چند دقیقۀ بعد فیبی در زد و با اجازۀ ایلنا وارد اتاق شد. لی لی با محبت به سوی او سر تکان داد:
- فیبی لطفاً کمک کنید برای رفتن به شهر لباس بپوشم.
فیبی با دودلی پا به پا شد:
- خانم آیا مطمئنید که امروز می خواهید به شهر بروید؟
لی لی با تعجب به او نگاه کرد:
- آیا اتفاق خاصی افتاده است؟
فیبی با چند قدم کوتاه خودش را به او رسانده مقابلش ایستاد:
- همانطور که خواسته بودید از آبراهام خواستم که اسبتان را زین کند، اما ظاهراً یکی از نعلهای صحرا دچار مشکل جدی شده بوده است و فرانک او را به همراه سه اسب دیگر برای تعمیر نعلهایشان به آهنگری آقای اسمیت (۱) برده است. علاوه بر آن امروز هم هوا بسیار سرد است و شما هنوز کامل بهبود نیافته اید.
لی لی با ناراحتی از جایی که ایستاده بود به منظرۀ جنگل پشت عمارت که حالا زیر برف سنگینی کاملاً سفید شده بود نگریست. تابستان و زمستان آن سال هر دو در نورسهمپتن بی سابقه بودند و حتی اهالی شهر را هم غافلگیر کرده بودند. پدرش معتقد بود که تا آن روز سابقه نداشته است که چنین برف سنگینی در شهر و اطراف آن ببارد، البته تا جایی که والتر و اریک مطلع شده بودند آن سال زمستان در سرتاسر بریتانیا سردتر و پربرف تر از سالهای دیگر بوده است.
علاوه بر آن لی لی تازه دورۀ نقاهت سرماخوردگیی که بیش از یک هفته پیش به آن مبتلا شده و بخاطر آن در تمام این مدت در منزل مانده بود را گذرانده بود. اگر چه سرماخوردگی او چندان شدید نبود ولی اریک به او توصیه کرده بود که با توجه به سرمای بی سابقۀ حاکم بر شهر تا بهبود کامل بیماریش در عمارت باقی بماند و او هم به خاطر آرامش پدرش با پیشنهاد او موافقت کرده بود.
آنچه لی لی را نگران می کرد این بود که کمتر از سه هفتۀ دیگر تعطیلات کریسمس و بعد از آن سال نو آغاز می شدند و او تا آن روز بخاطر بیماریش نتوانسته بود برای سفارش دادن و فراهم کردن هدیه ها و لباسهایی که لازم داشت به شهر برود. وی خوب می دانست که در این موقع از سال همۀ مردم مانند خود او مشغول فراهم کردن هدایا و مایحتاجشان برای جشنهای کریسمس و سال نو هستند و در نتیجۀ تلاطم و هیاهویی که در همۀ گوشه و کنار کشور در میان مردم بوجود می آمد صاحبان صنایع و مغازه های مختلف وقت کافی برای رسیدگی سر وقت به تمام مشتریهایشان را نخواهند داشت.
ایلنا با ناخرسندی لبهایش را جوید و پرسید:
- آیا امکان اینکه من با کالسکه به شهر بروم وجود دارد؟
فیبی خودش را جمع کرد:
- خیر خانم، تنها اسبی که در حال حاضر در اسطبل باقی مانده است هاردی (۲) است که اسب مناسبی برای بستن به کالسکه نیست.
ایلنا با ناراحتی آه کشید، هاردی اسب کهر بسیار جوان و بازیگوشی بود که پدرش چندی پیش خریداری کرده بود. با وجود آنکه هاردی اسبی بسیار خوب و از نژادی مرغوب و اصیل بود اما چموشی و بازیگوشیش گهگاه می توانستند دردسر ساز باشد. لی لی نفس عمیق دیگری کشید و این بار مصمم و جدی گفت:
- من باید برای تعدادی کار و قرار ملاقاتی مهم امروز به شهر بروم و فکر می کنم پس از نزدیک به ده روز استراحت در خانه وضعیت جسمیم کاملاً مناسب است. لطفاً کمک کنید تا لباسهایم را تعویض کنم.
(۱) Smith
(۲) Hardy
- شام نخورده ام... اما احساس گرسنگی نمی کنم.
ایلنا کمی چشمهایش را تنگ کرد و با دقت چهرۀ اریک را به دنبال جواب حقیقی سوالش بررسی کرد:
- آیا واقعاً گرسنه نیستید؟
اریک کمی خودش را عقب کشید تا از نگاه موشکافانۀ لی لی دور بماند و آرام گفت:
- خیر... لطفاً نگران من نباشید.
ایلنا با اعتراض اخم کرد:
- کاملاً معلوم است که گرسنه هستید؛ نمی فهمم چرا اصرار دارید که آن را کتمان کنید!
و خودش بی درنگ دست اریک را در دست گرفته او را به سمت پایین پله ها به دنبال خودش کشید.
در آشپزخانه ایلنا چراغی که در میان راه برداشته بود را بر روی میز قرار داده نور آن را بیشتر کرد و سپس در حالیکه یکی از صندلیهای چوبی میز را نشان می داد رو به اریک که هنوز در مقابل در ایستاده بود گفت:
- لطفاً بنشینید و منتظر غذایتان باشید.
اریک بی اختیار به سوی صندلی رفته بر آن نشست. ایلنا رو به او لبخندی زد:
- متاسفانه نمی توانم یک شام گرم و مفصل برایتان آماده کنم ولی سعی می کنم مقداری خوراکی ماکول برایتان بیابم.
اریک با خجالت سرش را تکان داد:
- ایلنای عزیز از لطفتان متشکرم؛ ولی من اصلاً مایل نیستم که بخاطر من شما بیش از این در زحمت بیفتید و بیدار بمانید.
ایلنا اخم کرد:
- به شما گفتم که این کار زحمتی برای من نیست و خوشحال می شوم اگر بتوانم کار کوچکی برای شما بکنم.
و بعد بلافاصله برگشت تا در کمدها و کشوهای آشپزخانه به دنبال چیزهایی که می خواست بگردد.
اریک با دقت به ایلنا نگریست، اگر چه خود او بر خلاف عرف اشراف بریتانیا تا آن روز چندین بار به آشپزخانه آمده بود ولی معلوم بود که ایلنا در همین مدت کوتاه اقامتش در این عمارت وقت بیشتری را در آشپزخانه صرف کرده بود و جای بسیاری از وسایل آن را می دانست.
در مدت کمی یک بشقاب و کارد و چنگال غذاخوری جلوی او قرار گرفت و سپس لی لی برشهایی از نان تازه ای که در یکی از کمدها در پارچۀ مخصوص پیچیده شده بود را بریده در سبد حصیری کوچکی مقابل او قرار داد. سپس دختر جوان شمعدانی کوچکی را از گوشۀ آشپزخانه برداشته آن را روشن کرد، بشقاب وی را از مقابلش برداشت و از در مخصوصی که به قسمتی از زیرزمین عمارت که مواد خوراکی را برای خنک ماندن در آنجا نگه می داشتند راه داشت خارج شد.
اریک برای مدتی در سکوت همچنان که دستهایش را بر روی میز گذاشته بود بدون حرکت برجایش نشست و انتظار کشید، تا آن روز به یاد نداشت که این طور سر به زیر و فرمانبر به دستورات کسی عمل کرده باشد ولی آن شب ایلنا طوری با اقتدار و اطمینان کنترل امور را در دست گرفته بود که وی حتی نمی توانست بر خلاف دستور او مبنی بر نشستن و انتظار کشیدن عمل کند!
اندکی بعد لی لی بازگشت و بشقاب اریک را با لبخند مهربانی مقابلش قرار داد:
- می توانید شروع کنید اریک عزیز...
اریک به بشقابش نگریست؛ یک برش نسبتاً بزرگ گوشت دودی و مقداری پنیر چدار (۱) در بشقابش قرار داشتند. اریک بار دیگر به ایلنا که حالا مشغول بریدن برشی از پای سیبی که ظاهراً همان روز پخته شده بود گشته بود نگاه کرد:
- شما بدون شک بسیار خوب جای وسایل آشپزخانه و خوراکیها را می دانید.
لی لی با لبخند به او نگریست:
- جای همه چیز را نمی دانم، ولی تا امروز چندین بار در این آشپزخانه بوده ام و محل نگهداری بسیاری از وسایل و خوراکیها را آموخته ام.
اریک مشغول بریدن تکۀ گوشت در بشقابش شد، حالا که بوی پنیر و گوشت لذیذ به بینیش خورده بود تازه می فهمید که تا چه حد گرسنه بوده است. او همچنان که با غذایش سرگرم بود به ایلنا نگریست، برای یک لحظه مثل این بود که برای اولین بار لی لی را می بینید و یا حداقل از زاویه ای کاملاً تازه او را می دید. دختر جوان در لباس خواب سفیدش، با اندام ظریف و شکننده و چهرۀ بی نهایت زیبایش با دقت و وسواس عجیبی در آشپزخانه به گوشه و کنار سر می کشید تا شام نسبتاً مفصل و لذیذی را برایش آماده کند. او همیشه می دانست که ایلنا شخصیتی بسیار مهربان و پرمحبت دارد ولی آن شب با یک نگاه بر روی میز مقابلش مطمئن بود که او هرگز به درستی به عمق مهربانی و خوش قلبی لی لی پی نبرده است.
در آخر وقتی که ایلنا با یک ظرف کوچک ترشی بازگشت و آن را بر روی میز قرار داد با خرسندی به خوردنیهای روی میز نگریست و خودش نیز بر روی صندلی مقابل اریک نشست. اریک با شرمساری نگاه پر از تحسین و قدردانیش را در چشمان او دوخت:
- ایلنا واقعاً از شما متشکرم؛ هرگز فکر نمی کردم که در این موقع شب و بدون کمک خدمتکارها بتوانم چنین شام مفصل و لذیذی بخورم.
لی لی کمی قرمز شد و دستش را در هوا تکان داده خندید:
- آه... این شام بسیار ساده و ابتدایی است. تمام خوراکیها از قبل آماده بودند و من فقط آنها را از جاهایشان بیرون آورده بر میز قرار دادم. خوشحالم که از آن لذت می برید.
اریک لبخندی زد و با سر تشکر کرد. یکبار دیگر سکوت میان آن دو برقرار شد و اریک مشغول صرف ادامۀ شامش شد. وقتی که سرش را بلند کرد لی لی سرش را پایین انداخته بود و با کنجکاوی مشغول بررسی طرحهای طبیعی میز چوبی آشپزخانه بود. اریک ناخودآگاه به یاد صحبتهای جرالد در روزی که او، لی لی و والتر به نورسهمپتن باز می گشتند افتاد.... وقتی که جرالد گفته بود که لی لی یکی از مهربانترین و عزیزترین انسانهای این دنیاست و محبتی که به او می شود را با مهربانی بیشتری پاسخ می دهد. اریک نفس عمیقی کشید، حق کاملاً با جرالد بود.
(۱) Cheddar Cheese
- آیا در آن زمان حدس می زدید که جیمز ممکن است دست به خودکشی بزند؟
اریک با وحشت و ناراحتی لرزید و نگاه یکه خورده و هراسانش را در چشمهای خونسرد لی لی دوخت:
- البته که نه... هرگز!
لی لی دستهایش را از هم گشود:
- به نظر من شما سهل انگاری نکردید؛ حقیقت اینجا بوده است که شما نمی دانستید که جیمز ممکن است دست به چنین عملی بزند و در نتیجه با سرعتی که به نظرتان معقول می رسیده است به دنبال بازگرداندن او به نورسهمپتن بوده اید.
اریک با درماندگی به خودش پیچید و موهایش را با هر دو دستش به عقب خوابانید و حتی کشید:
- مسئله درست همین جاست؛ من مسئول مداوای جیمز بودم و در نتیجه کاملاً به او نزدیک بودم. باید با دیدن درماندگی و ناامیدی او حدس می زدم که دست به خودکشی خواهد زد...
ایلنا به میان حرفهای اریک دوید و با لحنی متقاعد کننده و حتی اندکی خشمگین به صحبتهای او اعتراض کرد:
- بر چه اساسی فکر می کنید که حتماً باید چنین حدسی می زدید؟ اگر اشتباه نکنم می گفتید که بیماری جیمز در علم پزشکی کاملاً جدید و اسرار آمیز است و شما و ریچارد هیچ کدام اطلاعات دقیقی در مورد این بیماری نداشتید چه رسد به اینکه بتوانید از قبل به واکنشهای مریضتان پی ببرید و آنها را پیش بینی کنید!
اریک با استاصال و اندوه در چشمهای جدی و راسخ لی لی نگریست، چقدر از اینکه ایلنا بیدار مانده بود و حالا او را دلداری می داد و آرام می کرد متشکر بود. با این وجود او بار دیگر کوشید که صحبت کند. این بار لی لی با حرکتی آمرانه او را دعوت به سکوت کرده خودش با صدایی آرامش بخش و لطیف زمزمه کرد:
- اریک شما وقتی که حرفۀ پزشکی را انتخاب می کردید می دانستید که نمی توانید تمام بیمارانی که به شما مراجعه می کنند را مداوا کنید و ناچار تعدادی از آنها را از دست خواهید داد... اگر حقیقت را بخواهید من از سر کنجکاوی و نگرانی به دقت وضعیت جیمز و روشهای مداوایی که شما برای او استفاده می کردید را دنبال می کردم و از نظر من شما بهترین پزشکی بودید که جیمز می توانست داشته باشد. این عادلانه نیست که شما این طور خودتان را به خاطر پیش بینی نکردن چنین سرانجام تلخ و دور از ذهنی شماتت کنید.
اریک چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید؛ شنیدن حرفهای ایلنا و حضور گرمش کمی او را آرامتر کرده بود. حالا احساس می کرد که ضربان قلبش که از ظهر تا حالا دیوانه وار می تپیده کمی آرامتر شده است و گلولۀ سرب مانندی که از ساعتها پیش راه تنفسش را مسدود کرده بود حداقل کمی کوچکتر شده است. او حتی برای یک لحظه وسوسه شد که ایلنا را در آغوش بگیرد، دوستانه و صمیمی بفشارد و از او بخاطر مهربانی و دلداریش تشکر کند؛ ولی به سرعت این فکر را از ذهنش بیرون کرده در عوض ساعتش را از جیبش بیرون آورد و در نور کم به دقت به آن نگریست و همانطور که خودش را راست می کرد با تعجب گفت:
- واقعاً متاسفم، اصلاً متوجه نبودم که برای این مدت طولانی شما را بیدار نگه داشته ام ایلنای عزیزم. بهتر است هر دو برای استراحت به اتاقهایمان بازگردیم.
لی لی لبخند مهربان و روشنی به اریک زد. آن دو از جاهایشان برخاستند و از پله ها بالا رفتند. هنوز بیشتر از سه چهار پله بالا نرفته بودند که لی لی برجایش ایستاد و آرام پرسید:
- آیا شام خورده اید اریک؟
اریک با شگفتی برگشت و به صورت ایلنا نگریست، او نه تنها شام نخورده بود بلکه آن روز پال پیش از اینکه وی بتواند ناهارش را در بیمارستان تمام کند سراسیمه به دنبال وی آمده بود و هر دو بی درنگ به کترینگ رفته بودند! اریک با تعجب با خودش اندیشید که شوک اتفاقات سریع و در هم آن روز آنقدر شدید بود که با وجود اینکه او از ساعتها پیش تا حالا تنها چندین لیوان آب نوشیده بود ولی احساس گرسنگی هم نکرده بود! درست مثل اینکه بدنش حتی فرصت گرسنه شدن را هم نداشته است... اما حالا که ایلنا این سوال را پرسیده بود ناگهان گرسنگی و ضعف شدیدی در بدنش ریشه دوانید.
- اریک واقعاً متاسفم... نمی دانم چه بگویم... هرگز فکر نمی کردم که سرانجام جیمز این طور تلخ باشد.
اریک که به پایین پله ها و به کفپوش ساختمان خیره شده بود بدون آنکه نگاهش را از آنجا بردارد سرش را به علامت تشکر تکان داده لبخند تلخ و محزونی زد. سکوتی سرد و طولانی بین آن دو برقرار شد و لی لی مستاصل و بیتاب در خودش فرو رفت.
مدتی بعد اریک سرش را بلند کرده در نور بسیار کم به چهرۀ گرفتۀ ایلنا نگریست و بعد مثل اینکه توانش کاملاً تمام شده باشد بازوهایش را بر روی پلۀ بالایی اهرم کرده پاهایش را بر روی پله ها کمی دراز کرد و به حالت نیمه خوابیده در آمد. ایلنا با تعجب به او نگریست و اریک نیز همزمان در چشمهای او نگاه کرده آرام زمزمه کرد:
- وقتی که بیماری برای طلب یاری به تو پناه می آورد و تو تمام تلاشت را برای بهبودی و نجات او می کنی و درست در لحظه ای که هر دوی شما کور سوی امیدی می بینید ناگهان همه چیز بخاطر هیچ و پوچ بر هم می خورد و بیمارت در مقابل چشمانت از بین می رود در چنین موقعی است که چنان از دنیای اطرافت و شغلت بیزار می شوی که...
اریک نتوانست جمله اش را تمام کند، او به سختی به دنبال کلماتی برای بیان منظورش گشت اما به زودی درمانده شد و در عوض در حالیکه لبهایش را بر هم می فشرد سرش را به شدت به اطراف تکان داد و سپس آن را بر لبۀ پلۀ بالایی تکیه داد و آه کشید.
ایلنا با دلسوزی آمیخته به شگفتی در صورت و چشمهای اریک دقیق شد، اریک مردی بسیار خویشتندار، صبور و حتی محافظه کار بود. معلوم بود که آنچه که بر جیمز گذشته بود و در آخر مرگ غم انگیز او آنچنان بر اریک سخت آمده است که حتی او نتوانسته بود مثل همیشه احساساتش را کنترل کند و لب به شکایت گشوده بود. لی لی آرام دستش را بر روی بازوی اریک گذاشت تا او را دلداری بدهد:
- اریک عزیز می دانم که وقتی که حوادث روزگار تلخ و دردناک هستند انسان از هر چیزی در اطرافش بیزار و منزجر می شود، اما من اطمینان دارم که شما هر چه که ممکن بود را برای جیمز انجام دادید. متاسفانه دور روزگار همیشه آن طور که ما انسانها مایلیم نمی چرخد و با وجود تمام تلاشهای ما حوادث تلخ اتفاق می افتند. می توانم بفهمم که چقدر مرگ انسانی که امکان نجات دادنش وجود داشته است دردناک و طاقت فرساست اما در دنیای ما گهگاه چنین حوادثی هم اجتناب ناپذیرند.
اریک آه عمیقی کشید:
- می دانم ایلنای عزیزم، تمام چیزهایی که گفتید کاملاً درست هستند اما...
اریک سکوت کرد و یکبار دیگر با ناراحتی با خودش کلنجار رفته به دنبال کلمات مناسب گشت. ایلنا با صبر و حوصله منتظر ادامۀ جملۀ اریک کمی ببشتر به سوی او خم شد. کمی بعد اریک با صدایی گرفته که رو به خاموشی می رفت سرانجام ادامه داد:
- نمی توانم فکر اینکه شاید من هم با سهل انگاری در این اتفاق شوم سهم داشته ام را از ذهنم بیرون کنم!
ایلنا با تعجب به اریک نگریست:
- می توانم بدانم چرا این طور فکر می کنید؟
اریک سرش را با ناچاری تکان داد و نگاهش را از ایلنا دزدید؛ سکوت بین آنها برقرار شد. بار دیگر ایلنا در سکوت با بردباری انتظار کشید. سرانجام اریک سکوت را شکست:
- وقتی که پس از بازگشت جیمز به خانه اش در کترینگ به دیدن او رفتم متوجه شدم که او به شدت از دریافت هر نوع کمکی ناامید است و دیگر انتظار بهبود یافتن ندارد... ولی من با سهل انگاری با سرعتی که لازم بود ترتیب بازگشتش به بیمارستان نورسهمپتن را ندادم.
ایلنا با دقت به صحبتهای ناراحت کنندۀ اریک گوش داد و در انتها به فکر فرو رفت. اریک هم به نوبۀ خود آه آرامی کشیده با افکارش گلاویز شد.
- اریک....
اریک از شنیدن صدای او واضحاً یکه خورد، او بلافاصله سرش را بلند کرده با شگفتی به او نگریست. سکوت کوتاهی بین آن دو برقرار شد. این اریک بود که سکوت را شکست و آرام زمزمه کرد:
- ایلنا... اینجا چه می کنید؟ چرا هنوز نخوابیده اید؟
ایلنا سرش را کمی خم کرد:
- احساس خواب آلودگی نمی کردم...
یکبار دیگر سکوت در بین آن دو برقرار شد و هر دو در چشمهای هم خیره شدند، لی لی جرات پرسیدن سوالی را نداشت و ظاهراً اریک هم علاقه ای به صحبت کردن نداشت. سرانجام ایلنا طاقت نیاورد:
- حالت چطور است اریک... و حال جیمز چطور است؟
اریک نفس عمیقی کشید، سرش را یکبار دیگر به زیر انداخت و واضحاً در خودش فرو رفت. ایلنا با دلهره و درماندگی یک پلۀ دیگر هم پایین آمد و بدون آنکه نگاهش را از اریک بردارد به صورت او ذل زد. اریک آرام پاسخ داد:
- من کاملاً خوب هستم ایلنای عزیز، متشکرم....
و بار دیگر سکوت کرد. ایلنا نفسش را حبس کرده اندکی انتظار کشید،قلبش چنان می تپید که انگار هر لحظه می خواست از سینه اش بیرون بزند. مطمئن بود که اتفاق بدی افتاده است. اندکی بعد او با صدای گرفته ای که به زحمت شنیده می شد پرسید:
- و جیمز؟...
اریک با خودش کلنجار رفت، مثل اینکه نمی توانست جواب مناسبی برای این سوال لی لی بیابد، یا شاید جواب مناسبی برای این سوال وجود نداشت. پس از سکوتی که به نظر ایلنا ساعتها طول کشید اریک سرش را بار دیگر بلند کرد و با اندوه عمیقی در چشمان ایلنا نگریسته سرش را با درماندگی به طرفین تکان داد.
ایلنا از وحشت و ناباوری لرزید، او بی اختیار دستش را بالا آورد و بر روی قلبش گذاشت و خودش کمی بیشتر به سوی اریک خم شد و با بهت در چشمان او خیره شد، مثل اینکه می خواست از او بخواهد که شوخی را کنار بگذارد و حقیقت را برایش بگوید.
اریک آشفتگی و شوک را در نگاه سر در گم و صورت رنگ پریدۀ لی لی خواند و آرام ادامه داد:
- او خودکشی کرد ... یکی از رگهای دست چپش را با تکه ای فلز بریده بود... خانواده اش وقتی متوجه این کار او شدند و به من اطلاع دادند که عملاً دیر شده بود... وقتی که من به کترینگ رسیدم جوان بیچاره خون زیادی از دست داده و در حالت اغما بود... من هر چه که می توانستم انجام دادم اما...
اریک بیشتر از این ادامه نداد و تنها با غصه در چشمان لی لی خیره ماند. لی لی که حالا از غم و اندوه عمیقی می لرزید بی اختیار بر روی پله ها نشست و همچنان که زانوهایش را در بدن خودش جمع می کرد و عضلاتش را منقبض می نمود دستهایش را بر روی دهانش گذاشت تا شاید از گریستن جلوگیری کند.
اریک با درماندگی به ایلنا که این طور شکسته و پریشان شده بود نگریست. سرانجام او هم طاقت نیاورد، خستگی یک روز کار سخت و در آخر یک شکست خرد کننده بر او چیره شدند و اریک نیز آرام بر روی پله در کنار لی لی نشست و هر دو در سکوت با افکار غم انگیز خود دست به گریبان شدند.
ایلنا همچنان از شوک و اندوه می لرزید و دندانهایش را بر هم می سایید تا جلوی روان شدن اشکهایش را بگیرد. باور نمی کرد که یک مرد جوان به خاطر سهل انگاریهای خانواده اش و بخاطر رذالت پدر خوانده اش این طور دردناک از بین رفته باشد. او از خود بی خود مارک لوگن را در ذهنش تصور کرد و بعد با دستهای خودش او را کشت!... و در کمال تعجب از این کار لذت برد!
ایلنا با درماندگی چشمهایش را بست، صورت لاغر و تکیدۀ جیمز در مقابل چشمهایش زنده شد و صدای او در گوشهایش پیچید. لی لی بی اختیار چشمهایش را گشود و نفسش را حبس کرد، نمی خواست با گریستن اریک را از آنچه که بود هم غصه دار تر و بیتابتر کند.