تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

تالار غذاخوری خانوادگی عمارت یکی از تالارهایی بود که لی لی به شدت به آن علاقمند بود. دیوار جنوبی تالار یکپارچه با پنجره های سرتاسری پوشانده شده بود و پرده های آنها بر خلاف سایر تالارها همیشه باز بودند، در نتیجه تالار همیشه مملو از نور بود. علاوه بر آن منظرۀ باغ زیبای عمارت به وضوح از تالار دیده می شد که صفا و زیبایی خاصی به آن می بخشید. وسایل و تزئینات این تالار هم مانند سایر نقاط عمارت کاملاً هماهنگ، نفیس و دلچسب بودند و به پاس زحمات مارتا و سایر خدمتکارها تالار همیشه از تمیزی می درخشید. 

آن روز هم وقتی که ایلنا وارد تالار غذاخوری شد برای یک لحظه در ورودی آن ایستاد و با لذت به اطرافش نگریست و قلبش بی درنگ مملو از احساس سبکی و شادی شد. او با قدمهای شمرده در طول تالار پیش رفت و در کنار یکی از پنجره ها ایستاد و با اشتیاق به باغ عمارت نگریست. چهار روز از تولد والتر گذشته بود و آن روز شنبه بود. در اصل آن روز اولین تعطیلات آخر هفته ای بود که او صبح را در عمارت تنها گذرانده بود. پدرش و اریک هر دو مجبور شده بودند که برای کارهای مهمی عمارت را ترک کنند اما قرار بود که هر دو برای ناهار بازگردند تا ناهار را همگی در کنار هم صرف کنند و او از این بابت خشنود بود.

فکر ایلنا بی اختیار به مهمانی تولد پدرش کشیده شد، همه چیز آن روز همانطور که می خواستند ساده ولی لذتبخش و صمیمی برگزار شده بود. او یقین داشت که هیچ کس در تمام طول مهمانی حتی برای لحظه ای احساس بی حوصلگی و کسالت نکرده است زیرا تمام مدت صحبتهای شاد و خنده های آنها فضای تالار را پر کرده بود.

لی لی ناخودآگاه به یاد بردلی همیلتون افتاد و گونه هایش اندکی گل انداختند. او کاملاًَ احساس می کرد که بردلی علاقۀ خاصی به وی دارد. چیزی که بخصوص باعث می شد که او در کنار بردلی احساس آرامش کرده از او دوری نکند این بود که مرد جوان به دقت مراقب بود که او را نیازارد و تحت فشار قرار ندهد. بردلی همیشه بسیار با احترام و مودب با او صحبت و رفتار می کرد و علاوه بر اینکه می کوشید که تا می تواند زمان بیشتری را در کنار وی و به صحبت با او بگذراند اما به محض آنکه احساس می کرد ایلنا خسته شده است خودش به سرعت او را ترک می کرد تا لی لی بتواند تجدید قوی کند و آرام بگیرد. اما به تازگی ایلنا پی به نکتۀ جدیدی برده بود که حتی بودن با بردلی را بیشتر برایش خوشایند می کرد، بردلی همیلتون شباهتهایی جالبی به جرالد رادفورد داشت. بردلی مانند جرالد شاد و سرزنده و در عین حال مهربان و صمیمی بود و در کمال شگفتی لی لی حتی بعضی از ژستها، صحبتها و عقایدش هم شباهتهای جالب و دلگرم کننده ای به جرالد داشتند. در اصل دلتنگی لی لی برای خانوادۀ رادفورد و بخصوص جرالد او را بیشتر به گذراندن وقت و صحبت کردن با بردلی مایل می کرد و لی لی شخصاً از این موضوع چندان راضی نبود. او احساس می کرد که قبل از آغاز هر رابطۀ جدید دیگری هنوز نیاز دارد که زندگی و خانوادۀ تازه اش را بهتر بشناسد و خودش را بازیابد. 

ایلنا با سردرگمی چشمهایش را بسته نفس عمیقی کشید، شمیم خوشایندی که با همیشه متفاوت بود در بینیش پیچید. افکار لی لی در همانجا قطع شدند و در عوض خودش با کنجکاوی به دنبال منبع بوی عطر به اطرافش نگریست. به دستور والتر همیشه در گوشه کنار این تالار گلدانهای گل نگه می داشتند که بوی عطر آنها لی لی را به وجد می آورد ولی این رایحۀ تازه به وضوح شمیم گلهای دیگر را تحت الشعاع قرار می داد. او یکبار دیگر با کنجکاوی رایحۀ جدید را بو کشید، اطمینان داشت که بوی عطر از طرف میز غذا خوری متصاعد می شود و بی درنگ به سوی میز رفت.

بر روی میز و درست در وسط آن گلدانی پر از لی لی های دره نظر ایلنا را به خود جلب کرد، احتمالاً والتر امروز این گلها را برای او خریده و به خانه آورده بود. لی لی از خود بی خود یکی از صندلیهای میز را بیرون آورد و نزدیک به گلدان نشسته غرق در تماشای دسته گل بسیار زیبا شد. گلهای سفید کوچک زنگوله مانند و بسیار زیبا در دسته های چندتایی به ساقه های سبز رنگ ظریفشان آویخته بودند و دور تا دور گلدان با برگهای سبز براق و تازۀ لی لی ها تزئین شده بود. بر بالای تعدادی از ساقه های گل غنچه های سفید یا سبز رنگ و کروی لی لی ها خودنمایی می کردند.

ایلنا بی اختیار صورتش را بر روی میز گذاشت و همچنان که از پایین به گلها می نگریست نفس عمیقی کشید. عطر لی لی ها آنقدر خوشایند و لذتبخش بود که او را سرمست کرد، تعجبی نداشت که این گلهای کوچک و زیبا سالیان سال بود که در عطرسازی استفاده می شدند. از زاویه ای که ایلنا به گلها می نگریست می توانست ببیند که پرچمهای گلها رنگ زرد براق و بسیار جسورانه ای دارند. لی لی آرام دستش را دراز کرد و یکی از گلهای کوچک را با نوک انگشت نشانه اش نوازش کرد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 21:46  توسط قصه گو  | 

بار دیگر والتر برای مدت کمی سرش را چرخاند و به تابلو نگریست و دوباره در چشمان لی لی نگریست. او سپس آرام زمزمه کرد:

- چرا...؟

اما نتوانست سوالش را ادامه دهد و تنها سرش را تکان داد و بار دیگر کوشید که سوالش را به نوعی دیگر بپرسد:

- چطور...؟

او این بار هم نتوانست پرسشی را که در ذهنش بود در قالب کلمات بیان کند. لی لی از دیدن تقلای پدرش با مهربانی سرش را تکان داد، خندید و آرام گفت:

- وقتی که در لیورپول بودم رابرت برایم گفت که چقدر از تماشای تابلویی که برای تولدش به او هدیه داده بودم و وی آن را در دفتر کارش آویخته است لذت برده بودید و من فکر کردم که از داشتن یک هدیۀ مشابه لذت خواهید برد.

ایلنا نیز برای مدت کوتاهی سکوت کرده برگشت و به تابلو نگریست. او سپس ادامه داد:

-  می خواستم هدیه ای به شما بدهم که یاد خاطرات زیبای گذشته و بودن در کنار مادر را برای شما و من زنده کند و بی درنگ به یاد خاطره ای افتادم که در کنار رودخانه و درختان بید برایم تعریف کردید. پس از آنکه به نورسهمپتن بازگشتم چندین بار برای نقاشی به آنجا رفتم و چندین بار هم برای بهتر کشیدن چهره ها به اتاق خواب مادر رفتم.

والتر با تعجب ابتدا به لی لی و سپس به تابلو نگریست:

- اما این نقاشی آنقدر دقیق است که به نظر می آید تو این منظره را به دقت به خاطر سپرده ای!

ایلنا سرش را به علامت نفی تکان داد و خندید:

- پدر به شما گفته بودم که من چنین روز و خاطره ای را به یاد نمی آورم. من تمام حالتها و صحنه های این نقاشی را از تخیلاتم کشیدم. تصور پدر و فرزندی که با هم بازی می کنند و مادر دختر که کمی دور تر به همراه تعدادی دیگر بر روی زیراندازهایی نشسته است تصور مشکلی نبود.

والتر بار دیگر لی لی را در آغوش گرفت و موهای او را بوسید:

- عزیزم متشکرم... این تابلو برای من مثل زنده شدن خاطراتی است که فکر می کردم برای همیشه مرده اند و پاک شده اند... این بهترین هدیه ای است که برای سالها کسی به من داده است عزیزم... متشکرم.

لی لی نیز گونۀ پدرش را بوسید:

- خوشحالم که از آن خوشتان آمده است.

آنها برای مدت کوتاه دیگری هر دو در سکوت به تابلو نگریستند. اندکی بعد والتر به خودش آمد:

- لی لی به زودی مهمانها خواهند رسید. بهتر است به تالار برویم.

لی لی سرش را به علامت موافقت تکان داد. او سپس با خجالت با خودش کلنجار رفت و آرام از پدرش پرسید:

- پدر اجازه می دهید که این تابلو را هم پایین بیاورم و به همراه سایر هدایا و در حضور سایرین به شما بدهم؟ دوست ندارم این طور به نظر بیاید که من هدیه ای برای شما آماده نکرده ام.

والتر با خنده دستش را دور شانۀ لی لی حلقه کرد و او را به گرمی به سینه اش فشرد:

- البته دخترم ... البته... آیا دوست داری کمکت کنم و با هم آن را به تالار خانوادگی ببریم؟

لی لی خندید و سرش را به علامت مثبت تکان داد. والتر با احتیاط تابلو را برداشت و به سوی در اتاق به راه افتاد. ایلنا نیز پایۀ نقاشی و پارچۀ سفید را از جایشان بلند کرد و به دنبال پدرش به راه افتاد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 23:59  توسط قصه گو  | 

والتر با افتخار به چشمان زیبا و پر از احساس و گونه ها صورتی دخترش نگریست، چقدر شنیدن چنین جملاتی را از زبان ایلنا دوست داشت. لی لی دست پدرش را در دست ظریفش گرفت و او را به دنبال خودش به گوشه ای از اتاقش برد. در آنجا بر روی پایۀ نقاشی تابلویی قرار داشت که وی روی آن را با پارچۀ سفیدی پوشانده بود.

آنها در مقابل تابلو ایستادند. والتر با بی صبری نامشهودی به ایلنا نگریست. گونه های ایلنا از آنچه که بود هم قرمزتر و چشمانش نمناک و اندکی خمار بودند. او آرام با صدایی که واضحاً با هیجان می لرزید زمزمه کرد:

- امیدوارم که از هدیه تان لذت ببرید پدر.

و پارچۀ روی تابلو را برداشت.... یک نگاه به نقاشی کافی بود تا والتر را بر جای خودش خشک کند، درست مثل افسانه های قدیمی که در آنها خدایان ناگهان شخصی را به مجسمه تبدیل می کنند والتر نیز با دیدن تابلو انگار که به یک مجسمه تبدیل شده باشد بر جایش ایستاد و در حالیکه دستش را بالا آورده بود و با آن مقابل دهانش را پوشانده و با دست دیگرش آرنجش را نگه داشته بود خیره خیره به تابلو نگریست.

منظره ای که بر روی بوم تابلو نقاشی شده بود آنقدر حقیقی، زنده و نزدیک به نظر می آمد که والتر برای یک لحظه شک کرد که آیا خودش نیز از دور آن را دیده بود یا همانطور که در نقاشی تصویر شده بود تنها قسمتی از آن بود! والتر بی اختیار چشمهایش را بست و دوباره گشود، گرمای یک روز تابستانی به سرعت در زیر پوست بدنش دوید و صدای خنده های دختر کوچولو گوشهایش را پر کردند... حتی بوی درختها و گلهای گرم از آفتاب نیم روز در آن ظهر تابستانی زیبا و آرام در بینیش پیچید. خاطراتش بحدی در نظرش نزدیک و دست یافتنی می آمدند که اطمینان داشت اگر سرش را بچرخاند اندکی آن سوتر کاترینا و چند نفر از خدمتکارها بر روی زیر اندازشان در زیر سایۀ درختان بید نشسته اند و آنها را نگاه می کنند.

منظرۀ آشنای تابلوی نقاشی مربوط به همان روز تابستانی بود که والتر در موردش با لی لی صحبت کرده بود. در میان تابلو در زیر نور طلایی آفتاب و در میان سبزه ها و گلها پدر جوانی دستهای دختر بچۀ بسیار کوچکش را گرفته بود، او را اندکی از زمین بلند کرده به دور خودش می چرخانید... کمی دورتر در زیر درختان بید همسر مرد و تعدادی زنهای خدمتکار نشسته بودند و آنها را تماشا می کردند. منظره از دید شخصی کشیده شده بود که از تپۀ کم ارتفاع مشرف به رودخانه و از روبه رو خانوادۀ خوشبخت را تماشا می کرد. والتر همچنان بی حرکت و شوک شده ایستاد و در حالیکه قلبش به شدت می تپید به تابلو نگریست.

ایلنا با کنجکاوی همانطور که پارچۀ سفید را در دست داشت به پدرش نگاه می کرد. چهرۀ مسخ شده، نفسهای به شماره افتاده و چشمان نمناک پدرش به او نوید می دادند که وی هدیه اش را پسندیده است... و علاوه بر آن خدا را شکر می کرد که با دوراندیشی نقاشی را پیش از جشن آن شب به والتر نشان داده است. او اطمینان داشت که والتر از اینکه سایرین وی را در چنین شرایط و حالات احساسی ببینند خرسند نخواهد بود.

سرانجام بار دیگر فاصلۀ سالها در یک لحظه برای والتر طی شد و او در اتاق لی لی در مقابل هدیه اش به خود آمد. والتر تکانی خورد و نفس عمیقی کشید، درست مثل این بود که در این مدت حتی نفس هم نکشیده بود... مثل اینکه سالها از زمانی که لی لی پارچۀ سفید روی تابلو را برداشت می گذشت. او با حالتی سر در گم دستش را از مقابل دهانش برداشت و با یک نگاه سریع به دنبال دخترش گشت. لی لی در همانجای سابقش ایستاده بود و همچنان که پارچۀ سفید را در دستش می فشرد با حالتی پرسشگونه و پرمحبت به او می نگریست. والتر تنها به سوی او چرخید، نگاههای گویا و پر از احساس پدر و فرزند در هم گره خوردند. والتر از خود بی خود بازوهایش را گشود، ایلنا با سه قدم بلند خودش را به پدرش رساند و خودش را در آغوش او انداخت.

والتر و لی لی برای مدت طولانی بدون آنکه چیزی بگویند در آغوش یکدیگر ماندند. لی لی دستهایش را به دور گردن پدرش حلقه کرده بود و گونه اش را بر سینۀ او گذاشته بود... والتر نیز دخترش را با تمام وجود در میان بازوهایش گرفته بود و همچنان که او را آرام به خودش می فشرد موهایش را می بوسید.

مدتی طول کشید تا والتر سرانجام بازوهایش را گشود و لی لی از آغوش او بیرون آمد. لی لی سرش را بلند کرد و با دقت در چشمان پدرش نگاه کرد، چشمان والتر به طرز غریبی پر از آرامش و عشق بودند، پر از صمیمیت و محبت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 6:36  توسط قصه گو  | 

دیر وقت بود که آنها به خانه برگشتند، پس از یک شب آرامش بخش، مفرح و طولانی هر سه نفر با وجود خستگی کاملاً سرخوش و شاد بودند. در این میان بخصوص ایلنا احساس سبکی و آرامش خاصی می کرد، خوشحال بود که اریک هدیۀ او را پسندیده بود. ابتدا وقتی که اریک هدیه اش را گشوده بود با دیدن رنگها و طرحهای متنوع پیراهنها شگفت زده شده بود. ایلنا برای او و سایرین گفته بود که از آنجا که تمام پیراهنهای اریک سفید و ساده هستند او تصمیم گرفته بود که تنوع کوچکی در کمد لباسهای او بوجود بیاورد. اریک هم به نوبۀ خودش توضیح داده بود که از آنجا که دوست دارد برای کارش پیراهنها سفید و تمیز به تن کند آرام آرام تنها پیراهنهای سفید رنگ می خریده است. پس از آنکه اریک با دقت پیراهنها را بررسی و تماشا کرده بود با شادی و صداقت مخصوصی به لی لی گفته بود که حقیقتاً از سلیقۀ او و طرحها و رنگهای پیراهنها خوشش آمده است. لی لی نیز در عمق فکرش خرسند بود که در انتخاب طرحها و رنگهای پیراهنها بلند پروازی نکرده بود، اگرچه پیراهنها از سلیقۀ همیشگی اریک کمی فاصله داشتند ولی ایلنا کوشیده بود که آنها را تا حدود زیادی ساده طراحی کند و اریک را با بلند پروازی زیاده از حد نرنجاند.

شب پیش از خواب والتر به دیدن لی لی آمد، او از اینکه لی لی برای انتخاب و تهیۀ هدیۀ اریک از وی هیچ کمکی نخواسته بود و همه چیز را کاملاًَ مخفیانه انجام داده بود تعجب کرده بود. پس از اندکی صحبت ایلنا دریافت که والتر نگران آن است که مبادا او را آزرده باشد و به همین دلیل او در این مورد با پدرش مشورت نکرده است. لی لی با دلسوزی و صادقانه برای پدرش توضیح داد که ترجیح می داده است که این هدیه را خودش به تنهایی برای اریک تهیه کند.

این والتر بود که پس از آن در مقابل اجتناب لی لی برای بیان دلیل اصلی تصمیمش حدس زد که موضوع باید به سالگرد تولد خودش مربوط باشد. لی لی که از حدس دقیق پدرش کاملاً غافلگیر شده بود تصمیم گرفت که همه چیز را اعتراف کند مبنی بر اینکه والتر بیشتر در این مورد از او سوال نکند. والتر پس از شنیدن داستان ایلنا با خنده و دلسوزی او را در آغوش گرفته از او خواست که خودش را برای هدیه در زحمت نیندازد زیرا ایلنا خودش بهترین هدیه برای او بوده و خواهد بود. لی لی به پدرش قول داد که همین طور باشد و سرانجام والتر او را تنها گذاشته به اتاق خودش بازگشت.

یازده روز بعد ایلنا با کمک اریک، مارتا و سایر خدمتکارها جشن تولد کوچکی را در عمارت برای والتر ترتیب دادند. از آنجا که والتر جشن بسیار کوچکی می خواست تنها مدعوین آن شب خانوادۀ همیلتون و ریچارد بودند.

لی لی تصمیم گرفته بود که هدیۀ والتر را پیش از مهمانی به او نشان بدهد. او حدس می زد که نقاشیش برای پدرش ارزش و مفهوم خاصی داشته باشد و شاید والتر ترجیح بدهد که قبل از سایرین و به تنهایی آن را ببینند.

در روز مهمانی لی لی ساعتی زودتر موها و صورتش را آرایش کرد و لباس اصلیش را پوشید. او سپس از فیبی خواست که به دنبال پدرش برود و از او بخواهد که به اتاق وی بیاید. چند دقیقۀ بعد والتر در زد و ایلنا با لبخندی شاد و مهربان در را به روی پدرش گشود. والتر وارد اتاق لی لی شده با تحسین و لذت به دختر زیبایش نگریست، شگفت انگیز بود که پس از تقریباً دو سه ماهی که لی لی در عمارت او زندگی می کرد زیبایی غیر قابل وصفش نه تنها برای او قدیمی نشده بود بلکه همچنان تحسین برانگیز و دل انگیز بود. سپس او بی اختیار و پیش از اینکه حرفی بزند ایلنا را در آغوش گرفت و گونه هایش را بوسید:

- لی لی عزیزم، فقط خدا می داند که چقدر بودنت برای من ارزشمند است. هیچ هدیه ای در دنیا برایم ارزشمندتر از حضور و زنده بودن تو نیست عزیزم.

لی لی خندید:

- پدر شما مرا بیش از حد لوس می کنید.

والتر یکبار دیگر گونۀ فرزندش را بوسید و سپس او را آرام رها کرد:

- عزیزم برای چه می خواستی مرا ببینی؟

گونه های لی لی گل انداختند و خودش با کمی خجالت سرش را پایین انداخته نفس عمیق اما سریعی کشید:

- پدر اگر راستش را بخواهید می خواستم هدیۀ تولدتان را به شما نشان بدهم.

والتر با تعجب به دخترش نگریست او سپس قدمی به ایلنا نزدیک شد و موهای دخترش را با عشق نوازش کرد:

- عزیزم به تو گفته بودم که لازم نیست خودت را برای یافتن هدیه ای برای من در زحمت بیندازی.

لی لی سرش را با صمیمیت تکان داده لبخند زد و آرام زمزمه کرد:

- می خواستم چیزی برایتان فراهم کنم که میزان علاقه ام را به شما تا حدی نشان بدهد. درست کردن این هدیه برایم زحمتی نداشت بلکه لذتبخش و خاطره انگیز بود. خواهید دید که هدیه ام ارزش مالی چندانی هم ندارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 22:47  توسط قصه گو  | 

ریچارد قاه قاه خندید. او سپس به سوی ایلنا آمد و مثل قبل بر روی مبلش نشست:

- شما دو نفر واقعاً روابط دلسوزانه و پر محبتی با هم دارید!! ولی عزیزم بگذار کمی به اریک رحم کنیم و شب تولدش را آن طور که او می خواهد برگزار کنیم.

و هر دو خندیدند. ایلنا با نگرانی نامشهودی به ساعت تالار نگریست:

- عجیب است که پدر و اریک هیچ کدام هنوز وارد نشده اند.

ریچارد نیز بی درنگ به ساعت نگریست:

- نگران نباش دخترم، هنوز فرصت باقیست. 

یکی از خدمتکاران ریچارد وارد شد:

- آقا... دکتر هامند اینجا هستند.

ریچارد با علامت سر از او تشکر کرد و رو به ایلنا اشاره کرد تا بلند شوند:

- گفتم که هنوز فرصت باقیست. اگر موافق باشی به استقبال مرد جوانمان برویم ایلنا.

ایلنا با سرگرمی خندید و بی درنگ از جایش برخاست. ریچارد به او اشاره کرد تا جلوتر برود و خودش نیز به دنبال او به راه افتاد.

آن شب از قضا اریک و والتر هر دو با هم به عمارت ریچارد رسیده بودند. وقتی که ایلنا و ریچارد به مقابل در رسیدند والتر و اریک نیز هر دو بالای پلکان در انتظار بودند.پس از احوالپرسیهای متداول هر چهار نفر وارد عمارت شده به سوی تالاری که ریچارد و لی لی پیش از آن در آنجا بودند به راه افتادند. ایلنا با کنجکاوی به اریک نگاه کرد، مرد جوان واضحاً با دیدن خلوتی عمارت ریچارد بسیار آرام شده بود و حالا با مسرت و سبکبالی، همچنان که همگی به سوی تالار خانوادگی عمارت می رفتند، سرگرم احوالپرسی و صحبت با آنها شده بود. ایلنا نتوانست خودداری کند و نگاه پرمفهومی به ریچارد انداخته به اریک اشارۀ کوچکی کرد. ریچارد منظور لی لی را فهمید و در حالیکه ابروهایش را با شیطنت بالا می برد ضربۀ با محبتی به پشت اریک که کنارش راه می رفت زد و سپس او و لی لی هر دو خندیدند.

اریک و والتر هر دو متوجه شیطنت آن دو شدند و با تعجب و پرسشوار به آنها نگریستند. لی لی به سختی جلوی ریسۀ خنده اش را گرفت و ریچارد با لبخند رو به اریک گفت:

- شنیده ام که در مورد مهمانی امشب در این عمارت بسیار نگران و غمگین بوده ای...

مثل آن بود که والتر نیز بیتابی و دلهرۀ اریک را احساس کرده بود زیرا او هم با کنجکاوی به دنبال توضیحی به اریک نگریست. اریک در زیر نگاههای سه نفر دیگر با خجالت اندکی قرمز شد. او بی درنگ نگاه پر ابهامی به ایلنا انداخت مثل اینکه می خواست بداند لی لی در نبود او چه چیزهایی به ریچارد گفته است. لی لی با لبخندی شیطنت بار ابروهایش را بالا برده سرش را اندکی به سویی خم کرد. مدتی در سکوت سپری شد، اریک طاقت نیاورد و رو به ایلنا نالید:

- می توانم بدانم چه چیزهایی در مورد من به ریچارد گفته اید؟

شلیک خندۀ ریچارد و والتر تالار را پر کرد. لی لی نیز از خنده ریسه رفت و دستش را مقابل دهانش گرفت. اریک با ناراحتی لبش را جوید و ناچار شروع به خندیدن کرد. ایلنا پیش از سایرین بر خودش مسلط شد و همچنان که لبخند می زد دستهایش را به علامت بی گناهی از هم گشود:

- فقط حقیقت را گفتم... شما دیروز صبح کمی نگران به نظر می رسیدید.

اریک با نارضایتی انگشتهایش را در موهایش فرو کرده آنها را عقب خوابانید و رو به ریچارد گفت:

- ریچارد عزیز می دانید که من همیشه در مورد حضور در مهمانی ها بیتاب هستم!

حالا همگی به مقابل تالار خانوادگی رسیده بودند. ریچارد با احترام به سایرین اشاره کرد که وارد شوند و خودش رو به اریک گفت:

- تو هرگز در مورد شامهای ساده ای که در اینجا برگزار می شوند مضطرب نبوده ای. آیا مطمئنی که دلیل بیتابیت یک سال مسن تر شدن نیست؟

و با لبخند ضربۀ مهربانی به پشت اریک زد:

- تولدت مبارک پسرم.

اریک با سرگرمی خندید:

- متشکرم ریچارد... و این واقعاً عالیست که کسی را دارم که گذر عمرم را مرتب به من یادآوری می کند.

لی لی و والتر نیز هر کدام به اریک تبریک گفتند و سپس به دعوت ریچارد همگی نشستند. ریچارد زنگ زد تا یکی از خدمتکارانش برای پذیرایی به تالار بیاید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 3:12  توسط قصه گو  | 

ریچارد در خودش و خاطراتش غرق شد، او ناگهان به سالیان پیش پرتاب شده بود، به دوران بیماریش و به دوران نقاهت پس از آن، بخصوص به روزی که پدرش اخبار شوم  را در مورد همسرش به او داده بود. هرگز به یاد نمی آورد که چنین تحقیر و خرد شده باشد. لحظات سنگین و کشدار برای ایلنا می گذشتند. او با دقت چهرۀ ریچارد را زیر نظر داشت، کاملاً معلوم بود که خاطرات تلخ و آزاردهنده ای از ذهنش می گذرند که این طور او را در خودشان فرو برده بودند. ایلنا نتوانست بیش از آن رنج کشیدن ریچارد را تحمل کند و تصمیم گرفت که او را به خودش بیاورد:

- ریچارد...

ریچارد با شنیدن صدای لی لی درست مثل آنکه فاصلۀ سالها را در یک ثانیه طی کرده باشد از جایش پرید، او حضور لی لی را کاملاً فراموش کرده بود. ریچارد نفس عمیقی کشید و سرش را با دلتنگی تکان داد:

- فراموشش کن... لطفاً همه چیز را فراموش کن...

ایلنا با شنیدن این حرف در خودش فرو رفت و گوشه های لبانش با دلتنگی آشنای مخصوص به خودشان به پایین خم شدند، انتظار نداشت که ریچارد این طور از زیر صحبت در این مورد بگریزد. او اندکی در سکوت فکر کرد و بعد لبخند فکور و دلسوزانه ای به ریچارد زد، چشمهای زیبا و عمیقش را با محبت در چشمان ریچارد دوخت و با صدایی که بسیار آرام اما نافذ بود زمزمه کرد:

- من همانطور که شما می خواهید همه چیز را فراموش خواهم کرد، اما شما چطور؟ آیا شما هم آنها را فراموش می کنید؟

جملۀ ساده ولی پر معنی ایلنا ریچارد را تکان داد. او با بیتابی از جایش برخاست و به سرعت به سوی گوشه ای از تالار که جامها و گیلاسهای شراب را در آنجا نگه می داشت رفت، منظور ایلنا را به خوبی فهمیده بود و خوب می دانست که رفتن برای نوشیدنی بهانه ای بود که از زیر نگاه و سوال او بگریزد!

او آنچنان در افکارش غرق و غوطه ور بود که حتی نفهمید در آن گوشۀ تالار چه می کند، سرانجام وقتی به خودش آمد که به جای گیلاس مشروب لیوانی آب در دست داشت و آن را جرعه جرعه می نوشید.

لی لی در همانجا که رها شده بود آرام نشست، او چشمهایش را بست، ریه هایش را تا جایی که می توانست از هوا پر کرده آن را اندکی نگاه داشت و سپس آرام آرام هوا را از بینیش بیرون داد... او ناگهان چنان احساس خستگی می کرد که بی اختیار خودش را در مبلش رها کرد و تمام عضلاتش که تا آن لحظه به شدت منقبض کرده بود را شل کرد تا کمی استراحت کند. از درد آزار دهنده ای که در تمام بدنش پیچیده بود کاملاً می فهمید که در این مدت بدون آنکه متوجه باشد چطور تحت فشار شدید عصبی بوده است، عجیب نبود که این طور خسته شده بود.

دقایقی بعد ایلنا به خودش آمد، او چشمهایش را گشوده با کنجکاوی به دنبال ریچارد گشت. همانطور که انتظار داشت ریچارد از جایش حرکتی نکرده بود و حالا همانطور که لیوان خالی آب را در دست داشت به بیرون از پنجره خیره شده بود. ایلنا خواست او را صدا کند اما به سرعت منصرف شد. او تصمیم گرفت که به ریچارد فرصت بدهد تا پیش از آمدن پدرش و اریک کاملاً آرام شود. لی لی با دلسوزی به ریچارد نگریست، آن شب آنچه را که باید به او گفته بود و نمی خواست ریچارد را بیشتر از این بیازارد.   

اندکی بعد ریچارد برگشت و به ایلنا نگریست، از حالت چهره و نگاهش معلوم بود که بسیار آرامتر شده است. ایلنا تصمیم گرفت موضوع جدیدی را آغاز کند، او لبخند خونسردی به ریچارد زد و با لحنی آرام گفت:

- اریک به شدت نگران امشب بود. صرف شام در منزل شما او را واقعاً بیتاب کرده بود!

ریچارد متوجه منظور لی لی شد و در دل نفس راحتی کشید، او هم به اندازۀ کافی خسته شده بود و علاقه ای به ادامۀ بحث قبلی نداشت:

- واقعاً؟... شرط می بندم که نگران غافلگیر شدن در یک مهمانی نسبتاً بزرگ با حضور تعدادی از دوستانش بوده است!

ایلنا خندید:

- اطمینان دارم که همین طور است! اگر راستش را بخواهید خوشحال می شدم اگر چنین مهمانی در اینجا جریان داشت!

ریچارد با تعجب به ایلنا نگریست:

- فکر می کردم شما هم مانند اریک از حضور در مهمانی ها فراری هستید.

ایلنا سرش را با شیطنت تکان داد:

- من از ازدحام فراری هستم ولی فکر می کنم دیدن درماندگی حاصل در چهرۀ اریک وقتی که خودش را در مرکز یک جشن تولد بزرگ می دید واقعآ لذت بخش و ارزشمند می بود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 1:6  توسط قصه گو  | 

لی لی خندید:

- پدر هرگز به من گوشه و کنایه نمی زنند، فکر می کنم نگران این هستند که من را برنجانند. اما من و اریک اغلب با هم مزاح می کنیم... اریک عزیز و بیچاره، او باید در مقابل من و پدر هر دو مقاومت کند!

ریچارد بار دیگر قاه قاه خندید:

- آه عزیزم نگران اریک نباش... اگر یک نفر بتواند در مقابل گوشه کنایه های تمام مردم دنیا مقاومت کند آن یک نفر اوست!

و هر دو خندیدند.

برای لحظاتی سکوت بین آن دو برقرار شد. ایلنا با ناآرامی و بیتابی خودش را جمع کرده دامنش را در مشتهایش فشرد، هنوز هم مطمئن نبود که آیا می خواهد سوالش را از ریچارد بپرسد یا خیر. او لبهایش را گاز گرفت و از زیر چشم به ریچارد نگریست، ریچارد با آرامش به پشتی صندلیش تکیه داده بود و به سمت دیگر تالار می نگریست. ایلنا تصمیمش را گرفت، اضطراب و دلهره دلش را آشوب می کرد. او نفس عمیقی کشید و با صدایی که اندکی می لرزید گفت:

- از اینکه امروز زودتر از قرار قبلی به عمارتتان وارد شدم عذر می خواهم ریچارد عزیز...

ریچارد با تعجب به ایلنا نگریست، مثل اینکه منظور او را نفهمیده باشد. او سپس به خودش آمد:

- حرفش را هم نزن عزیزم. وقت شناسی تو بسیار خوش آیند است و من انسانهای وقت شناس را ستایش می کنم.

ایلنا نگاه سریعی به ریچارد کرد و خودش را اندکی بیشتر جمع کرد و به سختی گفت:

- خوشحالم که این را می شنوم... اما بار پیش که زودتر از زمان تعیین شده به عمارتتان وارد شدم شما را آزردم.

درست مثل این که ریچارد ناگهان به یک مجسمه تبدیل شده باشد بر جای خودش خشک شد. او فقط با چهره ای بسیار گرفته و حتی رنگ پریده و در حالیکه دندانهایش کلید شده بودند به ایلنا خیره ماند. ایلنا به نوبۀ خودش سرش را بالا آورد و با اضطراب و خجالت به ریچارد نگاه کرد. چهرۀ بی روح و شوک شدۀ ریچارد او را به وحشت انداخت. اندکی طول کشید تا لی لی توانست بر خودش مسلط شود، می خواست ماجرایی که آغاز کرده بود را هر طور شده تمام کند. او با صدایی که لرزشش حتی بیشتر از پیش مشهود بود زمزمه کرد:

- آیا می توانم بدانم آن چنگ به چه کسی تعلق داشته است؟

ریچارد برگشت و به پشتی مبلش تکیه داده خودش را در آن رها کرد. او دست راستش را بالا آورده دو انگشتش را با حالتی درمانده و خسته بر روی چشمهایش گذاشت و نفس عمیقی کشید... سکوت بر تالار حاکم شد.

ایلنا با نگرانی چشمهایش را بست تا کمی آرامتر شود، در آن سکوت تنها صدای نفسهای سنگین ریچارد به گوشش می رسید و او را ناآرام تر می کرد. لی لی بیشتر طاقت نیاورد و چشمهایش را گشوده به ریچارد نگریست. تقریباً هم زمان با او ریچارد نیز به خودش آمد، او دستش را از روی چشمانش برداشته خودش را در صندلیش صاف کرد و برگشت و به لی لی نگریست. نگاههای آن دو در هم کلید شدند، نگاه لی لی پر از دلسوزی و هراس بود و نگاه ریچارد پر از رنج و خشم. او سپس با صدایی که به طرز عجیبی آرام و گرفته بود رو به لی لی پرسید:

- برای چه می خواهی در این مورد بدانی؟

لی لی با بیتابی خودش را در مبل فرو کرده لبهایش را جوید. او در سکوت با جملاتش بازی کرد و کوشید که چیزی بگوید اما صدایی از گلویش خارج نشد. او یکبار دیگر نفس سریعی کشید و این بار آرام گفت:

- چنگ به همسر سابقتان تعلق داشته است، این طور نیست؟

ریچارد یکبار دیگر با درماندگی آمیخته با خشم دستش را بالا آورد و چشمهایش را مالید، حتی یادآوری همسرش او را شکنجه می داد. او سپس در حالیکه به سختی می کوشید که بر خودش مسلط شود دستش را از روی چشمانش برداشته به علامت مثبت سرش را تکان داد.

ایلنا با غم و اندوه به ریچارد نگریست. از واکنشهای بی اختیار و عمیق ریچارد کاملاً معلوم بود که اتفاقاتی که بین او و همسرش افتاده بودند چقدر برایش سنگین و غیر قابل بخشش بوده اند.... آنقدر سنگین که حالا پس از تقریباً هفده سال حتی صحبت کردن در این مورد او را بیتاب و درمانده می کرد. لی لی شک نداشت که زخمی که همسر ریچارد در قلب و روح او بوجود آورده بود همچنان کاملاً تازه و دردناک بود. ریچارد مرد بسیار آرام و با محبتی بود و لی لی حقیقتاً او را دوست داشت و به همین خاطر تصمیم گرفته بود که تا جایی که می تواند به او یاری کند. او با لحنی آرام و دلسوزانه پرسید:

- آیا می توانم بدانم چه چیز باعث جدایی شما و همسرتان شده است؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 23:37  توسط قصه گو  |