تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

با نشستن آن دو ریچارد و اریک هم بر جاهایشان نشستند. والتر با دقت به ایلنا نگریست:

- وضعیت تزئینات و دکوراسیون اتاقت چگونه پیش می رود عزیزم؟

ایلنا سرش را تکان داد:

- همه چیز عالیست پدر، اتاقی که به من اختصاص داده اید بسیار زیبا و دوست داشتنی است. پیش از آمدن به اینجا مشغول طراحی آن بر روی کاغذ بودم.

ریچارد با شگفتی به ایلنا و پدرش نگریست. اریک که متوجه تعجب او شده بود گفت:

- ایلنا نقاش و طراح بسیار خوش سلیقه و ماهری هستند.

ابروهای ریچارد با شگفتی بالا رفتند:

- عالیست، زندگی شما دو نفر به حضور کسی با روحیه ای لطیف و هنرمند نیاز داشت.

والتر و اریک بی اختیار خندیدند و ایلنا لبخند شیرینی به ریچارد زد:

- اریک اغراق می کنند، من اصول نقاشی را فقط در حد ابتدایی می دانم.

 ریچارد با دقت بیشتری به چهرۀ دختر جوان نگریست، او چندین بار برای معاینۀ والتر به اتاق خواب او رفته و تصویر کاترینا را دیده بود و حالا با تعجب می دید که ایلنا بیش از اندازه شبیه به مادرش است. ایلنا سنگینی نگاه ریچارد را بر روی خودش احساس کرد و به سوی او چرخید، ریچارد با وجود آنکه غافلگیر شده بود با خونسردی لبخندی به او زد:

- آیا شهر نورسهمپتن را دوست داشتنی یافته اید؟

ایلنا سرش را تکان داد:

- من فقط کمی بیشتر از چهل و هشت ساعت در اینجا بوده ام دکتر دیویس عزیز و فرصتی برای قضاوت شهر نداشته ام. اما اگر در مورد این عمارت و طبیعت اطرافش سوال کرده بودید می گفتم که آن را حقیقتاً رویایی و دلپذیر یافته ام.

والتر با خرسندی نفس راحتی کشید و ریچارد گفت:

- از شنیدن این موضوع خوشحالم خانم ایلنا. در مورد شهر هم باید بگویم نورسهمپتن شهر بسیار با صفایی است و مردم خونگرم و مهربانی دارد. اطمینان دارم که شما از زندگی در این شهر لذت می برید.

اریک از جایی که نشسته بود با دقت به لی لی نگاه کرد، به نظرش لی لی کمی خسته تر و ضعیفتر از قبلش می آمد. این موضوع بیتابی و درماندگی والتر را نیز توجیه می کرد. اریک آرام رو به ایلنا گفت:

- آیا امروز از بودن در کنار پدر لذت بردید ایلنای عزیز؟

ایلنا به سوی اریک چرخید، نگاه عمیق و نافذ اریک در چشمانش گره خورد و ایلنا احساس کرد که نمی تواند هیچ چیز را از این مرد جوان مخفی کند. او به سختی کوشید و آرام پاسخ داد:

- بودن در کنار پدر همیشه مسرت بخش و دوست داشتنی است.

و دستش را بر روی دست والتر گذاشته به او لبخند زد. اریک احساس کرد که لی لی حقیقت را از او مخفی می کند. وی تصمیم گرفت به پدرش کمک کند و او را آرام کند و علاوه بر آن کمی با آن دو نفر شوخی کرده آنها را بخنداند:

- از اینکه می بینم شما و پدر به این سرعت با یکدیگر صمیمی شده اید خوشحالم. ولی وقتی که ما به اینجا آمدیم پدر به شدت نگران بودند که مبادا با بودنشان در کنار شما مزاحم زندگی عادیتان شوند و شما را بیازارند.

سکوت در تالار برقرار شد. ایلنا با ناباوری ابتدا به اریک و سپس به پدرش نگاه کرد. والتر خودش را در مبلش فرو کرد، با درماندگی لبهایش را جوید و از خجالت قرمز شد و ریچارد که خوب می دانست که روابط اریک و پدرش پر از گوشه کنایه های دوستانه و غافلگیر کردن است با لبخندی بر لب و در حالی که انتظار ادامۀ ماجرا را می کشید خونسرد به والتر نگریست.

والتر که در زیر نگاههای سایرین و بخصوص نگاه لی لی بیتاب شده بود به سختی کوشید و سرفۀ کوچکی کرد تا کمی بر خودش مسلط شود و سپس رو به ایلنا گفت:

- عزیزم اریک همیشه دوست دارد که مرا غافلگیر کرده دست بیندازد و این هم یکی از نقشه های شیطنت بار اوست.  

اریک در حالیکه لبخند معصومانه ای بر لب داشت گفت:

- آه پدر لطفاً مرا ببخشید، وقتی که این موضوع را کاملاً جدی به من و ریچارد گفتید فکر نمی کردم که مایل باشید آن را از ایلنا مخفی کنید. اگر می دانستم در این مورد چیزی نمی گفتم.

ریچارد به سختی جلوی خودش را گرفت تا نخندد و والتر با ناراحتی به خودش پیچید. یکبار دیگر ایلنا با دهان نیمه باز و چشمهای متعجب به والتر می نگریست. والتر با ناراحتی سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید؛ چاره ای نداشت، باید شکستش را می پذیرفت. او سرش را بالا آورده در چشمان گیرای ایلنا نگریست و آرام گفت:

- بسیار خوب، حق با اریک است عزیزم. من نگران بودم که اگر دائماً در کنار تو باشم باعث رنجش و آزار تو بشوم. به همین خاطر امروز کوشیدم که برای مدتی تو را تنها بگذارم و به کارهایم بپردازم. اما خدا می داند که در این مدت به حدی نگران تو و سلامتیت بودم که نتوانستم حتی به یکی از نامه هایم پاسخ بدهم.

و بعد رو به اریک گفت:

- اریک شما می دانستید که من نمی خواهم این موضوع را با ایلنا در میان بگذارم اما این کار را انجام دادید تا مرا در دام بیندازید. در فرصتی مناسب تر انتقام این رفتارتان را خواهم گرفت.

اریک و ریچارد هر دو به خنده افتادند و والتر هم که احساس آرامش بیشتری می کرد با آنها همراه شد. ایلنا به مردها که می خندیدند نگریست و او هم نتوانست مانع از خندیدنش شود. در میان خنده اش لی لی با خودش اندیشید که چقدر خوشحال است که اریک و پدرش روابط صمیمی و شادی دارند که هر دو نفرشان را سرحال نگاه می دارد و علاوه بر آن چقدر خوشحال است که پدرش متوجه نیاز او به تنهایی و استقلال است و مایل است که او را آزاد بگذارد. سرانجام لی لی آرام رو به والتر که حالا دیگر خنده اش تمام شده بود گفت:

- پدر من خوب می دانم که شما چقدر مایلید که من آسوده و خوشحال باشم و می دانم که چقدر نگران سلامتی و تنها نبودنم هستید. لطفاً خودتان را آزار ندهید، اجازه بدهید که آرام آرام همگی به شرایط جدید و زندگی من در این عمارت عادت کنیم. اطمینان دارم که به زودی شما متوجه می شوید که من می توانم به تنهایی از عهدۀ تمام کارهایم برآیم و با آرامش بیشتری من را تنها می گذارید و به زندگی عادیتان باز می گردید.

والتر با محبت در چشمان لی لی نگریست، خدا می دانست که او چقدر این دختر که مانند همسرش مهربان و صبور بود را دوست داشت. والتر آرام زمزمه کرد:

- متشکرم دخترم. متشکرم که شرایط مرا درک می کنی.

اریک با دیدن این موضوع لبخند خرسندی زد، همه چیز همانطور که او خواسته بود پیش رفته بود. ریچارد که متوجه لبخند خرسند اریک شده بود تصمیم گرفت به تلافی رفتار اریک در بیمارستان بپردازد و انتقام خودش را بگیرد. او آرام گفت:

- خانم ایلنا حالا می فهمم که چرا اریک اینطور از شما تعریف می کردند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 6:17  توسط قصه گو  | 

در اتاق کودکیش لی لی طبق عادتش بر روی زمین نشسته بود و وسایل نقاشی و طراحیش را در اطرافش بر زمین گسترده بود. آن روز برایش روز بسیار عجیبی بود، او در این مدت بارها کوشیده بود که تصور کند مزار مدارش چه شکلی دارد و در چگونه مکانی قرار دارد. باید اعتراف می کرد که چیزی که امروز دیده بود فاصلۀ زیادی از تصوراتش نداشت و این موضوع کمی آرامش می کرد ولی هرگز تصور نمی کرد که با دیدن آرامگاه کاترینا این طور بیتاب شود و این طور به مادرش نزدیک باشد، بدون شک هرگز تا آن روز در عمرش این طور نگریسته بود و عزاداری نکرده بود.

پس از بازگشتشان به خانه وضعیتش به مراتب بهتر شده بود و پس از ناهار تمام چیزها برای او به حالت قبلی بازگشته بودند. تنها یک چیز او را ناراحت می کرد و آن نگرانی بیش از حد پدرش برای او بود. لی لی احساس می کرد که والتر هنوز نمی داند که چگونه باید با او برخورد کند. درست مثل اینکه والتر در میان تصور ایلنای دو ساله و بی دفاع و لی لی بیست و یکساله گیج و گم شده بود. مثل آنکه نیروی پرقدرتی والتر را وادار می کرد که در مقابل تمام مشکلات و نیازهای ایلنا به شدت واکنش نشان بدهد و خودش را خرد کند و این دقیقاً همان چیزی بود که ایلنا نمی توانست بپذیرد.

فکر آنکه اگر یک روز او مثلاً دیر به خانه بازگردد و یا بدتر از آن بیمار شود چه بر سر والتر خواهد آمد دختر جوان را درمانده می کرد. پدرش باید عادت می کرد که او را تنها بگذارد تا وی همانند همیشه بر روی پاهای خودش بایستد و از خودش مراقبت کند. باید عادت می کرد که به او به چشم یک انسان بالغ بنگرد و قبول کند که او می تواند از خودش دفاع و نگهداری کند.

 همانطور که لی لی نقشۀ دقیق اتاق را بر روز کاغذ بزرگی به کمک خط کش و گونیایش می کشید در افکارش غرق بود. او تعدادی مقوای مربعی شکل کوچک بریده و آماده کرده بود، روی آنها نام وسایل اتاق را نوشته بود و آنها را با دقت بر روی نقشه اش می گذاشت تا طرح مناسبی را برای اتاقش انتخاب کند.

لی لی از صدای در اتاق به خودش آمد و بلافاصله اجازۀ ورود داد. موریس وارد اتاق شد و از دیدن دوشیزۀ زیبا که بر زمین نشسته بود و نقاشی می کرد با تعجب ایستاد و بلافاصله سرش را پایین انداخت. ایلنا متوجه خجالت موریس شد و آرام و مهربان پرسید:

- آیا می توانم کمکی به شما بکنم موریس عزیز؟

- پدرتان مایلند که شما به تالار اصلی خانوادگی بروید. آقای اریک به منزل بازگشته اند و دکتر دیویس نیز اینجا هستند تا با شما ملاقات کنند خانم.

ایلنا لرزید:

- دکتر دیویس نیز اینجا هستند؟

- بله خانم.

- متشکرم موریس. شما می توانید بروید. من هم به زودی به تالار خواهم آمد.

لی لی با محبت به پسرک لبخند زد و موریس تعظیمی کرده یکبار دیگر با تحسین به دوشیزۀ زیبا نگریست و سپس از اتاق خارج شد.

لی لی نفس عمیقی کشید، او همیشه کمی خجالتی بود. اگرچه وی با آشنا شدن با مردم مشکلی نداشت اما با ماجراهای شگفت انگیز و معجزه واری که برای او و پدرش اتفاق افتاده بود و او را مرکز توجه می ساخت همه چیز برای او مشکلتر شده بود. لی لی از جایش برخاست، در انتظار گذاشتن سایرین بیش از آن به دور از ادب بود. ایلنا به کنار  آیینۀ کوچکی که در اتاق بود رفت و موها و صورتش را مرتب کرد، او نفس عمیق دیگری کشید و به سوی در اتاق به راه افتاد.

 

در تالار والتر به اصرار ریچارد مشغول تعریف ماجراهایی بود که در لیورپول اتفاق افتاده بودند. ریچارد با دقت و شگفتی به داستان معجزه مانند او گوش می داد. اریک نیز به نوبۀ خود با شگفتی به والتر گوش می داد و لبخند می زد، او تا آن روز ندیده بود که پدرش ماجرایی از زندگیش را با چنین شور و اشتیاقی برای مرد دیگری تعریف کند! از لحن صحبت و جملات پدرش اریک کاملاً متوجه می شد که والتر تا آن روز دهها بار با اشتیاق تعریف کردن این ماجرا را برای خودش تمرین کرده است.

اگرچه در تالار مانند همیشه باز بود اما لی لی با ادب چند ضربه به در زد و بعد آرام وارد شد. نگاههای هر سه مرد به سوی دختر ظریف و زیبا کشیده شدند. ایلنا با صدای گوشنوازش که اندکی می لرزید گفت:

- عصر بخیر آقایان.

هر سه مرد بلافاصله از جاهایشان برخاستند. والتر به سوی دخترش رفت و بازویش را با محبت به دور شانۀ او حلقه کرد:

- عصر بخیر دخترم. حالت چطور است؟

لی لی لبخند شیرینی به پدرش زد و سرش را به علامت رضایت تکان داد. والتر لبخند خرسندی زده همچنان که لی لی را به سوی ریچارد راهنمایی می کرد گفت:

- عزیزم می خواهم که با دوست بسیار عزیزمان آشنا شوی.

والتر با ادب به ریچارد اشاره کرد:

- ایشان دکتر ریچارد دیویس هستند... ریچارد عزیز، دخترم ایلنا.

لی لی با گونه های گل انداخته در مقابل ریچارد ایستاد و دو سوی دامنش را در دست گرفته بالا آورد و کمی خم شد:

- از ملاقاتتان خوشبختم دکتر دیویس عزیز. پدر و اریک سخنهای کم نظیری در مورد شما برای من گفته اند.

و سپس دستش را به سوی ریچارد دراز کرد. ریچارد برای چند ثانیه با ناباوری به ایلنا نگریست؛ حالا کاملاً می فهمید که چرا اریک در جواب سوال او قرمز شده بود، دختر جوان حقیقتاً بیش از حد زیبا و دل انگیز بود. ریچارد بلافاصله به خودش آمد:

- آشنایی با شما افتخار بزرگی است دوشیزه خانم. لطفاً تبریک من را به خاطر ملحق شدنتان به پدر عزیزتان و بازگشتتان به نورسهمپتن بپذیرید.

و دست کوچک و نرم ایلنا را در میان هر دو دستش گرفته با صمیمیت فشرد و سپس رها کرد. لی لی لبخندی زد:

- متشکرم آقا...

و سپس به راهنمایی پدرش به سوی مبل دو نفره ای که در آنجا قرار داشت رفت و هر دو نفر بر آن نشستند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 4:1  توسط قصه گو  | 

والتر در دفتر کارش نشسته بود و با لجاجت می کوشید که به کارهایش بپردازد. او ابتدا کوشیده بود که پاسخ تعدادی از نامه هایش را بنویسد ولی هیجان زده تر از آن بود که مغزش منطقی کار کند و با ناامیدی این کار را رها کرده به سراغ گزارشهایش رفته بود و حالا می دید که با وجود آنکه هر پاراگراف را ده بار می خواند هیچ چیز از گزارش لعنتی نمی فهمد!

والتر با درماندگی گزارشها را بر روی میزش رها کرد و به کنار پنجرۀ دفترش رفته بر مبلی نشست. خوب می دانست که به شدت نگران و دلتنگ ایلنا است و تا با این موضوع کنار نیاید نمی تواند کار دیگری انجام بدهد.  

هنگامیکه نزدیک ظهر به خانه بازگشته بودند وضعیت جسمی و روحی ایلنا هنوز هم به شدت در هم ریخته بود. والتر و خدمتکارها به لی لی کمک کردند که در اتاقش به  استراحت بپردازد. به اصرار والتر لی لی لباس سیاهش را بیرون آورد و لباس خوابی پوشید و پس از صرف چای و شیرینی به رختخوابش رفت. اگرچه والتر دوست داشت که ایلنا بخوابد ولی دختر جوان تصمیم گرفته بود که مطالعه کند و والتر نگران از اینکه با حضورش او را بیازارد اتاق دخترش را ترک کرده بود.

برای صرف ناهار لی لی با اصرار به تالار غذاخوری آمده بود و به همراه پدرش ناهارش را صرف کرده بود. والتر با ناراحتی می دید که لی لی به طرز عجیبی ساکت و پژمرده است و اشتهای چندانی ندارد ولی می ترسید که در کارهای او دخالت کند و مزاحمش شود.

پس از صرف ناهار هم لی لی از پدرش اجازه گرفته بود و به تنهایی برای کار بر روی اتاق جدیدش به آنجا رفته بود. او حتی خدمتکارها را نیز مرخص کرده بود و خودش تنها در اتاق مانده بود و این موضوع والتر را دیوانه می کرد.

مسئله این بود که حتی فکر آنکه لی لی از بودن در نورسهمپتن ناراضی باشد و بخواهد او و عمارتشان را ترک کند و به لیورپول بازگردد والتر را بیتاب می کرد و حالا با اتفاقات امروز این موضوع به شدت در ذهن والتر جان گرفته بود. وی با درماندگی به پشتی مبلش تکیه داد و دستش را در موهایش فرو برده دسته های مجعد آنرا عقب خوابانید. او به یاد روابط صمیمی لی لی با رابرت رادفورد و پسرهایش افتاد، بدون شک هر کدام از اعضای خانوادۀ رادفورد در حال حاضر بسیار بهتر از او می دانستند که چگونه باید لی لی را آرام و شاد کنند!

او با بیتابی کوشید تا به چیزهای مورد علاقۀ ایلنا بیندیشید، شاید راهی می یافت تا دخترش را شاد کند. کسی در زد و والتر برای چند ثانیه غافلگیر شد ولی بعد به خود آمده اجازۀ ورود داد. راجر وارد اتاق شد:

- آقا، آقای اریک و دکتر دیویس در تالار خانوادگی هستند. آیا مایلید که با آنها ملاقات کنید؟

والتر با خرسندی سرش را تکان داد:

- البته، متشکرم راجر.

والتر بی درنگ از جایش برخاست تا به دیدن ریچارد و اریک برود، حضور این دو نفر همیشه برای او لذت و آرامش به همراه می آورد و شاید این بار هم می توانستند او را آرام کنند.

والتر وارد تالاری که اریک و ریچارد در آن نشسته بودند شد. به محض ورود او هر دو مرد از جاهایشان برخاستند. ریچارد که نزدیک تر بود با شادی محسوسی به سوی دوست عزیزش رفت:

- والتر عزیز، چقدر از شنیدن اخبار بی نظیر و دلگرم کننده تان خوشحالم. باور کنید یا خیر هرگز در تمام عمرم خبری به این شگفت انگیزی و شیرینی نشنیده بودم.

والتر با شادی با ریچارد دست داد:

- متشکرم دوست عزیز. می بینم که اریک همه چیز را برایتان تعریف کرده است.

اریک که تا آن لحظه ساکت بود رو به پدرش و ریچارد که با محبت و کوتاه یکدیگر را در آغوش می گرفتند لبخند زد:

- این طور نیست پدر. من تنها خبر یافتن ایلنا را به ایشان دادم و در مورد چگونگی آن هیچ چیزی نگفته ام. می دانستم که شما چقدر مایلید که خودتان این داستان را برای سایرین تعریف کنید.

والتر با قدردانی به پسرش نگریست:

- متشکرم پسرم و خوشحالم که ریچارد را با خودت به اینجا آوردی.

با اشارۀ والتر هر سه نفر نشستند. اریک با دقت به پدرش نگریست و آثار نگرانی و اضطراب را در چهرۀ او دید:

- پدر فکر می کردم که در کنار ایلنا باشید.

والتر واضحاً در خودش فرو رفت و سرش را به تلخی تکان داد. اریک کمی نگران شد:

- آیا در کلیسا اتفاق خاصی افتاده است؟

والتر با ناراحتی لبهایش را گزید؛ البته که ایلنا در کلیسا و در کنار مزار مادرش درمانده و حتی بیمار شده بود. والتر آرام گفت:

- خیر پسرم. او بسیار خسته بود و ...

والتر با ناراحتی به خودش پیچید و سرانجام ادامه داد:

- علاوه بر آن می ترسم که اگر بیش از حد در کنار وی باشم مزاحم زندگی عادیش بشوم و او را بیازارم.

اریک و ریچارد از شنیدن این حرف والتر و از دیدن چهرۀ او به خنده افتادند و والتر از دیدن این عکس العمل آنها بی اختیار قرمز شد. ریچارد با ناراحتی کوشید که خودش را کنترل کند و سرانجام گفت:

- والتر عزیز لطفاً مرا ببخشید. اگر راستش را بخواهید تا امروز ندیده بودم که شما این طور خودتان را گم کنید و دستپاچه باشید.

والتر با شرمندگی به خنده افتاد، حق با ریچارد بود. موریس وارد تالار شده با خودش یک ظرف کیک آورد و در میان میز گذاشت. او سپس تعدادی از پیش دستی های مخصوص کیک را از یکی از بوفه های تالار بیرون آورد و با چنگال و کاردهای نقره در مقابل مردها بر میز قرار داد. والتر آرام رو به پسرک گفت:

- موریس لطفاً از خانم بخواهید که در اینجا به دیدن ما بیایند.

موریس سرش را با ادب پایین آورد:

- آیا مایلید که پیش از آوردن چای این کار را انجام بدهم آقا؟

- بله لطفاً. پس از آن می توانید برای ما چای بیاورید.

- حتماً آقا.

موریس تعظیمی کرده بی درنگ از تالار خارج شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 9:19  توسط قصه گو  | 

ریچارد مدتی در این مورد اندیشید بدون آنکه به هیچ نتیجه ای برسد. سرانجام فکر جدیدی در ذهنش جرقه زد: آیا والتر همسر و دختر دیگری نیز به صورت مخفیانه داشته است؟ با توجه به شناختی که او از والتر یکدنده و پایبند به همسر اولش داشت این فکر کاملاً مردود می نمود. وی بار دیگر  به اریک نگریست، همان برق و لبخند موذیانه در چهرۀ اریک به چشم می خورد. ریچارد بیش از این نتوانست تحمل کند و از کوره در رفت، او با هیجان از جایش برخاست و با صدای نسبتاً بلند گفت:

- بسیار خوب مرد جوان، می دانم که دوست داری با من بازی کنی ولی لطفاً مرا مانند احمقها دست نینداز!

اریک پیروزمندانه سرش را از روی یادداشتهایش برداشت، به ریچارد نگاه کرد و سپس قاه قاه خندید:

- شما واقعاً پیر شده اید ریچارد!

با شنیدن این حرف ریچارد کاملاً قرمز شد:

- همین طور است، بدون شک دیگر نمی توانم مانند شما خونسرد بنشینم و با طرف مقابلم موش و گربه بازی کنم.

خندۀ اریک شدیدتر شد و او هم به نوبۀ خود از جایش برخاست:

- ابداً... منظورم این بود که به خاطر کهولت، ذهنتان اخبار مهم را بسیار دیر تحلیل می کند و واکنشهایتان کند شده است. مدتها پیش انتظار چنین واکنشی را از شما داشتم! در هر حال متشکرم که اعتراف کردید که پیر شده اید!

ریچارد که واضحاً انتظار چنین جوابی را نداشت لبهایش را گاز گرفته زیر لب ناسزایی گفت و سپس کوشید که دوباره خونسرد باشد. او پس از اندکی با لحنی مودبانه و حتی ملتمسانه گفت:

- آیا می توانم خواهش کنم که این بازی را تمام کنید و برایم بگویید که اصل ماجرا از چه قرار است؟

اریک با دلسوزی به ریچارد نگاه کرد، او واقعاً دوستش را به اندازۀ کافی بازی داده بود:

-  ماجرا دقیقاً همان است که برایتان گفتم. پدر دختر حقیقیشان را در لیورپول یافتند.

ریچارد با ناباوری به میزش تکیه داد و با چشمان از حدقه در آمده به اریک خونسرد نگریست:

- آیا والتر همسر و دختر دیگری داشته اند؟

اریک معصومانه دستهایش را به علامت نفی در هوا تکان داد:

- آه نه... به خاطر خدا ریچارد، مگر شما پدر را نمی شناسید؟! منظور من از دختر حقیقشان ایلنا بود، دختر حقیقی پدر و خانم کاترینا.

ریچارد با درماندگی نالید:

- ولی مگر او ...

اما نتوانست حرفش را تمام کند و اریک به یاریش شتافت:

- فوت نکرده بود؟.... این چیزی است که ما می اندیشیدیم. حقیقت بسیار جالب تر و شیرین تر از این بوده است.

یکبار دیگر چند ثانیه طول کشید تا ریچارد توانست منظم و منطقی فکر کند. سرانجام او به خودش آمده با هیجان و در حالیکه صورتش از شادی می درخشید به سوی اریک رفت:

- خدای من، باورم نمی شود. این بهترین و شگفت انگیزترین خبری است که تا امروز شنیده ام. خواهش می کنم برایم بگو که چگونه چنین چیزی ممکن است؟

و در حالیکه از هیجان نفس نفس می زد در مقابل اریک ایستاد. اریک نشاط و شادی وصف ناشدنی را در چهرۀ او دید، حقیقتاً ریچارد مهربان و عزیز بود. اریک سرش را تکان داد:

- اجازه بدهید که من در این مورد چیزی به شما نگویم. می دانم که پدر دیوانه وار مایلند که این ماجرا را برای تمام مردم دنیا تعریف کنند. چرا خودتان با من به عمارتمان نمی آیید تا هم برای صرف عصرانه در کنار هم باشیم، هم شما داستان را از زبان پدر بشنوید و هم ایلنا را ملاقات کنید؟

ریچارد به فکر فرو رفت، او به شدت مشتاق شده بود که به دیدن والتر و دخترش برود ولی به نوعی هم نگران بود که مزاحم پدر و فرزند بشود. ریچارد آرام گفت:

- پسرم از دعوتت متشکرم. ولی فکر می کنم والتر و دخترش ترجیح بدهند که فعلاً تنها باشند و بعداً در یک جشن با شکوه ایلنا را به مردم نورسهمپتن معرفی کنند.

اریک سرش را تکان داد:

- در حقیقت عصر جمعه قرار است مهمانی بزرگی در عمارت به همین منظور برگذار شود. ولی می دانم که پدر از اینکه شما زودتر به دیدن ایشان و ایلنا بروید خوشحال می شوند زیرا در میان توضیحاتشان در مورد دوستانشان در نورسهمپتن به ایلنا گفتند که شما را زودتر از سایرین ملاقات می کنند. فراموش نکنید که شما و پدر برادرانه یکدیگر را دوست دارید.

حق با اریک بود، ریچارد و والتر به شدت صمیمی بودند و علاوه بر این ریچارد بیشتر از این طاقت نداشت:

- بسیار خوب، پس از اینکه یکبار دیگر به دو بیمار بدحال شما سر زدیم با هم به منزلتان می رویم. فکر می کنم بتوانم برای امروز زودتر بیمارستان را ترک کنم.

اریک با خوشحالی لبخند زد و هر دو نفر در سکوت به فکر فرو رفتند. پس از مدتی ریچارد سکوت را شکست و آرام گفت:

- اریک حداقل برایم بگو که انتظار چگونه برخورد و اتفاقاتی را باید داشته باشم؟

اریک خندید:

- لطفاً نگران نباشید، پدر از اینکه ایلنا را یافته اند بر روی ابرها قدم می زنند. ایشان همیشه از دیدن و بودن با شما لذت می برده اند و اطمینان دارم که حالا بیشتر از پیش از حضورتان لذت خواهند برد. ایلنا هم دوشیزۀ کم نظیر و بیش از حد مهربانی است و البته کمی خجالتی. می دانم که از آشنایی با او خوشحال خواهید شد.

ریچارد همچنان که به صحبتهای اریک می اندیشید به او اشاره کرد تا با هم برای ملاقات با بیمارها بروند. در میان راه ناگهان ریچارد ایستاد و پرسید:

- خانم ایلنا چگونه چهره ای دارند؟

اریک از شنیدن این سوال غافلگیر و قرمز شد، نمی توانست برای ریچارد اعتراف کند که لی لی زیباترین دختری است که تا آن روز دیده است. او پس از اندکی آرام گفت:

- آیا شما پدر و نقاشیهای خانم کاترینا را دیده اید ریچارد؟!

ریچارد که انتظار چنین پاسخی را نداشت با تعجب به اریک نگاه کرد، اریک ادامه داد:

- می دانید که آنها هر دو بسیار خوش سیما و زیبا هستند، می توانم بدانم که چه انتظاری از فرزندشان دارید؟

ریچارد با دقت به همراه جوانش نگریست، تا آن روز ندیده بود که اریک پس از پرسشی در مورد یک دختر جوان قرمز و غافلگیر شود. ریچارد آرام خندید؛ ایلنا دانوان باید بسیار زیبا باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 8:34  توسط قصه گو  | 

عصر بود که اریک سرانجام به بیمارستان نورسهمپتن وارد شد. از هنگامی که صبح از عمارتشان خارج شده بود دیوانه وار به گوشه کنار شهر و حتی یکی از روستاهای حومۀ آن سرکشیده بود تا بیمارانش را ملاقات و مداوا کند. خوشبختانه همانطور که انتظار داشت ریچارد مراقبت شایسته و کم نظیری از بیمارانش کرده بود. مرد جوان تصمیم گرفته بود که برخلاف میل قلبیش برای ناهار با غذای ساده ای در یکی از رستورانهای کوچک شهر سرکند و پس از اتمام کارهایش عصر به خانه بازگردد و برای عصرانه در کنار پدرش و لی لی باشد.

در بیمارستان یکی از سر پرستارها به استقبالش آمد:

- روز بخیر دکتر هامند عزیز. خوشحالم که شما را سلامت می بینم و امیدوارم که سفر به شما خوش گذشته باشد.

اریک با ادب سرش را خم کرد:

- روز شما هم بخیر خواهر دُرُتی (۱) و از لطفتان متشکرم.

- آیا مایلید که به دیدن بیمارهایتان بروید؟

- البته، اگرچه می دانم دکتر دیویس مراقبت بی نظیری از آنها کرده اند ولی همچنان نگران آنها هستم.

اریک و دُرُتی شانه به شانۀ یکدیگر به راه افتادند. در میان راه دُرُتی به دقت شرح حال بیماران و اتفاقات مهمی که در بیمارستان افتاده بود را برای اریک می گفت و اریک هم با دقت و کنجکاوی به سخنان او گوش می داد.

سرانجام اریک همۀ بیمارانش را ملاقات و معاینه کرد، با وجود آنکه اغلب بیمارانش وضعیت خوبی داشتند اوضاع اضطراری دو نفر از آنها نگرانش می کردند. اریک برای ملاقات و مشورت با ریچارد از دُرُتی جدا شد.

خوشبختانه ریچارد در دفترش مشغول کارهای اداری بیمارستان بود و بی درنگ اریک را پذیرفت. هنگامیکه اریک وارد اتاق او شد ریچارد با مهربانی از جایش برخاست:

- اریک عزیزم، خوشحالم که صحیح و سلامت بازگشته ای. فکر می کردم که دیروز به دیدنمان بیایی.

اریک به سوی او رفت و با یکدیگر دست دادند:

- روز بخیر ریچارد عزیز و از لطفت متشکرم. متاسفم که دیروز نتوانستم به اینجا بیایم ولی مسئله ای پیش آمده بود که ترجیح دادم در خانه بمانم. در ضمن می دانستم که ریئس بیمارستان با استراحت من برای یک روز دیگر موافق هستند.

و هر دو خندیدند. حق با اریک بود، ریچارد که موسس و ریئس بیمارستان بود خودش به اریک پیشنهاد داده بود که کمی استراحت کند. حقیقت این بود که از هنگامی که اریک از فرانسه بازگشته و در بیمارستان مشغول شده بود دیوانه وار در مطبش و بیمارستان کار می کرد و ریچارد نگران سلامتی او بود. اگرچه اریک می گفت که آنقدر به رشته اش علاقه دارد که هرگز از کار کردن در زمینۀ پزشکی خسته نمی شود ولی ریچارد خوب می دانست که او از نظر بدنی نیاز به استراحت و تجدید قوا دارد و هنگامیکه جرالد اریک را دعوت کرده بود ریچارد با اصرار مراقبت از بیماران اریک را برعهده گرفته بود و او را برای سفر تشویق کرده بود. ریچارد به اریک اشاره کرد که بنشیند و خودش هم پشت میزش نشست:

- همین طور است پسرم. و خوشحالم که می بینم انرژی و قوای از دست رفته ات را به دست آورده ای و کاملاً سرحال هستی.

اریک به یاد بیمارانش افتاد و لبخند نگرانی زد:

-  امروز به دیدن تعدادی از بیمارانم رفتم. باید حقیقتاً از شما به خاطر زحماتتان در این چند روز تشکر کنم. ولی من به شدت نگران دو نفر از آنها هستم.

ریچارد آه کشید:

- متشکرم اریک و کاملاً می دانم که در چه موردی صحبت می کنی.

آن دو برای مدت نسبتاً طولانی مشغول صحبت در مورد بیمارها و به خصوص دو بیمار اضطراری اریک شدند. سرانجام هنگامی که صحبتهایشان تمام شد اریک پیش از آنکه اتاق ریچارد را ترک کند با دقت مشغول بررسی یادداشتهایش در مورد بیمارانش شد. ریچارد با کنجکاوی به پزشک جوان نگریست، مدتی بود که او متوجه شادی عمیقی در چهرۀ اریک شده بود و حدس می زد که به سفر او بی ارتباط نباشد. ریچارد با لبخندی آرام پرسید:

- آیا شما و والتر سفر خوب و پرباری داشتید؟

اریک یک لحظه سرش را بالا آورد و نگاه عمیقش را در چشمان ریچارد دوخت:

- بی نهایت خوب و پربار، بخصوص برای پدر.

و یکبار دیگر در نوشته هایش غرق شد. ریچارد با سردرگمی به اریک نگریست:

- برای والتر؟! آیا اتفاق ویژه ای برای او افتاده است؟

اریک سرش را بار دیگر بالا آورد و با دقت در چشمان ریچارد نگاه کرد. ریچارد برق شیطنت را در چشمان مرد جوان به وضوح دید، این چه موضوعی بود که حتی اریک نمی توانست شیطنتش را در مورد آن مخفی کند؟ اریک با خونسردی ساختگی پاسخ داد:

- البته... پدر دخترشان را پیدا کردند.

ریچارد بر جایش خشک شد. چیزی که اریک گفته بود به حدی دور از ذهن و غیر قابل باور بود که او اطمینان داشت که اشتباه شنیده است. وی با دقت به اریک که یکبار دیگر ظاهراً مشغول بررسی یادداشتهایش بود نگریست، لبخند موذیانه و برق شیطنتی که بر چهرۀ مرد جوان بود ریچارد را کاملاً غافلگیر کرد.

او به فکر فرو رفت، وی بارها در دامهایی که اریک برایش گسترده بود افتاده بود و با توجه به اهمیت خبر می دانست که این یکی دام عمیقی است. ریچارد کوشید که خونسردی خودش را حفظ کند و با دقت به این موضوع بیندیشد. فرزند حقیقی والتر سالها پیش در اسپانیا فوت کرده بود و والتر و اطرافیانش از این موضوع اطمینان داشتند و حالا اریک می گفت که والتر دخترش را یافته است!! چگونه ممکن بود که والتر دخترش را در بریتانیا و  در لیورپول بیابد؟

 

(۱) Dorothy

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:45  توسط قصه گو  | 

صدای آرام والتر لی لی را به خودش آورد:

- عزیزم لطفاً چیزی بگو، حالت خوب است؟

لی لی چشمهایش را گشود و لبخند آرامی زد:

- البته پدر، لطفاً نگران نباشید.

با وجود آنکه آن روز هوا مطبوع و معتدل بود لی لی خودش را از سرما جمع کرد و لرزید. والتر متوجه این حرکت او شد:

- خواهش می کنم برخیز تا به خانه بازگردیم، می ترسم که در این قبرستان دور افتاده حالت به هم بخورد.

ایلنا به چشمهای نگران و پرغم پدرش نگاه کرد، چقدر مهر و محبت عمیق و صمیمی این چشمها را دوست داشت. ایلنا کوشید که خودش را حرکت بدهد ولی بدنش کاملاً کرخت شده بود. لی لی با مهربانی به پدرش نگریست:

- بسیار خوب پدر. فقط لطفاً یکی دو دقیقۀ دیگر به من فرصت بدهید.

لی لی چند نفس عمیق کشید تا تنفسش به حالت عادی برگردد. زمین نمناکی که بر روی آن نشسته بود بیشتر از آنچه که می اندیشید باعث یخ زدن و بی حس شدن بدنش شده بود. کمی طول کشید تا دختر جوان سرانجام در مقابل چشمهای نگران پدرش توانست حرکت کند. والتر بی درنگ برخاست و با هر دو دستش به دخترش یاری کرد تا بلند شود و به سرعت او را محکم نگاه داشت تا بر زمین نیفتد.

در میان بازوهای پدرش لی لی آرام و با قدمهای لرزان به سمت در کلیسا و کالسکه شان به راه افتاد. از همان ابتدا ایلنا احساس سرمای کرخت کننده ای می کرد. وی این احساس را به خوبی می شناخت، او همیشه پس از ناراحتی و استرس فراوان از این سرمای آزار دهنده رنج می کشید، ظاهراً فشار خون او در چنین شرایطی از آنچه که بود نیز پایین تر می رفت. ایلنا کوشید که خودش را کنترل کند تا مبادا والتر را بیشتر از آنچه که بود نگران کند.

مدت زیادی طول نکشید که او در مبارزه اش شکست خورد. حالا خودش را از سرما کاملاً جمع کرده بود و هر از چندگاهی به شدت می لرزید. والتر با نگرانی به چهرۀ بی رنگ و چشمهای گود افتادۀ لی لی نگریست:

- عزیزم، آیا حالت خوب است؟

ایلنا به سختی کوشید که دندانهای کلید شده اش را از هم بگشاید:

- لطفاً نگران نباشید، به زودی به حالت قبلم باز خواهم گشت.

والتر متوجه لرزش صدای ایلنا شد و با درماندگی کوشید که با سرعت بیشتری به سمت کالسکه بروند.

فرانک (۱)، کالسکچی والتر، از دور متوجه اربابش و دخترش شد که به سوی در کلیسا می آمدند. آنچه که او را بخصوص نگران کرد این بود که دوشیزۀ جوان به سختی و به کمک پدرش راه می رفت، فرانک با عجله به سمت آنها دوید تا شاید بتواند به یاریشان بشتابد.

لی لی و والتر در چند یاردی در کلیسا به فرانک که به شدت نگران بود رسیدند. فرانک با ادب سرش را پایین آورد و سپس گفت:

- عیسی مسیح، آقا چه اتفاقی برای دوشیزه خانم افتاده است؟

والتر با ناراحتی به او نگاه کرد و همچنان که زیر بازوی ایلنا را نگه داشته بود گفت:

- مسئلۀ مهمی نیست فرانک عزیز. فقط می خواهم هر چه زودتر ایشان را به کالسکه و خانه بازگردانیم.

فرانک در سمت دیگر لی لی قرار گرفت و کوشید که او را نگه دارد. ایلنا با آزردگی زیر لب به خودش لعنت فرستاد که چنین صحنه ای را به وجود آورده است و با صدای لرزانش گفت:

- خواهش می کنم پدر ، اجازه بدهید که خودم راه بروم. این واقعاً شرم آور است...

و بعد خودش را تا جایی که می توانست صاف کرده کوشید که از والتر و فرانک فاصله بگیرد. والتر مخالفت نکرد و به فرانک هم اشاره کرد که اطاعت کند و در عوض خودش با دقت دستهایش را دو طرف بدن ایلنا نگاه داشت تا از بر زمین افتادن احتمالی او جلوگیری کند.

سر انجام لی لی با کمک پدرش در کالسکه نشست و کالسکه با سرعت و از کوتاه ترین مسیر به سوی عمارتشان به راه افتاد. در کالسکه لی لی که حالا کاملاً توان مقاومتش را از دست داده بود به شدت خودش را مچاله کرد، دستهایش را بر سینه اش حلقه نمود و خودش را در صندلی چرمی کالسکه بیشتر فرو کرد. والتر با نگرانی به دخترش نگریست و با صدای لرزانی پرسید:

- عزیزم چه اتفاقی برایت افتاده است؟ تا امروز تو را این طور ندیده بودم.

ایلنا با ناراحتی لبخندی صمیمی به پدرش زد:

- متاسفانه فشار خون من هنگامی که دچار استرس فراوان می شوم به شدت پایین می رود و من احساس سرمای شدیدی می کنم. به همین خاطر است که اغلب دستهایم به شدت یخ می کنند.

والتر با ناراحتی از جایش برخاست و کتش را از تنش بیرون آورده بر شانۀ ایلنا انداخت و کوشید که دخترش را تا جایی که می توانست در آن بپیچد:

- عزیزم ای کاش به خاطر داشتی و کمی نوشیدنی شیرین به همراه خودت آورده بودی.

ایلنا با تنفر لرزید:

- خواهش می کنم بس کنید. دوست نداشتم که در چنین شرایطی مانند کودکی ضعیف و ترسو ظاهر بشوم ولی نتوانستم مانع از شرمنده شدنم بشوم. خدا می داند که چقدر از این ضعف و ناتوانی ام نفرت دارم.

والتر با محبت در کنار دخترش نشست و او را به بدن گرم خودش فشرده بوسید:

- عزیزم چرا چنین حرفی می زنی؟ هر کسی در مواقع ناراحتی و استرس واکنشهایی از خودش نشان می دهد. این که فشار خون تو پایین تر از حدی که باید می رود یک عارضۀ طبیعیست و از کنترل تو خارج است و بنابراین هیچ کس بر این اساس رفتار و شخصیت تو را قضاوت نمی کند. به همین خاطر لجبازی تو با این موضوع فقط باعث آزار دیدن خودت و نگرانی اطرافیانت می شود. بهتر است به جای متنفر بودن از این موضوع سعی کنی با روشی متعادل و با فکر با آن کنار بیایی و آرام آرام خودت را با شرایط تطبیق بدهی.

ایلنا سرش را به سینۀ پدرش فشرد و مهربانی و گرمای مطبوع بدن والتر را به جان خرید. والتر که احساس می کرد که حتی دندانهای لی لی از سرما به هم می خورند با محبت بیشتری دستهایش را به شانه ها و بازوهای ایلنا کشید تا شاید او را گرمتر کند و آرام موهای دخترش را بوسید.

 

(۱) Frank

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 8:5  توسط قصه گو  | 

سر انجام لی لی از دور آرامگاه مادرش را دید... اگرچه هنوز فاصلۀ زیادی تا آن باقی مانده بود ولی او اطمینان داشت که به سوی آن مقبرۀ بخصوص می روند. بر بالای مقبره علاوه بر صلیبی زیبا و خوش ساخت مجسمۀ بزرگ و تمام قد مریم مقدس درحالیکه عیسی را عاشقانه در آغوش داشت به چشم می خورد و نیازی نبود که از والتر بپرسد که چه کسی و به چی دلیلی این مجسمه را بر بالای مزار مادرش نصب کرده است!

والتر بدون آنکه بتواند سخنی بگوید بر بالای مزار کاترینا ایستاد و با دست مودبانه به آن اشاره کرد. لی لی به سختی نفس کشید و نوشته های روی سنگ را خواند:

" با یاد دوست داشتنی کاترینا میشل دانوان، همسر عزیز و مادر مهربان. متوفی در سن ۲۴ سالگی"

با خواندن این جمله لی لی بیشتر طاقت نیاورد، مدت زیادی بود که بغضی ناراحت کننده گلویش را می فشرد و حالا او به شدت احساس خفگی می کرد و چشمانش سیاهی می رفتند. لی لی با درماندگی دست آزادش را بالا آورد و گلو و سینه اش را چنگ کشید تا شاید دوباره بتواند نفس بکشد؛ سن کم مادرش در هنگام مرگش حالا به طرز محسوسی دردناکتر و نزدیکتر احساس می شد! او بیشتر از این نتوانست تحمل کند، تمام اعضای بدنش بی حس شده بودند و زانوهایش در زیر وزنش خم شدند. لی لی بی اختیار دستش را کمی بالاتر آورده در مقابل دهانش گرفت و همچنان که بر مزار مادرش زانو می زد هق هق به گریه افتاد.

والتر از دیدن این منظره دیوانه شد، تا آن روز هرگز بودن بر مزار کاترینا این طور بیتاب و درمانده اش نکرده بود. او وحشتزده و در حالیکه می لرزید عقب عقب رفت. گریۀ ایلنا پردرد و سوزناک بود، آنقدر سوزناک که باعث شد یکبار دیگر چشمان والتر پس از سالیان طولانی بر مزار همسرش پر از اشک شوند. اما آنچه که او را درمانده می کرد گریۀ پر غم دختر جوان نبود بلکه شباهت لی لی به کاترینا بود... صحنه ای که در مقابل والتر قرار داشت درست مثل آن بود که کاترینا از بستر مرگش بر خاسته باشد و در لباس سیاه بر بالای مزارش درمانده و دیوانه اشک بریزد و ناله کند! والتر بیش از آن طاقت نیاورد، او  برگشت و درحالیکه به شدت نفس نفس می زد بازویش را به دیوار کلیسا تکیه داده صورتش را بر روی آن مخفی کرد.    

آپس از گریه ای طولانی و سوزناک حالا ایلنا بر بالای مزار مادرش نشسته بود، به دامان مجسمۀ مریم که آنجا بود تکیه داده و تقریباً از حال رفته بود. خدا می دانست که تا آن روز او هرگز این طور نگریسته بود! دختر جوان بارها و بارها زیر لب مادرش را صدا کرده بود و صلیب بالای آرامگاه را در آغوشش فشرده بود و دیوانه وار بوسیده بود. باور کردنی نبود که او این چنین احساسات قوی و سوزانی برای مادری که تا چند روز پیش هرگز او را به خاطر نمی آورد داشته باشد. در آن لحظات صحنه های مرگ مادرش بارها و بارها در مقابل چشمهایش زنده شده بودند و او را درمانده تر از آنچه که بود ساخته بودند. لی لی سرش را به دامن مجسمه تکیه داد و همچنان که به خاطر گریه نفس نفس می زد  چشمهایش را بست.

والتر سرانجام به خودش آمد؛ صدای گریۀ ایلنا و صدای صحبتهای آرامش با مادرش سر انجام قطع شده بود. اگرچه وی سرش را برگردانده بود تا عزاداری و زجر کشیدن دختر عزیزش را نبیند ولی کاملاً می توانست حدس بزند که لی لی چگونه صلیب را در آغوش گرفته بود و بارها می بوسید. والتر با نگرانی چرخید تا دلیل سکوت ایلنا را بررسی کند و از دیدن دخترک که در کنار مجسمه از حال رفته بود برجایش میخکوب شد.

اندکی طول کشید تا والتر توانست حرکتی بکند، او هراسان و وحشتزده به سوی لی لی دوید و در مقابل او زانو زد:

- خدایا... لی لی ... عزیزم.

او دستهایش را به سوی ایلنا دراز کرد و موهای دخترش را نوازش کرد. لی لی چشمهایش را گشوده به سختی به پدرش لبخندی نیمه جان و کم رمق زد. والتر  از دیدن چشمان زیبای ایلنا که حالا این طور قرمز و متورم شده بودند بیتاب شد. ایلنا که متوجه ناراحتی پدرش شده بود به سختی و با صدای گرفته زمزمه کرد:

- نگران نباشید پدر، حال من کاملاً خوب است.

والتر لبهایش را گاز گرفت و سرش را با درماندگی تکان داده ناله کرد:

- دخترم خواهش می کنم آرام باش، به خودت آسیب می رسانی.

و بعد بی اختیار چشمان والتر بار دیگر پر از اشک شدند و به سختی و بریده بریده گفت:

- عزیزم مرا ببخش که از تو و مادرت آن طور که لایقش بودید نگهداری نکردم.

لی لی خودش را در آغوش والتر انداخت، با تمام وجود دستهایش را به دور گردن پدرش حلقه کرد و گونۀ او را بوسید:

- پدر شما هیچ خطایی نکردید که من بخواهم شما را ببخشم. متاسفم که تقدیر چنین سرنوشت تلخی را برای خانوادۀ ما رقم زده بود ولی شما در این مورد مقصر نیستید. شما قربانی این سرنوشت شدید، همانطور که مادر و من نیز قربانیهای دیگر آن شدیم.

پدر و فرزند برای مدتی در همان حال با عشق و صمیمیت یکدیگر را در آغوش فشردند. سرانجام لی لی از آغوش والتر بیرون آمد و بار دیگر با رنگ پریده به مجسمۀ مریم تکیه داد. والتر با درماندگی به دخترش و شرایط ناراحت کنندۀ او نگریست. لی لی به پدرش لبخند زد و آرام گفت:

- پدر چه شد که این مجسمه را بر بالای مزار مادر نصب کردید؟

والتر برای مدتی نتوانست سخنی بگوید. لی لی ادامه داد:

- این مجسمه سالها پس از آن صلیب در اینجا قرار گرفته است. چه موقع آن را به اینجا آوردید؟

والتر آه عمیقی کشید:

- هفت سال پس از مرگ مادرت عزیزم. وقتی که آن نامۀ لعنتی از اسپانیا به دستم رسید...

لی لی چشمهایش را بست، می دانست که باید همین طور باشد. مجسمۀ مریمی که عیسی کوچک را در آغوش می فشرد دقیقاً والتر را به یاد همسر و فرزندش می انداخت. با کمی دقت لی لی متوجه نکات دیگری نیز شده بود، چهرۀ مجسمه شباهتهای اندکی به مادرش داشت و عیسی کوچک صورتش را بر شانۀ مادرش مخفی کرده بود تا چهره اش دیده نشود!! این حالتی بود که لی لی در مجسمه های مریم و عیسی ندیده بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 4:33  توسط قصه گو  | 

به دستور والتر کالسکۀ کوچکتر و دو اسبه ای که اغلب در داخل شهر استفاده می شد را آماده کرده بودند و حالا لی لی در مقابل پدرش در حالیکه دسته ای زیبا از گلهای ژربرا را بر زانوهایش گذاشته بود در کالسکه نشسته بود. کالسکچی سریع ولی با احتیاط کالسکه را در میان خیابانهای شهر به سوی کلیسا می راند. در داخل کالسکه سکوت سنگینی میان لی لی و پدرش برقرار بود. درست مثل آنکه در مسیر رسیدن به آرامگاه کاترینا ناگهان حضور کاترینا و مرگ دردناک او در کالسکه پر رنگتر از همیشه احساس می شد و در نتیجه هیچ یک از آن دو جرات و توانایی صحبت نداشتند.

لی لی که کاملاً در خاطرات دردناک از دست دادن مادرش و نبودنش در کنار والتر غرق شده بود به خود آمد و احساس کرد که بغض سنگینی گلویش را می فشارد. او کوشید که با شکستن سکوت خودش را کنترل کند و از گریستن خودداری کند. وی دسته گل زیبا را بالا آورد و با علاقه به آن نگریسته سپس گلها را بو کشید. اگرچه گلهای ژربرا بوی بسیار خفیفی می دادند ولی ایلنا احساس کرد که با بوییدن آنها وضعیتش به مراتب بهتر شده است و به سختی و با صدایی آرام گفت:

- این گلها واقعاً زیبا و شادابند. الیوت باغبان کم نظیری است.

والتر لرزش صدای دخترش را احساس کرد و با دلسوزی به او لبخند زد:

- همین طور است عزیزم. او علاقۀ زیادی به گیاهان دارد، درست مثل آنکه درختها و گلها اعضای خانواده اش هستند و او از آنها نگهداری می کند.

لی لی نفس عمیقی کشید و دلش را به دریا زد:

- لطفاً کمی در مورد کلیسای سپولکر برای من توضیح بدهید.

والتر آه آرامی کشید:

- عزیزم کلیسای سپولکر قدیمی ترین بنایی است که در نورسهمپتن باقی مانده است. کلیسا در سال هزار و صد به دستور ارل سیمون دوسنلیس (۱) ساخته شده است. دوسنلیس پس از سفرش به اورشلیم و دیدن کلیسای اصلی سپولکر دستور ساختن این کلیسا را از روی کلیسای اصلی صادر کرد.

ایلنا به فکر فرو رفت، او نقاشیهایی از کلیسای سپولکر در اورشلیم را دیده بود و اگر اطلاعات وال