عصر بود که جرالد در اتاقش به دیدنش آمد، برادر عزیزش به شدت درمانده و غمگین بود؛ کاملاً معلوم بود که رابرت همه چیز را برای او گفته است. جرالد مثل همیشه که غصه دار می شد دستهایش را پشت کمرش حلقه کرده بود و به هم می فشرد و پس از چند دقیقه از لی لی خواست که برای قدم زدن به باغ بروند.
لی لی و جرالد در میان باغی که تا آن روز بارها شاد و سرخوش در آن قدم زده بودند یکبار دیگر و این بار در سکوت و غم قدم زدند... پس از مدتی هر کدام آرام آرام شروع به یادآوری خاطرات کودکیشان کردند و سکوت بی رنگشان را با خاطرات شیرین از بین بردند. ساعتی بعد ایلنا تصمیم گرفت برای رسیدگی به سایر کارهایش به اتاقش بازگردد. جرالد او را در آغوش گرفت و در گوشش زمزمه کرد:
- لی لی می دانی که ما همیشه خانواده ات خواهیم ماند... هر وقت که اراده کردی به کنار ما برگرد و ما با تمام وجود از تو استقبال خواهیم کرد... لی لی عزیز تو همیشه خواهر کوچولوی نازنین من خواهی ماند، اگر روزی به کمکم نیاز داشتی قسم می خورم که از هیچ کوششی برایت دریغ نخواهم کرد...
لی لی به سختی خودش را کنترل کرد تا نگرید، یکبار دیگر سکوت در میان آن دو برقرار شد و جرالد در سکوت او را تا اتاقش همراهی کرد.
شب پس از شام اسکات به اتاق او آمده بود و مدتی در بستن چمدانها به لی لی کمک کرده و صحبت کرده بودند و در آخر او هم به لی لی قول داده بود که برایش نامه بنویسد و در نورسهمپتن به دیدارش بیاید.... و سرانجام صبح آن روز پس از صرف صبحانه لی لی از رابرت و سایرین خداحافظی کرده بود و با ناباوری در کالسکۀ والتر نشسته بود تا به نورسهمپتن بازگردد، در حالیکه همه چیز به حدی برایش سریع و غیر منتظره بود که احساس می کرد تمام اتفاقات را در خواب می بیند و انتظار داشت هر لحظه از خواب بیدار شود!
اریک و والتر هر کدام بدون آنکه جرات حرکت داشته باشند به دختر جوانی که روبه رویشان سرش را پایین انداخته پیراهنش را در مشتش می فشرد و به سختی جلوی اشکهایش را می گرفت نگاه کردند. کالسکه در حال گذشتن از میان لیورپول بود و اریک می توانست حدس بزند که ایلنا چقدر دوست دارد پیش از رفتن یکبار دیگر شهرش را ببیند ولی جرات ندارد سرش را بالا بیاورد. اریک بی اختیار از جایش کمی برخاسته پرده های کالسکه را گشود. نور روز به شدت به درون کالسکه ریخت، در بیرون از کالسکه در لیورپول روز شاد و زیبایی در جریان بود. اریک به لی لی، که حالا خودش را بیشتر مچاله کرده بود، نگاه کرد و به یاد آخرین درخواست جرالد افتاد که پیش از آنکه با اندوه از او و لی لی عزیزش جدا شود به تنهایی به اریک گفته بود:
- اریک عزیز، لی لی دوست داشتنی ترین و مهربان ترین خواهر دنیاست... لطفاً مراقبش باش و نگذار جای خالی من، اسکات و اندرو او را از پا در آورد... مطمئن باش که بزودی خواهی دید که تمام محبتی که به او می کنی را با محبت و عشق بیشتری پاسخ می دهد...
اریک به جرالد قول داده بود و پس از آن از هم جدا شده بودند و حالا مرد جوان با ناراحتی به این فکر کرد که به همین زودی ایلنا در حال خرد شدن بود و او بر خلاف قولش هیچ کاری نمی کرد!
اریک با ناراحتی از گوشۀ چشم به والتر که کاملاً رنگ پریده و درمانده در کنار او برجایش خشک شده بود نگاه کرد، می توانست حدس بزند که به خاطر وضعیت ایلنا چه طوفانی در دل او می گذرد و چگونه خودش را به خاطر رنج دختر جوانش ملامت می کند ولی حالا وقت مناسبی برای این کار نبود! اریک با ناراحتی با آرنجش ضربۀ کوچکی به پهلوی والتر زد، والتر چرخید و با ناباوری و هراس به اریک نگاه کرد. اریک با چهره ای کمی خشمگین و حق به جانب به او نگاه کرد و با ابروها و سرش به ایلنا اشاره کرد.
والتر منظور او را فهمید، می دانست که حق با اریک است و او باید لی لی را آرام کند ولی حتی جرات نزدیک شدن به او را هم نداشت چه برسد که بخواهد او را در آغوش بگیرد و دلداری دهد. والتر یکبار دیگر ضربۀ این بار محکمتر اریک را بر پهلویش احساس کرد و این بار اریک با سرزنش و در حالیکه اخم کرده بود و لبهایش را گاز می گرفت به او نگاه کرده به ایلنا اشاره کرد. والتر بیشتر طاقت نیاورد، نفس عمیقی کشید و از جایش برخاسته در کنار ایلنا نشست و آرام و با احتیاط دست راستش را بر روی مشت کوچک لی لی گذاشت.
مشت دختر جوان طوری یخ کرده بود که والتر بی اختیار و وحشتزده دستش را از روی آن کشید، خدایا او چه بر سر این دختر آورده بود؟ از جان این دختر و مادرش چه می خواست؟! والتر بار دیگر به خود آمد و بی درنگ هر دو دستش را بر روی مشتهای یخ زدۀ ایلنا گذاشت و آنها را با غصه و آرام در میان دستهایش گرفته بلند کرد:
- ایلنا، دخترم... دستهایت مثل دو تکه یخ سرد شده اند...
ایلنا هیچ مقاومتی نکرد، توان مقاومت را هم نداشت. والتر با بیتابی در دل به خودش لعنت فرستاد که چرا ایلنا را وادار به بازگشت کرده است و سپس با درماندگی هر دو دست لی لی را در میان یکی از دستهایش گرفته کوشید که با کشیدن دست دیگرش بر روی آنها دستهای لی لی را کمی گرم کند و با لحنی غم زده گفت:
- خدای من، لی لی... مرا ببخش که با خودخواهی تو را امروز این طور زجر داده ام ... اگر بگویی همین حالا به عمارت رابرت بازخواهیم گشت... من دیوانه بودم که می اندیشیدم که می توانم یکبار دیگر تو را به عنوان دخترم در کنار خودم داشته باشم... دوران خوش قدیم هرگز تکرار نخواهند شد...حالا تو فرزند خانوادۀ دیگری هستی عزیزم.
با شنیدن این حرفها لی لی احساس گناه کرد، والتر از او خواسته بود که تنها دو ماه با او به نورسهمپتن بازگردد؛ تنها دو ماه پس از نوزده سال زندگی سابق را به عمارتش در نورسهمپتن بازگرداند و زندگی را در رگهایش زنده کند و او آنقدر مغرور و خودخواه بود که نتوانسته بود این کار را برای مردی که بخاطر او و مادرش تمام سالهای جوانیش را با غم و اندوه گذرانیده بود انجام بدهد! لی لی با نفرت به رفتار امروز صبحش اندیشید که چگونه والتر و اریک را با سکوت و دلتنگی احمقانه اش آزرده است. او سرش را بالا آورد و چشمهای درشت و اشک آلودش را که حالا پر از آتش خشم و شرمندگی بود در چشمان وی دوخت، دستهایش را از دستان او بیرون آورد و در عوض خودش دستان پدرش را در دست گرفته با صدایی بریده بریده و آرام گفت:
- شما تنها دو ماه از تمام عمرم را در برابر تمام سالهایی که به فکر من بودید از من خواستید و من حتی آن را با منت به شما می دهم...خدایا ... نمی توانم باور کنم که چنین انسان خودخواه و متفرعنی باشم... مرا ببخشید.... چقدر رفتار امروزم زننده بوده است!
والتر با ناباوری به ایلنا نگاه کرد، باور نمی کرد که لی لی از رفتاری که کاملاً حق داشت نشان بدهد احساس گناه می کند! او شتابزده کوشید که مخالفت کند:
- نه لی لی...
ایلنا به میان حرفهایش دوید، حالا دیگر به سختی گریه اش را کنترل می کرد و صدایش واضحاً با بغض می لرزید:
- خواهش می کنم مرا ببخشید، نمی توانم باور کنم که چنین رفتار نفرت آوری از خودم نشان داده ام!
والتر بیشتر از آن طاقت نیاورد و بازوهایش را با تمام وجود برای در آغوش کشیدن لی لی گشود و ایلنا که بیشتر از آن نمی توانست گریه اش را کنترل کند به آغوش والتر پناه برد، سرش را بر سینه و شانۀ او گذاشت و اشکهایش بی صدا و بی اختیار روان شدند. والتر ایلنا را مانند جانش در میان بازوهایش فشرد و با تمام وجود موهای زیبا و معطر او را بوسید و استشمام کرد.
اریک با خرسندی در حالیکه لبخند شیرینی بر لب داشت برای چند ثانیه به پدرش و لی لی که هم را چنین گرم و صمیمی در آغوش داشتند نگاه کرد؛ چه کسی می اندیشید که نه تنها والتر دخترش را بیابد بلکه دخترش چنین انسان شیرین و دوست داشتنی باشد و حالا در حالیکه در کالسکه همگی با هم به نورسهمپتن بازمی گشتند پدر و فرزند این طور صمیمی یکدیگر را در آغوش بگیرند. اریک نفس عمیقی کشید و با آرامش به پشتی صندلیش تکیه داده با لذت به خیابانهای شهر لیورپول نگریست.
لی لی آرام و رنگ پریده در کالسکۀ چهار اسبه و مجلل والتر نشست و چند ثانیۀ بعد به دستور والتر کالسکه به راه افتاد در حالیکه ایلنا حتی قدرت نداشت از پنجرۀ کالسکه به بیرون نگاه کند و از رابرت، جرالد، اسکات و کارکنان عمارت که با اندوه بیرون عمارت ایستاده بودند تا لی لی عزیزشان را بدرقه کنند برای آخرین بار خداحافظی کند. او سرش را به زیر انداخته بود و دامن آبی لباسش را با اندوه در مشتهای کوچکش مچاله می کرد و می فشرد. والتر و اریک در صندلی مقابل وی نشسته بودند و با بیتابی به لی لی که در زیر بار غصه اش در درون خرد می شد نگاه می کردند و هیچ کدام جرات بر هم زدن سکوت دختر جوان را نداشتند. درست مثل آنکه لی لی تندیس شکننده ای است که با کوچکترین حرکت هر کدام از آنها خواهد شکست و پودر خواهد شد.
لی لی از پشت پرده های اشک با ناتوانی به کفپوش چوبی و براق کالسکه خیره شد و خاطرات روز گذشته بی اختیار در ذهنش زنده شدند، چند دقیقه پس از آنکه والتر اتاق او را ترک کرد و او به خود آمد، با ناباوری از اتاقش خارج شد و از پله های زیبای عمارت پایین دوید؛ باید رابرت را می دید. او پشت در اتاق کار رابرت ایستاد و چند نفس عمیق کشید تا آرامش خود را بازیابد و سپس در زد. رابرت از درون اتاق اجازۀ ورود داد و ایلنا وارد شد.
ایلنا در مقابل رابرت که پشت میزش عمیقاً در فکر بود ایستاد و هنگامی که رابرت سرش را بالا آورد لبخند مهربانی به او زد. رابرت می دانست که به چه دلیل لی لی آشفته و درمانده به دیدن او آمده است. وی از جایش بلند شد، به مقابل ایلنا رفته با دقت به چهرۀ زیبا و رویایی دختر جوان نگاه کرد و در آن چشمهای سرمه ای- آبی مسحور کننده خیره شد. رابرت یکبار دیگر به یاد زمانی افتاد که با افتخار خودش را پدر دختر زیبا می دانست و هرگز طاقت نداشت که این محبت پدرانه را که در میان آن دو وجود داشت برای یک لحظه با شخص دیگری شریک شود و حالا ایلنا قرار بود به همراه پدر حقیقیش لیورپول را ترک کند!
ایلنا با صدایی آرام گفت:
- امیدوارم که مزاحمتان نشده باشم...
رابرت نفس عمیقی کشید:
- هرگز دخترم... از اینکه به اتاقم آمدی خوشحالم.
سکوت در میان آن دو برقرار شد و سپس رابرت آهی کشید:
- فکر می کنم والتر با تو صحبت کرده است...
لی لی بار دیگر احساس سرمای شدیدی کرد و بی اختیار خودش را جمع کرده سرش را به علامت مثبت تکان داد. یکبار دیگر سکوت سنگین در میان آن دو برقرار شد. پس از مدتی لی لی سکوت را شکست و با صدایی که لرزش کمی در آن به گوش می رسید گفت:
- ایشان می خواهند که ما فردا صبح لیورپول را ترک کنیم...
رابرت بی اختیار لرزید، وقتی که او و والتر با هم در این مورد صحبت می کردند و پس از اینکه قرار شده بود که والتر لی لی را با خود ببرد گفته بود که تصمیم دارد که هر چه زودتر لیورپول را ترک کنند. رابرت از او خواسته بود که یک یا دو روز دیگر در عمارتش بمانند تا ایلنا راحت تر بتواند از آنها جدا شود ولی والتر پیش بینی کرده بود که ایلنا از فکر بازگشت به نورسهمپتن وحشتزده و بیتاب می شود و بهتر است پیش از آنکه در زیر این افکار و احساسات خرد شود هر چه زودتر همه چیز پایان یابد و آنها به نورسهمپتن بازگردند و رابرت به وی حق داده بود.
رابرت یکبار دیگر به خود آمد و با دقت به ایلنا نگاه کرد، در وجود دختر جوان تمام لحظات خوش زندگی سابقشان در هندوستان و لیورپول را دید. زمانی که او، آنجلا، لی لی و پسرها مانند یک خانوادۀ صمیمی در کنار هم می زیستند، دورانی که در هندوستان بچه ها بازی می کردند، درس می آموختند و در کنار هم بزرگ می شدند... و در تمام این مدت لی لی مانند یک افسانه بود، افسانه ای که به زندگی شاد خانوادۀ رابرت آمده بود و آن را سرشار از احساس آرامش و صمیمیت کرده بود.
لی لی و رابرت به طرز عجیبی با هم مانوس بودند، رابرت روزهایی را به خاطر آورد که لی لی کوچک بر زانوهایش می نشست و او با محبت موهای طلایی او را می بوسید و با وی بازی می کرد. هنوز هم نمی توانست باور کند که دیگر پدر این دختر دوست داشتنی نیست...
در تمام مدتی که رابرت در سکوت خاطرات زندگی گذشته شان را مرور می کرد ایلنا با غم و ناباوری به سکوت مردی که همیشه وی را پدر می خواند و می پرستید خیره شد، باور نمی کرد که رابرت موافقت کرده است که او این طور غیر منتظره و ناگهانی از آنها جدا شود و برود... دختر جوان احساس کرد که بیشتر از این طاقت نمی آورد، بدنش به شدت داغ شد، گونه هایش گل انداختند و اشک در چشمانش حلقه زد. ایلنا نالید:
- پدر....
رابرت به خود آمد و متوجه شرایط لی لی شد، همیشه در چنین مواقعی او را در آغوش می گرفت، می بوسید و نوازش می کرد... و امروز خدا می دانست که با چه تلاشی خودش را کنترل کرد که آرامشش را حفظ کند:
- لی لی، عزیزم... می دانم که همه چیز برایت بسیار غیر منتظره است ولی والتر دانوان پدر حقیقی توست و می دانم که او مصلحت تو را می خواهد...
لی لی با ناباوری ایستاد و با دهان نیمه باز به رابرت که حتی بازوهایش را برای در آغوش گرفتن او از هم نگشود نگاه کرد... رابرت در زیر نگاه لی لی خرد شد، برای یک لحظه قلبش فرو ریخت و بدنش لرزید. لی لی بیشتر نتوانست تاب بیاورد؛ او با صدایی بریده بریده زمزمه کرد:
- حق با شماست... پدر... و از وقتی که به من دادید متشکرم...
و بی درنگ نرم و چابک بر پاشنه هایش چرخید و به سوی در اتاق به راه افتاد، مبادا رابرت اشکهای درشتش را می دید.
رابرت خروج لی لی را نگاه کرد، چقدر خوب می دانست که لی لی با این خروج برای همیشه از زندگی او و خانواده اش خارج شده است... و بیشتر طاقت نیاورد، او با قدمهایی لرزان خودش را به یکی از مبلهای اتاق رسانید و خودش را بر آن رها کرد. احساس کرد که چیزی در قلبش شکست و هزار تکه شد و با درماندگی زمزمه کرد:
- عزیزم... دخترم مرا ببخش... لی لی خوبم... مرا ببخش که حتی تو را در چنین شرایطی در آغوش نگرفتم... دیگر کسی که تو باید در غمهایت به او پناه ببری و بر شانه اش گریه کنی من نیستم.... گل کوچکم مرا ببخش...
لی لی به اتاقش برگشت، در آن را پشت سرش بست و کمی آن سو تر بر زمین نشست و بی اختیار شروع به گریستن کرد، چقدر خوشحال بود که کسی در این شرایط او را نمی دید!
پس از چند دقیقه ایلنا به سختی خودش را کنترل کرد، همه چیز در لیورپول برایش تمام شده بود، با وجود آنکه والتر گفته بود که او می تواند در صورت تمایل به لیورپول باز گردد ولی وی تصمیمش را گرفته بود؛ دیگر هرگز برای زندگی به لیورپول بازنمی گشت!
بقیۀ آن روز را ایلنا به کمک خدمتکارها به بستن چمدانهایش گذراند، چمدانهایی که تقریباً سه روز پیش از ایتالیا آورده بود و خدمتکارها برایش بازکرده بودند و حالا دوباره باید بسته می شدند! با وجود آنکه ایلنا می دانست که دیگر برای زندگی به آن عمارت و اتاقش باز نخواهد گشت ولی دلش طاقت نیاورد که تمام وسایلش را جمع کند و تعداد زیادی از تابلوها، کارها و لباسهای مورد علاقه اش را در اتاق باقی گذاشت.
والتر با محبت به چشمان درشت و شگفت زدۀ لی لی نگاه کرد و بعد با محبت دستش را بر موهای مجعد و بلند او کشیده گونه اش را بوسید و ادامه داد:
- دخترم من به اندازۀ کافی زندگی تو و مادرت را در هم ریخته ام... بیشتر از این نمی خواهم تو را زجر بدهم... لی لی لطفاً با من به نورسهمپتن بیا و یکی دو ماه در آنجا زندگی کن، با مردم و زندگی در نورسهمپتن آشنا شو، با زندگی که می توانست زندگی حقیقیت باشد. اگر نخواستی در نورسهمپتن بمانی به لیورپول باز گرد. اطمینان دارم که رابرت و خانواده اش همیشه از اینکه تو مجدداً با آنها زندگی کنی خوشحال می شوند و من هم در اسرع وقت ترتیب کارهایم را در نورسهمپتن خواهم داد و در لیورپول جای مناسبی برای زندگی خواهم یافت.
والتر سکوت کرد و با مهربانی و شادی به ایلنا لبخند زد و سپس با شوخی ادامه داد:
- چه می گویی عزیزم؟ سه سال در ایتالیا تنها زندگی کردی، آیا دو ماه افتخار زندگی با من و اریک را هم می دهی؟
ایلنا بی اختیار در میان گریه اش به خنده افتاد. دستمال والتر را از دستش گرفت و صورتش را خشک کرد و با محبت به والتر لبخند زد:
- این افتخار از آن من است که با شما به زادگاه حقیقیم بازگردم و در کنارتان زندگی کنم.
والتر با محبت خندید و بازوهایش را برای در آغوش گرفتن لی لی از هم گشود. لی لی آرام به آغوش والتر رفت و دستهایش را بدور گردن او حلقه کرد و والتر هم در عوض او را به خودش فشرد و پیشانیش را بوسید:
- عزیزم به تو اطمینان می دهم که از زندگی در نورسهمپتن لذت خواهی برد... نورسهمپتن شهر بسیار زیبایی است و مردم مهربان و با محبتی دارد. عمارت من هم با تمام امکاناتش در اختیار توست و کارکنان خانه بسیار مهربانند و نمی گذارند حتی یک لحظه تنها و افسرده باشی. اریک هم مرد جوان بسیار دوست داشتنی و با محبتی است مطمئنم که زندگی در کنار او را به لذت بخشی زندگی در کنار جرالد و اسکات خواهی یافت. خود من هم از هیچ کاری برای تامین راحتی و شادی تو دریغ نخواهم کرد.
ایلنا از آغوش والتر بیرون آمد و با مهربانی به چشمان پر محبت والتر نگاه کرد و آرامش و شادی کودکانه و خاصی را در آن دید. والتر نیز به صورت زیبای ایلنا نگاه کرد و متوجه رگه های کم رنگ هراس در آن شد و بی اختیار به یاد زمانی افتاد که به تازگی کاترینا به درخواست ازدواج او پاسخ مثبت داده بود و او همین هراس را در چهرۀ معشوقۀ زیبا و جوانش می دید، هراس از جدا شدن از خانواده و شهرش و قدم گذاشتن به مرحله ای جدید از زندگی. والتر به تلخی با خود اندیشید که آن روز هم او به کاترینا قول داده بود که تمام وسایل خوشی را برایش فراهم می کند و در عوض زن جوان و دوست داشتنی را به کام مرگی دردناک فرستاده بود! او با ناراحتی چشمهایش را بست و به خود لرزید. ایلنا متوجه دگرگونی پدرش شد:
- آیا حالتان خوب است؟
والتر به خود آمد و به سرعت خودش را کنترل کرد؛ دوست نداشت حالا که دخترش را یافته بود و می خواست که او را با خود به عمارتشان بازگرداند چنین افکار مشوشی داشته باشد:
- البته عزیزم... چیز مهمی نیست...
و بعد با کمی ناراحتی ادامه داد:
- لی لی، دخترم می دانم که این موضوع برای تو بسیار سخت است ولی من و اریک باید فردا به سوی نورسهمپتن حرکت کنیم... تا همین جا هم بیشتر از آنچه در برنامه داشتیم در لیورپول مانده ایم و هر دو نفر کارهای عقب افتادۀ بسیاری داریم... می خواستم از تو درخواست کنم که با ما فردا برای سفر آماده باشی...
لی لی برای چند ثانیه با ناباوری به والتر نگاه کرد و سپس به خود آمد:
- مرا ببخشید ولی درخواست شما غیرممکن است، من نمی توانم در نصف روز تمام وسایلی را که برای حداقل دو ماه زندگی در نورسهمپتن نیاز دارم جمع آوری و بسته بندی کنم!
والتر آه کشید:
- می دانم عزیزم و واقعاً عذر می خواهم که چنین انتظاری از تو دارم، ولی همانطور که گفتم من و اریک باید زودتر به نورسهمپتن بازگردیم و فکر می کنم که برای تو بهتر باشد که به جای تنها بودن در این سفر همراه ما باشی. من کاملاً می فهمم که تو نمی توانی وسایل مورد نیازت را در این مدت کم جمع آوری کنی ولی اطمینان داشته باش که در نورسهمپتن هر چه را که اراده کنی برایت فراهم خواهد بود و تو هیچ کمبودی را احساس نخواهی کرد.
ایلنا سرش را پایین انداخت و با ناراحتی لبهایش را گزید، از فکر آنکه با این سرعت و این طور غیر منتظره باید همه چیز را رها می کرد و می رفت احساس وحشت و سرمای عجیبی کرد. والتر با نگرانی به صورت هراسان لی لی نگاه کرد و با مهربانی دستهایش را بر شانه های او گذاشت:
- دخترم مرا ببخش که این طور ناگهانی می خواهم تو را با خود به نورسهمپتن ببرم ولی بازگشت به همراه من و اریک برای تو بسیار آسان تر از بازگشت به تنهایی است و من و اریک واقعاً نمی توانیم بیشتر از این در لیورپول بمانیم. همانطور که گفتم هر چه را که خواستی در نورسهمپتن برایت مهیا می کنم... علاوه بر این اگر مایل باشی می توانی از افراد خانوادۀ رادفورد دعوت کنی تا برای هر زمانی که مایلند در نورسهمپتن مهمان ما باشند تا تو احساس تنهایی کمتری بکنی.
ایلنا سرش را بالا آورد و نگاه غافلگیر شده و غصه دارش را در چشمان والتر دوخت و به سختی خودش را مجبور به زدن لبخند کوچکی کرد و با خجالت و درماندگی سرش را به علامت مثبت تکان داد.
والتر با دیدن نگاه و لبخند بیتاب و پژمردۀ دختر جوان احساس گناه و غم عجیبی کرد، نمی خواست برای دختر عزیزش به همین زودی نقش پدری زورگو و بی انعطاف را بازی کند و او را بیازارد ولی می دانست که با بیشتر ماندن در لیورپول جدا شدن از خانوادۀ رادفورد برای لی لی مشکل تر خواهد شد. علاوه بر آن مایل نبود که بیشتر از این مزاحم رابرت و پسرهایش بشود، تا همین جا هم رابرت و پسرهایش مانند او و اریک بیشتر از آنچه که در برنامه داشتند به خاطر مهمانانشان از امور کارخانه ها باز مانده بودند. والتر در دلش زمزمه کرد" مرا ببخش عزیزم ولی چارۀ دیگری نداریم." و با لحن مهربانی گفت:
- از اینکه شرایط مرا می فهمی متشکرم عزیزم و به خاطر سختیهایی که این موضوع برایت به وجود می آورد متاسفم.
والتر از جایش برخاست تا از اتاق لی لی خارج شود:
- لی لی, عزیزم اگر اجازه بدهی تنهایت می گذارم تا به کارهایی که لازم است رسیدگی کنی.
لی لی نتوانست پاسخی بدهد و تنها سرش را یکبار دیگر به علامت مثبت تکان داد. والتر در حالیکه احساس می کرد بدنش به شدت داغ شده و عرق می کند به سوی در اتاق به راه افتاد ، خوب می دانست که بیشتر از آنکه از اتاق دختر جوان و درمانده خارج شود به خاطر غم و غصه ای که برای او به ارمغان آورده بود از اتاقش می گریزد.
والتر نفس عمیقی کشید، سکوت کوتاهی در اتاف برقرار شد و والتر و ایلنا هر دو با افکارشان گلاویز شدند. چند ثانیه بعد والتر آرام و شمرده گفت:
- ایلنا، عزیزم می خواهم که با من به نورسهمپتن بیایی...
ایلنا سرش را بالا آورد و با ناباوری و کمی هراس در چشمان والتر نگاه کرد. اگرچه در انتهای قلبش می دانست که باید برای زندگی به نورسهمپتن و خانۀ حقیقیش بازگردد ولی حالا که بی پرده و عیان با این موضوع رو به رو شده بود کاملاً ترسیده بود. والتر با ناراحتی لبهایش را گاز گرفت و سپس گفت:
- عزیزم می دانم که تو چطور به خانوادۀ رادفورد علاقه داری و آنها را خانوادۀ حقیقیت و این عمارت را خانۀ واقعیت می دانی ولی زندگی و ریشه های تو در جای دیگریست...
ایلنا به سختی آب دهانش را فرو داد و با صدایی گرفته گفت:
- اما... من...
و بیشتر نتوانست جمله اش را ادامه دهد، نتوانست بگوید که نمی تواند به نورسهمپتن بیاید. می دانست که اگر با رفتن به نورسهمپتن مخالف باشد والتر هرگز او را به زور مجبور به رفتن نمی کند ولی می دانست امتناع او از بازگشت به نورسهمپتن والتر را خرد و درمانده می کند... می دانست که والتر کاملاً حق دارد که پس از نوزده سال زجر بخواهد زندگیش را تا جایی که می تواند به حالت پیش از آن اتفاق شوم باز گرداند.
والتر با دقت به ایلنا که رنگ پریده و هراسان به او نگاه می کرد نگریست، خوب می دانست چه افکاری در ذهن لی لی می گذرند. او سرش را کمی به ایلنا نزدیک کرده آرام گفت:
- دخترم می دانم که تو کاملاً حق داری که نخواهی به نورسهمپتن و عمارتی که زمانی زندگی خودت و مادرت در آن بر هم خورد و نابود شد بازگردی... ولی آیا دوست نداری بدانی اگر آن اتفاق نمی افتاد زندگیت چگونه می بود؟ کجا زندگی می کردی و چه کسانی را پدر، برادر و خانواده ات می دانستی؟ چه کسانی را دوستانت می دانستی؟ آیا دوست نداری زندگی که به زور از آن جدا شدی را یکبار دیگر تجربه کنی؟
ایلنا سرش را پایین انداخت، از مدتها پیش خودش به تمام این سوالها اندیشیده بود و به آنها جواب مثبت داده بود ولی حالا جرات نداشت با صدای بلند به آنها پاسخ بدهد. والتر دستش را زیر چانۀ لی لی گذاشت و صورت زیبای دخترک را بالا آورد و با عشق و غم در چشمان پر از اشک او نگاه کرد و با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:
- لی لی... عزیزم، نمی خواهی برای یکبار هم که شده مزار مادرت را ببینی؟
لی لی بیشتر از آن طاقت نیاورد، چشمهایش را بست و اشکهایش بر صورتش پایین لغزیدند. والتر از جایش کمی برخاست و کنار ایلنا نشسته دستمالش را از جیبش بیرون آورد، بازوی چپش را دور شانۀ ایلنا حلقه کرد و او را با محبت به سینه اش فشرد و با دست راستش اشکهای دختر جوان را از روی صورتش زدود و آرام گفت:
- خواهش می کنم عزیزم گریه نکن. اگر دوست نداری من تو را مجبور به آمدن نمی کنم.
لی لی چشمهایش را گشود و با صدایی لرزان گفت:
- نه... خواهش می کنم، این طور نیست.... تمام سوالاتی که پرسیدید؛ پاسخ تمام آنها مثبت بودند... اما...
والتر با محبت پیشانی لی لی را بوسید:
- اما چه عزیزم؟
ایلنا نتوانست پاسخ بدهد، خجالت می کشید که اعتراف کند که می ترسد! برای اولین بار در عمرش از رو به رو شدن با آینده می ترسید، از جدا شدن از خانواده ای که دوستشان داشت و دوستش می داشتند و از بازگشت به زندگی که برای او و مادرش بجز مرگ و درد چیزی نبود می ترسید. والتر با دقت به ایلنا که با بیتابی می لرزید و لبهایش را می جوید نگاه کرد و آرام سرش را به گوش دختر جوان نزدیک کرد و در گوشش زمزمه کرد:
- آیا می ترسی عزیزم؟
لی لی از جایش پریده از آغوش والتر بیرون آمد و با شگفتی و ناراحتی در چشمان والتر نگریست. یکبار دیگر والتر فکر او را خوانده بود و غافلگیرش کرده بود. ایلنا بیشتر از آن طاقت نیاورد، بار دیگر سرش را پایین انداخت، گریه اش کمی شدیدتر شد و آرام به علامت مثبت سرش را تکان داد.
والتر بی اختیار بازوهایش را دور بدن دخترش حلقه کرد و او را به خودش فشرد. لی لی سرش را بر شانۀ پدرش گذاشت و بی اختیار و بی صدا اشک ریخت و والتر با محبت موهای دخترش را بوسید و او را نوازش کرد. او می دانست که دلیل ناراحتی و ترس ایلنا چیست، چه کسی دوست دارد به شهر و عمارتی بازگردد که در آن به شدت زجر کشیده بود و مرگ مادرش را به چشم دیده بود؟! والتر به سختی توانست خودش را کنترل کند و سخن بگوید:
- لی لی دخترم... خواهش می کنم نترس... عزیزم گوش کن... می دانم که تو می ترسی که به نورسهمپتن و به عمارت من بازگردی ولی من قول می دهم که تمام وسایل خوشی و آرامش را برایت مهیا کنم...
والتر برای مدت کمی سکوت کرد و سپس آرام ادامه داد:
- عزیزم از تو می خواهم که یک یا دو ماه به من فرصت بدهی و زندگی در نورسمپتن را تجربه کنی... اگر دوستش نداشتی و نتوانستی در آنجا بمانی به لیورپول بازگرد و زندگیت را در همین جا ادامه بده...
ایلنا با شگفتی سرش را بالا آورد و در چشمان غمگین و مهربان والتر نگاه کرد و به سختی زمزمه کرد:
- پس شما چه می کنید؟
والتر نفس عمیقی کشید، سرش را کمی بالا برد، چشمهایش را با درد بست و مدتی سکوت کرد. این چیزی بود که در این مدت به دقت به آن فکر کرده بود و تصمیمش را گرفته بود ولی باز هم برای گفتن آن مشکل داشت. چند لحظه بعد والتر چشمهایش را گشود و سرش را پایین آورده پیشانی لی لی را با محبت بوسید:
- آن وقت من هم برای زندگی به همراه تو به لیورپول نقل مکان می کنم...
ایلنا بی اختیار از آغوش والتر بیرون آمد و با رنگ پریده به او نگاه کرد. خوب می دانست که زندگی در نورسهمپتن برای والتر چقدر عزیز است، بارها رابرت را دیده بود که با چه عشقی در مورد لیورپول و عمارتش صحبت می کند و هرگز حاضر نیست که برای همیشه آن را ترک کند، بدون شک والتر هم همین احساسات را نسبت به نورسهمپتن و عمارتش داشت. ایلنا می دانست که حتی اگر والتر با او به لیورپول بازگردد تکه ای از قلبش همیشه در نورسهمپتن و در کنار مزار کاترینا و در عمارت اجدادیش باقی خواهد ماند. لی لی به سختی توانست سخن بگوید:
- اما شما نمی توانید زندگیتان را در نورسهمپتن رها کنید و به لیورپول بیایید... شما نمی توانید عمارتتان، تمام یادگارها، مزار مادر و تمام دوستانتان را بگذارید و بروید...
والتر به سختی خندید:
- نمی توانم؟!...
و بعد آه عمیقی کشید:
- ایلنا، عزیزم من در این مدت به دقت به این موضوع فکر کرده ام... دخترم می دانم که دیگر نمی توانم بدون حضور تو زندگی کنم... و اگر این موضوع بخواهد زندگی کسی را در هم بریزد و کسی را از عزیزانش جدا کند آن شخص تو نخواهی بود!
روز بعد پس از صرف صبحانه ای آرام و دلچسب به پیشنهاد اریک همگی به جز رابرت و والتر که خستگی را بهانه کردند برای قدم زدن در باغ و ساحل دریا رفتند. لی لی اطمینان داشت که این گردش خواستۀ والتر است تا وی بتواند به تنهایی با رابرت صحبت کند و با هم پاسخ مناسبی برای سوال شب گذشتۀ اسکات بیابند. لی لی در این مورد اعتراضی نداشت، از شبی که با والتر صحبت کرده بود دائماً کوشیده بود که جوابی قانع کننده برای این سوال بیابد و پیشرفتی نکرده بود!
او می دانست که والتر چقدر آرزو دارد که یکبار دیگر آنها در کنار هم زندگی کنند و می دانست که والتر چقدر به وی علاقه دارد و بدون شک تمام سعیش را می کند تا زندگی او زیبا و دوست داشتنی باشد. از طرفی خودش هم دوست داشت که زندگی را که آن طور دردناک از آن جدا شده بود تجربه کند و پس از سالها لذت و شادی را به زندگی پدر حقیقیش بازگرداند.
در سوی دیگر رابرت و خانواده اش بودند که او را مانند جان دوست داشتند و ستایش می کردند. ایلنا بهترین سالهای زندگیش را در کنار آنها گذرانده بود و بهترین خاطرات را از بودن با این خانوادۀ محترم و عزیز داشت. او به خاطر می آورد که همیشه در کودکیش وقتی که رابرت و یا آنجلا در مورد وی صحبت می کردند می گفتند که فرشته ها لی لی را برای آنها آورده اند تا خوشبختی زندگی آنها و پسرهایشان را تکمیل کند و بدون شک در این زندگی زیبا و خوشبخت ایلنا در کنار خانوادۀ رادفورد دست فرشته ها در کار بود!
اریک، ایلنا و برادرهایش قدم زنان از میان درختان و باغچه های پرگل می گذشتند و راه ساحل دریا را در پیش داشتند. پسرها با سرخوشی در مورد خاطرات قدیمیشان صحبت می کردند. ایلنا بیشتر از آنکه به حرفهای آنها گوش بدهد در فکر آینده اش بود و گاهی به سختی با مردان جوان همراه می شد و به خاطرات خنده دارشان می خندید.
اسکات، اریک و جرالد هم کاملاً می دانستند که با وجود آنکه ظاهراً لی لی با آنها همراه است فکرش در جای دیگریست ولی هیچ کدام اشاره ای به این موضوع نمی کردند و در عوض می کوشیدند تا با یادآوری خاطرات مسرت بخششان آرامشی نسبی به ایلنا بدهند.
پس از نزدیک به دو ساعت جمع چهار نفره و شاداب تصمیم گرفتند که به عمارت بازگردند. در عمارت ایلنا تصمیم گرفت که مردان جوان را تنها بگذارد تا آنها هم بتوانند از بودن با هم بیشتر لذت ببرند و از آنها جدا شده به اتاقش بازگشت.
لی لی در اتاقش دسته گلی را که با خود آورده بود در گلدان کوچک و ساده ای گذاشت و با لذت به دیزی ها، لوندرها (۱) و دندلیونهایی (۲) که با سلیقه کنار هم چیده بود نگاه کرد. ترکیب رنگهای سفید و زرد و بنفش گلها لبخند کوچکی بر لبهایش نشاندند. ایلنا سرش را بالا آورد و از پنجره های بزرگ اتاقش به آسمان و ابرهایش نگاه کرد، احساس بیتابی عجیبی می کرد، می دانست انتظار چه مسیری را در زندگیش باید داشته باشد ولی باز هم نمی توانست در دلش بدون دغدغه به آن اعتراف کند.
ایلنا هیجان زده به سراغ کاری رفت که همیشه در این گونه مواقع آرامش می کرد. او مدادهای نقاشی و کاغذهایش را آورد، گلدان کوچک را بر روی زمین گذاشت و خودش هم بر روی زمین در کنج اتاق نشست و به دیوار تکیه داد و برای لحظاتی به گلهای زیبا خیره شد. بوی خوش لوندرها اتاقش را پر کرده بودند. لی لی با لذت خم شد و آنها را بو کرد و در رایحۀ خوبشان عطر نعنا را نیز احساس کرد؛ عجیب نبود که این گلهای بنفش و زیبا از خانوادۀ نعنا بودند.
او بار دیگر به دیوار تکیه داد و مشغول نقاشی شد. همانطور که مدادش را با دقت اما سریع بر روی کاغذ می کشید کسی در زد، ایلنا با خودش فکر کرد که حتماً اِولین است و با صدای بلند از او خواست که وارد شود. در باز شد و در کمال تعجب دختر جوان والتر آرام و با قدمهای منظم وارد اتاقش شد.
ایلنا غافلگیر شد، برای چند ثانیه از همانجا که بر زمین نشسته بود به والتر نگاه کرد. والتر با محبت به او لبخند زد و چند قدم دیگر به سویش پیش آمد. لی لی به خودش آمد و بی درنگ از جایش برخاست:
- آه ... شمایید... فکر می کردم که اِولین باشد...
والتر مقابل دخترش ایستاد و با دقت به چشمان نگران و مضطربش نگاه کرد:
- عزیزم مرا ببخش که سر زده به اتاقت آمدم. می خواستم با تو صحبت کنم...
و بعد به مدادها و کاغذهایی که لی لی در آغوش داشت نگاه کرد:
- اگر مشغول نقاشی هستی و مزاحمت هستم می توانم زمان دیگری به دیدنت بیایم.
ایلنا به سختی آب دهانش را فرو داد و لبخندی نیمه عصبی زد:
- این طور نیست... شما مزاحم من نیستید...
چند ثانیه در سکوت پدر و فرزند در چشمهای یکدیگر نگاه کردند. لی لی کوشید که جو سنگین را بشکند، همانطور که کاغذهایش را در آغوشش مرتب می کرد به سوی میزش رفت:
- آیا می شود آن گلدان کوچک را به اینجا بیاورید؟
والتر لبخندی زد و به دنبال دخترش روان شد و در میان راه خم شده گلدان را از روی زمین برداشت و گلهای لوندر را با لذت بو کشید. ایلنا با لبخند به او نگاه کرد و والتر آرام گفت:
- گلهای لوندر بسیار خوشبو هستند...
- این گلها بومی هندوستان هستند. ما آنها را از هندوستان به اینجا آوردیم. همۀ افراد خانوادۀ رادفورد عاشق بوی آنها هستند...
والتر خندید:
- ما هم مقدار زیادی از آنها را در عمارت نورسهمپتن داریم... گاهی من و اریک گلهای آن را در کمد لباسهایمان می گذاریم تا لباسها معطر شوند.
ایلنا با احترام به والتر اشاره کرد:
- لطفاً بیایید بنشینیم...
ابتدا ایلنا و سپس والتر به سوی مبلهای زیبای اتاق حرکت کردند. ایلنا بر گوشه ای از یک مبل دو نفره نشست و والتر هم در سمت دیگر آن نشست. والتر با کنجکاوی به اطراف اتاق نگاه کرد؛ اتاق لی لی با سلیقه و ظرافت خاصی چیده و تزئین شده بود و تابلوهای نقاشی و کارهای هنری بسیار زیبایی در همه جای آن خودنمایی می کردند. پس از مدتی سکوت والتر گفت:
- شما اتاق بسیار زیبایی دارید ایلنا. باید اعتراف کنم که تا امروز اتاقی به این زیبایی و دنجی ندیده بودم. دفعۀ پیش که در اتاقتان بودم اصلاً متوجه زیبایی آن نشدم.
گونه های لی لی کمی گل انداختند و سرش را با ادب پایین آورد:
- متشکرم... و باز هم به خاطر رفتار سه روز پیشم معذرت می خواهم.
والتر نگاه مهربانی به لی لی انداخت:
- فراموشش کن دخترم.
(۱) Lavender
(۲) Dandelion
با ورود آن دو به تالار نگاهها به سویشان چرخیدند. لی لی چهرۀ افراد حاضر در تالار را از نظر گذرانید و در لبخندهای مهربانشان نوعی احساس آرام شدن را دید؛ اریک راست می گفت که همه در تالار نگران او هستند و حالا که سرانجام با روی گشاده وارد تالار شده بود مثل اینکه سایرین و بخصوص والتر و رابرت نفس راحتی کشیدند.
رابرت با احترام گیلاس مشروبی که در دست داشت را به سوی اریک و ایلنا تکان داد و گفت:
- خوشحالم که شما دو نفر به این سرعت با هم گرم و صمیمی شده اید... دکتر هامند عزیز آیا یک گیلاس میل دارید؟
اریک با خوشرویی خندید:
- البته آقای رادفورد و متشکرم.
والتر با مهربانی گفت:
- رابرت عزیز اریک در جلب اعتماد و صمیمیت دیگران در همان برخورد اول مهارت ویژه ای دارد. تعجب می کردم اگر با ایلنا صمیمی نمی شد...
اریک با ادب سرش را پایین انداخته لبخند زد و گیلاسی که رابرت برایش پر کرده بود را از دستش گرفت. جرالد با محبت به لی لی نگاه کرد:
- لطفاً شخصیت دوست داشتنی و مهربان ایلنا را دست کم نگیرید آقای دانوان... او هم به خاطر شخصیت آرام و مهربانش به سرعت طرف توجه و دوستی همگان قرار می گیرد...
والتر با عشق و محبت به دختر عزیزش که حالا گونه هایش کمی گل انداخته بودند نگاه کرد. اریک با ادب گفت:
- بدون شک همین طور است که جرالد می گویند، ایلنا خانم فوق العاده ای هستند.
رابرت گیلاس مشروبش را بالا برد:
- برای اتفاقات زیبای این چند روز...
و سایر مردها هم از او پیروی کردند و سپس هر کدام کمی از گیلاسشان نوشیدند. ایلنا تصمیم گرفت که سایرین را غافلگیر کند و با خونسردی آمیخته با شیطنت گفت:
- اریک برای من گفتند که این اولین بار نیست که من را ملاقات می کنند...
نگاههای متعجب رابرت، جرالد و اسکات به سوی ایلنا چرخید. والتر هم در ابتدا با تعجب به آن دو نگاه کرد اما خیلی زود منظور ایلنا و اریک را متوجه شد و لبخند زد. اریک هم در کنار ایلنا لبخند زد. ایلنا آرام گفت:
- ایشان مرا هنگامی که نوزاد بودم ملاقات کرده بودند!
صدای خندۀ مردها تالار را پر کرد. پس از مدتی رابرت رو به والتر گفت:
- آیا شما این موضوع را به خاطر داشتید؟
والتر سرش را تکان داد:
- تا پیش از آنکه ایلنا اشاره ای به آن بکنند خیر، ولی به محض آنکه ایلنا این بحث را آغاز کردند به خاطر آوردم که برای مراسم غسل تعمید ایلنا اریک و خانواده اش به نورسهمپتن سفر کردند!
یکبار دیگر مردها بی اختیار خندیدند، پس از مدتی اسکات در میان خنده هایش گفت:
- اریک عزیز از این پس شما می توانید هر وقت که مایلید به دیدن ما و ایلنا بیایید و لازم نیست برای این کار منتظر اتفاقات خاصی مانند غسل تعمید باشید...
و بعد ناگهان مثل آنکه فکر ناراحت کننده ای از ذهن مرد جوان گذشته باشد با نگرانی رو به خواهرش گفت:
- لی لی شما در کنار ما می مانید، این طور نیست؟!
والتر مشغول نوشیدن مشروبش بود و با شنیدن این سوال مقداری از شراب به گلویش دوید و بی اختیار به سرفه افتاد و ایلنا سرش را پایین انداخته کاملاً قرمز شد. سکوت در تالار برقرار شد، این سوالی بود که در این مدت ایلنا، رابرت و والتر هر سه به دقت به آن فکر کرده بودند ولی هیچ کدام جواب قانع کننده ای برایش نیافته بودند و در نتیجه هر سه با درماندگی کوشیده بودند که تا جایی که امکان دارد از مطرح کردن آن بپرهیزند...
ایلنا با بیتابی سنگینی سکوت و نگاههای منتظر و غمگین بردارهایش را بر روی خودش احساس کرد و بیشتر از پیش در خودش فرو رفت. او برای یک لحظه آرزو کرد که ای کاش اسکات این سوال را نپرسیده بود ولی بعد به این نتیجه رسید که بالاخره دیر یا زود باید جوابی برای این سوال می یافت و چه بهتر که این کار مشکل هر چه زودتر از پیش پایش برداشته شود!
اریک با ناراحتی متوجه شرایط دشوار و خرد کنندۀ حاکم بر تالار شد و تصمیم گرفت که به یاری پدرش و ایلنا بشتابد:
- اسکات عزیز بهتر است سوالهای مشکل را برای فردا بگذاریم و امشب را از بودن در کنار یکدیگر لذت ببریم.
و بعد رو به ایلنا گفت:
- آیا می دانستید که من یک عروسک به شما بدهکار هستم؟!
ایلنا به سختی توانست خودش را کنترل کند و سخن بگوید:
- جداً... اگر ممکن است جریان آن را هم برایمان تعریف کنید اریک عزیز ...و بدون شک من طلبم را از شما وصول خواهم کرد...
و لبخندی پر از قدردانی به اریک زد که اریک به خوبی معنی آنرا درک کرد:
- حتماً ... ولی پیش از آن لازم است بگویم که من نزدیک بود که اولین تنبیه مفصل در عمارت پدرتان را بر سر همین عروسک بشوم و به این ترتیب بار دین من به شما واقعاً کم می شود.
والتر با خنده دخالت کرد:
- اریک خوشحالم که شما این داستان را برای تعریف دارید تا بتوانید از من یک هیولا بسازید ولی من به خاطر نمی آورم که آن روز شما را تنبیه کرده باشم... هر چند که حالا آرزو می کنم که ای کاش کرده بودم تا این طور بدون ارتکاب به جرم محکوم نشوم.
همۀ افراد از شنیدن این جمله خندیدند و جرالد گفت:
- هنوز هم برای این تنبیه دیر نشده است آقای دانوان.
والتر دستانش را به عنوان تسلیم بالا برد:
- آقای جرالد عزیز من بدون آنکه تنبیهی کرده باشم شدیداً مورد اتهام و انتقاد قرار می گیرم، لطفاً از من نخواهید که اوضاع را از چیزی که هست بدتر کنم!
یکبار دیگر همگی خندیدند و سپس رابرت گفت:
- اگر اجازه بدهید تنبیه دکتر هامند را بر عهدۀ ایلنا خواهیم گذاشت ولی پیش از آن از متهم می خواهیم که شرح جرم را برای ما تعریف کنند.
اریک خندید و با ادب سرش را پایین آورد و مشغول تعریف ماجرای سالهای پیش شد.
وقتی که ایلنا سرانجام برای خواب به اتاقش بازگشت در کمال تعجب دریافت که احساس سبکی بیشتری نسبت به دو شب گذشته می کند و کوشید که دلیل آن را متوجه شود. در میان دلایلی که می توانست برای این موضوع بیابد دو تا از آنها بیشتر از سایرین منطقی به نظر می آمدند.
اولین دلیل آن بود که آن روز سرانجام برادرانش و اریک پی به داستان برده بودند و او که تا دیروز نگران واکنش آنها بود حالا دیگر می توانست احساس آرامشی نسبی در این مورد بکند. دلیل دوم که به نظر خودش مهم تر آمد این بود که سرانجام سوال چگونگی زندگی آیندۀ او مطرح شده بود و اگرچه جوابی برای آن نیافته بودند ولی حداقل او احساس می کرد که این یک سوال ممنوع نیست و رو به رو شدن با آن به آن سختی و گیج کنندگی که او می اندیشید نخواهد بود. ایلنا تصمیم گرفت که آن شب بیشتر در این مورد فکر نکند و تصمیم گیری در این مورد را به فردا موکول کند؛ شاید دیگران در این مورد پیشنهادی داشتند که این مشکل را به طرز مفید و مناسبی حل می کرد.
اریک سرش را تکان داد و با کمی خجالت دستش را در میان موهایش کشیده آنها را به عقب خوابانید و گفت:
- شما کودک بسیار زیبا و دوست داشتنیی بودید... اما اگر راستش را بخواهید من به نوعی... از شما متنفر بودم!
خندۀ ایلنا متوقف شد و با تعجب به اریک نگاه کرد.... اریک بی درنگ ادامه داد:
- در آن زمان من بسیار خردسال بودم و با پدر و مادرم برای شرکت در مراسم غسل تعمید شما از لندن به نورسهمپتن آمده بودیم... روزی که شما را برای مراسم به کلیسا می بردند من هم علاقۀ زیادی به آمدن داشتم ولی طبیعی است که والدین من و شما هیچ یک مرا با خود نبردند و من آزرده بودم که چرا شما را که کم سال تر بودید با خود برده اند ولی من را خیر!
یکبار دیگر ایلنا به خنده افتاد و هر دو نفر برای مدتی خندیدند. ایلنا در میان خنده اش گفت:
- شما بدون شک حافظه ای بسیار عالی دارید.... و خاطراتتان بسیار جالبند.
اریک گفت:
- دلیل دیگری هم برای احساسات بچگانۀ من برای شما وجود داشت... هنگامی که شما را از کلیسا به خانه آوردند گفتند که پدر من پدرخواندۀ شما شده است... می توانید حدس بزنید که من اصلاً تحمل این را نداشتم که پدر عزیزم پدر شما هم باشد!
ایلنا این بار از خنده نتوانست بر سر پا بایستد و به سوی نیمکتی که در ایوان بود رفت و بر روی آن نشست. اریک هم همچنان که می خندید به دنبال او رفت و در کنار نیمکت ایستاد. پس از مدتی سرانجام ایلنا توانست خنده اش را کنترل کند و سرش را با مهربانی تکان داد:
- اریک عزیز من نمی دانستم که زمانی پدر من و پدر شما دوستانی بسیار صمیمی بوده اند...
اریک با مهربانی به ایلنا لبخند زد و با دلتنگی سرش را تکان داد:
- پدر من و پدر شما مانند دو برادر عملاً با هم بزرگ شدند و به همین دلیل پس از اتفاقی که برای والدین من افتاد پدر شما سرپرستی مرا بر عهده گرفتند.
ایلنا آرام گفت:
- امیدوارم که من و شما هم بتوانیم به همان اندازه دوستان خوبی برای هم باشیم.
اریک آرام در سوی دیگر نیمکتی که لی لی بر آن نشسته بود نشست و با صمیمیت در چشمان زیبا و درشت ایلنا نگاه کرد و محبت و صداقت را در آنها به وضوح دید:
- اطمینان دارم که همین طور خواهد بود....
سکوت در میان آن دو برقرار شد. ایلنا با دقت به مرد جوان نگاه کرد؛ اریک بدون شک یکی از قد بلندترین و خوش اندامترین مردان جوانی بود که او تا آن روز از نزدیک با وی آشنا شده بود و چهره ای آرام و دوست داشتنی داشت.
صورت بیضی شکل و بسیار خوش فرم، موهای صاف و قهو ای کم رنگ و پوست روشنش از او مردی جذاب و خواستنی ساخته بودند. علاوه بر آن اریک دهان و لبهای کوچک و خوش ترکیبی داشت و اگرچه از نیم رخ بینیش کمی بزرگ بود ولی از تمام رخ این ایراد کوچک هم قابل اغماض بود. در آخر چشمهای اریک بودند که با وجود آنکه در ابتدا چندان جلب توجه نمی کردند اما به زودی بیننده پی می برد که گیراترین قسمت صورت او هستند ... چشمهای دقیق، آرام و نافذ مرد جوان او را با تمام افرادی که ایلنا می شناخت متمایز می کردند. چشمهای اریک عسلی رنگ بودند و در گوشه های آنها دو سه چروک بسیار آرام و مهربان وجود داشتند که با حالت صبور و گیرای آنها سازگاری تمام داشتند.
اریک متوجه شد که لی لی او را با دقت برانداز می کند ولی تصمیم گرفت اجازه بدهد که کنجکاوی دختر جوان ارضا شود و پس از چند لحظه سکوت آرام گفت:
- هنوز هم نمی توانم باور کنم که پدر ...
اریک با ناراحتی حرفش را خورد، و یکبار دیگر گفت:
- هنوز هم نمی توانم باور کنم که والتر شما را یافته است.... شما برای او مهمترین چیز هستید ایلنا...
لی لی با ناراحتی به این اندیشید که حالا به خاطر او اریک که چنین روابط صمیمی با پدرش داشت بر خودش لازم می دید که رفتارش را تغییر بدهد. او سرش را پایین انداخت و در سکوت پاهایش را بر زمین کشید، دوست نداشت زندگی اریک را مشکل کند بخصوص که می دانست در تمام مدتی که والتر می اندیشیده که همسر و فرزندش را از دست داده حضور اریک عشق به زنده ماندن را در او بوجود می آورده است. اریک متوجه سکوت ایلنا شده آرام او را صدا کرد:
- ایلنا...
ایلنا برگشت و با ناراحتی در چشمان او نگاه کرد. چشمهای ایلنا حالا پرغم و جدی بودند و اریک را برجایش میخکوب کردند. ایلنا آرام گفت:
- جملۀ اولتان را بیشتر دوست داشتم... همان جمله ای را که ادامه اش ندادید...
اریک غافلگیر شد، به سختی آب دهانش را فرو داد و خودش را بر نیمکت جابجا کرد. ایلنا ادامه داد:
- اریک لطفاً به خاطر من رفتار و زندگی همیشگیتان را عوض نکنید... من می توانم حدس بزنم که شما و والتر...
این بار ایلنا بود که با ناراحتی جمله اش را نیمه تمام گذاشت و قرمز شد؛ او تا آن موقع هرگز والتر را پدر نخوانده بود و احساس نمی کرد که تا مدتی بتواند این کار را انجام دهد. اریک به کمکش آمد:
- می دانم... لطفاً ادامه بدهید...
ایلنا دستهایش را در هوا تکان داد:
- می توانم حدس بزنم که روابط بین شما دو نفر چقدر صمیمی و پدرانه است ... اگر راستش را بخواهید فکر می کنم که شما بیشتر از من حق دارید که ایشان را پدر بخوانید... ایشان تنها دو سال پدر من بوده اند در حالیکه سالیان سال پدر شما بوده اند...
اریک سرش را پایین انداخت، به یاد حرفهای جرالد افتاد که همیشه می گفت لی لی مهربانترین و با احساس ترین شخصی است که او می شناسد و حالا اریک از دور هاله ای از این مهربانی و محبت را که برای او بود در وجود این دختر زیبا می دید. اریک لبخند مهربانی به لی لی زد:
- ایلنا شما انسان بی نظیری هستید... متشکرم که شرایط من و پدر را می فهمید و به آرامش ما اهمیت می دهید...
ایلنا نفس عمیقی کشید و لبخند مهربانی به اریک زد و سپس از جایش برخاست:
- بهتر است به تالار بازگردیم... نمی خواهید که نگرانی سلامتی شما هم به نگرانیهای سایرین افزوده شود؟
اریک خندید و برخاست و با احترام به ایلنا اشاره کرد که جلوتر برود و خودش هم با فاصله ای نا محسوس از او وارد تالار شد.
مدتی پس از صرف شام ایلنا در ایوان زیبا و مشرف به باغ یکی از تالارها ایستاده بود. صدای سخن گفتن و گاهاً خنده های مردها از درون تالار به گوشش می رسید ولی وی خسته تر از آن بود که توجهی به حرفهای آنها داشته باشد. در این دو روز کوتاه فشار عصبی زیادی به او آمده بود و پس از سفر طولانی از رم به لیورپول او را بیشتر از آنچه که باید فرسوده کرده بود... خوشبختانه رابرت، والتر و پسرها به فکر او بودند و می کوشیدند که کمتر او را با بحثهای عاطفی و گیج کننده در مورد زندگی پیشینش خسته کنند ولی حقیقتاً داستان آنقدر شگفت و غیر قابل باور بود که نمی شد انتظار داشت که استراحتی که او نیاز داشت به وی داده شود و به مدت چند روز هیچ صحبتی در این مورد نشود!...
نسیم خنک و معطری وزید و ایلنا در ایوان رو به باغ به نرده های سنگی قدیمی و خوش تراش تکیه داد و خنکی و بوی دریا و گلها را به جان خرید... دختر جوان کوشید تا ذهنش را از اتفاقات پیرامونش دور کند و به صداهای اطرافش گوش داد؛ کمی دورتر در باغ زیبا که حالا تقریباً کاملاً در تاریکی فرو رفته بود صدای چند قورباغه به گوش می رسید... ایلنا لبخند زد؛ قورباغه ها در کنار برکۀ باغ به دنبال جفت می گشتند!
لی لی یکبار دیگر چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید... وقتی که چشمهایش را گشود به چراغ نفتی که برای روشنی ایوان در آنجا قرار داشت نگاه کرد... تعداد زیادی حشرات کوچک و گاهی چند شب پره با علاقه به دور آن می چرخیدند... لی لی زمزمه کرد:" غریزه"! اغلب حشرات به نور علاقۀ خاصی دارند؛ اصولاً فضای آزاد بیرون از خانه ها و مکانهای بسته روشن تر از داخل آنها است و بهتر است که حشرات برای رسیدن به آزادی به سوی روشنایی حرکت کنند. لی لی زمزمه کرد:" عشق به نور عشق به آزادی است!".
صدایی از پشت سر دختر جوان را به خود آورد:
- اجازه می دهید کمی مزاحمتان شوم ...
ایلنا بی اختیار به سوی صدا چرخید... اریک هامند در ورودی ایوان ایستاده بود و به او لبخند می زد. ایلنا با محبت به او لبخند زد:
- خواهش می کنم دکتر هامند عزیز... من کاری نمی کردم که شما نگرانی مزاحمت در آن را داشته باشید...
اریک همچنان که دستهایش را در جیبهای شلوارش مشت کرده بود با قدمهای آرام به سوی او آمد و در مقابلش قرار گرفت:
- شما مشغول استراحت بودید و من مزاحم استراحتتان شدم... در این دو سه روز کوتاه شما واقعاً خسته شده اید...
ایلنا خندید:
- این طور نیست آقا... ولی از ملاحظه تان متشکرم....
و کمی به علامت تشکر خم شد. اریک نفس عمیقی کشید و به اطرافش نگاه کرد:
- شب واقعاً زیبایی است و بوی گلهای باغ این عمارت غوغا می کنند...
ایلنا برگشت و یکبار دیگر مانند قبل به نرده ها تکیه داده به دوردستها خیره شد:
- همین طور است... آرامش باغ در شب و بوی گلها انسان را به وجد می آورند...
ایلنا سنگینی نگاه مرد جوان را بر روی خود احساس کرد و به سوی او نگریست، چشمان نافذ و دقیق اریک او را به دقت کاویدند و سپس در چشمان زیبایش گره خوردند.... لی لی در زیر نگاه عمیق پزشک جوان بیتاب شد و با ناراحتی نگاهش را از او دزدید... کاری که مدتها بود انجام نداده بود... ایلنا عادت کرده بود که از زیر نگاههای کسانی که با کنجکاوی می کوشند تا ترکیب رنگهای بی نظیر چشمانش را بررسی کنند نگریزد و بیتاب نشود.
اریک که می کوشید وضعیت جسمی ایلنا را بررسی کند احساس کرد که بر خلاف خواستۀ قلبیش او را با نگاهش آزرده است و بی درنگ نگاهش را از او برگرفت:
- در تالار همه بدون آنکه اشاره ای به این موضوع بکنند نگران سلامتی شما در ایوان بودند...
ایلنا خندید:
- و شما داوطلب شدید که برای کنترل وضعیت من به اینجا بیایید...
اریک هم به نوبۀ خودش خندید و شانه هایش را به حالت طنزآمیزی بالا برد:
- چه کسی به جز من می توانست به آنها اطمینان بدهد!
و یکبار دیگر هر دو نفر آرام خندیدند. ایلنا احساس صمیمیت و آرامش بیشتری در حضور اریک کرد و به سوی او چرخید و نگاهش کرد:
- واقعاً عجیب است که تا امروز من هرگز افتخار آشنایی نزدیک با شما را نداشته ام دکتر هامند.
اریک سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- اولین بار که من به این عمارت آمدم شما برای مسافرت در لندن حضور داشتید و دفعۀ دوم در دوبلین... و آخرین بار هم در ایتالیا...
ایلنا با شگفتی به اریک نگاه کرد:
- شما این اتفاقات را بسیار خوب به خاطر می آورید...
اریک غافلگیر و کمی قرمز شد، نمی توانست به ایلنا بگوید که چقدر دوست داشته او را ملاقات کند:
- من همیشه حافظۀ بسیار خوبی داشته ام خانم و سالها تحصیل و کار در رشتۀ پزشکی آن را تقویت کرده است...
ایلنا با کنجکاوی پزشک جوان را بررسی کرد:
- بدون شک همین طور است دکتر هامند عزیز...
اریک سرش را با حالتی صمیمی تکان داد:
- آیا می توانم از شما خواهش کنم که مرا فقط به نام کوچکم صدا کنید؟
ایلنا لبخند زد:
- تنها اگر شما هم همین کار را در مورد من انجام بدهید...
اریک سرش را با ادب و کمی شوخی پایین آورد:
- بسیار خوب ایلنای عزیز...
و ایلنا در پاسخ لبخند مهربانی به او زد. اریک همچنان که به ایلنا نگاه می کرد از پهلو به نرده های سنگی تکیه داد و پس از اندکی مثل اینکه فکری در ذهنش بیدار شده باشد گفت:
- صبر کنید... من پیش از این هم افتخار ملاقات با شما را داشته ام!
ایلنا با ناباوری به اریک نگاه کرد، اریک که حالا احساس صمیمیت بیشتری با لی لی می کرد دستهایش را از جیبهایش بیرون آورد و بی اختیار خندید:
- اگر درست به خاطر داشته باشم بار اول که شما را دیدم لباس سفید به تن داشتید...
این بار ابروهای ایلنا با تعجب بیشتری بالا رفتند و بی اختیار یک قدم به اریک نزدیکتر شد بدون آنکه بتواند چشمهایش را از چشمان اریک بردارد. اریک با سرگرمی و لذت در چشمان زیبای ایلنا نگاه کرد:
- و قدتان به دو و نیم فوت نمی رسید!
هر دو نفر بی اختیار خندیدند. کمی طول کشید تا لی لی و اریک توانستند خودشان را کنترل کنند. ایلنا در حالیکه به سختی می کوشید خنده اش را متوقف کند گفت:
- شما مرا وقتی که نوزاد بودم دیده بودید!... خدای من، شما مرا کاملاً غافلگیر کردید...
اریک سرش را به علامت مثبت تکان داد و لی لی ادامه داد:
- بسیار خوب .... اکثر افراد معتقدند که اولین برخورد میان دو نفر مهم ترین اثر را بر روی آنها می گذارد؛ بنابراین امیدوارم شما مرا کودک دوست داشتنیی یافته باشید!
برای مدت دیگری سکوت در تالار برقرار شد و این بار جرالد صحبت کرد:
- آقای دانوان آیا می توانم بپرسم که شما برای چه مدتی بدنبال ایلنا گشتید؟
والتر نگاه خسته ای به مرد جوان انداخت:
- حدود هفت سال...
جرالد در حالیکه واضحاً در فکر بود گفت:
- مرا ببخشید آقای دانوان، ولی باید بگویم جای تعجب است که در این مدت هرگز متوجه نشدید که جستجویتان راه به یافتن ایلنا نمی برد!
رابرت با ناراحتی خواست جرالد را متوقف کند:
- جرالد ... پسرم کافیست...
والتر به علامت دفاع از جرالد دستش را بالا برد:
- رابرت عزیز... خواهش می کنم... حق کاملاً با آقای جرالد است... هر کسی حق دارد که چنین سوالی را از من بپرسد..
و سپس رو به جرالد گفت:
- آقای جرالد عزیز، همانطور که برادرتان اشاره کردند شگفت انگیز است که چگونه اتفاقات دست در دست هم دادند تا من ایلنا را برای این مدت طولانی نیابم. باید بگویم که همان اتفاقات دست در دست هم دادند که من حتی در جستجویم نیز گمراه شوم...
والتر به بالا نگاه کرد و غصه و ناراحتی چهره اش را تیره کرد. پس از مدت کوتاهی وی نفس عمیقی کشید:
- این موضوعی است که در این دو روز من با دقت به آن اندیشیده ام....پیش از هر چیز آیا مایلید که برایتان بگویم به چه دلیل جستجویم را به صورت ناگهانی متوقف کردم جرالد عزیزم؟
جرالد سرش را با ادب پایین آورد:
- بدون شک آقای دانوان... خواهش می کنم ماجرا را تعریف کنید.
والتر سرش را با محبت تکان داد و سپس به سوی ایلنا نگریست:
- ایلنای عزیزم عذر می خواهم که این موضوع را در حضور تو بیان می کنم، ولی در هر حال من تصمیم داشتم که روزی آن را برایت تعریف کنم...
ایلنا با کنجکاوی سرش را تکان داد و لبخند زد. والتر ادامه داد:
- همانطور که گفتم من به مدت هفت سال بی وقفه به دنبال ایلنا گشتم... تا اینکه سرانجام خبر دردناکی باعث شد که من جستجویم را متوقف کنم... خبر دردناک درگذشت ایلنا...
سکوت سنگینی در تالار برقرار شد، ایلنا لرزید و او هم با ناباوری به چهرۀ پردرد والتر نگاه کرد و لبهایش را جوید... نیازی نبود که کسی برای او توضیح بدهد که والتر پس از دریافت این خبر چه کشیده و حالا بازیافتن او برای والتر چه معنی دارد... یکبار دیگر هم والتر بود که سکوت دردناک و سنگین را شکست:
- تقریباً دوازده سال پیش نامه ای از کشیشی از شهر سالوبرنا در جنوب اسپانیا به دست من رسید که خبر مرگ دختری نه ساله را به من می داد. مشخصات آن دختر به طرز شگفت انگیزی با ایلنا همخوانی داشت... او هم موهای طلایی و مجعد، پوست روشن و چشمان آبی داشت و به همراه تعدادی کولی از فرانسه به اسپانیا آورده شده بود و پیش از آن هم به همراه دسته ای دیگر از کولیها از بریتانیا به فرانسه آمده بود!... هنگامی که این خبر به من رسید من آن را باور کردم زیرا می دانستم، یا فکر می کردم که می دانم، که این زندگی پر فراز و نشیب حقیقتاً زندگی فرزند من است...
والتر سکوت کرد و به فکر فرو رفت... مثل آنکه به سالها قبل کشیده شده باشد... پس از چند ثانیه والتر ادامه داد:
- همانطور که رابرت تعریف کردند من می دانستم که قسمتی از گروه کولیهایی که رودلف از اعضای آن بود با کشتی به فرانسه رفته اند... بنابراین من در فرانسه تعدادی مامور یافتم تا رد این کولیها و احتمالاً دختر بچۀ کوچک همراهشان را برایم بیابند... مدتی طول کشید تا سرانجام اخباری به ظاهر امیدوار کننده به دستم رسید مبنی بر اینکه دختر بچه ای بسیار خردسال با مشخصات ظاهری ایلنا در میان این جمع وجود دارد که یتیم می باشد!... پس از آن من همه جا به دنبال ردی از این دختر که اطمینان داشتم ایلنا است بودم؛ به دنبال اینکه بیابم چه بر سر او آمده است و او را به بریتانیا و به کنار خودم باز گردانم...
والتر نفس عمیقی کشید و پیشانیش را در دستش فشرد:
- در دو روز گذشته به این موضوع فکر کرده ام.... نشانه های آن دختربچه به حدی واقعی بودند که در تمام آن مدت من اطمینان داشتم که آن دختر حقیقتاً وجود داشته است، حالا هم اطمینان دارم که او وجود داشته است... اما تنها توضیح منطقی که برای گمراه شدنم می یابم این بوده که در جمع کولیهای گروه رودلف دو دختر بچۀ کوچک وجود داشته اند ... آن کودک دیگر هم به دلایل نامعلومی یا در خود بریتانیا و یا به محض ورود گروه به فرانسه به جمع آنها پیوسته بوده است ولی او به اندازۀ ایلنا خوش شانس نبوده تا انسان بی نظیری مانند رابرت او را بیابد و از مرگی که در نه سالگی او را به کام کشید نجات بدهد...
والتر به ایلنا و رابرت نگاه کرد، به غم و اندوهی که در چهره های شگفت زدۀ آنها موج می زد... او متوجه شد که ناگهان مانند اینکه فکری در ذهن لی لی جرقه بزند دختر جوان به پشتی صندلیش تکیه داد، رنگش به شدت پرید و نفسش به شماره افتاد...
لی لی به این فکر کرد که چقدر راحت تا چند قدمی مرگی دردناک پیش رفته بود... اینکه چقدر راحت ممکن بود که رابرت به جای او دیگری را بیابد.... سرنوشت دختر دیگر هیچ شکی را برایش باقی نمی گذاشت که اگر رابرت او را نیافته بود بدون شک زنده نمی ماند... ایلنا برای یک لحظه سرمای هراسناک مرگ را در تمام رگهای بدنش احساس کرد، انگار که خونش منجمد می شد!
والتر که او را زیر نظر داشت از ترس آنکه یکبار دیگر ایلنا شکه شده باشد نیم خیز شد تا به کمکش بشتابد... لی لی بلافاصله بر خودش مسلط شده خودش را صاف کرد. او به سختی توانست به والتر لبخند نیمه جانی بزند تا شاید از نگرانیش بکاهد... والتر یکبار دیگر بر جایش آرام گرفت ولی تصمیم گرفت که بحث را بیش از آن ادامه ندهد و بیشتر مراقب شرایط روحی ایلنا باشد.
تغییر حالت ایلنا و تشویش والتر از چشمان دقیق اریک دور نماند و مرد جوان تصمیم گرفت که به یاری آن دو بشتابد:
- آقای رادفورد... کنجکاوی مرا ببخشید... ولی آیا شما متوجه گوشواره ای که در یکی از گوشهای خانم ایلنا بود نشدید تا پی به دروغ بودن داستان آن پیرمرد ببرید؟
نگاه رابرت به سوی اریک چرخید و لبخند محزونی زد:
- در همان چند ساعت اولی که او را یافتم متوجه گوشواره شدم دکتر هامند...
رابرت به ایلنا نگاه کرد و لبخند مهربانی به او زد:
- هنگامی که گوشواره را برای اولین بار دیدم خواستم که آن را از گوش لی لی بیرون بیاورم تا آزمایش کنم ولی او با تمام وجود آن را نگه می داشت و مانع از کار من می شد... سرانجام وقتی که خوابید توانستم آن را از گوشش خارج و بررسی کنم...
رابرت به والتر نگاه کرد:
- والتر عزیز هم خوب می دانند که گوشوارۀ ایلنا جدا از مسئلۀ قدمت و خاطره اش ارزش مادی زیادی ندارد!
اسکات، جرالد و اریک با تعجب به والتر نگاه کردند. والتر نفس عمیقی کشید:
- همین طور است رابرت... همان گونه که می دانید این گوشواره بوسیلۀ یکی از جده های ایلنا به نام ویکتوریا به دختر بسیار خردسالشان هدیه شده بود... ایشان حروف اول نام خودشان و نام دخترشان که هریت بوده را بر روی گوشواره به یادگار حک کرده بودند... ظاهراً این گوشواره برای استفادۀ هر روزۀ دختر بچۀ کوچک طراحی شده بوده است و خانم ویکتوریا تصمیم گرفته بودند که برای حفظ امنیت دخترشان ارزش مالی گوشواره کم باشد تا فرزندشان به خاطر گوشواره اش دچار مخاطره نشوند....
سکوت در تالار برقرار شد و سرانجام اسکات بی اختیار آن را شکست:
- باور کردنی نیست.... خدای من...
رابرت دوباره سخن گفت:
- حقیقتاً باور کردنی نیست... دکتر هامند عزیز باید بگویم که به همین دلیل من از بررسی قیمت ظاهری گوشواره به سخنان پیرمرد مشکوک نشدم... البته من کوشیدم که در میان کتابهایم و با کمک تعدادی از دوستانم پی به ماهیت حروف پشت گوشواره ببرم... اگر راستش را بخواهید من می کوشیدم که در میان نامهای خانوادگی معروف بریتانیا و نام افراد سرشناس این کشور کسی را بیابم که به حروف وی. اچ. سی . سی ارتباط داشته باشد و خودتان می توانید حدس بزنید که کاملاً در این جستجو ناموفق بودم و در نتیجه دلیل دیگری برای شک کردن به حرفهای رودلف نداشتم...
اریک سرش را تکان داد:
- حق با شماست آقای رادفورد... و غم انگیز است که چگونه پدر و دختری این طور از هم جدا بشوند و هیچ راهی برای به هم پیوستن مجددشان وجود نداشته باشد مگر تصادفی که بیشتر به معجزه شبیه است.
رابرت به ایلنا نگاه کرد و آثار خستگی و بیتابی را در صورت دخترش دید... در این دو روز فشار زیادی از نظر عاطفی به دختر جوان آمده بود. رابرت تصمیم گرفت که بحث را تمام کند:
- اگر اجازه بدهید ادامۀ صحبت در این مورد را به بعد واگذار کنیم...
و بعد با مهربانی به لی لی لبخند زد:
- عزیزم لطفاً کمی در مورد زندگیت در این سه سال در ایتالیا برای ما تعریف کن...
سایر افراد حاضر در تالار نیز متوجه منظور اصلی رابرت شدند و همگی با خوشرویی به سوی ایلنا چرخیدند تا به سخنان او گوش دهند.
ایلنا احساس کرد که در زیر نگاههای دیگران و بخصوص برادرانش و اریک ذوب می شود. چشمهایش بی اختیار از صورت اریک به صورت اسکات و سپس صورت جرالد دوید و بی اختیار ناخنهایش را بیشتر در بدنۀ میز بیلیارد فرو کرد ... دلتنگی و ناباوری شگفت انگیز و دردناکی در چشمان جرالد موج می زد. جرالد در میان نفسهای به شماره افتاده اش نالید:
- خدای من... لی لی... خواهر کوچولو...
ایلنا بیشتر طاقت نیاورد، احساس کرد که اگر یک ثانیۀ دیگر در آن تالار و در زیر نگاههای مردها بماند مانند دو روز پیش از حال می رود... دختر جوان به سختی توانست بر حالت خفگیش غلبه کند و با صدایی که به زحمت شنیده و تشخیص داده می شد نالید:
- مرا ببخشید...
و بی درنگ به سوی در تالار گریخت. در میان تمام افراد حاضر در تالار جرالد پیش از همه به خودش آمد و با گامهای بلند به دنبال خواهرش دوید:
- لی لی... نه... خواهش می کنم بمان... خواهش می کنم...
تقریباً در مقابل در جرالد به لی لی رسید و به سختی شانه های او را از پشت نگاه داشت:
- لی لی ... لی لی... خواهش می کنم...
ایلنا احساس کرد که پاهایش بیشتر از این از او پیروی نمی کنند. پاهایش سست شدند و دختر جوان ایستاد، او برگشت و با چشمهای پر از اشک به جرالد نگاه کرد. جرالد بازوهایش را دور بدن خواهرش حلقه کرد و با مهربانی و صمیمیت در چشمان زیبا و جادویی او نگریست:
- لی لی... عزیزم... این بهترین خبری است که من در این مدت شنیده ام... تبریک می گویم خواهر کوچولو... واقعاً خوشحالم که پدر حقیقیت را یافته ای...
اشکهای ایلنا بی اختیار بر روی گونه هایش پایین لغزیدند و او با ناباوری و دهان نیمه باز به جرالد نگاه کرد. جرالد یکبار دیگر به ایلنا لبخند زد و همانطور که او را نگه داشته بود موهایش را نوازش کرد:
- لی لی... عزیزم، واقعاً خوشحالم که سرانجام تو و پدرت یکدیگر را یافته اید...
جرالد و لی لی بی اختیار هم را در آغوش گرفتند. ایلنا صورتش را بر سینۀ جرالد گذاشت و بی صدا اشک ریخت و جرالد هم با شادی خندید و ایلنا را به خودش فشرد و موهای او را بوسید.
وقتی که سرانجام ایلنا آرام شد و از آغوش جرالد بیرون آمد سایرین هم در اطراف آن دو جمع شده بودند. ایلنا با شرمندگی سرش را پایین انداخت، اسکات با مهربانی دستمالش را از جیبش بیرون آورد و به دست خواهرش داد:
- خدا می داند که چقدر برای تو و آقای دانوان خوشحالم لی لی... هیچ چیزی شیرینتر از این نیست که کسی گمشده اش را بیابد.
ایلنا دستمال را از اسکات گرفت و صورتش را پاک کرد و بالاخره سرش را بالا آورد. با وجود آنکه چشمها و گونه هایش کمی قرمز شده بودند ولی هنوز هم بسیار زیبا و دلربا بود. ایلنا به اسکات نگاه کرد:
- متشکرم اسکات عزیزم...
و هر دو آرام و مهربان یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند... لی لی از آغوش اسکات بیرون آمد و با مهربانی به رابرت و والتر لبخند زد و سرانجام با کمی خجالت به اریک که رگه های مشهود شادی در چهره اش دیده می شد و در کنار والتر ایستاده بود و لبخند می زد نگاه کرد. اریک گلویش را صاف کرد ولی وقتی که سخن گفت هنوز هم صدایش کمی از هیجان می لرزید:
- خدای من... این بهترین خبری است که در نوزده سال گذشته و شاید در تمام طول عمرم شنیده ام... خانم ایلنا نمی دانم چگونه به شما و پدر تبریک بگویم....شما و حضورتان برای پدر و من هیچ چیز کمتر از یک معجزه نیستید.
ایلنا سرش را کمی پایین انداخت:
- متشکرم دکتر هامند... من هم هرگز باور نمی کردم که روزی سرانجام پدر حقیقیم را بیابم.
و دست ظریفش را برای دست دادن به سوی اریک دراز کرد. اریک با محبت دست ایلنا را در میان دستش گرفت و با صمیمیت کمی فشرد و سپس آن را بالا برد و با مهربانی بوسید، ایلنا یکبار دیگر با خجالت سرش را کمی پایین انداخت و گونه هایش گل انداختند.
اریک دست ایلنا را رها کرد و به سوی والتر چرخید، آرامش عجیبی در چهرۀ والتر بود، آرامشی که اریک هرگز در صورت پدرش ندیده بود، مرد جوان تازه از عمق وجود می فهمید که در این سالهای طولانی والتر چگونه در زیر بار از دست دادن همسر و دخترش خرد و شکسته شده است. اریک با اشتیاق به والتر گفت:
- پدر حقیقتاً نمی دانم چه بگویم... هیچ جمله ای که میزان واقعی شادیم را برای شما بیان کند نمی یابم... تبریک می گویم پدر، از صمیم قلب...
اریک و والتر هم را در آغوش گرفتند و با صمیمیت فشردند. والتر آرام در گوش پسرش زمزمه کرد:
- متشکرم اریک... به خاطر همه چیز ... به خاطر بودن در لیورپول و به خاطر یافتن ایلنا...
اریک منظور والتر را فهمید و با محبت یکدیگر را در آغوش فشردند و سپس از هم جدا شدند. اسکات و جرالد هم به نوبۀ خود با مهربانی به والتر تبریک گفتند و با او دست دادند. سپس رابرت که آرام ایستاده بود و به سایرین نگاه می کرد با احترام از آنها خواست که بنشینند تا بتوانند راحت تر صحبت کنند.
یکبار دیگر نگاههای جرالد، اسکات و اریک بر روی ایلنا ثابت شدند و لی لی پس از چند ثانیه ماندن در زیر بار نگاهها سرش را به زیر انداخت و خودش را جمع کرد. اریک با دیدن این صحنه احساس بدی کرد. او سرفه ای کرد:
- بسیار خوب آقایان ... بهتر است به جای اینکه ساکت بنشینیم و با نگاههایمان دوشیزه خانم را بیازاریم پدر و یا آقای رادفورد لطفاً ماجرای اتفاقات این مدت را برای ما تعریف کنند.
مردها بی اختیار با شنیدن این سخن خندیدند و رابرت و والتر به یکدیگر نگاه کردند. والتر گفت:
- رابرت عزیز شما بسیار بهتر و پرانرژی تر از من صحبت می کنید... لطفاً شما ماجرا را تعریف کنید.
ایلنا با لبخند به رابرت و والتر نگاه کرد، او می دانست که والتر پس از آنکه همیشه داستان زندگیش تلخ و دردناک بوده و در نتیجه همیشه از تعریف آن پرهیز می کرده چقدر دوست دارد که این ماجرای معجزه مانند و شیرین را خودش تعریف کند. ولی حق با والتر بود، اگرچه والتر زیبا و دل انگیز صحبت می کرد ولی رابرت به مراتب برای صحبت کردن راغبتر و پرانرژی تر بود. رابرت بازوهایش را از هم گشود:
- هر طور که شما مایل باشید والتر عزیز...
او سینه اش را صاف کرد و با حوصله شروع به تعریف ماجرا از وقتی که ایلنا برای اولین بار وارد تالاری شد که والتر و او در آن حضور داشتند کرد. اریک، جرالد و اسکات در سکوت و با شگفتی تمام در حالیکه مستقیماً به رابرت نگاه می کردند به سخنان معجزه وار او گوش می دادند و هر از چند گاهی نگاههای هر سه نفر به سوی ایلنا یا والتر پرمی کشید و مدتی بر روی آنها می ماند. رابرت داستان خودش هنگامی که در بریستول لی لی را یافته بود و داستان زندگی والتر را نیز به صورت خلاصه تعریف کرد.
وقتی که رابرت بدون اشاره به وضعیت وخیم ایلنا در آن روز از کنار موضوع گذشت ایلنا در کمال خرسندی نفس راحتی کشید و به رابرت لبخند زد.
رابرت با لبخند مهربانی سخنانش را تمام کرد و پسرها با شگفتی مدت کوتاهی در سکوت به ایلنا، والتر و رابرت نگاه کردند، داستانی که رابرت گفته بود عجیب ترین داستانی بود که تا آن روز شنیده بودند! چگونه امکان داشت که تمام اتفاقات این طور دست به دست هم بدهند تا والتر فرزندش را گم کند... رابرت همان دختر بچه را بیابد و او را با خودش به سوی دیگر دنیا ببرد و مانند دختر خودش پرورش دهد... و سرانجام این طور معجزه آمیز پدر و دختر یکدیگر را بیابند! اسکات پیش از سایرین توانست فکرش را متمرکز کند و رو به والتر سخن بگوید:
- باور کردنی نیست... این ماجرا بیشتر شبیه به یک رویاست... نوزده سال تمام و در قسمت زیادی از این سالها شما روابط نزدیکی با پدرم داشتید... پدر حتی یکبار به عمارت شما در نورسهمپتن آمدند و جرالد و اریک به منازل یکدیگر رفت و آمد داشتند و با این حال...
اسکات سرش را با ناباوری چندین بار تکان داد و نفس عمیقی کشید. والتر سرش را به زیر انداخت و لبش را گاز گرفت، چیزهایی که اسکات گفته بود و بسیاری چیزهای دیگر همگی درست بودند و او به طرز دردناکی دخترش را به مدت نوزده سال نیافته بود. صدای اریک در تالار پیچید:
- حق با شماست اسکات... من فکر می کنم دلیل اصلی آنکه با وجود روابط خانواده های ما پدر در این مدت خانم ایلنا را نیافتند ممانعتشان از صحبت در مورد گذشته و وقایع زندگیشان است... طبیعی است که ایشان علاقه ای به صحبت در این مورد نداشته باشند و اگر راستش را بخواهید من شخصاً بسیار به ندرت دیده ام که در این مورد صحبت کنند.
اسکات از گیلاسی که در دست داشت جرعه ای شراب نوشید و سپس با اشتیاق گفت:
- هرگز این داستان را باور نمی کنید... پیش از آنکه ایلنا به ایتالیا سفر کند یکبار جرالد برای او دسته گل زیبایی خرید، در میان راه جرالد به خاطر آورد که چیز مهمی را در کارخانه فراموش کرده است و دسته گل را به من سپرد تا به خانه بیاورم و خودش به کارخانه بازگشت. وقتی که من به خانه رسیدم ایلنا مرا با دسته گل غافلگیر کرد و طبیعتاً ابتدا فکر کرد که من دسته گل را برایش خریده ام ولی به محض آنکه دسته گل را وارسی کرد با نگرانی از من پرسید که چه اتفاقی برای جرالد افتاده است! ...
مردها همگی خندیدند و گونه های ایلنا گل انداختند. اسکات جرعه ای دیگر نوشیده ادامه داد:
- اگر راستش را بخواهید من کمی آزرده شدم زیرا من دسته گل را به خانه آورده بودم و ایلنا دائم سراغ جرالد را از من می گرفت!! سرانجام تمام داستان را برایش گفتم و او قبول کرد که جرالد در سلامت کامل به سر می برد. ولی آن روز من به این نتیجه رسیدم که هیچ راهی نیست که ما بتوانیم تعمداً ایلنا را گمراه کنیم...
اریک با سرگرمی رو به ایلنا پرسید:
- آیا می توانم بدانم که شما چگونه به هویت کسی که گلها را انتخاب کرده پی می برید؟
ایلنا به اریک نگاه کرد:
- ترکیب و طرز قرار گرفتن گلها و رنگها دکتر هامند عزیز!...
اریک با سردرگمی به او نگاه کرد:
- پس چگونه است که حتی وقتی که رنگها و گلها را عوض می کنند شما هنوز هم تشخیص می دهید؟
ایلنا خندید:
- متاسفانه شما به نکتۀ اصلی پاسخ من دقت نکردید... همانطور که گفتم ترکیب رنگها به تشخیص من کمک می کند... من به هر رنگ خاص اعتنای زیادی نمی کنم؛ هر چند که می دانم مثلاً جرالد بیشتر گلهای رنگ سفید را انتخاب می کند.. اما چیزی که من را راهنمایی می کند طیفی است که رنگها با قرار گرفتن در کنار هم می سازند... من می دانم که پدر، جرالد و اسکات هر یک دوست دارند که ترکیب رنگها چه احساسی را به آنها القا کند و مثلاً گلها با چه ترکیبی از رنگها در کنار هم قرار بگیرند.
اریک با لذت به توضیحات زیرکانۀ ایلنا گوش داد:
- اعتراف می کنم که شما روش بسیار هوشمندانه ای دارید که برای کسی مانند من که از هنر و رنگها سر رشتۀ زیادی ندارم استفاده از آن غیر ممکن است.
ایلنا خندید:
- من فکر می کنم هر کسی با کمی تمرین می تواند به این مسائل پی ببرد و ارتباط زیادی میان هنر و شناختن شخصیت دیگران وجود ندارد...
والتر همانطور که با غذای مقابلش بازی می کرد گفت:
- بسیار جالب است ...به همین دلیل است که شما با عوض کردن گلها و رنگهایشان گمراه نمی شوید، برای گمراه کردن شما کافی است که هر کسی گلهایی را انتخاب کرده آنها را به گونه ای کنار هم قرار دهد که با سلیقۀ همیشگیش تفاوت داشته باشد.
یکبار دیگر همگی خندیدند و ایلنا با ادب گفت:
- همین طور است آقای دانوان... البته امیدوارم که پدر و برادرهایم از ترفندی که شما گفتید استفاده نکنند زیرا من گلهایی که با سلیقه انتخاب می کنند را بسیار دوست دارم.
برای مدتی سکوت بر سر میز ناهار حاکم شد و سپس به درخواست رابرت و والتر پسرها مشغول تعریف اتفاقات شکارگاهشان شدند. دراین میان اریک بیشتر ساکت بود و می کوشید که شباهتی در میان چهرۀ ایلنا و برادرها و پدرش بیابد، با وجود آنکه اسکات و جرالد شباهتهای غیر قابل انکاری به رابرت داشتند دختر جوان از هر نظر از آنها مستثنی بود و به زحمت چند شباهت کوچک میان چهرۀ او و سایرین به نظر اریک رسید.
پس از صرف ناهار از آنجا که هیچ کس تمایلی برای رفتن برای استراحت از خود نشان نداد به پیشنهاد رابرت همگی به سوی تالاری که برای بازی و تفریح طراحی شده بود رفتند. در تالار پیش از آنکه بازی یا صحبتی آغاز شود اریک طاقتش را از دست داد و خودش را به والتر رسانید:
- پدر مایلم که با شما صحبت کوتاهی بکنم...
والتر که تا آن موقع منتظر این لحظه بود به سختی توانست هیجانش را کنترل کند و آرام به همراه اریک به گوشۀ دیگر سالن رفت.
در گوشۀ سالن اریک فاصلۀ خودش و سایرین را بررسی کرد و هنگامی که از همه چیز اطمینان یافت آرام گفت:
- می خواهم سوالی از شما بپرسم و امیدوارم که از من آزرده نشوید و از شما می خواهم که کاملاً خونسردیتان را حفظ کنید.
والتر با چهره ای متعجب به اریک نگاه کرد. اریک به سختی آب دهانش را فرو داد و با صدایی که به سختی شنیده می شد و کمی می لرزید گفت:
- آیا شما... متوجه شباهت شگفت انگیز دختر آقای رادفورد با کسی نشده اید؟
والتر کاملاً می دانست اریک چه می گوید، پس تنها این او نبود که این شباهت خیره کننده را دیده بود. والتر به سختی خودش را کنترل کرد:
- اریک می توانم بدانم در چه مورد صحبت می کنی؟ شباهت نامی یا شباهت چهره...
اریک به خودش پیچید و کمی قرمز شد:
- هر دو شباهت پدر... خدای من این دختر شباهت دیوانه کننده ای به نقاشی های همسر مرحومتان دارد و نام او ایلنا است!!
والتر تنها توانست بخندد، آنچه را که می خواست شنیده بود و حالا از شادی سرمست بود. والتر همچنان که می خندید به سوی یکی از مبلها رفت و بی اختیار بر روی آن نشست. ایلنا و پدر و برادرانش در آن سوی تالار متوجه این موضوع شدند. ایلنا و رابرت خوب می دانستند که موضوع از چه قرار است و نگاه معنی داری به یکدیگر کردند.
جرالد و اسکات از همه جا بی خبر ابتدا به والتر و اریک نگاه کردند و سپس به یکدیگر. رابرت آرام به سوی والتر و اریک به راه افتاد و دو پسر جوانش با قدمهایی شمرده به دنبال او روان شدند.
ایلنا احساس کرد که پاهایش توان حمل او را ندارند و بی اختیار همانجا که بود ایستاد و به میز بیلیاردی که کنارش ایستاده بود تکیه داد، او خوب می دانست که هنگامی که والتر و رابرت جریان را برای مردهای جوان تعریف کنند او به یکباره مرکز توجه و ناباوری آنها می شود و باید در زیر نگاههای متعجب آنها بر سر پا بماند.
اریک که از واکنش والتر کاملاً غافلگیر شده بود با درماندگی به مردان خانوادۀ رادفورد که تا نزدیکی آن دو آمده بودند نگاه کرد و کاملاً قرمز شد. رابرت اولین کسی بود که جو را شکست:
- تبریک می گویم والتر عزیز... شما بدون هیچ شکی دخترتان را یافته اید!
نگاه عمیق اریک با ناباوری و شگفتی به سوی دختر جوانی که با رنگ پریده و چهره ای بیتاب در میان تالار به میز بیلیارد تکیه داده بود پرکشید و بر روی او ثابت ماند. اریک حتی نتوانست حرکتی بکند، این خبر به حدی برای او شک کننده بود که قدرت فکر کردن را هم از او گرفته بود.
جرالد و اسکات به نوبۀ خود با ناباوری ابتدا به پدرشان و سپس به والتر نگاه کردند. در نگاه دو مرد جوان همان شگفتی بود که دو روز پیش در نگاه رابرت و ایلنا وجود داشت. والتر که مدتی بود که آرام شده بود با ادب رو به رابرت گفت:
- متشکرم رابرت... ایلنا برای من به اندازۀ یک دنیا ارزش دارد...
اگرچه پیش از این جملۀ والتر هم جرالد و اسکات پی به موضوع برده بودند اما قضیه به حدی ناممکن به نظر می رسید که کوشیده بودند توضیح دیگری برای سخن پدرشان بیابند و حالا با این جملۀ والتر تمام شکشان تبدیل به یقین شد و هر یک ابتدا به پدرشان که با دلتنگی لبخند می زد نگریستند و سپس نگاههای آن دو نیز بر روی ایلنای رنگ پریده و نیمه مدهوش ثابت شدند.
اریک که تا آن موقع ساکت و آرام دختر زیبا را نگاه کرده بود و کوشیده بود که پرترههای کاترینا را در ذهنش به دقت به خاطر آورد به یاد صحبتهای والتر در مورد مهربانی و عطوفت کاترینا افتاد و بی اختیار گفت:
- شما قلب بسیار مهربانی دارید خانم ایلنا...
والتر و رابرت به دقت اریک را نگاه کردند و ایلنا لبخند مهربانی به او زد:
- از نظر خوبتان متشکرم ولی باید بگویم من چندان هم انسان مهربانی نیستم... فقط علاقه ای به کشتن و شکار حیوانات وحشی ندارم...
اریک با دقت به ایلنا نگاه کرد:
- آیا می گویید که کشتار حیوانات اهلی شما را ناراحت نمی کند؟
ایلنا سرش را تکان داد:
- کشتن بی دلیل هر حیوانی مرا می آزارد... اما از آنجا که در میان مواد غذایی برای زنده ماندن به گوشت نیاز داریم باید واقع گرایانه به این موضوع نگاه کنیم.
اریک تصمیم گرفت که ایلنا را بیازارد و با نیشخند گفت:
- شما اولین دوشیزۀ جوانی هستید که از کشتن حیوانات اهلی ناراحت نمی شوید خانم.
ایلنا متوجه کنایۀ اریک شد و لبخند مظلومانه ای زد:
- مرگ و کشته شدن همیشه غم انگیز است دکتر هامند عزیز مگر آنکه انسان پزشکی باشد که دیدن مرگ سایرین برایش طبیعی شده باشد!
شلیک خندۀ مردها تالار را پر کرد. اریک از شنیدن این کنایۀ تند بی اختیار به خودش پیچید، او خاطرات جرالد را به خاطر آورد که در مورد زندگیشان در هندوستان برایش تعریف می کرد و اینکه خواهر کوچکش همیشه در بازیهای پسرانۀ آنها مانند یک پسر پا به پایشان بازی می کرده است. این اشتباه او بود که به سرعت تحت تاثیر زیبایی بی نظیر این دختر فریب خورده و همه چیز را فراموش کرده بود. در حالیکه باید می دانست که بدون شک لی لی از افرادی نبود که دست و پا بسته در تلۀ کنایه های او بیفتد! ایلنا با پشیمانی از میان مژگان بلندش به اریک نگریست و با ادب گفت:
- لطفاً حرف نادرست مرا ببخشید دکتر هامند... انتظار نداشتم که از صحبت من برداشت کنید که از کشتن حیوانات اهلی لذت می برم و در نتیجه کمی آزرده شدم... لطفاً سخن بی تامل مرا ببخشید.
نگاهها یکبار دیگر به سوی اریک چرخیدند و اریک در زیر آنها و بخصوص نگاه ایلنا قرمز شد؛ جفری لعنتی! چرا چیزی در مورد اخلاق و سخنوری این دختر به او نگفته بود تا او این طور دو بار متوالی به دام نیفتد! اریک به سختی توانست سخن بگوید:
- خانم، خواهش می کنم... این من هستم که باید بخاطر جملۀ نسنجیده ام از شما عذر بخواهم... من به شما تهمت زدم خانم ایلنای عزیز و امیدوارم که از من دلگیر نشوید.
ایلنا لبخندی به اریک زد و سرش را با ادب پایین آورد. الیور وارد تالار شد و با ادب تعظیم کرده رو به رابرت گفت:
- ناهار آماده است آقا...
رابرت به او لبخند زد:
- متشکرم الیور...
اریک از اینکه بحث داخل تالار تمام شده بود نفس راحتی کشید؛ از او واقعاً بعید بود که این طور راحت به تلۀ کنایه های دیگران بیفتد! رابرت با ادب از سایرین خواست که برای صرف ناهار بروند. پیش از آنکه به تالار غذاخوری برسند اریک خودش را به والتر رسانید و آرام از رو به رو او را برانداز کرد:
- فکر می کنم که تا این لحظه سفر خوبی داشته اید پدر؟
والتر با سرخوشی به اریک نگاه کرد:
- همین طور است اریک عزیزم و متشکرم که با اصرار مرا مجبور به این سفر کردی... همانطور که گفته بودی افراد خانوادۀ رادفورد انسانهای بی مانندی هستند.
و بعد نگاه کنجکاوی به مرد جوان انداخت:
- تو چطور اریک؟ آیا گردش با دوستانت برایت مفرح بود؟
- البته پدر... من و جرالد دوستان بسیار خوبی هستیم و اسکات هم مرد جوان فوق العاده ای است. ما اوقات واقعاً خوبی را با هم داشتیم.
پیش از آنکه اریک بتواند صحبت بیشتری بکند به تالار غذاخوری رسیدند. یکی از خدمتکارها به سمت والتر و اریک آمده از آنها خواست تا با او بروند تا صندلیهایشان را به آنها نشان بدهد. رابرت و والتر در دو سوی میز نشستند و ایلنا که بازو در بازوی جرالد راه می رفت در کنار او و نزدیکتر به رابرت در یک سوی میز نشست و اسکات و اریک هم در سوی دیگر میز قرار گرفتند.
میز ناهار مانند همیشه پر بود از گوشت، مرغ و ماهی بریان شده، سوپ، انواع سالاد و میوه ها و چند نوع نان و شیرینی. دو خدمتکاری که مسئول سرو غذا بودند مشغول کشیدن سوپ برای افراد مختلف شدند.
اریک و والتر از جایی که نشسته بودند با دقت به ایلنا که با حالتی مست به گلهای داخل گلدان بزرگ و زیبای وسط میز نگاه می کرد نگریستند. ایلنا دستهایش را زیر چانه اش گذاشته بود و مست و مسحور با لبخند کوچکی بر لبش به گلهای تازه و زیبای گلدان نگاه می کرد.
اریک با شگفتی به شباهت چشمگیر این دختر جوان به همسر سابق والتر اندیشید و اینکه نام او هم ایلنا بود! غیر ممکن بود که والتر این نکات ساده را نفهمیده باشد؛ بدون شک دلیلی برای سکوت والتر وجود داشت و اریک نمی خواست مخالف خواستۀ پدرش عمل کند. ایلنا دستهایش را دراز کرد و گلبرگهای زیبای یکی از لی لی های داخل گلدان را لمس کرد و سپس رو به اسکات گفت:
- اسکات عزیز این دسته گل بی نظیر است... متشکرم که آن را به خانه آوردی...
جرالد و رابرت با هم نگاهی رد و بدل کردند و سپس هر دو به سمت اسکات نگاه کردند. اسکات بی اختیار خندید:
- خوشحالم که از آن لذت بردی لی لی... و خوشحالم که تو یکبار دیگر در کنار ما زندگی می کنی...
لی لی به سختی توانست در جواب جملۀ آخر اسکات لبخند بزند و سپس با تشویش سرش را پایین انداخت تا به ظاهر سوپ بخورد. رابرت و والتر هر دو متوجه سکوت و تشویش دختر جوان شدند و هر دو به سختی خودشان را کنترل کردند تا چیزی نگویند. جرالد که متوجه این موضوع نشده بود برای اریک که با کنجکاوی به آنها نگاه می کرد توضیح داد:
- این یک تست شخصیت شناسی است که ایلنا همیشه بر روی من، اسکات و پدر انجام می دهد.... شگفت انگیز است که او چگونه متوجه می شود که کدام یک از ما دسته گل را خریداری کرده و به خانه آورده ایم.
و بعد به ایلنا نگاه کرد و آرام گفت:
- حتی پس از سه سال زندگی در ایتالیا لی لی سلیقه ها و شخصیت ما را آنقدر خوب تشخیص می دهد که از روی این دسته گل فهمید که انتخاب گلها کار اسکات بوده است!
اریک با سرگرمی پرسید:
- آیا هیچ وقت اشتباهی در این مورد نمی کنید؟
ایلنا سرش را بالا آورد و کوشید که مهربان و خونسرد به اریک لبخند بزند:
- چندین بار اشتباه هم کرده ام دکتر هامند... اما اکثراً درست تشخیص می دهم.
والتر گفت:
- بدون شک از رنگهای گلها و انواع آن تشخیص می دهند...
رابرت خندید:
- نه کاملاً... بارها شده که من و پسرها سعی کرده ایم که او را با انتخابهای شگفت انگیز و غیر معمول به اشتباه بیندازیم ولی او همیشه یک قدم جلوتر از ماست...
اسکات، ایلنا و جرالد در سوی دیگر سرسرا به خود آمدند و آرام یکدیگر را رها کردند. جرالد با سرخوشی به لی لی نگاه کرد:
- دقیقاً کی به لیورپول بازگشتی؟
ایلنا لبخند زد:
- سه شب پیش... و چقدر خوشحالم که بالاخره شما را می بینم...
اسکات آرام زمزمه کرد:
- باید تمام ماجراهای این مدتت را برای ما تعریف کنی خواهر کوچولو!
ایلنا خندید:
- حتماً ... و شما هم همین طور...
اسکات دستش را با مهربانی بر روی موهای مجعد و بلند خواهرش کشید و در پاسخ به او لبخند زد. جرالد به خودش آمد:
- نباید اریک را بیش از این تنها بگذاریم...
ایلنا منظور جرالد را فهمید و به علامت موافقت سرش را تکان داد. سپس هر سه نفر آرام و مودب به سوی مهمانشان رفتند و جرالد با صدایی که به گوش اریک می رسید گفت:
- لی لی .. عزیزم... اجازه بده دوست بسیار خوبم را به شما معرفی کنم؛ دکتر اریک هامند.
اریک با چند قدم موقر و آرام خودش را به مقابل آنها رسانید:
- از ملاقاتتان خوشبختم دوشیزه خانم.
و با کنجکاوی به ایلنا نگاه کرد. در همان نگاه اول اریک دریافت که حق کاملاً با جفری فرگوسن بوده است؛ زیبایی دختر جوانی که در مقابل وی ایستاده بود و با ادب لبخند می زد مسحور کننده و جادویی بود به طوری که او به سختی توانست خودش را راضی کند که برای حفظ ادب مستقیم و بی وقفه به وی خیره نشود! ولی در نگاه دوم فکری در ذهن او بیدار شد. مرد جوان این بار با شگفتی و کنجکاوی به لی لی نگاه کرد، مثل این بود که قبل از این هم لی لی را ملاقات کرده بود و یا لی لی به کسی شباهت داشت که اریک او را می شناخت!
ایلنا که با دقت اریک هامند را زیر نظر داشت متوجه تغییر چهره و نگاه او شد. از چشمان اریک که کمی بسته شدند و سرش که اندکی به طرفی خم شد ایلنا کاملاً دریافت که مرد جوان متوجه شباهت او با کسی شده و سعی می کند که این شباهت را تشخیص بدهد. ایلنا با صبوری منتظر شد تا جرالد آخرین تیر ترکش را هم شلیک کند. جرالد که واضحاً متوجه تغییر حالت اریک نشده بود با ادب رو به او گفت:
- اریک عزیز.. ایشان خواهر کوچکتر من هستند؛ ایلنا.
با شنیدن این نام مثل اینکه صاعقه ای در مغز اریک زده شده باشد و ناگهان تمام جزئیات تاریک را روشن کرده باشد اریک از جایش پرید و با چشمانی از حدقه در آمده برای چند لحظۀ بسیار کوتاه به ایلنا نگاه کرد و سپس به سرعت کوشید که بر خودش مسلط شود.
ایلنا فهمید که اریک او را شناخته است ولی با این حال بسیار خونسرد با هر دو دستش دو طرف پیراهنش را با ظرافت گرفت و آن را کمی از زمین بلند کرد و خودش کمی بر زانوهایش خم شده سرش را با ادب پایین آورد:
- از ملاقات شما خوشحالم دکتر هامند عزیز... جرالد همیشه از اخلاق خوب و بزرگوارانۀ شما تعریف می کند.
اریک به سختی توانست خودش را کنترل کند. او آب دهانش را فرو داد و با صدایی که اندکی می لرزید گفت:
- جرالد عزیز همیشه به من لطف دارند... در حقیقت این بزرگواری ایشان است که مرا لایق تعریف می دانند.
جرالد و اسکات متوجه تغییر صدا و شگفت زدگی اریک شدند. اسکات آرام پرسید:
- آیا اتفاقی افتاده است اریک؟ شما به شدت سرگشته به نظر می آیید...
اریک به سختی خندید:
- آه.. نه، اصلاً مسئلۀ مهمی نیست... من فکر می کردم که نام دوشیزه خانم " لی لی" باشد!
اسکات خندید و دستش را با محبت دور شانۀ ایلنا حلقه کرد:
- نام اصلیشان همان طور که جرالد گفت " ایلنا" است؛ " لی لی" نام ساده ای است که ما ایشان را با آن صدا می کنیم.
جرالد با لبخند و حرکت سر حرف اسکات را تایید کرد و سپس گفت:
- بهتر است به تالاری که پدر و آقای دانوان در آنجا هستند برویم.
ایلنا به همراه پسرها وارد تالار شد. والتر و رابرت که از ورود پسرانشان مطلع شده بودند با شادی برخاستند و به استقبال آنها آمدند. اریک با دقت به چهرۀ والتر نگاه کرد و کوشید که افکار پدرش را در برخورد با ایلنا بخواند ولی چهرۀ والتر کاملاً خونسرد و آرام بود. رابرت هم به نوبۀ خود چهرۀ اریک را بررسی کرد تا بتواند اثرات آشنایی با لی لی را در مرد جوان ببیند و رگه هایی از تعجب و سردرگمی را در صورت و رفتار وی دید.
ایلنا به کنار رابرت رفت و رابرت با محبت دستش را به دور کمر دخترش حلقه کرد و رو به اریک گفت:
- می بینم که با دختر کوچکم آشنا شده اید دکتر هامند.
اریک کمی دستپاچه شد و کوشید که منظور رابرت را از این جمله بفهمد:
- البته آقا... افتخار آشنایی با دوشیزه خانم را داشته ام.
و به ایلنا که گونه هایش گل انداخته بودند لبخند زد و سپس چرخید تا یکبار دیگر والتر را با چشمهای دقیقش بررسی کند و والتر با خونسردی به او لبخند زد. به دعوت رابرت همگی نشستند. والتر با مهربانی رو به مردهای جوان پرسید:
- آیا شکار پرباری داشتید؟
رابرت با شیطنت پاسخ داد:
- تا وقتی که یکی از مردان جوان ما خودش شکار نشود من آن شکار را پربار می خوانم والتر عزیز...
همگی از شنیدن این کنایۀ رابرت خندیدند و بعد جرالد پاسخ داد:
- پدر شما همیشه با اعتمادی که به ما دارید ما را لوس می کنید...
و بعد رو به والتر جواب داد:
- البته آقای دانوان... باید بگویم که زمان بسیار مناسبی را برای رفتن به شکار انتخاب کرده بودیم.
اسکات با سبکبالی شیرینی کوچکی که برداشته بود را تمام کرد و رو به ایلنا گفت:
- امیدوارم که ایلنای عزیز ناراحت نشود زیرا ما تمام سعیمان را کردیم که آسیبی به حیوانات ماده و بچه های کوچکشان نرسانیم...
ایلنا آرام پرسید:
- آیا موفق به شکار پرنده ها و بخصوص تیهو و قرقاول هم شدید؟
جرالد با شادی گفت:
- بله ایلنای عزیزم...
ایلنا گفت:
- بنابراین شما در کمال تاسف آسیبی که نباید می رساندید را رسانده اید زیرا جوجه های پرندگان برای بزرگ شدن نیاز به مشارکت مادر و پدر هر دو دارند!
در کتابخانه ایلنا با دقت مشغول مرتب کردن کتابهایی شد که از ایتالیا با خودش به بریتانیا آورده بود. قسمت کتابهایش از زمانی که رفته بود همانطور که خودش مرتب کرده بود بدون تغییر باقی مانده بود. ایلنا کتابهایش را تک تک از جعبۀ چوبی که برای این کار استفاده کرده بود بیرون می آورد و براساس نام نویسنده و نام کتاب مرتب در میان کتابهای قدیمیش می گذاشت. اِولین در زد و وارد کتابخانه شد:
- خانم، برادرهایتان به اینجا رسیده اند...
ایلنا با خوشحالی به سوی اِولین چرخید:
- اِولین عزیزم... متشکرم که به من اطلاع دادی...
و بی درنگ از کنار اِولین گذشت تا خودش را به سرسرای عمارت برساند.
ایلنا با سرعت از راهرویی که به سرسرا می رسید گذشت. در انتهای راهرو صدای صحبتها و خندههای شاد و سرزندۀ مردان جوان به گوش ایلنا رسید. گونه های ایلنا از شادی گل انداختند و لبخند زیبایی بر لبهایش نشست. ایلنا به انتهای راهرو رسید و قدم در سرسرا گذاشت، سه مرد جوان شانه به شانۀ هم به سوی مخالف او و به سوی تالاری که والتر و رابرت در آن حضور داشتند می رفتند و همچنان صحبت می کردند و می خندیدند. ایلنا بی اختیار یکی دو قدم سبک به دنبال آنها رفت و لطیف و آرام و در حالیکه صدایش از هیجان می لرزید برادرانش را صدا زد:
- جرالد... اسکات...
و سپس هر دو دستش را بی اختیار و هیجانزده بر روی دهان و گونه هایش گذاشت و اشک در چشمهایش حلقه زد.
هر سه مرد جوان با شنیدن صدا برجایشان ایستادند و سپس برگشتند. جرالد و اسکات با ناباوری آمیخته با خرسندی برجایشان خشک شدند و چهرههایشان از شادی درخشیدند. جرالد پیش از اسکات به خود آمد و درحالیکه از هیجان به سختی نفس می کشید زیرلب گفت:
- لی لی عزیزم...
و سپس به سوی لی لی دوید و به دنبال او اسکات هم به خود آمد و با قدمهای بلند به سوی خواهر کوچکش روان شد. جرالد به یک قدمی ایلنا رسید و ایلنا دستانش را از مقابل صورتش برداشت، چهرۀ زیبایش از هیجان و شادی دگرگون شده بود. جرالد دستهایش را برای در آغوش گرفتن لی لی عزیزش باز کرد:
- لی لی... خدای من... خوش آمدی...
و هر دو با تمام وجود یکدیگر را در آغوش گرفتند و وقتی که اسکات نیز به آن دو رسید با خوشحالی به آن دو پیوست و بازوهایش را دور بدن جرالد و ایلنا حلقه کرد.
اریک در همانجا که رها شده بود بی حرکت و با شگفتی و در حالیکه لبخند کوچکی بر لب داشت ایستاد و به جرالد و اسکات که این طور کودکانه و با صمیمیت خواهر کوچکترشان را در آغوش گرفته بودند نگاه کرد. اریک پس از سالها دوستی با جرالد رادفورد خوب می دانست که جرالد چقدر خواهر کوچکش را دوست دارد.
جرالد لی لی را ستایش می کرد، در تمام سفرهایی که به همراه اریک می رفتند لی لی اولین کسی بود که جرالد برایش هدیه می خرید و هر وقت که جرالد به خانه بازمی گشت از اندیشیدن به آنکه به زودی لی لی را می بیند غرق در لذت و سبکبالی می شد.
اریک می دانست که لی لی نقاش است و به هنر علاقۀ زیادی دارد و این موضوع و علاقۀ زیاد دختر جوان به جرالد را به وضوح می توانست در تمام هدایایی که لی لی در مناسبتهای مختلف به جرالد می داد ببیند؛ لباسها، نقاشیها و مجسمه هایی که لی لی به جرالد هدیه می داد از زیباترین چیزهایی بودند که اریک می دید! اریک به یاد داشت که هنگامیکه لی لی تصمیم گرفته بود که برای تحصیل هنر به ایتالیا سفر کند جرالد چقدر غصه دار و دلتنگ بود و این دو روز در شکارگاه از فکر اینکه خواهرش به زودی باز خواهد گشت چقدر شاد و خوشحال بود.
فکری ناگهان در ذهن اریک جرقه زد؛ او بالاخره لی لی رادفورد را می دید! اریک دقیقاً نمی دانست که چه چیزی او را برای ملاقات با خواهر جرالد کنجکاو می کند. شاید اینکه جرالد گهگاه از خاطرات زندگیشان در هندوستان برای اریک می گفت و در این خاطرات همیشه لی لی نقش جالبی داشت که با شخصیت او و کلاً دخترها چندان سازگار نبود. اریک همیشه وقتی علاقه و روابط صمیمی بین جرالد و خواهرش را می دید از اینکه تنها بود و هرگز خواهر یا برادری نداشت احساس دلتنگی اندکی می کرد.
ولی او خوب می دانست که خاطرۀ دیگری هم وجود دارد که وی را مایل به ملاقات با دوشیزۀ جوان می کند. این خاطره مربوط به سالهایی بود که اریک و جرالد هر دو در آکسفورد مشغول به تحصیل بودند.
در آن زمان مرد جوان دیگری به نام جفری فرگوسن (۱) در دانشکدۀ جرالد حضور داشت که همسن و تقریباً همکلاس جرالد بود و او هم از اشراف زادگان شهر لیورپول به حساب می آمد. در یکی از مهمانی ها جرالد، اریک و جفری هر سه حضور داشتند و در کنار یکدیگر مشغول نوشیدن شری و صحبت بودند. در همان موقع یکی از دوستان جرالد به نام نورمن (۲) به کنار آن سه آمد و با اشتیاق از جرالد نظرش در مورد دوشیزۀ جوانی به نام سوزان پارکر(۳) که در مهمانی حضور داشت و برادر بزرگترش با رابرت رادفورد دوست و شریک تجاری بود را پرسید.
سوزان چهرۀ زیبا و شادابی داشت ولی واضحاً جرالد علاقه ای به او نداشت زیرا در پاسخ به سوال پر شور و حرارت نورمن که از او پرسید که آیا سوزان دختر فوق العاده زیبایی نیست شانه اش را کمی بالا انداخت و با دودلی تایید کرد که دختر جوان موقر و دوست داشتنی است.
نورمن با اصرار فراوان از جرالد خواست که او را به سوزان معرفی کند و جرالد به همراه نورمن از اریک و جفری جدا شد. اریک با کمی شگفتی به جرالد و نورمن که به سوی دوشیزۀ جوان می رفتند نگاه کرد و رو به جفری گفت:
- خانم سوزان چهرۀ زیبایی دارند... تعجب می کنم که چرا جرالد این طور سرد و بی احساس با این موضوع برخورد کردند!
جفری گیلاسش را سر کشید و با تامل گفت:
- بدون شک خانم سوزان چهره ای دوست داشتنی دارند اما در میان همۀ افراد حاضر در این عمارت جرالد آخرین کسی است که باید از وی در مورد "فوق العاده زیبا" بودن ایشان پرسید!
اریک با تعجب بیشتری به سوزان و سپس به جفری نگریست. جفری که متوجه تعجب اریک شد لبخند پر شهوتی زد:
- واضحاً شما تا امروز خواهر کوچکتر جرالد را ملاقات نکرده اید؟
اریک شگفت زده پرسید:
- آیا منظورتان لی لی رادفورد است؟!
جفری نفس عمیقی کشید:
- آه... لی لی رادفورد... لی لی...
و بعد مستقیم در چشمان شگفت زدۀ اریک نگاه کرد و ادامه داد:
- اگر شما هم لی لی را دیده بودید می دانستید که هرگز نباید از جرالد رادفورد و یا سایر برادرانش در مورد " زیبایی فوق العادۀ " دختری دیگر سوال کرد زیرا توقع دوستان جوان ما بیش از حد بالاست... اریک عزیز آیا هرگز پرسیده اید که چرا نام خواهر جرالد "لی لی" است؟.... زیرا زیبایی این دختر مانند گلهای لی لی خیره کننده و شکننده است!...
اریک با کمی اخم آب دهانش را فرو داد؛ اینکه جفری با حالتی مست و تقریباً شهوانی این طور در مورد خواهر کوچکتر دوست خوبش جرالد صحبت می کرد او را آزرده بود. اریک با ناراحتی از جفری عذر خواسته از او جدا شد ولی تا آن روز همیشه در ته قلبش مایل بود لی لی رادفورد را ببیند تا بتواند صحبتهای جفری فرگوسن را خودش قضاوت کند.
(۱) Jeffrey Ferguson
(۲) Norman
(۳) Susan Parker