تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

لی لی به سختی توانست افکارش را بار دیگر مرتب کند. او رو به پدرش پرسید:

- پدر آیا پس از آن ریچارد هرگز همسرش را بار دیگر دیده است؟

والتر به علامت ندانستن شانه هایش را بالا برد و سرش را تکان داد:

- عزیزم حالا تو هم به اندازۀ من و سایر مردم شهر در مورد گذشته و زندگی خصوصی ریچارد می دانی!

لی لی با ناباوری به والتر نگریست:

- آیا می خواهید بگویید که شما هرگز در مورد گذشتۀ او کنجکاو نبوده اید و از او سوال نکرده اید؟

- گاهی کنجکاو بوده ام... اما هرگز به خودم اجازه نداده ام که در این مورد از او سوال بپرسم. ریچارد تقریباً هرگز در این مورد صحبتی نمی کند و به شدت در این باره سختگیر و خویشتندار است. شاید در این مدت طولانی که او در این شهر زندگی کرده است فقط دو یا سه بار در میان بحثهایمان صحبت به زندگی سابق وی و همسرش کشیده شده و هر بار او بحث را به سرعت تغییر داده است.

لی لی با تعجب به پدرش نگریست، نمی توانست باور کند که ریچارد در مورد زندگیش این طور مرموز باشد. ایلنا اعتراض کرد:

- اما این غیر ممکن است، هیچ کس در شهر تا امروز در این مورد با ریچارد صحبت نکرده است؟! و شما هم کاملاً بی تفاوت به نظر می آیید...

والتر با آزردگی گفت:

- هیچ کس در شهر به خودش اجازۀ دخالت در زندگی ریچارد را نداده زیرا مردم این شهر به شدت به او علاقمندند و مدیون زحمات او هستند. من هم در این مورد بی تفاوت نیستم اما اگر ریچارد مایل نیست که در این مورد صحبت کند من به خودم اجازه نمی دهم که مزاحم او بشوم.

لی لی به نوبۀ خود اعتراض کرد:

- پدر اینکه کسی چنین مسئلۀ دردناکی را اینطور با سرسختی در قلب خودش نگه دارد و هرگز در این مورد صحبتی نکند یک رفتار طبیعی نیست! شاید ریچارد مایل نباشد که در این مورد صحبت را آغاز کند ولی بدون شک این ماجرا از درون او را خرد می کند. شما باید با او صحبت کنید...

والتر با دهان نیمه باز به لی لی نگریست. مدتی در همان حالت سپری شد تا والتر توانست صحبت کند:

- آیا به من می گویی که باید با ریچارد در مورد همسرش صحبت کنم؟ ایلنا آیا متوجهی که من و ریچارد هر دو مرد هستیم؟!

ایلنا سرش را تکان داد:

- البته، کسی باید با او صحبت کند. ریچارد نمی تواند تا ابد همۀ غصه هایش را در خودش خفه کند... و من نمی فهمم این چه ارتباطی به مرد بودن شما دارد!

والتر به خنده افتاد، اما خنده اش کاملاً عصبی و طعنه آمیز بود:

- عزیزم ارتباطش در اینجاست که ما مردها در مورد احساساتمان با یکدیگر صحبت نمی کنیم! اصولاً ما مردها معتقدیم که دچار احساسات نمی شویم و بنابراین نیازی نیست که در مورد آن با شخص دیگری صحبت کنیم. همانطور که من هرگز از احساساتم هنگامی که تو و مادرت را از دست داده بودم با ریچارد و یا فرد دیگری صحبت نکردم.

لی لی با آزردگی سرش را تکان داد و اخم کرد:

- در آن دوران شما خودتان را در این عمارت حبس کردید، اطرافیانتان و کسانی که نگرانتان بودند و دوستتان داشتند را به ستوه آوردید و برای مدت نسبتاً طولانی از زندگی و همه چیز بریدید!

والتر از جایش پرید و قرمز شد:

- چه کسی چنین چیزی را به تو گفته است؟! نباید می گذاشتم لیلیان، سارا و مادر به تفصیل با تو صحبت کنند!

لی لی بینی و چانه اش را بالا گرفت و گفت:

- شرح رفتارهای "مردانه" و عجیب شما در آن دوران به گوش من رسیده است! و با توجه به واکنشتان مطمئنم که این شرح دقیق بوده است!

والتر به خودش پیچید:

- بسیار خوب، کافیست.... من در این مورد با ریچارد صحبت نمی کنم! او کاملاً حق دارد که انتخاب کند که آیا می خواهد موضوع را در دل خودش نگه دارد یا در این مورد صحبت کند و او نگه داشتن داستان را انتخاب کرده است!

والتر از جایش برخاست تا از کتابخانه خارج شود. لی لی برای اندکی با شگفتی به پدرش نگریست و سپس او هم با تعجب از جایش برخاسته قدمی به دنبال او رفت:

- خدای من، پدر شما چطور می توانید این طور سرسخت و یکدنده باشید؟! این که ریچارد پس از تقریباً هفده سال هنوز این طور موضوع را در قلبش نگه می دارد نشان می دهد که زخمش اصلاً التیام نیافته و کاملاً تازه است و با بیشتر مخفی کردن موضوع اوضاعش بهتر نمی شود.

والتر همانطور که از کتابخانه خارج می شد گفت:

- شاید این طور باشد ولی این تصمیم خود ریچارد است و او یک کودک نابالغ نیست که نتواند تصمیم بگیرد. کسی در این مورد با او صحبت نمی کند و من نمی خواهم بیشتر در این مورد بشنوم. تو هم بهتر است برای خواب به اتاقت بروی دختر جان... شب بخیر.

ایلنا با قیافه ای پر از غم و اخم ایستاد و به خروج پدرش نگاه کرد. او سپس به خودش آمد و با خشم با پنجۀ کفشش لگد کوچکی به پایۀ میزی که رو به رویش بود زد:

- کله شقها... تمام مردها دیوانه هستند!

او چندین نفس عمیق کشید تا آرامشش را بازیابد. حق با پدرش بود، او خواب آلود بود و پس از بازگرداندن کتابش به قفسه به سوی اتاقش به راه افتاد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 23:2  توسط قصه گو  | 

ایلنا به سراغ یکی از مبلهای کتابخانه رفت و بر روی آن نشست و والتر نیز بعد از انتخاب کتابی به کنار او آمده بر یکی دیگر از مبلها نشست. او کاغذ و مدادی در دست داشت و پیش از آنکه مشغول مطالعۀ کتابش شود مشغول نوشتن چیزی بر کاغذ شد. ایلنا برای مدت کوتاهی به پدرش نگریست و بار دیگر ذهنش به ریچارد کشیده شد، او ناخودآگاه افکار سابقش را ادامه داد.

با کمی فکر لی لی اطمینان داشت که چنگ به کسی در گذشتۀ ریچارد تعلق داشته است، اما چه کسی؟ چنگ می توانست به مادر، خواهر یا یکی از بستگان او تعلق داشته باشد، اما او شخصاً احساس می کرد که هیچ کس در مورد چیزی که مثلاً به خواهرش تعلق داشته است این طور واکنش نشان نمی دهد. داستان چنگ باید عمیق تر و تاثیر گذارتر از این می بود. ایلنا به یاد همسر ریچارد افتاد؛ او می دانست که سالها پیش ریچارد ازدواج کرده بوده است و سپس از همسرش جدا شده است. احتمالاً چنگ به همسر سابق او تعلق داشته است. اما چرا ریچارد باید چنین احساساتی در مورد آن داشته باشد؟ درست مثل این بود که ریچارد همچنان همسرش را دوست داشت، اگر این طور بود چرا از یکدیگر جدا شده بودند؟ صدای والتر لی لی را به خود آورد:

- عزیزم آیا همه چیز مرتب است؟

لی لی با دستپاچگی به پدرش نگریسته لبخند زد:

- البته پدر.

والتر همانطور که دوباره مشغول نوشتن بود آرام گفت:

- امشب کمی سرگشته به نظر می آیی دخترم.

لی لی به سختی آب دهانش را فرو داد:

- همه چیز خوب و عالیست پدر... احساس خواب آلودگی نمی کردم و برای مطالعه به کتابخانه آمدم.

والتر با دقت به او نگریست:

- برای مطالعه؟!...

و با ابرو به زانوهای ایلنا اشاره کرد. ایلنا ناخود آگاه به زانوهایش نگریست، کتابش را حتی باز هم نکرده بود! او چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید، دروغ گفتن به والتر بی فایده بود. وقتی که چشمهایش را گشود پدرش بار دیگر با خونسردی مشغول نوشتن شده بود. لی لی این اخلاق او را خوب می شناخت، پدرش در عین حال که به او فهمانده بود که می داند که فکرش در جای دیگریست می خواست به وی اجازه بدهد که خودش با میل خودش موضوع را با او مطرح کند. ایلنا آرام آه کشید:

- پدر می خواستم سوالی از شما بپرسم...

والتر سرش را بالا آورد و با دقت در چشمان لی لی نگریست. چند لحظه در سکوت سپری شد و سرانجام لی لی آرام زمزمه کرد:

- در مورد گذشتۀ ریچارد...

والتر نفس عمیقی کشید و در فکر فرو رفت. او اندکی بعد آرام پاسخ داد:

- من هم چیز زیادی در مورد او نمی دانم عزیزم.

ایلنا برای اندکی با دهان نیمه باز به پدرش نگاه کرد. والتر رشتۀ صحبت را در دست گرفت:

- لی لی آیا در عمارت ریچارد موضوع خاصی پیش آمد؟

ایلنا به سختی با خودش کلنجار رفته به دنبال توضیح مناسبی گشت. او سرانجام با ناآرامی گفت:

- هنگامی که وارد عمارت ایشان شدم ریچارد مشغول رسیدگی به یکی از خدمتکارهایشان بودند. بن مرا به تالاری بردند که فکر می کنم برای استفادۀ خصوصی ریچارد طراحی شده بود. در آنجا چنگ بسیار نفیس و خوش ساختی قرار داشت. وقتی که مشغول تماشای آن بودم ریچارد وارد تالار شدند و فکر می کنم از اینکه من آن را دیده و لمس کرده بودم ناراحت شدند.

والتر در سکوت به ایلنا نگاه می کرد. ایلنا آرام زمزمه کرد:

- فکر می کنم که آن چنگ به همسرشان تعلق داشته است.

والتر نفس عمیقی کشید و برای مدت کوتاه دیگری سکوت میانشان برقرار شد. والتر سکوت را شکست:

- من هم پیش از این چند بار به آن تالار رفته و چنگ را دیده ام. فکر می کنم که حق با تو باشد عزیزم، چنگ به همسر سابق ریچارد تعلق دارد.

- پدر آیا می شود کمی در مورد گذشتۀ ریچارد برایم توضیح بدهید.

والتر سرش را تکان داد:

- عزیزم همانطور که گفتم من هم چیز زیادی در این مورد نمی دانم. هیچ کس، حتی اریک، در این مورد اطلاع زیادی ندارد.

والتر سرش را تکان داد، لی لی با کنجکاوی و شگفتی به او می نگریست. والتر ادامه داد:

- ریچارد از اشراف لیدز است و پیش از آمدنش به نورسهمپتن در آنجا طبابت و زندگی می کرده است. او در همان سالهای جوانیش و مدتی پس از ازدواجش دچار بیماری بسیار سخت و لاعلاجی می شود. به طوری که همۀ اطرافیانش از او قطع امید می کنند. وضعیت او به حدی وخیم بوده است که برای چند روز حتی در کما فرو می رود. خوشبختانه در چیزی که بیشتر به یک معجزه شبیه بوده است او از بیماری جان سالم بدر می برد و سلامت کاملش را باز می یابد.

والتر برای مدت کمی سکوت کرد. لی لی که با دقت به صحبتهای تلخ پدرش گوش می داد با کنجکاوی پرسید:

- و چرا ایشان از همسرشان جدا شدند؟

والتر سرش را تکان داده ادامه داد:

- ظاهراً همسرش با فکر اینکه ریچارد هرگز بهبود کامل پیدا نمی کند در همان زمان متاسفانه به او خیانت می کند و به همراه یکی از دوستان ریچارد از لیدز می گریزند!

لی لی با رنگ پریده در سکوت فرو رفت، داستان زندگی ریچارد بسیار تلخ تر از چیزی بود که او تا آن روز شنیده بود. مدتی طول کشید تا او توانست به خودش بیاید و به سختی آب دهانش را فرو بدهد. وی حالا به ریچارد حق می داد که چنین احساسات عجیبی در مورد همسرش و در نتیجه چنگی که به او تعلق داشت داشته باشد. بدون شک دانستن اینکه وقتی که خودت با مرگ دست و پنجه نرم می کرده ای همسرت مشغول خوشگذرانی با یکی از دوستانت بوده است برای ریچارد بسیار زجر آور بوده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 22:29  توسط قصه گو  | 

نگاه کنجکاو اریک به سوی در کتابخانه کشیده شد و لی لی هم به دنبال او به سوی در نگریست. والتر در مقابل در با تعجب ایستاده بود و آنها را تماشا می کرد. پیش از آنکه آن دو چیزی بگویند والتر به سویشان آمد:

- شما هر دو هنوز بیدارید؟

اریک و ایلنا هر دو به علامت مثبت سرهایشان را تکان دادند و خندیدند. والتر با سرگرمی به جمع آن دو پیوست:

- فکر می کردم که تنها من دچار بیخوابی شده ام! هیچ معلوم هست که ریچارد در غذای امشب چه به خوردمان داده است؟! اریک آیا دارویی برای بیخواب کردن وجود دارد؟

ایلنا هم با کنجکاوی و سرگرمی به اریک نگریست. اریک با خنده به علامت مثبت سرش را تکان داد:

- البته، اما فکر نمی کنم چنین موادی را در عمارت و بخصوص غذاهای ریچارد بیابیم.

لی لی به فکر نقشه ای افتاد تا اریک را بیازارد. او به طور کاملاً ناگهانی و هراسان از جایش برخاست. اریک و والتر هر دو متوجه این حرکت وی شدند و با تعجب به او نگریستند. ایلنا با ناراحتی و پشیمانی ساختگی به والتر گفت:

- آه پدر، من واقعاً متاسفم. اصلاً قصد توهین به شما و احساساتتان را نداشتم. لطفاً مرا ببخشید.

والتر که واضحاً متوجه منظور ایلنا نشده بود با تعجب بیشتری به او نگریست. ایلنا ادامه داد:

- اریک برای من در مورد این صندلی و احساساتی که شما برایش دارید توضیح دادند.

نگاه متعجب والتر بر روی اریک که به نوبۀ خودش با شگفتی و ناباوری به لی لی و او می نگریست ثابت شد و با لحنی گله مند پرسید:

- اریک می توانم بدانم این بار در مورد من چه به لی لی گفته اید؟

اریک حتی نتوانست پاسخ بدهد، او تنها با چشمهای از حدقه در آمده و دهان نیمه باز به والتر نگاه کرد. از آنجا که اریک پاسخ والتر را نداده بود نگاه پر از استفهام والتر به سوی دخترش کشیده شد. ایلنا به کنار پدرش رفت و در گوش او مشغول زمزمه شد:

- پدر لطفاً به من کمک کنید تا کمی اریک را بیازاریم. لطفاً این طور وانمود کنید که آزرده شده اید.

ایلنا برای مدت طولانی تری در گوش پدرش زمزمه کرد، درست مثل اینکه مشغول شرح دادن صحبتهای اریک است. والتر با ناراحتی و آزردگی به اریک که با ناباوری به آن دو می نگریست نگاه می کرد. سرانجام لی لی زمزمه اش را تمام کرد و با حالتی معصوم و مظلوم به اریک نگاه کرد. والتر با خشم ابتدا به ایلنا و سپس به اریک نگریست.  اریک با چنان تعجب و درماندگی به پدر و دختر نگاه می کرد که لی لی برای یک لحظه احساس پشیمانی کرد! اما والتر با لحنی کاملاً جدی رو به اریک اعتراض کرد:

- اریک خواهش می کنم... شما می توانید چنین صحبتهایی را در حضور دوستانتان و مردان دیگر بکنید ولی گفتن چنین چیزهایی به یک دوشیزۀ جوان از شما کاملاً بعید است!

اریک تنها با سردرگمی و خجالت به پدر و دختر نگریست. او کوشید که چیزی بگوید اما صدایی از گلویش خارج نشد. او بار دیگر کوشید و این بار تنها زمزمه کرد:

- عیسی مسیح... شیطان زن را فرو داد اما نتوانست او را هضم کند و بالا آورد!

ایلنا و والتر بیشتر نتوانستند تحمل کنند، لی لی ریسه رفت و والتر قهقه زد. اریک متوجه حقۀ پدر و فرزند شد و او هم به خنده افتاد. سپس همانطور که از جایش بر می خاست سرش را تکان داد:

- خدای عزیز من...

والتر با شرمندگی رو به اریک گفت:

- پسرم به خاطر کاری که کردم معذرت می خواهم، اما حیلۀ بسیار جالبی بود... باید چهره ات را خودت می دیدی.

اریک سرش را تکان داد و با آزردگی و خستگی ساختگی آه کشید:

- خوشحالم که شما می توانید با دست انداختن من تفریح کنید.

ایلنا هم با مهربانی به اریک نزدیک شد:

- این پیشنهاد کثیف من بود اریک. لطفاً مرا ببخشید... اما می توانم بدانم که آن جمله را از کجا شنیده بودید؟

اریک با صمیمیت به او نگریست:

- فراموشش کنید ایلنای عزیز، حیلۀ جالبی بود و باید اعتراف کنم که در ابتدا غافلگیر شده بودم. این جمله را از پدر یکی از دوستانم در پاریس شنیده بودم. ظاهراً یک ضرب المثل لهستانی است. تا امروز فکر نمی کردم که درست باشد ولی زندگی با شما آرام آرام مرا از صحت آن مطمئن می کند.

این بار اریک و والتر به خنده افتادند و ایلنا کمی قرمز شد. اریک به سوی در کتابخانه به راه افتاد. والتر پرسید:

- آیا در کنار ما نمی مانید؟

اریک ایستاد:

- می ترسم اگر در کنار شما و دختر دردانه تان بمانم صرفاً محض تفریحتان به بدترین چیزها محکوم شوم.

ایلنا دخالت کرد:

- نگران نباشید اریک عزیز. هیچ تهمتی نیست که شما نتوانید در مقابلش پایداری کنید. اگر در کنار ما بمانید خوشحال می شویم.

اریک لبخندی به آن دو زد:

- می دانم و متشکرم. اما جداً خسته هستم. شب بخیر.

او با سر از آن دو خداحافظی کرده کتابخانه را ترک کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 4:3  توسط قصه گو  | 

لی لی کتابش را از قفسه برداشت و به سوی صندلی مورد علاقه اش رفته بر آن نشست و به تاریکی بیرون از پنجرۀ رو به رویش خیره شد. عجیب بود که پس از بازگشت از منزل ریچارد اصلاً احساس خواب آلودگی نمی کرد. او بدون آنکه کتاب را باز کند آن را بر روی زانوانش گذاشت و خودش به پشتی صندلی تکیه داد و به فکر فرو رفت. مهمانی کوچکشان در منزل ریچارد مانند همیشه بسیار مفرح و لذتبخش بود. ریچارد مرد نازنینی بود و هیچ عجیب نبود که پدرش و اریک اینطور به او اعتماد داشتند و با یکدیگر صمیمی بودند. 

پس از صرف شام نسبتاً ساده اما لذیذشان همگی به تالار خانوادگی رفته بودند و مشغول صحبت شده بودند. آنچه که صحبتهای جمع کوچکشان را بسیار جالب و دوست داشتنی می کرد روابط پدرش، اریک و ریچارد با هم بود. والتر و اریک همیشه و به طور طبیعی با هم کشمکشهای لفظی خنده داری داشتند اما هنگامی که ریچارد هم به آن دو اضافه می شد این کشمکشها گاهی از کنترل خارج شده و بیش از اندازه مضحک می شد. ریچارد دقیقاً می دانست که به کدام قسمت از بحثهای والتر و اریک دامن بزند تا موضوع به سرعت داغ و طنزآمیز شود.

ایلنا با به یاد آوری مقداری از صحبتها آن سه به خنده افتاد و بی اختیار برای لحظاتی چشمانش را بست. او سپس به یاد پیشنهاد کمک پر محبت ریچارد افتاد. روی هم رفته بسیار خوشحال بود که می شنید اریک سلیقۀ او را تحسین می کند، به این ترتیب پیدا کردن هدیه ای مناسب برای وی بسیار آسانتر می شد. اما جدای از آن واقعاً خوشحال بود که می تواند از ریچارد در این مورد یاری بگیرد. حالا با آسودگی بیشتر چندین پاسخ برای سوالش می یافت و آنها را با ریچارد در میان می گذاشت تا بهترین را انتخاب کند.

ایلنا نفس عمیقی کشید و ذهنش به سوی چنگی که در منزل ریچارد دیده بود کشیده شد، چرا پس از آنکه چنگ را لمس کرده بود ریچارد در مقابل این حرکت او آن طور آزرده شده بود؟ ایلنا همیشه به زندگی شخصی دیگران احترام می گذاشت و به همین دلیل تنها چنگ را تماشا کرده بود و برای مدت کوتاهی به بدنۀ آن دست کشیده بود اما ظاهراً همین حرکت او ریچارد را آزرده بود؛ ریچارد آرام، منطقی و صبور را!! علاوه بر آن حاضر بود قسم بخورد که ریچارد از رفتاری که با او کرده بود پشیمان و خجالت زده بود؛ درست مثل آنکه خودش متوجه زیاده رویش شده باشد آن شب رفتارش حالتهایی پر از مهربانی و دلجویی خاصی از او را داشتند.

صدایی از پشت سر ایلنا را به خود آورد:

- شما هنوز بیدارید؟

ایلنا برگشت و به سوی صدا نگاه کرد؛ اریک بود که در درگاه کتابخانه ایستاده بود. ایلنا با نشاط به او لبخند زد:

- همین طور است... اصلاً احساس خواب آلودگی نمی کنم. فکر کردم که شاید در کتابخانه بتوانم خودم را سرگرم کنم.

اریک به او لبخندی زد و به سراغ قفسه ای از کتابهایش رفت. ایلنا با نگاه او را دنبال کرد و سپس به نوبۀ خودش پرسید:

- شما چطور؟ می توانم بدانم شما اینجا چه می کنید؟

اریک همچنان که در میان کتابهایش می گشت پاسخ داد:

- امروز سوالی در ذهنم بوجود آمد که اطمینان دارم قبل از این پاسخش را در یکی از کتابهایم دیده بودم. به دنبال آن پاسخ می گردم.

اریک برای مدت کوتاه دیگری با دقت در میان کتابهایش گشت و سپس با خرسندی کتابی را از قفسه بیرون کشید:

- آها.... مطمئنم که اینجاست.

او سپس همانطور که کتاب را در دست داشت به سوی ایلنا رفت و در مقابل او بر لبۀ پنجره نشسته با دقت در چشمان بسیار درشت و زیبای او خیره شد:

- باید بگویم معلوم است که احساس خواب آلودگی نمی کنید... چشمهایتان کاملاً باز  و هوشیار هستند.

ایلنا لبخند زد:

- اما شما کمی خواب آلود به نظر می رسید.

اریک نفس عمیقی کشید و سرش را به سویی خم کرد:

- همین طور است، کمی خسته هستم ایلنای عزیزم. اما می دانم که تا پیش از آنکه جواب پرسشم را بیابم نمی توانم آسوده بخوابم.

برای مدتی کوتاه سکوت در بینشان برقرار شد. ایلنا آرام پرسید:

- آیا فردا هم برای قدم زدن صبحگاهی با من همراه می شوید؟

- البته...

ایلنا با خوشحالی خندید، گردشهای صبحگاهیشان مفرح و صمیمی بودند. آن دو برای زمان کوتاه دیگری در چشمهای یکدیگر خیره شدند. این بار اریک سکوت را شکست و با شیطنت به صندلی که ایلنا بر آن نشسته بود اشاره کرد:

- آیا می دانید که این صندلی اختصاصی پدر است و ایشان برایش ارزش خاصی قائل هستند؟

با وجود آنکه ایلنا می دانست که پدرش به این صندلی علاقمند است ولی شیطنتی که در نگاه اریک بود او را بر آن داشت که با وی شوخی کند. لی لی با لحنی مظلومانه و پشیمان نالید:

- آه جداً؟!... واقعاً متاسفم که صندلی اختصاصی پدر را تصاحب کرده ام.

او سپس به صندلی راحت دیگری که در گوشه ای دنج از کتابخانه بود و می دانست که اریک همیشه از آن استفاده می کند اشاره کرد:

- شاید بهتر است که از این به بعد آن صندلی را اشغال کنم؟

اریک با صدای نسبتاً بلند قاه قاه خندید:

- آن صندلی هم به من تعلق دارد دوست عزیز... اگر راستش را بخواهید در این عمارت هرکس که زودتر برسد زودتر و بهتر پذیرایی می شود و به همین دلیل بهترین صندلی به پدر و آن یکی به من تعلق دارد. شما به عنوان تازه وارد می توانید یکی از چهارپایه های آشپزخانه را به امانت بگیرید!

ایلنا به خنده افتاد و اریک هم با او همراه شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 20:34  توسط قصه گو  | 

ریچارد متوجه ناراحتی ایلنا شد. او به سوی لی لی خم شد و با دقت به چهرۀ کمی گرفتۀ لی لی نگریست:

- ایلنا اتفاقی افتاده است؟ 

لی لی به خودش آمد. او سرش را بلند کرد و بار دیگر چهرۀ شاد همیشگیش را به خود گرفت:

- آه... ابداً... ابداً.

ریچار به پشتی مبلش تکیه داد و با حالتی پر اغراق و شوخ گفت:

- اگر بهتر تو را نمی شناختم، ایلنای عزیزم، حاضر بودم قسم بخورم که در این مورد به من دروغ می گویی و اتفاقی افتاده که تو را نگران کرده است؟

ایلنا منظور ریچارد را فهمید و به خنده افتاد:

- ریچارد عزیز... واقعاً مسئلۀ مهمی نیست... باور کنید...

ریچارد یکبار دیگر به سوی او خم شد و با شیطنت خندید:

- و اما مسئلۀ ما اینجا چیست؟!...

ایلنا با خجالت سرش را تکان داد و نگاه پر التماس و جدیش را در چشمان ریچارد دوخت:

- در حقیقت من بی اندازه خوشحال می شوم که مسئله ام را با شما در میان بگذارم به این امید که شما راه حلی به من نشان بدهید... اما اگر راستش را بخواهید می ترسم که شما بخاطر خندۀ بیش از اندازه نتوانید امروز با ما برای صرف شام همراه شوید!

ریچارد به پشتی صندلیش تکیه داد و سرش را به علامت انتظار خم کرد:

- سعیم را خواهم کرد که به مسئلۀ شما نخندم ایلنا!

ایلنا سرش را پایین انداخت و قرمز شد:

- قسمتی از مسئلۀ من اینجاست که کمتر از یک ماه دیگر تولد اریک است...

ریچارد با محبت به لی لی نگاه کرد:

- و شما برای خریدن هدیه ای مناسب برای اریک مشکل دارید. می توانم بدانم چرا از والتر در این مورد کمک نمی گیرید؟

لی لی با درماندگی به خودش پیچید و با خندۀ تلخی گفت:

- این دقیقاً قسمت بعدی مشکل من است! تولد پدر یازده روز پس از تولد اریک است!

ریچارد نتوانست از خنده خودداری کند و ایلنا نیز در خنده با او همراه شد. اندکی بعد ریچارد خودش را کنترل کرد و پرسید:

- و کدام یک از این دو نفر مشکل بزرگتری برایت بوجود آورده اند؟

ایلنا لبهایش را جوید:

- اریک... راستش را بخواهید می دانم که پدر از هر هدیه ای که من به ایشان بدهم بسیار خوشحال شده و لذت می برند. اما اریک... می دانم که انتخاب هدیه برای او بسیار مشکل خواهد بود.

ریچارد با مهربانی سرش را تکان داد:

- دخترم اگر این موضوع به تو آرامش بیشتری می دهد؛ بگذار بگویم که اریک معتقد است که تو سلیقۀ بسیار خوبی داری!

ایلنا با شگفتی به ریچارد نگریست. ریچارد ادامه داد:

- مدتی پیش بحث ما به اینجا رسید که شما تمام وسایل و تزئینات اتاقت را خودت طراحی کرده ای و اریک معتقد بود که شما بسیار خوش سلیقه تر از آن هستی که اشیا معمولی موجود در بازار راضیت کنند. بنابراین هر چه را که با سلیقۀ شخصیت خریداری کنی اریک دوست خواهد داشت.

گونه های لی لی گل انداختند، باورش نمی شد که اریک از سلیقۀ او تعریف کرده باشد. با وجود اینکه در این مدت آن دو بارها به همراه هم برای سوارکاری و پیاده روی رفته بودند و بارها در تنهایی با هم به صحبت و بحث پرداخته بودند و از مصاحبت یکدیگر صمیمانه لذت می بردند اریک همیشه در تمام شرایط بسیار خویشتن دار، آرام و حتی بی تفاوت بود. اگرچه اریک همیشه با او با محبت برخورد می کرد اما همیشه در برخوردهایش رسمی و بسیار خونسرد بود تا جایی که لی لی حتی فکر نمی کرد که اریک به او آنقدر اهمیت بدهد که در مورد او با ریچارد صحبت کند چه رسد که بخواهد از او تمجید کند. ایلنا لبخندی پر از قدردانی به ریچارد زد:

- متشکرم ریچارد عزیز، با توضیحی که شما دادید فکر می کنم که تهیۀ هدیه برای اریک آنقدر که پیش از این می ترسیدم مشکل نباشد.

بن وارد تالار شد و با ادب رو به آن دو نیم تعظیم کرد:

- آقا... آقای دانوان وارد شده اند.

ریچارد با سر به او اشاره کرد:

- متشکرم بن، من و خانم برای استقبال از ایشان می رویم.

ریچارد به لی لی نگریست و هر دو از جاهایشان برخاستند. سپس درست مثل اینکه عقیده ای به ذهن ریچارد رسیده باشد بر جایش ایستاده رو به ایلنا گفت:

- ایلنا، اگر دوست داشته باشی من می توانم به تو در انتخاب هدیه برای پدرت و اریک کمک کنم.

ایلنا با شگفتی به او نگاه کرد و ریچارد ادامه داد:

- اندکی بر روی هدیه هایی برای این دو نفر فکر کن و یک روز می توانیم یکدیگر را در شهر ببینیم و ایده هایت را بررسی و حتی تهیه کنیم.

ایلنا با خجالت اعتراض کرد:

- اصلاً ریچارد عزیز... من می دانم که شما به شدت گرفتار هستید و اصلاً دوست ندارم با دغدغه هایم مزاحم شما بشوم.

ریچارد همچنان که به لی لی اشاره می کرد که به سوی در تالار برود گفت:

- عزیزم من خوشحال می شوم که کمکی به تو بکنم و علاوه بر این من هم اوقاتی برای استراحت در برنامه ام دارم که می دانم از گذراندن مقداری از آنها به همراه تو لذت خواهم برد.

ایلنا یکبار دیگر خواست اعتراض کند ولی ریچارد با حالتی آمرانه انگشتش را به علامت سکوت بر روی بینیش گذاشت و به در اشاره کرد:

- لطفاً اعتراض نکن دخترم و از من بپذیر که مزاحمتی برای من ایجاد نمی کنی.

لی لی با قدردانی سرش را به سوی ریچارد تکان داد:

- متشکرم.

و هر دو به سوی در عمارت به راه افتادند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 8:16  توسط قصه گو  | 

همچنان که لی لی در خاطراتش غرق بود و آرام دستش را بر روی چوب چنگ می کشید و خنکی و نرمی آن را با لذت در زیر پوست دستش احساس می کرد صدای سه ضربه بر در تالار او را به خود آورد. ریچارد با چهرۀ گشاده وارد تالار شد، او با شگفتی به اطرافش نگاه کرد اما در نگاه اول لی لی که در پشت چنگ ایستاده بود را ندید. ایلنا به خودش آمد و قدمی به سوی ریچارد برداشت:

- روز بخیر ریچارد عزیز.

مدتی بود که به درخواست ریچارد آن دو یکدیگر را به نامهای کوچکشان صدا می کردند، ظاهراً ریچارد دوست داشت همانطور که والتر و اریک را به نامهای کوچکشان صدا می کند با لی لی هم صمیمی باشد. ریچارد که تازه متوجه لی لی شده بود به سوی او برگشت و با تعجب به او نگریست. لی لی همچنان که یکی از دستهایش بر روی چنگ بود به او لبخند زد. لبخند ریچارد به سرعت از روی لبهایش پاک شد و جای آن را ناراحتی و حتی خشم خفیفی گرفت. ایلنا که متوجه تغییر حالت ریچارد شده بود بی درنگ دستش را از روی چنگ برداشت و با خجالت خودش را جمع کرد، ریچارد مرد بسیار منطقی و آرامی بود و او اصلاً انتظار نداشت که لمس کردن چنگ وی را این طور بیازارد.

سکوت سنگینی در تالار برقرار شد، ایلنا در دل با خشم به خودش که چنگ را لمس کرده بود ناسزا گفت و سپس با صدایی لرزان و در حالیکه از خجالت قرمز شده بود زمزمه کرد:

- چنگ بسیار خوش ساخت و گرانقیمتی است. من هرگز فکر نمی کردم که شما به داشتن و نواختن چنگ علاقمند باشید.

ریچارد به خودش آمد و با لحنی کاملاً جدی پاسخ داد:

- من چنگ نمی نوازم ایلنای عزیز. لطفاً با من بیایید تا به تالار خانوادگی برویم.

و بی درنگ برگشت تا از تالار خارج شود. ایلنا با خشم و خجالت و در حالیکه لبش را می جوید به دنبال او به راه افتاد.

تالاری که به آن وارد شدند همان تالاری بود که همیشه ریچارد در آن از آنها پذیرایی می کرد. ایلنا در دل به بختش ناسزا گفت، ای کاش از همان ابتدا بن او را به همین تالار آورده بود و او هرگز چنگ لعنتی را نمی دید. ریچارد به مبلها اشاره کرد:

- لطفاً بنشین.

ایلنا دقیقاً به یاد کودکیش افتاد، به یاد مواقعی که خطایی می کرد و رابرت پیش از تنبیه با او صحبت می کرد تا وی را متوجه اشتباهش کند. او سرش را به زیر انداخت و با قدمهای آرام و لرزان به سوی نزدیکترین مبل به راه افتاد و بر روی آن نشست. ریچارد خودش به سوی گیلاسها و تنگهایی که در گوشۀ دیگر تالار بود رفت و اندکی مشروب برای خودش ریخته آن را نوشید. چند لحظۀ بعد حالش بهتر شده بود؛ او در لیوان دیگری برای خودش آب ریخت و با لبخند مهربانی به سوی ایلنا نگریست:

- آیا چیزی برای نوشیدن میل دارید ایلنا؟

ایلنا به سختی پاسخ لبخند او را داد و سرش را به علامت نفی تکان داد:

- متشکرم.

ریچارد همانطور که کمی آب می نوشید به سوی او آمد و مقابلش بر مبل دیگری نشست. او آرام و با لبخند پرسید:

- اوضاع در عمارتتان چگونه پیش می رود عزیزم؟ آیا اوقات خوشی را در کنار پدرت و اریک می گذرانی؟

ایلنا با دقت در چشمان ریچارد نگریست، در عمق چشمهای وی دلتنگی و شرمندگی عجیبی موج می زد. کاملاً معلوم بود که ریچارد از رفتاری که با او کرده پشیمان است اما مایل است بدون حتی صحبت در آن مورد همه چیز را به دست فراموشی بسپارد. ایلنا نفس عمیقی کشید و چهرۀ شاد و سرزندۀ همیشگیش را به خودش گرفت:

- همه چیز در عمارت عالی پیش می رود و پدر و اریک از هر نظر عزیز و دوست داشتنی هستند.

ریچارد خندید:

- خوشحالم که این را می شنوم.

ایلنا با نگرانی به ریچارد نگریست:

- برای شما چطور ریچارد عزیز؟ و بخصوص می توانم بپرسم وضعیت دست خدمتکارتان چگونه است؟

ریچارد با مهربانی سرش را تکان داد:

- هیچ جای نگرانی نیست دخترم. یکی از مردها از روی نردبان افتاده بود، خوشبختانه تنها به دستش کمی صدمه زده بود. من دستش را برایش پانسمان کردم و از او خواستم که تا مدتی از انجام کارهای سنگین با دستش بپرهیزد.... و در ضمن متاسفم که تو را در انتظار گذاشتم.

ایلنا نفس راحتی کشید و سپس با تعجب به ساعت دیواری نگریست:

- لطفاً حرفش را هم نزنید. باید بگویم که پدر و اریک بسیار بیشتر از شما ما را منتظر نگه داشته اند!

ریچارد خندید:

- آه .. ایلنا، من کاملاً این دو نفر را می شناسم و به رفتارشان عادت دارم، جدا کردن آنها از مشغله هایشان بسیار مشکل است. لطفاً نگرانشان نباش، به زودی اینجا خواهند بود.

ایلنا سرش را پایین انداخته آه کشید:

- حق با شماست، بدون شک شما این دو نفر را بسیار بهتر از من می شناسید...

و سپس سرش را با درماندگی تکان داد و زیر لب زمزمه کرد:

- ای کاش جای من و شما برای مدت کمی با هم عوض می شد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:5  توسط قصه گو  | 

لی لی دستش را زیر چانه اش گذاشت و به منظرۀ بیرون از پنجره خیره شد. کالسکه با سرعت متوسط به سوی شهر پیش می رفت و لی لی یکبار دیگر با تحسین به جادۀ زیبایی که عمارتشان را به نورسهمپتن مربوط می کرد خیره شده بود. تکه های کوچک ابری که در آسمان شناور بودند سایه روشن زیبایی بر روی مراتع اطراف جاده بوجود آورده بودند که در شرایط عادی می توانست لی لی را غرق در لذت کند اما آن روز ایلنا از تماشای آنها چندان لذت نمی برد. او چند روز پیش متوجه شده بود که تقریباً یک ماه دیگر تولد اریک است و او کوچکترین ایده ای برای هدیه ای که می خواست به او بدهد نداشت. درست در زمانی که او تصمیم داشت که از پدرش برای انتخاب هدیه یاری بخواهد متوجه شد که تولد والتر نیز تنها یازده روز بعد از تولد اریک است! حالا او درگیر دو جشن تولد بود که هر دو برایش به شدت مهم بودند و مایل بود بهترین هدیه ها را برایشان تهیه کند، برای هیچ کدام مطلقاً فکری به ذهنش نمی رسید و برای هیچ کدام نمی توانست از پدرش یا اریک کمک بگیرد! لی لی آه کشید، اگر همچنان با خانوادۀ رادفورد زندگی می کرد آنقدر شخصیتها و سلایق تمام اعضای خانواده را خوب می شناخت که در مدت کمی می توانست هدیۀ بسیار مناسبی برای هر یک از آنها فراهم کند و مطمئن باشد که هدیه اش مورد استقبال قرار می گیرد... اما او اریک و پدرش را بسیار کمتر از آن می شناخت که بتواند نیازها و علائق آنها را پیش بینی کند.

کالسکه در مقابل پلکان عمارت ریچارد ایستاد و فرانک با احترام در کالسکه و پله های آن را گشود. ایلنا از کالسکه پیاده شد و فرانک را مرخص کرده خودش از پلکان بالا رفت. در بالای پلکان بن (۱) خدمتکار شخصی ریچارد با احترام به او خوش آمد گفت:

- روز بخیر خانم... به عمارت دکتر دیویس خوش آمدید.

- روز بخیر بن عزیز و متشکرم.

ایلنا با کمی شگفتی ابتدا به اطراف و سپس به بن نگریست، همیشه ریچارد در مقابل در به استقبال او و سایر مهمانها می آمد. بن متوجه تعجب ایلنا شد:

- موقعیت اضطراری کوچکی برای آقا پیش آمده است، من شما را به یکی از تالارهای عمارت می برم و ایشان چند دقیقۀ دیگر به ملاقاتتان خواهند آمد.

ایلنا با نگرانی در چشمان بن خیره شد:

- موقعیت اضطراری؟...

بن با لبخند سرش را تکان داد:

- مسئلۀ مهمی نیست خانم... یکی از کارکنان عمارت به دستش آسیب رسانده است و آقا مشغول رسیدیگی به وی می باشند. باید بگویم بسیار خوب بود که آقا امروز در خانه بودند. در هر حال ایشان معتقدند که آسیب دیدگی جزئی است.

ایلنا نفس راحتی کشید:

- خوشحالم که آسیب دیدگی کم اهمیت است بن عزیز.

بن لی لی را به تالاری برد که تا آن روز لی لی به آن پا نگذاشته بود. او با ادب در مقابل لی لی تعظیم کرد:

- آیا مایلید چیزی برای خوردن یا نوشیدن برایتان بیاورم خانم؟

- خیر، متشکرم.

- آقا به زودی در اینجا خواهند بود.

بن تالار را ترک کرد. لی لی با کنجکاوی به اطرافش نگریست، با وجود آنکه تالار نسبتاً کوچک بود اما بسیار دنج و خوشایند طراحی شده بود. گلدانهای بزرگ سر سبز و زیبایی در گوشه کنار تالار به چشم  می خوردند و به جز آنها تقریباً تمام وسایل آن کرمی و قهوه ای بودند، رنگ مورد علاقۀ ریچارد. لی لی کمی بیشتر در تالار گشت، به نظرش می آمد که این تالار بیشتر برای استفادۀ خصوصی ریچارد طراحی و دکور شده است.

در گوشه ای از اتاق چنگ بسیار زیبایی نظر لی لی را به خود جلب کرد. ایلنا با تعجب ایستاد و به آن نگریست، چنگ با دقت جایی قرار گرفته بود که در نگاه اول به چشم نمی آمد. ایلنا به آن نزدیک شد، آلت موسیقی زیبا از چوب گیلاس ساخته شده بود و رنگ قرمز سیر براق و بسیار زیبایی داشت. ایلنا با تحسین به دور آن چرخید و کندکاریهای ظریف و بسیار زیبای رو چوب آن را با دقت بررسی کرد؛ بدون شک این یکی از خوش ساخت ترین و گرانقیمت ترین چنگهایی بود که او تا به آن روز دیده بود.

او با لذت و دلتنگی دستش را دراز کرد و به گلهای کنده کاری روی چوب چنگ دست کشید،  آخرین بار در ایتالیا و یکی دو روز پیش از بازگشتش به انگلیس چنگ زده بود و حالا به شدت برای نواختن آن دلتنگ بود. او به سازهای زهی علاقمند بود و از بین آنها نوای رویایی چنگ و صدای حزن آلود و بم ویولن سل را از همه بیشتر دوست داشت. در نتیجه بر خلاف اصرارهای خانم رادفورد برای یاد گرفتن پیانو او نواختن این دو وسیله را آموخته بود.

فکر لی لی به هندوستان کشیده شد، اگرچه آنجلا در نواختن چنگ استاد بود و آن را به خوبی به لی لی آموخته بود اما در هندوستان یافتن معلمی که بتواند ویولن سل آموزش دهد اصلاً کار راحتی نبود. رابرت معلمی را که ویولن تدریس می کرد یافته بود اما وی تنها توانسته بود اصول ابتدایی ویولن سل و نت خوانی را به لی لی بیاموزد. ایلنا خودش به تنهایی با علاقه نواختن ویولن سل را تمرین کرده بود و بعدها هنگامیکه به لیورپول بازگشته بودند با کمک معلم مجربی آموخته هایش را تکمیل کرده بود.

 

(۱) Ben

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 21:57  توسط قصه گو  | 

آن روز چهارشنبه بود و لی لی که اغلب صبحها در عمارت تنها بود ناهار بسیار سبکش را زودتر از همیشه صرف کرده بود. قرار بود که امروز عصر برای صرف وعدۀ غذایی که ریچارد به آن " شام زود هنگام، ناهار دیر هنگام" می گفت با پدرش و اریک در منزل او جمع شوند. ریچارد آن روز توانسته بود کارهای فراوان همیشگیش را زودتر از روزهای دیگر تعطیل کند و مایل بود اوقاتش را در کنار آنها بگذراند. قرار بود که اریک و والتر مستقیم از محلهای کارشان به منزل ریچارد بروند و لی لی نیز تقریباً دو ساعت دیگر باید به سوی عمارت ریچارد به راه می افتاد. ایلنا به سوی کتابخانۀ عمارت به راه افتاد تا کمی مطالعه کند.

در کتابخانه ایلنا بر روی صندلی چرمی بزرگ و راحتی که آنجا بود نشست و کتابی را که تازه آغاز کرده بود بر روی پاهایش گشود. کتاب سفرنامۀ کشیشی بود که برای ترویج مسیحیت به آفریقا سفر کرده بود و این کتاب را در مورد رسوم یکی از اقوام آفریقایی نوشته بود. لی لی در اصل آن را از اریک به امانت گرفته بود و حالا با علاقه مشغول مطالعۀ آن بود، او واقعاً هرگز از آموختن در مورد انسانهای دیگر و زندگیهایشان سیر نمی شد.

لی لی فصلی از کتاب که مشغول خواندنش بود را تمام کرده به ساعت کتابخانه نگریست، کمتر از نیم ساعت دیگر باید حرکت می کرد تا سر وقت به عمارت ریچار برسد. او از جایش برخاست، کتاب را به قفسه اش بازگرداند و به سوی اتاقش به راه افتاد.

مدت کوتاهی بود که لی لی سرانجام به اتاق تازه اش نقل مکان کرده بود. اگرچه اتاقش هنوز آن طور که دوست داشت تکمیل نشده بود اما تا همین جا هم واقعاً زیبا و دلنشین شده بود. لی لی زنگ زد تا فیبی بیاید و خودش لباس مناسبی برای مهمانی کوچک انتخاب کرد.

فیبی با لبخند وارد اتاق شد و همانطور که به ایلنا در ببرون آوردن پیراهن فعلیش کمک  می کرد با هیجان به لباس زیبایی که بر روی تخت خواب قرار داشت نگریست:

- خدای من.. چقدر پیراهنتان زیبا و خوش رنگ است خانم.

ایلنا با محبت به او لبخند زد:

- متشکرم فیبی عزیزم.

فیبی سرش را تکان داد:

- شما سلیقۀ بسیار خوبی دارید خانم... تمام چیزهایی که انتخاب می کنید، لباسهایتان، وسایل اتاقتان همگی بسیار دلنشین هستند.

ایلنا خنده اش گرفت:

- منظورت این است که بنابر نظر و سلیقۀ شخصی تو من چیزهای زیبایی را انتخاب می کنم؟

کاملاً معلوم بود که فیبی منظور ایلنا را نفهمیده است زیرا با تعجب دست از کار کشید و در سکوت به او خیره شد. ایلنا لبخند زد:

- فیبی عزیزم سلیقه یک مبحث بسیار شخصی و نسبی است. مثلاً شما معتقد هستی که لباسی که من می پوشم بسیار زیباست، در عین حال کسانی هستند که معتقدند که این لباس بسیار زشت است.

فیبی اخم کرد:

- در این صورت آنها افراد بسیار بد سلیقه ای هستند.

ایلنا همچنان که به سوی میز آرایشش می رفت از خنده ریسه رفت:

- نکته دقیقاً همین جاست فیبی، چه چیزی معیار سلیقۀ خوب یا بد را تایین می کند؟ هیچ دادگاه و یا قانون رسمی در مورد زیبایی و زشتی وجود ندارد. هر کسی می تواند هر طور که دوست دارد بیندیشد و هیچ کس اجازه ندارد سلیقۀ دیگری را محکوم کند.

فیبی برای اندکی سکوت کرد و سپس خندید:

- شما عقاید جالب و بزرگمنشانه ای دارید خانم.

لی لی لبخند تلخی زد، به یاد مشکلی افتاد که اخیراً با آن رو به رو شده بود و تا آن لحظه هیچ پاسخی برایش نداشت و هالۀ خفیف نگرانی چهره اش را پوشانید. او همچنان که موهای بلندش را شانه می کرد از خود بی خود زمزمه کرد:

- و با وجود تمام سلیقه و افکارم هیچ پاسخی برای سوال فعلیم نمی یابم!

 فیبی متوجه ناراحتی او شد:

- آیا اتفاقی افتاده است خانم؟

لی لی به خودش آمد و سرش را به علامت نفی تکان داد:

- خیر فیبی عزیز.

فیبی خندید و با شیطنت گفت:

- آیا نگرانی شما به تولدهای پدرتان و آقای اریک مرتبط است؟

ایلنا برای اندکی با تعجب به فیبی نگریست و بعد با اعتراض و شوخ طبعانه گفت:

- خدای من... آیا خواندن افکار من اینقدر آسان است؟!

و هر دو به خنده افتادند. سرانجام لی لی که آماده شده بود به سوی در اتاق به راه افتاد:

- سرانجام فکری به حال این مشکل هم می کنم. بهتر است هر چه زودتر حرکت کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 23:29  توسط قصه گو  | 

بیشتر از یک ماه از زمانی که لی لی به نورسهمپتن آمده بود می گذشت، اولین ماه تابستان بود و هوا در شهر به مراتب گرمتر شده بود و تعداد روزهای آفتابی به طرز قابل توجهی افزایش یافته بودند. حالا لی لی کاملاً جایش را در خانه و در شهر باز کرده بود و زندگی یکبار دیگر به او لبخند می زد. یکبار دیگر زندگی ایلنا پر از فعالیت و جنب و جوش شده بود، او در میان دخترهای همسالش در شهر دوستان زیادی یافته بود و برای فعالیتهای مختلف از قبیل کلابهای کتابخوانی، برگزار کردن نمایشگاههای خیریه در کلیسا و یا گردشهای دسته جمعی به آنها ملحق می شد. علاوه بر آن ایلنا با سرعت عجیبی با مردم شهر آشنا و صمیمی شده بود، او که همیشه علاقۀ زیادی به شناختن مردم و مشکلاتشان داشت و از هیچ کوششی برای یاری رساندن به آنها دریغ نمی کرد به زودی با کمک اریک و پدرش با تعداد زیادی از مردم شهر آشنا شده بود و حتی توانسته بود در تعدادی از مشکلات آنها به یاریشان بشتابد.

در عمارت والتر روابط ایلنا با تمام خدمتکارها بسیار گرم و صمیمی بود، والتر بارها به شوخی می گفت که تا آن روز می اندیشیده که در میان اشرافی که او می شناسد اریک بهترین روابط را با اقشار پایین تر جامعه دارد اما حالا با ورود ایلنا باید این افتخار را به لی لی می داد! والتر و اریک هم به نوبۀ خود از حضور لی لی در عمارت و در زندگیشان شاد و خرسند بودند. والتر اخلاق خوب و شخصیت قوی ولی با محبت لی لی را بسیار می پسندید و برای دخترش احترام خاصی قائل بود...حالا پدر و فرزند شناخت مناسبی از یکدیگر داشتند و عملاً یکدیگر را می پرستیدند. اریک هم با خونسردی و متانت همیشگیش در سکوت اما با لذت تغییرات لطیف و زیبایی که لی لی در روحیات پدرش، او و همۀ کارکنان عمارت بوجود آورده بود را ستایش می کرد.    

کمتر از دو هفته پس از بازگشت آنها به نورسهمپتن والتر سرانجام در نامه ای اخبار خوب و هیجان انگیزش را به مادر و خواهرانش اطلاع داد و دو روز بعد مارگاریتا، لیلیان و سارا به همراه همسران و فرزندانشان در عمارت والتر بودند. مثل این بود که ناگهان و در یک روز عمارت ساکت و آرام والتر توسط یک گروه بزرگ، پر جمعیت  و پر سر و صدا تسخیر شده باشد!

با وجود آنکه تمام مهمانها تنها دوازده نفر بودند اما انرژی و غوغای آنها ستودنی بود! والتر و اریک که با اخلاق و رفتار خانوادۀ والتر آشنا بودند با خونسردی همیشگیشان با شادی از آنها استقبال کردند. لی لی با شگفتی و خجالت و در حالیکه با حضور سرزدۀ مادربزرگ، عمه هایش و فرزندانشان در عمارت پدرش غافلگیر شده بود با آنها رو به رو شد. والتر و اریک کنار ایستادند و اجازه دادند که مهمانها ایلنا را دوره کنند. در ابتدا لی لی کاملاً شوکه شده بود، او چندین بار با التماس به پدرش نگریست تا شاید والتر مداخله کند و او را از شرایط دشوار و گیج کننده نجات بدهد اما وقتی که والتر با خونسردی کناری ایستاد و مداخله نکرد ایلنا تصمیم گرفت که خجالت را کنار بگذارد و کنترل اوضاع را در دستان خودش بگیرد. چند دقیقۀ بعد خنده ها و شادیهای ایلنا و سایر اعضای خانواده عمارت را پر کرده بود.

لیلیان، سارا و خانواده هایشان برای ده روز در نورسهمپتن ماندند و مارگاریتا چند روز پس از بازگشت آنها به لندن در نورسهمپتن کنار پسر و نوه اش ماند. در تمام این مدت شادی و هیاهوی عجیبی در عمارت موج می زد. هیاهویی که آنقدر شدید بود که پس از سه روز اریک را عملاً از عمارت فراری داده بود.

اصولاً اریک هر روز وقت زیادی را در شهر می گذرانید ولی با شلوغ شدن عمارت او عملاً تنها شبها دیروقت برای خواب به عمارت باز می گشت و صبحها بلافاصله پس از صرف صبحانه عمارت را ترک می کرد. این موضوع لی لی را به شدت شرمنده کرده بود و در نتیجه او با درماندگی می کوشید که غوغای جاری در عمارت را کمی آرامتر کند. هنگامیکه والتر متوجه دلیل ناآرامی لی لی شد او را دلداری داده به او اطمینان داد که با وجود آنکه اریک روابط بسیار خوبی با خانوادۀ او دارد اما همیشه از ازدحام و غوغا فراری است. اریک آپارتمان مناسبی در نورسهمپتن داشت که از آن به عنوان مطب نیز استفاده می نمود و هر وقت که خانوادۀ والتر به نورسهمپتن سفر می کردند او زمان زیادی را در آپارتمانش صرف مطالعه و آزمایشهایش می کرد.

ایلنا و خانمهای خانوادۀ پدریش ، به خصوص عمه هایش و دختران سارا و لیلیان، به سرعت با هم صمیمی شدند. آنها هر روز را در کنار هم به گردشها و صحبتهای طولانی می گذراندند و این یکی از چیزهایی بود که لی لی به شدت به آن نیاز داشت. در میان صحبتهای طولانیشان ایلنا شرح خاطرات و اتفاقاتی را می شنید که در سالهای کودکیش و یا در نبودش در زندگی پدر و خانواده اش اتفاق افتاده بودند. شرح صحبتها و واکنشهای تلخی را که در میان پدرش و والدین مادرش و حتی مارگاریتا و پدرش رد و بدل شده بودند. بعضی از صحبتها به حدی تلخ بودند که لی لی به زحمت می توانست بعد از آن چهرۀ نسبتاً شادابی به خود بگیرد مبادا پدرش متوجه صحبتهای بین او و خواهرانش بشود و از آن ممانعت کند. اگرچه پس از آنکه مهمانها نورسهمپتن را به قصد لندن ترک کردند والتر به لی لی گفت که در تمام این مدت از صحبتهایی که بین آنها گفته می شده است اطلاع داشته اما از آنجا که برای لی لی و خواسته هایش احترام قائل بود تصمیم گرفته بود که اجازه بدهد دختر جوان به میل و اختیار خودش هر چه را که مایل است بشنود.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 3:53  توسط قصه گو  | 

اریک سرش را چرخاند و با محبت به او نگاه کرد و سپس سرش را به معنی نفی تکان داد:

- می گویم که دنیای ما ظرفیت نامحدودی برای اتفاقات عجیب تلخ و شیرین دارد... مرگ، بیماری، رفاه، جنگ، قتل، ثروت، فقر... همه و همه اجزای جدا ناشدنی دنیای ما هستند که خواه ناخواه اتفاق می افتند. تو می توانی به راحتی و به قولی با قرعۀ یک طاس به هرکدام از این گروه ها پرتاب شوی. مثلاً هنگامی که والدین من که دارای ثروت زیادی بودند تصمیم به داشتن فرزند گرفتند این طور اتفاق افتاد که من متولد شوم... و بعدها والدین من به خاطر همین ثروت راهی هندوستان شدند و در مسیر برگشتشان در روزی که نباید در کشتی که نباید بودند و هر دو در دریا غرق شدند. آیا واقعاً در پشت تمام اینها یک حکمت خاص و شخصی برای من و خانواده ام وجود دارد؟ من این طور فکر نمی کنم... مسئله اینجاست که هنگامی که در دنیایی که در آن اتفاقات و حالات بسیاری روی می دهند زندگی می کنی ناچار با احتساب احتمالات درگیر تعدادی از این اتفاقات خواهی شد... تنها کافیست که در زمان و شرایط خاص در مکان و موقعیت ویژه ای حضور داشته باشی. علاوه بر آن این تنها تو نیستی که دچار آن اتفاق می شوی افراد زیاد دیگری نیز در طول تاریخ و در هر گوشۀ دنیا با اتفاقاتی مشابه آنهایی که برای تو روی می دهند دست و پنجه نرم خواهند کرد. اگر دست بر قضا این اتفاقات شوم و دردناک باشند درمان و حل آنها مدت زیاد و افراد زیادتری را می طلبد. اما نکتۀ بسیار مهم در اینجاست که پس از آنکه راه حلی برای هر یک از آنها پیدا شد دیگر به چشم درماندگی یا بدبختی به آنها نگریسته نخواهد شد.

اریک سکوت کوتاهی کرده نفس آرامی کشید و سپس پرسید:  

- ایلنا آیا می دانی عاقبت کسانی که تو و مادرت را از پدرت جدا کردند چه شد؟

ایلنا به سختی آب دهانش را فرو داد و سرش را به علامت مثبت تکان داد. اریک اضافه کرد:

- بدون شک تو و مادرت اولین و آخرین قربانیان آن راهزنها نبودید. خدا می داند چندین خانواده بوسیلۀ این راهزنها از هم پاشیدند تا کسی که ابزار، هوش و قدرت مناسب برای مقابله با آنها را داشت؛ در این حالت متاسفانه پدر، بخاطر انتقام به مبارزه علیه آنها پرداخت و آنها را از بین برد. عزیزم تو می توانی به دنبال خط سیر اتفاقاتی که در نهایت منجر به مرگ مادرت شد بگردی و آنها را تک تک ریشه یابی کنی اما آیا حقیقتاً یک فلسفۀ خاص و شخصی برای تو و پدرت در مرگ مادرت وجود دارد؟ من فکر می کنم که حتی گشتن به دنبال چنین حکمت خاصی اشتباه و محکوم به شکست است. هنگامی که شرایط لازم وجود داشته باشند حوادث اتفاق خواهند افتاد و تا زمانی که راه حلی برای آنها یافت نشود به چشم یک مشکل و بدبختی نگریسته خواهند شد.

اریک نفس عمیقی کشید و با صدایی نرم و در عین حال عمیق و تاثیرگذار گفت:

- ایلنای عزیزم... در زندگی سختیها و مشکلات پر اهمیت تر و آموزنده تر از آسایشهای آن هستند. در سختیهاست که ما روشهای مبارزه و پیروزی را می یابیم و به کار می بندیم... در یک دنیای سخت و دشوار امکان بهتر شدن و یاد گرفتن بیشتر از یک دنیای ساده و بی مشکل است... بهتر است که به سختیهای زندگی به چشم مکانی برای یادگیری و به لذتهایش به چشم زمانی برای تجدید قوا برای مشکل بعدی نگاه کنی.

لی لی مانند کسی که همۀ صحبتهای اریک را در خواب شنیده باشد ایستاده بود و با دهان نیمه باز و چشمهای از حدقه در آمده به او می نگریست... توضیحات مرد جوان آنقدر غریب و غیر قابل باور و در عین حال ساده و حقیقی بودند که ایلنا را بر جایش میخکوب کرده بودند... باور کردنی نبود که تمام حرفهای اریک اینقدر منطقی و قابل لمس بودند و او تا آن روز هرگز به آنها به صورت منسجم و دقیق نیندیشیده بود! او بارها به قسمتهای پراکنده ای از این حرفها اندیشیده بود اما افکارش همیشه آنقدر از هم گسسته و ابتدایی بودند که هرگز او را به چنین فلسفۀ زیبا و باشکوهی نرسانده بودند. لی لی بی اختیار برگشت و به دور دستها خیره شد، یکبار دیگر تمام صحبتهای اریک را به دفعات در ذهنش کاوید و بررسی کرد، حق با او بود تنها فلسفۀ پشت اتفاقات اطرافش پیشرفت بشریت بود، یافتن پاسخ و حل کردن مشکلات... اتفاقات دردناک باید به کرات اتفاق می افتادند تا سرانجام کسی راه حلی برای آنها می یافت... و بعد مشکلات دیگر پیدا می شدند!

ایلنا درست نمی دانست چه مدتی به همان حال خیره خیره به جنگل نگریسته بود و به حرفهای اریک اندیشیده بود. وقتی که به خودش آمد متوجه شد که اریک هم مانند او مشغول تماشای جنگل شده است. ایلنا نفس عمیقی کشید و به سوی او چرخید. اریک که متوجه حرکت ایلنا شده بود به سوی او برگشت و لبخند زد، چشمهای عمیقش مانند همیشه نافذ بودند و به وضوح پر از بارقه های هوش و ذکاوت... ایلنا با ناباوری متوجه اتفاق عجیب دیگری شد؛ باران بند آمده بود! درست مثل اینکه با آرامش و خرسندی او آسمان هم دست از گریستن برداشته بود و آرام و خرسند شده بود! لی لی با صدایی که به زحمت شنیده می شد رو به اریک زمزمه کرد:

- متشکرم اریک.... متشکرم...

اریک سرش را با محبت تکان داد و از خود بی خود پشت دست لی لی که بر نردۀ ایوان قرار داشت را نوازش کرد:

- خوشحالم که صحبتهایم توانستند آرامت کنند عزیزم.

ایلنا سرش را به طرفی خم کرد و با قدردانی و سپاس لبخند شیرینی به اریک زد و سپس از خود بی خود بازوهایش را برای در آغوش گرفتن دوست جوانش از هم گشود. اریک متوجه منظور لی لی شد و او هم بی درنگ بازوهایش را با صمیمیت باز کرد. ایلنا آرام و با احترام قدمی به سوی اریک برداشت، دستهایش را بالا برد و دور گردن او حلقه کرد و خودش را آرام به وی فشرد. اریک بازوهایش را بست و لی لی را نرم و سبک در میانشان گرفت و گونه اش را بر روی موهای ایلنا گذاشت. لی لی آرام زمزمه کرد:

- این بار هم شما داوطلب شدید که برای کنترل وضعیت من به اینجا بیایید...

اریک از شنیدن این جمله بی اختیار لبخند زد، این از اولین جملاتی بود که لی لی در لیورپول به تنهایی به او گفته بود. مرد جوان با صمیمیت ایلنا را اندکی به خودش فشرد و با خنده زمزمه کرد:

- چه کسی به جز من...

آن دو برای یکی دو ثانیۀ کوتاه به همان حال ماندند و سپس با احترام هم را رها کردند و با صمیمیت به یکدیگر نگاه کردند. ایلنا برای اولین بار احساس کرد که دوستی با اریک برایش بسیار آرامش بخش و آموزنده خواهد بود و از این فکر با شادی چشمهایش را بسته نفس عمیقی کشید.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 22:53  توسط قصه گو  | 

ایلنا از جایش برخاست و به کنار نرده های فلزی ایوان رفت، باران نم نم بر روی صورت و موهایش بارید، هنوز هم از خیس شدن زیر باران بیزار بود اما آن روز این خیس شدن در زیر اشکهای آسمان آنقدر به شرایط بغض آلود کنونیش شباهت داشت که نتوانست خودش را راضی به گریختن از زیر آن کند. لی لی چشمهایش را بست و صورتش را کمی بالا گرفته اجازه داد قطره های ریز باران بر روی آن بچکند.

او وقتی به خودش آمد که اریک از جایش برخاست و کنارش ایستاده به دوردستها خیره شد. مکث کوتاهی بین آنها پیش آمد، ایلنا که احساس می کرد اریک چیزی برای گفتن دارد بادقت و انتظار به او نگریست. اریک گلویش را با سرفۀ کوچکی صاف کرد و آرام گفت:

- ایلنا آیا هرگز در مورد آزمایشهایی که بر روی حیوانات انجام می دهم برایت گفته ام؟

سوال اریک آنقدر عجیب بود که ایلنا همچنان در سکوت و ناباوری خیره به او نگاه کرد. اریک چشمان نافذش را مستقیم در چشمان ایلنا دوخته دستش را تکان داد:

- من آزمایشهای زیادی بر روی حیواناتی از قبیل موشها، قورباغه ها، خرگوشها و گاهی حتی سگها، گربه ها و کبوترها انجام می دهم! سعی می کنم که آنها را مبتلا به بیماریهای مختلف کنم و بعد با داروها و درمانهای مناسبی که به ذهنم می رسند آنها را بهبود بدهم... علاوه بر آن به دفعات متعدد آنها را تشریح کرده ام.

ایلنا با چشمان از حدقه در آمده و رنگ پریده به اریک نگاه می کرد، می دانست که اریک شخصیت عجیبی دارد اما نمی توانست باور کند که او می تواند تا این حد سنگدل و بی احساس باشد! اریک نگاه بسیار جدی و خونسردش را در چشمان لی لی دوخت:

- این عملاً تنها راهی است که می توان بوسیلۀ آن علم پزشکی را پیش برد و روشهایی برای درمان بیماریهای گوناگون یافت ایلنای عزیزم. تمام داروها و روشهای طبابتی که امروز در مورد بیماران استفاده می شود زمانی بوسیلۀ یک نفر پیشرو بر روی تعداد نسبتاً زیادی از حیوانات اعمال و آزمایش شده اند.

لی لی به سختی سرش را به علامت توافق تکان داد. اریک که منتظر همین حرکت او بود نفس عمیقی کشید و افزود:

- در اصل داستان کمابیش این گونه پیش می رود: بیماری با مشکلی جدی برای مداوا به سراغ شما می آید، پس از معاینۀ آن شخص اگر مداوای مناسبی برای آن شخص به ذهنت نرسد و یا مداواهای معمول بی نتیجه بمانند باید به داروها و روشهای جدید برای مبارزه با بیماری بیندیشی. در ابتدا سعی می کنی که دلیل بیماری آن شخص و دلیل پاسخ ندادنش به داروهای کنونی را بیابی، پس از آن مشغول یافتن تعدادی دارو برای آن بیماری می شوی و سپس آن داروها را بر روی حیوانات آزمایشگاهیت امتحان می کنی تا از نتیجۀ آنها مطمئن شوی.

اریک با دقت به ایلنا نگریست، حالا لی لی با حالتی مانند سردرگمی به او می نگریست، معلوم بود که نمی تواند ارتباط بین شرایط کنونی و صحبتهای اریک را دریابد. اریک آرام و شمرده صحبتش را ادامه داد:

- گاهی هیچ یک از روشهای مداوایی که به آنها اندیشیده ای پاسخ نخواهند داد. از آن بدتر گاهی داروها نتایجی کاملاً برخلاف آنچه که پیش بینی کرده ای خواهند داد و یا حتی در تک تک حیواناتی که آزمایشت را بر روی آنها انجام داده ای نتیجه ای کاملاً متفاوت خواهی گرفت و چندین بار این اتفاق آزار دهنده و بی نظم تکرار خواهد شد!! بعضی وقتها هنگامیکه چنین شرایطی پیش می آید آنچنان درمانده و خشمگین می شوی که دوست داری تمام یادداشتهایت را پاره کنی و  وسایل آزمایشت را از پنجره بیرون بیندازی!!

اریک لبخند شیطنت باری به لی لی زد و ایلنا هم بی اختیار در پاسخ او لبخند زد. اریک ادامه داد:

- در این شرایط می توانی با بدبختی از خودت سوال کنی که فلسفۀ پشت ناکامی و شکستت چه بوده است و یا می توانی آزمایشهایت را پیش ببری و سعی کنی نکتۀ مخفی در پشت نتایج را دریابی.

اریک بی اختیار بازوی ایلنا را گرفت و دوستانه فشار داد:

- ایلنای عزیزم آیا متوجه منظورم می شوی؟ همین اتفاقات غیر طبیعی و خارج از کنترل ما هستند که علم پزشکی را پیش می برند... خدا می داند که چندین بار باید یک نتیجۀ غیر معمول و خارج از پیش بینی در گوشه کنار دنیا و در زمانهای مختلف برای پزشکان مختلف پیش بیاید تا سرانجام یکی از این افراد نکتۀ ظریف پشت اتفاق را ببیند و توضیح و یا مداوایی معجزه وار زاییده شود. دنیای ما هم دقیقاً تابع همین اصل است. تو هرگز نمی توانی فلسفۀ خاص و منحصر به فردی برای اتفاقات گاهاً تلخی که در اطرافت می افتند بیابی، اصولاً چنین فلسفۀ خاصی وجود ندارد... اما مهمترین و مخفی ترین فلسفۀ پشت تمام سختی های دنیا باقی می ماند، فلسفۀ یادگیری و پیشرفت.

نگاه پر از ناباوری و تعجب ایلنا با نگاه جدی و نافذ اریک در هم گره خوردند. اریک نفس عمیقی کشید و نجوا کرد:

- یک مثال ساده... ممکن است نوزادان بسیاری در سرتاسر دنیا و برای سالیان طولانی در اثر یک بیماری تلف شوند. والدین این کودکان در غم و اندوه به دنبال حکمتی در پشت از دست داد عزیزانشان می گردند تا اینکه سرانجام والدین یکی از این کودکان تصمیم می گیرند که به جای عزاداری و ماتم به دنبال دفاعی در برابر بیماری که فرزندشان را از آنها گرفت بگردند و سر انجام درمان بیماری را می یابند! هیچ حکمتی پشت از بین رفتن کودکان بیگناه وجود ندارد؛ تنها شرایط مناسب برای بوجود آمدن بیماری مهلک. پدر و مادرهایی که می اندیشند حکمتی یافته اند در اشتباه هستند...مسئله اینجاست که احتمال یافتن پاسخی برای مشکلات بسیار سخت دنیای ما بسیار کم و ناچیز است و در نتیجه این حوادث باید به کرات اتفاق بیفتند تا شاید یکی از آنها برای کسی با شرایط و ابزارهای مناسب برای یافتن راه حل پیش بیایند.

اریک بر گشت و به دوردستها نگاه کرد. لی لی نیز به تبع او برگشت و وحشت زده در  حالیکه از خود بی خود ناخنهایش را می جوید در جهتی که اریک می نگریست خیره شد. صحبتهای اریک عجیب تر و حتی هراسناک تر از آن بود که او بتواند آنها را بپذیرد. او برای اندکی با ناباوری و در سکوت به صحبتهای اریک اندیشید و سرانجام سکوتش را شکست. لی لی به سوی او چرخید و با صدایی لرزان که به زحمت به گوش می رسید نالید:

- آیا می گویید که تمام بدبختی های دنیای ما بوجود آمده اند تا ما آنها را حل کنیم و از آنها بیاموزیم؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 23:9  توسط قصه گو  |