تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
النور در را به روی لی لی گشود و ایلنا وارد خانه شد و سپس هر دو نفر با صمیمیت یکدیگر را در آغوش گرفتند. النور همچنان که دستهایش را به دور بدن او حلقه می کرد گفت:

- لی لی عزیزم... متشکرم که به دیدن ما آمدی.

لی لی در عوض اندکی النور را فشار داد و سپس آن دو از آغوش هم بیرون آمدند. ایلنا با نگرانی نگاهی به النور که خستگی و بیخوابی را می شد در تمام اجزای صورتش دید انداخته آرام گفت:

- وقتی که اریک گفتند که حال مندی و نیک نامناسب است تصمیم گرفتم که هر طور شده برای دیدن آنها و کمک به تو به اینجا بیایم. راستی حال بچه ها چطور است؟

النور با ناراحتی پیشانیش را در دستش فشرد و آه کشید:

- نیک و مندی از دیروز تا حالا در تب شدیدی می سوزند و عملاً هیچ چیز نخورده اند. من سایر بچه ها را در اتاقی دیگر حبس کرده ام تا شاید آنها به بیماری نیک و مندی دچار نشوند ولی امروز متوجه شدم که پیتر هم کمی بیمار به نظر می آید.

ایلنا با دلسوزی و صمیمیت دستهای النور را در دستانش گرفته کمی فشرد:

- النور لطفاً نگران نباش، اریک برای کار مهمی مجبور شده که در شهر بماند ولی من داروهای لازم برای بچه ها را با خودم آورده ام و مطمئنم که با مصرف این داروها حال آن دو بسیار بهتر می شود. من هم تا مدتی اینجا می مانم و به تو کمک خواهم کرد.

                                                                      

ایلنا داروها و توضیحهای لازم را به النور داد. از آنجا که النور نتوانسته بود غذای مناسبی برای بچه ها آماده کند لی لی نیز در کارهای آشپزی با او همراه شد. پس از آماده کردن سوپ طبق نظر النور ایلنا مسئول غذا دادن به چهار کودک سالمتر شد و خود النور برای دادن غذا و دارو به دو کودک بیمار به سوی اتاق آنها به راه افتاد.

لی لی در اتاق بچه ها مثل همیشه با استقبال گرم و پر سر و صدای آنها رو به رو شد. بچه ها که از محبوس بودن در اتاق کوچک به تنگ آمده بودند با شادی آمیخته به نگرانی به ایلنا پناه بردند و لی لی مانند همیشه دوستانه و صمیمی یکی یکی آنها را در آغوش گرفته بوسید.

لی لی غذای بچه ها را در ظرفهایشان کشید و همانطور که به آنها یاری می کرد تا غذایشان را صرف کنند آرام آرام یکی از داستانهای محلی هندی را برایشان تعریف کرد. بچه ها عاشق قصه گفتن پر احساس و سرگرم کنندۀ لی لی بودند، بخصوص وقتی که خود لی لی بعضی از صحنه ها و شخصیتهای داستانش را برایشان بر روی تکه ای کاغذ نقاشی می کرد... یا وقتی که لی لی در مورد حیوانات شگفت انگیز هندوستان برایشان توضیح می داد و در ضمن توضیح هایش آن حیوان را نقاشی می کرد.

مدتی بعد لی لی دو کودک کوچکتر را به رختخوابهایشان برد تا کمی استراحت کنند و سپس خودش برای دیدن مندی و نیک و کمک به النور از اتاق خارج شد.

از آنجا که النور هنوز در اتاق دو کودک بیمار بود ایلنا هم وارد اتاق شد. نیک و مندی همچنان در تب می سوختند و به سختی نفس می کشیدند. از سوی دیگر النور هم بخاطر حجم زیاد کارهایش در این چند روز و بیخوابی شبها به شدن خسته و ناتوان شده بود. لی لی با اصرار از النور خواست که برای استراحت از اتاق بیرون برود و پرستاری از مندی و نیک را به عهدۀ او بگذارد.

 

ایلنا کمی پیش از آنکه هوا تاریک شود تصمیم گرفت که به عمارتشان بازگردد، او از النور و کودکانش خداحافظی کرده به آنها قول داد که فردا نیز به دیدنشان بیاید و از آنها جدا شد. بیرون از خانۀ النور لی لی ایستاد و با ناآرامی به ابر سیاهی که سرتاسر آسمان را پوشانده بود و هوا را از آنچه که باید تاریکتر کرده بود نگریست، آن شب بدون شک باز هم برف می بارید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:22  توسط قصه گو  | 

اریک با شنیدن این حرف به خودش پیچید، او بارها و بارها اعتراض خودش در مورد خطرناک بودن شرایط کار کارگرها در کارخانۀ نسبتاً قدیمی هنری را از راههای مختلف به گوش او رسانده بود و البته هنری عمداً به هیچ یک از آنها ترتیب اثری نداده بود. پسرک یکبار دیگر با وحشت و بغض نالید:

- آقا لطفاً عجله کنید، عموی من هم جزو زخمی ها است!

اریک با درماندگی دستش را در موهایش فرو کرده آنها را به عقب خوابانید و نفس عمیق و خشمگینی کشید:

- بسیار خوب، ولی بهتر است تو به بیمارستان بروی تا آنها یک یا دو کالسکۀ مخصوص برای انتقال مردها به بیمارستان بفرستند، من به تنهایی و در محیط کارخانه کار زیادی نمی توانم برای آنها انجام بدهم.

پسرک کمی سرش را خم کرده بی درنگ برگشت و به سوی در اتاق دوید.

با خروج پسر از اتاق اریک هم به خودش آمد و همچنان که با عجله مشغول جمع کردن وسایلی که نیاز داشت می شد رو به اوا گفت:

- خانم کارول لطفاً یک کالسکه خبر کنید، من و شما به کارخانه می رویم.

اوا نیز نیم تعظیمی کرده در حالیکه آه می کشید و زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد به سرعت به سوی در اتاق حرکت کرد.

ایلنا که تازه بر ضعفی که بر او چیره شده بود غلبه کرده بود آرام رو به اریک که به دنبال وسایل مورد نیازش با عجله از این سوی اتاق به آن سو می رفت زمزمه کرد:

- اریک آیا کاری هست که من بتوانم انجام بدهم؟

اریک مثل اینکه حضور لی لی را کاملاً فراموش کرده باشد برگشته با شگفتی به او نگریست و سپس لبخندی عصبی زد:

- خیر ایلنای عزیزم، از پیشنهادت متشکرم.

ایلنا کمی خودش را جمع کرد، بهتر بود که هر چه زودتر آپارتمان اریک را ترک کند تا مرد جوان بدون دغدغه وسایلش را جمع کرده به کارخانه برود. لی لی یکی دو قدم در اتاق به سوی اریک پیش رفت تا از او خداحافظی کند و ناگهان چیزی به خاطرش رسید:

- اریک آیا برای بیماری نیک و مندی فکری کرده اید؟

اریک با شنیدن این حرف بر جای خودش خشک شد. او برگشت و با دهان نیمه باز و چهره ای شوک شده به ایلنا نگریست، سکوت کوتاهی بر اتاق چیره شد. سرانجام اریک به خودش آمده همچنان که لبهایش را گاز می گرفت سرش را با درماندگی به طرفین تکان داد:

- خدای من... بیماری آن دو را کاملاً فراموش کرده بودم!

یکبار دیگر سکوت تلخ و سنگینی بر اتاق حاکم شد. اندکی بعد اریک مثل اینکه با خودش حرف می زد سکوت را شکست:

- باید پس از اینکه ترتیب انتقال مجروحین را از کارخانه به بیمارستان دادم هر طور که شده به دیدن بچه ها بروم! .... فقط امیدوارم که وضع مجروحین وخیم نباشد و من بتوانم پس از بستری شدنشان از بیمارستان خارج شوم.

لی لی که با دقت به حرفهای آرام اریک گوش می داد به دنبال راه حلی برای کمک به اریک سرش را پایین انداخته همچنان که چشمهایش را کمی تنگ می کرد به فکر فرو رفت. چند لحظه بعد لی لی در حالیکه چشمانش با برق امید تازه ای می درخشیدند با هیجان خودش را به اریک رسانید:

- لطفاً داروهایی که برای نیک و مندی آماده کرده اید را به همراه توضیحی کوچک در مورد طرز استفادۀ آنها به من بدهید تا به منزل النور ببرم.

اریک با تعجب سرش را بالا آورده مستقیم در چشمهای ایلنا خیره شد. کمی طول کشید تا مرد جوان توانست افکارش را منظم کرده سخن بگوید:

- ابداً ... من نمی توانم شما را در این هوای سرد به منزل النور بفرستم... فراموشش کنید!

ایلنا نگاه راسخ و جدیش را در چشمان اریک دوخته با لحنی آرام ولی متقاعد کننده گفت:

- هر طور که مایلید. من در هر حال برای کمک به النور و دیدن بچه ها امروز به منزلشان خواهم رفت. فکر کردم که شاید بتوانم کمکی به شما بکنم.

اریک با ناراحتی اخم کرده دستهایش را بالا آورد تا با این تصمیم ایلنا مخالفت کند اما پیش از اینکه بتواند جمله ای بگوید ایلنا با حالتی راسخ و مصمم سرش را تکان داد:

- اریک من امروز برای دیدن النور و بچه ها خواهم رفت و شما نمی توانید چیزی بگویید که مانع من شوید!

اریک با درماندگی نفس عمیقی کشید و برای مدت کوتاهی در چشمهای آبی و جدی ایلنا خیره ماند. او سپس آه کشیده به سوی میزی که داروهای بچه ها را بر روی آن گذاشته بود رفته به ایلنا نیز اشاره کرد تا به او ملحق شود:

- هر چند که من با تصمیمتان مخالفم ولی متشکرم که این داروها را به منزل النور می رسانید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:3  توسط قصه گو  | 

آن دو پشت در آزمایشگاه اریک ایستادند، اوا در زد و با اجازۀ اریک در را گشوده خبر ورود لی لی را به او اعلام کرد. ایلنا وارد آزمایشگاه شد و اوا در را پشت سر او بست.

اریک که در کنار یکی از میزهایش ایستاده بود لبخندی کم رنگ به ایلنا زد:

- روز بخیر ایلنا، نمی دانستم که امروز به شهر می آیید. حالتان چطور است؟

ایلنا از جایی که ایستاده بود به دقت به اریک نگریست، مرد جوان به نظر خسته و بیتاب می آمد. لی لی آرام پاسخ داد:

- روز بخیر اریک. برای انجام تعدادی کار مهم باید هر چه زودتر به شهر می آمدم و از آنجا که امروز حالم کاملاً خوب بود امروز را برای این کار انتخاب کردم.

در سکوتی که میان آن دو برقرار شد یکبار دیگر ایلنا با دقت اریک را بررسی کرد، با توجه به سرو وضع کمی نامرتب او و رنگ اندکی پریده اش ایلنا نتیجه گرفت که اتفاق مهمی باید افتاده باشد. او با دلسوزی و با لحنی آرام پرسید:

- اریک آیا اتفاقی افتاده است؟

اریک سرش را پایین انداخته همچنان که با دودلی لبش را می گزید دستش را درون موهایش فرو کرده آنها را به شدت به عقب خوابانید، حالا لی لی شک نداشت که اتفاق مهمی رخ داده است که پزشک جوان را این طور هیجان زده کرده است. لی لی با نگرانی و بدون اینکه نگاهش را برای لحظه ای از روی اریک بردارد دو سه قدم به او نزدیک شد. سرانجام اریک به خودش آمده سرش را بلند کرد و آرام زمزمه کرد:

- متاسفانه نیکلاس و آماندا (۱) هر دو به شدت بیمار هستند.

ایلنا از ناراحتی لرزید، نیک (۲) و مندی (۳) کوچکترین پسر و دختری بودند که النور از آنها مراقبت می کرد. ایلنا از خود بی خود با صدایی گرفته پرسید:

- بیمار؟.... چه بیماریی؟

اریک از ناراحتی به خودش پیچید:

- هنوز نمی توانم چیزی بگویم، امیدوارم که تنها یک سرماخوردگی شدید باشد.

لی لی با غصه سرش را تکان داده لبش را گاز گرفت:

- کی این دو بیمار شدند؟

- ظاهراً از دو شب پیش نیک علائم خفیف بیماری را نشان داده است و مندی از دیروز صبح. امروز که آنها را دیدم حال هر دوی آنها بسیار نامناسب بود.

اریک به سوی میز کارش برگشته مشغول آماده کردن داروهایی که نیاز داشت شد و همچنان ادامه داد:

- باید هر چه زودتر برای رسانیدن این داروها و کمک به النور به خانۀ آنها بازگردم.

لی لی با ناراحتی با چند قدم سریع خودش را به کنار اریک رسانید و مستقیم در چهرۀ او نگریست:

- لطفاً مرا هم با خودتان ببرید، مطمئنم که می توانم کمی به شما و النور کمک کنم.

پیش از آنکه اریک بتواند در جواب صحبت ایلنا مخالفت کند صدای قدمهای تند و سراسیمه ای از بیرون از اتاق نظر آن دو را به خود جلب کرد و سپس اوا در را به سرعت گشوده ابتدا خود او و پشت سرش پسر جوانی هراسان و وحشت زده خودشان را به درون اتاق انداختند. اریک و ایلنا شوک شده و درمانده ایستادند و بدون اینکه قدرت صحبت داشته باشند به تازه واردین نگریستند. این اوا بود که سکوت را شکست و با صدایی گرفته و ناراحت گفت:

- آقا، ظاهراً اتفاق بسیار بدی در کارخانۀ ریسندگی افتاده است!

ایلنا با شنیدن این حرف احساس کرد که بیشتر نمی تواند بر روی پاهایش بایستد و بی اختیار به میزی که کنارش ایستاده بود تکیه داده دستش را بر روی قلبش گذاشت. اریک در جای خود چند قدم سریع به سوی اوا و پسرک برداشته رو به پسرک پرسید:

- در کارخانه چه اتفاقی افتاده است؟

پسرک که به شدت نفس نفس می زد کوشید که صحبت کند ولی در میان نفسهای سنگین و سریعش هیچ صدایی از گلویش خارج نشد و در عوض خودش بر روی زانوهایش خم شده به سرفه افتاد، کاملاً معلوم بود که پسر بیچاره تمام راه را دویده است! اریک به سرعت به سمت پارچ آبی که در اتاقش بود رفته لیوانی پر کرد و دوباره به کنار پسرک برگشت، شانۀ او را محکم گرفت و به او یاری کرد تا خودش را راست کند. وی سپس لیوان آب را به دست پسر داد و با اطمینان زمزمه کرد:

- آرام باش... همه چیز درست می شود... آرام باش و سعی کن نفس های عمیق

بکشی.

پسرک بی اختیار طبق دستور اریک به سختی چند نفس نسبتاً عمیق کشید. وقتی که کمی حالش بهتر شد اریک دست پسر و لیوان آب را بالا برد تا او کمی از آن بنوشد. پس از نوشیدن آب حال پسر واضحاً بهتر شده بود. این بار پسرک با صدایی بریده بریده و هراسان رو به اریک التماس کرد:

- آقا لطفاً با من بیایید، یکی از ماشینهای کارخانه از جای خودش خارج شده است و سه نفر از کارگرها را به شدت زخمی کرده است.

(۱) Amanda

(۲) Nick

(۳) Mandy

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 21:41  توسط قصه گو  | 

تقریباً دو ساعت بعد لی لی که در مقابل فروشگاه خیاطی و لباس فروشی خانم رابینز ایستاده بود لیست کارهایش را نگاه کرد و با افتخار و خوشحالی لبخند زد، در همین مدت کوتاه او توانسته بود عملاً تمام هدایایی که نیاز داشت را سفارش بدهد و بجز سفارش چند دست لباس زنانه برای خودش و چند نفر از دوستانش و ملاقات با خانم رابینز کار دیگری در لیستش باقی نمانده بود.

خانم رابینز مدیرۀ شیک ترین و باکلاس ترین فروشگاه البسۀ زنانه در نورسهمپتن بود و طبیعتاً لی لی طرحهای لباسهایش را برای دوخت به او سفارش می داد. خانم رابینز با دیدن طرحهای بسیار هنرمندانه و زیبای لباسهای ایلنا از او خواسته بود که با وی همکاری کند و هر ماه سه طرح لباس جدید برای فروشگاه او رسم کند.

اگرچه لی لی به مبلغی که برای این کار به او پیشنهاد شده بود نیازی نداشت اما فکر طراحی حرفه ای و منظم البسۀ زنانه برایش بسیار شیرین و هیجان انگیز بود و او به زودی موافقت والتر را نیز برای انجام این کار جلب کرد. از آن پس لی لی هر  از چندگاهی با طرحهای جدیدش به دیدن خانم رابینز می رفت، هر دو برای مدتی بر روی طرحها کار می کردند و آنها را اندکی تغییر می دادند و بعد برای دوخت به کارگاه مغازه می فرستادند.

مدتی قبل و پیش از آنکه لی لی بخاطر سرماخوردگی در عمارت بستری شود در ملاقاتی خانم رابینز از او خواسته بود که به مناسبت سال نو این بار پنج طرح برای او آماده کند و ایلنا نیز با خرسندی پذیرفته بود. او در مدت بیماری و نقاهتش توانسته بود طرحها را آماده کند و به همین خاطر امروز مایل بود که هر چه زودتر خانم رابینز را ملاقات کند و طرحها را همان طور که قول داده بود به او تحویل بدهد. ایلنا همان طور که کیف مخصوصی که طرحها را در آن گذاشته بود را در دستش گرفته بود نفس عمیقی کشید و وارد فروشگاه شد.

تقریباً چهل دقیقۀ بعد لی لی کاملاً شاد و سرزنده از فروشگاه خانم رابینز بیرون آمد، آن روز به طرز شگفت انگیزی کارهایش سریع و منظم انجام شده بودند و او نمی توانست خوشحالیش را در این مورد کتمان کند. او به سراغ هاردی رفته افسارش را گشود و با یک حرکت سبک و چابک سوار بر اسب شد.

پیش از آنکه لی لی به سوی عمارتشان بازگردد فکری از ذهنش گذشت. وقتی که لی لی به شهر می آمد گهگاه پیش از بازگشت به عمارت به دیدن پدرش و اریک می رفت و اغلب یکی از این دو نفر در مسیر بازگشت به منزل با او همراه می شدند. ایلنا با خودش اندیشید که شاید آن روز هم یکی از این دو نفر مایل به رفتن به عمارت باشند و در این صورت می توانستند او را همراهی کنند. او در ذهنش لحظه ای به این موضوع فکر کرد و از آنجا که آپارتمان اریک در فاصلۀ بسیار کمی از فروشگاه خانم رابینز بود تصمیم گرفت اول به دیدن اریک برود.

در مقابل آپارتمان اریک، طبق معمول همیشه خانم اوا کارول در را به روی ایلنا گشوده با لبخندی کوچک از او استقبال کرد:

- اوه… روز بخیر خانم دانوان، از دیدنتان خوشحالم.

ایلنا لبخندی گرم و پر انرژی به او زد:

- روز شما هم بخیر خانم کارول، امیدوارم که حالتان خوب باشد.

اوا به علامت مثبت سرش را تکان داد و همانطور که لی لی را به داخل آپارتمان دعوت می کرد گفت:

- آیا برای دیدن دکتر هامند به اینجا آمده اید؟

ایلنا همچنان که به دنبال اوا می رفت گفت:

- برای احوالپرسی از شما و دیدن دکتر هامند… راستی وضعیت پایتان چطور است خانم؟

اوا با قدردانی به ایلنا نگریست:

- بسیار بهتر از قبل. چند روز استراحت و ماندن در تختخواب درد پایم را بسیار بهتر کرده است. فکر می کنم بهتر است قبول کنم که دیگر بدنم جوانی و سلامت سابق را ندارد!

اوا و به دنبالش لی لی به سوی اتاق کار اریک از پله ها بالا رفتند. ایلنا با دلسوزی گفت:

- من فکر می کنم که وضعیت جسمی شما هنوز هم از بسیاری از افراد جوان بهتر است. حقیقت اینجاست که هر شخصی پس از کار مداوم دیر یا زود نیاز به استراحت و تجدید قوا پیدا می کند.

اوا برگشت و با مهربانی به ایلنا لبخند زد:

- از دلگرمیتان متشکرم خانم و امیدوارم که حق با شما باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 5:9  توسط قصه گو  | 

ایلنا سوار بر هاردی به سوی نورسهمپتن به راه افتاد. او به زودی و در کمال خرسندی در یافت که با وجود ابر سنگینی که آسمان را تیره کرده بود هوا چندان سرد نبود. از آنجا که او لباسهای بسیار گرمی پوشیده بود حالا حتی کمی احساس گرما می کرد و در حقیقت از سردی هوا بر روی پوست صورتش احساس شعف و لذت می نمود. از همه مهمتر اینکه هاردی کاملاً رام و رهوار حرکت می کرد و اثری از شیطنتهای سابق در رفتارش دیده نمی شد.

در شهر ایلنا به توصیۀ آبراهام پیش از هر چیز به کارگاه آهنگری آقای اسمیت رفت. بنابر گفتۀ آبراهام ممکن بود که فرانک و اسبها هنوز در کارگاه باشند و او بتواند هاردی را با صحرا عوض کند.

لی لی نزدیک آهنگری از هاردی پیاده شد، حتی از جایی که او ایستاده بود صدای چکشها و ابزار آهنگری به وضوح به گوش می رسید. او همچنان که دهانۀ اسب را می کشید به مقابل در کارگاه رفته با کنجکاوی به درون آن سرک کشید، هوای گرمی که بدون شک نتیجۀ کار کورۀ آهنگری بود به صورتش خورد و احساس جالب و پرنشاطی به او بخشید. اندکی طول کشید تا چشمان لی لی به تاریکی کارگاه و گوشهایش به صدای پتکها و تنورۀ کوره عادت کردند. حالا او در تاریکی داخل کارگاه به جز وسایل عجیب و متنوع آهنگری پیکرۀ آقای اسمیت و شاگردش که هر یک مشغول کار بر روی قطعه ای بودند را تشخیص می داد.

ایلنا کمی انتظار کشید تا صدای داخل کارگاه کمتر شود و بعد با صدای بلند سلام کرد. هر دو مرد با شنیدن صدای زنانه و ظریف لی لی با تعجب برگشتند و به سوی در نگریستند. این خود آقای اسمیت بود که در حالیکه دست از کار می کشید و دستهایش را با پارچه ای که ظاهراً برای همین منظور نزدیک دستش نگه می داشت پاک می کرد با لبخندی وسیع به سوی ایلنا آمد:

- روز بخیر خانم دانوان.

ایلنا کمی از در فاصله گرفت تا مرد آهنگر بتواند از کارگاهش خارج شود، چهره و اندام آقای اسمیت دقیقاً لی لی را به یاد آهنگرهای کتابهای داستان کودکیش می انداخت. مرد میانسال بسیار درشت اندام و حتی فربه بود و بازوهای عریانش که از زیر لباس و پیش بند چرمیش دیده می شدند بسیار قطور و قوی بودند. ایلنا لبخند مودبی به وی زد:

- روز بخیر آقای اسمیت. امیدوارم که در میانۀ کارهایتان مزاحمتان نشده باشم.

آهنگر با سرگرمی خندید، زیبایی و ظرافت این دختر بسیار جوان و حالا طرز صحبت مودبانه و آرامش سرگرمی جالبی برای او بود:

- خیر خانم. چه کاری می توانم برایتان انجام بدهم؟

ایلنا نفس عمیقی کشید:

- فرانک، کالسکچی پدرم، امروز تعدادی از اسبهای عمارت را برای رسیدگی به نعلهایشان به کارگاه شما آورده بود. می خواستم بدانم که آیا می دانید کجا می توانم او و اسبها را بیابم.

ابروهای آقای اسمیت بالا رفتند:

- البته خانم، تقریباً تا بیست دقیقۀ پیش آنها هنوز اینجا بودند. ولی وقتی که کار نعلهای تازه برای اسبها تمام شد اینجا را ترک کردند و من درست نمی دانم که به کجا رفتند... حدس می زنم به عمارتتان بازگشته باشند.

لی لی با ناراحتی در خودش فرو رفت و در دل به بختش ناسزا گفت. مرد آهنگر متوجه ناراحتی ایلنا شد:

- آیا همه چیز مرتب است خانم؟

لی لی به خودش آمد:

- آه... البته... از اینکه وقتتان را گرفتم عذر می خواهم آقا.

آقای اسمیت یکبار دیگر خندید:

- حرفش را هم نزنید خانم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 23:23  توسط قصه گو  |