- چرا این طور مایلید که دلیل پشت تمام عقاید و تصمیم های من را بدانید و موشکافی کنید؟!
ویلیام با صداقت و بسیار جدی در چشمهای ایلنا خیره شد:
- زیرا شما همیشه منطقی محکم و منسجم در پشت تمام عقاید و تصمیمهایتان دارید... و بخاطر اینکه شنیدن افکار عمیق و مستقل شما و بررسی خط فکریتان مرا به تحسین و تقدیر مجبور می کند خانم...
ایلنا با شنیدن توضیح ویلیام و با دیدن برق احترام و تحسینی که در نگاهش بود برای لحظه ای با دهان نیمه باز، ابروهای بالا برده و چهره ای شوک شده به همصحبتش نگریست. می دانست که ویلیام از بحث کردن با او و شنیدن نظراتش لذت می برد ولی هرگز فکر نمی کرد که مرد جوان این طور صادقانه و بی تکلف به این موضوع اعتراف کند! او سپس به خودش آمد و گونه هایش کمی گل انداختند. لی لی سینه اش را بدون صدا صاف کرد تا بتواند سخن بگوید:
- واقعاً بخاطر لطف و نظر بالایی که نسبت به من و دیدگاههایم دارید متشکرم...
او سپس خودش را در صندلیش کمی جا به جا کرد:
- درست حدس زدید آقای ویلیام. اگرچه طنز موجود در این نمایشنامه و نحوۀ چیده شدن صحنه ها و بیان ارتباطات میان افراد با قلم توانمند شکسپیر زیبایی خاصی را به این داستان می بخشد که البته برای زمان نوشته شدن آن بسیار جالب بوده است اما پذیرفتن اقتباسهای کمدی این داستان در این دوره کمی برای من سخت و سنگین است.
ویلیام سرش را با مهربانی تکان داد:
- اما خانم "رام کردن تند مزاج" یک نمایشنامۀ سادۀ کمدی بیشتر نیست...
لی لی با ناخرسندی آه کشید:
- و پشت هر داستانی حقیقتی نهفته است!... متاسفانه جامعۀ ما با تکیه کردن به بهانه هایی مثل هنجارهای فرهنگی، دستورهای دینی و رسوم و سنتها ستمهایش به زنها را بسیار ساده و ناچیز جلوه می دهد و به راحتی از آنها می گذرد.
ویلیام به پشتی صندلیش تکیه داد و با چهره ای گرفته که عدم توافق در آن به وضوح دیده می شد گفت:
- شما قوانین و هنجارهای موجود در جامعه را بیش از اندازه توبیخ می کنید دوشیزه خانم... اگر کمی منصفانه تر فکر کنید می بینید که این قوانین آنقدر عادلانه هستند که اغلب زنها بدون اعتراض آنها را دنبال و حتی تبلیغ می کنند!
لی لی با ناباوری و حتی خشم اندکی بر روی میز به سوی ویلیام خم شد، نمی توانست باور کند ویلیام چنین بی عدلیهای واضحی را نادیده می گیرد. او سپس به سختی خودش را کنترل کرده یکبار دیگر در صندلیش آرام به پشت تکیه داد و با خونسردی ساختگی در حالیکه یکی از ابروهایش را کمی بالا برده بود گفت:
- پیش از اینکه پاسخ این ادعای شما را بدهم اجازه بدهید که راز مهمی را با شما در میان بگذارم... همانطور که تاریخ مجموعه ای از دروغهاست که بوسیلۀ برندگان نوشته می شود؛ قوانین جامعۀ ما هم مجموعه ای از بایدها و نبایدها و اوامری است که به نفغ افراد پیروز و قویتر و به دست آنها وضع شده است و می شود!
چشمهای ویلیام با تعجب آمیخته به سرگرمی درخشیدند و خودش همچنان که سرش را اندکی بر روی شانه اش خم می کرد و با یکی از دستهایش با حالتی فکور روی دهان و چانه اش را می پوشانید با کنجکاوی و ناباوری به هم صحبت زیبایش که حالا چشمهای نافذش را با اعتماد به نفس در چشمهای او دوخته بود نگریست. ایلنا به پشتی صندلیش تکیه داد و آه آرامی کشید:
- و لازم نیست که بگویم در جامعۀ بشری نوع قویتر و پیروز اصولاً مردها هستند...
لی لی سرش را با اندوه پایین انداخت و چشمهایش را بست تا خونسردیش را یکبار دیگر بازیابد. سکوت در میان آنها برقرار شد. ویلیام با سرگرمی و لذت صحبتهای ایلنا را سنجید و سرانجام سکوت را شکست:
- شما نظرات جسورانه ای دارید خانم ایلنا، اما بسیاری از قوانین از سر نیاز و در یک فرایند تکاملی شکل می گیرند و به عبارتی به بلوغ می رسند و یک وضع کنندۀ مشخص ندارند... بسیاری از کسانی که این قوانین را شکل می دهند و به بلوغ می رسانند خانمها هستند! فقط به عنوان یک مثال کوچک، قوانین جزایی برای جلوگیری از سرقت و دزدی به نفع همۀ مردم جامعه وضع شده اند و قوی و ضعیف نمی شناسند... علاوه بر آن وضع بسیاری از قوانین مانند قوانین دینی از دست نوع بشر خارج هستند.
- امیدوارم که تا این لحظه از گذراندن امشب در کنار من راضی بوده باشید.
ایلنا لبخند موقری به او زد و با قدردانی سرش را پایین آورد:
- همه چیز خاطره انگیز بوده است... بخاطر ترتیب دادن برنامۀ عالی امشب متشکرم.
ویلیام چایش را تمام کرد و سپس پرسید:
- نظرتان در مورد نمایشی که دیدیم چیست خانم ایلنا؟
ایلنا با خونسردی و بدون آنکه چهره اش تغییر کند آخرین جرعۀ چایش را نوشید و سپس زمزمه کرد:
- تئاتر شاد و مفرحی بود و همانطور که گفته بودم من از تماشای نمایشهای کمدی لذت می برم.
ویلیام انگشتهایش را بر روی میز در هم قلاب کرد و از زیر چشم با دقت به ایلنا نگریست... معلوم بود که پاسخ لی لی او را قانع نکرده است. لی لی نگاه سریعی به ویلیام که عدم رضایت در صورت و نگاهش به وضوح دیده می شد انداخت و بلافاصله نگاهش را از او دزدید. ویلیام سرش را پایین انداخته نفس عمیقی کشید:
- می دانم که عدم توافق و قبول نکردن نظرات یک دوشیزۀ جوان نشانۀ بی ادبی و گستاخی است خانم ایلنا....
ویلیام سرش را بلند کرد و با دقت در چشمهای لی لی خیره شد:
- اما فکر نمی کنم حقیقت را به من گفته باشید!
گونه های ایلنا اندکی گل انداختند:
- بر چه اساسی اتهام دروغگویی به من می زنید آقای ویلیام؟
ویلیام سرش را با احترام به نشانۀ اطاعت پایین آورد:
- در طول نمایش من بارها واکنشهای شما را نسبت به صحنه های مختلف و حتی طنز نمایش بررسی کردم و باید بگویم دفعاتی که چهرۀ شما دگرگون شد و اخم کردید به مراتب بیشتر از دفعاتی بود که از لذت تماشای این نمایش خندیدید!
لی لی متوجه شده بود که ویلیام او را کم و بیش تحت نظر گرفته است اما فکر نمی کرد تمام رفتار و واکنشهایش با این دقت زیر نظر بوده باشند. او که غافلگیر و در عین حال آزرده شده بود از میان مژه های بلند و زیبایش نگاه سرزنش بار و سردی به ویلیام انداخت:
- می توانم بدانم چرا با وجود این که مرا این طور دقیق و موشکافانه تحت نظر داشته اید نظرم را در مورد نمایش پرسیدید؟!
ویلیام با شرمساری لبهایش را گاز گرفت و اندکی قرمز شد. سکوت کوتاهی بین آن دو برقرار شد. اندکی بعد ویلیام سکوت را شکست:
- واقعاً از اینکه شما را زیر نظر گرفته بودم متاسفم خانم... اگر راستش را بخواهید دوست داشتم که امشب از هر نظر برای شما خوب و خاطره انگیز باشد و اینکه شما از تماشای نمایش لذت نبردید مرا آزرد. یکبار دیگر هم از رفتار امشبم عذر می خواهم.
ایلنا با دقت در چشمهای ویلیام نگریست و تاسف و شرمساری صادقانه ای را در آنها دید. او با دلسوزی لبخند مهربانی به ویلیام زد و با لحنی آرام و شیرین گفت:
- آقای ویلیام عزیزم... من امشب واقعاً از بودن در کنار شما لذت بردم، شما یک همراه متشخص، باوقار و دانا هستید و می توانید مطمئن باشید اگر هر چیزی بجز این بود من با شما همراه نمی شدم.
ویلیام با رضایت لبخند پر آرامشی زد، از سر خرسندی نفس عمیقی کشید و سرش را مودبانه به نشانۀ تشکر در مقابل لی لی پایین آورد. آن دو در سکوت برای مدت کوتاهی در چشمان یکدیگر نگریستند. اندکی بعد ویلیام با لحنی آرام پرسید:
- آیا اجازه می دهید بپرسم چرا از تماشای تئاتر امشب لذت نبردید؟
لی لی کوشید که موضوع را تاجایی که می تواند پیش پا افتاده جلوه دهد و سریع تر از آن بگذرد. او سرش را با بی تفاوتی تکان داد:
- اگر راستش را بخواهید تئاتر "نوعروسی برای کریسمس" اقتباس نه چندان خوبی از نمایشنامۀ "رام کردن تند مزاج " (۱) اثر شکسپیر بود.
ویلیام با سرگرمی خندید:
- من هم متوجه این موضوع شده بودم... اما اطمینان دارم که شما گفته بودید به همۀ آثار شکسپیر علاقمند هستید و تمام آنها را بارها و بارها مطالعه کرده اید؟
ایلنا با اضطراب نامحسوسی خودش را اندکی جمع کرده لبخندی عصبی زد و کوشید با بالا بردن شانه هایش بحث را تمام کند. یکبار دیگر چشمهای جدی و دقیق ویلیام بر روی ایلنا ثابت شدند. ویلیام باز هم دستهایش را بر روی میز در هم قلاب کرد:
- شما علاقه ای به نمایشنامۀ " رام کردن تند مزاج" ندارید!
ایلنا سرش را بالا برد و به سقف رستوران نگریسته نفس عمیق و ناراحتی کشید. او سپس سرش را پایین آورد و با چهره ای جدی و اندکی اندوهگین به ویلیام نگریسته آرام زمزمه کرد:
- متاسفانه تحمل این نمایشنامه در ایام کریسمس کمی بیشتر از توان من است...
ویلیام لحظه ای تردید کرد و بعد در حالیکه با نوک یکی از انگشتهایش با چنگالی که مقابلش بود بازی می کرد زمزمه کرد:
- بخاطر نقش زن و طرز رفتار قهرمان مذکر داستان با همسرش در این نمایش، این طور نیست؟
(۱) The taming of the shrew
لی لی با علاقه و کنجکاوی از جایی که نشسته بود به زوج جوان می نگریست. آن شب پیش از آنکه به همراه ویلیام به این رستوران بیایند در سالن تئاتر هم آن دو را دیده بود، البته در آنجا زن و مرد چندان توجه او را جلب نکرده بودند.
زن دست چپش را بالا آورد و آرام به گوشش کشید،حلقۀ نامزدی درخشانی که در انگشتش بود توجه ایلنا را به خود جلب کرد و او حدس زد که زوج جوان به تازگی با یکدیگر نامزد شده اند. زن جوان دستش را اندکی به سوی مرد دراز کرده بر میز قرار داد و مرد با محبت پشت آن را نوازش کرد. لی لی از این حرکت احساساتی آن دو به خنده افتاد و در دل خدا را شکر کرد که تنهاست و جایی نشسته است که زوج جوان نمی توانند به راحتی او را ببینند.
مدتی پیش هنگامی که ویلیام متوجه شده بود که لی لی و پدرش برای گذراندن تعطیلات سال نو به لندن سفر خواهند کرد از او دعوت کرده بود که یکبار دیگر با وی برای گردش در لندن همراه شود و لی لی دعوتش را پذیرفته بود. اما پس از اینکه پایش بر اثر زمین خوردن از هاردی آسیب دیده بود او در نامه ای موضوع را برای ویلیام توضیح داده و بخاطر مصدومیتش از گردش در لندن عذر خواسته بود.
با اطلاع یافتن از این خبر ویلیام بلافاصله ابتدا یکی از جایگاههای ویژۀ تئاتر لندن را برای نمایشنامه ای که به مناسبت کریسمس بر روی صحنه می رفت رزرو کرده بود و بعد از آن هم در یکی از رستورانهای بسیار مجلل مورد علاقه اش میز مخصوصی را برای صرف شام رزرو کرده بود و در عوض از لی لی خواسته بود که برای تماشای نمایش و صرف شام با او همراه شود.
نمایشی که آن شب اجرا شده بود "نوعروسی برای کریسمس" نام داشت و یک تئاتر تقریباً کمدی مخصوص ایام سال نو و کریسمس بود. در زمان استراحت میان پرده های نمایش ویلیام او را به تعدادی از دوستانش معرفی کرده بود و لی لی مانند همیشه با زیبایی فوق العاده اش تحسین سایرین را برانگیخته بود. اما آنچه که بخصوص توجه لی لی را جلب کرده بود این بود که ویلیام از بودن با او احساس افتخار و خرسندی می کرد و این موضوع در رفتارش کاملاً دیده می شد. مرد جوان با ادب و وقار همیشگیش او را با سربلندی به دوستانش و همراهانشان معرفی می کرد، و همچنان که وی را همراهی می کرد مراقب بود که او شب بسیار خوبی را در کنارش بگذراند و از هر جهت آسوده باشد.
بعد از تماشای نمایش آن دو به رستوران آمده بودند و ویلیام بعد از اینکه لی لی را تا میزشان همراهی کرده بود برای شستن دستهایش از او عذرخواسته جدا شده بود... و حالا ایلنا از جایی که نشسته بود با کنجکاوی و لبخندی کوچک به زوج جوانی که آن سوتر نشسته بودند می نگریست.
ویلیام با لبخندی بر لب بازگشت و در کنار میز ایستاد:
- از اینکه شما را در انتظار نگه داشتم متاسفم خانم. آیا اجازه می دهید که بنشینم؟
لی لی لبخند مودبانه ای به او زد:
- حرفش را هم نزنید... لطفاً بنشینید.
ویلیام بر جایش نشست. ایلنا از قوری نقرۀ زیبایی که بر میز قرار داشت ابتدا برای ویلیام و سپس برای خودش چای ریخت. ویلیام سرش را به علامت تشکر پایین آورد:
- متشکرم...
او جرعۀ کوچکی از چایش را نوشید و سپس با کنجکاوی به لی لی که از گوشۀ چشم مشغول تماشای سوی دیگری بود نگریست:
- می توانم بدانم به چه نگاه می کنید؟
ایلنا به خودش آمد، او خودش را کمی جمع کرد و گونه هایش گل انداختند:
- فکر می کنم که زوج جوانی که سر آن میز نشسته اند را امشب در سالن تئاتر هم دیده بودم...
ویلیام به زن و مرد نگاه کرد:
- همین طور است... من هم آن دو را به خاطر می آورم.
لی لی نیز بار دیگر به آن دو نگریست:
- آیا آنها را می شناسید؟
ویلیام سرش را تکان داد:
- خیر خانم.
(۱) Anisha
- تقدیم به شما خانم.
لی لی لبخند کوچکی زده نیم تعظیمی کرد و بسته را با هر دو دست از اریک گرفت.
او با کنجکاوی به بسته ای که در دست داشت نگاه کرد. بسته چندان بزرگ نبود و در کیف مخمل سفید و ظریفی قرار داشت. ایلنا در کیف را گشود و جعبۀ چوبی تیره و زیبایی را از درون آن خارج کرد. او با دقت جعبۀ کوچک را برانداز کرد، ساخت آن بسیار زیبا بود و با جعبه های مشابهی که در انگلستان دیده بود تفاوت داشت و در نتیجه او حدس زد که هدیه اش نباید ساخت بریتانیا باشد.
ایلنا سرش را بلند کرد و با اندکی ابهام به اریک که حالا لبخند خرسند و حتی شیطنت آمیزی بر لب داشت نگریست. اریک سرش را به علامت انتظار کمی خم کرد، لی لی دوباره به جعبه نگریسته آرام در آن را گشود...
داخل جعبه یک گردنبند طلای بسیار زیبا و ظریف قرار داشت، ایلنا با ناباوری به گردنبند زیبا نگاه کرد:
- خدای من...
و سپس آرام آن را از جایش بیرون آورد. گردنبند از دو زنجیر بسیار خوش ساخت طلایی مشابه تشکیل شده بود، زنجیری که به گردن نزدیکتر قرار می گرفت کوچکتر از دیگری بود و در نتیجه داخل زنجیر دیگر قرار می گرفت و دو زنجیر با پنج قاب بسیار زیبای دایره شکل در وسطشان به یکدیگر وصل می شدند. در میان قابها سنگهای کهربای بسیار مرغوب، بی نقص و زیبای زرد متمایل به نارنجی خوش رنگی قرار داشتند. لی لی گردنبند را بالا آورد و با دقت به قاب وسطی که بزرگتر از چهار قاب دیگر بود نگریست.
چیزی داخل سنگ خوش رنگ و براق نظر لی لی را به خود جلب کرد؛ او گردنبند را بالا گرفته با دقت در نور به سنگ نگریست... در کمال شگفتی ایلنا در میان سنگ یک عنکبوت سیاه کوچک که شکل اولیه اش را به خوبی حفظ کرده بود قرار داشت!! ایلنا عملاً از تعجب فریاد کوچکی کشید:
- یک عنکبوت... غیر ممکن است...
او نگاه شگفت زده و پر سوالی به اریک که حالا با خرسندی و شیطنت کاملاً محسوسی می خندید انداخت و بار دیگر به سنگی که در میان انگشتانش نگه داشته بود نگریست و عنکبوت محبوس در آن را با دقت تماشا کرد. سپس او با تعجب سایر کهرباها را هم معاینه کرد. هر کهربا بافتی کاملاً متفاوت با دیگری داشت، در یکی دیگر از آنها حشرۀ بسیار کوچک دیگری که او تا آن روز مشابهش را ندیده بود حبس شده بود. در سایر سنگها نیز گلبرگهای کوچکی قابل تشخیص بودند. ایلنا از خود بی خود زمزمه کرد:
- چقدر زیباست...
و بعد با سرگرمی رو به اریک پرسید:
- اریک آیا می توانم بدانم چه شد که چنین هدیه ای برای من تهیه کردید؟
اریک با دست به ایلنا اشاره کرد تا کنار هم بر مبلی که در فاصلۀ چند قدمیشان بود بنشینند.
آن دو کنار هم بر مبل نشستند. اریک نفس عمیقی کشید و گفت:
- من این گردنبند را در یکی از فروشگاههای مورد علاقه ام در لندن دیدم و از آنجا که شما علاقۀ زیادی به عنکبوتها دارید حدس زدم که از داشتن چنین گردنبندی لذت خواهید برد. امیدوارم که حدسم درست بوده باشد...
ایلنا که گونه هایش گل انداخته بودند با خجالت به اریک نگریست:
- حدستان کاملاً درست است اریک عزیز، این گردنبند بسیار زیبا و خوش ساخت است... اما من نمی توانم چنین هدیۀ گرانقیمتی را از شما قبول کنم.
اریک بلافاصله چهره ای کاملاً جدی و مصمم به خود گرفت:
- می دانستم که این حرف را خواهید زد، اما لطفاً از من بپذیرید که اگر این هدیه را از من قبول کنید بسیار خوشحال خواهم شد. تا امروز شما هدایای بسیار جالب و زیبایی به من داده اید و من هرگز نتوانسته بودم هدیه ای برای شما بیابم که اطمینان داشته باشم آن را می پسندید. این گردنبند اولین هدیه ای است که از اینکه شما آن را می پسندید مطمئن بوده و هستم. لطفاً باور کنید که ارزش مادی آن در مقابل ارزش معنویش برای من بسیار ناچیز است.
ایلنا با دودلی گردنبند را در دستش جا به جا کرده نفس عمیق کشید. اریک که متوجه اجتناب او شده بود آخرین تیر ترکشش را نیز رها کرد:
- علاوه بر این فکر می کردم که شما مرا از نزدیکان و فامیلهای خود به حساب می آورید!
لی لی متوجه ترفند اریک شد. او سرش را بلند کرد و با گونه هایی گلگون و لبخندی شیرین چشمهای زیبایش را در چشمهای اریک دوخت و با صدایی لطیف زمزمه کرد:
- خودت می دانی که ما بسیار به هم نزدیکیم و دوستی عمیقی میان ما وجود دارد اریک عزیزم... و می دانی که برای متقاعد کردن من نیازی به چنین ترفندهایی نداری.
لی لی سکوت کوتاهی کرد، گردنبند را گشود و آن را به گردنش انداخته بدون آنکه قلابش را بار دیگر ببندد همانجا نگه داشت و سپس سرش را بلند کرده با لبخند زیبا و روشنی به اریک نگریست:
- از هدیۀ با ارزشت متشکرم اریک عزیز، این گردنبند بسیار زیبا و منحصر به فرد است.
اریک ابتدا به گردنبند ظریفی که بر روی سینۀ سفید و مرمرین لی لی می درخشید نگاه کرد و سپس نگاهش بر روی گردن او بالا آمد و به صورت بسیار جذاب او رسید و در آخر در چشمهای آسمانی او گره خورد. اندکی بعد ایلنا سکوت را شکست، او همانطور که گردنبند را از گردنش می گشود به آن نگاه کرد:
- آیا می دانید که این حشرات و گلبرگها چطور در میان کهرباهای این گردنبند به دام افتاده اند؟
اریک شانه هایش را بالا برد:
- نمی دانم... هیچ کس نمی داند!
لی لی با تعجب به اریک نگریست و اریک با لبخند ادامه داد:
- کهرباهای این گردنبند در ساحلهای دریای بالتیک پیدا شده اند، ولی هیچکس در مورد ریشۀ حقیقی آنها چیزی نمی داند.
لی لی گردنبند را بالا گرفته یک بار دیگر در نور با تحسین به عنکبوت کوچکی که در بزرگترین کهربا به دام افتاده بود نگاه کرد. اریک که متوجه نگاه لی لی شده بود با خرسندی نفس عمیقی کشید:
- واقعاً خوشحالم که از هدیه ات لذت برده ای لی لی...
ایلنا به اریک نگاه کرد، مهربانی و رضایت شیرینی در چشمهای عمقیق و نافذ اریک دیده می شد که او را به وجد آورده از خود بی خود کرد. او لحظه ای درنگ کرد و بعد بی اختیار اریک را سبک و مودبانه در آغوش گرفت. اریک نیز با خوشحالی و محبت بازوهایش را دور بدن ایلنا حلقه کرد و آرام او را نگه داشت.
لحظه ای بعد لی لی آرام از آغوش اریک بیرون خزید اما جرات نکرد سرش را بالا بیاورد و به مرد جوان نگاه کند. اریک از زیر چشم به دختر زیبا که حالا گونه هایش کاملاً گلگون شده بودند نگریست؛ شک نداشت که خودش هم دست کمی از لی لی ندارد. او بلافاصله از جایش برخاست:
- اگر اجازه بدهید به اتاقم باید بازگردم...
و به سوی در اتاق حرکت کرد.
ایلنا در ابتدای قسمتی از اتاق که عملاً از آن به عنوان کارگاه نقاشیش استفاده می کرد ایستاد و در نتیجه اریک هم در فاصلۀ نزدیکی به او ایستاد. لی لی نفس عمیقی کشید، انگشتهایش را با خجالتی نامحسوس در مقابل سینه اش در هم فرو کرد و کمی فشرد:
- مدتی بود که می خواستم در مورد هدیه ای که برای کریسمس برایتان آماده کرده ام با شما صحبت کنم.
اریک سرش را کمی خم کرد و با قدردانی لبخند کوچکی زد. ایلنا این بار با ناآرامی پا به پا شد و سپس به سوی تابلویی که بر روی سه پایۀ نقاشی قرار داشت و پشتش به آنها بود رفت و کنار آن ایستاد:
- شما آنقدر از کارهای هنری من تعریف کردید و تابلویی که برای تولد پدر نقاشی کرده بودم آنقدر به نظرتان جالب آمد که من تصمیم گرفتم که برایتان یک تابلو نقاشی کنم.
اریک با قدردانی و محبت زمزمه کرد:
- متشکرم ایلنای عزیز... امیدوارم که خودتان را بیش از اندازه در زحمت نینداخته باشید. اطمینان دارم که این تابلو هم مانند سایر کارهایتان تحسین بر انگیز است.
ایلنا با شرمندگی سرش را پایین انداخته خودش را جمع کرد و در حالیکه گونه هایش گل انداخته بودند زمزمه کرد:
- امیدوارم که همین طور باشد، اما مسئله اینجاست که متاسفانه وقتی که شروع به ترسیم این تابلو می کردم حساب بیماریم را نکرده بودم و ...
ایلنا به سختی نفس کشید و گونه هایش از چیزی که بود هم قرمزتر شدند. او دستهایش را با درماندگی در هوا تکان داد:
- ... و نتوانستم آن را به موقع تمام کنم.
لی لی سرش را پایین انداخت و چشمهایش را بسته لبهایش را به هم فشرد. اریک سکوت کوتاهی کرد و با دلسوزی به لی لی که این طور بخاطر چنین موضوع ساده ای ناراحت و شرمنده بود نگاه کرد. او سپس آرام بازوهای ایلنا را گرفت و فشرد. ایلنا چشمهایش را گشود؛ اریک که مستقیم در چشمهای او نگاه می کرد لبخند آرام و گرمی زد:
- ایلنای عزیزم لازم نیست که برایت یادآوری کنم که مهم روح و معنی هدیه دادن است... تعجب می کنم که بخاطر چنین موضوع ساده ای این طور خودت را آزار می دهی. اطمینان دارم که شما وقت زیادی را صرف یافتن سوژۀ مناسبی برای هدیۀ من و ترسیم آن کرده اید و همین موضوع برای من ارزش خاصی دارد.
لی لی نفس عمیق و راحتی کشید و از صمیم قلب لبخند پر آرامشی زد:
- از اینکه شرایط مرا درک می کنید متشکرم.
اریک نیم تعظیم مودبانه ای مقابل ایلنا کرد و لی لی هم کنار پیراهنش را گرفته آن را کمی بالا برد و بر زانوهایش خم شد. اریک سپس با کنجکاوی در چشمهای ایلنا نگریست:
- می دانم که دوست ندارید پیش از تمام شدن کارهایتان کسی آنها را ببیند... ولی آیا اجازه می دهید که من این تابلو را ببینم؟
ایلنا با مهربانی خندید و همچنان که مقابل تابلو قرار می گرفت به اریک اشاره کرد تا به او ملحق شود.
اریک در کنار لی لی قرار گرفت و با کنجکاوی و دقت به تابلویی که مقابلش بود نگریست. او همیشه احترام ویژه ای برای سلیقه و استعداد لی لی قائل بود و با دیدن تابلویی که بر روی سه پایه قرار داشت احترامش حتی بیشتر شد. مرد جوان از خود بی خود دستش را بر روی دهان و چانه اش گذاشت و قدمی عقب رفته با تحسین فراوان به بوم نقاشی نگریست... موضوع نقاشی رقص محلی در کنار یک آتش بزرگ در دهکده ای آفریقایی و در هنگام غروب آفتاب بود. اما آنچه که به خصوص تابلو را منحصر به فرد و ویژه می ساخت سبک نوآورانه و متفاوتی بود که در نقاشی به کار رفته بود.
در نگاه اول این طور به نظر می آمد که منظرۀ نقاشی بوسیلۀ تعداد زیادی خطوط ساده و اندکی نامنظم ترسیم شده باشد اما با کمی دقت می شد دید که اغلب خطوط در اصل نتیجۀ لغزش قطره های رنگ بر روی بوم به این سو و آن سو هستند. اریک از خود بی خود زمزمه کرد:
- بی نظیر است...
و دوباره قدمی به سوی تابلو برداشته مقابل آن خم شد تا با دقت بیشتری تمام جزئیات نقاشی را بررسی کند. تمام آدمهایی که بر روی بوم نقاشی شده بودند در ژستهای مختلف و با طنازی در گروههای دو یا یک نفری در حال رقصیدن بودند، سایز هیچ کدام از آنها از یک انگشت بزرگتر نبود و با رنگهای قهوه ای یا سیاه ترسیم شده بودند. هر یک از آدمها از دو خط ساده تشکیل شده بودند، یک خط برای دست و پای راست و دیگری برای دست و پای چپ و این دو خط در ناحیۀ شانه و شکم به هم نزدیک شده موازی می شدند و در آخر با یک بیضی کوچک به عنوان سر کامل می شدند. نه تنها آدمها بلکه شعله های آتش، کلبه های حصیری روستایی و درختها و علفها همه و همه از خطوط ساده ای که در اثر لغزانیدن ماهرانۀ رنگ بر روی بوم نقاشی به جا مانده بودند تشکیل شده بودند.
اندکی بعد اریک خودش را راست کرد و بی اختیار خندید:
- چقدر مبتکرانه و زیبا... هرگز فکر نمی کردم لغزیدن قطرات جوهر بر روی بوم نقاشی می تواند چنین منظرۀ بی نظیری را خلق کند... می توانم بدانم چگونه به چنین منظره و سبکی فکر کردید؟
ایلنا دستهایش را در هم قلاب کرده کمی فشرد:
- بارها نقاشی هایی از آفریقا و رقصهای محلی آن را دیده بودم و همیشه زیبایی و سرزندگی آنها را تحسین کرده بودم... در نتیجه تصمیم گرفتم این نقاشی خاص را ترسیم کنم... و البته از آنجا که شما همیشه کارهای هنری مرا تحسین و تمجید می کنید دوست داشتم برای کریسمس هدیه ای نوآورانه و هنرمندانه به شما بدهم.
اریک با قدردانی و لبخند به ایلنا نگریست:
- به نظر می آید که این نقاشی بسیار وقت گیر و پر زحمت بوده است. امیدوارم که بیش از اندازه وقتتان را نگرفته و شما را خسته نکرده باشد.
ایلنا خندید:
- ترسیم این نقاشی نه تنها زحمتی برای من نداشت بلکه تمرین تازه و جالبی برایم بود و خوشحالم که این تابلو را به عنوان هدیه از من قبول می کنید...
لی لی با گفتن این جمله چشمهایش را بسته سرش را پایین آورد و اندکی بر روی زانوهایش خم شد. اریک با تحسین ابتدا به او و سپس بار دیگر به تابلو نگریست:
- لی لی از هدیۀ زیبایتان متشکرم... به جرات می توانم بگویم این هدیه مبتکرانه ترین و زیباترین هدیه ای است که تا امروز گرفته ام.
ایلنا که با دقت به چهرۀ اریک نگاه می کرد صداقت جملۀ اریک را به وضوح در چشمهای درخشان و مسحورش خواند و در نتیجه احساس رضایت و آرامش عمیقی کرد. او دستش را بر روی قلبش گذاشت و نفس عمیق و راحتی کشید. اریک که از گوشۀ چشم عکس العمل دختر جوان را دیده بود برگشت و با حالتی سوال آمیز به او نگریست. لی لی لبخند کوچکی زد:
- واقعاً خوشحالم که از این هدیه تا این حد خوشتان آمده است. اگر راستش را بخواهید با دودلی این هدیه را برایتان در نظر گرفتم چون همیشه شما را سختگیرتر از آن تصور می کردم که بتوانم با یکی از کاردستی هایم رضایتتان را جلب کنم.
اریک با حالتی اغراق آمیز و متعجب در چشمهای ایلنا خیره شد:
- شوخی می کنید دوشیزه خانم...
و سپس همانطور که به تابلو نگاه می کرد با هر دو دست به آن اشاره کرد:
- هنرمندی و خلاقیتی که در ترسیم این تابلو به کار رفته از آن یک شاهکار ساخته است... شما سلیقۀ بسیار خوبی دارید ایلنا و من به داشتن این تابلو افتخار می کنم.
گونه های ایلنا گل انداختند و خودش آرام خندید. اریک مستقیم در چشمهای مهربان، درخشان و پر روح لی لی نگریست، هدیۀ ایلنا سورپرایز دلچسب و شیرینی برایش بود. مرد جوان با سرفۀ کوچکی گلویش را صاف کرد:
- بسیار خوب دوشیزه خانم، حالا که من هدیه ام را زودتر از روز کریسمس دریافت کردم بهتر است که شما هم هدیه تان را دریافت کنید.
لی لی خواست مخالفت کند اما اریک با حالتی آمرانه دستهایش را به علامت سکوت بالا برد:
- امیدوارم شما هم از هدیه ای که برایتان تهیه کرده ام لذت ببرید.
و بی درنگ بر روی پاشنه هایش چرخید و با قدمهای بلند و مرتب به سوی در اتاق به راه افتاد. ایلنا نیز در همانجا که رها شده بود همچنان که دستهایش را در هم قلاب می کرد و به هم می فشرد صبورانه و با کمی خجالت در انتظار بازگشت اریک ایستاد.