تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

دخترک حضور کسی را پشت سرش احساس کرد و با کنجکاوی چرخید، دوشیزۀ جوان به غایت دلربایی با البسۀ بسیار زیبا و لبخند شیرینش پشت سرش ایستاده بود. دو دختر جوان بدون آنکه کوچکترین سخنی بگویند برجاهایشان ایستادند و یکدیگر را برانداز کردند.

ابتدا لی لی به خودش آمد و چند قدم دیگر به دختر نزدیک شد و با صدای دلنوازش زمزمه کرد:

- صبح بخیر...

دختر گلفروش تکانی خورد و به نوبۀ خود قدمی به سوی ایلنا برداشت:

- صبح بخیر خانم... تا امروز شما را ملاقات نکرده بودم!

لی لی خندید:

- من تازه به این شهر آمده ام...

و سپس دستش را گرم و صمیمی برای دست دادن به سوی دختر دراز کرد:

- نام من ایلنا است... ایلنا دانوان...

دختر با شنیدن این حرف عملاً از جایش پرید، گونه هایش گل انداختند و خودش با دهان نیمه باز برای مدت کوتاهی به لی لی خیره شد. پس از اندکی دختر به سختی آب دهانش را فرو داد، دست لی لی که همچنان به سویش دراز شده بود را با هیجان فشرد و شروع به صحبت کرد:

- اوه خدای من... شما دوشیزه دانوان هستید... فرزند آقای دانوان... اوه... باورم نمی شود که با شما ملاقات می کنم... داستان زندگی شما جداً شگفت انگیز است...

گونه های لی لی گل انداختند و خودش با ناآرامی سرش را به زیر انداخته آرام زمزمه کرد:

- آه... البته... فکر می کنم که من قهرمان یک داستان بی سابقه باشم....

لی لی کوشید که مسیر بحث را عوض کند:

- گلهای شما واقعاً زیبا و معطر هستند.

دختر با افتخار و علاقه به گلهایش نگریسته دستش را بر روی یکی از دسته ها کشید:

- متشکرم خانم... من هم مانند سایر اعضای خانواده ام به پرورش گیاهان علاقۀ خاصی دارم. در جایی که ما زندگی می کنیم بسیاری از این گلها به صورت وحشی می رویند. من تصمیم گرفتم که از آنها مراقبت کنم و در عوض گلهای تازۀ آنها را در بازار بفروشم.

لی لی با کنجکاوی سرش را تکان داد:

- در جایی که شما زندگی می کنید؟!

- البته خانم... من در یک مزرعۀ بسیار بزرگ در نزدیکی نورسهمپتن زندگی می کنم.

صدایی از پشت سر دو دختر جوان را به خود آورد:

- روز بخیر خانم پالمر (۱) ...

لی لی و دختر گلفروش هر دو به سوی صدا چرخیدند. والتر کمی آن سوتر ایستاده بود و با محبت به آن دو می نگریست. دختر با احترام در مقابل والتر تعظیم کرد:

- روز بخیر آقا...

والتر با چند قدم شمرده در کنار ایلنا قرار گرفته آرام دستش را پشت کمر او گذاشت. لی لی با شرمندگی سرش را تکان داد:

- پدر معذرت می خواهم که بدون اطلاع شما از کنارتان ناپدید شدم.

والتر خندید:

- حرفش را هم نزن عزیزم. خوشحالم که با خانم سامانتا (۲) پالمر آشنا شده ای.

سامانتا با احترام تعظیم کوچک دیگری در مقابل ایلنا کرد:

- افتخار آشنایی از آن من است آقا...

والتر با لبخند سرش را تکان داده تشکر کرد و سپس گفت:

- حال پدر و بخصوص مادرتان چطور است خانم سامانتا؟

- پدرم بسیار خوب هستند. مادر نیز به لطف دکتر هامند بسیار بهتر شده اند.

- خوشحالم که این طور است. آیا از برادرتان در لندن خبری دارید؟

- بله آقا. چند روز پیش نامه ای از کلنسی (۳) به دستمان رسید. او دورۀ آموزش ارتش را تمام کرده و وارد ارتش شده است.

- بسیار عالیست.

لی لی در طول صحبتهای پدرش و سامانتا به دقت به آن دو نگاه می کرد، ظاهراً پدرش اکثر اهالی شهرشان را بسیار خوب می شناخت و از زندگیشان اطلاع داشت. سکوت کوتاهی در میانشان برقرار شد. سپس والتر سرش را مودبانه تکان داد:

- از صحبت با شما خوشحال شدم خانم سامانتای عزیز. لطفاً سلام من را به خانواده تان برسانید.

و به لی لی اشاره کرد که بروند. لی لی یکبار دیگر دستانش را با صمیمیت به سوی سامانتا دراز کرد و دو دختر جوان دستهای هم را فشردند:

- از آشنایی با شما واقعاً لذت بردم سامانتای عزیزم... و گلهایتان بسیار زیبا و شاداب هستند. شما باغبان بسیار ماهری هستید.

 لی لی با لذت به گلها نگریست. والتر متوجه نگاه مجذوب لی لی به گلها شد و بی درنگ از جیبش مقداری پول بیرون آورد:

- آیا سه تا از دسته های گلتان را به من می فروشید؟

سامانتا با خجالت کمی قرمز شد:

- البته آقا... هر کدام را که دوست دارید انتخاب کنید....

لی لی با ناراحتی دست پدرش را نگه داشت:

- پدر، نه ... خواهش می کنم... لازم نیست برای خرسندی من گل بخرید.

والتر از ته دل خندید:

- عزیزم اگر با خریدن گلها می توانم دو دوشیزۀ جوان دوست داشتنی و عزیز را خوشحال کنم چرا نباید این کار را انجام بدهم. علاوه بر آن این گلها واقعاً زیبا و سرزنده هستند...

لی لی در مقابل پاسخ پدرش تنها توانست لبخند بزند و سرش را به علامت تشکر تکان بدهد. والتر با دقت به گلها نگریست و یکی از دسته های زیبا را انتخاب کرده برداشت و سپس رو به لی لی گفت:

- تو هم دو تا از دسته ها را که بیشتر دوست داری انتخاب کن عزیزم.

لی لی اندکی با دقت به دسته ها نگاه کرد و سرانجام دو دسته را انتخاب کرد. والتر بهای گلها را پرداخت و آن دو از سامانتا جدا شدند.

والتر دسته گلی را که در دست داشت در آغوش ایلنا گذاشت. لی لی با خرسندی چشمهایش را بسته گلها را با تمام وجود بو کشید، گلها واقعاً معطر بودند. او سرش را بلند کرد و با قدردانی در چشمان پدرش نگریست:

- پدر متشکرم که برایم این گلهای زیبا را خریدید. ولی من دوست ندارم که شما با این سرعت هرچه را که لمس و یا نگاه می کنم برایم خریداری کنید.

والتر خندید و دستش را بر شانۀ دخترش گذاشته او را به خودش فشرد:

- عزیزم قول می دهم که این طور نباشد. اما من همیشه برای مادرت گل می خریدم... و علاوه بر آن آقای رادفورد و پسرهایش هم به کرات برایت گل می خریدند. بنابراین فکر کردم که بهتر است من هم گاهی برایت دسته ای گل خریداری کنم.... در ضمن اینقدر همه چیز را به پدرت سخت نگیر دخترجان. بگذار من هم لذت داشتن یک دختر لوس و نازپرورده را بچشم!

لی لی از خنده ریسه رفت و والتر نیز قاه قاه خندید. ایلنا پس از اندکی به سختی خودش را کنترل کرد:

- خوشحالم که برایم گفتید که تصورتان از من چیست، یک دختر جوان لوس و نازپرورده که تنها استعداد و دغدغه اش انتخاب وسائل و چیزهایی است که پدر ثروتمندش باید با سرعت برایش فراهم کند.

والتر یکبار دیگر از خنده ریسه رفت و بی اختیار گونۀ لی لی را بوسید:

- عزیزم تو بی نظیر هستی و خودت خوب می دانی که من احترام خاصی برایت قائل هستم. شوخیهای مرا جدی نگیر...

لی لی نیز گونۀ پدرش را بوسید:

- می دانم پدر و از اعتماد و محبتتان متشکرم.

 

(۱) Palmer

(۲) Samantha

(۳) Clancy

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:31  توسط قصه گو  | 

کالسکۀ ایلنا و پدرش سریع و روان از جادۀ زیبایی که عمارتشان را به شهر متصل می کرد می گذشت. ایلنا مجذوب و سرتاپا لذت به جادۀ رویایی نگاه می کرد، مسیری که در آن می رفتند آنقدر دل انگیز و فرح بخش بود که دختر جوان احساس می کرد با وجود مدت کمی که در عمارتشان گذرانده است کاملاً به عبور و تماشای این جاده معتاد شده است! والتر با خرسندی و غرور به چشمهای شیفته و پر تحسین دخترش می نگریست. هنگامیکه به انتهای جاده و ابتدای شهر رسیدند لی لی نگاهش را از مناظر بیرون از کالسکه برداشت و به پدرش نگاه کرده لبخند زد. والتر نجوا کرد:

- عزیزم واقعاً خوشحالم که به محل زندگی جدیدت علاقمند هستی.

لی لی تنها در چشمان پدرش خیره شد و با حالت دلربایی چشمهایش را بسته نفس عمیقی کشید، والتر منظور دخترش را فهمید و از خوشحالی از جایش برخاسته در کنار لی لی نشست و پیشانی و گونۀ دخترش را بوسید. ایلنا آرام پرسید:

- پدر لطفاً برایم از مقصدمان بگویید.

والتر نفس عمیقی کشید:

- عزیزم همانطور که گفتم می خواهم مرکز شهر را به تو نشان بدهم و در راس آن بازار سرباز شهر را. اطمینان دارم که از دیدن آن لذت می بری.

لی لی با سرگرمی تکرار کرد:

- بازار سرباز شهر؟!

- همین طور است دخترم. این بازار یکی از دلایل افتخار مردم این شهر است. بازار در شکل فعلیش در سال ۱۲۳۵ تاسیس شده است. در آن زمان پادشاه وقت یعنی هنری سوم (۱) فروش کالا را که تا پیش از آن در حیاط کلیسای قدیسین انجام می شد قدغن کرد و در  نتیجه در فاصلۀ بسیار کمی از کلیسا این بازار آغاز شده به سرعت رونق گرفت. بدون شک بازار شهر ما بزرگترین بازار سرباز بریتانیاست که از هر چهار طرف توسط ساختمانها کاملاً احاطه شده است.

لی لی که واضحاً از شنیدن توضیحات پدرش لذت برده بود از خوشحالی خندید و چشمهایش درخشیدند. او سپس بار دیگر به مناظر بیرون از کالسکه چشم دوخت.

 

در محوطه ای که واضحاً برای ایستادن درشکه ها در نزدیکی مبدان بازار طراحی شده بود ایلنا و پدرش از کالسکه پیاده شدند. لی لی با کنجکاوی و شوق به میدان بسیار وسیعی که در آن بودند نگریست... به چادرهای منظم و تقریباً یکنواخت فروشندگانی که برای تجارت به آنجا آمده بودند... و در آخر به ساختمانهای بسیار زیبایی که از چهار طرف میدان و بازار را احاطه کرده بودند. لی لی آنقدر شیفتۀ معماری ساختمانها و حالت قدیمی و در عین حال زنده و بانشاط بازار شده بود که بی اختیار زمزمه کرد:

- خدای من... چقدر آشنا و نزدیک... چقدر زیبا...

والتر که دستورهای لازم را به کالسکچیش داده بود به کنار دخترش آمد و آرام بازوی او را گرفت:

- عزیزم دوست داری در بازار قدم بزنیم؟

ایلنا در حالیکه گونه هایش از هیجان گل انداخته بودند سرش را به علامت مثبت تکان داد و با تمام وجود خندید.

 

پدر و فرزند بازو در بازوی یکدیگر از گوشه ای از بازار گردششان را آغاز کردند. لی لی با چنان علاقه و لذتی به مردم، فروشندگان، غرفه های بازار و اجناسشان نگاه می کرد که انگار با چشمانش لحظه به لحظۀ گردش آن روز را می بلعید. در بازار تقریباً همه چیز برای خرید یافت می شد، از سبزیجات معطر و میوه های فصل گرفته تا صنایع دستی و خانگی تا محصولات لبنیاتی و تخم مرغ و بلدرچین و در آخر حیوانات اهلی زنده مانند مرغ، گوسفند و گاو!

همچنان که آن دو در بازار قدم می زدند از آنجا که داستان زندگیشان در همان یک هفتۀ کوتاه زبانزد تمام اهالی شهر شده بود مردمی که والتر دانوان را به همراه دختر جوان و تازه واردش می دیدند همگی برای لحظاتی کارشان را متوقف می کردند و با احترام و تحسین به آن دو می نگریستند. لی لی آنقدر از گردش آن روز و صفا و زندگی جاری در محیط بازار لذت برده بود که خجالتش را کنار گذاشته بود و هر وقت نگاهش با نگاههای  سایرین تلاقی می کرد برایشان سر تکان می داد و لبخند زیبایی می زد. والتر گهگاه با افتخار و لذت به دخترش می نگریست و قلبش از خشنودی لبریز می شد؛ لی لی عزیزش از بودن در زادگاهش و در کنار او لذت می برد.

در میان مردمی که آن روز به بازار آمده بودند والتر و لی لی چندین بار به دوستانشان که در مهمانی شب قبل حضور داشتند برخوردند و برای صحبت با آنها ایستادند. علاوه بر آن والتر نیز چندین مرتبه به افراد و مردانش در ادارۀ پلیس برخورد و پس از معرفی ایلنا مشغول صحبت با آنها شد.

هنگامیکه والتر در جواب سلام مرد قصاب میانسال، درشت اندام و نسبتاً خشنی که در یکی از غرفه ها مشغول فروش گوشت و محصولات گوشتی بود به کنار چادر او رفت لی لی با کنجکاوی به دور خودش چرخیده به اطراف نگریست. کمی آن سوتر دختر ظریف و بسیار جوانی دسته های بسیار زیبای گلهای وحشی شادابی را مقابلش در گلدانهای  بزرگ سفالی و مسی پر از آب گذاشته بود و با دقت به آنها رسیدگی می کرد. لی لی بی اختیار با قدمهایی آرام به سوی دختر رفت.

دخترک خم شده بود و همانطور که گلهایش را مرتب می کرد زیر لب آوازی محلی را زمزمه می کرد. لی لی در چند قدمی دختر ایستاد، منظرۀ روبه رویش بیشتر شبیه به یک رویا بود، دختر گلفروشی که در یک روز بسیار زیبا و خوش آیند در میان گلهای معطرش مشغول کار بود و آواز می خواند.

 

(۱) Henry the third

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 21:33  توسط قصه گو  | 

صبح لی لی همانطور که انتظار داشت دیرتر از همیشه از خواب برخاست. خوشبختانه بنابر گفتۀ پدرش صبحانه را دیرتر از معمول صرف می کردند و در نتیجه او فرصت کرد که با خیالی آسوده تر برای روز جدید آماده شود. هنگامی که لی لی به تالار غذاخوری وارد شد اریک و والتر هر دو در تالار بودند. لی لی با مهربانی به آن دو لبخند زد:

- صبح بخیر پدر، و صبح بخیر اریک عزیز. امیدوارم که برای مدت طولانی منتظر من نمانده باشید.

اریک با ادب سرش را پایین آورد:

- صبح شما هم بخیر.

والتر نیز با محبت به سوی او آمده گونه اش را بوسید:

- صبح بخیر عزیزم. من و اریک هم چند دقیقۀ قبل وارد تالار شدیم. آیا دیشب خوب استراحت کردی؟

 لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد و سپس هر سه نفر سر میز نشستند. برای چند دقیقه سکوت در بین آنها برقرار شد و هرکسی به صبحانه اش پرداخت. سپس والتر آرام گفت:

- لی لی، عزیزم... آیا دوست داری امروز با هم برای گردش به شهر برویم؟

لی لی رو به پدرش خندید:

- البته پدر.... اما دیروز شما شرطبندیمان را بردید و در نتیجه به من دینی ندارید!

والتر و لی لی هر دو خندیدند و والتر با شوخی گفت:

- آه عزیزم من اخلاقاً بسیار بخشنده و مهربان هستم! نگران باختت نباش...

و یکبار دیگر هر دو نفر خندیدند. اریک که با کنجکاوی آن دو را نگاه می کرد پرسید:

- آیا می توانم بدانم شرطبندیتان در چه مورد بود؟

با شنیدن این سوال ایلنا سرش را پایین انداخت و به شدت لبهایش را گاز گرفت تا از خنده ریسه نرود و والتر نیز در جای خود مشغول بازی با صبحانه اش شده چندین بار سرفه کرد تا جلوی قهقۀ خنده اش را بگیرد. از آنجا که هنوز اریک با حالتی منتظر و مشکوک به والتر و لی لی می نگریست، پس از اندکی والتر سرش را بالا آورده توضیح داد:

- ما شرط بسته بودیم که آیا مردم شهر در شب مهمانی لی لی و رفتارش را تحسین خواهند کرد یا خیر. قرار بود که اگر طبق حدس ایلنا او را تحسین نکردند من وی را امروز برای گردش در شهر ببرم.

اریک با دقت به پدرش و لی لی نگریست، کاملاً معلوم بود که پدر و فرزند چیزی را از وی مخفی می کنند و احتمالاً شرطبندی کذاییشان به او نیز بی ارتباط نبوده است! اریک ترجیح داد که به گفتۀ والتر اعتراضی نکند و در عوض تصمیم گرفت که ایلنا را کمی بیازارد. او برگشت و نگاه جدی و دقیقش را در چشمان لی لی دوخت:

- چقدر جالب... و شما تصمیم گرفتید که بر علیه خودتان با پدر شرطبندی کنید ایلنای عزیزم؟!

ایلنا غافلگیر شد، او با درماندگی نگاه سریعی به والتر، که به همان اندازۀ وی غافلگیر شده بود، انداخت و یکبار دیگر چشمهایش با چشمهای عمیق و نافذ اریک تلاقی کردند... اریک با خرسندی به ایلنا که واضحاً به تله افتاده بود نگریسته لبخند کوچکی زد. ایلنا به خودش آمد و او هم نگاه جدی و خونسردی به اریک انداخت:

- اریک عزیز این شرطبندی دو حالت داشت؛ در حالت باخت احترام و تحسین مردم شهر را به دست آورده بودم که بسیار باارزش و ستودنی بود و در حالت برد گردش با پدر و لذت برنده شدن را می چشیدم که در جای خود کمی از تلخی رد شدن در انظار عموم می کاست. بنابراین تصمیم گرفتم که برعلیه خودم شرطبندی کنم!

والتر و اریک بر صندلیهایشان خشک شدند! والتر با تحسین و لبخندی وسیع به دخترش نگریست، اگرچه در این مدت پی برده بود که فرزندش بسیار باهوش و زیرک است اما با این پاسخ دختر جوان ثابت کرده بود که لیاقتش بسیار بیشتر از تخمینهای پدرش است.

اریک نیز با دقت به دختر جوان و بسیار زیبا نگریست، این سومین بار بود که در این مدت کوتاه لی لی با حاضر جوابیش او را برجای خودش می نشاند! نه تنها زیبایی ایلنا بهشتی و غیر قابل وصف بود بلکه دختر جوان شخصیتی بسیار قوی، فکور و سیاستمدار داشت که به راحتی به دام نمی افتاد و رام نمی شد. اریک برای چند ثانیه بی اختیار در چشمان بی نظیر و رویایی لی لی غرق شد، رفتار ایلنا همانقدر که او را تشنۀ کشمکش با وی و شکست دادنش می کردند به همان اندازه نیز در نظرش برای لی لی احترام و تحسین می آفریدند. اریک نفس عمیقی کشید:

- شما بسیار سیاستمدار و باهوش هستید ایلنا... و توضیحتان در مورد شرطبندیتان عالی بود!

لی لی با احترام اما پیروزمندانه به اریک لبخند زده نیم تعظیمی کرد. والتر به خودش آمد:

- بسیار عالی بود عزیزم، و امیدوارم که از گردش امروز هم لذت ببری.

والتر سپس رو به اریک گفت:

- اریک، پسرم اگر مایل باشی خوشحال می شویم که با ما بیایی. می خواهم مرکز شهر را به لی لی نشان بدهم، بخصوص بازار شهر و میدان اصلی شهر را.

اریک به صورت پدرش نگریست، محبت و شادی در آن موج می زد. او به فکر فرو رفت، مدت زیادی بود که برای قدم زدن و گردش به میدان اصلی و بازار شهر نرفته بود. اگر چه دوست داشت که به همراه پدرش و ایلنا برود اما در این مدت کارهایش به شدت بر روی  هم انباشته شده عقب افتاده بودند. اریک با دلتنگی به والتر لبخند زد:

- پدر من واقعاً دوست دارم که همراه شما باشم اما کارهای زیادی برای رسیدگی دارم و بهتر است که در عمارت بمانم.

والتر سرش را تکان داد:

- هرطور که مایلی پسرم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 6:55  توسط قصه گو  | 

مدتی طول کشید تا والتر به خودش آمد و توانست سخن بگوید:

- ایلنا، دخترم... مرا ببخش... خواهش می کنم کوتاهی احمقانۀ مرا ببخش عزیزم...

والتر با محبت ایلنا را اندکی به خودش فشرده آه عمیقی کشید:

- عزیزم نمی خواستم با صحبتهایم برایت پیش فرضی بوجود بیاورم. نمی توانستم به خودم اجازه بدهم که مزاحم نتیجه گیری و شناخت مستقل تو از او بشوم... 

لی لی سرش را باناباوری بالا آورده نگاه خجالت زده و مستاصلش را در چشمان بی قرار و پشیمان پدرش دوخت:

- پیش فرض....نمی خواستید...

ایلنا نتوانست جمله اش را تمام کند. او پس از مکث کوچکی سرش را با درماندگی تکان داده گفت:

- خدایا... باورم نمی شود که در اولین برخوردم با مردم شهر این مرد بی فرهنگ و دون صفت عملاً در مقابل چشمان همه...

ایلنا این بار هم نتوانست جمله اش را تمام کند و یکبار دیگر با بغض سرش را بر روی سینۀ والتر مخفی کرد تا بگرید. والتر لبهایش را جوید و با خجالت به دخترش نگریست:

- می دانم عزیزم و متاسفم... این اشتباه من بود که فکر می کردم هنری جویس لیاقت رفتار انسانی و بزرگوارانه را دارد. من باید از پیش تو را در مورد اخلاق زشت او آگاه می کردم و خودم بیشتر از این مراقب مزاحمتهای وی برایت می شدم... اما عزیزم باور کن که نمی خواستم مزاحم زندگی و تصمیمهای شخصیت بشوم و در آنها مداخله کنم.

والتر اندکی سکوت کرد. او چندین بار موهای دخترش را بوسیده سپس نجوا کرد:

- عزیزم خواهش می کنم کوتاهی مرا ببخش.

لی لی پس از اندکی سرش را بالا آورد و با محبت اما خسته و بی رمق به پدرش لبخند زد، خوب می دانست که  در همین مدت کوتاه آنقدر به والتر علاقمند شده است که نمی تواند از او دلخور و آزرده بماند. والتر با دیدن لبخند مهربان دخترش نفس راحتی کشیده پیشانی او را بوسید:

- متشکرم عزیزم.

لی لی آرام زمزمه کرد:

- دیگر نمی خواهم حتی برای چند ثانیه با او تنها باشم... لطفاً مرا با او تنها نگذارید.

و سپس یکبار دیگر سرش را پایین انداخته در پناه بازوی پدرش مخفی کرد. والتر سرش را تکان داد:

- قول می دهم که تمام تلاشم را بکنم تا او به تو آسیبی نرساند دخترم... عزیزم اگر خسته ای دوست داری که رقص را در همین جا رها کنیم؟

لی لی احساس می کرد تا همین جا هم بیشتر از آنچه که باید نظر مردم را جلب و کنجکاویشان را تحریک کرده است و دوست نداشت بیش از این بر اتفاقی که افتاده بود تاکید کند:

- بهتر است این دور رقص را تمام کنیم. اما مایل نیستم با کسی بجز شما برقصم.

والتر سرش را به علامت مثبت تکان داد. لی لی در آغوش والتر کوشید که آرامش و خویشتن داریش را دوباره بازیابد. او چشمهایش را بسته سرش را به زیر انداخت و چند نفس عمیق کشید. هنوز هم قلبش از هیجان و خشم به شدت می تپید و دستها و زانوهایش می لرزیدند.

والتر که متوجه ناآرامی ایلنا شده بود بار دیگر بازویش را بالا آورد و صورت لی لی را پشت آن مخفی کرد. او سپس به اطرافش نگریست، خوشبختانه آنها در وسط حلقۀ افرادی که می رقصیدند نبودند و کمی آن سوتر تعداد کسانی که می رقصیدند به وضوح کمتر می شد. والتر لی لی را به آن سو هدایت کرد تا کمتر در معرض توجه باشند.

حتی هنگامی که والتر در آن گوشۀ سالن با لی لی می رقصید و می کوشید که او را محافظت و آرام کند دو نفر از مردان جوان برای درخواست رقص از ایلنا به آنها نزدیک شدند. والتر که پیش بینی این موضوع را کرده بود با نگاهی بسیار خشک و جدی از هر کدام از آنها پذیرایی کرد و جوانها که کاملاً منظور نگاه بی روح و منع کنندۀ والتر را می دانستند بدون آنکه حتی از لی لی درخواست رقص کنند پدر و فرزند را با هم تنها گذاشتند.

سرانجام آن دور رقص تمام شد. لی لی و پدرش همانطور که معمول بود در انتها به یکدیگر تعظیم کردند و سپس بازو در بازوی یکدیگر به سوی خدمتکاری که مشغول سرو کردن نوشیدنیها بود رفتند تا لی لی کمی آب بنوشد. پس از آن والتر از لی لی پرسید:

- لی لی آیا مایلی که در دور بعدی نرقصیم؟

لی لی با مهربانی توام با خستگی سرش را تکان داد:

- اینکه ما دو نفر در رقص شرکت نکنیم سایرین را در موقعیت سخت و ناراحت کننده ای قرار خواهد داد. بهتر است حداقل برای مدت کوتاهی با مهمانان همرقص شویم... اما بدون شک دوست ندارم که دیگر با هنری همرقص شوم.

والتر سرش را تکان داد:

- نگران نباش عزیزم... اگرچه فکر نمی کنم که دیگر هنری جرات ایجاد مزاحمت بیشتر برای تو را امشب داشته باشد ولی مراقب همه چیز خواهم بود.

نگاه لی لی به سوی دختران جوانی که در کنار هم نشسته بودند کشیده شد:

- پدر اگر اجازه بدهید من به دوستانم بپیوندم.

والتر با مهربانی سرش را به علامت مثبت تکان داد و لی لی برای پیوستن به رز و سایرین از پدرش جدا شد.

وقتی که پس از صرف شام مجلل و عالی خانوادۀ همیلتون نیز به عنوان آخرین مهمانها عمارت والتر را ترک کردند ایلنا از خستگی به زحمت بر روی پاهایش ایستاده بود. خانم همیلتون آنها را جمعۀ آینده برای صرف شام به عمارتشان دعوت کرد. رز نیز از لی لی خواست که روز پنج شنبه برای گردش در شهر به او و ربه کا بپیوندد.

لی لی، والتر و اریک به داخل عمارت بازگشتند، خدمتکارها با سرعت مشغول سر و سامان دادن به اوضاع تالار اصلی و تالار غذاخوری بودند. لی لی با دلسوزی به آنها نگریست:

- پدر آیا خدمه امشب تالارها را مرتب می کنند؟

- خیر عزیزم... آنها تنها خوراکیها و نوشیدنیها را جمع کرده زباله ها را از تالارها بیرون می برند. سپس آنها هم برای استراحت به اتاقهایشان می روند. فردا نیز یک ساعت و نیم دیرتر از مواقع عادی صبحانه خواهیم خورد تا آنها بتوانند بیشتر در رختخوابهایشان بمانند.

ایلنا بی اختیار ایستاد، کفشهایش با پاشنه های نسبتاً بلندشان بیش از حد برایش غیر قابل تحمل و عذاب آور شده بودند. او کفشهایش را از پایش بیرون آورده خم شد و آنها را در دستش بلند کرد. والتر و اریک با تعجب به دخترجوان نگاه کردند. ایلنا که متوجه تعجب آن دو شده بود با خجالت خندید:

- کفشهای پاشنه بلند برای استفادۀ طولانی مدت بسیار ناراحت کننده هستند!

والتر با مهربانی دستش را دور شانۀ لی لی حلقه کرد تا در راه رفتن به او یاری بدهد:

- عزیزم متاسفم که اینقدر خسته شده ای... آیا دوست داری که کمکت کنم و به اتاقت برسانمت؟

ایلنا بی اختیار خندید:

- آه... ابداً. خنکی کفپوش عمارت تنها چیزی است که در حال حاضر به آن نیاز دارم.

آنها هر سه به سوی اتاقهای خوابشان به راه افتادند. اریک در میان راه باخرسندی نفس عمیقی کشید:

- مهمانی امشب نیز مانند تمام مهمانیهای دیگر که شما برگزار می کنید بی نظیر بود پدر.

والتر ضربۀ آرامی به پشت اریک زد:

- خوشحالم که از آن لذت برده ای پسرم و امیدوارم که از ازدحام مهمانها خسته نشده باشی.

اریک با خجالت خندید:

- پدر من تا زمانی که تعداد مهمانی ها در تقویمم بیش از اندازه زیاد نشوند هیچ مشکلی با حضور در مهمانیهای گهگاه ندارم... شما چطور ایلنا، آیا از آشنایی با مردم شهر لذت بردید؟

والتر با نگرانی به لی لی نگریست. ایلنا لبخند مهربانی به او و اریک زد:

- البته اریک عزیز. همه چیز بسیار روان تر و صمیمی تر از آنچه که می اندیشیدم پیش رفت و من دوستان بسیار خوبی در میان خانمهای دیگر یافتم.

اریک سرش را تکان داد:

- خوشحالم که این را می شنوم.

پس از آن در میان آنها سکوت برقرار شد. لی لی در مقابل در اتاقش والتر را بوسید و از آن دو جدا شد. او در اتاقش زنگ زد و در انتظار فیبی بر مبلی نشسته چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. یکبار دیگر لی لی بیاد اتفاقات آن شب افتاد، همه چیز زیبا و رویایی بود، مهمانهایی که ملاقات کرده بود بسیار مهربان و صمیمی بودند و او از معاشرت با آنها لذت برده بود.... و سپس ذهن لی لی به ملاقاتش با هنری جویس کشیده شد، به رفتار و گفتار گستاخانه و آزاردهندۀ مرد جوان. گونه های ایلنا از خشم گل انداختند و نفسش به شماره افتاد، او مانند همیشه اش با متانت و موقر رفتار کرده بود و با اینحال هنری به خودش اجازه داده بود که چنین رفتار زننده و بی شرمانه ای با او بکند. صدای ضربه هایی بر در اتاق لی لی را به خود آورد، فیبی پشت در بود و ایلنا بلافاصله به او اجازۀ ورود داد. چند دقیقۀ بعد لی لی با کمک فیبی آمادۀ خواب شده بود. او فیبی را مرخص کرده به رختخواب رفت و به محض آنکه در رختخوابش دراز کشید به خواب عمیقی فرو رفت.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 5:54  توسط قصه گو  | 

چشمهای لی لی با درماندگی در میان جمع به دنبال پدرش گشتند اما او را نیافتند. در عوض ایلنا متوجه ریچارد شد که در فاصلۀ اندکی از آن دو به همراه بانویی در حال رقصیدن بودند. برای یک لحظه مانند معجزه ای ریچارد سنگینی نگاه لی لی را بر روی خودش احساس کرده به سوی او نگریست. چشمان وحشتزده و بیتاب ایلنا در چشمان آرام و صبور ریچارد گره خوردند.

نگاه لی لی طوری درمانده و پرالتماس بود که ریچارد برای یک لحظه بی اختیار ایستاد. او بلافاصله به خودش آمد و با خونسردی به همرقصش که از ایستادن او تعجب کرده بود لبخند زد. برای مدت کوتاهی ریچارد کوشید که همه چیز را به حالت عادی بازگرداند و سپس یکبار دیگر نگاهش به سوی ایلنا کشیده شد. ایلنا و هنری که مشغول رقصیدن بودند چرخیدند و حالا پشت ایلنا و روی هنری به سوی او بود. با دیدن برق نگاه و لبخند هنری ریچارد احساس کرد که چیزی به شدت مشکل دارد. او با دقت بیشتری به زوج جوان نگریست... دست راست هنری که بالاتر از حد معمول بر پشت لی لی قرار داشت توجه او را به خود جلب کرد. وی سپس متوجه انگشتان هنری که بر میان کتفهای عریان دختر جوان بازی می کردند شد. برای یک لحظه نزدیک بود ریچارد فریاد بکشد، این جوان متفرعن و بی شخصیت چه می اندیشید که به خودش اجازه داده بود که چنین رفتاری با دوشیزۀ موقری مانند ایلنا بکند؟

ریچارد بی درنگ به سوی همرقصش برگشت:

- خانم رقصیدن با شما بسیار لذتبخش بود، اما اگر اجازه بدهید می خواهم مدتی نیز با دوشیزه دانوان برقصم.

زن سرش را تکان داد:

- با کمال میل دکتر دیویس عزیز.

چند لحظه بعد ریچارد و همراهش با فاصلۀ کمی از هنری و ایلنا می رقصیدند. ریچارد در یک موقعیت مناسب اشاره ای به هنری کرد. هنری متوجه منظور ریچارد شد ولی این طور وانمود کرد که اشارۀ وی را ندیده است و همچنان به رقصش ادامه داد. ایلنا که سرش را پایین انداخته بود و از شرم و خشم می لرزید سرش را بالا آورده ریچارد را در کنارشان دید. ریچارد نگاه مهربان و صبوری به ایلنا کرد. هنری که متوجه نگاه آن دو شده بود ناچار بار دیگر به ریچارد نگریست و نگاه پر از خشم ریچارد در نگاهش گره خورد. هنری به ناچار گفت:

- دوشیزه خانم دکتر دیویس مایلند که با شما برقصند.

ایلنا تنها سرش را به علامت موافقت تکان داد و ریچارد که منتظر همین حرکت بود بی درنگ رقصش را متوقف کرده ایلنای خرد شده و درمانده را از میان بازوهای هنری جویس بیرون کشید.

وقتی که ریچارد ایلنا را در میان بازوهایش گرفت لی لی به شدت می لرزید و از ترس آنکه اشکهایش جاری شوند نفسش را در سینه حبس کرده بود. ریچارد به دختر بیچاره که سرش را پایین انداخته بود و لبهایش را می جوید نگریسته آه کشید؛ چقدر دوست نداشت که ناراحتی و زجر این دختر زیبا و عزیز که با رفتار گستاخانۀ هنری جویس بوجود آمده بود را ببیند. ریچارد کوشید که لی لی را دلداری بدهد، او با محبت زمزمه کرد:

- خانم ایلنای عزیزم... لطفاً آرام باشید، همه چیز تمام شده است.

لی لی با درماندگی خودش را بیشتر جمع کرد تا مانع از گریستنش شود. ریچارد لبش را گاز گرفت، تنها کسی که می توانست لی لی را آرام کند والتر بود. او به اطرافش نگریست و پس از اندکی والتر را یافت که با دقت به آن دو نگاه می کرد. ریچارد با دلخوری سرش را به سوی او تکان داد.

والتر متوجه رقص هنری و ایلنا شده بود و با دیدن ریچارد که به سرعت خودش را به آنها رسانیده مشغول رقصیدن با لی لی شده بود دریافته بود که مشکلی پیش آمده است. نگاههای ریچارد و والتر در هم گره خوردند و والتر بی درنگ متوجه وخامت اوضاع شد. ریچارد با محبت دست پوشیده با دستکش لی لی را با انگشتهایش نوازش کرد:

- نگران نباشید خانم ایلنای عزیز... به زودی پدرتان در کنارتان خواهند بود.

و سپس آه کشیده ادامه داد:

- شما باید اخطارهای پدرتان در مورد اخلاق گستاخانه و متفرعن هنری جویس را جدی می گرفتید.

لی لی با شنیدن این حرف خرد شد، جدی گرفتن اخطارهای پدرش؛ پدرش در این مورد حتی کلمه ای با او صحبت نکرده بود! لی لی تنها سرش را بالا آورد و با دهان نیمه باز، لبهای بی رنگ و چشمان پر اشک و از حدقه در آمده در چشمان ریچارد خیره شد. ریچارد از دیدن صورت کاملاً گیج و شکه شدۀ لی لی لرزید:

- والتر چیزی در این مورد به شما نگفت، این طور نیست؟

لی لی سرش را پایین انداخت و دوباره نفسش را حبس کرد، یک لحظه بیشتر و او دیگر نمی توانست جلوی جاری شدن اشکهایش را بگیرد. ریچارد سرش را یکبار دیگر بی اختیار بلند کرد و در حالیکه لبش را می جوید با خشم به دنبال والتر گشت. اندکی بعد والتر و همرقصش تقریباً در کنار آنها می رقصیدند، نگاه خشمگین ریچارد با نگاه پرسوال و نگران والتر گره خوردند. ریچارد آرام رو به لی لی زمزمه کرد:

- پدرتان اینجا هستند خانم ایلنا...

و سپس به والتر اشاره کرد و مردها جایشان را عوض کردند.

والتر با نگرانی بازویش را دور کمر فرزندش حلقه کرده کوشید که صورت او را ببیند. لی لی همچنان سرش را پایین انداخته بود، به سختی نفس می کشید و می لرزید. والتر با درماندگی زمزمه کرد:

- لی لی ... عزیزم...

ایلنا سرش را بالا آورد... والتر از دیدن وضعیت دخترش برجایش میخکوب شد و دندانهایش کلید شدند. لی لی با صدایی لرزان نالید:

- چرا هیچ چیز در مورد او به من نگفتید؟... می خواستید تحقیر شوم؟!...

و بیشتر نتوانست تحمل کند، سرش را بر سینۀ پدرش گذاشت و دو قطره اشک درشت از چشمهایش به پایین لغزیدند. خون با فشار به صورت والتر دوید، رگهای شقیقه اش از خشم بیرون زدند و صورتش کاملاً قرمز شد، او بازویش را بالا آورد و تا جایی که می توانست صورت لی لی را پشت آن مخفی کرد. باور نمی کرد که هنری در همان مدت کم اینطور دخترش را تحقیر و خرد کرده باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 21:52  توسط قصه گو  | 

پس از دنیل لی لی مدتی با گلن اینوود رقصید. اندکی زودتر از انتظار لی لی برای پایان این رقص گلن وی را غافلگیر کرد:

- دوشیزه خانم آقای جویس افتخار رقصیدن با شما را می خواهند...

لی لی با خونسردی ساختگی لبخند زد، او تا آن لحظه با دقت و ظرافت از رقصیدن با هنری گریخته بود. اگر چند دقیقه بیشتر فرصت رقصیدن با گلن را داشت این بار نیز از همرقص شدن با هنری می گریخت ولی هنری او را به دام انداخته بود. لی لی لبش را گزید، البته او می توانست این پیشنهاد را رد کند ولی با توجه به اینکه کمتر از سه ساعت از آشنایی او و هنری می گذشت و از آنجا که وی میزبان و مرکز توجه میهمانی بود این کار به شدت دور از نزاکت و تحقیر کننده بود.

لی لی نفس عمیقی کشید، هنوز  حداقل دو دور دیگر از آهنگی که نوازندگان می نواختند باقی مانده بود. ایلنا با درماندگی، اما بدون جلب توجه، به اطرافش نگریست تا پدرش را بیابد؛ شاید او می توانست وی را از چنین موقعیتی نجات بدهد؛ اما والتر را در نزدیکش نیافت. او به ناچار سرش را تکان داد و با لبخندی آرام با درخواست هنری موافقت کرد.

دور جدید آهنگ آغاز شد و هنری ایلنا را با علاقه در آغوش کشید. ایلنا با هوشیاری خودش را کمی عقب کشید تا فاصلۀ معقولی را با مرد جوان حفظ کند. نگاه پر از لذت و سرکش هنری در چشمان درشت و رویایی لی لی گره خورد:

- از اینکه افتخار رقصیدن به من دادید متشکرم دوشیزه خانم.

ایلنا به زحمت خندید:

- افتخار از آن من است آقای جویس.

 برای مدت کوتاهی سکوت در بین آن دو برقرار شده هر دو در چشمان یکدیگر خیره ماندند. پس از اندکی هنری که واضحاً از زیبایی ایلنا از خود بی خود شده بود نفس عمیقی کشیده با لحنی شیفته زمزمه کرد:

- نورسهمپتن برای ستارۀ زیبا و دلربایی مانند شما بسیار کوچک و بی رونق است خانم ایلنا. شما باید در شهرهای بزرگتری مانند لندن و یا بیرمنگهام زندگی کنید. در چنین شهرهایی است که شما امکانات و توجهی که در خورتان باشد را خواهید یافت.

ایلنا سرش را تکان داد:

- از لطف و توجه شما متشکرم آقای جویس. اما در همین مدت کوتاه من زندگی در نورسهمپتن و در کنار مردمش را بسیار راضی کننده و حتی لذتبخش یافته ام و بنابراین دلیلی برای نقل مکان به شهرهای بزرگتر نمی بینم. علاوه بر این فکر می کنم شما نیز علاقۀ زیادی به این شهر داشته باشید که برخلاف شیوۀ زندگی خانوادگیتان به اینجا نقل مکان کرده اید.

هنری خندید و دو رشته دندانهای سفیدش نمایان شدند:

-  فکر می کنم در تمام مدت زندگیم در اینجا قلبم گواهی به یافتن گنجی ارزشمند را به من می داد....

هنری با لذت و تحسین با سر به لی لی اشاره کرده در چشمان دختر جوان خیره شد:

- خوشحالم که سرانجام این گنج را یافته ام... می بینم که حقیقتاً تمام سالهای زندگیم در نورسهمپتن ارزش یافتن آن را داشته اند.

ایلنا از شنیدن حرفهای بی پروا و عاشقانۀ هنری قرمز شد. او با درماندگی کوشید که خودش را کمی از او دور کند... جسارت و گستاخی مرد جوان حقیقتاً او را آزرده بود و حالا می رفت که غیر قابل تحمل و فاجعه بار شود. لی لی کوشید که سخنان هنری را نشنیده بگیرد، او با خودش اندیشید که اگر می توانست بقیۀ رقص لعنتی را در سکوت سپری کند شاید می توانست از زشتی و آزار دهندگی آن لحظات بکاهد. لی لی با ناراحتی لبهایش را جویده سرش را به زیر انداخت.

هنری متوجه سکوت پر از نارضایتی و خشم لی لی و فاصله اش که می کوشید با وی بیشتر کند شد. وی تصمیمش را گرفت، هیچ دختر جوانی وجود نداشت که بتواند در مقابل او و خواسته هایش مقاومت کند و ایلنا دانوان بخصوص نباید این کار را می کرد، دختر جوان باید می فهمید که او علاقه و توجه هر دوشیزه ای را که اراده کند به دست می آورد ! هنری بازویش را دور بدن لی لی محکمتر کرد:

- من پیشنهادی دارم که مشکل هر دو نفر ما را حل می کند. اگر شما با من به لندن بیایید هم شما به شهری رفته اید که لیاقتتان را داشته باشد و هم من گنجی را که در طلبش بوده ام به دست آورده به شهر زادگاهم باز خواهم گشت.

و سپس اتفاقی افتاد که نزدیک بود لی لی را به جنون بکشاند. هنری که دست راست او را آرام در دست چپش داشت با حالتی عاشقانه انگشتهایش را از میان انگشتان وی گذرانده دست او را محکم در دستش فشرد و دست راستش که بر کمر ایلنا بود را آرام بالا آورده نوک انگشتانش بر قسمتی از کمر لی لی که عریان بود بازی کردند.

لی لی طوری شکه شد که در میان رقص ناگهان ایستاد و با چشمان از حدقه در آمده و دهان نیمه باز به هنری که لبخند پر شهوتی بر لب داشت نگریست. او سپس بلافاصله به خودش آمد، شرایطش به حدی زشت و زننده بود که حتی تصور اینکه در چنین حالتی مرکز توجه مهمانها شود دیوانه اش می کرد. لی لی بی اختیار و از ترس آنکه با ایستادنش توجه سایرین را به خودش جلب کند به رقصیدن ادامه داد. وی بی درنگ نگاهش را از چهره و لبخند مشمئز کنندۀ هنری برگرفته در حالیکه به شدت لبش را گاز می گرفت به سوی دیگر نگریست...در آن لحظات او احساس کسی را داشت که در مقابل دید همگان مورد تجاوز قرار گرفته باشد... و چقدر دوست داشت که بی درنگ رقصش را با هنری متوقف کرده سیلی محکمی به صورت مرد جوان جسور و از خودراضی بزند و تالار را ترک کند.

لی لی به سختی خودش را کنترل کرد و به دنبال راه حلی گشت. اگر مستقیم از این مرد متفرعن و از گستاخ می خواست که مراقب رفتارش باشد و او را راحت بگذارد نتیجه بدون شک عکس آنچه که او می خواست می شد. هنری مطمئناً با یک لبخند چندش آور دیگر و با نگاهی پر از عشق و شهوت او را بیشتر به خودش می فشرد و یکی از حرفهای عاشقانۀ آزاردهندۀ دیگرش را به او تحویل می داد. لی لی دیگر صدای آهنگ را نمی شنید. احساس می کرد که بدنش کاملاً از عرق خیس شده است و تمام افراد حاضر در مهمانی آنها را نگاه می کنند.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 8:56  توسط قصه گو  | 

اریک با خنده و خجالت سرش را تکان داده با مهربانی زمزمه کرد:

- من از ناراحتی شما خوشحال نشدم ایلنا. اگر راستش را بخواهید از شباهتتان به خودم خوشحال شدم.

ایلنا با شگفتی به او نگریست و اریک ادامه داد:

- من هم مانند شما از بودن در اجتماعات بزرگ و مکانهای شلوغ خسته و درمانده می شوم. اگر شما به حضور در مهمانی علاقه داشتید پدر برای سرگرم و شاد کردن شما بی وقفه ترتیب مهمانی های مجلل را در این عمارت می دادند و می توانید حدس بزنید که من کاملاً مستاصل می شدم. حالا خوشحالم که شما نیز در این مورد به من شباهت دارید و در نتیجه من نباید نگران برگزاری مهمانیهای فراوانی در این عمارت باشم.

لی لی از شنیدن توضیحات صادقانه و دیدن چهرۀ خسته از ازدحام اریک بی اختیار به خنده افتاد:

- واقعاً متاسفم که می شنوم شما هم از بودن در مهمانیها خسته می شوید اریک و متاسفم که به خاطر من مجبور به شرکت در مهمانی امشب شدید.... لطفاً نگران نباشید، ما دو نفر سعیمان را خواهیم کرد که پدر بیشتر از آنچه که باید در این عمارت مهمانی برگزار نکنند.

لی لی لبخند آرام و مهربانی به اریک زده نفس عمیقی کشید. او سپس با قدردانی گفت:

- اگر راستش را بخواهید قبل از اینکه با صحبتهایتان دربارۀ نظراتتان در مورد مجالس مهمانی مرا غافلگیر کنید سعی می کردم که با یادآوری مناظر زیبایی که امروز صبح به من نشان دادید تجدید قوا کنم.

اریک نگاه مهربانش را در چشمان ایلنا دوخت:

- خوشحالم که از گردش امروز صبح لذت بردید.

ایلنا سرش را تکان داده لبخند زد:

- همه چیز بی نظیر بود اریک عزیز. حالا که در این مورد فکر می کنم می بینم آنطور که شایستۀ محبت شما باشد از شما تشکر نکردم...

ایلنا در میان رقص سرش را به علامت تعظیم کمی خم کرد:

- اریک عزیز از اوقات خوشی که امروز صبح برخلاف تمایل شخصیتان برای تنهایی برایم فراهم کردید بی اندازه سپاسگزارم.

اریک در سکوت به لی لی نگاه کرد و قسمتی از جملۀ ایلنا در گوشش طنین انداخت:" برخلاف تمایل شخصیتان..."، شاید آن روز صبح وقتی که عمارت را به قصد گردش ترک می کرد اگر کسی به او می گفت که به لی لی برمی خورد و با او برای گردش می رود دلگیر می شد اما وقتی که کاملاً بدون برنامه لی لی را در مقابل جنگل غافلگیر کرد و به او پیشنهاد گردش داد حقیقتاً از این موضوع راضی و خشنود بود. در طول گردششان نیز از صحبت و بودن با او لذت برده بود و این انصاف نبود که لی لی بیندیشد که در این گردش مزاحم وی شده است. اریک نجوا کرد:

- ایلنای عزیزم باز هم می گویم که از بودن با شما و گردش امروز من نیز بسیار لذت بردم. علاوه بر آن بسیار خوشحالم که می بینم که شما هم اوقات خوشی را گذرانده اید.

اریک سکوت کوتاهی کرده نفس عمیقی کشید. آن روز پس از آنکه برای کارهایش به شهر رفته بود در زمانهای آزادش به این موضوع اندیشیده بود و مایل بود که گردشهای کوچکش با لی لی را ادامه بدهد اما نمی دانست چگونه این موضوع را با وی در میان بگذارد و حالا قلباً خوشحال بود که این بحث بین آنها آغاز شده است. اریک ادامه داد:

- برای این که باور کنید که مزاحم من نبودید می خواهم به شما پیشنهاد بدهم که اگر مایل باشید هر روز صبح تا هر زمان که بخواهید با هم برای گردش برویم تا شما هم با نقاط اطراف این عمارت و شهر زودتر آشنا شوید.

ایلنا با شگفتی به اریک نگاه کرد و صمیمیت و راستگویی را در چشمهای عمیق وی دید. او هم آن روز صبح از بودن در کنار اریک لذت بسیاری برده بود و در دل آرزو کرده بود که بیشتر می توانست به همراه مرد جوان به گردش برود اما خوب می دانست که اریک تنهاییش را دوست دارد و عادلانه نیست که مزاحم استراحت و تنهایی او بشود. لی لی لبهایش را گاز گرفت اما پیش از اینکه بتواند چیزی بگوید اریک فکرش را خواند. یکبار دیگر اریک مصمم شده بود که دختر زیبا را در گردشهایش با خود همراه کند:

- ایلنای عزیزم، لطفاً قبول کنید که من از بودن با شما خوشحال می شوم. علاوه بر این پیشنهادی دارم که نگرانی شما را نیز برطرف می کند. هر روز صبح هر کدام از ما دو نفر تا ساعتی مقرر در سرسرای عمارت در انتظار دیگری خواهیم ماند. اگر به هر دلیل نفر دوم تمایلی به همراه شدن در گردش آن روز را نداشت نفر اول به تنهایی برای گردش می رود و دیگری را تنها می گذارد.

ایلنا با تعجب به اریک نگاه کرد؛ باور نمی کرد که اریک آنقدر مشتاق گردش با او بود که برای این مشکل هم از قبل راه حلی یافته بود. یکبار دیگر نگاه متقاعد کنندۀ اریک در چشمان ایلنا گره خورد و لی لی نتوانست با خواستۀ او مخالفت کند:

- از لطفتان واقعاً متشکرم اریک عزیز و امیدوارم که بتوانم همراه مناسبی برایتان باشم.

 اریک به او لبخندی زد و سکوت در میانشان برقرار شد. هر دو سرشان را پایین انداختند و همانطور که دوست داشتند فارغ از مهمانی که در اطرافشان جریان داشت در افکارشان غرق شدند. لحظاتی بعد اریک زمزمه کرد:

- اگرچه بودن با شما بسیار لذتبخش است اما دنیل مایلند که با شما برقصند.

لی لی به خودش آمد:

- آه... حتماً. من هم اوقات خوبی را در کنار شما داشتم.

اریک با سر اشاره ای به دنیل فیشر کرد و بعد لبخند مهربانی به لی لی زد.