مدت نسبتاً زیادی در سکوت سپری شد تا سرانجام لی لی به خودش آمد و با صدایی آرام و لرزان پرسید:
- پس چه شد که به نورسهمپتن آمدید؟
ریچارد با شنیدن صدای لی لی کمی جا خورد. او سپس برگشت و به او نگریست:
- خوشبختانه زندگی کثیف و دون پایه ای که در پیش گرفته بودم نه تنها مرا آرام و راضی نمی کرد بلکه بر دردها و جراحتهای روحیم می افزود و من در باطن خوب می دانستم که بر اساس پرورش و شغلم کسی نیستم که بتوانم چنین زندگیی را در دراز مدت تحمل کنم... به همین دلیل دست از آن کشیدم و به بریتانیا بازگشتم و در عوض در بریتانیا مشغول جستجو برای شهری شدم که از زندگی در آن لذت ببرم. من در یکی از سفرهایم به نورسهمپتن آمدم و شکل شهر و مردمش را پسندیدم. از آن مهمتر نورسهمپتن آنقدر به لیدز، یعنی زادگاهم، نزدیک بود که بتوانم هر از چند گاهی به دیدن اقوامم بروم و آنقدر از آن فاصله داشت که شایعه ها نتوانند به راحتی به آن سفر کنند؛ بنابراین تصمیم گرفتم که بمانم و زندگی نو و شرافتمندانه ای را در این شهر جدید آغاز کنم.
ایلنا لبخند مهربان اما غمگینی به ریچارد زد:
- خوشحالم که تصمیم درستی گرفتید و اطمینان دارم که تمام ساکنین این شهر از حضور شما در میانشان بسیار خرسند و سپاسگزار هستند.
ریچارد با ادب لبخند زده سرش را به نشانۀ تشکر در مقابل ایلنا کمی خم کرد. ایلنا بار دیگر به خودش جرات داد و پرسید:
- برای آخرین سوال؛ آیا می توانم بدانم که چرا پس از همسر اولتان دیگر ازدواج نکردید؟
ریچارد یکبار دیگر به سمت دیگری از تالار خیره شد و همچنان که مشتش را بر روی دهانش قرار می داد به فکر فرو رفت. سکوت در تالار بر قرار شد و ایلنا با صبر و متانت انتظار کشید. سرانجام ریچارد به او نگاه کرده شانه هایش را کمی بالا برد:
- در ابتدا آنقدر از خانمها و رابطه داشتن با آنها سیر بودم که هیچ علاقه ای به ازدواج مجدد نداشتم... چند سال بعد هم آنقدر در کارهایم فرو رفته بودم و روند زندگیم آنقدر منظم و با ثبات شده بود که علاقه ای به برهم زدن آن نداشتم...
ریچارد چشمهایش را بسته سرش را با ناراحتی تکان داد:
- البته فکر می کنم ترس از خیانت مجدد همسری تازه هم در این مورد بی اثر نبوده است.... در هر حال هیچ وقت علاقۀ چندانی به ازدواج مجدد در خودم احساس نکردم.
ایلنا با اندوه سرش را به زیر انداخت و زمزمه کرد:
- من همیشه نگران شما و پدر هستم... می ترسم که شما تنها بمانید و بیشتر از آن شما دو نفر را دوست دارم که تحمل دیدن تنهایی و غصه تان را داشته باشم.
ریچارد با محبت به دختر جوانی که رو به رویش نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود نگریست؛ نگرانی و غمی که در چهرۀ کمی رنگ پریده و چشمهای زیبا و پر از احساس لی لی موج می زد آنقدر ناب و خالص بودند که او را تکان دادند. ریچارد با محبت یکی از دستهای لی لی را در دستش گرفته آن را بالا آورد و بوسۀ بی آلایشی بر آن زد:
- نگران نباش عزیزترینم... تا زمانی که من و پدرت انسانهای نازنینی مانند تو و اریک را در کنار خود داریم هیچ وقت تنها و غمگین نخواهیم بود.
لی لی به زحمت لبخند کم رنگی زد و با صدایی که به زحمت از گلویش خارج می شد پرسید:
- اسم همسرتان چه بود؟
ریچارد هم به نوبۀ خود لبخند بی رمقی زد:
- آیلین (۱)...
ایلنا با شنیدن این جواب بی اختیار تکانی خورده کمی لرزید، انتظار نداشت که اسم همسر سابق ریچارد اینقدر به اسم خودش نزدیک باشد. او از خود بی خود در سکوت لبش را گاز گرفت و کمی در خودش فرو رفت. ریچارد که متوجه ناراحتی ایلنا شده بود آه کوچکی کشید:
- لی لی می شود کمی بیشتر برایم چنگ بنوازی؟
ایلنا که متوجه منظور ریچارد شده بود همچنان که لبخند می زد از جایش برخاسته بار دیگر بر صندلی سابقش نشست، چنگش را کمی از جایش بلند کرده به شانه اش تکیه داد و مشغول نواختن یکی دیگر از قطعه های مورد علاقه اش شد.
اندکی بعد وقتی که اریک و والتر هم یکی پس از دیگری به تالار آمدند ایلنا هنوز مشغول نواختن چنگ بود و ریچارد با علاقه به نوای دلنشین آن گوش می داد.
مدت زیادی طول نکشید تا والتر و اریک هر دو پی به تغییری که در روحیه و رفتار ریچارد اتفاق افتاده بود بردند. ریچارد به نظر آرام تر، سبک تر و حتی سرزنده تر از پیش می آمد و اگرچه پیش از آن هم با لی لی روابط نزدیک و دوستانه ای داشت حالا دوستی او و دختر جوان به نظر عمیق تر و پر مفهوم تر می آمد.
والتر که می توانست حدس بزند که لی لی سرانجام برخلاف میل و درخواست او در مورد همسر سابق ریچارد با او صحبت کرده است با کنجکاوی و ظرافت مخصوص به خودش در میان صحبتهایشان بحث را اندکی به سوی این موضوع سوق داد و از آنجا که ریچارد بر خلاف همیشه واکنش تندی به آن نشان نداد اطمینان یافت که حدسش درست بوده است. اگرچه لی لی مثل همیشه برخلاف نظر او عمل کرده بود اما این خودسری دختر زیبا اما یکدنده اش موجب آرامش دوست عزیزی شده بود و والتر تصمیم گرفت بدون عکس العمل بیشتری از این موضوع بگذرد.
(۱) Ilene
- آیا دوست داشتید که او هم همانطور که شما زجر کشیدید زجر بکشد؟
ریچارد با ناراحتی چشمهایش را بست، دستش را بر روی پیشانیش گذاشته آن را فشرد و لبش را گاز گرفت. اندکی بعد وی بر خودش مسلط شده سرش را بلند کرد و با خجالت در چشمهای لی لی نگاه کرد. ایلنا پاسخ مثبت را در چشمهای خجالت زدۀ ریچارد خواند. او بلافاصله از جایش بر خاسته بر مبلی مقابل مهمانش نشست:
- آه ریچارد عزیز... من شما را بخاطر داشتن چنین احساسی سرزنش نمی کنم. حتی فکر می کنم که داشتن آن طبیعی باشد. اما مسئله اینجاست که شما خودتان را طوری در این احساسها به دام انداخته اید و طوری خاطرات همسرتان و رفتار نادرستش را در ذهنتان زنده و تازه نگه داشته اید که اجازۀ زندگی طبیعی و بهبود یافتن زخمهای قدیمی را از خودتان گرفته اید. آیا هرگز دقت کرده اید که هیچ کدام از مردم این شهر جزئیات این فصل زندگی شما را نمی دانند و جرات صحبت در مورد این تابوی بیست ساله را با شما ندارند تا جایی که هیچ کس حتی نام کوچک همسر شما را نمی داند؟
ریچارد با لجبازی با خودش کلنجار رفت:
- هیچ کس مایل نبوده است که در این مورد صحبت کند!
ایلنا سرش را به علامت مخالفت تکان داد:
- خودتان هم می دانید که این طور نیست... مردم این شهر به شما علاقۀ زیادی دارند و در مقابل خدمتهایی که شما به آنها کرده اید حاضرند هر کاری برایتان انجام دهند. تنها دلیل امتناعشان از صحبت در این مورد احترام بیش از حدشان برای شما است. حتی پدر من و اریک که احتمالاً صمیمی ترین دوستان شما در نورسهمپتن هستند هم به خودشان اجازه نمی دهند که بر خلاف تمایل شما در این مورد با شما صحبت کنند. اگر راستش را بخواهید پدر قدغن کرده بودند که من نیز در این مورد با شما صحبت کنم!
ریچارد بی اختیار به خنده افتاد و سرش را تکان داد:
- و شما طبیعتاً بی اعتنا به درخواست او کاری که لازم می دیدید را انجام دادید، این طور نیست!؟
او سپس مثل اینکه با خودش صحبت می کرد پیشانیش را با نوک ناخنهایش خاراند:
- والتر بیچاره...
ایلنا هم از خندۀ ریچارد به خنده افتاد و با کمی خجالت سرش را پایین انداخت:
- پدر گهگاه به شوخی من را "هروئین" صدا می کنند!
ریچارد با تعجب نگاه سوال آمیزی به ایلنا انداخت و در نتیجه لی لی ادامه داد:
- پدر معتقدند که من با وجود آنکه منشع خرسندی و خوشحالی بی اندازۀ ایشان هستم در عین حال باعث زجر کشیدن و تحلیل رفتن دائمیشان هم هستم!
ریچارد بار دیگر قاه قاه به خنده افتاد. لی لی نیز با لبخند کوچکی بر لب با بردباری منتظر شد تا خندۀ او تمام شود. اندکی بعد ریچارد بر خودش مسلط شده در حالیکه با مهربانی به لی لی نگاه می کرد گفت:
- ایلنای عزیزم تو بدون شک منشع خرسندی و خوشحالی افراد زیادی هستی و خواهی بود اما با روحیۀ مهربان و بزرگواری که در تو سراغ دارم فکر نمی کنم حتی بتوانی باعث و بانی زجر کشیدن شخص دیگری بشوی... پدرت بیش از اندازه نگران سلامتی و خوشبختی توست و در هر حال این نگرانی برایش دردناک خواهد بود.
ایلنا مودبانه سرش را به علامت تشکر پایین آورد. سکوت کوتاهی در تالار برقرار شد... ایلنا نفس عمیق دیگری کشید و پرسید:
- آیا اجازه می دهید بپرسم که چرا صحبت کردن در مورد همسر سابقتان این طور شما را آزار می دهد و از آن اجتناب می کنید؟
ریچارد با اندوه خودش را در مبلش رها کرده دستهایش را بر روی سینه اش در هم حلقه کرد و سرش را به علامت استاصال تکان داد:
- زیرا این فصل از زندگیم فصلی پر از شکست و رویدادها و رفتارهای شرم آور و غیر انسانی است!
ایلنا که انتظار شنیدن چنین پاسخی را از ریچارد نداشت با تشویش کمی خودش را جمع کرد و نگاه پراستفهامی به ریچارد انداخت. ریچارد در پاسخ نگاه لی لی چشمهایش را بست و در حالیکه نفس عمیق پر از دردی می کشید لبهایش را گاز گرفت. او سرانجام چشمهایش را گشود و در حالیکه برای فرار از نگاه لی لی به سوی دیگر تالار می نگریست زمزمه کرد:
- پس از اینکه همسرم مرا رها کرد و با مردی که همیشه او را از دوستانم به حساب می آوردم گریخت من در تلاش برای فراموش کردن این اتفاق تصمیم گرفتم به تعدادی از کشورها و شهرهای مهم اروپا سفر کنم...
ریچارد با حالتی دلگیر و غمزده باز هم سرش را تکان داده آه کشید:
- در آن زمان من هنوز بسیار جوان و نادان بودم... و نمی دانم چه چیز باعث شد که چنان رفتارهای غیر قابل قبولی از خودم نشان بدهم... شاید می خواستم با اعمال ناشایست و احمقانه ام رفتار همسرم را تلافی کنم... یا می خواستم به دنیای اطرافم که چنین سرنوشتی را برایم رقم زده بود دهن کجی کنم و از آن انتقام بگیرم...
ریچارد با ناراحتی در مبلش به خودش پیچیید، از خجالت قرمز شد و آرام زمزمه کرد:
- هر چه که بود من با کسانی دوستی کردم و روابطی با آنها داشتم که حتی تا امروز ترجیح می دهم که هرگز به آنها و عمق شرم آور بودنشان نیندیشم!... و لی لی عزیزم لطفاً تو هم از من نخواه که بیشتر در این مورد توضیحی برایت بدهم.
ریچارد سکوت کرد و در حالیکه سرش را پایین انداخته بود با چهره ای خجالت زده و غمگین به فکر فرو رفت.
- آیا حالا از او بیزارید؟
نفس ریچارد به شماره افتاد و خودش از خشم دندانهایش را به شدت بر روی هم فشرد. سکوت کوتاهی در تالار برقرار شد... ایلنا احساس کرد که آتش خشم و نفرتی که در چشمهای ریچارد زبانه می کشد او را می سوزاند اما با لجاجت بدون هیچ حرکت و واکنشی برجایش نشست و در چشمهای او خیره ماند.
سرانجام ریچارد به سختی بر خودش مسلط شده از میان دندانهای کلید شده اش زمزمه کرد:
- او در بدترین شرایط به من خیانت کرده مرا رها کرد... البته که از او بیزارم.
ایلنا آه کشیده چنگش را بر زمین گذاشت و خودش کامل به سوی ریچارد برگشت و در حالیکه دستهایش را بر روی دامنش در هم قلاب می کرد گفت:
- من فکر می کنم شما دوست داشتید که او مرده بود!
ریچارد با شنیدن این حرف ابتدا به شدت جا خورد و با دهان نیمه باز و چشمهای گرد شده به ایلنا نگاه کرد و اندکی بعد بی اختیار قاه قاه به خنده افتاد... خنده ای عصبی، پر از دستپاچگی و حتی تمسخر. اندکی گذشت تا ریچارد خنده اش را متوقف کرده این بار با پوزخند به لی لی نگاه کرد و با حالتی طعنه آمیز گفت:
- من یک انسان ساده و خوش قلب هستم ایلنای عزیز و آرزوی مرگ برای هیچ کس نکرده و نمی کنم... تعجب می کنم که دختر با ذکاوتی چون تو هنوز تا این حد مرا نشناخته است!
لی لی که در مقابل خنده و لحن پر طعنۀ ریچارد همچنان با سرسختی آرامشش را حفظ کرده بود سرش را تکان داد و با لحنی آرام اما متقاعد کننده پرسید:
- پس چرا به پدر من حسادت می کنید؟
پوزخند ریچارد بر گوشۀ لبهایش خشکید و خودش با ناآرامی در مبل جا به جا شده با اضطراب نامحسوسی در چشمهای ایلنا نگاه کرد. لی لی نیز به نوبۀ خود کمی به سوی ریچارد خم شده در حالیکه یکی از ابروهایش را در انتظار جواب بالا برده بود شمرده و آرام دوباره پرسید:
- شما بارها مقابل من و بسیاری دیگر اعتراف کرده اید که به پدر من حسادت می کنید... می توانم بدانم چرا به ایشان حسادت می کنید؟
ریچارد که اندکی خشمگین و هیجان زده شده بود به سختی کوشید که خودش را کنترل کند و او هم به نوبۀ خود به سوی لی لی خم شده با دقت در چشمهای او نگریست:
- من به خاطر حضور تو و اریک در زندگی پدرت به او حسادت می کنم...
ایلنا خودش را راست کرد و با لحن قاطعی بلافاصله گفت:
- دروغ است!
ریچارد که واضحاً انتظار چنین پاسخ سرد و متهم کننده ای را نداشت عملاً بر جای خودش خشک شد. ایلنا در حالیکه اخم کرده بود نگاه نافذش را در چشمهای ریچارد دوخت:
- اریک پسر حقیقی پدر نیستند... او و پدر من تنها روابط بسیار خوبی با هم دارند و وقت زیادی را در کنار یکدیگر می گذرانند... من به جرات می گویم که روابط شما و اریک دست کمی از روابط پدرم و او ندارد... او به شدت با شما صمیمی است، به شما علاقه دارد و احترام می گذارد و وقت زیادی با شما می گذراند... او حتی شغل محبوبش را بر اساس شغل شما انتخاب کرده است...
ایلنا سکوت کوتاهی کرد تا اثر حرفش را بر روی ریچارد بررسی کند و سپس نفس عمیقی کشید:
- من هم تنها چند ماه است که به زندگی پدرم بازگشته ام و تا پیش از این مرده فرض می شدم... علاوه بر این تا جایی که من می دانم شما پیش از بازگشت من هم بارها ابراز کرده بودید که به پدرم حسادت می کنید!
ایلنا در حالیکه گونه هایش گل انداخته بودند و چشمهایش با هیجان می درخشیدند به سوی ریچارد خم شده با اخم در آنها نگاه کرد:
- از همه مهم تر چرا یک نفر باید به مردی که همسر و ظاهراً دخترش را به دلخراشترین شکل ممکن از دست داده است و زندگی غم انگیز، تهی و سردی را می گذراند حسادت کند؟
ریچارد با رنگ پریده در مبلش عقب نشست و در حالیکه دندانهایش را بر روی هم می سایید با وحشت به فکر فرو رفت؛ تا آن روز هرگز به چنین موضوعی فکر نکرده بود و حالا دفاعی در برابر اتهامهای منطقی لی لی نداشت.
ایلنا اندکی درنگ کرد تا صحبتهایش کاملاً اثر خود را بگذارند، چهرۀ ریچارد لحظه به لحظه گرفته تر و پردردتر می شد. سرانجام ریچارد از خود بی خود سرش را بالا آورد و گیج و مبهوت به لی لی نگریست. ایلنا که در انتظار همین حرکت بود آرام زمزمه کرد:
- آیا ممکن است که ریشۀ حقیقی حسادت شما به پدر در این باشد که زندگی زناشویی او و مادرم به جای خیانت با مرگ مادرم خاتمه یافته است؟
ریچارد مستاصل و درمانده خودش را در گوشۀ مبل جمع کرده عضلاتش را منقبض کرد و با صدایی لرزان و آرام زمزمه کرد:
- اما من هرگز خواستار مرگ همسرم نبودم... یا حداقل فکر نمی کنم که بوده ام...
ایلنا یکبار دیگر چنگ را به شانه اش تکیه داد و مشغول نواختن شد. صدای رومانتیک و گوشنواز چنگ در تالار پیچید... آهنگی که ایلنا انتخاب کرده بود یکی از سمفونی های کلاسیک و بسیار زیبای مخصوص چنگ بود و لی لی آن را بسیار خوب و ماهرانه اجرا می کرد.
فکر ریچارد به سالها پیش کشیده شد؛ به دوران جوانیش در لیدز... این یکی از سمفونی های مورد علاقۀ او و همسرش بود و در اوقاتی که آن دو با هم می گذراندند همسرش بارها این آهنگ را نواخته بود! ریچارد سرش را به زیر انداخته چشمهایش را بست... یکبار دیگر در عمارتشان در لیدز بر روی مبلی نشسته بود و همسرش نیز رو به رویش بر صندلی دیگری نشسته بود و چنگ می نواخت. جزئیات این صحنه با تمام رنگها، اصوات و حتی شمیم عطر همسرش آنقدر تازه و بی نقص در ذهنش حک شده بودند که او برای لحظه ای مردد ماند؛ مثل این بود که تمام این اتفاقها دیروز رخ داده بودند!
لی لی از زیر چشم با کنجکاوی به مهمانش نگاه کرد، ریچارد آنچنان در افکارش غرق شده و چهره اش آنقدر دگرگون شده بود که او را تکان داد. لی لی می دانست که با وجود اینکه ریچارد هرگز در مورد همسرش صحبت نمی کند و در ظاهر کاملاً او را از ذهنش بیرون رانده است اما در خفا اغلب به او می اندیشد و همچنان اسیر زخمی است که همسرش سالها پیش بر قلب و روحش وارد کرده است. ایلنا تصمیمش را گرفت، با اینکه هیچ کس به خودش اجازه نمی داد که در این مورد با ریچارد صحبت کند او می خواست این طلسم را بشکند؛ شاید می توانست آرامش بیشتری به ریچارد عزیزش بدهد. لی لی همچنان که سرش را به چنگ تکیه داده بود و به کتاب نوتش نگاه می کرد با لحنی لطیف و دلنشین پرسید:
- همسرتان هم این آهنگ را برایتان می نواختند، این طور نیست؟
ریچارد با صدای لی لی ناگهان به خود آمده تکانی خورد. او سرش را بالا آورد و با چهره ای گرفته در حالیکه به دختر جوان نگاه می کرد پس از مکث کوچکی پرسید:
- معذرت می خواهم؟...
ایلنا هم به نوبۀ خود به سوی او برگشته نگاه جدی و دقیقش را در چشمهای ریچارد دوخت:
- آیا همسرتان این آهنگ را برایتان می نواختند؟
ریچارد دندانهایش را بر روی هم فشرد و به سختی آب دهانش را فرو داد:
- این سمفونی قطعۀ بسیار معروف و زیبایی است... اغلب کسانی که چنگ می نوازند نواختنش را می دانند.
ایلنا به سردی سرش را تکان داده بار دیگر نگاهش را بر روی کتاب نوتش دوخت:
- جوابتان را مثبت تلقی می کنم.
ریچارد نیز سرش را برگردانده به سمت دیگری نگریست و با دودلی و تردید نفسش را درسینه حبس کرد. افکار و احساساتش بین دو خواستۀ عجیب معلق مانده بودند، در ذهنش بر طبق عادت آرزو می کرد که لی لی این بحث را تمام کند و در دلش تمنای نامحسوسی برای ادامۀ این بحث وجود داشت. یکبار دیگر صدای ایلنا رشتۀ افکارش را گسست:
- آیا دوستش داشتید؟
ریچارد کاملاً جا خورد و با ناباوری به ایلنا نگاه کرد، وقتی که آرزو کرده بود که این بحث ادامه پیدا کند اصلاً فکر نمی کرد که سوال بعدی این طور بی مقدمه و صریح باشد.
ایلنا که متوجه شوکی که به ریچارد وارد کرده بود شده بود نفس عمیقی کشید و نواختن چنگ را قطع کرده با لحنی شمرده سوالش را تکرار کرد:
- آیا همسرتان را دوست داشتید؟
ریچارد اندکی اخم کرد:
- اگر دوستش نداشتم آیا با او ازدواج می کردم!؟
سکوت کوتاهی بین آن دو برقرار شد. ایلنا به چهرۀ گرفته و کمی اخم آلود همصحبتش نگریست، تا آن روز سابقه نداشت که ریچارد ادبش را فراموش کند و سوالی را با سوال دیگری آنهم سوالی پر طعنه پاسخ بدهد، معلوم بود که صحبت در این مورد برایش طاقت فرسا و مشکل است. ایلنا نفس عمیقی کشید:
- دوست دارید این بحث را خاتمه بدهیم؟
ریچارد باز هم غافلگیر شد؛ انتظار نداشت ایلنا این طور راحت قبول کند که بحث تمام شود. او کمی جا خورد و عقب نشینی کرد... بار دیگر تمنای صحبت در مورد تابوی بیست ساله در دلش چنگ انداخت و او را مردد کرد. ریچارد آب دهانش را فرو داد؛ نمی توانست میان تمایلش به ادامۀ بحث و عادتش به خاتمه دادن آن تصمیم قاطعی بگیرد و در نتیجه زمزمه کرد:
- اگر بخواهم که آن را تمام کنید آیا درخواستم را قبول می کنید؟
چشمهای باهوش ایلنا که به دقت او و واکنشهایش را زیر نظر داشتند درخشیدند و خودش به علامت منفی سرش را تکان داد. ریچارد لبش را گاز گرفت و در انتظار سوال بعدی ایلنا عضلاتش را منقبض کرده با ناآرامی به او نگاه کرد.
- دکتر دیویس اینجا هستند خانم.
لی لی لبخند مهربان و خونسردی به او زد:
- لطفاً ایشان را به این تالار راهنمایی کنید.
دختر بار دیگر بر زانوهایش خم شد و سپس برگشت تا از تالار خارج شود. لی لی نیز نواختن آهنگ را از همانجایی که رها کرده بود ادامه داد.
چند دقیقۀ بعد ریچارد به دنبال دختر خدمتکار وارد تالار شد و با لبخند موقر همیشگیش به ایلنا نگریست. ایلنا بلافاصله از جایش برخاست:
- عصر بخیر ریچارد عزیز، از اینکه شما را می بینم خوشحالم.
ریچارد هم به نوبۀ خود سرش را با ادب کمی خم کرد:
- عصر بخیر دخترم... حالت چطور است؟
ایلنا با اشارۀ کوچکی دختر خدمتکار را مرخص کرد و همچنان که با دست مودبانه مبل نزدیک به صندلیش را به ریچارد نشان می داد گفت:
- خوب... متشکرم.
ریچارد به سمت مبل رفت اما پیش از آنکه بنشیند با دقت لی لی را برانداز کرد:
- فکر می کنم پای راستت به مراتب بهتر شده است، این طور نیست؟
لی لی سرش را به علامت مثبت تکان داد و با شیطنت پای چپش را کمی بالا برد و تنها بر روی پای راستش ایستاد:
- بسیار بهتر از آنچه انتظار داشتم... هنوز نمی توانم مانند قبل از آن استفاده کنم ولی فکر می کنم تا یک یا دو هفتۀ دیگر همه چیز به حالت سابقش باز گردد.
آن دو بر جاهایشان نشستند. ایلنا لبخند مهربانی به ریچارد زد:
- خوشحالم که توانستید امروز به دیدن ما بیایید تا برای شام در کنار هم باشیم.
ریچارد هم به نوبۀ خود لبخندی زد. او سپس با کنجکاوی به ساعت تالار نگریست:
- آیا پدرتان و اریک هنوز به عمارت بازنگشته اند؟
ایلنا آه کوچکی کشید:
- پدر در عمارت هستند ولی متاسفانه آقای گیبسون، مشاورشان در پلیس، چند دقیقه پیش برای دیدن ایشان و کار مهمی به اینجا آمدند... آن دو در حال حاضر در دفتر پدر هستند و امیدوارم که هر چه زودتر کارشان تمام شود. اما اریک هنوز به عمارت بازنگشته است.
ریچارد با ناراحتی سرش را تکان داد:
- متاسفانه اریک بیش از اندازه کار می کند... من همیشه این موضوع را به او گوشزد می کنم.
ایلنا سرش را به علامت تایید تکان داد:
- حق با شماست؛ ولی او آنقدر به پزشکی علاقه دارد که خستگی حاصل از کار سخت را احساس نمی کند.
ریچارد به پشتی مبلش تکیه داد و یکی از پاهایش را بر روی دیگری انداخت:
- بدن او در هر حال به خاطر کار فراوان خسته و ضعیف می شود... علاوه بر آن او همیشه جوان نخواهد ماند و نمی تواند برای مدت طولانی این روش زندگی را ادامه دهد... جدای از اینها اریک باید سرانجام روزی ازدواج کند و تشکیل خانواده بدهد و من نمی دانم که همسر و فرزندانش چگونه با ساعات کار طولانیش کنار خواهند آمد.
سکوت کوتاهی بین آن دو برقرار شد. اندکی بعد لی لی سکوت را شکست:
- پیش از اینکه شما به تالار بیایید من مشغول نواختن چنگ تازه ام بودم...
ریچارد با سرگرمی به چنگ زیبا و خوش ساخت ایلنا نگریست:
- چنگ بسیار زیبایی است.
لی لی لبخند کوچکی زد و سرش را به علامت تشکر کمی خم کرد:
- پدر متوجه شدند که من به نواختن چنگ علاقه دارم و در نتیجه این چنگ زیبا را برای کریسمس به من هدیه دادند.
ایلنا با کنجکاوی نامحسوسی به ریچارد نگریست:
- آیا اجازه می دهید قطعه ای که می نواختم را تمام کنم؟
ریچارد با دودلی کمی در خودش فرو رفت اما بلافاصله بر خود مسلط شده با لبخندی کوچک سرش را به علامت مثبت تکان داد.
- جریان چیست لی لی ؟
ایلنا با بی حوصلگی شانه هایش را بالا برد:
- موضوع مهمی نیست... تئاتری که برای تماشایش رفتیم با دیدگاه و نظرهای من در مورد حقوق خانمها به شدت در تناقض بود و در هنگام شام من و ویلیام در همین مورد با هم بحث کردیم؛ من طبیعتاً آرامش خودم را از دست دادم و پیش از آنکه شام بخوریم از ویلیام خواستم که مرا به خانه باز گرداند!
رز دستش را مقابل دهانش گرفت و به خنده افتاد و در نتیجه ایلنا با کمی آزردگی به او نگریست. رز بی درنگ دستهای ایلنا را در دستهایش گرفت:
- ایلنا واقعاً از اینکه خندیدم متاسفم... اما اگر راستش را بخواهی بخاطر این اتفاق برای ویلیام بیچاره دلم می سوزد... او به روش سخت متوجه افکار و نظرات تند و جنجال برانگیز تو در مورد حقوق زنها شد! می توانم حدس بزنم که تو این بحث را از او بردی و این باید به شدت برایش گران تمام شده باشد.
لی لی هم با یادآوری اتفاقهای آن شب خندۀ تلخی کرد و گونه هایش کمی قرمز شدند. حق با رز بود؛ در مسیر رستوران تا منزل مارگاریتا سکوت کامل در کالسکۀ ویلیام برقرار بود و مرد جوان بیچاره حتی جرات نکرده بود صحبت کند! در آخر هم آن دو به خداحافظی ساده و کوتاهی بسنده کرده بودند. ایلنا آه کشید.... رز که او را به دقت زیر نظر داشت پرسید:
- بعد از آن شب چه شد؟
ایلنا با خجالت سرش را پایین انداخت و تکان داد:
- ویلیام دو روز بعد به دیدن من آمد و از رفتار آن شبش عذر خواهی کرد! من هم که به شدت از طرز صحبت و برخوردم با او شرمنده بودم در جای خود از او معذرت خواستم و در ضمن عذر خواهی او را پذیرفتم و خوشبختانه همه چیز به طرز مودبانه و دوستانه ای خاتمه یافت.
رز با شیطنت و هیجان خندید و دستهایش را به هم زد:
- اوه خدا من... او تو را دوست دارد!
ایلنا که انتظار چنین تعبیری را نداشت تکانی خورد:
- رز خواهش می کنم تمامش کن.... این طور نیست!
رز با حالتی حق به جانب سرش را خم کرد:
- اگر این طور نیست چرا ویلیام یکبار دیگر غرورش را زیر پا گذاشته برای معذرت خواهی و آشتی به دیدن دختری آمده است که او را بی رحمانه در بحث شکست داده و شرمنده کرده بود!؟
لی لی هم به نوبۀ خود با حالتی حق به جانب شانه ها و دستهایش را بالا آورد:
- بخاطر اینکه او یک مرد متشخص و بافرهنگ است!
رز که متوجه ناراحتی ایلنا شده بود تصمیم گرفت کمی بیشتر شیطنت کند:
- به نظر من او به زودی از تو درخواست ازدواج می کند!
ایلنا با شنیدن این حرف از جایش پرید و در حالیکه گونه هایش به شدت قرمز می شدند با ناباوری به رز نگریست. او برق شیطنت را در چشمهای رز دید و تصمیم گرفت شیطنت وی را تلافی کند.
لی لی بی درنگ بر خودش مسلط شد و با حالتی دودل و غمگین در حالیکه لبش را گاز می گرفت و مشتهایش را بر روی دامنش گره کرده بود سرش را پایین انداخته به پایین دامنش نگریست. رز که متوجه تغییر حالت ناگهانی دوستش شده بود با تعجب به سوی او خم شد. ایلنا آرام زمزمه کرد:
- حتی اگر این طور باشد من نمی توانم با درخواست ازدواج ویلیام موافقت کنم...
رز که انتظار نداشت لی لی این طور موضوع را جدی بگیرد و دچار احساسات بشود آرام پرسید:
- چرا نمی توانی؟ ویلیام هامند مرد جوان بسیار شایسته ای است، اطمینان دارم که او همسر بی نظیری می شود.
لی لی دستهایش را بر روی سینه اش حلقه کرد و مثل کسی که ناگهان احساس سرما و اندوه فراوانی کند خودش را جمع کرد و لرزید...
رز با دقت به چهرۀ گرفته و غمزدۀ دوستش نگاه کرد، رنج و پریشانی شدیدی در چشمهای آبی ایلنا موج می زدند. سکوت کوتاهی بین آنها برقرار شد و ناگهان فکری از ذهن رز گذشت:
- خدای من... لی لی .... آیا تو شخص دیگری را دوست داری؟
ایلنا مثل کسی که ناگهان رشتۀ افکارش پاره شده باشد تکانی خورد و هراسان و خجالت زده به رز نگریست:
- آه... نه... ابداً...
رز با هیجان و اشتیاق دستهای لی لی را در دستهایش گرفت و تقریباً فریاد کشید:
- خدایا... دروغ می گویی.... او کیست؟
ایلنا کوشید که دستهایش را از دستهای رز بیرون بکشد و با حالتی وحشت زده گفت:
- هیچ کس... رز این بحث را تمام کن، خواهش می کنم!
رز که حالا از هیجان قرمز شده بود دستهای ایلنا را به زور در دستهایش نگه داشت:
- لی لی خواهش می کنم جواب سوالم را بده... خواهش می کنم!
لی لی با دودلی و تردید به رز نگریست و همچنان که خودش را جمع می کرد آه عمیقی کشید. رز یکبار دیگر التماس کرد:
- خواهش می کنم لی لی ... خواهش می کنم...
ایلنا تسلیم شد و در حالیکه نفس عمیقی می کشید با خجالت و ناراحتی سرش را تکان داد:
- قول بده که در این مورد با هیچ شخص دیگری صحبت نکنی.
رز بی درنگ سرش را به علامت موافقت تکان داد:
- قول می دهم.
ایلنا یکبار دیگر در حالیکه به سمت دیگری از اتاق نگاه می کرد با دودلی آه کشید و دندانهایش را بر روی هم فشرد. او سرانجام برگشت و با چهره ای گرفته اما جدی در چشمهای رز نگاه کرد:
- هنری جویس...
رز با دهان نیمه باز و چهره ای شوک شده در سکوت و ناباوری به ایلنا نگریست. لی لی همچنان در سکوت با چهره ای جدی به او نگاه می کرد. رز بی اختیار زمزمه کرد:
- خدای من...
و سپس در حالیکه دندانهایش را بر روی هم می فشرد نفسش را در سینه اش حبس کرد.
ایلنا که بیشتر از این نمی توانست تحمل کند بی اختیار به خنده افتاد و همچنان که به سرعت از جایش بر می خاست و به سوی در اتاق می دوید قاه قاه خندید. رز که تازه متوجه بازی ایلنا شده بود از جایش پرید و در حالیکه مشتهای ظریفش را با خشم در هوا تکان می داد به دنبال او دوید:
- صبر کن... صبر کن....
و هر دو از اتاق خارج شدند.
- لی لی عجله کن... پس تابلویی که می گفتی کجاست؟!
و ایلنا با حالتی مهربان اما مضحک پاسخ داد:
- کمی صبر داشته باش کوچولو، همین جاست!
ایلنا رز را مقابل تابلویی که به عنوان هدیۀ کریسمس برای اریک آماده کرده بود و حالا کامل شده بود برد. رز نگاه پر تحسین و هیجان زده ای به تابلو انداخت و دستهایش را مقابل صورتش با احساس به هم زده در هم قفل کرد:
- چقدر زیباست... خدای من، جداً محشر است لی لی ...
و سپس به سوی تابلو خم شد تا آن را از نزدیک ببیند. لی لی آرام همانجا ایستاد و به دوستش که با چشمهایی درخشان و لبخندی پر تحسین و شگفت زده با دقت تمام به تابلو نگاه می کرد نگریست. اندکی بعد رز با کنجکاوی به سوی ایلنا برگشت:
- آیا می توانم آن را لمس کنم؟
ایلنا سرش را تکان داد:
- البته...
رز با سرگرمی با نوک انگشتهایش تعدادی از آدمهای تابلو و خانه های روستایی و در آخر آتشی که روستاییها در کنارش مشغول پایکوبی بودند را لمس کرد:
- چقدر مبتکرانه و جالب...
او سپس خودش را راست کرد:
- آه لی لی ... واقعاً باید به تو بخاطر استعدادت در کارهای هنری و نقاشی تبریک بگویم... این تابلو بی نظیر است... تا امروز چنین سبک جالبی ندیده بودم.
گونه های ایلنا کمی گل انداختند و خودش خندید:
- از لطفت متشکرم رز...
رز با کنجکاوی سرش را تکان داد:
- اریک در این مورد چه گفت؟
ایلنا با سرگرمی خندید:
- او هم از دیدن تابلو به شدت هیجان زده و خوشحال شد... فکر می کنم که از نو آوری و سبک تابلو جداً لذت برده بود.
رز همچنان که بار دیگر با دقت به تابلو نگاه می کرد پرسید:
- چطور به چنین سبکی فکر کردی؟
ایلنا این بار از ته دل خندید:
- اگر راستش را بخواهی یک روز بارانی که پشت پنجره نشسته بودم و بیرون را تماشا می کردم متوجه شدم که لغزش قطرات باران بر روی پنجره طرحی شبیه به یکی از آدمهای در حال رقص این نقاشی بوجود آورده اند و تصمیم گرفتم که از این ایده استفاده کنم.
رز با شگفتی و دهان نیمه باز به لی لی نگاه کرد:
- خدای من... واقعاً؟... می دانی این تفاوت یک نقاش و یک آدم عادی است... من تا امروز صدها بار لغزیدن قطره های باران را بر روی پنجره دیده بودم اما هرگز چنین چیزی به فکرم نرسیده بود!
او سپس بار دیگر با نوک انگشتهایش یکی از آدمهای نقاشی را لمس کرد:
- آیا ترسیم این نقاشی کار بسیار مشکلی بود؟
ایلنا در ذهنش به دنبال جواب گشت و سپس شانه هایش را کمی بالا برد:
- طرح نقاشی ایدۀ جدیدی بود که طبیعتاً من به آن عادت نداشتم و در نیتجه بیشتر از نقاشی های عادی وقت می گرفت... مهم این بود که ترسیم آن کار جدید و سرگرم کننده ای بود که من را به وجد می آورد.
او سپس با شیطنت خاص خودش سرش را تکان داد:
- اگر راستش را بخواهی سخت ترین کار پاک کردن رنگ از نوک انگشتهایم پس از ترسیم دایره های نقاشی بود!
رز خم شد و به دایره ها با دقت بیشتری نگاه کرد، هر یک از دایره ها اثر نوک یکی از انگشتهای لی لی بودند؛ او قاه قاه خندید. رز سپس خودش را صاف کرد و همچنان که دست لی لی را در دست می گرفت و به سوی یکی از مبلهای اتاق می رفتند گفت:
- راستی برایم نگفتی که سفرت به لندن چطور بود؟
و سپس با شیطنت چشمکی به لی لی زد:
- بخصوص گردشت با ویلیام هامند!؟
ایلنا همچنان که کنار رز بر مبل می نشست نگاه سرزنش آمیز اما شوخی به رز انداخت:
- تو هم مثل عمه هایم و فرزندان آنها بیش از حد روابط من و ویلیام هامند را بزرگ می کنی و به آن شاخ و برگ می دهی... ویلیام بدون شک از بودن با من و شناختن افکار و نظرهای من لذت می برد اما فکر نمی کنم هدف خاصی را در این باره دنبال کند... من هم صرفاً به چشم یک دوست خانوادگی به او نگاه می کنم.
رز اخم کرد:
- خواهش می کنم به من مثل یک نادان دروغ نگو لی لی! او هر بار که تو به لندن سفر می کنی به هر بهایی برنامه ای ترتیب می دهد تا ساعاتی را در کنار هم بگذرانید، دائماً با تو مکاتبه می کند و از رفتارش با تو و صحبتهایش کاملاً معلوم است که به تو علاقمند است....
ایلنا با اعتراض سرش را تکان داد و اخم کرد:
- این طور نیست... و اگر مایلی بدانی شبی که من و ویلیام با هم به تئاتر رفتیم با یک مجادلۀ تمام عیار خاتمه یافت!