تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

نگاه پال به سوی دختر بسیار زیبای والتر دانوان که مدتی بود آرام و خاموش بر روی مبلش نشسته و عملاً فراموش شده بود کشیده شد. درست مثل یک معجزه دختر جوان نیز همزمان با او سرش را بلند کرد و با چشمان درشت و آبیش که حالا با نور شگفت انگیزی می درخشیدند با خونسردی و صدایی آرام اما جدی گفت:

- پدر آرکر...

مثل این بود که قدرتی غیر طبیعی در صدای آرام ایلنا بود زیرا در میان تمام صداهای دیگر صدای او  در تالار طنین انداخت. والتر، اریک و ریچارد هر سه ساکت شدند و با شگفتی به او نگریستند. ایلنا با حالتی نیمه مدهوش و در حالیکه چشمان آبیش با برق عجیبی می درخشیدند یکی پس از دیگری به چهره های متعجب چهار نفر دیگر حاضر در تالار نگریست. سپس بر روی مبلش کمی خم شد و یکبار دیگر حرفش را تکرار کرد:

- پدر آرکر...

مردها با تعجب برگشتند و به یکدیگر نگریستند، سکوت کوتاهی در تالار برقرار شد. این اریک بود که پیش از سایرین با شادی و در حالیکه از هیجان قرمز شده بود عملاً فکر لی لی را خواند و گفت:

- حق با ایلناست... پدر آرکر می توانند با کشیش کترینگ صحبت کنند و از او بخواهند که ترتیب ملاقات ما را با جیمز بدهد!

یکبار دیگر سکوت در تالار برقرار شد و نگاههای هر چهار مرد به سوی لی لی کشیده و بر روی او ثابت شدند. ایلنا با نگرانی به پال نگریست:

- آیا فکر می کنید که این راه حل عملی باشد آقای لوگن؟

پال با دودلی شانه هایش را بالا برده سرش را تکان داد:

- فکر می کنم که ممکن باشد... اما باز هم این سوال پیش می آید که ایشان چگونه از این موضوع با خبر شده اند!... و حتی بعد از آن هم معلوم نیست که پدر استفان (۱) با این درخواست ایشان موافقت کنند.

والتر اندکی اخم کرد:

- البته که موافقت خواهد کرد؛ پدر آرکر کشیش اصلی ایالت و در نتیجه پرنفوذترین شخص مذهبی در نورسهمپتن شایر هستند. تمام کشیشهای دیگر باید به ایشان گزارش بدهند و از دستورهایشان اطاعت کنند.

ریچارد سرش را به علامت تایید حرفهای والتر تکان داده افزود:

- حتی نیازی نیست که پدر آرکر در مورد این موضوع به پدر استفان توضیحی بدهند. کافیست که ایشان بگویند که "در این مورد اخباری شنیده اند" و پدر استفان جسارت پرسیدن سوال دیگری از ایشان را نخواهند داشت!

پال با اشتیاق و هیجان به صحبتهای والتر و ریچارد گوش داد و برای اولین بار چشمهایش با امید و خوشحالی درخشیدند. ایلنا با دلتنگی به دیگران که با امید و اشتیاق تازه ای درمورد راه حل جدیدشان صحبت می کردند و می اندیشیدند نگریست. مدتی بود که متوجه مشکلی در این راه حل شده بود اما دلش طاقت نمی آورد که خوشحالی و نشاط دیگران را با مطرح کردن ایرادش از بین ببرد. لی لی آرام آه کشید و سرش را با غصه تکان داد، چاره ای نبود؛ باید موضوع را با پدرش و سایرین در میارن می گذاشت. در وقفه ای که میان صحبتهای مردها بوجود آمد ایلنا سینه اش را آرام صاف کرد و گفت:

- معذرت می خواهم ...اما اجازه می دهید که نکته ای را یادآوری کنم؟

هر چهار نفر بی درنگ به سوی او نگریستند و با بی صبری در چشمانش نگریستند. ایلنا متوجه اضطراب و ناآرامی مشهودی که در چشمهای سایرین لانه کرده بود شد و ضعف شدیدی سرتاپایش را فراگرفت. او به سختی نفس کشید و گفت:

- می توانم بدانم برای متقاعد کردن والدین جیمز برای ملاقات با او چه تصمیمی گرفته اید؟

والتر که واضحاً متوجه منظور لی لی نشده بود شانه هایش را با خونسردی بالا برد:

- از پدر آرکر خواهیم خواست که از پدر استفان بخواهند والدین جیمز را راضی به این ملاقات کنند!

لی لی سرش را با نارضایتی تکان داد:

- و اگر آقا و خانم لوگن با این درخواست پدر استفان موافقت نکردند؟!

یکبار دیگر سکوت سنگینی بر تالار حاکم شد. والتر با ناراحتی و در حالیکه لبهایش را می جوید به سایرین نگریست؛ پال بار دیگر با درماندگی در مبلش فرو رفت و به سختی کوشید که با کشیدن نفس عمیقی خودش را آرام کند، اریک دستش را در موهایش فرو کرده آنها را به عقب خوابانید و همچنان که سرش را پایین می انداخت آن را با ناراحتی تکان داد و ریچارد با غم و اندوه و در حالیکه دندانهایش را بر روی هم می سایید در چشمان والتر خیره ماند... ظاهراً او هم نمی توانست باور کند که هیچ یک از آنها به این موضوع ساده نیندیشیده بودند!

 

(۱) Stephan

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:31  توسط قصه گو  | 

والتر و سه نفر دیگر با شنیدن پاسخ پال با بی حالی به پشتی مبلهایشان تکیه دادند، درست مثل اینکه سطل آب سردی بر روی سرهایشان ریخته باشند. ایلنا برای یک لحظه به این فکر افتاد که از پدرش بخواهد که به زور وارد خانۀ خانوادۀ لوگن شود و جیمز را نجات بدهد. اما او به سرعت این فکر را رد کرد، بدون شک پدرش حاضر نبود از قدرتش سواستفاده کند و بدون دلیل وارد خانۀ مردم شود.

صدای والتر لی لی را به خودش آورد. والتر رو به سایرین گفت:

- آقایان من فکر می کنم که در شرایطی اضطراری مانند حالا بهترین راه حل این باشد که سیاست و مخفی کاری را کنار بگذارید و مستقیم و منطقی با والدین جیمز صحبت کنید.

اریک و ریچارد به پال که به شدت در خودش فرو رفته و رنگش پریده بود نگریستند. پال آرام زمزمه کرد:

- غیر ممکن است که والدین من نظرشان را به خاطر صحبتهای دو پزشک غریبه عوض کنند. آنها نه تنها به پزشکان اعتماد چندانی ندارند بلکه به همراه کشیشمان ترتیب جنگیری جیمز را داده اند و معتقدند که تنها به این وسیله می توانند جیمز را مداوا کنند و بدون شک برنامه شان را عوض نخواهند کرد.

سکوت در تالار برقرار شد و همه در جستجوی راه حلی برای مشکل جیمز در افکارشان غرق شدند. پال با نگرانی و بیتابی چهره های چهار نفر دیگر را از نظر گذراند و از فکر اینکه آنها هم نتوانند راه حلی برای کمک به جیمز بیابند نفسش به شماره افتاد. او به برادر بزرگترش علاقۀ زیادی داشت و در این مدت دیدن زجر کشیدن او برایش بسیار طاقت فرسا بود. حالا که این دو پزشک می گفتند که مشکل جیمز احتمالاً یک بیماری است و ارتباطی با تسخیر شدن ندارد نمی توانست بپذیرد که برادرش از مداوای پزشکان محروم بماند. چهرۀ تکیده و بیمار جیمز یکبار دیگر  مقابل چشمانش زنده شد، شکی نداشت که وضع جسمی و روحی او بسیار وخیم است. مرد جوان با این افکار بی اختیار و در حالیکه حضور سایرین را کاملاً فراموش کرده بود به پشتی مبلش تکیه داد و با حالت دردناکی در خودش فرو رفت.

والتر متوجه زجر کشیدن و از حال رفتن پال شد و با نگرانی و دلسوزی آرام پرسید:

- آقای لوگن، آیا حالتان خوب است؟

 با شنیدن این سوال والتر بقیه هم به خودشان آمدند و بی درنگ به پال نگریستند. پال به زخمت خودش را یکبار دیگر بر روی مبل صاف کرد، او کوشید که چیزی بگوید ولی هیچ صدایی از گلویش خارج نشد. مرد جوان چشمهایش را بسته نفس عمیقی کشید و این بار توانست صحبت کند. او با صدای لرزان و آرامی زمزمه کرد:

- لطفاً به جیمز کمک کنید.... حال او بسیار بد است، نمی دانم تا چه مدت دیگر بدن بیمار و ضعیفش می تواند این شرایط را تحمل کند، می ترسم که او را از دست بدهیم!

با شنیدن این حرف والتر، ریچارد و اریک نگاههای تلخ و خشمگینی با یکدیگر رد و بدل کردند و سپس باردیگر مشغول صحبت شدند. آنها با ناامیدی می کوشیدند که راهی برای انتقال جیمز به بیمارستان بیابند. لی لی در جای خودش بدون آنکه صحبتهای آنها را بشنود آرام زانوهایش را به هم فشرد و دامنش را در مشتهای یخزده اش مچاله کرد، بغض شدیدی در گلویش پیچیده بود. او دندانهایش را به شدت بر هم فشرد، چشمهایش را بست و شروع به کشیدن نفسهای آرام و شمرده ولی عمیق کرد تا از گریه خودداری کند. والدین جیمز چقدر راحت و بی پروا داشتند با زندگی فرزند بیمارشان بازی می کردند و او را به کام جنون و حتی مرگ می فرستادند، چطور می توانستند چنین سرنوشتی را برای فرزندشان انتخاب کنند... و کشیش  لعنتی روستا چطور می توانست به نام دین و مذهب در زجرکش کردن یک مرد جوان همدست شود!

لی لی احساس کرد که خون با فشار به صورتش می دود و آن را گرم و قرمز می کند و از خشم لرزید. مردها هنوز مشغول صحبت بودند، همه می دانستند که باید جیمز را به هر ترتیبی از آن خانه بیرون بیاورند ولی همچنان نمی توانستند بهانه ای برای این کار بیابند. ایلنا با اندوه سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت، نمی توانست تصمیم بگیرد که چه چیزی نفرتش را بیشتر برمی انگیزد، سنگدلی و بی رحمی مادر جیمز و مارک لوگن و یا تشخیصها و پیشنهادهای بدون فکر، ارتجاعی و بدور از انسانیت کشیش کترینگ...لی لی با نفرت اندیشید که ای کاش می توانستند حداقل کشیش را بخاطر این تشخیص و رفتار احمقانه اش تنبیه کنند.... و بعد ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد!

پال بر روی مبلش بی توان و با چهره ای پر از غم نشسته بود و به سه مرد دیگر که عملاً همزمان و با هیجان مشغول صحبت بودند نگریست. تا آن لحظه چندین راه حل برای ملاقات با جیمز به ذهن آنها رسیده بود ولی یا هر یک از آنها مشکلی داشتند و یا در وقت کمی که داشتند قابل اجرا نبودند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:34  توسط قصه گو  | 

نگاههای والتر و راجر با یکدیگر تلاقی کردند و والتر لبخند خرسندی به او زد. ایلنا که آن دو را زیر نظر داشت تازه منظور پدرش را فهمید، والتر با اشاره به دستشویی های طبقۀ دوم از راجر خواسته بود که پال را تا می تواند معطل کند و راجر نیز با موفقیت کارش را انجام داده بود. ایلنا برای یک لحظه خنده اش گرفت، ظاهراً وقتی که برای سالهای طولانی در منزل کسی خدمت کنی تمام اشارات مخصوص او را درک می کنی!

والتر با سرفۀ کوچکی رو به پال پرسید:

- آقای لوگن چه شد که شما تصمیم به ملاقات با دکتر دیویس گرفتید؟

غم شدیدی چهرۀ پال را پوشاند، درست مثل اینکه چهرۀ روشن مرد جوان یکباره سیاه شود. پال آه عمیقی کشید و با حالتی پر التماس نالید:

- وضعیت برادرم به شدت وخیم است آقا... والدین من تا امروز از ترس آبرویشان یا دست روی دست گذاشته اند و یا از کسی کمک گرفته اند که واضحاً حال جیمز را به مراتب بدتر کرده است. من به شدت نگران او هستم.

لی لی ناگهان با احترام بسیار زیادی به پسر جوان نگریست، در حالیکه همه چشمهایشان را بر روی رنج و بیماری انسان دیگری بسته بودند این پسر به شدت جوان تنها کسی بود که منطقی فکر کرده بود و از سر دلسوزی و انسانیت رفتار کرده بود. برای یک لحظه ایلنا می خواست با صدای بلند بگوید" شما انسان بی نظیر و بزرگواری هستید پال و من به آشنایی با شما افتخار می کنم" اما بی درنگ به خودش آمد و جمله اش را خورد.

والتر رو به اریک و ریچارد پرسید:

- آقایان آیا شما می توانید راه حلی برای مداوای جیمز پیدا کنید؟

اریک آرام پاسخ داد:

- شاید اگر بتوانیم او را معاینه کنیم و زیر نظر داشته باشیم بتوانیم او را مداوا کنیم. ولی در حال حاضر والدین پال حتی حاضر نیستند که اجازۀ ملاقات هیچ پزشک ناشناسی را با پسرشان بدهند.

پال نیز در ادامۀ جملۀ اریک با ترس و هراس فاحشی افزود:

- من امروز بدون اطلاع آنها به اینجا آمده ام، خدا می داند اگر پدرم در این مورد بویی ببرد با من چه خواهد کرد!

والتر با شنیدن این سخنان با خشم نفس عمیقی کشید و در حالیکه سرش را تکان می داد دندانهایش را بر روی هم سایید. اریک با اندوه در چشمان والتر نگریست:

- پدر در حقیقت من و ریچارد مایل بودیم که در همین مورد با شما مشورت کنیم... می خواستیم بدانیم آیا شما می توانید کمکی در این مورد به ما بکنید؟

والتر با تعجب و سردرگمی به اریک نگریست و پس از مکث کوتاهی پرسید:

- من بسیار خوشحال می شوم که هر کاری که از دستم بر می آید را برای شما انجام دهم. آیا کمک خاصی را در نظر دارید؟

اریک سرش را به علامت نفی تکان داد و با اندوه آه کشید:

- متاسفانه خیر... اما شما قدرت و نفوذ بیشتری در نورسهمپتن و روستاهای اطراف آن دارید، فکر کردیم شاید بتوانید ترتیبی بدهید که آقا و خانم لوگن با ملاقات ما با پسرشان موافقت کنند.

والتر دستش را مشت کرده با حالتی فکور بر روی دهانش گذاشت و خودش به شدت در فکر فرو رفت. اندکی در سکوت سپری شد. ریچارد آرام و با دودلی رو به والتر زمزمه کرد:

- مثلاً آیا راهی هست که شما بتوانید جیمز را بازداشت کنید و یکی دو روزی در نورسهمپتن نگه دارید؟

والتر با تعجب فراوان به ریچارد نگریست:

- البته که نه... از شما تعجب می کنم ریچارد! شما می دانید که من و افرادم نمی توانیم در خیابان راه بیفتیم و مردم را بی دلیل و بدون جرم بازداشت کنیم!

ریچارد و اریک هر دو با نگرانی در خودشان فرو رفتند؛ حق کاملاً با والتر بود. والتر نگاهی به چهره های درماندۀ چهار نفر دیگر حاضر در تالار انداخته با ناراحتی لبهایش را به هم فشرد. او سپس آرام از پال پرسید:

- شما می گفتید که افراد خلافکار قسمتی از شخصیتهای بردارتان هستند، این طور نیست؟

- بله آقا.

- آیا برادرتان تا امروز تحت تاثیر همین بیماری خلافی نیز مرتکب شده است؟

پال به فکر فرو رفت و اریک، ریچارد و ایلنا با کنجکاوی و امید تازه ای به او نگریستند. اندکی بعد پال سرش را بلند کرد:

- خیر آقا.

والتر اندکی بیشتر کوشید:

- آیا ممکن است که او تهدیدی برای سایر مردم به شمار بیاید؟

پال بار دیگر سرش را به نشانۀ منفی به طرفین تکان داد:

- خیر آقا.. پدر و مادرم او را در اتاقی حبس کرده اند و به دقت مراقبند که حتی هیچ کس از مشکل او با خبر نشود، چه رسد به اینکه او از خانه خارج شود و کسی را تهدید کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:59  توسط قصه گو  | 

ایلنا، اریک و ریچارد با دهانهای باز و چشمهای از حدقه در آمده ابتدا به یکدیگر و سپس به والتر نگریستند. والتر آه کشید و آرام گفت:

- آیا می دانستید که پدران جیمز و پال دو مرد متفاوت هستند؟

اریک، ریچارد و لی لی با شنیدن این حرف والتر طوری برجایشان خشک شدند که انگار هرگز زنده نبودند... آنها هر سه فقط با چشمان از حدقه در آمده به والتر خیره شده بودند! اندکی بعد ریچارد پیش از سایرین به خودش آمد:

- لطفاً کمی بیشتر توضیح بدهید!

والتر سرش را با نارضایتی تکان داد:

- تقریباً هفده سال پیش یکی از اهالی روستای کترینگ جسد پدر جیمز را در نن یافت. مردم روستا به سرعت موضوع را به پلیس اطلاع دادند و من به همراه دو نفر از افرادم برای تحقیق به کترینگ رفتیم. از ظاهر قضیه این طور به نظر می رسید که آدام یانگ (۱)، پدر جیمز، بر اثر بی احتیاطی در رودخانه غرق شده است. خانوادۀ یانگ مالک مقداری زمین حاصلخیز در کناره های رود نن بودند.با تحقیق بیشتر مشخص شد که یکی از همسایه های آنها مایل به خریداری آن زمینها بوده است و البته آدام یانگ حاضر به فروششان نمی شده است.

والتر سکوت کرد و اریک از بین نفسهای به شماره افتاده اش زمزمه کرد:

- پدر لطفاً نگویید که نام این همسایه لوگن بوده است!؟

والتر به تلخی سرش را تکان داد:

- دقیقاً... حدست عالی بود!

ریچارد با درماندگی سرش را پایین انداخت و پیشانیش را در دستش فشرد:

- خدای من!

ایلنا احساس کرد که سرش گیج می رود و دهانش به شدت خشک و تلخ می شود، درست مثل اینکه دهانش را با چسب بسیار بدطعم و تلخی پرکرده بودند. او چشمهایش را بست و چند نفس عمیق کشید تا بر خودش مسلط شود، صدای اریک را شنید که می پرسید:

- پس از آن چه شد؟

والتر سرش را با ناخرسندی تکان داد:

- مارک لوگن (۲) شاهدهایی داشت که در روز حادثه در مزرعه اش مشغول کار بوده است. من تمام سعیم را کردم تا به حقیقت ماجرا پی ببرم... دلایل نسبتاً زیادی وجود داشت که از نظر من مارک را گناهکار می نمود ولی نتوانستم دلایل محکمه پسندی برای محکوم کردن او بیابم. مدت کوتاهی بعد متوجه شدم که مارک لوگن با بیوۀ جوان آدام یانگ ازدواج کرده است. شایعاتی در کترینگ بود که مارک به اجبار بیوۀ آدام را وادار به ازدواج کرده است.

ایلنا نتوانست بیشتر از این تحمل کند:

- اما چطور چنین چیزی ممکن است؟ ازدواج با کسی که احتمالاً قاتل همسرت است!

والتر با دلسوزی به ایلنا نگریست:

- عزیزم جامعۀ ما متاسفانه زندگی راحتی را برای یک بیوۀ روستایی تنها و پسر کوچکش فراهم نمی کند.

ایلنا از خشم چشمهایش را بست و دندانهایش را محکم بر هم سایید، چقدر حقایق زندگی مردسالارشان می توانستند تلخ و آزاردهنده باشند! ریچارد آرام زمزمه کرد:

- و پال حاصل ازدواج دوم مادرش می باشد!

والتر لبخند پر اندوهی زد و سرش را به علامت مثبت تکان داد. یکبار دیگر تالار در سکوت مطلق فرو رفت. والتر با نارضایتی اندیشید که اگر یک سوزن را بر روی کفپوش سالن می انداخت می توانست صدای افتادنش را بشنود! او با بیتابی نگاه سریعی به سه نفر دیگر انداخت، آنها طوری به وی نگاه می کردند که انگار می خواهند با نگاههایشان مغز او را زیر و رو کنند تا صحت سخنانش را دریابند.

راجر در کنار در تالار ایستاد و چند ضربه به در زد:

- آقای لوگن...

پال وارد تالار شد و بار دیگر بر صندلیش نشست:

- متاسفم که شما را در انتظار گذاشتم.

 

(۱) Adam Young

(۲) Mark Logan

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 22:57  توسط قصه گو  | 

ریچارد با ناآرامی خودش را در مبلش جابجا کرد:

- اگر راستش را بخواهید این بیماری یکی از بیماریهای بسیار نادر است که به تازگی شناخته شده و حتی هنوز واقعیت و صحت آن به دقت تایید نشده است.... و البته  درمانی نیز برای آن یافت نشده است. من شخصاً هرگز با شخصی که گرفتار این بیماری شده باشد رو به رو نشده ام و اطلاعاتم تنها به مقالاتی که در کتابها خوانده ام محدود می شود. در مورد این بیماری گفته می شود که بیمار دو یا چند شخصیت کاملاً مجزا از هم را نشان می دهد. این شخصیتها تسلط کامل بر بیمار دارند بطوری که بیمار خودش و شخصیت اصلیش را کاملاً فراموش می کند و به شخص کاملاً جدیدی تبدیل می شود و براساس شخصیت جدید صحبت و رفتار می کند.

سکوت کوتاهی در تالار برقرار شد. والتر که به شدت در فکر بود به خودش آمد و رو به اریک پرسید:

- اریک آیا شما هم چیزی در این مورد شنیده اید؟

اریک نفس عمیقی کشید:

- همانطور که ریچارد گفتند این بیماری بسیار نادر است و اخیراً به عنوان یک بیماری مطرح شده است. من هم در کتابهایم در این مورد مطالبی خوانده ام. تنها چیزی که می توانم به صحبتهای ریچارد اضافه کنم این است که بیمار پس از بازگشت به شخصیت غالب یا اصلیش هیچ چیز در مورد شخصیتهای دیگر به خاطر نمی آورد، درست مثل اینکه دچار فراموشی مطلق شده باشد. تعداد این شخصیتهای جانبی حداقل یکی است اما  حداکثر آن می تواند تا ده ها شخصیت دیگر باشد.

والتر پس از شنیدن حرفهای اریک به سوی پال برگشت:

- آیا صحبتهای این دو نفر شرایط برادرتان را توجیه می کند؟

- تا حدود زیادی آقا.

ایلنا که احساس می کرد تمام موهای بدنش راست شده اند رو به پال با صدای لرزانی پرسید:

- آیا والدینتان در مورد برادرتان از هیچ شخص دیگری کمک و یا راهنمایی نخواسته اند؟

پال یکبار دیگر در خودش فرو رفت و رنگش پرید. او همچنان که سرش را پایین انداخته بود گفت:

- از کشیش روستایمان... او بود که پیشنهاد داد که جیمز تسخیر شده است!

والتر از کوره در رفت و با لحنی که فقط کسانی که او را می شناختند متوجه تندی و کنایه آمیز بودن آن می شدند پرسید:

- و احتمالاً پیشنهاد داده است که برای مداوایش لازم است که جنگیری شود؟!

- بله آقا.

والتر که با شنیدن این حرف جا خورده بود با نگرانی محسوسی پرسید:

- آیا والدینتان هم با این نظر او موافقند؟

- بله آقا... همانطور که گفتم آنها به شدت در مورد شایعاتی که در میان مردم در این مورد ممکن است رواج پیدا کند نگران هستند. بخصوص پدرم مایل است که همه چیز هر چه زودتر تمام شود.

والتر با شنیدن این حرف واضحاً دگرگون شد، او آرام به پشتی مبلش تکیه داد و در حالیکه کاملاً قرمز شده بود دندانهایش را به هم سایید. سکوت در تالار برقرار شد، پال با خجالت آرام رو به اریک گفت:

- آیا می توانم از یکی از دستشویی های این عمارت استفاده کنم آقا؟

- البته... البته...

اریک زنگ زد و دو سه دقیقه بعد راجر به تالار آمد. پیش از آنکه اریک بتواند صحبتی با او بکند والتر رو به وی گفت:

- لطفاً یکی از دستشویی های طبقۀ دوم عمارت را به آقای لوگن نشان بدهید راجر.

و نگاه بسیار پر معنایی به او کرد. راجر که متوجه منظور اربابش شده بود سرش را با ادب پایین آورد:

- حتماً آقا.

پال از جایش برخاسته به دنبال راجر از تالار بیرون رفت.

 

به محض خروج پال والتر با حرارت ولی با صدایی آرام رو به اریک و ریچارد گفت:

- آقایان باید کاری برای این پسر بکنیم!

ریچارد سرش را به علامت موافقت تکان داد:

- مسخره است... تسخیر شدن و جنگیری... خدا می داند بعد از آن چه بر سر جیمز خواهد آمد.

اریک مخالفت کرد:

- ولی ما هم هنوز در مورد شرایط او اطمینان نداریم ریچارد، مثلاً نمی توانیم دریابیم که چرا جیمز دچار این بیماری شده است؟

پیش از اینکه ریچارد بتواند صحبت کند والتر از اریک پرسید:

- منظورت چیست؟

اریک سرش را تکان داد:

- هر بیماری دلیلی دارد و بدون شناخت آن دلیل اولیه نمی شود آن بیماری را به طور قطعی شناخت و درمان کرد... بخصوص شناخت دلیل اصلی بیماریهای روانی اهمیت ویژه ای دارد.

ایلنا مداخله کرد:

- آیا می دانید چه چیزی توهم چند شخصیتی را بوجود می آورد؟

اریک شانه هایش را بالا برد:

- دلایل زیادی ممکن است که باعث بروز این بیماری شوند. ولی مهمترین آنها اتفاقات بسیار تاثیرگذاری است که در کودکی برای بیمار روی می دهند. کودکان تاب و تحمل پذیرفتن اتفاقات شوم دنیای ما را ندارند و ممکن است از نظر روحی به شدت آسیب ببینند.

والتر با شنیدن این حرف عملاً بر مبلش از حال رفت، او نفس عمیقی کشید و در حالیکه چشمهایش را بسته بود و سرش را به پشتی مبلش تکیه داده بود دستش را در موهایش کشید و آنها را به عقب خوابانید:

- خدای من... خدای من...

اریک و ریچارد نیز که مدتی بود متوجه حرکات والتر شده بودند با شگفتی ابتدا به یکدیگر و سپس به والتر نگریستند. ریچارد پرسید:

- والتر آیا چیزی هست که لازم است ما هم بدانیم؟

والتر حتی از جایش حرکتی هم نکرد... سکوت کوتاهی در تالار برقرار شد و سرانجام والتر به خودش آمد و همچنان که خودش را بر مبلش صاف می کرد گفت:

- فکر می کنم می توانم به شما بگویم که دلیل بیماری جیمز چیست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:41  توسط قصه گو  | 

ریچارد که متوجه ناآرامی پال شده بود اندکی بر صندلیش جابجا شده خودش ادامه داد:

- بنابر تعریف پال، جیمز از مدتی پیش به شدت گوشه گیر شده بوده است. پس از آن با گذشت زمان جیمز حتی بیشتر از سایرین و دنیای اطرافش جدا می شود تا جایی که حتی شروع به صحبت کردن با خودش می کند. متاسفانه وضعیت جیمز بعد از این موضوع به شدت رو به وخامت می گذارد و او آرام آرام خودش را فراموش می کند و در نهایت شروع به نشان دادن شخصیتهای عجیبی از خودش می کند. بنابر گفتۀ پال جیمز طوری در این شخصیتها فرو می رود که حتی پس از آنکه از حالت عجیبش خارج می شود نیز هیچ چیز را در این مورد بخاطر نمی آورد!

با شنیدن توضیحات ریچارد والتر و ایلنا بر مبلهایشان خشک شدند... سکوت عجیبی در  تالار برقرار شد طوری که لی لی می توانست حتی صدای نفسهای سنگین و بیتاب پال را نیز بشنود! لی لی از خود بی خود زمزمه کرد:

- شخصیتهای عجیب؟!..

نگاهها بی درنگ به سوی او چرخیدند. پال آب دهانش را فرو داد و برای اولین بار صحبت کرد:

- بله خانم... جیمز اغلب طوری در این شخصیتها فرو می رود که حتی با صدایی متفاوت صحبت می کند و کارهای بسیار عجیبی انجام می دهد و پس از آنکه به حالت طبیعیش باز می گردد هیچ چیز از شخصیتها دیگر و کارهای سابقش به خاطر نمی آورد.

والتر با تعجب دستهایش را در هم قفل کرده کمی بر روی مبلش خم شد:

- آیا تا امروز هیچ پزشکی برادرتان را معاینه کرده اند؟

پال با ناراحتی لبهایش را جوید و سرش را به علامت نفی تکان داد:

- هیچ پزشکی در این مورد او را معاینه نکرده است.

والتر و لی لی هر دو تکان خوردند و والتر با هیجان نامحسوسی پرسید:

- تا امروز هیچ پزشکی از برادرتان دیدن نکرده است؟!

پال دندانهایش را به هم سایید:

- متاسفانه خانوادۀ من در مورد شرایط برادرم بسیار بدبین و نگران هستند و نمی خواهند هیچ شایعه ای در این مورد در میان مردم آغاز شود.

این بار ایلنا بود که با نگرانی و دلسوزی شروع به صحبت کرد:

- اما پزشکها در مورد شرایط بیمارانشان بسیار راز نگهدار هستند...

پال با خجالت به اریک و ریچارد نگاه کرد:

- بدون شک همین طور است خانم. اما در نزدیک جایی که ما زندگی می کنیم پزشکی زندگی نمی کند و والدین من مایل نبودند که پزشک ناشناسی را به بالین برادرم بیاورند.

سکوت کوتاهی در تالار برقرار شد. والتر خودش را بر روی مبلش صاف کرد و پرسید:

- والدینتان در مورد شرایط برادرتان چه فکر می کنند؟

پال تقریباً بر روی مبلش از حال رفت، سر پسر جوان بی اختیار به سوی شانۀ چپش خم شده رنگش به شدت پرید، چشمهایش بسته شدند و چهره اش با رنج و ناراحتی مچاله شد. سکوت وحشتناک و مرگباری بر تالار پنجه انداخت. لی لی نیز نفسش را در سینه اش حبس کرد. اریک بی درنگ بر روی مبلش نیم خیز شد تا به یاری پال بشتابد اما پال به خودش آمد و با صدایی که به سختی شنیده می شد زمزمه کرد:

- آنها فکر می کنند که جیمز تسخیر شده است!

لی لی و والتر تقریباً همزمان با شنیدن این حرف از مبلهایشان نیم خیز شدند و با چشمهای از حدقه در آمده و دهانهای نیمه باز به پال نگریستند. اندکی بعد لی لی بی اختیار به پشتی مبلش تکیه داده در آن فرو رفت و چشمهایش را بست، چیزهایی که شنیده بود را به زحمت می توانست باور کند. والتر با لحنی منطقی رو به پال پرسید:

- بر چه اساسی والدینتان چنین ادعایی می کنند؟

پال خواست صحبت کند اما نتوانست چیزی بگوید. او نفس عمیقی کشید و بار دیگر کوشید:

- شخصیتهایی که برادرم از خودش نشان می دهد... او این طور وانمود می کند که از افراد خلافکار و حتی از روحهای شیطانی است! درست مثل اینکه این ارواح در بدن او حلول کرده باشند.

والتر نیز به پشتی مبلش تکیه داد، او دستش را در موهایش فرو کرده آنها را به عقب خوابانید و کوشید که منطقی فکر و رفتار کند. اندکی بعد او رو به اریک و ریچارد پرسید:

- شما چه چیزی برای گفتن دارید آقایان؟

ریچارد و اریک نگاهی به هم کردند و سپس ریچارد ابروهایش را کمی بالا برده سرش را تکان داد و نفس عمیقی کشید:

- من نمی توانم با قاطعیت در این مورد صحبت کنم زیرا شخصاً جیمز را ندیده ام... اما نمی توانم توضیح غیر حرفه ای و دور از عقلی مانند تسخیر شدن را بپذیرم.

والتر سرش را با نارضایتی به علامت قانع نشدن تکان داد:

- اگر نمی توانید چیزی را بپذیرید بهتر است که دلایل و توضیحاتی برای رد آن داشته باشید ریچارد!

ریچارد سرش را به علامت توافق تکان داد:

- بسیار خوب... اگر اصرار دارید باید بگویم که در علم روان و روانشناسی حالت و یا بیماری وجود دارد که حالات جیمز مرا به شدت به یاد آن می اندازد... در روانشناسی به این پدیده " توهم چند شخصیتی" (۱) می گویند.

با شنیدن این حرف کور سوی امیدی در دل لی لی به وجود آمد و او را به خودش آورد. او  بی درنگ چشمهایش را گشود و از ریچارد پرسید:

- آیا می شود کمی در مورد این بیماری برای ما توضیح بدهید؟

(۱) Multiple Personality Disorder

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 22:18  توسط قصه گو  | 

والتر صمیمانه دستهایش را از هم گشود و با لحنی کاملاً جدی گفت:

- البته... بسیار خوشحال می شوم اگر بتوانم کمکی به شما بکنم.

اریک که حالا احساس آرامش بیشتری می کرد نفس عمیقی کشید و با احترام و قدردانی سرش را اندکی در مقابل والتر خم کرد:

- بسیار عالیست، متشکرم پدر... من به دنبال ریچارد و همراهش می روم و همگی به همین تالار باز خواهیم گشت.

ایلنا نتوانست بیشتر طاقت بیاورد و رو به اریک پرسید:

- آیا اجازه می دهید که من هم در تالار بمانم؟

اریک با دودلی به والتر نگریست:

- حتماً ... اگر پدر مشکلی با این موضوع نداشته باشند من هم ایرادی در این کار نمی بینم!

والتر به علامت مثبت سرش را به سوی ایلنا تکان داد:

- البته دخترم... هر طور که مایلی عمل کن.

اریک به ایلنا لبخند زد و سپس بر روی پاشنه هایش چرخیده به سوی در تالار به راه افتاد.

با خروج اریک سکوت در تالار برقرار شد. لی لی و والتر هر دو به شدت در افکارشان غرق بودند. یکی از جملات اریک بیشتر از هر چیز دیگری در گوش ایلنا زنگ می زد؛ " تعدادی مشکل در کنار هم بوجود آمده اند و مشکل بزرگتری را ساخته اند..." مشکلاتی که اریک از آن حرف می زد بدون شک تنها جنبۀ پزشکی نداشتند زیرا در آن صورت نیازی به مشورت با والتر نبود. فکر ترسناکی در ذهن لی لی چنگ انداخت، آیا ممکن بود که پدرش یا اریک بدون آنکه متوجه شده باشند درگیر مسئله ای که قسمتی از مشکل مورد بحث بود شده باشند؟ او  کوشید که این فکر را از ذهنش بیرون کند، آنها هر دو مردان بسیار باهوش و محتاطی بودند و همیشه تمام جوانب کارهایشان را از پیش به دقت بررسی می کردند.

اریک وارد تالار شد و همچنان که مقابل در ایستاده بود اشارۀ مودبانه ای کرد تا ریچارد و به دنبال او پسر بسیار جوانی که همراه او بود نیز وارد تالار شوند. لی لی و والتر هر دو به احترام آنها برخاستند و به استقبالشان رفتند. والتر با ریچارد دست داد:

- روز بخیر دوست عزیز.

- روز بخیر والتر... متاسفم که سرزده مزاحمتان شدم.

- لطفاً حرفش را هم نزنید.

سپس ریچارد با لبخند مهربانی به لی لی نگریست:

- روز بخیر ایلنای عزیزم.

- روز بخیر ریچارد.

ریچارد به سوی همراهش اشاره کرد:

- ایشان آقای پال لوگن (۱) هستند...

ایلنا که با دقت به سایرین می نگریست متوجه شد که پدرش از شنیدن نام مرد جوان کمی جاخورد. ریچارد که واضحاً متوجه تغییر والتر نشده بود به ترتیب به والتر و ایلنا اشاره کرد:

- و ایشان دوست عزیز من آقای والتر دانوان و دخترشان دوشیزه ایلنا دانوان هستند.

پال لوگان با ادب به سوی والتر آمد و با او دست داد:

- از ملاقاتتان خوشبختم آقا..

- من هم همچنین ... آقای پال لوگن، درست می گویم؟

پال سرش را پایین آورد:

- البته آقا.

و سپس با احترام در مقابل لی لی خم شد:

- دوشیزه خانم...

- روز بخیر آقا.

والتر به مبلها اشاره کرد:

- لطفاً بنشینید آقایان.

همه به دعوت والتر نشستند. ایلنا از جایی که نشسته بود به دقت به مهمان جدیدشان نگریست، پال به شدت جوان بود، شاید حدود شانزده یا هفده سال سن داشت. پسرک قدی متناسب و اندامی لاغر داشت. موهایش اندکی مجعد و مشکی بودند و پوست صورتش روشن بود. صورت او هم مانند سایر قسمتهای بدنش لاغر بود، چشمهایش قهوه ای بودند، بینی اش اندکی انحنا داشت و لبهای باریکی داشت. والتر که بیش از این نمی توانست کنجکاویش را کنترل کند اولین کسی بود که شروع به صحبت کرد:

- آقای لوگن من سالها پیش افتخار ملاقات با مادرتان را داشته ام، حال ایشان چطور است؟

اریک و ریچارد با تعجب نگاه پر مفهومی با یکدیگر رد و بدل کردند و پال واضحاً در خودش فرو رفت:

- من در این مورد اطلاعی نداشتم آقا... ولی حال ایشان خوب است، متشکرم.

 والتر به پشتی مبلش تکیه داد و با دقت پال را بررسی کرد، مثل اینکه جواب مرد جوان او را متقاعد نکرده بود. وی سپس با حالتی منتظر به ریچارد نگاه کرد. ریچارد متوجه منظور والتر شده شروع به صحبت کرد:

- پال به همراه خانواده اش در کترینگ (۲) زندگی می کنند... مدتی پیش برادر بزرگ پال، جیمز (۳) دچار مشکل عجیبی شده و با گذشت زمان حال ایشان رو به وخامت گذاشته است... امروز پال تصمیم گرفتند که به دیدن من بیایند و در این مورد با من مشورت کنند. 

نگاههای والتر و ایلنا به سوی پال کشیده شده بر او ثابت شدند. رنگ پال از چیزی که بود هم سفیدتر شد و بیشتر از پیش با درماندگی در خودش فرو رفت... سکوت کوتاهی در تالار برقرار شد.

(۱) Paul Logan

(۲) Kettering

(۳) James

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:49  توسط قصه گو  |