تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

ایلنا که سکوت اریک را دید مستقیم رو به او سوال کرد:

- شما چندین بار جملاتی نظیر " هرچه که باید همان می شود" را شنیده اید؟

اریک آه کشید:

- بیشتر از هر عبارت دیگری ...

ایلنا از کوره در رفت... او با لحنی خشمگین و در حالیکه مشتهایش را گره کرده بود گفت:

- نمی دانم چه چیز ما انسانها را این طور مغرور و خودخواه کرده است!؟ انگار که فکر می کنیم نابترین و پرقدرت ترین مخلوقاتی هستیم که در این دنیای هستی بوجود آمده اند... انگار که چرخۀ هستی به دستور و ارادۀ ما می گردد و اگر ما نخواهیم همه چیز از حرکت می ایستد و از هم می پاشد... برای همه چیز و همه کس تکلیف تایین می کنیم و انتظار اجرا شدن آن را داریم.... و آه از وقتی که اتفاق شومی برای ما بیفتد که قدرت ناچیزمان، که این طور در موردش در ذهنهایمان غلو می کردیم، قدرت غلبه بر آن را نداشته باشد...

ایلنا که از خشم به نفس نفس افتاده بود چند نفس عمیق کشید و با لحنی آرامتر و مودبانه تر ادامه داد:

- آن وقت است که به جای آنکه بپذیریم که شاید ما مرکز جهان هستی نیستیم و مانند ذرات غبار به گوشۀ دنیا چسبیده ایم انواع جملات " تقدیر چنین بود" و " هر چه که باید همان می شود " را اختراع می کنیم نکند که غرور پوشالیمان بشکند!! به خاطر خدا چند نمونه از این جمله در هر فرهنگ و زبانی وجود دارد؟

ایلنا سرش را پایین انداخت و با اندوه آن را تکان داد. اریک چشمهایش را بست و دندانهایش را بر روی هم سایید، حقیقت تلخ صحبتهای ایلنا حتی او را هم بیتاب می کرد. ایلنا همچنان که سرش را پایین انداخته بود آرام گفت:

- در میان تمام این جملات از "هر اتفاقی حکمتی دارد" بیشتر از همه بیزارم! یا وقتی که دردهای زندگیمان را به گردن خدا و محبتش برایمان می اندازیم... شرم آور است.

ایلنا سرش را بلند کرد و با دقت در چشمان اریک که اندکی به جلو خم شده دستهایش را در هم بر روی زانوهایش قلاب کرده بود نگریست و با ادب گفت:

- وقتی که آقا و خانم رادفورد به من گفتند که یتیم هستم و والدینم مرا در مقابل منزل آنها رها کرده اند برای مدتی به شدت درمانده و افسرده شدم.

ایلنا بازوهایش را ضربدر وار بر روی سینه اش گذاشت و مثل اینکه سردش شده باشد خودش را جمع کرده سرش را با اندوه تکان داد و خندۀ تمسخر باری کرد:

- بعد از آن برای فرار از بدبختی و درماندگیم ناچار دست به دامان حکمتهای مخفی  پشت این ماجرا شدم... مثلاً اینکه والدین من انسانهای فقیری بوده اند و به جای اینکه من با فقر و بدبختی بزرگ شوم و هرگز فرصت آموختن و یادگیری نداشته باشم مرا به جایی فرستاده اند که اطمینان داشته باشند امکان زندگی مرفه برایم فراهم خواهد بود... و یا اینکه اگر من در خانواددۀ فقیر و احیاناً پر جمعیتم مانده بودم تنها شکمی گرسنه و شاید بدنی بیمار به جمع شکمهای گرسنه و بدنهای بیمار خواهران و برادرانم می افزودم!

ایلنا بار دیگر خودش را با ناراحتی جمع کرده آه کشید:

- چقدر احمق بودم!... مثل تمام احمقهای ضعیف و مغرور دنیا به محض اینکه درمانده شدم به اولین بهانه ای که به ذهنم رسید چنگ زدم! " حکمتی در این موضوع بوده است...." و " خدا سرنوشتی بهتر را برای من و سایر اعضای خانواده ام خواسته است" !

اریک سرش را پایین انداخته بود و سکوت کرده بود، صحبتها و درماندگی ایلنا او را هم درمانده و مستاصل کرده بود... به یاد زمانی افتاد که در نوجوانیش؛ در دوران بلوغ و خلا شخصیتش او هم ناچار دست به دامان همین حکمت نهفته در پشت بدبختیش شده بود! در اینکه والتر با تمام وجود در حقش پدری کرده بود و آن دو یکدیگر را مانند پدر و فرزند حقیقی دوست داشتند هیچ شکی نبود ولی در آن دوران نیاز داشت که خودش و دنیایش را دریابد و بدون فهمیدن حکمت مرگ والدینش نمی توانست راه به جایی ببرد.

سکوت ایلنا این بار طولانی شد. اریک سرش را بلند کرده به او نگریست، دخترک یکبار دیگر با چهره ای به شدت غمزده و پریشان به باغ عمارت می نگریست، باز هم باران می بارید... حتی آسمان لعنتی هم با آنها سر ناسازگاری داشت و دلتنگیشان را اضافه می کرد! لی لی که متوجه نگاه اریک شده بود برگشت و در چشمهای او خیره شد. چشمان زیبای لی لی مرطوب تر از همیشه بودند و تلخی و سرگشتگی عمیقی در آنها موج می زدند، انگار که تلخی و بدبختی فضای بیشتری برای جولان دادن در چشمان درشت او داشتند. اریک لبش را گاز گرفت، از فکر اینکه لی لی شروع به گریستن کند نفسش به شماره افتاد... او به گریۀ بیماران و اطرافیانشان عادت داشت اما گریۀ ایلنا بسیار بیشتر از تحملش می نمود... شخصیت قوی و سرکش لی لی دیدن گریه اش را  به شدت سخت می کرد. خوشبختانه ایلنا گریه نکرد، او تنها بینیش را بالا کشید و با صدای غصه داری نجوا کرد:

- حالا هر چه که می کنم نمی توانم هیچ منطق و فلسفه ای در پشت اتفاقاتی که برای خانوادۀ من و شما افتاده است بیابم... اگرچه نمی توانم با قدرت محدودم هیچ چیز را در این ماجراهای دردناک تغییر بدهم اما احساس می کنم که حداقل حق دارم که منطق ناچیزی در پشت آن برای آرام کردن قلب و روح مستاصلم بیابم.

سکوت بین آن دو برقرار شد. اریک به شدت در فکر فرو رفته بود ... فلسفه ای که خودش برای از دست دادن والدینیش یافته بود را به خاطر آورد، اگرچه این افکار و فلسفه بافیهایش اتفاقات شوم زندگیش را توجیه نمی کردند اما سالها طول کشیده بود تا به آنها رسیده بود و حداقل او را آرام می کردند... در اصل هیچ فلسفۀ خاص و منحصر به فردی در پشت بدبختیهای او و یا هر انسان دیگری وجود نداشت، تنها یک فلسفۀ خاص و جهانی همه چیز را هدایت می کرد! اریک با خودش کلنجار رفت، دوست نداشت در مورد این قسمت از افکارش برای شخص دیگری صحبت کند. ولی وضعیت و افکار فعلی لی لی به حدی شبیه به چندبن سال پیش خودش بود که اطمینان داشت توضیح هایش برای دختر جوان قابل تامل خواهند بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 23:14  توسط قصه گو  | 

اریک پشت در اتاق ایلنا ایستاد. او دستش را در موهایش فرو کرد و آنها را به عقب خوابانید و نفس عمیقی کشید. اصلاً نمی دانست که در اتاق انتظار چگونه برخوردی را باید از ایلنا داشته باشد؛ گریه، بیتابی، سکوت و یا حتی ممکن بود ایلنا از او بخواهد که اتاقش را ترک کند! با وجود اینکه مدتی بود که لی لی را می شناخت پیش بینی رفتار و افکار او را مشکل می یافت، ایلنا اغلب او را با صحبتها و رفتارش غافلگیر می کرد. اریک به خودش آمد، تعلل بیشتر چیزی را برایش آسانتر نمی کرد... او آرام در زد.

او با دقت بیشتری سرش را به در نزدیک کرد و گوش داد؛ هیچ صدایی از اتاق به گوشش نمی رسید. اندکی بعد با فکر اینکه شاید ایلنا صدای در را نشنیده است اریک بار دیگر چند ضربۀ محکمتر بر در اتاق زد. وی یکبار دیگر در انتظار ایستاد و عملاً گوشهایش را به در اتاق چسبانید. هیچ صدایی از داخل اتاق نمی آمد، اریک با خودش اندیشید؛ آیا لی لی دوست نداشت کسی مزاحمش شود و در نتیجه پاسخ نمی داد؟... و بعد فکر ناراحت کننده ای مانند تیر از مغزش گذشت؛ شاید دخترک بیهوش شده بود!! اریک هراسان و نگران در را گشود و داخل اتاق دوید...

در اتاق لی لی اریک با رنگ اندکی پریده ایستاد و به دنبال او گشت... ایلنا در اتاقش نبود. او چند قدم در اتاق پیش رفته با دقت بیشتری به گوشه کنار آن نگریست؛ ایلنا بدون شک در اتاقش حضور نداشت. مرد جوان در فکر فرو رفت، کجا می توانست لی لی را بیابد؟ پس از زمان کوتاهی فکری در ذهن اریک جرقه زد، ایلنا عاشق محیط آرام و باصفا و در عین حال اندکی حزن آلود شمال ساختمان بود. اریک اطمینان داشت که لی لی در این موقعیت و زمان از ساختمان خارج نمی شود، تنها جایی که باقی می ماند ایوان زیبای مشرف به باغ شمالی که در انتهای راهرو قرار داشت بود. او بی درنگ از اتاق خارج شد.

همانطور که انتظار داشت در شیشه ای که به ایوان باز می شد در انتهای راهرو باز بود و باد موجهای آرامی در پرده های ظریف آن می انداخت. اریک کمی جلوتر توقف کرد و با دقت بیشتری نگاه کرد، ظاهراً ایلنا در گوشه ای از ایوان نشسته بود که از آنجا دیده نمی شد. اریک نفس راحتی کشید و با قدمهای آرام و بی صدا به سوی ایوان به راه افتاد.

او بی اختیار در آستانۀ ورودی ایوان ایستاد، لی لی در گوشۀ سمت راست ایوان بر روی تشکچه های مخملی نیمکت سنگی کز کرده بود. دختر جوان یکی از کوسنهای نیمکت را در آغوشش گرفته بود و در حالیکه سر و بدنش را با بی حالی به دیوار ایوان تکیه داده بود به دور دستها خیره شده بود. اریک بی اختیار ایستاد و منظرۀ غم انگیز را تماشا کرد، آسمان غروب گرفته و ابر آلود، جنگل و باغ خلوت، خیس و باران خورده و دختر جوان خرد شده و ماتم زده ای که در ایوان سنگی در گوشه ای کز کرده بود.

اریک با دودلی در کنار در ایستاده بود، عجیب بود که نمی توانست خودش را راضی به پا گذاشتن به ایوان و صحبت با ایلنا بکند، غصۀ از دست دادن مادر بیش از آن برایش محسوس و تلخ بود که بتواند در این مورد لی لی را آرام کند.

در همان لحظاتی که اریک مثل مجسمه در کنار در ایستاده بود لی لی که حضور کسی را احساس کرده بود برگشت و با چشمان بسیار زیبا اما غمزده اش در سکوت در چشمان اریک نگاه کرد. نگاه او بحدی برای اریک قابل درک و آشنا بود که وی بی اختیار وارد ایوان شد و در میان آن ایستاده به جنگل و باغ شمالی نگریست. ایلنا بار دیگر به حالت قبلش برگشت و به دیوار تکیه داد و اریک هم به نوبۀ خود در سکوت در سمت دیگر ایوان نشست و به باغ خیره شد.

لی لی و اریک در سکوت و خلوت حاکم بر ایوان غرق شدند، مثل اینکه زمان در ایوان برای آنها متوقف شده بود. دقایقی بعد که از نظر اریک تا ابد طول کشیدند ایلنا به سوی او چرخید. اریک چشمان عمیقش را در چشمهای محزون ایلنا دوخت. لی لی با صدایی لرزان نجوا کرد:

- نمی فهمم... تمام تلاشم را می کنم ولی هنوز هم نمی فهمم!...

جملۀ ایلنا اینقدر عجیب و غیر قابل فهمیدن بود که اریک در جواب او برای مدت نسبتاً طولانی سکوت کرد. او سرانجام به خودش آمد:

- می توانم بدانم چه چیز را نمی فهمید؟

ایلنا یا سوال اریک را نشنید یا نخواست جوابی به او بدهد. او این بار با صدایی که آرام آرام طبیعی می شد با لحنی تلخ و پر شکایت گفت:

- نمی دانم میزان تکبر و غرور ما انسانها بیشتر است و یا میزان ناتوانی و عجزمان!

اریک این بار ترجیح داد که در برابر این جملۀ ایلنا حتی صحبت هم نکند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 19:54  توسط قصه گو  | 

ایلنا متوجه سکوت ناگهانی حاکم بر تالار شد. با یک نگاه خجالت زده و سریع به پدرش و اریک کافی بود تا بفهمد که آنها هر دو به دقت مشغول تماشای او هستند. ایلنا با ناچاری بریده ای گوشت برداشت و در بشقابش قرار داد و بی درنگ مقداری از آن را بریده در دهانش گذاشت. وقتی که مشغول جویدن گوشت شد و بوی آن در دهان و بینیش پیچید حالت تهوعش به مراتب بدتر شد. ایلنا با دستپاچگی لیوان آبش را برداشت و کمی از آن نوشید... او یکبار دیگر کوشید که تکۀ لعنتی گوشت را بجود اما به زودی در تلاشش شکست خورد و ناچار لقمه ای که در دهان داشت را نجویده فرو داد.

بار دیگر نگاه درماندۀ لی لی به سرعت از روی چهره های پدرش و اریک گذشت، آن دو هنوز هم در سکوت به او نگاه می کردند. ایلنا با درماندگی به خودش پیچید... او باز هم تکۀ دیگری از گوشت برید و بی درنگ در دهانش گذاشت... این بار بوی آن طوری دلش را به هم زد که به سرفه افتاد. والتر از جایش نیم خیز شد، ایلنا بی درنگ دستمالی که رو به رویش بود را برداشت و در مقابل دهانش گرفت و کوشید که این تکه را هم مانند قبلی نجویده فرو بدهد... این کار آن چنان حالش را به هم زد که بی اختیار تکۀ گوشت را از دهانش به داخل دستمال انداخت و همچنان که سرفه می کرد و رنگش به شدت پریده بود لیوان آب را با دستان لرزانش برداشت و از خود بی خود سر کشید.

ایلنا در زیر نگاههای پدرش و اریک در خودش فرو رفت، او تصمیم گرفت که بیشتر این نمایش شرم آور و آزار دهنده را ادامه ندهد و همانطور که از جایش بر می خاست زمزمه کرد:

- پدر لطفاً مرا از ادامۀ شام امشب معاف کنید...

والتر تنها در پاسخ دخترش سرش را به علامت مثبت تکان داد. ایلنا نیم تعظیمی در مقابل او و اریک، که هر دو به احترام او از جاهایشان برخاسته بودند، کرد و بی درنگ راه خروج از تالار را در پیش گرفت.

والتر و اریک در سکوت بر جاهایشان نشستند و گریختن لی لی از تالار را نگاه کردند. پس از آن نگاه عمیق و نگران اریک بر روی والتر که در خودش فرو رفته بود و لبهایش را می جوید ثابت شد... سکوتی طولانی در تالار برقرار شد، اریک متوجه دست چپ پدرش شد که بر بدنۀ لیوانی که رو به رویش بود خشک شده بود و آن را طوری می فشرد که نوک انگشتان و ناخنهایش کاملاً سفید شده بودند.

والتر با درماندگی سرش را بالا گرفته به سقف تالار نگریست و آه کشید:

- امروز وقتی که به خانه بازگشتم متوجه شدم که لی لی به همراه مارتا و فیبی به تالار غربی رفته اند...

والتر که احساس خفگی و احتناق می کرد یکبار دیگر به سختی نفس کشید و این بار پنجه های دستش را با خشم بر روی میز کشید:

- وقتی که آنها را در تالار یافتم ایلنا تقریباً از هیجان و هراس از حال رفت... بعد از اینکه حالش بهتر شد توضیح داد که برایش بسیار مهم است که مادرش و ماجرای مرگ او را بداند... می دانستم که او آرام نمی نشیند و بنابراین خودم داوطلبانه اتاق کاترینا را هم به او نشان دادم.

یکبار دیگر سکوت طولانی بین آن دو برقرار شد. اریک نگاهش را از والتر برداشت و به بشقابش نگریسته آرام زمزمه کرد:

- نگران نباشید پدر... ایلنا دختر بسیار منطقی و قویی است. مسئله اینجاست که او امروز به طرز بسیار محسوس و نزدیکی با خانم کاترینا آشنا شده است و مرگ دردناک ایشان را به مراتب واضحتر و دردناکتر از سابق درک می کند. باید به ایلنا فرصت بدهید تا دورۀ عزاداری، اندوه و حتی سردرگمی مربوط به این ماجرا را بگذراند... اطمینان دارم که او در مدت معقولی به حالت قبلش بر خواهد گشت.

والتر بدون آنکه به اریک نگاه کند سرش را به زیر انداخت و در فکر فرو رفت. اریک با دقت به پدرش نگریست، یکبار دیگر والتر لبش را می جوید و به سختی نفس می کشید، کاملاً معلوم بود که او کاملاً بیتاب و مضطرب است. اریک کوشید که فضای آزار دهندۀ تالار را تا جایی که می توانست به حالت قبلی بازگرداند؛ او بدون آنکه اشتهایی داشته باشد لقمۀ دیگری از غذایش خورد.

والتر دندانهایش را با درماندگی بر روی هم سایید، می دانست از آنجا که نظر اریک در این مورد به دور از تلاطمهای احساسی پدرانه و از روی دانش و فکر است عقیده ای دقیق و منطقی است، اما او نگران تر از آن بود که منطقش بر احساساتش غلبه کند. والتر نفس عمیقی کشید...اریک که احساس کرده بود که وی مایل است که چیزی به او بگوید ولی نمی تواند خودش را راضی به انجام آن کند بار دیگر با دلسوزی و دقت به پدرش نگریست. والتر آرام زمزمه کرد:

- در لیورپول... هنگامیکه اولین بار برای ایلنا در مورد زندگیش و کاترینا صحبت کردم او به حدی شکه شد که ... عملاً بخاطر شک عصبی بیهوش شد... دیدن تقلای او پس از به هوش آمدنش بیش از اندازه زجرآور بود... البته خوشبختانه پزشکی که رابرت به بالین او آورد توانست او را آرام و خواب کند...

والتر نگاه پر از دلتنگی و هراسش را در چشمان عمیق اریک دوخت و با لحنی پر التماس نالید:

- من به طرز دیوانه کننده ای نگران او هستم...

اریک منظور والتر را فهمید. او سرش را به طرفی خم کرد و با لبخندی آرامش بخش و جملات شمرده گفت:

- لطفاً نگران نباشید پدر... من برای اطمینان از سلامتی او به دیدنش خواهم رفت.

والتر سرش را به علامت تشکر تکان داد و آرام زمزمه کرد:

- متشکرم.

اریک برای مدت کمی به والتر نگریست، به وضوح می دید که او با چه تلاشی خودش را راضی کرده که ماجرای شک عصبی ایلنا در لیورپول را برایش تعریف کند و از او بخواهد که برای صحبت با لی لی و اطمینان از وضع وی برود؛ هیچ شکی نبود که والتر دیوانه وار نگران ایلنا بود.

اریک در حالیکه به شدت در فکر بود نگاهش را از والتر برداشت و در عوض لیوانی که رو به رویش بود را از آب پر کرده جرعه جرعه مشغول نوشیدن آن شد. او در ذهن خودش به شدت مشغول جستجو به دنبال جملاتی مناسب برای گفتن به ایلنا و تسکین دادن وی بود. پس از اندکی اریک تصمیمش را گرفت و از جایش برخاست:

- اگر اجازه بدهید به دیدن ایلنا می روم.

والتر همانطور که سرش را پایین انداخته بود آن را به علامت موافقت تکان داد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:45  توسط قصه گو  | 

لی لی در اتاقش در مقابل آینه ایستاد و با دقت به چهره اش نگریست، شباهتش با مادرش به حدی زیاد بود که  انگار به نقاشی که در اتاق کاترینا بود می نگرد... او برای اندکی مات و مبهوت به چهره اش نگاه کرد و بعد بی اختیار دستش را بر روی دلش کشید؛ انگار می خواست مطمئن شود که هیچ چیز در بدنش عوض نشده است. ایلنا احساس کرد که بغض شدیدی در گلویش می پیچد و زانوهایش در زیر وزنش سست می شوند. وی به سوی تختش رفت و از خود بی خود بر آن نشست و سپس بیشتر از آن نتوانست تحمل کند... لی لی بر تختش دراز کشید، سرش را با تمام قدرت در بالشتش فرو کرد و از ته دل ضجه زد...

اندکی بعد ایلنا به خودش آمد، تقریباً ده دقیقۀ دیگر به زمان شام باقی مانده بود. ایلنا به سرعت از جایش برخاست و کوشید که کنترل رفتارش را بازیابد؛ دوست نداشت با حالتی بغض آلود برای صرف شام برود. او به کنار یکی از پنجره های اتاق رفت و آن را گشود تا هوا بخورد. اندکی بعد حالش بسیار بهتر شده بود، او پیش از آنکه برای صرف شام برود ابتدا برای مرتب کردن موها و شستن صورتش رفت.

اریک زودتر از همیشه به تالار غذاخوری وارد شد، عجیب بود که پدرش و لی لی هیچ یک هنوز به تالار نیامده بودند. او با حوصله بر روی یکی از مبلها نشست و مشغول مطالعۀ ادامۀ روزنامه ای شد که از صبح بر روی میز باقی مانده بود. چند دقیقۀ بعد والتر وارد تالار شد. اریک با روی گشاده از جایش برخاست:

- عصر بخیر پدر.

والتر با محبت به پسرش لبخند زد:

- عصر بخیر عزیزم... آیا همه چیز در شهر خوب پیش می رود؟

اریک سرش را تکان داد:

- البته... بسیار عالی؛ و شما چطور؟

- خوب و بی نقص ... جان مرد بسیار لایق و کاردانی است، در این مدت کارها را آنقدر خوب اداره کرده بود که حتی امروز کارهای من در اداره زودتر پایان یافت و من به خانه بازگشتم.

با گفتن این جمله برای یک لحظه هاله ای از نگرانی و غم چهرۀ والتر را پوشانید. این ناآرامی از چشمان اریک دور نماند ولی تغییر حالت والتر آنقدر کوتاه بود که اریک با دودلی با خودش اندیشید که شاید اشتباه دیده است. اریک با دلسوزی به پدرش نگاه کرد:

- خوشحالم که شما از کار کارمندانتان و بخصوص آقای گیبسون رضایت دارید.

پیش از اینکه والتر پاسخی بدهد ایلنا با لبخندی کوچک بر لبانش وارد تالار شده در مقابل آنها اندکی بر زانوانش خم شد:

- عصر بخیر اریک عزیز... پدر....

اریک و والتر هر دو از جاهایشان برخاستند. اریک با صمیمیت پاسخ لی لی را داد:

- عصر بخیر ایلنای عزیز...

آنها بر سر میز شام نشستند. ایلنا آرام رو به اریک گفت:

- اریک اوضاع بیمارستان و حال بیمارانتان چطور است؟

اریک با صمیمیت به ایلنا لبخند زد:

- همه چیز قابل قبول و خوب پیش می رود. در بیمارستان هم به لطف زحمات ریچارد کارها تا آنجا که ممکن است هموار و رضایت بخش هستند.

سکوت در بین آنها برقرار شد و خدمتکاری که مسئول پذیرایی بود با اشارۀ والتر مشغول کشیدن سوپ شد.

ایلنا در سکوت مشغول صرف سوپش شد. از همان اولین قاشقی که به دهان گذاشت اطمینان یافت که نخواهد توانست بیشتر از چند قاشق سوپ بخورد، نه تنها هیچ اشتهایی برای شام نداشت بلکه سرش همچنان به شدت درد می کرد و حالت تهوع داشت.

اندکی بعد والتر مشغول صحبت در مورد اتفاقات اخیر شهر شد و اریک نیز پر انرژی و کنجکاو وارد بحثی که والتر آغاز کرده بود شد. ایلنا که بخاطر سردردش کاملاً بی حوصله شده بود کوشید که چهرۀ شادابش را حتی اگر شده در ظاهر حفظ کند و خودش را با سوپش مشغول کرد. در انتها وقتی که خدمتکار بشقاب سوپ را از مقابلش برداشت هنوز بیشتر از نصف آن در بشقابش باقی مانده بود.

ایلنا با خونسردی منتظر شد تا پدرش و اریک پیش از او غذا بردارند، او هیچ عجله ای برای خوردن غذایش نداشت. پس از آن وی تنها مقداری سالاد و کمی هویج و نخود بخارپز در بشقابش کشید و مشغول خوردن شد.

مدتی بود که اریک واضحاً احساس کرده بود که ایلنا دختر شاداب و پرانرژی روزهای پیش نیست، دخترک به طرز غریبی پژمرده و غمزده می نمود. او از ابتدای شام تا حالا نه تنها چیزی نگفته بود بلکه در افکار خودش غرق بود و ظاهراً حتی علاقه ای به شنیدن صحبتهای آن دو هم نداشت. اریک پدرش را بررسی کرد و این بار به وضوح هالۀ نگرانی و غصه ای که پیش از شام در چهرۀ او دیده بود را مشاهده کرد. اگرچه والتر در ظاهر مشغول صحبت با او بود اما کاملاً معلوم بود که تمام حواسش بر روی ایلنا و بی حوصلگی و بی اشتهایی او متمرکز است.

ایلنا اندکی با ظرف غذایش بازی کرد و به زحمت کمی از آن خورد، می دانست که پدرش او را زیر نظر دارد و نمی خواست بر نگرانی او بیفزاید ... عجیب بود که حالا که او اشتهایی به غذا نداشت و مایل بود که هر چه زودتر از زیر نگاههای نگران پدرش و کنجکاو اریک بگریزد زمان این قدر کند و کشدار برایش سپری می شد، انگار صرف شام لعنتی قرار بود تا ابد ادامه پیدا کند!

اریک که مشغول صحبت بود سوالی از والتر پرسید اما معلوم بود که والتر حتی سوال او را نشنیده است زیرا بدون اینکه به اریک نگاه کند در سکوت خیره به ایلنا و ظرف شامش نگاه می کرد. نگاه اریک هم بر روی ایلنا متمرکز شد. در این مدت او دریافته بود که اولین نشانۀ دلتنگی و بیتابی لی لی اجتنابش از خوردن گوشت است و یک نگاه به ظرف وی کافی بود تا او مطمئن شود که امروز اتفاقی در عمارت افتاده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:21  توسط قصه گو  | 

در تمام این مدت والتر نیمه مدهوش و شوک شده نشسته بود و دخترش را تماشا می کرد... ایلنا چنان با آرامش و اعتماد به نفس در اتاق قدم می زد که انگار همیشه این اتاق را می شناخته است... او تزئینات اتاق و وسایل داخل کمدها را طوری برانداز می کرد که انگار فقط می خواست مطمئن شود که در نبودش در این اتاق چیزی از وسائل آن کم نشده باشد!! برای یک لحظه والتر لرزید؛ آیا این دختر جوان حقیقتاً فرزندش بود و یا همسرش بود که یکبار دیگر در بدن ظاهری فرزندشان زنده شده و به زندگی او بازگشته بود و حالا اینقدر با اطمینان در اتاقش قدم می زد؟!

ایلنا در میان اتاق ایستاد و بار دیگر به دور خودش چرخیده به اطرافش نگریست... بعد از آن نگاهش به سوی والتر کشیده شد. پدرش طوری با دلتنگی و محبت به او می نگریست که قلب لی لی فشرده شد. او خودش را به کنار والتر رسانید و بدون اینکه کلمه ای صحبت کند پدرش را در آغوش گرفت... والتر از خود بی خود دخترش را به خودش فشرد. او دست راستش را به دور کمر دخترش حلقه کرد و دست چپش را در میان موهای او فرو کرده گونه اش را به گونۀ لی لی فشرد. والتر موهای لی لی را بو کشید، بوی آشنای گلهای وحشی از موهای دختر به مشامش می رسید... او بی اختیار سرش را چرخانید و لبهایش را بر شقیقۀ دخترش گذاشته آن را چندین بار بوسید. والتر  آنقدر به در آغوش کشیدن لی لی و به احساس کردن زندگی جاری در بدن دخترش نیاز داشت که حتی وقتی لی لی برای اولین بار کوشید از آغوشش بیرون بیاید وی را بیشتر به خودش فشرده مانع از رفتنش شد.

دقایقی بعد وی لی لی را رها کرد و هر دو نفر خودشان را صاف کردند. ایلنا با محبت و دلسوزی به پدرش نگاه کرد، والتر که از خجالت اندکی قرمز شده بود سرفه کرد و سپس گفت:

- عزیزم فقط خدا می داند که من از دوباره یافتن تو چقدر خوشحالم... لطفاً کمی بیشتر با من مدارا کن تا بتوانم بر خودم مسلط شوم.

ایلنا لبخند مهربانی به پدرش زد:

- پدر من هرگز از رفتار شما خسته و آزرده نمی شوم... خوشحالم که شما این طور مرا دوست دارید.

لحظاتی در سکوت بین آن دو برقرار شد و هر دو نفر با افکارشان دست به گریبان شدند. اندکی بعد لی لی به خودش آمد و با لحنی پر از سپاس رو به والتر گفت:

- متشکرم پدر... متشکرم که این اتاق را به من نشان دادید... و متشکرم که رفتارهای من را درک و تحمل می کنید.

والتر آرام پشت انگشت نشانه اش را بر قوس صورت و زیر چانۀ لی لی کشید:

- لی لی آنچه که درک رفتارت را قابل تحمل و حتی بسیار دل پذیر می کند منطق پر اراده و با محبتی است که پشت آنها داری... خوشحالم که تو چنین دختر فهمیده و فکوری هستی عزیزم.

ایلنا سرش را با قدردانی در مقابل پدرش خم کرد... یکبار دیگر سکوت برای مدتی کوتاه در بین آنها برقرار شد و سپس والتر ادامه داد:

- عزیزم لطفاً کارهایت را از من مخفی نکن... ما می توانیم مانند دو انسان بالغ و منطقی با هم رابطه داشته باشیم و صحبت کنیم...همانطور که من و اریک با هم رابطه داریم... به این ترتیب نگرانی من هم به طرز محسوسی کمتر خواهد شد.

ایلنا دستش را بر روی دست پدرش گذاشت:

- تمام سعیم را خواهم کرد که همین طور باشد پدر.

والتر به سوی لی لی خم شد و گونه اش را بوسید:

- متشکرم ایلنا.

او سپس به ساعتی که در اتاق بود نگاه کرد:

- تقریباً نیم ساعت دیگر باید برای صرف شام در تالار غذاخوری باشیم. اطمینان دارم که اریک به خانه بازگشته است... روزی دیگر که بیشتر فرصت داشتیم تعدادی از نامه ها و نوشته های مادرت را به تو نشان خواهم داد.

با شنیدن این حرف ایلنا تکان خورد، آیا تعدادی نامه و دست نوشته از مادرش باقی مانده بود؟ او ناگهان به شدت کنجکاو بود که از پدرش بخواهد که نامه ها را به وی نشان بدهد اما تصمیم گرفت که بیش از این موضوع را به پدرش سخت نگیرد؛ هر چه که بود آن روز به اندازۀ کافی پر ماجرا بود و بدون شک والتر هم مانند او در زیر بار احساساتش کاملاً خسته شده بود. ایلنا سرش را به علامت موافقت تکان داد و هر دو از جایشان برخاستند. لی لی با لبخند مهربانی رو به والتر زمزمه کرد:

- اگر اجازه بدهید به اتاقم می روم تا برای شام آماده شوم.

والتر سرش را به علامت موافقت تکان داد:

- تا مقابل اتاقت با تو خواهم آمد دخترم.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 3:23  توسط قصه گو  | 

لی لی نتوانست در مقابل نگرانی و خواستۀ پدرش مقاومت کند. او همچنان که به والتر تکیه داده بود به سوی مبلی که در اتاق بود رفت.

بر روی مبل ایلنا این بار با نگاه تازه ای اتاق و اطرافش را بررسی کرد، فکری در ذهنش درخشید... او در اتاق خواب مادرش بود! لی لی از خود بی خود به پشتی مبل تکیه داد و خودش را رها کرده چشمهایش را بست... حالا همه چیز در ذهنش در کنار هم قرار گرفته بودند. او به خاطر آورد که در اولین روز ورودش به این عمارت وقتی که والتر اتاق خواب کودکیش را به او نشان داده بود به او گفته بود که احساس می کرده که با تغییر دادن اتاقهای او و مادرش قسمتی از زندگیش را از دست داده است... لی لی با بیتابی و آزردگی لبهایش را جوید و ناخنهایش را در دستۀ مبل فرو کرد؛ چرا چنین موضوع واضح و مهمی را فراموش کرده بود؟

والتر نگران از اینکه دخترش بار دیگر از حال برود پیشانی و موهای او را نوازش کرد:

- ایلنا ... عزیزم...

لی لی چشمهایش را گشود و مستقیم در چشمان پدرش نگریست... نگاهش چنان پر آرامش و پر از احساس سکون و تعلق بود که والتر را غافلگیر کرد. ایلنا لبخند زد:

- اینجا اتاق خواب مادر است، این طور نیست؟

والتر لبهایش را گاز گرفت و سرش را به علامت مثبت تکان داد. برای مدت کمی سکوت بین آنها برقرار شد. سرانجام والتر نفس عمیقی کشید و در حالیکه به نقاشی روی دیوار می نگریست با لحنی آرام انگار که با خودش صحبت می کرد گفت:

- اگر این اتاق نبود تا من در اوج بدبختیم به آن پناه ببرم تا امروز حتماً دیوانه شده بودم... خدایا... چه روزها و ساعتهایی را در این اتاق گذراندم... طوری با تمام وسایل این اتاق و حتی دیوارها و زمینش عجین شده ام که انگار من هم همیشه یکی از وسایل این اتاق بوده ام... اتاق خاطرات من...

ایلنا با شنیدن صحبتهای غم انگیز و تلخ پدرش یکبار دیگر چشمهایش را بست، احساس می کرد که سرش گیج می رود. او به زحمت چند نفس عمیق کشید و این بار وقتی که چشمهایش را گشود پاهایش را تکان داد و از جایش برخاست...

والتر با ناباوری و دهان باز به دخترش که در اتاق مادرش قدم می زد و تمام وسایل آن را با دقت شگفتی بررسی می کرد نگریست... لی لی در کنار تزئینات اتاق می ایستاد و با دقت جزئیات آنها را نگاه می کرد و گهگاه به آنها دست می کشید و یا کشوهای میزها را می گشود ولی بدون آنکه محتویات آنها را لمس کند برای مدتی آنها را با نگاهش زیر و رو می کرد... سرانجام وقتی که به کنار میز آرایش مادرش رسید عطرها و شانه هایی که بر روی میز بودند را برداشته به دنبال بویی از مادرش آنها را به دقت بو کشید... مدتی طول کشید تا والتر توانست بر خودش مسلط شود و با صدایی لرزان و جملاتی شکسته و بریده بریده گفت:

- اگر دوست داری می توانی لباسهای مادرت را نیز ببینی...

و به سوی کمد دیواری سمت دیگر اتاق اشاره کرد. لی لی سرش را با تشکر و قدردانی به سوی پدرش تکان داده با اعتماد به نفس و قدمهای آرام اما مطمئن به سمت دیگر اتاق به راه افتاد. او در کمد مادرش را گشود... عطر بسیار خفیفی برای چند ثانیه بینیش را پرد کرد و به سرعت در هوا ناپدید شد... ایلنا سرش را بالا گرفته چشمهایش را بست و با تمام وجود کوشید که این بو را همیشه در خاطر بسپارد، بویی که اطمینان داشت بوی مادرش است... شمیم خفیف یاسمن و گلهای وحشی...

ایلنا آرام و لطیف بر لباسهایی که در کمد بودند دست کشید... حتی لباسهایی که کاترینا در دو نقاشیش بر تن داشت هم در کمد بودند... لی لی نتوانست تحمل کند و آنها را یکی پس از دیگری از کمد خارج کرد تا با دقت بیشتری تماشا کند...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 21:30  توسط قصه گو  | 

ایلنا به دنبال پدرش از پله های عمارت بالا رفت. والتر در سکوت در افکارش غرق بود و لی لی با وجود آنکه به شدت در مورد مقصدشان کنجکاو بود جرات شکستن سکوت پدرش را نداشت. در بالای پله ها والتر به سوی اتاق خواب خودش به راه افتاد اما بر خلاف انتظار لی لی بدون توقف از مقابل اتاق خوابش گذشت. تقریباً در انتهای راهرو والتر در مقابل در دیگری ایستاد. ایلنا خودش را به پدرش رسانید. والترنفس عمیقی کشیده دری که مقابلش ایستاده بودند را گشود و به ایلنا اشاره کرد تا وارد شود:

- لطفاً داخل شو عزیزم...

ایلنا وارد اتاقی شد که تا آن روز هرگز به آن پا نگذاشته بود. این اتاق هم مانند اتاق خواب والتر یا اتاق اصلی خودش بسیار بزرگتر از اتاقهای مهمانان در عمارت بود. لی لی با شیفتگی به تزئینات آن نگریست؛ اتاق واضحاً به زنی تعلق داشت. رنگهای غالب اتاق سایه های مختلف زرد و کرمی بودند و روی هم رفته تزئینات و وسایل آن بسیار زیبا و دلنشین بودند. ایلنا با ناباوری اندکی در اتاق پیش رفته به دور خودش چرخید. بر روی یکی از دیوارها نقاشی زیبایی از کاترینا و والتر نظر لی لی را به خود جلب کرد.

ایلنا از خود بی خود به سوی نقاشی رفت... کاترینا با لباسی سفید بر روی صندلی زیبایی نشسته بود و والتر با لباسهای رسمی مشکی پشت سر او تقریباً در سمت راستش ایستاده بود و دستهایش را بر شانه های کاترینا گذاشته بود و کاترینا دست راستش را با لطافت بر روی دست چپ همسرش گذاشته و دست چپش را بر روی دامنش قرار داده بود.

ایلنا با حالتی شیفته و مجذوب به نقاشی نگریست، به چهره های زیبا، جوان و سرزندۀ والدینش در نقاشی... چقدر خوشبختی و شادابی که در نگاه و لبخند آن دو بود بی آلایش و مسحور کننده بود. ایلنا با دقت به چهرۀ پدرش در نقاشی نگریست، اگر چه حتی در سن کنونیش والتر مردی بسیار خوش سیما محسوب می شد اما بدون شک در جوانیش یکی از جذاب ترین و دل انگیزترین مردانی بود که ایلنا تا آن روز دیده بود. با وجود آنکه او مدتی را در ایتالیا گذرانده بود و مردان ایتالیایی فراوانی را دیده بود اما واضحاً والتر حتی در ایتالیا از مردان بسیار برازنده به شمار می آمد.

نگاه لی لی از روی چهرۀ والتر گذشته بر روی کاترینا متمرکز شد. یکبار دیگر شباهت شگفت انگیز چهرۀ خودش به مادرش او را از خود بی خود و متعجب کرد. آنچه که او را حتی بیشتر شکه کرد آن بود که شباهتهایشان در این نقاشی بیشتر از نقاشی که والتر در اتاقش داشت جلب نظر می کرد. لی لی در صورت مادرش دقیق شد، موهای کاترینا در این نقاشی مجعد بودند و بالای سرش جمع شده بودند. نگاه لی لی بر روی صورت مادرش ثابت شد، اندکی طول کشید تا لی لی متوجه دلیل اصلی شباهت بیشتر خودش با کاترینا در این نقاشی شد؛ چشمهای کاترینا درشت تر و پر احساستر می نمودند... لی لی لبخند آرامی زد و چشمهایش از روی صورت مادرش بر روی بدنش پایین لغزیدند و بر روی شکم او خشک شدند... لی لی قدم دیگری به سوی تابلو برداشت و با دهان نیمه باز به مادرش نگریست... هیچ شکی نداشت که شکم کاترینا برجسته تر از حالت طبیعی بود... ایلنا به سوی پدرش که پشت سرش با لبخند محزونی ایستاده بود و او را برانداز می کرد برگشت و با صدایی لرزان و من من کنان پرسید:

- پدر ... این نقاشی .... چه موقع این نقاشی ترسیم شده است؟

والتر که متوجه منظور ایلنا شده بود با صمیمیت سرش را تکان داد:

- عزیزم اگر با دقت نگاه کنی تو هم در این نقاشی حضور داری...

ایلنا احساس کرد که همه چیز را در خواب می بیند، حتی صدای والتر را در حالتی بین خواب و بیداری شنید. او از خود بی خود برگشت و چشمهایش بر روی مادرش کلید شدند... حالا می توانست عمق احساس و عشقی که در این نقاشی در چهرۀ مادرش بود را ببیند... در نقاشی که در اتاق والتر بود کاترینا شیطنتها و حالات یک دختر جوان و   در نهایت معشوقۀ یک مرد قوی را داشت و در این تابلو کاترینا پختگی و عمق یک مادر و همسری واقعی را داشت!

لی لی وقتی به خودش آمد که احساس کرد به شدت نیاز دارد که از اینکه بیدار و زنده است اطمینان پیدا کند. او دستش را بالا آورد و آن را بر روی پیشانیش کشید... لی لی قطرات درشت عرق را در زیر پوست دستش احساس کرد و برای اولین بار از اینکه عرق کرده بود شاد شد... ظاهراً هنوز زنده بود که بدنش عرق می کرد و پوست دستش رطوبت آنها را حس می کرد!

والتر متوجه شکی که به دخترش وارد شده بود شد و وقتی که لی لی در حالتی بین مستی و هوشیاری پیشانیش را لمس کرد با نگرانی خودش را به او رسانیده از پشت شانۀ دخترش را نگاه داشت:

- حالت خوب است لی لی؟

لی لی به خاطر آورد که پدرش نیز با او در اتاق بوده است. او برگشت و به پدرش نگریست، نگاهش پر از ناباوری و سرگشتگی بود:

- البته پدر... لطفاً نگران نباشید.

والتر از رنگ پریدۀ دخترش نگران شد:

- عزیزم با من بیا تا کمی بنشینیم...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 4:4  توسط قصه گو  | 

والتر متوجه تقلای دخترش شد و به او نگاه کرد، چشمان لی لی هنوز هم اشک آلود بودند و مژه های بلند و زیبایش در دسته های چندتایی به هم چسبیده بودند. لی لی با صدای گرفته اش زمزمه کرد:

- پدر بخاطر خدا مارتا را سرزنش نکنید... من او را وادار کردم که در تالار را بگشاید... خواهش می کنم او را سرزنش نکنید ...

قلب والتر از دیدن چشمان اشک آلود و شنیدن صدای گرفته و بی رمق لی لی که مانند صدای گنجشک کوچک وحشت زده ای بود فشرده شد. ایلنا یکبار دیگر تقلا کرد و این بار والتر نیز به یاریش شتافت و در آخر لی لی بدون کمک والتر بر زمین نشست.

فیبی که برای آوردن لیوانی آب رفته بود با سینی و لیوانی آب در آن بازگشت و سینی را در مقابل ایلنا گرفت. ایلنا لیوان را برداشت و مقداری از آن نوشیده دوباره آن را به سینی بازگرداند. او سپس سرش را بلند کرد و نگاه شرمنده و غمگینش را در چشمان نگران و درماندۀ مارتا دوخت:

- مارتای عزیزم مرا ببخش که تو را در دردسر انداختم و غمگین کردم... آیا می شود ما را تنها بگذارید؟

مارتا با محبت سرش را به سوی لی لی تکان داد و لبخند مادرانه ای به او زد. او سپس با حالتی پر ابهام به والتر نگریست تا کسب تکلیف کند. والتر به علامت موافقت سرش را به سوی او و فیبی تکان داد. مارتا و فیبی هر دو نیم تعظیمی کردند و بی درنگ به سوی سرسرای اصلی عمارت به راه افتادند.

لی لی با پدرش تنها شد... او نفس عمیقی کشیده به سوی پدرش برگشت. چهرۀ والتر پر از نگرانی و دلسوزی بود و غم و اندوه در نگاهش موج می زد. ایلنا دست پدرش را در میان هر دو دستش گرفت:

- پدر لطفاً از من آزرده نباشید. من نمی توانم بدون شناختن مادر و بدون دانستن هر چه که می توانم در مورد مرگ او بفهمم آرام بگیرم.

والتر با آزردگی سرش را تکان داد:

- عزیزم من هم نمی خواهم تو را از شناختن مادرت محروم کنم... فقط نگران سلامتی تو هستم و نمی خواهم صدمه ببینی...

ایلنا با درماندگی و اعتراض سرش را تکان داد:

- پدر شما بیش از اندازه نگران من هستید. مطمئنم که خودتان هم به این نکته پی برده اید. درست مثل این است که هنوز باور نکرده اید که من دیگر دختر کوچولوی دوسالۀ شما نیستم. انگار نیروی بسیار پر قدرتی شما را وادار می کند که بی وقفه از من مراقبت کنید و نگرانم باشید!

والتر سرش را پایین انداخت و در خودش فرو رفت، هالۀ اندوه عمیقی چهره اش را پوشاند و او در خاطرات تلخ قدیمش غرق شد. ایلنا که متوجه سکوت ناگهانی و عجیب پدرش شده بود با نگرانی سرش را خم کرد تا چهرۀ او را ببیند. والتر به خودش آمد و سرش را بلند کرده در چشمان لی لی خیره شد و با صدای آرام و لرزانی پاسخ داد:

- حق با تو است عزیزم... من نمی توانم نگران تو و سلامتیت نباشم. این آخرین درخواست مادرت پیش از مرگش بود...

ایلنا با شنیدن این حرف خرد شد... درست مثل آنکه دستی نامرئی به سویش دراز شد، زندگی و روحش را در یک آن در پنجه هایش گرفت و با یک حرکت از بدنش بیرون کشید! لی لی مانند یک مجسمه با دهان باز و چشمان از حدقه در آمده در حالیکه به پدرش  خیره شده بود بر جایش خشک شد. مدتی طول کشید تا ایلنا به خودش آمد و با صدایی لرزان و در میان نفسهای بریده بریده اش پرسید:

- چه گفتید؟

 والتر نفس عمیقی کشید و به بالا نگاه کرد، مثل آنکه به دنبال روح کاترینا می گشت. او سرانجام سرش را پایین آورد:

- آن روز وقتی که به عمارت بازگشتم مادرت هنوز زنده بود... من او را در آغوش گرفتم... و او با آخرین رمقهایش از من خواست که تو را پیدا کنم و از تو بهترین مراقبت را بکنم... آخرین کلمه ای که مادرت پیش از مرگش بر زبان آورد نام تو بود... و بعد در آغوش من...

والتر نتوانست جمله اش را تمام کند و فقط سرش را تکان داد و نفسهایش به شماره افتادند. ایلنا که همچنان با تعجب به پدرش می نگریست بی اختیار صورتش را چرخانید و به سوی در تالار غربی نگاه کرد. لی لی احساس کرد که ناگهان آتش گرفته است، خون به صورتش دوید و آن را به شدت گلگون کرد و تمام بدنش شروع به سوختن کرده نفسهایش بیش از پیش به شماره افتادند.

مدت نسبتاً زیادی طول کشید تا لی لی توانست بار دیگر بر خودش مسلط شود. او به سوی پدرش چرخید، والتر همچنان سرش را پایین انداخته بود و غم و غصه صورتش را دگرگون کرده بودند. ایلنا بی اختیار به سوی پدرش خزید و خودش را در آغوش او انداخته  دستهایش را به دور گردن وی حلقه کرد. والتر بدون اینکه کوچکترین حرفی بزند لی لی را در میان بازوهای نیرومندش فشرد و موهایش را بو کشید و غرق بوسه کرد.

پدر و فرزند برای مدت طولانی در آغوش هم ماندند. والتر از خود بی خود لی لی را در آغوشش می فشرد و می بوسید، پس از زندگی تلخ و پر درد گذشته اش حالا حضور لی لی و سلامتیش برایش آنقدر عزیز و مغتنم بود که هرگز نمی خواست برای لحظه ای از بودن در کنار او غافل شود. سرانجام والتر بر خودش مسلط شد و لی لی را رها کرد. ایلنا نگاه مهربان و لطیفی به پدرش کرد:

- ای کاش این موضوع را قبل از این برایم گفته بودید... به این ترتیب پذیرفتن و کنار آمدن با نگرانیها و بیتابیهای شما بسیار آسانتر می شد .

او سپس نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- پدر می دانم که شما نگران من هستید و می دانم که فکر می کنید که رو به رو شدنم با جریان مرگ مادر به من صدمه می زند، اما لطفاً از من بپذیرید که من نمی توانم بدون شناختن مادر و زندگی و مرگش آرام بنشینم. دلیل اینکه امروز به تالار غربی رفتم حس بیتابی و هراسی بود که این تالار با در بسته اش در من بوجود می آورد. من از وقتی که به یاد دارم در کابوسهایم این تالار را می دیدم و پس از آمدن به این عمارت با تمام وجود نیاز داشتم که خودم داخل آن را ببینم و با ترسم رو به رو شوم.

والتر با مهربانی موهای ایلنا را نوازش کرد و لبخند محزونی به او زد:

- عزیزم من نمی خواهم مانع دانستن تو در مورد مادرت و مرگ او بشوم. اما فکر می کنم که در حال حاضر این موضوع می تواند به تو صدمه بزند.

ایلنا نگاه پرسشگرش را در چشمان پدرش دوخت:

- پدر می توانم بدانم چه موقع از نظر شما شناختن مادر برای من بدون ضرر است؟

والتر در سکوت و در حالیکه در ذهنش بی وقفه به دنبال جوابی برای سوال لی لی بود در چشمان او خیره شد. ایلنا که سکوت پدرش را دید آرام زمزمه کرد:

- هیچ وقت ... ماجرای از هم جدا شدن ما و مرگ مادر اینقدر دردناک و تلخ بوده است که هر وقت که من با آن رو به رو شوم مرا تا مدتی مستاصل می کند. اما این را می دانم که به تعویق انداختن این موضوع نه تنها از تلخی و آزار دهندگیش نمی کاهد بلکه آن را در هاله ای از مرموزی و تشدید بی مورد فرو می برد که بعدها رو به رو شدن با آن را حتی سخت تر می کند.

ایلنا نگاه جدی و مهربانی به پدرش انداخت؛ والتر واضحاً در سکوت در فکر فرو رفته بود. پس از اندکی ایلنا یکبار دیگر سکوت را شکست:

- علاوه بر این من احساس می کنم که با نشناختن مادر به او و یادش خیانت می کنم. مطمئنم که آرزوی هر پدر و مادری این است که فرزندانشان آنها را بشناسند و از آنها به خوبی یاد کنند.

ایلنا با صمیمیت و محبت دست پدرش را بار دیگر در دستش گرفت:

- پدر خواهش می کنم بگذارید من مادر را همانطور که دوست دارم و می دانم که او می خواسته بشناسم... به عنوان یک زن زیبای شاداب و با محبت... خواهش می کنم پدر...

چشمان پدر و فرزند در هم گره خوردند و سکوت در میان آن دو برقرار شد. چشمان سرمه ای آبی ایلنا پر از احساس و تمنا بودند و چشمان قهوه ای والتر پر از دلتنگی و محبت. سرانجام والتر نفس عمیقی کشید:

- آیا می توانی راه بروی لی لی؟

ایلنا برای اندکی غافلگیر شد. او سپس به خودش آمد، دقایقی بود که کاملاً به حالت عادی بازگشته بود. ایلنا سرش را به علامت مثبت تکان داد:

- بدون هیچ مشکلی..

والتر از جایش برخاست و دستش را برای یاری به سوی ایلنا دراز کرد:

- با من بیا عزیزم... می خواهم چیزی را به تو نشان بدهم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 20:4  توسط قصه گو  | 

آن روز کار والتر در ادارۀ پلیس بسیار زودتر از آنچه که انتظار داشت تمام شده بود. از آنجا که او به شدت برای دخترش دلتنگ بود تصمیم گرفته بود که بقیۀ کارهای دفتریش را شب در منزل انجام بدهد و در نتیجه زودتر به خانه بازگشته بود. خدمتکاری که در را به رویش گشوده بود گفته بود که لی لی در اتاقش است و والتر مستقیم به آنجا رفته اما لی لی را نیافته بود و در نتیجه به جستجوی دخترش برخاسته بود. از آنجا که هیچ یک از خدمتکارها نمی دانستند که لی لی، مارتا و فیبی کجا هستند والتر احساس کرده بود که ناپدید شدن آنها مشکوک است و در نتیجه فکرش بی درنگ به سوی تالار غربی کشیده شده و خودش را به آنجا رسانده بود.

چشمان از حدقه در آمده و بسیار خشمگین والتر برای مدتی بدون پلک زدن بر روی مارتا و فیبی ثابت شدند... مارتا از ترس لرزید و فیبی قدم لرزانی به عقب برداشت. سپس نگاه والتر به سوی دخترش که در میان تالار بر زمین نشسته بود کشیده شد... والتر احساس کرد که آتش می گیرد و دیوانه می شود، لی لی در کنار جایی که  کاترینا در آنجا در آغوشش جان داده بود بی رنگ و متشنج بر زمین زانو زده بود و انگشتهایش را بر روی قسمتی از کفپوش که بخاطر خون کاترینا تغییر رنگ داده بود گذاشته بود. آنچه که بخصوص زنگ خطر را در گوش والتر به صدا در آورد این بود که یکبار دیگر نفس لی لی بند آمده بود و رنگش رو به کبود شدن می رفت. والتر بی درنگ به خودش آمد و هراسان به سوی ایلنا دوید.

ایلنا از دیدن نگاه پدرش شکه تر شد و نفسش کاملاً بند آمد... او سپس پدرش را دید که به سرعت به سوی او می آمد... ایلنا از ترس بی اختیار خودش را به عقب انداخت و از پشت بر زمین خورد.

والتر به کنار او رسید و هراسان و درمانده در کنارش زانو زد.. ایلنا از ترس می لرزید، یکبار دیگر احساس خفگی و تشنج می کرد و مقابل چشمانش سیاهی می رفتند. لی لی بی اختیار دستش را بالا برد تا شاید پدرش را دعوت به آرامش کند و خودش نیز به حالت طبیعیش بازگردد. والتر با ناراحتی دست لی لی را در میان دستانش گرفت، دست دختر طوری یخ کرده بود و می لرزید که والتر را کاملاً بیتاب کرد. والتر با صدایی لرزان زمزمه کرد:

- لی لی ... عزیزم... آرام باش...نفس بکش...

ایلنا کوشید که نفسش را که در سینه اش حبس کرده بود بیرون بدهد اما تنها ناله ای دردناک و رو به خاموشی از گلویش خارج شد. والتر با نگرانی او را در آغوش گرفت و از زمین بلند کرده به سرعت به سوی در تالار به راه افتاد.

ایلنا در آغوش پدرش بدون آنکه قدرت حرکت داشته باشد خودش را رها کرده چشمهایش را بست. او متوجه شد که پدرش او را از زمین بلند کرده به سوی در تالار می برد. وی با درماندگی کوشید که بار دیگر نفس بکشد، از اینکه یکبار دیگر اینطور از حال رفته و پدرش را ترسانده بود احساس خجالت و پشیمانی عمیقی می کرد.

مارتا و فیبی با نگرانی به دنبال اربابشان از تالار خارج شدند. در بیرون از تالار و در میان راهرو والتر زانو زد و ایلنا را آرام بر زمین گذاشت. او همچنان که شانه ها و سر ایلنا را در آغوش داشت با دست آزادش پیشانی و موهای دخترش را نوازش کرد:

- ایلنا عزیزم... صدای مرا می شنوی؟

ایلنا سرش را به علامت مثبت تکان داد. والتر آرام زمزمه کرد:

- عزیزم می خواهی به دنبال اریک یا ریچارد بفرستم؟

ایلنا از خجالت و وحشت لرزید. او چشمهایش را گشود، همچنان مقابل چشمانش تیره و تار بودند. لی لی کوشید که در چشمان پدرش نگاه کند و آرام به علامت نفی سرش را تکان داده بار دیگر چشمهایش را بست.

والتر همچنان که مشغول مالیدن بازوها و شانه های ایلنا می شد با خشم سرش را بلند کرد و به مارتا و فیبی که کمی آن سوتر ایستاده بودند و با نگرانی به آن دو می نگریستند نگاه کرد. نگاهش به حدی شماتت بار و سرزنش کننده بود که آن دو بی اختیار در خودشان فرو رفتند. والتر با لحنی که به طرز ناراحت کننده ای آرام بود رو به فیبی گفت:

- لطفاً یک لیوان آب برای ایشان بیاورید...

فیبی به خودش آمد و بی درنگ به سوی دیگر راهرو دوید. حالا والتر تقریباً با مارتا تنها  بود. او نگاه پر از ملامت و خشمش را در چشمان مارتا دوخت و مارتا با خجالت سرش را پایین انداخت. والتر با صدایی که از خشم می لرزید و کاملاً به صورت مصنوعی آرام نگه داشته شده بود از میان دندانهای کلید شده اش گفت:

- فکر می کردم که دستورهایم در مورد این تالار کاملاً واضح بوده اند!

مارتا لرزید، او همچنان که سرش را به زیر انداخته بود برای مدتی که به نظر خودش مانند چند ساعت  طول کشید با جملاتش بازی کرد و سپس با صدایی که به زحمت از گلویش خارج می شد زمزمه کرد:

- این تماماً درخواست خودشان بود آقا... درخواست خودشان برای شناختن مادرشان...

والتر با شنیدن این حرف واضحاً از کوره در رفت، او مالیدن شانه های لی لی را متوقف کرده با صدای بلند عملاً سر مارتا فریاد کشید:

- شما بهتر است پیش از آنکه به تمام درخواستهای ایلنا ترتیب اثر بدهید با من مشورت کنید... یا حداقل کمی فکر کنید! من هم می توانستم این درخواست او را برآورده کنم اما می دانستم که حال وی به شدت به هم می خورد... وضعیت لی لی در لیوپول هم همین طور در هم ریخته بود و من به شدت نگرانش بودم و حالا به لطف محبت شما یکبار دیگر او دچار حملۀ عصبی شده است!

ایلنا که در حالتی بین مستی و هوشیاری صحبتهای پدرش و مارتا را می شنید به خودش آمد. او هرگز نمی توانست بپذیرد که مارتای عزیز و مهربان به خاطر قبول کردن درخواستهای سرسختانۀ او این طور در دردسر بیفتد و ملامت شود. ایلنا چشمهایش را گشود و کوشید که خودش را در آغوش والتر صاف کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 6:28  توسط قصه گو  |