تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

والتر، اریک و ایلنا پرانرژی و سرخوش از عمارت خارج شدند. از همان ابتدا والتر مسئول راهنمایی جمع کوچکشان شد و هر سه نفر از میان باغ عمارت گذشتند تا به مقابل در آن رسیدند. آنجا اریک در میله ای کوچکی که برای عبور افراد تعبیه شده بود را گشود و با احترام به والتر و ایلنا اشاره کرد که خارج شوند.

از آنجا هر سه نفر راه جنگلی که شمال و غرب عمارت را احاطه می کرد را در پیش گرفتند. والتر رو به لی لی توضیح داد:

- اسطبل عمارت در سمت شرق آن قرار دارد و دیدن آن و باغ شمالی عمارت را برای خودت می گذارم تا هر وقت که مایل بودی به آنها سر بزنی. ولی گردش در جنگل پشت عمارت و کنار رودخانه نیاز به آشنایی بیشتری دارد و بنابراین امروز با هم به آنها سر می کشیم.

لی لی با شوق سرش را تکان داد:

- بسیار عالیست پدر.

راه پیمایی تا جنگل از آنچه که لی لی تخمین زده بود بیشتر طول کشید. او فکر می کرد که جنگل در فاصلۀ ده دقیقه قدم زدن تا عمارت باشد در حالیکه آنها نزدیک به بیست دقیقه راه پیمودند تا به آن رسیدند. والتر مسیری که در اثر رفت آمد بیشتر هموار شده بود و با توجه به وسعتش می شد حدس زد که پر رفت و آمدتر از سایر مسیرهاست را در پیش گرفته وارد جنگل شد و به دنبال او ایلنا و اریک نیز قدم در مسیر گذاشتند.

ایلنا با دقت و تحسین به درختان قدیمی و زیبا نگاه کرد و هوای معطر و خنک جنگل را از عمق وجودش تنفس کرد. درختان بلند جنگل اغلب سپیدار، کاج و سرو بودند و هوای جنگل مرطوب بود و بوی خاک و درختهای سرو و کاج باران خورده را می داد. لی لی ایستاد و ارتفاع و قطر درختهایی که در اطرافش بودند را تخمین زد و با تحسین گفت:

- فوق العاده است... این درختها باید حقیقتاً قدیمی باشند!

والتر لبخندی زد:

- البته دخترم، قدمت اغلب این درختها به اندازۀ قدمت خود عمارت است.

ایلنا با شگفتی به پدرش نگاه کرد:

- آیا شما می گویید که این درختها را پس از ساختن عمارت عمداً اینجا کاشته اند؟

والتر با چهره ای جدی پاسخ داد:

- همین طور است عزیزم، وقتی که جد بزرگ ما بنای این عمارت را پایه گذاشت به دستور ایشان درختهای بلوط و سپیدار در این ناحیه کاشته شدند تا جنگل زیبایی بوجود بیاورند، بعدها درختان دیگری هم مانند بید، کاج، سرو و کریمزون (۱) نیز با نظر سایر مالکین خانه به جنگل اضافه شدند تا جایی که این ناحیه حقیقتاً شبیه به یک جنگل حقیقی و بکر شد.

ایلنا همچنان که شانه به شانۀ پدرش و اریک در مسیر خیال انگیز قدم می زد با تحسین به اطرافش می نگریست. از درختان زیبا و بلند سپیدار، کاج و بلوط تا درختان رویایی سرو و بید و سرانجام درختان زیبا و قرمز رنگ کریمزون و درختان دیگری که او نام دقیقشان را نمی دانست همه فضای بکر و دلربایی ساخته بودند که نور زیبای خورشید از میان شاخ و برگهای در هم پیچیده و انبوهشان به سختی بر زمین پر از سبزه و گلهای وحشی جنگل می تابید. علاوه بر درختان فضای نمناک جنگل با خزه هایی که بسیاری از تنه های درختان، سنگها و چوبهایی که بر زمین افتاده بودند را پوشانیده بودند وبا گلهای وحشی و قارچهایی که در میان جلبکها و سبزه ها سبز شده بودند فضای داستانهای نویسندگان را زنده می کردند.

ایلنا به حدی محو تماشای جنگل زیبا شده بود که بی اختیار گهگاه از پدرش و اریک جدا می شد تا به کنار درختی و یا صخره ای سنگی برود و یا گلی بچیند و مردها با حوصله و سرگرمی منتظر می شدند و به لی لی که این طور مسحور تماشای مناظر شده بود نگاه می کردند.

به اصرار لی لی اینبار پدرش بود که در مورد مردم و اوضاع اجتماعی نورسهمپتن و در مورد خانوادۀ دانوان و تاریخچه و تجارتشان صحبت می کرد و ایلنا با دقت و کنجکاوی به او گوش می داد و گهگاه سوالهایی می پرسید. اریک هم به نوبۀ خود با کم حرفی و کم رویی همیشگیش بیشتر با سرگرمی به صحبتهای پدر و دختر گوش می داد و تنها گاهاًً سوالهایی می پرسید و یا به صحبتهای والتر اضافه می کرد.

سرانجام والتر ایستاد و به بالای سرش نگاه کرد، با وجود آنکه هوا آن روز نیمه ابری بود ولی کاملاً معلوم بود که آفتاب به نیمۀ آسمان رسیده است. اریک ساعتش را از جیبش بیرون آورد و نگاه کرد:

- دوازده و نیم! بهتر است بازگردیم...

ایلنا با ناباوری به اریک نگاه کرد:

- باور کردنی نیست که زمان به این سرعت گذشته است!

و سپس با مهربانی و حالت تشکر دستهایش را در مقابل سینه اش به هم قلاب کرد و رو به پدرش و اریک گفت:

- گردش امروز حقیقتاً مفرح و رویایی بود، نمی دانم چطور به خاطر آن از شما دو نفر تشکر کنم... متشکرم.

والتر با محبت ایلنا را در آغوش گرفت و پیشانیش را بوسید و اریک لبخند مهربانی به او زد:

- خوشحالم که می بینم از گردش امروز لذت برده اید، هرگز فکر نمی کردم که من و پدر با صحبتهای مردانه و همیشگیمان چیزی برای سرگرم کردن یک دوشیزۀ جوان داشته باشیم.

ایلنا با دقت در چشمهای اریک خیره شد:

- اریک عزیز شما بیش از حد به خانم ها و بخصوص دوشیزه های جوان کم لطفی می کنید!

اریک با ناراحتی دستهایش را به علامت نفی تکان داد:

- هرگز ایلنای عزیزم. لطفاً مرا ببخشید اگر چنین برداشتی از صحبتهای من می شود. مسئله اینجاست که از آنجا که من و پدر به ندرت افتخار پذیرایی از خانمی را در عمارت داشته ایم حقیقتاً نمی دانیم که چگونه باید یک دوشیزۀ جوان را سرگرم کنیم و من بسیار خوشحالم که می بینم حرفهای همیشگی ما برای شما جذابیت دارند. یکبار دیگر مرا ببخشید اگر به شما بی احترامی کردم.

ایلنا از دیدن ناراحتی اریک و از حرفی که زده بود احساس گناه کرد؛ هر چه که بود اریک شخصیت مهربان و خجولی داشت و او تا همین جا به اندازۀ کافی وی را آزرده بود. لی لی به سوی اریک رفت و با خجالت در چشمان او نگریسته لبخند زد:

- اریک عزیز این شما هستید که باید لطفاً مرا ببخشید. من نباید جملۀ ساده و شوخ طبعانۀ شما را این طور زشت تعبیر می کردم، این کوته فکری من بود. لطفاً مرا ببخشید اریک.

اریک مستقیم برای مدت کمی به صورت زیبای ایلنا نگاه کرد، به پوست لطیف و برگ گل مانند ایلنا که حالا بر اثر قدم زدن در هوای خوب جنگل در گونه هایش صورتی تر شده بود و در آخر به چشمان آبی و بی نظیر دختر جوان که با صداقت و محبت به او خیره شده بودند و سرانجام آرام گفت:

- فراموشش کنید ایلنای عزیز.

والتر با رضایت به کنار آنها آمد و دستهایش را بر روی شانه های آن دو گذاشت:

- اگر موافق باشید به خانه بازگردیم.

 

(۱) Crimson king Maple

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 20:18  توسط قصه گو  | 

فیبی با مهربانی ایلنا را تا ورودی تالار غذاخوری همراهی کرد و سپس با لبخندی بشاش و نیم تعظیمی از وی جدا شد. لی لی پیش از ورودش به تالار ایستاد و با خرسندی نفس عمیقی کشید؛ اولین صبحانه اش در دنیای جدیدش.

وقتی که لی لی وارد تالار شد اریک و والتر هر دو با احترام از جاهایشان برخاستند. والتر با مهربانی لبخندی به او زد و به سویش آمد:

- صبح بخیر دخترم. امیدوارم که دیشب خوب خوابیده باشی.

لی لی که از اینکه می دید پدرش و اریک هر دو مدتی پیش از او برای صبحانه آمده بودند و احتمالاً منتظر او بوده اند شرمنده شد و با نگرانی نگاه سریعی به ساعت پدر بزرگ مجلل و زیبای تالار انداخت، پنج دقیقه از ساعت صبحانه گذشته بود. لی لی با ادب به پدرش لبخند زد:

- صبح بخیر پدر. دیشب استراحت بسیار دلچسبی داشتم و از اینکه شما را سر میز صبحانه منتظر نگاه داشتم عذر می خواهم.

و سپس به سوی اریک که با لبخندی مودب کمی دورتر ایستاده بود نگاه کرد:

- صبح شما هم بخیر اریک عزیز. متاسفم که شما را نیز منتظر نگاه داشتم.

اریک با ادب سرش را کمی خم کرد و با خونسردی همیشگیش پاسخ داد:

- صبح بخیر ایلنای عزیز. لطفاً نگران نباشید، به زحمت می توان گفت که شما دیرتر از وقت تایین شده به اینجا آمده اید و علاوه بر آن ساعت صرف صبحانه یک رسم مقدس و غیر قابل شکستن نیست.

والتر با محبت لی لی را در آغوش گرفت و لی لی گونۀ پدرش را بوسید. سپس هر سه نفر بر سر میز صبحانه نشستند. پس از مدت کوتاهی والتر رو به لی لی پرسید:

- دخترم آیا برای امروز برنامۀ خاصی را در نظر داری؟

ایلنا با کمی خجالت سرش را تکان داد:

- من حقیقتاً در مورد شهر و عمارتمان چیز زیادی نمی دانم و کسی را نیز به جز شما و خدمتکارهای عمارت نمی شناسم. خوشحال می شوم اگر شما که سالها در اینجا زندگی کرده اید به عنوان میزبان برنامه ریزی امروز را برعهده بگیرید.

اریک با شیطنت خندید:

- نگران نباشید، پدر قبلاً تمام برنامه ریزی امروز و احتمالاً چند روز آینده را انجام داده اند!

ایلنا و والتر هر دو از لحن اریک به خنده افتادند و سپس ایلنا با شگفتی به پدرش نگریست. والتر که کمی خجالت کشیده بود گفت:

- حق با اریک است عزیزم. من کاملاً از حضور تو در این عمارت خوشحال و هیجان زده شده ام و دوست دارم تمام نقاط زیبای اطراف عمارت و شهر را به تو نشان بدهم. امیدوارم که از اوقاتی که با هم می گذرانیم لذت ببری دخترم.

- مطمئنم که همین طور خواهد بود. می توانم بدانم برای امروز صبح چه برنامه ای دارید؟

- اگر مایل باشی برای قدم زدن به جاهای بسیار زیبایی که در جنگل پشت عمارت قرار دارند و به کنارۀ رود نن خواهیم رفت. جاهایی که من و مادرت و پیش از آن هم من و پدر اریک برای گردش به آنها سر می کشیدیم. مارتای عزیز قبول کرده اند که غذای مناسبی برای ظهر آماده کنند تا بتوانیم برای صرف آن به کنار رودخانه برویم.

ایلنا که واضحاً از برنامۀ آن روز لذت برده بود با شادی دستهایش را در هم قلاب کرد و با هیجان زیادی گفت:

- عالیست... من عاشق گردشهای مفرح و قدم زدن هستم. به خصوص سرکشیدن به  گوشه و کنار و یافتن نقاط زیبا همیشه به من احساسی شبیه به دزدان دریایی در موقع سرکشیدن و یافتن جزیرههای گنجشان را می دهد!

والتر و اریک از این تشبیه ایلنا به خنده افتادند. اریک مودبانه گفت:

- شما قوۀ تخیل بسیار فعالی دارید.

ایلنا سرش را با خجالت پایین انداخت و آرام خندید:

- تقلید از دزدان دریایی یکی از بازیهای مورد علاقۀ من، جرالد و اسکات بود.

والتر با شگفتی به ایلنا نگریست:

- شما بازیهای پسرانه ای می کرده اید!

- همین طور است پدر. در هندوستان در نزدیکی خانوادۀ ما تنها یک خانوادۀ انگلیسی دیگر زندگی می کردند و آنها نیز دو پسر همسن جرالد و اسکات داشتند. بنابراین تنها همبازیهای من این چهار نفر بودند و تمام بازیهایی که انجام می دادیم پسرانه بودند.

اریک به یاد خاطراتی افتاد که جرالد از زندگی در هندوستان برای وی تعریف می کرد، در تمام این خاطرات لی لی همبازی سرسخت و کم نظیری بود. اریک با دقت به ایلنا نگریست، باور کردنی نبود که در پشت این چهرۀ بی نهایت زیبا و دلربای دخترانه لی لی این طور پسرانه بزرگ و تربیت شده بود!

بعد از صبحانه لی لی برای عوض کردن لباسش رفت تا لباسی که برای قدم زدن مناسب باشد را به تن کند و اریک و والتر نیز با خونسردی در تالار به انتظار او نشستند. چند دقیقۀ بعد ایلنا با لباس جدیدش وارد تالار شد. والتر و اریک با خوشرویی به او نگاه کردند، ایلنا با ادب سرش را پایین آورد:

- متشکرم که به من فرصت دادید تا لباسم را عوض کنم.

ابتدا والتر و سپس اریک از جاهایشان برخاستند و به سوی در تالار رفتند، در آنجا والتر با محبت بازوی دخترش را گرفت و لی لی هم به همراه آنها روان شد. والتر با لبخند مهربانی گفت:

- حرفش را هم نزن لی لی عزیزم.

اریک همچنان که به دنبال پدر و دختر از تالار خارج می شد با دقت به لباس زیبایی که لی لی بر تن داشت نگریست. لباسهای دختر جوان همگی در عین سادگیشان، که در میان سایر لباسهای زنانۀ آن زمان بی مانند بود، زیبایی بی نظیری داشتند و این یکی هم از سایرین مستثنی نبود.

رنگ اصلی این لباس خاکستری بود. یقه، آستینهای کوتاه و بالای آن تا روی سینه های ایلنا از پارچۀ لطیف و صورتی زیبا و گرفته ای بود که به شدت با پوست خوشرنگ و گونه های صورتی او و همین طور پایین لباسش همخوانی داشت.

پس از آن مثل آنکه ایلنا لباس دیگری بر روی بلوزی صورتی پوشیده باشد قسمت خاکستری کمرنگ لباس شروع می شد و با حالت بسیار ساده و دلنشینی تا بالای زانوهای او ادامه می یافت. بر روی پارچۀ خاکستری رنگ این قسمت گلهای لالۀ بسیار ابتدایی ولی زیبایی به رنگ صورتی گلدوزی شده بودند. ساقه های این گلها که خطوط ساده و تقریباً صاف بودند در پایین پارچه آغاز می شدند و تقریباً تا نزدیک سینه های ایلنا بالا می آمدند و در آنجا به خود گلها می رسیدند. گلها در طولهای متفاوت قرار داشتند و در قسمت ساقه های آنها گهگاه برگهایی نیز گلدوزی شده بودند.

اریک با دقت به لاله های روی لباس نگریست و نکتۀ ظریف و بی نظیری توجه او را به خود جلب کرد. ساقه های لاله ها در کمر لباس به طرز ماهرانه و دلپذیری به یکدیگر نزدیک می شدند و این طرح هوشمندانه کمر باریک و خوش تراش ایلنا را حتی از آنچه که بود باریکتر می نمودند!

پس از این هنرنمایی ظریف و از یکی دو اینچ بالاتر از زانوهای لی لی پارچۀ خاکستری پررنگ ساده و حریر مانندی شروع می شد که تا روی کفشهای چرمی سیاه رنگ و بی پاشنۀ ایلنا پایین می آمد.

اریک با دقت در لباسهای ایلنا متوجه شده بود که همگی خصوصیات زیبا و ساده ای را رعایت می کنند و رنگهایشان به دقت انتخاب شده است تا با رنگ پوست و چشمهای دختر جوان همخوانی داشته باشد. لباسهای ایلنا نوآوریهای جالبی داشتند و در نتیجه او واقعاً دوست داشت که بداند آیا لباسهای ایلنا طراحی های خود اوست یا از مغازۀ خاصی آنها را خریداری کرده است ولی خجالت کشید که چنین سوالی از لی لی بپرسد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 20:27  توسط قصه گو  | 

اتاقی که به صورت موقت به لی لی اختصاص داده شده بود در کنار اتاق اریک قرار داشت و پنجرههایش به سمت شرق گشوده می شد. لی لی وقتی از خواب برخاست که نور روز پررنگ و درخشان از پشت پرده های نسبتاً ظریف اتاق به داخل می تابید. او با شگفتی به ساعتی که بر روی شومینۀ اتاق قرار داشت نگریست، کمتر از بیست دقیقۀ دیگر به وقت صبحانه باقی مانده بود و برای او حقیقتاً مهم بود که آن روز اولین صبحانه اش را به همراه پدرش و اریک صرف کند. لی لی هراسان و شتابزده از رختخوابش بیرون پرید. او زنگ زد تا فیبی بیاید وخودش با عجله به دستشویی رفت و تا جایی که می توانست برای صرف صبحانه آماده شد.

پس از تقریباً چند دقیقه که به نظر ایلنا بیشتر شبیه به چند ساعت بود فیبی به اتاق او آمد:

- روز بخیر خانم ایلنا، امیدوارم که دیشب استراحت خوبی کرده باشید.

- روز بخیر فیبی و متشکرم. فیبی چرا مرا زودتر از خواب بیدار نکردید تا سر فرصت برای صبحانه آماده شوم؟

فیبی با کمی ناراحتی پا به پا شد:

- اوه خانم معذرت می خواهم ولی پدرتان و خانم مارتا اصرار داشتند که مانع استراحت شما نشویم.

ایلنا همچنان که با کمک فیبی به سرعت لباس می پوشید زیر لب غرغر کرد:

- ولی برای من بسیار مهم بود که با سر و وضعی مناسب برای اولین صبحانه ام در این عمارت در کنار خانواده ام باشم و حالا حتی استحمام هم نکرده ام!

ایلنا احساس کرد که با این حرف او فیبی کمی در خودش فرو رفت و او هرگز دوست نداشت که انسان دیگری را بیازارد. لی لی با مهربانی برگشته به فیبی لبخند زد:

- مطمئن هستم که پدر و مارتا نگران سلامتی و آسایش من هستند و از تو و آنها به این خاطر متشکرم فیبی عزیز. فکر می کنم که وضعیتم نیز به اندازۀ کافی برای حضور در سر میز صبحانه مناسب باشد.

فیبی با شنیدن این حرف لبخندی زد و احساس آرامش بیشتری کرد. لی لی به کنار آینه رفت و به سرعت موهایش را شانه و مرتب کرده کمی عطر به خودش پاشید و سپس به همراه فیبی از اتاق خارج شد.

 

والتر و اریک هر دو در تالار غذاخوری بر مبلهای جداگانه نشسته بودند و مشغول صحبت بودند. اریک گفت:

- پدر ای کاش اجازه داده بودید که فیبی ایلنا را کمی زودتر از خواب بیدار کنند...

والتر آهی کشید و سپس به اریک لبخند زد:

- اریک عزیزم می دانم که چه می گویی ولی من نگران لی لی هستم و او در این مدت واقعاً خسته شده است. نمی دانم که دیشب پس از رفتن به اتاقش چه مدت تلاش کرده تا به خواب برود و دوست داشتم که او امروز کمی بیشتر استراحت کند...

اریک سرش را تکان داد، با مهربانی به چشمهای نگران و با محبت پدرش نگاه کرد و خندید:

- می فهمم پدر. ولی فراموش نکنید که این اولین صبح ایلنا در این عمارت و این شهر است و اطمینان دارم که دوست دارد که به همراه ما صبحانه میل کند.

والتر سرش را پایین انداخت و با پایش با گوشه های فرشی که بر زمین پهن بود بازی کرد. اریک احساس کرد که والتر به شدت بیتاب است و کوشید که آرامش کند:

- پدر امروز چه برنامه هایی برای ایلنا دارید؟

والتر سرش را بالا آورد و لبخند شادی به اریک زد:

- دوست دارم که او را برای گردش به تعدادی از جاهای زیبای اطراف عمارت ببرم... جاهایی که من و کاترینا برای گردش به آنها می رفتیم و سپس برای پیک نیک و صرف ناهار به کنار رودخانه می رویم. بعد از ظهر هم هر کاری که ایلنا مایل بود انجام می دهیم.

و بعد با خوشحالی نفس عمیقی کشید و سپس مانند آنکه چیزی را ناگهان به خاطر آورد از اریک پرسید:

- اریک آیا مایلید که در قسمتی از برنامه های امروز با من و ایلنا همراه شوید؟

اریک لبخند شگفت زده ای به والتر زد و نگاه عمیق و متعجبش را در چشمهای او دوخت. او باور نمی کرد که والتر در این مدت کوتاه این قدر تغییر کرده است. والتر همیشه آرام بود، برای کارها و زندگیش برنامه های منظم داشت و به دقت آنها را دنبال می کرد. روی هم رفته والتر از زندگی آرام و بی سر و صدایش راضی بود و ماندن در خانه و رسیدگی به کارهایش را به گردشهای آنچنانی و مهمانیها ترجیح می داد. حالا با حضور ایلنا مثل این بود که والتر ناگهان مرد دیگری شده است و در کمال تعجب اریک مایل بود که تمام آن روز را به همراه دخترش به گردش و تفریح بگذراند و بر اساس حدس اریک این برنامه تنها مختص به آن روز پدرش نبود و قرار بود مدتها تکرار شود! اریک متوجه شد که والتر منتظر جواب اوست، مرد جوان یکی از ابروهایش را به علامت شگفتی و خرسندی بالا برده سرش را کمی خم کرد:

- البته، اگر راستش را بخواهید خوشحال می شوم که اجازه بدهید امروز در تمام گشت و گذارهایتان من نیز شرکت کنم.

والتر با سرگرمی و شادی کودکانه ای خندید و چشمهایش درخشیدند:

- فکر می کردم که تو ترجیح می دهی برای رسیدگی به کارهای مطبت و بیمارستان به شهر بروی!

اریک با شیطنت خندید:

- من نگران بیمارانم هستم ولی می دانم که ریچارد مراقبت شایسته ای از آنها می کنند و بنابراین ترجیح می دهم که امروز را در کنار شما و ایلنا بمانم. حقیقتاً چند بار در زندگی من موقعیتی پیش می آید که شما را در کنار دختری که فکر می کردید از دست داده اید ببینم و از شادی کودکانۀ شما لذت ببرم؟ البته اگر مایلید که با ایلنا تنها باشید آن بحث دیگری است.    

والتر کمی قرمز شد؛ حق با اریک بود، او هم احساس می کرد که کنترل رفتارش کاملاً از دستانش خارج شده است و مثل بچه های کوچک که به اسباب بازیهای جدیدشان می چسبند او نیز به ایلنا چسبیده است! والتر سرش را به زیر انداخت، با وجود آنکه می دانست که رفتارش تغییر زیادی کرده اند ولی به دور از انصاف بود که او به این دلیل ملامت شود؛ هر چه که بود تغییر بسیار مهم و زیبایی در زندگی او رخ داده بود!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5:29  توسط قصه گو  | 

والتر کمی عقب تر از دخترش ایستاده بود و با محبت و عشق به لی لی و نقاشی همسرش نگاه می کرد. خوب می دانست که احساساتی که سالها مخفیشان کرده بود حالا کاملاً در چهره اش نمایان هستند و ایلنا که به او می نگرد به وضوح آنها را می بیند، ولی این موضوع حتی برایش اهمیتی نیز نداشت.  

سپس ایلنا را دید که چرخید و با دقت موهای زیبا و بلندش را جمع کرده بالا برد و با حالت خاصی نگه داشته دوباره به سوی او چرخید... در مقابل چشمهای مسحور و بهت زدۀ والتر همسرش جان گرفته بود و مقابلش ایستاده بود! والتر نفسش را در سینه حبس کرد، قدمی به سوی دخترک برداشت و از خود بی خود به صورت زیبای لی لی نگاه کرد. لی لی در آن زمان تقریباً همسن کاترینا در نقاشیش بود و شباهت کشنده و ویرانگری که با او داشت والتر را دیوانه می کرد.

والتر آرام و از خود بی خود با سه قدم دیگر خودش را به ایلنا رسانید، در مقابل او قرار گرفت و باناباوری انگار که چیز مقدس و ممنوعه ای را لمس می کند دستش را بالا برده پشت انگشت اشاره اش را نرم و لطیف بر قوس چانه و صورت لی لی کشید. لی لی حرکتی نکرد، تنها با همان نگاه رویایی و اغوا کنندۀ کاترینا که سالها در اتاق والتر تا عمق روح و جان او نفوذ کرده بود به چشمهای پدرش نگاه کرد. والتر این بار با جرات بیشتری دست دیگرش را نیز بالا آورد و دستهایش را در دو طرف صورت ایلنا قرار داد و برای چند لحظه محو و سحر شده به او نگاه کرد و سپس آرام صورتش را جلو برد و نرم و لطیف پیشانی فرزندش را بوسید.

والتر بیشتر از آن طاقت نیاورد، چشمهایش پر از اشک شدند و دو قطره از اشکها بر روی گونه هایش پایین لغزیدند. او به سرعت برگشت و صورتش را مخفی کرد، دوست نداشت لی لی گریه اش را ببیند.

لی لی که متوجه گریۀ پدرش شده بود احساس عذاب و ناراحتی کرد، شاید نباید عشق والتر را در مورد مادرش این گونه بر می انگیخت! لی لی موهایش را رها کرد و آرام بازوی پدرش را گرفت:

- واقعاً معذرت می خواهم... آیا حالتان خوب است؟

و با صدایی که در گوش خودش هم عجیب بود زمزمه کرد:

- پدر...

والتر با شنیدن این حرف چرخید و با محبت به صورت شیرین دخترش نگاه کرد، چشمهای قهوه ایش هنوز هم نمناک و کمی قرمز بودند. او می دید که لی لی با اکراه او را پدرش می داند و در نتیجه وی را پدر نمی خواند و حالا این اولین بار بود که فرزندش پس از سالیان طولانی او را پدر می خواند! والتر با محبت لی لی را در آغوش گرفت:

- البته عزیزم... هرگز در طول این سالها به این خوبی نبوده ام.

لی لی گونه اش را بر سینۀ پدرش گذاشت و چشمهایش را بست، چقدر خوشحال بود که پدر حقیقیش را یافته و در کنار اوست. والتر با محبت موها و پیشانی دخترش را غرق بوسه کرد و بی اختیار زمزمه کرد:

- عزیزم چقدر شبیه به مادرت هستی... لی لی هرگز مرا ترک نکن دخترم... خواهش می کنم...

لی لی با محبت پدرش را فشرد:

- من هرگز ترکتان نمی کنم پدر... همیشه در کنار شما و مادر می مانم، قول می دهم.

آنها برای مدتی دیگر به همان حال ماندند. سپس والتر آرام لی لی را رها کرد و با دقت به چشمهای مهربان و زیبایش نگریست، عزم به ماندن در نورسهمپتن در آن چشمهای بی مانند موج می زد و او چقدر از این موضوع احساس آرامش و امید می کرد. پس از اندکی والتر کوشید که سکوت اتاق را بشکند:

- دخترم فکر می کنم که عصرانه آماده باشد. آیا دوست داری چیزی بخوریم؟

لی لی با خنده سرش را به علامت مثبت تکان داد و هر دو به سوی در اتاق به راه افتادند.

 

شب بود و ایلنا در اتاق خواب جدیدش بر روی صندلی راحتی نشسته بود و در افکارش غرق بود. در این مدت کوتاه در زندگیش به اندازۀ یک عمر اتفاقات جدید و باور نکردنی افتاده بودند! ده روز پیش او یک دختر با زندگی عادی بود که از ایتالیا به لیورپول باز می گشت تا به خانواده اش ملحق شود و حالا در اتاقی جدید در عمارت و شهری جدید نشسته بود تا زندگی تازه اش را با خانوادۀ جدید و دوستان جدیدش آغاز کند!! کسی در زد:

- خانم اجازه می دهید وارد شوم.

ایلنا صدای خدمتکار تازه اش، فیبی (۱)، را شناخت:

- البته فیبی عزیز.

فیبی با شمعدانی در دستش وارد شد و با همان روحیۀ شاد و سرخوش به لی لی لبخند زده به سوی یکی از میزها رفت و شمعدان را بر روی میز گذاشت. فیبی دو سال از لی لی بزرگتر بود و ایلنا آن روز عصر با وی سر میز عصرانه آشنا شده بود. او از روحیۀ شاد دخترخوشش آمده بود و والتر که متوجه این موضوع شده بود از فیبی خواسته بود که از این پس خدمتکار شخصی لی لی باشد، فیبی هم با خرسندی قبول کرده بود. فیبی به کنار ایلنا آمد:

- آیا دوست دارید برای خواب آماده شوید خانم ایلنا؟

- بله فیبی عزیز. پس از آنکه لباس خوابم را پوشیدم شما هم می توانید برای استراحت بروید.

لی لی لباس خوابی از میان لباسهایش که مارتا و سایرین در کمدش چیده بودند انتخاب کرد و با کمک فیبی لباسش را بیرون آورده آن را پوشید و فیبی را مرخص کرد.

ایلنا در تختخواب جدیدش دراز کشید. تختخواب بزرگ و مجلل با ملحفه های سفید و پنبه ای تمیزش و تشک نرمش  بدون شک بسیار راحت و دوست داشتنی بود. ولی ایلنا در آن به هیج عنوان احساس راحتی و آرامش نمی کرد. او همیشه با خوابیدن در رختخوابهای جدید مشکل داشت چه رسد به حالا در میان تمام چیزهایی که کاملاً برایش جدید و ناشناخته بودند! لی لی با ناراحتی مدتی در رختخواب غلتید ولی با ناراحتی دریافت که با وجود خستگی فراوان نمی تواند بخوابد و سپس کوشید که با یافتن ریشۀ مشکلش خودش را آرام کند. لی لی طاق باز خوابید و به بالا نگریست.

آن روز حقیقتاً روز بسیار پر ماجرایی برای او بود. باور کردنی نبود که او همین امروز صبح از خانوادۀ رادفورد جدا شده بود و در یک روز با مارتا و راجر و سایر خدمتکارها آشنا شده و با آنها صحبت کرده بود، عمارت پدرش را به دقت گشته بود و حتی مقداری از نورسهمپتن را نیز دیده بود! چیزی که بیشتر از همه برای لی لی تشویش بوجود می آورد فکر آشنا شدن با افراد جدید و اهالی نورسهمپتن بود... او سالها پیش به طرز دردناکی از این مردم جدا شده بود و حالا در بازگشتی که به معجزه شبیه بود باید می کوشید که یکی از این آدمها بشود.

والتر در سر میز عصرانه پیشنهاد داده بود که جمعۀ آینده مهمانی بزرگی به افتخار لی لی برگزار کنند تا لی لی با همه آشنا شود و مارتا و سایرین هم با اشتیاق از این پیشنهاد استقبال کرده بودند. تنها دو نفری که به خاطر این پیشنهاد کمی در خودشان فرو رفته بودند لی لی و اریک بودند.

ایلنا سالهای کودکیش را در هندوستان سپری کرده بود. در هندوستان در نزدیکی خانوادۀ رادفورد تنها یک خانوادۀ انگلیسی دیگر اقامت داشتند. آنجلا و رابرت نیز مانند سایر انگلیسی ها علاقۀ چندانی به رفت و آمد با خانواده های محلی نداشتند و در نتیجه تقریباً هرگز مهمانی بزرگی در عمارت آنها برگزار نمی شد. لی لی که کاملاً به زندگی آرام هندوستان عادت کرده بود پس از بازگشت به بریتانیا برای مدتی تقریباً درمانده شده بود. او علاقۀ چندانی به قرار گرفتن در جمعهایی که افراد ناشناس زیادی در آن حضور داشتند نداشت و به همین دلیل از مهمانی ها تقریباً فراری بود! و حالا فکر مهمانی که قرار بود در آن افراد معدودی را بشناسد و خودش مرکز توجه تمام حاضرین باشد به شدت آزارش می داد.

دختر جوان برای یک لحظه تصمیم گرفت از پدرش بخواهد که مهمانی را کنسل کند و به او اجازه بدهد که آرام و به تدریج با مردم نورسهمپتن آشنا شود. ولی به سرعت از این فکر بیرون آمد، حتی اگر مهمانی هم در کار نمی بود او برای مردم نورسهمپتن قهرمان اصلی یک ماجرای بسیار شگفت انگیز و بی سابقه می بود و در هر مراسم و یا هر جایی که حاضر می شد انگشت نما و مرکز توجه می شد. علاوه بر آن اینکه والتر دانوان یافتن فرزند گمشده اش را جشن نگیرد بسیار غیر عادی و حتی تحقیر کننده بود. لی لی با خودش فکر کرد که بهتر است به جای آنکه خودش و پدرش را در مرکز یک اتفاق غیر عادی دیگر نیز قرار بدهد به روش طبیعی با مردم شهر آشنا شود و این موضوع سخت و طاقت فرسا را هر چه سریعتر از پیش پایش بردارد. ایلنا خمیازه ای کشید و چشمهای خسته اش را بست، آن روز برای ایلنا آنقدر شگفت انگیز و پر ماجرا بود که دختر جوان چند ثانیه پس از آنکه چشمهایش را بست به خواب رفت.

 

(۱) Phoebe

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 22:24  توسط قصه گو  | 

 ایلنا در اتاق با دقت و کنجکاوی به اطرافش نگاه کرد. اتاق والتر همانگونه که انتظار داشت بزرگترین و مجلل ترین اتاق عمارت بود. طرح اتاق مثل آن بود که سه اتاق زیبای مجزا را به هم متصل کرده باشند. ایلنا با دقت به وسایل نفیس و کم نظیر اتاق نگاه کرد. تختخواب بزرگ و زیبا، میز تحریر، کتابخانه، مبلها و صندلیهای اتاق همگی بسیار گرانقیمت و زیبا بودند و سلیقۀ ساده ولی دلچسب مردانه ای در تمام آنها رعایت شده بود. تابلوها و آثار هنریی که در گوشه کنار اتاق به چشم می خوردند نیز همگی بی مانند و عتیقه بودند. ایلنا در حالیکه لبخند کوچکی بر لب داشت در اتاق به دور خودش چرخید و در دل سلیقۀ عالی پدرش را تحسین کرده سرانجام گفت:

- اتاق شما واقعاً دوست داشتنی و بی نظیر است. شما سلیقۀ مردانه و در عین حال دلنوازی دارید.

والتر خندید:

- متشکرم دخترم. مادرت هم به تزئینات اتاق من علاقۀ زیادی داشت. اگر راستش را بخواهی این اتاق اصلی این ساختمان نیست؛ بلکه من سه اتاق را به هم وصل کرده و آن را ساخته ام. در کودکی و نوجوانی اتاق خواب من اتاق میانی اینجا بود که من علاقۀ خاصی به آن داشتم و پس از اینکه مالک عمارت شدم این اتاق را برای خودم مهیا کردم.

والتر دستش را بر شانۀ ایلنا گذاشت:

- با من بیا عزیزم.

و به ورودی یکی از اتاقها اشاره کرد. لی لی به زحمت توانست به پدرش لبخندی رنگ پریده بزند و با قدمهایی لرزان به سویی که او اشاره کرده بود رفت. والتر که احساس می کرد که هر لحظه ممکن است لی لی بر زمین بیفتد با دقت دستش را بر پشت او گذاشته بود.

 لی لی به ابتدای اتاق رسید ولی پیش از آنکه قدم به محوطۀ آن بگذارد بی اختیار به صورت والتر که کمی رنگ پریده و غمگین به نظر می آمد نگاه کرد مثل آنکه می خواست اجازه بگیرد. والتر با مهربانی و دلسوزی لبخندی به او زد و با دست راستش با ادب به سوی دیوار سمت چپشان اشاره کرد... ایلنا بی اختیار به آن سو چرخید.

تصویر زیبا و جادویی زنی جوان و دلربا نگاه لی لی را پر کرد. ایلنا بر جایش خشک شد، نفسش را در سینه حبس کرد و با دهان نیمه باز و چشمهای مسحور شده به تابلوی بزرگی که به تنهایی بر دیوار اتاق آویزان بود نگریست... مادرش از میان تابلو با محبت و عشق به او نگاه می کرد و لبخند شاد و پرنوری برلب داشت. با دیدن تصویر کاترینا لی لی طوری از خود بی خود شده بود که حتی متوجه نشد که والتر پشت سر او قرار گرفت و دستهایش را با دقت در طرفین شانه های او نگاه داشت تا اگر از حال رفت مانع از بر زمین افتادنش شود. لی لی بی اختیار دو سه قدم به سوی تابلو رفت تا مادرش را با دقت بیشتری تماشا کند.

کاترینا  در کنار پنجره ای در یکی از تالارها ایستاده بود و نور لطیف خورشید بر پایین پیراهنش می تابید. زن جوان پیراهن بسیار زیبای مخملی بژ رنگ و سنگ دوزی شده ای بر تن داشت که یقۀ نسبتاً بازی داشت ولی به جز آن تمام بدنش را پوشانده بود و هماهنگی خیره کننده ای با پردۀ  کرمی و قهوه ای رنگ پنجرۀ قدی بزرگ بوجود می آورد. کاترینا اندام لاغر و شکننده ای داشت و قوسها و انحناهای دل انگیز بدنش از زیر لباس چسبان و خوش فرمش کاملاً آشکار بودند.... و سر انجام چهرۀ کاترینا بود که لی لی را بیتاب کرد و بدون آنکه دخترک متوجه باشد اشکهایش بر روی گونه هایش جاری شدند.

والتر، اریک و مارتا همگی راست گفته بودند؛ او حقیقتاً شبیه به مادرش بود! همان صورت گرد و قوس چشم نواز چانه، همان گونه های زیبای برجسته، بینی کوچک سربالا و دهان کوچک و خوش ترکیب. حتی چشمهای درشت و مژههای بلند لی لی بی نهایت به مادرش شبیه بودند با این تفاوت که چشمهای کاترینا سبز و چشمهای لی لی سرمه ای- آبی بودند.

ایلنا با دقت در چهرۀ مادرش به دنبال تفاوتهایی با چهرۀ خودش گشت. از رنگ چشمها گذشته ابروهای کاترینا کمی قوس دارتر از ابروهای وی بودند و او بدون شک گوشه های لبش را از والتر به ارث گرفته بود. علاوه بر آن لی لی موهای مجعدی داشت که کمرنگ تر از موهای خرمایی و صاف مادرش بودند. به جز اینها تفاوت دیگری به نظر لی لی نیامد و در عوض دختر محو تماشای صورت زیبای مادرش شد، درست مثل آنکه زمان در اتاق متوقف شده باشد لی لی در نگاه و لبخند اغواگر و شیرین مادرش غرق شد.

سرانجام لی لی به خودش آمد؛ چه مدتی بود که او خیره و بی حرکت به نقاشی کاترینا نگاه می کرد؟ وی به یاد پدرش افتاد، آیا والتر هنوز هم پشت سرش ایستاده بود؟ لی لی برگشت تا به دنبال پدرش بگردد. ولی نیازی به این کار نبود، والتر از خود بی خود همانجا که لی لی از وی جدا شده بود ایستاده بود و به لی لی و تصویر همسر محبوبش نگاه می کرد.

چشمهای اشک آلود ایلنا با چشمهای پرغم پدرش گره خوردند. چهرۀ والتر حالت جدیدی داشت؛ اندوه و ناباوری گذشته و امید به آینده به طرز غریبی در چهرۀ او در هم آمیخته بودند. لی لی در نگاه پدرش عشق به مادرش را به وضوح دید؛ چقدر برای این مرد از دست دادن همسرش سخت و طاقت فرسا بوده است... و پس از آن در نگاه والتر عشق به خودش را نیز دید؛ حالا خوب می دانست که والتر چه احساسی نسبت به او دارد و چقدر آرزو دارد که وی را برای همیشه در کنار خودش داشته باشد.

در نگاه ایلنا ناگهان والتر مرد جدیدی شده بود، دختر جوان برای اولین بار احساس کرد که با تمام گوشت و خونش می داند که این مرد پدر حقیقیش است. برای اولین بار لی لی عمیقاً می دانست که بازیافتن او برای والتر چه معنایی دارد، انگار که والتر در وجود او نه تنها دخترش را بلکه همسرش را نیز بازیافته بود!

با دیدن غصۀ عمیقی که در چشمان والتر بود لی لی از اینکه تا آن موقع از پدرش دوری کرده بود و برای رابرت و خانواده اش دلتنگ بود احساس گناه و پشیمانی شدیدی کرد. او تصمیم گرفت که کاری برای پدرش بکند تا شاید او را کمی شاد کند. لی لی برگشت و با دقت به  نقاشی مادرش نگاه کرد و موهایش را که بر روی شانه هایش رها بودند با دقت با دو دستش طوری بالا برد و نگه داشت که شبیه به موهای کاترینا در تابلو شود و سپس به سوی پدرش برگشته کوشید که همان نگاه و لبخند کاترینا را نیز تقلید کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 5:15  توسط قصه گو  | 

والتر با محبت پیشانی لی لی را بوسید و برای مدت کوتاهی سکوت در اتاق برقرار شد.پس از اندکی والتر برای تغییر دادن جو اتاق با خوشحالی گفت:

- عزیزم چه می گویی؟ آیا دوست داری همین اتاق را برایت آماده کنیم؟

ایلنا از آغوش والتر بیرون آمد و کوشید که بر خودش مسلط شود. او به سوی دو در شیشه ای که در یکی از گوشه های اتاق عمود یر هم نصب شده بودند رفته از آنجا با تحسین به منظرۀ زیبای باغ و سپس جنگل پشت ساختمان نگاه کرد. و بعد در اتاق با لذت قدم زد؛ بدون شک این یکی از بزرگترین و زیباترین اتاقهای این عمارت بود و به همین دلیل بوسیلۀ والدینش برای او انتخاب شده بود. لی لی با مهربانی به پدرش و سایرین لبخند زده رو به والتر گفت:

- این اتاق بی نظیری است. ولی آیا اینکه من این اتاق را به خودم اختصاص دهم شما را نمی آزارد؟

والتر از ته دل خندید:

- البته که نه عزیزم... این همیشه آرزوی من بوده است که تو بازگردی و اتاقت را دوباره در اختیار داشته باشی.

ایلنا با شادی کودکانه ای خندید و بعد به سوی میزی رفت که ماکت زیبای یک روستا بر روی آن قرار داشت. والتر و اریک نیز به کنار او آمدند، ایلنا لبخندی به آنها زد و با دقت به خانه ها و مناظر روستا که با دقت ساخته شده بودند نگریست. والتر با شیطنت گفت:

- این همان ماکتی است که اریک عزیز یکی از عروسکهای کوچک آن را شکستند!

اریک با درماندگی ساختگی سرش را تکان داد:

- و هنوز هم تاوان این کارم را پس می دهم!

و بعد تصمیم گرفت که انتقام کوچکی از والتر و دخترش بگیرد و با شیطنت خندید:

- همانطور که گفتم من یک عروسک به شما بدهکار هستم ایلنای عزیز. آیا دوست دارید که عروسکی برایتان فراهم کنم خانم کوچولو؟

ایلنا و والتر هر دو متوجه کنایۀ اریک شدند. والتر بدون آنکه پاسخی داشته باشد در سکوت به اریک نگریست. ایلنا هم که با دقت مشغول تماشای ماکت بود خودش را صاف کرد و آرام و خونسرد به اریک نگاه کرده لبخند معصومانه ای زد:

- متشکرم اریک عزیزم. حقیقتاً شما یک مرد واقعی و باشخصیت هستید که کوچکترین دینهایتان را هم فراموش نمی کنید. باید بگویم که من عاشق عروسکهای سنتی هستم، بخصوص عروسکهای سنتی خاور دور زیبایی و هنر خاصی در خود دارند. جرالد گاهاً از این عروسکها به من هدیه می داد  و من آنها را در کلکسیون خود نگه می داشتم. اعتراف می کنم که جرالد سلیقۀ بسیار خوبی در انتخاب آنها داشت. آیا فکر می کنید که شما هم بتوانید یکی از این عروسکها را برای من تهیه کنید و سلیقۀ خوبتان را نشان بدهید؟!

اریک از شنیدن این حرف عملاً از جایش پرید؛ اصلاً فکر نمی کرد که ایلنا چنین دامی برایش بچیند! حالا او باید با دقت در مغازه های مختلف به دنبال عروسکی کمیاب می گشت و هنگامی که عروسک را برای لی لی فراهم می کرد لی لی با ناراحتی می گفت که سلیقۀ او به خوبی سلیقۀ جرالد نیست!

والتر با ناباوری به ایلنا و اریک نگاه کرد و برای یک لحظۀ بسیار گذرا برق شیطنت را در چشمان دخترش دید. او به سختی توانست خودش را کنترل کند که قهقهه نزند. جرالد و اریک علاوه بر اینکه دوستان خوب یکدیگر بودند همیشه با هم رقابتهای مضحک و دوستانه ای داشتند و حالا این رقابت سلیقه ای برای ارضای ایلنا می توانست دردسرهای جالبی برای اریک بوجود بیاورد. والتر با خرسندی اندیشید که ایلنا کشمکش لطیف و خنده داری را با اریک آغاز کرده که مشاهدۀ آن بدون شک خالی از لطف نبود. زندگی در عمارت نورسهمپتن در کنار این دختر و پسر جوان قرار بود که بسیار جالب تر و سرزنده تر از آنچه که والتر در ابتدا تصور کرده بود باشد.

پس از مدت کمی اریک به خود آمد و با درماندگی لبخند زد:

- حتماً ایلنای عزیز. من تمام سعیم را خواهم کرد که شما را ناامید نکنم.

ایلنا با مهربانی سرش را خم کرد:

- متشکرم.

راجر که تا آن موقع ساکت بود به آنها نزدیک شد:

- خوشحالم که دوشیزه خانم اتاق مطلوبشان را یافته اند ولی فکر می کنم این اتاق تا چند روز برای استفادۀ ایشان مهیا نباشد. اگر اجازه بدهید به سایرین اطلاع می دهم که وسایل خانم را موقتاً به اتاق دیگری ببرند تا این اتاق را برایشان آماده کنیم.

ایلنا لبخند مهربانی به راجر زد:

- البته. لطفاً وسایلم را به هر اتاقی که مناسب می دانید ببرید. ولی من همیشه خودم اتاقهایم را تزئین و مبله کرده ام، اگر اجازه بدهید این بار هم خودم این کار را انجام می دهم و شما به من کمک کنید.

والتر از اینکه لی لی دوست داشت که اتاقش را خودش تزئین کند و به عمارت او احساس تعلق می کرد غرق در لذت شد:

- حتماً عزیزم. از فردا هر چه را که مایل باشی با تمام سرعت برایت آماده خواهم کرد.

لی لی خندید:

- متشکرم. فکر می کنم اگر مدتی به من فرصت بدهید می توانم طرح اولیۀ اتاق و وسایلش را نقاشی کنم و سپس اگر یک نجار در شهر می شناسید می توانم وسایلی که نیاز دارم را به او سفارش بدهم.

همۀ افراد با اشتیاق با نظر لی لی موافقت کردند و راجر نیم تعظیمی کرده از جمع آنها جدا شد. پس از آن مارتا به خود آمد و با کمی دستپاچگی گفت:

- آقا مرا ببخشید که کاملاً از خود بی خود شده ام. فراموش کردم از شما سوال کنم که آیا چیزی برای خوردن و نوشیدن میل دارید یا خیر؟

والتر با دقت به اریک و ایلنا نگریست؛ آنها در میان راه برای صرف غذا توقف نکرده بودند و تنها از میوه ها و شیرینیهایی که از لیورپول آورده بودند خورده بودند و حالا هر سه نفر احساس گرسنگی می کردند. والتر با مهربانی به مارتا پاسخ داد:

- مارتای عزیز ما می خواستیم هر چه زودتر به نورسهمپتن برسیم و برای صرف ناهار توقف نکردیم. متشکر می شوم اگر لطفاً ترتیب یک عصرانۀ کامل را بدهید.

مارتا با ادب نیم تعظیمی کرد:

- حتماً آقا..

و به سوی در به راه افتاد.

لی لی به خروج مارتا نگاه کرد و سپس با کمی خجالت به والتر نگریست:

- می خواستم از شما خواهش کنم که...

اما نتوانست صحبتش را تمام کند و با ناراحتی پا به پا شد. والتر با دقت و محبت به او نگاه کرد و لی لی بالاخره ادامه داد:

- آیا می شود یکی از تصاویر  مادر را به من نشان بدهید؟

والتر نفس عمیقی کشید و ابری از ناراحتی چهره اش را پوشاند... مدتی طول کشید تا وی توانست بر خودش مسلط شود. وی آرام دستش را دور شانۀ ایلنا حلقه کرد و او را به سوی در اتاق برد:

- حتماً عزیزم... اگر راستش را بخواهی پس از مرگ مادرت من تمام نقاشیهای او را از قسمتهای پر رفت و آمدتر عمارت جمع کردم و به اتاقها و نقاط شخصی تر خودم انتقال دادم. اگر دوست داشته باشی تصویر مورد علاقۀ خودم را که در اتاق خوابم دارم نشانت می دهم.

اریک احساس کرد که بهتر است پدر و دختر را با هم تنها بگذارد:

- اگر اجازه بدهید من به اتاقم می روم و برای صرف عصرانه شما را می بینم.

در بیرون از اتاق اریک از آنها جدا شد تا به اتاقش برود و والتر و ایلنا به سمت دیگر راهرو رفتند. در میانۀ راهرو والتر در اتاقی را گشود تا لی لی وارد شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 20:13  توسط قصه گو  | 

در ابتدای تالار بزرگ و بی نظیر ایلنا بدون آنکه بتواند حرکتی کند ایستاد. او تا آن روز تالارهای با شکوه و زیبای بسیاری دیده بود ولی این تالار به نوعی او را از خود بی خود کرده بود. ایلنا به سقف بلند تالار و چلچراغهای زیبایش نگریست... به دیوارهایش که با گچبری های بسیار ظریف و هنرمندانه تزئین شده بودند و به وسایل نفیس و گرانقیمت تالار نگاه کرد و نفس عمیقی کشیده با خرسندی لبخند زد.

یکی از اضلاع تالار پر از پنجره ها و درهای شیشه ای عظیمی بود که با پرده های بسیار گرانقیمت و مجلل پوشانده شده بودند. ایلنا در میان تالار قدم زد و به وسایل زیبای آن با دقت بیشتری نگریست... و بعد نگاه دختر جوان به فرشهای خوش بافت و ظریفی افتاد که با تزئینات کرمی، طلایی و گلبهی تالار همخوانی مسحور کننده ای داشتند. کفپوش مرمرین و براق تالار هم به نوبۀ خود اشکال هماهنگی در خود داشت که آنرا کاملاً استثنایی می کرد. صدای والتر در تالار پیچید:

- آیا تالار اصلی خانه را دوست داری عزیزم؟

ایلنا برگشت و با سرگرمی و ناباوری به پدرش لبخند زد:

- البته... این تالار واقعاً با شکوه است...من تالارهای زیبای زیادی دیده ام ولی تقریباً هیچ یک با این دقت و ظرافت تزئین نشده بودند و اینطور دل انگیز نبوده اند...

اریک که تا آن موقع سکوت کرده بود به سراغ آن دو آمد:

- اجداد خانوادۀ شما افراد بسیار خوش سلیقه ای بوده اند ایلنای عزیزم و بخصوص پدر سلیقۀ جالب و بسیار مناسبی دارند. تعجب نمی کنم که افراد نزدیک به ایشان مانند شما و مادربزرگتان همگی سلیقه های هنری بسیار خوبی دارید.

والتر به اریک لبخند زد و با پایین آوردن سرش از او تشکر کرد. پس از آن لی لی به همراه پدرش و سه همراه دیگرشان به تالار غذاخوری اصلی که پشت تالار اصلی قرار داشت رفتند. تالار غذاخوری هم در تزئینات زیبا و وسایل و تابلوها نفیسش دست کمی از تالار اصلی نداشت. پس از تماشای این دو تالار والتر ایلنا را برای دیدن سایر تالارها و نقاط طبقۀ اول ساختمان مانند کتابخانه، سالن غذاخوری خانوادگی و سالنهای کوچکتر پذیرایی و نشیمن برد.

 تمام تالارها و نقاط عمارت به نظر لی لی بسیار زیبا و دل انگیز آمدند. اگرچه اغلب تزئینات و وسایل  جدیدتر عمارت به وضوح با سلیقه ای مردانه جمع آوری و مرتب شده بودند ولی ایلنا با خرسندی در دل به سلیقۀ پدرش و احتمالاً اریک آفرین گفت. هنگامی که در تالاری که وسایل بازی و سرگرمی در آن قرار داشتند بودند یکی از پسرهای خدمتکار به تالار آمد و با ادب تعظیم کرد. والتر متوجه او شد و پرسید:

- چه اتفاقی افتاده است موریس (۱)؟

- می خواستم بدانم که وسایل دوشیزه خانم را باید به چه اتاقی ببریم، آقا؟

این نکته ای بود که هیچ یک از آنها به آن نیندیشیده بودند و در نتیجه همگی با حالتی پر ابهام برای مدت کمی به یکدیگر نگاه کردند. پس از اندکی مارتا به خود آمد:

- آه خدای من... این وظیفۀ من بود که ترتیب این موضوع را بدهم ولی به حدی از ملاقات خانم ایلنا خوشحال و متعجب شدم که همه چیز را فراموش کردم. لطفاً مرا ببخشید...

ایلنا با مهربانی به سوی مارتا رفت و دست او را در دستش گرفت:

- مارتای عزیز، لطفاً فراموشش کنید. در این مدت همۀ اتفاقات به حدی شگفت انگیز و رویایی بوده اند که افکار همۀ ما را به شدت در هم ریخته اند...

والتر هم به نوبۀ خود با لبخندی ادامه داد:

- حق با لی لی است مارتای عزیز. در ضمن فکر می کنم لی لی مایل باشند که خودشان اتاقشان را انتخاب کنند.

با اشارۀ مهربان والتر همگی به سوی طبقۀ دوم عمارت به راه افتادند. والتر در میان راه به ایلنا گفت:

- عزیزم این عمارت اتاقهای فراوانی دارد که اغلب بسیار بزرگ و مجلل هستند. من بهترین اتاقهای خالی را به تو نشان می دهم و هر کدام را که مایل بودی انتخاب کن.

فکری در ذهن اریک جرقه زد:

- پیشنهاد می کنم که اتاق سابق خودشان را به ایشان نشان بدهید پدر.

ایلنا با شنیدن این حرف با تعجب به والتر نگاه کرد، والتر در زیر نگاه دخترش کمی قرمز شد و با خجالت گفت:

- چه می گویی عزیزم؟ آیا دوست داری اتاقی که در کودکیت به تو تعلق داشت را ببینی؟

- البته... بسیار خوشحال می شوم.

والتر در حالیکه به سوی دیگر راهرو می رفت سرش را با کمی دستپاچگی تکان داد و به دنبال وی همگی به سمت ضلع غربی ساختمان به راه افتادند.

در انتهای یکی از راهروها به اتاق سابق لی لی رسیدند. والتر پشت در ایستاد و نفس عمیقی کشید؛ سالیان طولانی بود که دیگر هرگز فکر نمی کرد که روزی سرانجام دخترش به این اتاق باز خواهد گشت.... و حالا که ایلنا بازگشته بود وی آرزو می کرد که دختر با دیدن اتاقش که این گونه بدون تغییر مانده است شکه و وحشتزده نشود! والتر  با دستان لرزانش آرام در را گشود و با لبخند به ایلنا اشاره کرد که وارد شود.

ایلنا قدم به اتاق گذاشت و از شگفتی و تعجب برجایش خشک شد. گهوارۀ کوچک، کمدهای بچگانه و عروسکها و اسباب بازیها چشمهای دختر جوان را پر کردند... او در یک اتاق کودک بود! لی لی با ناباوری در حالیکه دستش را بر روی قلبش گذاشته بود در اتاق پیش رفت و به اطرافش نگاه کرد، اتاق با دقت با رنگهای صورتی و سبز کم رنگ تزیین شده بود و بدون شک به یک دختر بچه تعلق داشت. لی لی بی اختیار در میان عروسکهایی که در گوشه و کنار اتاق بر روی صندلیهای کوچک و یا میزها نشسته  بودند و به او لبخند می زدند قدم زد و به آنها نگاه کرد و با دیدن این منظره قلبش به شدت فشرده شد؛ بدون شک بارها والتر به این اتاق می آمده و در غم و تنهایی به او می اندیشیده است... و چقدر نشستن در میان عروسکهایی که لبخندهای احمقانه بر لب داشتند و برای خنداندن دختری بودند که از نظر وی دیگر مرده بود دردناک بوده است!

ایلنا با ناباوری برگشت و در حالیکه گونه هایش قرمز شده بودند به پدرش نگاه کرد. والتر در زیر نگاه ایلنا خودش را با خجالت جمع کرد و لبخند درمانده ای به او زد. ایلنا به سختی و با صدایی بریده بریده گفت:

- شما در تمام این سالها این اتاق را ب