تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

نزدیک به دو ساعت بعد صحبتهای آنها تمام شده بود. مارتا به ساعت تالار نگریست و از جایش برخاست:

- ایلنا، عزیزم متشکرم که در مورد سفرت برای من هم صحبت کردی، پس از این مدت طولانی شنیدن صدای دلنشین و جملات زیبایت برایم واقعاً لذتبخش بود ... برای خانم رادفورد هم واقعاً متاسفم دخترم.

او این بار رو به والتر گفت:

- اگر اجازه بدهید برای آماده کردن شام باید به آشپزخانه بازگردم.

والتر به علامت موافقت سرش را تکان داد:

- حتماً مارتا...

پس از خروج مارتا اریک هم که احساس خستگی می کرد به پدرش و لی لی نگریست:

- اگر اجازه بدهید من هم شما دو نفر را تنها می گذارم و به اتاقم می روم که تا موقع شام کمی استراحت کنم ...

ایلنا نیز از جایش برخاست:

- پیش از آنکه به اتاقتان بازگردید اجازه بدهید که من بسته ای که از لیورپول برایتان به اینجا آورده ام را به شما بدهم.

والتر با تعجب به آن دو نگریست و اریک با خونسردی سرش را تکان داد:

- اگر مایلید که در کنار پدر بمانید می توانید آن را بعداً به من بدهید ایلنا.

لی لی با لبخند به پدرش نگریست اما رو به اریک گفت:

-  پس از آنکه بستۀ جرالد را به شما دادم به اینجا بازخواهم گشت. دوست دارم که این بستۀ امانتی را هر چه زودتر به دست صاحبش برسانم.

ایلنا در مقابل پدرش کمی بر زانوهایش خم شد و اریک هم با علامت سر از والتر خداحافظی کرده هر دو به سوی اتاق لی لی به راه افتادند.

 

لی لی در اتاقش را گشود و با ادب به اریک اشاره کرد:

- لطفاً وارد شوید.

اریک برای اندکی مکث کرد، پیش از این هرگز به اتاق جدید لی لی پا نگذاشته بود. او بی درنگ به خودش آمد و با سه قدم بلند وارد اتاق شد و تقریباً در ورودی اتاق ایستاده با شگفتی آمیخته با تحسین به اطراف اتاق دختر جوان نگریست. اتاق لی لی بدون شک نمونه ای ناب و بی نقص از دنیای سلایق و افکار درونی او بود. همه چیز در اتاق به طرز عجیب و دلنوازی زیبا و ظریف طراحی شده بودند. از رنگ هر یک از دیوارهای اتاق که با وجود اینکه به طرز جسورانه ای با یکدیگر تفاوت داشتند آنقدر با هم همخوانی داشتند گرفته تا پرده های زیبای آن، تابلوهای نقاشی و آثار هنری که در هر گوشۀ اتاق چشم نوازی می کردند و وسایل به شدت مدرن ولی منحصر به فرد اتاق همه و همه مصداق بارزی از سلیقه و وسواس کم نظیر لی لی در انتخاب طرحها و رنگها بودند.

ایلنا که واضحاً متوجه شگفتی اریک نشده بود مستقیم به سوی یکی از میزهای کوچک اتاق رفت و بسته ای که بر آن قرار داشت را برداشته به سوی اریک بازگشت:

- این هم بستۀ شما. فکر می کنم که جرالد نامه ای هم در آن برایتان گذاشته اند.

اریک مثل اینکه با صدای ایلنا از دنیای دیگری به دنیای کنونی باز گشته باشد تکانی خورده به خودش آمد و بی درنگ دستش را برای گرفتن بسته دراز کرد:

- متشکرم ایلنای عزیز.

ایلنا متوجه شگفت زدگی اریک شد و با کمی کنجکاوی به او نگریست:

- آیا اتفاق خاصی افتاده است؟

اریک آب دهانش را فرو داد و با جملاتش بازی کرد. او پس از مکث کوچکی گفت:

-  مسئلۀ مهمی نیست... فقط .... تا امروز اتاقی به این دلنوازی و لطافت ندیده بودم.

ایلنا ناگهان به خودش آمد و با ناراحتی دستش را بر روی دهانش گذاشته آه کوچکی کشید و کمی قرمز شد:

- آه اریک عزیز... لطفاً مرا ببخشید، اصلاً به خاطر نداشتم که این اولین باری است که شما به اتاق من می آیید.

او سپس با دستپاچگی بسته را از دست اریک گرفته به او اشاره کرد که در اتاقش پیش برود:

- لطفاً راحت باشید.

اریک با احترام کمی سرش را در مقابل او خم کرد و سپس با قدمهایی آرام در اتاق لی لی پیش رفت.

ایلنا همانجا که از او جدا شده بود ایستاده و اریک که آرام در اتاق قدم می زد را تماشا کرد. مرد جوان با دقت همیشگی مخصوص به خودش و تحسین خاصی به اطراف اتاق نگاه می کرد. ایلنا به یاد حرفهای ریچارد که می گفت اریک معتقد است که او سلیقۀ بسیار خوب و دلنشینی دارد افتاد، کاملاً معلوم بود که ریچارد حقیقت را به او گفته است.

سرانجام اریک تماشایش را تمام کرد و با لبخند مهربان و پر احترامی به سوی ایلنا نگریست. گونه های ایلنا کمی قرمز شدند و خودش با کمرویی خندید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 4:3  توسط قصه گو  | 

اریک عملاً در مقابل در تالار اما بیرون از آن ایستاده بود و با لبخندی مهربان و آرام بر لبانش به پدرش و لی لی نگاه می کرد. او اگرچه انسان ساکتی بود ولی با نگاه دقیق و نافذش به خوبی می دید که لی لی چقدر برای پدرش عزیز است. حتی در این مدت کمی که وی به زندگی والتر وارد شده بود تغییراتی که در اخلاق و کردار والتر رخ داده بودند کاملاً مشهود و واضح بودند.

سرانجام پدر و فرزند یکدیگر را رها کردند. والتر با لبخند دو قدم از ایلنا فاصله گرفت و با لذت به دختر زیبایش نگریست:

- چه موقع وارد شدی عزیزم؟   

- پیش از ظهر... صبح بسیار زود از لیورپول حرکت کردم.

- به خانه خوش آمدی دخترم.

والتر به لی لی و اریک اشاره کرد که بنشینند. او سپس با دقت به چهرۀ اریک نگریست، با وجود آنکه مرد جوان خوشحال و شاد به نظر می آمد ولی از اثرات خستگی و بیخوابی که در اعماق چهره اش به چشم می خورد و از ته ریشش معلوم بود که اوقات طاقت فرسایی را در شهر گذرانده است. والتر روبه اریک گفت:

- حال تو چطور است اریک عزیزم؟ به نظر خسته می آیی.

اریک سرش را تکان داد و نفس عمیقی کشید:

- چیز مهمی نیست پدر، گرمای هوا و نتایج یکی از آزمایشهایم مرا به ستوه آورده بودند. ایلنا به من توصیه کردند که به خانه بازگردم و پس از استراحت و تجدید قوا به جنگ مشکلاتم بروم.

والتر خندید:

- خوشحالم که به خانه بازگشته ای و امیدوارم که هر چه زودتر نتایجی که مایلی را بگیری.

آنها هر سه نفر نشستند. والتر یکبار دیگر دخترش را برانداز کرد و در دل بخاطر بازگشت دوبارۀ او به نورسهمپتن نفس راحتی کشید. او سپس پرسید:

- آیا سفر خوبی داشتی عزیزم؟ حال خانم رادفورد و سایر اعضای خانوادۀ ایشان چطور بود؟

غم اندکی صورت لی لی را پوشانید:

- سفرم بسیار خوب بود پدر... بخصوص که فرصت کردم دوستان قدیمیم را که پس از بازگشت به بریتانیا موفق به دیدنشان نشده بودم دوباره ببینم... علاوه بر این دیدار و بودن با خانوادۀ رادفورد همیشه برای من لذت بخش است. اما متاسفانه خانم رادفورد بسیار غمگین و شکسته شده بودند. ایشان روابط نزدیکی با مادرشان و من داشتند و حالا از هر دو نفر ما به صورت کاملاً ناگهانی جدا شده اند.

والتر کمی در خودش فرو رفت، خوب می دانست که جدا شدن از فرزندی عزیز و دلبند چقدر سخت و آزار دهنده است. او آرام زمزمه کرد:

- عزیزم آیا دوست داری از خانوادۀ رادفورد و بخصوص خانم رادفورد دعوت کنی که برای مدتی به اینجا سفر کنند و در کنار هم باشید؟ ترتیبی می دهم که اوقات بسیار خوشی را در اینجا داشته باشند...

لی لی با محبت و قدردانی به پدرش نگریست:

- اگر ناراحت نمی شوید من بدون اجازۀ شما این کار را کرده ام. خانم رادفورد فعلاً ترجیح دادند که در لیورپول بمانند اما ممکن است که در آیندۀ نه چندان دور به همراه آقای رادفورد و یا یکی از پسرها برای دیدن ما به اینجا سفر کنند.

لی لی با کمی خجالت سرش را به سویی خم کرد:

- پدر امیدوارم که رفتار و دعوت خودسرانۀ مرا ببخشید.

والتر دستهایش را به علامت نفی در هوا تکان داد:

- فکرش را هم نکن دخترم... خیلی خوشحالم که این کار را کرده ای. اینجا خانۀ توست و اجازه داری که هر کس را که مایل باشی به این عمارت دعوت کنی.

مارتا وارد تالار شد و با خودش کیک و شربت آورد. ایلنا با سبکبالی رو به او لبخند زد:

- مارتای عزیزم می خواهم در مورد سفرم به لیورپول برای پدر صحبت کنم، آیا تو هم مایلی صحبتهایم را بشنوی؟

مارتا با شادی لبخند زد و با محبت به لی لی نگریست ولی پیش از آنکه پاسخی بدهد با حالتی مردد به والتر نگریست. والتر که متوجه منظور او شده بود با خونسردی و لبخندی کوچک سرش را به علامت موافقت تکان داد. مارتا با خوشحالی رو به لی لی گفت:

- عزیزم واقعاً دوست دارم صحبتهایت را بشنوم و متشکرم که مرا به جمعتان دعوت کردی.

پس از آنکه مارتا در مقابل هر یک از آنها کیک و شربت گذاشت خودش نیز بر مبلی نشست و آمادۀ شنیدن صحبتهای ایلنا شد. ایلنا نگاهی گذرا به پدرش، اریک و مارتا کرد. از آنجا که اریک هم در جمعشان بود او تصمیم گرفت که تا جایی که می تواند از تکرار حرفهای سابقش بپرهیزد تا وی را خسته نکند و سپس شروع به صحبت کرد.

لی لی مانند همیشه با حوصله و دلپذیر سخن می گفت و صحبتهایش را گهگاه با حرکتهای دستها و گردنش همراهی می کرد. او در مورد خانوادۀ رادفورد، دیدارهایش با دوستانش و مردم لیورپول و حتی بازدید کوتاهی که از کارخانۀ نساجی رابرت کرده بود برای آن سه صحبت کرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 19:49  توسط قصه گو  | 

آن دو از شهر خارج شدند و در جادۀ منتهی به عمارت در زیر سایۀ درختان زیبای دو طرف جاده همچنان که کمی بر سرعت اسبهایشان می افزودند به سوی عمارت حرکت کردند. نسیم خنکی در جاده به سویشان وزید و آنها را غرق در شادی و خنکی کرد. این بار صحبتهایشان به اتفاقاتی که در نبود لی لی در عمارت و شهر رخ داده بودند کشیده شد. اریک پس از آنکه اندکی در این مورد صحبت کرد با بی تفاوتی و کمرویی خفیف مخصوص به خودش اعتراف کرد که در غیاب لی لی همۀ ساکنین عمارت و بخصوص والتر به شدت دلتنگ و پژمرده بوده اند. لی لی که افسار اسبش را با ظرافت در میان دو دستش گرفته بود چنان شگفت زده شد که کمی آن را کشید و در نتیجه صحرا از سرعتش کاست. او با دهان نیمه باز و چشمان متعجب به اریک نگریست انگار که نمی توانست صحبتهای مرد جوان را باور کند و بعد لبهایش با خنده ای شیطنت بار شکفتند. او با کنجکاوی و شیطنت همراه جوانش را بررسی کرد، انگار که می خواست صحت گفته های اریک را کشف کند و بداند که آیا اریک هم در نبود او دلتنگ شده است یا خیر؟ اریک در زیر نگاه لی لی اندکی قرمز شد و بلافاصله برای فرار از زیر صحبت بیشتر در این مورد خستگیش را بهانه کرد و از ایلنا خواست که او رشتۀ صحبت را در دست بگیرد.

وقتی که آن دو به عمارت رسیدند فیبی در مقابل در به استقبالشان آمده به آنها اطلاع داد که والتر با بی صبری در تالار خانوادگی انتظارشان را می کشد. لی لی با اشتیاق و دلتنگی با سرعت پیشاپیش اریک به سوی تالار روان شد، کاملاً معلوم بود که او هم پس از مدت طولانی دور بودن از پدرش کاملاً دلتنگ او شده است. اریک هم که اصلاً مایل نبود صحنۀ احتمالاً پر از احساسات به هم پیوستن دوبارۀ پدر و فرزند را از دست بدهد با لبخندی موذیانه به دنبال لی لی به راه افتاد، بدون شک می توانست لحظاتی را در این موقعیت بیابد که بعدها بوسیلۀ آن پدرش و لی لی را اندکی بیازارد!

والتر در تالار خانوادگی در مقابل پنجره ایستاده بود و بیرون را تماشا می کرد. آن روز پس از اینکه به اداره بازگشته و اطلاع یافته بود که لی لی برای دیدن او به آنجا آمده بوده است بیشتر نتوانسته بود در دفترش بماند و به سرعت راهی خانه شده بود. وقتی که در عمارت راجر به او گفت که لی لی هنوز به عمارت بازنگشته است والتر هم نگران و هم دلتنگ تر شده بود تا جایی که با اطمینان به اینکه فکرش مشغول تر از آن است که بتواند هیچ کار مفیدی انجام بدهد به تالار خانوادگی آمده بود و خودش را با کارهای کوچک و بی اهمیت سرگرم کرده بود تا لی لی به عمارت بازگردد.

از بیرون از تالار والتر صدای پاهای زنانه ای را شنید که به سرعت به سوی تالار می آمدند. او صدای قدمهای سبک و منظم لی لی را شناخت و به سرعت به سوی در تالار روان شد. در مقابل در تالار لی لی و پدرش به هم رسیدند، آن دو برای چند ثانیه ایستادند و با اشتیاق و شادی در حالیکه چشمهایشان از خوشحالی می درخشیدند به یکدیگر نگریستند. این لی لی بود که سکوت را شکست:

- روز بخیر پدر.... چقدر از دیدنتان خوشحالم...

والتر بی اختیار بازوهایش را از هم گشود تا فرزند محبوبش را در آغوش بگیرد:

- روزت بخیر عزیزم... به خانه خوش آمدی.

لی لی بی درنگ خودش را در آغوش پدرش انداخت و والتر با تمام وجود او را در میان بازوهایش فشرد. او صورتش را در کنار گردن و گوش ایلنا قرار داد و با اشتیاق بدن و موهای فرزندش را بو کشید، درست مثل اینکه می خواست مطمئن شود که خواب نمی بیند و دخترش بار دیگر به زندگی و خانۀ او بازگشته است. لی لی همچنان که بازوهایش را به دور گردن پدرش حلقه کرده بود آرام و با صدایی لرزان زمزمه کرد:

- دلم برایتان تنگ شده بود.

والتر حتی نتوانست در جواب این حرف لی لی سخنی بگوید، او تنها دخترک را بیشتر به خودش فشرد و گردنش را با حرارت بوسید. خدا می دانست که این مدت چقدر به او سخت گذشته بود. در مدتی که ایلنا در لیورپول بود او هر روز بارها و بارها به این فکر کرده بود که شاید دختر دیگر مایل به بازگشت به نورسهمپتن نباشد و در کنار خانوادۀ رادفورد باقی بماند... و او حالا چقدر خوب می دید که بدون لی لی زندگیش  کاملاً تهی و پوچ است! درست مثل کاترینا که روح و معنی زندگی والتر بود لی لی هم در همین مدت کوتاه به مهمترین قسمت زندگی وی تبدیل شده بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 0:27  توسط قصه گو  | 

ایلنا یکبار دیگر با نگرانی به اریک نگاه کرد:

- اریک من را ببخشید که پافشاری می کنم اما فکر می کنم که خستگی و کلافگیتان  مسئله ای ریشه دارتر و عمیق تر از موج گرمای اخیر باشد.

اریک با محبت در چشمان بسیار مهربان و نگران لی لی نگریست، نمی خواست بیشتر از این برای او پرده پوشی کند:

- حقیقت این است که یکی از آزمایشهایم نتایج عجیب و ناامیدکننده ای می دهد و مرا کاملاً به ستوه آورده است... علاوه بر آن بیخوابی دیشب بخاطر گرما مرا حتی بی حوصله تر کرده است.

ایلنا با دلسوزی به اریک نگریست و سرش را به طرفی خم کرد:

- از شنیدن این موضوع واقعاً متاسفم دوست عزیزم... اما فراموش نکنید که حتی در شکست خوردن یک آزمایش درسهای بسیار مهمی برای آموختن وجود دارند، همانطور که خودتان روزی به من گفتید و من از صحبتهایتان واقعاً لذت بردم.

اریک به معنی تایید لبخند خسته ای زد و سرش را تکان داد:

- می دانم.

 لی لی به ساعتی که در تالار بود نگریست:

- فکر می کنم بهتر است که به عمارت بازگردم. دلم به شدت برای پدر تنگ شده است.

اریک با سردرگمی به ایلنا نگریست:

- فکر می کردم که در محل کارشان به دیدنشان رفتید؟

- متاسفانه ایشان در آنجا نبودند. فکر می کنم وقتی که خبر بازگشت من را بشنوند زودتر به عمارت باز می گردند.

ایلنا بار دیگر با دلسوزی نگاهی به اریک انداخت:

- دوست عزیز شما به شدت خسته به نظر می آیید. می توانم پیشنهاد بدهم که با من به عمارت بازگردید و در آنجا کمی استراحت کنید؟

اریک با کمی دودلی به ایلنا نگاه کرد، مثل این که نمی تواند بین ماندن در شهر و  آزمایشهایش و یا بازگشت به عمارت و استراحت یکی را انتخاب کند. لی لی که متوجه دودلی او شده بود با لبخند صمیمی و دوستانه ای قدمی به او نزدیک شده مستقیم در چشمان وی خیره شد:

- پیش از اینکه تصمیم به ماندن بگیرید مطمئن شوید که در شرایط خسته و کلافه کنونیتان ماندنتان نتیجه بخش است.

اریک نفس عمیقی کشید و همچنان که لبخند می زد چشمهایش را بست و دوباره گشود:

- بسیار خوب دوشیزه خانم. شما مرا متقاعد کردید که با شما به عمارت بازگردم.

ایلنا با شادی و شیطنت خندید:

- خوشحالم که می شنوم با من همراه می شوید... علاوه بر آن سورپرایز کوچکی از طرف جرالد برایتان به اینجا آورده ام که در عمارت است.

اریک با کنجکاوی و اندکی تعجب به لی لی نگریست:

- می توانم بدانم در مورد چه صحبت می کنید؟

برق شیطنت در چشمان لی لی درخشید و لبخندی کودکانه بر لبهایش نشست:

- اریک عزیز اگر جواب سوالتان را به شما بدهم دیگر سورپرایز نخواهد بود... خیر نمی توانید بدانید! متاسفم...

اریک برای اندکی به لی لی نگریست و به دنبالی راهی گشت تا او را متقاعد کند. ایلنا خندۀ موذیانه ای کرد و به سوی میزی که کلاه و دستکشهایش بر روی آن قرار  داشتند رفت:

- توصیه می کنم که برای رفتن آماده شوید.

اریک بی اختیار لبهایش را جوید و دستش را در موهایش کشیده آنها را به عقب خوابانید، اصرار کردن به لی لی بی نتیجه بود. او نفس عمیقی کشیده سرش را تکان داد و سپس به سوی اتاق دیگری به راه افتاد تا برای حرکت آماده شود.

 

لی لی و اریک سوار بر اسبهایشان در خیابانهای مرکز شهر راه جاده ای که به عمارت ختم می شد را در پیش گرفتند. خیابانها و کوچه های شهر بخاطر گرمای غیر معمول و آزار دهندۀ چند روز اخیر به طرز عجیبی خلوت بودند. لی لی مانند همیشه کج بر روی زین اسبش نشسته بود و پاهایش را از یکسو آویخته بود. او صحرا را آزاد گذاشته بود که بدون عجله با سرعت نسبتاً آرامی یورتمه برود. حالا دیگر نایت هم به حضور صحرا و لی لی عادت کرده بود و در نتیجه اریک هم سوار بر نایت دقیقاً هم رکاب لی لی حرکت می کرد.  اریک از لی لی خواسته بود که در مورد سفرش به لیورپول برایش تعریف کند و در نتیجه ایلنا آرام و با حوصله مشغول صحبت بود و گهگاه دستهایش را تکان می داد و اریک در سکوت با خونسردی اما علاقه به صحبتهای او گوش می داد و به ندرت در آنها مداخله می کرد.

ایلنا که پس از بازگشتش از ایتالیا مجبور شده بود بی درنگ همراه والتر به نورسهمپتن سفر کند در این سفر فرصت کرده بود که پس از سالها یکبار دیگر با افراد خانواده ای که او را مانند یکی از اعضای خودشان در آغوش گرفته و بزرگ کرده بودند و همین طور دوستان قدیمیش در لیورپول تنها باشد و صحبت کند و این برای لی لی بسیار لذتبخش بود. در این میان بخصوص واکنش دوستانش و مردم لیورپول به داستان غیر قابل باور زندگیش برای لی لی بسیار جالب بود. بر خلاف مردم نورسهمپتن که تنها با والتر و زندگیش آشنا بودند و در نتیجه از اینکه ایلنا زنده بود و به کنار پدرش بازگشته بود متعجب اما خوشحال بودند مردم لیورپول که همیشه لی لی را می شناختند و داستان واقعی زندگیش برایشان کاملاً تازگی داشت با ناباوری می کوشیدند که لی لی را در کنار خودشان نگه دارند! در بحثهایی که در میان لی لی و دوستانش می شد اغلب دوستان دختر جوان می کوشیدند که او را متقاعد کنند که شاید آن طور که همه فکر می کنند والتر پدر حقیقی او نباشد و لی لی نباید با این سرعت به همراه او لیورپول را ترک می کرده است.

ایلنا کاملاً احساس غم و تلخی جدایی که دوستانش را وادار به نشان دادن چنین واکنشهایی می نمود را درک می کرد و در نتیجه با مهربانی و دلسوزی برایشان توضیح می داد که در اینکه والتر پدر حقیقی اوست شکی وجود ندارد و علاوه بر آن والتر با او بسیار مهربان و خوش رفتار است و وی از زندگی در کنار پدر حقیقیش و در زادگاهش بسیار راضی و خشنود است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 18:51  توسط قصه گو  | 

اریک بدون آنکه سخنی بگوید خیره به لی لی نگریست و سبکبالی و شادی عجیبی به سرعت ذهن و قلبش را پر کردند. یک نگاه به دختر جوان کافی بود که بداند چرا در این مدت جای خالیش در عمارتشان این طور مشهود و دردناک احساس می شده است. لی لی سرتا پا رنگهای شاد و سرزنده بود، او مثل نسیم خنک زندگی و طراوت بود. از موهای قهوه ای طلایی زیبایش که آن روز پشت سرش جمع کرده بود تا چشمهای آبی و بسیار پر روحش، تا گونه های صورتیش و سرانجام لباس بسیار زیبای قرمز و لیموییش همگی بحدی دلگشا و دوست داشتنی بودند که او را هم با وجود تمام کلافگی و خستگیش به وجد آوردند. عجیب نبود که در عمارتی که او و والتر با لباسهای تیره و یکنواختشان و خدمتکارها با لباسهای سیاه و سفیدشان آن را تسخیر کرده بودند حضور رنگارنگ لی لی این قدر پر روح و دلربا بود. اریک آرام زمزمه کرد:

- روز بخیر ایلنای عزیزم، به نورسهمپتن خوش آمدید.

ایلنا متوجه برق عجیب نگاه اریک شده با کنجکاوی و در حالیکه می کوشید معنی نگاه او را بفهمد سرش را کمی به طرفی خم کرد. اریک به خودش آمده نگاهش را از او دزدید و رو به اوا با لحن جدی همیشگیش گفت:

- شما می توانید بروید خانم کارول.

اوا نیم تعظیمی کرد:

- هر طور که شما بخواهید آقا... روز بخیر خانم دانوان.

ایلنا با ادب سرش را به سوی اوا تکان داد:

- روز بخیر خانم کارول و از بابت شربت متشکرم.

اوا لبخند مهربانی به لی لی زد و سپس از تالار خارج شد. نگاه اریک یکبار دیگر بر روی ایلنا ثابت شد. او بی اختیار قدمی به سوی دختر جوان برداشت، حالا بوی عطر خفیف و شیرین لی لی را نیز احساس می کرد:

- چه موقع از سفرتان بازگشتید؟

ایلنا نفس عمیقی کشید:

- امروز صبح بسیار زود از لیورپول به راه افتادم. تقریباً دو ساعت پیش وارد عمارت شدم و پس از صرف ناهار سادۀ کوچکی راهی شهر شدم.

مدت کوتاهی سکوت بین آنها برقرار شد. ایلنا چیزی را به خاطر آورد:

- آه... اریک امیدوارم از اینکه وسایلتان دیر به دستتان رسید آزرده نباشید. وقتی که پیکتان به عمارت رسید من او را مرخص کردم چون می دانستم به شهر خواهم آمد. اما پیش از آمدن به اینجا به ادارۀ پدر رفتم و همین مقداری از وقتم را گرفت.

اریک لبخند مهربانی به لی لی زد:

- همه چیز عالیست ایلنای عزیزم و متشکرم که آنها را برایم به اینجا آوردید.

ایلنا سرش را با احترام خم کرد و سپس با دقت به مرد جوان نگاه کرد. چهرۀ اریک واقعاً دیدنی بود، موهای روشن و لخت او تقریباً خیس از عرق دسته دسته در پیشانیش ریخته بودند، صورتش اصلاح نشده بود و لابلای ته ریش بور و روی گردنش پوشیده از قطرات ریز عرق بودند. علاوه بر آن تعدادی از دکمه های پیراهنش باز بودند و اندکی از سینه اش از میان آنها پیدا بود! ایلنا با دلسوزی به اریک لبخند زد:

- آیا همه چیز مرتب است؟

اریک که متوجه نگاه ایلنا شده بود به خودش نگاهی انداخت و درست مثل این که او هم برای اولین بار سر و وضع ژولیدۀ خودش را می بیند به خنده افتاد. او با خجالت دکمه های پیراهنش را بست و دستی به میان موهایش کشید تا آنها را اندکی مرتب کند:

- البته... معذرت می خواهم که با چنین سر و وضعی در مقابل شما ظاهر شدم اما باید اعتراف کنم که گرمای وحشتناک هوا از حد تحمل من خارج است.

او سپس به ایلنا نگاه کرد:

- اما به نظر نمی آید که شما هیچ مشکلی با این گرما داشته باشید!

ایلنا خندید:

- اگر راستش را بخواهید حتی تابستانهای گرم بریتانیا در مقابل گرمای تابستانهای هندوستان که من سالها در آنجا زندگی کردم هیچ هستند.

اریک سرش را تکان داد و به مبل چرمی اشاره کرد:

- حق با شماست... لطفاً بنشینید ایلنای عزیز و کمی در مورد سفرتان صحبت کنید. حال اعضای خانوادۀ رادفورد چطور بود؟

ایلنا نشست:

- حال همۀ آنها خوب بود. آقای رادفورد، جرالد و اسکات وضعیت روحی مناسبی داشتند. اندرو و همسرش هم بسیار خوب بودند.

او با شادی ولی اندکی خجالت بر مبلش جابه جا شد و چشمهایش درخشیدند:

- خبر خوب اینکه همسر اندرو باردار است و تا چند ماه دیگر اولین نوۀ خانواده متولد می شود.

اریک ابروهایش را با شادی بالا برده خندید:

- خبر بسیار خوبیست، تبریک می گویم.

لی لی به نشانۀ تشکر سرش را تکان داد و این بار هاله ای از غم چهره اش را پوشانید. او آه عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت:

- اما خانم رادفورد... متاسفانه ایشان به شدت افسرده و غصه دار بودند. از دست دادن مادر غم بزرگیست.

اریک هم به نوبۀ خودش سرش را تکان داده آه کشید:

- می دانم ایلنا و برایشان متاسفم. امیدوارم که حضور شما مرهمی برایشان بوده باشد.

لی لی نفس عمیقی کشید:

- ایشان از بازگشت من بسیار خوشحال بودند. من و خانم رادفورد روابط بسیار خوبی با هم داشتیم. ایشان بانوی بسیار مهربان و عزیزی هستند و حقیقتاً مرا مانند دختر واقعیشان دوست داشتند. با وجود آنکه سعی می کردند همه چیز را مخفی کنند معلوم بود که نقل مکان دائمی من از لیورپول به نورسهمپتن برای ایشان به شدت سخت و طاقت فرسا بوده است.

اریک در چشمهای آبی و زلال لی لی خیره شد، بدون شک نداشتن فرزند بسیار عزیزی مانند لی لی برای هر کسی سخت و طاقت فرسا می بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:15  توسط قصه گو  | 

اریک که مشغول بررسی کاغذهای داخل جعبه شده بود ادامه داد :

- در ضمن وقتی که شما را صدا می کنم خوشحال می شوم اگر زودتر به اتاق من بیایید!

- معذرت می خواهم آقا، اما مشغول پذیرایی و صحبت با خانم دانوان بودم...

اریک با شنیدن این حرف برجایش خشک شد... او برای مدت کوتاهی خیره خیره به زن نگریست و سپس آرام پرسید:

- دوشیزه ایلنا دانوان؟

اوا سرش را با شادی تکان داد:

- بله آقا...

و سپس به یاد بسته ای که در دست داشت افتاد و آن را بر روی میز گذاشت:

- ایشان این بسته را از عمارتتان به اینجا آوردند... فکر می کنم وسایلی است که سفارش داده بودید.

اریک از خود بی خود به بسته ای که اوا بر میز گذاشته بود خیره شد...

بیشتر از دو هفتۀ پیش لی لی به همراه والتر به لیورپول سفر کرده بود. والتر فردای همان روز به نورسهمپتن بازگشته بود اما لی لی طبیعتاً در لیورپول و در کنار خانوادۀ رادفورد باقی مانده بود...و تقریباً از همان روزی که والتر تنها به نورسهمپتن بازگشته بود تغییرات عجیبی در زندگی عادی و روزمرۀ آنها در عمارت رخ داده بودند!

در کمال شگفتی اریک با رفتن ایلنا درست مثل این بود که روح و زندگی را از عمارت گرفته باشند! در ابتدا بی حوصلگی و خمودگی والتر، او و حتی خدمتکارهای عمارت نامحسوس و گذرا بود اما هر چه از زمان سفر لی لی می گذشت پژمردگی و بی حوصلگی در میان وی، پدرش و کارکنان عمارت بیشتر می شد. باور کردنی نبود که لی لی در مدت کوتاه زندگیش در میانشان آن طور  آنها را به خودش وابسته و حتی معتاد کرده بود.

اریک به خوبی بی قراری و انتظار را در رفتار پدرش و سایرین می دید؛ درست مثل اینکه همۀ افرادی که در عمارت زندگی می کردند، بدون آنکه کلمه ای در این مورد صحبت کنند، روز و شب هر دقیقه منتظر بودند که ایلنا به عمارت بازگردد و با معجزۀ بودنش زندگی شاد و پر روح قدیم را برایشان زنده کند، دقیقاً مثل کشاورزهایی که شب و روز در انتظار باران بر زمینهایشان کار می کردند و هر دقیقه منتظر باران بودند تا زندگی را به زمینهایشان هدیه کند!

حتی اریک هم از این انتظار طاقت فرسا و خرد کننده مستثنی نبود. او مانند همیشه به زندگی و کارهای روزانه اش در عمارت می پرداخت، همانطور که در طی بیست سال گذشته پرداخته بود. با این تفاوت که در آن بیست سال همیشه از زندگی و برنامۀ روزانه اش راضی و خشنود بود اما در این مدت مثل این بود که زندگی روزانه اش ناگهان تهی و پوچ شده باشد! او صبحها مانند قبل برای گردش می رفت، عصرها به همراه پدرش شام می خوردند و بعد از آن با یکدیگر بازی و یا صحبت می کردند و یا به تنهایی برای مطالعه به کتابخانه می رفت اما تمام برنامه هایش به نظرش به شدت بی رنگ و کسل کننده می آمدند. تنها قسمت زندگیش که با رفتن لی لی تغییری نکرده بود طبابتش در بیمارستان و مطب بودند که البته آنهم به این خاطر بود که لی لی هرگز پیش از این در موقع کار در کنار او نبود و در نتیجه با رفتن او تغییری در این قسمت برنامۀ زندگیش بوجود نیامده بود! شاید به همین خاطر بود که او در این روزهای آخر بیشتر وقتش را در این آپارتمان می گذراند تا از بیقراری و بی صبری حاکم بر عمارت بگریزد.

صدای اوا اریک را به خود آورد:

- اگر اجازه بدهید من به کنار خانم دانوان بازگردم.

اریک به خودش آمد و در کمال شرمندگیش دریافت که برای دیدن لی لی دلتنگ است. او به سختی خودش را تکان داد و آرام زمزمه کرد:

- من هم برای ملاقات با ایشان خواهم آمد.

و به اوا اشاره کرد که جلوتر برود.

اریک با فاصلۀ چند قدم پشت سر اوا از پله ها پایین آمد و به دنبال او وارد تالار انتظار شد. ایلنا در تالار بر روی یکی از مبلهای چرمی مشکی نشسته بود و مشغول هم زدن و نوشیدن لیوان شربتش بود. اوا با صدای رسا گفت:

- معذرت می خواهم که شما را تنها گذاشتم خانم.

ایلنا سرش را بلند کرد و نگاه آبی و زلالش ابتدا بر روی اوا و سپس بی درنگ بر روی اریک ثابت شد. او بی درنگ از جایش برخاست و لبخند مهربان و زیبای همیشگیش صورتش را پوشاند:

- روز بخیر اریک عزیز... از دیدنتان خوشحالم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 4:42  توسط قصه گو  | 

اریک در آزمایشگاهش در آپارتمانی که در شهر داشت حولۀ کوچکی که برای خشک کردن صورتش بر روی میز کارش قرار داده بود را برداشت و صورت، گردن و حتی سینه اش را تا جایی که می توانست از عرق خشک کرد. او سپس از همانجایی که ایستاده بود نگاه تلخ و کلافه ای از یکی از پنجره های باز اتاق به بیرون انداخت. تقریباً چهار روز بود که هوا در شهر به طرز بی سابقه ای گرم شده بود و آن روز هم خورشید با قدرت عجیبی بر شهر می تابید، درست مثل اینکه تصمیم داشت تا شهر را برشته نکند دست از تابش لجاجت بارش برندارد! اریک دستۀ کوچکی از کاغذهایی که بر میزش بودند را برداشت و خودش را کمی باد زد و آه عمیقی کشید، آن روز واقعاً کلافه و بی حوصله بود.

دیشب به خاطر گرمای هوا و سرگرم بودن با کارهایش نتوانسته بود درست بخوابد، صبح بسیار زود هم برای یک جراحی اضطراری مجبور شده بود به بیمارستان برود و دستیار ریچارد در جراحی طاقت فرسا و مشکل باشد و بعد از آنکه به آپارتمانش بازگشته بود مستقیم به آزمایشگاهش آمده بود تا آزمایشهایش را ادامه بدهد. اما از تمام اینها گذشته آنچه که بیش از هر چیز دیگری درمانده اش می کرد نتایج آزمایشهایش بودند.

اریک یکبار دیگر به سراغ لوله ها و وسایل آزمایشش رفت و مشغول کار شد. وقتی که آن روز ظهر به خانه بازگشته بود متوجه شده بود که نتایج آزمایشهایش با وجود آنکه امیدوار کننده بودند اما دقیقاً آن طور که مایل بود نشده بودند. او تصمیم گرفته بود که یکبار دیگر آنها را با اندکی تغییر تکرار کند اما این بار نتایج کاملاً با چیزی که انتظار داشت فرق داشتند. او بار دیگر کوشیده بود که حداقل نتایج شب پیش را تکرار کند و حالا در اوج درماندگی می دید که حتی همان جواب ها را هم نمی تواند تکرار کند!

از آنجا که یکی از محلولهایی که برای آزمایشهایش نیاز داشت را تمام کرده بود پسر جوانی که اغلب به عنوان پیک برایش کار می کرد را با یادداشتی به عمارتشان فرستاده بود تا برایش از آزمایشگاهش در آنجا مقداری از محلول و یکی از کتابهایش را بیاورد... و حالا مدت نسبتاً زیادی بود که پسرک رفته بود و بازنگشته بود!! اریک بار دیگر با خشم حولۀ کوچک را برداشت و سر و سینه اش را خشک کرد. او یکی دو نفس عمیق کشید و کوشید که خونسردیش را بار دیگر بازیابد و سپس با آرامش ساختگی به سراغ کارهایش رفت.

یک ساعت بعد وقتی که برای مرتبۀ دوم هم نتوانست آزمایش شب قبلش را تکرار کند از کوره در رفت. او با خشم به سراغ یادداشتهایش بر روی میز تحریرش رفت، مطمئن بود که مراحل دقیق آزمایش را دیشب بر روی کاغذی نوشته بود. اریک بی اختیار مشغول زیر و رو کردن کاغذهایش شد اما یادداشت لعنتی کاملاً ناپدید شده بود. همچنان که کلافه و بیتاب برای بار دیگر کاغذها را بررسی می کرد فکری از ذهنش گذشت؛ او بی اختیار سرش را بلند کرد و با صدای بلند صدا زد:

- خانم کارول (۱).... خانم کارول....

اوا کارول بانوی میانسالی بود که مسئول نگهداری از آپارتمان اریک بود و علاوه بر آن در کارهای مطب هم در سمت پرستار به پزشک جوان کمک می کرد.

پنج دقیقه بعد اریک از یافتن یادداشتش کاملاً ناامید شده بود و خانم کارول هم هنوز به اتاقش نیامده بود. او خشمگین و بی طاقت دست از کار کشید و با تمام قدرت فریاد زد:

- خانم کارول....

صدای پاهای اوا کارول که از پلکان ساختمان بالا می دوید به گوش اریک رسید. اندکی بعد زن در زد و با حالتی آشفته و در حالیکه بسته ای را در بغل داشت وارد اتاق شده با شگفتی و نگرانی به اربابش نگریست. اریک هر دو دستش را بر لبه های میزش تکیه داد، خودش بر روی آن اندکی خم شد، در چشمان اوا زل زد و با حالتی بازرس گونه و با لحنی که به طور مصنوعی آرام نگهداشته شده بود پرسید:

- خانم کارول آیا شما کاغذهای روی میز من را مرتب کردید؟

اوا اندکی جا خورد و خودش را جمع کرد. او سپس با لحنی مظلومانه گفت:

- البته آقا... فقط می خواستم میزتان را کمی مرتب کرده باشم...

و به جعبۀ چوبی کوچکی اشاره کرد:

- کاغذهای اضافی را در آن جعبه گذاشتم.

اریک در حالیکه از خشم به خودش می پیچید پیشانیش را در دستش گرفته فشرد. او اندکی بعد با لحنی پر از التماس و استاصال رو به اوا نالید:

- لطفاً به من بگویید که من چند بار و با چه لحنی باید به شما التماس کنم که دست از سر مرتب کردن میز من بردارید؟!...

اوا با اعتراض سرش را تکان داد:

- اما آقا کاغذهای روی میزتان به شدت بی نظم و در هم ریخته به نظر می آمدند...

اریک همچنان که به سوی جعبۀ چوبی می رفت با لحنی جدی گفت:

- خانم شما مختارید که تمام گوشه و کنار این ساختمان را هر طور که مایل باشید مرتب کنید. اما لطفاً... و بخاطر خدا... و یا هر چه که می پرستید... میز من را به حال خودش بگذارید... نمی فهمم آیا این توقع بزرگی است که شما هرگز به آن عمل نمی کنید؟

اوا با ناراحتی لبش را گاز گرفت، می دانست که پزشک جوان با وجود آنکه اصولاً بسیار صبور و پر حوصله است آن روز به شدت خسته و کلافه شده است و بهتر است با وی مشاجره نکند.

 

(۱) Eva Carroll

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 7:43  توسط قصه گو  | 

ایلنا از خود بی خود به سوی دفتر والتر به راه افتاد. او پشت در اتاق ایستاد و نفس عمیقی کشیده کوشید که نگرانیش را مخفی کند. لی لی در زد و والتر از او خواست که وارد شود.

والتر در اتاقش پشت میز تحریرش نشسته بود و مشغول مطالعه بود. او به محض ورود لی لی از جایش برخاست و با مهربانی به سمت او رفت. ایلنا لبخند روشنی به پدرش زد:

- عصر بخیر پدر.

والتر همچنان که دخترش را در آغوش می کشید و پیشانیش را می بوسید زمزمه کرد:

- عصر بخیر عزیزم. آیا گردش خوبی داشتی؟

- بله پدر، همه چیز خوب پیش رفت. النور و بچه ها همگی بسیار عالی بودند و از دیدن من خوشحال شدند. باید بگویم که آنها خانوادۀ بسیار مهربان، صمیمی و عزیزی هستند.

- حال نوزاد جدید چطور است؟

- حال نیکلاس (۱) هم بسیار خوب است. باور کردنی نیست که بچه های کوچک با این سرعت بزرگ می شوند. النور و سایر بچه ها از نگهداری و بازی با نیکلاس لذت می برند.

لی لی نتوانست بیتابیش را بیش از این کنترل کند و هالۀ نامحسوسی از ناآرامی چهرۀ او را پوشاند:

- پدر آیا مایل بودید که مرا ببینید؟

والتر به مبلی در دفترش اشاره کرد و هر دو به سوی آن راه افتادند و خودش گفت:

- البته عزیزم. لطفاً بنشین.

لی لی بر مبل نشست اما والتر همچنان ایستاد:

- لی لی دخترم، نامه ای از آقای رابرت رادفورد برایت به اینجا رسیده است.

لی لی با دلهره به پدرش نگاه کرد و رنگش کمی پرید. والتر سرش را تکان داد و به سوی میزش رفته یکی از نامه هایی که بر آن قرار داشتند را برداشت. او بازگشت و نامه را به دست لی لی داد:

- یکی از افراد اداره که برای آوردن نامه های مربوط به پلیس رفته بود این یکی را هم به اداره آورد...

ایلنا نامه را از پدرش گرفت و با دقت به پاکت آن نگریست. او دست خط رابرت را شناخت، نامه برای او و به آدرس منزلشان فرستاده شده بود. والتر کارد کوچکی که از آن برای گشودن نامه ها استفاده می کرد را به دست دخترش داد. ایلنا به سرعت پاکت نامه را گشود و آن را خارج کرد، نامه تنها یک صفحه بود! او با نگرانی مشغول خواندن نامه شد.

والتر همچنان که ایستاده بود با دقت مشغول بررسی حالات صورت لی لی شد. اطمینان داشت که این نامه در مورد مطلب مهمی است زیرا رابرت آن را با پیک شخصی به نورسهمپتن فرستاده بود. چهرۀ لی لی که در ابتدا اندکی نگران و بیشتر کنجکاو بود آرام آرام تغییر می کرد. از ابروهای او که با اخم بیشتر در هم فرو می رفتند، لبش که آن را گاز می گرفت و رنگش که آرام آرام رو به سفید شدن می رفت والتر به خوبی دریافت که نامه حاوی اخبار ناراحت کننده ای است. سرانجام لی لی خواندن آن را تمام کرد. او سرش را بالا آورد و با بیتابی به پدرش نگریست:

- متاسفانه خانم کمپبل(۲)، مادر خانم رادفورد و مادر بزرگ خانواده، در دوبلین فوت کرده اند... ظاهراً خانم رادفورد به لیورپول بازگشته اند اما وضعیت روحی بسیار بدی دارند. آقای رادفورد از من خواسته اند که به لیورپول بروم... پدر من باید به دیدن آنها بروم!

والتر با مهربانی و غصه در کنار لی لی نشست و موهای او را نوازش کرد:

- البته عزیزم و واقعاً متاسفم که چنین خبری را می شنوم... هر چه زودتر ترتیب سفرت را خواهم داد.

ایلنا سرش را تکان داد:

- رابرت شما و اریک را هم به عمارتشان دعوت کرده اند.

والتر لبخندی پر از قدردانی زد:

- از لطف او متشکرم اما فکر نمی کنم اریک فرصت این سفر را داشته باشند. خود من هم فقط تو را تا لیورپول همراهی می کنم و روز بعد خودم به نورسهمپتن باز خواهم گشت. لطفاً فردا را به من فرصت بده تا کارهایم را کمی سامان بدهم، صبح شنبه به سوی لیورپول حرکت خواهیم کرد.

ایلنا با دلسوزی به پدرش نگریست:

- پدر من نمی خواهم شما بخاطر من تا لیورپول سفر کنید و باز گردید. اگر مایل نیستید که برای مدتی در لیورپول بمانید بهتر است که اجازه بدهید من به تنهایی به آنجا بروم.

والتر پیشانی لی لی را بوسید:

- عزیزم می دانی که بیش از این نگرانت خواهم بود که بتوانم تو را به تنهایی به این سفر بفرستم. بنابراین با این تصمیم من مخالفت نکن. توصیه می کنم که نامۀ کوتاهی برای رابرت بنویسی و او را از تصمیممان مطلع کنی و خودت مشغول آماده کردن لوازم سفر بشوی دخترم.

 

(۱) Nicolas

(۲) Campbell

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:14  توسط قصه گو  | 

عصر پنج شنبه بود و لی لی سوار بر صحرا نرم و شاداب در حالیکه آهنگی را زمزمه می کرد به خانه باز می گشت. آن روز صبح مانند همیشه به همراه اریک برای گردش رفته بود و سپس به تعدادی از کارهای عقب افتاده اش رسیدگی کرده بود. او ناهارش را زودتر از همیشه خورده بود و برای دیدن النور و کودکانش سوار بر صحرا به روستایی در حومۀ  نورسهمپتن رفته بود.

داستان زندگی النور براون (۱) یکی از داستانهای تلخی بود که لی لی اندکی پس از ورودش به نورسهمپتن شنیده بود. نورسهمپتن هم مانند هر شهر دیگری در زیر پوستۀ زیبا و شادش مردمی را داشت که با مشکلات تلخ و زشت زندگیشان دست و پنجه نرم می کردند و به محض اینکه مدتی را به عنوان اهل شهر در آن می گذراندی اجازه می یافتی که از پوستۀ سطحی و خارجی شهر بگذری، به سوی عمق و هستۀ آن حرکت کنی و زندگی حقیقی مردم و مشکلاتشان را از نزدیکتر ببینی و درک کنی.

النور بیوۀ جوانی بود که در حومۀ نورسهمپتن زندگی می کرد و به تنهایی از شش کودک یتیم نگهداری می کرد. او چندین سال پیش و در اوج جوانیش ازدواج کرده بود. در ابتدا همه چیز برای عروس و داماد جوان خوب و لذتبخش پیشرفته بود اما وقتی که پس از دو سال النور باردار نشده بود بگو مگوها بین زوج جوان آغاز شده بودند. آن دو برای معالجه حتی به پزشکانی در لندن نیز مراجعه کردند اما نتیجه ای نگرفتند. سرانجام تقریباً چهار سال پس از ازدواجشان و وقتی که تمام تلاشهایشان برای صاحب فرزند شدن شکست خورد همسر النور او را رها کرده ناپدید شده بود.

در ابتدا زن جوان درمانده و مستاصل شده از همه چیز و همه کس کناره گرفته بود. النور از سر عادت به کارهای هر روزه اش می پرداخت، از گوسفندانشان نگهداری می کرد، آشپزی و بافندگی می کرد و به ندرت به شهر رفت و آمد می کرد. سرانجام او روزی به این نتیجه رسیده بود که ادامۀ زندگیش به این صورت بی معنی است. النور عاشق کودکان بود و پس از آنکه نتوانسته بود خودش صاحب فرزندی شود تصمیم گرفته بود که زندگیش را صرف کودکان یتیمی کند که به کمک او نیاز داشتند. این ریچارد بود که ترتیب پیوستن اولین دختر بچۀ نوزاد به النور را داده بود. مادر کودک زن بسیار جوان تنهایی بود که در ماههای آخر بارداریش از شهر دیگری به نورسهمپتن آمده بود و متاسفانه در هنگام وضع حمل از دنیا رفته بود. فقط خدا می دانست که النور از داشتن دختر کوچک چقدر شاد و خرسند بود. او اسم دخترک را به احترام مادر اصلی کودک آنا (۲) گذاشته بود. زندگی زن جوان از همان روزی که آنا به زندگی او وارد شده بود مفهوم دیگری پیدا کرده بود. بعد از آنا پنج کودک دیگر هم وارد زندگی النور و آنا شده بودند و خانوادۀ هفت نفرۀ شاد و صمیمی تشکیل داده بودند. خانواده ای که با وجود تمام مشکلات و سختیهایشان مصمم بودند که همیشه در کنار هم باشند و از زندگیشان لذت ببرند.

النور و کودکانش به سرعت طرف توجه بسیاری از مردم شهر قرار گرفتند. تعدادی از بزرگان شهر از جمله والتر و ریچارد ترتیبی دادند که از طرف مجلس شهر کمکهایی برای امرار معاش به آنها تخصیص پیدا کند. از آنجا که نگهداری از چندین کودک خردسال در یک زمان برای النور بسیار مشکل و طاقت فرسا بود حتی تعدادی از افراد شهر و مردم روستایی که منزل النور در نزدیکی آن قرار داشت به طور داوطلبانه روزها به دیدار او می رفتند و در کارها به او یاری می کردند.

یکی از کسانی که به طور مرتب به النور و فرزندانش سر می زد و به دقت از آنها مراقبت می کرد اریک بود. طبیعی بود که النور و کودکانش به سرعت مورد توجه و علاقۀ بی اندازۀ اریک قرار گرفتند و توجه پزشک جوان برای آنها بدون شک یکی از با ارزش ترین چیزها بود. اریک هر وقت که می توانست به آنها سر می زد و برای مدتی از بچه ها نگهداری می کرد تا النور بتواند به کارهای خانه رسیدگی کند. او خودش شخصاً با وسواس عجیبی از سلامت جسمی النور و تمام بچه ها نگهداری می کرد و در موقعیتهای مناسب برای آنها هدایای زیبا و مناسبی تهیه می کرد. روی هم رفته اریک برای النور و بچه ها مانند یکی از اعضای خانواده محسوب می شد و از آنجا که در شهر نفوذ زیادی داشت می توانست هر چیزی را در کمترین زمان برای آنها فراهم کند.

اندکی پس از بازگشت لی لی به نورسهمپتن از آنجا که دختر جوان از کمک به سایرین بسیار لذت می برد به پیشنهاد والتر اریک او را به منزل النور برده بود و به آنها معرفی کرده بود. از آن پس لی لی عملاً هر سه یا چهار روز یکبار به منزل النور می رفت تا به او کمک کند و با کودکانش بازی کند. لی لی با مهربانی برای بچه ها کتاب می خواند، یا نقاشی می کشید و آنها را سرگرم می کرد. او گاهی حتی با کالسکه به دیدنشان می رفت و آنها را برای گردش و تفریح به شهر می برد.

تقریباً چهار ساعت از وقتی که ایلنا برای رفتن به منزل النور از عمارتشان خارج شده بود می گذشت که او وارد عمارتشان شد. یکی از خدمتکارهای جوانشان به استقبالش آمد:

- روز بخیر خانم. آیا ساعات خوبی داشتید؟

- روز بخیر دیوید. متشکرم، همه چیز عالی بود...

- می توانم بپرسم حال خانم براون و فرزندانشان چطور بود؟

ایلنا با مهربانی لبخندی به مرد جوان زد و سرش را تکان داد:

- بسیار خوب بودند. بچه ها مثل همیشه پر جنب و جوش و پر هیاهو بودند ولی من و النور هر دو از دیدن سلامتی و شادی آنها خرسند بودیم.

دیوید لبخند زد و سپس آرام زمزمه کرد:

- خانم پدرتان به منزل بازگشته اند و در دفترشان در انتظار شما هستند.

لی لی در سکوت و تعجب به دیوید نگاه کرد، پدرش قرار نبود تا یک ساعت دیگر به خانه بازگردد! ایلنا با صدایی که اندکی می لرزید پرسید: