والتر از خود بی خود نالید:
- خدایا ... به زودی بیدار می شود!
اریک سرش را بالا آورد و نگاه شاد و امیدوارش در نگاه درمانده و گیج والتر گره خورد و خودش از صمیم قلب لبخند زد. یکبار دیگر اریک ایلنا را تکان داد و این بار با صدایی آرامتر او را خواند:
- ایلنا... ایلنا .... به خاطر خدا بیدار شو...
از آنجا که لی لی در پاسخ اریک تکانی نخورد اریک ناچار بار دیگر صورت او را به سوی خودش چرخانید و سیلی نسبتاً محکمی به گونۀ او نواخت... لی لی تکانی خورد، صورتش را کمی چرخانید مبادا باز هم سیلی بخورد، نفس نسبتاً عمیقی کشید و سرانجام با نارضایتی چشمهایش را گشوده گیج و مبهوت به اطرافش نگریست.
صحنه ای که لی لی بالای سرش دید به حدی برایش عجیب و شگفت انگیز می نمود که او با فکر اینکه هنوز خواب می بیند چشمهایش را بست. اریک به شدت او را تکان داد:
- ایلنا.... نخواب... بیدار شو...
و سپس بار دیگر شیشۀ مخصوصش را در مقابل بینی ایلنا تکان داد. لی لی بار دیگر یکی دو نفس تند و متشنج کشیده به سرفه افتاد. اریک سرش را بلند کرده به یکی از مردها دستور داد:
- لطفاً قمقمۀ مرا از کنار زین نایت به من بدهید.
و در همین حال شیشه و درش را در دست والتر گذاشت.
مرد خدمتکار بی درنگ به سوی اسب دوید... والتر از خود بی خود همچنان که در شیشه ای که اریک در دستش رها کرده بود را می بست با چشمهایش خدمتکار که به سوی نایت می دوید را دنبال کرد و سوال عجیبی در ذهنش نقش بست؛ چرا نایت در آن ناحیۀ بخصوص متوقف شده بود؟ آیا نایت حضور ایلنا را احساس کرده بود و یا همه چیز صرفاً یک اتفاق بود؟ والتر نتوانست بیش از این افکارش را دنبال کند؛ خدمتکاری که برای آوردن قمقمه رفته بود حالا به سرعت به سوی آنها بازمی گشت.
خدمتکار در کنار آنها ایستاد و بلافاصله قمقمۀ اریک را در دستش گذاشت. اریک به سرعت در قمقمه را گشود، دهانۀ آن را بر دهان لی لی گذاشته چونۀ او را کمی با دستش پایین کشید تا دهانش باز شود و محتویات قمقمه را در دهان وی ریخت.
مزه و بوی شدید الکل در دهان و بینی ایلنا پیچید، او با ناراحتی و از خود بی خود کمی از جایش پرید و کوشید که صورتش را به جهتی دیگر بچرخاند. اریک به سرعت سر او را نگه داشت و آمرانه دستور داد:
- بنوش... همین حالا...
ایلنا از سر ناچاری و با نارضایتی چندین جرعۀ بزرگ از شراب داخل قمقمه که بی توقف در دهانش می ریخت را نوشید. از مزۀ پر الکل اما بدون شکر آن لی لی حدس زد که شراب لعنتی یکی از شرابهای خشک مرغوب و قدیمی پدرش بود. او هرگز از مزۀ شراب و بخصوص شرابهای خشک لذت نمی برد و نمی فهمید که چگونه پدرش و بسیاری دیگر این طور به این نوشیدنیها علاقمندند. از نظر او نوشیدن شراب خشک درست مثل لیسیدن بشکۀ چوبیی بود که شراب در آن عمل آمده بود؛ با کمی قوۀ تخیل می توانستی حتی فرو رفتن خرده های چوب را در زبانت احساس کنی!!
لی لی که حالا کاملاً هوشیار شده بود، خودش را تکانی داد و قمقمه را از مقابل دهانش کنار زده به سرفه افتاد. اریک به او کمک کرد که بنشیند. ایلنا با شگفتی به اطرفش نگریست:
- خدای من... اینجا چه می گذرد؟
اریک لبخند آرام و مهربانی به او زد:
- ما شما را در حالیکه به تنۀ این درخت تکیه داده بودید و تقریباً یخ زده بودید پیدا کردیم.
ایلنا که به زحمت می توانست حرفهای اریک را بپذیرد چشمهایش را بست و پیشانیش را مالید:
- خدایا...
اریک بی درنگ در جیبش به دنبال چیزی گشت و شیشۀ کوچکی که محتوی کریستالهای بی رنگی بود را از آن خارج کرد. او درب شیشه را گشوده شیشه را مقابل بینی ایلنا تکان داد. لحظات کوتاهی در سکوت گذشتند اما لی لی حرکتی نکرد. اریک با ناراحتی لبهایش را گزید و در شیشه را بسته آن را به دست والتر که به او نزدیک تر بود داد.
والتر روی شیشه را خواند " نمک فرّار (۱) ...." و او هم با ناراحتی لبهایش را گاز گرفته هراسان به اریک که با سماجت لی لی را محکمتر تکان می داد و این بار چند ضربۀ آرام نیز به گونه های او نواخت نگریست. اینکه لی لی نسبت به بوی قوی نمک واکنشی نشان نمی داد او را بیش از پیش نگران می کرد.
او در سکوت و در حالیکه از ناباوری و هراس برجای خودش خشک شده بود به اریک که می کوشید ایلنا را هوشیار کند نگریست... همه چیز به حدی برایش گنگ و غیر واقعی می نمود که انگار در خواب همۀ این حوادث را می دید، در حقیقت در یکی از بدترین کابوسهایش. ایلنا چنان بی هوش و یخ زده می نمود که انگار همیشه در همین حالت بوده و خواهد ماند. او در ته دل خدا را شکر کرد که اریک آن شب با آنها آمده بود، اگر اریک نبود که کنترل اوضاع را این طور در دست بگیرد او در مقابل چنین شرایطی کاملاً خودش را می باخت و احتمالاً تصمیم هایی می گرفت که به ضرر دختر عزیزش تمام می شد.
اریک همچنان می کوشید که ایلنا را به هر قیمتی هوشیار و بیدار کند. در میان تکانهای شدیدی که به دختر جوان می داد، فریادهایی که بر سر او می کشید و حتی سیلی هایی که به صورتش می زد وی گاهی همه چیز را متوقف می کرد و در چهره و ضربان قلب ایلنا به دنبال اثری از بیداری می گشت.
مدتی به همین ترتیب گذشت. راجر که تا آن لحظه ساکت و بی حرکت در کنار آنها زانو زده مشعلی را نگه داشته بود آرام زمزمه کرد:
- آقای اریک شاید بهتر باشد که ایشان را هر چه زودتر به عمارت برسانیم... شاید در آنجا بتوانیم کار بیشتری برایشان انجام بدهیم.
اریک بدون آنکه کارش را متوقف کند همچنان که بخاطر هیجان و فعالیت نفس نفس می زد سرش را به علامت نفی تکان داد:
- ضربان قلب او به شدت کند و ضعیف شده است...مهمترین چیز این است که او را بیدار کنیم تا ضربان قلبش به حالت عادی بازگردد وگرنه ممکن است قلبش از حرکت بایستد.
والتر با شنیدن توضیح اریک بیشتر از پیش در خودش فرو رفت؛ باید لی لی هر طور که بود بیدار می شد، او نمی توانست یکبار دیگر وی را از دست بدهد.
حساب زمان عملاً از دست اریک خارج شده بود، او درست نمی دانست که چه مدت است که ایلنا را در آغوش گرفته است و می کوشد که دختر را به هر قیمتی بیدار کند در حالیکه تمام تلاشهایش تا آن لحظه بی نتیجه مانده بودند.
نگاه والتر که بر روی اریک و ایلنا خشک شده بود آرام بر روی بدن دخترش بالا آمد و به صورت چون مجسمه بی جان او رسید. اریک همچنان با هیجان او را تکان می داد و نامش را فریاد می زد، گهگاه شانه های او را با دستهای قویش می مالید یا حتی سیلی نسبتاً محکمی به صورتش می زد. والتر با خودش اندیشید؛ چقدر طاقت نداشت که کسی چنین رفتار تندی با دخترش انجام بدهد و این طور به گونه های زیبای او سیلی بزند و حالا جرات نداشت که در این مورد هیچ اعتراضی به اریک بکند. والتر با بیتابی لبهایش را جوید و کوشید که کمی خودش را تکان بدهد و به لی لی و اریک نزدیک تر شود. او بدون آنکه چشم از صورت لی لی بردارد کمی به سوی او خم شد.
اریک که بخاطر هیجان و فعالیت زیاد کاملاً قرمز شده و حتی عرق کرده بود یکبار دیگر دست از کار کشید تا هم نفسی تازه کند و هم وضعیت ایلنا را بررسی کند. او در حالیکه نفسهای عمیق و سریع می کشید صورت لی لی را به سمت یکی از چراغها چرخانید تا در نور بیشتری او را ببیند... سرخی اندکی که در زیر پوست گونه های لی لی دویده بود وی را از خود بی خود کرد. او با دقت بیشتری به گونه های لی لی نگریست و با شگفتی آمیخته با خرسندی به آنها دست کشید، گونه های ایلنا آرام آرام رنگ زندگی به خود می گرفتند.
او به سرعت دست ایلنا را در دست گرفت و به دنبال ضربان نبضش گشت و این بار ضربان نسبتاً ضعیف اما سریع قلب وی را در زیر انگشتانش احساس کرد. اریک این بار با امیدی تازه نفس عمیقی کشید و به سرعت شیشۀ کوچکی که به والتر داده بود و والتر هنوز بی اختیار و بی حرکت آن را در دستش نگه داشته بود را از وی گرفته درب آن را گشود و آن را بار دیگر در مقابل بینی لی لی تکان داد و او را با صدای بلند صدا کرد.
(۱) (ammonium carbonate (volatile salt
والتر نیز از اسبش پیاده شده بود و با تعجب به اریک و نایت می نگریست، اگر چه نایت اسب کله شق و چموشی بود و با دیگران به تندی رفتار می کرد اما او تا آن روز هرگز ندیده بود که نایت در مقابل اریک چنین رفتاری از خودش نشان بدهد. رفتار نایت آن شب درست مثل این بود که اسب دچار یک شوک یا دیوانگی لحظه ای شده باشد!
والتر سعی کرد در زیر نور چراغها و مشعلها به صورت اریک بنگرد، مرد جوان واضحاً خسته و بی حوصله بود و حالا رفتار نایت او را تا سر حد جنون پیش برده بود. او با خودش اندیشید، در یک روز و شرایط عادی شاید پیش آمدن چنین اتفاقی برای اریک که خودش را سوارکار بسیار خوبی می دانست دستمایه ای برای خندیدن آنها می شد ولی آن شب هیچ کس این اتفاق را خنده دار نمی یافت. والتر نگاهش را از آن دو برداشت و با دقت مشغول نگریستن به اطراف شد.
اریک کلافه و درمانده افسار نایت را یکبار دیگر با تمام قدرت کشید و نایت باز هم با کله شقی بر خلاف دستور او بر جایش ایستاد، درست مثل این بود که پاها و دستهای حیوان چموش را با میخ به زمین دوخته بودند! اریک ایستاد و چندین نفس عمیق کشید، مدتها پیش صبرش لبریز شده بود و حالا به سختی خودش را کنترل می کرد که فریاد نکشد و با خشونت و شلاق نایت را مجبور به فرمانبری نکند. او با خودش اندیشید، شاید اگر چند دقیقه بیشتر در آن نقطه می ماندند و استراحت می کردند نایت هم دست از سماجت بر می داشت.
اریک برگشت تا به کنار والتر برود، از او بخاطر تاخیری که پیش آمده بود عذر خواهی کند و پیشنهاد کند که چند دقیقه طولانی تر در آنجا بمانند تا نایت کمی استراحت کند و آرام شود. والتر همچنان که افسار اسبش را در دست داشت کمی آن سو تر ایستاده بود و با حالتی مبهوت و شگفت زده با دقت به سمت درخت خشک نسبتاً تنومندی که کمی دورتر قرار داشت می نگریست. پیش از آنکه اریک بتواند به سوی والتر برود و یا سخنی بگوید والتر ناگهان دهانۀ اسبش را رها کرد و با تمام سرعتی که می توانست در آن برف سنگین حرکت کند به سوی درخت دوید.
اریک و چهار مرد دیگر با تعجب و در سکوت ایستادند و به والتر که با قدمهای بلند به سختی در برفی که تا نزدیک زانوانش می رسید به سوی درخت می دوید نگریستند... اریک خط نگاه و دویدن والتر را تعقیب کرد و با دقت به درخت خشک نگاه کرد. در پای تنۀ درخت بدنه ای انسان مانند که در زیر برف عملاً مدفون شده بود توجه او را هم به خود جلب کرد. اریک با ناباوری تکانی خورد:
- لی لی...
و سپس او هم بی درنگ به دنبال پدرش دوید.
والتر با عجله در مقابل لی لی زانو زده به سرعت با هر دو دستش مشغول کنار زدن برفهایی که لی لی را در زیر خودشان دفن کرده بودند شد. دختر جوان زانوهایش را در بدنش جمع کرده بود و دستها و صورتش را در پناه آنها برده بی حرکت بر جای خودش نشسته بود. والتر همچنان که برفها را از لباسهای او می زدود با صدای نسبتاً بلند او را صدا زد:
- لی لی ... عزیزم... لی لی...
اریک وقتی به کنار پدرش و ایلنا رسید که والتر دختر جوان را از تنۀ درخت جدا کرده و در آغوش گرفته بود. او بی درنگ در کنار آنها زانو زد، به سرعت دستکشهایش را از دستانش بیرون آورد و بدون اینکه کلمه ای صحبت کند ایلنا را از میان بازوهای والتر بیرون کشید و در عوض خودش او را به سینه اش چسبانید و با دست چپ و بازویش نگه داشت. او سپس بی درنگ با دست راستش مچ دست دختر را در دست گرفت تا نبض وی را بیابد.
چند لحظۀ بعد اریک که از یافتن نبض لی لی ناامید شده بود وحشت زده چندین دکمۀ پالتوی او را گشوده آن را کمی کنار زد و در عوض خم شد و گوشش را بر روی قفسۀ سینۀ وی چسبانید. او چشمهایش را بسته نفسش را حبس کرد... مدت کوتاهی به همین ترتیب گذشت و بعد درست مثل یک معجزه او ضربان آرام و ناتوان قلب لی لی را شنید. اریک نفس راحتی کشید و خودش را راست کرده این بار با هیجان صورت لی لی را در دست گرفت و همچنان که بدن و صورت او را تکان می داد ایلنا را صدا زد:
- ایلنا... ایلنا...
والتر پشت در خانه ایستاد و همچنان که در افکارش غرق بود مشغول پوشیدن دستکشهایش شد. اگر ایلنا تصمیم داشته است که زودتر به عمارت بازگردد حتماً از مسیر میانبر به سوی عمارت حرکت کرده است و در نتیجه بهترین شانس آنها جستجوی کامل مسیر میانبر تا عمارت بود.
اریک از خانۀ النور بیرون آمد، والتر همچنان پشت در خانه در انتظار او ایستاده بود. اریک با چند قدم خودش را به او رسانیده آرام و با خجالت گفت:
- پدر واقعاً از اتفاقی که افتاده است متاسفم.... من نباید در مورد النور و بچه ها با ایلنا صحبت می کردم و نباید می گذاشتم که او در چنین هوایی به تنهایی به منزل النور بیاید... لطفاً مرا ببخشید.
والتر در نور کم موجود به دقت در چشمهای اریک نگریست:
- اریک من هرگز تو را به خاطر این موضوع سرزنش نمی کنم... اطمینان دارم که لی لی خودش تصمیم گرفته بود که به منزل النور بیاید و با شناختی که از او دارم فکر نمی کنم که تو می توانستی او را از تصمیمش منصرف کنی. امیدوارم که بتوانیم هر چه زودتر او را سالم بیابیم.
والتر سکوت کرد و سپس نفس عمیقی کشید:
- بهتر است حرکت کنیم.
مردها این بار با سرعت نسبتاً کمی در مسیر میان منزل النور و عمارت به راه افتادند. آنها به دقت در زیر نور مشعلها و چراغهایشان به اطراف می نگریستند تا شاید سرنخی از لی لی بیابند و یا نام او را با صدای بلند صدا می کردند.
والتر بی طاقت و هراسان پیشاپیش سایرین حرکت می کرد. هر چه که از منزل النور دورتر و به عمارت نزدیکتر می شدند قلب او با هیجان و اضطراب بیشتری می تپید، اگر بدون یافتن ایلنا به عمارت می رسیدند وی درست نمی دانست که پس از این باید کجا را جستجو کنند. بدون شک آنها تا صبح تمام مسیرهایی که از خانۀ النور به عمارت منتهی می شدند را جستجو می کردند ولی او در عمق قلب و ذهنش می دانست که امکان یافتن دخترش در چنین مسیرهایی چقدر ناچیز است.
والتر یکبار دیگر به یاد روزی افتاد که سالها پیش در آن کاترینا و ایلنا را از دست داده بود. با وجود آنکه نزدیک به بیست سال از آن روز می گذشت لحظه به لحظۀ آن و تمام صحنه ها و اتفاقات مخوف و دردناکش آن چنان در ذهنش نقش بسته بودند که هنوز هم اندیشیدن به آنها او را دیوانه می کرد... و حالا پس از آنکه لی لی را مانند یک معجزه یافته بود حتی فکر کردن به اینکه او را دوباره از دست بدهد وی را از زنده ماندن بیزار می کرد.
آنها به میانۀ راه رسیده بودند که اتفاق عجیبی افتاد؛ نایت که تا آن لحظه رهوار و بی مقاومت حرکت می کرد ایستاد و با ناآرامی شروع به شیهه کشیدن و عقب رفتن کرد. اریک که بی حوصله تر و خسته تر از آن بود که طاقت شیطنتهای نایت را داشته باشد با خشم سر او فریاد کشید و پاشنه های کفشهایش را محکم به پهلوهای او زد. اسب در جواب این حرکت اریک نه تنها حرکت نکرد بلکه بر روی دو پای عقبش بلند شد و با صدای بلند شیهه کشید. والتر و سایر مردها بی اختیار ایستادند و به کشمکشی که میان اریک و اسبش پا گرفته بود و لحظه به لحظه تندتر می شد نگریستند. نایت دیوانه وار شیهه می کشید، بر روی پاهای عقبش می ایستاد و یا می کوشید که به دور خودش بچرخد و عقب برود ولی حتی حاضر نبود یک قدم دیگر به جلو بردارد و اریک با درماندگی و خشم می کوشید که حیوان چموش را آرام کند تا به راهشان ادامه دهند.
- شب بخیر النور عزیز...
النور بی درنگ در را گشود:
- دکتر هامند... آقای دانوان... لطفاً وارد شوید.
والتر نیز آرام زمزمه کرد:
- شب بخیر خانم براون.
النور در را پشت سر دو مرد بسته دو تا از صندلیها را به آن دو نشان داد:
- لطفاً بنشینید آقایان.
والتر نگاه تلخ اما تشکر آمیزی به النور کرد:
- متشکرم خانم اما نمی خواهیم برای مدت طولانی مزاحم شما شویم.
النور لبخند کوچکی زد و بعد با استفهام آمیخته با نگرانی به مردها خیره شد؛ اطمینان داشت که موضوع بسیار مهمی پیش آمده است که این دو مرد در این موقع شب به منزل او آمده اند.
اریک از زیر چشم نگاهی به پدرش انداخت، والتر هنوز هم کاملاً رنگ پریده و بیتاب بود. معلوم بود که او نگران تر و غمگین تر از آن است که صحبت کند و در نتیجه خودش رشتۀ صحبت را در دست گرفت:
- النور آیا ایلنا امروز به دیدن شما آمدند؟
النور با کمی تعجب شانه هایش را کمی بالا برد:
- البته آقا... آیا اتفاقی افتاده است؟
اریک با ناراحتی پا به پا شد :
- آیا می دانید که ایلنا حالا کجا هستند؟
النور مکث کوتاهی کرد و با شگفتی و ابهام به مردها نگریست. سکوت سنگینی میان آنها برقرار شد و سپس النور آرام زمزمه کرد:
- فکر می کردم که در عمارتتان باشند.
اریک از ناراحتی لرزید:
- ایشان به عمارت بازنگشته اند...
النور با وحشت تکانی خورد و دستهایش را بالا برده آنها را بر روی نیمۀ پایینی صورتش گذاشت:
- اوه خدای من... این وحشتناک است... مدت نسبتاً زیادی از وقتی که ایشان اینجا را ترک کردند می گذرد.
اریک با هیجان پرسید:
- چه موقع ایشان از اینجا به راه افتادند؟
النور اندکی سکوت کرده با خودش اندیشید و سپس پاسخ داد:
- تقریباً چهار ساعت پیش آقا.
والتر با شنیدن این حرف بی اختیار لرزید، او به سختی کوشید که بر روی پاهایش استوار بایستد اما به زودی در تلاشش شکست خورد. وی با قدمهایی لرزان خودش را به صندلیی که النور قبلاً به او پیشنهاد داده بود رسانید و آرام بر روی آن نشسته کوشید که افکارش را مرتب کند. اریک هم با شنیدن جملۀ النور نفسش را در سینه حبس کرده درمانده و مستاصل ابتدا به النور و سپس به والتر که حالا بی رنگ و نیمه جان بر روی صندلی از حال رفته نفسهایش به شماره افتاده بودند نگاه کرد.
مدتی طول کشید تا والتر توانست بر خودش مسلط شود، او از جایش برخاسته رو به النور پرسید:
- خانم براون آیا ایلنا پیش از اینکه منزل شما را ترک کند هیچ توضیحی در مورد مقصدش به شما داد؟
النور با ادب و آرام به والتر نگریست:
- ایشان می خواستند هر چه زودتر و تا پیش از تاریک شدن هوا به عمارتتان بازگردند آقا.
والتر با ادب سرش را در مقابل النور خم کرد:
- از وقتی که به ما دادید متشکرم خانم و از اینکه در این موقع شب مزاحمتان شدیم عذر می خواهم.
و به سوی در خانه به راه افتاد. النور به دنبال والتر به سوی در رفت:
- حرفش را هم نزنید آقا... امیدوارم که خانم ایلنا را سالم و سلامت بیابید.