همچنان که فیبی پرده ها را یکی پس از دیگری می گشود نور به شدت درون تالار می ریخت. ایلنا در نور روز به اطرافش نگریست، غبار کهنه ای همه جای تالار را پوشانده بود. لی لی با خودش فکر کرد که شاید در این مدت بیست سال کسی چند بار این تالار را نظافت کرده است زیرا حجم گرد و غبار به مراتب کمتر از آنچه که او می اندیشید می نمود. ایلنا به خودش آمد و رو به فیبی دستور داد:
- کافیست فیبی ... متشکرم.
سپس نگاهش به انتهای تالار و کنار شومینۀ دیواری بزرگ و خوش ساخت آن کشیده شد. ایلنا با قدمهای نااستوار به آن سو رفت... او در سمت راست شومینه ایستاد و به دیوار نگریست، چشمانش به دقت گچبریهای ساده و زیبای کنار شومینه را کاویدند و سرانجام آنچه که به دنبالش بود را یافتند، کمدی که به دقت در دیوار تعبیه شده بود و روی درهای آن با گچبریهای مشابه دیوار پوشانده شده بود.
ایلنا دستهای لرزانش را دراز کرد و میان دو در کمد را گرفته آنها را گشود... نفس لی لی به شماره افتاد و اشک در چشمانش حلقه زد. دختر دستش را بالا آورد و مقابل دهانش گرفت تا از گریه خودداری کند. کمد به جز تعدادی ملحفۀ تا شدۀ سفید و دو گلدان چینی در آن عملاً خالی بود، ایلنا به زانو افتاد و در مقابل آن بر زمین نشست. بر کف کمد و قبل از اولین طبقه اش فضای کوچکی بود که یک کودک در آن می توانست بر زمین بنشیند. لی لی چشمش را بست و دوباره گشود، یکبار دیگر خودش را دید که کودک دو سالۀ هراسان و مستاصلی بود که کف کمد بر زمین نشسته بود و مادرش می کوشید که در آخرین لحظات با هم بودنشان جگرگوشه اش را نوازش و آرام کند.... و بعد مادرش در را به روی او بسته خودش به سوی در تالار دوید. ایلنا همانطور که زانو زده بود برگشت و بهت زده و خیس از عرق به سوی در تالار نگاه کرد.
صحنه ای که در کودکیش از آن روز شوم و خونبار در ذهنش نقش بسته بود چنان بی نقص و دقیق بود که او را به وحشت انداخت. از میان پایه های میزها و مبلهای تالار ایلنا به دقت می دید که مردی با وضعیتی هولناک وارد تالار می شود، مادرش را به دام می اندازد و سپس با خنجرش او را به قصد کشتن زخمی می کند.
ایلنا برای چند ثانیه در حالیکه بی وقفه نفسهای عمیق و سریعی می کشید تا بر خودش مسلط شود بر جایش خشک شد. به محض آنکه پاهایش بار دیگر توان حرکت یافتند لی لی از جایش برخاسته با قدمهای نااستوار اما سریع به سوی جایی رفت که اطمینان داشت مادرش در آن نقطه کشته شده است.
ایلنا در میان تالار ایستاد و با بهت و خفگی به کف زمین خیره شد. زمین با فرشی پوشانده شده بود و روی فرش را نیز با ملحفه ای سفید پوشانده بودند. او به خودش آمد و به سرعت خم شد و ابتدا پارچۀ سفید و سپس فرش را بلند کرد... در زیر فرش بر روی کفپوش چوبی لکۀ نسبتاً بزرگی دیده می شد که رنگش به مراتب تیره تر از سایر قسمتهای کفپوش بود.
زانوهای ایلنا در زیر وزنش خم شدند و او به زانو افتاد. دختر هر دو دستش را بر روی نیمۀ پایینی صورتش گذاشته بود و دیوانه وار نفس نفس می زد. از پشت پردۀ اشک جای قدیمی لکۀ خشک شدۀ خون هر لحظه شکل عوض می کرد. ایلنا بی اختیار بر روی کفپوش خم شده به خودش پیچید و چشمانش را بست. قطرات درشت اشک از چشمانش سرازیر شدند و بر روی کفپوش افتادند... مدتی طول کشید تا او به خودش آمد، لی لی دست راستش را از مقابل دهانش برداشت و با وحشت به سوی کفپوش تالار دراز کرد..او دستش را بی اختیار بر بالای جای لکۀ خون و در فاصلۀ کمی از آن نگه داشت، دستش به شدت می لرزید و عرق کرده بود و او جرات نداشت آن را پایین تر ببرد. چند لحظۀ بعد لی لی اندکی بر خودش مسلط شد و دستش را پایین تر برده کفپوش تالار را با نوک انگشتانش لمس کرد.
مثل این بود که آن قسمت از کفپوش تالار از آتش درست شده باشد، در همان یک لحظۀ کوتاه سر انگشتان لی لی سوختند و دختر از ترس و وحشت دستش را عقب کشید. اندکی طول کشید تا لی لی بار دیگر بر خودش مسلط شد و توانست دوباره دستش را به سوی جای لکۀ خون دراز کند. این بار کفپوش سرد بود.... لی لی مستاصل و بیتاب نوک انگشتان ظریفش را بر کفپوش کشید. اشک پهنای صورتش را خیس کرده بود و او آرام آرام و از خود بی خود هقهق می کرد. لی لی بریده بریده در دلش زمزمه کرد: " خدایا... خدایا... ماما..." و با عشق و ماتم کفپوش تالار را نوازش کرد.
لی لی در ماتم و دنیای خودش غرق بود... تا جایی که به او مربوط بود در آن لحظه و حالت هیچ کس به جز خودش در آن تالار و حتی عمارت وجود نداشت. ایلنا درست نمی دانست چه مدت را به همان حال گذرانده است که صدای جیغ هراسانی او را به خودش آورد. او وحشت زده سرش را بلند کرد و به سوی مارتا و فیبی نگریست. هر دو زن با رنگهای پریده و چهره های پر واهمه به سوی در تالار نگاه می کردند. نگاه لی لی به سوی در تالار کشیده شد و در آنجا نگاه او هم از وحشت و ناباوری خشک شد... والتر با رنگ پریده و چهره ای که مانند سنگ سفت و بی جان می نمود بر آستانۀ در ایستاده بود و آنها را نگاه می کرد.
ایلنا و مارتا از اتاق خارج شدند. فیبی همچنان با نگرانی در بیرون از اتاق ایستاده بود و با دیدن آن دو با سردرگمی قدمی به سویشان برداشت. ایلنا به او اشاره کرد:
- شما هم می توانید با ما بیایید فیبی...
مارتا خواست اعتراض کند ولی نگاه متقاعد کننده و جدی لی لی در چشمانش گره خورده او را از این کار منصرف کرد. آن سه ابتدا به طبقۀ اول و به قسمتی که اتاق مارتا و سایر خدمتکارها در آن بود رفتند تا مارتا کلید تالار غربی را بردارد و سپس همگی به سوی تالار غربی روان شدند.
لی لی در مقابل در تالار ایستاد، قلبش طوری می تپید که بی اختیار دستش را بر روی سینه اش گذاشت تا شاید بتواند قلبش را با فشردن دستش بر روی آن کمی آرام کند. او به زحمت آب دهانش را فرو داد و نفس عمیقی کشیده به سوی مارتا که قدمی عقبتر از او با رنگ پریده ایستاده بود برگشت:
- لطفاً کلید را به من بدهید...
و دستش را با قاطعیت به سمت او دراز کرد. مارتا لحظه ای درنگ کرد اما چهرۀ قاطع ایلنا او را به خود آورد، او کلید در تالار را در دست ایلنا گذاشت. ایلنا برگشت و بی درنگ قدمی به سوی در برداشته کلید را در قفل آن امتحان کرد. او اندکی با کلید که به خشکی و به زحمت در قفل می چرخید بازی کرد، معلوم بود مدتهاست که قفل این در گشوده نشده است. بالاخره لی لی موفق شد و کلید را در قفل چرخانید، قفل در صدای خشک و ناراحت کننده ای کرد، درست مثل آنکه ناله می کرد... و کلید در آن چرخید و قفل در باز شد.
ایلنا احساس کرد که به شدت عرق می کند، یکبار دیگر همان احساس تبخیر شدن تمام وجودش را فراگرفت. او بیش از این طاقت نیاورد، دستش را دراز کرده دستگیرۀ در چوبی بزرگ را چرخانید. لولاهای در ناله کردند و در آرام بر روی پاشنه اش چرخید و باز شد. ایلنا نفسش را در سینه اش حبس کرد، هنوز هم باور نمی کرد که به تالار غربی پا می گذارد، به تالار تمام کابوسهایش...
او سرانجام به خودش آمد و قدمی لرزان و نامطمئن به جلو برداشت... از آستانۀ در گذشت و با کنجکاوی آمیخته با هراس به داخل تالار نگریست. برای چند لحظۀ کوتاه همه چیز در نگاهش محو و تاریک آمد، پرده های بسیار ضخیم تالار همگی بسته بودند و نور بسیار ناچیزی از میان آنها به داخل می تابید. ایلنا برای اندکی ایستاد تا بر هیجان و ناباوری این لحظات غلبه کند و خودش را بازیابد. او نفس عمیقی کشید، بوی شگفت و غریب تالار بینی و ششهایش را پر کرد، بوی دل تنگ کننده و یکنواخت سکون هوا و گرد و غبار گذشت سالهای طولانی...
لحظات برای ایلنا به طرز عجیبی کند و کشدار سپری می شدند، درست مثل اینکه زمان در این تالار از حرکت ایستاده بود. سرانجام او به خودش آمده با قدمهای آرام و شمرده وارد تالار شد. وی با دودلی و ناباوری به اطرافش نگاه کرد، اگرچه این تالار از سایر تالارهای عمارت کوچکتر بود اما همچنان عظیم و با شکوه بود و سقفی بلند و زیبا داشت. ایلنا از خود بی خود چشمهایش را بست، کابوسهایش و خاطرات مرگ مادرش ذهنش را پر کردند، او اکثر جزئیات تالار را به دقت بخاطر می آورد و این موضوع باعث شد که از ترس نفسش به شماره بیفتد و چشمهایش را با هراس بگشاید.
لی لی یکبار دیگر چند قدم در تالار پیش رفته با دقت بیشتری به اطرافش نگاه کرد. دو ضلع عمود بر هم تالار از پنجره های بسیار بزرگ پوشیده شده بودند و تمام پنجره ها با دقت با پرده های ضخیم پوشانده شده بودند. علاوه بر آنها تمام وسایل تالار نیز با دقت با پارچه های ملحفه مانند سفید پوشانده شده بودند. آنچه که نظر لی لی را به خود جلب کرد این بود که به نظر می آمد تمام وسایل و تزئینات تالار در جاهای همیشگی و پیش از مرگ مادرش باقی مانده بودند. حتی هیچ یک از تابلوها و تزئینات نفیس و آنتیک تالار به جای دیگری از عمارت نقل مکان داده نشده بودند. کاملاً معلوم بود که پدرش پس از مرگ همسرش مایل به دیدن هیچ یک از وسایلی که خاطرۀ مرگ دردناک او را برایش زنده کند نبوده است.
ایلنا احساس کرد که قلبش به شدت می تپد، درست مثل این که می خواست از سینه اش بیرون بزند. چیزی در این تالار او را بیتاب می کرد، انگار بدن مادیش برای روح و احساساتش بسیار کوچک و خفه کننده بود و روحش می خواست از بدنش خارج شود و بگریزد. ایلنا به دنبال فرار از حالت آزار دهندۀ فعلیش برگشت و به پشت سرش نگاه کرد، مارتا و فیبی هم هر دو به دنبال او وارد تالار شده بودند و حالا در سکوت و ناباوری سنگینی ایستاده بودند و به او و به اطراف تالار نگاه می کردند. ایلنا به سختی کوشید و سرانجام دندانهای کلید شده اش را از هم گشود و زبانش را در دهانش حرکت داده با صدایی که در گوش خودش هم ناآشنا و لرزان می آمد گفت:
- فیبی لطفاً تعدادی از پرده های این تالار را باز کنید..
اندکی طول کشید تا فیبی به خودش آمده به کندی به سوی یکی از پرده ها به راه افتاد. مارتا که احساس می کرد کنترل اوضاع کاملاً از دستانش خارج شده و نمی توانست بپذیرد که کسی بدون اطلاع والتر کوچکترین تغییری در وضعیت این تالار بدهد دستانش را به سوی فیبی دراز کرد تا او را متوقف کند. ایلنا متوجه این حرکت مارتا شده برگشت و با نگاهی جدی اما آرام و خونسرد به آن دو نگریست. مارتا با دیدن این نگاه ایلنا برجایش خشک شد، تا آن روز ندیده بود که حالت و رفتار این دختر اینقدر شبیه به مادرش باشد. درست مثل آن بود که کاترینا در وسط تالار ایستاده بود و با حالتی آمرانه در انتظار اجرا شدن دستورش به آنها می نگریست. مارتا از خود بی خود دستش را از مقابل فیبی کنار کشید و فیبی به سوی پنجره ها رفت.
لی لی پوزخند زد، پوزخندی که دقیقاً مارتا را به یاد پوزخندهای که والتر هنگامی که به دروغ و یا خطایی پی می برد می زد انداخت. شاید صورت و اندام ایلنا کاملاً به مادرش شبیه بود اما بسیاری از حالات و ژستهایش دقیقاً به پدرش شباهت داشتند. لی لی زمزمه کرد:
- لطفاً مرا مانند بچه ها فریب ندهید مارتا... پدر هرگز تمام کلیدهای تالار را مخفی نمی کنند زیرا اگر سانحه ای رخ بدهد شما باید بتوانید داخل تالار بشوید. علاوه بر آن شما قدیمی ترین سرپرست این عمارت و مورد اعتماد کامل پدرم هستید، اگر یک نفر جای کلید در تالار غربی را بداند آن یک نفر شمایید!
مارتا سکوت کرده سرش را به زیر انداخت، کتمان کردن و فریب دادن لی لی هیچ فایده ای نداشت. مارتا با قدمهای لرزان به سوی صندلی که در نزدیکش بود رفت و با حالتی شکه شده بر روی آن نشست. رنگش به حدی پریده و غم و اندوه طوری چهره اش را پوشانده بود که لی لی با دودلی آرزو کرد که ای کاش به سراغ وی نیامده بود. سرانجام پس از لحظاتی که به نظر لی لی مانند چندین ساعت طول کشیدند مارتا سرش را بلند کرد و سکوت را شکست:
- بخاطر چه می خواهی به آن تالار بروی دخترجان؟ انتظار داری چه چیزی را به جز گرد مرگ و بدبختی در آن تالار ماتم زده و نفرین شده بیابی؟
لی لی از وحشت و ناباوری تکان خورد، او برای چندین ثانیه سکوت کرد و رنگش از آنچه که بود هم سفیدتر شد. سپس به خودش آمد، گونه هایش گل انداختند و خودش با هیجان به سوی مارتا رفت:
- مارتا آیا می فهمی که چه می گویی؟ گرد مرگ و بدبختی؟ شما مادرم را در زیر آنچه که گرد مرگ و بدبختی می خوانید مدفون کرده اید! از وحشت تلخی خاطرۀ مرگش خاطرۀ زندگی شاد و با ارزش او را نیز پاک می کنید!
ایلنا در مقابل مارتا زانو زد، با دقت و خشم در چشمان بهت زدۀ او نگریست و شانه هایش را در دستانش گرفته تکان داد:
- به من نگاه کن مارتا... هیچ چیز بیشتر از من تو را به یاد مادرم می اندازد؟ ... و حتی من هیچ چیز در مورد او نمی دانم... مثل اینکه او هرگز وجود نداشته است.. من احساس می کنم به مادرم، کسی که زندگیش را برای بودن من و نجات جان من فدا کرد، با فراموش کاری و ندانستنم خیانت می کنم...آیا شما مایلید بانی این خیانت و پاک شدن ابدی مادرم بشوید؟
مارتا از شنیدن صحبتهای ایلنا درمانده و بیتاب هر دو دستش را بر روی صورتش گذاشت و به گریه افتاد. لی لی ابتدا کمی شکه شد و عقب نشست اما به سرعت به خودش آمد، او دستان مارتار را گرفته همانطور که وی را تکان می داد کوشید که دستانش را از مقابل چشمهایش بردارد. ایلنا تقریباً فریاد کشید:
- مارتا... به من نگاه کن... ببین آیا همه چیز همانطور است که دوست دارید؟ ... آیا همانطور که می خواهید از ترس مکدر شدن افکار و ذهن خودتان خاطرۀ بودن و زندگی مادرم را تا جایی که توانسته اید از روزگار پاک نکرده اید؟... به خاطر خدا به من نگاه کن....
تحت فشار دستان ایلنا دستان مارتا اندکی از روی چشمانش کنار رفتند، از پشت پرده های اشک درست مثل این بود که کاترینا در مقابلش نشسته و به خاطر فراموش شدنش او را سرزنش می کند.... انگار که کاترینا در مقابلش زانو زده بود و به او التماس می کرد تا وی را به دختر یکدانه اش نشان بدهد. مارتا دستانش را از روی صورتش برداشته در عوض صورت لی لی را در میان دستانش گرفت:
- آه خدای من، چرا تو باید اینقدر شبیه به مادرت باشی دخترم؟! ... چرا باید چنین کاری را از من بخواهی عزیزم؟
بغض راه گلوی ایلنا را بست و گوشه های لبهایش با حالتی اندوه بار به سمت پایین خم شدند... چند ثانیه در سکوت سپری شد تا سرانجام ایلنا توانست با صدایی لرزان و چشمان پر از اشک سخن بگوید:
- مارتای عزیز و مهربانم، خواهش می کنم منصفانه به این موضوع فکر کن. من حق دارم که مادرم را بشناسم... حق دارم که در مورد مرگ او و اتفاقی که این طور زندگیم و زندگی خانواده ام را در هم ریخت و نابود کرد بدانم... مارتا خواهش می کنم مرا به تالار غربی ببر... خواهش می کنم...
مارتا درمانده و آشفته سرش را به علامت نفی تکان داد، او با آخرین ته مانده های اراده اش کوشید که دختر جوان را از تصمیمش منصرف کند:
- نمی توانم دخترم .... نمی توانم عزیزترینم... از وقتی که بیست سال پیش بدن مادرت را ...
مارتا نتوانست ادامه بدهد و گریه اش شدیدتر شد. ایلنا با درماندگی برخاست و مارتا را در آغوش گرفت:
- مارتا آرام باش، خواهش می کنم...
مارتا کوشید که برخودش مسلط شود و ادامه داد:
- از وقتی که بیست سال پیش بدن مادرت را با آن وضع وحشتناک در آن تالار لعنتی دیدم نمی توانم به آنجا برگردم... مادرت با رفتنش روح شادی و زندگی را از این عمارت برد...
ایلنا رو به روی مارتا خم شد و دستان او را در دستانش گرفت:
- نه مارتا... لطفاً این حرف را نزنید... مادرم هرگز شادی را از این عمارت نبرده است. این شمایید که شادی را به بهانۀ مرگ مادرم از قلبتان و این عمارت بیرون کردید... به خاطر خدا ببینید که چگونه با تالار غربی رفتار می کنید.. خواهش می کنم مارتا، وقت آن رسیده که به این ماتم و درماندگی خاتمه بدهید... بگذارید من مادرم را آن طور که او مایل بوده و من دوست دارم بشناسم نه آن طور که شما تعریف می کنید. بگذارید من سرزندگی و شادی مادرم را به این عمارت بازگردانم.
نگاه پر از التماس ولی سرسخت و پر ارادۀ لی لی در چشمان قرمز و اشک آلود مارتا گره خورد. مارتا عزم راسخ دختر جوان برای شناختن مادرش را در چشمان بی نظیر او دید. او نمی توانست دست رد به سینۀ فرزند کاترینا بزند:
- پدرت از این کار ما آزرده می شوند.
ایلنا با محبت به روی مارتا لبخند زد:
- نه مارتا... او مرد بسیار فهمیده ای است و می داند که من هر چه که بتوانم انجام می دهم تا در مورد خانواده ام و بخصوص مادرم بیاموزم.
مارتا با غم و اندوه ولی ناچار سرش را تکان داد:
- بسیار خوب عزیزم... هر طور که تو بخواهی.
مارتا از جایش برخاست، او به ناگاه احساس فرتوتی و خستگی عجیبی می کرد. ایلنا متوجه ناراحتی او شد و با محبت وی را در آغوش گرفته گونه اش را بوسید:
- متشکرم مارتا... متشکرم.
پس از ناهار لی لی برای استراحت به اتاق خوابش رفت. یکبار دیگر به محض آنکه تنها شد وسوسه ای که از مدتی پیش در ذهنش بوجود آمده بود پر رنگ تر از سابق در دلش چنگ انداخت. لی لی با بیتابی از جایش برخاست و آشفته و مضطرب در اتاقش قدم زد، خوب می دانست که وسوسه ای که این طور هر بار دلش را آشوب می کرد و قلبش را به تپش می انداخت مربوط به چیست، تنها تالاری در عمارت که دربش قفل بود!
اولین باری که ایلنا متوجه تالار غربی و در بستۀ آن شده بود برای مدتی منگ و مسحور در مقابل در ایستاده بود.پشت در بستۀ تالار او احساس کسی را داشت که ناگهان در هوا تبخیر و تبدیل به یک روح شود، احساس لعنتی آنقدر حقیقی و قوی بود که لی لی بی اختیار دستش را به سوی در چوبی دراز کرده بود تا ببیند آیا دستش از داخل چوب رد می شود یا خیر! آن روز تقریباً از وحشت و ترس از مقابل تالار گریخته بود.
پس از آن لی لی بارها از مقابل در بستۀ تالار گذشته بود و هر بار درست مثل اینکه دستی نامرئی از داخل تالار دراز شده باشد، او را در چنگش گرفته و به سوی خودش کشیده باشد برای مدتی با زانوهای لرزان و دستان یخزده و در حالیکه نفس نفس می زد در مقابل در تالار ایستاده بود. او هربار دستش را با وحشت آمیخته با هیجان به سوی دستگیرۀ در دراز کرده بود و آن را امتحان کرده بود... در تالار بدون استثنا همیشه قفل بود و در نتیجه هربار لی لی در حالیکه اشک در چشمانش حلقه می زد انگشتانش را با محبت بر روی در می کشید.
لی لی نتوانست بیشتر از این تحمل کند. دودلی و اجتنابش بیش از این توجیهی نداشت، او هر روز کوشیده بود که فکر قدم گذاشتن به تالار غربی را از ذهنش بیرون کند و هر روز وسوسه اش برای دیدن تالار بیشتر شده بود. او خودش را خوب می شناخت، تمام ذرات وجودش برای شناختن مادرش و یافتن حقایقی در مورد زندگی خودش و او فریاد می کشیدند و تشنه بودند. لی لی زنگ زد تا فیبی بیاید.
هنگامی که فیبی وارد اتاق شد بی اختیار لبخند همیشگیش را خورد و هراسان و بهت زده ایستاده به خانمش نگاه کرد. چهرۀ او به طرز عجیبی دگرگون شده بود، اراده و هراس به طرز شگفتی در صورت و نگاه لی لی در هم آمیخته بودند و حالت تازه ای به صورت بسیار زیبایش داده بودند. لی لی اولین کسی بود که سکوت را شکست:
- فیبی تو چه چیزهایی در مورد تالار غربی می دانی؟
فیبی در خودش فرو رفت، با وجود آنکه مدت کمی بود که خانم جوانش را می شناحت از لحن صدا و نگاه او خوب می فهمید که دختر جوان تمام عزمش را جزم کرده است که آن روز هرچه را که می خواهد در این مورد بفهمد و به دست بیاورد. فیبی طوری غرق در افکارش و وحشتش از سوال لی لی شده بود که حتی نتوانست پاسخی به او بدهد. این بار ایلنا با لحنی جدی تر گفت:
- لطفاً جواب سوالم را بدهید...
فیبی به خودش آمد و رنگش پرید:
- تقریباً هیچ چیز خانم... می دانم که در آن تالار همیشه قفل بوده است و هیچ کس به آن رفت و آمد نمی کند.
لی لی آرام زمزمه کرد:
- کلید در تالار را کجا نگهداری می کنند؟
فیبی واضحاً لرزید:
- خانم ... خواهش می کنم ... فراموشش کنید.
لی لی با سماجت و اخم سوالش را بلندتر تکرار کرد:
- کلید در تالار را کجا نگهداری می کنند؟
فیبی با درماندگی سرش را پایین انداخت:
- من هیچ اطلاعی ندارم خانم...
ایلنا برای اندکی با دقت به فیبی نگریست و بعد تصمیم گرفت که دخترک حقیقت را به او گفته است. ایلنا به سوی او رفته در مقابلش ایستاد:
- آیا می دانید مارتا کجا هستند؟
فیبی به زحمت آب دهانش را فرو داد:
- برای تمیز کردن اتاقهای مهمانان در ضلع شمالی به همراه تعدادی از خدمتکارها رفته اند.
لی لی به سوی در اتاقش به راه افتاد. فیبی برای لحظاتی بی اختیار ایستاد و با وحشت و ناباوری دور شدن ایلنا را تماشا کرد و سپس به خود آمده به دنبال او دوید.
ایلنا به راحتی مارتا را همانطور که فیبی گفته بود در یکی از اتاقهای ضلع شمالی یافت. در اتاقی که مارتا در آن مشغول گردگیری بود باز بود. لی لی در آستانۀ در ایستاد و به داخل اتاق نگریست، خوشبختانه کسی بجز مارتا در اتاق حضور نداشت. او آرام دو ضربه به در اتاق زده وارد شد.
مارتا که پشت به در اتاق داشت به سوی در برگشت و با محبتی مادرانه به لی لی لبخند زد:
- عصر بخیر دخترم، اینجا چه می کنی؟
چهرۀ گرفته، چشمان جدی و صورت اندکی رنگ پریدۀ ایلنا مارتا را نیز غافلگیر و بر جایش خشک کرد، شکی نبود که موضوع بسیار مهمی آن روز دختر را به این اتاق کشیده بود. ایلنا در فاصلۀ نسبتاً نزدیکی از مارتا ایستاده نفس عمیقی کشید:
- مارتا چرا درب تالار غربی قفل است؟
لبخند کوچکی که مارتا همیشه بر لب داشت از روی لبانش پاک شد و نفس زن بیچاره به شماره افتاد. اندکی طول کشید تا وی توانست حرکتی به خودش بدهد، او دستش را دراز کرده بر میزی که کنارش بود تکیه داد تا بر زمین نیفتد و با صدایی که رو به زوال و خفگی می رفت زمزمه کرد:
- به دستور پدرت عزیزم... ایشان مایل بودند که در این تالار همیشه قفل باشد و هیچ کس به آن رفت و آمد نکند.
لی لی قدمی به سوی مارتا برداشت و نگاه ذوب کننده اش را از میان مژگان بلند و انبوهش در چشمان او دوخت:
- کلید تالار... کلید تالار کجاست؟
اینبار نفس مارتا برای چند ثانیه کاملاً بند آمد و خودش هراسان از مقابل لی لی قدمی عقب نشست:
- پیش پدرتان...
لی لی نفس عمیقی کشید و نگاه آن دو برای چند ثانیه با هم گره خوردند، نگاه هر دو نفر تلخ بودند، پر از ناباوری و درد. ایلنا آرام زمزمه کرد:
- الیوت شما چقدر در مورد اتفاقاتی که برای من و مادر و پدرم افتاده است می دانید؟
الیوت سرش را تکان داد:
- خیلی ک...ک....کم خانم. در آن زمان من تنها یک کودک ب...ب...بودم.
- مردم شهر چطور؟ آنها در این مورد چه می گویند؟
- مردم به ندرت د...د...در این مورد صحبت می ک..ک..ک..کنند. آنها علاق...ق...قۀ زیادی به پدرتان دارند و احت...ت...ترام خاصی برای ایشان و ز...ز...ز....زحماتشان در پلیس ق...ق...قائل هستند. از آنجا که پدرتان در این م...م...مورد سکوت کرده اند مردم هم ب..ب...برخلاف میل ایشان رفتار نمی کنند.
ایلنا با محبت لبخندی به الیوت زد. برای لحظاتی سکوت بین آن دو برقرار شد. ایلنا یکبار دیگر به نقاشیش پرداخت و الیوت به باغبانیش. دقایقی بعد ایلنا پرسید:
- شما گفتید که خانواده تان مزرعه دار هستند. چرا شما در مزرعه کشاورزی نمی کنید؟
الیوت یکبار دیگر سرش را تکان داد و آه کشید:
- داستانش ب...ب....بسیار طولانی است خانم. آیا م..م...مایلید که آن را برایتان تعریف ک...ک...ک...نم؟
ایلنا با مهربانی سرش را تکان داد:
- البته... خوشحال می شوم اگر داستانتان را برایم تعریف کنید.
الیوت مشغول صحبت در مورد خودش و خانواده اش شد. او دو برادر و دو خواهر دیگر داشت و خودش آخرین فرزند بود. برادرها و خواهرهایش همگی ازدواج کرده تشکیل خانواده داده بودند. شوهران خواهرهایش هم هرکدام مزارع کوچکی در اطراف شهر داشتند و کشاورزی می کردند.
مزرعه ای که از پدر الیوت به او و دو برادر دیگرش رسیده بود زمین نسبتاً کوچکی بود که درآمد کمی تولید می کرد. اگرچه او و برادرهایش و همسران آنها همگی در مزرعه کار می کردند اما در آمد حاصله کمتر از آن بود که زندگی آنها را تامین کند. در نتیجه آنها همگی مجبور بودند که برای امرار معاش شغلهای دیگری نیز داشته باشند. الیوت که از مادر سالخورده اش نیز نگهداری می کرد در هفته چندین مرتبه برای باغبانی به عمارت آنها می آمد.
ایلنا همانطور که نقاشی می کشید با اندوه به داستان تلخ الیوت و خانواده اش گوش داد. خوب می دانست که اختلاف میان طبقات در انگلیس بسیار زیاد است، در حالیکه امثال او و خانواده اش در ثروت و نعمت غرق بودند اقشار رعیت و زحمت کش، افرادی که کشور عملاً بخاطر زحمتهای آنها می چرخید، در فقر و نداری به سر می بردند. خانواده هایی که با جان کندن و بدبختی نان شبی می یافتند و به جز فکر غذا و سر پناهی برای امروز هیچ امیدی برای فردایشان نداشتند. کسانی که اگر روزی دچار بیماریی می شدند که نیاز به مداوای گرانقیمتی داشت باید به کناری می نشستند و با درد جان می کندند.
لی لی ابتدا به یاد انقلاب بریتانیا و سپس انقلاب فرانسه افتاد، به یاد دوران وحشت و کشتاری که پس از آن بر فرانسه حاکم شده بود. در آن دوران مهر اشرافیت و خیانت به پیشانی هر کسی ممکن بود بخورد و این برابر با اعدام دردناک و بی درنگ آن نگونبخت بود. قلب لی لی از این افکار فشرده شد، از فکر اینکه اگر رابرت او را نیافته بود چقدر راحت در پایین دستۀ بدبخت اول قرار می گرفت و حالا که از اشراف محسوب می شود چقدر راحت ممکن است که به خاطر انقلاب و شورشی بر علیه اشراف همه چیز و حتی عزیزان و زندگیش را از دست بدهد.
ظهر بود که الیوت کارهایش را در باغ عمارت تمام کرد، بعد از ناهار باید به گلخانۀ عمارت سرکشی می کرد. ایلنا هم عملاً نقاشیش را تمام کرده بود. الیوت برخاست و به سوی او رفت. ایلنا با خنده رو به او گفت:
- خواهش می کنم چند ثانیه بیشتر به من فرصت بدهید...
الیوت ایستاد ولی نتوانست بر کنجکاویش غلبه کند و بر روی پنجه هایش بلند شد و سرک کشید. ایلنا چند جای دیگر که لازم بود را سایه زد و سپس مشغول پاک کردن خطوط اضافه ای شد که کشیده بود. لحظاتی بعد نقاشی ایلنا هم تمام شده بود. لی لی از جایش برخاست و نقاشی را به سوی الیوت دراز کرد.
الیوت آنرا گرفت و با دقت و خرسندی به کاغذ نگاه کرد. نقاشی که در دست داشت واقعاً زیبا و چشم نواز بود. ایلنا او را تقریباً از نیم رخ کشیده بود، در حالیکه بیلچه اش را در دست داشت و خاک کنار گلها را زیرو رو می کرد. گلها خرم و شاداب تا نزدیکی صورتش بالا می آمدند. با کمی دقت در چهره اش در نقاشی الیوت با شگفتی احساس کرد که دختر جوان حتی عشق و علاقۀ او به گلها و گیاهان را هم به تصویر کشیده است. آنچه که بخصوص از نظر الیوت زیبا و با سلیقه آمد این بود که ایلنا او را با سایه روشنهای سیاه و قهوه ای کشیده بود و گلها را با سایه روشنهای سیاه ، قرمز و سبز. الیوت آرام زمزمه کرد:
- شما نق...ق...قاش بی نظیری هستید خانم. حالا با چ...چ...چشمهای خودم دیده ام که ش...ش...شما چقدر مهارت دارید.
ایلنا با ادب نیم تعظیمی کرد:
- از لطفتان متشکرم الیوت عزیز. آیا دوست دارید که این نقاشی را به عنوان یادگاری نگه دارید؟
صورت الیوت از شادی درخشید:
- واقعاً خ...خ...خانم....
- البته الیوت عزیز. من از رسم این نقاشی و از مصاحبت با شما بسیار لذت بردم و امیدوارم که شما هم از داشتن آن لذت ببرید.
الیوت با خوشحالی خندید و چندین بار به لی لی تعظیم کرد و لی لی هم در پاسخ او دو سوی دامنش را بالا گرفته بر روی زانوهایش خم شد. پس از آن هر دو نفر وسائلشان را جمع آوری کرده همچنان که آرام صحبت می کردند برای صرف ناهار به سوی عمارت روان شدند.
الیوت برای چند ثانیه به صورت زیبای ایلنا نگاه کرد، بارها از خدمتکارهای دیگر شنیده بود که دوشیزۀ جوان بسیار صمیمی و پر محبت است و شنیده بود که با علاقه به صحبتهای کارکنان عمارت گوش داده از آنها دلجویی می کند. این افکار در ذهن او با کنجکاویش برای آنکه موضوع نقاشی ایلنا باشد و اشتیاقش برای بودن در کنار دختر بسیار زیبا در هم آمیختند و سرانجام بر خجالت و ناآرامیش غلبه کردند:
- شما م...م...مزاحم من نیستید... خا...ا...نم. من خوشحال می ش...ش..شوم که موض...ض..ضوع نقاشی شما باشم.
لی لی با شادی خندید:
- متشکرم الیوت عزیز.
الیوت با خجالت نیمه تعظیمی به ایلنا کرده یکبار دیگر از خجالت قرمز شد. ایلنا کمی سکوت کرده به او فرصت داد تا خودش را بازیابد. چند لحظه بعد مرد جوان به خودش آمد و با حالتی پرسشگر به ایلنا نگاه کرد:
- مایلید ب...ب...برایتان چه کنم خانم؟
ایلنا با مهربانی سرش را تکان داد:
- هیچ... لطفاً مانند قبل مشغول باغبانی و مراقبتتان از گلها بشوید.
الیوت برای چند ثانیه با ناباوری به لی لی نگاه کرد، درست مثل آنکه منظور او را نفهمیده باشد. ایلنا لبخند لطیفی به او زد:
- شما می توانید مثل قبل از آمدن من مشغول کارهایتان بشوید.
این بار الیوت آرام کنار باغچه زانو زده نشست اما پیش از آنکه کاری انجام بدهد برگشت و به ایلنا خیره شد. ایلنا آرام خندید:
- عالیست... حالا این طور وانمود کنید که من در اینجا حضور ندارم.
الیوت با دودلی بیلچه اش را برداشت و مشغول کارش شد. ایلنا اندکی صبر کرد تا الیوت در حضورش احساس آرامش کند و سپس آرام در نیم دایره ای به دور او چرخیده با دقت منظره را تماشا کرد. سپس به کنار چهارپایه اش رفته آن را برداشت و کمی آنسوتر و با زاویۀ بیشتر از قبل بر زمین گذاشته خودش بر روی آن نشست. او بار دیگر با دقت به الیوت نگریست و سپس اندکی از روی چهارپایه بلند شد، جایش را تغییر داد و دوباره بر آن نشست. او کاغذ و قلم مناسبی انتخاب کرد و برای چند ثانیه خیره به الیوت نگریست و سپس مشغول نقاشی شد. مدتی در سکوت سپری شد. الیوت یکبار دیگر برگشت و با کنجکاوی و استفهام به لی لی نگریست و ایلنا با محبت به او لبخند زد. اندکی بعد لی لی همانطور که به سرعت قلم را بر روی کاغذش می کشید رو به الیوت پرسید:
- آیا می توانم بپرسم که چه مدت است که شما در این عمارت کار می کنید؟
الیوت برای چند ثانیه سکوت کرد و به رو به رویش خیره شد. درست مثل اینکه در ذهنش مشغول محاسبه بود، او سپس به لی لی نگریست:
- حدوداً شش سال خ...خ...خانم.
ایلنا هم برای چند لحظه نقاشیش را متوقف کرد و به الیوت نگریست:
- به این ترتیب شما کارتان را از زمانی که بسیار جوان بوده اید آغاز کردید، این طور نیست؟
الیوت این بار اندکی در خودش فرو رفته به علامت مثبت سرش را تکان داد اما کارش را متوقف نکرد. او آرام پاسخ داد:
- پس از اینکه پ..پ..پدرم بیمار شد من بجای او برای کا..ا...ار به اینجا آمدم.
ایلنا با اندوه به او نگریست:
- واقعاً متاسفم ... امیدوارم که حالا حالشان بهتر باشد.
الیوت لبهایش را جوید و سرش را به علامت نفی تکان داد:
- پ..پ..پدرم فوت کرده اند.
ایلنا کارش را متوقف کرد و با غصه در خودش فرو رفت، بار دیگر گوشه های لبهایش به طرز غم انگیزی به سمت پایین خم شدند و اندوه فراوانی در نگاهش لانه کرد. او پس از چند ثانیه به خودش آمد:
- خدای من... واقعاً متاسفم الیوت... لطفاً مرا ببخشید، نباید در مورد زندگی شما تا این حد کنجکاوی می کردم. لطفاً مرا ببخشید...
الیوت بی اختیار کارش را متوقف کرد و برای چند ثانیه به روبه رویش خیره شد، از چهرۀ گرفته و ناراحتش معلوم بود که افکار غم انگیز و دردناکی ذهنش را پر کرده است. ایلنا نیز با دیدن این منظره کارش را متوقف کرد و لبهایش را گاز گرفت، ای کاش خاطرات تلخ گذشته را این طور در ذهن مرد جوان بیدار نکرده بود. چند ثانیه بعد الیوت به خودش آمد، او برگشت و لبخند آرامی به لی لی که با غصه به او می نگریست زد و آرام گفت:
- از دست دا...ا..ا..دن عزیزان همیشه تلخ و غ...غ...غم انگیز است خانم. اطمینان دارم که فوت ماد..د...در شما هم برای ش...ش...شما و پدرتان بسیار سخت ب..ب...بوده است.
لی لی همچنان که چند کاغذ سفید، یک زیردستی و کیف کوچکی از قلمها و وسایل نقاشیش را در یک دست و چهارپایۀ چوبی سبک و کوچکی را در دست دیگرش داشت در باغ عمارت به دنبال سوژه ای برای نقاشی قدم می زد. آن روز سومین روزی بود که او در عمارت تنها بود. والتر سرانجام توانسته بود با خودش کنار بیاید و او را تنها گذاشته برای رسیدگی به کارهایش به شهر رفته بود. لی لی می دانست که اریک پدرش را متقاعد کرده بود که او را تنها بگذارد و بالاخره به کارهای عادی روزانه اش در شهر بازگردد و از این بابت در دل از او متشکر بود.
اولین روزی که لی لی پس از صرف صبحانه پدرش و اریک را بدرقه کرده و تنها شده بود احساس عجیبی داشت، احساس کسی که ماجرای جدیدی را آغاز می کند. او به اتاق تازه اش رفته بود و برای مدتی در آن کار کرده بود، برای قدم زدن در باغ عمارت به همراه فیبی و مارتا رفته بود و سپس به تنهایی ناهار خورده بود و در انتها برای مطالعه به کتابخانه رفته بود. والتر آن روز زودتر به عمارت بازگشته بود تا لی لی تنها نماند.
دیروز با وجود آنکه والتر دیرتر به عمارت بازگشته بود اما ایلنا احساس آرامش و آشنایی و حتی روزمرگی بهتری نسبت به تنها ماندن در عمارت داشت. دیروز بود که لی لی به این فکر افتاده بود که برای فرار از تنهایی گهگاه کسالت بارش بهتر است که سرگرمیهایی در شهر بیابد و به آنها بپردازد.
آن روز صبح پس از آنکه تنها شده بود وسوسه ای در دلش چنگ انداخته بود. وسوسه ای که مدتی بود که او را به سمت خودش می کشید و لی لی با وحشت و شرم می کوشید که آن را از فکرش خارج کند اما هر روزی که می گذشت رد آن را پررنگتر در ذهنش میافت... وسوسه ای که رنگ خاکستری و سیاه داشت! حالا گردش به دنبال سوژه ای برای نقاشی در باغ عمارت عملاً تنها راهی برای فرار از آن وسوسه بود.
در باغ جنوبی عمارت ایلنا به الیوت، باغبان عمارت، برخورد که بدون آنکه متوجه حضور او شده باشد مشغول رسیدگی به باغچه های گل بود. الیوت مرد جوان ریز نقش، بسیار خجالتی و کم حرفی بود. در تنها باری که لی لی با او ملاقات کرده بود متوجه شده بود که او اندکی لکنت زبان دارد، شاید کم حرفی و کم رویی او به دلیل مشکلاتش در تکلم بود. لی لی آرام پشت سر الیوت ایستاد؛ مرد جوان مشغول زمزمه کردن بود، انگار که با گلهایش صحبت می کرد. ایلنا آرام گفت :
- صبح بخیر الیوت عزیز...
الیوت با شنیدن صدای زنانۀ ناآشنا از جایش پرید و به سرعت بر پاهایش ایستاده به سوی ایلنا چرخید. او با دیدن دختر جوان اربابش به وضوح دستپاچه و قرمز شد:
- خ..خ...خ..خانم... روزتان.... ب..بخیر..
ایلنا با مهربانی سرش را تکان داد و لبخند زد. سپس نگاهش به سوی گلها و گیاهان سرسبز و شاداب باغ کشیده شد. او نفس عمیقی کشید و دو قدم به سوی باغچه ای که الیوت در کنارش ایستاده بود رفته در کنار آن ایستاد و چهارپایه ای که در دست داشت و دستش را خسته کرده بود را بر زمین گذاشت:
- شما باغبان بی نظیری هستید الیوت... گلها و درختان این باغ در شادابی و جذابی همتا ندارند.
الیوت بدون آنکه چیزی بگوید نیم تعظیمی به ایلنا کرد. ایلنا متوجه امتناع او از صحبت شد، او با محبت به الیوت نگاه کرد:
- هنگامی که در هندوستان زندگی می کردم باغبانی داشتیم که شما مرا به نوعی به یاد او می اندازید... او یک پیرمرد محلی بود و من به زحمت زبان او را می فهمیدم. اما باغبان کم نظیری بود...
لی لی خندۀ کوچکی کرد:
- بیجا نگفته ام اگر بگویم می توانست برای باغبانی در بهشت استخدام بشود!.. من اغلب سعی می کردم که با او صحبت کنم. از او راز مراقبت عالیش از گلها را می پرسیدم. او همیشه می گفت که مهمترین راز او علاقه و رابطه اش با تک تک گیاهان است. می گفت گیاهان همه احساس دارند و می فهمند که آیا کسی که از آنها نگهداری می کند حقیقتاً آنها را دوست دارد و یا صرفاً از سر وظیفه این کار را انجام می دهد... او برای تمام درختان و بوته های دائمی باغ نامی اختصاصی داشت و آنها را به اسمهای خودشان صدا می کرد.
ایلنا با مهربانی به سوی الیوت سر تکان داده با حالتی پرسشگر گفت:
- فکر می کنم که راز باغچه های شاداب شما هم همین باشد.
الیوت سرش را بالا آورد و برای اولین بار با دقت در چشمان آبی ایلنا خیره شد:
- گ..گ.. گلها و درختهای این ب...ب..باغ عزیزترین دو...و...و..ستان من هستند خانم.
ایلنا با خرسندی سرش را تکان داد؛ بالاخره الیوت هم سکوتش را شکسته بود. لی لی با کنجکاوی پرسید:
- می توانم بپرسم که شما اصول باغبانی و نگهداری از گیاهان را چگونه آموختید؟
الیوت نفس عمیقی کشید:
- خانواد...د..دۀ من مزرعه دار ه...ه..هستند خانم. من از ک...کو....دکی اغلب در م...م..مزرعه کار می کردم.
اینبار الیوت با کنجکاوی به وسایلی که در دستان لی لی بود و چهارپایه ای که بر زمین گذاشته بود نگریسته به آنها اشاره کرد:
- ش...ش...شما چطور خانم؟ ش...ش...شما چگو...و...و ..نه نقاشی کردن آموختید؟
ایلنا با حوصله وسایلش را در دستانش جابجا کرد:
- من هم از کودکی علاقۀ زیادی به نقاشی داشتم... خانوادۀ قبلیم همیشه از زیبایی و ظرافت نقاشیهای من تعریف می کردند. وقتی که بزرگتر شدم یکی از آموزگارانم تا حدودی اصول اولیۀ نقاشی را به من آموخت و سپس در هجده سالگی برای فراگیری فنون نقاشی به ایتالیا سفر کردم.
الیوت در حالیکه از خجالت اندکی قرمز شده بود گفت:
- فکر می ک...ک...کنم که شما نق..ق..قاش بسیار خوبی باشید.
ایلنا خندید:
- متشکرم الیوت عزیز. اگر راستش را بخواهید امروز در جستجوی مدلی برای نقاشی به باغ آمدم. آیا اجازه می دهید که تصویر شما را در حال باغبانی و مراقبت از گلها نقاشی کنم؟
الیوت یکبار دیگر از خجالت قرمز شد و با ناآرامی پا به پا شد. ایلنا متوجه نارضایتی او شده به سرعت مداخله کرد:
- البته نمی خواهم مزاحم کار و آسایش شما بشوم... اگر از پیشنهاد من ناراحت شده اید اینجا را ترک می کنم.
اریک با خرسندی به این منظره نگاه کرد و وقتی که لی لی و والتر از آغوش هم بیرون آمدند با لبخند شیطنت باری به کنار لی لی رفته دستش را بر روی شانۀ او گذاشت و به فرانسوی گفت:
- مادمازل پدر سالها در حسرت خریدن هدایایی برای شما بوده اند و شما می خواهید این لذت را از ایشان دریغ کنید؟
لی لی با دهان نیمه باز و چشمان پر از تعجب به اریک نگریست و والتر نیز به نوبۀ خود با حالتی پرسشگر ابتدا به اریک و سپس به دخترش نگاه کرد. اریک که متوجه تعجب لی لی شده بود اندکی سرش را خم کرد:
- آیا همه چیز مرتب است؟
ایلنا به خودش آمد:
- می توانم بدانم چرا چنین چیزی گفتید؟
اریک کمی جا خورد:
- واقعاً معذرت می خواهم اگر شما را آزردم... هیچ منظوری بجز خندان شما نداشتم.
ایلنا دستهایش را به علامت نفی در هوا تکان داد:
- ابداً اریک عزیز... من از حرفی که زدید آزرده نشدم. تنها بسیار شگفت زده شدم.. در بازار و هنگام خریدن این اسب آقای الکس بکستر هم در کنار ما بودند و ایشان دقیقاً همین حرف شما را به من زدند!
اریک بی اختیار به خنده افتاد.. والتر بیشتر از آن نتوانست تحمل کند:
- می شود لطفاً یکی از شما دو نفر آن جمله را برای من ترجمه کند؟
ایلنا به سوی پدرش برگشت:
- اریک گفتند که از آنجا که شما سالهای زیادی آرزوی خریدن هدیه برای من را داشته اید بهتر است این لذت را از شما دریغ نکنم!
والتر با دهان نیمه باز به اریک نگریست و اریک که حالا خنده اش تمام شده بود زیر نگاه پدرش کمی قرمز شده سرش را به زیر انداخت. والتر با درماندگی از لی لی پرسید:
- آیا الکس بکستر هم همین حرف را به شما زدند؟
لی لی سرش را با دودلی تکان داد:
- نه دقیقاً در همین کلمات...
والتر با شرمندگی دستش را در موهایش فرو کرده آنها را عقب خوابانید:
- آه خدای من... باورم نمی شود... به این ترتیب همۀ مردم این شهر مرا دست می اندازند!
لی لی با دلسوزی بازوی پدرش را فشرد:
- پدر ... لطفاً آرام باشید، خودتان می دانید که این طور نیست. مردم این شهر به شدت شما را دوست دارند و برایتان احترام قائلند، اتفاقات این مدت به آنها دستمایه ای داده است تا اندکی با شما شوخی کنند.
والتر با درماندگی سرش را تکان داد:
- متشکرم عزیزم ... و به شدت دوست دارم باور کنم که موضوع همین طور است که تو می گویی.
والتر با لجبازی به اریک نگریست:
- و در ضمن در مورد این دو مرد جوان عزیزم... این دو نفر به شدت با هم صمیمی هستند و از کودکی وقت زیادی در کنار یکدیگر می گذراندند... به همین دلیل اخلاق و رفتارشان به شدت مشابه همدیگر است و حتی افکار یکدیگر را می خوانند، که گهگاه می تواند کاملاً آزار دهنده باشد!
ایلنا با شگفتی به اریک نگریست، اریک ابتدا کمی لبهایش را گاز گرفت و سپس لبخند معصومانه ای به لی لی زده دستهایش را به علامت تائید حرفهای والتر از هم گشود. او سپس کوشید که بحث را عوض کند:
- ایلنای عزیز آیا اسمی برای اسبتان انتخاب کرده اید؟
لی لی و والتر هر دو به فکر فرو رفتند. ایلنا به کنار اسب رفت و با محبت گردن خوشرنگ او را نوازش کرد و یالهای روشنش را مرتب نمود. او سپس مقابل اسب قرار گرفت و همانطور که با دقت به چشمان سیاه و درشت اسبش نگاه می کرد پوزۀ او را نوازش کرد. اسب با شیطنت کوشید که دست ایلنا را میان لبهایش بچشد. لی لی از این حرکت اسب به خنده افتاد و سپس با شادی مثل این که فکری به ذهنش رسیده باشد به سوی پدرش و اریک برگشت:
- دوست دارم که او را صحرا صدا کنم! بدنش هم رنگ شنهای صحرا است و خودش به ظاهر آرام و در باطن پرجنب و جوش است.
اریک و والتر هر دو با خرسندی به لی لی نگریستند، معلوم بود که هر دو نفر از انتخاب او لذت برده اند. والتر مثل آنکه چیز مهمی را ناگهان بخاطر بیاورد رو به فرزندانش گفت:
- بهتر است صرف ناهار را بیش از این به تعویق نیندازیم، گرسنه ماندن خدمۀ خانه آزارم می دهد.
اریک و لی لی به علامت موافقت سر تکان دادند، والتر رو به فرانک گفت:
- لطفاً صحرا و کالسکه را به مقابل اسطبل ببرید و موقتاً آنها را جایی ببندید. پیش از هر چیز برای صرف ناهارتان بروید.
فرانک نیم تعظیمی کرد و از آنها جدا شد. آن سه نیز از پله های عمارت بالا رفتند. اریک رو به ایلنا پرسید:
- آیا حالا که صحرا به شما تعلق دارد، بعضی از صبحها موافقید که برای گردش صبحگاهی اسب سواری کنیم؟
لی لی خندید:
- آیا مطمئنید که نایت صحرا را تحمل خواهد کرد؟
اریک هم به نوبۀ خود به خنده افتاد:
- تا زمانی که نایت مرکز توجه ما و بخصوص من باشد...
و هر دو خندیدند. والتر با شگفتی به آنها نگریست:
- آیا شما مایلید که صبحها به گردش بروید؟
اریک سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- البته اگر شما مخالفتی نداشته باشید.
والتر سرش را به علامت نفی تکان داد:
- از نظر من بسیار عالیست... به این ترتیب کمتر نگران هر یک از شما دو نفر خواهم بود... اما اگر راستش را بخواهید به شما حسادت می کنم که بدون من چنین گردشهای مفرحی خواهید کرد!
لی لی با اشتیاق به پدرش نگریست:
- پدر ما بسیار خوشحال می شویم اگر شما هم با ما برای گردش بیایید.
والتر با مهربانی به دخترش لبخند زد:
- می دانم عزیزم و متشکرم. اما من هرگز شخص سحرخیزی نبوده ام. ولی سعی می کنم هر از چندگاهی عادتم را بشکنم و صبحهای زود با شما برای گردش بیایم.
- اطمینان دارم که هر سه بسیار لذت خواهیم برد.
اریک و والتر در پاسخ این جملۀ لی لی سرهایشان را به علامت مثبت پایین آوردند و همگی به سوی تالار غذاخوری رفتند.
وی از جایش برخاست و به کنار نرده های سنگی عمارت رفت، هوا نیمه آفتابی و زیبا اما همچنان مرطوب بود و صدای آواز پرندگان در باغ عمارت به گوش می رسید. او با تحسین به باغ زیبای عمارت نگریست، به مسیرهای سنگفرش و تمیزی که از میان باغ می گذشتند و به باغچه های پرگل و بسیار زیبا و مرتبی که در اطراف آنها قرار داشتند و در آخر به چمنهای تازه هرس شده و شاداب باغ.
اریک نگاهش را از باغ برگرفت و به جاده ای که از شهر به عمارت منتهی می شد نگاه کرد، کالسکۀ پدرش و ایلنا در آن به پیش می آمد. او نفس راحتی کشید و لبخند آرام و خرسندی بر لبانش نقش بست. نگاه او بر روی کالسکه ثابت شد و به همراه آن در آخرین پیچ جاده چرخید، حالا اریک می توانست اسبی را که پشت کالسکه بسته شده به دنبال کالسکه می آمد را نیز ببیند. وی اندکی بر نرده های ایوان خم شده با کنجکاوی و دقت بیشتری به اسب نگریست و کوشید تشخیص بدهد که آیا آن را پیش از این نیز دیده است یا خیر. نگاه اریک به همراه کالسکه و اسبی که پشت آن بسته شده بود پیش آمد تا به مقابل در بزرگ آهنی عمارت رسید و ایستاد. دربان عمارت به سرعت در را به روی کالسکه گشود و کالسکه بار دیگر سرعت گرفته از مسیر سنگفرش اصلی باغ گذشت، به دور میدان میان مسیر سنگفرش چرخید و به کنار پلکان عمارت رسیده ایستاد. حالا اریک به وضوح و از بالا کالسکۀ والتر و اسب کرنگ را می دید، او شک نداشت ک