ایلنا با عجله و پیش از آنکه هنری بتواند برای متوقف کردن وی واکنشی نشان بدهد خودش را به رز رسانید و در حالیکه می کوشید رفتارش کاملاً عادی باشد دست او را در دستش گرفت و گفت:
- سلام دوست عزیز... خوشحالم که شما را اینجا می بینم.
رز بدون آنکه جوابی به لی لی بدهد سرش را کمی خم کرد و با حالتی کنجکاو به او نگریست. لی لی نگاه پر از التماس و درمانده اش را در چشمان او دوخته لبش را گاز گرفت، انگار که به او التماس می کرد که هر چه زودتر آنجا را ترک کنند.
هنری که به خودش آمده بود با چند قدم بلند خودش را به دو دختر جوان رسانید:
- روز بخیر خانم همیلتون...
رز با دقت در چشمان هنری نگریست و برق گرسنه و پر هوس ترسناکی را در چشمان او دید، حالا می فهمید چرا دوست بیچاره اش این طور مستاصل و وحشت زده شده است. او به خودش آمد:
- روز بخیر آقای جویس...
و سپس رو به لی لی گفت:
- ایلنای عزیز، من برای مسئلۀ بسیار مهمی باید بی درنگ به منزل بازگردم. اگر موافق باشید همین حالا حرکت کنیم...
ایلنا سرش را تکان داد:
- البته... حتماً...
هنری که متوجۀ نقشۀ آن دو شده بود با ناخرسندی دندانهایش را به هم سایید و لبخند دو پهلویی به آنها زد اما تصمیم گرفت بیش از این مزاحمشان نشود. دو دختر جوان دست در دست هم به سراغ صحرا رفتند تا لی لی او را بگشاید و سپس هر دو نفر سوار بر اسبهایشان شدند. رز از بالای اسبش با هنری خداحافظی کرد:
- خدا نگهدار آقای جویس.
و ایلنا نیز به علامت خداحافظی با ادب سرش را خم کرد و سپس هر دو نفر به سرعت حرکت کردند.
وقتی که اندکی از هنری دور شدند رز برگشت و به پشت سرش نگریست تا مطمئن شود هنری آنها را تعقیب نمی کند، خوشبختانه کسی پشت سرشان نبود. رز کمی بر سرعت اسبش افزود تا به لی لی رسید و درست پهلوی او قرار گرفت. او با دقت به صورت ایلنا نگریست، رنگ لی لی پریده بود و همچنان که به شدت دندانهایش را بر هم می سایید به سختی نفس می کشید. درست مثل اینکه لی لی در عالم دیگری بود، او حتی متوجه رز که در کنارش حرکت می کرد نیز نشده بود. رز آرام او را صدا زد:
- ایلنا... ایلنا...
ایلنا به خودش آمده تقریباً از جایش پرید، او برگشت و با تعجب به رز نگریست، کاملاً فراموش کرده بود که رز هم همراه اوست. رز آرام و با دلسوزی پرسید:
- ایلنا... آیا همه چیز مرتب است؟
ایلنا بدون اینکه پاسخی برای این سوال وی داشته باشد اندکی در سکوت به او نگریست. او سرانجام با صدایی بریده بریده زمزمه کرد:
- همه چیز مرتب است دوست عزیز.
رز لبخند پر غمی به او زد، او می دانست که هنری جویس چقدر می تواند آزار دهنده و سرسخت باشد و حالا برای لی لی که این طور طرف توجه و در نتیجه آزار چنین انسانی قرار گرفته بود دلش می سوخت. تا منزلشان راه زیادی باقی نمانده بود و رز تصمیم گرفت که بیشتر از این در راه با لی لی صحبت نکند و او را به حال خودش رها کند.
وقتی که به ساختمان زیبا و مجلل خانوادۀ همیلتون وارد شدند رز و لی لی مانند همیشه مستقیم راه اتاق رز را در پیش گرفتند. در اتاق شخصی رز هر دو نفر کلاهها و دستکشهایشان را بیرون آوردند و با فراغت بر دو مبل جدا نشستند. رز با دقت به صورت ایلنا نگریست، لی لی همچنان بیتاب و آزرده بود. او آرام به سوی لی لی خم شده گفت:
- ایلنا، آیا هنری هنوز هم از هر فرصتی برای آزارت استفاده می کند؟
لی لی سرش را بلند کرده با اندوه به او نگریست و آه عمیق و سوزناکی کشید:
- آه خدای من... رز... واقعاً متشکرم که به موقع سر قرارمان آمدی و مرا از دست او نجات دادی.
رز لبش را گاز گرفت و دست ایلنا را دوستانه فشرد:
- می دانی که من از یاری تو بسیار خوشحال می شوم لی لی.
ایلنا با دلتنگی و خشم به رز نگریست:
- اصلاً نمی فهمم چرا او این طور مزاحم من می شود؟ من هرگز به درخواستهای او و به رفتار بی نزاکتش به هیچ نوعی ابراز علاقه و توجه نکرده ام!... و او همچنان به خودش اجازه می دهد که در هر موقعیتی راه را بر من سد کند و خواسته های چندش آورش را تکرار کند!
برای مدت کوتاهی سکوت بین آن دو برقرار شد. سرانجام رز در حالیکه سرش را با ناراحتی تکان می داد گفت:
- اصلاً نمی دانم چه پیشنهادی به تو بدهم... من هرگز چنین خواهان کله شق و بی نزاکتی نداشته ام... مردان جوان اشراف زاده ای که افرادی مانند من و تو با آنها برخورد می کنیم همگی بسیار مودبند و هرگز به خودشان اجازۀ اصرار بیجا و ایجاد مزاحمت نمی دهند.
رز یکبار دیگر سکوت کرد. او سپس مانند اینکه فکر جالبی کرده باشد با هیجان به ایلنا نگریست:
- اوه... حالا که او مانند یک اشرافزاده رفتار نمی کند شاید تو هم باید مانند یکی از عوام با او برخورد کنی و او را با خشم و حتی بی نزاکتی از خودت برانی.
لی لی سرش را با اندوه به علامت منفی تکان داد:
- شاید باور نکنی اما خودم هم قبلاً به چنین نقشه ای اندیشیده ام. تنها نتیجۀ این کار خجالت زده و تحقیر شدن خودم و پدرم خواهد بود بدون اینکه کوچکترین تغییری در رفتار هنری پدید بیاید... اگر راستش را بخواهی فکر می کنم هنری از بازی کردن با من و به دام انداختنم لذت می برد و این کار تنها او را برای ادامۀ تلاشش ترغیب می کند.
خانم هلمز سرانجام کارش را تمام کرد:
- بسیار خوب عزیزم، همه چیز مرتب است... در ضمن دو نامۀ جدید برایتان به اینجا رسیده است.
ایلنا با سرگرمی و تعجب به او نگریست و خانم هلمز به کنار یکی از قفسه های مخصوص رفته دو تا از پاکتهای نامه را به دقت انتخاب کرد و به سوی او بازگشت:
- این هم از نامه های شما...
لی لی نامه ها را گرفت و با کنجکاوی نام فرستنده ها را خواند، یکی از نامه ها از لندن و از طرف لیلیان برای پدرش رسیده بود و دیگری از لیورپول و از طرف دوست خوب قدیمیش آنا ماریا (۱). ایلنا با خوشحالی خندید:
- از بابت همه چیز متشکرم خانم هلمز.
خانم هلمز با سر از او خداحافظی کرد:
- از دیدنتان خوشحال شدم خانم دانوان عزیز.
- من هم همین طور و خدا نگهدار... خدا نگهدار آقای هلمز.
آقای هلمز نیز که در فاصلۀ کمی از آن دو حضور داشت با محبت برای وی دست تکان داده از او خداحافظی کرد.او در حالیکه پاکت نامه ها را با اشتیاق بررسی می کرد به سوی در خروجی مغازه به راه افتاد.
ایلنا کاملاً از خود بی خود و بدون توجه به روبه رویش با سرعت در مغازه را گشود و قدم به خیابان گذاشت و در آنجا با مشتری دیگری که می خواست وارد مغازه شود رو به رو شده عملاً هر دو نفر به هم برخورد کردند... ایلنا که کاملاً غافلگیر شده بود از ترس فریاد کوچکی کشید و کوشید که خودش را کمی عقب بکشد... در عوض مشتری تازه با رندی و اشتیاق بازوهایش را بالا آورد و تقریباً ایلنا را در میان آنها گرفت. لی لی گیج و مبهوت سرش را بالا آورد و از دیدن هنری که با خرسندی و پیروزی به او لبخند می زد با چهره ای گرفته و رنگ پریده در خودش فرو رفت. هنری که متوجه شوکی که به لی لی وارد کرده بود شده بود آرام زمزمه کرد:
- آرام دوشیزه خانم... مراقب باشید.
لی لی به خودش آمد و بازوهایش را بالا آورد تا دستهای هنری را از دور آنها بگشاید و همزمان در حالیکه خودش کمی عقب می رفت تا از وی فاصله بگیرد هنری را اندکی با کف دستهایش عقب راند:
- واقعاً متاسفم آقای جویس... امیدوارم که صدمه ای به شما نزده باشم.
هنری در حالیکه لبخند پرمفهومی بر لب داشت و چشمهایش می درخشیدند از میان دندانهایش زمزمه کرد:
- ابداً خانم... تا جایی که به من مربوط می شود شما می توانید هر وقت که دوست دارید چنین رفتارهایی با من بکنید.
ایلنا از نفرت لرزید؛ دقیقاً نمی دانست از چه چیز هنری بیشتر از هر چیز دیگری نفرت دارد، از غرور و تکبر بی اندازه اش که معتقد بود خواستنی ترین مرد دنیاست و او یا هر دختر جوان دیگری باید با تمام وجود خواستار داشتن رابطه با وی باشند، از زنبارگی و سواستفاده اش از دختران جوان ساده و خام و یا از طرز صحبت آزار دهنده و پر از گوشه کنایه های عاشقانه و چندش آورش؟! ایلنا به خودش آمد و تصمیم گرفت هرچه زودتر خودش را از دست هنری برهاند:
- اگر اجازه بدهید من باید تا چند دقیقۀ دیگر با کسی ملاقات کنم. روز خوبی داشته باشید...
هنری یکبار دیگر به سرعت بازوهایش را بالا آورد تا مانع گریختن دختر زیبا شود:
- شما همیشه بیش از اندازه به فکر سایرین و آرامش آنها هستید دوشیزه خانم... چطور است کمی هم به خودتان و کسانی که دوستتان دارند و مایلند با شما باشند بیندیشید و زمان بیشتری را برای این کار اختصاص دهید.
ایلنا با این پاسخ هنری عملاً وارفت و در دلش نالید:
- خدای بزرگ و عزیزم...
هنری نگاه شیفته ای به سرتاپای او انداخت و متوجه نامه هایی که لی لی نگهداشته بود شد. او دست چپ ایلنا را در میان انگشتهای نیرومندش گرفته بالا آورد و پشت نامه ها را همچنان که در دستان لی لی بودند خواند:
- آه... ظاهراً یکی از دوستانتان در لیورپول برایتان نامه فرستاده اند دوشیزه خانم... و همین طور عمه تان از لندن...
ایلنا با درماندگی و خشم به خودش پیچید، حتی یک لحظه بیشتر نمی توانست رفتار هنری را تحمل کند. او از خود بی خود سرک کشید، کمی آن سوتر رز که واضحاً او را پشت بدن هنری ندیده بود از اسبش پیاده شده بود و همچنان که افسار آن را در دست داشت با کنجکاوی به دنبال او به اطرافش می نگریست. لی لی تصمیمش را گرفت، به سرعت دستش را از دست هنری بیرون کشید و از پشت او بیرون جست:
- معذرت می خواهم... آقا....
و سپس رو به رز با صدای نسبتاً بلند صدا زد:
- رز عزیزم... من اینجا هستم... متاسفم اگر در انتظار ماندید.
و بعد تقریباً به سوی او دوید.
رز در جایی که ایستاده بود با تعجب و ناباوری به آن دو نگریست، او لی لی را پشت هنری ندیده بود و حالا با دیدن او که این طور آشفته به سویش می آمد کاملاً شگفت زده شده بود.
ایلنا در مقابل مغازۀ آقا و خانم هلمز (۱) از صحرا پیاده شد و افسار او را به نرده ای که برای همین کار روبه روی مغازه قرار داشت بست. او لیست کارهایش را از جیبش بیرون آورد و به آن نگریست. از هنگامی که صبح از عمارتشان خارج شده بود ابتدا به مغازۀ خیاطی خانم رابینز (۲) رفته بود و طرح لباسهای زنانه ای که برایش آماده کرده بود را به او داده بود. به منزل آقا و خانم کرمر رفته بود تا داروهایی که اریک برای بیماری آقای کرمر آماده کرده بود را به آنها برساند و عیادت کوتاهی از آن دو انجام بدهد و در آخر نیز به کتاب فروشی رفته بود و دو جلد کتابی که خودش و اریک سفارش داده بودند و تازه به نورسهمپتن رسیده بودند را تحویل گرفته بود.
حالا لی لی تقریباً به انتهای لیست کارهایش رسیده بود و تنها لازم بود نامه ای که برای رابرت و آنجلا نوشته بود را به خانم هلمز تحویل بدهد. او وارد مغازه شد، به محض ورودش زنگ کوچکی که بالای در آویخته بودند به صدا در آمد و افرادی که در فروشگاه حضور داشتند متوجه ورودش شدند. خانم و آقای هلمز هر دو نفر تقریباً همزمان به او سلام کردند:
- روز بخیر دوشیزه دانوان عزیز.
- روز بخیر خانم هلمز.... روز شما هم بخیر آقای هلمز
خانم هلمز از جایی که ایستاده بود به مشتریش اشاره کرد و به ایلنا لبخند زد:
- به زودی برای یاری به شما خواهم آمد خانم دانوان.
لی لی سرش را به علامت موافقت تکان داد و با خوشرویی گفت:
- متشکرم خانم هلمز... لطفاً عجله نکنید.
ایلنا به ساعت دیواری مغازه نگریست، قرار بود که نیم ساعت دیگر با رز در مقابل همین فروشگاه ملاقات کند و سپس به همراه او برای ناهار به منزلشان برود. او مشغول تماشای ویترینها و اجناس فروشگاه شد. چند دقیقه بعد کار خانم هلمز تمام شد و به سوی ایلنا آمده پشت ویترین مقابل او ایستاد:
- حالتان چطور است خانم دانوان؟
لی لی خندید:
- متشکرم... همه چیز عالیست.
ایلنا به مشتریهای داخل مغازه اشاره کرد:
- خوشحالم که می بینم شما هم روز خوبی را می گذرانید.
خانم هلمز با خرسندی سرش را تکان داد:
- البته عزیزم... همۀ مردم در تدارک جشن برداشت محصول هستند. آیا شما هم در جشنی که در منزل آقای پینفولد برگزار می شود شرکت می کنید؟
- حتماً خانم. پدر و اریک هر سال در این جشن شرکت کرده اند و پدر بسیار خوشحال هستند که امسال من نیز به همراه آنها به منزل آقای پینفولد می روم.
و هر دو نفر آرام خندیدند. خانم هلمز پس از سکوت کوتاهی پرسید:
- چه کمکی می توانم به شما بکنم عزیزم؟
ایلنا به یاد نامه اش افتاد و آن را به سرعت از میان یکی از کتابها که در دست داشت بیرون آورد:
- می خواستم این نامه را به لیورپول پست کنم.
- اوه ... حتماً.
زن به سوی گوشۀ دیگری از فروشگاه به راه افتاد و به لی لی هم اشاره کرد که همراهش برود. در آنجا وی نامه را از لی لی گرفت و مشغول انجام کارهای اداری و ثبت آن شد. او همچنان که مشغول نوشتن بود نگاه گذرایی به کتابهایی که لی لی به همراه داشت انداخت:
- می بینم که باز هم شما مسئول تحویل گرفتن کتابهای سفارشی شده اید.
لی لی هم به نوبۀ خودش به کتابهایش نگریست، والتر هم در ابتدا نمی توانست بپذیرد که لی لی این طور مایل است تمام کارهایش را تا جایی که می تواند خودش به تنهایی انجام بدهد در حالیکه خدمتکارها با علاقۀ تمام هر چه که او مایل باشد را برایش انجام خواهند داد. اما به زودی پذیرفته بود که دخترش از اینکه می تواند به این ترتیب با مردم شهر رابطۀ نزدیکتری داشته باشد بسیار خرسند است و در نتیجه قبول کرده بود که مزاحم زندگی راحت و مطلوب او نشود و دست دختر جوان را کاملاً باز بگذارد. ایلنا با لبخند کوچکی آرام پاسخ داد:
- من از انجام دادن کارهایی از این قبیل لذت می برم خانم هلمز... به این ترتیب بیشتر می توانم با مردم شهر رابطه داشته باشم و از حالشان با خبر شوم.
خانم هلمز با صمیمیت در چشمان ایلنا نگریست:
- شما دوشیزۀ بسیار مهربانی هستی... واقعاً خوشحالم که یکبار دیگر در نورسهمپتن و کنار پدرتان و ما زندگی می کنید.
گونه های لی لی با خجالت کمی قرمز شدند و خودش به زحمت لبخند زد.
(۱) Holmes
(۲) Robbins
تقریباً یک ساعت بود که لی لی مشغول نقاشی بود و جیمز در مورد روابطش با پدرش و زندگیشان در کودکیش صحبت می کرد و اریک و ریچارد نیز با خرسندی به صحبتهای او گوش می دادند و یا از او سوال می پرسیدند.
این ریچارد بود که با اشاره به اریک فهمانید که بهتر است بیش از اندازه جیمز را خسته نکنند و از لی لی خواست که نقاشیش را تمام کند. ایلنا به سرعت آخرین خطوطی که لازم بود را رسم کرد و بعد با لطافت به جیمز نگریسته نقاشی را به سوی او گرفت:
- این هم از نقاشی شما... امیدوارم که از داشتن آن لذت ببرید جیمز عزیز.
جیمز با شادی نقاشی را گرفت:
- متشکرم ایلنا... آیا باز هم برای من نقاشی خواهید کشید؟
ایلنا با مهربانی در چشمان جیمز نگریست، صداقت و التماس کودکانه ای در آنها موج می زد. لی لی سرش را خم کرد و خندید:
- البته... با کمال میل. اما بهتر است که حالا کمی استراحت کنید.
جیمز با حالتی مطیع و آرام سرش را تکان داد و یکبار دیگر در حالیکه نقاشی را با علاقه در میان دو دستش در مقابل صورتش گرفته بود و محو تماشای آن بود از پشت بر تختخوابش دراز کشید. اریک نگاهی سریع و پر از قدردانی به ایلنا کرد و سرش را به سوی او تکان داد. ریچارد نیز آرام بازوی او را گرفته یاریش کرد تا بلند شود و هر دو به سوی در اتاق به راه افتادند.
ایلنا با راهنمایی ریچارد از اتاق خارج شد و قدم در راهرو گذاشت و ریچارد نیز به دنبال او از اتاق بیرون آمده در را پشت سرش بست. لی لی ساده و آرام به ریچارد نگریست، انگار که می خواست از او کسب تکلیف کند. ریچارد همچنان به در اتاق تکیه داشت و دستش بر روی دستگیرۀ در قرار داشت... نگاه ریچارد با نگاه او در هم گره خوردند، برق تحسین، احترام و قدردانی عجیبی که در نگاه ریچارد بود لی لی را غافلگیر کرد... برای چند لحظه آن دو بی اختیار بر جایشان ماندند و تنها در چشمهای یکدیگر نگریستند. سرانجام ریچارد نفس عمیقی کشید و سکوت را شکست، او آرام زمزمه کرد:
- لی لی... عزیزم... تو بی نظیری. بی اندازه باهوش، خلاق و مهربان... نمی دانم چگونه از تو تشکر کنم دخترم.
گونه های لی لی از خجالت گل انداختند و خودش نگاهش را از ریچارد دزدید و سرش را پایین انداخت. اندکی طول کشید تا ایلنا توانست صحبت کند، او سرش را بلند کرد و چشمهایش را که از خجالت مرطوبتر و درخشانتر از همیشه به نظر می آمدند در چشمهای ریچارد دوخت:
- از لطفی که به من دارید متشکرم ریچارد... ولی فکر می کنم که کمک بی ارزش و کوچک من بیش از اندازه بر روی شما تاثیر گذاشته است.
ریچارد سرش را به علامت منفی تکان داد:
- در تمام مدتی که جیمز در این عمارت بستری بوده است و ما کوشیده ایم که اطلاعاتی در مورد بیماریش به دست بیاوریم جلسۀ امروز بدون شک مفیدترین جلسه بوده است... و ما همه چیز را مدیون تو هستیم.
لی لی سرش را تکان داد و با سادگی و لطافت خندید:
- شما می دانید که من احترام فوق العاده ای برای شما و اریک قائل هستم و هر کاری که بتوانم برای کمک به شما انجام خواهم داد... خوشحالم که توانستم اندکی به شما یاری برسانم ریچارد عزیز.
ریچارد دست آزادش را بالا آورد و بازوی لی لی را آرام و صمیمی فشرد:
- متشکرم عزیزم... متشکرم.
ایلنا یکبار دیگر سرش را پایین انداخته با خجالت خندید. ریچارد با صبوری اجازه داد تا لی لی آرامشش را بازیابد و بعد پرسید:
- تصمیم داری پس از این چه کنی لی لی؟
ایلنا به ساعتی که در انتهای راهرو قرار داشت نگریست:
- فکر می کنم بهتر است به منزلمان بازگردم. البته اگر در اینجا بیش از این به من نیاز نداشته باشید.
ریچارد به سوی در عمارتش به راه افتاده به ایلنا نیز اشاره کرد که با او همراه شود:
- تا همین جا هم از لطفت بسیار متشکرم عزیزم. امیدوارم که روز خوبی را در عمارتتان داشته باشی.
ایلنا با خرسندی نگاه سریعی با ریچارد و اریک رد و بدل کرد. او سپس با لبخندی مهربان سرش را به سوی جیمز تکان داد:
- آیا منظورت ماهیگیری بر روی یک قایق بر روی رودخانه است؟
- بله...
- آیا دوست داری خودت را در حال ماهیگیری نقاشی کنم؟
جیمز با خوشحالی سرش را به علامت مثبت تکان داد. ایلنا کاغذها را جلویش مرتب کرد و آمادۀ نقاشی شد. او سپس یکبار دیگر پرسید:
- دوست داری تو را در حال ماهیگیری بر روی رود نن نقاشی کنم؟
جیمز با شنیدن این حرف به خودش پیچید و رنگش کمی پرید. اریک از جایش برخاسته آرام در کنار آن دو بر روی تختخواب نشست:
- جیمز آیا دوست داری ایلنا شخص دیگری را نیز کنار تو در نقاشیش ترسیم کند؟
جیمز در سکوت به خودش پیچید، مثل اینکه نمی توانست تصمیم بگیرد که آیا باید بیشتر در مورد خاطره اش صحبت کند یا خیر!
ایلنا که متوجه سکوت جیمز شده بود، نگاه سریعی با اریک رد و بدل کرد و با ابروها و سرش به کاغذها و مدادش اشاره کرد و اریک نیز با علامت موافقت سر از او خواست که نقاشیش را شروع کند. لی لی کاغذ را کمی مقابلش چرخاند و سپس شروع به کشیدن قلم بر روی آن کرد.
جیمز اندکی سرش را بالا آورد و با کنجکاوی به کاغذی که روبه روی لی لی بود نگریست... دست دختر جوان که با ظرافت قلم را در میان انگشتهای باریک و سفیدش نگه داشته بود به سرعت بر روی کاغذ حرکت می کرد و خطوط مشکی دقیق و حساب شده ای بر روی کاغذ ترسیم می نمود.
ابتدا خطها همگی ساده، کمرنگ و کاملاً صاف بودند... به سختی می شد پذیرفت که از میان این خطوط ابتدایی و بی نظم منظرۀ ماهیگیری بر روی نن پدید خواهد آمد. اندکی بعد در مقابل چشمهای شگفت زدۀ جیمز آرام آرام خطوط به هم مربوط شدند... حالا در میان این خطها طرح سادۀ قایقی بر روی رودخانه، ساقه های نی کنار ساحل و درختانی که دورتر از لبۀ آب روییده بودند دیده می شد. لبهای جیمز با لبخندی شکفتند و چشمهایش از خرسندی و شادی درخشیدند. این بار خود جیمز بود که با علاقه رو به لی لی گفت:
- در میان نی های کنار رودخانه سه یا چهار اردک نیز مشغول آب بازی بودند...
و با انگشت با حالتی کودکانه و ساده به نی های نقاشی اشاره کرد. ایلنا با خشنودی لبخندی زد و سرش را به علامت موافقت تکان داد. ریچارد که با شگفتی و رضایت به آنها می نگریست از جایش برخاسته صندلیش را برداشت و کمی آن سوتر کنار آن سه بر زمین گذاشت:
- تو با چه کسی برای ماهیگیری رفته بودی؟
جیمز به راحتی و بدون اینکه به ریچارد نگاه کند گفت:
- پدرم...
اریک و ریچارد نگاههای معنی داری با هم رد و بدل کردند. اریک آرام پرسید:
- می دانی در آن روز چند سال سن داشتی؟
جیمز کمی سرش را از روی نقاشی بلند کرد و به فکر فرو رفت، مثل اینکه در ذهنش مشغول حساب کردن باشد... و سپس انگشتهای دستش را از هم گشود:
- پنج ... یا کمی بیشتر.
چند دقیقۀ بعد نقاشی لی لی به مراتب کامل تر شده بود. حالا جیمز با هیجان و اشتیاق بی وقفه در مورد آن روز صحبت می کرد و گاهی با اشاره به قسمتهای مختلف نقاشی از ایلنا می خواست که چیزی را در آن تغییر بدهد و یا به آن اضافه کند.
ظاهراً پدر جیمز علاقۀ زیادی به تنها فرزند و پسرش داشته و دائم با او بازی و یا گردش می کرده است... این خاطرۀ ماهیگیری بر روی نن آخرین خاطرۀ بسیار خوب آن دو در کنار هم بوده است زیرا اندکی بعد آدام در رودخانه غرق شده است. بدون شک از دست دادن پدر و جایگزین شدن بسیار سریع او با مردی که روابط بسیار خشن و سلطه گری با جیمز کوچک داشته برای پسر بچه بسیار سخت و غیر قابل تحمل بوده است.
مدتی بعد مثل اینکه جیمز از صحبت کردن با پزشکانش خسته شده بود خودش را مانند یک پسر بچه از پشت بر روی تخت رها کرد، دستهایش را بر روی چشمانش گذاشت و از پاسخ دادن به سوالهای آن دو امتناع کرد. ریچارد و اریک کوشیدند تا جیمز را متقاعد به همکاری کنند اما مرد بیمار همچنان با بی حوصلگی مانند یک پسر بچه بر روی تختش خوابیده بود و بدون توجه به تلاشهای دو نفر دیگر با خودش صحبت و بازی می کرد.
ریچارد با ناامیدی سرش را تکان داد و به اریک پیشنهاد داد تا جلسۀ آن روز را در همین جا تمام کنند. اریک که مایل بود چند سوال دیگر از جیمز کودک بپرسد به فکر فرو رفت تا شاید راهی برای پرسیدن سوالهایش بیابد.
ایلنا که متوجه مشکل اریک شده بود از جایش برخاست و به کنار آنها رفت. ریچارد و اریک با شگفتی به دختر جوان نگریستند و اریک دستش را برای متوقف کردن او بالا آورد. ایلنا با خونسردی به اریک لبخند زد و خودش کنار جیمز بر تخت نشست. او نفس عمیقی کشید و آرام دستش را بر روی بازوی جیمز گذاشت:
- روز بخیر جیمز... اسم من ایلنا است.
جیمز برای لحظاتی بازیش را متوقف کرده با بی حوصلگی به ایلنا نگریست. لی لی لبخند مهربانی به او زد:
- من علاقۀ زیادی به بازی با بچه ها دارم، آیا مایلی کمی با هم بازی کنیم؟
جیمز با هیجان بیشتری به ایلنا نگریست و سپس کمی از جایش بلند شده به پهلو قرار گرفت:
- بازی؟...
ایلنا خندید:
- من می توانم نقاشی های بسیار خوبی بکشم... آیا دوست داری برایم در مورد یکی از خاطراتت یا هر چه که دوست داری صحبت کنی و من برایت همان موضوع را نقاشی کنم؟
جیمز این بار با علاقه برخاسته نشست و چشمانش با شادی درخشیدند، او سرش را مانند بچه ها به علامت مثبت تکان داد.
ایلنا با کنجکاوی به اریک و ریچارد که هر دو با تعجب و ناباوری به او و جیمز می نگریستند نگاه کرد، مثل اینکه برای کاری که می خواست انجام بدهد از آن دو اجازه می خواست. او سپس آرام رو به ریچارد پرسید:
- آیا می توانم چند کاغذ تمیز و یک قلم داشته باشم؟
ریچارد بلافاصله به نشانۀ مثبت سرش را تکان داد و سپس به خدمتکارش با سر اشاره ای کرد. مرد خدمتکار بی درنگ از اتاق خارج شد. ایلنا یکبار دیگر با محبت به جیمز نگریست:
- آیا دوست داری برای من کمی در مورد چیزی که می خواهی درباره اش نقاشی کنم صحبت کنی؟
جیمز به فکر فرو رفت و هاله ای از دلتنگی و غصه چهره اش را پوشانید. ایلنا نیز به نوبۀ خودش با دلتنگی سرش را خم کرد و به چهرۀ گرفتۀ جیمز نگریست، مرد جوان اخم کرده بود و دندانهایش را بر روی هم می سایید. قلب ایلنا فشرده شد، آیا در این دنیای بزرگ هیچ زندگیی وجود داشت که با غمها و مصائب تلخ و ناکام نشده باشد؟
خدمتکاری که به دنبال قلم و کاغذ رفته بود با چند کاغذ سفید و یک مداد سیاه بازگشت و آنها را با احترام به سوی ایلنا دراز کرد. لی لی وسایلش را گرفته از او تشکر کرد و سپس رو به جیمز زمزمه کرد:
- جیمز آیا دوست داری شروع کنیم؟
جیمز سرش را بلند کرد و با دقت در چشمهای ایلنا نگریست، او آرام با همان لحن کودکانه شروع به صحبت کرد:
- ماهیگیری بر روی رودخانه... من نقاشی ماهیگیری بر روی رودخانه را می خواهم.
تقریباً سه هفته از روزی که اریک و ریچارد جیمز را برای مداوا به نورسهمپتن آورده بودند می گذشت. اگرچه جیمز هنوز هم در عمارت ریچارد بستری بود اما وضعیتش حتی در همین مدت کوتاه بسیار بهتر شده بود. مرد جوان بخاطر مراقبتهای ریچارد و خدمتکارهایش از نظر بدنی نیرو و سلامتی تازه ای یافته بود و مهمتر از آن اینکه حالا نه تنها پزشکانش را می شناخت و در حضور آنها مطیع و آرام بود بلکه به آنها اطمینان داشت، درست مثل اینکه خود او نیز مایل بود سلامت روحیش را بازیابد و می دانست ریچارد و اریک می خواهند در این مورد به او یاری دهند.
از آنجا که ریچارد با کارهای بی شمار بیمارستان سرگرم بود این اریک بود که مسئولیت تحقیق در مورد بیماری جیمز و یافتن درمان برای او را بر عهده گرفته بود. مرد جوان از فردای روزی که جیمز را به نورسهمپتن منتقل کرده بودند به شدت مشغول مطالعه و تحقیق شده بود. او برای استفاده از کتابخانۀ بزرگ دانشگاه آکسفورد و ملاقات با یکی از استادهای سابقش یکی دو روز به آکسفورد سفر کرده بود و بعد با مقدار زیادی یادداشت و چندین جلد کتاب به عمارتشان بازگشته بود. اریک طوری با جدیت و سخت کوشی در مورد بیماری جیمز تحقیق می کرد که در زمانی که در عمارت بود اغلب خودش را در کتابخانه و یا اتاقش حبس می کرد و برای زمانهای طولانی به مطالعه می پرداخت. او تا جایی در تحقیقاتش غرق شده بود که گاهی حتی صرف غذا را نیز فراموش می کرد و والتر و لی لی به ندرت او را می دیدند، حالا ایلنا می فهمید که صحبتهای پدرش که اصولاً در قالب شوخی هایی در مورد غرق شدن اریک در کتابهایش بر زبان می آورد تا چه حد حقیقت داشتند!
ایلنا هم به نوبۀ خودش با دقت و علاقه شرایط جیمز را دنبال می کرد. او اغلب در مورد مرد جوان از اریک سوال می پرسید، اریک که متوجه علاقۀ ایلنا به دانستن دربارۀ جیمز شده بود با خوشرویی مخصوص به خودش به سوالهای او پاسخ می داد و یا در مورد یافته ها و تحقیقهایش برای لی لی توضیح می داد.
لی لی می دانست که اریک و ریچارد تصمیم گرفته اند که پیش از هر چیز به مداوای جسمی جیمز بپردازند و تا از سلامت بدنی او اطمینان حاصل نکنند درمان بیماری روحی او را آغاز نخواهند کرد.
مدتی بعد و پس از آن که جیمز سلامت بدنیش را بازیافت، اریک مشغول شناسایی و دسته بندی کردن شخصیتهای متعدد جیمز کرد. بعضی از روزها اریک برای مدت طولانی با جیمز صحبت می کرد و یادداشت بر می داشت، گاهی حتی از پال و یا سایر اعضای خانوادۀ جیمز می خواست که به دیدن او بیایند و زیر نظر وی با جیمز صحبت کنند تا شاید او بتواند ریشه ها و عمق بیماری جیمز را دریابد.
مدتی پس از آنکه شرایط بدنی جیمز بهبود یافته بود و مرد جوان از نظر روحی آرام تر و متعادل تر شده بود ایلنا راه جدید و جالبی برای کمک به جیمز و اریک یافته بود. حقیقت اینجا بود که لی لی از همان روزهای اول از اریک می خواست که گهگاه او را به همراه خودش به دیدن جیمز ببرد. اما اریک که می دانست والتر نگران سلامتی ایلنا در کنار جیمز است با این درخواست او مخالفت می کرد. سرانجام وقتی که اریک اطمینان پیدا کرده بود که جیمز از نظر روانی آرام و متعادل شده است موافقت کرده بود که وقتی که خودش، ریچارد و دو نفر از خدمتکارهای او در اتاق حضور دارند ایلنا را برای ملاقات با جیمز ببرد.
یکی از شخصیتهای جیمز پسر بچۀ خردسالی بود که اریک و ریچارد معتقد بودند که در اصل دوران کودکی خود جیمز را تداعی می کند. روزی که لی لی و اریک به همراه هم به دیدن بیمارشان رفتند جیمز در همین شخصیت فرو رفته به یک پسر بچه تبدیل شده بود.
به محض ورود آن دو جیمز متوجه حضورشان شد، او که مشغول صحبت با ریچارد بود به سرعت برگشت و با دقت به دو تازه وارد نگریست. اریک کمی دورتر صندلیی را به لی لی نشان داد و خودش به سوی جیمز رفته با محبت به او سلام کرد.
لی لی از جایی که نشسته بود با کنجکاوی و علاقه جیمز را بررسی کرد، بدون شک وضعیت بدنی او بهتر شده بود و حتی در همین مدت کوتاه مرد جوان کمی فربه تر شده بود. ایلنا با دقت به صحبتهای اریک، ریچارد و جیمز گوش داد. برای او بسیار جالب بود که چطور یک مرد جوان می تواند چنین رفتار کودکانه ای از خودش نشان بدهد، از طرز صحبت کردن و جملات جیمز گرفته تا حرکات دستها و سر او و همچنین سایر رفتارهایش کاملاً یک پسر بچۀ پنج شش ساله را برای لی لی تداعی می کردند.