- اریک می توانم بدانم در چه موردی صحبت می کنید؟
اریک که حضور ویلیام را کاملاً فراموش کرده بود به سوی او برگشت:
- من به ایلنا قول داده بودم که تعدادی از نقاط زیبای لندن که اغلب از دید گردشگران مخفی می مانند را به ایشان نشان بدهم، نقاطی که حسی از زندگی در لندن را به ایشان منتقل کند. اما متاسفانه نمی توانم فردا در سر قرارمان حاضر شوم.
ویلیام به ایلنا نگریست، برای یکی دو ثانیه سکوت بین آنها برقرار شد و بعد ویلیام آن را شکست:
- دوشیزه خانم اگر اجازه بدهید فردا من در خدمت شما خواهم بود و شما را با کمال میل برای گردش در لندن خواهم برد.
لی لی و اریک هر دو از شنیدن این پیشنهاد ویلیام درست مثل اینکه سطل آب سردی را بر روی سر هر کدام از آنها خالی کرده باشند وا رفتند. لی لی که اصلاً مایل نبود با مرد جوانی که تازه اندکی پیش با وی آشنا شده است در خیابانهای لندن پرسه بزند با درماندگی در ذهنش به دنبال راهی گشت تا پیشنهاد ویلیام را به صورت مودبانه رد کند. اریک هم که اصلاً انتظار نداشت پسر عمویش از این موقعیت چنین استفاده ای کند و ایلنا را به دام بیندازد پا به پا شد و در دل به خودش که پیش بینی چنین اتفاقی را نکرده و موضوع را مقابل ویلیام مطرح کرده بود ناسزا گفت.
اندکی بعد لی لی به خودش آمد، ویلیام با ادب و متانت و اریک با ناراحتی غیر محسوسی هر دو در انتظار پاسخ او بودند و او هنوز پاسخ مناسبی پیدا نکرده بود. ایلنا ناچار سرش را بلند کرد و در حالیکه گونه هایش اندکی گل انداخته بودند اولین جوابی که به ذهنش می رسید را به سختی زمزمه کرد:
- نمی دانم چطور از این لطف شما تشکر کنم آقای هامند عزیز... اما اجازه بدهید پیشنهادتان را رد کنم، من اصلاً نمی توانم به خودم اجازه بدهم که یک روز تمام وقت شما را بگیرم و مزاحم مشغله های فراوانتان بشوم.
اریک با شنیدن پاسخ لی لی لبهایش را جوید، تا جایی که او ویلیام را می شناخت وی بدون شک حتی قبل از اینکه لی لی این پاسخ را بدهد جواب مناسبی برای چنین بهانه ای آماده کرده بود! اریک ناچار برگشت تا به ویلیام نگاه کند.
چشمهای ویلیام هم به نوبۀ خود از شنیدن این جواب درخشیدند، همه چیز دقیقاً همانطور که او مایل بود پیش رفته بودند. ویلیام با محبت در چشمان لی لی نگریست و با لبخند آرامی گفت:
- دوشیزه خانم حتی وکیلها هم روزهایی را برای استراحت و تجدید قوا در نظر می گیرند. من از قبل هم تصمیم داشتم که فردا را به استراحت بپردازم و حالا موقعیتی پیش آمده است تا این استراحت بسیار مفرح و انرژی بخش باشد. لطفاً به من افتخار بدهید که فردا شما را همراهی کنم دوشیزه خانم.
ویلیام نیز به علامت تایید سرش را تکان داده گفت:
- اگرچه آقای هواردز چه در دادگاهها و چه در زندگی عادیشان مرد بسیار تندمزاجی هستند ولی بدون شک در شناختن قانون و دقت عمل در میان تمام قاضی های دیگر بی مانند بودند. خوب به خاطر می آورم که حضور در جلسات دادگاه ایشان برای همۀ ما حکم مهمترین بخش آموزش را داشت... و وکالت در یکی از این جلسات حکم بدترین کابووس را!
ویلیام به ایلنا که یکبار دیگر با شگفتی به او می نگریست نگاه کرد و بلافاصله توضیح داد:
- آه... معذرت می خواهم خانم... من در رشتۀ حقوق در دانشگاه لندن تحصیل کرده ام و در حال حاضر به وکالت مشغول هستم. به همین خاطر است که در مورد آقای هواردز و جلسات دادگاههایشان اطلاعات نسبتاً زیادی دارم.
ایلنا با کنجکاوی گفت:
- از توضیحتان متشکرم آقای هامند... آیا می توانم بدانم چه چیز دادگاههای آقای هواردز را این طور منحصر به فرد می کرد؟
ویلیام یکی دو ثانیۀ کوتاه در ذهنش به دنبال پاسخ مناسب گشت و سپس جواب داد:
-آقای هواردز آشنایی بی نظیری با قوانین حقوقی و جزایی داشتند خانم... و دقت ایشان مورد ستایش تمام افرادی که ایشان را می شناختند بود. به خاطر همین دقت بی نظیرشان ایشان به سرعت به حقیقت پشت هر ماجرایی پی می بردند.
ویلیام لحظه ای سکوت کرده لبخند پر مفهومی زد:
- اگر راستش را بخواهید بین کسانی که ایشان را می شناختند به شوخی این طور شایع بود که ایشان قرار دادی با شیطان دارند که بواسطۀ آن می توانند فکر تمام حاضران در دادگاه را بخوانند!! در هر حال... برای جلسات دادگاه آقای هواردز باید بخصوص با آمادگی چند ماهه و بسیار بالایی حاضر می شدی و با احتیاط کامل از موکلت دفاع می کردی زیرا به محض اینکه ایشان خدشه ای در دفاعیات شما می یافتند، و می توانید مطمئن باشید که هیچ اشتباهی از چشم ایشان به دور نمی ماند، با سخنها و دلایلی بسیار نیشدار و قوی وکیل و موکل بخت برگشته را به کلی درمانده می کردند! سرافراز بیرون آمدن از یکی از دادگاههای آقای هواردز حکم فارغ التحصیلی از دانشکدۀ حقوق را داشت.
لی لی بی اختیار لبخند زد:
- جداً جالب است.
اریک که مدتی بود در سکوت به صحبتهای ویلیام گوش می داد کمی پا به پا شد. مدتها پیش به ایلنا قول داده بود که او را برای گردش در لندن ببرد و وقتی که لیلیان آنها را به لندن دعوت کرده بود لی لی از او خواسته بود که فردای روز مهمانی برای این گردش بروند و او هم موافقت کرده بود. اما پس از اتفاقهایی که در مهمانی آقای پینفولد افتاده بودند او تصمیم گرفته بود که هر طور که بود از زیر رفتن به این گردش شانه خالی کند و حالا بهانۀ مناسبی برای این کار یافته بود. اریک با چهره ای گرفته به ایلنا نگریست:
- ایلنای عزیز... لازم است که در مورد قرار گردش فردایمان با شما صحبت کنم.
لی لی با کنجکاوی به اریک نگریست:
- حتماً ... آیا همه چیز مرتب است؟
اریک سرش را به تلخی تکان داد و آرام گفت:
- اگر راستش را بخواهید من ناچارم که قرارمان را بر هم بزنم... پدربزرگ مایلند که فردا برای دیدن آقای هواردز به عمارت ایشان در حومۀ لندن بروند و از من خواسته اند که برای مراقبت از ایشان و عیادت از آقای هواردز ایشان را در این سفر کوتاه همراهی کنم.
ایلنا با دلتنگی سرش را به زیر انداخت، مدتی بود که احساس می کرد اریک از او دوری می کند و با او به مراتب سردتر شده است و تنها حدسی که در این مورد می زد مربوط به اتفاقی بود که در عمارت آقای پینفولد بین او، هنری و اریک رخ داده بود. او حدس می زد که اریک به شدت از روبه رو شدن با هنری بخاطر وی آزرده شده و در نتیجه تصمیم گرفته است فاصله اش را با او هرچه بیشتر کند تا جلوی رخ دادن مجدد چنین اتفاقهایی در آینده را بگیرد. لی لی بلافاصله سرش را بالا آورد و نگاه مهربانی به اریک کرد:
- البته اریک عزیز... من کاملاً شرایط شما را درک می کنم. بودن شما در کنار پدربزرگتان و سلامتی ایشان بسیار مهم تر از گردش در لندن است. شاید بار دیگر که هر دو در لندن بودیم برای تفریح رفتیم.
اریک با دقت در چشمهای آسمانی ایلنا نگریست و غم و دلتنگی که در کنج آنها لانه کرده بودند را دید، چقدر دوست داشت فردا با لی لی به گردش می رفت و از بودن در کنار این دختر زیبا و مهربان لبزیز از لذت می شد و او را نیز شاد می کرد... ولی نمی توانست پا به روی تمام تصمیمها و عقایدش بگذارد و همه چیز را بر هم بزند.
ویلیام نیز به همان سمت نگریست و به سرعت اریک که از دور به آنها می نگریست را یافت. از آنجا که اریک مستقیم به آنها می نگریست آن دو هر کدام با سر اشاره ای مودبانه به او کردند. اریک که از دیدن آن دو در کنار هم کنجکاو شده بود به راه افتاد تا به آنها ملحق شود. ایلنا که بار دیگر متوجه همراهش شده بود با کنجکاوی از او پرسید:
- من افتخار ملاقات با مادربزرگتان را داشتم آقای هامند ولی فکر نمی کنم پدربزرگتان در این جشن حضور داشته باشند، آیا حال ایشان مناسب است؟
ویلیام لبخند محزونی زد و زمزمه کرد:
- پدربزرگ سالهاست که بخاطر کهولت سن و وضعیت جسمی نامناسبشان در اکثر مهمانیها شرکت نمی کنند، ایشان تنها در مهمانیهای مهم خانوادگی مانند سالگردهای مختلف و یا جشنهایی که در دربار برگزار می شود آن هم برای زمانی کوتاه حضور پیدا می کنند. امیدوارم که قبول کنید که ایشان به هیچ عنوان قصد بی احترامی به خانوادۀ شما را نداشتند و تنها از سر ناچاری امشب در اینجا حضور ندارند.
ویلیام برای لحظاتی سکوت کرد و به ایلنا که با دلسوزی و اندوه به او می نگریست نگاه کرد و بعد ادامه داد:
- البته مادربزرگ هم مدتی است که به ندرت در مهمانیها شرکت می کنند. از آنجا که تمام خانوادۀ هامند و بخصوص ایشان احترام خاص و ویژه ای برای شما و خانواده تان قائل هستند، مادربزرگ امشب در اینجا حضور دارند.
ایلنا با احترام دو سوی دامنش را بالا گرفت و کمی در مقابل ویلیام بر زانوهایش خم شد:
- از لطفی که به من و خانواده ام دارید بسیار متشکرم آقا. پذیرایی از شما و مادربزرگ گرامیتان افتخار بزرگیست.
ویلیام هم با ادب در مقابل لی لی خم شد. اریک به کنار آنها رسید و با کنجکاوی آمیخته به سبکبالی به آن دو نگریست:
- عصر بخیر ایلنای عزیز... عصر بخیر ویلیام.
لی لی و ویلیام هر دو پاسخ اریک را دادند. سپس اریک رو به ویلیام گفت:
- می بینم که با ایلنای عزیز و نازنین آشنا شده اید.
ویلیام با لذت و علاقه در چشمهای بسیار زیبای لی لی نگریست:
- همین طور است... نتوانستم در مقابل وسوسۀ آشنایی با چنین دوشیزۀ جوان دوست داشتنی و زیبایی مقاومت کنم و در ضمن باید صحت تحسینها و تمجیدهایی که دائماً در مورد ایشان می شنیدم را خودم شخصاً می آزمودم.
ویلیام نفس عمیقی کشید:
- خوشحالم که می بینم این بار تمام تعریفها درست و به جا بوده اند.
گونه های ایلنا کمی گل انداختند و خودش با خجالت سرش را پایین انداخت. اریک نیز به نوبۀ خودش با ناآرامی کمی پا به پا شد. ویلیام نگاهی به آن دو انداخت و تصمیم گرفت جو صحبتها را عوض کند. او رو به اریک پرسید:
- حال پدربزرگ چطور است اریک؟
اریک با دلتنگی نفس عمیقی کشید:
- خوب است... البته تا جایی که در این سن و سال و شرایط بدنی خوب معنی می دهد!
ایلنا با دلسوزی به اریک نگاه کرد و در حالیکه به ویلیام اشاره می کرد آرام زمزمه کرد:
- ایشان برای من گفتند که پدربزرگتان نمی توانند در مهمانیها شرکت کنند... جداً متاسفم که می شنوم ایشان ناخوش هستند.
اریک لبخند مهربانی به ایلنا زد:
- متشکرم ایلنای عزیزم... بهتر است که ما همگی واقع بین باشیم و قبول کنیم که پدربزرگ سالخورده و فرتوت شده اند.
مثل اینکه ویلیام چیزی را ناگهان به خاطر آورده باشد رو به اریک با لحنی ناراحت و آرام گفت:
- شنیده ام که آقای هواردز (۱) به شدت بیمار و بستری شده اند.
اریک سرش را به تلخی تکان داد:
- همین طور است... پدربزرگ از شنیدن این خبر بسیار ناراحت بودند.
ایلنا با تعجب به اریک و ویلیام نگریست. اریک که متوجه او شده بود در جواب نگاه او گفت:
- آقای هواردز از دوستان قدیمی و بسیار خوب پدربزرگ و از قاضی های بسیار عالی، دقیق و با سابقۀ نظام قضایی انگلیس بوده اند.
(۱) Howards
ایلنا با تعجب بیشتری سرش را خم کرد و در چشمان مرد خیره شد. مرد جوان خندۀ کوچکی کرد و ادامه داد:
- یکی از این سخنها در تحسین هوش فراوان شما و علاقه اتان به حل معما بود دوشیزه خانم... آیا اجازه می دهید خودم این سخن دوستم را قضاوت کنم؟
ایلنا شگفت زده سرش را تکان داد، مثل اینکه شک داشت که جملات مرد جوان را درست شنیده است:
- معذرت می خواهم؟!...
مرد جوان با شیطنت خندید:
- آیا می توانید حدس بزنید من از چه خانواده ای هستم و با چه کسی نسبت دارم؟
ابروهای ایلنا با تعجب بالا رفتند، تا آن روز هیچ مرد جوانی را ندیده بود که این طور در آشنایی اولش با دوشیزۀ جوانی جسور و بلند پرواز باشد... ولی این جسارت مرد نه تنها او را نیازرد بلکه او را کنجکاوتر کرد و شیطنتش را بر انگیخت. کاملاً معلوم بود که جوان شخصیت او را می شناسد و تک تک جملاتش را با فکر و ذکاوت انتخاب کرده است. ایلنا با کنجکاوی تصمیم گرفت کمی بیشتر در بازیی که مرد جوان آغاز کرده بود داخل شود.
ایلنا با دقتی مضاعف سرتا پای مرد جوان را بررسی کرد، کاملاً معلوم بود که او از یکی از خانواده های بسیار متمول لندن است. ایلنا با خودش اندیشید، خانوادۀ متمولی در لندن که یکی از اعضای آن به خوبی مرا می شناسد؟ و بلافاصله فکری در ذهنش جرقه زد. لی لی همچنان که لبخند پیروزمندانه ای برلب داشت برای بار آخر همصحبتش را بررسی کرده تئوریش را سنجید؛ مرد جوان بسیار قد بلند و خوش اندام بود، درست مثل اریک و حالا لی لی می توانست حتی شباهتهایی را بین چهرۀ او و اریک ببیند و تشخیص بدهد. ایلنا با اعتماد به نفس زمزمه کرد:
- اگر من بخواهم حدسی بزنم می گویم که شما یکی از افراد خانوادۀ اریک هامند و احتمالاً از نوه های آقای ادوارد هامند هستید.
برق تحسین در چشمان مرد جوان درخشید و خودش بی اختیار به خنده افتاد:
- عالی بود دوشیزه خانم... بسیار عالی بود... باید بگویم که شما لیاقت تمام تمجیدهایی که از شما می شود را دارید.
ایلنا با ادب کمی بر زانوهایش خم شد. مرد جوان هم در پاسخ او نیم تعظیمی کرد:
- من ویلیام (۱) هامند هستم دوشیزه خانم، پسر عموی اریک.
لی لی با شنیدن این حرف کمی جا خورد، او تمام جزئیات داستان زندگی اریک را نمی دانست ولی آنقدر می دانست که روابط اریک و پدر مرحومش با عموی اریک چندان دوستانه نبوده و نیست. حتی والتر نیز روابط چندان مناسبی با جرمی هامند نداشت و او را مردی سست نهاد و بی اخلاق می دانست. عجیب بود که این مرد جوان این طور صمیمی در مورد اریک صحبت می کرد. صدای ویلیام رشتۀ افکار او را برید:
- آیا اجازه می دهید بپرسم چطور به جواب سوال من پی بردید؟
ایلنا به سختی لبخند زد:
- از دیدن ظاهر شما حدس زدم که باید به یکی از خانواده های بسیار سرشناس و متمول لندن تعلق داشته باشید آقا... و من افتخار آشنایی با افراد زیادی از این خانواده ها را ندارم. من شما را با افراد معدودی که می شناختم مقایسه کردم و باید بگویم شباهتهایتان به اریک از همه واضح تر بودند.
ویلیام با تحسین به ایلنا نگریست، معلوم بود که از شنیدن پاسخ او لذت برده است. ایلنا برای فرار از سردرگمی فعلیش بی اختیار نگاهش را از ویلیام برداشت و به اطراف نگریست:
- اما من اریک را در این جمع نمی بینم. اطمینان دارم که ایشان هم جزو مهمانان بودند...
ویلیام هم به دنبال سخن ایلنا برگشت و با دقت با چشمهایش در جمع مهمانان گشت. لی لی زودتر از ویلیام اریک را یافت و اشارۀ مودبانه ای به سمتی که او ایستاده بود کرد:
- اوه... آنجا... کنار مادربزرگتان و عمۀ من...
(۱) william
ایلنا با گیلاس لیمونادی در دستش در مقابل یکی از پنجره های تالار ایستاد و به باغ عمارت لیلیان که آن شب با چراغهای مخصوص بیشماری روشن شده بود نگریست. نزدیک به دو ساعت از زمانی که اولین مدعوین وارد شده بودند می گذشت و حالا تمام مهمانها در تالار و عمارت حضور داشتند.
لی لی با خستگی گردنش را به طرفین خم کرد تا کمی آن را ورزش دهد و از دردش بکاهد، مهمانی بزرگ و مجلل تا همین جا هم کاملاً توانش را گرفته بود و او نمی دانست چطور می تواند تا چندین ساعت دیگر این وضعیت را تحمل کند و همچنان شاد و سرزنده به نظر بیاید.
تعداد افرادی که لیلیان و فردریک به این مهمانی دعوت کرده بودند از تمام جشنهایی که تا آن روز ایلنا در آنها شرکت کرده بود بیشتر بود. آنقدر زیاد که تا آن لحظه با وجود تمام تلاشش نتوانسته بود با تمام مهمانها از نزدیک آشنا شود و چندین جملۀ کوچک و مودبانه با آنها صحبت کند. اگرچه پیش بینی والتر درست از آب در آمده بود و تمام کسانی که با وی آشنا شده بودند زیبایی و وقارش را ستوده بودند اما لی لی احساس می کرد که غرور و تکبری در میان اشراف فاخر، متمول و متکبر لندن وجود دارد که حتی تمجیدهای گرمشان را پوچ و توخالی می سازد.
آنچه که برایش عجیب و کمی دردآور بود این بود که حتی در اینجا هم تمام کسانی که ملاقات می کرد در مورد داستان شگفت زندگیش مطلع بودند و اغلب از او در مورد روند زندگیش سوالهایی می پرسیدند. عجیب بود که شایعات و داستانها چطور به این سرعت در تمام نقاط پادشاهی بریتانیا پخش می شدند و شاخ و برگ می گرفتند! ایلنا با دلسوزی به پدرش اندیشید، بیست سال پیش وقتی که والتر خانواده اش را به یکباره از دست داده بود چقدر زندگی در زیر نگاههای قضاوتگر و کنجکاو مردمی که همگی تشنۀ شنیدن چنین داستانها و وقایعی بودند سخت و طاقت فرسا بوده است.
ایلنا نفس عمیقی کشید و گیلاس شربتش را سرکشید، دوست نداشت که با ایستادن مقابل پنجره و کناره گرفتن از مهمانی لیلیان بیندیشد که با وجود تمام تلاشهایش در هر چه بهتر برگزار کردن این مهمانی او خسته و بی حوصله شده است. لی لی سرش را بالا گرفت و در شیشۀ پنجره تصویر ناواضح صورت و اندامش را برانداز کرد، دختر جوان لبخند خونسرد و آرامی زد و برگشت تا به مهمانی بپیوندد.
به محض اینکه لی لی برگشت با مرد جوان بسیار مرتب و خوش لباسی که چندین قدم عقب تر از او ایستاده بود و وی را برانداز می کرد رو به رو شد. ایلنا با دیدن غریبه کمی جا خورد و با شگفتی و حتی اندکی ترس خودش را جمع کرد. کاملاً معلوم بود که مرد جوان به قصد دیدن او به آنجا آمده بود و حالا مدتی بود که پشت سرش ایستاده بود و در انتظار فرصتی برای آشنایی و صحبت با او وی را از پشت برانداز می کرد. مرد جوان لبخند خونسرد و پراعتماد به نفسی زد و قدمی به او نزدیک شد:
- فکر می کنم شما دوشیزه ایلنا دانوان باشید؟...
ایلنا بدون حرکت و مسخ شده، درست مثل اینکه حتی معنی جملۀ سادۀ مرد جوان را نفهمیده است، برجایش ایستاد و او را تماشا کرد. مردجوان بسیار قد بلند و خوش اندام بود، صورت بیضی شکل و مردانه ای داشت، موهای سیاه نسبتاً بلندش را به دقت پشت سرش جمع کرده بود و لباسهای فاخر و گرانقیمتش کاملاً برازنده اش بودند.
مرد که متوجه شوکی که به ایلنا وارد کرده بود شده بود گیلاسی که در دستش داشت را با حالتی دوستانه بالا آورده تکان داد و خودش با خندۀ آرام و صمیمانه ای بار دیگر پرسید:
- این طور نیست دوشیزه خانم؟
ایلنا به خودش آمده تکانی خورد و این بار در حالیکه گونه هایش کمی قرمز شده بودند با صدای آرامی که اندکی می لرزید پاسخ داد:
- از این که جواب سوال اولتان را ندادم عذر می خواهم آقا.. همین طور است، من ایلنا دانوان هستم.
مرد با خرسندی قدم دیگری به او نزدیک شده در فاصله ای مودبانه اما دوستانه از او ایستاد و سرش را با ادب کمی خم کرد:
- از ملاقاتتان بسیار خوشبختم دوشیزه خانم... من سخنان بسیار جالبی در مورد اخلاق و شخصیت قابل تحسین شما شنیده ام و واقعاً مایل بودم که شما را از نزدیک ملاقات کنم!
و بعد دست آزادش را کمی به سوی ایلنا دراز کرد. ایلنا با ناچاری دستش را در جواب او برای دست دادن به سویش دراز کرد و مرد جوان با علاقه آن را اندکی در دستش فشرد و رها کرد. لی لی که کاملاً از صحبتهای همراهش تعجب کرده بود با ناباوری پرسید:
- شما سخنان بسیار جالبی در مورد اخلاق و شخصیت من شنیده بودید؟! می توانم بدانم از چه کسی و این سخنان شامل چه چیزهایی می شده اند؟
چشمهای مرد جوان با سرگرمی و شیطنت درخشیدند:
- از یکی از دوستان و فامیلهای بسیار عزیزم خانم...
از آنجا که مهمانی در لندن بود و لی لی با مد لباسهای لندن آشنایی زیادی نداشت تصمیم گرفته بود که از بلند پروازی با رنگ لباسش بپرهیزد. او لباسش را از حریر سفید ساده ای سفارش داده بود و در عوض بعداً خیاط مخصوصش آن را با سنگدوزی و سوزندوزی های خاکستری براق بسیار زیبا و خوش سلیقه ای تزئین کرده بود.
پس از آنکه لی لی لباسش را پوشید او نیز با لذت و خرسندی صورت و موهایش را در آینه بررسی کرد. همه چیز همانطور که مایل بود مرتب و زیبا بود و او در مدل مو و آرایش بسیار جسورانه اش، جواهرات گرانقیمتش و لباس سفید بسیار زیبایش می درخشید. تنها چیزی که او را ناراضی می کرد تشویش و دلهره ای بود که در قلبش لانه کرده بود و آثارش به وضوح در چشمهای زیبای آبیش دیده می شد!
وقتی که ایلنا به همراه سایر خانمها به مردها که در تالار اصلی در لباسهای فاخر و خوش دوختشان در انتظار خانمها بودند پیوست مانند هر مهمانی دیگری آنها را بر جایشان میخکوب کرد. دختر جوان تمام زوایا و جزیئات صورتش را می شناخت و با شناخت قویی که بر رنگها و فنون نقاشی داشت به دقت می دانست که چگونه موها و صورتش را آرایش کند تا ابتدا با چشمهای بی نظیرش هر بیننده ای را مسحور و میخکوب کند و بعد از آن با تمام قدرت به بیننده نشان بدهد که تک تک اجزای صورتش بی نقص، رویایی و خوشتراش هستند و احتمالاً او زیباترین چیزیست که آن شب و در آن مهمانی خواهند دید!
والتر که با تحسین و افتخار دختر زیبایش را برانداز می کرد پس از احوالپرسیهای متداول در اولین فرصت خودش را به ایلنا رسانید. او با محبت لی لی را در آغوش گرفته پیشانی او را بوسید. ایلنا با لذت چشمهایش را بست و بوی خوش عطر مردانۀ آشنای پدرش و گرما و صمیمت آغوش او را با تمام وجود به جان خرید. والتر متوجه ناآرامی دختر جوانش شد، او همچنان که دخترش را در میان بازوهایش نگه داشته بود در گوشش زمزمه کرد:
- عزیزم چقدر زیبا شده ای، درست مثل هر مهمانی دیگری... می دانم که تمام مدعوین تو را دوست خواهند داشت و ستایش خواهند کرد.
ایلنا سرش را بلند کرد و با لبخندی گرم و مهربان در چشمهای پدرش خیره شد. خوب می دانست که پدرش بیتابی او را احساس کرده و نگران اوست و حالا با این جملاتش می خواهد کمی از دلهره اش بکاهد. لی لی آرام زمزمه کرد:
- مطمئنم که همه چیز عالی پیش خواهد رفت... به علاوه در طول مهمانی شما در کنارم خواهید بود که خودش بهترین دلگرمی است.
والتر با دقت در چشمان دخترش نگریست، پس از چندین ماه زندگی در کنار ایلنا حالا چقدر راحت می توانست ناآرامی و هراسی که دخترش به سختی می کوشید از او و سایرین پنهان کند را در چشمان بی مانندش ببیند! والتر تصمیم گرفت ایلنا را بیشتر از این تحت فشار قرار ندهد و او هم این طور وانمود کند که دخترش کاملاً آسوده است. او همچنان که گونۀ لی لی را می بوسید او را به سمت مبلهایی که سایرین بر آنها نشسته بودند هدایت کرد:
- حتماً عزیزم... حتماً.
آن روز عصر لیلیان و همسرش فردریک نیز برای صرف عصرانه به آنها ملحق شدند، آن دو هم از اینکه والتر و لی لی توانسته بودند به لندن سفر کنند بسیار خوشحال بودند. بخصوص همگی از حضور لی لی در جمع خانواده شان خرسند و هیجان زده بودند و تصمیم داشتند این اولین سفر او به لندن به عنوان عضوی از خانواده را به بهترین شکل برگزار کنند. ایلنا از شنیدن برنامه هایی که عمه ها و خانواده اش در آن چند روز برای سرگرم کردنش داشتند واقعاً شاد و هیجان زده شده بود. البته ظاهراً لیلیان تصمیم داشت که مهمانیش را بسیار مجلل و با شکوه برگزار کند و افراد بسیاری را برای شرکت در آن دعوت کرده بود که کمی ایلنا را مضطرب می کرد.
از فردای آن روز همانطور که لیلیان و سایرین گفته بودند برنامۀ شلوغ اما متنوع و دوست داشتنی تفریحها و سرگرمیهای لی لی آغاز شد. هر روز لی لی به همراه عمه هایش، دخترانشان و گهگاه مادربزرگش به گردش در نقاط دیدنی و باستانی لندن می پرداختند، لیلیان و سارا با توجه به موقعیت همسران و خانواده هایشان ترتیبی داده بودند که حتی از بسیاری از نقاط دیدنی که برای عموم آزاد نبود هم دیدن کنند. با وجود آنکه لی لی پیش از این هم بارها به همراه خانوادۀ رادفورد به لندن سفر کرده بود اما هرگز این طور منظم و با برنامه در پایتخت بزرگشان گردش نکرده بود. در انتها حتی تعدادی از باکلاس ترین فروشگاههای البسه، کیف و کفش و وسایل آنتیک معروف لندن نیز در لیست بازدیدهای آنها قرار داشتند که ایلنا دیدن آنها را نیز خالی از لطف نیافت.
اگرچه برنامۀ گردشها گهگاه از نظر لی لی شلوغ و سرسام آور می آمد اما دقت و وقتی که عمه ها و دختر عمه هایش با محبت صرف تنظیم کردن و ترتیب دادن این گردشها کرده بودند برایش بسیار شیرین و باارزش بودند و او از این بابت بسیار سپاسگزار بود. والتر نیز به نوبۀ خود از اینکه ایلنا این طور در این سفر با خانواده اش گرم گرفته بود و در تفریحهایشان سهیم شده بود بسیار خوشحال بود. او در نورسهمپتن بارها احساس می کرد که لی لی با وجود تمام تلاشش برای جا گرفتن در جامعه همچنان اندکی تنها و پژمرده است و حالا از اینکه سرانجام دخترش را کاملاً سرزنده و شاد می دید غرق در لذت می شد.
یک روز پیش از مهمانی یکی از خدمتکاران آقای هامند به والتر و لی لی اطلاع داد که اریک نیز طبق برنامه وارد لندن شده است و در منزل پدربزرگ و مادربزرگش به سر می برد. در ابتدا موضوع کمی برای ایلنا عجیب به نظر می آمد، او انتظار داشت که اریک ابتدا به دیدن آنها بیاید و بعد عازم عمارت پدربزرگش شود. اما والتر که به این موضوع عادت داشت برای لی لی توضیح داد که اریک تقریباً همیشه تمام وقت محدودش را در لندن به همراه خانوادۀ مادری و پدریش می گذراند و به ندرت به منزل مارگاریتا یا سایر اعضای خانوادۀ دانوان می آید.
در روز مهمانی بزرگ مارگاریتا، ایلنا و والتر از صبح پس از صرف صبحانه به منزل لیلیان رفتند و سارا و خانواده اش نیز به زودی به آنها ملحق شدند. قرار بود که دو نفر از آرایشگران معروف و با تجربۀ لندن آن روز برای آرایش خانمها به عمارت لیلیان بیایند و در نتیجه مارگاریتا و لیلیان تصمیم گرفته بودند که تمام خانواده آن روز را در کنار یکدیگر و در عمارت لیلیان بگذرانند.
با وجود آنکه از چندین روز پیش خدمتکارها سخت مشغول آماده کردن مقدمات مهمانی بودند اما آن روز هم در عمارت غوغا برپا بود. خدمتکارها و سرپرستان آنها همگی دیوانه وار مشغول کار و مهیا کردن آخرین تدارکات مهمانی بودند.
نزدیک به ساعت ده صبح بود که آرایشگرها به همراه یکی از دستیارانشان به عمارت لیلیان وارد شدند و تقریباً بدون وقفه شروع به کار کردند. لی لی که تقریباً از دو هفتۀ پیش در مورد این مهمانی اندیشیده بود این بار هم طرح ساده اما جالبی برای موهایش در نظر داشت که آرایشگرش را در ابتدا به تعجب واداشت. لی لی پس از اندکی بحث او را متقاعد کرد که طرح او مبتکرانه تر و زیباتر از تمام طرحهایی است که آرایشگر پیشنهاد می داد و آرایشگر با اندکی دودلی مشغول به کار شد.
آرایشگرها و دختر جوان همراهشان همگی واقعاً سریع و ماهر بودند و در هر لحظه به موها و یا آرایش چندین نفر از خانمها رسیدگی می کردند که در جای خودش دیدنی و قابل ستایش بود. نزدیک به یک ساعت به آغاز مهمانی کار آرایشگرها تمام شده بود و خانمها با سرگرمی و خرسندی نتیجۀ کارهای آنها را بررسی کرده آخرین تغییرات کوچک مورد نظرشان را نیز درخواست کردند که ترتیب هرکدام از آنها نیز به سرعت داده شد. آرایش مو و صورت کاملاً نو و جسورانه ولی بسیار زیبا و پرفکر ایلنا به راحتی نه تنها تمجید آرایشگرها بلکه تحسین عمه ها و مادربزرگش را نیز به سرعت برانگیخت که باعث دلگرمی خود او شد. در آخر با کمک تعدادی از خدمتکارهای خصوصی لیلیان و دخترهایش خانمها یکی پس از دیگری مشغول پوشیدن لباسهای مخصوص مهمانیشان شدند.