ایلنا بدون آنکه حرکتی کند به اطراف اتاقش نگریست، اتاق ساکت و خلوت بود و پرده های آن را کشیده بودند. او درمانده و پریشان خودش را به شدت مچاله کرد و همچنان که صورتش را در بالشتش فرو می کرد نالید. دستی بی درنگ شانۀ او را فشرد و صدای والتر در گوشهایش پیچید:
- لی لی، دخترم... حالت خوب است؟
لی لی که تا آن لحظه می اندیشید که در اتاقش تنهاست با شگفتی برای لحظه ای بی حرکت در جای خودش خشک شد. او بی درنگ به خودش آمده با تعجب به سمت صدا چرخید؛ والتر در حالیکه به سمت وی نیم خیز شده بود دستش را بر روی شانه اش گذاشته به او می نگریست.
ایلنا برای چند لحظۀ کوتاه در چشمان پدرش خیره ماند، تشویش و نگرانی عمیقی در چشمهای مهربان پدرش موج می زد. لی لی بی اختیار آه کشید، اگر او دیروز با کله شقی سوار بر هاردی به دیدن النور نرفته بود پدرش امروز این طور دیوانه وار نگران او نمی بود. لی لی بی درنگ به سمت پدرش چرخید و بازوهایش را برای در آغوش گرفتن وی از هم گشود:
- روز بخیر پدر...
والتر لبخند مهربانی زد و همان طور که بر تختخواب لی لی می نشست کتابی که در دست داشت را بر میز کنار تخت قرار داده در عوض دخترش را در آغوشش گرفت و فشرد:
- عزیزم... حالت چطور است؟
لی لی کوشید که خودش را سرحال و سلامت نشان بدهد اما ضعف و درد حاصل از بیماری که در استخوانها و ماهیچه هایش ریشه دوانده بود مانع از طبیعی نمودن نمایش او شد و وی ناچار در آغوش پدرش خودش را رها کرد. والتر که متوجه ضعف او شده بود لی لی را در تختخوابش خوابانید و در عوض خودش نیز کنار او بر تخت تقریباً دراز کشید. لی لی نفس عمیقی کشید و آرام زمزمه کرد:
- من خوب هستم پدر... لطفاً نگران من نباشید.
والتر لبخند محزونی زد و همچنان که او را دوباره در آغوش می گرفت نگاه دقیقش را در چشمهای بی رمق و اندکی قرمز او دوخت و سرانجام گفت:
- به من دروغ نگو دخترم...
ایلنا صورتش را در کنار سینه و بازوی پدرش مخفی کرد و نفس حبس شده در ششهایش را از دهانش بیرون داد. او سپس کوشید تا به دنبال بوی عطر آشنا و آرامش بخش پدرش از بینی گرفته اش نفس بکشد ولی در تلاشش شکست خورده در عوض به سرفه افتاد. والتر کمی لی لی را بیشتر به خود فشرد و لی لی آرام زمزمه کرد:
- پدر واقعاً متاسفم... هرگز نمی خواستم با رفتنم به منزل النور شما و سایرین را این طور نگران کنم و در زحمت بیندازم، لطفاً مرا ببخشید.
سکوتی نسبتاً طولانی در اتاق برقرار شد. ایلنا که در آغوش پدرش خوابیده بود احساس کرد که والتر عضلاتش را منقبض کرده نفسش را در سینه حبس کرد. او که انتظار چنین واکنشی را از جانب پدرش نداشت با تعجب سرش را بلند کرد و به چهرۀ وی نگریست و چشمهایش در چشمهای پدرش گره خوردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پس نوشت: چند بار در طول عمر یک وبلاگ پیش میاد که در روز ۳۰ اسفند به روز بشه؟!
او پیش از آنکه کتابش را بگشاید آرام سر انگشتانش را بر پشت دست لی لی گذاشت تا دمای بدن او را امتحان کند و بعد با ناخرسندی لبهایش را گزید. اریک همچنان که نفس عمیقی می کشید به پشتی صندلیش تکیه داد و کتابش را از جایی که علامت گذاشته بود گشود. پیش از آنکه او بتواند جمله ای از کتابش بخواند صدای آرام و گرفتۀ لی لی وی را غافلگیر کرد:
- اگر مایلید مطالعه کنید می توانید کمی نور چراغ را بیشتر کنید.
اریک بلافاصله سرش را با شگفتی بالا آورد و به صورت ایلنا نگریست. چشمهای ایلنا هنوز هم بسته بودند و خودش همچنان در حالت قبلیش باقی مانده بود. پیش از آنکه اریک حرکتی کند و یا جمله ای بگوید ایلنا چشمهایش را گشوده آرام پرسید:
- می توانم بپرسم حال کارگرانی که امروز در کارخانه مجروح شده بودند چطور است؟
اریک که کاملاً تعجب کرده بود بی حرکت و خیره به ایلنا نگریست. لی لی که متوجه شگفتی اریک شده بود آرام سرفه کرد تا او را به خودش بیاورد. اریک از صدای سرفۀ لی لی تکانی خورد:
- خوشبختانه هر سه نفر نجات پیدا کرده اند... اگر چه حال یکی از آنها وخیم تر از سایرین می باشد. علاوه بر این هیچ کدام دچار نقص عضو نشده اند...
ایلنا از شنیدن این توضیح نفس راحتی کشید و لبخند زد. اریک یکبار دیگر کتابش را بسته از جایش برخاست و این بار کنار تخت ایلنا نشست و با دقت در چشمهای او نگریست. لی لی که از رفتار اریک احساس کرده بود که مرد جوان می خواهد چیزی به وی بگوید در سکوت به او نگاه کرد. سرانجام اریک نفس عمیقی کشید و با لحنی مهربان و آرام زمزمه کرد:
- لی لی چرا به من نگفتی که امروز با هاردی به شهر آمده بودی؟
در ابتدا ایلنا با تعجب به هم صحبتش نگاه کرد؛ تا آن روز اریک هرگز او را " لی لی" صدا نکرده بود. او سپس به خودش آمد؛ اریک با متانت در انتظار پاسخ به وی نگاه می کرد. ایلنا سرش را اندکی تکان داد و لبخند کوچکی زد:
- فکر می کردم که می توانم به راحتی با هاردی کنار بیایم... علاوه بر آن...
ایلنا سکوت کرد و با ناخرسندی خودش را کمی جمع کرد. اریک متوجه ناآرامی ایلنا شد و گفت:
- علاوه بر آن...
لی لی لبهایش را گاز گرفت و در ذهنش به دنبال جمله ای برای گریختن از ادامۀ بحث گشت. اریک که متوجه امتناع لی لی شده بود نفس عمیقی کشید و خودش جملۀ لی لی را تمام کرد:
- علاوه بر آن می ترسیدی که اگر من متوجه این موضوع شوم مانع از رفتن شما به منزل النور شوم. این طور نیست؟
ایلنا با ناراحتی عضلاتش را منقبض کرده در خودش فرو رفت. اریک این بار با صبر آمیخته با آزردگی در انتظار جواب به او می نگریست. سرانجام ایلنا سرش را تکان داده لبخند خسته و محزونی زد و آرام گفت:
- همین طور است... اما برای من واقعاً مهم بود که برای کمک به منزل النور و بچه ها بروم...
اریک آه کشید:
- اگر من می دانستم که تو با هاردی به شهر آمده ای مانع از رفتنت به منزل النور نمی شدم بلکه تو را با کالسکه به آنجا می فرستادم... یا حداقل جوانکی که بعنوان پیک برایم کار می کرد را به همراهت می فرستادم.
ایلنا با خجالت و ناراحتی در خودش فرو رفت، حق با اریک بود و او تعجب می کرد که چطور چنین راهی به ذهن خودش نرسیده بود. لی لی با شرمندگی دستهایش را بالا آورده چشمها و نیمی از صورتش را در زیر آنها پوشاند و با صدایی که رو به خاموشی می رفت زمزمه کرد:
- واقعاً متاسفم اریک... از اینکه این طور با بی فکری شما، پدر و کارکنان عمارت را در زحمت انداختم و نگران کردم متاسفم.
ایلنا برای چند لحظه در همان حالت و در سکوت باقی ماند. اندکی بعد او سرانجام آرامشش را بازیافته دستانش را از روی صورتش برداشت و به اریک نگاه کرد. اریک همچنان خونسرد و بردبار در کنار تختخواب او نشسته بود و هنگامی که نگاه لی لی با نگاهش تلاقی کرد برق شاداب و انرژی بخشی در چشمهای نافذش درخشید و لبخند بسیار مهربان کوچکی بر لبهایش نشست. لی لی با دیدن نگاه و لبخند اریک بلافاصله احساس شادی و سرخوشی عمیقی کرد، مثل اینکه تمام اتفاقهای آن شب پر ماجرا و سخت و حتی بیماریش مدتها پیش اتفاق افتاده بودند.
اریک نیز به نوبۀ خود با دیدن لبخند آرامی که چهرۀ بیمار ایلنا را متحول کرد احساس آرامش کرد. او بی اختیار کمی خم شده موهای لی لی را نوازش کرد:
- دیگر هرگز نمی خواهم تو را در خطر و شرایطی مشابه شرایط شب گذشته ببینم لی لی ... به من قول بده که پس از این مهربانیت باعث در خطر افتادنت نمی شود عزیزم.
گونه های لی لی از چیزی که بود هم اندکی قرمزتر شدند و لبهایش بدون آنکه صدایی از آنها خارج شود حرکت کردند:
- قول می دهم...
یکبار دیگر سکوت در اتاق برقرار شد و آن دو در چشمهای یکدیگر خیره ماندند. لحظه ای بعد اریک نفس عمیقی کشید و از جایش برخاسته بار دیگر بر صندلیش نشست و کتابش را در دست گرفت. او همچنان که کتابش را می گشود به زبان فرانسوی دستور داد:
- لطفاً کمی بخواب ایلنا... هیچ چیز به اندازۀ استراحت نمی تواند وضعیت فعلیت را بهبود دهد.
ایلنا لبخندی زد و سپس بدون هیچ مقاومتی چشمهایش را بست و عضلاتش را رها کرد، ناگهان احساس خواب آلودگی شدیدی می کرد.
- آرام باش عزیزم... لطفاً آرام باش...
ایلنا که ناگهان از دنیای کابوس و بیماری به دنیای واقعی پرتاب شده بود چشمهایش را گشود و نفس نفس زنان به اطرافش نگریست. اریک که بر روی او خم شده شانه هایش را نگه داشته بود با محبت لبخند گرمی به او زد:
- همه چیز مرتب است ایلنای عزیزم...
لی لی با تعجب و ناباوری به اطرافش نگریست، برای یک لحظه مثل این بود که او در زمان دیگری گم شده است:
- اینجا چه می گذرد؟
اریک سکوت کوتاهی کرد و با دقت در چشمهای تبدار و گیج لی لی نگریست:
- شما سرماخورده و تبدار هستید، اگر بخاطر داشته باشید شب گذشته پیش از اینکه به عمارت برسید در میان راه آسیب دیده بودید... آیا همه چیز را بخاطر می آورید؟
ایلنا چشمهایش را بسته به علامت مثبت سرش را تکان داد و بعد با ناراحتی خودش را جمع کرده لرزید. اریک که متوجه لرزیدن لی لی شده بود نفس عمیقی کشید و آرام توضیح داد:
- اگر سرمای حوله های خیس شما را می آزارد متاسفم، باید هر چه زودتر دمای بدنتان را پایین بیاوریم.
لی لی در پاسخ به اریک چشمهایش را گشود و به سختی لبخند زد. او سپس سرفه ای کرد و آرام گفت:
- از اینکه در این موقع شب شما را در زحمت انداختم متاسفم اریک عزیز...
اریک همچنان که مشغول به کار بود سرش را تکان داد:
- فراموشش کن عزیزم...
همچنان که اریک و فیبی حوله ها را خیس کرده بر روی بدن لی لی می گذاشتند ایلنا بی حرکت و ناتوان در رختخوابش دراز کشیده چشمهایش را بسته بود. پس از اینکه فیبی و اریک کارشان را تمام کردند اریک در کنار تخت ایلنا نشسته آرام موهای او را نوازش کرده زمزمه کرد:
- ایلنا... لطفاً بیدار شوید... لازم است که داروهایی که برایتان آماده کرده ام را بخورید.
لی لی چشمهایش را گشود:
- البته...
اریک به او کمک کرد تا کمی بنشیند و ابتدا داروها و سپس لیوانی آب بنوشد و بعد او را بار دیگر در رختخوابش خوابانید. مرد جوان همچنان که در کنار تختخواب ایلنا نشسته بود به فیبی که پارچه های خیس را از روی بدن لی لی برمی داشت، مجدداً خیس می کرد و بار دیگر به جاهایشان باز می گرداند نگریست. او سپس رو به فیبی با صدایی آرام گفت:
- فیبی عزیز از کمک امشبتان متشکرم. شما می توانید برای استراحت به اتاقتان بروید. من در کنار خانم خواهم ماند.
فیبی با تردید به اریک نگریست:
- متشکرم آقای اریک، اما آیا اطمینان دارید که نیازی به کمک من ندارید؟
اریک سرش را تکان داد:
- اطمینان دارم که به تنهایی از پس همه چیز بر خواهم آمد... شما می توانید استراحت کنید.
فیبی با لبخندی کوچک بر روی زانوانش خم شد:
- متشکرم آقا...
و به سوی در اتاق به راه افتاد. اریک برای لحظات کوتاهی با چشمانش فیبی را تعقیب کرد و سپس او نیز که چیزی را به خاطر آورده بود برخاست و به دنبال فیبی از اتاق خارج شد.
- اریک...
اریک لبخند مهربان و کوچکی به او زد:
- ایلنای عزیزم... متاسفم که می بینم این طور سرماخورده ای. حالت چطور است؟
لی لی با حالتی گیج و از خود بی خود چشمهایش را بسته آب دهانش را به سختی فرو داد. او بدون توجه به سوال اریک آرام پرسید:
- ساعت چند است؟
اریک بدون آنکه سرش را برای دیدن ساعت بچرخاند همچنان که دست او را در دست داشت پاسخ داد:
- کمی بعد از چهار صبح...
لی لی با ناراحتی چشمانش را گشوده نگاه پر سرزنشی به فیبی که پشت سر اریک ایستاده بود انداخت:
- فیبی نباید در این موقع شب اریک را بیدار می کردی...
نفس ایلنا بند آمد و در نتیجه او به سرفه افتاد. وی بعد از چند سرفۀ سریع اما بی صدا ادامه داد:
- گفته بودم که می توانم تا صبح منتظر بمانم.
فیبی در مقابل شماتت ایلنا اندکی در خودش فرو رفت. این اریک بود که نفس عمیقی کشید و در دفاع از او با لحنی قاطع پاسخ داد:
- کار فیبی بسیار عاقلانه و به جا بوده است ایلنای عزیز... در اصل اگر او امشب با وجود شرایط شما در بیدار کردن من کوتاهی می کرد من فردا ترتیبی می دادم که ایشان از کار در این عمارت بر کنار شوند.
او سپس برگشته لبخند اطمینان بخش و سریعی به فیبی زد. یکبار دیگر اریک به سوی ایلنا برگشت و با دقت مشغول معاینۀ وی شد.
لی لی بدون حرکت و بی رمق دراز کشید... در حقیقت بیش از این توان مشاجره و مخالفت با اریک را هم نداشت.
اریک همچنان که لی لی را معاینه می کرد گهگاه کارش را متوقف می کرد و با دقت به صورت خیس از عرق و بیمار او می نگریست. از حالت ناتوان و بی رمق، چشمهای بسته و گود افتاده و نفسهای به شماره افتادۀ دختر جوان کاملاً معلوم بود که او رنج و بیماری شدید و آزار دهنده ای را تحمل می کند.
اندکی بعد اریک از جایش برخاسته رو به فیبی زمزمه کرد:
- لازم است که تب خانم را هر چه زودتر پایین بیاوریم. لطفاً وسایل لازم برای این کار را آماده کرده به اتاق بیاورید. من هم برای آماده کردن داروهای مورد نیاز ایشان به اتاقم می روم.
فیبی بدون اینکه حرفی بزند نیم تعظیمی کرده به سرعت برای آوردن ظرفهای آب و تعدادی پارچۀ مناسب به سوی در اتاق به راه افتاد. اریک یکبار دیگر بالای سر ایلنا ایستاده با اندوه آمیخته با محبت به دختر بیمار نگریست و بی اختیار آه عمیقی کشید. سپس او نیز چرخیده به سوی در اتاق به راه افتاد.
لی لی به سختی تقلا کرد تا بیدار شود و خودش را از چنگ کابوسها و دردی که برایش به ارمغان آورده بودند نجات دهد. او سرانجام پس از مدتی تلاش با نالۀ کوچکی از خواب پرید و گیج و مدهوش به اطراف اتاق خوابش نگریست، با وجود آنکه احساس سرما می کرد صورت و بدنش از عرق سردی پوشیده شده بودند و درد خرد کننده ای در تمام بدنش می پیچید.
فیبی که بر روی یکی از مبلهای اتاق او نشسته بود و چشمهایش را بسته بود از صدای نالۀ لی لی چشمهایش را گشوده بی درنگ از جایش برخاست و به سوی او آمد:
- شب بخیر خانم... آیا حالتان خوب است؟
با دیدن فیبی در اتاق خوابش ایلنا به یاد حوادث شب قبل افتاد؛ پس از آنکه پدرش و سایرین او را مدفون در زیر برف یافته به خانه بازگردانده بودند و اریک پای او را مداوا کرده بود پیشنهاد داده بود که آن شب وی تنها نماند و در نتیجه فیبی در اتاق خواب او مانده بود. لی لی سرش را به سوی فیبی گردانده به سختی آب دهانش را فرو داد، سردرد و گلودرد شدیدی او را درمانده کردند. او آرام زمزمه کرد:
- همه چیز مرتب است فیبی عزیز، فکر می کنم اتفاقات دیروز و دیشب مرا خسته و بی طاقت کرده اند.
فیبی به صورت خیس از عرق، گونه های گل انداخته و چشمان گود افتاده و مدهوش ایلنا نگریست و با دودلی زمزمه کرد:
- اما شما به نظر بیمار می آیید...
او دستش را بر روی پیشانی ایلنا گذاشته بلافاصله آن را با هراس برداشت:
- خدای من... خانم شما تب بسیار شدیدی دارید!
ایلنا بار دیگر به سختی آب دهانش را فرو داد و زیر لب ناسزای آرامی داد، فکر یک سرماخوردگی شدید و طاقت فرسا در این روزهای آخر سال او را به شدت می آزرد. صدای فیبی او را به خودش آورد:
- باید وضعیت شما را به سایرین اطلاع بدهم و از آنها یاری بگیریم.
ایلنا با ناراحتی سرش را تکان داد:
- در این موقع شب لازم نیست کسی را به خاطر من بیدار کنید فیبی... مطمئنم که تا صبح وضعیتم از چیزی که هست بدتر نخواهد شد. لطفاً کمی آب به من بدهید و خودتان هم مثل قبل استراحت کنید.
فیبی با دودلی نگاهی به چهرۀ بیمار و خستۀ ایلنا انداخت. او سپس از پارچی که در کنار تختخواب لی لی بود لیوانی را پر کرده به وی کمک کرد تا کمی از آن بنوشد.
لی لی یکبار دیگر آرام در رختخوابش دراز کشیده چشمهایش را بست. تب بالا و درد و کوفتگی شدید او را کاملاً بیتاب کرده بودند و با وجود آنکه آرام و بی حرکت به پشت در تختخوابش دراز کشیده بود نفسهایش به شماره افتادند. لی لی احساس کرد که سرش گیج می رود، درست مثل اینکه تختخوابش ناگهان از زیر بدنش ناپدید شده بود و او در حال سقوط در درون یک درۀ بدون انتها بود. او با وحشت رواندازش را در مشتهایش چنگ زد و نفسهایش بیشتر از قبل به شماره افتادند.
کمتر از دو ساعت بعد اریک پای لی لی را به دقت بسته بود، خوشبختانه اگرچه پای لی لی آسیب شدیدی دیده بود اما نشکسته بود و اریک اطمینان داشت که تا یک ماه دیگر پایش بهبودخواهد یافت.
لی لی که حالا کاملاً هوشیار شده و مستی از سرش پریده بود در حالیکه ربدوشامبر نسبتاً گرمی پوشیده بود بر تختش نشسته بود و با کمک فیبی غذا می خورد. والتر نیز با رضایت کنار تختخواب او نشسته بود و با محبت به دخترش می نگریست و مارتا نیز یا دقت اما خرسندی مشغول مرتب کردن بالشتها و رختخواب لی لی بود. اریک با دیدن این صحنه نفس عمیقی کشید، اتفاقی که می توانست به یک فاجعه تبدیل شود بسیار بهتر از آنچه که او و سایرین انتظار داشتند خاتمه یافته بود. مرد جوان تصمیم گرفت که برای تعویض لباسهایش و تجدید قوا به اتاق خوابش بازگردد. او همچنان که لبخند کوچکی بر لب داشت رو به والتر و ایلنا گفت:
- فکر می کنم تمام کارهای لازم در اینجا انجام شده اند... اگر اجازه بدهید من برای تعویض لباس به اتاق خودم باز می گردم.
ایلنا با صمیمیت و قدردانی به اریک نگاه کرد:
- اریک عزیز از تمام زحمتهایی که امشب برای من کشیدید بسیار متشکرم.
اریک سرش را با احترام خم کرد:
- از اینکه توانستم کمکی کنم خوشحالم ایلنا...
اریک به والتر نگریست و والتر هم به علامت تشکر سرش را تکان داد و لبخندی زد. اریک چرخید و با قدمهای بلند به سمت در به راه افتاد. والتر پیشانی لی لی را بوسید و از کنار تخت او بلند شده به دنبال اریک از اتاق خارج شد.
بیرون از اتاق اریک که احساس کرده بود والتر برای صحبت با او از اتاق خارج شده است ایستاد و به پدرش که در اتاق را پشت سرش می بست نگریست. والتر خودش را صاف کرد و با قدردانی در چشمهای اریک نگاه کرد:
- اریک نمی دانم چگونه از کمک امشبت تشکر کنم... خدا می داند که اگر تو و اسبت با ما نبودید ماجرای هولناک امشب به کجا ختم می شد.
اریک سرش را پایین انداخت و تکان داد:
- پدر لطفاً حرفش را هم نزنید... صحبتهای من باعث رفتن ایلنا به خانۀ النور شد و اگر اتفاقی برای او می افتاد من هرگز نمی توانستم خودم را ببخشم... کمک کردن به شما برای یافتن او و مداوای پایش کوچکترین کاری بود که من می توانستم انجام بدهم.
اریک سرش را بلند کرد و نگاهش در نگاه والتر گره خورد، نگاه والتر دلگرم کننده، مهربان و پر از قدردانی بود. چیزی در نگاه والتر اریک را به یاد کودکیش انداخت، روزهایی که دلتنگ والدینش و تشنۀ داشتن یک زندگی عادی مانند هر کودک دیگری بود و والتر همیشه در کنارش بود تا او را دلداری بدهد و شاد کند...
والتر دستش را با صمیمیت به سوی اریک دراز کرد و اریک با علاقه آن را گرفت، محکم فشرد و تکان کوچکی داد... و سپس آن را رها کرد. آن دو بدون کلام دیگری از هم جدا شدند، والتر به اتاق لی لی بازگشت و اریک به سوی اتاقش به راه افتاد.
مارتا که از وقتی که مردها عمارت را ترک کرده بودند بدون لحظه ای آرام و قرار در عمارت قدم زده بود در را به روی اریک گشود. وقتی که اریک وارد عمارت شد مارتا از دیدن بدن بی حرکت ایلنا بر روی دستهای اریک بی اختیار فریاد کوچکی کشید و اشک در چشمهایش حلقه زد. اریک بی درنگ او را به آرامش دعوت کرد:
- لطفاً آرام باشید مارتا.... همه چیز مرتب است. ایلنا تنها کمی خواب آلود است و به زودی کاملاً هوشیار خواهد شد.
او سپس از مقابل مارتا گذشت تا از پلکان عمارت بالا رفته لی لی را به اتاقش برساند.
وقتی که اریک ایلنا را با کمک مارتا در تختخوابش خوابانید والتر و فیبی هم خودشان را به آنجا رسانیده بودند. اریک رو به مارتا و فیبی دستور داد:
- لطفاً تعدادی حوله و لباس خشک برای ایشان بیاورید. این اتاق را گرمتر کنید و کمی هم سوپ گرم و چای برای خانم ایلنا بیاورید.
مارتا و فیبی به سرعت برای آماده کردن وسایلی که اریک دستور داده بود به راه افتادند. اریک نیز خودش به سوی در به راه افتاد تا برای آوردن وسایل لازم به اتاق کارش برود. والتر بی اختیار قدمی به دنبال اریک برداشت:
- آیا کاری هست که من بتوانم انجام بدهم؟
اریک لحظه ای ایستاد و به والتر و ایلنا نگریست:
- البته... لطفاً به جز پوتین ها بقیۀ لباسهای خیس ایلنا را از تنش بیرون بیاورید و اگر می توانید او را از خواب بیدار و هوشیار کنید.
و بعد بی درنگ از اتاق خارج شد.
والتر ایستاد و با دودلی به ایلنا که حالا یکبار دیگر به خواب رفته بود نگریست، بیرون آوردن لباسهای پیچیدۀ زنانه با جزیئات بسیارشان کاری بود که او بدون شک آن طور که باید از پس آن بر نمی آمد. او نفس عمیقی کشیده خودش را به بالای سر ایلنا رسانید و همچنان که لی لی را صدا می کرد و گهگاه او را تکان می داد شروع به باز کردن دکمه های پالتوی او کرد.
اندکی بعد یکی از دختران خدمتکار با تعدادی حوله وارد اتاق لی لی شد. او پیش از هر چیز موهای تقریباً خیس ایلنا را اندکی مرتب کرد و در حوله ای پیچید و سپس به یاری والتر پرداخت.
اریک با میز چرخدار مخصوصی که ابزار و داروهای مورد نیازش را بر آن قرار داده بود به اتاق لی لی بازگشت. والتر و دختر خدمتکار عملاً تمام لباسهای رویی ایلنا را از تنش بیرون آورده بودند و حالا والتر مشغول خشک کردن بدن دخترش با حوله ها بود. لی لی هم اگر چه نیمه هوشیار و مست اما بیدار شده بود و با ناباوری به اطرافش می نگریست، درست مثل اینکه برای اولین بار اتاق خوابش را می بیند.
اریک به سراغ پای ایلنا رفت، پیش از هر چیز باید آسیب دیدگی آن را پانسمان می کرد. او پیش از آنکه کارش را آغاز کند به دقت به لی لی نگریست، دختر جوان لباس خواب ابریشمی خاکستری روشنی به تن داشت که از زیر آن اندام ظریف و خوش تراشش به وضوح دیده می شدند. علاوه بر آن بازوهای لی لی کاملاً عریان بودند و یقۀ لباس خواب نسبتاً باز بود و سینۀ مرمرین لی لی با دو قوس ظریف و زیبا به گردن کشیده و سفیدش می رسیدند. صورت ایلنا با وجود آنکه رنگ پریده بود ولی همچنان رویایی و بی نقص بود و حوله ای که با آن موهای وی را بسته بودند نه تنها از زیبایی او نکاسته بود بلکه حالت معصومانه و مقدس بسیار زیبایی به صورتش داده بود.
اریک برای یک لحظه با درماندگی احساس کرد که نمی تواند چشم از زیبایی بی مانند لی لی بردارد و با این فکر از خجالت قرمز شد. مدتها بود که با خودش پیمان بسته بود که تنها به چشم یک پزشک و نه یک مرد جوان به دختران جوانی که به دانش پزشکی او نیاز داشتند نگاه کند و پس از آن همیشه بر سر پیمانش ایستاده بود... آن شب اولین شبی بود که احساس می کرد بر خلاف تمام تلاشهایش شکست خورده و نمی تواند هیجانی که بخاطر دیدن ایلنا در چنین شرایطی در قلبش چنگ انداخته بود را آرام کند.
- پدر... پدر کجا هستند؟
والتر که در تمام این مدت شوک شده و ساکت پشت سر او نشسته بود آرام او را از پشت بغل کرد:
- من اینجا هستم عزیزم.
ایلنا با هیجان برگشت و خودش را در آغوش پدرش انداخت:
- پدر... چقدر از دیدنتان خوشحالم… لطفاً مرا ببخشید، می دانم که شما را بی اندازه نگران کردم...
والتر لی لی را در آغوش گرفت و با تمام وجود عطر آرامی که از بدن و موهایش متساعد می شد را استشمام کرد... او دخترش را کمی بیشتر در آغوشش فشرد، هنوز هم بدن لی لی سرد و حتی کمی بی حس می نمود. تصور دوباره از دست دادن فرزندش او را چنان درمانده و خرد کرده بود که نیاز داشت خودش زندگی را در بدن وی احساس کند. والتر همچنان که لی لی را نگه داشته بود گفت:
- از شدت نگرانی و اضطراب نزدیک بود دیوانه بشوم دختر، هیچ معلوم هست اینجا چه می کنی؟
ایلنا از آغوش پدرش بیرون خزیده با خجالت گفت:
- در راه بازگشت به خانه هاردی مرا به شدت زمین زد و من نتوانستم او را بیابم و به راهم ادامه دهم... واقعاً متاسفم پدر... واقعاً متاسفم.
والتر صورت او را در میان دو دستش گرفت و با عشق در چشمهای دخترش نگریست:
- فعلاً بهتر است هر چه زودتر تو را به عمارت بازگردانیم... بعداً تنبیه مناسبی برایت پیدا خواهم کرد!
ایلنا لبخند کمرنگی به پدرش زد و لبهایش را گاز گرفت. والتر پیشانی لی لی را بوسیده او را رها کرد. ایلنا سپس با خجالت نگاهی به مردهایی که آن شب به همراه اریک و پدرش به دنبال او آمده بودند انداخت و آرام و شمرده رو به آنها گفت:
- از اینکه امشب و در چنین هوایی برای جستجوی من آمدید متشکرم آقایان و از دردسری که ایجاد کردم واقعاً معذرت می خواهم.
راجر که نزدیکتر از سایرین به او قرار داشت لبخندی به او زد:
- لطفاً فراموشش کنید خانم... سلامت یافتن شما مهم ترین چیز برای ما بود.
اریک از جایش برخاست و دستانش را دراز کرد تا به ایلنا در بلند شدن کمک کند. ایلنا که در گیجی و هیجان آن لحظات آسیب دیدگی پایش را کاملاً فراموش کرده بود دستان او را گرفت و کوشید که از جایش برخیزد. پیش از آنکه نیم خیز شود درد شدیدی در پای راستش پیچید و او با درماندگی همه چیز را در مورد پای مصدومش به خاطر آورد. لی لی از درد ناله کرد و بی اختیار دوباره بر زمین نشست.
اریک که متوجه ناراحتی او شده بود به سرعت بار دیگر کنارش زانو زد. لی لی چشمهایش را با درد بسته بود و همچنان که قوزک پای راستش را در دست گرفته بود نفسش را در سینه اش حبس کرده بود. والتر که هنوز از جایش برنخاسته بود با نگرانی بازویش را به دور شانۀ دخترش حلقه کرد:
- عزیزم چه بر سر پایت آمده است؟
لی لی نفسش را از سینه اش بیرون داد و چشمهایش را گشود:
- فکر نمی کنم مسئلۀ چندان مهمی باشد... وقتی که از پشت هاردی بر زمین افتادم پایم در رکاب او گیر کرده کمی آسیب دید.
اریک با نارضایتی لبهایش را جوید و والتر نیز سرش را پایین انداخته خیره خیره به پای دخترش نگریست. اریک به خودش آمد:
- لطفاً اجازه بدهید پایتان را ببینم ایلنا.
لی لی سرش را تکان داده مشغول گشودن بند چکمه اش شد و اریک نیز در این کار با وی همراه شد. چند لحظه بعد بند چکمۀ لی لی باز و شل شده بود. اریک آرام کوشید که پای لی لی را از چکمه اش خارج کند و در نتیجه ایلنا از درد به خودش پیچید. اریک با ناراحتی به او نگریست و این بار سعی کرد با دقت بیشتری چکمه را از پای وی خارج کند. ایلنا در حالیکه از درد دندانهایش را بر روی هم می سایید اندکی تحمل کرد ولی خیلی زود درد لعنتی از تحملش خارج شد و او به ناچار پایش را از دستان اریک بیرون کشید و ناله کرد. اریک همچنان ساکت اما نگران نشست و به لی لی نگریست. لی لی با خجالت سرش را تکان داد:
- معذرت می خواهم اریک... اما دردی که در پایم احساس می کنم بسیار بیشتر از چیزی است که انتظار داشتم.
اریک سرش را به تلخی تکان داد:
- نگران نباش عزیزم... بهتر است فعلاً به عمارت بازگردیم. در عمارت بهتر می توانم پای شما را از این چکمه خارج و پانسمان کنم.
اریک سپس رو به والتر که در سکوت و نگرانی به آن دو می نگریست گفت:
- پدر اسب شما آرام تر از سایر اسبهاست، بهتر است ایلنا تا عمارت همراه شما باشند.
والتر سرش را به علامت موافقت تکان داد:
- می روم که او را آماده کنم و بیاورم.
لحظاتی بعد والتر سوار بر اسبش در فاصلۀ نزدیکی از آنها ایستاد. اریک با احتیاط دستهایش را از زیر زانوان و پشت کمر ایلنا رد کرد و او را آرام از زمین بلند کرده به کنار اسب والتر آورد و سپس با کمک والتر ایلنا را در آغوش والتر بر اسب نشاندند. اریک با سر به آن دو اشاره کرد:
- لطفاً شما آرامتر حرکت کنید. من و سایرین به شما خواهیم رسید.