اولین بار پس از بیش از سه سال در کنار دریای ایرلند ایستاد و با اشتیاق به موجهای دریایی که آنقدر دوستش می داشت نگریست... او بدن و موهایش را به نسیم خنکی که از سوی دریا می وزید سپرد و ریه هایش را تا جایی که می توانست از هوای تازه و شور آن پرکرد. والتر نیز در کنار دختر جوان قرار گرفت و او هم به نوبۀ خود در حالیکه دستهایش را پشت کمرش قلاب کرده بود به امواج دریا خیره شد. سپس چرخید و به نیمرخ ایلنا نگاه کرد، حتی نیمرخ این دختر به شدت به کاترینا شباهت داشت، همان بینی کوچک و سر بالا، گونه های زیبا و برجسته، لبهای خوش ترکیب و چشمهای دوست داشتنی.

ایلنا متوجه سنگینی نگاه والتر شد و برگشت و به او نگریست، والتر در پاسخ به او لبخند زد. ایلنا بی مقدمه پرسید:

- شما چگونه متوجه شدید که من دختر شما هستم؟

والتر جا خورد... زبانش بند آمد و تنها به صورت زیبای دختر جوان نگاه کرد... چرا توان پاسخ دادن به این سوال را نداشت؟ یکبار دیگر والتر در ذهنش به دنبال جملات مناسب برای پاسخ این سوال گشت و در دل به خودش ناسزا گفت که چرا پیش بینی این سوال را نکرده بود...

ایلنا مستقیم و بی تزلزل به او می نگریست و چشمان درشت و آبیش با مژگان بلندش وی را بیتاب می کردند. والتر بدون آنکه بتواند سخنی بگوید نفس عمیقی کشید و سپس برگشت و در امتداد ساحل شروع به قدم زدن کرد. ایلنا که انتظار این حرکت والتر را نداشت ابتدا ایستاد و با دهان نیمه باز به او نگریست و سپس بی اختیار با قدمهای سریع به دنبال او روان شد.

لی لی خودش را به کنار پدرش رسانید و با او هم قدم شد... والتر همچنان که قدم می زد به شدت در فکر بود و لبهایش را می جوید... ناگهان والتر ایستاد و به سوی ایلنا چرخید... چشمهایش پر از درد بودند و پر از غصۀ تنهایی... و حتی کمی مرطوب بودند.  او بی اختیار دستش را زیر چانۀ ایلنا گذاشت، صورت دختر را بالا آورد، مستقیم به چشمانش نگاه کرد و به سختی آب دهانش را فرو داده سرانجام زمزمه کرد:

- به خاطر شباهتت!

ایلنا با سردرگمی و ناباوری به والتر نگاه کرد، مدتی طول کشید تا توانست منظور وی را درک کند و بعد اشک در چشمانش حلقه زد و با صدایی گرفته و آرام پرسید:

- آیا من شبیه به مادر هستم؟

والتر به سختی لبخند زد و با نوک کفشش با سنگ کوچکی که مقابل پایش بود بازی کرد:

- شبیه؟!...

و بعد خندۀ کوچکی کرد و سرش را تکان داد:

- تو خود مادرت هستی!... هرگز باور نمی کردم که یک مادر و فرزند بتوانند این چنین شبیه به هم باشند...

ایلنا بی اختیار به سوی دریا چرخید و پلکهایش را با درد بست... دو قطره اشک درشت از چشمانش بر روی گونه هایش پایین لغزیدند. دختر دستش را بالا آورد و بر روی دهانش گذاشت... کابوس هراسناک دیروزش را به خاطر آورد... در کابوسش چهرۀ مادرش را دیده بود که به شدت به خودش شبیه بود و او در اضطراب آن لحظات اندیشیده بود که این بازییست که مغزش با او می کند و او خودش را به جای مادرش می بیند!

والتر با بیتابی رو به روی ایلنا قرار گرفت و با درماندگی دستانش را در طرفین شانه های او نگاه داشت:

- عزیزم مرا ببخش... نمی خواستم تو را ناراحت کنم... ای کاش این سوال را از من نپرسیده بودی... ای کاش پاسخ دیگری به تو داده بودم...

ایلنا چشمانش را گشود و به سختی کوشید تا برخودش مسلط شود و سرانجام آرام گفت:

- نه خواهش می کنم... شما مرا ناراحت نکردید... هرگز... فقط...

ایلنا نتوانست جمله اش را تمام کند، والتر با ناراحتی گفت:

- فقط...

ایلنا سرش را با درماندگی تکان داد:

- دیروز... وقتی که کابوس می دیدم... می دانید... در مورد آن روز که...

ایلنا دستهایش را تکان داد تا منظورش را به پدرش بفهماند و والتر به علامت متوجه شدن سرش را تکان داد. ایلنا ادامه داد:

- من چهرۀ مادر را دیدم... و حق با شما است... او واقعاً شبیه من بود، آنقدر شبیه که من فکر می کردم مغزم با من بازی می کند!...  من هرگز نمی دانستم که این طور به مادرم شباهت دارم... آه خدای من... رفتار دیروزم بدون شک بسیار بیشتر از آنچه من فکر می کردم شما را آزرده است... مرا ببخشید...

ایلنا هر دو دستش را بر روی چشمهایش گذاشت و بی اختیار گریست. والتر با ناباوری شانه های او را گرفت:

- عزیزم فراموشش کن... من هرگز از تو و رفتارت آزرده نیستم... دیروز تمام رفتار تو کاملاً طبیعی بودند...

والتر با ناراحتی به ایلنا که همچنان می گریست نگاه کرد و بعد آرام او را در آغوش گرفت. ایلنا دستهایش را از مقابل صورتش برداشت و سپس صورتش را بر سینۀ والتر تکیه داد و دستهایش را دور بازوان پدرش حلقه کرد. والتر موهای ایلنا را بویید و بوسید. به خاطر آورد که همیشه دوست داشت بتواند دخترش را در مواقع غصه و سختی آرام کند و تسلی بدهد و حالا او را در آغوش گرفته بود و آرام می کرد.

کمی طول کشید تا ایلنا بر خودش مسلط شد و از آغوش والتر بیرون آمد. والتر بلافاصله دستمالش را از جیبش بیرون آورد و به دست دختر داد . ایلنا همان طور که صورتش را تمیز می کرد با درماندگی و خجالت به والتر لبخند زد:

- خدای من... این باید بار دهم باشد که در این دو روز به گریه می افتم... باور کنید که در شرایط عادی من این طور حساس و بی طاقت نیستم!

والتر خندید:

- به نظر من شما دختر بسیار قوی هستید ... هر کس دیگری به جای شما بود به زمانی خیلی طولانی تر از یک شبانه روز برای درک و تطبیق با تمام اتفاقات این دو روز پر ماجرا نیاز داشت. گریستن انسان را آرام می کند و این کاملاً طبیعی است که شما در این دو روز حساس شده باشید و نیاز به آرام شدن داشته باشید.

ایلنا خندید:

- شما هم مانند رابرت بیش از اندازه مرا لوس می کنید. او هم همیشه سعی می کند با مهربانی اشتباهات مرا موجه جلوه بدهد... اطمینان دارم که اگر زیر نظر شما هم رشد کرده بودم اخلاق و رفتارم اصلاً بهتر از حالا نمی شدند!

- اخلاق و رفتار شما بسیار دوست داشتنی و دلنشین است و شما دوشیزۀ جوان بی نظیری هستید. فکر نمی کنم هیچ کس خواهان تغییر شما باشد!

ایلنا خندید:

- پدرها دخترانشان را لوس می کنند! باید دید کسانی که سختگیرتر هستند در مورد اخلاق من چه فکر می کنند؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:1  توسط قصه گو  | 

رابرت با ناباوری همچنان به ایلنا نگاه می کرد. ایلنا با درماندگی دستانش را به نشانۀ درخواست در هم قلاب کرد و با صدایی بغض آلود نالید:

- پدر خواهش می کنم وضعیت مرا درک کنید... من نمی توانستم یکبار دیگر با تلخی از او جدا شوم... او نمی توانست مرا با این وضعیت ترک کند... من باید او را می دیدم.

رابرت التماس و استاصال را در چشمان زیبای دخترش دید و بیشتر نتوانست از او دلگیر بماند. او از خود بی خود لبخند زد و ایلنا را در آغوش کشید:

- آه .. لی لی عزیزم... خوشحالم که روابطت با پدر حقیقیت رو به بهبود است عزیزم... می دانستم که تو هرگز نمی توانی از کسی رنجیده باقی بمانی و هر کسی را می بخشی... خوشحالم که همه چیز خوب پیش می رود.

ایلنا با شادی سرش را بر شانۀ رابرت گذاشت و لبخند زد و چشمهایش را بست. پس از چند ثانیه رابرت به خود آمد:

- عزیزم از زمان صبحانه گذشته است و من اطمینان دارم که تا الان والتر سر میز صبحانه نگران سلامتی تو شده است.

ایلنا به این حرف رابرت خندید و سپس هر دو شانه به شانۀ یکدیگر به سوی تالار غذاخوری به راه افتادند.

 

همانطور که رابرت گفته بود والتر از مدتی پیش در تالار غذاخوری بود و باز هم همانطور که رابرت پیش بینی کرده بود به شدت نگران ایلنا شده بود زیرا وقتی که دختر جوان وارد تالار شد او که کاملاً درمانده و پریشان شده بود نفس راحتی کشید!

والتر با ادب ابتدا به سوی رابرت رفت و با او دست داد و صبح بخیر گفت و سپس به کنار ایلنا آمد و به او نیز صبح بخیر گفت و با دقت چهرۀ او را بررسی کرد که در نتیجه ایلنا با ناراحتی در زیر نگاه کنجکاو و دقیق او در خودش فرو رفت. والتر نیز اثرات بی خوابی و خستگی را در چشمان ایلنا دید و آرام پرسید:

- آیا دیشب خوب استراحت کردید؟

ایلنا لبخند مهربانی به او زد تا شاید از نگرانی والتر بکاهد:

- بسیار خوب، متشکرم و امیدوارم که شما هم خوب استراحت کرده باشید.

والتر سرش را با ادب به نشانۀ تایید پایین آورد و سپس به دعوت رابرت هر سه نفر بر سر میز صبحانه نشستند. رابرت در حالیکه فنجان چاییش را شیرین می کرد آرام گفت:

- از اینکه می بینم روابط شما و ایلنا رو به بهبود است بسیار خوشحالم والتر عزیز.

والتر نگاه شگفت زده ای ابتدا به ایلنا و سپس به رابرت انداخت و سرانجام تصمیم گرفت که رابرت در مورد ملاقات دیشب او و ایلنا اطلاع دارد و جواب داد:

- متشکرم رابرت... باید بگویم که در مورد ایلنا حق با شما بود؛ او بسیار مهربان و بخشنده است.

و لبخند پر محبتی به ایلنا زد. ایلنا با توت فرنگی هایی که در مقابلش داشت بازی کرد:

- از نظر خوب شما متشکرم... رفتار دیروز من آنقدر آزار دهنده بود که فکر نمی کنم تمام مهربانی من بتواند آن را جبران بکند.

سکوت بر سر میز صبحانه برقرار شد. هر سه نفر به شدت در افکار خود غرق بودند. سرانجام رابرت سکوت را شکست:

- والتر عزیز لازم است که من امروز برای موضوع مهمی به کارخانه سرکشی کنم... خوشحال می شوم اگر شما به همراه ایلنا به گردش بپردازید.

والتر و ایلنا هر دو به خوبی می دانستند که رابرت می خواهد آنها را تنها بگذارد تا با آسودگی بتوانند صحبت کنند. والتر آرام گفت:

- بدون شک گردش به همراه ایلنا بسیار دوست داشتنی و خاطره انگیز خواهد بود ولی ما هر دو بسیار خوشحال خواهیم شد اگر شما هم در این گردش ما را همراهی کنید.

ایلنا نیز با لبخندی مهربان به رابرت نگریست:

- پدر آیا هیچ راهی نیست که کار مهمتان را برای وقتی دیگر بگذارید و امروز با ما همراه شوید؟

رابرت لبخند مهربانی به ایلنا زد:

- عزیزم من واقعاً دوست دارم که شما را همراهی کنم ولی از آنجا که جرالد هم در سفر است من باید حتماً امروز به کارخانه سرکشی کنم...

و سپس با لبخند به والتر نگاه کرد:

-  و علاوه بر آن من اطمینان دارم که تو در کنار والتر در سلامت کامل به سر خواهی برد....

والتر سرش را تکان داد:

- از اعتمادی که به من دارید بی نهایت متشکرم رابرت عزیز و تمام  تلاشم را خواهم کرد که ایلنا امروز ساعات خوشی را داشته باشد.

- از این بابت اطمینان دارم والتر و از شما متشکرم که کوتاهی امروز مرا به عنوان صاحبخانه می بخشید.

پس از صرف صبحانه رابرت، والتر و ایلنا را ترک کرد تا برای سرکشی به کارخانه اش راهی حومۀ شهر شود و والتر نیز به کنار ایلنا آمد:

- ایلنای عزیزم من به عنوان یک غریبه انتخاب جای گردش امروز را کاملاً به تو واگذار می کنم.

ایلنا سرش را تکان داد:

- آیا می توانم از شما بخواهم که برای قدم زدن در ساحل دریا برویم.

و بعد با خجالت افزود:

- من هر روز در رم و فلورانس رویای قدم زدن مجدد در ساحل دریای ایرلند را در سر می پروراندم.

والتر لبخند زد:

- هر طور که تو بخواهی دخترم.

ایلنا سرش را پایین انداخت، این دومین بار بود که والتر او را " دخترم" می خواند ولی او هنوز نمی توانست خودش را راضی کند که والتر را "پدر"  صدا کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:35  توسط قصه گو  | 

با تابش نور روز به داخل اتاق ایلنا چشمهایش را گشود و به سختی به اطرافش نگاه کرد. از اتفاقات شبانه روز گذشته همچنان گیج و بیتاب بود. اِولین زودتر از او از خواب برخاسته بود و رختخوابش را مرتب کرده اتاق او را ترک کرده بود.

ایلنا در تختش نشست و زانوهایش را با درماندگی در بغلش جمع کرد... می دانست که چه چیز آزارش می دهد؛ برای اولین بار در زندگیش از روبه رو شدن با  آینده اش و اتفاقات آن هراس داشت! از جدا شدن از خانوادۀ رابرت رادفورد که تا امروز این طور عاشقانه دوستش داشته اند و دوستشان داشت می ترسید... خوب می دانست که والتر هرگز او را بر خلاف میلش مجبور به ترک لیورپول نخواهد کرد... حتی ممکن بود که برای آسایش وی از او نخواهد که به نورسهمپتن بیاید ولی ایلنا در ته دلش خوب می دانست که پدر حقیقیش چقدر آرزو دارد که او را به خانه و شهر حقیقیش بازگرداند.

ایلنا از جایش برخاست و زنگ زد. او سپس به کنار پنجره رفت تا به منظرۀ زیبای بیرون از پنجره نگاه کند. اِولین در زد و وارد شد:

- روز بخیر خانم... امیدوارم که دیشب را خوب استراحت کرده باشید.

ایلنا با خستگی به اِولین لبخند زد؛ البته که اصلاً خوب نخوابیده بود:

- روز بخیر اِولین... متشکرم.

ایلنا با کمک اِولین استحمام کرد و لباس پوشید؛ خسته تر از آن بود که موهای بلندش را بشوید و بنابراین آنها را حتی خیس نکرد. وقتی که مشغول شانه کردن موهایش بود کسی در زد. اِولین برای پاسخ دادن به در رفت:

- خانم، پدرتان مایلند که با شما ملاقات کنند.

ایلنا برای لحظه ای مردد ماند؛ کدام یکی از پدرهایش؟! و بعد متوجه شد که خدمتکارها همچنان به رابرت به عنوان پدر او اشاره می کنند:

- لطفاً از ایشان بخواهید که داخل بشوند و خودتان می توانید بروید.

رابرت وارد اتاق ایلنا شد و با خوشرویی و محبت سر تا پای دختر جوان را برانداز کرد. ایلنا لبخند مهربانی به او زد:

- صبح بخیر پدر...

رابرت به سوی او آمد و آنها یکدیگر را با صمیمیت در آغوش گرفتند:

- صبح بخیر عزیزم... خوشحالم که هنوز مرا پدر می خوانی.

ایلنا بازوهایش را بدور بدن رابرت محکم کرد و خودش را به او فشرد:

- شما همیشه پدر عزیز من خواهید بود.... مهم نیست که زندگی چه اتفاقات و چه افرادی را مقابل راه ما قرار دهد.

رابرت آرام ایلنا را رها کرد و سپس با نگرانی در چهرۀ ایلنا به دنبال اثرات بیماری و شک دیروز گشت. اگرچه اثری از درماندگی دیروز در چهرۀ دختر جوان باقی نمانده بود ولی اثرات بیخوابی و اضطراب به وضوح در صورت زیبای ایلنا دیده می شد. رابرت آه کشید:

- امروز حالت چطور است عزیزم؟

ایلنا سرش را تکان داد:

- بسیار خوب پدر... و از اینکه دیروز شما را به شدت آزردم و نگران کردم واقعاً عذر می خواهم.

رابرت یکبار دیگر رگه های قرمز داخل چشمان ایلنا را بررسی کرد ولی تصمیم گرفت بیشتر اصرار نکند. ایلنا کوشید که بحث را عوض کند:

- کی می توانم بقیۀ اعضای خانواده را ملاقات کنم؟ دلم شدیداً برای آنها تنگ شده است...

رابرت خندید:

- جرالد و اسکات فردا صبح از کلبۀ شکاری حرکت خواهند کرد و پیش از ظهر اینجا خواهند بود... می دانم که آنها هم به شدت برای تو دلتنگند به خصوص جرالد ... متاسفانه مادرت هنوز نمی تواند از دوبلین مراجعت کند، همانطور که می دانی وضع جسمی مادربزرگت خوب نیست و مادرت تصمیم دارد برای مدت بیشتری در کنار او بماند... اندرو و همسرش هم هنوز در لیدز هستند و به محض بازگشتشان با آنها هم ملاقات خواهی کرد...

ایلنا سرش را به تلخی تکان داد:

- حال مادربزرگ چطور است؟

رابرت آه کشید:

- او همچنان از آرتروز شدید رنج می برد... عزیزم خوب می دانی که آب و هوای مرطوب و سرد ایرلند چه بر سر بیماران مبتلا به آرتروز می آورد... علاوه بر آن حال عمومی او هم چندان خوب نیست... مادرت به شدت نگران اوست ولی کار چندانی از دست ما ساخته نیست.

ایلنا سرش را به زیر انداخته بود و به فکر فرو رفته بود، یک بار دیگر مادرش کاترینا را به خاطر آورد و اینکه او تنها فرزند بود. چقدر دوست داشت که بداند پس از مرگ مادرش چه بر سر پدربزرگ و مادربزرگ حقیقیش آمده است. رابرت متوجه سکوت ناراحت کنندۀ ایلنا شد و دست او را گرفت و هر دو با هم بر لبۀ مبلی نشستند:

- لی لی، عزیزم می خواهم از تو درخواست کنم که امروز با والتر دانوان مدارا کنی... من می دانم که اتفاقاتی که برای تو و مادر حقیقیت افتاده بسیار تلخ و آزار دهنده بوده اند ولی فکر می کنم که اگر والتر در آنها به هر نوعی مقصر بوده تا امروز به مجازات کوتاهیش رسیده است.... او نوزده سال از بهترین سالهای زندگیش را در غم از دست دادن تو و مادرت سوخته است و حالا نیازی به این نیست که تو هم یکبار دیگر او را مجازات و ملامت کنی.

ایلنا با غصه و دلتنگی به چشمان رابرت نگاه کرد؛ چشمان درشت و سرمه ای- آبیش مرطوب و پردرد بودند و باعث شدند که رابرت آه عمیقی بکشد. لی لی آرام گفت:

- آیا شما فکر می کنید که او مقصر بوده است؟

رابرت کمی خودش را جمع کرد و با درماندگی به سقف اتاق نگاه کرد. او نفس عمیقی کشید و سپس گفت:

- عزیزم من هم چیز زیادی در مورد چگونگی ماجرا نمی دانم. آنچه که می دانم این است که والتر فریب خورده و به دام افتاده... و اینکه هیچ کس به میل خودش قدم در راهی نمی گذارد که باعث مرگ عزیزانش بشود و من اطمینان دارم که تو و مادرت برای والتر بینهایت عزیز بوده و هستید. در هر حال اگر هم او کوتاهیی در این زمینه کرده است تا امروز و بعد از نوزده سال تاوان آن را پس داده است.

ایلنا سرش را پایین انداخت و پس از چند ثانیه سکوت آرام گفت:

- من دیشب در اتاق آقای دانوان به ملاقاتشان رفتم!

رابرت با دهان باز و چشمان متعجب به ایلنا نگاه کرد بدون آنکه حتی بتواند سخنی بگوید. چند ثانیه به همین شکل سپری شد تا رابرت توانست آب دهانش را به سختی فرو بدهد و با صدایی بریده بریده بگوید:

- من دیروز و دیشب دیوانه وار نگران سلامتی تو بودم و تو چه کردی؟!

ایلنا سرش را بار دیگر پایین انداخت و از خجالت قرمز شد و پس از اندکی آرام گفت:

- مرا ببخشید پدر... می دانم که دیروز به شدت شما را آزردم... اما...

ایلنا سکوت کرد و رابرت با آزردگی گفت:

- اما...

ایلنا ادامه داد:

- دیشب پیش از ساعت یازده شب بیدار شدم و متوجه شدم که جفت دیگر گوشواره ام را کسی به گوشم آویخته است. هنگامی که اِولین گفت که آقای والتر دانوان آن را به گوشم آویخته احساس بسیار بدی داشتم... فکر می کردم که او دیگر نمی خواهد مرا ببیند و مایل است که هر چه زودتر لیورپول را ترک کند و این به معنی خداحافظی ایشان از من است... خوب می دانستم که دیروز با وی چقدر زننده و ملامتگر برخورد کرده ام و او را رنجانده ام... در ابتدا می خواستم با شما صحبت کنم ولی همانطور که گفتم اطمینان داشتم که شما خوابیده اید بنابراین خودم تصمیم گرفتم که به دیدنشان بروم ... و از رفتار زشت دیروزم از ایشان معذرت خواهی کنم و از ایشان بخواهم که لیورپول را بدون ملاقات مجدد با من ترک نکنند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 23:14  توسط قصه گو  | 

ایلنا از این شرمندگی والتر بی اختیار به خنده افتاد و سپس هر دو نفر با مهربانی و خرسندی اما در سکوت به یکدیگر نگریستند. پس از مدتی ایلنا به خود آمد:

- اگر اجازه بدهید من به اتاقم بازمی گردم... فردا صبح شما را خواهم دید.

والتر بی اختیار دستش را دراز کرد و پایین یکی از دسته های موی مجعد و بلند ایلنا را نوازش کرد:

- من هم تا مقابل در اتاقتان با شما خواهم آمد...

ایلنا خواست اعتراض کند ولی می دانست والتر اجازه نخواهد داد که او به تنهایی به اتاق خوابش بازگردد بنابراین لبخندی زد و به سوی در اتاق به راه افتاد.

ایلنا و والتر در حالیکه آرام صحبت می کردند از میان راهرو گذشتند و به مقابل اتاق ایلنا رسیدند. دختر جوان ایستاد و لبخندی به پدرش زد و با قدردانی گفت:

- از اینکه مرا تا اینجا همراهی کردید متشکرم... و یکبار دیگر معذرت می خواهم که شما را تا این موقع بیدار نگه داشتم.

والتر هم لبخند مهربانی به دخترش زد:

- لحظاتی که امشب در کنار شما بیدار بودم بیشتر از تمام سالهای تنهایی ام ارزش داشتند عزیزم...

ایلنا خندید و بعد پیشانیش را کمی جلو آورد و چشمهایش را بست همانطور که بسیاری از شبها برای رابرت اینکار را می کرد.... کمی طول کشید تا والتر متوجه منظور دختر جوانش شد و آرام بوسۀ مهربانی بر پیشانی او زد.. ایلنا به او شب بخیر گفت و به داخل اتاقش بازگشت.

اِولین هنوز هم با بیتابی در اتاق ایلنا بیدار بود و قدم می زد و با دیدن خانمش با خوشحالی به سمت او دوید:

- آه خانم.... خدا را شکر که شما سالم بازگشتید... من به شدت نگران شما بودم...

ایلنا با غصه به مستخدمه اش نگاه کرد:

- اِولین عزیز... تو هنوز بیداری؟!

اِولین سرش را به زیر انداخت:

- من واقعاً نگران شما بودم خانم... می ترسیدم که در اتاق آقای دانوان اتفاقی برایتان بیفتد!

ایلنا خندید:

- امکان نداشت که ایشان بگذارند کوچکترین گزندی به من برسد... لطفاً تو هم به اتاقت بازگرد و استراحت کن.

اِولین کمی پا به پا شد:

- اگر اجازه بدهید امشب را در اتاق شما می خوابم... می ترسم آقا از اینکه من شما را تنها بگذارم ناراحت شوند.

ایلنا سرش را با مهربانی تکان داد:

- فکر نمی کنم که این طور باشد... اما هر طور که دوست داری عمل کن.

اِولین مشغول مرتب کردن تختخواب ایلنا و جای خوابی برای خودش شد و ایلنا هم به دستشویی رفت تا دندانهایش را بشوید و موهایش را شانه کند.

 

با وجود آنکه ایلنا اصلاً احساس خواب آلودگی نمی کرد به رختخواب رفت و چراغ را خاموش کرد تا مزاحم استراحت اِولین نشود. ایلنا در تختخوابش غلتید و یکبار دیگر به حوادث آن روز فکر کرد... وقتی که آن روز صبح از خواب برخاسته بود حتی فکر آنکه مهمان پدرش در اصل پدر حقیقی اوست را هم نمی کرد! تنها فکری که آن روز صبح در مغزش بود دیدن پدرش و شهرشان پس از سه سال دوری بود. ایلنا با خودش فکر کرد که بدون شک آن روز شگفت انگیزترین روز زندگیش بوده است و بعد یکبار دیگر با ناراحتی فکرش به صحنه هایی که از مرگ دردناک مادرش به یاد می آورد کشیده شد.

دختر جوان با وحشت و ناراحتی لرزید و بی اختیار دستانش را  داخل موهایش فرو کرد و آنها را چنگ زد و آه نسبتاً بلندی کشید. برای فرار از خاطرۀ مرگ مادرش کوشید که به ملاقات آن شبش با والتر بیندیشد... والتر مرد میانسال بسیار موقر و مودبی بود و ایلنا از صحبت کردن با او حقیقتاً لذت برده بود.  صدای والتر مردانه و آرام بود و جملاتی که انتخاب می کرد در عین وقار و پیچیدگی شیرین و دل انگیز بودند که با حرکات متناسب دستها و گردنش آنها را کامل می کرد. ایلنا با خودش فکر کرد که بدون شک پدربزرگ حقیقیش به تعلیم آداب اجتماعی به پسرش اهمیت ویژه ای می داده و بسیار خوب او را پرورش داده است. ذهن ایلنا به سوی صحبتهای آن شبشان کشیده شد، بسیاری از آن صحبتها به زندگی خانوادگیشان در نورسهمپتن مربوط می شدند... ناگهان فکر آزار دهنده ای از ذهن ایلنا گذشت و قلبش را به شدت به تپیدن واداشت؛ " حالا او کجا باید زندگی می کرد؟!"

 ایلنا با درماندگی طاق باز خوابید، به بالا نگاه کرد و لبهایش را گاز گرفت... در چنین شرایطی آیا او باید در عمارت رابرت در کنار پدرخوانده و مادرخوانده اش می ماند و یا باید به نورسهمپتن می رفت و زندگیی که نوزده سال پیش آن طور ناعادلانه از آن جدا شده بود را دوباره از سر می گرفت... ایلنا با تلخی به دوگانگی شرایط فعلیش فکر کرد؛ حالا او کسی بود که دو خانۀ بزرگ و مجلل داشت و خانه ای هم نداشت! می دانست که رابرت و آنجلا با کمال میل مشتاقند که او به عنوان دختر حقیقیشان در عمارت آنها بماند و در کنار آنها و پسرهایشان زندگی کند و می دانست که خانوادۀ رادفورد که او تا امروز صبح از اعضای بی چون و چرای آن بود چقدر خانوادۀ شریفی هستند و چقدر دوستش دارند و دوری او برایشان به شدت سخت خواهد بود.... و در سوی دیگر والتر قرار داشت... و زادگاه حقیقیش؛ نورسهمپتن و خانۀ اجدادیش!

ایلنا با درماندگی کوشید تا خودش را آرام کند و اندیشید که شاید والتر از او نخواهد که با وی به نورسهمپتن بازگردد و در آخر همه چیز به حالت قبلش باقی بماند!... اما خودش خوب می دانست که این فکرش چقدر دور از ذهن و احمقانه است؛ والتر در میان حرفهای آن شبش برایش گفته بود که نزدیک به هفت سال دیوانه وار او را جستجو کرده بود. ایلنا می دانست که والتر چگونه عاشقانه مادرش و او را می پرستیده و حالا که دخترش را که می اندیشید برای همیشه از دست داده است دوباره زنده یافته بود امکان نداشت که بتواند یکبار دیگر از او جدا شود.

ایلنا بی اختیار سرگذشت پر درد پدر و مادرش را به یاد آورد و اینکه انگار برای او و والتر تا ابد راهی برای فرار از آنچه که بر آنها گذشته بود وجود نداشت! دختر جوان در تختخوابش غلتید و صورتش را در بالشتش فرو برد... چشمانش را بست  و نفسش به شماره افتاد .... تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود و می گرفت... اشکهای گرم ایلنا بی اختیار از چشمانش سرازیر شدند و  در بالشتش فرو رفتند.... او درست نمی دانست که به خاطر چه می گرید؛ از فکر خاطرات تلخ گذشته یا از ترس اتفاقات نامعلوم آینده؟!

ایلنا هیچ تلاشی برای جلوگیری از گریه اش نکرد... چقدر به آن گریه نیاز داشت.... و در آخر همچنان که می گریست به خواب رفت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 6:48  توسط قصه گو  | 

سرانجام ایلنا سرش را بالا آورد، چشمهایش را در چشمان والتر دوخت و با شرمساری و به سختی گفت:

- حالا که رفتار امروز مرا بخشیده اید.... آیا اجازه می دهید که....

ایلنا نتوانست جمله اش را تمام کند، سکوت کرد و سرش را به زیر انداخت. والتر با دقت به او و گونه های برافروخته اش نگاه کرد. ایلنا بار دیگر ادامه داد:

- آیا اجازه می دهید که شما را... در آغوش بگیرم؟

والتر با ناباوری و در سکوت به ایلنا نگاه کرد، باور نمی کرد که دختری که تا دو ساعت پیش اطمینان داشت که هرگز او را نخواهد بخشید حالا با این صمیمت می خواهد او را در آغوش بگیرد. والتر نفس عمیقی کشید و با شادی و خرسندی لبخندی به ایلنا که از زیر چشم او را می نگریست زد و سپس بدون آنکه چیزی بر زبان بیاورد با مهربانی بازوهایش را برای در آغوش گرفتن فرزندش از هم گشود؛ حق با رابرت بود، ایلنا واقعاً شخصیتی مهربان و بخشنده داشت.  

ایلنا به والتر که با بردباری با بازوهای گشاده انتظارش را می کشید نگاه کرد، یکبار دیگر چشمانش از خجالت مرطوب شدند و قلبش از هیجان شروع به تپیدن کرد. چند ثانیه طول کشید تا او بر خودش مسلط شد و توانست با دو قدم آرام و لرزان به والتر نزدیک شود. ایلنا نفس عمیقی کشید و قدم سوم را برداشت... حالا تقریباً بدنش به بدن پدرش چسبیده بود.

والتر آرام بازوهایش را بست و ایلنا را سبک و مهربان در میان آنها گرفت... دخترک خودش را جمع کرده بود... انگار که هنوز هم باور نمی کرد که اجازه داده است که والتر او را در میان بازوانش بگیرد... ایلنا همچنان که چشمانش را بسته بود به صدای قلبش که دیوانه وار می تپید گوش داد، تماس آرام بدنش با مردی که از گوشت و خون هم بودند او را از  خود بی خود کرده بود... والتر همچنان ایستاده بود و با بردباری هیچ حرکتی نمی کرد؛ مبادا ایلنا را بیازارد...آماده بود که هروقت دختر جوان حرکتی مبنی بر آزردگی کرد بازوهایش را بگشاید و او را رها کند.

سرانجام ایلنا توانست برخودش مسلط شود... بدنش هنوز هم از هیجان می لرزید... او آرام سرش را بالاتر آورد و بدون آنکه چشمانش را باز کند بازوهایش را تکان داد و آنها را از زیر بازوهای قوی والتر گذراند...

والتر لغزش آرام دستهای دخترش را بر پهلوها و سپس کمرش احساس کرد و بی اختیار قلبش شروع به تپیدن کرد. سر انجام بازوها و دستان دختر جوان بر پشت او به هم رسیدند و دستانش در هم گره خوردند و ایلنا آرام و صمیمی خودش را به والتر چسبانید و صورتش را بر سینۀ نیرومند والتر قرار داد و نفس عمیقی کشید.

والتر بیشتر از آن نتوانست تحمل کند، این همان چیزی بود که سالها در حسرت یک لحظه اش سوخته بود... هر بار که دختری هم سن و سال ایلنا را دیده بود که پدرش را در آغوش گرفته است دیوانه وار آرزو کرده بود ای کاش می توانست برای چند ثانیه هم که شده فرزندش را دوباره بازیابد و او را در آغوش بگیرد...بازوهای والتر بی اختیار به دور بدن ایلنا محکم شدند و ایلنا را محکم به خود فشرد... او چشمانش را بست و در حالیکه نفس نفس می زد صورتش را پایین آورد و لبهایش را بر روی موهای لطیف دختر گذاشت و آنها را غرق بوسه کرد...

والتر لرزش بدن دخترش را احساس کرد... می دانست که نباید او را بیازارد ولی نمی توانست خودش را کنترل و او را رها کند... ایلنا برای او همه چیز بود، تمام سالهایی که در تنهایی و با فکر مرگ دخترش گذرانده بود برایش زنده شدند، ایلنا برای او مرده ای بود که زنده شده بود... ایلنا برای او یک معجزه بود!

والتر بوی مطبوعی که از موهای فرزندش به مشامش می رسید را تنفس کرد، موهای ایلنا هم مانند موهای کاترینا بوی گلهای وحشی را می دادند! والتر ایلنا را محکم تر به خودش فشرد و سپس از خود بی خود او را از زمین کند و به دور خودش چرخانید...

یکبار دیگر والتر ایلنا را بر زمین گذاشت و با تمام وجود موها و گوشهای دختر جوان را بوسید و گرمای مطبوع بدنش را احساس کرد... او سرانجام وقتی به خودش آمد که ایلنا با درماندگی پشت پیراهن خواب او را در مشتهایش چنگ زد و کمی کشید... والتر بازوهایش را کمی گشود تا دختر جوان بتواند  آرام خودش را از آغوش او برهاند... ایلنا به سختی خودش را صاف کرد... درست در لحظه ای که ایلنا سرانجام خواست از آغوش والتر بیرون بیاید والتر یکبار دیگر او را نگه داشت و با چابکی دست راستش را زیر چانۀ دخترک گذاشت و صورت او را بالا آورد و سریع و چالاک لبهای دخترش را بوسید و بلافاصله او را رها کرد...

ایلنا با شگفتی تلو تلو خورد... والتر با نگرانی دستانش را در دو طرف شانه های او نگه داشت تا اگر لازم شد او را بگیرد ولی دختر را لمس نکرد... ایلنا نگاهی پر از تعجب به والتر انداخت... والتر با شرمندگی سرش را پایین انداخت و با صدایی آرام گفت:

- مرا ببخش که تو را آزردم عزیزم... به خصوص در آخرین لحظه...

و سپس با خجالت خنده ای عصبی کرد و آرام ادامه داد:

- وقتی که خیلی کوچک بودی به تو یاد داده بودم که هنگامی که لبهایم را برای بوسیدنت جلو می آورم لبهایم را ببوسی... بعد از ربوده شدنت همیشه آرزو داشتم که بدانم اگر بار دیگر تو را بیابم آیا هنوز هم این موضوع را به یاد می آوری؟... امشب نتوانستم خودداری کنم و بی اختیار در آخرین لحظه لبهایت را بوسیدم.

ایلنا با ناباوری به والتر نگاه کرد:

- آیا این شما بودید که به من یاد داده بودید که لبهایتان را ببوسم؟

والتر نگاه پرسشگری به ایلنا انداخت و ایلنا ادامه داد:

- رابرت همیشه می گفت که وقتی که من بسیار کوچک بودم و او لبهایش را برای بوسیدنم جلو می آورد من آنها را می بوسیدم... فکر می کردم که رابرت این کار را به من آموخته بوده است.

والتر آرام خندید و سرش را تکان داد:

- تو تنها فرزند و عزیزترین چیز من بودی و من دیوانه وار می خواستم کارهای جدیدی که دوست داشتم را به تو یاد بدهم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 1:20  توسط قصه گو  |