- واقعاً متاسفم که شما را ناراحت کردم و چنین اتهامهای تند و نسنجیده ای به آقایان زدم... حق با شماست آقای ویلیام؛ جامعۀ امروز و طرز فکر اعضای آن نسبت به حقوق و امتیازهای خانمها بسیار بهتر شده اند... و به خصوص افراد روشنفکری مثل شما با دیدگاهی کاملاٌ تازه و طرز فکری تحول یافته به زنها می اندیشند و عملاً حقوقی مانند مردها برای زنها هم قائلند... فقط می خواستم درخواستی از شما بکنم.
ویلیام که انتظار این تغییر ناگهانی را نداشت با تردید سرش را تکان داد:
- البته دوشیزه خانم؛ لطفاً درخواستتان را بگویید.
ایلنا یکبار دیگر لبخند زد:
- پیش از آن می خواستم بدانم که آیا شما پس از صحبتهای امشب مرا همچنان بسیار باهوش و باذکاوت می دانید؟
ویلیام که احساس خطر کرده بود با دودلی عقب نشست اما به زودی متوجه شد که به دام افتاده است و راه فراری ندارد؛ این سوال مثل شمشیری دو لبه بود که باید حتماً و به سرعت پاسخ داده می شد! او نفس عمیقی کشیده با ناچاری گفت:
- بدون شک خانم ایلنا... حتی باهوش تر و داناتر از آنچه پیش از این می اندیشیدم.
ایلنا به طرز نامحسوسی با شیطنت آمیخته با رضایت لرزید و در حالیکه با دقت در چشمهای ویلیام خیره شده بود با لحنی بسیار جدی و آرام گفت:
- فکر می کنم به این ترتیب قبول داشته باشید که من لیاقت تحصیل در دانشگاه و کسب مدرکی معادل سایر آقایان را داشته باشم... آقای ویلیام عزیز من مایلم که در یکی از دانشگاههای معتبر بریتانیا در رشتۀ حقوق و یا پزشکی ثبت نام کنم و می خواهم از شما درخواست کنم که وکالت مرا به عهده بگیرید و از این تصمیم من در تمام دادگاهها و مجالسی که به منظور بررسی این موضوع برقرار می شوند دفاع کنید!!
ویلیام بدون حرکت و شوک شده برجایش نشست و خیره خیره به لی لی نگریست... نمی توانست بفهمد که آیا لی لی حقیقتاً چنین تصمیم جنجال برانگیزی گرفته است و یا اینکه برای تادیب او این دام را فراهم کرده است و از همه مهمتر باور نمی کرد که این طور آسان در چنین تلۀ بزرگی افتاده باشد!
ایلنا همچنان در انتظار پاسخ بدون کوچکترین تزلزلی در چشمهای او خیره شده بود؛ ویلیام از خود بی خود و با خشم چشمهایش را بست و دندانهایش را بر روی هم سایید. او سپس چشمهایش را گشود اما از نگریستن به لی لی پرهیز کرد و به سختی آب دهانش را فرو داد. ایلنا که متوجه درماندگی ویلیام شده بود از جایش برخاست و در حالیکه صدایش که از خشم می لرزید را به زحمت آرام نگه داشته بود اندکی بر روی میز به سوی ویلیام خم شد:
- شما هرگز چنین وکالتی را بر عهده نمی گیرید... زیرا خوب می دانید که هیچ یک از دانشگاهها با پذیرفتن یک زن موافقت نمی کنند و هیچ دادگاهی به نفع من رای صادر نخواهد کرد. خوب می دانید که دفاع شما از من تنها باعث سرشکستگی و بی وزن شدن شما در مقابل همکارهایتان خواهد شد... حتی خود شما هم نمی توانید بپذیرید که یک زن؛ هر چقدر هم دانا و با ذکاوت؛ همپا و برابر با شما و سایر مردها تحصیل کند و در دادگاههای بریتانیا به وکالت مشغول شود و یا در یکی از بیمارستانهای آن به طبابت بپردازد... آقا...
ویلیام در زیر نگاه خشمگین ایلنا و در زیر دلایل قاطع و استوارش همچنان که سرش را پایین انداخته بود بدون آنکه کلمه ای صحبت کند به خودش پیچید و کاملاً قرمز شد... باید قبول می کرد که حق با لی لی است؛ دختر جوان با زبردستی نه تنها به او نشان داده بود که می تواند به راحتی وکیل ماهر و با استعدادی مانند او را در تله بیندازد و خرد کند بلکه به او ثابت کرده بود که حتی او هم به حرفهایی که می زند اعتقادی ندارد و چندان پایبند نیست!
ایلنا با ناراحتی و سردی در حالیکه به سمت در رستوران می رفت رو به ویلیام گفت:
- مایلم که به خانه بازگردم آقا...
و بدون آنکه لحظه ای منتظر مرد جوان بماند از کنار او و میزشان گذشت...
ویلیام بی درنگ از جایش برخاست و به دنبال ایلنا به سوی در رستوران به راه افتاد؛ آن شب در ساعاتی که در کنار لی لی گذرانده بود تنها بحثشان را به او نباخته بود...
او بار دیگر به خودش آمده چشمهایش را گشود... مشتهایش را گره کرد و آنها را با خشم تقریباً بر روی میز کوبید:
- چندین سال پیش وقتی که من تازه به عمق فاجعه ای که به نام قوانین دینی و با سواستفاده از آنها در هندوستان در جریان بود پی بردم در ابتدا تنها از دین هندو و حماقت مردم هندوستان بیزار بودم... از دینی که این طور زنهای جوان بی گناه را از ادامۀ زندگی طبیعی که حق هر زنی است ساقط می کرد و فرصت چنان سواستفاده های وحشتناک و خفت باری را برای مردان فرصت طلب پدید می آورد... دین و جامعه ای که چشمهایشان را بر روی استثمار دختران نوجوان و زنهای جوان بسته بودند. اما بسیار زود متوجه شدم که مظلومیت زنها و سواستفاده از آنها با نامهای سنت یا دین آفت و بیماری تمام جوامع بشری است...
ویلیام با دقت به صحبتهای تلخ و تکان دهندۀ لی لی گوش داد. برق تنفر و خشم عمیقی در نگاه دختر به چشم می خورد؛ شکی نبود که داستان زندگی آنیشا تاثیر بسیار پررنگ و دردناکی بر زندگی و افکار لی لی گذاشته است. ویلیام با ناراحتی سرش را پایین انداخت تا کمی بیاندیشد و از آن مهمتر از آتش سوزنده ای که در چشمهای ایلنا زبانه می کشید در امان بماند.
ایلنا که از خشم می لرزید و بدنش به شدت گرم و گونه هایش گلگون شده بودند نیز به نوبۀ خود کوشید که بار دیگر بر خودش مسلط شود. او با دستهای لرزانش لیوان آبی که مقابلش بود را برداشت و آرام آرام چند جرعۀ کوچک از آن نوشید... خنکی آب کمی از خشمش کاست و او را آرامتر کرد. او چشمهایش را بست و چند نفس بی صدا اما عمیق کشید.
ویلیام از سوی دیگر میز با دقت به ایلنا نگاه کرد... دختر جوان به نظر آرامتر از چند دقیقۀ پیش می رسید. او نفس عمیقی کشید و آرام و شمرده شروع به صحبت کرد:
- واقعاً از اتفاقهایی که برای دوستتان در هندوستان افتاده است متاسفم خانم ایلنا... در اینکه بعضی از قانونهای دینی و اجتماعی به نفع مردان و به ضرر زنها وضع شده اند شکی نیست... اما در بسیاری از موارد متاسفانه قوانین به منظور دیگری وضع شده اند اما تعدادی افراد سودجو و فرصت طلب از آنها سواستفاده می کنند. من در مورد مراسم ساتی پیش از این هم شنیده بودم... باید بگویم که این مراسم به نظر من هم بسیار غیر انسانی بوده و هست و در نتیجه خودم در مورد آن کمی تحقیق کردم. تا جایی که من متوجه شدم ساتی به منظور کشتن و یا سو استفاده از زنهای بیوۀ بی گناه بوجود نیامده است. بلکه در ابتدا مرسوم بوده است که زنهای بیوه در مراسم تشییع جنازه تنها در کنار بدن بی جان همسر خود دراز می کشیدند و یکبار دیگر به معنی وفاداری به همسر متوفی خود عقدنامۀ خود را از نو می خوانده اند. خودسوزی زنها در کنار جسد همسر بعدها به منظور ترساندن زنانی که همسران سرشناس و متمول داشته اند مرسوم شده بود مبادا آنها شوهران ثروتمندشان را به قصد ازدواج با معشوق هایشان مخفیانه مسموم کنند... در حقیقت این راه حلی احمقانه و غیر انسانی برای نگهداری از جان مردان متمول و پرنفوذ بوده است.
ایلنا از خشم تکانی خورد ولی بلافاصله خونسردی ظاهری خود را حفظ کرد و با حالتی پرطعنه و اغراق آمیز گفت:
- آه واقعاً برای این مردهای مظلوم و بی دفاع که این طور مورد ظلم همسران موذی خود واقع می شدند متاسفم... حق با شماست آقا؛ مردها واقعاً نیاز به چنین قوانینی برای دفاع از جان خود دارند!!
ویلیام که متوجه طعنۀ لی لی شده بود جا خورد و با اخم لبش را گاز گرفت. لی لی پیش از آنکه ویلیام بتواند جملۀ دیگری بگوید در حالی که از خشم می لرزید گفت:
- تلاش برای جلوگیری از مسموم کردن مردها بوسیلۀ همسرانشان مجوز وضع چنین قوانین ضد انسانی و مخوفی را به هیچ کس نمی دهد آقا... از این گذشته و اگر قبول کنیم که نیاز به وضع این قانون وجود داشته است چرا مشابه این قانون به نفع زنهایی که همسرانشان دلباختۀ زن دیگری می شوند وجود ندارد؟!
ویلیام که واضحاً انتظار چنین سوالی را نداشت یکه خورد و با ناراحتی از اینکه پیش بینی چنین حمله ای را نکرده بود به خودش پیچید و دندانهایش را بر هم سایید. ایلنا که می دید ویلیام را در تله انداخته است با خشم بر روی میز به سوی او خم شد و گفت:
- لطفاً زحمت یافتن جواب سوال من را به خود ندهید... جواب این سوال کاملاً واضح است؛ بخاطر اینکه در تمام فرهنگها و بعضی از دینها مردها مجازند که دلباختۀ زنهای متعدد شوند و همه به راحتی از روی این موضوع می گذرند... انگار که هیچ اتفاق غیر طبیعی و مهمی نیفتاده است!! در بسیاری از دینها و جوامع مردها مجازند که بیشتر از یک همسر اختیار کنند و در دینهایی که این اجازه به مرد داده نمی شود اغلب مردهای متمول معشوقه های مخفیانه و متعددی دارند... اگر هم مردی مایل به ازدواج مجدد باشد می تواند با همسرش به راحتی متارکه کند. در صورتی که اجازۀ متارکه به مرد داده نشود و مرد نفوذ کافی داشته باشد می تواند مثل هنری هشتم (۱) همسر بی گناهش را به جرم خیانت گردن بزند و خودش بار دیگر ازدواج کند!
ویلیام آشفته و خشمگین در مقابل این اتهامها تقریباً از جایش پرید:
- خانم شما طوری از ما مردها صحبت می کنید که انگار تمام افکارمان گرد این می چرخد که چگونه از شما خانمها سواستفاده کنیم و امیال حیوانی خود را به هر بهایی سیراب کنیم!! اگر کمی این تعصب شدیدتان را کنار بگذارید و بدبینانه به همه چیز نگاه نکنید می بینید که مردان زیادی هستند که با وجود اینکه به قول شما جامعه راه سواستفاده را برای آنها باز گذاشته است بخاطر عشق به همسران و خانواده های خود زندگی شرافتمندانه ای را می گذرانند... علاوه بر این اگر بخواهیم به دنبال استثناهایی مانند هنری هشتم و آن بولین (۲) بگردیم می توانیم ملکه هایی را هم بیابیم که از میان مردان درباری عاشقان زیادی داشته اند! در ضمن ماجرای هنری هشتم مربوط به تقریباً چهارصد سال پیش می شود و می توانید مطمئن باشید جامعۀ امروزی برخورد کاملاً متفاوتی با زنها دارد...
(۱) Henry VIII of England
(۲) Anne Boleyn
- آن طور که دیپا برای پدر تعریف کرده بودند پیش از آشنایی من با آنیشا وی به عقد ازدواج مردی دیگر از روستایشان در آمده بوده است... در حقیقت یک ازدواج از پیش تایین شده که در کشور هندوستان بسیار مرسوم است ... و ظاهراً قرار بر این بوده است که تا زمانی که آنیشا به بلوغ جسمی می رسد در خانۀ والدینش باقی بماند... متاسفانه همسر آنیشا که از لحاظ سنی چندین سال از خود او مسن تر بوده است بر اثر بیماری سختی فوت می کند... بر اساس دین هندو ارزش و اعتبار یک زن در رابطه اش با یک مرد یعنی همسرش معنی می یابد؛ به عبارت دیگر یک زن بیوه در اصل یک انسان نیمه مرده و ناپاک تلقی می شود، انسانی که تمام چیزهای مربوط به او باعث کثیفی و ناپاکی است! در دین هندو زنهای بیوه حق ازدواج مجدد و زیستن در کنار سایرین را ندارند و تنها دو راه برای احیای دوبارۀ شخصیت انسانی آنها وجود دارد؛ اول اینکه خودشان را در کنار جسد همسرشان در مراسمی به نام ساتی (۱) به آتش بکشند و بسوزانند و دوم اینکه تا آخر عمر ترک دنیا کنند و در خانه های دیر مانند بخصوصی در کنار سایر بیوه ها به عبادت و پرهیزکاری مشغول شوند... در نتیجه آنیشا نیز مجبور به ترک خانه و خانواده اش و زندگی در خانۀ مخصوصی به همراه تعداد دیگری زنهای بیوه شده بود.
لی لی سکوت کرده لبهایش را اندکی با زبانش مرطوب کرد و نفس عمیق اما سنگینی کشید:
- من و آقای رادفورد بعد از ظهر روز موعود با کالسکه به راه افتادیم و نزدیک به دو ساعت بعد به مقصدمان رسیدیم. خانه ای که آنیشا در آن سکونت داشت اگرچه نسبتاً بزرگ بود اما بسیار قدیمی و تقریباً مخروبه بود. من و پدر با اجازۀ یکی از اهالی خانه وارد آن شدیم... کسی که در را به روی ما گشود زنی حدوداً چهل ساله بود که ساری سفید نسبتاً کهنه ای پوشیده و موهایش را برخلاف سایر زنهای هندی تقریباً از ته کوتاه کرده بود. او ما را از حیاط خانه گذرانید تا به یکی از اتاقها ببرد. تمام زنهایی که در آن خانه ساکن بودند برای تماشای ما از اتاقهایشان بیرون آمده بودند... فکر می کنم نزدیک به پانزده نفر... آنها همگی زنهای میانسال و یا مسنی بودند که ساریهای سفید بر تن داشتند و موهایشان را مانند زن اول بسیار کوتاه کرده بودند... من و پدر در اتاق کوچکی بر روی دو صندلی چوبی قدیمی در انتظار آنیشا نشستیم و خانمی که ما را به اتاق آورده بود برای فراخواندن آنیشا ما را تنها گذاشت...
ایلنا به صورت بدون رنگ و گرفتۀ ویلیام که با ناراحتی در انتظار بقیۀ ماجرا به او می نگریست نگاه کرد:
- چند دقیقۀ بعد آنیشا سرانجام به اتاق ما آمد... هیچ وقت چهرۀ آنیشا در آن لحظه را فراموش نمی کنم... دوست شاداب و پر روح من آنچنان زیر و رو شده و تغییر کرده بود که من به سختی او را شناختم! من با تعجب چهرۀ گرفته، بی رنگ و خجالت زدۀ دختر نوجوانی که مقابل در ایستاده بود را کاویدم تا شاید نشانه هایی از دوست خنده رو و سرزندۀ قدیمم بیابم، درست مثل این بود که در این سه سال آنیشا بیشتر از ده سال بزرگتر و بالغ تر شده بود... آنیشا پس از سلام به کنار ما آمد و در سکوت بر صندلی دیگری مقابل ما نشست. من تازه متوجه شدم که او نیز مانند سایر زنهای دیگر ساری سفید بر تن داشت و موهایش را کوتاه کرده بود اما بر خلاف آنها حالت چهره اش به نظر پاکیزه تر و آراسته تر می آمد...
ایلنا لبخند گزنده و تلخی زد:
- من با خوشحالی از جایم برخاستم و آنیشا را در آغوش گرفتم و به انگلیسی حالش را پرسیدم، او هم مرا در آغوش گرفت و با انگلیسی شکسته بسته پاسخم را داد، معلوم بود که در این سه سال او از زبان انگلیسی استفاده ای نکرده و تقریباً آن را فراموش کرده بود و در نتیجه من به زبان هندی با او مشغول صحبت شدم... من از او خواستم که در مورد زندگیش و این سه سالی که همدیگر را ندیده ایم صحبت کند و او خیلی مختصر برایم گفت که در تمام این مدت در آن خانه ساکن بوده و اغلب به عبادت و یا کارهای خانه مشغول بوده است... از آنجا که آنیشا علاقه ای به صحبت نداشت من سعی کردم که با صحبت در مورد افراد خانواده ام و خاطرات قدیم او را سر شوق بیاورم و یخ موجود را کمی آب کنم ولی بسیار زود متوجه شدم که تمام تلاشهایم بی فایده است... آنیشای شاد و خندان قدیم همان سه سال پیش مرده بود و دختر نوجوان اما شکستۀ آن روز کمتر نشانی از دوست عزیز من داشت، او علاقۀ چندانی به صحبت کردن و یا شنیدن صحبتهای من نداشت، درست مثل اینکه دو نفر از دو دنیای کاملاً متفاوت بخواهند یکدیگر را سرگرم کنند و نقاط مشترکی برای دوستی بین خود بیابند!! من و پدر تقریباً برای ساعتی در آن خانه و در کنار آنیشا ماندیم و با او صحبت کردیم... بعد از آن زن بیوۀ جوان دیگری که او هم مانند آنیشا لباسهای سفید پوشیده بود ولی چهره ای مرتب شده و حتی اندکی آرایش کرده داشت به دنبال وی آمد تا با هم برای کار بروند... من از اینکه قرار بود آنیشا در آن موقع عصر و نزدیک به شب برای کار برود تعجب کرده بودم و از آن خانم خواستم که اجازه بدهد آنیشا اندکی بیشتر در کنار ما بماند و یا اینکه فردا صبح اول وقت برای کار به دنبال او برود...
ایلنا به وضوح به خودش پیچید و گونه هایش از خشم و خجالت گل انداختند:
- زن با تاسف لبخند تلخی زد و در حالیکه گونه هایش از خجالت کمی قرمز شده بودند و می کوشید که چشمهایش با چشمان پدرم تلاقی نکنند با لهجۀ محلی پاسخ داد که نمی تواند "کار" خودش و آنیشا را آن شب در انتظار بگذارد؛ "زندگی مخارج خودش را دارد و بیوه ها هم لازم است سقفی بر سر و لقمه ای نان در سفره داشته باشند"... آنیشا از جایش برخاسته از من و پدر خداحافظی کرد و همچنان که با صدای آرام دعاهایی را زمزمه می کرد از اتاق خارج شد... من که معنی صحبتهای زن را نفهمیده بودم و از رفتن آنیشا دلگیر شده بودم برگشتم تا از پدر بخواهم که مانع رفتن وی شود... آقای رادفورد همچنان که سرش را پایین انداخته بود و تا بناگوش قرمز شده بود از خشم لبهایش را می جوید و مشتهای گره کرده اش را به هم می فشرد... بعد او هم از جایش برخاست و ما به همراه هم برای همیشه آنیشا و اندکی بعد هندوستان را ترک کردیم.
ایلنا یکبار دیگر با ناآرامی و استاصال به بالا نگریست و به سختی آب دهانش را فرو داد و آه عمیقی کشید:
- سالها گذشتند تا من به ماهیت "کار" آنیشا پی بردم... و فهمیدم که چرا آنیشا در آن موقع شب باید برای انجام آن می رفت و چرا او و آن زن جوان بر خلاف سایر زنهای ساکن خانه چهره ها و حتی موهایشان را تا جای ممکن مرتب و آراسته نگهداشته بودند... حق با آن زن جوان بود؛ حتی بیوه ها هم نیاز به سرپناه و غذا داشتند و البته تنها یک متاع با ارزش و قابل فروختن در اختیار داشتند!
(۱) Sati
ویلیام از جایی که نشسته بود به وضوح دگرگون و خرد شدن لی لی را دید، داستان تلخ دخترک هندی بدون شک سرانجامی سیاه و دردناک داشت. او کوشید که جمله ای به زبان بیاورد تا شاید لی لی را از افکار شکنجه بارش خارج و کمی آرام کند اما نتوانست جملۀ مناسبی بیابد و در نتیجه با درماندگی آه کشید و در خودش فرو رفت.
دقیقه ای بعد لی لی چشمهایش را باز کرد و نفسش را آرام از سینه اش خارج کرد. او همچنان که سرش را پایین انداخته در ظاهر به میز مقابلش می نگریست آرام زمزمه کرد:
- اما آنیشا پس از آن روز دیگر هرگز به خانۀ ما بازنگشت!
ایلنا به خودش پیچید:
- من چند روز بعد دیپا را در میان خدمتکارها یافتم و از او سراغ آنیشا را گرفتم... زن بیچاره با دیدن من و شنیدن سوالهایم در مورد دخترش کاملاً مستاصل و آشفته شده بود... درست مثل اینکه فرزندش را از دست داده باشد!... از آنجا که دیپا پاسخ سوالهای مرا نداد، من نگران و پریشان به دیدن پدرم رفتم و با گریه از او خواستم که موضوع ناپدید شدن آنیشا را پیگیری کند. آقای رادفورد مرا آرام کرده دلداری داد و به اتاقم فرستاد و سپس خودش به دنبال دیپا فرستاد تا ماجرا را بررسی کند.
ایلنا نفس عمیقی کشید و لبخند تلخ و طعنه داری زد:
- من که می دانست پدرم این کار را می کند در بیرون از اتاقم در انتظار خروج دیپا از دفتر کار ایشان ماندم... دیپا تقریباً یک ساعت بعد در حالیکه می گریست از دفتر آقای رادفورد خارج شد. من پس از دور شدن دیپا بلافاصله خودم را به اتاق ایشان رسانیدم... خوب به خاطر دارم که حتی آقای رادفورد هم رنگ پریده و پریشان بودند و با دیدن من در مقابل در به شدت تکان خوردند... من از ترس شروع به گریستن کردم، آقای رادفورد که متوجه شده بودند که من دیپا را در حال گریه دیده ام بلافاصله از من دلجویی کردند و به من اطمینان دادند که آنیشا در سلامت کامل به سر می برد اما به دلایلی مجبور به ترک خانواده اش شده است تا با تعدادی از دوستان و آشنایانش در روستای دیگری زندگی کند.
ایلنا یکبار دیگر آه کشید و دستش را با حالتی تبدار بر روی پیشانیش کشید:
- با وجود تمام اصرارها و التماسهای من در آن زمان هیچ کس تمام داستان آنیشا و دلیل ناپدید شدن ناگهانیش را برایم نگفت... تنها آقای رادفورد که طاقت دیدن بیتابی و زجر کشیدن مرا نداشتند برای من قسم خوردند که آنیشا کاملاً سالم است و موضوع دقیقاً همان چیزی است که از اول به من گفته بودند.
ایلنا که کاملاً بی رمق و مستاصل شده بود آرنجهایش را بر روی میز تکیه داد و قرص زیبای صورتش را در کف دستهایش که آنها را به هم چسبانیده بود پنهان کرد.
ویلیام از خود بی خود و شوک شده به لی لی نگریست، مثل این بود که ایلنا به گریه افتاده است. مرد جوان آرام گلویش که کاملاً خشک شده بود را صاف کرد و با صدایی که به سختی شنیده می شد لی لی را صدا زد:
- خانم ایلنا...
ایلنا بی درنگ سرش را بلند کرد و به ویلیام نگریست... چهره اش به شدت تلخ و گرفته بود اما اثری از اشک بر صورتش دیده نمی شد. ایلنا به سختی لبخند خشکی به ویلیام زد و آرام ادامه داد:
- سه سال بعد پیش از آنکه من و سایر اعضای خانوادۀ رادفورد به بریتانیا بازگردیم پدر که می دانستند من چقدر آرزوی ملاقات مجدد با آنیشا را دارم به عنوان آخرین هدیه در هندوستان ترتیبی دادند که من و ایشان برای آخرین بار به دیدن آنیشا برویم...
لی لی لبخند کودکانه ای زد:
- فقط خدا می داند که من از شنیدن خبر ملاقات دوباره با دوست و همبازی قدیمی ام چقدر خوشحال شدم. آقای رادفورد ترتیب سفر من و خودشان از عمارت به یکی از روستاهای نزدیک که آنیشا در آنجا زندگی می کرد را دادند. قرار بود که این دیدار مجدد چهار روز پیش از روز کریسمس انجام شود. در روز موعود آقای رادفورد برای صحبت با من به اتاقم آمدند... بنابر عقیدۀ ایشان من در آن زمان آنقدر به بلوغ فکری رسیده بودم که بتوانم تمام داستان آنیشا را بشنوم.
- وقتی که من شش ساله بودم یک خانم میانسال هندی به نام دیپا (۱) که ظاهراً پیش از آن هم برای خانوادۀ انگلیسی دیگری کار کرده بود به عنوان آشپز و خدمتکار به عمارت ما آمد. همسر دیپا کشاورز ساده ای بود که زمین کوچکی داشت. آن دو چندین فرزند داشتند که به جز یکی از آنها همگی ازدواج کرده به خانه های خود رفته بودند. کوچکترین فرزند دیپا دختر تقریباً هفت ساله ای به نام آنیشا (۲) بود که گهگاه برای کمک به مادرش و تنها نماندن در خانه روزها به عمارت ما می آمد.
ایلنا سرش را تکان داد و آه کشید:
- طبیعی است که من بسیار زود متوجه آنیشا و حضورش در عمارت شدم و با علاقه و کنجکاوی مایل به دوستی و بازی با او بودم. دیپا که می دانست خانم خانه علاقه ای به رابطۀ فرزندانش با مردم بومی ندارد و می ترسید که بخاطر دوستی من و آنیشا او اخراج شود اجازۀ دوستی و بازی با من را به دخترش نمی داد... این مخالفت دیپا شیطنت و بازیگوشی من و آنیشا را حتی بیشتر بر می انگیخت و ما از هر فرصتی برای صحبت و یا بازی با هم استفاده می کردیم... البته نه من به زبان هندی تسلط داشتم و نه آنیشا می توانست انگلیسی صحبت کند اما همین هم برای ما دو نفر جالب و تازه بود... خوب به خاطر دارم که در اولین بازیهایمان اغلب من وسایل بازیم را به آنیشا نشان می دادم و نام انگلیسی آنها را به وی می آموختم و او هم نام هندیشان را به من یاد می داد.
ایلنا که با یادآوری روزهای دوستی قدیم کمی شاد شده بود لبخند کم رمق اما مهربانی زد:
- سرانجام دیپا تسلیم شد و اجازه داد که ما دو نفر گهگاه و به صورت مخفیانه با یکدیگر همبازی شویم. ما اغلب دور از چشم آقا و خانم رادفورد به اتاق من می رفتیم و در آنجا با عروسکها و اسباب بازیهای متنوع من سرگرم می شدیم و یا نقاشی می کشیدیم... اندکی بعد خانم و آقای رادفورد هم پی به دوستی ما بردند اما از آنجا که آنیشا و مادرش انسانهای ساده و درستکاری بودند و علاوه بر آن دیدن تنهایی من برایشان سخت و طاقت فرسا بود ترجیح دادند مانع از دوستی ما نشوند.
ایلنا از زیر چشم به ویلیام که با دقت و کنجکاوی داستان او را دنبال می کرد نگریست و لبخند کوچکی زده سرش را تکان داد:
- در طی سالها من و آنیشا به دوستان صمیمی یکدیگر تبدیل شدیم. من تا حدود خوبی زبان هندی را فراگرفته بودم و آنیشا هم در حد معقولی انگلیسی می دانست. ما دو نفر می توانستیم برای مدت طولانی یکدیگر را سرگرم کنیم، از بازی با عروسکها گرفته، تا تمرین نقاشی و رقص، گردش در باغ عمارت و یا حتی بازی با جرالد و اسکات و دوستانشان؛ ما دو نفر بهترین اوقات را در کنار هم داشتیم.
ایلنا سکوت کرده لبهایش را با زبانش کمی مرطوب کرد، اندوه خفیفی چهرۀ دوست داشتنی او را پوشانید:
- در میان عروسکهای من عروسک نسبتاً بزرگ و زیبایی با موهای طلایی بلند و چشمهای درشت عسلی رنگ بود که من آن را سالی (۳) صدا می کردم. آنیشا علاقۀ خاصی به سالی داشت و همیشه او را برای بازی انتخاب می کرد و من هم بخاطر علاقه ام به آنیشا و دوستی او به وی اجازه می دادم که با سالی بازی کند و او را با خودش به گوشه کنار عمارت ببرد.
ایلنا اندکی در خودش فرو رفت و آه کشید:
- هنگامی که نه ساله بودم و در روز کریسمس آقای رادفورد عروسک بسیار زیبای تازه ای به من هدیه دادند که واقعاً بی نظیر و دوست داشتنی بود. آن روز عصر بعد از آنکه هیجان داشتن عروسک تازه اندکی فرو نشست من به یاد آنیشا افتادم و از خانم و آقای رادفورد اجازه گرفتم که سالی را به عنوان هدیۀ کریسمس فردای آن روز به آنیشا بدهم و آن دو با خرسندی پیشنهاد مرا پذیرفتند.
(۱) Deepa
(۲) Anisha
(۳) Sally
- آیا نمی خواهید به من بخاطر افکار و نظرهای عجیب و جنجال برانگیزم اعتراض کنید؟
ویلیام بی اختیار قاه قاه خندید و بعد با مهربانی سرش را به علامت منفی به طرفین تکان داد:
- خیر خانم ایلنا... حرفهای شما منطقی و قابل تامل بودند و حتی سرسخت ترین وکیلها هم اعتراضی به دفاعیات قانع کننده و برحق وکیل مدافعی که از مظلومیت موکلش دفاع می کند نمی کنند!
با شنیدن این جمله قلب لی لی از خوشحالی و شعف به سرعت شروع به تپیدن کرد، خون در رگهایش تند و سریع به حرکت درآمد و احساس قلقلک خوشایندی به او بخشید و گونه هایش گلگون شدند. او به خودش اجازه داد که عضلاتش که تا آن لحظه به شدت منقبض کرده بود را کمی رها کند و با آرامش بیشتری در صندلیش بنشیند و با فراغت خاطر لبخند شادی بزند.
ویلیام که متوجه خرسندی و رضایت ایلنا پس از یک دوره هیجان شدید شده بود برای دقایقی در سکوت و در حالیکه به صحبتهای وی می اندیشید در صندلیش نشست و اجازه داد لی لی هم از استراحتش لذت ببرد.
اندکی بعد ویلیام خودش را در صندلیش جابه جا کرده با لحنی آرام پرسید:
- آیا اجازه می دهید پیش از اینکه بحث امشب را تمام کنیم یک سوال دیگر هم از شما بپرسم؟
ایلنا نفس عمیقی کشید و با دودلی سرش را به علامت مثبت پایین آورد. ویلیام ادامه داد:
- فکر می کنم نظرات تند و صحبتهای امشبتان تنها نتیجۀ تفکرات محض شما نیستند بلکه نتیجۀ اتفاقها و رویدادهایی هستند که تجربه کرده اید، این طور نیست؟
ایلنا با شنیدن این اظهار نظر ویلیام عملاً در خودش فرو رفت و با رنگی پریده و در حالیکه لبهایش را می گزید عقب نشینی کرد. ویلیام که با دقت به او می نگریست متوجه ناآرامی و دلتنگی شدیدی که دختر جوان را از زیر و رو کرد شد. او کمی بر روی میز به سوی ایلنا خم شد، مثل اینکه بخواهد دلیل این تغییر شدید در روحیۀ وی را در نگاه و چهره اش بخواند.
سکوت در میان آن دو برقرار شد. لی لی که حضور ویلیام را کاملاً فراموش کرده بود با خاطرات تلخ و آزار دهنده اش دست به گریبان شد، خاطراتی که هر سال بخصوص در ایام کریسمس او را تحت فشار دردناکشان خرد می کردند و او ظاهراً از آنها گریزی نداشت. ویلیام سکوت را شکست:
- خانم ایلنا...
لی لی از جایش پرید و با هراس گذرایی به ویلیام نگاه کرد. ویلیام ادامه داد:
- واقعاً از اینکه خاطرات تلخ گذشته را در ذهنتان زنده کردم معذرت می خواهم.
ایلنا به سختی لبخند رنگ پریده ای زد:
- مهم نیست آقا...
ویلیام سرش را کمی خم کرد و با لحنی خونسرد و مودب پرسید:
- آیا می توانم از شما بخواهم خاطره ای که این طور شما را بر علیه قوانین مدنی و اجتماعی شورانده و بی اعتماد کرده است را برایم بازگو کنید؟
ایلنا چشمهایش را بست، دندانهایش را بر روی هم سایید و به زحمت آب دهانش را فرو داد. او سپس چشمهایش را گشوده با دلتنگی و اندوه در چشمهای ویلیام خیره شد:
- اگر چه علاقه ای به تعریف این خاطره ندارم ولی از آنجا که نظراتم را در مورد قوانین مردسالار جامعه برای شما گفته ام به شما حق می دهم که مایل باشید دلیل پشت بی اعتمادی من به این قوانین را بدانید.
ایلنا یکبار دیگر سکوت کرد و با تلخی به سوی دیگری نگریست تا افکارش را در ذهنش اندکی مرتب کند. ویلیام نیز همچنان که با متانت در انتظار صحبتهای لی لی بود در سکوت به چهرۀ زیبا اما رنگ پریدۀ ایلنا که حالا با غم و دلتنگی دگرگون شده بود نگاه می کرد.
ایلنا سرانجام صورتش را برگرداند و آرام اما غمزده به ویلیام نگاه کرد و نفس عمیقی کشید:
- همانطور که می دانید من دوران کودکیم را در هندوستان و در کنار خانوادۀ رادفورد، که در آن زمان آنها را خانوادۀ حقیقی خودم می دانستم گذرانده ام. متاسفانه در نزدیکی خانوادۀ ما تنها یک خانوادۀ بریتانیایی دیگر زندگی می کرد و آنها هم دو فرزند پسر که تقریباً همسن جرالد و اسکات رادفورد بودند داشتند و در نتیجه من تنها دختربچۀ انگلیسی در جمع این دو خانواده بودم. از آنجا که خانم رادفورد علاقه ای به دوستی ما بچه ها با افراد بومی هندوستان نداشتند و اگرچه برادرهایم و خانم و آقای رادفورد تلاش قابل ستایشی برای سرگرم و خشنود نگهداشتن من می کردند اما تنهایی همچنان من را به شدت ناراحت می کرد و می آزرد...
- پیش از هر چیز لطفاً توجه کنید که من نگفتم تمام قوانین جامعه مشمول نظریۀ من می شوند، بدون شک می توانیم استثناهایی که برخلاف نظر من هستند هم بیابیم... هر چه که باشد زنها هم جزیی از جامعه هستند و خواه نا خواه تاثیرهایی بر آن می گذارند... نکتۀ مهم این است که هدف از وضع کردن یک قانون پذیرفته شدن و عمل شدن به آن است و اگر نیمۀ قویتر جامعه نتواند منافع خود را در آن قانون ببیند هرگز بر علیه خود به آن قانون وفادار نمی ماند و عمل نمی کند و نیمۀ ضعیف جامعه نیز قدرت وادار کردن نیمۀ دیگر را نخواهد داشت... در مورد مثال کوچک شما هم بگویم که یک دزد خرده کار و ناشی به راحتی به دام قانون می افتد و مجازات می شود، اما یک سارق چیره دست و پرنفوذ که خوب می داند از چه راهی باید وارد شود و چگونه سرقتش را با استفاده از موقعیتش موجه جلوه دهد هرگز به دام نمی افتد، اگر چشمهایتان را باز کنید و تعصب را کنار بگذارید نمونۀ این حرف مرا در رده های بالای حکومتی و اشرافی می توانید ببینید! در مورد قوانین دینی هم باید بگویم که اصولاً تمام ادیان به نفع مردها و برای جلب نظر آنها تنظیم شده اند... این موضوع اینقدر واضح است که حتی هیچ پیغمبر مونثی وجود نداشته است، فقط تعدادی قدیسه که آنها هم برای وفاداری بیش از حدشان به دین مردانۀ مردی دیگر به مقامی رسیده اند!!... دینی که به نفع مردها نباشد توسط آنها پذیرفته نخواهد شد و به زودی از بین خواهد رفت...
چشمهای ویلیام با شیطنت درخشیدند:
- اما توجه کنید که بسیاری از قوانین دینی به نفع فقرا و رعایا، یعنی قشر ضعیفتر، و به ضرر سرمایه دارها و پادشاهان، یعنی افراد قویتر، بوده اند و با این وجود این ادیان زنده مانده اند!
ایلنا پوزخندی زد:
- فقرا و رعیتها شاید در ظاهر و جدای از هم قشر ضعیفتر جامعه را تشکیل بدهند اما متحد با هم به نیروی پیروز تبدیل می شوند و تمام ادیان بر این اتحاد قشر بدبخت جامعه تکیه دارند. در حقیقت اشراف از آرامش و امکانات کافی برخوردارند و نیازی به تغییر نمی بینند و تمام دینها ناچارند فقرایی که از سر بدبختی حاضر به قبول هر نجات دهنده ای هستند را پشت یک پیغمبر واحد متحد کرده بشورانند... و فراموش نکنید که آنها اسلحۀ غالب یعنی تعداد زیاد و نیروی بازو را در اختیار دارند. اما همین مردهای رعیت و فقیر بر زنهای این گروه برتری جسمی و اجتماعی دارند و دینی که این برتری را از آنها بگیرد را قبول نخواهند کرد.
ویلیام سرش را به عقب خم کرد و با صدای بلند قاه قاه خندید:
- فوق العاده است... شما بسیار بسیار جسورتر از چیزی که فکر می کردم هستید دوشیزه خانم... و معلوم است که مدت زیادی را به فکر کردن در این مورد اختصاص داده اید!
ایلنا سرش را چرخانید و با دلتنگی و تلخی به سمت زوج جوانی که آن سوتر نشسته بودند نگریسته زیر لب زمزمه کرد:
- من یک آدم بزدل و ترسو بیشتر نیستم که با تمام قدرت به زندگی راحت و مرفهم چسبیده ام و نمی توانم از آن دل بکنم... زنهایی که بدون درک ریشۀ بی عدالتیها ناچار با زندگی سختی که به زور این قوانین به آنها تحمیل شده است سر می کنند بسیار شجاع تر از من هستند؛ حداقل آنها از سر ندانستن اعتراضی نمی کنند نه از سر ترس...
ویلیام با تحسین و احترام بی مانندی به لی لی نگریست، تا آن روز هیچ دختر جوانی این طور شجاعانه تمام قوانین و شالوده های جامعه را به نفع زنان دیگر زیر ذره بین نبرده و متهم نکرده بود... و یا اگر برده بود جرات نکرده بود در مقابل شخص دیگری، و آن هم یک مرد، افکار جنجالیش را بازگو کرده از آنها دفاع کند.
لی لی نگاهش را از ویلیام دزدید؛ در جستجوی خونسردی و آرامش ششهایش را از هوا پرکرد، آنها را برای چند لحظۀ کوتاه در همان حالت نگه داشت و سپس آرام نفسش را بیرون داد. او سپس با دلتنگی و آرامشی نسبی به ویلیام نگاه کرد و ادامه داد:
- اما در پاسخ به ادعای شما در مورد پایبند بودن زنها به قوانین اجتماعی و مذهبی.... پیش از هر چیز باید بگویم که عمل کردن به قوانین اثباتی برای منصفانه بودن آنها نیست... اجرا شدن قوانین می تواند با زور و اجبار باشد. لازم نیست بگویم که این اجبار چهره های متفاوتی دارد... در مورد زنهایی که به تمام قوانین، سنتها و عرفهای اجتماعی، حتی آنهایی که به ضرر خانمها هستند، پایبندند و عمل می کنند ترس از بی آبرو شدن و یا درگیر شدن با سایرین و حتی زنهای دیگر می تواند آنها را خواه ناخواه وادار به عمل به این قوانین کند... در مورد زنهایی که کورکورانه به تمام قوانین دینی پایبند هستند ترس از عذاب الهی و یا امید به نجات و زندگی در بهشت می تواند آنها را مجبور به قبول قوانین دینی کند...