تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
ایلنا با بیتابی نگاهی به ساعتی که بر روی شومینه قرار داشت انداخت، اندکی از نیمه شب گذشته بود. تشویش و دلهره بار دیگر با تمام قدرت در فکر و دلش چنگ انداختند. آیا اریک از کترینگ بازگشته بود؟ چه بر سر جیمز آمده بود؟

مدتی بود که وضعیت روحی و جسمی جیمز به پاس مراقبتهای بی دریغ ریچارد و بخصوص اریک رو به بهبود گذاشته بود. مرد جوان آرام آرام از شخصیتهای عجیبش فاصله می گرفت و شخصیت اصلی خودش را باز می یافت و اریک به این خاطر سر از پا نمی شناخت. سه هفتۀ پیش مارک لوگن و همسرش سرانجام موفق شده بودند ریچارد و سایرین را متقاعد کنند که وضعیت روحی و جسمی جیمز برای بازگشت به خانه مساعد است و او می تواند معالجه اش را در منزل ادامه دهد.

اگر چه اریک در ابتدا مخالف این پیشنهاد بود اما ناچار پذیرفته بود که نمی توانند جوان بیمار را بر خلاف میل خانواده اش در بیمارستان بستری نگه دارند و موافقت کرده بود که در عوض هر هفته در کترینگ به دیدن جیمز برود و معالجه اش را همانجا ادامه دهد.

از همان بار اولی که اریک در کترینگ به دیدن جیمز رفته بود فهمیده بود که مرخص کردن جیمز از بیمارستان و بازگرداندن او به خانۀ مارک لوگن اشتباه بزرگی بوده است. جیمز در منزل والدینش به شدت درمانده بود و یکبار دیگر مانند اولین باری که اریک را دیده بود به او پرخاش می کرد و از همکاری با او سر باز می زد. اریک با درماندگی به دیدن ریچارد رفته بود و نتیجۀ مشاهداتش را برای او هم گفته بود و هر دو تصمیم گرفته بودند که یکبار دیگر جیمز را در بیمارستان بستری کنند... و دقیقاً از همان جا دردسرهای تازه آغاز شده بودند!

به محض اینکه مارک پی به تصمیم پزشکان برده بود نه تنها به شدت با انتقال جیمز به بیمارستان مخالفت کرده بود بلکه عملاً از ملاقات اریک با جیمز در خانه اش نیز جلوگیری می کرد. به این ترتیب اریک تنها توانسته بود یکبار دیگر جیمز را به مدت کمتر از ده دقیقه در منزل مارک ملاقات و از نظر جسمی او را معاینه کند.

آن روز بعد از ظهر پال، برادر کوچکتر جیمز، نگران و بیتاب در بیمارستان به دیدن اریک رفته بود و ظاهراً اخبار بسیار بدی را برای او به ارمغان آورده بود زیرا اریک بی درنگ به همراه او به سوی کترینگ حرکت کرده بود و تا آن موقع هنوز به عمارت باز نگشته بود.

ایلنا بیشتر طاقت نیاورد، از وقتی که شنیده بود که اریک برای رسیدگی به وضع وخیم جیمز به کترینگ رفته است افکار ترسناک و دلهره آور حتی برای یک لحظه او را رها نکرده بودند. لی لی از جایش برخاست تا سرکی به بیرون از اتاقش بکشد، شاید می توانست بفهمد که آیا اریک از کترینگ بازگشته است یا خیر.

لی لی در نور کمی که از بعضی از چراغهای مخصوص راهرو می تابید به سوی اتاق اریک به راه افتاد. او در پشت در بستۀ اتاق ایستاد و نفس عمیقی کشید، سرمای آزار دهنده ای بدنش را بی حس کرده بود و او ناچار ربدوشامبرش را حتی محکمتر از قبل به دور خودش پیچید و خودش را جمع کرد. از آنجا که دیر وقت بود لی لی تصمیم گرفت با در زدن مزاحم اریک نشود و در عوض گوشش را به در اتاق چسبانید تا شاید صدای او را بشنود. از آنجا که هیچ صدایی از داخل اتاق شنیده نمی شد ایلنا بی اختیار کمی پشت در اتاق پابه پا شد و یعد یکبار دیگر گوشش را به در اتاق چسبانیده با دقت بیشتری به صداهای داخل آن گوش داد ولی این بار هم هیچ صدایی نشنید.

لی لی با درماندگی لبهایش را جوید و به سوی یکی از پنجره های راهرو که دید باغ اصلی عمارت را داشت به راه افتاد. در بیرون از پنجره و در باغ اصلی چیزی توجهش را به خود جلب کرد، یکی از دربانهای عمارت با فانوس مخصوصش در کنار در ورودی اصلی عمارت ظاهراً مشغول بستن آن بود. فکری از ذهن ایلنا گذشت؛ اریک به خانه بازگشته بود. ایلنا بی درنگ و سراسیمه برگشت و به سوی پلکان عمارت دوید. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 23:46  توسط قصه گو  | 

لی لی در اتاق خوابش بر روی صندلی راحتی که در کنار پنجره قرار داشت نشسته بود و به تاریکی مطلقی که جنگل پشت عمارت را در خودش فرو برده بود چشم دوخته بود. مدت زیادی از ساعتی که برای خواب به اتاقش آمده بود می گذشت اما او اصلاً احساس خواب آلودگی نمی کرد. تشویش و دلهره ای که در دلش چنگ انداخته بود قوی تر از آن بود که خواب به چشمهایش راه پیدا کند.

ایلنا چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید، او کوشید که با فکر کردن به اتفاقاتی که در یکی دو ماه گذشته برایش افتاده بودند برای اندکی هم که شده نگرانیش را فراموش کند. او کمی در صندلیش جابه جا شد، از سفرش به لندن خاطراتی که بیشتر در ذهنش نفوذ کرده بودند مهمانی مجلل عمه اش و گردشش با ویلیام بودند. آنچه که او را کمی نا آرام می کرد این بود که خاطرات روزی که با ویلیام گذرانده بود حتی خاطرات مهمانی لیلیان را نیز تحت الشعاع قرار می دادند!

ایلنا به ویلیام اندیشید، مرد جوان بسیار باهوش، مودب، مهربان و حتی دوست داشتنی بود و جالبتر اینکه لی لی اطمینان داشت که ویلیام به او علاقمند شده است. آن دو آرام آرام در طول روز با یکدیگر صمیمی تر شده بودند، کاملاً معلوم بود که ویلیام از بودن در کنار وی و صحبت کردن با او لذت می برد و بحث هایشان را با کنجکاوی و دقت خاصی دنبال می کند.

در انتهای روز وقتی که ویلیام او را به منزل مارگاریتا باز گردانده بود ایلنا از برقی که در نگاه مرد جوان دید و از صمیمیت خاصی که ویلیام هنگام بوسیدن و فشردن دستش در موقع خداحافظی نشان داده بود به وضوح احساس کرده بود که ویلیام از بودن در کنار او لذت برده است. او به ویلیام قول داده بود که اگر باز هم به لندن سفر کرد به وی اطلاع بدهد تا شاید باز هم یکدیگر را ملاقات کنند. گونه های لی لی گل انداختند، باید اعتراف می کرد که خود او نیز از بودن در کنار ویلیام و مصاحبت او لذت برده بود.

لی لی چشمهایش را گشود و به اطرافش نگریست، چراغ خواب کوچکی که در سوی دیگر اتاق کورسو می زد آنقدر کم نور بود که به زحمت تمام گوشه کنار اتاق در نورش دیده می شدند. ایلنا احساس سرمای خفیفی کرده ربدوشامبرش را بیشتر به دور خودش پیچید. به انتهای پاییز نزدیک می شدند و به نظر می آمد که زمستان سردی را در پیش رو داشته باشند.

یکبار دیگر ایلنا مرور خاطراتش را از سر گرفت، اندکی پس از باز گشتشان از لندن جشن تولد حقیقی او بود. خوشبختانه وی با اصرار فراوان موفق شده بود که پدرش را متقاعد به برگزار کردن یک جشن بسیار کوچک و خودمانی کند، بعد از سفر به لندن و حضور در مهمانی پرتجمل و مفصل لیلیان اصلاً مایل نبود که یکبار دیگر در مرکز یک مهمانی بزرگ در عمارتشان باشد.

مهمانی کوچک بسیار خوب و صمیمی برگزار شده بود و البته یکی از دوست داشتنی ترین هدیه ها برای او حضور رابرت و آنجلا در آن بود.

پدرش برای سورپرایز کردن او به صورت مخفیانه از رابرت رادفورد و خانواده اش دعوت کرده بود که برای چند روز در نورسهپتن مهمان آنها باشند و خوشبختانه رابرت و همسرش هم با علاقه این دعوت را پذیرفته بودند. متاسفانه اندرو، جرالد و اسکات هیچ کدام نتوانسته بودند در این سفر والدینشان را همراهی کنند اما دیدار مجدد رابرت و آنجلا نیز به اندازۀ کافی لی لی را به وجد آورده بود.

پس از آن هم در تمام پنج روزی که آن دو در نورسهمپتن مهمان بودند ایلنا تمام وقتش را در کنار آنها گذرانده بود و کوشیده بود که سفرشان به نورسهپتن بسیار خاطره انگیز و به یاد ماندنی برگزار شود. ایلنا آه آرامی کشید، روزی که رابرت و آنجلا برای اولین بار وارد عمارتشان شدند او تازه فهمیده بود که در این مدت چقدر برای خانوادۀ رادفورد دلتنگ بوده است! احساس شادی عمیقی که از دیدار مجدد آنها کرده بود طوری با غم و اندوه از نبودن در کنارشان آمیخته بود که او به زحمت توانسته بود جلوی گریستن دیوانه وارش را بگیرد. لی لی با ناراحتی لبهایش را گاز گرفت، او مطمئن بود که همه از دیدن چشمهای نمناکش پی به احساسات درونیش برده اند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:1  توسط قصه گو  | 

ایلنا یکبار دیگر در جای سابقش در کالسکه نشست و ویلیام مقابل او قرار گرفت. سکوت در کالسکه برقرار شد؛ ویلیام واضحاً در افکارش غرق بود چون حتی به کالسکچیش دستور حرکت نداد. ایلنا نیز به نوبۀ خود از این فرصت استفاده کرد تا چندین نفس عمیق ولی بی صدا بکشد و خودش را کمی آرامتر کند. سرانجام ویلیام شروع به صحبت کرد:

- خانم دانوان می خواستم از اینکه با شما به تندی و طعنه آمیز صحبت کردم عذر خواهی کنم.

ایلنا با خجالت خودش را کمی جمع کرد:

- نیازی به عذر خواهی نیست آقا... من هم در جواب شما به تندی از خودم دفاع کردم. در حقیقت این من هستم که باید از شما عذر خواهی کنم.

ویلیام لبخند کوچک و کم رمقی زده سرش را به علامت احترام کمی خم کرد و سپس گفت:

- اگر مایل باشید که گردش امروز را همین جا تمام کنیم می توانم شما را به منزلتان بازگردانم... فکر نمی کنم انتخاب این اسکله برای گردش انتخاب مناسبی از جانب من بود.

ایلنا با دلسوزی و مهربانی به ویلیام لبخند زده سرش را کمی خم کرد و آرام زمزمه کرد:

- برعکس من فکر می کنم این اسکله یکی از دیدنی ترین نقاطی بود که تا امروز در لندن دیده ام و باید از شما بخاطر انتخاب آن قدردانی کنم... اتفاقی که افتاد در برابر عظمت و زیبایی اسکله آنقدر ناچیز و پیش پا افتاده بود که نباید اجازه بدهیم گردش لذت بخشمان را خراب کند.

ویلیام با خرسندی و رضایت نفس عمیقی کشید؛ لی لی ادامه داد:

- فکر می کنم گفتید که چندین جای دیگر را هم برای گردش امروز از قبل انتخاب کرده اید؛ امیدوارم که اتفاقی که افتاد نظرتان را در مورد ادامۀ گردشمان عوض نکرده باشد آقای هامند.

ویلیام متوجه منظور ایلنا شد و به کالسکچی اشاره کرد تا حرکت کند. وقتی که کالسکه به راه افتاد ویلیام آرام پرسید:

- می توانم بپرسم منظورتان از اینکه گفتید "راه حل این مسئله در جایی بجز مجازات قرار دارد" چیست خانم؟

ایلنا نفس عمیقی کشید و یکبار دیگر نگاهش کاملاً جدی و متقاعد کننده شد:

- همانطور که گفتم فکر نمی کنم با تنبیه بدنی آن مرد جوان و یا فرضاً زندانی کردن او تغییری در طرز فکر و رفتار او بوجود بیاید... بعد از دیدن لبخند و نگاه او برایم کاملاً مشخص شده بود که او از شیرین کاریش راضی و خرسند است، مثل اینکه او از دهن کجی به جامعه و هنجارهای آن حقیقتاً لذت برده است و تنها نتیجۀ تنبیه او دهن کجی بیشتر به این هنجارها در آینده  خواهد بود. اگر راستش را بخواهید فکر می کنم راه حل این مشکل بالا بردن سطح فرهنگ و فهم قشر پایین جامعه از طریق آموزش و پرورش صحیح باشد که همانطور که می دانید یک راه حل بسیار زمان گیر و طولانی مدت است. متاسفانه در جامعۀ امروز اقشار پایین جامعه علاوه بر فقر مادی از فقر فرهنگی شدیدی نیز رنج می برند و از آنجا که فاصلۀ بین آنها و اقشار تحصیل کرده و بافرهنگ بسیار زیاد است هیچ امکانی برای یادگیری و پیشرفت ندارند.

ویلیام با لذت به صحبتهای ایلنا گوش داد و در آخر با تحسین صورت زیبای او را برانداز کرد؛ یکبار دیگر دختر جوان با طرز فکر منطقیش او را به تمجید واداشته بود. ویلیام آرام زمزمه کرد:

- حق کاملاً با شماست دوشیزه خانم... خوشحالم که چنین بحثی را با هم داشتیم.

ایلنا با احترام سرش را کمی خم کرد. وقتی که او سرش را بالا آورد نگاه آرامش با نگاه خرسند و درخشندۀ ویلیام تلاقی کرد، ویلیام لبخند کوچکی به او زد و لی لی هم پاسخ لبخند او را داد و سپس با کنجکاوی به مناظر بیرون از کالسکه خیره شد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 23:13  توسط قصه گو  | 

ویلیام با ناراحتی به سرعت و در حالیکه دستش را به دور شانه های او حلقه می کرد لی لی را نگه داشته به او کمک کرد تا بر سر پاهایش بایستد:

- آیا حالتان خوب است خانم دانوان؟

ایلنا با چهره ای گلگون سرش را بلند کرد و در چشمهای نگران ویلیام نگریست:

- البته آقا.... از کمکتان متشکرم.

آن دو تقریباً هم زمان بی اختیار برگشتند و به دنبال شخصی که به لی لی تنه زده بود گشتند. پشت سرشان مرد جوانی هم زمان با آن دو با لبخند وسیع و چشمهایی درخشنده برگشت و به آن دو نگریست، کاملاً معلوم بود که جوانک از کاری که کرده بود کاملاً راضی و خرسند بود.

ویلیام که از گستاخی و بی نزاکتی پسرک به شدت خشمگین شده بود دندانهایش را به هم فشرد و بازویش را از بازوی ایلنا بیرون کشید و با گامهای بلند و سریع به دنبال مرد جوان به راه افتاد، اصلاً نمی توانست تحمل کند که یک رعیت در حضور او چنین اهانتی به یک دوشیزۀ اشراف زاده بکند.

لی لی وقتی به خودش آمد که ویلیام چندین قدم از او دور شده بود و حالا بر سرعت قدمهایش اضافه می کرد. جوانکی که به او تنه زده بود هم متوجه ویلیام خشمگین و درشت اندام شده از ترس او شروع به دویدن کرد! ایلنا با نگرانی و هراس نالید:

- خدایا... نه...

و خودش به سرعت به دنبال ویلیام دوید:

- آقای هامند... بخاطر خدا صبر کنید... آقای هامند...

ویلیام با صدای لی لی اندکی از سرعت قدمهایش کاست و برگشته به او نگریست، صورت مرد جوان کاملاً قرمز شده بود و عصبانیت در چشمهایش موج می زد. ایلنا خودش را به سرعت به او رسانید و بازوی او را محکم گرفت تا وی را متوقف کند:

- خواهش می کنم آقای هامند... این تعقیب و گریز مسخره را تمام کنید!

و چشمهای جدی و متقاعد کننده اش را در چشمان ویلیام دوخت. ویلیام که از خشم دندانهایش کلید شده بودند ایستاد و با اخم و ناباوری به ایلنا نگریست. اندکی طول کشید تا مرد جوان توانست صحبت کند:

- آن جوانک نادان به شما اهانت می کند و شما به من اعتراض کرده طرف او را می گیرید؟!!! جداً عالیست خانم!!!

ایلنا اخم کرد:

- من طرف هیچ کس را نگرفته ام آقا... او کاری بسیار زشت و بی نزاکت انجام داد که من نتوانستم مانع آن شوم... ولی می توانم شما را از انجام دادن کاری بی ثمر  و دردسر ساز بازدارم!

ویلیام با تعجب سرش را خم کرد:

- چه گفتید؟

ایلنا توضیح داد:

- اینکه شما با آن مرد درگیر بشوید هیچ چیز را عوض نمی کند و سودی به حال من ندارد... پس لطفاً بخاطر من با کسی درگیر نشوید!

ویلیام خندۀ تمسخرآمیزی کرد:

- تئوری بسیار خوبیست خانم؛ چطور است تمام مجرمین و قاتلها را از زندانها آزاد کنیم چون با مجازات آنها اتفاقاتی که افتاده اند جبران نخواهند شد!

ایلنا از کوره در رفت و با صدای نسبتاً بلندی که کمی از خشم می لرزید گفت:

- حرفهای مرا این طور احمقانه تعبیر نکنید آقا!.... من نگفتم که با متوقف کردن دستگاه قضایی و جزایی کشور همه چیز رو به راه خواهد شد!... اما مطمئناً اگر شما و سایرین قانون را در دست خودتان بگیرید و مجرمین را شخصاً تنبیه کنید جامعه به بی نظمی کشیده می شود. جدای از این آیا واقعاً فکر می کنید که با مثلاً کتک زدن آن مرد جوان رفتار و طرز فکرش در مورد اشراف و خانمها عوض خواهد شد؟

ایلنا سرش را پایین انداخته و آه کشید:

- من فکر می کنم که راه حل این مسئله در جایی به جز مجازات نهفته باشد.

ایلنا بی اختیار سرش را چرخاند و با دلتنگی به اسکله و کشتیهایش نگریست. سکوت کوتاهی بین آن دو برقرار شد؛ اندکی بعد لی لی سکوت را شکست:

- فکر می کنم برای امروز به اندازۀ کافی در این اسکله گردش کرده ایم... اگر اجازه بدهید به کالسکه باز گردیم.

ویلیام که حالا به وضوح آرامتر شده بود نگاه شرمنده و مهربانی به ایلنا کرد:

- البته خانم دانوان.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 10:6  توسط قصه گو  | 

ایلنا با سرگرمی خندید و از خود بی خود به ویلیام گفت:

- عظمت این اسکله، کشتی هایش و حتی محموله های آنها واقعاً دیدنی است آقای هامند. وقتی که اندازۀ مردانی که محموله ها را به اطراف حمل می کنند را با عظمت سایر چیزهای موجود در این اسکله مقایسه می کنی حقیقتاً چاره ای بجز ستایش این عظمت نداری!

ویلیام با خرسندی و خنده سرش را تکان داد:

- مطمئن بودم که از گردش در اینجا لذت خواهید برد خانم... خوشحالم که حدسم درست بوده است.

ایلنا به صورت ویلیام نگریست، شادی و رضایت خاصی در چهرۀ مرد جوان دیده می شد که او را هم به وجد آورد و به خنده انداخت. اندکی بعد لی لی پرسید:

- آیا می توانید بگویید هر کشتی از کجا آمده است و چه محموله هایی را حمل می کند؟

ویلیام سرش را با دودلی تکان داد:

- اگرچه ملوانها و کارکنان این اسکله تقریباً تمام کشتی ها را می شناسند و از ظاهر محموله ها می توانند محتویات آنها را حدس بزنند ولی من نمی توانم اطلاعات دقیقی به شما بدهم خانم...

او به اطرافش و به تعدادی از کشتی ها نگریست:

- می توانم حدس بزنم که بعضی از این کشتی ها از کجا می آیند و بارشان چیست ولی تنها در حد یک حدس کوچک!

ویلیام در حالیکه برای لی لی توضیح می داد به سه تا از کشتی ها اشاره کرد، اولی از هندوستان دیگری از اسپانیا و سومی از قارۀ آمریکا به ساحل بریتانیا آمده بودند. او در مورد بار هر کدام از آنها نیز تا جایی که می توانست برای ایلنا توضیح داد؛ ظاهراً مرد جوان تعدادی از این کشتی ها و صادرات کشورهای مختلف را از زمان نوجوانیش که مرتب به همراه پدرش به این اسکله می آمده آموخته و به خاطر سپرده بود.

همچنان که لی لی شانه به شانۀ ویلیام در اسکله قدم می زد با کنجکاوی به جمعیت فراوانی که در اسکله برای انجام کارهایشان به این سو و آن سو می رفتند نگریست. اغلب افرادی که در اسکله حضور داشتند ملوانهای عادی و یا کارگران مسئول جابه جا کردن محموله ها بودند. لی لی از لباسها و ابزاری که تعدادی دیگر به همراه داشتند حدس زد که آنها باید مسئول تعمیرات و رنگ آمیزی مجدد کشتی ها باشند. تعداد کمتری از مردها مسئولین حکومتی و مالیاتی بودند و در آخر گهگاه لی لی متوجه مردان خوش لباسی می شد که با خدمتکارانشان همراهی می شدند و او حدس می زد که آنها باید تجار و صاحبان کشتی ها باشند.

در میان این افراد ایلنا حتی متوجه تعداد محدودی از زنهای دست فروشی شد که برای فروش خوراکیهایی که در سبدهای نسبتاً بزرگ حصیریشان داشتند به آن اسکله آمده بودند. برای یک لحظه غمی آشنا و سنگین در دل لی لی چنگ انداخت. دختر جوان با اندوه لبهایش را گزید و در حالیکه اندکی اخم کرده بود به اطرافش نگریست؛ سرو وضع ژولیده و نامرتب تعداد زیادی از مردها و زنهایی که در اسکله می دید خبر از بی بضاعتی و تنگدستی آنها می داد. لی لی نفس عمیق و ناخرسندی کشید، او و سایر اشراف طوری تنها با اشراف زادگان و نجیب زادگان دیگر احاطه شده بودند که اغلب فراموش می کردند که قشر بزرگی از مردم بریتانیا در فقر و نداری به سر می برند، فقری که لی لی هر چه بیشتر به آن می اندیشید بیشتر متقاعد می شد که دلیل اصلی آن خود او و سایر اشراف با زندگیهای پر تجملشان هستند.

همچنان که لی لی در فکر بود اتفاق ناخوشایندی افتاد؛ مرد جوان عامیی که واضحاً یکی از کارگرهای سادۀ اسکله بود به سرعت از کنارشان گذشت و در لحظه ای که از کنار لی لی می گذشت عمداً تنۀ محکمی به او زد! لی لی بخاطر شدت ضربه عملاً به سمت ویلیام پرت شد و گیج و شوک شده به بازوی او آویخت تا زمین نخورد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:47  توسط قصه گو  |