لی لی با نارضایتی در همانجا که از پدرش جدا شده بود ایستاد و با اخم لبهایش را جوید. اگرچه والتر گفته بود که بخاطر او این اسب را خریداری نمی کند ولی لی لی اطمینان داشت که دلیل اصلی پشت تصمیم پدرش او و علاقه اش به اسب کرنگ است. ایلنا حقیقتاً دوست نداشت نقش یک دختر لوس و نازپرورده را بازی کند و پدرش ناخواسته او را به این سمت سوق می داد. لی لی بدون آنکه کار دیگری از دستانش بر بیاید برگشته به سوی الکس بکستر که همچنان در کنار اسب در انتظار او ایستاده بود رفت.
الکس با ادب در مقابل ایلنا سرش را پایین آورد. ایلنا در پاسخ او بی اختیار لبخند زد و او هم سرش را پایین آورد. الکس که اثرات آزردگی را در چهرۀ لی لی دیده بود آرام پرسید:
- آیا همه چیز مرتب است خانم دانوان؟
ایلنا با ناآرامی به او نگریست و با خونسردی ساختگی زمزمه کرد:
- البته آقای بکستر... همه چیز عالی است...
الکس نگاه کنجکاوی به ایلنا انداخت، کاملاً معلوم بود که دختر جوان از چیزی ناراضی است و رنج می کشد. الکس گلویش را صاف کرد و گفت:
- فکر می کنم پدرتان مایلند این اسب را به عنوان هدیه برایتان خریداری کنند.
ایلنا با شنیدن این حرف در خودش فرو رفت و یکبار دیگر با دلخوری لبهایش را گاز گرفته سرش را به علامت مثبت تکان داد. الکس با دقت به لی لی نگریست، چیزی در مورد خریداری اسب کرنگ او را آزرده بود:
- مثل اینکه شما از این موضوع چندان راضی نیستید خانم؟!
ایلنا سرش را بلند کرد و نگاه نیمه مبهوتی به مرد جوان انداخت. لحظاتی در سکوت بین آن دو گذشت تا سرانجام لی لی به این نتیجه رسید که بهتر است حقیقت را بازگو کند و آرام زمزمه کرد:
- من تلاشهای پدرم را برای جلب رضایت و خرسندیم ستایش می کنم اما...
ایلنا سکوت کرد و با ناراحتی انگشتان دستهایش را در هم حلقه کرده تا مرز درد گرفتن فشرد:
- اما مایل نیستم که هر چه را که لمس می کنم پدر با این سرعت برایم خریداری کنند.
الکس برای چند ثانیه با شگفتی به لی لی نگریست و بعد بی اختیار قاه قاه خندید. لی لی که از این حرکت مرد جوان غافلگیر شده بود بی اختیار سرش را باحالتی پر سوال خم کرده به او خیره شد. الکس به سختی خنده اش را کنترل کرد:
- خانم دانوان عزیزم... لطفاً این طور موضوع را به پدرتان سخت نگیرید. ایشان بدون شک سالهای طولانی آرزو داشته اند که برای شما در مواقع مختلف هدایایی تهیه کنند ولی هرگز موقعیت آن را نداشته اند... حالا به ایشان اجازه بدهید که لذت خریدن هدیه ای برای یکی از عزیزترین افراد زندگیشان را داشته باشند... اطمینان دارم که این خریدن هدیه برای شما بیشتر برای خود ایشان تسکین دهنده و یادآور شادی بازیافتن شماست...
الکس یکبار دیگر خندید و بعد سبکبال نگاه پر شیطنت و بچگانه ای به لی لی انداخت:
- علاوه بر آن شما اولین دوشیزۀ جوانی هستید که از دریافت هدیه ای از پدرش ناراضی به نظر می آید که این موضوع برای من بسیار عجیب است!
ایلنا در سکوت و با محبت به مرد جوان نگریست و به حرفهای او اندیشید... به نوعی حق با الکس بود... شاید این رفتار والتر در حقیقت مرهمی بود بر زخمهای خود او و لی لی دوست نداشت چنین لذتی را از پدرش دریغ کند. بهتر بود که اجازه می داد پدرش آرام آرام به حضور او خو بگیرد و با یافتن وی کنار بیاید.
تقریباً چهل دقیقۀ بعد والتر که به همراه آقای لنگتون، که مرد نسبتاً مسن اما ورزیده ای بود، بازگشته بود دست او را فشرد و قرار شد که آن روز ظهر کالسکچیشان به دنبال اسب کرنگ بیاید و او را با خودشان به عمارت ببرند. الکس در همان ابتدا آن سه را با هم تنها گذاشته از آنها جدا شده بود. والتر اسب را شخصاً امتحان کرده بود و از سرعت و چابکی و بخصوص نجابت و آرامی او حقیقتاً لذت برده بود. در آخر والتر به کنار لی لی که آرام با چشمانی پر از قدردانی و خرسندی او را می نگریست بازگشته بازوانش را برای در آغوش گرفتن لی لی از هم گشود:
- آیا اسب جدیدت را دوست داری عزیزم؟
لی لی با لذت پدرش را در آغوش گرفت:
- متشکرم پدر... این اسب بی نظیر است... متشکرم...
لی لی از آغوش پدرش بیرون آمد:
- آیا آقای لنگتون برای فروش این اسب مشکلی نداشتند؟
- خیر عزیزم... همانطور که گفتم ایشان در کار پرورش و فروش اسب هستند... او اسبهای خوب و اصیلش را در بازار شهر معامله نمی کند و برای مشتریهای مخصوص می گذارد. به محض اینکه من پیشنهاد خریدن اسب را دادم آقای لنگتون با رضایت موافقت کردند.
- پدر آیا اطمینان دارید که این اسب کرنگ اسب خوبی است؟
- البته عزیزم. من آقای لنگتون را مدتهاست که می شناسم... او هرگز اسب نامناسبی به من نخواهد فروخت. علاوه بر این اگر او را نخواستی تقریباً یک ماه فرصت داریم که او را بازگردانیم.
لی لی یکبار دیگر بازوهایش را از هم گشوده پدرش را نرم و صمیمی در آغوش کشید:
- از هدیۀ زیبایی که برایم خریدید بسیار متشکرم پدر...
والتر پیشانی او را بوسید:
- لطفاً حرفش را هم نزن عزیزم.
وقتی که لی لی از آغوش پدرش بیرون آمد با دلتنگی به اطرافش نگریست:
- فکر می کنم بسیار بیشتر از آنچه که در برنامه داشتیم در بازار توقف کردیم و دیگر فرصتی برای گردش در کوچه های اطراف بازار برایمان نمانده است.
والتر ساعتش را از جیبش بیرون آورده به آن نگریست:
- همین طور است عزیزم. فرانک تقریباً تا نیم ساعت دیگر اینجا خواهد بود...
لی لی سرش را با دلتنگی تکان داده لبخند زد:
- افسوس... امروز روز بسیار زیبایی برای گردش در شهر بود.
والتر متوجه ناراحتی لی لی شد و با دلسوزی بازویش را دور شانۀ او حلقه کرد:
- عزیزم اگر دوست داشته باشی فرصت داریم که تا مقابل کلیسای قدیسین برویم و بنای آن را از نزدیک ببینی.
چشمان لی لی از شادی درخشیدند:
- پیشنهادتان عالیست پدر... اما آیا فرانک را در انتظار نخواهیم گذاشت؟
والتر همچنان که بازویش را به لی لی می داد و با هم به سوی یکی از کوچه های سوی دیگر بازار به راه می افتادند گفت:
- لطفاً نگران نباش دخترم... نیم ساعت برای ما فرصت کافیست... علاوه بر آن نگرانی من بخاطر فرانک نیست چون او اگر ما را نیابد در انتظارمان خواهد ماند. من نگران اریک و سایر افراد خانه هستم که می دانم پیش از بازگشت ما ناهار نخواهند خورد.
لی لی سرش را تکان داد و بر سرعت قدمهایش افزود؛ اصلاً دوست نداشت که باعث گرسنه ماندن سایرین بشود.
والتر یکبار دیگر متوجه دخترش و الکس شده رو به لی لی گفت:
- عزیزم بهتر است از الکس خداحافظی کنیم و برای تماشای اطراف بازار برویم.
لی لی سرش را به علامت موافقت تکان داده به سوی الکس نگریست:
- از بابت همه چیز از شما متشکرم آقای بکستر عزیز.... و امیدوارم که وقت شما را بیش از حد نگرفته باشم، بزرگواری شما امروز برای من بسیار ارزشمند بود.
الکس با سرگرمی به صورت بسیار زیبای لی لی نگریست، در تک تک لحظاتی که در کنار دوشیزۀ زیبا گذرانده بود از همصحبتی با او لذت برده بود! الکس با احترام سرش را در مقابل لی لی خم کرد:
- همانطور که گفتم همصحبتی با شما افتخار بزرگی بود خانم و من از داشتن آن بسیار خشنود شدم.
لی لی دستش را با لبخند به سوی الکس دراز کرد و مرد جوان دست او را در میان هر دو دستش گرفته فشرد.
اسب کرنگ زیبا که مدتی بود که دوباره به سراغ علوفه اش رفته بود یکبار دیگر متوجه آن سه شده به سویشان آمد و شیهۀ آرامی کشید. آنها به سوی اسب نگریستند و لی لی بی اختیار قدمی به سوی او رفته سر اسب را در آغوشش گرفته نوازش کرد:
- خدانگهدار عزیزم... مراقب خودت باش... تو واقعاً اسب زیبایی هستی.
والتر که تازه متوجه اسب کرنگ شده بود با علاقه کنار لی لی قرار گرفته با دست راستش چند ضربۀ نسبتاً محکم ولی دوستانه به گردن اسب زد و یالهای سفیدش را نوازش کرد:
- اسب بسیار زیبا و اصیلی است...
ایلنا نیز همانطور که با لذت با یالهای اسب بازی می کرد و او را نوازش می نمود آرام زمزمه کرد:
- علاوه بر آن دختر بسیار آرام و خوش رفتاری است.
والتر با دقت به لی لی نگاه کرد، برق علاقه و تحسین خاصی در چشمان و صورت دخترش دیده می شد. والتر به اطراف نگریست و برای پسر جوانی که در آن قسمت بازار به عنوان فروشنده و مراقب اسبها مشغول کار بود دست تکان داد. پسر که متوجه آنها شده بود به سرعت به سویشان دوید:
- روز بخیر آقای دانوان، روز بخیر آقای بکستر ... روز بخیر خانم.
ایلنا با تعجب به پسر و سپس به پدرش نگریست. والتر اسب را رها کرد و به سوی پسرک چرخید:
- روز بخیر... جریان این اسب چیست؟ چرا جدا از اسبهای دیگر بسته شده است؟
- این اسب به آقای لنگتون (۱) تعلق دارد آقا، امروز هم با این اسب به اینجا آمدند ... فکر نمی کنم که ایشان مایل به فروش او باشند بنابراین جدا از سایر اسبها که برای فروش به بازار آورده اند بسته شده است.
- آقای لنگتون کجا هستند؟
پسر به گوشه ای از بازار که اتاقکی در آن قرار داشت اشاره کرد:
- در دفتر کار مخصوص فروشندگان این قسمت آقا..
والتر رو به لی لی و الکس سرش را تکان داد:
- لازم است که برای دیدار با آقای لنگتون بروم.
و به سویی که پسر اشاره کرده بود به راه افتاد. لی لی برای چند ثانیه با تعجب و ناباوری به پدرش، الکس و پسر فروشنده نگریست و بعد به خودش آمده رو به الکس و پسر نیم تعظیمی کرد:
- معذرت می خواهم آقایان...
و بی درنگ به دنبال پدرش به راه افتاد.
ایلنا در میان راه به والتر رسیده بازوی او را گرفت و متوقفش کرد:
- پدر خواهش می کنم صبر کنید...
والتر ایستاد و با تعجب به لی لی نگریست. لی لی با ناراحتی و آزردگی به پدرش نگریست:
- می توانم بدانم تصمیم دارید چه کنید؟
- می خواهم آن اسب کرنگ را خریداری کنم عزیزم...
لی لی ابتدا در بهت و سکوت به پدرش نگریست. او سپس به خودش آمد، اخمهایش بیشتر در هم رفتند و با التماس بازوی پدرش را محکمتر کشید:
- پدر خواهش می کنم... گفته بودم که دوست ندارم هرچه را که به آن نگاه می کنم برایم فراهم کنید... لطفاً این کار را نکنید...
والتر با تعجب به لی لی نگریست:
- من فکر می کردم که از آن اسب خوشت آمده است...
لی لی با درماندگی دستش را به پیشانیش کشید:
- آن اسب بسیار زیبا و دوست داشتنی است اما من هیچ نیازی به اسب ندارم...
- آیا نمی گفتی که به سواری علاقمند هستی دخترم؟
- همین طور است... ولی شما بیشتر از ده راس اسب در اسطبل عمارت دارید... من می توانم از یکی از آنها برای سواری استفاده کنم.
والتر نگاه جدیش را در چشمان لی لی دوخت:
- مدتهاست که لازم بود اسب دیگری خریداری کنم اما فرصت این کار را نداشتم... این اسب واقعاً اصیل و بی نظیر به نظر می آید و علاوه بر آن تو هم به او علاقمند شده ای ... بهتر است که کار را تمام کنم دخترم.
لی لی با ناراحتی اعتراض کرد:
- اما پدر من واقعاً دوست ندارم که شما این طور به من و خواسته هایم واکنش نشان بدهید. علاوه بر آن این اسب برای فروش نیست!
والتر خندید:
- عزیزم همانطور که گفتم مدتها بود که می خواستم اسب جدیدی برای خانه خریداری کنم و تو اسب بسیار خوبی برای این منظور یافته ای... من آقای لنگتون را می شناسم. این اسب دائمی ایشان نیست... مطمئنم که در ازای مبلغی مناسب اسب را به من خواهد فروخت.
لی لی خواست اعتراض کند اما والتر دستش را به علامت سکوت بالا آورده نگاه بسیار جدیش را مستقیم در چشمان ایلنا دوخت:
- لطفاً بیشتر با من بحث نکن دخترم... من مایلم که این اسب را خریداری کنم و متشکرم که چنین اسب نجیب و بی نقصی برایم یافتی.
والتر این جمله را گفته به راهش ادامه داد.
(۱) Langton
صدایی از پشت سر لی لی و الکس را به خود آورد:
- لی لی ... دخترم...
ایلنا با هیجان برگشت، والتر رنگ پریده و هراسان با چشمان نگران پشت سرش ایستاده بود. لی لی بی اختیار به سوی پدرش رفت و آن دو هم را با تمام وجود در آغوش گرفتند. لی لی دستانش را مانند همیشه از زیر بازوان والتر گذراند و از پشت بر روی کتفها و شانه های پدرش گذاشته خودش را به او فشرد و والتر بازوهایش را دور بدن ایلنا حلقه کرد و با حرارت پیشانی دخترش را بوسید. لی لی آرام زمزمه کرد:
- آه پدر... معذرت می خواهم... لطفاً مرا ببخشید... نباید از شما جدا می شدم... لطفاً مرا ببخشید.
والتر همچنان که لی لی را به خودش می فشرد با صدایی لرزان زمزمه کرد:
- عزیزم مراقب خودت باش... مرا نگران کردی دخترم...
لی لی سرش را بالا آورده در چشمان پدرش نگریست، بیتابی و اضطراب در چشمان والتر موج می زدند. ایلنا می دانست که پدرش به شدت در مورد او و امنیتش حساس است و نباید او را تحریک کند اما با بی فکری و خودخواهی از او جدا شده بود و والتر را به شدت هراسان کرده بود. لی لی با شرمندگی گونۀ پدرش را بوسید:
- من با رفتار خودسرانه ام به شدت شما را آزردم، لطفاً مرا ببخشید.
والتر نفس عمیقی کشید و به لی لی لبخند زد:
- فراموشش کن عزیزم. من نباید برای آن مدت طولانی تو را تنها می گذاشتم و به کارهای اداریم می رسیدم.
والتر ناگهان به یاد دو مرد دیگر افتاده بی درنگ و با شرمندگی لی لی را رها کرد و خودش را صاف نمود. او بلافاصله نگاه سریعی به الکس و جان انداخت، الکس و بخصوص جان با چنان شگفتی به او و لی لی نگاه می کردند که والتر در زیر نگاههایشان بی اختیار اندکی قرمز شد، واضحاً آن دو هرگز انتظار نداشتند چنین رفتار پراحساسی را از ریئس پلیس سرسخت و جدی شهرشان مشاهده کنند.
لی لی که متوجه حرکت ناگهانی پدرش و شرمندگی وی شده بود با ناراحتی خودش را صاف کرده سرش را به زیر انداخت. والتر گلویش را صاف کرد تا جو سنگین و ناراحت کننده را بشکند و خودش را کمی بازیابد و سپس از ایلنا پرسید:
- عزیزم چه شد که ناگهان ناپدید شدی؟
ایلنا سرش را کمی بالا آورد و با خجالت به چهرۀ پدرش که حالا بسیار مهربان و آرام شده بود نگریست:
- وقتی که دنبال شما می آمدم متوجه این قسمت بازار که مخصوص نگهداری حیوانات اهلی بود شدم و... پس از آن نتوانستم تحمل کنم و به این سو آمدم. ابتدا می خواستم تنها گردش سریعی در این ناحیه بکنم و به سرعت بازگردم اما پس از آنکه وارد محوطه شدم همه چیز را فراموش کردم... اوه پدر من را ببخشید، هرگز نمی خواستم شما را نگران کنم و برایتان دردسر بوجود بیاورم.
والتر با مهربانی به صورت بسیار زیبای دخترش نگریست، به گونه های صورتی و خوشرنگ لی لی که حالا بخاطر شرمندگیش پررنگتر شده بودند و به چشمان رویایی و زیبای او که حالا کمی نمناک تر از همیشه با خجالت و پشیمانی در چشمان او می نگریستند. والتر نتوانست طاقت بیاورد و از خود بی خود دست راستش که با دستکش چرمی سیاه و خوش دوختش پوشیده شده بود را بالا آورده پشت انگشت اشاره اش را سریع اما با محبت به گونه و چانۀ دخترش کشید:
- فراموشش کن عزیزم... خوشبختانه همه چیز به خوبی به پایان رسید.
لی لی با دیدن لبخند صمیمی و آرام پدرش احساس آرامش عجیبی کرد و او هم خندید. سپس به یاد الکس افتاده به سوی او چرخید، مرد جوان همچنان با لبخند کوچکی با احترام پشت سر وی ایستاده بود و با خونسردی به پدر و فرزند می نگریست. لی لی قدمی به سوی او برداشته با احترام و قدردانی به مرد جوان لبخند زد و رو به پدرش گفت:
- پدر در تمام این مدت آقای بکستر با محبت در کنار من ماندند و مانع از نگرانی و سردرگمی بیشتر من شدند.
والتر با قدردانی به سوی مرد جوان رفته دستش را استوار اما صمیمی به سوی او دراز کرد:
- روز بخیر الکس عزیز و از محبتی که به دختر عزیزم کردید بسیار سپاسگزارم...
الکس دست والتر را با احترام فشرد:
- روز شما هم بخیر آقای دانوان... این باعث افتخار من بود که دقایقی را در کنار دوشیزه خانم سپری کنم و با ایشان همصحبت شوم.
مردها دست یکدیگر را رها کردند. الکس با کنجکاوی به اطراف نگریست و سپس از والتر پرسید:
- اریک همراه شما نیستند آقای دانوان؟
والتر به علامت نفی سرش را تکان داد:
- خیر پسرم، او برای رسیدگی به کارهایش در خانه مانده است. اگر پیغامی برایش دارید می توانم به اطلاعش برسانم.
- خیر آقا، متشکرم... فردا شخصاً با ایشان ملاقات می کنم.
جان به سوی آنها آمده با الکس احوالپرسی کرد و سپس بلافاصله رو به آن سه گفت:
- آقایان... خانم... اگر اجازه بدهید من از شما خداحافظی می کنم.
والتر و الکس هر دو با او دست دادند. ایلنا نیز با ناراحتی و خجالت با او دست داد:
- از اینکه شما را نیز نگران کردم و وقتتان را گرفتم بسیار متاسفم آقای گیبسون.
- لطفاً حرفش را هم نزنید خانم. من نباید وقت پدرتان را در روزی که برای گردش به همراه شما اختصاص داده بودند می گرفتم.
و آرام دست ظریف لی لی را در دستش فشرد. والتر با حالت جدی همیشگیش رو به او گفت:
- اگر اتفاق خاصی افتاد لطفاً بلافاصله با پیک به من اطلاع بدهید...
- حتماً آقا... و خدا نگهدار..
جان نیم تعظیمی کرده از آن سه جدا شد.
ایلنا عملاً از جایش پرید و به سوی صدا چرخید، الکس بکستر برادر کلاریسا بکستر ، مرد جوانی که او در مهمانی روز قبل با وی آشنا شده بود، چند قدم دورتر از او ایستاده بود و با ادب لبخند می زد. ایلنا اسب را رها کرد و قدمی به سوی الکس برداشته لبخندی زد:
- روز شما هم بخیر آقای بکستر عزیز.
الکس دو قدم دیگر به ایلنا نزدیک شده رو در روی او ایستاد:
- فکر می کنم که برای گردش در بازار محلی شهر به اینجا آمده اید خانم.
- البته آقا... و باید بگویم که از گردش در این بازار و میان مردم شهر حقیقتاً لذت برده ام. شما شهر بسیار پرجنب و جوش و زنده ای دارید.
الکس از صمیم قلب خندید:
- خوشحالم که می بینم از بودن در نورسهمپتن لذت می برید دوشیزه خانم.
الکس متوجه اسب کرنگ که با شیطنت و کنجکاوی به آن دو می نگریست شد و به سوی او رفته پیشانیش را نوازش کرد:
- عجب اسب زیبایی است...
ایلنا هم به سوی اسب چرخید:
- همین طور است، علاوه بر آن رفتار بسیار دوستانه ای دارد که برای اسب جوانی مانند او حقیقتاً نادر است.
الکس سرش را به علامت موافقت تکان داده سپس با دقت به دختر زیبا نگریست:
- آیا کلیسا و بناهای اطراف بازار را نیز دیده اید خانم؟
ایلنا سرش را تکان داد:
- خیر.. بعد از بازدید از بازار برای دیدن آنها می رویم...
ایلنا ناگهان به خودش آمد و رنگش پرید. او به یاد والتر افتاد و اینکه او قرار نبود این مدت طولانی را در محوطۀ حیوانات اهلی سپری کند! ایلنا با ترس و نگرانی به اطرافش نگریست، از فکر اینکه او و پدرش یکدیگر را گم کرده بودند و حالا خدا می دانست والتر چه احساسی داشت مو بر اندامش راست شد. الکس که متوجه ناآرامی و هراس دختر جوان شده بود اسب را رها کرده با دقت به ایلنا نگریست:
- اتفاقی افتاده است خانم؟
ایلنا به سختی آب دهانش را فرو داد و سرش را با درماندگی تکان داد:
- متاسفانه نمی توانم پدرم را بیابم!
الکس با تعجب به ایلنا نگریست مثل آنکه منظور وی را نفهمیده باشد. لی لی این بار نگاه غصه دار و هراسانش را در چشمان مرد جوان دوخت:
- خدای من... فکر می کنم که گمشده باشم!
الکس ابتدا خنده اش گرفت اما به سرعت خودش را کنترل کرده در عوض با حالتی صمیمی و مهربان به سوی ایلنا آمد و با لحنی تسکین دهنده زمزمه کرد:
- خانم دانوان عزیز... لطفاً نگران نباشید. من اطمینان دارم که پدرتان به زودی شما را خواهند یافت، این بازار برای کسانی که با آن آشنا نیستند گیج کننده است ولی کسانی که با آن آشنا هستند به سرعت هر چه را که مایل باشند در آن می یابند. علاوه بر آن من در کنارتان خواهم ماند تا احساس ناراحتی نکنید و اگر تا بیست دقیقۀ دیگر پدرتان شما را نیافتند خوشحال می شوم که شما را تا عمارتتان همراهی کنم.
ایلنا که از صحبتهای الکس احساس دلگرمی بیشتری می کرد به سختی لبخند زد:
- از شما بسیار متشکرم آقای بکستر. هرگز این کمک شما را فراموش نخواهم کرد.
الکس سرش را در مقابل ایلنا خم کرده لبخند زد. لی لی با بیتابی پا به پا شده به دقت به اطرافش نگریست. الکس متوجه نگرانی او شد و تصمیم گرفت ذهن لی لی را از مشکلش دور کند:
- آیا هیچ یک از نقاط دیدنی شهر را دیده اید دوشیزه خانم؟
لی لی در جواب این پرسش مرد جوان با ناآرامی در خودش فرو رفت:
- تنها ساختمان کلیسای سپولکر را دیده ام.
الکس متوجه اشتباهش شد و لبش را گاز گرفت، اما بی درنگ به خودش آمد و تصمیم گرفت اشتباهش را جبران کند:
- یکی از بناهای دیدنی این شهر که اغلب مورد بی مهری گردشگران قرار می گیرد خانۀ هیزلریگ (۱) است. توصیه می کنم که حتماً برای بازدید از آنجا نیز بروید.
لی لی با دقت به الکس نگریست:
- خانۀ هیزلریگ؟
- البته خانم دانوان. این بنا یکی از قدیمی ترین بناهای این شهر است که در ضمن از آتش سوزی بزرگ در امان مانده است.
او سپس با حالتی پرسشگونه به ایلنا نگریست:
- شما در مورد آتش سوزی سال ۱۶۷۵ اطلاع دارید. این طور نیست؟
لی لی با تاسف سرش را تکان داد:
- همین طور است آقا. این یکی از اولین وقایع تاسف بار تاریخی بود که در مورد شهر عزیزمان آموختم.
الکس از شنیدن آخرین جملۀ لی لی سرش را به زیر انداخته با شادابی خندید. ایلنا متوجه خندۀ مرد جوان شد:
- می توانم بدانم کدام قسمت از صحبتهای من خنده دار بود؟
الکس سرش را بالا آورده کوشید که خنده اش را کنترل کند:
- چیز مهمی نیست خانم...
این بار ایلنا در نگاه الکس برق سرگرمی عجیبی را دید و نتوانست کنجکاویش را کنترل کند:
- چیزی در صحبتهای من شما را حقیقتاً سرگرم کرده است آقای بکستر...
الکس با زحمت به دنبال جمله های مناسبی گشت تا منظورش را بیان کند. او پس از اندکی سکوت گفت:
- شنیدن اصطلاح " شهر عزیزمان" در مورد نورسهمپتن از زبان دوشیزۀ برازنده ای مانند شما بسیار سرگرم کننده و مفرح است خانم دانوان.
ایلنا با دقت و ناباوری در چشمان الکس خیره شد، او کوشید که منظور مرد جوان را از این جمله اش دریابد. صمیمیت بی آلایشی که در نگاه و چهرۀ الکس وجود داشت ایلنا را اندکی به وجد آورد:
- امیدوارم که حقیقتاً همین طور فکر کنید آقا و تنها تعارف نکرده باشید.
الکس بدون آنکه متوجه باشد قدم دیگری به ایلنا نزدیک شده با حالتی بسیار صادقانه گفت:
- حقیقتاً همین طور است خانم دانوان. اگر راستش را بخواهید انتظار نداشتم دوشیزۀ جوانی مانند شما که از شهر بزرگ و پرجمعیتی چون لیورپول به اینجا نقل مکان کرده است با این سرعت از بودن در شهر کوچک ما لذت برده آن را شهر عزیزش خطاب کند.
لی لی بی اختیار از شنیدن این توضیح الکس خندید و الکس هم با او همراه شد. پس از اندکی الکس آرام گفت:
- اطمینان دارم که از زندگی در نورسهمپتن لذت خواهید برد خانم و احساس خمودگی و یکنواختی نخواهید کرد.
- من هم اطمینان دارم که همین طور خواهد بود آقای بکستر عزیز و از اعتماد بنفسی که به من می دهید بسیار متشکرم.
الکس با ادب سرش را خم کرد:
- حرفش را هم نزنید خانم.
برای لحظاتی سکوت در میان آن دو برقرار شد و لی لی بار دیگر با دقت مشغول تماشای بازار و مردم شد. مدتی بعد مثل آنکه چیزی به خاطر لی لی رسیده باشد با شگفتی به پدرش نگاه کرد:
- پدر شما مردم این شهر و زندگیهایشان را بسیار خوب می شناسید.
والتر سرش را تکان داده نفس عمیقی کشید:
- خانوادۀ ما از خانواده های بسیار قدیمی این شهر هستند عزیزم و من تمام عمرم را در این شهر گذرانده ام. علاوه بر این در مدتی که در پلیس مشغول بوده ام تماس بیشتری با مردم شهر داشته ام... اریک نیز به خاطر شغلش ارتباط نزدیکی با مردم دارد و گهگاه در مورد مشکلات اجتماعی و زندگی بیمارانش با من صحبت می کند و هر دو به دنبال راه حل می گردیم.
ایلنا کمی اخم کرد:
- آیا این کار زندگی و اسرار خصوصی بیمارانش را برای شما برملا نمی کند؟ این کار او شبیه به خیانت به بیمارانش است و از شخصی مانند اریک بسیار بعید است!
والتر سرش را تکان داد:
- او هرگز در مورد بیماری جسمی بیمارانش برای من صحبت نمی کند. همین طور اریک همیشه راهی برای مخفی کردن هویت شخص مورد بحث دارد و سوالهایش را اغلب سربسته مطرح می کند و حداقل اطلاعات را به من می دهد. علاوه بر این او تنها در شرایط خاص و اضطراری به من رجوع می کند و فراموش نکن دخترم که او به عنوان یک پزشک اول مسئول حفظ زندگی و سلامتی بیمارانش است تا مسائل خصوصی آنها...
ایلنا سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت، تا جایی که او اریک را می شناخت توضیحات پدرش کاملاً دقیق و بی نقص بودند.
یکبار دیگر لی لی و والتر در تماشای بازار غرق شدند، والتر آرام برای لی لی صحبت می کرد و در مورد محصولات موجود در بازار و مردمی که ملاقات می کردند توضیح می داد و ایلنا سر تا پا گوش و چشم توضیحات پدرش و مناظر اطرافش را مشتاقانه می بلعید. ایلنا و والتر تقریباً به انتهای گردششان در بازار رسیده بودند که جان گیبسون ، معاون والتر که لی لی در شب قبل با او و همسرش آشنا شده بود، به آنها نزدیک شده با احترام به آنها سلام کرد. والتر برگشت و باحالتی کاملاً جدی اما لبخندی کوچک که حاکی از رضایت او بود دستش را به سوی مرد دراز کرد:
- روز بخیر جان عزیز... از دیدنتان بسیار خوشحالم.
لی لی نیز با احترام در مقابل جان نیم تعظیمی کرد:
- از ملاقات مجددتان خوشبختم آقای گیبسون... و امیدوارم که حال همسرتان هم خوب باشد.
جان نیز با احترام سرش را در مقابل لی لی خم کرد:
- روز بخیر دوشیزه خانم.... از لطفتان متشکرم.
والتر با صمیمیت رو به جان پرسید:
- حال همسر و فرزندانتان چطور است؟
- همگی خوب هستند خانم. پسر کوچکم اندکی بیمار بود و در نتیجه او و همسرم در منزل ماندند. من برای خریدن چند چیز ضروری به اینجا آمده بودم.
لی لی با نگرانی سرش را تکان داد:
- امیدوارم که بیماری پسرتان چیز مهمی نباشد آقا.
- ابداً خانم. سرماخوردگی بسیار ساده ای بود که حالا رو به بهبود گذاشته است. فکر می کنم تا یکی دو روز دیگر بتواند شیطنتهای همیشگیش را ادامه بدهد.
والتر و ایلنا هر دو از شنیدن این پاسخ خندیدند. پس از آن جان کمی پابه پا شد، والتر که متوجه این موضوع شده بود با لحنی جدی پرسید:
- آیا اتفاق خاصی افتاده است؟
- موضوعی بود که می خواستم برای صحبت در مورد آن به دیدن شما بیایم آقا.
والتر نیز کمی پابه پا شد، مردها چندان علاقه ای به صحبت در مورد امور پلیس در مقابل لی لی نداشتند. لی لی متوجه ناآرامی آن دو شد:
- اگر اجازه بدهید من کمی آن سو تر می ایستم.
و چندین قدم از مردها فاصله گرفت. جان و پدرش با حالتی جدی مشغول صحبت شدند. ایلنا از دور آنها را برانداز کرد، کاملاً معلوم بود که صحبتشان در مورد موضوع مهمی است. سپس لی لی به اطرافش نگریست، آفتاب تقریباً به بالای آسمان رسیده بود و نور طلایی و زیبایش شهر را به وجد می آورد. مردم شهر نیز سبکبال و شاد در زیر نور خوشرنگ خورشید به این سو و آن سو می رفتند و به زندگی روزانه شان می پرداختند. یکبار دیگر نگاه لی لی بر پدرش و جان گیبسون دوخته شد، حالا آن دو در میان صحبتشان بی اختیار اما آرام قدم می زدند. لی لی نیز با حفظ فاصله با قدمهای آرام به دنبال آنها روان شد.
نزدیک به نیم ساعت بود که والتر و جان مشغول صحبت بودند. در میان صحبتشان والتر یکی دو بار برگشته بود و با دقت به دنبال ایلنا گشته بود. لی لی با محبت به پدرش لبخند زده بود و یکبار دیگر والتر و جان صحبتشان را ادامه داده بودند.
آنها در قسمتی از بازار بودند که بوی نامطبوع اما خفیفی در آنجا به مشام ایلنا می رسید، لی لی با دقت بو کشید؛ شک نداشت که در آن قسمت یا نزدیکی آنجا مکانی برای فروش حیوانات زنده وجود داشت و این بو از آنها متساعد می شد. بوی نامطبوع ذره ذره قوی تر و مشهودتر می شد، لی لی حالا با کنجکاوی به اطرافش سرک می کشید تا منبع آن را بیابد. هنگامیکه از کنار یکی از گذرهای بازار می گذشتند لی لی در انتهای دیگر گذر تعدادی گوسفند دید. وسوسۀ شدیدی به دل ایلنا چنگ انداخت، او همیشه عاشق تماشای حیوانات بود! ایلنا با عجله به پدرش نگریست، مردها آرام و بی اختیار در خطی مستقیم پیش می رفتند. او با خودش اندیشید که می تواند به سرعت سری به محوطۀ نگهداری حیوانات بزند و دوباره بازگشته آن دو را بیابد. وی تصمیمش را گرفت و به سرعت به سوی انتهای گذر به راه افتاد.
همانطور که لی لی انتظار داشت در انتهای گذر محوطۀ وسیعی بود که برای فروش حیوانات اهلی در نظر گرفته شده بود. ایلنا ایستاد و با اشتیاق به اطرافش نگریست؛ محوطه بیشتر شبیه به باغ وحش بود! حصارهای چوبی متعددی در جای جای محوطه درست کرده بودند و در آنها عملاً همه جور حیوان اهلی یافت می شد. لی لی از خود بی خود چند قدم در محوطه پیش رفت. با وجود آنکه بوی شدید اسطبل و آغل بینیش را می آزرد ولی دیدن این همه حیوانات در کنار هم برایش بسیار جالب بود.
لی لی آرام آرام شروع به قدم زدن در میان حصارها و قفسها کرد. در ابتدای محوطه جایی بود که بیشتر برای حیوانات کوچکتر و ماکیان طراحی شده بود. از مرغ، خروس و جوجه های مرغ و اردک و غاز گرفته تا غازها و بوقلمونهای بالغ و حتی خرگوش در آن ناحیه به وفور یافت می شدند. پس از آن قسمتی قرار داشت که دو محوطۀ حصاری بزرگ یکی برای نگهداری گوسفندان و دیگری برای نگهداری خوکها در آنجا تعبیه شده بود. لی لی در کنار حصار گوسفندها ایستاد. بزغالۀ کوچک سیاه و سفیدی که آنجا ایستاده بود و گهگاه اما باتمام وجود با صدای ریزش بع بع می کرد نظرش را به خود جلب کرد و او نتوانست بدون نوازش کردن بدن گرم و کوچک بزغاله از آنجا بگذرد. محوطۀ فروش گوسفندها و خوکها نسبتاً وسیع بود و مدتی طول کشید تا لی لی از آن گذشت. سپس محوطه ای قرار داشت که چندین راس گاو برای فروش در آنجا قرار داشتند و در آخر محوطه ای برای فروش اسبها.
ایلنا مانند همیشه بی اختیار به سوی اسبها کشیده شد. هفت اسب برای فروش در میان حصارها بودند و همگی در اطراف ظرف بزرگ و مخصوصی که پر از علوفه بود جمع شده مشغول خوردن بودند. لی لی با دقت آنها را برانداز کرد، اگرچه از نظر او همۀ اسبها زیبا و دوست داشتنی بودند ولی این اسبها همگی بسیار معمولی بودند و هیچ کدام اسب اصیلی به نظر نمی آمدند. لی لی نتوانست تحمل کند و دستش را دراز کرده پیشانی یکی از اسبهای قهوه ای که پیشانی سفیدی داشت را نوازش کرد. اسب همچنان بی توجه به او ایستاده بود و غذا می خورد. لی لی کمی جابه جا شد تا سایر اسبها را ببیند و کمی دورتر در آن سوی حصار و در بیرون آن اسب کرنگ بسیار زیبایی نظر او را به خود جلب کرد. ایلنا مانند کسی که طلسم شده باشد بی اختیار به سوی اسب زیبا رفت.
او با کمی فاصله از اسب ایستاده با تحسین سرتاپای حیوان را بررسی کرد. بدن حیوان از موهای کوتاه و براقی که به رنگ شنهای صحرا بودند پوشیده شده بود و پیشانی، یالها، دم و پایین پاها و دستهای اسب سفید و بسیار زیبا بودند. لی لی با دقت به اندام اسب نگاه کرد، او یک مادیان بود و از اندازۀ جثه اش می شد حدس زد که هنوز بسیار کم سن و حتی کره است. از آنجا که اسب در بیرون از حصار بسته شده بود لی لی حدس زد که او نباید برای فروش باشد. اسب زیبا که مدتی بود که از گوشۀ چشم به ایلنا می نگریست کمی چرخید و به دقت با چشمان سیاه و درشتش لی لی را برانداز کرد. در حالیکه گونه های لی لی از هیجان و شادی گل انداخته بودند قدمی به اسب نزدیک شد و دستش را برای نوازش پوزۀ او دراز کرد:
- سلام... تو واقعاً حیوان زیبایی هستی ... تا امروز اسبی به خوشرنگی تو ندیده بودم عزیزم...
اسب با صمیمیت عجیبی به سوی ایلنا آمد، ایلنا یالها و پیشانی او را نوازش کرد و اسب سرش را به دست وی فشرد. لی لی بیشتر طاقت نیاورد و صورت اسب را در آغوش گرفته دستش را دور گردن و در یالهای اسب حلقه کرد. اسب کله و گوشهایش را تکان داد و لی لی را با شیطنت کمی عقب راند. لی لی از صمیم قلب خندید. اسب زیبا نیز سرش را ناگهان بالا آورد و با سمهای جلوییش دو ضربۀ آرام و شیطنت آمیز به زمین زد. لی لی سرش را بلند کرده به چشمهای سیاه و بازیگوش حیوان نگریست، حاضر بود قسم بخورد که اسب هم به همراه وی می خندید! یکبار دیگر لی لی با شادی مشغول بازی با گوشها و یالهای حیوان شیطان و صمیمی شد.
لی لی درست نمی دانست چه مدتی را صرف بازی با اسب کرنگ کرده است که صدایی از پشت سرش وی را به خود آورد:
- روز بخیر دوشیزه دانوان...