در نامه ای که لیلیان مدتی پیش برای والتر و ایلنا نوشته بود از آنها دعوت کرده بود که همگی برای مدتی به لندن و منزل او بروند و توضیح داده بود که مایل است به افتخار آنها مهمانی مجللی در منزلش برقرار کند. مهمانی لیلیان تنها چهارده روز پس از مهمانی آقای پینفولد بود و در نتیجه لی لی، پدرش و اریک تقریباً بلافاصله بعد از مهمانی برداشت محصول مشغول آماده کردن وسایل سفرشان به لندن شدند. اگرچه لی لی از اینکه یکبار دیگر باید در این زمان کوتاه در یک مهمانی بزرگ که تقریباً هیچ یک از مدعوینش را نمی شناخت شرکت کند و بخصوص مرکز توجه مهمانی باشد خشنود نبود اما شوق دیدار دوبارۀ مادربزرگ، عمه هایش و خانواده هایشان او را در مورد سفر تازه به وجد آورده بود.
قرار آنها بر این شده بود که چهار روز پیش از مهمانی والتر و لی لی به مقصد لندن حرکت کنند اما اریک به خاطر مشغله اش اندکی بیشتر در نورسهمپتن بماند. او مایل بود که یک روز پیش از مهمانی عازم لندن شود و سپس هر سه نفر دو یا سه روز بعد از مهمانی به همراه هم به نورسهمپتن باز می گشتند.
والتر و لی لی در روز موعود به سوی لندن حرکت کردند. اگرچه سفر چند ساعته با کالسکه لی لی را آزار می داد ولی اشتیاق گذراندن تعطیلاتی مفرح در لندن و کنار خانوادۀ پدریش تحمل سختی سفر را بسیار آسانتر می کرد. حقیقت این بود که اگرچه لندن به نظر او شهر بسیار شلوغ و پر ازدحامی می آمد ولی او مشاهده و احساس هیاهو و غوغای زندگی جاری در آن را برای مدت کوتاه واقعاً دوست داشت. جالب اینجا بود که از نظر او لندن حتی بوی مخصوص به خودش را داشت؛ بوی عجیبی که به هیچ رایحۀ دیگری شبیه نبود، به محض ورود به لندن آن را احساس می کردی و البته بعد از ساعتی حضور در شهر کاملاً به بوی خاص عادت می کردی و دیگر نمی توانستی آن را تشخیص بدهی!
قرار بود که آن دو در طول سفرشان بیشتر در منزل شخصی مارگاریتا مهمان باشند اما آن روز تصمیم بر آن بود که ناهار را در عمارت سارا صرف کنند. لی لی و پدرش برای ناهار به منزل سارا وارد شدند، عمارت سارا همانطور که ایلنا انتظار داشت بسیار مجلل و زیبا بود اما به مراتب نوسازتر از چیزی بود که او تصور کرده بود. بعدها والتر برای او توضیح داد که از آنجا که همسر سارا، رابرت، پسر اول خانواده نبوده است عمارت اصلی خانوادگی به برادر بزرگش ارث رسیده است و رابرت و سارا بعداً این عمارت را از خانوادۀ دیگری خریداری و به میل و سلیقۀ خودشان بازسازی کرده و تغییر داده اند.
صرف ناهار همانطور که لی لی انتظار داشت طولانی ولی دلچسب بود. در طول ناهار سایرین اغلب در مورد اخبار جدید لندن و نورسهپتن و افرادی که می شناختند صحبت می کردند. لی لی با کنجکاوی به صحبتهای آنها گوش می داد، بسیاری از افرادی که سارا و خانواده اش در موردشان صحبت می کردند برای او ناشناس بودند. ظاهراً والتر آنها را می شناخت ولی ایلنا هر از چندگاهی باید در مورد افراد مورد بحث سوالاتی می کرد تا از جریان صحبتها عقب نماند.
پس از صرف ناهار لی لی و پدرش از سارا و خانواده اش جدا شدند تا به منزل مارگاریتا بروند. لندن زادگاه مارگاریتا بود و او تمام سالهای کودکی و جوانیش را در پایتخت گذرانده بود. اگرچه وی مدتی پس از ازدواجش به همراه همسرش به نورسهمپتن نقل مکان کرده بود تا در عمارت خانوادگی دانوان و در نزدیکی املاکشان ساکن شوند اما همچنان به لندن علاقه داشت. پس از فوت پدربزرگ ایلنا و ازدواج والتر از آنجا که لیلیان و سارا نیز هر دو به همراه خانواده هایشان در لندن زندگی می کردند مارگاریتا نیز تصمیم گرفته بود که بار دیگر به زادگاه و شهر مورد علاقه اش برگردد و زندگیش را در آنجا ادامه دهد. او به آسانی منزل شیک و بزرگی در یکی از محله های اعیان نشین لندن خریداری کرده و آن را با سلیقۀ خودش مبله کرده بود. منزل مارگاریتا اگرچه به بزرگی عمارت خودشان در نورسهمپتن و یا عمارت سارا در لندن نبود ولی برای زندگی یک نفر بسیار مجلل و وسیع بود و با سلیقۀ هنرمندانه ای تزئین و مبله شده بود.
ایلنا برای یک لحظه چشمانش را بست و از ته دل نفس عمیق ولی بی سر و صدایی کشید. او که هنوز هم باور نمی کرد همه چیز این طور خوب تمام شده باشد از خود بی خود دو قدم به در شیشه ای نزدیک شد و از پشت آن هنری را دید که از تالار خارج شد و در آن را نیز پشت سر خود بست. ایلنا در حالیکه لب پایینش را گاز می گرفت و چشمهایش را نیمه بسته کرده بود در دل زمزمه کرد " خدایا متشکرم".
لی لی سپس به یاد اریک افتاد، او بی درنگ برگشت و با نگاه سرد، پر استفهام و حتی اندکی سرزنشگر اریک که مستقیم در چشمانش گره خورد رو به رو شد. ایلنا با خجالت نگاهش را از او دزدید و سرش را به زیر انداخت. او نفس عمیق و سنگینی کشید، هنوز هم به وضوح سنگینی نگاه اریک را بر روی خودش احساس می کرد. ایلنا با خجالت کمی سرش را بلند کرد، اریک همچنان که با کمی اخم به او می نگریست با بی صبری کمی سرش را به سویی خم کرده یکی از ابروهایش را اندکی بالا برد. لی لی تصمیم گرفت که تمام حقیقت را برای اریک اعتراف کند و آرام گفت:
- برای قدم زدن و هواخوری به باغ پشت عمارت رفته بودم. وقتی که می خواستم به داخل عمارت بازگردم هنری مرا در مقابل در غافلگیر کرد و با اصرار از من خواست که با او در این باغ خلوت به تنهایی قدم بزنم. من با این پیشنهاد او مخالفت کردم و از او جدا شدم اما وی به سرعت تقریباً به دنبال من دوید...
ایلنا اندکی سکوت کرده یکبار دیگر در چشمان ناراحت اریک نگاه کرد، سکوت سنگین اریک واقعاً او را شرمنده کرده بود. ایلنا بار دیگر به سختی کوشید که جملاتش را مرتب کند و توضیح داد:
- اریک واقعاً از اینکه شما را ناخواسته در مقابل هنری قرار دادم متاسفم... ولی هنگامی که او به دنبالم دوید واقعاً هراسان شدم. نمی توانستم با آن وضع آشفته و شرم آور به باغ اصلی و میان مهمانان بازگردم و در نتیجه تصمیم گرفتم که به امید یاری شما به این ایوان بیایم... باز هم از اینکه رفتار خودسرانه ای انجام دادم متاسفم.
اریک با دلسوزی و اندوه به دختر لرزان، رنگ پریده و خجالت زده نگریست، اگر این موضوع دو ساعت پیش اتفاق افتاده بود او بدون شک لی لی را در میان بازوهایش می گرفت تا آرام کند و با محبت به او می گفت که هر وقت که به کمکش نیاز داشت از صمیم قلب هر کاری برایش انجام خواهد داد... و می گفت که خوشحال است که لی لی به او اعتماد دارد و در مشکلاتش بر روی کمکهایش حساب می کند. ولی حالا موضوع کاملاً متفاوت بود. در شرایط کنونیشان او حتی از اینکه با لی لی صحبت کند می ترسید چه رسد که او را لمس کند! وی در کمال ناخرسندیش دریافت که حالت درمانده و شکنندۀ دختر جوان که به او پناه آورده بود وی را حتی بیشتر به سوی او متمایل می کرد و این چیزی بود که او بعد از این نمی توانست تحمل کند.
لی لی که سکوت سرد و سنگین اریک او را به طرز عجیبی بیتاب کرده بود با درماندگی قدم کوچکی به سوی او برداشت و دستش را با حالتی پر از پوزش و تمنا بر روی قلبش گذاشته با صدای لرزانی نالید:
- اریک لطفاً مرا ببخشید. من نباید چنین رفتار خودسرانه ای انجام می دادم. پس از این هرگز شما را بدون مشورت با خودتان در مشکلاتم داخل نخواهم کرد...
اریک خواست سرش را تکان بدهد و چیزی بگوید اما نه بدنش و نه زبانش هیچ کدام حرکتی نکردند. ایلنا از خجالت و ناراحتی در خودش فرو رفت و با صدایی که به سختی از گلویش بیرون آمد زمزمه کرد:
- واقعاً متاسفم...
و بی درنگ بر روی پاشنه هایش چرخید و به سرعت از ایوان خارج شد...
اریک تمام توانش را در پاهایش جمع کرد اما تنها توانست قدم لرزانی به دنبال لی لی برود و بعد بر جایش ایستاد و در عوض در دلش نالید " لی لی.. عزیزم... صبر کن"
زانوهای اریک در زیر وزنش لرزیدند و خودش خسته و خرد به نرده های ایوان تکیه داد و در خودش فرو رفت، چرا همۀ چیزها باید برای او به بدترین و عجیب ترین وضع پیش می رفتند؟! چرا باید اتفاق خوب و زیبایی مانند اینکه والتر فرزندش را دوباره بیابد برای او این طور دشوار و ناراحت کننده تمام شود؟! او دستش را بر روی پیشانیش گذاشت، احساس می کرد بدنش در تب می سوزد و ذوب می شود... باید این ماجرا را هر طور که بود تمام می کرد.
اریک همچنان که به شدت در فکر بود و لبهایش را می جوید در ایوان ایستاده بود و به دنبال بهانه هایی می گشت که بدون جلب کنجکاوی لی لی و والتر روابطش را با ایلنا کمتر کند. هر چه که بیشتر می اندیشید بیشتر از فکر زنندگی و غیر قابل قبول بودن احساساتش برای ایلنا مشمئز و مستاصل می شد... هرگز نمی توانست اجازه دهد که کسی در مورد دلبستگیش به ایلنا مطلع شود و باید به هر قیمتی زمام احساسات و قلبش را در دست می گرفت و همه چیز را تمام می کرد.
همچنان که اریک بی قرار و آشفته در ایوان ایستاده بود اتفاق عجیبی افتاد؛ در ایوان به سرعت گشوده شد و ایلنا هراسان و درمانده خودش را داخل ایوان انداخت... اریک که تا آن لحظه دائماً به لی لی و بهانه هایی برای دوری کردن از او اندیشیده بود با دیدن وی با این وضع آشفته در ایوان از تعجب و ناباوری بر جای خودش خشک شد.
ایلنا در حالیکه نفس نفس می زد و رنگش کاملاً پریده بود لحظه ای در مقابل در ایستاد و چشمهای مضطرب و درمانده اش را در چشمان گیج و مبهوت اریک دوخت... در نگاه دختر جوان چنان استاصال و التماسی موج می زد که اریک را حتی از آنچه که بود هم نگران تر و گیج تر کرد... سپس ایلنا بی درنگ به خودش آمد و با دو سه قدم بلند خودش را به نزدیک اریک و کنار نرده های سنگی رسانید و عملاً در کنار او سنگر گرفت.
اریک همچنان با شگفتی و نگرانی به دنبال توضیحی در سکوت به ایلنا نگاه می کرد. ایلنا در مقابل نگاه پر استفهام اریک سرش را با درماندگی اندکی خم کرده کمی بغض کرد اما پیش از اینکه او بتواند کلمه ای توضیح بدهد هنری که کاملاً قرمز شده بود و خشم و عصبانیت در چشمانش موج می زدند به دنبال وی به ایوان دوید...
با ورود هنری به ایوان هر دو مرد جوان عملاً از شدت تعجب از جاهای خودشان پریدند... در یک لحظه سوالی که اریک می خواست از ایلنا بپرسد ولی قدرت پرسیدن آن را نداشت در ذهنش پاسخ داده شد و قلبش شروع به تپیدن کرد، نمی توانست تحمل کند که هنری دختران جوان و بخصوص لی لی را بیازارد و تعقیب کند.
اریک آرام خودش را راست کرد و در حالیکه نفسهای عمیقی می کشید تا خشمش را کنترل کند بی تزلزل و مستقیم در چشمان هنری که همچنان در آستانۀ در میخکوب شده بود نگریست. هنری نیز به نوبۀ خودش همچنان که دستگیرۀ در را در میان پنجۀ دستش می فشرد مقابل در ایستاد و با خشم و نفرت واضح و محسوسی در چشمان اریک خیره شد.
ایلنا از دیدن این صحنه از ترس خواست قدمی عقب تر برود اما از پشت به نرده های ایوان خورد و متوقف شد، دقایقی پیش هنگامی که اریک را در ایوان عمارت دیده بود هرگز فکر نمی کرد که خودش او را در چنین وضعیت دشواری قرار دهد. وقتی که هنری او را در ورودی عمارت به دام انداخت و سپس در هیجان لحظاتی که مرد جوان با سرعت عملاً به دنبال او دوید لی لی متوجه شده بود که رفتنش به باغ اصلی عمارت و میان مهمانان اشتباه بسیار بزرگی است... نمی توانست اجازه بدهد که مردم شهر او را در این وضعیت آشفته و در حال گریختن از هنری جویس ببینند و در نتیجه تصمیم گرفته بود که به این امید که اریک همچنان در ایوان تنها باشد خودش را به او برساند.
ایلنا یکبار دیگر به چشمان اریک و هنری نگریست، چشمان هنری وحشی و پر تنفر بودند و چشمان اریک با وجود تمام آرامش و خونسردی ظاهریشان پر اراده و پر از آتش خشم بودند. فکری از ذهن لی لی گذشت و بدنش را از ترس بی حس کرد، اگر میان اریک و هنری مشاجره و نزاع در می گرفت چه می شد؟
ایلنا بدون آنکه لحظه ای از آن دو چشم بردارد از وحشت نفسش را در سینه اش حبس کرد، چرا با وجود آنکه می دانست اریک و هنری به شدت از یکدیگر بیزارند به خودش اجازه داده بود که اریک را این طور خودخواهانه در این ماجرا وارد کند و او را مقابل هنری قرار دهد؟ ایلنا با ناراحتی در دل به خودش نفرین کرد؛ اگر مشاجره ای بین هنری و اریک در می گرفت و سایر مهمانها از شنیدن سر و صدا به ایوان می آمدند نه تنها او به شدت خجالت زده می شد بلکه اریک نیز کاملاً شرمنده می گشت... و فقط خدا می دانست که بعد از آن چه شایعات وحشتناکی در مورد روابط او با هنری و اریک در میان مردم شهر بالا می گرفت! لی لی با بی قراری در دل نالید " خدایا خواهش می کنم... خواهش می کنم همه چیز بدون جنجال تمام شود..."
دقایق به سرعت در سکوت سنگین و آزار دهنده ای برای هر سۀ آنها در ایوان می گذشتند... و سپس ناگهان در کمال تعجب ایلنا اوضاع دقیقاً همانطور پیش رفت که او آرزو کرده بود؛ هنری بدون آنکه کلمه ای صحبت کند و یا حتی به او نگاه کند بر پاشنه هایش چرخید و به تالار برگشته در ایوان را پشت سرش بست.
در باغ کوچک پشت عمارت آقای پینفولد لی لی که نگران بود غیبتش پدر و دوستانش را نگران کرده باشد از الکس و دنیل خداحافظی کرده جدا شد تا یکبار دیگر به مهمانی بپیوندد. دختر جوان در مسیر سنگفرش اصلی که به عمارت منتهی می شد به سوی ساختمان به راه افتاد. لی لی آرام و با حوصله قدم می زد و با سرگرمی به اطرافش می نگریست تا از آخرین دقایق تنهایی و سکوت تمام لذت ممکن را ببرد.
پیش از آنکه به ورودی عمارت برسد چیزی توجه او را به خودش جلب کرد، در ایوان یکی از تالارها در طبقۀ دوم عمارت اریک به تنهایی ایستاده بود و به دوردستهای شهر می نگریست. ایلنا ناخودآگاه همچنان که به بالا چشم داشت لحظه ای درنگ کرد و به خنده افتاد، اریک هم مثل او از هیاهوی مهمانان به تنگ آمده و به این ایوان کوچک و خلوت پناهنده شده بود!
او یکبار دیگر به راه افتاد تا وارد عمارت شود، مایل بود که رز و سایر دوستانش را بیابد و به جمع آنها بپیوندد. ایلنا سبک و آرام از سه پلۀ سنگی آخر سنگفرش بالا رفت و درست در لحظه ای که خواست در شیشه ای عمارت را بگشاید هنری جویس با لبخندی وسیع آن را گشود و قدم به باغ گذاشت. با دیدن هنری ایلنا با چهره ای که مانند سنگ سفت شده بود دو قدم عقب رفت، اگر روزی می رسید که او مجبور نبود حداقل یکبار در طول یک مهمانی از چنگ هنری بگریزد قسم می خورد که فردای آن روز موهایش را نیمی حنایی و نیمی سیاه رنگ کند!
هنری همانطور که در شیشه ای را پشت سرش می بست با سرگرمی گفت:
- می بینم که شما هم برای هواخوری به این باغ خلوت و دلپذیر آمده اید دوشیزه خانم...
لی لی با دودلی پا به پا شد:
- همین طور است آقا.
هنری لبخند خرسندی زد:
- در این صورت اگر موافق باشید با هم همراه شویم و از مصاحبت هم در این باغ زیبا لذت ببریم.
ایلنا بسیار جدی سرش را به علامت مخالفت تکان داد و کوشید که از سمت راست هنری عبور کرده راهش را به سوی در عمارت ادامه دهد:
- متشکرم آقای جویس... ولی من برای مدتی در این باغ قدم زده ام و حالا مایلم که به باغ اصلی و به جمع مهمانان بازگردم.
هنری به سرعت قدمی به سمت راست برداشته راه او را مسدود کرد:
- دوشیزه خانم لطفاً پیشنهاد من را رد نکنید... مطمئنم که می توانید در این روز طولانی چند دقیقۀ دیگر از وقتتان را در این باغ و در کنار من بگذرانید.
ایلنا با ناراحتی و رنگ پریده به دنبال بهانه ای در خودش فرو رفت. هنری که متوجه عدم رضایت دختر جوان شده بود به سرعت کوشید که جلوی هر نوع مخالفتی از سوی او را بگیرد. او بازویش را به دور شانۀ او حلقه کرد و او را آرام به سوی پله ها چرخانید:
- مدت زیادی بود که مایل بودم با شما صحبت کنم دوشیزه خانم، خوشحالم که سرانجام موقعیت این کار پیش آمده است.
ایلنا از ناراحتی و بیتابی به خودش لرزید، بدون شک یکبار دیگر هنری در صحبتهایش با اصرار فراوان از او می خواست که با او دوستی کند. بار دیگر صحبتهای رز در مورد خانوادۀ مارچ در ذهنش بیدار شدند و او را هراسان کردند. او حتی نمی خواست در حال صحبت با هنری جویس دیده شود چه رسد که با او در گوشه کنار این باغ خلوت قدم بزند و راه هر حرکتی را برای او بگشاید.
لی لی تصمیمش را گرفت... او در یک لحظه به سرعت شانه هایش را جمع کرد، به سوی در عمارت چرخید و خودش را از دست هنری رها کرد:
- معذرت می خواهم آقا...
و همچنان که با دست راستش دامنش را کمی بالا می گرفت با قدمهای سریع و هراسان به سوی در عمارت به راه افتاد.
هنری برای لحظه ای با تعجب و ناباوری برگشت و به دختر جوانی که در حال گریختن از او بود نگریست. نمی توانست باور کند که ایلنا دانوان این طور بی مقدمه و بدون هیچ توضیحی بار دیگر از دست او گریخته است. تا آن روز هر بار که لی لی را در گوشه ای به دام می انداخت دخترک بهانه ای برای جدا شدن از او می یافت ولی این بار کاملاً نشان داده بود که مایل نیست به هیچ قیمتی وقتش را با او بگذراند. صورت هنری از خشم و تحقیر قرمز شد و نفسش به شماره افتاد ... لحظه ای بعد هنری نیز به سرعت با قدمهای بلند عملاً به دنبال لی لی دوید.
در ذهن اریک فکری ناگهان بوجود آمد و تمام فضای آن را پرکرد، این او بود که در لایه های عمقی فکرش دوست نداشت لی لی را با مرد دیگری ببیند و در نتیجه در لایه های سطحی تر خودش را این طور توجیح می کرد که ایلنا از بودن در کنار مردان جوان دیگر ناراضیست و نیاز به کمک او برای گریختن دارد.
اریک از این فکر لرزید، عرق سردی بر پیشانیش نشست و نفسش به شماره افتاد... مدتی طول کشید تا یکبار دیگر مغز منجمد شده اش به کار افتاد و این بار سوالی که هیچ وقت حتی به آن نیاندیشیده بود آن را پر کرد؛ آیا دلباختۀ ایلنا دانوان شده بود؟به دنبال پاسخی برای این سوال حالا لی لی چنان با تمام افکار و خاطراتش در هم آمیخت که عملاً بدنش را بی حس کرد...
هنگامی که لی لی از سفر کوتاهش به لیورپول بازگشته بود ویولن سل محبوبش را نیز با خود به نورسهمپتن آورده بود. هنوز هم شبی که لی لی برای اولین بار برای او و پدرش ویولن نواخت را دقیق و بی نقص به خاطر می آورد، آنقدر دقیق که انگار تمام آن صحنه ها ساعتی پیش اتفاق افتاده بودند.
دختر جوان بر روی صندلی بدون دسته و ساده ای که در تالار خانوادگی قرار داشت نشست، ویولن سل بزرگ، براق و خوش ساختش را بر روی سوزن پایینش بر روی کف پوش سالن در سمت چپ بدنش ثابت نمود و گردن ویولن را بر شانۀ چپش تکیه داده دست چپش را با دقت بر روی سیمهای آن قرار داد، پاهایش را در سمت دیگر ویولن جمع کرد و گونه اش را بر کنار گردن آن قرار داده نفس عمیقی کشید و آرشه را که در دست راستش داشت با دقت و سریع بر روی سیمهای ویولن کشید... صدای بم و حزن آلود ساز گوشها، قفسۀ سینه و بالاخره تمام بدن او را پرکرد و لرزاند... همانطور که تمام تالار و حتی تمام عمارت را پر کرد و لرزاند...
خوب به خاطر داشت که در ابتدا آهنگ زیبا طوری او را از خود بی خود و غافلگیر کرده بود که وی چشمهایش را بسته بود و نفس عمیقی کشیده بود تا خودش را باز یابد. وقتی که بار دیگر چشمانش را گشوده بود این بار غرق و مبهوت در خود ساز و نوازندۀ دلربایش شده بود. دختر بی نهایت زیبایی که موهای بلند و مواجش را بر شانۀ راستش جمع کرده بود، صورت جذابش را بر گردن خوش تراش سازش تکیه داده بود، با حالتی مست و خمار انگشتهای دست چپش را بر روی سیمهای ساز بالا و پایین می برد و با دست راستش آرشه را چنان دقیق و روان کمی پایین تر بر روی تارهای ویولنش می کشید. تضاد پوست صاف و روشن و موهای قهوه ای روشن و طلایی لی لی با چوب قهوه ای سیر و پررنگ ساز چقدر ستودنی و زیبا بود... اما از همه زیباتر چشمان آبی- سرمه ای خمار، مسحور و درخشان لی لی بودند که حالتی بسیار عمیق، پر آرامش و در عین حال قوی و پر احساس داشتند.
آهنگی که آن شب لی لی نواخت آنقدر زیبا، عمیق و بی نقص بود که تا مدتها وقت و بی وقت در ذهنش طنین می انداخت... بعداً لی لی برای او و والتر گفته بود که آهنگ یکی از آثار آهنگساز بزرگ آلمانی یوهان سباستین باخ (۱) و یکی از شش قطعۀ معروف او برای ویولن سل است. او پس از آن هم شبها گهگاه برای آن دو ویولن می نواخت و هر بار با مهارتش در نواختن ساز خوش صدا و زیبایی آسمانیش که در هنگام نواختن ویولن حتی بیشتر جلب نظر می کرد او را مست و مدهوش می نمود.
اریک در جایی که ایستاده بود از ناراحتی و خشم سرش را به زیر انداخت و در حالیکه دندانهایش را بر روی هم می سایید به خودش پیچید؛ حتی فکر چنین عشق ممنوع و بی سرانجامی آتشش می زد. چطور می توانست علاقه اش را برای اطرافیانش و از همه بدتر والتر و خود لی لی توضیح بدهد؟ او هرگز نمی توانست به مردی که او را همیشه مانند پسر حقیقیش دوست داشته و به او اعتماد کامل داشته است بگوید که به اعتماد او خیانت کرده و دل به دخترش باخته است!
مرد جوان کوشید که کمی منطقی تر فکر کند؛ او با دختران بسیار زیادی آشنا بود... حتی اطمینان داشت که تعدادی از این دخترها به داشتن روابط نزدیک و عاشقانه با او علاقمند بوده و هستند اما هیچ یک از این دخترها هرگز طوری که لی لی صمیمیت و اعتماد او را جلب کرده بود موفق نبودند. چرا لی لی باید این طور ناخودآگاه ذهن او را مشغول و دربند کرده باشد؟ اریک برای مدت بیشتری در ذهنش با این سوال کلنجار رفت... و بعد فکر جالبی ذهنش را پر کرد...راز موفقیت ایلنا در جلب نظر و اعتماد او سادگی و بی غرض بودن رفتارش بود.
ل لی لی از وقتی که به نورسهمپتن آمده بود کاملاً ساده و بی آلایش تمام سعیش را کرده بود که در زندگی مردم شهر و بخصوص او و پدرش جایی برای خودش باز کند. او اطمینان داشت که در هیچ یک از لحظاتی که با لی لی گذرانده است دختر جوان هرگز به دنبال جلب نظر او نبوده است بلکه همیشه صادقانه می کوشیده است که خودش را همان طور که به همۀ اطرافیانش نشان داده بود به او هم بشناساند و احترام و اعتماد او را نیز جلب کند... در نتیجه او هرگز نیازی به دوری از لی لی و پایداری در مقابلش ندیده بود و آنچه که نباید آرام آرام و در خفا می رفت که اتفاق بیفتد!
یکبار دیگر اریک از فکر آنکه عاشق و دلباختۀ لی لی شود به خودش لرزید... هرگز نباید چنین اتفاقی می افتاد. او باید به هر قیمتی جلوی چنین احساسات ممنوع و شرم آوری را می گرفت... و اولین قدم در این راه محدود کردن روابطش با لی لی بود. حالا که می دانست موضوع می تواند تا چه حد جدی و آزار دهنده باشد باید می کوشید که با محدود کردن زمانی که به تنهایی با لی لی می گذراند و دوری کردن از او خودش را از چنگ احساسات احمقانه اش نجات بدهد.
(۱) Johann Sebastian Bach