فرانک در کالسکه را گشود و ایلنا مفرح و سرزنده در حالیکه جعبۀ نسبتاً بزرگی را که به زیبایی بسته بندی شده بود در آغوش داشت آمادۀ پیاده شدن از آن شد. فرانک به سرعت به یاری او شتافت تا بسته را از دستان وی بگیرد:
- خانم لطفاً اجازه بدهید کمکتان کنم... مراقب باشید.
ایلنا بسته را با خنده در دستان او گذاشت و سپس به سرعت از کالسکه پیاده شد. او سپس همچنان که بسته را از دستان فرانک می گرفت گفت:
- متشکرم فرانک عزیز.
فرانک کوشید که بسته را در دستان خودش نگه دارد:
- لطفاً بگذارید بسته را تا داخل عمارت دکتر دیویس برایتان بیاورم خانم...
ایلنا همچنان که بسته را بغل می کرد خندید:
- آه فرانک عزیز... این بسته وزن چندانی ندارد و من هیچ مشکلی برای حمل آن ندارم. نمی خواهم شما را بی دلیل در زحمت بیندازم. شما می توانید کالسکه را به اسطبل عمارت ببرید و سپس به استراحت بپردازید.
فرانک با خنده نیم تعظیمی در مقابل ایلنا کرد:
- هر طور که شما مایل باشید دوشیزه خانم.
لی لی با علامت سر از فرانک خداحافظی کرد و از پله ها بالا رفت.
ایلنا تقریباً به بالای پله ها رسیده بود که ریچارد از عمارتش خارج شد. او با لبخندی سرزنده به دختر جوان بسیار زیبا که با بستۀ بزرگ در دستانش از دو سه پلۀ آخر بالا می آمد نگریست:
- روز بخیر دختر عزیزم. حالت چطور است؟
لی لی همانطور که عادت داشت لبخند پر نور و شادابی به او زد:
- روز بخیر ریچارد عزیز. من بسیار خوبم... متشکرم.
ریچارد به سرعت بسته را از دستان ایلنا گرفت:
- بگذار کمکت کنم عزیزم...
و سپس به در اشاره کرد:
- به خانۀ من خوش آمدی ایلنا. لطفاً داخل شو.
ایلنا سرش را به علامت تشکر پایین آورده وارد عمارت شد. ریچارد نیز به دنبال او داخل شد. آنها شانه به شانۀ یکدیگر به سوی تالار خانوادگی به راه افتادند. ریچارد با رضایت و جدی به ایلنا نگریست:
- خوشحالم که هدیه ای که سفارش داده بودی به موقع آماده شده است.
ایلنا دستش را به علامت خرسندی و راحتی بر روی قلبش گذاشته نفس عمیقی کشید:
- فکر اینکه امشب هدیه ام آماده نباشد حقیقتاً آزارم می داد. دو روز پیش فرانک آن را از مغازۀ آقای ادکینز به عمارت آورد. خدا می داند که چقدر از دیدنش آسوده شدم.
- آیا تمام لباسها همانطور که دوست داشتی آماده و دوخته شده بودند؟
- همه چیز عالی است. آقای ادکینز و کارکنانشان در کارشان واقعاً مهارت دارند.
ریچارد با خرسندی خندید:
- بسیار خوشحالم که این را می شنوم.
آنها وارد تالار شدند. ریچارد به ایلنا اشاره کرد که بنشیند و خودش بستۀ لی لی را بر روی یکی از میزها گذاشته بازگشت و نزدیک ایلنا بر مبل دیگری نشست.
او با دقت و لبخند سرتاپای ایلنا را برانداز کرد، چقدر زیبایی بی نظیر و لطیف این دختر جوان با موهای بسیار زیبا و مواجش که آن شب پشت و بالای سرش جمع کرده بود و دو طره از آنها را از کنار گوشهای کوچکش آویخته بود و صورت بسیار جذاب و گردن بلند و سفیدش مسحور کننده بود. ایلنا همچنان با لبخند دلپذیرش با اطمینان و آرامش به او نگاه می کرد. ریچارد با ناآرامی نگاهش را از او برگرفت و به پاهایش نگریست، دوست نداشت لی لی را بیازارد. او سپس آرام پرسید:
- اوضاع در عمارتتان چطور است دخترم؟ آیا همه چیز میان تو، پدرت و اریک خوب است؟
ایلنا با خرسندی نفس عمیقی کشید:
- بسیار عالی... پدر و اریک همچنان از هر فرصتی برای مزاح کردن با یکدیگر و دست انداختن دیگری استفاده می کنند که البته بسیار جالب و مضحک است و باعث تفریح و خندۀ من می شود.
ریچارد با شنیدن این حرف به خنده افتاد:
- اریک و والتر همیشه این طور بوده اند، گوشه کنایه هایی که آنها به هم می گویند بسیار خنده دار و دوستانه است. این دو نفر از جالبترین پدر و فرزندهایی هستند که من می شناسم. آیا هنوز مزاحهایشان دامنگیر تو نشده است ایلنا؟
ایلنا با لبخند کوچکی با دستش به اریک اشارۀ مودبانه ای کرد که قدم بزنند و سپس آرام و شمرده شروع به صحبت کرد:
- اطمینان دارم می دانید که ملحق شدن من به پدر و بازگشتم به نورسهمپتن چقدر برایم از نظر فکری و روحی شوک کننده و سنگین بوده است... ورود به یک زندگی کاملاً جدید با افرادی ناآشنا که ناگهان قرار است نزدیکترین بستگان و خانواده ات باشند و خو گرفتن به نحوۀ بسیار جدید زندگی که البته برای همه بجز من کاملاً همیشگی و عادی است ... اما اگر باور می کنید این قسمت آسانتر تحولات جدید زندگی من است! باید بگویم که سخت ترین قسمت این تغییر ورود و پذیرفته شدن در جامعۀ نورسهمپتن و میان مردم بومی این شهر است.
ایلنا کمی خودش را جمع کرد و با خجالت ادامه داد:
- اگر اجازه بدهید در این مورد صحبت زیادی نخواهم کرد و مستقیم به سراغ موضوع اصلی بحثمان خواهم رفت. پس از حضورم در نورسهمپتن و ملاقات با مردم شهر، و بخصوص مردان جوان شهر، من نیز متوجه شدم که نکاتی از جمله داستان عجیب زندگیم تعدادی از آنها را ترغیب به داشتن روابط نزدیک تر با من خواهد کرد.
لی لی که حالا کاملاً قرمز شده بود به سختی دستهایش را در هوا تکان داده سپس در مقابل سینه اش به هم قلاب کرد و آنها را همانجا نگه داشت و با صدایی لرزان که به سختی شنیده می شد گفت:
- دلیل اصلی اجتناب من از نزدیک شدن به آنها وحشت از شکست و تحقیر شدن بود!... وحشت از شکست خوردن در چنین روابط احساسی و پراهمیتی بود که مرا از عجول بودن بازداشت.... فکر اینکه با مردانی طرح دوستی بریزم که هیچ شناختی از افکار، اخلاق و زندگیشان ندارم کاملاً برایم مردود بود. فکرش را بکنید... اگر عجولانه و بی فکر با یکی از آنها رفاقت می کردم و بعد از چند هفتۀ کوتاه به این نتیجه می رسیدیم که نمی توانیم در کنار هم باشیم تمام کردن این رابطه و آغاز کردن رابطه ای دیگر برای هر دوی ما بسیار سخت و برای حیثیت اجتماعی من و پدر بسیار گران تمام می شد.
اریک با احترام ولی آرام و دقیق لی لی را زیر نظر داشت، او همیشه از شنیدن افکار و نظرات حساب شدۀ لی لی لذت می برد و این بار هم، اگرچه گفتگو در این مورد برای هر دوی آنها سخت و طاقت فرسا بود، از دفعات دیگر مستثنی نبود. حالا لی لی مانند اینکه کاملاً در افکارش غرق شده باشد و حضور او را فراموش کرده باشد سرش را پایین انداخته بود و به سختی نفس می کشید... دیدن این منظره آنقدر برای اریک دلتنگ کننده بود که برای یک لحظه خواست شانه های دختر جوان را محکم در دستانش بگیرد و به او بگوید که از نظر او این تصمیم وی نیز مانند سایر تصمیمها و افکارش عالی و حساب شده بود است و لازم نیست بیشتر در این مورد رفتارش را توجیح کند. ایلنا با کنجکاوی به اریک نگریست:
- آیا متوجه منظورم می شوید؟ من نمی خواستم بدون فکر و تامل خودم و دیگران را درگیر در روابطی کنم که احتمالاً تعداد زیادی از آنها محکوم به شکست و بی آبرویی بودند... و بخصوص اگر تعداد این روابط زیاد می بود فقط خدا می داند چه شایعات و صحبتهای وحشتناکی در مورد اخلاق و شخصیت من در بین مردم رواج می یافتند که البته کاملاً قابل فهم بودند!
اریک بی اختیار سرش را به علامت موافقت تکان داد. ایلنا که واضحاً اندکی آرامتر شده بود ادامه داد:
- اما اگر راستش را بخواهید دلیل دیگری هم برای خودداری من وجود داشت. تغییر جدید زندگیم و ملحق شدنم به پدر آنقدر برایم سنگین بود که تصمیم گرفتم تا زمانی که با این اتفاق تازه کاملاً کنار نیامده ام و از نظر روحی و احساسی آمادگی ندارم خودم را درگیر در هیچ ماجرای مهم احساسی دیگری نکنم.
ایلنا یکبار دیگر رو در روی اریک قرار گرفت و با حالتی بسیار صادقانه و با احترام اضافه کرد:
- اریک عزیز اگر باعث رنجش و آزردگی هر کدام از دوستان محترم شما شده ام می خواهم همین جا عذر خواهی کنم و امیدوارم که شما دلیل رفتار من را درک کنید و از طرف من اما به شکل غیر مستقیم عذر خواهی من را به گوش دوستانتان برسانید. دلیل امتناع من هیچ ارتباطی به توقعات بالا و یا غرور من نداشته است. این سو تفاهمی است که تنها بی اطلاعی من در مورد افراد و اطرافیان جدید و غرق شدنم در شرایط زندگی تازه آن را بوجود آورده است.
اریک برای دقایقی با دقت آمیخته با تحسین و احترام در چشمان لی لی خیره ماند. چیزهایی که از او شنیده بود دقیقاً همان سخنانی بودند که انتظارش را داشت. وقتی که یکی دو نفر از دوستانش به شوخی این بحث را پیش کشیده بودند اریک وسوسه شده بود که در این مورد ایلنا را وادار به صحبت کند، در حقیقت این نقشۀ خودش بود تا یکبار دیگر منطق ایلنا را محک بزند و بسنجد. اگرچه این کار به شدت از نظرش سخت و شرم آور بود اما شنیدن این سخنان از زبان ایلنا بی شک ارزشش را داشت. او به طرز عجیبی مایل بود که طرز فکر دختر جوان را در موارد مختلف بررسی و موشکافی کند و این یکی از مهمترین نکاتی بود که کنجکاوش می کرد.
اریک بار دیگر به خودش آمد، ایلنا همچنان با نگاه و چهره ای شرمنده اما معصوم و راسخ در مقابلش ایستاده بود و به او می نگریست، انگار که می خواست اثر صحبتهایش را بر روی او ببیند. اریک تکانی خورد، او نفس عمیقی کشید و دست راستش را بالا آورده با محبت آن را طوری که انگشتهایش بر روی موهای لی لی و کف دستش بر روی گوش او قرار داشت پشت سر ایلنا گذاشت و با محبت اما جدی به او لبخند زد:
- ایلنا صحبتها و منطق شما مانند همیشه بی نقص و عالی بودند، اینکه شما این طور بر اساس عقلتان و به دور از احساسات سطحی که در این دوره از سن همه را تحت تاثیر قرار می دهد تصمیم می گیرید واقعاً قابل تحسین است. از شما متشکرم که آنقدر به من اطمینان دارید که چنین صحبتهای مهمی را با من در میان می گذارید و بدون شک از این پس با تمام وجود از شما و حیثیتتان دفاع خواهم کرد.
ایلنا از شنیدن این حرف اریک و از دیدن نگاه جدی و عمیق او احساس آرامش زیادی کرد، انگار که تمام هیجانهای دقایق پیشش سالها پیش اتفاق افتاده بودند. نگاه اریک طوری پر اطمینان و نافذ بود که ایلنا در زیر آن بی اختیار احساس کرد که متقاعد کردن اریک و داشتن او در کنار خودش به خودی خود همۀ مشکلات او را حل خواهد کرد. او آرام زمزمه کرد:
- متشکرم دوست عزیز.
اریک با محبت و صمیمی دستش را پشت کمر ایلنا گذاشت تا او را دعوت به قدم زدن کند:
- لطفاً بیایید ایلنای عزیزم، تا چند دقیقۀ دیگر باید به عمارت بازگردیم. بهتر است تا فرصت باقیست از هوای مفرح صبح لذت ببریم.
ایلنا با لبخند کوچکی با دستش به اریک اشارۀ مودبانه ای کرد که قدم بزنند و سپس آرام و شمرده شروع به صحبت کرد:
- اطمینان دارم می دانید که ملحق شدن من به پدر و بازگشتم به نورسهمپتن چقدر برایم از نظر فکری و روحی شوک کننده و سنگین بوده است... ورود به یک زندگی کاملاً جدید با افرادی ناآشنا که ناگهان قرار است نزدیکترین بستگان و خانواده ات باشند و خو گرفتن به نحوۀ بسیار جدید زندگی که البته برای همه بجز من کاملاً همیشگی و عادی است ... اما اگر باور می کنید این قسمت آسانتر تحولات جدید زندگی من است! باید بگویم که سخت ترین قسمت این تغییر ورود و پذیرفته شدن در جامعۀ نورسهمپتن و میان مردم بومی این شهر است.
ایلنا کمی خودش را جمع کرد و با خجالت ادامه داد:
- اگر اجازه بدهید در این مورد صحبت زیادی نخواهم کرد و مستقیم به سراغ موضوع اصلی بحثمان خواهم رفت. پس از حضورم در نورسهمپتن و ملاقات با مردم شهر، و بخصوص مردان جوان شهر، من نیز متوجه شدم که نکاتی از جمله داستان عجیب زندگیم تعدادی از آنها را ترغیب به داشتن روابط نزدیک تر با من خواهد کرد.
لی لی که حالا کاملاً قرمز شده بود به سختی دستهایش را در هوا تکان داده سپس در مقابل سینه اش به هم قلاب کرد و آنها را همانجا نگه داشت و با صدایی لرزان که به سختی شنیده می شد گفت:
- دلیل اصلی اجتناب من از نزدیک شدن به آنها وحشت از شکست و تحقیر شدن بود!... وحشت از شکست خوردن در چنین روابط احساسی و پراهمیتی بود که مرا از عجول بودن بازداشت.... فکر اینکه با مردانی طرح دوستی بریزم که هیچ شناختی از افکار، اخلاق و زندگیشان ندارم کاملاً برایم مردود بود. فکرش را بکنید... اگر عجولانه و بی فکر با یکی از آنها رفاقت می کردم و بعد از چند هفتۀ کوتاه به این نتیجه می رسیدیم که نمی توانیم در کنار هم باشیم تمام کردن این رابطه و آغاز کردن رابطه ای دیگر برای هر دوی ما بسیار سخت و برای حیثیت اجتماعی من و پدر بسیار گران تمام می شد.
اریک با احترام ولی آرام و دقیق لی لی را زیر نظر داشت، او همیشه از شنیدن افکار و نظرات حساب شدۀ لی لی لذت می برد و این بار هم، اگرچه گفتگو در این مورد برای هر دوی آنها سخت و طاقت فرسا بود، از دفعات دیگر مستثنی نبود. حالا لی لی مانند اینکه کاملاً در افکارش غرق شده باشد و حضور او را فراموش کرده باشد سرش را پایین انداخته بود و به سختی نفس می کشید... دیدن این منظره آنقدر برای اریک دلتنگ کننده بود که برای یک لحظه خواست شانه های دختر جوان را محکم در دستانش بگیرد و به او بگوید که از نظر او این تصمیم وی نیز مانند سایر تصمیمها و افکارش عالی و حساب شده بود است و لازم نیست بیشتر در این مورد رفتارش را توجیح کند. ایلنا با کنجکاوی به اریک نگریست:
- آیا متوجه منظورم می شوید؟ من نمی خواستم بدون فکر و تامل خودم و دیگران را درگیر در روابطی کنم که احتمالاً تعداد زیادی از آنها محکوم به شکست و بی آبرویی بودند... و بخصوص اگر تعداد این روابط زیاد می بود فقط خدا می داند چه شایعات و صحبتهای وحشتناکی در مورد اخلاق و شخصیت من در بین مردم رواج می یافتند که البته کاملاً قابل فهم بودند!
اریک بی اختیار سرش را به علامت موافقت تکان داد. ایلنا که واضحاً اندکی آرامتر شده بود ادامه داد:
- اما اگر راستش را بخواهید دلیل دیگری هم برای خودداری من وجود داشت. تغییر جدید زندگیم و ملحق شدنم به پدر آنقدر برایم سنگین بود که تصمیم گرفتم تا زمانی که با این اتفاق تازه کاملاً کنار نیامده ام و از نظر روحی و احساسی آمادگی ندارم خودم را درگیر در هیچ ماجرای مهم احساسی دیگری نکنم.
ایلنا یکبار دیگر رو در روی اریک قرار گرفت و با حالتی بسیار صادقانه و با احترام اضافه کرد:
- اریک عزیز اگر باعث رنجش و آزردگی هر کدام از دوستان محترم شما شده ام می خواهم همین جا عذر خواهی کنم و امیدوارم که شما دلیل رفتار من را درک کنید و از طرف من اما به شکل غیر مستقیم عذر خواهی من را به گوش دوستانتان برسانید. دلیل امتناع من هیچ ارتباطی به توقعات بالا و یا غرور من نداشته است. این سو تفاهمی است که تنها بی اطلاعی من در مورد افراد و اطرافیان جدید و غرق شدنم در شرایط زندگی تازه آن را بوجود آورده است.
اریک برای دقایقی با دقت آمیخته با تحسین و احترام در چشمان لی لی خیره ماند. چیزهایی که از او شنیده بود دقیقاً همان سخنانی بودند که انتظارش را داشت. وقتی که یکی دو نفر از دوستانش به شوخی این بحث را پیش کشیده بودند اریک وسوسه شده بود که در این مورد ایلنا را وادار به صحبت کند، در حقیقت این نقشۀ خودش بود تا یکبار دیگر منطق ایلنا را محک بزند و بسنجد. اگرچه این کار به شدت از نظرش سخت و شرم آور بود اما شنیدن این سخنان از زبان ایلنا بی شک ارزشش را داشت. او به طرز عجیبی مایل بود که طرز فکر دختر جوان را در موارد مختلف بررسی و موشکافی کند و این یکی از مهمترین نکاتی بود که کنجکاوش می کرد.
اریک بار دیگر به خودش آمد، ایلنا همچنان با نگاه و چهره ای شرمنده اما معصوم و راسخ در مقابلش ایستاده بود و به او می نگریست، انگار که می خواست اثر صحبتهایش را بر روی او ببیند. اریک تکانی خورد، او نفس عمیقی کشید و دست راستش را بالا آورده با محبت آن را طوری که انگشتهایش بر روی موهای لی لی و کف دستش بر روی گوش او قرار داشت پشت سر ایلنا گذاشت و با محبت اما جدی به او لبخند زد:
- ایلنا صحبتها و منطق شما مانند همیشه بی نقص و عالی بودند، اینکه شما این طور بر اساس عقلتان و به دور از احساسات سطحی که در این دوره از سن همه را تحت تاثیر قرار می دهد تصمیم می گیرید واقعاً قابل تحسین است. از شما متشکرم که آنقدر به من اطمینان دارید که چنین صحبتهای مهمی را با من در میان می گذارید و بدون شک از این پس با تمام وجود از شما و حیثیتتان دفاع خواهم کرد.
ایلنا از شنیدن این حرف اریک و از دیدن نگاه جدی و عمیق او احساس آرامش زیادی کرد، انگار که تمام هیجانهای دقایق پیشش سالها پیش اتفاق افتاده بودند. نگاه اریک طوری پر اطمینان و نافذ بود که ایلنا در زیر آن بی اختیار احساس کرد که متقاعد کردن اریک و داشتن او در کنار خودش به خودی خود همۀ مشکلات او را حل خواهد کرد. او آرام زمزمه کرد:
- متشکرم دوست عزیز.
اریک با محبت و صمیمی دستش را پشت کمر ایلنا گذاشت تا او را دعوت به قدم زدن کند:
- لطفاً بیایید ایلنای عزیزم، تا چند دقیقۀ دیگر باید به عمارت بازگردیم. بهتر است تا فرصت باقیست از هوای مفرح صبح لذت ببریم.
مدتی طول کشید تا آنها، و بخصوص اریک، توانستند بر خودشان مسلط شوند. اریک که سرانجام خنده اش تمام شده بود گفت:
- پس شما با این روش مایلید که مرد رویاهایتان را بیابید...
و بعد آرام و با لحنی دو پهلو افزود:
- تعجبی ندارد که دوستان جوان من راه به جایی نمی برند!
ایلنا با شنیدن این حرف ناگهان در سکوت فرو رفته با ناباوری به اریک نگریست. اریک که متوجه سکوت و تعجب او شده بود با ناآرامی آب دهانش را فرو داد و نگاهش را از او دزدید. لی لی سرانجام توانست خودش را تکانی بدهد و به افکارش سر و سامان دهد. او با چهره و نگاهی بسیار جدی از اریک پرسید:
- آیا اتفاق خاصی افتاده است اریک؟
اریک با دستپاچگی نامحسوسی من من کرد:
- خیر ایلنای عزیز...
لی لی با دقت بیشتری به صورت و بخصوص چشمهای اریک نگریست، کاملاً معلوم بود که دوست جوانش چیزی را از او مخفی می کند. ایلنا نفس عمیقی کشید و پوزخندی زد:
- آیا واقعاً انتظار دارید که جواب ردتان را باور کنم؟
اریک با بیتابی پابه پا شد و در افکارش به دنبال جوابی برای ایلنا گشت. دقایقی میانشان در سکوت سپری شد تا سرانجام اریک توانست سخن بگوید:
- انتظار ندارم جوابم را باور کنید ولی خوشحال می شوم اگر موضوع را فراموش کنید.
ایلنا قدم سریعی به جلو برداشت و مقابل اریک قرار گرفت تا راهش را مسدود کند و با آرامش ساختگی گفت:
- اینکه دوستان جوان شما در مورد رفتار من و احتمالاً اجتناب من از داشتن روابط صمیمانه با آنها چه می گویند موضوعی نیست که من به راحتی بتوانم آن را فراموش کنم!
اریک مستقیم در چشمان ایلنا نگاه کرد و بی اختیار لب پایینش را گاز گرفته نفس عمیقی کشید. او پس از اندکی سکوت آرام گفت:
- بسیار خوب ایلنا... هر طور که شما بخواهید.
او سپس دستش را با ناآرامی مشهودی در هوا تکان داد و در حالیکه واضحاً با خودش و جملاتش کلنجار می رفت ادامه داد:
- اگر راستش را بخواهید چند نفر از مردان جوان نورسهمپتن که از ابتدای ملاقات با شما به شدت به شما علاقمند شده اند از اینکه شما این طور بی تفاوت به پیگیریها و مداومتهای آنها از کنارشان می گذرید ناامید و آزرده هستند....
اریک یکبار دیگر سکوت کرد و با خجالت به ایلنا که گونه هایش کاملاً گل انداخته بودند و نگاهش پر از سردر گمی بود نگریست. او بار دیگر با خودش کلنجار رفت و افزود:
- تعدادی از آنها معتقدند که شما بر خلاف شخصیت ظاهریتان بسیار مغرور هستید و در نتیجه به مردانی که از طبقات اجتماعی بسیار بالایی نباشند اهمیتی نمی دهید.
ایلنا از شنیدن توضیحات اریک با خجالت و ناراحتی در خودش فرو رفت. اریک هم به نوبۀ خود در سکوت و ناخرسندی خودش را جمع کرد و سرش را پایین انداخت.
لی لی بی اختیار سرش را اندکی چرخاند و به نن و درختهای سمت دیگر آن که بلند و استوار بر پهلویش قد کشیده بودند نگریست، اما افکارش طوری در هم ریخته و مشوش بودند که از زیبایی و عظمت منظرۀ باشکوه رو به رویش عملاً چیزی نفهمید. آنچه که برایش بخصوص سخت و غیر قابل تحمل می نمود آن بود که تا آن روز کسی او را متهم به غرور و خود بزرگ بینی نکرده بود... و حالا درست در زمانی که می اندیشید کاملاً موفق و آرام در زندگی و اجتماع جدیدش جا می گیرد و جذب می شود می شنید که چنین صحبتهای ناخوشایندی در مورد اخلاقش در جریان هستند!
لی لی تصمیم گرفت که همانطور که همیشه با بیان کردن صادقانۀ افکار و عقایدش از خودش دفاع می کرد حداقل اریک را متقاعد کند که دلیل خویشتنداری و احتیاط او غرورش نیست. به این ترتیب اگرچه او نمی توانست مستقیماً رفتارش را برای سایرین توجیه کند اما شاید اریک در مقابل انتقادهای دوستانش از او جانبداری می کرد. ایلنا لبهایش را گزید، نفس عمیقی کشید و در حالیکه با شرمندگی به اریک می نگریست گفت:
- اریک عزیز آیا فکر نمی کنید که اگر جریان این طور که دوستان شما معتقدند بود اولین کسی که در این شهر من باید با او طرح دوستی می ریختم هنری جویس می بود؟
اریک با شرمندگی سرش را به زیر انداخت و نگاهش را از لی لی دزدید. او سپس به سختی و با من من گفت:
- ایلنای عزیزم از اینکه ناراحتتان کردم واقعاً متاسفم. اما من تنها نظریات تعدادی از دوستانم را به شما اطلاع دادم.
ایلنا سرش را با درماندگی و نارضایتی تکان داده به سختی نفس کشید. پس از آن وی بی درنگ به خودش آمده چهرۀ مهربان اما جدی و متقاعد کنندۀ همیشگیش را به خود گرفت و آرام گفت:
- دوست عزیز من شما را نکوهش نکردم... و امیدوارم از من قبول کنید که در اصل از اینکه این موضوع را برای من گفتید متشکرم. در حقیقت حتی نمی خواهم در این مورد از خودم دفاع کنم! اما تا جایی که شما را می شناسم می دانم که کسی نیستید که بی دلیل چنین بحثی را آغاز کنید. بنابراین اگر اجازه بدهید برایتان در مورد جریان فکری و عقایدم صحبت می کنم شاید به این ترتیب شما دلیل اصلی رفتار من را ببیند... و البته بعد می توانید هر استفاده ای که مایلید از صحبتهای من بکنید.
اریک سرش را بلند کرد و نگاه دقیق و نافذش را در چشمان همصحبتش دوخت.
اریک لبش را گاز گرفت و ناخودآگاه کمی اخم کرد، اینکه مهمانی ریچارد دقیقاً شب قبل از روز تولدش بود به شدت ناآرامش می کرد. فکر آنکه مثلاً در عمارت ریچارد با یک مهمانی غافلگیر کنندۀ بزرگ با حضور تعداد زیادی از دوستانش رو به رو شود دیوانه اش می کرد، هیچ چیز برایش شرم آورتر از این نبود که مانند بچه ها برایش جشن تولد بگیرند. یکبار دیگر صدای ایلنا او را به خودش آورد:
- اریک....
اریک نفس عمیقی کشید:
- خیر ایلنای عزیز، در اصل بسیار خوشحال می شوم اگر هیچ اتفاق خاصی در کار نباشد.
ایلنا با شگفتی ساختگی به اریک نگاه کرد:
- من شناخت زیادی از ریچارد ندارم، ولی فکر می کنم اگر موضوع خاصی در میان بود ایشان حتماً ...
از میان علفهای نسبتاً بلند کنار رودخانه چیزی با سروصدا از مقابل پای ایلنا به سرعت بالا پرید و کمی آن سوتر بر زمین افتاد. لی لی صحبتهایش را نیمه کاره رها کرده از ترس فریاد کوچکی کشید و قدمی به عقب برداشت. اریک هم به نوبۀ خود ایستاد و با کنجکاوی به جایی که حیوان کوچک در آن فرود آمده بود نگریست. لی لی دستش را بر روی قلبش گذاشته چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید تا خونسردیش را دوباره بازیابد. اریک با نگرانی به سوی او چرخید:
- حالت خوب است ایلنا؟
لی لی سرش را تکان داد:
- بله... متشکرم.
آنها با کنجکاوی و تقریباً هم زمان قدمی به جلو برداشتند و در حالیکه هر دو نفر به جلو خم شده بودند با دقت به دنبال عامل وحشت چند لحظه پیش گشتند. اریک پیش از لی لی آن را یافت:
- اینجاست... یک قورباغه!!
ایلنا با دقت به جایی که اریک اشاره می کرد نگریست، قورباغۀ سبز بزرگی که پشتش با چندین لکۀ سیاه و قهوه ای پوشیده شده بود با حالتی حق به جانب آنجا نشسته بود و همچنان که نفس می کشید کیسۀ زیر گلویش را باد می کرد! لی لی با دیدن او بی اختیار به خنده افتاد، قورباغۀ پیر او را ترسانده بود. اریک با شیطنت به او نگریست:
- فکر نمی کردم که از قورباغه بترسید!
ایلنا سرش را به علامت نفی تکان داد:
- از قورباغه نمی ترسم دوست عزیز... از جهش ناگهانی او از مقابل پاهایم غافلگیر شدم.
اریک به شوخی کمی چشمهایش را به علامت تردید تنگ کرد:
- مطمئنید؟!!
ایلنا سرش را به سویی خم کرد و با حالتی حق به جانب از میان مژگان بسیار بلندش به اریک نگریست:
- اریک آیا واقعاً فکر می کنید کسی که از تفریح هایش بازی با عنکبوتها و سنجاقکها است از قورباغه می ترسد؟
اریک به خنده افتاد، حق با لی لی بود! او به یاد اولین باری افتاد که ایلنا در مقابل چشمان شگفت زدۀ او عنکبوت نسبتاً بزرگی که از یکی از درختها بالا می رفت را گرفت و با لذت و سرگرمی کوشید که حشرۀ وحشت زده که بر روی دستهایش از این سو به آن سو می دوید را آرام و تماشا کند. بعدها ایلنا برای او توضیح داده بود که عنکبوتها و سنجاقکها حشرات مورد علاقۀ او هستند که همیشه در هندوستان با آنها بازی می کرده است. از همه جالبتر مواقعی بود که لی لی مگس یا پشه ای شکار می کرد و آن را در تور عنکبوتی می انداخت و با سرگرمی به عنکبوت که شکارش را با سرعت و مهارت در تور سفیدش می پیچید تا برای آینده اش ذخیره کند می نگریست! مرد جوان سرش را تکان داد:
- زندگی در هندوستان و در کنار چندین پسربچۀ بازیگوش شما را بسیار جسور بار آورده است. تعجب آور است که شما در کنار دو برادرتان دقیقاً برعکس رز در کنار برادرهایش پرورش یافته اید!
ایلنا با شگفتی به اریک نگریست. اریک که تعجب او را دید توضیح داد:
- رز به شدت از بعضی از حیوانات و بسیاری از حشرات می ترسد. فکر می کنم که یکی از دلایل این وحشت او برادرانش باشند.
و با دلسوزی سرش را کمی تکان داده ادامه داد:
- وقتی که کودک بودیم برادرهای رز که از توجه والدینشان به او بسیار ناراضی بودند تمام تلاششان را می کردند تا با ترساندن او از حشرات یا قورباغه و موش وی را بیازارند. دقیقاً به یاد می آورم که آن دو بارها قورباغه شکار می کردند و در تختخواب و یا کمد لباسهای رز بیچاره مخفی می کردند تا او را به شدت بترسانند.
ایلنا با خنده سرش را تکان داد:
- رز عزیز و بیچاره... اگر من در آن زمان دوست وی بودم به او می آموختم که چگونه قورباغه ها را ببوسد تا تبدیل به پرنس خوشبختیش (۱) شوند!
اریک از این حرف لی لی بی اختیار قاه قاه خندید:
- آیا خود شما با قورباغه ها همین کار را می کنید؟
ایلنا با دلخوری ساختگی اخم کرده سرش را تکان داد:
- البته که نه...
و بعد با شیطنت ابروهایش را بالا برد:
- تخصص من در بوسیدن وزغهاست!
شلیک خندۀ اریک بلند شد و خودش در حالیکه به سختی خودش را راست نگه داشته بود دست آزادش را بالا آورده بر پیشانیش گذاشت. ایلنا هم در خنده با او همراه شد.
(۱) Prince Charming
در هوای مه آلود، ابری و حتی خنک صبحگاهی ابتدا اریک و به دنبال او لی لی سوار بر اسبهایشان از اسطبل بیرون تاختند. همانطور که اریک دوست داشت نایت با سرعت زیادی می دوید و در میان نفسهای سریع و سنگینش بخار اندکی از پره های بینیش که کاملاً باز شده بودند بیرون می زد... و مانند همیشه ایلنا و صحرا تقریباً پهلو به پهلوی آنها می تاختند.
در اولین روزهایی که لی لی و اسب جدیدش با آن دو همراه شده بودند اریک با اندیشۀ اینکه آنها نمی توانند پا به پای نایت حرکت کنند آرام تر از همیشه اش می تاخت ولی به زودی فهمیده بود که نه تنها صحرا اسب چالاک و سریعی است بلکه لی لی نیز سوارکار قابل و ماهری است... حتی آنقدر ماهر که مدتها بود که اریک هیچ نیازی به اینکه با او مدارا کند و آرام تر بتازد نمی دید.
زن و مرد جوان سبکبال و شاد راه یکی از پلهای رودخانه را در پیش گرفتند تا در سوی دیگر رود نن و در امتداد آن سواری کنند. ایلنا اندکی از سرعتش کاست و بر فاصله اش با اریک افزود. اریک با کنجکاوی برگشته به او نگاه کرد، دختر جوان در عالم خودش غرق بود، گونه هایش صورتی تر از همیشه و چشمهایش نیمه بسته بودند. لی لی یکی از دستهایش را کمی باز کرده بالا برده بود و درست مثل اینکه می خواست باد را در میان انگشتانش به دام بیندازد آن را در هوا تکان می داد.
اریک بار دیگر به روبه رویش خیره شد، به سبزی بی خدشه و پر رنگ تمام زمینهای اطرافش که به نظر تا ابد ادامه می یافتند. هوای مه آلود صبح که صورتش را اندکی نمناک کرده بود او را غرق در احساس سلامتی و خرسندی می کرد. تا جایی که به او مربوط می شد هوای مرطوب و بارانی جزیرۀ بریتانیا بسیار دلچسب و آرامش بخش بود.
آن دو بدون آنکه کلمه ای صحبت کرده باشند به پلی که در نظر داشتند رسیدند و هر دو از سرعتشان کاستند تا بدون مشکل از آن عبور کنند. در سوی دیگر رودخانه آنها همچنان در سکوت ولی این بار با یورتمۀ آرام اسبهایشان در مراتع سر سبز و خیس از باران شب گذشته پیش رفتند. اندکی جلوتر در جایی که رودخانه پیچ و خم بیشتری داشت و خروشان تر می شد اریک که می دانست لی لی چقدر قدم زدن در کنار آن را دوست دارد اسبش را متوقف کرده از آن پیاده شد:
- ایلنا اگر مایل باشی کمی اینجا قدم بزنیم.
لی لی که همچنان محو تماشای اطراف و غرق در افکارش بود با صدای اریک به خودش آمد و به سوی او نگریست:
- فکر بسیار خوبیست.
او صحرا را متوقف کرد و همچنان که عادت داشت از روی زین اسب لیز خورد و پایین آمد. اریک با سرگرمی به این حرکت لی لی نگریست، دختر جوان با سرسختی هرگز از او برای سوار یا پیاده شدن از اسبش تقاضای کمک نمی کرد! اگرچه پیاده شدن از اسب برای لی لی سرزنده و پر جنب و جوش مشکل به نظر نمی آمد ولی سوار شدن بر آن با توجه به دامنهای بلند وی چندان برایش خوش آیند نمی نمود. هر بار که لی لی می خواست سوار بر اسبش شود ابتدا باید پایین پیراهنش را طوری بالا می گرفت که هنگام سوار شدن برایش دست و پا گیر نباشد. او سپس سمت دیگر زین را می گرفت و خودش را با چالاکی بالا می کشید و در همین حین پایش را به سرعت در رکاب اسب می کرد و کامل بر آن می نشست و سرانجام بر زین می چرخید و هر دو پایش را از یکسوی آن می آویخت. البته او ترجیح می داد تکه سنگ یا کندۀ درختی بیابد تا با ایستادن بر آن کمی بلندتر شود و به این ترتیب مجبور نباشد دامنش را بیش از حد بالا ببرد!
اریک می دید که هنگامیکه والتر با آنها همراه می شود لی لی مانند تمام دختران دیگر با کمک والتر از اسبش پیاده یا بر آن سوار می شود. در ابتدا او با فکر آنکه لی لی خجالت می کشد که از او یاری بخواهد خودش چندین بار به او پیشنهاد کمک داده بود و هربار لی لی مودبانه و با خنده آن را رد کرده بود. سرانجام اریک به این نتیجه رسیده بود که لی لی مایل نیست که بوسیلۀ او لمس شود و ترجیح می دهد به وی وابسته نباشد.
آن دو همچنان که افسارهای اسبهایشان را به دنبال خود می کشیدند آرام در کنار نن به راه افتادند. ایلنا با دست آزادش کمی دامنش را بالا گرفته بود تا گلی نشود و با حالتی مجذوب به موج و خم های زیبای رودخانه که بر روی هم می غلتیدند و در هم می آمیختند می نگریست. پس از اندکی ایلنا به خودش آمد و به اریک نگریست. مرد جوان در سکوت به شدت در فکر بود. لی لی سکوت را شکست:
- آیا همچنان به مهمانی فردا شب فکر می کنید؟
اریک با صدای او به خودش آمده به ایلنا نگریست و با ناآرامی سرش را تکان داد:
- اگر راستش را بخواهید همین طور است.
لی لی با دقت در چشمان اریک نگاه کرد، خوب می دانست که چرا مهمانی ریچارد او را این طور به خودش مشغول کرده است اما ترجیح داد که تظاهر به ندانستن کند:
- نمی فهمم چرا ذهن شما باید این طور در این مورد مشغول و آشفته باشد. ما بارها برای صرف شام به عمارت ریچارد رفته ایم و این بار هم از دفعات دیگر مستثنی نخواهد بود.
اریک نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
- امیدوارم که همین طور باشد...
لی لی با حالتی پرسشگونه پرسید:
- آیا انتظار اتفاق خاصی را در عمارت ریچارد دارید؟
ایلنا سکوت کرد و با حالتی پرسشگونه به ریچارد نگریست. ریچارد با سرگرمی کمی به سمت او خم شد و دستهایش را بر لبۀ میز تکیه داد:
- واقعاً هدیۀ بی نظیری خواهد بود ایلنا... اگر راستش را بخواهی من هم می خواستم پیشنهاد بدهم که حتی اگر هدیۀ دیگری برای پدرت خریداری می کنی یکی از کارهای هنری خودت را هم با آن همراه کنی، والتر با تمام وجود به تو و استعدادت افتخار می کند و هیچ چیز بیشتر از آنکه تو برایش شخصاً هدیه ای آماده کنی خوشحالش نخواهد کرد.
گونه های لی لی اندکی گل انداختند:
- از اعتماد به نفسی که به من می دهید متشکرم.
ریچارد سرش را با جدیت تکان داد:
- تو لیاقتش را داری عزیزم... و برای اریک چه تصمیمی گرفته ای؟
ایلنا چند کاغذ که به دقت تا کرده بود را از کیف کوچکش بیرون آورد اما پیش از آنکه آنها را بگشاید رو به ریچارد گفت:
- همانطور که برایتان گفتم تصمیم دارم تعدادی لباس به اریک هدیه بدهم. می دانم که مردها علاقۀ چندانی به لباس ندارند اما فکر می کنم که این هدیه اریک را متعجب و حتی خوشحال کند.
ریچارد با تعجب و پرسشگونه به او نگریست. ایلنا ادامه داد:
- من متوجه شده ام که تمام لباسهای اریک بسیار رسمی هستند و رنگهای بسیار ساده دارند. بخصوص تمام پیراهنهای او سفید هستند... فکر می کنم اگر چند پیراهن با طرحهای ابتکاری و پارچه ها و رنگهای مورد علاقۀ خودم به او هدیه بدهم او را حداقل سورپرایز خواهم کرد.
ابروهای ریچارد با شگفتی و تحسین بالا رفتند و خودش سرش را به علامت موافقت با ایلنا تکان داد. لی لی بلافاصله کاغذهایی که در دست داشت را گشوده مقابل ریچارد بر میز گذاشت:
- اینها طرحهایی هستند که به نظرم رسیده اند...
ریچارد با کنجکاوی خم شد تا طرحهای لی لی را ببیند.
نزدیک به یک ساعت و نیم بعد ایلنا و ریچارد از مغازۀ البسۀ مردانۀ آقای ادکینز خارج شدند. ایلنا مقداری پارچه از لیورپول با خودش به نورسهمپتن آورده بود و پس از آنکه طرحهایش را با ریچارد بررسی کردند و اندکی تغییر دادند به پیشنهاد ریچارد به مغازۀ آقای ادکینز رفتند تا لباسها را سفارش بدهند.
آقای ادکینز پدر آنتونیا، یکی از دوستان صمیمی ایلنا، و مالک بزرگترین فروشگاه پوشاک مردانۀ نورسهمپتن بود. فروشگاه آنها دارای دو طبقه بود که در طبقۀ اول لباسهای آماده به فروش می رسید و در طبقۀ دوم مشتریان می توانستند پارچه ای که مایل بودند را انتخاب کنند و سفارش دوخت آن را بدهند. از آنجا که والتر و اریک بارها برای سفارش لباس به این فروشگاه آمده بودند آقای ادکینز تمام اندازه های اریک را در دفترش داشت و پس از شنیدن ماجرا با خرسندی قبول کرد که سفارشهای ایلنا را در حداکثر سرعت و کاملاً محرمانه آماده کند. ایلنا و ریچارد در آنجا هم چند طرح پارچۀ جدید انتخاب کردند و آنها را به همراه سایر پارچه ها برای دوخت به آقای ادکینز سپردند.
ریچارد لی لی را تا مقابل کالسکه اش همراهی کرد. پیش از آنکه آنها از هم جدا شوند ریچارد گفت:
- ایلنا درخواستی از شما دارم.
ایلنا با کنجکاوی به ریچارد نگریست. ریچارد ادامه داد:
- مایلم که برای مهمانی تولد اریک همگی در عمارت من مهمان باشید.
ایلنا اندکی سکوت کرده به فکر فرو رفت. او سپس پاسخ داد:
- ریچارد عزیز با توجه به شناختی که من از اریک دارم فکر نمی کنم که هیچ مهمانی در کار باشد.
ریچارد سرش را تکان داد:
- می دانم... تنها مایلم که برای شامی صمیمی همگی در کنار هم باشیم. من این پیشنهاد را با پدرتان مطرح خواهم کرد و فکر می کنم که ایشان با شما در این مورد صحبت کنند. خوشحال می شوم اگر شما از پیشنهاد من طرفداری کنید.
ایلنا خندید:
- حتماً ریچارد عزیز... و یکبار دیگر از اینکه امروز به یاری من آمدید متشکرم.
آن دو از یکدیگر خداحافظی کرده جدا شدند.
هنری تصمیم گرفت که گوشه ای از کنایه های لی لی را به خورد ریچارد بدهد:
- فکر نمی کردم که در این موقع روز شما را در جایی بجز بیمارستان بتوانیم بیابیم.
ریچارد سرش را تکان داد:
- من به درخواست خانم دانوان به اینجا آمده ام. آیا شما هم به درخواست ایشان برای ملاقاتشان آمده اید؟!
هنری به خودش پیچید:
- خیر من کاملاً اتفاقی ایشان را ملاقات کردم.
ریچارد سرش را تکان داد:
- پس اگر اجازه بدهید ما برای رسیدگی به موضوعی که ایشان در نظر دارند از شما جدا می شویم.
هنری در سکوت به ایلنا نگاه کرد و لی لی با رضایت سرش را به علامت موافقت با ریچارد تکان داد. هنری دندانهایش را بر هم سایید:
- حتماً دکتر دیویس عزیز. روز خوشی داشته باشید... و شما هم همین طور خانم.
ریچارد سرش را با احترام پایین آورد و ایلنا هم با لبخند از هنری خداحافظی کرد:
- خدا نگهدار آقای جویس.
هنری برگشت و به سوی پشت رستوران که اسبش را در آنجا بسته بود به راه افتاد و ایلنا و ریچارد در آرامش دور شدن او را تماشا کردند.
پس از اینکه هنری به اندازۀ کافی از آنها دور شد ریچارد با دلسوزی به سوی ایلنا برگشت:
- ایلنا، دخترم متاسفم که دیر آمدم... امیدوارم که هنری تو را نیازرده باشد.
لی لی با مهربانی به ریچارد لبخند زد:
- شما دیر نیامدید ریچارد، من زود آمدم و از شما بسیار متشکرم که با وجود مشغلۀ فراوانتان به اینجا آمدید. نگران هنری نباشید، می دانم که چگونه او را عقب برانم.
ریچارد به علامت تایید سرش را تکان داد:
- خوشحالم که این را می شنوم...
و سپس به یاد دلیل ملاقاتشان افتاد:
- اگر موافق باشی داخل رستوران برویم. من بسیار تشنه هستم و در آنجا می توانیم در آرامش بنشینیم و صحبت کنیم.
ایلنا با سر اشاره کرد و هر دو به راه افتادند. همچنان که آن دو به سوی ورودی رستوران می رفتند ایلنا با هیجان خودش را جمع کرد:
- اگر راستش را بخواهید با دیدن هنری کمی نگران شدم. می ترسم که پدر یا اریک هم ما را غافلگیر کنند و از همه چیز با خبر شوند.
ریچارد با خونسردی خندید و با لحنی شوخ طبعانه گفت:
- نگران اریک نباش عزیزم. در بیمارستان آنقدر به او کار داده ام که مطمئنم تا دو یا سه ساعت دیگر فرصت رفتن به دستشویی را هم نخواهد داشت. در مورد پدرت هم فکر نمی کنم که در این موقع روز به رستوران بیاید.
ایلنا از حرف ریچارد خنده اش گرفت:
- اریک بیچاره...
آن دو وارد رستوران شدند و به دعوت صاحب آن که ریچارد و والتر را می شناخت در گوشۀ بسیار زیبا و دنجی نشستند. سپس در زمان بسیار کوتاهی یکی از کارکنان رستوران نوشیدنی ریچارد و چای لی لی را مقابلشان بر روی میز قرار داد. ریچارد اندکی از گیلاس مقابلش نوشید و سپس با کنجکاوی به ایلنا نگریست:
- ایلنا سفرت به لیورپول چگونه بود؟
ایلنا با دلتنگی به اطرافش نگاه کرد و آه کشید:
- واقعاً نمی دانم جواب این سوالتان را چه بدهم. اگر راستش را بخواهید به شدت برای خانوادۀ رادفورد و دوستانم در لیورپول دلتنگ بودم. با وجود اینکه پدر، اریک، شما و همۀ اطرافیانم بی اندازه به من محبت می کنید اما دانستن اینکه دیگر به کنار کسانی که همیشه خانوادۀ حقیقیم بوده اند باز نخواهم گشت برایم بسیار دلتنگ کننده بوده است.
لی لی به ریچارد نگریست، ریچارد با مهربانی و دلسوزی به او نگاه می کرد. ایلنا با خجالت سرش را تکان داد و خندید:
- مطمئنم که شما خوب می دانید که چه می گویم. من فکر می کردم که سفرم به لیورپول از دلتنگیم بکاهد اما در عوض آنجا به شدت برای پدر و نورسهمپتن دلتنگ بودم. علاوه بر آن وضعیت پر از غم و درماندۀ خانم رادفورد مرا به شدت بیتاب می کرد. من تمام تلاشم را کردم که کمی از تنهایی و غم ایشان بکاهم اما فکر نمی کنم که چندان موفق بودم.
ریچارد که با دقت به صحبتهای آرام ایلنا گوش می داد آه کشید و با اندوه با گیلاسش بازی کرد. اندکی در سکوت سپری شد، سرانجام ریچارد سکوت را شکست:
- متاسفم که این را می شنوم ایلنا. اما شما هم بهتر است قبول کنی که هنگامی که یکی از عزیزان شخصی فوت می کند آن فرد به صورت کاملاً طبیعی باید دورۀ سوگواری را بگذراند. مهم این است که پس از مدت معقولی شخص مذکور بتواند دورۀ سوگواریش را خاتمه دهد و به زندگی عادیش بازگردد.
ایلنا که سرش را پایین انداخته بود آن را به علامت مثبت تکان داد. ریچارد تصمیم گرفت موضوع بحث را عوض کند:
- ایلنا به نظر می آید که به نتایج خوبی برای هدایای پدرت و اریک رسیده ای. می توانم بدانم چه تصمیم گرفته ای؟
ایلنا متوجه منظور ریچارد شد و به سرعت اندوه را از چهره اش پاک کرده با اشتیاق گفت:
- در مورد هدیۀ پدر یک موضوع نقاشی به نظرم رسیده است که اطمینان دارم که ایشان را بسیار خوشحال خواهد کرد ... فکر نمی کنم پدر به هیچ چیزی که من برایشان بخرم نیاز داشته باشند و در نتیجه یک نقاشی منحصر به فرد و اختصاصی ایشان را خوشحال تر خواهد کرد.
هنری سرش را کمی خم کرد:
- مدت زیادی از آخرین بار که شما را ملاقات کردم می گذرد... باید بگویم که اصلاً فکر نمی کردم که امروز ظهر در این مکان خلوت افتخار ملاقات با شما را کسب کنم!
ایلنا خندۀ دو پهلویی کرد:
- من هم فکر نمی کردم که شما در چنین موقعی از روز در محلی بجز کارخانه و دفتر کارتان باشید آقا.
برای مدت اندکی سکوت در بین آن دو برقرار شد و نگاه پر هوس هنری در چشمان زیبا اما جدی و بی احساس لی لی گره خوردند. هنری به خوبی متوجه طعنۀ جملۀ کوتاه او شد، جدال و خودداری ایلنا از داشتن رابطه با او به دام انداختنش را حتی شیرینتر می کرد. هنری لبخند موذیانه ای زده قدم دیگری به ایلنا نزدیک شد و در فاصلۀ بسیار نزدیکی از او ایستاد. ایلنا از ترس آنکه بدنهایشان با یکدیگر تماس پیدا کند قدم دیگری عقب رفت و عملاً از پشت به دیوار مغازۀ خانم المور تکیه داد. نگاه هنری از شادی و لذت درخشید، حالا تقریباً دختر زیبا را در این گوشۀ خلوت در دام انداخته بود. او از میان دندانهایش با حالتی عاشقانه زمزمه کرد:
- اگر می دانستم که همیشه می توانم در چنین مکانی با شما دیدار کنم با کمال علاقه و بدون استثنا هر روز کارخانه را ترک می کردم.
لی لی از شنیدن پیشنهاد عاشقانۀ هنری از شدت تنفر و ناراحتی لرزید، هنری باز هم پایش را از گلیمش فراتر گذاشته بود. لی لی با عصبانیت و در حالیکه گونه هایش از خشم گل انداخته بودند چرخید تا از مقابل او بگریزد. هنری که پیش بینی این حرکت او را کرده بود به سرعت دستش را بالا آورد و آن را در مقابل ایلنا بر دیوار تکیه داده راه گریز او را مسدود کرد. لی لی از وحشت و ناباوری بر جایش خشک شد. اندکی طول کشید تا وی به خودش آمد... او برگشت و با شگفتی به هنری نگریست؛ لبخند پیروزمندانه ای بر لبان هنری نقش بسته بود و نگاهش از شادی می درخشید.
لی لی از خشم به خودش پیچید و در حالیکه با دهان بسته دندانهایش را بر روی هم می سایید از بینیش نفس عمیق و خشمگینی کشید، نمی توانست تحمل کند که این مرد از خودراضی و زنباره این طور او را تحت فشار قرار بدهد. او تصمیمش را گرفت، به سمت دست هنری چرخید و با خونسردی در حالیکه بینی و چانه اش را با غرور و بسیار جدی بالا گرفته بود و مستقیم به روبه رویش می نگریست با لحنی کاملاً جدی اما ملایم گفت:
- مایلم که عبور کنم آقا...
با شنیدن این حرف ته ماندۀ لبخند هنری بر لبانش خشکید و خودش بر جایش میخکوب شد. تا آن روز به چنین دختری بر نخورده بود که به جای گریختن یا تسلیم شدن این طور بدون هراس و قاطع از خودش دفاع کند. هنری با ناباوری به ایلنا نگریست، دختر با چهره ای بی احساس و خونسرد و بدون آنکه حتی به او بنگرد رو به بازوی او ایستاده بود و انتظار می کشید. هنری بی اختیار دستش را بر داشت و ایلنا به سرعت از مقابلش گذشت و به سوی مغازۀ کلاه فروشی حرکت کرد. هنری به سرعت به خودش آمد و به دنبال او به راه افتاد:
- فکر می کنم برای سفر به لیورپول رفته بودید، آیا س