دخترک حضور کسی را پشت سرش احساس کرد و با کنجکاوی چرخید، دوشیزۀ جوان به غایت دلربایی با البسۀ بسیار زیبا و لبخند شیرینش پشت سرش ایستاده بود. دو دختر جوان بدون آنکه کوچکترین سخنی بگویند برجاهایشان ایستادند و یکدیگر را برانداز کردند.
ابتدا لی لی به خودش آمد و چند قدم دیگر به دختر نزدیک شد و با صدای دلنوازش زمزمه کرد:
- صبح بخیر...
دختر گلفروش تکانی خورد و به نوبۀ خود قدمی به سوی ایلنا برداشت:
- صبح بخیر خانم... تا امروز شما را ملاقات نکرده بودم!
لی لی خندید:
- من تازه به این شهر آمده ام...
و سپس دستش را گرم و صمیمی برای دست دادن به سوی دختر دراز کرد:
- نام من ایلنا است... ایلنا دانوان...
دختر با شنیدن این حرف عملاً از جایش پرید، گونه هایش گل انداختند و خودش با دهان نیمه باز برای مدت کوتاهی به لی لی خیره شد. پس از اندکی دختر به سختی آب دهانش را فرو داد، دست لی لی که همچنان به سویش دراز شده بود را با هیجان فشرد و شروع به صحبت کرد:
- اوه خدای من... شما دوشیزه دانوان هستید... فرزند آقای دانوان... اوه... باورم نمی شود که با شما ملاقات می کنم... داستان زندگی شما جداً شگفت انگیز است...
گونه های لی لی گل انداختند و خودش با ناآرامی سرش را به زیر انداخته آرام زمزمه کرد:
- آه... البته... فکر می کنم که من قهرمان یک داستان بی سابقه باشم....
لی لی کوشید که مسیر بحث را عوض کند:
- گلهای شما واقعاً زیبا و معطر هستند.
دختر با افتخار و علاقه به گلهایش نگریسته دستش را بر روی یکی از دسته ها کشید:
- متشکرم خانم... من هم مانند سایر اعضای خانواده ام به پرورش گیاهان علاقۀ خاصی دارم. در جایی که ما زندگی می کنیم بسیاری از این گلها به صورت وحشی می رویند. من تصمیم گرفتم که از آنها مراقبت کنم و در عوض گلهای تازۀ آنها را در بازار بفروشم.
لی لی با کنجکاوی سرش را تکان داد:
- در جایی که شما زندگی می کنید؟!
- البته خانم... من در یک مزرعۀ بسیار بزرگ در نزدیکی نورسهمپتن زندگی می کنم.
صدایی از پشت سر دو دختر جوان را به خود آورد:
- روز بخیر خانم پالمر (۱) ...
لی لی و دختر گلفروش هر دو به سوی صدا چرخیدند. والتر کمی آن سوتر ایستاده بود و با محبت به آن دو می نگریست. دختر با احترام در مقابل والتر تعظیم کرد:
- روز بخیر آقا...
والتر با چند قدم شمرده در کنار ایلنا قرار گرفته آرام دستش را پشت کمر او گذاشت. لی لی با شرمندگی سرش را تکان داد:
- پدر معذرت می خواهم که بدون اطلاع شما از کنارتان ناپدید شدم.
والتر خندید:
- حرفش را هم نزن عزیزم. خوشحالم که با خانم سامانتا (۲) پالمر آشنا شده ای.
سامانتا با احترام تعظیم کوچک دیگری در مقابل ایلنا کرد:
- افتخار آشنایی از آن من است آقا...
والتر با لبخند سرش را تکان داده تشکر کرد و سپس گفت:
- حال پدر و بخصوص مادرتان چطور است خانم سامانتا؟
- پدرم بسیار خوب هستند. مادر نیز به لطف دکتر هامند بسیار بهتر شده اند.
- خوشحالم که این طور است. آیا از برادرتان در لندن خبری دارید؟
- بله آقا. چند روز پیش نامه ای از کلنسی (۳) به دستمان رسید. او دورۀ آموزش ارتش را تمام کرده و وارد ارتش شده است.
- بسیار عالیست.
لی لی در طول صحبتهای پدرش و سامانتا به دقت به آن دو نگاه می کرد، ظاهراً پدرش اکثر اهالی شهرشان را بسیار خوب می شناخت و از زندگیشان اطلاع داشت. سکوت کوتاهی در میانشان برقرار شد. سپس والتر سرش را مودبانه تکان داد:
- از صحبت با شما خوشحال شدم خانم سامانتای عزیز. لطفاً سلام من را به خانواده تان برسانید.
و به لی لی اشاره کرد که بروند. لی لی یکبار دیگر دستانش را با صمیمیت به سوی سامانتا دراز کرد و دو دختر جوان دستهای هم را فشردند:
- از آشنایی با شما واقعاً لذت بردم سامانتای عزیزم... و گلهایتان بسیار زیبا و شاداب هستند. شما باغبان بسیار ماهری هستید.
لی لی با لذت به گلها نگریست. والتر متوجه نگاه مجذوب لی لی به گلها شد و بی درنگ از جیبش مقداری پول بیرون آورد:
- آیا سه تا از دسته های گلتان را به من می فروشید؟
سامانتا با خجالت کمی قرمز شد:
- البته آقا... هر کدام را که دوست دارید انتخاب کنید....
لی لی با ناراحتی دست پدرش را نگه داشت:
- پدر، نه ... خواهش می کنم... لازم نیست برای خرسندی من گل بخرید.
والتر از ته دل خندید:
- عزیزم اگر با خریدن گلها می توانم دو دوشیزۀ جوان دوست داشتنی و عزیز را خوشحال کنم چرا نباید این کار را انجام بدهم. علاوه بر آن این گلها واقعاً زیبا و سرزنده هستند...
لی لی در مقابل پاسخ پدرش تنها توانست لبخند بزند و سرش را به علامت تشکر تکان بدهد. والتر با دقت به گلها نگریست و یکی از دسته های زیبا را انتخاب کرده برداشت و سپس رو به لی لی گفت:
- تو هم دو تا از دسته ها را که بیشتر دوست داری انتخاب کن عزیزم.
لی لی اندکی با دقت به دسته ها نگاه کرد و سرانجام دو دسته را انتخاب کرد. والتر بهای گلها را پرداخت و آن دو از سامانتا جدا شدند.
والتر دسته گلی را که در دست داشت در آغوش ایلنا گذاشت. لی لی با خرسندی چشمهایش را بسته گلها را با تمام وجود بو کشید، گلها واقعاً معطر بودند. او سرش را بلند کرد و با قدردانی در چشمان پدرش نگریست:
- پدر متشکرم که برایم این گلهای زیبا را خریدید. ولی من دوست ندارم که شما با این سرعت هرچه را که لمس و یا نگاه می کنم برایم خریداری کنید.
والتر خندید و دستش را بر شانۀ دخترش گذاشته او را به خودش فشرد:
- عزیزم قول می دهم که این طور نباشد. اما من همیشه برای مادرت گل می خریدم... و علاوه بر آن آقای رادفورد و پسرهایش هم به کرات برایت گل می خریدند. بنابراین فکر کردم که بهتر است من هم گاهی برایت دسته ای گل خریداری کنم.... در ضمن اینقدر همه چیز را به پدرت سخت نگیر دخترجان. بگذار من هم لذت داشتن یک دختر لوس و نازپرورده را بچشم!
لی لی از خنده ریسه رفت و والتر نیز قاه قاه خندید. ایلنا پس از اندکی به سختی خودش را کنترل کرد:
- خوشحالم که برایم گفتید که تصورتان از من چیست، یک دختر جوان لوس و نازپرورده که تنها استعداد و دغدغه اش انتخاب وسائل و چیزهایی است که پدر ثروتمندش باید با سرعت برایش فراهم کند.
والتر یکبار دیگر از خنده ریسه رفت و بی اختیار گونۀ لی لی را بوسید:
- عزیزم تو بی نظیر هستی و خودت خوب می دانی که من احترام خاصی برایت قائل هستم. شوخیهای مرا جدی نگیر...
لی لی نیز گونۀ پدرش را بوسید:
- می دانم پدر و از اعتماد و محبتتان متشکرم.
کالسکۀ ایلنا و پدرش سریع و روان از جادۀ زیبایی که عمارتشان را به شهر متصل می کرد می گذشت. ایلنا مجذوب و سرتاپا لذت به جادۀ رویایی نگاه می کرد، مسیری که در آن می رفتند آنقدر دل انگیز و فرح بخش بود که دختر جوان احساس می کرد با وجود مدت کمی که در عمارتشان گذرانده است کاملاً به عبور و تماشای این جاده معتاد شده است! والتر با خرسندی و غرور به چشمهای شیفته و پر تحسین دخترش می نگریست. هنگامیکه به انتهای جاده و ابتدای شهر رسیدند لی لی نگاهش را از مناظر بیرون از کالسکه برداشت و به پدرش نگاه کرده لبخند زد. والتر نجوا کرد:
- عزیزم واقعاً خوشحالم که به محل زندگی جدیدت علاقمند هستی.
لی لی تنها در چشمان پدرش خیره شد و با حالت دلربایی چشمهایش را بسته نفس عمیقی کشید، والتر منظور دخترش را فهمید و از خوشحالی از جایش برخاسته در کنار لی لی نشست و پیشانی و گونۀ دخترش را بوسید. ایلنا آرام پرسید:
- پدر لطفاً برایم از مقصدمان بگویید.
والتر نفس عمیقی کشید:
- عزیزم همانطور که گفتم می خواهم مرکز شهر را به تو نشان بدهم و در راس آن بازار سرباز شهر را. اطمینان دارم که از دیدن آن لذت می بری.
لی لی با سرگرمی تکرار کرد:
- بازار سرباز شهر؟!
- همین طور است دخترم. این بازار یکی از دلایل افتخار مردم این شهر است. بازار در شکل فعلیش در سال ۱۲۳۵ تاسیس شده است. در آن زمان پادشاه وقت یعنی هنری سوم (۱) فروش کالا را که تا پیش از آن در حیاط کلیسای قدیسین انجام می شد قدغن کرد و در نتیجه در فاصلۀ بسیار کمی از کلیسا این بازار آغاز شده به سرعت رونق گرفت. بدون شک بازار شهر ما بزرگترین بازار سرباز بریتانیاست که از هر چهار طرف توسط ساختمانها کاملاً احاطه شده است.
لی لی که واضحاً از شنیدن توضیحات پدرش لذت برده بود از خوشحالی خندید و چشمهایش درخشیدند. او سپس بار دیگر به مناظر بیرون از کالسکه چشم دوخت.
در محوطه ای که واضحاً برای ایستادن درشکه ها در نزدیکی مبدان بازار طراحی شده بود ایلنا و پدرش از کالسکه پیاده شدند. لی لی با کنجکاوی و شوق به میدان بسیار وسیعی که در آن بودند نگریست... به چادرهای منظم و تقریباً یکنواخت فروشندگانی که برای تجارت به آنجا آمده بودند... و در آخر به ساختمانهای بسیار زیبایی که از چهار طرف میدان و بازار را احاطه کرده بودند. لی لی آنقدر شیفتۀ معماری ساختمانها و حالت قدیمی و در عین حال زنده و بانشاط بازار شده بود که بی اختیار زمزمه کرد:
- خدای من... چقدر آشنا و نزدیک... چقدر زیبا...
والتر که دستورهای لازم را به کالسکچیش داده بود به کنار دخترش آمد و آرام بازوی او را گرفت:
- عزیزم دوست داری در بازار قدم بزنیم؟
ایلنا در حالیکه گونه هایش از هیجان گل انداخته بودند سرش را به علامت مثبت تکان داد و با تمام وجود خندید.
پدر و فرزند بازو در بازوی یکدیگر از گوشه ای از بازار گردششان را آغاز کردند. لی لی با چنان علاقه و لذتی به مردم، فروشندگان، غرفه های بازار و اجناسشان نگاه می کرد که انگار با چشمانش لحظه به لحظۀ گردش آن روز را می بلعید. در بازار تقریباً همه چیز برای خرید یافت می شد، از سبزیجات معطر و میوه های فصل گرفته تا صنایع دستی و خانگی تا محصولات لبنیاتی و تخم مرغ و بلدرچین و در آخر حیوانات اهلی زنده مانند مرغ، گوسفند و گاو!
همچنان که آن دو در بازار قدم می زدند از آنجا که داستان زندگیشان در همان یک هفتۀ کوتاه زبانزد تمام اهالی شهر شده بود مردمی که والتر دانوان را به همراه دختر جوان و تازه واردش می دیدند همگی برای لحظاتی کارشان را متوقف می کردند و با احترام و تحسین به آن دو می نگریستند. لی لی آنقدر از گردش آن روز و صفا و زندگی جاری در محیط بازار لذت برده بود که خجالتش را کنار گذاشته بود و هر وقت نگاهش با نگاههای سایرین تلاقی می کرد برایشان سر تکان می داد و لبخند زیبایی می زد. والتر گهگاه با افتخار و لذت به دخترش می نگریست و قلبش از خشنودی لبریز می شد؛ لی لی عزیزش از بودن در زادگاهش و در کنار او لذت می برد.
در میان مردمی که آن روز به بازار آمده بودند والتر و لی لی چندین بار به دوستانشان که در مهمانی شب قبل حضور داشتند برخوردند و برای صحبت با آنها ایستادند. علاوه بر آن والتر نیز چندین مرتبه به افراد و مردانش در ادارۀ پلیس برخورد و پس از معرفی ایلنا مشغول صحبت با آنها شد.
هنگامیکه والتر در جواب سلام مرد قصاب میانسال، درشت اندام و نسبتاً خشنی که در یکی از غرفه ها مشغول فروش گوشت و محصولات گوشتی بود به کنار چادر او رفت لی لی با کنجکاوی به دور خودش چرخیده به اطراف نگریست. کمی آن سوتر دختر ظریف و بسیار جوانی دسته های بسیار زیبای گلهای وحشی شادابی را مقابلش در گلدانهای بزرگ سفالی و مسی پر از آب گذاشته بود و با دقت به آنها رسیدگی می کرد. لی لی بی اختیار با قدمهایی آرام به سوی دختر رفت.
دخترک خم شده بود و همانطور که گلهایش را مرتب می کرد زیر لب آوازی محلی را زمزمه می کرد. لی لی در چند قدمی دختر ایستاد، منظرۀ روبه رویش بیشتر شبیه به یک رویا بود، دختر گلفروشی که در یک روز بسیار زیبا و خوش آیند در میان گلهای معطرش مشغول کار بود و آواز می خواند.
صبح لی لی همانطور که انتظار داشت دیرتر از همیشه از خواب برخاست. خوشبختانه بنابر گفتۀ پدرش صبحانه را دیرتر از معمول صرف می کردند و در نتیجه او فرصت کرد که با خیالی آسوده تر برای روز جدید آماده شود. هنگامی که لی لی به تالار غذاخوری وارد شد اریک و والتر هر دو در تالار بودند. لی لی با مهربانی به آن دو لبخند زد:
- صبح بخیر پدر، و صبح بخیر اریک عزیز. امیدوارم که برای مدت طولانی منتظر من نمانده باشید.
اریک با ادب سرش را پایین آورد:
- صبح شما هم بخیر.
والتر نیز با محبت به سوی او آمده گونه اش را بوسید:
- صبح بخیر عزیزم. من و اریک هم چند دقیقۀ قبل وارد تالار شدیم. آیا دیشب خوب استراحت کردی؟
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد و سپس هر سه نفر سر میز نشستند. برای چند دقیقه سکوت در بین آنها برقرار شد و هرکسی به صبحانه اش پرداخت. سپس والتر آرام گفت:
- لی لی، عزیزم... آیا دوست داری امروز با هم برای گردش به شهر برویم؟
لی لی رو به پدرش خندید:
- البته پدر.... اما دیروز شما شرطبندیمان را بردید و در نتیجه به من دینی ندارید!
والتر و لی لی هر دو خندیدند و والتر با شوخی گفت:
- آه عزیزم من اخلاقاً بسیار بخشنده و مهربان هستم! نگران باختت نباش...
و یکبار دیگر هر دو نفر خندیدند. اریک که با کنجکاوی آن دو را نگاه می کرد پرسید:
- آیا می توانم بدانم شرطبندیتان در چه مورد بود؟
با شنیدن این سوال ایلنا سرش را پایین انداخت و به شدت لبهایش را گاز گرفت تا از خنده ریسه نرود و والتر نیز در جای خود مشغول بازی با صبحانه اش شده چندین بار سرفه کرد تا جلوی قهقۀ خنده اش را بگیرد. از آنجا که هنوز اریک با حالتی منتظر و مشکوک به والتر و لی لی می نگریست، پس از اندکی والتر سرش را بالا آورده توضیح داد:
- ما شرط بسته بودیم که آیا مردم شهر در شب مهمانی لی لی و رفتارش را تحسین خواهند کرد یا خیر. قرار بود که اگر طبق حدس ایلنا او را تحسین نکردند من وی را امروز برای گردش در شهر ببرم.
اریک با دقت به پدرش و لی لی نگریست، کاملاً معلوم بود که پدر و فرزند چیزی را از وی مخفی می کنند و احتمالاً شرطبندی کذاییشان به او نیز بی ارتباط نبوده است! اریک ترجیح داد که به گفتۀ والتر اعتراضی نکند و در عوض تصمیم گرفت که ایلنا را کمی بیازارد. او برگشت و نگاه جدی و دقیقش را در چشمان لی لی دوخت:
- چقدر جالب... و شما تصمیم گرفتید که بر علیه خودتان با پدر شرطبندی کنید ایلنای عزیزم؟!
ایلنا غافلگیر شد، او با درماندگی نگاه سریعی به والتر، که به همان اندازۀ وی غافلگیر شده بود، انداخت و یکبار دیگر چشمهایش با چشمهای عمیق و نافذ اریک تلاقی کردند... اریک با خرسندی به ایلنا که واضحاً به تله افتاده بود نگریسته لبخند کوچکی زد. ایلنا به خودش آمد و او هم نگاه جدی و خونسردی به اریک انداخت:
- اریک عزیز این شرطبندی دو حالت داشت؛ در حالت باخت احترام و تحسین مردم شهر را به دست آورده بودم که بسیار باارزش و ستودنی بود و در حالت برد گردش با پدر و لذت برنده شدن را می چشیدم که در جای خود کمی از تلخی رد شدن در انظار عموم می کاست. بنابراین تصمیم گرفتم که برعلیه خودم شرطبندی کنم!
والتر و اریک بر صندلیهایشان خشک شدند! والتر با تحسین و لبخندی وسیع به دخترش نگریست، اگرچه در این مدت پی برده بود که فرزندش بسیار باهوش و زیرک است اما با این پاسخ دختر جوان ثابت کرده بود که لیاقتش بسیار بیشتر از تخمینهای پدرش است.
اریک نیز با دقت به دختر جوان و بسیار زیبا نگریست، این سومین بار بود که در این مدت کوتاه لی لی با حاضر جوابیش او را برجای خودش می نشاند! نه تنها زیبایی ایلنا بهشتی و غیر قابل وصف بود بلکه دختر جوان شخصیتی بسیار قوی، فکور و سیاستمدار داشت که به راحتی به دام نمی افتاد و رام نمی شد. اریک برای چند ثانیه بی اختیار در چشمان بی نظیر و رویایی لی لی غرق شد، رفتار ایلنا همانقدر که او را تشنۀ کشمکش با وی و شکست دادنش می کردند به همان اندازه نیز در نظرش برای لی لی احترام و تحسین می آفریدند. اریک نفس عمیقی کشید:
- شما بسیار سیاستمدار و باهوش هستید ایلنا... و توضیحتان در مورد شرطبندیتان عالی بود!
لی لی با احترام اما پیروزمندانه به اریک لبخند زده نیم تعظیمی کرد. والتر به خودش آمد:
- بسیار عالی بود عزیزم، و امیدوارم که از گردش امروز هم لذت ببری.
والتر سپس رو به اریک گفت:
- اریک، پسرم اگر مایل باشی خوشحال می شویم که با ما بیایی. می خواهم مرکز شهر را به لی لی نشان بدهم، بخصوص بازار شهر و میدان اصلی شهر را.
اریک به صورت پدرش نگریست، محبت و شادی در آن موج می زد. او به فکر فرو رفت، مدت زیادی بود که برای قدم زدن و گردش به میدان اصلی و بازار شهر نرفته بود. اگر چه دوست داشت که به همراه پدرش و ایلنا برود اما در این مدت کارهایش به شدت بر روی هم انباشته شده عقب افتاده بودند. اریک با دلتنگی به والتر لبخند زد:
- پدر من واقعاً دوست دارم که همراه شما باشم اما کارهای زیادی برای رسیدگی دارم و بهتر است که در عمارت بمانم.
والتر سرش را تکان داد:
- هرطور که مایلی پسرم.
مدتی طول کشید تا والتر به خودش آمد و توانست سخن بگوید:
- ایلنا، دخترم... مرا ببخش... خواهش می کنم کوتاهی احمقانۀ مرا ببخش عزیزم...
والتر با محبت ایلنا را اندکی به خودش فشرده آه عمیقی کشید:
- عزیزم نمی خواستم با صحبتهایم برایت پیش فرضی بوجود بیاورم. نمی توانستم به خودم اجازه بدهم که مزاحم نتیجه گیری و شناخت مستقل تو از او بشوم...
لی لی سرش را باناباوری بالا آورده نگاه خجالت زده و مستاصلش را در چشمان بی قرار و پشیمان پدرش دوخت:
- پیش فرض....نمی خواستید...
ایلنا نتوانست جمله اش را تمام کند. او پس از مکث کوچکی سرش را با درماندگی تکان داده گفت:
- خدایا... باورم نمی شود که در اولین برخوردم با مردم شهر این مرد بی فرهنگ و دون صفت عملاً در مقابل چشمان همه...
ایلنا این بار هم نتوانست جمله اش را تمام کند و یکبار دیگر با بغض سرش را بر روی سینۀ والتر مخفی کرد تا بگرید. والتر لبهایش را جوید و با خجالت به دخترش نگریست:
- می دانم عزیزم و متاسفم... این اشتباه من بود که فکر می کردم هنری جویس لیاقت رفتار انسانی و بزرگوارانه را دارد. من باید از پیش تو را در مورد اخلاق زشت او آگاه می کردم و خودم بیشتر از این مراقب مزاحمتهای وی برایت می شدم... اما عزیزم باور کن که نمی خواستم مزاحم زندگی و تصمیمهای شخصیت بشوم و در آنها مداخله کنم.
والتر اندکی سکوت کرد. او چندین بار موهای دخترش را بوسیده سپس نجوا کرد:
- عزیزم خواهش می کنم کوتاهی مرا ببخش.
لی لی پس از اندکی سرش را بالا آورد و با محبت اما خسته و بی رمق به پدرش لبخند زد، خوب می دانست که در همین مدت کوتاه آنقدر به والتر علاقمند شده است که نمی تواند از او دلخور و آزرده بماند. والتر با دیدن لبخند مهربان دخترش نفس راحتی کشیده پیشانی او را بوسید:
- متشکرم عزیزم.
لی لی آرام زمزمه کرد:
- دیگر نمی خواهم حتی برای چند ثانیه با او تنها باشم... لطفاً مرا با او تنها نگذارید.
و سپس یکبار دیگر سرش را پایین انداخته در پناه بازوی پدرش مخفی کرد. والتر سرش را تکان داد:
- قول می دهم که تمام تلاشم را بکنم تا او به تو آسیبی نرساند دخترم... عزیزم اگر خسته ای دوست داری که رقص را در همین جا رها کنیم؟
لی لی احساس می کرد تا همین جا هم بیشتر از آنچه که باید نظر مردم را جلب و کنجکاویشان را تحریک کرده است و دوست نداشت بیش از این بر اتفاقی که افتاده بود تاکید کند:
- بهتر است این دور رقص را تمام کنیم. اما مایل نیستم با کسی بجز شما برقصم.
والتر سرش را به علامت مثبت تکان داد. لی لی در آغوش والتر کوشید که آرامش و خویشتن داریش را دوباره بازیابد. او چشمهایش را بسته سرش را به زیر انداخت و چند نفس عمیق کشید. هنوز هم قلبش از هیجان و خشم به شدت می تپید و دستها و زانوهایش می لرزیدند.
والتر که متوجه ناآرامی ایلنا شده بود بار دیگر بازویش را بالا آورد و صورت لی لی را پشت آن مخفی کرد. او سپس به اطرافش نگریست، خوشبختانه آنها در وسط حلقۀ افرادی که می رقصیدند نبودند و کمی آن سوتر تعداد کسانی که می رقصیدند به وضوح کمتر می شد. والتر لی لی را به آن سو هدایت کرد تا کمتر در معرض توجه باشند.
حتی هنگامی که والتر در آن گوشۀ سالن با لی لی می رقصید و می کوشید که او را محافظت و آرام کند دو نفر از مردان جوان برای درخواست رقص از ایلنا به آنها نزدیک شدند. والتر که پیش بینی این موضوع را کرده بود با نگاهی بسیار خشک و جدی از هر کدام از آنها پذیرایی کرد و جوانها که کاملاً منظور نگاه بی روح و منع کنندۀ والتر را می دانستند بدون آنکه حتی از لی لی درخواست رقص کنند پدر و فرزند را با هم تنها گذاشتند.
سرانجام آن دور رقص تمام شد. لی لی و پدرش همانطور که معمول بود در انتها به یکدیگر تعظیم کردند و سپس بازو در بازوی یکدیگر به سوی خدمتکاری که مشغول سرو کردن نوشیدنیها بود رفتند تا لی لی کمی آب بنوشد. پس از آن والتر از لی لی پرسید:
- لی لی آیا مایلی که در دور بعدی نرقصیم؟
لی لی با مهربانی توام با خستگی سرش را تکان داد:
- اینکه ما دو نفر در رقص شرکت نکنیم سایرین را در موقعیت سخت و ناراحت کننده ای قرار خواهد داد. بهتر است حداقل برای مدت کوتاهی با مهمانان همرقص شویم... اما بدون شک دوست ندارم که دیگر با هنری همرقص شوم.
والتر سرش را تکان داد:
- نگران نباش عزیزم... اگرچه فکر نمی کنم که دیگر هنری جرات ایجاد مزاحمت بیشتر برای تو را امشب داشته باشد ولی مراقب همه چیز خواهم بود.
نگاه لی لی به سوی دختران جوانی که در کنار هم نشسته بودند کشیده شد:
- پدر اگر اجازه بدهید من به دوستانم بپیوندم.
والتر با مهربانی سرش را به علامت مثبت تکان داد و لی لی برای پیوستن به رز و سایرین از پدرش جدا شد.
وقتی که پس از صرف شام مجلل و عالی خانوادۀ همیلتون نیز به عنوان آخرین مهمانها عمارت والتر را ترک کردند ایلنا از خستگی به زحمت بر روی پاهایش ایستاده بود. خانم همیلتون آنها را جمعۀ آینده برای صرف شام به عمارتشان دعوت کرد. رز نیز از لی لی خواست که روز پنج شنبه برای گردش در شهر به او و ربه کا بپیوندد.
لی لی، والتر و اریک به داخل عمارت بازگشتند، خدمتکارها با سرعت مشغول سر و سامان دادن به اوضاع تالار اصلی و تالار غذاخوری بودند. لی لی با دلسوزی به آنها نگریست:
- پدر آیا خدمه امشب تالارها را مرتب می کنند؟
- خیر عزیزم... آنها تنها خوراکیها و نوشیدنیها را جمع کرده زباله ها را از تالارها بیرون می برند. سپس آنها هم برای استراحت به اتاقهایشان می روند. فردا نیز یک ساعت و نیم دیرتر از مواقع عادی صبحانه خواهیم خورد تا آنها بتوانند بیشتر در رختخوابهایشان بمانند.
ایلنا بی اختیار ایستاد، کفشهایش با پاشنه های نسبتاً بلندشان بیش از حد برایش غیر قابل تحمل و عذاب آور شده بودند. او کفشهایش را از پایش بیرون آورده خم شد و آنها را در دستش بلند کرد. والتر و اریک با تعجب به دخترجوان نگاه کردند. ایلنا که متوجه تعجب آن دو شده بود با خجالت خندید:
- کفشهای پاشنه بلند برای استفادۀ طولانی مدت بسیار ناراحت کننده هستند!
والتر با مهربانی دستش را دور شانۀ لی لی حلقه کرد تا در راه رفتن به او یاری بدهد:
- عزیزم متاسفم که اینقدر خسته شده ای... آیا دوست داری که کمکت کنم و به اتاقت برسانمت؟
ایلنا بی اختیار خندید:
- آه... ابداً. خنکی کفپوش عمارت تنها چیزی است که در حال حاضر به آن نیاز دارم.
آنها هر سه به سوی اتاقهای خوابشان به راه افتادند. اریک در میان راه باخرسندی نفس عمیقی کشید:
- مهمانی امشب نیز مانند تمام مهمانیهای دیگر که شما برگزار می کنید بی نظیر بود پدر.
والتر ضربۀ آرامی به پشت اریک زد:
- خوشحالم که از آن لذت برده ای پسرم و امیدوارم که از ازدحام مهمانها خسته نشده باشی.
اریک با خجالت خندید:
- پدر من تا زمانی که تعداد مهمانی ها در تقویمم بیش از اندازه زیاد نشوند هیچ مشکلی با حضور در مهمانیهای گهگاه ندارم... شما چطور ایلنا، آیا از آشنایی با مردم شهر لذت بردید؟
والتر با نگرانی به لی لی نگریست. ایلنا لبخند مهربانی به او و اریک زد:
- البته اریک عزیز. همه چیز بسیار روان تر و صمیمی تر از آنچه که می اندیشیدم پیش رفت و من دوستان بسیار خوبی در میان خانمهای دیگر یافتم.
اریک سرش را تکان داد:
- خوشحالم که این را می شنوم.
پس از آن در میان آنها سکوت برقرار شد. لی لی در مقابل در اتاقش والتر را بوسید و از آن دو جدا شد. او در اتاقش زنگ زد و در انتظار فیبی بر مبلی نشسته چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. یکبار دیگر لی لی بیاد اتفاقات آن شب افتاد، همه چیز زیبا و رویایی بود، مهمانهایی که ملاقات کرده بود بسیار مهربان و صمیمی بودند و او از معاشرت با آنها لذت برده بود.... و سپس ذهن لی لی به ملاقاتش با هنری جویس کشیده شد، به رفتار و گفتار گستاخانه و آزاردهندۀ مرد جوان. گونه های ایلنا از خشم گل انداختند و نفسش به شماره افتاد، او مانند همیشه اش با متانت و موقر رفتار کرده بود و با اینحال هنری به خودش اجازه داده بود که چنین رفتار زننده و بی شرمانه ای با او بکند. صدای ضربه هایی بر در اتاق لی لی را به خود آورد، فیبی پشت در بود و ایلنا بلافاصله به او اجازۀ ورود داد. چند دقیقۀ بعد لی لی با کمک فیبی آمادۀ خواب شده بود. او فیبی را مرخص کرده به رختخواب رفت و به محض آنکه در رختخوابش دراز کشید به خواب عمیقی فرو رفت.
چشمهای لی لی با درماندگی در میان جمع به دنبال پدرش گشتند اما او را نیافتند. در عوض ایلنا متوجه ریچارد شد که در فاصلۀ اندکی از آن دو به همراه بانویی در حال رقصیدن بودند. برای یک لحظه مانند معجزه ای ریچارد سنگینی نگاه لی لی را بر روی خودش احساس کرده به سوی او نگریست. چشمان وحشتزده و بیتاب ایلنا در چشمان آرام و صبور ریچارد گره خوردند.
نگاه لی لی طوری درمانده و پرالتماس بود که ریچارد برای یک لحظه بی اختیار ایستاد. او بلافاصله به خودش آمد و با خونسردی به همرقصش که از ایستادن او تعجب کرده بود لبخند زد. برای مدت کوتاهی ریچارد کوشید که همه چیز را به حالت عادی بازگرداند و سپس یکبار دیگر نگاهش به سوی ایلنا کشیده شد. ایلنا و هنری که مشغول رقصیدن بودند چرخیدند و حالا پشت ایلنا و روی هنری به سوی او بود. با دیدن برق نگاه و لبخند هنری ریچارد احساس کرد که چیزی به شدت مشکل دارد. او با دقت بیشتری به زوج جوان نگریست... دست راست هنری که بالاتر از حد معمول بر پشت لی لی قرار داشت توجه او را به خود جلب کرد. وی سپس متوجه انگشتان هنری که بر میان کتفهای عریان دختر جوان بازی می کردند شد. برای یک لحظه نزدیک بود ریچارد فریاد بکشد، این جوان متفرعن و بی شخصیت چه می اندیشید که به خودش اجازه داده بود که چنین رفتاری با دوشیزۀ موقری مانند ایلنا بکند؟
ریچارد بی درنگ به سوی همرقصش برگشت:
- خانم رقصیدن با شما بسیار لذتبخش بود، اما اگر اجازه بدهید می خواهم مدتی نیز با دوشیزه دانوان برقصم.
زن سرش را تکان داد:
- با کمال میل دکتر دیویس عزیز.
چند لحظه بعد ریچارد و همراهش با فاصلۀ کمی از هنری و ایلنا می رقصیدند. ریچارد در یک موقعیت مناسب اشاره ای به هنری کرد. هنری متوجه منظور ریچارد شد ولی این طور وانمود کرد که اشارۀ وی را ندیده است و همچنان به رقصش ادامه داد. ایلنا که سرش را پایین انداخته بود و از شرم و خشم می لرزید سرش را بالا آورده ریچارد را در کنارشان دید. ریچارد نگاه مهربان و صبوری به ایلنا کرد. هنری که متوجه نگاه آن دو شده بود ناچار بار دیگر به ریچارد نگریست و نگاه پر از خشم ریچارد در نگاهش گره خورد. هنری به ناچار گفت:
- دوشیزه خانم دکتر دیویس مایلند که با شما برقصند.
ایلنا تنها سرش را به علامت موافقت تکان داد و ریچارد که منتظر همین حرکت بود بی درنگ رقصش را متوقف کرده ایلنای خرد شده و درمانده را از میان بازوهای هنری جویس بیرون کشید.
وقتی که ریچارد ایلنا را در میان بازوهایش گرفت لی لی به شدت می لرزید و از ترس آنکه اشکهایش جاری شوند نفسش را در سینه حبس کرده بود. ریچارد به دختر بیچاره که سرش را پایین انداخته بود و لبهایش را می جوید نگریسته آه کشید؛ چقدر دوست نداشت که ناراحتی و زجر این دختر زیبا و عزیز که با رفتار گستاخانۀ هنری جویس بوجود آمده بود را ببیند. ریچارد کوشید که لی لی را دلداری بدهد، او با محبت زمزمه کرد:
- خانم ایلنای عزیزم... لطفاً آرام باشید، همه چیز تمام شده است.
لی لی با درماندگی خودش را بیشتر جمع کرد تا مانع از گریستنش شود. ریچارد لبش را گاز گرفت، تنها کسی که می توانست لی لی را آرام کند والتر بود. او به اطرافش نگریست و پس از اندکی والتر را یافت که با دقت به آن دو نگاه می کرد. ریچارد با دلخوری سرش را به سوی او تکان داد.
والتر متوجه رقص هنری و ایلنا شده بود و با دیدن ریچارد که به سرعت خودش را به آنها رسانیده مشغول رقصیدن با لی لی شده بود دریافته بود که مشکلی پیش آمده است. نگاههای ریچارد و والتر در هم گره خوردند و والتر بی درنگ متوجه وخامت اوضاع شد. ریچارد با محبت دست پوشیده با دستکش لی لی را با انگشتهایش نوازش کرد:
- نگران نباشید خانم ایلنای عزیز... به زودی پدرتان در کنارتان خواهند بود.
و سپس آه کشیده ادامه داد:
- شما باید اخطارهای پدرتان در مورد اخلاق گستاخانه و متفرعن هنری جویس را جدی می گرفتید.
لی لی با شنیدن این حرف خرد شد، جدی گرفتن اخطارهای پدرش؛ پدرش در این مورد حتی کلمه ای با او صحبت نکرده بود! لی لی تنها سرش را بالا آورد و با دهان نیمه باز، لبهای بی رنگ و چشمان پر اشک و از حدقه در آمده در چشمان ریچارد خیره شد. ریچارد از دیدن صورت کاملاً گیج و شکه شدۀ لی لی لرزید:
- والتر چیزی در این مورد به شما نگفت، این طور نیست؟
لی لی سرش را پایین انداخت و دوباره نفسش را حبس کرد، یک لحظه بیشتر و او دیگر نمی توانست جلوی جاری شدن اشکهایش را بگیرد. ریچارد سرش را یکبار دیگر بی اختیار بلند کرد و در حالیکه لبش را می جوید با خشم به دنبال والتر گشت. اندکی بعد والتر و همرقصش تقریباً در کنار آنها می رقصیدند، نگاه خشمگین ریچارد با نگاه پرسوال و نگران والتر گره خوردند. ریچارد آرام رو به لی لی زمزمه کرد:
- پدرتان اینجا هستند خانم ایلنا...
و سپس به والتر اشاره کرد و مردها جایشان را عوض کردند.
والتر با نگرانی بازویش را دور کمر فرزندش حلقه کرده کوشید که صورت او را ببیند. لی لی همچنان سرش را پایین انداخته بود، به سختی نفس می کشید و می لرزید. والتر با درماندگی زمزمه کرد:
- لی لی ... عزیزم...
ایلنا سرش را بالا آورد... والتر از دیدن وضعیت دخترش برجایش میخکوب شد و دندانهایش کلید شدند. لی لی با صدایی لرزان نالید:
- چرا هیچ چیز در مورد او به من نگفتید؟... می خواستید تحقیر شوم؟!...
و بیشتر نتوانست تحمل کند، سرش را بر سینۀ پدرش گذاشت و دو قطره اشک درشت از چشمهایش به پایین لغزیدند. خون با فشار به صورت والتر دوید، رگهای شقیقه اش از خشم بیرون زدند و صورتش کاملاً قرمز شد، او بازویش را بالا آورد و تا جایی که می توانست صورت لی لی را پشت آن مخفی کرد. باور نمی کرد که هنری در همان مدت کم اینطور دخترش را تحقیر و خرد کرده باشد.
پس از دنیل لی لی مدتی با گلن اینوود رقصید. اندکی زودتر از انتظار لی لی برای پایان این رقص گلن وی را غافلگیر کرد:
- دوشیزه خانم آقای جویس افتخار رقصیدن با شما را می خواهند...
لی لی با خونسردی ساختگی لبخند زد، او تا آن لحظه با دقت و ظرافت از رقصیدن با هنری گریخته بود. اگر چند دقیقه بیشتر فرصت رقصیدن با گلن را داشت این بار نیز از همرقص شدن با هنری می گریخت ولی هنری او را به دام انداخته بود. لی لی لبش را گزید، البته او می توانست این پیشنهاد را رد کند ولی با توجه به اینکه کمتر از سه ساعت از آشنایی او و هنری می گذشت و از آنجا که وی میزبان و مرکز توجه میهمانی بود این کار به شدت دور از نزاکت و تحقیر کننده بود.
لی لی نفس عمیقی کشید، هنوز حداقل دو دور دیگر از آهنگی که نوازندگان می نواختند باقی مانده بود. ایلنا با درماندگی، اما بدون جلب توجه، به اطرافش نگریست تا پدرش را بیابد؛ شاید او می توانست وی را از چنین موقعیتی نجات بدهد؛ اما والتر را در نزدیکش نیافت. او به ناچار سرش را تکان داد و با لبخندی آرام با درخواست هنری موافقت کرد.
دور جدید آهنگ آغاز شد و هنری ایلنا را با علاقه در آغوش کشید. ایلنا با هوشیاری خودش را کمی عقب کشید تا فاصلۀ معقولی را با مرد جوان حفظ کند. نگاه پر از لذت و سرکش هنری در چشمان درشت و رویایی لی لی گره خورد:
- از اینکه افتخار رقصیدن به من دادید متشکرم دوشیزه خانم.
ایلنا به زحمت خندید:
- افتخار از آن من است آقای جویس.
برای مدت کوتاهی سکوت در بین آن دو برقرار شده هر دو در چشمان یکدیگر خیره ماندند. پس از اندکی هنری که واضحاً از زیبایی ایلنا از خود بی خود شده بود نفس عمیقی کشیده با لحنی شیفته زمزمه کرد:
- نورسهمپتن برای ستارۀ زیبا و دلربایی مانند شما بسیار کوچک و بی رونق است خانم ایلنا. شما باید در شهرهای بزرگتری مانند لندن و یا بیرمنگهام زندگی کنید. در چنین شهرهایی است که شما امکانات و توجهی که در خورتان باشد را خواهید یافت.
ایلنا سرش را تکان داد:
- از لطف و توجه شما متشکرم آقای جویس. اما در همین مدت کوتاه من زندگی در نورسهمپتن و در کنار مردمش را بسیار راضی کننده و حتی لذتبخش یافته ام و بنابراین دلیلی برای نقل مکان به شهرهای بزرگتر نمی بینم. علاوه بر این فکر می کنم شما نیز علاقۀ زیادی به این شهر داشته باشید که برخلاف شیوۀ زندگی خانوادگیتان به اینجا نقل مکان کرده اید.
هنری خندید و دو رشته دندانهای سفیدش نمایان شدند:
- فکر می کنم در تمام مدت زندگیم در اینجا قلبم گواهی به یافتن گنجی ارزشمند را به من می داد....
هنری با لذت و تحسین با سر به لی لی اشاره کرده در چشمان دختر جوان خیره شد:
- خوشحالم که سرانجام این گنج را یافته ام... می بینم که حقیقتاً تمام سالهای زندگیم در نورسهمپتن ارزش یافتن آن را داشته اند.
ایلنا از شنیدن حرفهای بی پروا و عاشقانۀ هنری قرمز شد. او با درماندگی کوشید که خودش را کمی از او دور کند... جسارت و گستاخی مرد جوان حقیقتاً او را آزرده بود و حالا می رفت که غیر قابل تحمل و فاجعه بار شود. لی لی کوشید که سخنان هنری را نشنیده بگیرد، او با خودش اندیشید که اگر می توانست بقیۀ رقص لعنتی را در سکوت سپری کند شاید می توانست از زشتی و آزار دهندگی آن لحظات بکاهد. لی لی با ناراحتی لبهایش را جویده سرش را به زیر انداخت.
هنری متوجه سکوت پر از نارضایتی و خشم لی لی و فاصله اش که می کوشید با وی بیشتر کند شد. وی تصمیمش را گرفت، هیچ دختر جوانی وجود نداشت که بتواند در مقابل او و خواسته هایش مقاومت کند و ایلنا دانوان بخصوص نباید این کار را می کرد، دختر جوان باید می فهمید که او علاقه و توجه هر دوشیزه ای را که اراده کند به دست می آورد ! هنری بازویش را دور بدن لی لی محکمتر کرد:
- من پیشنهادی دارم که مشکل هر دو نفر ما را حل می کند. اگر شما با من به لندن بیایید هم شما به شهری رفته اید که لیاقتتان را داشته باشد و هم من گنجی را که در طلبش بوده ام به دست آورده به شهر زادگاهم باز خواهم گشت.
و سپس اتفاقی افتاد که نزدیک بود لی لی را به جنون بکشاند. هنری که دست راست او را آرام در دست چپش داشت با حالتی عاشقانه انگشتهایش را از میان انگشتان وی گذرانده دست او را محکم در دستش فشرد و دست راستش که بر کمر ایلنا بود را آرام بالا آورده نوک انگشتانش بر قسمتی از کمر لی لی که عریان بود بازی کردند.
لی لی طوری شکه شد که در میان رقص ناگهان ایستاد و با چشمان از حدقه در آمده و دهان نیمه باز به هنری که لبخند پر شهوتی بر لب داشت نگریست. او سپس بلافاصله به خودش آمد، شرایطش به حدی زشت و زننده بود که حتی تصور اینکه در چنین حالتی مرکز توجه مهمانها شود دیوانه اش می کرد. لی لی بی اختیار و از ترس آنکه با ایستادنش توجه سایرین را به خودش جلب کند به رقصیدن ادامه داد. وی بی درنگ نگاهش را از چهره و لبخند مشمئز کنندۀ هنری برگرفته در حالیکه به شدت لبش را گاز می گرفت به سوی دیگر نگریست...در آن لحظات او احساس کسی را داشت که در مقابل دید همگان مورد تجاوز قرار گرفته باشد... و چقدر دوست داشت که بی درنگ رقصش را با هنری متوقف کرده سیلی محکمی به صورت مرد جوان جسور و از خودراضی بزند و تالار را ترک کند.
لی لی به سختی خودش را کنترل کرد و به دنبال راه حلی گشت. اگر مستقیم از این مرد متفرعن و از گستاخ می خواست که مراقب رفتارش باشد و او را راحت بگذارد نتیجه بدون شک عکس آنچه که او می خواست می شد. هنری مطمئناً با یک لبخند چندش آور دیگر و با نگاهی پر از عشق و شهوت او را بیشتر به خودش می فشرد و یکی از حرفهای عاشقانۀ آزاردهندۀ دیگرش را به او تحویل می داد. لی لی دیگر صدای آهنگ را نمی شنید. احساس می کرد که بدنش کاملاً از عرق خیس شده است و تمام افراد حاضر در مهمانی آنها را نگاه می کنند.
اریک با خنده و خجالت سرش را تکان داده با مهربانی زمزمه کرد:
- من از ناراحتی شما خوشحال نشدم ایلنا. اگر راستش را بخواهید از شباهتتان به خودم خوشحال شدم.
ایلنا با شگفتی به او نگریست و اریک ادامه داد:
- من هم مانند شما از بودن در اجتماعات بزرگ و مکانهای شلوغ خسته و درمانده می شوم. اگر شما به حضور در مهمانی علاقه داشتید پدر برای سرگرم و شاد کردن شما بی وقفه ترتیب مهمانی های مجلل را در این عمارت می دادند و می توانید حدس بزنید که من کاملاً مستاصل می شدم. حالا خوشحالم که شما نیز در این مورد به من شباهت دارید و در نتیجه من نباید نگران برگزاری مهمانیهای فراوانی در این عمارت باشم.
لی لی از شنیدن توضیحات صادقانه و دیدن چهرۀ خسته از ازدحام اریک بی اختیار به خنده افتاد:
- واقعاً متاسفم که می شنوم شما هم از بودن در مهمانیها خسته می شوید اریک و متاسفم که به خاطر من مجبور به شرکت در مهمانی امشب شدید.... لطفاً نگران نباشید، ما دو نفر سعیمان را خواهیم کرد که پدر بیشتر از آنچه که باید در این عمارت مهمانی برگزار نکنند.
لی لی لبخند آرام و مهربانی به اریک زده نفس عمیقی کشید. او سپس با قدردانی گفت:
- اگر راستش را بخواهید قبل از اینکه با صحبتهایتان دربارۀ نظراتتان در مورد مجالس مهمانی مرا غافلگیر کنید سعی می کردم که با یادآوری مناظر زیبایی که امروز صبح به من نشان دادید تجدید قوا کنم.
اریک نگاه مهربانش را در چشمان ایلنا دوخت:
- خوشحالم که از گردش امروز صبح لذت بردید.
ایلنا سرش را تکان داده لبخند زد:
- همه چیز بی نظیر بود اریک عزیز. حالا که در این مورد فکر می کنم می بینم آنطور که شایستۀ محبت شما باشد از شما تشکر نکردم...
ایلنا در میان رقص سرش را به علامت تعظیم کمی خم کرد:
- اریک عزیز از اوقات خوشی که امروز صبح برخلاف تمایل شخصیتان برای تنهایی برایم فراهم کردید بی اندازه سپاسگزارم.
اریک در سکوت به لی لی نگاه کرد و قسمتی از جملۀ ایلنا در گوشش طنین انداخت:" برخلاف تمایل شخصیتان..."، شاید آن روز صبح وقتی که عمارت را به قصد گردش ترک می کرد اگر کسی به او می گفت که به لی لی برمی خورد و با او برای گردش می رود دلگیر می شد اما وقتی که کاملاً بدون برنامه لی لی را در مقابل جنگل غافلگیر کرد و به او پیشنهاد گردش داد حقیقتاً از این موضوع راضی و خشنود بود. در طول گردششان نیز از صحبت و بودن با او لذت برده بود و این انصاف نبود که لی لی بیندیشد که در این گردش مزاحم وی شده است. اریک نجوا کرد:
- ایلنای عزیزم باز هم می گویم که از بودن با شما و گردش امروز من نیز بسیار لذت بردم. علاوه بر آن بسیار خوشحالم که می بینم که شما هم اوقات خوشی را گذرانده اید.
اریک سکوت کوتاهی کرده نفس عمیقی کشید. آن روز پس از آنکه برای کارهایش به شهر رفته بود در زمانهای آزادش به این موضوع اندیشیده بود و مایل بود که گردشهای کوچکش با لی لی را ادامه بدهد اما نمی دانست چگونه این موضوع را با وی در میان بگذارد و حالا قلباً خوشحال بود که این بحث بین آنها آغاز شده است. اریک ادامه داد:
- برای این که باور کنید که مزاحم من نبودید می خواهم به شما پیشنهاد بدهم که اگر مایل باشید هر روز صبح تا هر زمان که بخواهید با هم برای گردش برویم تا شما هم با نقاط اطراف این عمارت و شهر زودتر آشنا شوید.
ایلنا با شگفتی به اریک نگاه کرد و صمیمیت و راستگویی را در چشمهای عمیق وی دید. او هم آن روز صبح از بودن در کنار اریک لذت بسیاری برده بود و در دل آرزو کرده بود که بیشتر می توانست به همراه مرد جوان به گردش برود اما خوب می دانست که اریک تنهاییش را دوست دارد و عادلانه نیست که مزاحم استراحت و تنهایی او بشود. لی لی لبهایش را گاز گرفت اما پیش از اینکه بتواند چیزی بگوید اریک فکرش را خواند. یکبار دیگر اریک مصمم شده بود که دختر زیبا را در گردشهایش با خود همراه کند:
- ایلنای عزیزم، لطفاً قبول کنید که من از بودن با شما خوشحال می شوم. علاوه بر این پیشنهادی دارم که نگرانی شما را نیز برطرف می کند. هر روز صبح هر کدام از ما دو نفر تا ساعتی مقرر در سرسرای عمارت در انتظار دیگری خواهیم ماند. اگر به هر دلیل نفر دوم تمایلی به همراه شدن در گردش آن روز را نداشت نفر اول به تنهایی برای گردش می رود و دیگری را تنها می گذارد.
ایلنا با تعجب به اریک نگاه کرد؛ باور نمی کرد که اریک آنقدر مشتاق گردش با او بود که برای این مشکل هم از قبل راه حلی یافته بود. یکبار دیگر نگاه متقاعد کنندۀ اریک در چشمان ایلنا گره خورد و لی لی نتوانست با خواستۀ او مخالفت کند:
- از لطفتان واقعاً متشکرم اریک عزیز و امیدوارم که بتوانم همراه مناسبی برایتان باشم.
اریک به او لبخندی زد و سکوت در میانشان برقرار شد. هر دو سرشان را پایین انداختند و همانطور که دوست داشتند فارغ از مهمانی که در اطرافشان جریان داشت در افکارشان غرق شدند. لحظاتی بعد اریک زمزمه کرد:
- اگرچه بودن با شما بسیار لذتبخش است اما دنیل مایلند که با شما برقصند.
لی لی به خودش آمد:
- آه... حتماً. من هم اوقات خوبی را در کنار شما داشتم.
اریک با سر اشاره ای به دنیل فیشر کرد و بعد لبخند مهربانی به لی لی زد.
چند دقیقه از آغاز رقص گذشته بود. حالا ایلنا خودش را کاملاً بازیافته بود و با علاقه همپای پدرش می رقصید. بسیاری از مهمانهای حاضر در تالار نیز زوجهای دو نفره تشکیل داده مشغول رقصیدن بودند. با وجود آنکه سایر رقصنده ها تا آن لحظه حداقل یکبار همرقصشان را عوض کرده بودند لی لی و والتر همچنان در کنار یکدیگر باقی مانده بودند. آنها هر دو خوب می دانستند که بسیاری از مردان جوان حاضر در تالار مایل به رقصیدن با لی لی هستند ولی آن دو آنقدر از رقصیدن با یکدیگر لذت می بردند که ترجیح داده بودند برای مدت بیشتری در کنار هم بمانند و والتر به کسی اجازۀ نزدیک شدن به خودش و لی لی را نداده بود.
آن دو با خرسندی در مورد مهمانها و مهمانی با هم صحبت می کردند. اغلب لی لی در مورد افراد مختلف سوال می پرسید و والتر نیز با خوشرویی توضیح مختصر اما جامعی در مورد مدعوین به دخترش می داد. سرانجام والتر نفس عمیقی کشید:
- عزیزم فکر می کنم که بهتر است به مردان جوان حاضر در این مهمانی نیز فرصتی برای رقصیدن با تو بدهیم.
لی لی به خنده افتاد:
- بسیار خوب پدر... ولی چگونه می خواهید پس از این مدت طولانی که همۀ آنها را از نزدیک شدن منع کرده اید به آنها اجازه بدهید که با من برقصند؟!
والتر خندید، حق با لی لی بود و او فکر این موضوع را نکرده بود. چند ثانیۀ بعد فکری به نظر وی رسید؛ در فاصلۀ کمی از آن دو جرج همیلتون و همسرش مشغول رقصیدن بودند. والتر نگاه معنی داری به جرج کرد و جرج منظور او را فهمید. والتر به ایلنا گفت:
- عزیزم با رقصیدن با پدر رز موافقی؟
ایلنا سرش را به علامت مثبت تکان داده خندید. آنها کمی به یکدیگر نزدیک شدند و در یک فرصت مناسب جرج و والتر جایشان را با یکدیگر عوض کردند. ایلنا با ادب و فاصله از جرج قرار گرفت و به سختی کوشید که از خنده خودداری کند، فکر پدرش مبنی بر اینکه او را برای رقصیدن به دست جرج همیلتون بسپارد تا او بتواند با مردان دیگر نیر برقصد فکر خوب و در عین حال مضحکی بود. جرج آرام زمزمه کرد:
- امیدوارم که تا اینجا از حضور در میان مردم نورسهمپتن لذت برده باشید...
ایلنا سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- البته آقای همیلتون عزیز... از آشنایی با دوشیزه های جوان و بخصوص با دختر شما بیشترین لذت را برده ام.
- خوشحالم که می بینم به این سرعت دوستان خوبی پیدا کرده اید خانم ایلنای عزیزم. اگر راستش را بخواهید من و همسرم همیشه مایل بودیم که رز با شما دوست شود.
لی لی سرش را به علامت موافقت تکان داد:
- متشکرم آقا... امیدوارم که بتوانم دوست خوبی برای رز عزیز باشم.
جرج لبخند مهربانی به او زد:
- اطمینان دارم که همین طور خواهد بود.
آن دو کمی بیشتر با یکدیگر رقصیدند. پس از اندکی جرج آرام زمزمه کرد:
- آقای الکس بکستر (۱) مایلند با شما برقصند، آیا موافقید خانم ایلنا؟
ایلنا با ادب سرش را کمی پایین آورده لبخند زد:
- البته آقای همیلتون.
اریک آرام دست لی لی را در دستش گرفته دست دیگرش را دور کمر خوش تراش و باریک او حلقه کرد. ایلنا با صمیمیت در چشمان مهربان و آرام اریک نگریسته لبخند زد. اریک زمزمه کرد:
- عصر بخیر دوشیزه خانم.
ایلنا خنده اش گرفت:
- عصر بخیر اریک عزیز.
- آیا از مهمانی لذت می برید؟
ایلنا تنها نفس عمیقی کشیده سرش را به علامت مثبت تکان داد و بعد سرش را پایین انداخت.
پس از آشنایی با مهمانها و قرار گرفتن در مرکز مهمانی، رقص آن شب بسیار بیشتر از آنچه که انتظار داشت او را خسته کرده بود. در تمام طول رقص او بی وقفه با همرقصانش صحبت کرده بود. ولی جدای از گفت و شنودهای مداوم چیزی که او را از پا انداخته بود آن بود که اغلب همرقصان جوانش بی اختیار او را محکمتر از آنچه که معمول بود در میان بازوهایشان گرفته و فشرده بودند و لی لی با درماندگی کوشیده بود که اوضاع را کنترل کند و از تماس بیش از حد با آنها بپرهیزد.
حالا رقصیدن با اریک برای ایلنا مانند یک استراحت کوتاه و مفرح بود! با وجود آنکه نزدیک به ده روز بود که با وی آشنا شده بود در میان مهمانان کاملاً غریبه و ناآشنا حضور اریک و بودن با او گرمی و شیرینی آشنایی را برایش به ارمغان می آورد. مرد جوان او را آرام و سبک نگه داشته بود و فاصله ای محترمانه را با وی حفظ می کرد. لی لی سرش را پایین انداخته بود و چشمهایش را تقریباً بسته بود. او کوشید که به موسیقی زیبایی که نواخته می شد فکر کند... و به اوقات خوشی که در این مدت در کنار پدرش و اریک گذرانده بود بیندیشد. لی لی ناخودآگاه به یاد آن روز صبح افتاد، به یاد درخت بلوط زیبا و تنومند و حفره ای که در تنه اش بود... و به یاد نور خورشید که با سماجت و سرسختی از میان برگها و شاخه های در هم تنیدۀ بلوط بر زمین جنگل می تابید. صدای آرام اریک او را به خودش آورد:
- آیا حالتان خوب است؟
لی لی با شگفتی سرش را بلند کرده در چشمان نگران اریک نگریست. لی لی لبخند مهربان و دلسوزانه ای به وی زد:
- البته اریک عزیز، حال من بسیار خوب است. لطفاً نگران نباشید...
و یکبار دیگر سرش را پایین انداخت تا به ادامۀ افکار دل انگیزش بیندیشد. اریک با تعجب سرش را کمی به صورت ایلنا نزدیک کرده با دقت بیشتری به او نگاه کرد، به چشمهای تقریباً بسته اش و به لبخند پر از آرامش و سکونش نگریسته به صدای نفسهای منظم و آرام وی گوش داد. لی لی سنگینی نگاه اریک و گرمی نفسهایش را بر روی گونه هایش احساس کرده چشمهایش را گشود. او از دیدن اریک که با نگرانی سرش را به صورتش نزدیک کرده بود کمی از جایش پرید. اریک با دستپاچگی و خجالت گفت:
- معذرت می خواهم ایلنا. نتوانستم کنجکاوی و نگرانیم را در مورد وضعیتتان کنترل کنم.
ایلنا سرش را تکان داد:
- از اینکه به فکر من هستید متشکرم اریک. من تنها کمی خسته بودم و نیاز به استراحت و تجدید قوا داشتم.
اریک با تعجب به ایلنا نگاه کرد بدون آنکه منظور او را متوجه بشود. اندکی بعد مثل اینکه مرد جوان کشف مهمی کرده باشد با خوشحالی به خنده افتاد:
- خدای من... باورم نمی شود... شما هم از بودن در مهمانیها و در میان ازدحام مردم لذت نمی برید!
ایلنا با نارضایتی از اینکه اریک به این سرعت و دقت متوجه مشکل او شده در چشمان وی نگریست و از دیدن برق شادی که در آنها بود و لبخند وسیع وی اندکی آزرده شد:
- فکر نمی کردم شما از اینکه من از حضور در این مهمانی لذت نمی برم تا این حد خوشحال بشوید!!
(۱) Alex (Alexander) Baxter
صدای موسیقی برای لحظات کوتاهی قطع شد. لی لی به خودش آمد و به اطرافش نگریست. پدرش از جمع دوستانش جدا شده به سوی میانۀ تالار به راه افتاد. مهمانها فضای میانی تالار را خالی کردند و والتر با صبر و متانت در آنجا ایستاد. کسانی که نشسته بودند نیز برخاسته به جمع سایرین که در مقابل والتر با کمی فاصله ایستاده بودند ملحق شدند. لی لی نیز از جایش برخاست و به مهمانها پیوست. مهمانها به او راه دادند تا به ردیف اول و به نزدیک پدرش برسد.
والتر با دقت به مهمانانش نگریست و لبخند مهربان و مودبانه ای به آنها زد. سپس نگاهش بر روی اریک و در آخر بر روی ایلنا قرار گرفته لبخند معنی دار و پر از علاقه ای به فرزندانش زد. هنگامی که سکوت در تالار برقرار شد والتر با صدایی نه چندان بلند ولی رسا و لحنی مودبانه و راسخ رو به مهمانها شروع به صحبت کرد:
- خانمها، آقایان... ابتدا اجازه بدهید که از شما بخاطر حضور امشبتان در این عمارت و شرکتتان در این جشن تشکر کنم...
والتر با ادب نیم تعظیمی کرد:
- از اینکه امشب در شادی من و فرزندان عزیزم شرکت کردید متشکرم.
و بعد خودش را راست کرده ادامه داد:
- شما داستان زندگی من را می دانید... بهتر است بگویم داستان تلخ زندگی من را می دانید... بسیاری از شما از ابتدای زندگیم دوستان و همشهریهای بسیار عزیز من بوده اید و حتی کاترینای مرحوم و عزیز من را به خاطر می آورید. اجازه بدهید که در این شب زیبا بیشتر در مورد تلخی های زندگیم صحبت نکنم و در عوض از شما تشکر کنم... تشکر بخاطر تمام روزهایی که شما دوستان عزیز به من در سخت ترین روزهای زندگیم کمک کردید تا خاطرات و اتفاقات تلخ و دردناک را پشت سر بگذارم و یکبار دیگر سرپا ایستاده به زندگی و جمع شما باز گردم.
والتر سکوت کرده سرش را با احترام خم کرد و مهمانها تحت تاثیر صحبتهای او دست زدند. اندکی بعد والتر سرش را بالا آورد و یکبار دیگر سکوت در تالار برقرار شد. او این بار به اریک نگریست:
- بخصوص می خواهم که امشب از پسر عزیزم تشکر کنم. همانطور که بارها گفته ام اگرچه درگذشت والدین اریک، که هر دو دوستان عزیز من بودند، بسیار سخت و تاثرآور بود اما حضور اریک در کنار من مهمترین عاملی بود که به زندگی من معنی داده آن را قابل تحمل می کرد. من هرگز نمی توانم فخر و مباهاتی که در وجودم بخاطر داشتن چنین فرزند شایسته و پرلیاقتی احساس می کنم را بر زبان بیاورم.
والتر دستش را با احترام به سوی اریک تکان داد، نگاهها به سوی اریک چرخیدند و اریک اندکی زیر آنها قرمز شده مودبانه نیم تعظیمی کرد. یکبار دیگر سکوت در تالار برقرار شد و این بار والتر با محبت و عشق به دختر زیبایش که کمی آن سوتر ایستاده بود و لبخند می زد نگریست:
- و در آخر ایلنای خوب و عزیزم قرار دارد... دختر زیبا و نازنین من... دختر عزیزی که در این مدت کوتاه پیوستنش به من وجودش هیچ چیز کمتر از یک معجزه، زیباترین رویای دست نیافتنی و زندگی دوباره نبوده است.
والتر نفس عمیقی کشید و مستقیماً رو به ایلنا گفت:
- عزیزم در سالهایی که می اندیشیدم که تو را از دست داده ام بارها در دل آرزو می کردم که ای کاش می توانستم تمام دارایی و زندگیم را بدهم و یک بار دیگر تو را برای یک لحظه ببینم... و حالا می بینم که تمام دارایی و زندگی من در مقابل یک لحظه یافتن تو و بودن با تو هیچ ارزشی نداشته است... و می بینم که هرگز پس از این نمی توانم بدون حضور زیبا و گرمت زندگی کنم.. به زندگی من خوش آمدی عزیزترینم.
وقتی که نگاههای پر از تحسین مهمانها به سوی او چرخیدند و صدای کف زدن پرشور آنها بلند شد لی لی کاملاً در حالت خلسه فرو رفته بود. پدر و فرزند برای مدت چند ثانیه با چنان عشق و صمیمیتی در چشمان هم می نگریستند و در وجود یکدیگر غرق شده بودند که همه چیز را فراموش کرده بودند و حضور هیچ کس و هیچ چیز را در اطرافشان احساس نمی کردند.
صدای کف زدن مهمانها ذره ذره آرام شد. ابتدا والتر به خودش آمده برگشت و به نوازنده ها با دست علامتی داد، طنین موسیقی زیبای رقص در تالار پیچید. والتر با چهار قدم آرام به سوی لی لی رفت و در مقابلش قرار گرفته دستش را با ادب به سوی او دراز کرد:
- عزیزم افتخار اولین رقص را به من می دهی؟
لی لی نتوانست سخنی بگوید، هنوز هم در حالتی بین خواب و بیداری گرفتار بود. او تنها دستش را در دست پدرش گذاشت و با هم چند قدم به سوی مرکز تالار پیش رفتند. والتر با علاقه ولی نرم و لطیف لی لی را در آغوش گرفت و رقص آغاز شد. لی لی بی اختیار به صورت پدرش نگاه کرد، لبخند مهربان و پدرانه ای بر لبهای والتر بود و چشمهایش با برق خاصی می درخشیدند. پس از اندکی لی لی به خودش آمده آرام زمزمه کرد:
- پدر خوشحالم که بار دیگر با هم هستیم... واقعاً خوشحالم...
و چشمهایش را بسته سرش را پایین انداخت. والتر حتی نتوانست چیزی بگوید، تنها لی لی عزیزش را مانند جان شیرین به خودش فشرد و موهایش را بوسید.
نزدیک به یک ساعت و نیم از شروع مهمانی می گذشت و در این مدت ایلنا بیشتر از ده بار داستان زندگیش در کنار خانوادۀ رادفورد در هندوستان و بریتانیا، سفرش به ایتالیا و سرانجام پیوستنش به پدرش را برای افراد مختلف تعریف کرده بود! و علاوه بر این به سوالهای زیادی نیز که مهمانها از او داشتند پاسخ داده بود و چیزهای بسیاری در مورد زندگی در نورسهمپتن و مردمش آموخته بود. آنتونیا و برادرش آدریان (۱) و مرد جوان دیگری به نام دنیل فیشر (۲) در کنار او ایستاده بودند و مشغول صحبت بودند. در وقفه ای که در میان صحبتهایشان به وجود آمد لی لی با خستگی به اطرافش نگاه کرد. کمی آن سوتر یک مبل دو نفرۀ خالی وجود داشت و یکی از خدمتکارها در همان نزدیکی در سینی که در دست داشت نوشیدنیهای الکلی و غیر الکلی خنک به مهمانها تعارف می کرد. دنیل متوجه نگاه خستۀ لی لی به اطرافش شد و با ادب به سوی مبل خالی اشاره کرده رو به دو نفر دیگر گفت:
- بهتر است به کنار آن مبل برویم تا دوشیزه خانمها بتوانند کمی استراحت کنند.
وقتی که سرانجام لی لی در کنار آنتونیا بر مبل نشست و چند ثانیه بعد دنیل لیوانی آب میوه برایش آورد ایلنا با قدردانی تمام در چشمان او نگاه کرده لبخند زد و تشکر نمود. دنیل با لذت چند لحظه در نگاه لی لی غرق و برجایش میخکوب شد. سپس هر دو مرد جوان کمی دورتر از دخترها ایستادند تا مانع آرامش آن دو نشوند. آدریان با صدایی که تنها به گوش دنیل می رسید زمزمه کرد:
- فکر نمی کنم که هیچ نیازی به تشکر بود... همان نگاه و لبخند برایتان کاملاً کافی بود، این طور نیست دوست عزیز؟
دنیل با خنده دستش را در میان موهایش کشید:
- او واقعاً بی نظیر است آدریان عزیز. فقط لبخند موقر و گرمش و چشمان آبی و پر احساسش کافیست تا هر مردی را از خود بی خود کند..
لی لی همان طور که بر روی مبل نشسته بود پاهایش را کمی دراز کرد تا از خستگیشان بکاهد. پدرش کمی آن سوتر با آقای پینفولد (۳)، شهردار نورسهمپتن، و آقای بنت (۴)، یکی دیگر از بزرگان شهر به دقت مشغول صحبت بودند و معلوم بود که بحث پر اهمیتی در میانشان در جریان است.
اریک در کنار دختر جوانی بنام کلاریسا بکستر (۴) ایستاده بود و صحبت می کرد. ایلنا با دقت و کنجکاوی بیشتری به آن دو نگریست. اریک با خونسردی همیشگیش با دختر جوان صحبت می کرد ولی از لبخند مهربان و کوچکش و از آنجا که بیشتر از همیشه به سمت کلاریسا خم شده بود به نظر می آمد که از مصاحبت کلاریسا کاملاً لذت می برد. کلاریسا نیز به نوبۀ خود با علاقۀ زیادی در فاصلۀ بسیار نزدیکی از اریک ایستاده بود و با لبخند مجذوب کننده و پرمفهومی به صحبتهای اریک گوش می داد.
لی لی نگاهش را از اریک و کلاریسا نیز برگرفت و سایر مهمانها را از نظر گذراند. مهمانها در گروه های چند نفری در کنار هم ایستاده و یا نشسته بودند و صحبت می کردند و از چهره های شادشان معلوم بود که از حضور در مهانی او و پدرش لذت می برند. کمی آن سوتر نگاه لی لی با نگاه هنری تلاقی کرد. چشمان هنری درخشیدند و لبخند نسبتاً وسیعی چهره اش را پوشانده با سر به لی لی اشاره کرد. ایلنا با ناراحتی به زحمت در پاسخ به هنری لبخند زده سرش را تکان داد و بی درنگ نگاهش را از او برگرفته به دنبال بهانه ای برای بازنگرداندن نگاه هنری رو به آنتونیا گفت:
- واقعاً خوشحالم که می بینم مهمانهای عزیزمان از بودن در این جشن خرسندند.
آنتونیا خندید:
- بدون شک همین طور است. پدر شما اصولاً مهمانیهای زیادی برگزار نمی کنند اما مهمانیهایشان بی نقص و کم نظیر هستند.
ایلنا یکبار دیگر به پشتی مبلش تکیه داد و در سکوت و با آشفتگی به هنری اندیشید. هنری مدتی پس از ورودش به کنار او آمده بود تا به او تبریک بگوید و با یکدیگر بیشتر آشنا شوند. در ابتدا ایلنا از حضور در کنار مرد جوان بسیار جذاب و اشرافزاده هیجان زده شده بود. لی لی همچنان که در طبیعت و پرورشش بود با متانت و وقار اما با علاقه مشغول صحبت با هنری شد. صحبت آن دو بسیار محترمانه و خوش آیند آغاز شده بود.
هنری از او خواسته بود که کمی در مورد زندگیش صحبت کند و لی لی خلاصۀ زندگیش را همانطور که برای همه تعریف می کرد برای وی نیز تعریف کرده بود. هنگامیکه بحث به سفر او به ایتالیا و علاقه اش به نقاشی رسیده بود هنری با رضایت رشتۀ صحبت را در دست گرفته گفته بود که خانوادۀ او نیز به جمع آوری آثار هنری علاقۀ زیادی دارند. او گفته بود که به خاطر ثروت و قدرت خانواده اش جمع آوری کلکسیونهایی از آثار ارزشمند برای آنها کاری بسیار آسان و در عین حال لذتبخش است. بنابر گفتۀ هنری در میان کلکسیون خانوادۀ آنها نقاشیهایی از نیکلاس پوسین (۵)، رامبراند (۶) و حتی میکل آنژ، مجسمه هایی از داناتلو و رافائل و حتی دست نوشته هایی از ادموند اسپنسر (۷)، کریستوفر مارلو (۸) و شکسپیر وجود داشتند.
لی لی در ابتدا با علاقه به حرفهای هنری گوش داده بود. ولی اندکی بعد با شگفتی احساس کرده بود که در صحبتهای پر از افتخار مرد جوان در مورد ثروت و مکنت خانوادگیش رگه هایی از غرور و حتی فخر فروشی وجود دارد! اگرچه اول لی لی با مهربانی و خوش بینی ذاتیش کوشیده بود خودش را متقاعد کند که این تنها احساسات اوست ولی همچنان که هنری بیشتر و بیشتر در مورد اموال ارزشمند و پرستیژ اجتماعیشان صحبت می کرد احساسات ناخوش آیند ایلنا تنها قویتر شده بودند.
در ادامۀ بحث اتفاقی افتاده بود که لی لی را متقاعد کرده بود که برای مدتی، و یا حداقل تا زمانی که نظر پدرش و سایرین را در مورد هنری بداند، بهتر است که از وی دوری کند! در مقابل شگفتی ایلنا هنری با اصرار فراوان از او خواسته بود که در عمارتش به تنهایی به دیدنش بیاید! ایلنا با احترام این درخواست هنری را رد کرده بود، سابقه نداشت که مرد جوانی در همان اولین برخورد با او، و یا هر دوشیزۀ جوان دیگری، دختر را به تنهایی به عمارتش دعوت کند. پس از آن این موضوع تبدیل به جدالی مودبانه و البته دردناک از نظر لی لی شده بود؛ هنری به اشکال مختلف و بی وقفه از او درخواست می کرد که با او به تنهایی ملاقات و دوستی کند و لی لی با درماندگی و آزردگی بهانه های مختلفی برای فرار از این رفتار چندش آور و آزار دهندۀ وی می جست! در آخر هنگامی که آقای آرکر (۹)، کشیش نورسهمپتن، به همراه همسرش به کنار آنها آمده از لی لی خواستند که برای صحبت با آنها برود لی لی با اشتیاق و علاقه ای فراوان پیشنهاد آن دو را پذیرفته و بی درنگ از هنری عذر خواسته از او جدا شده بود.
(۱) Adrian
(۲) Daniel Fisher
(۳) Pinfold
(۴) Clarissa Baxter
(۵) Nicolas Poussin (نقاش فرانسوی٬ قرن شانزده و هفده میلادی٬ سبک باروک)
(۶) Rembrandt (نقاش هلندی و مهمترین نقاش داچ٫ قرن هفدهم)
(۷) Edmund Spenser (شاعر انگلیسی٬ قرن شانزدهم٬ از آغازگران سبک مدرن در شعر انگلیسی)
(۸) Christopher Marlowe (شاعر و نویسنده انگلیسی٬ قرن شانزدهم٬ رغیب شکسپیر)
(۹) Archer
اریک با تحسین به لی لی که با اشتیاق و سبکبالی در کنار دوستانش صحبت می کرد و به صحبتهای سایرین گوش می داد نگریست. لی لی دختری زیبا و دل پذیر بود و آن شب با موهای زیبایش، آرایش ساده ولی ماهرانه اش و پیراهن خوش دوخت سفید و آبی پررنگش زیباتر از همیشه شده بود. او چندین بار خواسته بود به کنار ایلنا برود و وی را از نزدیک ببیند و با هم صحبت کنند اما تصمیم گرفته بود که آن شب وقت لی لی را نگیرد و به او اجازه بدهد که با فراغت خاطر دوستان تازه ای بیابد و با مهمانها آشنا شود.
آنچه که به نظر اریک به نوعی جالب می آمد هیجان و حرارتی بود که دوستان جوانش آن شب و در برخورد با ایلنا از خود نشان می دادند. مردان جوان به وضوح با شنیدن داستان شگفت انگیز زندگی ایلنا و با دیدن دختر بسیار زیبا و پرمحبت هیجانزده شده بودند. اگرچه در ابتدای مهمانی هیچ کدام به خاطر احترام به والتر و از سر شرم به لی لی نزدیک نمی شدند و در عوض اریک را دوره کرده بودند تا اطلاعاتی در مورد ایلنا و زندگیش به دست آورند ولی آرام آرام خجالت را کنار گذاشته به سراغ سایر دختران جوان و به خصوص ایلنا می رفتند. لی لی اگرچه با دودلی کمی از مردان جوانی که به سراغش می آمدند فاصله می گرفت اما با صمیمیت و ادب همیشگیش به حرفها و داستانهای آنها گوش می داد، سوالهایشان را پاسخ می داد و به لطیفه های کوچکشان می خندید.
اریک با دیدن این صحنه ها و وضعیت خودش که در کناری ایستاده بود و سایرین را تماشا می کرد برای یک لحظه احساس دلتنگی و ناراحتی کرد. در حالیکه تعداد زیادی از دوستانش با هم رغابت می کردند تا نظر دوشیزۀ تازه وارد را جلب کنند او، مانند وضعیت کنونیش، باید کناری می ایستاد و تماشا می کرد! با وجود آنکه او هر روز می توانست لی لی را ببیند و با خیال راحت و آسوده و حتی در تنهایی با او باشد، چیزهایی که بدون شک بسیاری از دوستان جوانش از دل و جان خواستار آنها بودند، ولی هرگز نمی توانست پایش را از گلیمش فراتر بگذارد و به دیده ای به جز دوست و برادر به لی لی نگاه کند. اریک به خودش آمد و از فکری که کرده بود خنده اش گرفت، او حقیقتاً خوشحال بود که والتر گمشدۀ عزیزش را یافته و به کنار خودش بازگردانده است.
اریک نگاهش را از ایلنا برداشت و به اطرافش نگاه کرد و از صحنه ای که دید بی اختیار آه کشید؛ هنری جویس و گلن اینوود (۱)، دوست هنری، با لبخندی بر لب به سوی وی می آمدند. او با درماندگی اندیشید که در این حالت اگر می توانست بین صحبت با این دو نفر و یا یک هفته زندان با اعمال شاقه یکی را انتخاب کند بدون شک دومی را بر می گزید!
هنری و گلن رو در روی اریک ایستادند و هنری با لبخند مصنوعی کوچکی بر لبش و نگاهی متفرعن به اریک نگریست:
- عصر بخیر اریک عزیز...
- عصر بخیر هنری... از اینکه دعوت پدر را پذیرفتید و به این مهمانی آمدید خوشحالم.
هنری نگاه مخصوصی ابتدا به گلن و سپس به اریک انداخت:
- آه... شما همچنان آقای دانوان را پدر صدا می کنید؟!... البته کاملاً حق دارید، ایشان حق بزرگی به گردن شما دارند ... اگر آقای دانوان شما را به خانه شان نمی آوردند و از شما مراقبت نمی کردند در خانۀ والدین مادرتان مانند آنها یک رعیت می شدید.
اگر هنری می دانست که چگونه اریک را با زخم زبانهایش بیازارد اریک هم دقیقاً می دانست چگونه با این زخم زبانها برخورد کند تا هنری را به ستوه بیاورد. اریک با خونسردی و حتی لبخند کوچکی نگاه عمیقش را درچشمان هنری دوخت. هنری از این نگاه اریک و از خونسردی و تحمل او نفرت داشت و بلافاصله خنده از روی لبهایش پاک شده جای آن را اخم خفیفی گرفت. اریک با خودش اندیشید که چقدر از این انسان کوته فکر و متفرعن نفرت دارد و چقدر مایل است که با تمام قدرت با مشت به دهان او بکوبد ولی آن شب و در مهمانی والتر این آخرین کاری بود که می خواست انجام بدهد. او سپس زهرخندی به هنری زد:
- اطمینان داشتم که امشب از حضور در این مهمانی لذت می برید هنری عزیز... خوشحالم که می بینم همین طور است!
هنری به سوی ایلنا نگاه کرد و بعد آرام رو به اریک گفت:
- اجازه بدهید که بازگشت دوشیزه خانم را به این خانه به شما هم تبریک بگویم اریک.
اریک سرش را تکان داد:
- متشکرم، خوشحالم که پدر دخترشان را دوباره یافته اند و این دو نفر یکبار دیگر در کنار هم زندگی می کنند.
هنری با شگفتی ساختگی به اریک نگریست:
- و پیوستن پدر و فرزند به هم تنها دلیل خوشحالی شماست؟!
اریک منظور هنری را فهمید ولی حتی حوصلۀ بحث کردن در این مورد را هم نداشت و ترجیح داد که تظاهر به نفهمیدن کند. هنری خندۀ پرشهوتی کرده ادامه داد:
- اکثر دوستان جوانمان به شدت به دنبال جلب نظر خانم ایلنا هستند... و من هم خوشحال می شوم که به سایرین بپیوندم...
سپس نگاه نیمه خشمگین و سنگینی به اریک انداخت:
- اطمینان دارم که اگر کسی در مورد من پیش ایشان بدگویی نکند ایشان توجه خاصی به من خواهند کرد.
اریک خندۀ معنی داری کرد و در حالیکه از کنار آن دو می گذشت گفت:
- نگران نباشید هنری عزیز... شما هیچ نیازی به دشمنی و بدگویی دیگران ندارید. هیچ دوشیزۀ عاقلی بیشتر از پنج دقیقه شما را تحمل نخواهد کرد!
و از هنری که با نفرت به او می نگریست و دندانهایش را به هم می سایید دور شده یکبار دیگر به مهمانها پیوست.
گلن که تا آن لحظه ساکت بود با تعجب به هنری نگریست:
- شما واقعاً تصمیم ندارید که به دنبال دوستی دوشیزه دانوان بروید؟!
هنری نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت:
- البته که تصمیم دارم. این دختر دلرباترین و باوقارترین دختری است که تا به امروز دیده ام.
گلن پوزخندی زد:
- آقای دانوان و اریک هامند هر دو از شما بیزارند و هرگز اجازه نمی دهند که به خانم ایلنا نزدیک شوید.
هنری از دور برای چند ثانیه با لذت و لبخند کوچکی بر لب به ایلنا نگریست و سپس گفت:
- اشتباه می کنید... من با توجه به شخصیتهای این دو نفر می دانم که هیچ کدام اجازۀ دخالت در زندگی خانم ایلنا را به خودشان نخواهند داد و اگر ایشان مایل به ملاقات و داشتن رابطه با من باشند نه تنها ممانعتی در این موضوع نخواهند کرد بلکه دستاویز خوبی برای مهار این دو نفر به دست خواهم آورد.
گلن با شگفتی ابتدا به هنری و سپس به ایلنا که با رز و بردلی همیلتون مشغول صحبت بود نگریست. هنری همچنان که به لی لی نگاه می کرد نفس عمیقی کشید، از همان نگاه اول در مقابل درب تالار به خاطر زیبایی مانند گل ایلنا دانوان قلبش شروع به تپیدن کرده بود و تصمیم گرفته بود که شانسش را با این دختر بی نظیر و رویایی امتحان کند. او می دانست که اریک و والتر از رابطۀ آن دو با یکدیگر ناراضی خواهند بود و این تنها او را در پیش بردن خواسته اش مصمم تر می کرد.
وی تصمیم داشت که از تمام امکاناتش برای این کار استفاده کند. حقیقت این بود که هنری به خاطر موقعیت اجتماعیش طرف توجه دوشیزه های جوان زیادی قرار می گرفت و چهرۀ مردانه و بسیار جذابش هر زنی را به شدت به سوی او جلب می نمود. او هم با خرسندی از این موقعیت نهایت استفاده را کرده از تمام دخترانی که به دامش می افتادند در خفا کام می گرفت. در میان مردم نورسهمپتن و تعدادی از اهالی لندن صحبتهای مخفیانه و سربسته ای در مورد هوسرانی و زنبارگی او وجود داشت ولی موقعیت و قدرت اجتماعی هنری و پدرش بیشتر از آن بود که کسی جرات در افتادن با آنها و صحبت سرگشاده در این مورد را داشته باشد و هنری از این موضوع کاملاً خشنود بود.
ایلنا با شگفتی آب دهانش را فرو داد:
- آیا منظورتان این است که ایشان از خانوادۀ معروف جویس هستند که در لندن زندگی می کنند؟
والتر سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- البته عزیزم. هنری کوچکترین پسر یکی از قویترین مردان این خانواده است. او علاقۀ زیادی به نورسهمپتن دارد و بیشتر وقتش را در اینجا می گذراند.
لی لی با سرگرمی به حرفهای پدرش گوش داد، هنری جویس باید مرد جوان جالبی می بود. آنچه که ایلنا را کمی شگفت زده کرد این بود که پدرش به نوعی به کل موضوع بی تفاوت بود.
ایلنا و پدرش به مقابل در تالار رسیدند و راجر نیز ورود هنری جویس را اعلام کرد. مرد جوان نسبتاً قد بلند و بسیار شیک پوش و مرتبی وارد تالار شد و با ادب به سوی آن دو آمد. ایلنا با کنجکاوی و ناباوری به تازه وارد نگریست و گونه هایش گل انداختند؛ همان یک نگاه کافی بود که ایلنا دریابد که هنری خوش سیماترین مردی است که تا آن روز ملاقات کرده است... مرد جوان بی نهایت خوش سیما و جذاب بود. هنری با لبخند کوچکی بر لب در مقابل والتر و او نیم تعظیمی کرد. والتر نیز کمی سرش را به پایین خم کرده سپس دستش را به سوی او دراز کرد:
- از اینکه دعوت مرا قبول کرده به این عمارت آمدید تا در شادی من و دختر عزیزم همراه ما باشید متشکرم آقای جویس عزیز.
هنری با صدای خوش آیندی آرام پاسخ داد:
- این برای من افتخار بزرگی است که در مهمانی که به افتخار دوشیزه خانم برگزار می شود شرکت کنم آقا.
و سپس با احترام و تحسین به لی لی که همچنان با شرم وی را برانداز می کرد نگریست. والتر با ادب لبخندی زد:
- اجازه بدهید فرزندم را به شما معرفی کنم، دوشیزه ایلنا دانوان...
ایلنا گوشه های دامنش را کمی از زمین بلند کرده نیم تعظیمی کرد:
- عصر بخیر آقای جویس و از ملاقاتتان بسیار خوشبختم.
و سپس دست راستش را با احترام و ظرافت به سوی هنری دراز کرد. نگاه هنری با لذت در چشمان آسمانی لی لی گره خورد و چشمانش درخشیدند. هنری لبخندی زد و دست ایلنا را به گرمی ولی مانند جسمی شکننده در میان دستش گرفته اندکی فشرد:
- من نیز از ملاقات با شما بسیار خوشحالم دوشیزه خانم. باید بگویم که شما بدون شک دل انگیزترین ستارۀ این شب هستید.
ایلنا با خجالت سرش را به زیر انداخته قرمز شد و والتر با اخم پا به پا شد و بی درنگ گفت:
- لطفاً بیایید آقای جویس و به جای توقف در مقابل در به ما و دوستانتان در تالار بپیوندید ...
هنری سرش را با ادب به علامت مثبت تکان داد. او یکبار دیگر با تحسین و علاقه به ایلنا نگریست و سپس به همراه والتر و ایلنا به سمت حاضران در تالار رفت. در میان راه والتر آرام در گوش ایلنا زمزمه کرد:
- عزیزم چطور است که دوستان تازه ات را تنها نگذاری و به کنارشان بازگردی.
ایلنا با محبت به پدرش نگریست و سرش را به علامت مثبت تکان داد ولی در چهرۀ کمی گرفتۀ پدرش آثار بیتابی و نارضایتی را دید.
لی لی رز و دوستانش را در میان جمعیت یافت و به کنار آنها رفت. دخترها با شادی از ایلنا استقبال کردند و از او خواستند که در مورد زندگیش در کنار خانوادۀ رادفورد برایشان تعریف کند. همچنان که لی لی و دخترها مشغول صحبت بودند تعدادی دیگر از دوشیزه های جوان حاضر در جشن نیز به کنار آنها آمدند و با اشتیاق به صحبتهای ایلنا گوش سپردند.
والتر که در کنار تعدادی از دوستانش ایستاده بود و از دور فرزندش را زیر نظر داشت بی اختیار لبخند زد. ریچارد نیز که در کنار والتر ایستاده بود و وی هم ایلنا را می دید جرعه ای از گیلاس مشروبی که در دست داشت نوشید و آرام اما به طوری که والتر متوجه شود زمزمه کرد:
- تبریک می گویم دوست عزیز... فکر می کنم دخترتان دوستان خوبی یافته باشند.
والتر بی اختیار به او نگریست و از دیدن لبخند صمیمی که ریچارد بر لب داشت و برقی که در نگاهش بود به خنده افتاد و سرش را با صمیمیت به سوی او تکان داد.
اریک به بهانۀ نوشیدن آب از جمع مهمانان جدا شد و به گوشۀ تالار بزرگ رفت تا از خدمتکاری که مسئول این کار بود لیوانی آب بخواهد. او در میان راه با خستگی کمی گردنش را به طرفین خم کرد، بهانۀ نوشیدن آب برای او بیشتر دستاویزی بود برای فرار از ازدحام و صحبت کردن مداوم با مهمانان. او بارها از افراد مختلف شنیده بود که مستمع و همصحبت بسیار خوبی برای سایرین است اما خودش شخصاً از سرگرم کردن و بودن در مهمانیها لذت چندانی نمی برد و هر از چند گاهی نیاز داشت تا برای تجدید قوا به گوشه ای دنج و خلوت بخزد.
تری (۱)، خدمتکاری که مسئول نوشیدنیها بود، متوجه اریک که به سوی او می آمد و لبخند نسبتاً خسته و درمانده ای بر لب داشت شد. او بی درنگ لیوانی را از آب سرد پر کرده پیش از آنکه اربابش چیزی بگوید به دست وی داد. اریک لیوان را گرفت و بی اختیار به خنده افتاد. تری همچنان که نوشیدنیهای دیگر را آماده می کرد آرام گفت:
- مهمانها شما را خسته کرده اند آقا...
اریک سرش را تکان داد:
- این طور نیست تری عزیز... ولی گوشه ای خلوت و فرصتی برای استراحت همیشه دلچسبند.
اریک لیوانش را به عنوان تشکر به سوی تری تکان داد و سپس چند قدم از وی دور شده در گوشه ای خلوت به دیوار تکیه داد و با آرامش جرعه جرعه مشغول نوشیدن از لیوانش شد. او با دقت در میان مهمانها به دنبال ایلنا و والتر گشت. پس از ورود هنری سه مهمان دیگر نیز وارد شده بودند و به دنبال والتر و لی لی اریک نیز برای استقبال از آنها رفته بود. حالا والتر در سوی دیگر تالار در کنار تعدادی از مردان و همسرانشان ایستاده بود و مشغول صحبت با آنها بود و اریک برای یافتن لی لی تنها لازم داشت که خط نگاه والتر را دنبال کند تا دختر جوان را در میان تعدادی از دوستان جدیدش بیابد.
(۱) Terry
در میان راه رز ناگهان ایستاد، به سوی لی لی برگشت و با هیجان به او نگاه کرد:
- هنوز هم نمی توانم باور کنم که دوست دوران کودکیم که همه می اندیشیدند که دیگر هرگز باز نخواهد گشت را دوباره می بینم.
لی لی سرش را تکان داد و برای چند ثانیه چشمهایش را بست:
- من هم نمی توانم باور کنم که پدر حقیقیم را یافته ام و به زادگاهم بازگشته ام.. در این مدت دائماً احساس کسی را دارم که در خواب است و هر لحظه منتظرم که از خواب برخیزم!
رز با شیطنت دست ایلنا را در دستش گرفت و از آن نیشگون گرفت. ایلنا با خنده نالید:
- فکر می کنم که واقعاً بیدار باشم... علاوه بر آن شما ناخنهای قوی و تیزی دارید رز عزیز!
رز و لی لی هر دو ریسه رفتند. لی لی سر انجام گفت:
- وقتی که پدر گفتند که از هنگامیکه من به دنیا آمده بودم ایشان و مادرم دوست داشتند که من و شما دوستان صمیمی یکدیگر شویم نمی توانستم باور کنم که آنها تمام زندگی ما را در ذهنشان برنامه ریزی کرده بودند!
رز آه کشید و سرش را خم کرده با اندوه گفت:
- می دانم چه می گویید... به همین دلیل پدرتان همیشه از دیدن من پرهیز می کردند... فکر می کنم که من بیش از اندازه ایشان را به یاد شما می انداختم. پدرم می گفتند که ایشان همیشه از دور مراقب من هستند و دائماً از ایشان سراغ مرا می گرفتند ولی به نوعی دیدن من پدرتان را آزار می داد...
لی لی با ناراحتی لبهایش را گاز گرفت و سرش را به زیر انداخت. می دانست که اتفاقاتی که برای او و مادرش افتاده پدرش را خرد کرده است ولی نمی دانست والتر تا این حد زجر کشیده و درمانده شده بوده است. رز که متوجه ناراحتی ایلنا شده بود با پشیمانی دستهای او را در دستانش گرفت:
- ایلنا لطفاً مرا ببخشید. خدای من نمی دانم چرا چنین چیزهایی را برای شما گفتم. لطفاً آزرده و غصه دار نشوید.
ایلنا سرش را بالا آورد و لبخند عمیق و زیبایی به رز زد:
- رز عزیزم متشکرم که این موضوع را برایم گفتید. من واقعاً دوست دارم که پدرم و روحیاتش را بشناسم تا بتوانم آن طور که باید او را دوست داشته باشم و در کنارش باشم. هنگامی که من به نورسهمپتن می آمدم به شدت نگران بودم که شاید نتوانم در این شهر دوستی بیابم و با مردم اینجا همراه و هماهنگ شوم. اما آشنایی با شما به من اطمینان داد که در نورسهمپتن هم دوستان بسیار صمیمی و عزیزی خواهم داشت و به زندگی جدیدم در اینجا نیز عادت خواهم کرد.
دو دختر جوان یکبار دیگر در سکوت به یکدیگر لبخند زدند و سپس به سوی دوستان رز که در گوشۀ تالار مشغول صحبت بودند رفتند.
چهار دختر جوان با شادی به رز و ایلنا که به سویشان می آمدند نگریسته لبخند زدند. یکی از آنها با صدای نسبتاً بلند گفت:
- عصر بخیر رز و خوشحالم که ایلنا را نیز با خودتان به اینجا آوردید.
رز با شیطنت پاسخ داد:
- می دانستم که شما بیش از این نمی توانید سوالهایتان را در مورد ایشان بدون پاسخ بگذارید ربه کای عزیزم.
و همگی خندیدند. رز با سرخوشی به دوستانش سلام کرد و سپس رو به ایلنا گفت:
- فکر می کنم که شما قبلاً با دوستانم آشنا شده باشید ایلنا...
ایلنا سرش را تکان داد:
- البته رز عزیز...
و سپس به هر یک از دخترها اشاره کرد:
- دوشیزه ربه کا بیتس (۱)... دوشیزه آلیسون نیومن (۲)...دوشیزه دبرا فارن (۳) .. و دوشیزه آنتونیا ادکینز (۴)...
آلیسون با دهان نیمه باز و افتخار به لی لی نگریست:
- عالی بود ایلنا... باور کردنی نیست که شما پس از چند لحظۀ کوتاه ملاقات در مقابل در تالار به این دقت نامهای ما را به حافظه تان سپرده اید...
ایلنا خندید:
- آلیسون عزیزم من از آنجا که اطمینان داشتم که نمی توانم نامهای تمام افراد حاضر در مهمانی را به خاطر بسپارم سیاست جالبی را یافته دنبال کردم.
دخترها با کنجکاوی و لبخند ابتدا به یکدیگر و سپس به لی لی نگریستند. دبرا با سرگرمی پرسید:
- سیاست؟!..
ایلنا سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- من فقط نام کوچک دوشیزه های حاضر در مهمانی را به خاطر سپرده ام ... تمام افراد دیگر را تنها با نام خانوادگیشان می شناسم...
سپس ایلنا با شیطنت خندید:
- من حتی نام یکی از مردان حاضر در این جا را نیز به خاطر نمی آورم!!
دخترها از شنیدن این توضیح لی لی ریسه رفتند. رز به سختی خودش را کنترل کرد:
- ایلنای عزیزم... باید بگویم که تو بسیار با سیاست و هوشمندانه رفتار کرده ای ... زیرا فقط ما دخترها را با نام کوچکمان خواهی خواند... تو هم مانند پدرت سیاستمدار هستی.
آنتونیا مثل اینکه چیز جدیدی را کشف کرده باشد گفت:
- صبر کنید... این را هم باید اضافه کرد که آقای دانوان هم حافظۀ کم نظیری در به خاطر سپردن نامها دارند. من تا امروز ندیده ام که ایشان نام کسی را یکبار شنیده باشند و سپس فراموش کرده باشند. فکر می کنم ایلنا هم مانند پدرشان حافظۀ خوبی داشته باشند.
دخترهای دیگر به دقت به حرفهای آنتونیا گوش کرده و هر یک آن را تایید کردند. نگاههای دبرا و ربه کا به سمت دیگر کشیده شد. سایرین هم به آن سو نگاه کردند. ظاهراً مهمان جدیدی وارد شده بود زیرا والتر به سوی آنها می آمد. والتر در کنار دخترها ایستاد و با رضایت به دخترش و دوستان تازه اش نگریست:
- خانمها اگر اجازه بدهید برای مدت کوتاهی ایلنا را از شما به امانت می گیرم.
رز با احترام به والتر لبخند زد:
- البته آقای دانوان.
ربه کا با شیطنت رو به والتر که بازویش را به ایلنا عرضه می کرد گفت:
- پیش از آنکه بروید آقای دانوان... اندکی پیش ایلنا به ما نشان دادند که حافظۀ بسیار خوبی در به خاطر سپردن نامها دارند... ما همگی فکر می کنیم که این را از شما به ارث گرفته اند... شما چگونه با این دقت تمام نامها را به خاطر می سپارید؟!
والتر متوجه شیطنت دختر جوان شد و در عوض او هم نگاه پر شیطنتی به وی انداخت:
- یک پلیس خوب هرگز نامها و چهره های افراد را فراموش نمی کند... علاوه بر آن هرگز رموزش را برای سایرین افشا نمی کند دوشیزه ربه کا کیتلین (۵) بیتس عزیزم!
و سپس با خنده سرش را در مقابل دخترها که همگی با دهانهای باز به او می نگریستند پایین آورده بازو در بازوی لی لی از آنها جدا شدند.
لی لی همچنان که در کنار پدرش راه می رفت نتوانست از خنده اش جلوگیری کند:
- شما حتی نام میانی ربه کا را نیز می دانید؟!
والتر خندید:
- چندین بار پیش از این آن را شنیده بودم دخترم.
لی لی با افتخار به پدرش نگریست:
- من نمی دانستم که شما چنین حافظۀ قویی دارید پدر.
- داستان همانطور است که گفتم عزیزم... به خاطر شغلم مجبور هستم که با دقت چهره ها و نامها را به خاطر بسپارم. در ابتدا این کار برایم مشکل بود ولی حالا به خوبی یاد گرفته ام که چگونه نامها را بهتر به حافظه ام بسپارم.
- چه کسی وارد شده است؟
والتر آرام پاسخ داد:
- مرد جوانی به نام هنری جویس عزیزم.
ایلنا کمی از جایش پرید و گونه هایش گل انداختند. او به دفعات نام خانوادگی جویس را از رابرت و پسرانش شنیده بود و می دانست که این نام متعلق به یکی از بانفوذترین و متمول ترین خانواده های بریتانیا است.
(۱) Rebecca Bates
(۲) Alison Newman
(۳) Deborah Farren
(۴) Antonia Adkins
(۵) Caitlin
همچنان که والتر و لی لی در کنار چند نفر از مهمانان ایستاده بودند و مشغول صحبت بودند یکی از خدمتکارها به کنار آنها آمد و چیزی در گوش والتر زمزمه کرد. والتر از مهمانانش عذر خواست و بازوی ایلنا را گرفت و آرام به همراه یکدیگر به سوی ورودی تالار به راه افتادند. والتر آرام به او گفت:
- عزیزم خانوادۀ همیلتون وارد شدند..
ایلنا با تعجب به پدرش نگاه کرد و والتر توضیح داد:
- آقا و خانم همیلتون از دوستان بسیار خوب من و مادرت بوده اند و هستند. علاوه بر آن دخترشان رز همیلتون تنها چند ماه از تو بزرگتر است و من و مادرت همیشه آرزو داشتیم که شما دو نفر به دوستان خوب یکدیگر تبدیل شوید. می دانم که از بودن با رز لذت خواهی برد عزیزم، او دختر بسیار صمیمی و مهربانی است. همۀ کسانی که وی را می شناسند اخلاق خوب و پر محبت او را ستایش می کنند.
لی لی با ناباوری و شادی به پدرش لبخند زد؛ باور نمی کرد که پدرش حتی برای دوستهای او هم برنامه دارد! راجر ورود خانوادۀ همیلتون را با صدای رسا اعلام کرد و والتر و لی لی به استقبال آنها رفتند. والتر با اشتیاق گفت:
- جرج عزیز عصر بخیر و از اینکه به عمارت من آمدید متشکرم.
و سپس رو به همسر او گفت:
- عصر شما هم بخیر خانم هیلاری (۱) و به این عمارت خوش آمدید.
جرج همیلتون با اشتیاق و هیجان با والتر دست داده به ایلنا نگاه کرد:
- عصر بخیر والتر . خدای من ... نمی دانم با چه جملاتی به شما و دخترتان تبریک بگویم. این خبر بدون شک از بهترین و شگفت انگیزترین اخباری است که تا به امروز شنیده ام.
والتر با خوشرویی به ایلنا اشاره کرد:
- اجازه بدهید دختر عزیزم را به شما معرفی کنم؛ ایلنا.
ایلنا بر روی زانوهایش خم شد:
- عصر بخیر آقا....خانم ... از اینکه با شما ملاقات می کنم بسیار خوشبختم.
هیلاری با شگفتی به ایلنا نگاه کرد:
- آه آقای والتر ... هیچ تعجب نمی کنم که شما ایشان را شناخته اید. ایلنای عزیز شباهت بی نظیری به خانم کاترینای مرحوم دارند.
و سپس رو به لی لی گفت:
- عصر بخیر عزیزم. امیدوارم که زندگی خوشی را در کنار پدر عزیزت و ما اهالی نورسهمپتن داشته باشی.
والتر به ایلنا نگریست:
- عزیزم اجازه بده که فرزندان آقا و خانم همیلتون را نیز به تو معرفی کنم.
او به مردان جوانی که با صبر و متانت پشت سر والدینشان ایستاده بودند و با دقت و تحسین به لی لی می نگریستند اشاره کرد:
- ایشان کایل (۲) هستند، پسر اول خانواده... و ایشان هم بردلی (۳) هستند دومین پسر خانواده.
ایلنا با احترام در مقابل مردان جوان نیم تعظیمی کرد:
- از ملاقاتتان خوشحالم آقایان.
کایل با احترام سرش را در مقابل ایلنا خم کرد:
- افتخار آشنایی با شما افتخار بزرگی است دوشیزه خانم.
بردلی نیز سرش را با ادب پایین آورده گفت:
- از ملاقات شما خوشحالم دوشیزه دانوان.
ایلنا با شنیدن این جمله بی اختیار لبخند شیرینی به بردلی زد که مرد جوان را غافلگیر و هیجان زده کرد. حقیقت این بود که تا آن روز کسی لی لی را "دوشیزه دانوان" خطاب نکرده بود و آهنگ جدید اسمش به نظر او جالب آمد. والتر با خوشرویی به دختر جوانی که در کنار بردلی ایستاده بود اشاره کرد:
- و ایشان هم رز عزیز و مهربان هستند، آخرین فرزند خانواده.
نگاههای دو دختر جوان در هم گره خوردند و لبخندهای شیرینی بر لبهایشان نشستند. رز قدمی جلو آمد و با صمیمیت لذتبخشی هر دو دست لی لی را در دستهایش گرفت:
- از ملاقاتتان بی اندازه خوشحالم ایلنای عزیزم...
گونه های ایلنا کاملاً گل انداختند، رز با موهای مشکیش، با چشمهای سبز و زیبایش، با پوست سفیدش و با صورت بیضی شکل و جذابش چهره ای بسیار صمیمی و دل انگیز داشت. علاوه بر آن برخورد پر محبتش نیز ایلنا را از خود بی خود کرده بود... لی لی به خود آمد و با اشتیاق دستان رز را فشرد و لبخند زد:
- رز عزیزم شما مانند اسمتان شیرین و زیبا هستید. چقدر خوشحالم که با شما آشنا شدم.
رز با لبخند مهربانی سرش را تکان داد و دو دختر جوان برای مدت کوتاه دیگری در چشمهای یکدیگر نگریستند. از همان اولین نگاه هر دو خوب می دانستند که می توانند دوستان بسیار عزیز و صمیمی یکدیگر باشند.
اریک نیز که از دور آنها را تماشا می کرد به سمت پدرش و مهمانان جدید آمد و با احترام به خانوادۀ همیلتون خوش آمد گفت. پس از آن رز با شادی رو به سایرین گفت:
- اگر اجازه بدهید من و ایلنا به سایر دوستانمان می پیوندیم.
هیلاری با مهربانی به آنها لبخند زد:
- دخترم بهتر است اجازه بدهید که ایلنا در کنار پدرشان باقی بمانند. مهمانان دیگری از راه خواهند رسید و آقای دانوان مایلند که دخترشان را به آنها نیز معرفی کنند.
رز و ایلنا هر دو با التماس به والتر نگریستند. والتر از رفتار کودکانۀ آن دو خنده اش گرفت:
- مهم نیست خانم هیلاری عزیز. بهتر است اجازه بدهیم که این دو دوشیزۀ جوان از بودن در مهمانی لذت ببرند. هر وقت که مهمانان جدیدی وارد شدند من ایلنا را خواهم یافت و با ایشان برای استقبال از تازه واردین خواهیم رفت.
لی لی و رز که منتظر همین حرف بودند با شادی نیم تعظیمی کردند و شانه به شانۀ یکدیگر به سوی چهار دختر دیگری که در سوی دیگر سالن ایستاده بودند به راه افتادند.