اریک و ریچارد در کنار یکی از تابلوهای نفیس و قدیمی سرسرای اصلی و نزدیک پلکان آن ایستاده بودند و مشغول صحبت در مورد بیمارستان بودند. از آنجا که ریچارد از آکسفورد فارغ التحصیل شده و در آنجا بسیار مورد احترام بود و از هنگامیکه او بیمارستان نوساز فعلی را در نورسهمپتن تاسیس کرده بود تعداد زیادی از دانشجویان پزشکی آکسفورد برای کسب تجربه و کارآموزی در آن تقاضای پذیرش و کار می دادند. ریچارد هم به کمک یکی دیگر از پزشکان بیمارستان هر سال تعدادی از آنها را برای این کار انتخاب و قبول می کرد. آن شب هم اریک و ریچارد مشغول صحبت در مورد دو نفر از داوطلبین بودند که صدای والتر آنها را به خود آورد:
- از اینکه شما را در انتظار گذاشتیم متاسفیم آقایان...
آن دو بی اختیار به سوی صدا برگشتند، والتر و ایلنا همچنان که بازو در بازوی یکدیگر داشتند تقریباً به پایین پله ها رسیده بودند. نگاههای کنجکاو آن دو بی اختیار به سوی دختر ظریف و جوان کشیده بر روی او ثابت شدند. ریچارد و اریک بی حرکت و مسخ شده بر سرجاهایشان ایستادند و با دهانهای نیمه باز به لی لی نگاه کردند. از موهای لی لی که به طرز کاملاً جدید ولی افسانه ای بالای سرش جمع شده و با جواهرات کوچک و پراکنده ای آرایش شده بودند گرفته، تا صورت مسحور کننده اش که آن طور از همیشه زیباتر و رویایی تر به نظر می آمد، تا گردن سفید و شانه های نیمه عریان و مرمرینش و دستهایش که با دستکشهای هماهنگ با لباسش پوشیده شده بودند و در آخر لباس بسیار زیبا، باشکوه و خوشرنگش دختر جوان آنقدر خیال انگیز و خواستنی شده بود که مردها از خود بی خود نفسهایشان را در سینه هایشان حبس کردند.
والتر و لی لی ناچار بر روی آخرین پله متوقف شدند، اریک و ریچارد نزدیکتر از آن بودند که آنها بتوانند از آخرین پله هم پایین بیایند. آن دو طوری محو در تماشای لی لی شده بودند که حتی متوجه نشدند که باید کمی از پله ها فاصله بگیرند. گونه های لطیف لی لی کمی قرمز شدند و با صدای نرم و آرامی که به وضوح می لرزید گفت:
- عصر بخیر آقایان.
و رو به ریچارد گفت:
- از ملاقات مجددتان خوشحالم دکتر دیویس عزیز.
مثل این بود که آن دو حتی صدای لی لی را هم نشنیدند. ایلنا با ناراحتی به آنها نگاه کرد و کمی در خودش فرو رفت و بعد کوشید که خودش را اندکی پشت سر پدرش مخفی کند. والتر که تا آن لحظه با خرسندی به این صحنه می نگریست متوجه ناراحتی ایلنا و وخامت اوضاع شده بی درنگ با صدایی بلندتر از همیشه گفت:
- اگر همگی موافق باشید به تالار اصلی می رویم.
و بعد قدمی به سوی آن دو برداشت. هر دو مرد به خود آمدند و از دیدن والتر که می خواست از پله پایین بیاید تقریباً همزمان دو قدم به عقب برداشتند. والتر و ایلنا از آخرین پله هم پایین آمدند. نگاه جدی والتر به ترتیب در چشمان ریچارد و سپس اریک گره خورد. آنها که متوجه اشتباهشان شده بودند با دستپاچگی کمی خودشان را جمع کردند و ریچارد با لحنی مودب گفت:
- عصر بخیر دوشیزه خانم. خوشحالم که می بینم سرحال هستید.
و اریک هم گلویش را صاف کرد:
- عصر بخیر ایلنای عزیز.
ایلنا اندکی در مقابل آن دو خم شده نیم تعظیمی کرد و لبخند زد. سپس بازو در بازوی والتر به سوی دیگر پله ها رفتند. اریک و ریچارد هم با خجالت و اما ناباوری به یکدیگر نگاه کردند و به دنبال آن دو به راه افتادند.
به دعوت والتر آنها در تالار اصلی بر مبلها نشستند. والتر دستش را بالا برد و به گروه موسیقی که به مناسبت جشن در آنجا حضور داشتند اشاره کرد و بلافاصله صدای لطیف موسیقی آرام در فضای تالار پیچید.
ریچارد کوشید که صمیمیت را به جمع کوچکشان بازگرداند و مشغول تعریف خاطرۀ مضحکی شد که سالها پیش در یک مهمانی برایش اتفاق افتاده بود. داستان در مورد زمانی بود که وی در جوانیش در مورد یکی از افرادی که می شناخت چیزهای مضحکی به مردی که در مهمانی حضور داشت گفته بود و بعد با شرمندگی دریافته بود که آن مرد برادر شخص مورد بحث است! او از آن روز با شرمندگی فراوان آموخته بود که در مقابل کسانی که نمی شناسد زبانش را به شدت کنترل کند! والتر، اریک و لی لی با علاقه به داستان ریچارد گوش دادند و در انتهای آن از صمیم قلب خندیدند. ریچارد هم با خرسندی خندید، خاطرۀ کوچکش همان گونه که می خواست یخ موجود را آب کرده بود.
راجر وارد تالار شد و تعظیم کرد. نگاههای ایلنا و همراهانش بی اختیار به سوی او کشیده شد و والتر با علامت سر به او اجازۀ صحبت داد. راجر با احترام اعلام کرد:
- آقا و خانم فارن (۱) به همراه پسر و دخترشان وارد شدند آقا.
والتر با محبت و آرامش به سمت ایلنا نگاه کرد. ایلنا چشمهایش را بسته نفس عمیقی کشید و هنگامی که آنها را دوباره گشود کاملاً خونسرد و صمیمی به پدرش، اریک و ریچارد که او را نگاه می کردند لبخند زد. والتر و ایلنا بازو در بازوی یکدیگر به سمت در تالار به راه افتادند و اریک هم با دو سه قدم فاصله به دنبال آنها روان شد.
نزدیک به چهل دقیقه از وقتی که آقا و خانم فارن و فرزندانشان وارد شده بودند می گذشت و در این مدت بسیاری از مدعوین دیگر هم فرا رسیده بودند. اگرچه در ابتدا لی لی بیتاب و بی قرار بود ولی توانسته بود در ظاهر آرامشش را حفظ کند و متین و مهربان در کنار پدرش و اریک به تمام مهمانها خوش آمد بگوید.
والتر و اریک نیز در تمام این لحظات و استقبالها در کنار او ایستاده بودند و کوشیده بودند که وی احساس تنهایی و نگرانی نکند و مهمانها که کاملاً از شنیدن داستان زندگی او و پدرش و ماجرای معجزه وار ملحق شدنش به والتر هیجان زده شده بودند وی را بیش از اندازه در تنگنا نگذارند.
حالا ایلنا به مراتب آرامتر شده بود و حتی در میان دختران جوانی که در مهمانی بودند چندین دوست پیدا کرده بود.آنچه که ایلنا را سرگرم می کرد و حتی حس علاقه و صمیمیت او را بر می انگیخت برخورد پر محبت ولی در عین حال متعجب و هیجان زدۀ مهمانها با او بود. مهمانها واضحاً برای خانوادۀ ایلنا و بخصوص والدینش احترام خاصی قائل بودند و این را می شد از صحبتهای مهربان و زیبایی که در مورد مادرش و شخصیت کاترینا می کردند درک کرد. علاوه بر آن مردم حقیقتاً والتر دانوان را دوست داشتند و برای زحمتهایش احترام و ارزش قائل بودند. آنها که می دانستند لی لی برای پدرش چقدر عزیز است تمام تلاششان را می کردند که با او پر محبت و صمیمی باشند و او را نیز دوست داشته باشند.
در کنار این حس محبت کنجکاوی شدید مهمانان در مورد او و سرگذشتش بود که به سختی می توانستند آن را مخفی کنند. هر کجا که لی لی و والتر می رفتند و در کنار تمام مهمانان بحث به سرعت به سوالهایی از لی لی در مورد گذشته اش و زندگیش در کنار خانوادۀ رادفورد می رسید و یا مهمانها از والتر می خواستند که ماجرای یافتن لی لی را برایشان بازگو کند.
حتی اریک هم از این کنجکاوی مهمانها در امان نبود. اغلب مهمانها از اریک نیز در مورد ایلنا و پدرش و ماجرای آن دو سوال می کردند. اریک مانند همیشه اش با خونسردی و با لبخند کوچک به آنها پاسخ می داد که او نیز در زمانی که والتر و لی لی یکدیگر را یافتند در لیورپول نبوده است و در مورد ایلنا هم اطلاعات زیادی ندارد و بهتر است که پاسخ این سوالها را از لی لی و والتر بخواهند. اما تعدادی از مهمانها، و بخصوص مردان جوانی که با وی صمیمی تر بودند، با اصرار از وی می خواستند که هر چه که می داند را برای آنها نیز بازگو کند و اریک هم توضیحات مختصری در مورد سوالهایشان می داد.
(۱) Farren
دقایقی بود که لی لی تمام کارهایش را انجام داده و تمام خدمتکارها به جز فیبی را مرخص کرده بود و خودش در سکوت ولی بدون آرام و قرار در مقابل آینه نشسته عمیقاً در فکر بود. اندیشۀ مهمانی بزرگ و تمام افراد جدیدی که او باید آن شب ملاقات می کرد و مرکز توجهشان می بود او را طوری بیتاب می کرد که گاهی نفسش به شماره می افتاد. ایلنا با درماندگی می کوشید که به تمام لحظات خوب و زیبای زندگیش بیندیشد و به دوستان خوب و صمیمیش... هر چه که بود زمانی او با آنها هم بیگانه بود و پس از آشناییشان به دوستان بسیار خوبی تبدیل شده بودند!
صدای ضربه هایی بر در هر دو دختر جوان را به خود آورد، لی لی با کنجکاوی و کمی هراس به فیبی که برای گشودن در می رفت نگاه کرد. پس از چند ثانیه فیبی بازگشت:
- خانم،... پدرتان هستند.
- لطفاً از ایشان بخواهید که وارد شوند و خودتان می توانید بروید.
فیبی نیم تعظیمی کرد و به سوی در به راه افتاد.
والتر با لبخندی گرم و صمیمی وارد اتاق ایلنا شد. لی لی در مقابل او از جایش برخاست، کمی به سوی او پیش آمد و با لبخندی آرام گفت:
- عصر بخیر پدر...
والتر با ناباوری بی حرکت بر جایش ایستاد و دخترش را برانداز کرد، لی لی کمی رنگ پریده و هراسان بود ولی بی نهایت دلربا و رویایی... دختر جوان آنقدر زیبا و لطیف بود و والتر آنقدر از یافتن و داشتن او غرق در افتخار و شادی بود که دوست داشت تا ابد همان طور بایستد و دخترش را تماشا کند. چند دقیقه به همان حال گذشت و سرانجام این لی لی بود که از ماندن در این وضعیت کلافه شده کمی در خودش فرو رفت و بی اختیار دستش را به میز آرایشش قلاب کرد تا وزنش را که ناگهان در نظرش چند برابر می آمد تحمل کند.
والتر متوجه شد که با رفتارش وی را آزرده است. او بی درنگ به سوی لی لی رفت، دستهایش را دور کمر باریک و خوش تراش او قلاب کرده وی را به سوی خودش کشید و با محبت گونه هایش را بوسید:
- خدای من... عزیزم چقدر زیبا شده ای... ای کاش به مردان جوان این شهر کمی رحم می کردی...
ایلنا با شنیدن این حرف پدرش بی اختیار به خنده افتاد، چقدر از این رفتار شوخ طبعانۀ پدرش متشکر بود. لی لی گفت:
- پدرها همیشه در مورد زیبایی دخترانشان اغراق می کنند... ولی باید اعتراف کنم که شما بیشتر از همۀ پدران دیگر غلو می کنید!
والتر هم به نوبۀ خود خندید:
- من اغراق نمی کنم عزیزم... شاید پدرهای دیگر هیچ کدام دختری به زیبایی تو ندارند!
لی لی همانطور که بار دیگر می خندید گونۀ پدرش را بوسید:
- خواهش می کنم بس کنید پدر...
والتر بازویش را به دخترش عرضه کرد:
- عزیزم دوست داری به سالن اصلی برویم؟
لی لی با علامت سر پاسخ مثبت داد و دستش را در بازوی پدرش انداخته هر دو نفر به سوی در اتاق به راه افتادند. والتر یکبار دیگر با شیطنت گفت:
- پیش از آنکه این بحث را تمام کنیم عزیزم بگذار از تو بخواهم که تنها مردان جوان و مجرد را به دام بیندازی و به سایرین کاری نداشته باشی..
ایلنا این بار با شوخی و با لحنی اعتراض آمیز گفت:
- آه...پدر ... خواهش می کنم... خواهید دید که هیچ کدام از جوانان پر ارزش شهرتان به من اهمیتی نخواهند داد... شما بیش از حد در مورد من اغراق می کنید.
والتر سرش را تکان داد و با شیطنت ولی دوستانه خندید:
- اریک و ریچارد در تالار منتظر ما هستند... می خواهی در مورد مدت زمانی که آنها را بر جایشان میخکوب خواهی کرد شرط ببندیم دخترم؟
- بسیار خوب... من فکر نمی کنم که داستان آن طور که شما می گویید پیش برود و سر هر چه که مایل باشید شرط می بندم.
والتر قاه قاه خندید:
- بسیار خوب عزیزم... اگر حرف من درست بود باید اولین رقص امشبت را برای من بگذاری.
ایلنا به پدرش و شیطنتی که در چشمهای قهوه ای و مردانۀ او بود نگاه کرد، خوب می دانست که والتر می خواهد با شوخی کردن او را آرام کند زیرا اولین رقص امشب وی در هر حال از آن پدرش بود. لی لی با سرگرمی لبخند زد:
- بسیار خوب پدر... و اگر من این شرط را بردم شما باید فردا صبح مرا به شهر ببرید و در آن بگردانید.
والتر به علامت تایید سرش را تکان داد و هر دو با لذت خندیدند.
وقتی که راجر به والتر کمک کرد تا آماده شود و سرانجام از اتاق وی خارج شد والتر با رضایت به خودش در آینۀ بزرگ و تمام قد اتاقش نگریست، مثل همیشه اندامش استوار و متناسب بود و لباسهای بسیار خوش دوخت و گرانقیمتش کاملاً برازنده اش بودند. والتر به ساعت اتاقش نگاه کرد، تقریباً چهار و پنجاه دقیقه بود و مهمانها قرار بود که رسماً از ساعت پنج و سی دقیقه وارد شوند. والتر یکبار دیگر اصلاحش و موهایش را در آینه بررسی کرد و وقتی که از بی نقص بودن آنها اطمینان یافت برای تنفس هوای تازه راهی ایوان اتاقش شد.
در ایوان والتر چندین بار با قدرت نفس کشید، هر دفعه ریه هایش را تا جایی که می توانست از هوای آزاد پر می کرد و بعد آرام آرام هوا را از بینیش بیرون می داد. سپس به نرده های فلزی زیبای ایوان تکیه داد و به دور دستها خیره شد، از جایی که ایستاده بود شهر را بوضوح می دید.
والتر به فکر فرو رفت، از بیتابی لی لی که هر چه به آن روز نزدیکتر می شدند مشهودتر می شد به خوبی می دانست که فرزندش چقدر از مهمانی واهمه دارد. این موضوع برایش جداً عجیب بود، لی لی همان روحیات مهربان و سرزندۀ مادرش را داشت و کاترینا هرگز از حضور در مجالس و مهمانیها فراری نبود. حتی در این مدت کم ایلنا کاملاً با تمام کارکنان خانه صمیمی شده بود و با اکثر آنها حداقل یکبار مفصل صحبت کرده بود. برای والتر عجیب بود که دختری مانند ایلنا چگونه ممکن است از مهمانی بهراسد.
والتر انگشت نشانه اش را بر روی لبش گذاشت و بی اختیار برای مدتی به همان حالت ماند و به کاترینا و ایلنا اندیشید و بعد از آن آرام انگشتش را گاز گرفت. خوب می دانست که آن روز باید تمام تلاشش را بکند تا دخترش در جمع مردمی که همگی برایش غریبه بودند احساس دلتنگی و بیتابی نکند... و خوب می دانست که باید مراقب باشد که مهمانها که تحت تاثیر داستان معجزه مانند زندگی آن دو هستند لی لی را بیش از حد تحت فشار قرار ندهند و کلافه اش نکنند. صدای ضربه هایی بر در اتاق والتر را به خودش آورد، او اجازه داد و راجر وارد اتاقش شد:
- آقا معذرت می خواهم که مزاحمتان می شوم. دکتر دیویس وارد شده اند و با آقای اریک در سرسرای اصلی عمارت هستند.
والتر با تعجب به راجر نگاه کرد:
- ساعت چند است راجر؟
- پنج و پنج دقیقه آقا...
والتر تقریباً از جایش پرید، باور نمی کرد که پانزده دقیقۀ تمام در ایوان اتاقش ایستاده بود:
- متشکرم راجر. شما می توانید بروید و من هم به پیشواز ایشان می روم.
پس از خروج راجر والتر نفس عمیق دیگری کشید و به سوی در اتاقش به راه افتاد.
ریچارد و اریک در سرسرا بر دو تا از مبلها نشسته بودند و مشغول صحبت بودند. اریک آن روز صبح هم برای ملاقات با بیمارانش به شهر رفته بود ولی زودتر از همیشه بازگشته بود و پس از صرف ناهارش برای جشن آماده شده بود. و حالا پس از شنیدن خبر ورود ریچارد به استقبال وی آمده بود. ریچارد و اریک هر دو با دیدن والتر که از پله ها پایین می آمد از جایشان برخاستند و به سوی او رفتند. والتر همچنان که دو مرد خوش لباس و مرتب را برانداز می کرد با صدای بلند گفت:
- ریچارد عزیز.. بسیار خوشحالم که به عمارت من آمدید و امیدوارم که اوقات خوشی را امشب در کنار هم داشته باشیم.
ریچارد با حرارت با والتر دست داد:
- از اینکه مرا دعوت کردید متشکرم والتر و اطمینان دارم که این مهمانی هم مانند تمام مهمانیهای دیگر در عمارت شما عالی و بی نقص خواهد بود.
اریک با دقت و شیطنت به پدرش نگاه کرد و گفت:
- فکر می کنم که شما و ریچارد امشب تصمیم دارید که قلب تمام دوشیزه های جوان را از آن خود کنید. فکر نمی کنم که من و دوستان همسنم هیچ شانسی داشته باشیم...
ریچارد و والتر هر دو با صدای بلند خندیدند و والتر همچنان که دستش را بر شانۀ او می گذاشت و هر سه با هم به سوی یکی از خدمتکارها که برایشان در سینی نوشیدنی آورده بود می رفتند گفت:
- اریک عزیزم یکی از تاسفهای من به عنوان یک پدر این است که چرا به شما آموزش ندادم که نباید پدرتان و دوستانش را مورد تمسخر قرار بدهید.
هر سه مرد با صدای بلند خندیدند و گیلاسهای شراب را برداشتند و آرام مشغول نوشیدنشان شدند. سپس والتر به ساعت سالن نگریست، پانزده دقیقۀ دیگر مهمانها فرا می رسیدند. او به سرعت گیلاسش را سر کشید و گفت:
- آقایان اگر اجازه بدهید من باید به دنبال ایلنا بروم.
و از آن دو جدا شده به سوی پلکان عمارت رفت.
ایلنا در اتاقش در مقابل آینه و میز آرایشش نشسته بود و به شدت در فکر بود. آن روز پس از صرف صبحانه تا آن لحظه برایش به نوعی در خواب و بیداری و مه آلود گذشته بود. پس از صبحانه لی لی و والتر به گلخانۀ عمارت رفته بودند و مدتی در کنار یکدیگر در آنجا کتاب خوانده و صحبت کرده بودند. لی لی برای پدرش در مورد گردش مفرح آن روز صبح با اریک گفته بود. والتر پاسخ داده بود که اطمینان داشته که او و اریک دوستان بسیار خوبی خواهند بود زیرا هر دو دارای شخصیت و رفتاری مهربان و صمیمی هستند. پس از آن لی لی استحمام کرده بود و با پدرش ناهار خورده بود و پس از آن خانم لیتون (۱)، آرایشگر ماهری که والتر برای مهمانی آن روز به عمارت دعوت کرده بود، به آنجا آمده بود و موهای او را آراسته بود.
خانم لیتون بانوی میانسال، شوخ طبع و صمیمی بود و در همان ابتدا با شعف و ناباوری ایلنا را در آغوش گرفته بود و با دقت برانداز کرده بود. سپس همچنان که مشغول رسیدگی به موهای ایلنا شده بود برای ایلنا در مورد شهر و مردمش صحبت کرده بود و از ایلنا نیز خواسته بود که از زندگیش در لیورپول و هندوستان و یافتن پدرش برای او تعریف کند. لی لی که مدل مویی را که می خواست از قبل بر روی کاغذ کشیده بود به او داده بود و همانطور که خانم لیتون خواسته بود تمام داستان پیوستنش به والتر و خاطراتی از زندگیش در کنار خانوادۀ رادفورد را برای وی تعریف کرده بود.
پس از آن لی لی مانند همیشه ولی در مقابل تعجب خانم لیتون و سایرین خودش صورتش را آرایش کرده بود. نکته در اینجا بود که ایلنا به خوبی رنگها و ترکیبهای آنها را می شناخت و کنترل کم نظیری بر روی دستانش چه برای نقاشی و چه برای آرایش داشت. او مدتها بود که به این نتیجه رسیده بود که آرایش سبک ولی دقیقی که خودش انجام می دهد را بیشتر از هر آرایش دیگری که سایرین برایش انجام بدهند می پسندد و حالا پس از چندین سال تمرین مهارت خاصی در آرایش صورتش یافته بود.
در آخر لی لی لباس سرمه ای و سفید فوق العاده زیبایش را با کمک خدمتکارها بر تن کرده بود و در مقابل آنها ایستاده بود و همه با تحسین و ناباوری به دوشیزۀ جوان به غایت زیبا و برازنده نگریسته بودند و به خاطر زیبایی و حسن سلیقه اش به او تبریک گفته بودند.
زمین در سوی دیگر درخت کمی سراشیب می شد، مثل آنکه درخت در بالای تپۀ کم ارتفاعی قرار داشت ... و درست در سوی دیگر درخت حفرۀ بزرگ و نسبتاً عمیقی در پای درخت وجود داشت! ایلنا با ناباوری آه کشید... و سپس جلو رفت و به حفره نزدیک شد. او تا آن روز در مورد درختانی که در تنه هایشان حفره های بزرگی بوجود آمده بود داستانهایی شنیده بود. در هندوستان هم بارها درختهایی با حفره های کوچک در پایشان را دیده بود ولی هیچکدام از آن حفره ها به بزرگی و عمیقی و با ارتفاع این یکی نبودند و اغلب داخل آنها خانواده ای از حیوانات کوچک زندگی می کردند و به همین خاطر داخل حفره کثیف بود.
لی لی در کنار درخت ایستاد، دستش را به کنار تنه و جایی که حفره شروع می شد گذاشته خم شد و با دقت داخل حفره را نگاه کرد. کاملاً معلوم بود که هیچ حیوانی از این حفره استفاده نمی کند و به همین دلیل داخل آن فقط پر از برگهای خشک و تعدادی قارچ کوچک بود. ایلنا برگشت و با لبخندی بسیار شاد و در حالیکه صورتش از خوشحالی می درخشید و کمی گل انداخته بود به اریک که با رضایت او را تماشا می کرد و لبخند می زد نگاه کرد:
- خدای من... چقدر زیباست. شما واقعاً زرنگ و باهوش هستید که ابتدا پشت درخت را به من نشان دادید.
اریک با رضایت چشمهایش را بست و سرش را به علامت تشکر به پایین خم کرد. سپس او هم به کنار ایلنا که یکبار دیگر با کنجکاوی داخل حفره را تماشا می کرد آمد. لی لی که متوجه اریک شده بود گفت:
- فکر نمی کنم که هیچ حیوانی از این حفره به عنوان خانه استفاده کند.
- همین طور است. ورودی این حفره بیش از اندازه بزرگ است و در نتیجه هیچ حفاظتی از حیوانات کوچکتر در مقابل شکارچیانشان نمی کند. بنابراین حیوانات تنها گاهی برای اجتناب از خیس شدن در باران از آن استفاده می کنند.
اریک نفس عمیقی کشید و بعد مثل آنکه با خودش صحبت می کرد خندید و گفت:
- سالها پیش که اینجا را یافتم می توانستم با کمی زحمت کاملاً خودم را در حفره مخفی کنم... ولی حالا بزرگتر از آن شده ام که بتوانم شیطنتهای سابقم را ادامه بدهم.
لی لی به اریک نگاه کرد؛ حق با اریک بود، او مرد درشت اندامی بود! ایلنا بی اختیار به خنده افتاد. اریک متوجه نگاه و خندۀ او شد و با آزردگی ساختگی گفت:
- جداً متشکرم دوشیزه خانم، من نقاط زیبای این جنگل را به شما نشان می دهم و شما در عوض مرا مسخره می کنید!
لی لی که متوجه شوخی اریک شده بود با خنده به سمت او رفت و با محبت و صمیمیت رو در رویش ایستاد:
- اریک عزیز، شما می دانید که من چقدر به خاطر گردش امروز از شما متشکر هستم و می دانید که من هرگز شما را مسخره نخواهم کرد. اگر راستش را بخواهید در همان اولین باری که شما را دیدم متوجه شدم که شما یکی از درشت اندامترین مردانی هستید که تا امروز دیده ام و به این خاطر به شما تبریک می گویم.
او با ادب نیم تعظیمی در مقابل اریک کرد و اریک هم با افتخار در مقابل این حرف وی لبخند زد.
لی لی یکبار دیگر به زیر درخت رفته سرش را بالا گرفت و به شاخ و برگهای انبوه درخت و نور خورشید که به سختی از رخنه ها و منافذ آنها می گذشت نگریست. او سپس از خود بی خود دوبار به دور خودش چرخید و سپس به کنار درخت رفته دستهایش را از هم گشود و درخت را در آغوش گرفت، گوشش را بر تنۀ آن چسبانید و چشمهایش را بست. اریک با سرگرمی به شیطنتهای ایلنا نگریست، بودن با لی لی خوشایندتر و سرزنده تر از آنچه که وی فکر می کرد بود.
ایلنا با آرامش رطوبت و زبری پوست درخت را بر گونه اش احساس کرد. شنیده بود که در ابتدای بهار می توان صدای بیدار شدن درختها و حرکت شیرۀ آنها را در داخلشان شنید ولی او هرگز نتوانسته بود این صدا را بشنود. اینبار هم صدایی از داخل درخت نمی شنید ولی در هر حال از سکون و خنکی پوستۀ درخت لذت می برد.
پس از اندکی اریک ساعتش را از جیبش بیرون آورد و به آن نگاه کرد، تا زمان صبحانه بیست دقیقه بیشتر باقی نمانده بود و او دوست نداشت والتر را نگران کنند. اریک آرام گفت:
- ایلنای عزیز معذرت می خواهم که مزاحم آرامش و شادیتان می شوم. ولی تا بیست دقیقۀ دیگر باید در عمارت باشیم و راه زیادی باید بپیماییم.
لی لی به سرعت صورتش را از روی درخت برداشت و با ناراحتی به اریک نگاه کرد:
- آه ... حق با شماست. من همه چیز را در مورد ساعت صرف صبحانه فراموش کرده بودم. امیدوارم که پدر را بیش از حد نگران نکنیم.
او به سرعت به کنار اریک آمد و هر دو برگشتند تا به سوی عمارت بروند. پیش از آنکه از درخت فاصله بگیرند ایلنا خم شد و برگ بلوط زردی را که بر روی زمین افتاده بود برداشت و مشغول تمیز کردن آن شد. اریک با تعجب به او نگریست، ایلنا با خجالت خندید:
- دوست دارم که این برگ را نگه دارم. به یاد خاطرۀ امروز... اولین قدم زدن صبحگاهی من و شما در این جنگل.. و دیدن این مکان زیبا و کم نظیر.
اریک بی اختیار به خنده افتاد:
- ایلنای عزیزم شما اخلاق و روحیات فوق العاده جالبی دارید. چند دقیقۀ پیش در مورد طبیعت و نقش پر اهمیت گوشتخوارها در چرخۀ حیات صحبت می کردید و حالا می خواهید آن برگ را برای خاطره نگه دارید؟!
گونه های لی لی کاملاً گل انداختند و خودش به زحمت در پاسخ اریک خندید:
- من مغایرتی بین این دو موضوع نمی بینم. چند دقیقۀ پیش از قسمتی از طرز فکرم برای شما گفتم و حالا قسمت دیگری از شخصیت من را می بینیید، قسمتی که به راحتی متوجه زیبایی و صمیمیت لحظه ها و نقاط می شود و مایل است که آن احساسات را حفظ و یادآوری کند. اگر راستش را بخواهید حتی تصمیم دارم که از شما بخواهم این برگ را برایم امضا کنید!
اریک بی اختیار قاه قاه خندید، ایلنا واقعاً رفتار جالبی داشت... یا حداقل برای او که تا آن روز تمام دوستانش را مردان دیگر تشکیل می دادند این رفتار ایلنا گریز لذتبخشی به دنیای لطیف احساسات بود.
همانطور که آنها از درخت دور می شدند یکبار دیگر ایلنا چرخید و با لذت به آن نگریست و نفس عمیقی کشید. درست مثل آنکه مایل باشد که آن روز صبح را با تمام جزئیات و مناظرش تا آخر در خاطراتش حفظ کند. اریک متوجه او شد و کمی از سرعت قدمهایش کاسته خودش نیز چرخید و درخت را تماشا کرد. ایلنا با لبخندی خرسند و عمیق بر لبهایش برگشت و با دو قدم چالاک خودش را به همراه جوانش رسانید و یکبار دیگر هر دو نفر به راه افتادند. ایلنا از خود بی خود و صمیمی بازوی اریک را آرام فشرد:
- اریک عزیز متشکرم. هرگز امروز صبح و این لطفتان را فراموش نخواهم کرد.
چشمهای نافذ اریک در چشمهای زیبای ایلنا گره خوردند، نگاه لی لی پر از قدردانی و سپاس بود و پر از آرامش و سبکبالی. اریک نفس عمیقی کشید و در کمال شگفتی دریافت که گردش آن روز صبحشان برخلاف انتظارش برایش بسیار لذتبخش و خاطره انگیز بوده است.
ایلنا متوجه شیطنت اریک شد و به نوبۀ خود خندید:
- کاملاً درست می گویید، اما قدم زدن هم لذتهای خودش را دارد. وقتی که قدم می زنید می توانید با دقت بیشتری حیوانات، حشره ها و گیاهان را از نزدیک تماشا کنید..
و بعد ناگهان مثل اینکه چیزی را به خاطر آورده باشد با هیجان به سمت اریک چرخید و دستهایش را در مقابل سینه اش قلاب کرده پرسید:
- اریک آیا در نورسهمپتن هم سینه سرخ یافت می شود؟
اریک با تعجب به ایلنا نگاه کرد:
- البته... به وفور، فکر می کنم که در همه جای انگلیس بتوانید سینه سرخها را بیابید.
لی لی که متوجه تعجب اریک شده بود توضیح داد:
- سینه سرخها پرنده های مورد علاقۀ من هستند. من عاشق ترکیب رنگهای سفید، قرمز و قهوه ای آنها هستم. علاوه بر این سینه سرخها بسیار کنجکاو و صمیمی هستند. چهره هایشان وقتی که می نشینند و با آن چشمهای گرد و سیاه، صورتهای قرمز و سرهای قهوه ایشان انسان را تماشا می کنند بی نظیر است..
و بعد کمی مکث کرد و با خجالت خندید:
- اما از همۀ اینها گذشته من تماشای شکار کرم آنها را بیشتر از هر چیز دوست دارم.
اریک با ناباوری به ایلنا خیره شد و پرسید:
- تماشای شکار کرم آنها را؟!
- آه.. البته... صبحها و عصرها بخصوص پس از باریدن باران و هنگامیکه کرمهای خاکی به سطح زمین می آیند سینه سرخها مشغول شکار آنها می شوند. تماشای صحنۀ سینه سرخی که از پاهای کوچکش به عنوان اهرم استفاده می کند تا کرمی را با منقارش از زمین بیرون بکشد و تماشای تقلای کرم برای زنده ماندن کم نظیر است. اگر راستش را بخواهید گاهی دلم برای کرمها می سوزد ولی مرگ کرمها مساوی با زندگی سینه سرخ و جوجه هایش است... همانطور که بعدها مرگ سینه سرخ غذایی برای کرمها می شود.
ایلنا سرش را به زیر انداخت و گونه هایش گل انداختند و سپس نفس عمیقی کشید و مثل اینکه با خودش حرف می زد ادامه داد:
- دوشیزه هایی که در بریتانیا و ایتالیا افتخار دوستیشان را داشتم همیشه از شنیدن این حرفهای من متعجب و حتی وحشتزده می شدند. اما من فکر می کنم که انسان باید واقع بینانه به همه چیز فکر کند. در طبیعت مرگ یک حیوان بقا و زندگی برای حیوان دیگری است، در هندوستان بارها منظرۀ شکار شدن حیوانات علف خوار توسط گوشتخوارها را دیده ام. اگرچه تلخ و دردناک است ولی نمی توان انتظار داشت که هیچ کنترلی بر تعداد و تولید مثل حیوانات گیاه خوار نباشد. طبیعت این کار را، اگرچه خشن و بیرحم، بر عهدۀ گوشتخوار ها گذاشته است.
اریک در سکوت و ناباوری به حرفهای ایلنا گوش می داد، هرگز حتی باور نمی کرد که دختر جوانی با چنین طرز فکر جسورانه ای وجود داشته باشد! دوشیزه های جوانی که او می شناخت همگی نازک دل و رومانتیک بودند، او مطمئن بود که هر یک از آنها از دیدن صحنۀ شکار شدن یک کرم توسط سینه سرخ به شدت منقلب می شدند چه رسد به مثلاً صحنۀ شکار شدن یک آهو توسط یک شیر! و آنچه که بیشتر از هر چیز این حرفهای لی لی را برای او شگفت انگیز می نمود روحیۀ هنرمند و نقاش دختر جوان بود. اریک با خودش اندیشید که همانطور که لی لی می گفت دوستانش در بریتانیا و ایتالیا طاقت این طرز فکر او را نداشته اند درست مثل آنکه جامعۀ متمدن به صورت مصنوعی از آنها می خواست که هر چه دل نازکتر و پر احساس تر باشند و حالا لی لی که در این جامعه بزرگ نشده بود احساساتش همانطور که باید شکل گرفته بودند.
ایلنا متوجه سکوت اریک شده برگشت و به همراهش نگاه کرد. او از دیدن چهرۀ بهت زده و متفکر اریک از صحبتهایش احساس پشیمانی کرد:
- معذرت می خواهم اریک... فکر می کنم بسیار بیشتر از آنچه که باید صحبت کردم، لطفاً حرفهای مرا نشنیده بگیرید.
اریک به خودش آمد و با ناراحتی مداخله کرد:
- این طور نیست ایلنای عزیزم. من حقیقتاً از شنیدن صحبتهای شما لذت بردم. اگر راستش را بخواهید به این فکر می کردم که چقدر افکار شما بکر و حقیقی هستند. زندگی در هندوستان امکان فرا گیری نکات کم نظیری را به شما داده است و شما دوشیزۀ بسیار باهوش و فکوری هستید که این قدر خوب آنها را آموخته اید. می دانم که پدر به داشتن فرزندی مانند شما افتخار می کند و من نیز از زندگی در کنار شما لذت خواهم برد.
ایلنا خندید و گونه هایش گل انداختند، خوشحال بود که پر حرفیش اریک را نیازرده و از او نرنجانده است. اریک یکبار دیگر با دقت و خشنودی به ایلنا نگریست و توضیح داد:
- به زودی به یکی از نقاط مورد علاقۀ من می رسیم. اینجا یکی از اولین نقاط زیبا و به یادماندنی بود که پس از نقل مکان به نورسهمپتن در این جنگل یافتم و به همین خاطر برایم معنی و اهمیت ویژه ای دارد.
ایلنا با اشتیاق بیشتری پا به پای اریک که افسار اسبش را در دست می کشید پیش رفت.
سرانجام در نقطه ای از جنگل بودند که خلوت تر و کم درخت تر از سایر نقاط آن بود. در میان این فضا درخت بلوط تناوری در مقابلشان قرار داشت. ایلنا با ناباوری و شعف به درخت نگاه کرد، درخت کهنسال و زیبا آنقدر بلند بود و تنه اش آنقدر کلفت و پهن بود که از نظر اندازه به راحتی با بسیاری از درختان قدیمی و تناوری که لی لی در هندوستان دیده بود برابری می کرد. ایلنا بی اختیار یکی دو قدم به درخت نزدیک شد و کوشید که پهنای آن را در ذهنش تخمین بزند... او اطمینان داشت که باید کپی دیگری از خودش می داشت تا می توانستند با هم درخت را در آغوش بگیرند و دستهایشان به دستهای یکدیگر برسد! او در حالیکه به خاطر هیجان به سختی سخن می گفت زمزمه کرد:
- بی نظیرست... چقدر زیباست...
اریک که منتظر همین لحظه بود با شیطنت به سوی ایلنا آمد و آرام گفت:
- لطفاً با من بیایید تا صحنۀ زیبایی که به شما قول داده بودم را به شما نشان بدهم...
و به راه افتاد تا به سوی دیگر درخت برود. ایلنا با ناباوری به اریک نگاه کرد؛ باور نمی کرد که صحنه ای هنوز زیباتر از این در آنجا وجود داشت که اریک آن را به وی نشان نداده بود! لی لی به خود آمد و با چند قدم سریع تقریباً به دنبال اریک دوید.
آن دو به تنۀ نسبتاً قطور درختی که بر زمین افتاده بود و رویش با خزه پوشیده شده بود رسیدند. اریک راهش را کج کرده تنه را دور زد اما لی لی با شیطنت دامنش را بالا گرفت و با یک گام بلند پاهایش را از روی تنه گذراند. اریک از دیدن این حرکت ایلنا خنده اش گرفت، کم کم می توانست باور کند که تمام شیطنتهایی را که جرالد تعریف می کرد ایلنا انجام داده باشد. اندکی بعد ایلنا به خودش جرات داد و پرسید:
- و شما چطور؟ شما چه مدتی است که صبحها به گردش می روید؟
- باید اعتراف کنم که من خیلی دیرتر از شما متوجه لذت گردشهای صبحگاهی شدم. فکر می کنم پانزده ساله بودم که یک روز صبح زودتر از همیشه بیدار شدم و برای گردش به باغ عمارت آمدم. خوشبختانه دربان در را به رویم گشود و اجازه داد که با این شرط که از عمارت دور نشوم از باغ خارج شوم. بعد از آن هر روز صبح با زنگ ساعت بیدار می شدم تا برای گردش بروم. یک روز پدر هم متوجه این عادت من شدند و فردای آن روز خودشان با من آمدند و از همان روز اجازه دادند که من با اسب برای گردش بروم و حتی به داخل جنگل و کنار رودخانه سر بکشم.
اریک خندید و بعد گفت:
- هیچ وقت جملات آن روز پدر را فراموش نمی کنم...
و بعد کوشید که صدایش را کلفت کند و از والتر تقلید کند:
- اریک عزیز می دانم که تو آنقدر بالغ و فهمیده هستی که بتوانم اعتماد کنم که صبح ها دست به کار خطرناکی نخواهی زد و بیش از اندازه از عمارت دور نمی شوی. بنابراین از فردا صبح می توانی با اسب از عمارت خارج شوی و گردش کنی. تنها فراموش نکن که دوست ندارم مرا از خودت ناامید کنی بنابراین در این گردشها مراقب خودت و رفتارت باش....
ایلنا از خنده ریسه رفت و اریک هم با صدای بلند قاه قاه خندید. پس از اندکی ایلنا در میان خنده اش گفت:
- باورم نمی شود که ما دو نفر به این سرعت مشغول تقلید شیطنت بار و تمسخر آمیز پدر شده ایم.
و بعد با حالتی ناباورانه سرتاپای اریک را برانداز کرد:
- و بخصوص باورم نمی شود که شما چنین کاری بکنید!
اریک با شرمندگی کمی خودش را جمع کرد:
- اگر شما را ناراحت کردم عذر می خواهم ایلنا...
لی لی به میان حرفهای اریک دوید:
- آه ابداً... منظورم این نبود... راستش من و برادرهایم همیشه این کار را در مورد خانم و آقای رادفورد انجام می دادیم... حتی در این اواخر و وقتی که کاملاً بالغ شده بودیم... اما فکر نمی کردم که شما که مرد بسیار مبادی آدابی هستید و برادر یا خواهری نداشته اید تا با شما در شیطنتهایتان شریک شود چنین شیطنتهایی انجام بدهید!
اریک سرش را با خنده تکان داد:
- شما دوستان همبازیم را در شهر در محاسباتتان شرکت نداده اید ایلنای عزیزم... من به شما قول می دهم که هیچ شیطنتی وجود ندارد که شما با همدستی برادرهایتان انجام داده باشید و من مشابهش را با همدستی دوستانم انجام نداده باشم!
ایلنا نفس عمیقی کشید و دست آزادش را به سوی شاخۀ درختی که از زیرش می گذشتند دراز کرده برگی از آن چید:
- حق با شماست، من کاملاً فراموش کرده بودم که شما هم دوست و همبازی داشته اید.
و بعد ناگهان مثل اینکه نکتۀ جالبی به نظرش رسیده باشد مستقیم به صورت اریک نگریست:
- فکر می کنید که پدر و مادرها هم در جمع یکدیگر صحبتها و رفتار مضحک ما را تقلید می کنند؟
اریک برگشت و با ناباوری و کمی اخم به ایلنا نگریست، کاملاً معلوم بود که از شنیدن این حرف غافلگیر شده است. لحظاتی در سکوت بین آن دو برقرار شد و سپس اریک با درماندگی سرش را پایین انداخت، با دست راستش پیشانی و چشمهایش را پوشاند و نالید:
- خدای بزرگ و عزیز.... بدتر از این نمی شود!
و بعد بی اختیار به خنده افتاد. ایلنا که ابتدا با نگرانی و حالا با تعجب به واکنش اریک نگاه می کرد پرسید:
- اریک حالتان خوب است؟ چه اتفاقی برایتان افتاد؟
اندکی طول کشید تا اریک توانست خنده اش را متوقف کند. او به سوی ایلنا برگشت:
- تا امروز به این موضوع فکر نکرده بودم. وقتی فکر می کنم که پدر می تواند تقلید کدام صحبتها و رفتار من را مثلاً برای ریچارد و یا سایر مردان شهر بکند از وحشت و شرم می لرزم! متشکرم که این فکر آزار دهنده را در ذهن من بوجود آوردید ایلنا!
ایلنا با شنیدن این حرف اریک و درماندگی او سرش را بی درنگ پایین انداخت تا جلوی قهقهۀ بی اختیارش را بگیرد. اریک که متوجه وضعیت ایلنا شده بود اندکی سکوت کرد تا لی لی آرام شود و سپس پرسید:
- آیا شما هم با اسب برای گردش صبحگاهی می رفتید؟
لی لی که آرام شده بود با حالت طبیعی و آرام همیشگیش سرش را تکان داد:
- متاسفانه گردشهای صبحگاهی من تجملات گردشهای شما را نداشتند. ما بچه ها در هندوستان اجازۀ گردشهای انفرادی با اسب را نداشتیم و وقتی که سرانجام در بریتانیا این اجازه را دریافت کردیم من به قدم زدن بیشتر از آن عادت کرده بودم که خواهان تغییر آن باشم.
اریک با شیطنت خندید:
- ایلنای عزیز هیچ چیز لذتبخش تر از این نیست که صبحها سوار بر اسب بتازی و هوای خنک و مرطوب صبح را با فشار بر پوستت احساس کنی.
لی لی نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد:
- واقعاً جالب است!... فکر نمی کردم که شما هم علاقه ای به گردش صبحگاهی داشته باشید.
و بعد خودش را کمی جمع کرد و نگاهش با بیتابی به سوی جنگل پر کشید:
- من هم همیشه به اطراف عمارتمان سر می کشیدم. اگر راستش را بخواهید امروز ترسیدم که وارد جنگل شوم. می ترسیدم که نتوانم راه بازگشت را به موقع بیابم و پدر به شدت نگرانم شوند.
او سپس آه آرامی کشید و مثل آنکه با خودش حرف می زد گفت:
- در عمارتهای قبلیمان همیشه تمام نقاط مفرح و زیبای اطراف آنها را می شناختم و دائماً به آنها سر می کشیدم، گاهی آقا و یا خانم رادفورد و یا پسرهایشان هم در این تفریح صبحگاهی با من همراه می شدند... حقیقتاً نمی توانم جملۀ مناسبی برای توصیف زیبایی و نشاط آن روزها بیابم.
لی لی یکبار دیگر نفس عمیقی کشید، سرش را با غصه کمی خم کرد و لبخند محزونی زد:
- فکر می کنم مدت زیادی طول بکشد تا محیط اطراف اینجا را نیز بشناسم.
اریک بی اختیار لبهایش را گاز گرفت، نگاهش بر روی چشمهای زیبای ایلنا که حالا نیمه بسته و پر از دلتنگی بودند ثابت ماند و بعد آرام روی گونه های صورتی و لطیف او پایین لغزیده به لبهای قرمز و کوچک او رسید. اگرچه ایلنا لبخند آرامی بر لب داشت ولی گوشه های لبش که بیشتر از همیشه به پایین خم شده بودند لبخند دختر را بیش از حد محزون و تلخ می کردند. اریک برای یک لحظه با خودش اندیشید که شاید ایلنا حتی لبخند نمی زد، شاید تنها می کوشد که جلوی گریه اش را بگیرد.
مرد جوان بی اختیار از اسبش پایین آمد و همچنان که افسار اسبش را در دست داشت کمی به ایلنا نزدیک شده با صدایی که به گوش خودش هم عجیب آمد گفت:
- اگر دوست داشته باشید من می توانم امروز با شما قدم بزنم و یکی از نقاط زیبای جنگل را به شما نشان بدهم.
اریک با شگفتی اندیشید که حتی خودش هم نمی دانست چرا چنین پیشنهادی به ایلنا داده است. او از تنهاییش و از خلوت صبحهایش بی نهایت لذت می برد. وی در طی سالیان طولانی زندگیش در عمارت والتر نقاطی را در اطراف عمارت می شناخت که اطمینان داشت که همه و حتی خود والتر هم از آنها بی خبرند و آن نقاط گوشه های عزلت او بودند تا در آنها به دور از همه چیز و همه کس آرام بگیرد و فکر کند... و حالا حتی نمی دانست چرا به لی لی پیشنهاد داده است که او را با خودش به یکی از آن نقاط بکر و اختصاصیش ببرد!
هر چه که بود این پیشنهاد او دختر جوان را واقعاً خوشحال کرد. لی لی برگشت و به اریک که همچنان لبخند آرامی بر لب داشت نگریست. برای چند ثانیه برق شادی ساده و لطیفی در چشمان لی لی درخشید و شادی کودکانه ای صورت او را پوشاند. ایلنا آرام زمزمه کرد:
- جداً؟... خدای من...
ولی به سرعت به خودش آمد و سرش را به زیر انداخته لبهایش را گاز گرفت. اریک با تعجب به او نگریست، سرانجام ایلنا سرش را بالا آورد و نگاه پر از قدردانی و جدیش را در چشمان اریک دوخت:
- از پیشنهاد پر محبت و صمیمانه تان واقعاً متشکرم اریک عزیز. ولی اجازه بدهید که آن را رد کنم. دوست ندارم مزاحم شما بشوم و فکر می کنم شما به قصد تنهایی و گردش امروز صبح از خانه خارج شده اید.
اریک دقیقاً نمی دانست که چرا در آن لحظه ناگهان اینقدر دوست داشت که ایلنا را با خودش همراه کند. شاید به خاطر والتر بود، به خاطر اینکه وقتی که او پس از درگذشت والدینش تنها و غمزده بود والتر مهربان و با بزرگواری کوشیده بود که جای خالی پدر و مادر را برای او پر کند و او را شاد کند و حالا او دوست داشت که جبران این محبت وی را بکند... و یا شاید به خاطر این بود که جرالد همیشه از اوقاتی که با لی لی می گذراند لذت می برد و گهگاه خاطرات زیبایی در این مورد برای او تعریف می کرد و حالا وی کنجکاو بود که خودش هم لذت بودن در کنار خواهر کوچکتری که هرگز نداشت را تجربه کند... ولی آنچه که اطمینان داشت این بود که زیبایی و مهربانی ایلنا در این تصمیم او نقش داشتند و حالا او مصمم بود که آن روز صبح را با لی لی بگذراند. اریک نفس عمیقی کشید و چشمهای نافذش را در چشمان ایلنا دوخت:
- ایلنای عزیز من بیشتر از ده سال فرصت قدم زدن تنها و عزلت را داشته ام. آیا افتخار نمی دهید که امروز من لذت داشتن همراه عزیزی مثل شما را بچشم؟
ایلنا خندید و با دستش مودبانه اشاره کرد تا اریک با او همراه شود و راه را نشان بدهد:
- افتخار از آن من است دوست عزیز... و متشکرم که گردش امروز را برایم بسیار شیرین تر از آنچه که انتظار داشتم می کنید.
ایلنا و اریک شانه به شانۀ هم به راه افتادند و وارد جنگل شدند. اریک از گوشۀ چشم به ایلنا که با لذت به اطرافش نگاه می کرد و کاملاً شیفته شده بود نگریست و لبخند خرسندی زده آرام پرسید:
- چه مدت است که شما صبحها برای قدم زدن می روید؟
ایلنا که در مناظر زیبای جنگل غرق شده بود به خودش آمد و لبخند مهربانی به اریک زد:
- نمی دانم جواب دقیق سوالتان را چه باید بدهم. من همیشه این مشکل را داشتم که بسیار زودتر از سایرین از خواب بیدار می شدم و باید برای مدت نسبتاً زیادی که به نظرم ساعتهای طولانی می آمد تنها در اتاقم می نشستم و خودم را با عروسکها و اسباب بازیهایم سرگرم می کردم. وقتی که هفت سال و نیمه بودم، یک روز زیبای بهاری در هندوستان تصمیم گرفتم که به حیاط عمارت بروم و در آن گردش کنم. اگر راستش را بخواهید نگران بودم که آقای رابرت و خانم آنجلا از من آزرده شوند ولی آن روز آنقدر زیبا بود که سرانجام به باغ عمارت رفتم. خوشبختانه خانم و آقای رادفورد نه تنها آزرده نشدند بلکه مرا تشویق کردند که هر روز صبح برای هواخوری و ورزش به باغ عمارت بروم و سرانجام در روز تولد سیزده سالگیم به عنوان یکی از هدایای تولدم به من اجازه دادند که صبح ها حتی از عمارت نیز بیرون بروم و در اطراف آن گردش کنم.
اریک با سرگرمی به صحبتهای لی لی گوش داد. لی لی به او نگاه کرد و در دلش نفس راحتی کشید، از لبخند کوچکی که دوست جوانش بر لب داشت می توانست حدس بزند که مزاحم اریک نشده است و اریک هم از گردش آن روز لذت می برد.
بعد از آن بود که لی لی متوجه سوارکار اسب شد، اریک سوار بر اسب با تعجب به او می نگریست! اریک که متوجه شده بود که لی لی را ترسانده با ناراحتی شروع به صحبت کرد:
- مرا ببخشید ایلنای عزیز... اصلاً قصد ترساندن شما را نداشتم، راستش نمی دانستم که در این مسیر به شما بر می خورم و به همین دلیل غافلگیر شدم و شما را هم ترساندم.
ایلنا نفس راحتی کشید و لبخند مهربان و شیرینی به اریک زد. او با صدای نرم و آرامی پاسخ داد:
- صبح بخیر اریک عزیز. راستش من هم انتظار دیدن شما را نداشتم و به همین خاطر کمی ترسیدم.
اریک با خجالت سرش را تکان داد:
- صبح شما هم بخیر...
نایت که تا آن موقع آرام ایستاده بود، سرش را چندین بار تکان داد. ایلنا خم شد و دسته گلش را که بر روی زمین افتاده بود برداشت. با دیدن این صحنه نایت خواست به سوی ایلنا برود. اریک با نگرانی افسار اسب را کشیده دستور داد:
- آرام باش... نه... آرام باش...
نایت با ناخرسندی شیهه کشید و کمی بر روی دو پای عقبش بلند شد و در نتیجه اریک با قدرت بیشتری افسار او را کشید. ایلنا با ناراحتی مداخله کرد:
- اریک خواهش می کنم... چیز مهمی نیست، نگران نباشید...
و بعد دسته گلش را کمی به سوی اسب دراز کرد و خودش قدمی به سوی او برداشت:
- آرام باش... خواهش می کنم...
اریک با درماندگی با صدای بلند اعتراض کرد:
- نه... ایلنا... لطفاً به این اسب نزدیک نشوید. او از غریبه ها خوشش نمی آید.
ایلنا بی تفاوت به هشدار اریک یکبار دیگر قدم آرامی به سوی اسب برداشت و آرام گفت:
- می توانی این دسته گل را هم بخوری... فقط آرام باش...
اریک سوار بر اسبش با ناباوری به اتفاقی که در شرف افتادن بود نگاه کرد... ایلنا که آرام و مهربان دسته گلی که در دست داشت را به سوی نایت دراز کرده بود و با اعتماد به نفس به اسب نزدیک می شد و نایت که حالا با خونسردی ایستاده بود و با دقت در چشمان ایلنا خیره شده بود.
سرانجام ایلنا به یک قدمی نایت رسید و دسته گل را مقابل دهان او گرفت. در مقابل چشمان متحیر اریک نایت با لذت مشغول خوردن گلهایی شد که لی لی در دستانش جمع کرده بود و ایلنا با محبت پیشانی اسب را نوازش کرد و خندید. در آخر وقتی که اسب تمام دسته گل را در دو گاز بلعید لی لی پیشانی او را بوسیده با خرسندی با یالهایش بازی کرد. یکبار دیگر نایت سرش را بالا آورد و در چشمهای دختر خیره شد، اریک با تعجب با خودش اندیشید؛ آیا اسبش هم متوجه زیبایی بی نظیر چشمهای ایلنا می شود و یا اینکه صرفاً با کنجکاوی به آنها می نگرد؟
ایلنا سرش را بلند کرد و به اریک نگریسته لبخند زد. اریک بالاخره توانست سخن بگوید:
- من نمی دانستم که شما می توانید اسبها را هم طلسم کنید...
ایلنا خندید:
- به شما قول می دهم که اسبتان را طلسم نکرده ام. این بار دومی بود که نایت را می دیدم.
- اوه...پس شما این حیوان شیطان و سرکش را از قبل می شناختید؟
- دیروز عصر هم افتخار فراهم کردن دسر مشابهی را برای او داشتم. اسب شما به سالادهای معطر علاقۀ زیادی دارد.
اریک بی اختیار قاه قاه خندید:
- متاسفم که نایت دسته گلهای شما را خورده است. ولی به شما قول می دهم که از این رفتار با محبت شما واقعاً متشکر باشد. تا امروز ندیده بودم که این اسب به این سرعت با غریبه ها صمیمی شود.