تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
رنگ صورت والتر با شنیدن این حرف طوری سفید شد که انگار هرگز خونی در بدن او نبوده است و از آنجا که زانوهایش نمی توانستند بیش از این وزنش را تحمل کنند او با یک قدم لرزان خودش را به دیواری که نزدیکش بود رسانیده به آن تکیه داد و به نفس نفس افتاد.

اریک نیز درمانده و مستاصل بدون آنکه بتواند کوچکترین حرکتی کند ایستاد و با شرمندگی به والتر نگریست... همه چیز طوری برایش کابوس وار به نظر می رسید که آرزو داشت هر چه زودتر در تختخوابش از خواب برخیزد! پس از سکوت کوتاهی اریک سرانجام تمام قدرتش را جمع کرد و رو به والتر گفت:

- پدر ایلنا تا امروز بارها به منزل النور رفته است ... شما نباید این طور خودتان را نگران کنید.

والتر حتی نتوانست در جواب اریک سخنی بگوید و همانطور که بی روح و خرد شده به دیوار تکیه داده بود به او نگریست. این مارتا بود که این بار مداخله کرده آرام زمزمه کرد:

- ایلنا امروز با هاردی به شهر آمده بودند.

با شنیدن این حرف اریک از ناباوری و خشم چشمهایش را بسته نفسش را در سینه حبس کرد تا فریاد نکشد، چطور ممکن بود که همه چیز این طور دست به دست هم داده باشند تا لی لی آن شب ناپدید شود!

سرانجام والتر بر خودش مسلط شد، او خودش را صاف کرده چهرۀ مصمم و راسخ همیشگیش را به خود گرفت:

- باید یک گروه جستجو تشکیل بدهیم و به دنبال او بگردیم... هر طور شده باید لی لی را بیابیم.

او رو به دختر خدمتکار گفت:

- لطفاً به آبراهام اطلاع بدهید که اسبها را زین کند.

و سپس رو به مارتا کرد:

- مارتا لطفاً مردها را به دفتر کار من بفرستید.

و خودش به سوی دفتر کارش به راه افتاد. اریک با ناراحتی و شرمندگی رو به والتر گفت:

- پدر لطفاً کمی به من فرصت بدهید تا چند چیز ضروری را با خودم بردارم و سپس با شما همراه می شوم.

والتر برگشت و نگاه مهربان و درمانده ای به اریک کرد:

- اریک عزیزم تو باید به شدت خسته و گرسنه باشی... من و چند نفر از مردها می توانیم از عهدۀ این کار برآییم، توصیه می کنم که شما اینجا بمانی.

اریک با التماس و خجالت قدمی به سوی والتر برداشت:

- لطفاً حرفش را هم نزنید... من حتماً امشب با شما خواهم آمد. فقط اندکی به من فرصت بدهید تا چیزهایی که لازم هستند را بردارم.

 

والتر، اریک و چهار نفر از مردها در حالیکه چراغهای نفتی مخصوص و چند مشعل در دست داشتند در دل شب و زیر بارش سنگین برف راه منزل النور را در پیش گرفتند. تصمیم آنها بر این شده بود که پیش از هر چیز به خانۀ النور بروند، ممکن بود که ایلنا پس از تاریک شدن هوا و با توجه به بارش برف تصمیم گرفته باشد که آن شب را در منزل النور بماند.

آنها فاصلۀ میان عمارت و مقصدشان را در سکوت و به سرعت طی کردند. هیچ یک از آنها با توجه به اتفاقی که افتاده بود علاقه ای به صحبت کردن نشان نمی دادند و از آن گذشته همگی تمام حواسشان را بر روی جاده و اطراف آن متمرکز کرده بودند تا شاید سرنخی از لی لی بیابند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:38  توسط قصه گو  | 

اریک در مقابل پلکان عمارت از نایت پیاده شد، خسته تر از آن بود که اسبش را خودش به اسطبل ببرد و در نتیجه از دور اشاره ای به دربانی که در را به رویش گشوده بود کرده اسبش را همانجا رها کرد و از پلکان عمارت بالا رفت.

یکی از دخترهای خدمتکار در را به رویش گشود:

- به خانه خوش آمدید آقای اریک...

اریک با خستگی سرش را تکان داده از او تشکر کرد و قدم به درون عمارت گذاشت. دخترکی که در را به رویش گشوده بود با کنجکاوی همراه با نگرانی به بیرون از عمارت سرک کشید، درست مثل اینکه منتظر کس دیگری بود. اریک برگشت و با تعجب به او نگریست. لحظاتی بعد دخترک که از یافتن فرد دیگری در بیرون از عمارت ناامید شده بود داخل عمارت شده با ترس و اضطراب در چهرۀ متعجب اریک نگریست و آرام زمزمه کرد:

- پس خانم ایلنا... خانم ایلنا کجا هستند؟

سوال دختر آنقدر از نظر اریک شگفت انگیز و بی مقدمه آمد که او حتی شک داشت که سوال را درست شنیده است. اریک همانطور بر جایش ایستاد و با تعجب و در سکوت به دختر خدمتکار نگاه کرد. اندکی بعد سکوت حاکم بین آن دو با صدای پاهای زنانه ای که به سرعت به سوی آنها می آمدند شکسته شد. اریک برگشت و به سوی صدا نگریست؛ مارتا با چهره ای گرفته و رنگ پریده به سویشان می آمد.

مارتا در فاصلۀ چند قدمی از آن دو ایستاد:

- شب بخیر اریک عزیزم...

و بعد ناخودگاه سرک کشید تا پشت سر اریک به دنبال ایلنا بگردد. پیش از اینکه اریک بتواند پاسخ سلام او را بدهد و یا سوالی از او بپرسد والتر که تا آن لحظه از شدت نگرانی خودش را در دفتر کارش حبس کرده و بی اختیار و بی توقف در آن قدم زده بود با قدمهای بلند و سریع و چهره ای جدی اما بیتاب به آنها پیوست. اریک با نگرانی به والتر نگریست و آرام زمزمه کرد:

- شب بخیر پدر...

اما حتی جرات نکرد که سوال تلخی که در ذهنش بوجود آمده بود را از وی بپرسد. والتر به علامت سلام سرش را تکان داد و بعد با صدایی گرفته که به زحمت از گلویش خارج می شد زمزمه کرد:

- آیا ایلنا با تو نیست؟     

اریک بر جای خودش سست شد، او بدون آنکه بتواند نگاهش را برای لحظه ای از چشمان بی قرار والتر بردارد زمزمه کرد:

- خیر...

والتر با شنیدن جواب اریک به شدت در خودش فرو رفت، چهره اش از اضطراب و ناباوری دگرگون شد و همچنان که سرش را پایین انداخته بود دستش را در میان موهایش کشیده آنها را به عقب خوابانید و لبهایش را جوید. مدتی در سکوت بین آنها سپری شد تا سرانجام اریک به خودش جرات داد و با صدایی لرزان پرسید:

- مگر او به خانه بازنگشته است؟!

والتر سرش را بالا آورد و به تلخی به اریک نگریسته به علامت نفی سرش را تکان داد:

- او ظهر برای رفتن به شهر از عمارت خارج شده است و تا حالا بازنگشته است... فکر می کردم که شاید پیش تو مانده است تا با هم به عمارت بازگردید.

با شنیدن این حرف برای یک لحظه مقابل چشمهای اریک سیاهی رفته عرق سردی بر سرتا پای بدنش نشست. حتی فکر اینکه به والتر بگوید که وی عملاً مسبب رفتن دختر عزیزش در چنین هوایی به منزل النور براون شده است او را از خجالت و وحشت دیوانه می کرد. زمانی نسبتاً طولانی که برای هر کدام از آنها به نظر چندین سال می آمد در سکوت بین آنها طی شد تا اریک توانست بر خودش غلبه کند:

- ایلنا در شهر به دیدن من آمدند...

نگاه والتر موشکاف و دقیق در چشمان او ثابت شد، اریک در زیر نگاه والتر که انگار می خواست تمام اطلاعات وی در این مورد را از درون مغزش بیرون بکشد در خودش فرو رفت. او به زحمت آب دهانش را فرو داده ادامه داد:

- من به او گفتم که دو نفر از کودکان النور به شدت بیمار شده اند و او تصمیم گرفت که به دیدن آنها برود... متاسفانه من به خاطر حادثه ای که در کارخانۀ ریسندگی اتفاق افتاده بود نتوانستم او را همراهی کنم و در عوض راهی کارخانه شدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:47  توسط قصه گو  | 

وقتی که اریک سوار بر اسبش در جادۀ منتهی به عمارت پیش می آمد مدتی از تاریک شدن هوا می گذشت. سرمای هوا که تا مغز استخوان هر کسی رخنه می کرد، بارش برف سنگین و خستگی یک روز کار طاقت فرسا، پر هیجان و طولانی به حدی عذاب آور و شدید بودند که می توانستند هر کسی را درمانده کرده به ستوه بیاورند اما اریک آنقدر در افکارش غرق بود که حتی آنها را احساس نمی کرد.

اتفاق دلخراشی که آن روز در کارخانۀ ریسندگی افتاده بود اولین نمونه از این حوادث نبود. پیش از این هم چندین بار ماشینهای نسبتاً قدیمی کارخانه حوادثی را برای کارگران بیچاره بوجود آورده بودند. به طوری که او، ریچارد و سایر پزشکان بیمارستان در مورد فضای ناامن کارخانه چندین بار هشدار داده بودند... و البته هنری هر بار در ابتدا این طور وانمود کرده بود که خودش و مشاورینش مشغول بررسی راه حلهایی برای رفع این مشکلات هستند و به محض اینکه آبها از آسیاب افتاده بودند همه چیز را متوقف کرده بود؛ مثل اینکه هرگز اتفاقی نیفتاده است.

حادثۀ آن روز بدون شک یکی از موارد بسیار بد در تاریخ کارخانه بود. ماشینی که از جایش در رفته بود سه نفر از کارگرها را به شدت زخمی کرده بود. وقتی که او و اوا کارول به کارخانه رسیدند یکی از کارگرها که زخمهای عمیق تری داشت بخاطر خونریزی زیاد بی هوش شده بود. درست در چیزی که به یک معجزه شبیه بود او به کمک اوا موفق شد با سرعت عجیبی زخمهای عمیق تر کارگرها را یکی پس از دیگری ضدعفونی کرده بخیه بزند و به ضدعفونی و پانسمان کردن زخمهای سطحی تر مردها بسنده کرده بود.

هنری برای اینکه وانمود کند حادثه ای که اتفاق افتاده است برایش اهمیت دارد با نگرانی ساختگی در محوطۀ کارخانه حضور پیدا کرده بود. اریک با خودش اندیشید که چقدر از هنری و کوته فکری و غرور او منزجر است. حتی در آن شرایط بحرانی هنری بیش از زندگی سه انسان دیگر به خودش می اندیشید و با دیدن اریک به عنوان پزشک کاملاً آزرده شده بود. او با ناراحتی پرسیده بود که چه کسی برای آوردن پزشک رفته است. پسرکی که خبر حادثه را برای اریک آورده بود خودش را به هنری معرفی کرده بود و هنری بلافاصله از خشم منفجر شده بود و با عصبانیت به پسرک تشر زده بود که باید به بیمارستان می رفته است تا پیش از اینکه دیر شود مجروحین را به بیمارستان منتقل کنند. پسر با ترس و لرز پاسخ داده بود که از آنجا که کارخانه فاصلۀ زیادی تا بیمارستان داشت او اول به سراغ اریک آمده بود و بعد خودش را به بیمارستان رسانیده بود.

در طول مشاجرۀ هنری با پسر کارگر اریک به زحمت خودش را نگهداشته بود تا به نفع پسرک مداخله نکند و هنری را بر جای خودش ننشاند... اما خوب می دانست که حتی یک کلمه از سوی او به نفع پسرک و بر علیه هنری در مقابل کارگرها مساوی با اخراج بدون درنگ پسرک است.

سرانجام وقتی که مردهای زخمی را به دستور اریک در کالسکه های مخصوص بیمارستان گذاشتند و کالسکه ها به سوی بیمارستان حرکت کردند اریک که تحملش را از دست داده بود به هنری که ظاهراً برای تشکر و در باطن برای بیرون راندن هر چه سریعتر او از کارخانه اش به سراغ وی آمد بود با خشم گفته بود که " بهتر است که برای تنوع هم که شده سعی کند کمی به بلوغ ذهنی نزدیکتر شود" و بی درنگ به همراه اوا هنری و کارخانه اش را ترک کرده بودند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 4:29  توسط قصه گو  | 

ایلنا به اطرافش نگاه کرد، درخت بدون برگی نزدیک به جاده اما کمی دورتر از جایی که وی بر زمین نشسته بود نظرش را به خود جلب کرد. خوشبختانه تنۀ درخت آنقدر قطور بود که وی بتواند به آن تکیه بدهد و کمی پناه بگیرد. لی لی شرایطش را بررسی کرد، با وضعی که پایش داشت بدون شک نمی توانست بر روی آن بیایستد و یا راه برود. تنها راهی که در این شرایط به ذهنش می رسید این بود که چهار دست و پا به سوی درخت بخزد و در طول مسیرش پای مجروحش را بالا بگیرد تا مانع از آسیب بیشتر آن شود. لی لی برای دقایقی بیشتر بر جایش نشست و چندین نفس عمیق کشید، سپس دندانهایش را بر هم سایید تصمیمش را گرفت و از جایی که نشسته بود نیم خیز شد.

وقتی که لی لی به کنار تنۀ درخت رسید نفسش عملاً بند آمده بود، چهار دست و پا رفتن در این برف سنگین بسیار سخت تر و طاقت فرساتر از آنچه که می اندیشید بود. از آن گذشته درد شدیدی در کمر و پای مجروحش احساس می کرد، ظاهراً وقتی که زمین خورده بود کمرش هم آسیب دیده بود. او به زحمت خودش را در خلاف جهت باد سردی که تازه شروع به وزیدن کرده بود به کنار تنۀ درخت کشیده به آن تکیه داد. سپس اندکی به همان حال ماند تا نفسهایش را دوباره بازیابد.

بعد از فعالیتی که کرده بود احساس سرمای چندانی نمی کرد و همین کمی به او قوت قلب می داد. چند ثانیه بعد که نفسهایش مرتب تر و آرام تر شدند لی لی به خودش تکانی داد و پاهایش را در بدنش جمع کرد تا کمی گرمتر بماند. او سپس همانطور که نشسته بود لباسهایش را کمی مرتب کرد و آنها را نیز به دقت به دور خودش پیچید. متاسفانه لباسهایش بخاطر خوابیدن و حرکتش در میان برفها کمی خیس و نمناک شده بودند. ایلنا با درماندگی آه کشید و به آسمان که حالا تاریک شده بود نگریست، چقدر از این ابر تیره و سیاه که جلوی نور مهتاب و ستاره ها را پوشانده بود بیزار بود!

باد پر سوزی که می وزید او را به خود آورد، لی لی کمی بیشتر خودش را در پناه درخت جمع کرده از شدت سرما دستهایش را در زیر بغلها و صورتش را بر روی زانوانش پنهان کرد و خودش را تا جایی که می توانست مچاله نمود. او چندین بار شنیده بود که در چنین شرایطی برای جلوگیری از یخ زدن باید هر طور که شده بیدار بماند. ایلنا ناچار شروع به خواندن ترانه هایی که شنیده بود و به یاد داشت کرد. او از ترانه های انگلیسی آغاز کرد و آرام آرام به ترانه های ایتالیایی و فرانسوی رسید.  

تقریباً نیم ساعت بعد سرمای هوا و نمناکی لباسهایش ایلنا را به ستوه آورده بودند. او به سختی کوشید که خودش را کمی جا به جا کند تا از دردی که در کمر و پهلوهایش ریشه دوانده بود بکاهد ولی در کمال درماندگی و ترس دریافت که بدنش کرخت تر و بی حس تر از آن است که از فرمانهای مغزش پیروی کند. ایلنا هراسان کوشید که خودش را کمی تکان بدهد و این بار موفق شد... یا شاید فکر می کرد که موفق شده است... او از خود بی خود با صدایی کمی بلندتر مشغول زمزمه کردن ترانه هایش شد ولی صدایش حتی به زحمت به گوشهای خودش رسید، درست مثل اینکه حتی صدایش هم در این سرمای وحشتناک منجمد شده بود. او با وحشت و ترس لرزید... هر طور که بود نباید می خوابید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2:53  توسط قصه گو  | 

با وجود اینکه پوست صورت ایلنا در اثر سرمای هوا عملاً کرخت و بی حس شده بود ولی سرمای نمناکی که آرام آرام صورتش را در زیر خود می پوشانید وی را به هوش آورد. لی لی گیج و مبهوت پلکهایش را گشود و به رو به رویش نگریست، آسمان ابری، تار و گرفته با دانه های کوچک و پراکندۀ برف که آرام آرام پایین می آمدند نگاهش را پر کرد. ایلنا خواب آلود و بی توان یکبار دیگر چشمهایش را بست و چند ثانیۀ بعد دوباره گشود؛ باز هم منظرۀ بغض آلود قبل بدون تغییر مقابلش قرار داشت.

ایلنا بار دیگر چشمهایش را بست و این بار با تمام قدرت به مغزش فشار آورد تا دلیل خوابیدنش در زیر آسمان برفی را به خاطر بیاورد. مغز شوک شده و منجمدش آرام آرام شروع به کار کرد و در ابتدا خاطره های گنگی از سفر آن روزش به شهر و ملاقاتش با خانم رابینز و اریک را به خاطر آورد. حالا آرام آرام مغزش بیشتر به خود می آمد و در نتیجه روند فکریش تندتر می شد؛ بعد از آن بود که او به یاد ملاقاتش با النور و بچه های بیمار او افتاد و بعد حرکتش به سوی عمارتشان را به خاطر آورد و در آخر هاردی که در میان راه او را زمین زده بود!

ایلنا وحشت زده و هراسان لرزید، درست نمی توانست حدس بزند که چه مدت بی هوش بوده است ولی از آنجا که هوا هنوز اندکی روشن بود حدس زد که نباید مدت زیادی از زمین خوردنش گذشته باشد.

او در تلاشی برای هوشیار شدن بی اختیار ناگهان تمام ماهیچه هایش را منقبض کرد؛ درد شدیدی در گردن، کمر و پاهایش پیچید و او آه دردناکی کشید. یکبار دیگر و این بار به آرامی ایلنا کوشید که دستها و پاهایش را تکان بدهد و با وجود دردی که در آنها احساس می کرد خوشبختانه موفق شد. لی لی دستهایش را به پشت اهرم کرد و آرام از جایش برخاسته نشست، درد شدیدی در کمر، گردن و از همه بدتر سرش پیچید. سردردش طوری شدید بود که آخرین رگه های درد را بوضوح در پشت چشمها، فکها و حتی ریشه های دندانهایش احساس کرد. او از خود بی خود دستهایش را بالا آورد و مشغول معاینۀ سر و گردنش شد و خوشبختانه آنها را سالم یافت.

ایلنا با وحشت به اطرافش نگریست تا شاید هاردی را بیابد، در تاریک نسبی هوا و با توجه به رنگ قهوه ای پررنگ اسب یافتنش غیر ممکن به نظر می آمد و او اندکی بعد از یافتن هاردی ناامید شد. فکر ترسناکی ذهن لی لی را پر کرد، به زودی هوا کاملاً تاریک می شد و او در این هوای سرد و برفی در میان بیابان کاملاً تنها بود!

لی لی وحشت زده و هراسان از جایش پرید، باید با پای پیاده خودش را هر چه زودتر به عمارتشان می رسانید.

درست در زمانی که ایلنا نیم خیز شد تا بر روی پاهایش بیاستد درد کرخت کننده و نفس گیری در پای راستش پیچید، لی لی از درد فریاد کوچکی کشید و بی اختیار در حالیکه نفسش را از درد حبس کرده بود خودش را از پشت بر زمین انداخته پایش را کمی از زمین بالا گرفت. اندکی طول کشید تا وی به خودش آمد، او به خاطر آورد که در آخرین لحظه پیش از زمین خوردن پایش در رکاب هاردی گیر کرده به شدت پیچیده بود.

لی لی کوشید که یکبار دیگر بدون آنکه پایش را بر زمین بگذارد آن را از قوزک کمی به اطراف بچرخاند. با اولین حرکتی که او به پایش داد یکبار دیگر درد وحشتناک در پایش پیچید و او از شدت درماندگی و درد نالید... حالا وی نه تنها بی کس و بی پناه در یک شب زمستانی در بیابان مانده بود بلکه پایش هم احتمالاً شکسته بود و او نمی توانست احیاناً بیشتر از چند قدم حرکت کند. با این فکر ایلنا با فلاکت و بدبختی در خودش فرو رفت و اشک در چشمهایش حلقه زد. او دستهایش که در دستکشهای چرمیشان پوشانده شده بودند را بالا آورد و مقابل صورتش گرفته بر چشمهایش فشرد تا مانع از هق هق گریه اش شود.

چند دقیقۀ بعد لی لی به خودش آمد، او دستهایش را از روی صورتش برداشت و مصمم و راسخ دندانهایش را بر هم فشرد... با نشستن و گریستن وضعیتش بدون شک بهتر نمی شد! او به فکر فرو رفت، اطمینان داشت که به زودی پدرش و سایرین که متوجه غیبتش شده بودند به دنبالش خواهند آمد. اریک می دانست که او به منزل النور رفته است و آنها حتماً به منزل النور می رفتند تا وی را بیابند. مهمترین کاری که او باید در این شرایط انجام می داد این بود که سرپناهی برای خودش بیابد تا از سرمای گزندۀ هوا در امان بماند و منتظر عبور پدرش و سایرین از جاده شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 21:48  توسط قصه گو  | 

لی لی به سراغ هاردی که وی را چند ساعت پیش در پناه خانۀ النور بسته بود رفته او را گشود و سوارش شد. لی لی در مورد مسیرش کمی اندیشید، اگر به جای راه عادی که ابتدا به شهر و از آنجا به عمارتشان منتهی می شد از مسیر میانبری که مستقیم به عمارتشان ختم می شد می رفت می توانست در کمتر از یک ساعت دیگر در عمارتشان باشد. او تصمیمش را گرفت و به هاردی اشاره کرد تا راه بیفتد.

هنوز مسافت زیادی را طی نکرده بودند که هاردی با ناراحتی برجایش ایستاد. ایلنا کوشید که با چند ضربۀ آرام به پهلوی اسب او را دوباره به حرکت وادارد ولی هاردی با سماجت بر جایش ایستاده بود و در پاسخ ضربه های لی لی سمهای جلویش را با نارضایتی بر زمین می کشید و سرش را که پایین انداخته بود تکان می داد.

ایلنا ناچار از اسب پیاده شد و رو به روی آن قرار گرفت. هاردی سرش را بالا آورد و با دقت به صورت ایلنا نگریست. لی لی با مهربانی پیشانی او را نوازش کرد و سپس صورت هاردی را در آغوش گرفته دستش را دور گردن او حلقه کرد. هاردی آرام ایستاد و اجازه داد لی لی با یالهای بلند و گردنش بازی کند. لی لی سرش را کمی به گوشهای حیوان چموش نزدیک کرد و با لحنی آرام و دوستانه زمزمه کرد:

- خواهش می کنم هاردی... خواهش می کنم... من مطمئنم که تو اسب خوب و باهوشی هستی... می دانی که الان وقت بازیگوشی نیست. اگر با من همکاری کنی و مانند صبح خوب و رهوار باشی تا کمتر از یک ساعت دیگر در عمارت خواهیم بود و تو می توانی در اسطبل استراحت کنی و علوفه بخوری... خواهش می کنم هاردی... می بینی که هوا در حال تاریک شدن است و ما وقت چندانی برای بازیگوشی و شیطنت نداریم.

ایلنا کمی بیشتر در همان حال ماند و گردن اسب را نوازش کرد. اندکی بعد او صورت اسب را رها کرد و در عوض افسار او را گرفته با پای پیاده بر روی برفها به سختی به راه افتاد. بدون شک هاردی از اینکه مجبور بود با یک سوار در این میان برفها یورتمه برود ناراضی بود و به همین دلیل ایستاده بود.

لی لی مسافت کوتاهی را در حالیکه افسار هاردی را به دنبال می کشید طی کرد. دقایقی بعد او تصمیم گرفت که بار دیگر اسب را امتحان کند. او سوار بر هاردی شده گردن وی را از بالای زین نوازش کرد و یکبار دیگر به او اشاره کرد تا به راه بیفتد. شاید هاردی واقعاً معنی صحبتهای لی لی را فهمیده بود و یا بعد از دقایقی استراحت و حرکت آرام تصمیم گرفته بود که بار دیگر به دستورهای او عمل کند، هر چه که بود اسب یکبار دیگر در جاده به سوی عمارت به راه افتاد.

 

آن دو کمی بیشتر از نیمی از مسیر را پیموده بودند که این بار هاردی با خشم و ناآرامی  ایستاد، شروع به عقب عقب رفتن کرد و شیهه کشید. ایلنا با ناراحتی افسار اسب را کشید تا او را متوقف و آرام کند. در جواب این حرکت او اسب با خشم کمی بر روی پاهای عقبش برخاست و شیهۀ بلندی کشید. لی لی با درماندگی افسار اسب را به شدت کشید و خودش بر روی زین تا جایی که می توانست به جلو خم شد و فریاد کشید:

- آرام باش هاردی... آرام باش....

هاردی بر روی دستهایش پایین آمد، چندین بار گردنش را به شدت تکان داد و نفس نفس زد و این بار با تمام قدرت بر روی پاهای عقبش بلند شد. ایلنا که حساب چنین حرکتی را نکرده بود از ترس فریاد کشید و کوشید که افسار اسب را با تمام قدرت در دستهایش بگیرد و خودش را بر روی زین ثابت نگه دارد... و در یک لحظه اتفاق وحشتناکی افتاد؛ هاردی به شدت سرش را به طرفین تکان داد و در نتیجه افسارش از دستان ایلنا خارج شده خودش بر روی زین به پشت لیز خورد. ایلنا در آخرین لحظه ها پیش از افتادن بر زمین کوشید که پاهایش را از داخل رکابها بیرون بکشد اما پای راستش در آخرین لحظه اندکی در رکاب گیر کرده از قوزک به شدت خم شد... لی لی از درد فریاد کشید و بعد به شدت از پشت بر زمین خورده بیشتر چیزی نفهمید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:24  توسط قصه گو  |