والتر می دید که لی لی با اندوه و دلگیری با شرایطی که او برایش بوجود آورده کنار می آید ولی همچنان با مهربانی و دلسوزی قابل ستایشی همه چیز را تحمل می کند و دم نمی زند. هربار که در پاسخ به رفتار او ابر اندوه و بیتابی صورت زیبای دختر را می پوشاند والتر در دل تصمیم می گرفت که او را کمتر تحت فشار قرار دهد ولی مثل اینکه عنکبوت وحشت مغزش را در تارهای هراس و دلهره پیچیده و منجمد کرده باشد او هرگز نمی توانست تصمیمش را عملی کند. در حقیقت مدتها بود که وی می دانست که چنین بحثی بین او و لی لی اجتناب ناپذیر است اما از ته دل آرزو می کرد که بحث لعنتی تا آنجا که ممکن است عقب بیفتد.
والتر به خودش آمد و به لی لی نگریست، چشمهای دختر همچنان اشک آلود بودند، رنگش پریده بود و لبهای ظریف و صورتیش از هیجان و بیقراری می لرزیدند. والتر از رفتارش به شدت شرمنده شد. او از خود بی خود لی لی را در آغوش گرفت و پیشانیش را بوسید. لی لی هیچ اعتراضی نکرد، حتی حرکتی هم نکرد، مثل این بود که شوکه شده باشد. والتر او را به سمت مبلی برد که قبل از این بر آن نشسته بودند و بار دیگر هر دو برجاهای سابقشان نشستند.
والتر همچنان که در چشمهای زیبای لی لی خیره شده بود با محبت کف دستش را بر گونۀ نرم و لطیف او کشید و آرام زمزمه کرد:
- لی لی، عزیزم... لطفاً مرا ببخش. شاید باور نکنی؛ اما مدتهاست که خودم هم می دانستم که تو را با سختگیریهایم می آزارم و می دانستم که سرانجام تو به من اعتراض خواهی کرد... دخترم من سالهاست که زندگی یک انسان عادی را نداشته ام و به همین خاطر است که خلق و خوی شکاک و سختگیری پیدا کرده ام. قبول کن که کسی که در بیست سال گذشته دائماً خودش را بخاطر کوتاهیش و در نتیجه اتفاقی که برای خانواده اش افتاده سرزنش کرده است نمی تواند در عرض یکی دو ماه ناگهان کاملاً تغییر کند و عادی شود. اگر راستش را بخواهی وضعیت اریک هم وقتی که در خردسالیش به عمارت ما آمد اصلاً بهتر از حالای تو نبود. خدا می داند که من چطور و با چه وسواسی از امنیت او مراقبت می کردم! سالهای سال طول کشید تا اریک آزادی و اطمینانی که تو حالا از آن صحبت می کنی را به دست آورد.
والتر اندکی سکوت کرد و نفس عمیقی کشید. لی لی با دلسوزی و پشیمانی در چشمهای مهربان و پر از غم پدرش نگریست، او می دانست که پدرش حساسیتهای ویژۀ خودش را دارد و برای تغییر دادن وی زمان لازم است ولی اصلاً نمی دانست چرا آن روز ناگهان این طور تحملش به پایان رسیده با پدرش تندی کرده بود. لی لی با خجالت نگاهش را از پدرش دزدیده سرش را به زیر انداخت.
والتر متوجه شرمندگی ایلنا شد؛ او دستش را زیر چانۀ وی گذاشته سرش را بالا آورد و لبخند مهربانی به فرزندش زد:
- عزیزم از این پس سعی می کنم که بیشتر مراقب رفتارم باشم و تو را کمتر تحت فشار قرار بدهم. اما قبول کن که مدتی طول می کشد تا ما هر دو به رفتار و خصوصیات یکدیگر عادت کنیم.
ایلنا نیز در جواب پدرش لبخند زد:
- از اینکه با شما به تندی رفتار کردم واقعاً معذرت می خواهم پدر.اما من بیشتر برای شما نگران هستم. برای من مهم نیست که در مورد جایی که می روم، کسانی که ملاقات می کنم و زمانی که از خانه خارج می شوم و یا به آن باز می گردم به شما توضیح بدهم اما نگران این هستم که اگر حتی اتفاق ساده ای برای من بیفتد شما کاملاً کنترل خود را از دست بدهید. درست مثل اتفاقی که امروز افتاد، حتی اگر جیمز به من می رسید و پیش از آنکه شما و اریک او را مهار کنید مثلاً ضربه ای هم به من می زد من آسیب مهمی نمی دیدم، شاید کمی کبودشدگی در جای ضربه بوجود می آمد، اما شما کاملاً خودتان را باختید.
والتر سرش را پایین انداخت، حق با لی لی بود! پس از آنکه جیمز به لی لی حمله کرد و اریک وی را متوقف نمود او طوری عصبی شده بود که احساس می کرد که دستها و زانوهایش می لرزند! این در حالی بود که او شخصاً در شرایط بحرانی و اضطراری بسیار خونسرد بود و واکنشهایش بسیار منطقی و از سر اندیشه بودند. والتر خوب می دانست که در چنین شرایطی بدترین واکنش گرفتن تصمیمهای عجولانه و بیتابی است و رفتار امروزش بدون شک اشتباه بود! والتر تصمیمش را گرفت و از جایش بلند شد:
- لی لی دوست داری با هم به دیدن اریک و ریچارد برویم؟
لی لی با لبخند از جایش برخاست و چشمهایش درخشیدند:
- البته پدر.
والتر از خود بی خود ایستاد و به لی لی نگریست، یکبار دیگر لی لی در نظر والتر به کاترینا تبدیل شد؛ حتی خشمگین شدن این دختر شباهت دیوانه کننده ای به مادرش داشت! ایلنا با غصه و دلسوزی در چشمهای پدرش نگاه کرد:
- پدر من تمام تلاشم را می کنم که با زندگی تازه ام و بخصوص با شما راحت و بدون دردسر کنار بیایم... که تمام رفتارها و عادات شما را بپذیرم و شما را همان طور که هستید از صمیم قلب دوست داشته باشم. همیشه فکر می کردم که بعضی از رفتارها و افراطهایتان در مورد امنیت و وضعیتم به مرور زمان تعدیل می شود و بهبود پیدا می کند. اما حالا می بینم که شما نه تنها خواهان بهتر شدن وضعیت روحی خودتان نیستید بلکه می خواهید مرا هم در نگرانیهایتان فرو ببرید و غرق کنید!
حرفهای لی لی مثل زنگ در گوش والتر پیچیدند و او در حالیکه از خشم رنگش به شدت قرمز شده و صورتش مثل سنگ سفت شده بود نفسش را در سینه اش حبس کرد. اندکی طول کشید تا والتر توانست صحبت کند، او با لحنی آرام که هر آن انتظار می رفت که به فریاد تبدیل شود زمزمه کرد:
- هیچ معلوم هست چه می گویی؟
مثل این بود که لی لی ناگهان در زیر فشار روحی و فکری که بر روی خودش احساس می کرد شکسته باشد؛ او خودش را به شدت مچاله کرد، اشک در چشمهایش حلقه زد، بدنش شروع به لرزیدن کرد و نفسهایش به شماره افتادند. او با صدای بریده بریده و رو به خفگی نالید:
- من بیشتر از این نمی توانم تحمل کنم... در تمام لحظه های زندگیم در کنار شما نگران آن هستم که مبادا شما را بیازارم و نگران کنم! هر کاری که می کنم و یا به هر جا که می روم تنها دغدغه ام این است که آیا ممکن است اتفاقی برایم بیفتد که نگرانی دیوانه وار شما را تحریک کند و وضعیت روحییتان را حتی بیشتر در هم بریزد؟! اگر در جایی باشم و کارهایم کمی بیشتر از حد معمول طول بکشند فکر اینکه غیبتم با شما چه می کند دیوانه ام می کند! بدترین کابوسهایم این هستند که بیمار شوم و یا مشکلی پیدا کنم و شما مانند یک آتشفشان از ناراحتی و نگرانی منفجر شوید! خواهش می کنم کمی منطقی تر با من رفتار کنید... لطفاً بپذیرید که من همیشه زندگی مستقل و آزادی داشته ام و همیشه به خوبی از پس نگهداری از خودم بر آمده ام.
والتر با بیتابی لبهایش را جوید و با لحنی تند و دوپهلو پرسید:
- می توانم بدانم رابرت چه آزادیهایی به تو می داده است که تو از آنها در اینجا بی نصیب هستی؟!
ایلنا به نوبۀ خودش به سرعت پرسید:
- آیا اجازه می دهید که برای مدتی به تنهایی به کشوری دیگر سفر کنم؟!
والتر از خشم کبود شد، حتی فکر کردن به چنین سوالی دیوانه اش می کرد چه رسد به اینکه لی لی چنین چیزی از او بخواهد! لی لی که متوجه شرایط پدرش شده بود آرام دستهای او را در دستانش گرفت و زمزمه کرد:
- پدر من از شما نمی خواهم که مرا به چنین سفری بفرستید، می دانم که چنین درخواستی از شما کاملاً به دور از انصاف است... اما می خواهم که به من کمی بیشتر اعتماد داشته باشید. شما اریک را کاملاً آزاد گذاشته اید با وجود اینکه می دانید شغل او بسیار خطرناک تر از هر کاری است که من ممکن است انجام دهم. نمی خواهم که چنین آزادی و اطمینانی به من هم داشته باشید ولی می خواهم که این طور به تمام اتفاقهایی که برای من پیش می آیند واکنش نشان ندهید و خودتان و مرا خرد نکنید. قبول کنید که من هم یک انسان عادی هستم و می خواهم یک زندگی عادی داشته باشم و خطرها و مشکلات جزیی از این زندگی هستند! پدر حالا که من از همه چیز زندگی قبلیم جدا شده ام شما هم لطفاً به من کمک کنید تا زندگی جدیدم آرامش و استقلالی را که دوست دارم داشته باشد.
والتر بی حرکت و مسخ شده ایستاد. خودش از اول می دانست که سرانجام با رفتار و انتظاراتش طاقت ایلنا را تمام می کند؛ رفتارها و خواسته هایی که اغلب زیاده از حد و افراطی بودند. بارها و بارها شده بود که از ایلنا خواسته بود دقیقاً به او بگوید که کجا می رود و چه می کند تا اگر لازم شد بتوانند به سرعت او را بیابند و یاریش کنند، اعلام کند که دقیقاً چه موقع به خانه باز می گردد و اگر دختر بیچاره تاخیر داشت باید با او که از خود بی خود و در حال دیوانه شدن بود رو به رو می شد و از همه مضحک تر آنکه از چه مسیری و چگونه خودش را به مقصدش برساند، از عبور از چه محله ها و نقاطی در شهر بپرهیزد و یا به جای رفتن با صحرا با کالسکه به گردش برود!
کاملاً معلوم بود که والتر نیز از مشاهدۀ وضعیت مرد جوان بیتاب شده است زیرا با شنیدن این حرف لی لی به خودش پیچید، انگشتهایش را در موهایش فرو کرده عقب خوابانید و در حالیکه دندانهایش را به هم می سایید نفس تند و خشمگینی کشید... اندکی بعد وی که اندکی آرامتر شده بود گفت:
- امیدوارم که ریچارد و اریک بتوانند کاری برای جوان بیچاره انجام بدهند.
او سپس سرش را با نارضایتی و ناباوری به طرفین تکان داده ادامه داد:
- باور کردنی نیست که خانوادۀ او نه تنها اجازه داده اند که وضعش این چنین وخیم شود بلکه خودشان نیز در این موضوع دخیل بوده اند!...
والتر کمی در خودش فرو رفت و مثل اینکه با خودش حرف می زد زمزمه کرد:
- دنیای ما بسیار عجیب است... کسانی هستند که حاضرند برای یک لحظه بودن با عزیزانشان هر چه که دارند را فدا کنند و از سوی دیگر کسانی نیز هستند که با بیرحمی باعث از بین رفتن نزدیکان و عزیزانشان می شوند!
ایلنا سرش را پایین انداخت و نفس عمیقی و دردناکی کشید؛ خوب می دانست که پدرش به سرگذشت خودش اشاره می کند. بار دیگر سکوت بین آن دو برقرار شد. مدتی بعد والتر سرش را بلند کرد و گفت:
- شاید بهتر باشد که ما به عمارت بازگردیم...
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- آیا می شود پیش از آن بار دیگر به دیدن ریچارد، اریک و بیمارشان برویم؟
والتر در حالیکه اخم کرده بود و دندانهایش را بر روی هم می فشرد برگشته نگاه خشمگین و ناباورانه ای به لی لی انداخت:
- پس از اتفاقی که افتاد آیا می خواهی بار دیگر به آن اتاق بازگردی؟!
ایلنا با ناراحتی و در جای خودش با اعتماد به نفس به پدرش نگریست:
- البته!... آنچه که پیش آمد تنها یک اتفاق بود! جیمز از حواس پرتی موقتی سایرین استفاده کرد و از آنجا که من یک زن و در نتیجه ضعیفتر از سایرین بودم به این نتیجه رسید که باید به من حمله کند! همین اتفاق ممکن بود به راحتی برای هر کسی از جمله شما رخ دهد.
والتر که کاملاً از خود بی خود شده بود به سرعت بازوهای ایلنا را در دستانش گرفته ناخودآگاه در میان پنجه هایش فشرد و با لحنی کاملاً جدی دستور داد:
- تو به آن اتاق لعنتی باز نمی گردی ایلنا!... حتی اگر همه چیز همان طور که تو فکر می کنی یک اتفاق بوده باشد دلیل این نمی شود که تو خودت را بخاطر هیچ و پوچ در خطر بیندازی!
ایلنا برای چند ثانیه با تعجب و ناباوری به پدرش که این طور تغییر کرده بود نگریست؛ تا آن روز هرگز والتر این چنین خشن و بی چون و چرا به او دستور نداده بود! ایلنا چانه اش را بالا گرفته همانطور که دستان پدرش را از دور بازوهایش باز می کرد با لحنی بسیار آرام و اطمینانبخش گفت:
- پدر گفتم که هیچ اتفاق بدی برای من نخواهد افتاد، بار پیش همۀ ما غافلگیر شدیم ولی این بار موضوع فرق می کند.
لی لی این را گفت و از جایش برخاست. والتر که اصلاً انتظار چنین نافرمانی را از دخترش نداشت با خشم بلافاصله از جایش برخاست، یکبار دیگر بازوهای ایلنا را در میان پنجه هایش گرفت و این بار او را به شدت تکان داده فریاد کشید:
- مگر کر شده ای ... گفتم که ما، و بخصوص تو، به آن اتاق باز نخواهیم گشت!
و بعد همچنان که ایلنا را با خشونت به دنبال خودش می کشید برگشت و به سوی در تالار به راه افتاد.
لی لی از این رفتار پدرش کاملاً شوکه شد، تا آن روز پدرش هرگز چنین رفتاری با او نکرده بود! او ابتدا با ناباوری چندین قدم به دنبال والتر دوید و بعد به خودش آمد. وی با سماجت بر جایش ایستاد و با صدای نسبتاً بلند و با لحن تندی گفت:
- کافیست... لطفاً بس کنید.
والتر ایستاد... او برگشت و با خشم به دخترش نگریست؛ صورت ایلنا از خشم کاملاً قرمز شده بود و چشمهایش همچنان که در چشمهای او ثابت شده بودند می درخشیدند. ایلنا به تندی دست پدرش را از دور بازویش گشود و آن را به شدت کنار زد:
- خدای من.. این چه رفتاری است که شما با من می کنید!
او با ناراحتی قدمی عقب برداشت و با اشمئزاز خودش را تکانی داد:
- شما نگران این هستید که مبادا جیمز به من آسیبی برساند و با این فکر خودتان رفتاری بسیار زننده تر و تندتر از او با من می کنید! تعجب می کنم... آیا شما حتی مرا می شناسید؟!
در همین فرصت کوتاه که حواس مردها از جیمز برداشته و بر ایلنا متمرکز شده بود اتفاق عجیبی افتاد... جیمز درست مثل یک ماهی که از دستان صیادهایش بگریزد از میان دستان اریک و ریچارد بیرون خزید، با پایش ضربۀ نسبتاً محکمی به مرد خدمتکار زده او را به گوشه ای انداخت و خودش دیوانه وار به سوی ایلنا هجوم برد!
لی لی مثل کسی که ناگهان خودش را در کابوس هراسناکی یافته باشد قدمی به عقب برداشت، نفسش را بی اختیار در سینه اش حبس کرد و سپس بر جایش خشک شد. رو در رو شدن با مرد جوان ناشناس، با لبها و چانۀ خونین، دندانهای کلید شده و چشمهایی که با خشم و جنون می درخشیدند و با سرعت به سوی او می دوید بدنش را از ترس کاملاً بی حس کرد.
والتر، اریک و ریچارد با ناباوری و استاصال به اتفاقی که در حال وقوع بود نگریستند، درست مثل اینکه نمی توانستند باور کنند که جیمز حقیقتاً از دستشان گریخته و به سوی ایلنا حمله کرده باشد! ... لحظه ای بعد و تقریباً هم زمان اریک و والتر به خودشان آمدند. والتر با تمام سرعت به سوی دخترش خیز برداشت و اریک با گامهای بلند به دنبال جیمز دوید.
این اریک بود که پیش از آنکه جیمز و یا والتر به ایلنا برسند به جیمز رسید، دستهایش را با سرعت عجیبی از پشت به دور بدن مرد بیمار حلقه کرده او را با تمام قدرت از زمین کند و فریاد کشید:
- لعنتی ... چه می کنی؟! ... کافیست...
لحظه ای بعد والتر به آنها رسید و خودش را میان دخترش و جیمز حائل کرد. او که دستهایش را برای مقابله با جیمز بالا آورده و حالت تدافعی به خودش گرفته بود در حالیکه از خشم آتش گرفته بود نگاه ترسناک و مصممش را در چشمان جیمز دوخت.
جیمز در میان دستان اریک به شدت دست و پا زد و همچنان که با خشم فریاد می کشید کوشید که دستهای پزشک جوان را از دور کمرش باز کرده خودش را برهاند. ریچارد و خدمتکارش که اندکی پس از والتر و اریک به خودشان آمده و آنها نیز برای کمک به دنبال اریک دویده بودند به صحنۀ اتفاقات رسیدند و به سرعت دستها و پاهای جیمز را گرفتند و هر سه نفر او را به سوی تختخوابش بازگرداندند.
سرانجام والتر که با مهار و دور شدن جیمز احساس امنیت بیشتری می کرد به سوی ایلنا چرخیده با نگرانی و دقت دخترش را بررسی کرد. لی لی کاملاً شوک شده، رنگ پریده و مدهوش به نظر می آمد اما آسیب ندیده بود. والتر شانه های ایلنا را گرفته او را کمی تکان داد:
- لی لی... عزیزم.. آیا حالت خوب است؟
لی لی بر اثر تکانهای پدرش به خودش آمد، او چشمهایش را بست و کوشید که نفسهای به شماره افتاده اش را منظم کند و خودش را بازیابد و سپس با صدای لرزان و آرامی پاسخ داد:
- البته پدر، همه چیز مرتب است، من هیچ صدمه ای ندیده ام.
والتر به سرعت بازویش را دور شانۀ دخترش حلقه کرد و همچنان که او را برای محافظت به سینه اش می فشرد به سوی در اتاق به راه افتاد:
- عزیزم بهتر است ما در این اتاق نباشیم.
ایلنا نتوانست با خواستۀ پدرش مخالفت کند و با قدمهایی ناهماهنگ و بی ثبات پابه پای او به راه افتاد.
والتر و لی لی در یکی از تالارهای کوچک تر و شخصی تر منزل ریچارد بر روی مبلی دو نفره نشستند. پدر و فرزند هر دو مدهوش و شوک شده از صحنه هایی که در اتاق دیده بودند و اتفاقی که افتاده بود در سکوت و بدون اینکه به یکدیگر نگاه کنند به روبه رویشان خیره شده بودند و با افکارشان دست به گریبان بودند. اندکی بعد ایلنا به خودش آمد و با صدایی گرفته و آرام رو به والتر زمزمه کرد:
- پدر از اینکه به یاریم آمدید متشکرم.
والتر که با صدای لی لی تازه به خودش آمده بود به او نگریست و سرش را تکان داده خنده ای عصبی کرد:
- حرفش را هم نزن عزیزم. خوشحالم که همه چیز به خیر گذشت.
ایلنا انگشتهایش را در هم قلاب کرده فشرد و خودش با بیتابی عضلاتش را منقبض کرد:
- فکر نمی کردم که حال جیمز این طور نامناسب باشد...
صبح آن روز لی لی برای ملاقات با النور و فرزندانش به منزل او رفت و بعد از ظهر پس از ترک منزل النور راه شهر و منزل ریچارد را در پیش گرفت. هنگامی که لی لی به عمارت ریچارد رسید بن در مقابل در به استقبالش آمد:
- روز بخیر خانم... به منزل دکتر دیویس خوش آمدید.
- متشکرم بن، آیا دکتر دیویس و اریک به همراه بیمار جدیدشان از کترینگ بازگشته اند؟
- بله خانم.
- آیا می شود مرا به کنار آنها راهنمایی کنید؟
- با کمال میل...
بن با ادب به ایلنا اشاره کرد که همراهش برود. همچنان که آنها از سرسرای عمارت و راهروی آن می گذشتند ایلنا پرسید:
- چه مدت است که آقایان از کترینگ بازگشته اند؟
- نزدیک به یک ساعت خانم. پدرتان نیز ده دقیقۀ پیش وارد شدند و به دیدن آنها رفتند.
ایلنا که با کنجکاوی به صحبتهای بن گوش می داد سرش را تکان داد:
- جداً ؟...
سکوت کوتاهی بین آنها برقرار شد. اندکی بعد یکبار دیگر ایلنا پرسید:
- آیا همه چیز در کترینگ برای دکتر دیویس و اریک مرتب پیش رفته بود؟
- ظاهراً همین طور بوده است خانم. آنها به مشکل خاصی اشاره نکردند.
از انتهای راهرویی که آن دو در آن پیش می رفتند صدای فریادهای خشمگین مردی توجهشان را به خود جلب کرد. ایلنا با وحشت و بن با نگرانی سکوت کردند و به فریادها گوش دادند، خدا می دانست که در اتاق و بین مردها چه می گذشت! آن دو کمی قدمهایشان را سریع کردند؛ همچنان که به انتهای راهرو نزدیک می شدند صدای فریادها واضح تر و بلندتر به گوششان می رسید. ایلنا بیشتر طاقت نیاورد:
- وضع مرد بیمار چطور است؟
بن با ناراحتی سرش را تکان داد و مثل اینکه بخواهد به فریادها اشاره کند هر دو دستش را در حالیکه کف آنها رو به بالا بود از هم گشود:
- نه چندان خوب خانم. ظاهراً او هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی بسیار بیمار است و نیاز به مراقبت شدید دارد. مثل اینکه مدت زیادی از بیماری او می گذرد و در نتیجه مشکل کاملاً وخیم و کهنه شده است.
لی لی با ناراحتی لبهایش را گاز گرفت و کمی در خودش فرو رفته آرام زمزمه کرد:
- خدای عزیز و بزرگ...
لی لی و بن پشت در اتاق ایستادند، صدای فریادها و ضجه های مرد بیمار بی وقفه به گوششان می رسید. آن دو با اضطراب به یکدیگر نگریستند. بن آرام پرسید:
- خانم آیا مطمئنید که می خواهید وارد شوید؟
ایلنا احساس هراس و دلهرۀ شدیدی کرد، انگار که پنجه های وحشت در بدن و بخصوص دلش فرو می رفتند و آن را ریش ریش می کردند. لی لی نفس عمیقی کشید و سرش را با جدیت به علامت مثبت تکان داد. در وقفۀ کوتاهی که در فریادهای جیمز بوجود آمد بن چند ضربۀ نسبتاً محکم به در اتاق زده در را برای لی لی گشود و به او اشاره کرد که وارد شود.
بن داخل اتاق نشد و در عوض لی لی آرام در اتاق سرک کشید و سپس با قدمهای آرام وارد آن شد. به محض ورودش به اتاق ایلنا با دیدن منظرۀ عذاب آور رو به رویش بر جایش خشک شد؛ ریچارد، اریک و یک نفر از خدمتکارهای ریچارد در سمت دیگر اتاق به زحمت می کوشیدند که مرد جوانی که بر روی تختخواب به شدت دست و پا می زد و تقلا می کرد را به زور آرام کنند. از این گذشته اتاق تا حدودی در هم ریخته بود، معلوم بود که چندین بار تعقیب و گریزهایی بین جیمز و سایرین روی داده است. والتر با حالتی بسیار نگران و غمگین در سمت دیگر اتاق و نزدیک تر به اریک ایستاده بود و آماده بود که در صورت لزوم به یاری آنها بشتابد.
با ورود ایلنا به اتاق مردها متوجه حضور او شدند. جیمز برای لحظات کوتاهی دست از جنب و جوش برداشته از میان بدن پزشکانش با چشمهای وحشیش به تازه وارد نگریست. ایلنا با دقت به چهرۀ بسیار لاغر و استخوانی، چشمهای درخشان اما گود افتاده و موهای قهوه ای ژولیده و نامرتب جیمز نگریست، مرد جوان به طرز عجیبی لاغر بود و حالا در اثر کشمکش با سایرین کمی گوشۀ لبش شکافته شده و خون افتاده بود. ایلنا به سختی آب دهانش را فرو داده آرام سرش را خم کرد:
- ظهر بخیر آقایان.
اریک و ریچارد برای یکی دو ثانیۀ کوتاه برگشتند و به سرعت با اشارۀ سر به ایلنا سلام کردند. مرد خدمتکار نیز کمی سرش را به سوی لی لی خم کرد و تکان داد. والتر هم با قدمهای کند و سنگین به سوی دخترش به راه افتاد... و ناگهان آنچه که نباید رخ داد...
روز بعد وقتی که والتر و ریچارد به دیدن چارلز (۱) آرکر رفتند همه چیز همانطور که انتظار داشتند پیش رفت. پدر آرکر اگرچه کشیش و در نتیجه مردی مذهبی بود ولی در عین حال بسیار منطقی و حتی روشن فکر بود. هنگامی که ریچارد موضوع را برای وی توضیح داده بود و تشخیصش را نیز گفته بود چارلز آرکر هم متقاعد شده بود که بهتر است ترتیبی بدهد تا ریچارد و اریک جیمز را معاینه و احتمالاً مداوا کنند. پس از صحبت طولانی آنها قرار بر این شد که پدر آرکر همان روز به دیدن کشیش کترینگ برود.
ملاقات پدر آرکر و پدر استفان عالی پیش رفته بود. پدر استفان مرد ساده ای بود و وقتی که چارلز آرکر خواسته بود که جیمز را ملاقات کند پدر استفان بی درنگ او را به منزل مارک لوگن برده بود و موضوع را برای مارک و همسرش توضیح داده بود. همسر مارک با خوشحالی و خود مارک با دودلی اجازه داده بودند که پدر آرکر جیمز را ملاقات کنند.
وقتی که چارلز جیمز را ملاقات کرده با او صحبت کرده بود او هم به شدت احساس کرده بود که صحبتها و تشخیصهای ریچارد در مورد مرد جوان درست بوده اند و بهتر است که به پزشکها فرصتی بدهند تا بتوانند جیمز را معاینه و یاری کنند.
پس از ملاقات با بیمار جوان چارلز با پدر استفان، مارک و همسرش صحبت کرده بود و گفته بود که برای آنکه بتواند با جنگیری از جیمز موافقت کند لازم است که پزشکی که می شناسد و به او اطمینان دارد جیمز را معاینه کرده تشخیص پدر استفان را تایید کند. اگرچه مارک لوگن در ابتدا با این برنامه مخالف بود اما در مقابل اصرارهای همسرش و پدر استفان چاره ای بجز قبول پیشنهاد چارلز نداشت.
چارلز آرکر بلافاصله منشیش را به نورسهمپتن و دنبال ریچارد فرستاده بود و ریچارد هم خرسند از نتیجۀ طرحشان بی درنگ خودش را به کترینگ رسانده با خانوادۀ لوگن و جیمز ملاقات کرده بود. او نزدیک به سه ساعت در کنار جیمز مانده بود و به دقت او را معاینه و با او صحبت کرده بود. تمام حرکات و نشانه های رفتاری و جسمی جیمز خبر از انسان بیمار و درمانده ای می دادند که نیاز به مراقبت و کمک سریع داشت. بیماری که با رفتار و حالات مخصوصش عملاً برای کمک فریاد می کشید اما هرگز کسی این نیاز مبرم او را جدی نگرفته و مرهمی بر زخمهای روحیش نگذاشته بود.
در انتهای این ملاقات ریچارد با جدیت اعلام کرده بود که بیماری جیمز تنها یک شرایط خاص روحی و بدون شک قابل درمان است. او گفته بود که لازم است جیمز تحت نظر او و یا پزشک دیگری به سرعت بستری و مداوا شود. همانطور که ریچارد انتظار داشت مارک لوگن با شنیدن این تشخیص او از کوره در رفته بود. او معتقد بود که اگر جیمز به یک بیمارستان منتقل شود و تحت مداوا قرار بگیرد با توجه به شرایط بیماریش شایعات زیاد و ناخوشایندی در مورد او و خانواده اش بر سر زبانها خواهد افتاد. ریچارد و چارلز طبیعتاً معتقد بودند که حتی اگر این طور باشد نجات زندگی یک انسان و فرزند خانواده مهمتر از صحبتها و عقاید خرافی مردم عامیست.
آن دو برای مدت طولانی با مارک صحبت کردند تا شاید او را راضی به بستری شدن جیمز در نورسهمپتن کنند اما مارک با سرسختی با این پیشنهاد آنها مخالفت می کرد. سرانجام ریچارد تصمیم گرفت با به میان کشیدن نام والتر مارک را مجبور به موافقت با خواسته اش کند. او به مارک گفته بود که علاوه بر اینکه جیمز ممکن است بخاطر عدم رسیدگی به شرایط جسمیش از دست برود با توجه به شرایط خاص روحیش در صورتی که بتواند از خانه بگریزد ممکن است خطری جدی برای سایرین باشد و او موظف است که موضوع را با پلیس و بخصوص والتر دانوان در میان بگذارد. خوشبختانه بلوف ریچارد جواب داد و مارک با شنیدن نام والتر هراسان شد، او می دانست که والتر معتقد است که او باعث مرگ آدام یانگ شده است و حالا که او یکبار از عدالت و چنگ وی گریخته بود از هر دستاویزی برای به دام انداختن او استفاده خواهد کرد.
همانطور که ریچارد انتظار داشت تهدید توخالیش موثر واقع شد و مارک با امید به اینکه بار دیگر پای والتر به زندگی و خانه اش باز نشود با انتقال جیمز به شهر موافقت کرد. تنها شرط مارک برای این انتقال این بود که برای جلوگیری از حجم شدید شایعات مایل است که جیمز در جایی بجز بیمارستان نورسهمپتن بستری شود و ریچارد موافقت کرده بود که تا مدتی او را در منزل خودش و زیر نظر مستقیم خودش نگاه دارد.
فردای آن روز اریک و ریچارد هر دو برای آوردن جیمز به منزل ریچارد عازم کترینگ شدند. از آنجا که ایلنا و والتر هر دو مایل بودند که جیمز را ملاقات کنند قرار شد که هر دو آن روز بعد از ظهر به عمارت ریچارد بروند.
والتر نیز به نوبۀ خودش به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهایش را بسته به فکر فرو رفت. شک نداشت که گره کارشان به دست پدر آرکر باز خواهد شد، پدر آرکر به راحتی می توانست از کشیش کترینگ بخواهد که در مورد لزوم ملاقات ریچارد و اریک با جیمز با والدین جیمز صحبت کند اما همانطور که لی لی اشاره کرده بود هیچ تضمینی وجود نداشت که مارک لوگن و همسرش با این درخواست او موافقت کنند. والتر کمی بر مبلش جابجا شد، هنوز هم سکوت سنگینی بر تالار حاکم بود.
والتر چشمهایش را گشود و در حالیکه دستهایش را در مقابل دهانش با حالتی فکور در هم قلاب کرده بود به دیگران نگریست، می دانست که در این مرحله مشکلشان با حیله و نیرنگ حل خواهد شد و به جز او هیچ یک از چهار نفر دیگر نمی توانند چنین حیله ای را بیابند. او با خودش اندیشید؛ کدام قسمت از صحبتهای پال از سایر قسمتهای دیگر احمقانه تر و در نتیجه آسیب پذیرتر بودند؟
فکری در ذهن والتر درخشید و لبخند وسیع و موذیانه ای بر لبهایش نشست... جواب مشکلشان مدت زیادی بود که بدون آنکه خودش متوجه باشد در مقابل چشمهایش قرار داشت. شاید مارک لوگن یکبار سالها پیش توانسته بود او را گمراه کند و بگریزد ولی این بار نوبت والتر بود که با حقه اش از او پیشی بگیرد و حداقل زندگی تنها فرزند آدام یانگ را نجات دهد! والتر سکوت را شکست:
- لطفاً نگران نباشید... این مشکل هم مانند تمام مشکللات دیگر راه حل دارد.
ریچارد، اریک، پال و ایلنا با اشتیاق و برق امید تازه ای در چشمانشان به والتر نگریستند. والتر با مهربانی سرش را به سوی آنها تکان داد و دستهایش را با آرامش از هم گشود:
- بهتر است که پدر آرکر به دیدن کشیش کترینگ بروند و از ایشان بخواهند که ترتیب ملاقات خودشان با جیمز را بدهند. پس از اینکه پدر آرکر جیمز را معاینه کردند کافیست این طور ادعا کنند که برای آنکه رسماً اجازۀ جنگیری از جیمز را بدهند لازم است که یک پزشک او را معاینه کند و اعلام کند که مرد جوان ما از بیماری روحی رنج نمی برد و درمان بیماری قطعاً جنگیری است!
ریچارد با شنیدن نقشۀ والتر با خوشحالی به خنده افتاد و اریک و لی لی با شیطنت و خرسندی به یکدیگر و سپس به پال که واضحاً احساس آرامش و اطمینان بیشتری می کرد نگریستند. ریچارد که حالا آرام شده بود رو به اریک گفت:
- به این ترتیب حداقل می توانیم اطمینان داشته باشیم که می توانیم جیمز را ملاقات کنیم.
اریک سرش را به علامت موافقت تکان داد:
- همین طور است... ریچارد توصیه می کنم که شما و پدر به دیدن پدر آرکر بروید. ایشان برای شما احترام خاصی قائل هستند و بدون شک با نقشه ای که داریم موافقت خواهند کرد.
لی لی که احساس آرامش و خرسندی عمیقی می کرد به ساعت تالار نگریست و در ادامۀ صحبت اریک افزود:
- فکر می کنم بهتر است این ملاقات را برای فردا صبح بگذارید و امشب کمی بیشتر در مورد صحبتهایتان بیندیشید.
والتر سرش را تکان داد:
- البته عزیزم... امشب برای ملاقات با پدر آرکر کمی دیر وقت است.
والتر سپس کمی بر روی مبلش خم شده دستهایش را در هم قلاب کرد و رو به ریچارد و پال گفت:
- ریچارد عزیز فردا صبح به عمارتتان می آیم تا به همراه هم به دیدن پدر آرکر برویم ولی جدای از آن ... آقایان دوست دارم که از شما دعوت کنم که امشب برای صرف شام با ما همراه شوید.
پال و ریچارد ابتدا به یکدیگر و سپس به والتر که در انتظار جواب آنها بود نگریستند. پال برای مدت کوتاهی سرش را پایین انداخته اندیشید و سپس سرش را بلند کرد و با احترام رو به والتر گفت:
- آقای دانوان از دعوتتان و وقتی که امشب به من و مشکلم اختصاص دادید بسیار متشکرم. ولی اجازه بدهید دعوتتان را رد کنم، تا همین جا هم غیبتم از منزل بسیار طولانی تر از آنچه انتظار داشتم شده است و اطمینان دارم که والدینم نگران شده اند. بهتر است که هر چه زودتر به خانه بازگردم.
والتر سرش را به نشانۀ توافق تکان داد و به ریچارد نگریست. ریچارد سرفۀ کوچکی کرد و با قدردانی به والتر نگریست:
- من هم از دعوتت متشکرم دوست عزیز ولی اگر اجازه بدهید من هم بهتر است به منزلم برگردم و به کارهای فراوان عقب افتاده ام رسیدگی کنم. یکبار دیگر بخاطر کمکی که امشب به ما کردید از شما متشکرم.
والتر گفت:
- می فهمم آقایان و ما هر سه بسیار خوشحالیم که توانستیم کمکی به شما بکنیم. امیدوارم که همه چیز همانطور که انتظار داریم پیش برود و جیمز هر چه زودتر سلامتیش را بازیابد.
والتر و فرزندانش ریچار و پال را تا مقابل در عمارت بدرقه کردند و قرار شد که فردای آن روز والتر به دیدن ریچارد رفته به همراه او به ملاقات پدر آرکر بروند. پال و ریچارد با ادب از آنها خداحافظی کرده جدا شدند.
سال نو مبارک.... سال نو به همۀ دنیا مبارک.... آرزو می کنم که در این سال جدید همه بدنهای سلامت و زندگیهای پر از شادی و موفقیت داشته باشن.... و چقدر خوب می دونم که این آرزوی من برآورده نمی شه، اگر تمام مشکلات دنیا حل می شدند و تمام غمها به شادی تبدیل می شدن دنیای کوچیک ما تمام معنیش رو از دست می داد و تمام ارزشهایی مثل فکر کردن و تلاش کردن پوچ می شد.
این سومین باریه که در این وبلاگ کوچیک به همۀ خواننده هام تبریک می گم و ازشون تشکر می کنم که به دیدنم میان... امیدوارم که همچنان بتونم با نوشته هام سرگرمتون کنم و حداقل برای دقایقی شما رو با داستانم به دنیای رویاها بکشونم.
هر روزتان نوروز
نوروزتان پیروز