تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

عصر بود که جرالد در اتاقش به دیدنش آمد، برادر عزیزش به شدت درمانده و غمگین بود؛ کاملاً معلوم بود که رابرت همه چیز را برای او گفته است. جرالد مثل همیشه که غصه دار می شد دستهایش را پشت کمرش حلقه کرده بود و به هم می فشرد و پس از چند دقیقه از لی لی خواست که برای قدم زدن به باغ بروند.

لی لی و جرالد در میان باغی که تا آن روز بارها شاد و سرخوش در آن قدم زده بودند یکبار دیگر و این بار در سکوت و غم قدم زدند... پس از مدتی هر کدام آرام آرام شروع به یادآوری خاطرات کودکیشان کردند و سکوت بی رنگشان را با خاطرات شیرین از بین بردند. ساعتی بعد ایلنا تصمیم گرفت برای رسیدگی به سایر کارهایش به اتاقش بازگردد. جرالد او را در آغوش گرفت و در گوشش زمزمه کرد:

- لی لی می دانی که ما همیشه خانواده ات خواهیم ماند... هر وقت که اراده کردی به کنار ما برگرد و ما با تمام وجود از تو استقبال خواهیم کرد... لی لی عزیز تو همیشه خواهر کوچولوی نازنین من خواهی ماند، اگر روزی به کمکم نیاز داشتی قسم می خورم که از هیچ کوششی برایت دریغ نخواهم کرد...

لی لی به سختی خودش را کنترل کرد تا نگرید، یکبار دیگر سکوت در میان آن دو برقرار شد و جرالد در سکوت او را تا اتاقش همراهی کرد.

شب پس از شام اسکات به اتاق او آمده بود و مدتی در بستن چمدانها به لی لی کمک کرده و صحبت کرده بودند و در آخر او هم به لی لی قول داده بود که برایش نامه بنویسد و در نورسهمپتن به دیدارش بیاید.... و سرانجام صبح آن روز پس از صرف صبحانه لی لی از رابرت و سایرین خداحافظی کرده بود و با ناباوری در کالسکۀ والتر نشسته بود تا به نورسهمپتن بازگردد، در حالیکه همه چیز به حدی برایش سریع و غیر منتظره بود که احساس می کرد تمام اتفاقات را در خواب می بیند و انتظار داشت هر لحظه از خواب بیدار شود!

اریک و والتر هر کدام بدون آنکه جرات حرکت داشته باشند به دختر جوانی که روبه رویشان سرش را پایین انداخته پیراهنش را در مشتش می فشرد و به سختی جلوی اشکهایش را می گرفت نگاه کردند. کالسکه در حال گذشتن از میان لیورپول بود و اریک می توانست حدس بزند که ایلنا چقدر دوست دارد پیش از رفتن یکبار دیگر شهرش را ببیند ولی جرات ندارد سرش را بالا بیاورد. اریک بی اختیار از جایش کمی برخاسته پرده های کالسکه را گشود. نور روز به شدت به درون کالسکه ریخت، در بیرون از کالسکه در لیورپول روز شاد و زیبایی در جریان بود. اریک به لی لی، که حالا خودش را بیشتر مچاله کرده بود، نگاه کرد و به یاد آخرین درخواست جرالد افتاد که پیش از آنکه با اندوه از او و لی لی عزیزش جدا شود به تنهایی به اریک گفته بود:

- اریک عزیز، لی لی دوست داشتنی ترین و مهربان ترین خواهر دنیاست... لطفاً مراقبش باش و نگذار جای خالی من، اسکات و اندرو او را از پا در آورد... مطمئن باش که بزودی خواهی دید که تمام محبتی که به او می کنی را با محبت و عشق بیشتری پاسخ می دهد...

اریک به جرالد قول داده بود و پس از آن از هم جدا شده بودند و حالا مرد جوان با ناراحتی به این فکر کرد که به همین زودی ایلنا در حال خرد شدن بود و او بر خلاف قولش هیچ کاری نمی کرد!

اریک با ناراحتی از گوشۀ چشم به والتر که کاملاً رنگ پریده و درمانده در کنار او برجایش خشک شده بود نگاه کرد، می توانست حدس بزند که به خاطر وضعیت ایلنا چه طوفانی در دل او می گذرد و چگونه خودش را به خاطر رنج دختر جوانش ملامت می کند ولی حالا وقت مناسبی برای این کار نبود! اریک با ناراحتی با آرنجش ضربۀ کوچکی به پهلوی والتر زد، والتر چرخید و با ناباوری و هراس به اریک نگاه کرد. اریک با چهره ای کمی خشمگین و حق به جانب به او نگاه کرد و با ابروها و سرش به ایلنا اشاره کرد.

والتر منظور او را فهمید، می دانست که حق با اریک است و او باید لی لی را آرام کند ولی حتی جرات نزدیک شدن به او را هم نداشت چه برسد که بخواهد او را در آغوش بگیرد و دلداری دهد. والتر یکبار دیگر ضربۀ این بار محکمتر اریک را بر پهلویش احساس کرد و این بار اریک با سرزنش و در حالیکه اخم کرده بود و لبهایش را گاز می گرفت به او نگاه کرده به ایلنا اشاره کرد. والتر بیشتر طاقت نیاورد، نفس عمیقی کشید و از جایش برخاسته در کنار ایلنا نشست و آرام و با احتیاط دست راستش را بر روی مشت کوچک لی لی گذاشت.

مشت دختر جوان طوری یخ کرده بود که والتر بی اختیار و وحشتزده دستش را از روی آن کشید، خدایا او چه بر سر این دختر آورده بود؟ از جان این دختر و مادرش چه می خواست؟! والتر بار دیگر به خود آمد و بی درنگ هر دو دستش را بر روی مشتهای یخ زدۀ ایلنا گذاشت و آنها را با غصه و آرام در میان دستهایش گرفته بلند کرد:

- ایلنا، دخترم... دستهایت مثل دو تکه یخ سرد شده اند...

ایلنا هیچ مقاومتی نکرد، توان مقاومت را هم نداشت. والتر با بیتابی در دل به خودش لعنت فرستاد که چرا ایلنا را وادار به بازگشت کرده است و سپس با درماندگی هر دو دست لی لی را در میان یکی از دستهایش گرفته کوشید که با کشیدن دست دیگرش بر روی آنها دستهای لی لی را کمی گرم کند و با لحنی غم زده گفت:

- خدای من، لی لی... مرا ببخش که با خودخواهی تو را امروز این طور زجر داده ام ... اگر بگویی همین حالا به عمارت رابرت بازخواهیم گشت... من دیوانه بودم که می اندیشیدم که می توانم یکبار دیگر تو را به عنوان دخترم در کنار خودم داشته باشم... دوران خوش قدیم هرگز تکرار نخواهند شد...حالا تو فرزند خانوادۀ دیگری هستی عزیزم.

با شنیدن این حرفها لی لی احساس گناه کرد، والتر از او خواسته بود که تنها دو ماه با او به نورسهمپتن بازگردد؛ تنها دو ماه پس از نوزده سال زندگی سابق را به عمارتش در نورسهمپتن بازگرداند و زندگی را در رگهایش زنده کند و او آنقدر مغرور و خودخواه بود که نتوانسته بود این کار را برای مردی که بخاطر او و مادرش تمام سالهای جوانیش را  با غم و اندوه گذرانیده بود انجام بدهد! لی لی با نفرت به رفتار امروز صبحش اندیشید که چگونه والتر و اریک را با سکوت و دلتنگی احمقانه اش آزرده است. او سرش را بالا آورد و چشمهای درشت و اشک آلودش را که حالا پر از آتش خشم و شرمندگی بود در چشمان وی دوخت، دستهایش را از دستان او بیرون آورد و در عوض خودش دستان پدرش را در دست گرفته با صدایی بریده بریده و آرام گفت:

- شما تنها دو ماه از تمام عمرم را در برابر تمام سالهایی که به فکر من بودید از من خواستید و من حتی آن را با منت به شما می دهم...خدایا ... نمی توانم باور کنم که چنین انسان خودخواه و متفرعنی باشم... مرا ببخشید.... چقدر رفتار امروزم زننده بوده است!

والتر با ناباوری به ایلنا نگاه کرد، باور نمی کرد که لی لی از رفتاری که کاملاً حق داشت نشان بدهد احساس گناه می کند! او شتابزده کوشید که مخالفت کند:

- نه لی لی...

ایلنا به میان حرفهایش دوید، حالا دیگر به سختی گریه اش را کنترل می کرد و صدایش واضحاً با بغض می لرزید:

- خواهش می کنم مرا ببخشید، نمی توانم باور کنم که چنین رفتار نفرت آوری از خودم نشان داده ام!

والتر بیشتر از آن طاقت نیاورد و بازوهایش را با تمام وجود برای در آغوش کشیدن لی لی گشود و ایلنا که بیشتر از آن نمی توانست گریه اش را کنترل کند به آغوش والتر پناه برد، سرش را بر سینه و شانۀ او گذاشت و اشکهایش بی صدا و بی اختیار روان شدند. والتر ایلنا را مانند جانش در میان بازوهایش فشرد و با تمام وجود موهای زیبا و معطر او را بوسید و استشمام کرد.

اریک با خرسندی در حالیکه لبخند شیرینی بر لب داشت برای چند ثانیه به پدرش و لی لی که هم را چنین گرم و صمیمی در آغوش داشتند نگاه کرد؛ چه کسی می اندیشید که نه تنها والتر دخترش را بیابد بلکه دخترش چنین انسان شیرین و دوست داشتنی باشد و حالا در حالیکه در کالسکه همگی با هم به نورسهمپتن بازمی گشتند پدر و فرزند این طور صمیمی یکدیگر را در آغوش بگیرند. اریک نفس عمیقی کشید و با آرامش به پشتی صندلیش تکیه داده با لذت به خیابانهای شهر لیورپول نگریست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:44  توسط قصه گو  | 

لی لی آرام و رنگ پریده در کالسکۀ چهار اسبه و مجلل والتر نشست و چند ثانیۀ بعد به دستور والتر کالسکه به راه افتاد در حالیکه ایلنا حتی قدرت نداشت از پنجرۀ کالسکه به بیرون نگاه کند و از رابرت، جرالد، اسکات و کارکنان عمارت که با اندوه بیرون عمارت ایستاده بودند تا لی لی عزیزشان را بدرقه کنند برای آخرین بار خداحافظی کند. او سرش را به زیر انداخته بود و دامن آبی لباسش را با اندوه در مشتهای کوچکش مچاله می کرد و می فشرد. والتر و اریک در صندلی مقابل وی نشسته بودند و با بیتابی به لی لی که در زیر بار غصه اش در درون خرد می شد نگاه می کردند و هیچ کدام جرات بر هم زدن سکوت دختر جوان را نداشتند. درست مثل آنکه لی لی تندیس شکننده ای است که با کوچکترین حرکت هر کدام از آنها خواهد شکست و پودر خواهد شد.

لی لی از پشت پرده های اشک با ناتوانی به کفپوش چوبی و براق کالسکه خیره شد و خاطرات روز گذشته بی اختیار در ذهنش زنده شدند، چند دقیقه پس از آنکه والتر اتاق او را ترک کرد و او به خود آمد، با ناباوری از اتاقش خارج شد و از پله های زیبای عمارت پایین دوید؛ باید رابرت را می دید. او پشت در اتاق کار رابرت ایستاد و چند نفس عمیق کشید تا آرامش خود را بازیابد و سپس در زد. رابرت از درون اتاق اجازۀ ورود داد و ایلنا وارد شد.

ایلنا در مقابل رابرت که پشت میزش عمیقاً در فکر بود ایستاد و هنگامی که رابرت سرش را بالا آورد لبخند مهربانی به او زد. رابرت می دانست که به چه دلیل لی لی آشفته و درمانده به دیدن او آمده است. وی از جایش بلند شد، به مقابل ایلنا رفته با دقت به چهرۀ زیبا و رویایی دختر جوان نگاه کرد و در آن چشمهای سرمه ای- آبی مسحور کننده خیره شد. رابرت یکبار دیگر به یاد زمانی افتاد که با افتخار خودش را پدر دختر زیبا می دانست و هرگز طاقت نداشت که این محبت پدرانه را که در میان آن دو وجود داشت برای یک لحظه با شخص دیگری شریک شود و حالا ایلنا قرار بود به همراه پدر حقیقیش لیورپول را ترک کند!

ایلنا با صدایی آرام گفت:

- امیدوارم که مزاحمتان نشده باشم...

رابرت نفس عمیقی کشید:

- هرگز دخترم... از اینکه به اتاقم آمدی خوشحالم.

سکوت در میان آن دو برقرار شد و سپس رابرت آهی کشید:

- فکر می کنم والتر با تو صحبت کرده است...

لی لی بار دیگر احساس سرمای شدیدی کرد و بی اختیار خودش را جمع کرده سرش را به علامت مثبت تکان داد. یکبار دیگر سکوت سنگین در میان آن دو برقرار شد. پس از مدتی لی لی سکوت را شکست و با صدایی که لرزش کمی در آن به گوش می رسید گفت:

- ایشان می خواهند که ما فردا صبح لیورپول را ترک کنیم...

رابرت بی اختیار لرزید، وقتی که او و والتر با هم در این مورد صحبت می کردند و پس از اینکه قرار شده بود که والتر لی لی را با خود ببرد گفته بود که تصمیم دارد که هر چه زودتر لیورپول را ترک کنند. رابرت از او خواسته بود که یک یا دو روز دیگر در عمارتش بمانند تا ایلنا راحت تر بتواند از آنها جدا شود ولی والتر پیش بینی کرده بود که ایلنا از فکر بازگشت به نورسهمپتن وحشتزده و بیتاب می شود و بهتر است پیش از آنکه در زیر این افکار و احساسات خرد شود هر چه زودتر همه چیز پایان یابد و آنها به نورسهمپتن بازگردند و رابرت به وی حق داده بود.

رابرت یکبار دیگر به خود آمد و با دقت به ایلنا نگاه کرد، در وجود دختر جوان تمام لحظات خوش زندگی سابقشان در هندوستان و لیورپول را دید. زمانی که او، آنجلا، لی لی و پسرها مانند یک خانوادۀ صمیمی در کنار هم می زیستند، دورانی که در هندوستان بچه ها بازی می کردند، درس می آموختند و در کنار هم بزرگ می شدند... و در تمام این مدت لی لی مانند یک افسانه بود، افسانه ای که به زندگی شاد خانوادۀ رابرت آمده بود و آن را سرشار از احساس آرامش و صمیمیت کرده بود.

لی لی و رابرت به طرز عجیبی با هم مانوس بودند، رابرت روزهایی را به خاطر آورد که لی لی کوچک بر زانوهایش می نشست و او با محبت موهای طلایی او را می بوسید و با وی بازی می کرد. هنوز هم نمی توانست باور کند که دیگر پدر این دختر دوست داشتنی نیست...

در تمام مدتی که رابرت در سکوت خاطرات زندگی گذشته شان را مرور می کرد ایلنا با غم و ناباوری به سکوت مردی که همیشه وی را پدر می خواند و می پرستید خیره شد، باور نمی کرد که رابرت موافقت کرده است که او این طور غیر منتظره و ناگهانی از آنها جدا شود و برود... دختر جوان احساس کرد که بیشتر از این طاقت نمی آورد، بدنش به شدت داغ شد، گونه هایش گل انداختند و اشک در چشمانش حلقه زد. ایلنا نالید:

- پدر....

رابرت به خود آمد و متوجه شرایط لی لی شد، همیشه در چنین مواقعی او را در آغوش می گرفت، می بوسید و نوازش می کرد... و امروز خدا می دانست که با چه تلاشی خودش را کنترل کرد که آرامشش را حفظ کند:

- لی لی، عزیزم... می دانم که همه چیز برایت بسیار غیر منتظره است ولی والتر دانوان پدر حقیقی توست و می دانم که او مصلحت تو را می خواهد...

لی لی با ناباوری ایستاد و با دهان نیمه باز به رابرت که حتی بازوهایش را برای در آغوش گرفتن او از هم نگشود نگاه کرد... رابرت در زیر نگاه لی لی خرد شد، برای یک لحظه قلبش فرو ریخت و بدنش لرزید. لی لی بیشتر نتوانست تاب بیاورد؛ او با صدایی بریده بریده زمزمه کرد:

- حق با شماست... پدر... و از وقتی که به من دادید متشکرم...

و بی درنگ نرم و چابک بر پاشنه هایش چرخید و به سوی در اتاق به راه افتاد، مبادا رابرت اشکهای درشتش را می دید.

رابرت خروج لی لی را نگاه کرد، چقدر خوب می دانست که لی لی با این خروج برای همیشه از زندگی او و خانواده اش خارج شده است... و بیشتر طاقت نیاورد، او با قدمهایی لرزان خودش را به یکی از مبلهای اتاق رسانید و خودش را بر آن رها کرد. احساس کرد که چیزی در قلبش شکست و هزار تکه شد و با درماندگی زمزمه کرد:

- عزیزم... دخترم مرا ببخش... لی لی خوبم... مرا ببخش که حتی تو را در چنین شرایطی در آغوش نگرفتم... دیگر کسی که تو باید در غمهایت به او پناه ببری و بر شانه اش گریه کنی من نیستم.... گل کوچکم مرا ببخش...

 لی لی به اتاقش برگشت، در آن را پشت سرش بست و کمی آن سو تر بر زمین نشست و بی اختیار شروع به گریستن کرد، چقدر خوشحال بود که کسی در این شرایط او را نمی دید!

پس از چند دقیقه ایلنا به سختی خودش را کنترل کرد، همه چیز در لیورپول برایش تمام شده بود، با وجود آنکه والتر گفته بود که او می تواند در صورت تمایل به لیورپول باز گردد ولی وی تصمیمش را گرفته بود؛ دیگر هرگز برای زندگی به لیورپول بازنمی گشت!

بقیۀ آن روز را ایلنا به کمک خدمتکارها به بستن چمدانهایش گذراند، چمدانهایی که تقریباً سه روز پیش از ایتالیا آورده بود و خدمتکارها برایش بازکرده بودند و حالا دوباره باید بسته می شدند! با وجود آنکه ایلنا می دانست که دیگر برای زندگی به آن عمارت و اتاقش باز نخواهد گشت ولی دلش طاقت نیاورد که تمام وسایلش را جمع کند و تعداد زیادی از تابلوها، کارها و لباسهای مورد علاقه اش را در اتاق باقی گذاشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 22:38  توسط قصه گو  | 

والتر با محبت به چشمان درشت و شگفت زدۀ لی لی نگاه کرد و بعد با محبت دستش را بر موهای مجعد و بلند او کشیده گونه اش را بوسید و ادامه داد:

- دخترم من به اندازۀ کافی زندگی تو و مادرت را در هم ریخته ام... بیشتر از این نمی خواهم تو را زجر بدهم... لی لی لطفاً با من به نورسهمپتن بیا و یکی دو ماه در آنجا زندگی کن، با مردم و زندگی در نورسهمپتن آشنا شو، با زندگی که می توانست زندگی حقیقیت باشد. اگر نخواستی در نورسهمپتن بمانی به لیورپول باز گرد. اطمینان دارم که رابرت و خانواده اش همیشه از اینکه تو مجدداً با آنها زندگی کنی خوشحال می شوند و من هم در اسرع وقت ترتیب کارهایم را در نورسهمپتن خواهم داد و در لیورپول جای مناسبی برای زندگی خواهم یافت.

والتر سکوت کرد و با مهربانی و شادی به ایلنا لبخند زد و سپس با شوخی ادامه داد:

- چه می گویی عزیزم؟ سه سال در ایتالیا تنها زندگی کردی، آیا دو ماه افتخار زندگی با من و اریک را هم می دهی؟

ایلنا بی اختیار در میان گریه اش به خنده افتاد. دستمال والتر را از دستش گرفت و صورتش را خشک کرد و با محبت به والتر لبخند زد:

- این افتخار از آن من است که با شما به زادگاه حقیقیم بازگردم و در کنارتان زندگی کنم.

والتر با محبت خندید و بازوهایش را برای در آغوش گرفتن لی لی از هم گشود. لی لی آرام به آغوش والتر رفت و دستهایش را بدور گردن او حلقه کرد و والتر هم در عوض او را به خودش فشرد و پیشانیش را بوسید:

- عزیزم به تو اطمینان می دهم که از زندگی در نورسهمپتن لذت خواهی برد... نورسهمپتن شهر بسیار زیبایی است و مردم مهربان و با محبتی دارد. عمارت من هم با تمام امکاناتش در اختیار توست و کارکنان خانه بسیار مهربانند و نمی گذارند حتی یک لحظه تنها و افسرده باشی. اریک هم مرد جوان بسیار دوست داشتنی و با محبتی است مطمئنم که زندگی در کنار او را به لذت بخشی زندگی در کنار جرالد و اسکات خواهی یافت. خود من هم از هیچ کاری برای تامین راحتی و شادی تو دریغ نخواهم کرد.

ایلنا از آغوش والتر بیرون آمد و با مهربانی به چشمان پر محبت والتر نگاه کرد و آرامش و شادی کودکانه و خاصی را در آن دید. والتر نیز به صورت زیبای ایلنا نگاه کرد و متوجه رگه های کم رنگ هراس در آن شد و بی اختیار به یاد زمانی افتاد که به تازگی کاترینا به درخواست ازدواج او پاسخ مثبت داده بود و او همین هراس را در چهرۀ معشوقۀ زیبا و جوانش می دید، هراس از جدا شدن از خانواده و شهرش و قدم گذاشتن به مرحله ای جدید از زندگی. والتر به تلخی با خود اندیشید که آن روز هم او به کاترینا قول داده بود که تمام وسایل خوشی را برایش فراهم می کند و در عوض زن جوان و دوست داشتنی را به کام مرگی دردناک فرستاده بود! او با ناراحتی چشمهایش را بست و به خود لرزید. ایلنا متوجه دگرگونی پدرش شد:

- آیا حالتان خوب است؟

والتر به خود آمد و به سرعت خودش را کنترل کرد؛ دوست نداشت حالا که دخترش را یافته بود و می خواست که او را با خود به عمارتشان بازگرداند چنین افکار مشوشی داشته باشد:

- البته عزیزم... چیز مهمی نیست...

و بعد با کمی ناراحتی ادامه داد:

- لی لی، دخترم می دانم که این موضوع برای تو بسیار سخت است ولی من و اریک باید فردا به سوی نورسهمپتن حرکت کنیم... تا همین جا هم بیشتر از آنچه در برنامه داشتیم در لیورپول مانده ایم  و هر دو نفر کارهای عقب افتادۀ بسیاری داریم... می خواستم از تو درخواست کنم که با ما فردا برای سفر آماده باشی...

لی لی برای چند ثانیه با ناباوری به والتر نگاه کرد و سپس به خود آمد:

- مرا ببخشید ولی درخواست شما غیرممکن است، من نمی توانم در نصف روز تمام وسایلی را که برای حداقل دو ماه زندگی در نورسهمپتن نیاز دارم جمع آوری و بسته بندی کنم!

والتر آه کشید:

- می دانم عزیزم و واقعاً عذر می خواهم که چنین انتظاری از تو دارم، ولی همانطور که گفتم من و اریک باید زودتر به نورسهمپتن بازگردیم و فکر می کنم که برای تو بهتر باشد که به جای تنها بودن در این سفر همراه ما باشی. من کاملاً می فهمم که تو نمی توانی وسایل مورد نیازت را در این مدت کم جمع آوری کنی ولی اطمینان داشته باش که در نورسهمپتن هر چه را که اراده کنی برایت فراهم خواهد بود و تو هیچ کمبودی را احساس نخواهی کرد.

ایلنا سرش را پایین انداخت و با ناراحتی لبهایش را گزید، از فکر آنکه با این سرعت و این طور غیر منتظره باید همه چیز را رها می کرد و می رفت احساس وحشت و سرمای عجیبی کرد. والتر با نگرانی به صورت هراسان  لی لی نگاه کرد و با مهربانی دستهایش را بر شانه های او گذاشت:

- دخترم مرا ببخش که این طور ناگهانی می خواهم تو را با خود به نورسهمپتن ببرم ولی بازگشت به همراه من و اریک برای تو بسیار آسان تر از بازگشت به تنهایی است و من و اریک واقعاً نمی توانیم بیشتر از این در لیورپول بمانیم. همانطور که گفتم هر چه را که خواستی در نورسهمپتن برایت مهیا می کنم... علاوه بر این اگر مایل باشی می توانی از افراد خانوادۀ رادفورد دعوت کنی تا برای هر زمانی که مایلند در نورسهمپتن مهمان ما باشند تا تو احساس تنهایی کمتری بکنی.

ایلنا سرش را بالا آورد و نگاه غافلگیر شده و غصه دارش را در چشمان والتر دوخت و به سختی خودش را مجبور به زدن لبخند کوچکی کرد و با خجالت و درماندگی سرش را به علامت مثبت تکان داد.

والتر با دیدن نگاه و لبخند بیتاب و پژمردۀ دختر جوان احساس گناه و غم عجیبی کرد، نمی خواست برای دختر عزیزش به همین زودی نقش پدری زورگو و بی انعطاف را بازی کند و او را بیازارد ولی می دانست که با بیشتر ماندن در لیورپول جدا شدن از خانوادۀ رادفورد برای لی لی مشکل تر خواهد شد. علاوه بر آن مایل نبود که بیشتر از این مزاحم رابرت و پسرهایش بشود، تا همین جا هم رابرت و پسرهایش مانند او و اریک بیشتر از آنچه که در برنامه داشتند به خاطر مهمانانشان از امور کارخانه ها باز مانده بودند. والتر در دلش زمزمه کرد" مرا ببخش عزیزم ولی چارۀ دیگری نداریم." و با لحن مهربانی گفت:

- از اینکه شرایط مرا می فهمی متشکرم عزیزم و به خاطر سختیهایی که این موضوع برایت به وجود می آورد متاسفم.

والتر از جایش برخاست تا از اتاق لی لی خارج شود:

- لی لی, عزیزم اگر اجازه بدهی تنهایت می گذارم تا به کارهایی که لازم است رسیدگی کنی.

لی لی نتوانست پاسخی بدهد و تنها سرش را یکبار دیگر به علامت مثبت تکان داد. والتر در حالیکه احساس می کرد بدنش به شدت داغ شده و عرق می کند به سوی در اتاق به راه افتاد ، خوب می دانست که بیشتر از آنکه از اتاق دختر جوان و درمانده خارج شود به خاطر غم و غصه ای که برای او به ارمغان آورده بود از اتاقش می گریزد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:36  توسط قصه گو  | 

والتر نفس عمیقی کشید، سکوت کوتاهی در اتاف برقرار شد و والتر و ایلنا هر دو با افکارشان گلاویز شدند. چند ثانیه بعد والتر آرام و شمرده گفت:

- ایلنا، عزیزم می خواهم که با من به نورسهمپتن بیایی...

ایلنا سرش را بالا آورد و با ناباوری و کمی هراس در چشمان والتر نگاه کرد. اگرچه در انتهای قلبش می دانست که باید برای زندگی به نورسهمپتن و خانۀ حقیقیش بازگردد ولی حالا که بی پرده و عیان با این موضوع رو به رو شده بود کاملاً ترسیده بود. والتر با ناراحتی لبهایش را گاز گرفت و سپس گفت:

- عزیزم می دانم که تو چطور به خانوادۀ رادفورد علاقه داری و آنها را خانوادۀ حقیقیت و این عمارت را خانۀ واقعیت می دانی ولی زندگی و ریشه های تو در جای دیگریست...

ایلنا به سختی آب دهانش را فرو داد و با صدایی گرفته گفت:

- اما... من...

و بیشتر نتوانست جمله اش را ادامه دهد، نتوانست بگوید که نمی تواند به نورسهمپتن بیاید. می دانست که اگر با رفتن به نورسهمپتن مخالف باشد والتر هرگز او را به زور مجبور به رفتن نمی کند ولی می دانست امتناع او از بازگشت به نورسهمپتن والتر را خرد و درمانده می کند... می دانست که والتر کاملاً حق دارد که پس از نوزده سال زجر بخواهد زندگیش را تا جایی که می تواند به حالت پیش از آن اتفاق شوم باز گرداند.

والتر با دقت به ایلنا که رنگ پریده و هراسان به او نگاه می کرد نگریست، خوب می دانست چه افکاری در ذهن لی لی می گذرند. او سرش را کمی به ایلنا نزدیک کرده آرام گفت:

- دخترم می دانم که تو کاملاً حق داری که نخواهی به نورسهمپتن و عمارتی که زمانی زندگی خودت و مادرت در آن بر هم خورد و نابود شد بازگردی... ولی آیا دوست نداری بدانی اگر آن اتفاق نمی افتاد زندگیت چگونه می بود؟ کجا زندگی می کردی و چه کسانی را پدر، برادر و خانواده ات می دانستی؟ چه کسانی را دوستانت می دانستی؟ آیا دوست نداری زندگی که به زور از آن جدا شدی را یکبار دیگر تجربه کنی؟

ایلنا سرش را پایین انداخت، از مدتها پیش خودش به تمام این سوالها اندیشیده بود و به آنها جواب مثبت داده بود ولی حالا جرات نداشت با صدای بلند به آنها پاسخ بدهد. والتر دستش را زیر چانۀ لی لی گذاشت و صورت زیبای دخترک را بالا آورد و با عشق و غم در چشمان پر از اشک او نگاه کرد و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:

- لی لی... عزیزم، نمی خواهی برای یکبار هم که شده مزار مادرت را ببینی؟

لی لی بیشتر از آن طاقت نیاورد، چشمهایش را بست و اشکهایش بر صورتش پایین لغزیدند. والتر از جایش کمی برخاست و کنار ایلنا نشسته دستمالش را از جیبش بیرون آورد، بازوی چپش را دور شانۀ ایلنا حلقه کرد و او را با محبت به سینه اش فشرد و با دست راستش اشکهای دختر جوان را از روی صورتش زدود و آرام گفت:

- خواهش می کنم عزیزم گریه نکن. اگر دوست نداری من تو را مجبور به آمدن نمی کنم.

لی لی چشمهایش را گشود و با صدایی لرزان گفت:

- نه... خواهش می کنم، این طور نیست.... تمام سوالاتی که پرسیدید؛ پاسخ تمام آنها مثبت بودند... اما...

والتر با محبت پیشانی لی لی را بوسید:

- اما چه عزیزم؟

ایلنا نتوانست پاسخ بدهد، خجالت می کشید که اعتراف کند که می ترسد! برای اولین بار در عمرش از رو به رو شدن با آینده می ترسید، از جدا شدن از خانواده ای که دوستشان داشت و دوستش می داشتند و از بازگشت به زندگی که برای او و مادرش بجز مرگ و درد چیزی نبود می ترسید. والتر با دقت به ایلنا که با بیتابی می لرزید و لبهایش را می جوید نگاه کرد و آرام سرش را به گوش دختر جوان نزدیک کرد و در گوشش زمزمه کرد:

- آیا می ترسی عزیزم؟

لی لی از جایش پریده از آغوش والتر بیرون آمد و با شگفتی و ناراحتی در چشمان والتر نگریست. یکبار دیگر والتر فکر او را خوانده بود و غافلگیرش کرده بود. ایلنا بیشتر از آن طاقت نیاورد، بار دیگر سرش را پایین انداخت، گریه اش کمی شدیدتر شد و آرام به علامت مثبت سرش را تکان داد.

والتر بی اختیار بازوهایش را دور بدن دخترش حلقه کرد و او را به خودش فشرد. لی لی سرش را بر شانۀ پدرش گذاشت و بی اختیار و بی صدا اشک ریخت و والتر با محبت موهای دخترش را بوسید و او را نوازش کرد. او می دانست که دلیل ناراحتی و ترس ایلنا چیست، چه کسی دوست دارد به شهر و عمارتی بازگردد که در آن به شدت زجر کشیده بود و مرگ مادرش را به چشم دیده بود؟! والتر به سختی توانست خودش را کنترل کند و سخن بگوید:

- لی لی دخترم... خواهش می کنم نترس... عزیزم گوش کن... می دانم که تو می ترسی که به نورسهمپتن و به عمارت من بازگردی ولی من قول می دهم که تمام وسایل خوشی و آرامش را برایت مهیا کنم...

والتر برای مدت کمی سکوت کرد و سپس آرام ادامه داد:

- عزیزم از تو می خواهم که یک یا دو ماه به من فرصت بدهی و زندگی در نورسمپتن را تجربه کنی... اگر دوستش نداشتی و نتوانستی در آنجا بمانی به لیورپول بازگرد و زندگیت را در همین جا ادامه بده...

ایلنا با شگفتی سرش را بالا آورد و در چشمان غمگین و مهربان والتر نگاه کرد و به سختی زمزمه کرد:

- پس شما چه می کنید؟

والتر نفس عمیقی کشید، سرش را کمی بالا برد، چشمهایش را با درد بست و مدتی سکوت کرد. این چیزی بود که در این مدت به دقت به آن فکر کرده بود و تصمیمش را گرفته بود ولی باز هم برای گفتن آن مشکل داشت. چند لحظه بعد والتر چشمهایش را گشود و سرش را پایین آورده پیشانی لی لی را با محبت بوسید:

- آن وقت من هم برای زندگی به همراه تو به لیورپول نقل مکان می کنم...

ایلنا بی اختیار از آغوش والتر بیرون آمد و با رنگ پریده به او نگاه کرد. خوب می دانست که زندگی در نورسهمپتن برای والتر چقدر عزیز است، بارها رابرت را دیده بود که با چه عشقی در مورد لیورپول و عمارتش صحبت می کند و هرگز حاضر نیست که برای همیشه آن را ترک کند، بدون شک والتر هم همین احساسات را نسبت به نورسهمپتن و عمارتش داشت. ایلنا می دانست که حتی اگر والتر با او به لیورپول بازگردد تکه ای از قلبش همیشه در نورسهمپتن و در کنار مزار کاترینا و در عمارت اجدادیش باقی خواهد ماند. لی لی به سختی توانست سخن بگوید:

- اما شما نمی توانید زندگیتان را در نورسهمپتن رها کنید و به لیورپول بیایید... شما نمی توانید عمارتتان، تمام یادگارها، مزار مادر و تمام دوستانتان را بگذارید و بروید...

والتر به سختی خندید:

- نمی توانم؟!...

و بعد آه عمیقی کشید:

- ایلنا، عزیزم من در این مدت به دقت به این موضوع فکر کرده ام... دخترم می دانم که دیگر نمی توانم بدون حضور تو زندگی کنم... و اگر این موضوع بخواهد زندگی کسی را در هم بریزد و کسی را از عزیزانش جدا کند آن شخص تو نخواهی بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:41  توسط قصه گو  | 

روز بعد پس از صرف  صبحانه ای آرام و دلچسب به پیشنهاد اریک همگی به جز رابرت و والتر که خستگی را بهانه کردند برای قدم زدن در باغ و ساحل دریا رفتند. لی لی اطمینان داشت که این گردش خواستۀ والتر است تا وی بتواند به تنهایی با رابرت صحبت کند و با هم پاسخ مناسبی برای سوال شب گذشتۀ اسکات بیابند. لی لی در این مورد اعتراضی نداشت، از شبی که با والتر صحبت کرده بود دائماً کوشیده بود که جوابی قانع کننده برای این سوال بیابد و پیشرفتی نکرده بود!

او می دانست که والتر چقدر آرزو دارد که یکبار دیگر آنها در کنار هم زندگی کنند و می دانست که والتر چقدر به وی علاقه دارد و بدون شک تمام سعیش را می کند تا زندگی او زیبا و دوست داشتنی باشد. از طرفی خودش هم دوست داشت که زندگی را که آن طور دردناک از آن جدا شده بود تجربه کند و پس از سالها لذت و شادی را به زندگی پدر حقیقیش بازگرداند.

در سوی دیگر رابرت و خانواده اش بودند که او را مانند جان دوست داشتند و ستایش می کردند. ایلنا بهترین سالهای زندگیش را در کنار آنها گذرانده بود و بهترین خاطرات را از بودن با این خانوادۀ محترم و عزیز داشت. او به خاطر می آورد که همیشه در کودکیش وقتی که رابرت و یا آنجلا در مورد وی صحبت می کردند می گفتند که فرشته ها لی لی را برای آنها آورده اند تا خوشبختی زندگی آنها و پسرهایشان را تکمیل کند و بدون شک در این زندگی زیبا و خوشبخت ایلنا در کنار خانوادۀ رادفورد دست فرشته ها در کار بود!

اریک، ایلنا و برادرهایش قدم زنان از میان درختان و باغچه های پرگل می گذشتند و راه ساحل دریا را در پیش داشتند. پسرها با سرخوشی در مورد خاطرات قدیمیشان صحبت می کردند. ایلنا بیشتر از آنکه به حرفهای آنها گوش بدهد در فکر آینده اش بود و گاهی به سختی با مردان جوان همراه می شد و به خاطرات خنده دارشان می خندید.

اسکات، اریک و جرالد هم کاملاً می دانستند که با وجود آنکه ظاهراً لی لی با آنها همراه است فکرش در جای دیگریست ولی هیچ کدام اشاره ای به این موضوع نمی کردند و در عوض می کوشیدند تا با یادآوری خاطرات مسرت بخششان آرامشی نسبی به ایلنا بدهند.

پس از نزدیک به دو ساعت جمع چهار نفره و شاداب تصمیم گرفتند که به عمارت بازگردند. در عمارت ایلنا تصمیم گرفت که مردان  جوان را تنها بگذارد تا آنها هم بتوانند از بودن با هم بیشتر لذت ببرند و از آنها جدا شده به اتاقش بازگشت.

لی لی در اتاقش دسته گلی را که با خود آورده بود در گلدان کوچک و ساده ای گذاشت و با لذت به دیزی ها، لوندرها (۱) و دندلیونهایی (۲) که با سلیقه کنار هم چیده بود نگاه کرد. ترکیب رنگهای سفید و زرد و بنفش گلها لبخند کوچکی بر لبهایش نشاندند. ایلنا سرش را بالا آورد و از پنجره های بزرگ اتاقش به آسمان و ابرهایش نگاه کرد، احساس بیتابی عجیبی می کرد، می دانست انتظار چه مسیری را در زندگیش باید داشته باشد ولی باز هم نمی توانست در دلش بدون دغدغه به آن اعتراف کند.

 ایلنا هیجان زده به سراغ کاری رفت که همیشه در این گونه مواقع آرامش می کرد. او مدادهای نقاشی و کاغذهایش را آورد، گلدان کوچک را بر روی زمین گذاشت و خودش هم بر روی زمین در کنج اتاق نشست و به دیوار تکیه داد و برای لحظاتی به گلهای زیبا خیره شد. بوی خوش لوندرها اتاقش را پر کرده بودند. لی لی با لذت خم شد و آنها را بو کرد و در رایحۀ خوبشان عطر نعنا را نیز احساس کرد؛ عجیب نبود که این گلهای بنفش و زیبا از خانوادۀ نعنا بودند.

او بار دیگر به دیوار تکیه داد و مشغول نقاشی شد. همانطور که مدادش را با دقت اما سریع بر روی کاغذ می کشید کسی در زد، ایلنا با خودش فکر کرد که حتماً اِولین است و با صدای بلند از او خواست که وارد شود. در باز شد و در کمال تعجب دختر جوان والتر آرام و با قدمهای منظم وارد اتاقش شد.

ایلنا غافلگیر شد، برای چند ثانیه از همانجا که بر زمین نشسته بود به والتر نگاه کرد. والتر با محبت به او لبخند زد و چند قدم دیگر به سویش پیش آمد. لی لی به خودش آمد و بی درنگ از جایش برخاست:

- آه ... شمایید... فکر می کردم که اِولین باشد...

والتر مقابل دخترش ایستاد و با دقت به چشمان نگران و مضطربش نگاه کرد:

- عزیزم مرا ببخش که سر زده به اتاقت آمدم. می خواستم با تو صحبت کنم...

و بعد به مدادها و کاغذهایی که لی لی در آغوش داشت نگاه کرد:

- اگر مشغول نقاشی هستی و مزاحمت هستم می توانم زمان دیگری به دیدنت بیایم.

ایلنا به سختی آب دهانش را فرو داد و لبخندی نیمه عصبی زد:

- این طور نیست... شما مزاحم من نیستید...

چند ثانیه در سکوت پدر و فرزند در چشمهای یکدیگر نگاه کردند. لی لی کوشید که جو سنگین را بشکند، همانطور که کاغذهایش را در آغوشش مرتب می کرد به سوی میزش رفت:

- آیا می شود آن گلدان کوچک را به اینجا بیاورید؟

والتر لبخندی زد و به دنبال دخترش روان شد و در میان راه خم شده گلدان را از روی زمین برداشت و گلهای لوندر را با لذت بو کشید. ایلنا با لبخند به او نگاه کرد و والتر آرام گفت:

- گلهای لوندر بسیار خوشبو هستند...

- این گلها بومی هندوستان هستند. ما آنها را از هندوستان به اینجا آوردیم. همۀ افراد خانوادۀ رادفورد عاشق بوی آنها هستند...

والتر خندید:

- ما هم مقدار زیادی از آنها را در عمارت نورسهمپتن داریم... گاهی من و اریک گلهای آن را در کمد لباسهایمان می گذاریم تا لباسها معطر شوند.

ایلنا با احترام به والتر اشاره کرد:

- لطفاً بیایید بنشینیم...

ابتدا ایلنا و سپس والتر به سوی مبلهای زیبای اتاق حرکت کردند. ایلنا بر گوشه ای از یک مبل دو نفره نشست و والتر هم در سمت دیگر آن نشست. والتر با کنجکاوی به اطراف اتاق نگاه کرد؛ اتاق لی لی با سلیقه و ظرافت خاصی چیده و تزئین شده بود و تابلوهای نقاشی و کارهای هنری بسیار زیبایی در همه جای آن خودنمایی می کردند. پس از مدتی سکوت والتر گفت:

- شما اتاق بسیار زیبایی دارید ایلنا. باید اعتراف کنم که تا امروز اتاقی به این زیبایی و دنجی ندیده بودم. دفعۀ پیش که در اتاقتان بودم اصلاً متوجه زیبایی آن نشدم.

گونه های لی لی کمی گل انداختند و سرش را با ادب پایین آورد:

- متشکرم... و باز هم به خاطر رفتار سه روز پیشم معذرت می خواهم.

والتر نگاه مهربانی به لی لی انداخت:

- فراموشش کن دخترم.

 

(۱) Lavender

(۲) Dandelion

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:30  توسط قصه گو  | 

با ورود آن دو به تالار نگاهها به سویشان چرخیدند. لی لی چهرۀ افراد حاضر در تالار را از نظر گذرانید و در لبخندهای مهربانشان نوعی احساس آرام شدن را دید؛ اریک راست می گفت که همه در تالار نگران او هستند و حالا که سرانجام با روی گشاده وارد تالار شده بود مثل اینکه سایرین و بخصوص والتر و رابرت نفس راحتی کشیدند.

رابرت با احترام گیلاس مشروبی که در دست داشت را به سوی اریک و ایلنا تکان داد و گفت:

- خوشحالم که شما دو نفر به این سرعت با هم گرم و صمیمی شده اید... دکتر هامند عزیز آیا یک گیلاس میل دارید؟

اریک با خوشرویی خندید:

- البته آقای رادفورد و متشکرم.

والتر با مهربانی گفت:

- رابرت عزیز اریک در جلب اعتماد و صمیمیت دیگران در همان برخورد اول مهارت ویژه ای دارد. تعجب می کردم اگر با ایلنا صمیمی نمی شد...

اریک با ادب سرش را پایین انداخته لبخند زد و گیلاسی که رابرت برایش پر کرده بود را از دستش گرفت. جرالد با محبت به لی لی نگاه کرد:

- لطفاً شخصیت دوست داشتنی و مهربان ایلنا را دست کم نگیرید آقای دانوان... او هم به خاطر شخصیت آرام و مهربانش به سرعت طرف توجه و دوستی همگان قرار می گیرد...

والتر با عشق و محبت به دختر عزیزش که حالا گونه هایش کمی گل انداخته بودند نگاه کرد. اریک با ادب گفت:

- بدون شک همین طور است که جرالد می گویند، ایلنا خانم فوق العاده ای هستند.

رابرت گیلاس مشروبش را بالا برد:

- برای اتفاقات زیبای این چند روز...

و سایر مردها هم از او پیروی کردند و سپس هر کدام کمی از گیلاسشان نوشیدند. ایلنا تصمیم گرفت که سایرین را غافلگیر کند و با خونسردی آمیخته با شیطنت گفت:

- اریک برای من گفتند که این اولین بار نیست که من را ملاقات می کنند...

نگاههای متعجب رابرت، جرالد و اسکات به سوی ایلنا چرخید. والتر هم در ابتدا با تعجب به آن دو نگاه کرد اما خیلی زود منظور ایلنا و اریک را متوجه شد و لبخند زد. اریک هم در کنار ایلنا لبخند زد. ایلنا آرام گفت:

- ایشان مرا هنگامی که نوزاد بودم ملاقات کرده بودند!

صدای خندۀ مردها تالار را پر کرد. پس از مدتی رابرت رو به والتر گفت:

- آیا شما این موضوع را به خاطر داشتید؟

والتر سرش را تکان داد:

- تا پیش از آنکه ایلنا اشاره ای به آن بکنند خیر، ولی به محض آنکه ایلنا این بحث را آغاز کردند به خاطر آوردم که برای مراسم غسل تعمید ایلنا اریک و خانواده اش به نورسهمپتن سفر کردند!

یکبار دیگر مردها بی اختیار خندیدند، پس از مدتی اسکات در میان خنده هایش گفت:

- اریک عزیز از این پس شما می توانید هر وقت که مایلید به دیدن ما و ایلنا بیایید و لازم نیست برای این کار منتظر اتفاقات خاصی مانند غسل تعمید باشید...

و بعد ناگهان مثل آنکه فکر ناراحت کننده ای از ذهن مرد جوان گذشته باشد با نگرانی رو به خواهرش گفت:

- لی لی شما در کنار ما می مانید، این طور نیست؟!

والتر مشغول نوشیدن مشروبش بود و با شنیدن این سوال مقداری از شراب به گلویش دوید و بی اختیار به سرفه افتاد و ایلنا سرش را پایین انداخته کاملاً قرمز شد. سکوت در تالار برقرار شد، این سوالی بود که در این مدت ایلنا، رابرت و والتر هر سه به دقت به آن فکر کرده بودند ولی هیچ کدام جواب قانع کننده ای برایش نیافته بودند و در نتیجه هر سه با درماندگی کوشیده بودند که تا جایی که امکان دارد از مطرح کردن آن بپرهیزند...

ایلنا با بیتابی سنگینی سکوت و نگاههای منتظر و غمگین بردارهایش را بر روی خودش احساس کرد و بیشتر از پیش در خودش فرو رفت. او برای یک لحظه آرزو کرد که ای کاش اسکات این سوال را نپرسیده بود ولی بعد به این نتیجه رسید که بالاخره دیر یا زود باید جوابی برای این سوال می یافت و چه بهتر که این کار مشکل هر چه زودتر از پیش پایش برداشته شود!

اریک با ناراحتی متوجه شرایط دشوار و خرد کنندۀ حاکم بر تالار شد و تصمیم گرفت که به یاری پدرش و ایلنا بشتابد:

- اسکات عزیز بهتر است سوالهای مشکل را برای فردا بگذاریم و امشب را از بودن در کنار یکدیگر لذت ببریم.

و بعد رو به ایلنا گفت:

- آیا می دانستید که من یک عروسک به شما بدهکار هستم؟!

ایلنا به سختی توانست خودش را کنترل کند و سخن بگوید:

- جداً... اگر ممکن است جریان آن را هم برایمان تعریف کنید اریک عزیز ...و بدون شک من طلبم را از شما وصول خواهم کرد...

و لبخندی پر از قدردانی به اریک زد که اریک به خوبی معنی آنرا درک کرد:

- حتماً ... ولی پیش از آن لازم است بگویم که من نزدیک بود که اولین تنبیه مفصل در عمارت پدرتان را بر سر همین عروسک بشوم  و به این ترتیب بار دین من به شما واقعاً کم می شود.

والتر با خنده دخالت کرد:

- اریک خوشحالم که شما این داستان را برای تعریف دارید تا بتوانید از من یک هیولا بسازید ولی من به خاطر نمی آورم که آن روز شما را تنبیه کرده باشم... هر چند که حالا آرزو می کنم که ای کاش کرده بودم تا این طور بدون ارتکاب به جرم محکوم نشوم.

همۀ افراد از شنیدن این جمله خندیدند و جرالد گفت:

- هنوز هم برای این تنبیه دیر نشده است آقای دانوان.

والتر دستانش را به عنوان تسلیم بالا برد:

- آقای جرالد عزیز من بدون آنکه تنبیهی کرده باشم شدیداً مورد اتهام و انتقاد قرار می گیرم، لطفاً از من نخواهید که اوضاع را از چیزی که هست بدتر کنم!

یکبار دیگر همگی خندیدند و سپس رابرت گفت:

- اگر اجازه بدهید تنبیه دکتر هامند را بر عهدۀ ایلنا خواهیم گذاشت ولی پیش از آن از متهم می خواهیم که شرح جرم را برای ما تعریف کنند.

اریک خندید و با ادب سرش را پایین آورد و مشغول تعریف ماجرای سالهای پیش شد.

 

وقتی که ایلنا سرانجام برای خواب  به اتاقش بازگشت در کمال تعجب دریافت که احساس سبکی بیشتری نسبت به دو شب گذشته می کند و کوشید که دلیل آن را متوجه شود. در میان دلایلی که می توانست برای این موضوع بیابد دو تا از آنها بیشتر از سایرین منطقی به نظر می آمدند.

اولین دلیل آن بود که آن روز سرانجام برادرانش و اریک پی به داستان برده بودند و او که تا دیروز نگران واکنش آنها بود حالا دیگر می توانست احساس آرامشی نسبی در این مورد بکند. دلیل دوم که به نظر خودش مهم تر آمد این بود که سرانجام سوال چگونگی زندگی آیندۀ او مطرح شده بود و اگرچه جوابی برای آن نیافته بودند ولی حداقل او احساس می کرد که این یک سوال ممنوع نیست و رو به رو شدن با آن به آن سختی و گیج کنندگی که او می اندیشید نخواهد بود. ایلنا تصمیم گرفت که آن شب بیشتر در این مورد فکر نکند و تصمیم گیری در این مورد را به فردا موکول کند؛ شاید دیگران در این مورد پیشنهادی داشتند که این مشکل را به طرز مفید و مناسبی حل می کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 20:29  توسط قصه گو  | 

اریک سرش را تکان داد و با کمی خجالت دستش را در میان موهایش کشیده آنها را به عقب خوابانید و گفت:

- شما کودک بسیار زیبا و دوست داشتنیی بودید... اما اگر راستش را بخواهید من به نوعی... از شما متنفر بودم!

خندۀ ایلنا متوقف شد و با تعجب به اریک نگاه کرد.... اریک بی درنگ ادامه داد:

- در آن زمان من بسیار خردسال بودم و با پدر و مادرم برای شرکت در مراسم غسل تعمید شما از لندن به نورسهمپتن آمده بودیم... روزی که شما را برای مراسم به کلیسا می بردند من هم علاقۀ زیادی به آمدن داشتم ولی طبیعی است که والدین من و شما هیچ یک مرا با خود نبردند و من آزرده بودم که چرا شما را که کم سال تر بودید با خود برده اند ولی من را خیر!

یکبار دیگر ایلنا به خنده افتاد و هر دو نفر برای مدتی خندیدند. ایلنا در میان خنده اش گفت:

- شما بدون شک حافظه ای بسیار عالی دارید.... و خاطراتتان بسیار جالبند.

اریک گفت:

- دلیل دیگری هم برای احساسات بچگانۀ من برای شما وجود داشت... هنگامی که شما را از کلیسا به خانه آوردند گفتند که پدر من پدرخواندۀ شما شده است... می توانید حدس بزنید که من اصلاً تحمل این را نداشتم که پدر عزیزم پدر شما هم باشد!

ایلنا این بار از خنده نتوانست بر سر پا بایستد و به سوی نیمکتی که در ایوان بود رفت و بر روی آن نشست. اریک هم همچنان که می خندید به دنبال او رفت و در کنار نیمکت ایستاد. پس از مدتی سرانجام ایلنا توانست خنده اش را کنترل کند و سرش را با مهربانی تکان داد:

- اریک عزیز من نمی دانستم که زمانی پدر من و پدر شما دوستانی بسیار صمیمی بوده اند...

اریک با مهربانی به ایلنا لبخند زد و با دلتنگی سرش را تکان داد:

-  پدر من و پدر شما مانند دو برادر عملاً با هم بزرگ شدند و به همین دلیل پس از اتفاقی که برای والدین من افتاد پدر شما سرپرستی مرا بر عهده گرفتند.

ایلنا آرام گفت:

- امیدوارم که من و شما هم بتوانیم به همان اندازه دوستان خوبی برای هم باشیم.

اریک آرام در سوی دیگر نیمکتی که لی لی بر آن نشسته بود نشست و با صمیمیت در چشمان زیبا و درشت ایلنا نگاه کرد و محبت و صداقت را در آنها به وضوح دید:

- اطمینان دارم که همین طور خواهد بود....

سکوت در میان آن دو برقرار شد. ایلنا با دقت به مرد جوان نگاه کرد؛ اریک بدون شک یکی از قد بلندترین و خوش اندامترین مردان جوانی بود که او تا آن روز از نزدیک با وی آشنا شده بود و چهره ای آرام و دوست داشتنی داشت.

صورت بیضی شکل و بسیار خوش فرم، موهای صاف و قهو ای کم رنگ و پوست روشنش از او مردی جذاب و خواستنی ساخته بودند. علاوه بر آن اریک دهان و لبهای کوچک و خوش ترکیبی داشت و اگرچه از نیم رخ بینیش کمی بزرگ بود ولی از تمام رخ این ایراد کوچک هم قابل اغماض بود. در آخر چشمهای اریک بودند که با وجود آنکه در ابتدا چندان جلب توجه نمی کردند اما به زودی بیننده پی می برد که گیراترین قسمت صورت او هستند ... چشمهای دقیق، آرام و نافذ مرد جوان او را با تمام افرادی که ایلنا می شناخت متمایز می کردند. چشمهای اریک عسلی رنگ بودند و در گوشه های آنها دو سه چروک بسیار آرام و مهربان وجود داشتند که با حالت صبور و گیرای آنها سازگاری تمام داشتند.

اریک متوجه شد که لی لی او را با دقت برانداز می کند ولی تصمیم گرفت اجازه بدهد که کنجکاوی دختر جوان ارضا شود و پس از چند لحظه سکوت آرام گفت:

- هنوز هم نمی توانم باور کنم که پدر ...

اریک با ناراحتی حرفش را خورد، و یکبار دیگر گفت:

- هنوز هم نمی توانم باور کنم که والتر شما را یافته است.... شما برای او مهمترین چیز هستید ایلنا...

لی لی با ناراحتی به این اندیشید که حالا به خاطر او اریک که چنین روابط صمیمی با پدرش داشت بر خودش لازم می دید که رفتارش را تغییر بدهد. او سرش را پایین انداخت و در سکوت پاهایش را بر زمین کشید، دوست نداشت زندگی اریک را مشکل کند بخصوص که می دانست در تمام مدتی که والتر می اندیشیده که همسر و فرزندش را از دست داده حضور اریک عشق به زنده ماندن را در او بوجود می آورده است. اریک متوجه سکوت ایلنا شده آرام او را صدا کرد:

- ایلنا...

ایلنا برگشت و با ناراحتی در چشمان او نگاه کرد. چشمهای ایلنا حالا پرغم و جدی بودند و اریک را برجایش میخکوب کردند. ایلنا آرام گفت:

- جملۀ اولتان را بیشتر دوست داشتم... همان جمله ای را که ادامه اش ندادید...

اریک غافلگیر شد، به سختی آب دهانش را فرو داد و خودش را بر نیمکت جابجا کرد. ایلنا ادامه داد:

- اریک لطفاً به خاطر من رفتار و زندگی همیشگیتان را عوض نکنید... من می توانم حدس بزنم که شما و والتر...

این بار ایلنا بود که با ناراحتی جمله اش را نیمه تمام گذاشت و قرمز شد؛ او تا آن موقع هرگز والتر را پدر نخوانده بود و احساس نمی کرد که تا مدتی بتواند این کار را انجام دهد. اریک به کمکش آمد:

- می دانم... لطفاً ادامه بدهید...

ایلنا دستهایش را در هوا تکان داد:

- می توانم حدس بزنم که روابط بین شما دو نفر چقدر صمیمی و پدرانه است ... اگر راستش را بخواهید فکر می کنم که شما بیشتر از من حق دارید که ایشان را پدر بخوانید... ایشان تنها دو سال پدر من بوده اند در حالیکه سالیان سال پدر شما بوده اند...

اریک سرش را پایین انداخت، به یاد حرفهای جرالد افتاد که همیشه می گفت لی لی مهربانترین و با احساس ترین شخصی است که او می شناسد و حالا اریک از دور هاله ای از این مهربانی و محبت را که برای او بود در وجود این دختر زیبا می دید. اریک لبخند مهربانی به لی لی زد:

-  ایلنا شما انسان بی نظیری هستید... متشکرم که شرایط من و پدر را می فهمید و به آرامش ما اهمیت می دهید...