تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
ویلیام نگاهش را از لی لی مخفی کرده به بیرون از پنجره نگریست:

- صبح در عمارت کمی رنگ پریده به نظر می آمدید... نگران این بودم که کسالتی برایتان پیش آمده باشد و به همین خاطر مجبور به بر هم زدن قرار امروز شوید خانم.

گونه های ایلنا از شنیدن این حرف گل انداختند و خودش بی حرکت برجایش خشک شد، نمی دانست که آیا او امروز واقعاً رنگ پریده به نظر می آمده و ویلیام نگران سلامتی او شده است و یا مرد جوان احساس کرده است که او ممکن است این گردش را به بهانۀ کسالت کنسل کند و در نتیجه با ذکاوت از ابتدا جلوی حیلۀ او را گرفته است!

ویلیام بار دیگر با صمیمیت و محبت در چشمان زیبای ایلنا نگریست و لبخند مهربانی به او زد. لی لی به سختی بر خودش مسلط شد و آرام پاسخ داد:

- از اینکه شما را نگران کردم عذر می خواهم آقا... در حال حاضر احساس کسالت نمی کنم.

ویلیام آرام سرش را تکان داد و کمی به سوی او خم شد:

- از شنیدن این حرف بسیار خوشحالم خانم.

 

در اسکلۀ لندن ایلنا دستش را در دست ویلیام که برای کمک به او دراز کرده بود گذاشته از کالسکه پیاده شد. با وجود آنکه فاصله شان از محل اصلی پهلوگیری کشتی ها زیاد بود اما عظمت منحصر به فرد و خیره کنندۀ اسکله و کشتی هایش او را در همان لحظۀ اول در خودش فرو برد.

ویلیام با خوشحالی نگاهی به همراه زیبایش که حالا در عظمت اسکله غرق شده بود انداخت و بعد به کالسکچیش دستور داد که در همان نزدیکی در انتظارشان بماند. مرد جوان سپس به کنار لی لی آمده بازویش را با احترام به او عرضه کرد:

- آیا مایلید کمی نزدیکتر برویم؟

ایلنا با صدای ویلیام به خودش آمد، وی حضور ویلیام را کاملاً فراموش کرده بود. او برگشت و به ویلیام که با خونسردی بازویش را به سویش حلقه کرده بود نگریست، شاید در حالت عادی وی علاقه ای به قدم زدن بازو در بازوی مرد جوانی که چندان برایش آشنا نبود نداشت ولی با توجه به افرادی که در گوشه کنار می دید ترجیح داد که دعوت ویلیام را رد نکند.

ویلیام همانطور که پابه پای ایلنا قدم بر می داشت توضیح داد:

- مردم عادی کمتر به این اسکله رفت و آمد می کنند خانم. من اولین بار وقتی که هشت ساله بودم به همراه پدرم به این اسکله آمدم...پدرم در آن زمان در کار واردات داخل شده بود و در نتیجه دائماً به اینجا می آمد. وقتی که من برای اولین بار این اسکله و عظمتش را دیدم با وجود سن نسبتاً کمی که داشتم از خود بی خود شده بودم. شاید این یکی از دلایلی بود که دوست داشتم شما هم این اسکله را ببینید، مطمئن بودم که شما هم از دیدن این مکان هیجان زده و مسحور خواهید شد.

ایلنا در سکوت به صحبتهای ویلیام گوش داد، باید اعتراف می کرد که ویلیام مکان بسیار دیدنی و جالبی را برای آغاز روزشان انتخاب کرده است و از این بابت از او متشکر بود. کشتی های باری عظیمی که در مکانهای مخصوصشان در سرتاسر اسکله پهلو گرفته بودند، جرثقیلهای بلندی که به دقت محموله های بسیار بزرگ باری که در جعبه های بزرگ چوبی بسته شده بودند را از داخل کشتی ها به زمین اسکله منتقل می کردند، اسبهای باری بزرگی که به گاریهای مخصوص حمل و نقل محموله ها بسته شده بودند و مردانی که به سختی مشغول کار بودند تا این محموله ها را به انبارهای مخصوصشان منتقل کنند همه و همه نفس گیر و ستودنی بودند. وقتی که لی لی به مردان، گاریها و اسبهایی که محموله ها را پس از خروج از کشتی به انبارها حمل می کردند نگریست صحنۀ جالبی در فکرش زنده شد؛ او بارها مورچه ها را دیده بود که در دسته های چندتایی آذوقه های بزرگشان را به خانه هایشان حمل می کردند و صحنه ای که روبه رویش بود دقیقاً شبیه به همان صحنه بود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:53  توسط قصه گو  | 

فردای روز مهمانی، لی لی کمی زودتر از سایر روزها صبحانه اش را صرف کرده بود. او به توصیۀ ویلیام لباس ساده ای پوشیده آرایش خفیفی کرده بود و در کنار یکی از پنجره های رو به باغ اصلی عمارت عمه اش ایستاده بود و بیرون رو تماشا می کرد. آن روز صبح وقتی که سر میز صبحانه با حالتی کاملاً طبیعی اعلام کرده بود که آن روز را به همراه ویلیام هامند برای گردش در لندن خواهد رفت بلافاصله برق و شیطنت خاصی را در نگاهها و لبخندهای سایرین دیده بود. پس از آن لی لی به سختی کوشیده بود که از زیر نگاههای پرسشگر، کنجکاو و پر از شیطنت سایر اعضای خانواده فرار کند. او کاملاً می دانست که خانواده اش کنجکاوند که بدانند روابطش با ویلیام چقدر جدی است و چقدر امکان دارد که این رابطه به ازدواج ختم شود و در حال حاضر او از هر سوال و از هر گمانی در این مورد فراری بود.

همانطور که لی لی انتظار داشت کالسکۀ مجلل ویلیام اندکی پیش از ساعت قرارشان وارد عمارت لیلیان شد. کالسکه در مقابل پلکان عمارت ایستاد و ویلیام برازنده و خوش لباس از آن پیاده شده از پله ها بالا آمد. والتر، لیلیان و مارگاریتا در داخل عمارت از مرد جوان استقبال کردند و پس از احوالپرسیهای متداول یکی از خدمتکارها را به دنبال لی لی فرستادند. لی لی با دودلی به دنبال خدمتکار از پله ها پایین رفت، هنوز هم نمی دانست که آیا می خواهد در این گردش با ویلیام همراه شود و یا بهتر است که کسالت را بهانه کند و از رفتن بپرهیزد.

در پایین پله ها ویلیام و سایرین در انتظار او بودند، نگاه ویلیام پیش از دیگران به سوی او پرکشید و با لذت و تحسین بر صورت زیبایش ثابت شد. سایرین هم به دنبال ویلیام به ایلنا نگریستند، زیبایی دختر جوان حتی در این آرایش و لباسهای ساده نیز مسخ کننده و آسمانی بود.

لی لی به جمع آنها پیوست، او با ادب اندکی بر روی زانوهایش در مقابل ویلیام خم شد:

- صبح بخیر آقای هامند... یکبار دیگر از اینکه امروز وقتتان را به من دادید متشکرم.

ویلیام هم با ادب سرش را مقابل او پایین آورد:

- صبح شما هم بخیر دوشیزه خانم... امیدوارم که دیشب را به خوبی استراحت کرده باشید و برای گردش امروز آماده باشید.

ایلنا نگاه سریعی به پدرش انداخت، مثل اینکه برای آخرین بار از او می پرسید که در مورد گردش امروز چه کند؟ والتر لبخند خونسرد و گرمی بر لب داشت که باعث آرامش لی لی شد، هر چه که بود ویلیام یک نجیب زاده بود و پدرش و سایرین اخلاق خوب او را تحسین می کردند. لی لی لبخند کوچکی به ویلیام زد:

- البته آقا.

ویلیام از سایرین خداحافظی کرد و با دستش اشارۀ مودبانه ای به ایلنا کرد که همراه او برود. لی لی نیز از پدر، عمه و مادربزرگش خداحافظی کرد و به همراه ویلیام از عمارت خارج شد.

 

کالسکۀ ویلیام روان و سبک بر خیابانهای سنگفرش لندن پیش می رفت. لی لی در کالسکه مقابل ویلیام نشسته بود و با دقت اما در سکوت به خیابانهای مسیرش نگاه می کرد. تعدادی از خیابانهای مهمتر را حتی او هم می شناخت اما بعضی از خیابانهای مسیر برایش کاملاً جدید بودند. ویلیام نیز اغلب در تماشای بیرون با او همراه می شد و گاهگاه هم با علاقه او را تماشا می کرد. سرانجام این ویلیام بود که سکوت را شکست:

- دوشیزه خانم من برنامۀ کوچکی برای امروز ریخته ام و آن را از قبل به کالسکچیم اعلام کرده ام، اگر مکان خاصی را برای دیدن در نظر دارید می توان ترتیبی داد که از آن مکان نیز دیدن کنیم. در حال حاضر ابتدا به اسکلۀ باری لندن خواهیم رفت. متاسفانه این اسکله فاصلۀ نسبتاً زیادی تا اینجا دارد ولی فکر می کنم که دیدن عظمت آن و کشتی هایش ارزش این سفر کوچک را خواهند داشت.

ایلنا با سرگرمی به ویلیام نگریست. ویلیام ادامه داد:

- متاسفانه این اسکله بخاطر ملوانهایش و افرادی که به آن رفت و آمد می کنند جای چندان مناسبی برای یک دوشیزۀ جوان نیست... اما دیشب در طی صحبتهایمان این طور احساس کردم که شما بدون شک از دیدن آن لذت می برید. اسکلۀ باری لندن نقش شریان خون این شهر را دارد... هر روز مقدار زیادی محصولات تجاری مورد نیاز مردم از سرتاسر دنیا برای مصرف مردم شهر و حتی بریتانیا به این اسکله وارد می شوند که جداً دیدنی است.

لی لی با قدردانی به ویلیام لبخند زد:

- بدون شک دیدن اسکلۀ لندن بسیار لذتبخش خواهد بود آقای هامند... از اینکه مرا برای تماشای آن می برید متشکرم.

ویلیام سرش را با ادب کمی خم کرد. سپس برای زمان کوتاهی آن دو در چشمهای یکدیگر خیره شدند. ویلیام اندکی بعد با لحنی صمیمی تر آرام پرسید:

- آیا امروز حالتان مناسب است دوشیزه خانم؟

ایلنا با تعجب به او نگریست و سپس به خودش آمد:

- البته آقا...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 3:7  توسط قصه گو  | 

ایلنا بی حال و خسته به پشتی مبلش تکیه داده سرش را بر بالای آن گذاشت و آرام زمزمه کرد:

- پدر من به ویلیام گفته ام که فردا به همراه او برای گردش در لندن خواهم رفت!

والتر که از شنیدن این سخن به وضوح تعجب کرده بود بی اختیار برگشت و در چشمهای ایلنا خیره شد. لی لی بی درنگ خودش را راست کرد و با خجالت نگاهش را از پدرش دزدید و به سمت دیگری نگریست. مدتی طول کشید تا والتر بر شوکی که به او وارد شده بود غلبه کرد و با صدایی آرام پرسید:

- چه شد که چنین قراری با ویلیام گذاشتی لی لی؟

ایلنا که ناگهان احساس سرمای شدیدی می کرد دستهایش را بر روی دامنش در هم قلاب کرده به شدت به هم فشرد، خودش را تا جایی که می توانست جمع کرد و هم چنان که سرش را به زیر انداخته بود زمزمه کرد:

- اگر به خاطر داشته باشید گفته بودم که اریک به من قول داده بود که مرا فردا برای گردش در لندن ببرد... عصر وقتی که من، ویلیام و اریک در کناری مشغول صحبت بودیم اریک به من گفت که مشغلۀ مهمی برایش پیش آمده است و مجبور است که قرار فردا را بر هم بزند... و در عوض ویلیام با اصرار از من خواستند که در عوض فردا با ایشان برای گردش در لندن همراه شوم...

لی لی سرش را اندکی بالا آورد و از گوشۀ چشمش نگاه شرمزده و کوتاهی به پدرش که همچنان با چشمان از حدقه در آمده در سکوت بر جایش خشک شده بود انداخت. او با ندامت لبهایش را جوید و سپس نفس عمیقی کشیده سرش را بلند کرد و مستقیم در چشمان پدرش نگریست:

- من در برابر پیشنهاد ایشان کاملاً غافلگیر شدم... علاوه بر این تلاشم را کردم تا از زیر این پیشنهاد شانه خالی کنم ولی باید بگویم که ویلیام استعداد خاصی در پیش بردن مقاصدشان و متقاعد کردن سایرین دارند!

والتر در حالیکه با ناخرسندی سرش را تکان می داد زیر لب زمزمه کرد:

- البته که او استعداد خاصی در این کار دارد... هر چه که باشد او یک وکیل است!

بار دیگر سکوت کوتاهی در اتاق برقرار شد. چند ثانیۀ بعد والتر به خودش آمد، او برگشته به لی لی نگریست؛ دختر جوان با رنگ پریده و چشمان نگران و بی رمق در گوشۀ مبل کز کرده بود و در حالیکه لبهایش را می جوید در خودش فرو رفته بود. والتر آه آرامی کشید، کاملاً معلوم بود که لی لی هم از روند اتفاقات ناراضی است و علاوه بر آن او هم با رفتارش این درماندگی و نارضایتی را در دخترش تشدید کرده بود.

والتر به پشتی مبل تکیه داد و با دلسوزی و محبت دستش را دور شانۀ لی لی حلقه کرده او را از صمیم قلب به سینه اش فشرد و با لحنی آرام و خونسرد زمزمه کرد:

- آخ عزیزم... طوری در مورد برنامۀ فردایت صحبت می کنی و ماتم گرفته ای که انگار حقیقتاً اتفاق شومی افتاده است! همانطور که گفتی ویلیام مرد بسیار مودب و فهمیده ای است، او از یکی از بهترین خانواده های بریتانیا و یک نجیب زادۀ واقعیست.

والتر سکوت کوتاهی کرد و همچنان که بازوی دیگرش را نیز به دور بدن ایلنا حلقه می کرد و او را به خودش می فشرد موهای او را بوسید:

- من اطمینان دارم که ویلیام بسیار مبادی آداب و رسوم است و هیچ رفتار کوته فکرانه و نادرستی از او سر نخواهد زد. احتمالاً مرد جوان ما تحت تاثیر زیبایی استثنایی تو و رفتار موقرت علاقمند شده است که تو را بهتر بشناسد و از این موقعیت برای منظورش استفاده کرده است.

ایلنا که احساس دلگرمی بیشتری می کرد سرش را بالا آورده با لبخندی کمرنگ و بی رمق و چشمانی خسته به پدرش نگریست. والتر بی درنگ پیشانی دخترش را بوسید و این بار به شوخی گفت:

- عزیزم علاوه بر این اگر ویلیام در برخوردش با تو زیاده روی کرد می توانی کسالتی مانند سردرد را بهانه کنی و از او بخواهی تو را به سرعت به منزل برگرداند!!

و چشمکی به او زد. ایلنا از شوخی پدرش و لحن مضحک او به خنده افتاد و والتر نیز با او همراه شد. اندکی بعد لی لی که آرام شده بود گونۀ پدرش را بوسید و گفت:

- پدر از اینکه شرایط من را درک می کنید و مرا دلداری می دهید متشکرم...

والتر نیز سرش را با خنده تکان داد:

- خواهش می کنم عزیزم... اطمینان دارم که فردا همه چیز خوب و عالی پیش خواهد رفت و فردا شب از گردش مفرحتان کاملاً راضی خواهی بود... حالا بهتر است که هر دو برای استراحت به رختخواب برویم و کمتر نگران فردا باشیم.

ایلنا سرش را به علامت مثبت تکان داد. والتر و به دنبال او لی لی هر دو از روی مبل برخاستند، لی لی پدرش را تا مقابل در اتاق همراهی کرد. پیش از اینکه والتر از دخترش جدا شود آرام گونۀ او را بوسید و در گوشش زمزمه کرد:

- لی لی عزیزم متشکرم که به من اعتماد داری و همه چیز را با من در میان می گذاری...

لی لی نیز با خجالت سرش را به علامت تایید تکان داده او هم گونۀ پدرش را بوسید و والتر از اتاق خارج شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:23  توسط قصه گو  | 

در انتهای شب هنگامی که تمام مهمانان عمارت لیلیان و فردریک را ترک کردند، اعضای خانوادۀ دانوان، بجز مارگاریتا که بخاطر کهولت زودتر از مهمانی جدا شده به اتاقش رفته بود، در گوشه ای از تالار اصلی عمارت هر یک با خستگی بر صندلی یا  مبلی نشسته بودند و در مورد جشن آن روز صحبت می کردند. بعد از یک روز پر هیجان و طولانی همۀ افراد به شدت خسته بودند و می خواستند پس از تجدید قوایی کوتاه در تالار برای استراحت به اتافهایشان بازگردند. مهمانی همانطور که همگی دوست داشتند بسیار عالی و منظم برگزار شده بود و همه از این بابت از زحمتهای لیلیان و فردریک متشکر بودند. 

چند دقیقۀ بعد والتر و لی لی نیز به همراه دیگران از جایشان برخاستند تا برای خواب به اتاقهایشان بازگردند. والتر با وجود خستگی مانند همیشه لی لی را تا مقابل اتاقش همراهی کرد. در مقابل در اتاق پیش از آنکه والتر از ایلنا جدا شود لی لی با دودلی سرش را پایین انداخته به فکر فرو رفت. مدتی بود که والتر احساس کرده بود که چیزی به شدت فکر دخترش را مشغول کرده است. او با کنجکاوی به لی لی نگریسته آرام زمزمه کرد:

- لی لی عزیزم، آیا همه چیز مرتب است؟

ایلنا با خجالت در چشمهای مهربان اما دقیق پدرش نگریست و بعد بی اختیار سرش را پایین انداخته نفس عمیقی کشید:

- پدر آیا می توانم چند دقیقه در اتاقم با شما صحبت کنم؟

والتر با خوشرویی سرش را به علامت مثبت تکان داده خودش در را گشود و به لی لی اشاره کرد که وارد شود:

- البته عزیزم... البته...

در اتاق لی لی و پدرش هر دو بر روی مبلی نشستند. لی لی همچنان با ناآرامی اما بدون آنکه کلمه ای صحبت کند در فکر فرو رفته بود. والتر نیز با خونسردی و دقت در سکوت به صورت و چشمهای ایلنا چشم دوخته بود. پس از مدتی سکوت ایلنا تکانی خورد و به خودش آمد و در حالیکه گونه هایش کمی گل انداخته بودند به والتر گفت:

- پدر آیا می دانستید که امروز عصر من با پسر عموی اریک آشنا شدم؟

والتر لبخند مهربانی به لی لی زد:

- بله عزیزم... تو را در حال رقصیدن با ویلیام هامند دیدم، امیدوارم که از بودن با او لذت برده باشی.

ایلنا سرش را به علامت مثبت تکان داد:

- ایشان بسیار مودب، محترم و با ذکاوت هستند....

لی لی اندکی سکوت کرد و در ذهنش به دنبال جملاتی مناسب گشت:

- چیزی که بخصوص برای من جالب بود این بود که ظاهراً روابط آقای ویلیام و اریک بسیار خوب و دوستانه است.

والتر سرش را با حالتی فکور تکان داد:

- همانطور که گفتی ویلیام مرد جوان بسیار عزیز و محترمی است دخترم... پس از اینکه روابط اریک با پدربزرگش خوب شد اریک و ویلیام نیز به سرعت با هم دوست شدند.

ایلنا با تعجب در چشمان پدرش خیره شد:

- اما فکر می کردم که روابط اریک و پدرش با عمویش تیره بوده است... و همین طور شما هم به نظر نمی آید که علاقه ای به آقای جرمی هامند داشته باشید!

والتر نفس عمیقی کشید و بی اختیار به بالا نگریست. سکوت کوتاهی در میانشان برقرار شد، درست مثل اینکه والتر مشغول مرور خاطرات گذشته اش شده باشد. سرانجام والتر همانطور که به بالا نگاه می کرد گفت:

- جولیان و جرمی هرگز روابط خوبی با هم نداشتند، جولیان بخاطر بزرگ منشی و انسانیتش همیشه مورد احترام و علاقۀ خانواده اش بود و جرمی که اخلاق فاسد و سستی داشت از این موضوع نفرت داشت. ازدواج جولیان با مادر اریک دستمایه ای به جرمی داد تا بوسیلۀ آن جولیان را تا جایی که می تواند از خانواده اش دور کند... و بعد از مرگ جولیان هم ...

والتر سرش را با ناراحتی و با حالتی عصبی به شدت تکان داد و نفس عمیق و خشمگینی کشید:

- فراموشش کن دخترم.. آنچه که مهم است اینجاست که ظاهراً ویلیام طرز فکری بسیار منطقی، دوستانه و صلح جو دارد و اعتقادی به نگهداشتن کینه های قدیمی و نخ نما ندارد. شاید یکی از بانیان این طرز فکر ویلیام پدربزرگش ادوارد باشد. تا جایی که من می دانم ویلیام زمان بسیار زیادی را در کودکی و جوانیش در کنار مادربزرگ و پدربزرگش سپری کرده و در نتیجه افکار و خصوصیات اخلاقیش به شدت متاثر از آموزشهای مناسب ادوارد هامند می باشد... البته اریک هم از بابت دوستیش با ویلیام بسیار راضی به نظر می آید.

ایلنا در حالی که به شدت در فکر بود سرش را پایین انداخت و زیر لب زمزمه کرد:

- پس به این ترتیب ویلیام باید روابط بسیار خوبی با پدربزرگ و مادربزرگش داشته باشد... من همیشه فکر می کردم که اریک نوۀ مورد علاقۀ آقا و خانم هامند است.

والتر سرش را به علامت مخالفت تکان داد:

- آقا و خانم هامند به شدت به اریک علاقمند هستند زیرا اریک آنها را به شدت به یاد پسر از دست رفته اشان می اندازد و مردی خودساخته و قویست... ولی آنها علاقۀ زیادی نیز به ویلیام دارند... گاهی فکر می کنم که آقای هامند به عنوان پدر احساس می کند که شکستش در پرورش جرمی با حضور ویلیام و پیروزیش در پرورش او جبران شده است. ویلیام برای ادوارد هامند حکم پیروزی بعد از شکست را دارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 9:43  توسط قصه گو  | 

ایلنا با بدبختی به خودش پیچید و ناچار من من کرد:

- اما... اما... خانواده هایمان...

ویلیام جملۀ ایلنا را قطع کرد:

- خانم خانواده های ما مدتهاست که یکدیگر را می شناسند و هر یک احترام بسیاری برای دیگری قائلند. من اطمینان دارم که با توجه به اطمینان و دوستی که در میان این دو خانواده وجود دارد هیچ یک مخالفتی با یک گردش سادۀ دو نفر از اعضایشان با هم نخواهند داشت.

و بعد ویلیام آرام دست لی لی را در دستش گرفته بالا آورد و بوسۀ آرامی بر پشت آن زد:

- البته اگر شما شخصاً به من اطمینان ندارید و از گذراندن فردا با من ناراحت و مضطرب می شوید این بحث دیگری است.

ایلنا در حالیکه از آنچه که بود هم قرمزتر شده بود به سختی خندید:

- ابداً آقای هامند...

و بعد نگاه مستاصل و پر التماسی به اریک انداخت. اریک که بخاطر روند اتفاقات کاملاً از خود بی خود شده بود به سختی تکانی به خودش داد و دستش را بر شانۀ ویلیام گذاشت:

- ویلیام عزیز... اگر خانم ایلنا مایل به همراهی شما نباشند پافشاری بیش از حد شما حمل بر گستاخیتان خواهد شد و ایشان را خواهد آزرد... لطفاً بیش از اندازه به ایشان اصرار نکنید.

ویلیام با خونسردی ضربۀ دوستانه ای با کف دستش به میان کتفهای اریک زد:

- گستاخی و بی ادبی این است که حالا که شما ناچار به کنسل کردن قرار فردایتان در آخرین لحظه شده اید من بی تفاوت و خودخواهانه از کنار این موضوع بگذرم و خانم دانوان مجبور شوند فردا را بر خلاف تمایلشان در خانه بمانند. من تنها از سر ادب می خواهم مانع بر هم ریختن برنامه ها و کسالت ایشان شوم.

ویلیام با زدن این حرف با دقت در چشمان ایلنا نگریست تا اثر صحبتش را بر روی او ببیند و اریک با درماندگی به خودش پیچید. لی لی در پاسخ این صحبت ویلیام به ناچار لبخند زده با ادب بر روی زانوهایش خم شد:

- از لطف شما متشکرم آقا... اطمینان دارم که فردا هر دو روزی به یاد ماندنی و مفرح خواهیم داشت.

نوای آهنگی تازه و بسیار زیبا در تالار طنین انداخت. ویلیام شاد و سرمست از موفقیتش با لبخند رو به لی لی تعظیم کرده دستش را به سوی او دراز کرد:

- آهنگ بسیار زیبایی است خانم، آیا افتخار رقصیدن به من می دهید؟

ایلنا نفس عمیقی کشید، حالا که موافقت کرده بود که فردا را به تنهایی با ویلیام بگذراند بهتر بود که آن شب حداقل وقت بیشتری را با او سپری می کرد و او را کمی بهتر می شناخت. او دستش را در دست ویلیام گذاشت:

- با کمال میل آقا.

و سپس رو به اریک که کاملاً برجایش میخکوب شده بود سرش را به علامت خداحافظی تکان داد:

- اریک عزیز...

اریک بی حرکت و رنگ پریده بر جایش ایستاد و به زوج جوان که بازو در بازوی هم به صف رقصنده ها می پیوستند نگریست. وقتی که ویلیام با علاقۀ تمام لی لی را در میان بازوهایش گرفت و مسحور و مسخ شده در چشمان بی نهایت زیبای او خیره شد اریک به سختی لبهایش را گاز گرفت و به هم فشرد تا از شدت خشم و حسادت فریاد نکشد! با وجود تمام تلاشهایش برای بیرون راندن لی لی از قلب و فکرش حالا که ایلنا را در آغوش مرد جوان برازنده و بسیار موفقی مانند ویلیام می دید تمام وجودش از شدت حسادت آتش می گرفت.

برای یک لحظه اریک با فکر اینکه به جمع کسانی که می رقصیدند بپیوندد و لی لی را از میان بازوهای ویلیام بیرون بکشد و در عوض خودش با او برقصد قدمی به جلو برداشت ولی بلافاصله ایستاد، سرش را پایین انداخت و در حالیکه پلکهایش را به هم می فشرد چندین نفس عمیق کشید تا بر خودش مسلط شود. وقتی که تصمیم گرفته بود همه چیز را با ایلنا تمام کند می دانست که مردان جوان بسیاری در سر راه لی لی قرار خواهند گرفت و او نمی تواند مزاحم زندگی و خوشبختی او شود. اریک با خودش تصمیم گرفت که کاری که آغاز کرده بود را تمام کند و بدون اینکه بار دیگر به ویلیام و لی لی که با هم می رقصیدند نگاه کند برگشت تا به کنار تعداد دیگری از مهمانها برود.    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 9:6  توسط قصه گو  |