ایلنا طاسها را برداشت و با سرگرمی و کنجکاوی آنها را به سوی پدرش دراز کرد:
- سه و چهار...
والتر اندکی با شیطنت مکث کرد و سپس طاسها را از دست دخترش گرفت، با سرعت شگفتی آنها را در دستش چرخاند و تکان داد و سپس به میان تخته انداخت. طاسها چرخیدند و سپس تقریباً کنار یکدیگر همانطور که لی لی خواسته بود بر روی اعداد سه و چهار آرام گرفتند... لی لی و والتر هر دو شروع به خندیدن کردند. اندکی بعد لی لی که آرام شده بود پرسید:
- آیا همیشه با این دقت هر عددی که بخواهید را می آورید؟
والتر به علامت نفی سرش را تکان داد:
- تقریباً از هر ده بار شش یا هفت بار ...
لی لی با خنده و تعجب به پدرش نگاه کرد:
- آیا سایر همبازیهایتان از این موضوع آزرده نمی شوند.
- کسانی که مهارت زیادی در بازی دارند، مانند اریک و یا ریچارد، می توانند بفهمند که من چه موقع از این ترفند استفاده می کنم و مانع من می شوند... ولی هر از چندگاهی موقعیت استفاده از آن پیش می آید.
- باورم نمی شود که اریک و ریچارد هم از این چشم بندی شما استفاده می کنند!
والتر با صدای بلند خندید:
- ریچارد هرگز در بازیهایش تغلب نمی کند عزیزم، اما در مورد مرد جوانمان...
والتر با شیطنت خندید و چشمهایش درخشیدند:
- گول ظاهر آرام و متشخص اریک را نخور لی لی... او اگر در این کار ماهرتر از من نباشد بدتر هم نیست... مبادا به دام او بیفتی و با او شرطبندی کنی!
با این حرف والتر آنها هر دو به خنده افتادند. اندکی بعد لی لی نفس عمیقی کشید و هاله ای از نگرانی صورتش را پوشاند:
- فکر می کنید اوضاع برای ریچارد و اریک چگونه باشد؟
والتر نیز نفس عمیقی کشید:
- نمی دانم... امیدوارم که خوب باشد.
- آیا ریچارد هنوز هم اینجا هستند؟
- بدون شک... اگر ریچارد مایل بود که عمارت را ترک کند حتماً برای دقایق کوتاهی هم که شده به دیدن ما می آمد.
لی لی سرش را پایین انداخت. سرمای عجیبی زیر پوست بدنش دوید و او با ناراحتی خودش را جمع کرد و گوشه های لبهایش با غصه به سمت پایین خم شدند. والتر متوجه این موضوع شد و تصمیم گرفت فکر لی لی را از این موضوع منحرف کند:
- آیا دوست داری ترفندم را به تو هم بیاموزم؟
لی لی با کنجکاوی سرش را به علامت مثبت تکان داد. والتر طاسها را برداشت و با شیطنت رو به او گفت:
- فقط مراقب باش که کی از این ترفند استفاده می کنی... اگر همیشه عددی را که دوست داری بیاوری همه پی به چشم بندیت می برند!
آن دو مشغول تمرین فن مخصوصشان شدند. طبق پیشنهاد والتر لی لی ابتدا با ریختن تنها یک طاس آغاز کرد. حقۀ کار در اینجا بود که بتوانی طوری طاس را بیندازی که بجای چرخیدن بی برنامه بر روی اضلاعش بر روی تنها یکی از گوشه هایش به سرعت بچرخد و در نتیجه بر ضلعی که از پیش انتخاب شده بود پایین بیاید. از نظر والتر مشکلترین قسمت کار آنجا بود که طاس را پیش از انداختن در دستانت بدون آنکه توجه کسی را جلب کند طوری قرار دهی که وقتی که آن را می اندازی نتیجه اش دلخواه باشد!
مدتی به همین ترتیب بین پدر و فرزند گذشت و سرانجام وقتی آن دو به خود آمدند که اریک آرام در زد و وارد تالار شد. نگاههای نگران و منتظر والتر و لی لی بی درنگ به سوی او پرکشیدند. اریک هنوز لباسهای شمشیر بازیش را بر تن داشت و موهایش همچنان نامرتب بودند، کاملاً معلوم بود که مرد جوان فرصت رفتن به اتاقش را نداشته است.
اریک با قدمهای مرتب در تالار به سوی آن دو آمد، والتر که بی طاقت شده بود رو به او پرسید:
- اریک... پسرم... اوضاع چطور است؟
اریک سرش را با استاصال تکان داد و آه کشید. او در دو قدمی والتر و لی لی ایستاد، حالا لی لی به وضوح آثار غصه، نگرانی و درماندگی را در چشمها و چهرۀ مرد جوان می دید. والتر نیز که متوجه حالت نامناسب اریک شده بود اندکی به سوی او خم شد و با نگرانی نامحسوس و در حالیکه می کوشید خونسردیش را حفظ کند بار دیگر پرسید:
- آیا ریچارد هنوز هم اینجا هستند؟
اریک با صدایی آرام و بی رمق پاسخ داد:
- البته پدر... متاسفانه هنوز نتوانسته ایم پاسخی برای مشکلمان بیابی!
اینبار لی لی با نگرانی به سوی او خم شد و با صدایی گرفته و لرزان پرسید:
- مشکلتان؟!
اریک دندانهایش را به هم سایید و دستش را با بیقراری در موهایش فرو کرده آنها را به عقب خوابانید:
- بله ایلنای عزیز... تعدادی مشکل در کنار هم بوجود آمده اند و در راستای هم مشکل بزرگتری را ساخته اند که من و ریچارد نمی توانیم پاسخ مناسبی برای حل آنها بیابیم.
و سپس رو به والتر گفت:
- اگر اجازه بدهید من و ریچارد می خواستیم در این مورد با شما صحبت کنیم... شاید شما بتوانید پیشنهاد مناسبی به ما بدهید.
والتر برای تعویض لباسهایش به اتاقش رفت و لی لی نیز به سوی تالار خانوادگی به راه افتاد. او در تالار بر روی یکی از صندلی هایی که در کنار میز مخصوص تخته نرد قرار داشت نشست و بی اختیار در خودش فرو رفت. چیزی به شدت او را بیتاب می کرد، درست مثل اینکه هراس پنجه های بلند و سیاهش را در قلبش فرو می کرد، آنرا رشته رشته می نمود و از هم می گسست. ایلنا چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید، زندگی در کنار اریک گاهی برایش بسیار سخت و پراضطراب می نمود. مواقعی که اریک دیروقت به خانه بازمی گشت و یا مجبور می شد که نیمه شب عمارت را ترک کند و به دیدن بیماری برود او را به شدت درمانده و نگران می کردند. حالا که از نزدیک با زندگی یک پزشک آشنا شده بود می دید که این حرفه چقدر دغدغه آور و دشوار است. در چنین مواقعی لی لی نه تنها نگران سلامتی بیماران اریک بلکه به شدت نگران خود او و سلامتیش می شد. تنها چیزی که در این شرایط او را کمی آرام می کرد خونسردی عجیب و تحسین برانگیز اریک بود. حالا ایلنا برای خونسردی و کنترل قوی اریک بر اوضاع اطرافش احترام خاصی قائل بود. بدون شک داشتن پزشکی که خودش هیجان زده، مضطرب و بیقرار شود یکی از بدترین تجربیاتی است که یک بیمار می تواند داشته باشد.
والتر با لباسهای تمیز، صورت شسته و موهای مرتب وارد تالار شد. ایلنا از دیدن پدرش و از حضور او غرق در احساس آرامش شد و بی اختیار، بدون آنکه کلمه ای صحبت کند، از جایش برخاسته به سوی او رفت و وی را در آغوش گرفت. والتر متوجه نگرانی دخترش شد و او را محکم در میان بازوهایش فشرد:
- لی لی ... عزیزم... آیا همه چیز مرتب است؟
ایلنا آرام زمزمه کرد:
- البته پدر...
والتر با ناخرسندی دستش را زیر چانۀ او گذاشت و صورتش را بالا آورد، هراس و اضطراب در چشمهای آبی لی لی موج می زدند. او لبش را گاز گرفت و کمی اخم کرد و لی لی با خجالت نگاهش را از او دزدید. والتر صورت لی لی را به سینه اش چسباند و با دستش گونۀ او را نوازش کرده با لحن آرامش بخش و مهربانی گفت:
- لی لی دخترم، گوش کن... نمی خواهم بگویم که نگران نباش چون همه چیز مرتب است زیرا می دانم که چنین دروغی را باور نخواهی کرد اما می خواهم به ریچارد و اریک اعتماد داشته باشی. آنها هر دو در کارشان بسیار ماهر هستند و ریچارد تجربۀ بسیار زیادی در پزشکی دارد. اطمینان دارم که هر مشکلی را می توانند تا حد خوبی حل و برطرف کنند. تو هم آرام باش عزیزم، اگر می خواهی در زندگی در کنار من و اریک دوام بیاوری و از اضطراب دیوانه نشوی بهتر است خونسردی و تحمل بیشتری داشته باشی.
لی لی سرش را بالا آورد و لبخند زد:
- بسیار خوب پدر... سعی می کنم که کمتر نگران باشم.
با اشارۀ والتر آن دو کنار صفحۀ بازی نشستند. لی لی مانند همیشه مهره های روشن را انتخاب کرد و بازی با طاس ریختن او آغاز شد.
یک ساعت بعد آنها دو دور بازی کرده بودند و هر دو بار والتر با اختلاف زیادی برنده شده بود. در انتهای دور سوم بازی لی لی در حالیکه پوزخند کوچکی بر لب داشت رو به پدرش گفت:
- پدر آیا می شود به من هم یاد بدهید که چگونه هر عددی را که مایلم طاس بریزم!؟
والتر با دقت در چشمان لی لی نگریست و سپس قاه قاه خندید:
- نمی فهمم در مورد چه صحبت می کنی ایلنا!
لی لی سرش را تکان داد و با حالتی پر از سوظن چشمهایش را نیمه بسته کرد:
- خواهش می کنم پدر... من مشکلی با اینکه شما با روشهای غیر منصفانه از من ببرید ندارم اما لطفاً حداقل بعد از آن من را احمق فرض نکنید!
این بار خندۀ والتر شدیدتر شد و چشمهایش با شیطنت درخشیدند:
- عزیزم من کاملاً منصفانه برنده شدم... مشکل از بازی بد تو است که این طور به من می بازی!
لی لی هم از شیطنت و کنایۀ پدرش به خنده افتاد:
- بخاطر خدا پدر... من تا امروز بیشتر از صد بار تخته نرد بازی کرده ام و باید بگویم که مهارت خوبی در این بازی دارم...
والتر سرش را تکان داد و پاهایش را بر روی هم انداخته دستهایش را با حالتی متقاعد کننده از هم گشود:
- عزیزم شاید همبازیهایت تا امروز بر خلاف من افراد غیر حرفه ای بوده اند!
ایلنا سرش را با خنده تکان داد و با خونسردی گفت:
- خیر... همبازیهای من همگی افراد حرفه ای بوده اند اما بر خلاف شما هیچ کدام اهل تغلب نبوده اند!
والتر از خنده منفجر شد:
- چه گفتی؟!
ایلنا تقریباً از جایش پرید:
- پدر من کور نیستم... خوب می دیدم که هر وقت که اوضاع شما کمی بد می شد و یا موقعیت مناسبی برای آزار من بوجود می آمد طاسهای شما دقیقاً همان اعدادی را می آوردند که لازم بود!
والتر با خنده به پشتی مبلش تکیه داد و با محبت به دخترش نگاه کرد.
ایلنا با حالتی محو و سحر شده و در حالیکه از شدت هیجان چشمانش می درخشیدند به جدال میان پدرش و اریک نگریست. از وقتی که برای زندگی به نورسهمپتن آمده و تمرینهای پدرش و اریک را دیده بود علاقه اش به شمشیربازی و تماشای آن چند برابر شده بود. حرکات ظریف و چالاک مردها، ضربه های دقیق و بی نقص شمشیرهایشان و وقتی که یکی از آنها به سرعت از مسیر ضربۀ دیگری می گریخت همگی به نظر ایلنا بی نقص و نفس گیر می آمدند. او با علاقه در چهره های پدرش و اریک دقیق شد، هر دو مرد قرمز شده و عرق کرده بودند، دسته های موی والتر که حالا خیس از عرق شده بودند مجعدتر از همیشه می نمودند و موهای اریک دسته دسته در پیشانیش ریخته بودند... و از همه جالبتر چشمان پر از آتش و جدی آن دو بود، ایلنا به جز در حین شمشیربازی هرگز چنین سرکشی، دقت و قدرتی را در چشمهای پدرش و اریک نمی دید. لی لی گاهی با لذت چشمهایش را می بست و به صدای چکاچک شمشیرها، نفسهای سریع و سنگین پدرش و اریک و فریادهای آنها در حین حمله هایشان گوش می کرد.
والتر و اریک هر دو در شمشیربازی بسیار ماهر و چیره دست بودند و تعجبی نداشت که لی لی این طور به تماشای مبارزات آنها علاقمند شده بود. در خانوادۀ رادفورد به جز اسکات سایر مردان خانواده علاقۀ چندانی به فنون رزمی و شمشیربازی نداشتند و در نتیجه هنگامی که لی لی در کنار آنها زندگی می کرد هرگز چنین جدالهای حرفه ای و سریعی را نمی توانست تماشا کند. اسکات و جرالد گاهی برای تفنن شمشیربازی می کردند و لی لی برای تماشای آنها می رفت ولی همیشه اسکات بدون دردسر و به سرعت پیروز می شد و تمام مسابقه ها سریعاً خاتمه می یافتند.
در عوض والتر و اریک برای مدت طولانی مبارزه می کردند و به سختی می شد حدس زد که کدام یک دور جدید مبارزه را خواهند برد. اگرچه والتر بخاطر سنش زودتر از اریک خسته می شد و نیاز به استراحت پیدا می کرد اما در حین مبارزه همچنان بسیار قوی و چالاک بود و فنون جالب و حساب شدۀ زیادی را علیه اریک استفاده می کرد که تماشای مبارزات آن دو را حتی هیجان انگیزتر می نمود.
در میان هر دور از مبارزات والتر و اریک برای مدت اندکی استراحت می کردند. آنها به کنار نیمکت ایلنا می آمدند و با حوله های مخصوصشان صورتها و گردنهایشان را خشک می کردند، کمی آب یا مشروب می نوشیدند و دوباره برای دور بعدی مبارزه می رفتند.
بیشتر از یک ساعت از زمانی که اریک و والتر شمشیربازیشان را آغاز کرده بودند می گذشت که موریس از پله های زیرزمین پایین آمد. والتر و اریک متوجه او شدند و هر دو دست از مبارزه کشیدند و با تعجب به او نگریستند. موریس تعظیمی در مقابل آنها کرد و رو به والتر گفت:
- از اینکه مزاحم ورزشتان شدم معذرت می خواهم آقا... ولی دکتر دیویس به همراه مرد جوان دیگری اینجا هستند.و سپس رو به اریک گفت:
- ایشان در تالار انتظار هستند و مایلند که با شما صحبت کنند آقای اریک.
سکوت کوتاهی در زیرزمین برقرار گشت و نگاه سریع و پر مفهومی بین اریک و والتر رد و بدل شد. والتر آرام شمشیر اریک را از دستش گرفته سرش را تکان داد، مثل اینکه بخواهد به اریک قوت قلب بدهد. اریک نیز به خودش آمد:
- حتماً... متشکرم که به من اطلاع دادید موریس.
و رو به والتر کمی سرش را خم کرد:
- معذرت می خواهم پدر.
موریس نیز نیم تعظیمی کرد. اریک بلافاصله به سراغ ایلنا که با نگرانی به او می نگریست رفت. ایلنا به سرعت لیوانی آب و حولۀ اریک را به دستش داد و نگاه پراضطراب و پرسوالش را در چشمهای او دوخت. اریک با لبخند کوچکی سرش را به سوی ایلنا تکان داده لیوان را از دست او گرفت و در یک جرعه نوشید. او سپس حوله را نیز از دست لی لی گرفت و همچنان که صورتش را خشک می کرد به سرعت به سوی پلکان زیرزمین به راه افتاد.
پس از رفتن اریک و موریس والتر در سکوت شمشیرها را به قفسه هایشان بازگرداند و خودش آرام به سوی ایلنا آمد. سکوت سنگینی در زیرزمین حاکم بود، والتر به شدت در فکر بود و لی لی نیز جرات شکستن سکوت پدرش و پرسیدن سوال را نداشت. والتر کنار لی لی بر نیمکت نشست و آرام آرام صورت و موهایش را با حوله اش خشک کرد. مدتی در سکوت سپری شد، لی لی احساس کرد که قلبش از سینه اش بیرون می زند. او سرانجام با صدایی لرزان و آرام پدرش را صدا زد:
- پدر...
والتر با صدای لی لی به خودش آمد و بی درنگ به سوی او چرخید:
- بله عزیزم؟
لی لی سرش را تکان داد و آرام زمزمه کرد:
- آیا می دانید که جریان از چه قرار است؟
والتر نفس عمیقی کشید و او هم با نگرانی سرش را به علامت نفی تکان داد:
- خیر عزیزم... حتی خود اریک هم کاملاً بی اطلاع بود.
ایلنا با درماندگی خودش را جمع کرد و لرزید:
- اریک به نظر نگران می آمد.
والتر سرش را پایین انداخت و به کفشهایش نگریست:
- وقتی که دو پزشک این طور بدون قرار قبلی و اضطراری با هم ملاقات می کنند احتمالاً اخبار خوشی در کار نیست. بخصوص اینکه ریچارد خودش برای دیدن اریک به اینجا آمده است معنی خوبی نمی دهد عزیزم... همیشه ریچارد به دنبال او می فرستاد!
لی لی با ناراحتی بار دیگر خودش را جمع کرد و لرزید. والتر متوجه این حرکت دخترش شد و با دلسوزی دستهایش را دور شانۀ او حلقه کرده لی لی را به سینه اش فشرد و پیشانیش را بوسید:
- نگران نباش عزیزم... آن دو هرکاری که بتوانند انجام می دهند تا بار دیگر همه چیز به شرایط عادیشان بازگردند.
او سپس برخاست:
- فکر نمی کنم امروز اریک دیگر برای شمشیربازی بیاید... آیا دوست داری با هم تخته نرد بازی کنیم لی لی؟
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد و به زحمت لبخند زد، در آن شرایط بودن در کنار پدرش احساس آرامش و امنیت فراوانی را برایش به ارمغان می آورد .
ساعت اندکی از چهار بعد از ظهر گذشته بود که لی لی از پله های زیرزمین عمارت پایین رفت. همانطور که انتظار داشت چراغهای مخصوص زیرزمین را روشن کرده بودند، معلوم بود که کسی پیش از او به آنجا آمده است. ایلنا از پیچ پلکان گذشت و از آخرین پله ها پایین آمد، پدرش به تنهایی در زیرزمین مشغول تمرین شمشیر بازی بود. لی لی آرام ایستاد و به حرکتهای سریع پدرش نگریست و سپس با صدای نسبتاً بلند او را صدا زد:
- عصر بخیر پدر...
والتر با صدای او به خودش آمده تمرینش را متوقف کرد و به سویش چرخید:
- عصر بخیر عزیزم... آیا توانستی پس از ناهار استراحت کنی؟
- احساس خواب آلودگی نمی کردم، در نتیجه کمی مطالعه کردم و سپس برای تماشای مبارزۀ شما به اینجا آمدم، البته اگر ناراحت نمی شوید!
والتر به خنده افتاد:
- البته که نه عزیزم... خوشحالم که تو هم به سرگرمیهای من و اریک علاقمندی. لطفاً بنشین.
ایلنا به سوی نیمکت چوبی که در کناری قرار داشت رفته بر آن نشست. شمشیربازی از ورزشهای محبوب اریک و والتر بود و آن دو حداقل هفته ای یکبار ساعاتی را صرف آن می کردند و شنبه ها پس از ساعت چهار بعد از ظهر قرار دائمی آنها برای مبارزه و شمشیربازی در زیرزمین عمارت بود.
لی لی با سرگرمی به اطراف زیرزمین نگریست، اریک و والتر هر دو به این مکان علاقۀ خاصی داشتند و به راحتی می شد دلیل علاقۀ آن دو را دید، فضای آنجا درست مانند قلعه ها قرون وسطی بود! زیرزمین پر بود از پایه های سنگی و عظیم عمارت که مانند ستونهای بلند و عظیم قلعه های قدیمی بودند و دیوارهای آن به دستور والتر با آجرهای قهوه ای-قرمزی که قدیمی به نظر می آمدند پوشانده شده بودند... از همه جالب تر اینکه در و دیوار و گوشه کنارش پر بودند از وسایل جنگی مانند سپرها، نیزه ها و شمشیرها و حتی تعدادی از زرههای فلزی شوالیه های قرون وسطی! سقف زیرزمین نیز با تعدادی از پرچم با نشانهای قدیمی شهرها و حتی خانواده های قدیمی انگلستان تزئین شده بود که جداً دیدنی بود. حتی شمعدانها و چراغهای زیر زمین هم حالتی کهنه و آنتیک داشتند تا جلوۀ سایر تزیینات زیرزمین را کامل کنند. ایلنا به یاد می آورد که روز اولی که به همراه پدرش به زیرزمین آمده بود طوری از دیدن تزئینات آن لذت برده بود که نزدیک به سه ساعت به تنهایی در آنجا مانده بود تا سر فرصت تمام اشیای جالب موجود در آنجا را بررسی و تماشا کند.
اریک سرحال و شاداب از پله ها پایین آمد و وارد زیرزمین شد:
- عصر بخیر پدر...
ایلنا اندکی خودش را بر نیمکت جابجا کرد تا او را بهتر ببیند، مرد جوان مانند همیشه در هنگام شمشیربازی لباسها و کفشهای سفید سبک و راحتی به تن کرده دستکشهای کرمی مخصوصش را پوشیده بود. اریک که تازه متوجه ایلنا شده بود با خنده به او هم سلام کرد:
- عصر بخیر ایلنا، متوجه شما نشدم.
لی لی با ادب اندکی سرش را خم کرد و سپس او هم خندید:
- عصر بخیر اریک، اگر ناراحت نمی شوید من هم مبارزۀ شما و پدر را تماشا خواهم کرد.
اریک با حالت اغراق آمیزی شانه هایش را بالا برد:
- ناراحت دوشیزه خانم؟! ... اتفاقاً برعکس... شکست دادن پدر در برابر چشمان شما لذت پیروزی را چند برابر می کند!
و به والتر نگریست و با شیطنت قاه قاه خندید. والتر پوزخندی به او زد و سرش را تکان داد:
- خواهیم دید مرد جوان، بهتر است شمشیرت را برداری و با تمام قدرت از خودت دفاع کنی!
اریک با حالتی تعظیم وار کمی در مقابل والتر خم شد و سپس به سوی قفسۀ مخصوصی که شمشیرها را در آن نگاه می داشتند رفته شمشیر مخصوص تمرینش را از جایش بیرون کشید. او سپس چندین بار با مهارت و سرعت آن را در هوا تکان داد و در دستش جابه جا کرد و بعد با قدمهای استوار و شمرده به سوی والتر به راه افتاد. اریک و والتر در چند قدمی هم ایستادند و هر کدام پاهایشان را اندکی از هم باز کردند، شمشیرهایشان را بالا آوردند و یکدیگر را با دقت برانداز کردند... و سپس با یک حرکت سریع هر یک به سمت دیگری هجوم بردند.
اریک در سکوت و تعجب در افکارش غرق شد، آن روز در تمام مدتی که بحث در مورد گلها آغاز و به شوخی کشیده شده بود او همان طور که لی لی می گفت بر خلاف همیشه اش که بسیار راحت همه چیز را تحمل می کرد آزرده و بی صبر شده بود. حتی پس از آنکه با لی لی تنها شده بودند و وقتی که دختر جوان با اخلاق مهربان و مودب دائمیش از گلها تمجید و از او تشکر کرده بود کاملاً ناخودآگاه با او به تندی رفتار کرده بود... جالب اینجا بود که در تمام این مدت در عمق فکرش می دانست که با صحبتهایش لی لی را خواهد آزرد ولی در همان حین در ذهنش این موضوع را برای خودش کتمان می کرد و امیدوار بود که لی لی پی به تندی و بی نزاکتی او نبرد!!
اریک سرش را پایین انداخته بی اختیار دستمالی که مقابلش بود را برداشت و اطراف دهانش را تمیز کرد. او در ذهنش دیوانه وار به دنبال دلیل آزردگی و رفتارش گشت... اولین دلیل ناآرامیش می توانست مربوط به شرایط قلبی نامشخص و نامساعد آقای کرمر باشد. اما او به سرعت این دلیل را رد کرد، مدتها بود که آموخته بود که دغدغه های فراوان شغلیش را به زندگی شخصی و خانوادگیش وارد نکند. او بار دیگر اتفاقات آن روز را در ذهنش زیر و رو کرد اما بین آنها هیچ چیز نیافت تا آزردگیش را توجیه کند. با کمی فکر وی حالا اطمینان داشت که آزردگیش مربوط به دسته گل و شوخی والتر بود.
او در حالیکه به گلها خیره شده بود به دقت با خودش اندیشید، چه چیزی در مورد این دسته گل وجود داشت که شوخی والتر را این طور برایش سنگین کرده بود؟ و بعد فکری ذهنش را پر کرد... او بدون آنکه متوجه باشد این دسته گل را بخاطر لی لی و برای او خریده بود! همه چیز ناگهان در ذهن اریک به حرکت در آمدند و در جای خود قرار گرفتند و وی بی اختیار در خودش فرو رفت. او همیشه از بودن در کنار لی لی و مصاحبت وی لذت می برد و بنابراین دوست داشت او را راضی و خوشحال ببیند و در نتیجه دسته گل را برای او خریده بود. اما در همین حین ناباوری و حتی وحشت از اینکه کسی به انگیزۀ اصلی او در پشت خریدن گلها پی ببرد او را در این مورد حساس کرده بود و شوخی والتر او را نگران تر کرده و آزرده بود. از طرفی از آنجا که در عمق ذهنش می دانسته که این گلها را برای لی لی خریده است ناخودآگاه ایلنا را در مورد آزردگیش سرزنش کرده و با او به تندی رفتار نموده بود!
اریک با این فکر ناگهان به خنده افتاد، باور نمی کرد که خریدن یک دسته گل ساده برای لی لی این طور بدون آنکه متوجه باشد فکر و ذهنش را مشغول کرده بود. او وقتی به خودش آمد که ایلنا متعجب و حتی کمی آزرده از خندۀ ناگهانی او به وی می نگریست. اریک بی درنگ چهرۀ مهربان و آرام همیشگیش را به خود گرفته با پشیمانی در چشمهای زیبای دختر جوان نگریست:
- ایلنا لطفاً رفتار مرا ببخش... حق با تو است عزیزم، من بی دلیل از خودم در برابر محبت تو واکنشهای تند و غیر قابل قبولی نشان دادم که واقعاً شرم آور است.
ایلنا بر روی میز کمی به سوی او خم شد، مثل اینکه مطمئن نبود صحبتهای اریک را درست شنیده است. اریک سرش را با پشیمانی و شرمندگی تکان داد، صورتش کمی قرمز شد و نفس عمیقی کشید:
- ایلنا اگر راستش را بخواهی وقتی که این دسته گل را دیدم ناگهان به یاد تو افتادم... می دانی... به خاطر شباهت نامی و علاقۀ تو به گلها ... و در نتیجه آنها را برایت خریدم... فکر می کنم وقتی که پدر با من شوخی کردند بدون آنکه متوجه باشم تو را که دلیل اصلی پشت خریدن این گلها بودی سرزنش کردم و بعد با بی نزاکتی تو را آَزردم. لطفاً مرا ببخش ایلنای عزیزم.
ایلنا برای چند لحظه با ناباوری و در سکوت به اریک نگاه کرد. بعد مثل اینکه ناگهان معنی صحبتهای اریک را متوجه شده باشد گونه هایش گل انداختند و خودش هم با خجالت به خنده افتاد:
- خدای من... اریک من عاشق گلهای لی لی دره هستم... از دسته گل زیبایت متشکرم... و واقعاً متاسفم که بخاطر من آزرده شده ای. اگر راستش را بخواهید تا امروز ندیده بودم که شما خونسردیتان را در مقابل شوخی های دیگران از دست بدهید... فکر می کنم خریدن این دستۀ گل اعصاب شما را به شدت تحت فشار قرارد داده است و من اصلاً دوست ندارم که باعث ناراحتی شما بشوم.
اریک خندید و بعد هر دو نفر در سکوت در چشمان یکدیگر خیره شدند. اریک با لذت یکبار دیگر احساس کرد که در چشمان زیبای ایلنا غرق می شود، بعد از هفته ها زندگی در کنار لی لی زیبایی این دختر همچنان در نظرش مسخ کننده و نفس گیر بود. اریک سرانجام به خودش آمد و آرام زمزمه کرد:
- اگر دستۀ گل تو را خوشحال کرده است بدون شک ارزش هر دردسری را داشته است.
ایلنا به خنده افتاد و سرش را به علامت تشکر پایین آورد و سپس هر دو نفر مشغول صرف ناهارشان شدند.
اندکی بعد ایلنا کوشید که جو موجود را عوض کند:
- اریک فکر می کنم که این گلها خاصیت دارویی داشته باشند، این طور نیست؟
اریک سرش را بلند کرد:
- همین طور است ایلنای عزیز. یکی از محصولات لی لی دره کنوالامارین (۱) است که در درمان بیماریهای قلبی استفاده می شود... محصول دیگر این گیاه کونوالارین (۲) است که در ترکیب با کنوالامارین برای تمیز کردن... معذرت می خواهم... مجاری ادراری استفاده می شود.
والتر با کنجکاوی به اریک نگریست:
- تصادف جالبیست... به این ترتیب شاید بتوانید از گیاه مورد بحثمان برای مداوای آقای کرمر استفاده کنید!
اریک چشمهای دقیقش را در چشمان والتر دوخت:
- احتمالاً همین طور خواهد بود... هر مشکلی که ارتباط با ناتوانی قلب و یا بی نظمی ضربان آن داشته باشد می تواند از مارین بهره ببرد.
ایلنا با تعجب پرسید:
- ناتوانی قلبی؟...
اریک سرش را تکان داد:
- هر مشکلی که مرتبط به ناتوانی قلب در پر شدن یا پمپ کردن و گرداندن خون در بدن باشد.
ایلنا برای اندکی با ناراحتی و تلخی به اریک نگریست و بعد سرش را با تحسین تکان داد:
- باور کردنی نیست که پزشکان این قدر در مورد بیماریها و طرز مداوای آنها اطلاعات دارند. من حتی به خاطر سپردن بعضی از این نامها را نیز مشکل می یابم چه رسد به تمام خواص درمانی و یا مضر آنها!
اریک با محبت به ایلنا نگاه کرد:
- ایلنای عزیزم رمز موفقیت ما در تمرین بسیار است. وقتی که مجبور به بخاطر سپردن تمام این نکات باشی سرانجام می آموزی که چطور همه چیز را منظم و منسجم بخاطر بسپاری و استفاده کنی.
بار دیگر سکوت میان آنها برقرار شد و هر سه مشغول صرف غذایشان شدند. دقایقی بعد یکی از خدمتکارها وارد تالار شد. والتر که متوجه او شده بود به سویش برگشت و خدمتکار تعظیمی کرد:
- یکی از افرادتان از پلیس در اینجا هستند آقا. ظاهراً مدرکی که می خواستید امضا کنید را آورده اند.
والتر همچنان که دهانش را با دستمالش تمیز می کرد و از جایش بر می خاست گفت:
- معذرت می خواهم... به زودی باز می گردم.
اندکی پس از آنکه والتر از تالار خارج شد لی لی که همچنان احساس بدی در مورد شوخیشان با اریک داشت تصمیم گرفت که از او دلجویی کند. او لبخند شیرینی به اریک زد:
- این گلها بسیار زیبا هستند اریک عزیز.
اریک بدون آنکه به لی لی نگاه کند پوزخند زد:
- خوشحالم که حداقل یک نفر این طور فکر می کند.
ایلنا با تعجب به اریک نگریست، والتر و اریک دائماً با هم شوخی می کردند و به نظر نمی آمد که هیچ کدام از آنها هرگز از شوخیهای دیگری آزرده شود... پس چرا این بار این طور به نظر می آمد که اریک رنجیده است؟ ایلنا فکر کرد که شاید اشتباه کرده است و تصمیم گرفت بار دیگر اریک را امتحان کند:
- اگرچه داستان واقعی پشت خریدن این گلها را نمی دانم ولی من علاقۀ زیادی به گلهای لی لی دره و عطر شیرینشان دارم. بنابراین می خواهم من هم از اینکه این دسته گل زیبا را به عمارت آوردید از شما تشکر کنم.
اریک سرش را بلند کرد و با حالتی بی احساس و حتی اخم آلود به لی لی نگریست:
- جداً ؟!...
و باز مشغول ناهارش شد. ایلنا با ناراحتی به خودش پیچید، نمی فهمید چرا این بار واکنش اریک به شوخی پدرش با همیشه متفاوت و از آن مهم تر برعلیه اوست! لی لی سرش را با خونسردی به طرفی خم کرده نفس عمیقی کشید و سپس با لحنی کاملاً جدی اریک را صدا زد:
- اریک...
اریک سرش را بلند کرد و به او نگریست و لی لی خونسرد و شمرده شروع به صحبت کرد:
- اصلاً نمی فهمم که چرا شما باید این طور از من آزرده باشید در حالیکه این پدر بودند که مانند همیشه با شما شوخی کردند و اگر راستش را بخواهید حتی شوخیشان از دفعات دیگر و با شوخیهای دیگری که شما با ایشان می کنید تفاوت زیادی نداشت... من فقط نظرم را در مورد این دستۀ گل به شما گفتم و بابت آن از شما تشکر کردم و به دلایلی که من از آن بی اطلاعم شما مایلید تلافی همه چیز را بر سر من بکنید. بسیار خوب آقا، اگر چیزی برای گفتن دارید لطفاً راحت و بی پرده به من بگویید و این طور با گوشه کنایه مرا شماتت نکنید.
نگاه کاملاً جدی لی لی برای مدت کوتاهی با نگاه عمیق و اندکی شگفت زدۀ اریک گره خوردند. سپس ایلنا نگاهش را بی اختیار از او برگرفت، سرش را پایین انداخت و بدون دلیل، و تنها برای فرار از جو موجود، مشغول بریدن و تکه تکه کردن بی هدف برش گوشتی شد که در بشقابش بود.
(۱) Convallamarin
(۲) Convallarin
والتر نفس عمیقی کشید:
- همه می دانستند که آقای کرمر با اعصاب و اخلاق آتشین و خشنش سرانجام به قلبش آسیب می رساند.
اریک با ناخرسندی به علامت موافقت سرش را تکان داد و سپس رو به پدرش پرسید:
- شما چطور پدر؟ آیا همه چیز در شهر مرتب است؟
- البته... جلسه ای با آقای پینفولد و تعدادی دیگر داشتیم که بی شک می توانست تا دوشنبه منتظر بماند.
راجر بار دیگر داخل تالار شد. او تنگ شراب را بر میز گذاشت و با اجازۀ والتر مشغول کشیدن سوپ شد. سکوت در تالار برقرار شد و نگاههای پر از شیطنت والتر و پر از خندۀ لی لی در هم گره خوردند. والتر آرام و با چهره ای جدی رو به اریک گفت:
- اریک در ضمن از اینکه این دسته گل زیبا را به عمارت آوردی متشکرم.
اریک به وضوح جا خورد، او اندکی خودش را در صندلیش جابه جا کرد و با حالتی که انگار برای اولین بار دسته گل را می بیند گفت:
- دسته گل بسیار زیبا و معطری است، اما من آن را به اینجا نیاوردم!
والتر حالتی متعجب به خودش گرفت اما لی لی به وضوح برق شیطنت را در چشمان پدرش می دید. والتر به راجر اشاره کرده رو به اریک گفت:
- واقعاً... زیرا راجر گفتند که شما آن را به عمارت آوردید!
راجر که مشغول کشیدن سوپ برای ایلنا بود واضحاً از جایش پرید. مرد بیچاره از خود بی خود دست از کارش کشید و با دهان باز، چشمان متعجب و اندکی اخم به اربابش خیره شد. اریک نیز که کاملاً غافلگیر شده بود با چشمهای از حدقه در آمده و در حالیکه نفسش را حبس کرده بود به والتر خیره شد.
سپس در یک لحظه اریک و راجر هر دو به خود آمدند و برگشته به یکدیگر نگریستند! ایلنا که به دقت آن دو را زیر نظر داشت به وضوح ملامت و سرزنش را در نگاه اریک و درماندگی و بیتابی را در نگاه راجر دید. کاملاً معلوم بود که راجر مایل بود که مداخله کند و بگوید که هرگز چنین چیزی را به والتر نگفته است اما جرات نداشت که روی حرفهای اربابش صحبت دیگری بکند. بالاخره اریک نگاه خشمگینش را از راجر برداشته سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید. او سرانجام سرش را بلند کرد و کوشید که از خودش دفاع کند. وی شانه هایش را با بی تفاوتی ساختگی کمی بالا انداخت و با لحنی آرام گفت:
- پسرکی که این دسته گل را می فروخت به پولش نیاز داشت و بنابراین تصمیم گرفتم که آن را خریداری کنم.
با این اعتراف اریک والتر پیروزمندانه قاه قاه خندید و لی لی نیز از خنده ریسه رفت. مدتی طول کشید تا آن دو توانستند خودشان را کنترل کنند. ایلنا با دلسوزی رو به اریک که با آزردگی اندکی به آنها می نگریست و کمی قرمز شده بود گفت:
- اریک این گلها بسیار شاداب و خوشبو هستند. نمی فهمم چرا می خواهید خریداری آنها را کتمان کنید؟
پیش از اینکه اریک بتواند سخن بگوید والتر مداخله کرد:
- زیرا مرد جوان ما تا امروز فقط موش و قورباغه به این عمارت می آورده است و حالا از اینکه ما می دانیم که او هم قلب و احساس دارد ناراضی است.
ایلنا از این حرف پدرش حتی بیشتر خنده اش گرفت ولی با دیدن اریک که این بار کاملاً قرمز شده بود به سختی کوشید و خنده اش را فرو داد. اریک نفس عمیقی کشید و رو به راجر که با خجالت به صحبتهای آنها گوش می داد با لحنی آرام و خونسرد و در عین حال شماتت بار گفت:
- حالا می بینید که چرا من مایل نبودم کسی در این مورد بداند راجر عزیز.
راجر با خجالت سرش را پایین انداخت و والتر بلافاصله دخالت کرد. او با لحنی کاملاً آرام و جدی به اریک گفت:
- اریک معذرت می خواهم اگر تو را آزردم. راجر همان طور که شما خواسته بودید وقتی که من در این مورد از او سوال کردم پاسخ مرا ندادند. این من بودم که حدس زدم گلها را تو به خانه آورده ای و تصمیم گرفتم کمی با تو شوخی کنم و در نتیجه راجر را نیز وارد ماجرا کردم.
والتر سپس رو به راجر گفت:
- راجر از اینکه ناراحتت کردم عذر می خواهم.
راجر با لبخند کوچکی سرش را به علامت احترام در مقابل والتر پایین آورد. سپس والتر رو به اریک سرش را با محبت خم کرد:
- پسرم متاسفم اگر در این مورد تو را آزردم.
اریک برای مدت کوتاهی در چشمان والتر خیره ماند و سپس او هم سرش را تکان داده با آرامش خندید:
- حرفش را هم نزنید پدر... به زودی من هم تلافی می کنم.
و هر سه نفر شروع به خندیدن کردند. برای مدتی سکوت در تالار برقرار شد و همگی مشغول ناهارشان شدند.
صدای والتر ایلنا را به خودش آورد:
- روز بخیر دخترم. امیدوارم که در انتظار نمانده باشی.
لی لی سرش را از روی میز برداشت و به سوی او نگریست، والتر که تازه وارد تالار شده بود با لبخند به سویش می آمد. او بلافاصله از جایش برخاسته به استقبال پدرش رفت و همانطور که هم را در آغوش می گرفتند گفت:
- روز بخیر پدر... من هم تازه به اینجا آمده ام.
والتر با دقت و اندکی تعجب به چشمهای خمار دخترش نگریست:
- عزیزم معذرت می خواهم که امروز مجبور شدی تنها بمانی.
ایلنا با خنده سرش را تکان داد:
- فراموشش کنید پدر... آیا همه چیز در نورسهمپتن مرتب است؟
والتر به لی لی اشاره کرد تا بنشیند و هر دو کنار میز بر جاهای همیشگیشان نشستند:
- البته دخترم... اگر راستش را بخواهی حتی مسئلۀ چندان مهمی در کار نبود. آقای پینفولد، جرج، آقای مکنزی و تعداد دیگری از افراد مهم شهر مایل بودند که در مورد چندین مسئلۀ مهم در نورسهمپتن هر چه زودتر جلسه ای داشته باشیم. از نظر من می توانستیم همین جلسه را در طول هفتۀ آینده نیز برگزار کنیم و نیازی به رفتن به شهر در روز شنبه نبود.
راجر با میز چرخدار مخصوصی که تعدادی از ظروف غذا بر روی آن قرار داشتند وارد تالار شد:
- روز بخیر آقا... روز بخیر خانم ایلنا... اگر اجازه بدهید غذاها را بر روی میز می گذارم.
والتر با مهربانی به راجر اشاره کرد:
- البته راجر عزیز... لطفاً راحت باشید.
راجر به کنار میز آمد و مشغول چیدن و مرتب کردن آن شد. یکبار دیگر نگاه ایلنا به سوی دستۀ گلهای لی لی کشیده شد و خودش بی اختیار دستش را دراز کرد و گلها را لمس کرد. او سپس به پدرش نگریست، والتر با خرسندی به او و گلهای سفید لی لی نگاه می کرد. لی لی با لبخندی پر از قدردانی سرش را در مقابل پدرش خم کرد:
- پدر این گلها واقعاً زیبا و خوشبو هستند. متشکرم که آنها را به خانه آوردید.
والتر با تعجب به ایلنا نگاه کرد، مثل اینکه منظور او را نفهمیده باشد. او پس از اندکی پاسخ داد:
- عزیزم من این دسته گل را به خانه نیاورده ام...
آن دو برای یکی دو ثانیه با تعجب و شگفتی به یکدیگر نگریستند. این والتر بود که ابتدا به خودش آمد، او رو به راجر پرسید:
- راجر آیا می دانید که جریان این گلها چیست و چه کسی آنها را به اینجا آورده است؟
راجر دست از کارش کشیده واضحاً در سکوت در خودش فرو رفت، مثل اینکه مایل نبود پاسخی به این سوال بدهد. او سپس با نارضایتی نگاه سریعی به اربابش و لی لی که در انتظار پاسخ بودند انداخت، باید پاسخی به آنها می داد. راجر تصمیمش را گرفت و با احترام به والتر نگریست:
- آقا لطفاً اجازه بدهید که جواب این سوال را ندهم.
والتر با تعجب و اندکی اخم به او نگریست:
- منظورت چیست؟
راجر به خودش پیچید:
- شخصی که این گلها را به عمارت آورد مایل نبود که کسی نامش را بداند.
نگاه پر از تعجب لی لی با نگاه شگفت زدۀ پدرش در هم گره خوردند و تقریباً یکی دو ثانیه بعد هر دو همزمان لبخند زدند. والتر با شیطنت و خنده از میان دندانهایش آرام زمزمه کرد:
- پاسخت عالی بود دوست عزیز ... خودم همه چیز را می دانم!
ایلنا با دقت به پدرش نگریست، چشمهای او با شیطنت می درخشیدند. والتر که لبخند موذیانه ای بر لب داشت دستش را بر میز گذاشته بود و همچنان که با انگشتهای خوشتراش و بلندش بر روی میز آرام ضرب می زد با دقت به گلهای لی لی می نگریست. لی لی نتوانست از خندیدن خودداری کند، یکی از کشمکشهای مضحک میان پدرش و اریک در شرف روی دادن بود. راجر که متوجه شده بود مشروب را فراموش کرده است برای آوردن آن به زیرزمین رفت. مدت دیگری نیز در میان والتر و ایلنا سکوت برقرار شد.
اریک مانند همیشه با قدمهای شمرده، سر و وضع مرتب و با لبخند کوچکی بر لب وارد تالار شد:
- ظهر بخیر پدر... ظهر بخیر ایلنای عزیز.
نگاه بسیار سریع و پرمعنایی بین والتر و ایلنا رد و بدل شد و هر دو از جاهایشان برخاستند. والتر به علامت سلام سرش را به سوی اریک تکان داد و ایلنا پاسخ داد:
- ظهر بخیر اریک عزیز. می توانم بدانم حال آقای کرمر (۱) چطور است؟
اریک سرش را تکان داد و همانطور که پشت میز می نشست زمزمه کرد:
- بسیار بهتر از چیزی که انتظار داشتم. خوشبختانه چیزی که فکر می کردند حملۀ قلبیست یک مشکل معده بوده است... اما وضعیت قلب ایشان رویهم رفته مرا نگران می کند.
والتر سرش را با نگرانی تکان داد:
- آیا می توانی کار بخصوصی در این مورد برای او انجام دهی؟
اریک دستهایش را مقابلش بر میز گذاشته انگشتهایش را در هم قفل کرد:
- ترتیبی دادم که ایشان برای مدتی به بیمارستان منتقل شوند تا بتوانیم از نزدیک مراقبشان باشیم. باید ببینم اوضاع بعد از این چگونه پیش می رود. فکر می کنم که این مراقبت وضع ایشان را به مراتب بهتر کند.
(۱) Cramer