در تالار لی لی همچنان آرام در کنار پنجره نشسته به سینۀ اریک و به کوسنهایی که آنجا قرار داشتند تکیه داده بود و هر دو مشغول صحبت بودند. اریک و ایلنا با دیدن والتر با خوشحالی به او سلام کردند.
یک نگاه دقیق به صورت و در چشمهای لی لی والتر را متوجه سرزندگی و شادابی دختر عزیزش کرد. او با خرسندی پاسخ آنها را داد و به کنارشان رفته در گوشۀ دیگر پنجره و مقابل پای ایلنا نشست:
- لی لی، عزیزم... می بینم که حالت بسیار بهتر از وقتی است که من خانه را ترک می کردم!
لی لی خندید:
- البته پدر... به لطف اریک امروز توانستم مدتی در این تالار دوست داشتنی و در میان تزئینات زیبای کریسمس بنشینم و در نتیجه احساس سرخوشی و سلامتی بیشتری می کنم.
والتر از صمیم قلب خندید:
- واقعاً خوشحالم عزیزم... و از تو هم متشکرم اریک عزیز که به فکر شادی ایلنا بودی و او را به این تالار آوردی.
اریک با ادب سرش را اندکی پایین آورد:
- حرفش را هم نزنید پدر، خوشحالم که توانسته ام لی لی را سرحال بیاورم.
والتر دست ایلنا را در دست گرفت تا دمای بدنش را امتحان کند:
- هنوز هم دمای بدنت بالا است عزیزم، آیا هنوز هم مایلی در اینجا بمانی؟
ایلنا لبخند زد:
- بله پدر...
والتر این بار با دقت به اریک که پشت سر لی لی نشسته و او را نگه داشته بود نگاه کرد:
- انتظار نداشتم که تو را در این ساعت در عمارت بیابم اریک!
اریک سرش را تکان داد و لبخند ملایمی زد:
- برای رسیدگی به تعدادی از کارهای عقب افتاده ام زودتر به عمارت بازگشتم، ولی بعد از دیدن کسالت و درماندگی لی لی تصمیم گرفتم که رسیدگی به او مهمتر از رسیدگی به کارهای عقب افتاده است.
والتر با محبت خندید:
- بخاطر محبتت به لی لی متشکرم اریک عزیز...
او سپس از جایش برخاست و به سوی اریک رفت:
- اما حالا که من اینجا هستم بهتر است جای خودت را در نگهداری از لی لی به من بدهی و خودت به کارهایی بپردازی که برای رسیدگی به آنها زودتر به عمارت بازگشتی.
اریک با دقت در چشمهای والتر نگریست و کوشید منظور والتر را از پیشنهادش در چشمهایش بخواند. چند لحظه بعد او آرام از پشت ایلنا برخاست و کناری ایستاد و در عوض والتر بر جای سابق او نشست. لی لی به سینۀ پدرش تکیه داد و والتر دستش را به دور شانۀ او حلقه کرد و رو به وی گفت:
- آیا این طور بهتر نیست عزیزم؟
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد و لبخند زد. او سپس با قدردانی به اریک نگاه کرد:
- اریک عزیز از محبت امروزتان متشکرم و متاسفم که وقتتان را گرفتم.
اریک با ادب سرش را کمی در مقابل او خم کرد:
- فراموشش کنید ایلنا... در ضمن توصیه می کنم که بیشتر از نیم ساعت دیگر در این تالار نمانید و پیش از آنکه خسته شوید به تختخوابتان بازگردید.
او با ادب سرش را به علامت خداحافظی تکان داد، بر پاشنه هایش چرخید و با قدمهای منظم و استوار به سوی در تالار به راه افتاد.
اریک در اتاقش از خشم و درماندگی به خودش پیچید؛ باور نمی کرد که پس از چند ماه که هر روز کوشیده بود روابط و ملاقاتهایش با لی لی را تا جایی که می تواند خشک، رسمی و کوتاه نگاه دارد و هر روز بارها و بارها خودش را مجبور کرده بود که بپذیرد نباید هیج احساسی نسبت به لی لی داشته باشد و هیچ آینده ای برای او با ایلنا وجود نخواهد داشت آن روز با دیدن نامۀ ویلیام بر روی میز او این طور خودش را باخته بود و تلاشهایش را تنها در یک بعد از ظهر بر باد داده بود!
مرد جوان که گونه هایش از خشم کاملاً قرمز شده بودند در حالیکه دندانهایش را بر هم می سایید و دستهایش را در جیبهای شلوارش مشت کرده بود و می فشرد دیوانه وار در اتاقش شروع به قدم زدن کرد. او در این مدت هر روز سعی کرده بود تمام رفتار و افکارش در مورد ایلنا را به شدت کنترل کند و نسبت به دختر زیبا و شیرین بی تفاوت باشد تا جایی که حتی از پیشرفتها و خویشتنداریش کاملاً خشنود و راضی بود... و آن روز به محض اینکه نامۀ ویلیام را دیده بود ناگهان تمام معادلات ذهنی و احساسیش طوری تغییر کرده بودند که خودش هم نمی توانست آن همه تغییر را باور کند؛ او با چنان نگاه متفاوتی به لی لی نگریسته بود و او را چنان جذاب، رویایی و دلربا یافته بود که هرگز هیچ دختر دیگری این طور او را از خود بی خود نکرده و تکان نداده بود.
اریک بی اختیار خودش را بر روی صندلی محبوبش مقابل پنجره رها کرد و به منظرۀ برفی بیرون از اتاق خیره شد. آنچه که او را حتی بیشتر می آزرد و باعث خجالت و اضطرابش می شد این بود که والتر پس از دیدن آن دو در تالار بلافاصله مداخله کرده او را به دنبال کارهایش فرستاده بود! او از این فکر احساس خفگی کرد و نفسهایش به شماره افتادند، مرد جوان بی اختیار با یک دست دستمال گردن ابریشمیش را گشود و آن را به طرفی پرت کرد و بعد به سرعت دکمۀ بالای پیراهنش را باز کرده گردنش را آزاد کرد تا بتواند نفس بکشد؛ والتر باهوش بود... بسیار باهوش و علاوه بر آن بسیار دقیق! تا جایی که اریک وی را می شناخت هیچ نکته ای هر چقدر هم کوچک و ناچیز از چشمهای تیز او مخفی نمی ماند. اریک به دنبال فهمیدن منظور والتر یکبار دیگر رفتار، نگاه و جملۀ وی را به دقت در ذهنش مرور کرد، دوست داشت بداند آیا والتر حقیقتاً پی به احساسات او در مورد لی لی برده است و با حالتی مودبانه سعی کرده او را از کنار دخترش دور کند و یا صرفاً از سر محبت جای او را گرفته بود.
او سپس در صندلیش جا به جا شد؛ والتر و لی لی هر دو کاملاً به او اعتماد داشتند و در حضورش احساس آرامش می کردند و حالا فکر اینکه با علاقمند شدن به ایلنا به اعتماد آن دو خیانت می کرد او را آتش می زد. وی یکبار دیگر تمام دلایل کوچک و بزرگی که بر علیه علاقمند شدن به ایلنا داشت را برای خودش مرور کرد... و یکبار دیگر با قاطعیت تمام به این نتیجه رسید که باید به هر بهایی همه چیز را خاتمه دهد.
- خوشحالم که توانسته ام روحیۀ شما را شاد کنم.
ایلنا برگشت و با قدردانی و لبخند در چشمهای اریک نگریست، مهربانی و خرسندی بی آلایشی که در چشمهای عمیق اریک موج می زد او را به وجد آورد و از خود بی خود کرد. لی لی آرام زمزمه کرد:
- متشکرم اریک عزیز...
اریک به سوی یکی از پنجره ها رفت، فضای مناسبی برای نشستن در کنار این پنجره تعبیه شده با کوسنهای و بالشتهای مناسب مبله شده بود. اریک لی لی را آرام بر روی بالشتها نشانید و سپس کوسنهایی که فیبی از اتاق خواب آورده بود را هم از دست وی گرفته کنار ایلنا به پنجره تکیه داد و در آخر روانداز را بر روی پاهای لی لی انداخت. او فیبی را مرخص کرد و خودش کنار ایلنا طوری که وی بتواند در صورت تمایل به او تکیه کند نشست.
لی لی بدون آنکه به اریک تکیه بدهد کمرش را صاف کرد و در حالیکه لبخند روشن و پرامیدی بر لب داشت به درخت کریسمس زیبا نگاه کرد. مدت کمی بود که فراهم کردن یک درخت همیشه سبز و تزئین آن برای کریسمس در میان اشراف بریتانیا مرسوم شده بود و اندک اندک این رسم تازه جای خودش را در خانه های مردم عادی هم باز می کرد. لی لی سکوت را شکست:
- درختهای کریسمس روح سبز و شاداب تازه ای را در تعطیلات سال نو می دمند... اما باید اعتراف کنم که دلم به حال درختهای بیچاره ای که برای این رسم زندگیشان را از دست می دهند می سوزد.
اریک که در سکوت خط نگاه لی لی را دنبال کرده او هم مشغول بررسی درخت شده بود سرش را تکان داد:
- آیا در ایتالیا هم این رسم وجود دارد؟
ایلنا به علامت مثبت سرش را تکان داد:
- البته... ایتالیا به کشور آلمان نزدیکتر است و طبیعتاً این رسم پیش از بریتانیا در ایتالیا آغاز شده است... حدس می زنم در فرانسه هم این رسم طرفداران زیادی یافته است.
اریک بدون آنکه نگاهش را از درخت بردارد خندید:
- بدون شک... می توانید مطمئن باشید که هر چیزی که به تفریح و تجمل مرتبط باشد سریعاً در پاریس و سپس در سرتاسر فرانسه رواج می یابد.
ایلنا هم از خندۀ اریک خندید. او نگاهش را از درخت برداشت و در عوض به بیرون از پنجره نگریست. الیوت و یکی دیگر از مردهای خدمتکار مشغول پارو کردن مسیرهای سنگفرش باغ از برف بودند. با وجود آنکه منظرۀ باغ، درختها، مجسمه ها و بوته هایش در زیر برف بسیار زیبا شده بود لی لی که مدتی بود بدون کمک نشسته بود از سفیدی یک دست برف احساس سرما و ضعف شدیدی کرد. او با ناتوانی به اریک تکیه داد و نفس هایش به شماره افتادند. اریک که متوجه ضعف او شده بود بازوهایش را بالا آورد و او را نگه داشت:
- لی لی... عزیزم... حالت خوب است؟
ایلنا سرش را به شانۀ اریک تکیه داد و نفس عمیق و آرامی کشید:
- بسیار عالی... لطفاً نگران نباشید.
اریک که تازه حرارت بالای بدن لی لی را احساس کرده بود دستش را بالا آورد و بر پیشانی لی لی کشید:
- لی لی فکر می کنم تبت بالاتر رفته است، آیا می خواهی به اتاق خوابت باز گردیم؟
ایلنا با التماس زمزمه کرد:
- آه... نه...خواهش می کنم... اصلاً دوست ندارم باز هم به تختخوابم بازگردم...
اریک نفس عمیقی کشید:
- بسیار خوب ... اما لطفاً آرامتر باش و استراحت کن، دوست ندارم بخاطر ماندن در تالار امشب وضعیتت بدتر از پیش بشود.
ایلنا سرش را به علامت توافق تکان داد و سپس پرسید:
- آیا امروز به دیدن النور و بچه ها رفتید؟
اریک همچنان که دست او را در دست می گرفت تا نبضش را بگیرد گفت:
- بله... به لطف از جان گذشتگی شما حال کوچولو ها بسیار بهتر است، اگر راستش را بخواهید به مراتب از خود شما بهتر! حال النور و سایر بچه ها هم خوب است. در ضمن النور به شدت نگران سلامتی شما بود.
ایلنا آه کشید:
- النور نازنین و مهربان، متاسفم که او را هم نگران کرده ام. بعد از بهبود یافتن در اولین فرصت به دیدنش خواهم رفت.
اریک لبخند کوچکی زد:
- ریچارد هم شدیداً نگران شما بودند، فکر می کنم فردا صبح یکبار دیگر به دیدنتان خواهند آمد.
لی لی نفس عمیقی کشید و با خجالت سرش را تکان داد:
- واقعاً متاسفم که این طور باعث نگرانی همه شده ام.
اریک موهای لی لی را نوازش کرد:
- خوشحالم که ماجرا تنها به یک سرماخوردگی و آسیب دیدگی پا ختم شده است لی لی عزیز.
برای مدت کوتاهی سکوت میان آن دو برقرار شد و هر دو بار دیگر به تزئینات متنوع تالار نگریستند.
اریک بی درنگ به خودش آمده با خجالت نگاهش را از لی لی دزدید و با قدمهایی آرام در حالیکه سرش را پایین انداخته و به ظاهر به کتابی که در دست داشت نگاه می کرد به سوی تخت ایلنا حرکت کرد. او در عمق قلب و فکرش دیوانه وار دوست داشت بداند که ویلیام در نامه اش چه چیزهایی برای لی لی نوشته است، لی لی در مورد ویلیام چه فکر می کند و روابط این دو نفر تا کجا پیش رفته است. او بر صندلی سابقش نشست و به امید یافتن پاسخی برای سوالهایش مستقیم در چشمهای ایلنا نگریست.
لی لی با خنده ای مهربان و شیرین از او تشکر کرد:
- متشکرم اریک عزیز...
اریک به سختی لبخندی مصنوعی و کم رنگ به او زد و کتاب را به سویش دراز کرد. لی لی آن را گرفته بر روی میزی که کنار تختخوابش بود قرار داد. سکوت کوتاهی بین آن دو برقرار شد و نگاه تشنه و کنجکاو اریک بار دیگر به دنبال پاسخ سوالهایش در چشمهای ایلنا گره خورد.
اگر چه اریک جواب هیچ یک از سوالاتش را در چشمهای ایلنا نیافت اما کلافگی، خستگی و اندوهی که در چشمهای رویایی دختر جوان لانه کرده بود او را تکان داد. اریک با دلسوزی سرش را پایین انداخته تکان داد. اندکی بعد او سرش را بلند کرده آه کشید:
- لی لی عزیزم تا امروز هیچ وقت این طور تو را بی حوصله و غم زده ندیده بودم...
پیش از اینکه لی لی بتواند چیز بگوید فکری در ذهن اریک جرقه زد و چشمهایش با شادی آمیخته به شیطنت درخشیدند. اریک از جایش برخاست:
- فکر می کنم بتوانم در این مورد کاری انجام بدهم.... البته اگر اجازه بدهید دوشیزه خانم!
و بدون آنکه منتظر پاسخ ایلنا بشود زنگ زد تا فیبی به اتاق بیاید. ایلنا با تعجب به اریک نگریست:
- آیا می توانم بدانم چه نقشه ای دارید؟
اریک لبخند شیطنت باری زد:
- خواهید دید...
و سپس با نگاهش و در سکوت مشغول بررسی وسایل اتاق شد.
اندکی بعد فیبی وارد اتاق شد، او همچنان که به لی لی و اریک تعظیم می کرد به آن دو روز بخیر گفت. اریک پاسخ او را داد و سپس افزود:
- فیبی لطفاً کمک کنید که خانم یکی از ربدوشامبرهای گرمشان را انتخاب و بر تن کنند.
ایلنا با شگفتی ابتدا به اریک و سپس به فیبی که به سوی کمد لباسهایش رفت و در آن را گشود نگریست. فیبی پرسید:
- کدام یک از ربدوشامبرهایتان را برایتان بیاورم خانم؟
لی لی به خودش آمد:
ربدوشامبر آبی با گلهای زرد و نقره ای لطفاً...-
فیبی بعد از یافتن ربدوشامبر آن را به کنار تختخواب لی لی آورده به اشارۀ اریک به او کمک کرد تا لباس را بپوشد و بعد به دستور اریک دو کوسن و یکی از رواندازهای سبک اتاق لی لی را برداشته در دستهایش نگه داشت.
اریک همچنان که در کنار تختخواب ایلنا ایستاده بود لبخندی به او زد:
- آیا آماده اید دوشیزه خانم؟
و پیش از اینکه لی لی بتواند جوابی بدهد خم شد، دستهایش را زیر زانوها و پشت کمر لی لی قرار داد و او را از جایش بلند کرد. ایلنا با ترس نالید و سپس خودش را جمع کرده بی اختیار بازویش را دور گردن اریک حلقه کرد و خودش را به سینۀ او فشرد. اریک که متوجه ترس لی لی شده بود او را محکمتر نگه داشت و خندید:
- نگران نباش لی لی، همه چیز مرتب است.
ایلنا آرام زمزمه کرد:
- می توانم بدانم مرا کجا می برید؟
اریک بار دیگر خندید:
- کمی صبر داشته باش...
- شاید این طور باشد... می توانم از شما خواهشی بکنم؟
اریک سرش را تکان داد:
- حتماً...
ایلنا سرفه ای کرد:
- آیا ممکن است پرده های اتاق را باز کنید و کتاب مرا از روی میز تحریرم به من بدهید؟
اریک بلافاصله از جایش برخاسته به سوی پنجرۀ اصلی اتاق رفت:
- شما بی اندازه مهربان و به فکر آرامش دیگران هستید، ای کاش اجازه داده بودید که فیبی برای مراقبت از شما در اتاق بماند.
ایلنا آه کشید:
- فیبی عزیز و بیچاره در شرایط فعلی من کاملاً بی تقصیر است... انصاف نبود که بخاطر بی حوصلگی حاصل از این شرایط آزار دهنده دلش را بشکنم.
اریک یکی یکی پرده ها را گشوده آنها را مرتب جمع کرد و بست. نور روز همانطور که لی لی دوست داشت به داخل اتاق ریخت و در نتیجه او با خرسندی بیشتری نفس عمیقی کشیده عضلاتش را رها کرد تا کمی از درد و کوفتگی آنها بکاهد.
اریک به کنار میز تحریر ایلنا رفت. کاغذها، قلمها، ظرف جوهر و سایر وسایل روی میز تحریر خوش ساخت و نفیس همانطور که از لی لی انتظار می رفت همگی مرتب و منظم در جاهای مخصوصشان بودند. بر روی میز ایلنا دو کتاب قرار داشتند. اریک عنوان کتابها را خواند؛ " وکیل ویکفیلد (۱)" و "انی ید(۲)". او بارها سری کتابهای انی ید را در میان کتابهای ایتالیایی والتر در کتابخانه دیده بود و در نتیجه آن را با سرگرمی برداشت :
- آه...جلد اول از شاهکار حماسی ویرژیل (۳) ...
او سپس به لی لی نگریست. ایلنا دستش را مقابل دهانش گرفته چند سرفۀ کوتاه و آرام کرد و با صدای گرفته گفت:
- پدر قبول کرده است که به من در مطالعه و فهمیدن آن کمک کند. پیش از این ترجمۀ انگلیسی این مجموعه را خوانده بودم ولی مطالعۀ آن به زبان ایتالیایی لذت دیگری دارد.
اریک با شگفتی سرش را خم کرد:
- اما شما بسیار خوب ایتالیایی صحبت می کنید، آیا واقعاً در فهمیدن این کتاب نیاز به کمک پدر دارید؟
ایلنا سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- نوشته های کتاب بسیار قدیمی و علاوه بر آن منظوم هستند... و مهارت پدر در زبان ایتالیایی بهتر از من است. لطفاً کتاب دیگر را برای من بیاورید.
اریک انی ید را به جایش بازگردانده کتاب دوم را برداشت. او که فکر نمی کرد لی لی علاقه ای به مطالعۀ چنین کتابهایی داشته باشد پرسید:
- نظرتان در مورد این کتاب چیست؟
ایلنا سرش را تکان داده کمی شانه هایش را بالا برد:
- یک رمان ساده و سبک... رز دیروز آن را برای من آورد تا در مدتی که بستری هستم با آن سرگرم شوم. البته تا این لحظه مقدار کمی از آن را خوانده ام، ولی به نظر بهتر از آنچه که انتظار داشته ام می رسد.
اریک بر روی پاشنه هایش چرخید تا به کنار ایلنا بازگردد و در همان لحظه چیزی بر روی میز توجهش را به خود جلب کرد. بر روی میز و در گوشه ای از آن تعدادی نامه های گشوده شده که همچنان در پاکتهایشان بودند قرار داشتند. دست خط آشنای پاکتی که بر روی سایر نامه ها قرار داشت نگاه اریک را به سوی خود کشید؛ چشمهای دقیق اریک به سرعت پاکت را بررسی کردند و نوشته های روی آن را خواندند... نامه از طرف ویلیام برای لی لی ارسال شده بود!
با دیدن نامه اریک بر جای خودش خشک شد، قلبش شروع به تپیدن کرد و خون به صورت و بخصوص به گونه هایش دوید. دیدن نامه ای از ویلیام بر روی میز لی لی برای او آنقدر غیر منتظره و باور نکردنی بود که او بی اختیار برگشت و از جایی که ایستاده بود با شگفتی به ایلنا نگریست.
ایلنا همچنان که بر روی تختخوابش دراز کشیده بود بدون آنکه متوجه تغییر حالت او شود با لبخندی بی رمق اما پر از قدردانی در انتظار کتابش به او نگاه می کرد.
(۱) The Vicar of Wakefield
(۲) Aeneid
(۳) Virgil
درست نمی دانست که چه چیز او را بیشتر کلافه و بی حوصله کرده است، بیماری و تب شدیدش که سه روز بود او را با درد و ناتوانی در رختخواب نگه داشته بود و از پدرش و اریک گرفته تا مارتا، فیبی و سایر خدمتکارها همه را به ستوه آورده بود و به نظر نمی آمد در حال بهبود باشد، پای تقریباً شکسته اش که احتمالاٌ در تعطیلات کریسمس هم در پانسمان باقی می ماند و بدون شک لذت سفرش به لندن را از بین می برد و یا اینکه در اوج هیاهو و هیجان آماده شدن برای رسیدن تعطیلات و سال نو او نمی توانست به کارهایی که دوست داشت بپردازد و باید بر خلاف روحیۀ همیشه در تلاطمش در رختخواب کز می کرد!
آن روز پدرش نیز مجبور شده بود برای رسیدگی به کارهایش به شهر برود و در نتیجه او به طرز وحشتناکی بی حوصله و درمانده بود؛ تا جایی که حتی فیبی را به زور مرخص کرده تمام پارچه های مرطوبی که برای پایین آوردن تبش بر روی بدنش قرار داده شده بودند را برداشته بود. وی تنها در تختخوابش دراز کشیده به اتفاقاتی که تا آن روز در زندگیش افتاده بودند می اندیشید.
صدای چندین ضربه به در اتاق ایلنا را به خود آورد، از آنجا که انتظار نداشت پدرش در این ساعت به عمارت بازگردد حدس زد که یکی از خدمتکارها برای ورود به اتاقش اجازه می خواهد. لی لی با بی حوصلگی در تختخوابش چرخید و خودش را کمی در پتویش پیچید:
- می توانید داخل شوید.
هنگامی که در اتاق گشوده شد و اریک با قدمهای شمرده، لباسهای مرتب و لبخند کوچک همیشگیش وارد اتاق شد ایلنا با تعجب کمی بیشتر در رختخوابش فرو رفت. اریک با ادب کمی سرش را در مقابل او خم کرد:
- روز بخیر لی لی عزیز...
ایلنا با سرفۀ کوچکی گلویش را صاف کرد:
- روز بخیر اریک... امروز زودتر از همیشه به عمارت باز گشته اید!
اریک در کنار تختخواب او ایستاد:
- در عمارت تعدادی کارهای به تاخیر افتاده داشتم که تصمیم گرفتم برای انجام آنها زودتر به خانه بازگردم.
اریک با دست به صندلیی که نزدیک تختخواب قرار داشت اشاره کرد:
- اجازه می دهید که بنشینم؟
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد:
- البته... لطفاً بنشینید.
اریک صندلی را جلو کشیده بر آن نشست. او سپس با دقت به ایلنا نگریست:
- صبح که به دیدنت آمدم هنوز خواب بودی... حالت چطور است؟
ایلنا با بیتابی آه کشید و به علامت نارضایتی شانه هایش را بالا برد. اریک که متوجه درماندگی او شده بود خم شد و دستش را بر روی پیشانی وی گذاشت، تب ایلنا همچنان شدید بود. تعجبی نداشت که لی لی بعد از سه روز بیماری طاقت فرسا این طور بی حوصله شده بود. اریک هم به نوبۀ خودش لبهایش را گاز گرفت و سرش را تکان داد:
- از اینکه می بینم هنوز هم وضعیت جسمیتان نامناسب است متاسفم ایلنا، ولی فکر می کنم این خود شما بودید که تصمیم گرفتید در یک روز برفی با یک اسب چموش و سرکش به بیرون از شهر بروید....
ایلنا حرف اریک را برید و با حالتی بی حوصله و اغراق آمیز دستهایش را بر روی صورتش گذاشته چشمهایش را مالید و آه کشید:
- آه ... البته پدر و مارتا تا این لحظه بارها بخشهایی از انجیل مقدس والتر و انجیل مقدس مارتا را برای من خوانده اند و مرا موعظه و سرزنش کرده اند ولی اگر شما هم مایلید موعظه هایی از انجیل مقدس اریک را برای من بخوانید خوشحال می شوم!!
اریک با شنیدن اعتراض ایلنا بی اختیار قاه قاه خندید:
- واقعاً این طور است؟!
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد. اریک با محبت به او نگریست و دستهایش را بر روی سینه اش حلقه کرد:
- از اینکه شما را آزردم معذرت می خواهم ... پس از این در این مورد صحبت نخواهم کرد.
ایلنا در پاسخ اریک لبخند زد:
- متشکرم...
اریک با تعجب به اطرافش نگاه کرد:
- می توانم بدانم چرا شما در این اتاق تنها هستید... و از آن مهمتر چرا پارچه های مرطوب را از روی بدنتان برداشته اید؟ آیا اتفاقی برای فیبی افتاده است؟
ایلنا سرش را به علامت نفی تکان داد:
- به اجبار از او خواستم که مرا در اتاق تنها بگذارد... اگر راستش را بخواهید اینقدر از ماندن در رختخواب کلافه و درمانده هستم که می ترسیدم بی دلیل به او پرخاش کنم و دختر بیچاره را بیازارم... بنابراین ترجیح دادم که او حتی در این اتاق نباشد...
و بعد با صدای آرامی که به زحمت شنیده می شد زمزمه کرد:
- علاوه بر این تحمل پارچه های لعنتی را ندارم... ترجیح می دهم که به خاطر تب بمیرم ولی دیگر سردی و نمناکی پارچه ها را بر روی پوست بدنم تحمل نکنم!
اریک سرش را تکان داد:
- می دانم که به خاطر خستگیتان از بیماری حساس شده اید بنابراین صحبتهایتان را به حساب بیماریتان می گذارم... مطمئنم که چند روز دیگر وقتی که به حرفهای امروزتان فکر کنید از اینکه در برخورد با چند پارچۀ خیس بی اهمیت این طور بی طاقت شده اید خودتان هم خواهید خندید.
- پدر...
والتر از جایش برخاسته مقابل لی لی نشست و مستقیم در چشمان او نگریست:
- عزیزم دردسری که تو دیشب برای من و دیگران بوجود آوردی برای من در پایین ترین ردۀ اهمیت قرار دارد.... آن چیزی که برای من مهم است سلامتی توست... هیچ می دانی که دیشب در هوای بسیار سرد و زیر آن همه برف ممکن بود جانت را از دست بدهی؟!
در حالیکه گونه های ایلنا از شرمساری قرمز شده از حرارت خونی که ناگهان به آنها هجوم آورده بود می سوختند او سرش را پایین انداخته نفسش را در سینه اش حبس کرد. والتر ادامه داد:
- عزیزم میان کمک و یاری به دیگران و بی احتیاطی و یکدندگی که می تواند منجر به مرگ شود فاصلۀ بسیاری است... کاری که تو دیروز کردی می توانست به راحتی به قیمت جانت تمام شود، این که ما تو را در میان بیابان، در زیر یک لایۀ برف و در تاریکی شب یافتیم هیچ چیز به جز خوش شانسی محض نبود.
والتر یکبار دیگر سکوت کرد و به لی لی که از خجالت نمی توانست سرش را بلند کند نگریست. او بار دیگر ادامه داد:
- لی لی عزیزم حتی وقتی که دیشب تو را یافتیم اگر اریک با ما نبود ممکن بود تا وقتی که به خانه....
والتر حتی نتوانست جمله اش را تمام کند، او از شدت ناراحتی نفسش را در سینه اش حبس کرده لبش را محکم گاز گرفت و موهایش را با حالتی عصبی به عقب خوابانید. سکوتی طولانی و آزار دهنده در اتاق برقرار شد و پدر و فرزند هر کدام با افکار ناراحت کنندۀ خود گلاویز شدند. مدتی طول کشید تا ایلنا توانست برخودش غلبه کند و با صدایی گرفته و رو به خاموشی زمزمه کرد:
- بخاطر همه چیز متاسفم پدر.
والتر دستش را زیر چانۀ لی لی گذاشته آن را بالا آورد و مستقیم در چشمان خجالت زده، نمناک و بیمار او نگریست و با صدایی بسیار آرام زمزمه کرد:
- عزیزم دیشب در زمانی که اریک می کوشید تو را به هوش بیاورد و موفق نمی شد من احساس می کردم که یکبار دیگر تو را از دست داده ام... در آن مدت نسبتاً طولانی احساس می کردم که نفسم کاملاً بند آمده است و قلبم هر لحظه ممکن است از حرکت بایستد... فقط خدا می داند که من چقدر به حضور تو و بودنت عادت کرده ام و نیاز دارم... به من قول بده که پس از این دیگر هرگز چنین کارهای پر مخاطره ای را انجام نخواهی داد، خواهش می کنم.
لی لی مستقیم در چشمهای قهوه ای و درشت پدرش نگریست، نگرانی و آشفتگی که در چشمهای پدرش لانه کرده بودند چنان عمیق و واضح بودند که او را تکان داده منقلب کردند. ایلنا بیشتر از این نتوانست تحمل کند، او پدرش را در آغوش گرفته دستهایش را دور گردن وی حلقه کرد و با حرارت و عشق گونه های او را بوسید:
- قول می دهم پدر... پس از این کاری نخواهم کرد که شما را این طور نگران کنم و آزار بدهم، قول می دهم.
والتر هم به نوبۀ خود لی لی را محکم در آغوشش گرفته فشرد و گونه های دخترش را بوسید. او همچنان که لی لی را در بغل داشت آه کشید، چقدر دوست داشت که قول ایلنا را باور کند و بپذیرد که دختر یکدنده و جسورش بعد از این بر خلاف نظر او کاری انجام نخواهد داد! مسئله اینجا بود که لی لی برخلاف دخترهای دیگر اعتقادی به کنار ایستادن و سپردن مشکلات به دست مردان نداشت، اگر مشکلی پیش می آمد که ایلنا احساس می کرد به عنوان یک انسان با استفاده از موقعیت و ابزارهایی که در دست دارد می تواند آن را حل کند تقریباً هیچ چیز مانع او نمی شد... ایلنا در حین مهربانی و خوش قلبیش بی اندازه یکدنده، جسور و با اراده بود.

سال نو برای تمام آشنایان و دوستانم و برای همۀ ایرانیهای عزیز مبارک باشه و بهترین و زیباترین آرزوها رو برای همگی دارم.
امیدوارم که هر روزتون نوروز و نوروزتون سرشار از بهروزی و پیروزی باشه.