تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.
درست در لحظه ای که ایلنا اولین قدم را در راه بازگشتش برداشت صدای هنری او را بر جایش متوقف کرد:

- خانم ایلنا...

ایلنا به سختی خوشحالیش را مخفی کرد و با چهره ای خونسرد و اندکی کنجکاو به سوی هنری برگشت. هنری افسار اسبش را رها کرده خودش را به او رسانید، مقابلش ایستاد و در عوض بازوهای او را محکم در دستهایش گرفت:

- حالا که شما در مورد احساسهای من در مورد خودتان همه چیز را می دانید آیا می توانم بدانم که شما در مورد من چه فکر می کنید؟

رنگ ایلنا از اینکه هنری بازوهایش را نگه داشته بود و شنیدن سوال وی کمی پرید و لبخندی که بر لب داشت بر گوشۀ لبهایش پژمرد! او به سختی نفس عمیقی کشید و اندکی پا به پا شد، حالا که تا رهایی چند ثانیۀ بیشتر فاصله نداشت نمی خواست نقشه اش را در خطر بیندازد. او با لبخندی به ظاهر آرام و صمیمی پاسخ داد:

- من فکر می کنم که شما یک نجیب زادۀ واقعی و قابل تحسین هستید و از شما متشکرم که چنین نظرهای بالایی در مورد من دارید. اما اگر اجازه بدهید دوست دارم، همانطور که خودتان هم اشاره کردید، کمی بیشتر در مورد صحبتهای امروزتان فکر کنم و تصمیم بگیرم.

هنری با تحسین و لذت به صورت بسیار دلربا و بی نقص لی لی نگاه کرد؛ او اندکی در چشمهای آسمانی و رویایی دختر جوان خیره ماند و بعد نگاهش بر روی بینی خوش تراش و پوست مانند گل لطیف او پایین آمده به لبهای قرمز و بی نظیر او رسید... زیبایی وسوسه برانگیز و مسحور کنندۀ ایلنا یکبار دیگر قلبش را به تپیدن واداشت. هنری بی اختیار بازوهایش را به دور شانه های ایلنا حلقه کرده او را بیشتر به سمت خودش کشید.

ایلنا که ناگهان احساس خطر شدیدی می کرد درمانده و مستاصل کوشید که خودش را کمی عقب بکشد... هنری متوجه امتناع او شد و بیشتر نتوانست خودش را کنترل کند... او به سوی لی لی خم شد و با صدایی که از هیجان می لرزید زمزمه کرد:

- عزیزم بگذار ببوسمت!

جملۀ کوتاه هنری مانند چکش بر سر ایلنا خورده او را بر جای خودش میخکوب کرد... تا دو دقیقۀ پیش رهایی در یک قدمی او قرار داشت و حالا همه چیز به بدترین شکل زیر و رو شده بود و آنچه که نباید اتفاق افتاده بود! ایلنا از خود بی خود با انزجار و رنگ پریده تقلا کرد که خودش را عقب بکشد و از دست هنری نجات بدهد.

امتناع و تقلای ایلنا هنری را در تقاضایش مصرتر کرد... مرد جوان با سرسختی لی لی را به سمت خودش کشید و او را در آغوش گرفته دستور داد:

- بگذار لبهایت را ببوسم...

ایلنا هراسان صورتش را به سمت دیگری برگرداند و با لحنی خشن و جدی گفت:

- بس کنید آقا... این رفتار شما بسیار پایین تر از شان شما و من است...

هنری لی لی را در آغوشش با حرارت به خودش فشرد... لی لی از نفرت و خشم لرزید، او بی اختیار و دیوانه وار دست و پا زد و کوشید بازوهای هنری را از دور بدنش بگشاید. هنری به سرعت به اطرافش نگاه کرد و با یک حرکت سریع ایلنا را چرخانید و از پشت به نزدیکترین درختی که آنجا روییده بود تکیه داد و خودش با تمام بدنش از رو به رو او را در جایش نگه داشت.

ایلنا که ناگهان خودش را در وضعیتی بسیار بدتر از قبل می دید از ترس فریاد کشید و همچنان که با دستهایش می کوشید که هنری را از خودش دور کند و تمام عضلاتش را منقبض کرده بود با لحنی بسیار خشن عملاً بر سر هنری فریاد کشید:

- این بازی را تمام کنید آقا... و لطفاً هر چه سریعتر املاک دانوان را ترک کنید!

هنری به سرعت مچهای ایلنا را در میان انگشتهای قویش گرفته آنها را پایین آورد و با قدرت فشرد و در گوش لی لی زمزمه کرد:

- و اگر نکنم؟!...

ایلنا از وحشت و استاصال تقریباً به گریه افتاد... او در حالیکه پلکهایش را به هم می فشرد تا مانع فرو ریختن اشکهایش شود صورتش که کاملاً قرمز شده بود را به سمت دیگری خم کرد تا از صورت هنری دور باشد و با قاطعیت و در اوج درماندگی با خودش عهد بست که به هر قیمتی که شده اجازه ندهد هنری به خواستۀ کثیفش برسد. هنری هم در عوض با تمام قدرت مچهای ایلنا را فشرد و با لحنی خشن دستور داد:

- مرا ببوس...

ایلنا از درد و ناراحتی دندانهایش را بر هم فشرد تا فریاد نکشد و در عوض کمی بیشتر صورتش را از هنری دور کرد. هنری که نافرمانی ایلنا را دید با یکدندگی و خشونت ناخنهایش را در پوست لطیف مچهای لی لی فرو کرد و با لحنی تندتر دستور داد:

- مرا ببوس...

ایلنا از درد نالۀ خفه ای کرد و در پاسخ با تمام قدرتی که در آن شرایط برایش باقی مانده بود با نوک پنجۀ کفش راستش ضربۀ محکمی به ساق پای هنری زد. هنری بی درنگ پایش را عقب برد و از درد دندانهایش را بر هم فشرده نفسش را در سینه حبس کرد... او سپس با خشونت هر دو دست لی لی را از مچ در خلاف جهت طبیعی به بالا خم کرد و با تمام قدرت فشار داد. درد در هر دو بازو و آرنجهای لی لی پیچیده تا شانه هایش بالا آمد و او را دیوانه کرد. ایلنا از خود بی خود بیشتر به سمت پایین خم شد و از درد فریاد کشید. هنری از میان دندانهای کلید شده اش با خشونت زمزمه کرد:

- اگر کوچکترین حرکتی بکنی و یا دوباره فریاد بکشی مچهایت را می شکنم...

و بعد خم شده لبهایش را با عشقی بیمارگونه و پر جنون بر گردن لی لی که حالا درست در مقابلش قرار گرفته بود گذاشت و آن را با حرارت غرق بوسه کرد.

لی لی همچنان که از فلاکت و بدبختی می لرزید و نفسش را در سینه اش حبس کرده بود عضلاتش را با نفرت حتی بیشتر از قبل منقبض کرد و دو قطرۀ درشت اشک از چشمهایش پایین چکیدند. او یک بار دیگر بی توجه به تهدید هنری و با تمام وجود فریاد کشید و هنری همچنان که گردنش را می بوسید دستهایش را با فشار بیشتری به بالا خم کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 8:35  توسط قصه گو  | 

در میان جنگل ایلنا با اکراه و در حالیکه می کوشید رفتارش کاملاً طبیعی و حتی دوستانه به نظر برسد شانه به شانۀ هنری قدم می زد. هنری بی انقطاع در مورد علاقه اش به او و اینکه چطور از اولین مرتبه ای که او را دیده بود مایل گشته بود که یکدیگر را بیشتر بشناسند و روابط دوستانه ای با هم داشته باشند و در مورد آتش عشقش برای او در شبی که در مهمانی ریچارد وی را در لباس دفنۀ اسطوره ای دیده بود صحبت می کرد؛ اراجیفی که شنیدنشان ایلنا را لحظه به لحظه مشمئزتر می کرد!

لی لی در حالیکه این طور وانمود می کرد که در حال گوش دادن به حرفهای هنری است و گهگاه به علامت موافقت سرش را تکان می داد و یا لبخندی می زد به شدت در فکر راه گریزی از دست مرد جوان مست بود. او تا آن لحظه بارها به خودش و بختش که آن روز صبح بدون همراهی اریک و با پای پیاده تصمیم به قدم زدن در جنگل گرفته بود ناسزا گفته بود و خودش و تصمیمش را ملامت کرده بود.

در ابتدا ایلنا به این فکر کرده بود که مثل همیشه محکم و استوار جلوی هنری بایستد و به او بگوید که ترجیح می دهد به عمارتشان بازگردد. اما او به سرعت این ایده را از سرش بیرون کرده بود، هنری بدون شک از این موقعیت طلایی که او را تنها و بی دفاع در جنگل سوت و کور به چنگ آورده بود استفاده می کرد و اگر شده به زور او را نگه می داشت و خدا می دانست که بعد از آن اوضاع چگونه پیش می رفت... او باید برای رهاییش حقه ای می یافت!

ایلنا سپس تصمیم گرفته بود که این طور وانمود کند که پایش آسیب دیده است و از هنری بخواهد که او را سوار بر اسبش کرده به عمارتشان بازگرداند... اگر چه این راه حل در ابتدا بسیار ناب و موثر به نظر می رسید با کمی فکر بیشتر لی لی آن را هم رد کرد. سوار شدن بر اسب هنری می توانست اشتباه بسیار بزرگی باشد، بعد از سوار شدن او بر اسب هنری می توانست پیشنهاد بدهد که برای مداوای پایش به عمارت خودش بروند و تنها رفتن به عمارت هنری آن هم در شرایطی که پدرش و یا هیچ کس دیگری از این موضوع اطلاع نداشتند همیشه یکی از وحشتناکترین کابوسهای ایلنا بود.

ایلنا با بدبختی نفس عمیقی کشید، حالا هنری داشت در مورد فایده هایی که روابطشان می توانست برای او به همراه داشته باشد سفسطه می کرد. اینکه وی چطور می توانست تمام امکانات رفاه و آرامش را برایش فراهم کند و هر چه که او اراده کند بی چون و چرا برایش آماده می شود و از همه مهمتر لی لی می توانست از اعضای خانوادۀ سرشناس و متمول جویس بشود و پدر و سایر اطرافیانش را به این وسیله سربلند کند. با شنیدن این حرفها و دیدن فخر و تکبر هنری ایلنا احساس کرد که دچار حالت تهوع می شود، او هرگز حتی مایل نبود برای یک لحظه با این جوان به ظاهر نجیب زاده و در باطن هرزه و لا ابالی رابطه داشته باشد چه رسد به اینکه همسر او شود.

از آنجا که لی لی جرات نداشت به ساعتش نگاه کند سعی کرد حدس بزند که تا چند دقیقۀ دیگر ساعت صرف صبحانه در عمارتشان فرا خواهد رسید. پدرش و سایرین ده تا پانزده دقیقه پس از دیر رسیدن او بدون شک برای یافتنش به دنبالش می گشتند... مشکل اینجا بود که هنری لحظه به لحظه دچار احساسها و هیجانهای بیشتری می شد و ایلنا جرات نداشت به امید فرارسیدن پدرش دست بر روی دست بگذارد و به همراه هنری در جنگل بچرخد!

اندکی بعد فکری به ذهن لی لی رسید، شاید می توانست از مستی هنری سواستفاده کند و او را وادار به انجام کاری کند که بدون شک به سود لی لی و ضرر خودش بود. در یک موقعیت مناسب و در وقفه ای که در صحبتهای هنری بوجود آمد ایلنا با لبخندی کوچک و با چهره ای ساده و مهربان از او پرسید:

- آقای جویس آیا می دانید ساعت چند است؟

هنری ساعت طلایش را از جیبش بیرون آورد و به آن نگاه کرد:

- هفت و چهل دقیقه خانم...

ایلنا با ناراحتی ساختگی دستهایش را مقابل سینه اش در هم قلاب کرد:

- اوه خدای من... اصلاً متوجه گذشت زمان نبودم...

او سپس لبخندی به هنری زد:

- تا چند دقیقۀ دیگر ساعت صرف صبحانه در عمارت ما فرا می رسد و پدر بدون شک از اینکه من هنوز به منزل باز نگشته ام به شدت نگران و خشمگین می شوند.

او سپس با ادب در مقابل هنری نیم تعظیمی کرد:

- آقای جویس من باید زودتر به خانه بازگردم... اما بسیار خوشحال می شوم اگر شما هم به همراه من به عمارت ما بیایید و به عنوان مهمان محترم و عزیز من برای صرف صبحانه با ما همراه شوید... اطمینان دارم که پدر هم از حضور شما بسیار خوشحال خواهند شد و ما می توانیم بعد از صرف صبحانه بحثمان را ادامه بدهیم.

هنری سکوت کوتاهی کرد و به فکر فرو رفت، مثل اینکه مشغول بررسی دعوت به ظاهر صمیمانۀ ایلنا شده بود... ایلنا با امید تازه ای به هنری نگاه کرد، در مقابل این پیشنهاد او هنری دو راه مقابل رو داشت؛ اول اینکه او را تنها بگذارد و اجازه بدهد که لی لی بدون مزاحمت به عمارتشان بازگردد و دوم اینکه با او همراه شود و برای صرف صبحانه به عمارتشان برود که ایلنا در آنجا در حضور پدرش و سایرین احساس امنیت کامل می کرد.

ترفند ایلنا به نتیجه رسید؛ هنری سرش را به علامت تشکر تکان داد:

- از دعوتتان بسیار متشکرم خانم اما بهتر است که من هم به عمارت خود باز گردم و شما را تنها بگذارم تا روی صحبتهای امروزم فکر کنید.

او سپس نیم تعظیم مودبانه ای در مقابل لی لی کرد:

- از وقتی که امروز به من دادید متشکرم خانم ایلنا.

ایلنا با خرسندی نفس راحتی کشید و او هم با آرامش خاطر نسبی در مقابل هنری بر زانوهایش خم شد:

- از ملاقاتتان بسیار خوشحال شدم آقای جویس... خدانگهدار.

ایلنا که به سختی می توانست شادی و آرامشش را مخفی کند بر پاشنه هایش چرخید تا به سوی عمارتشان بازگردد... ماجرای ترسناک آن روز صبح به طرز باور نکردنی و لذت بخشی خوب تمام شده بود و ایلنا در دل قسم خورد که تا مدت زیادی بعد از این تنها و با پای پیاده برای گردش صبحگاهی از عمارتشان خارج نشود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 19:0  توسط قصه گو  | 

اریک در رختخوابش چشمهایش را اندکی گشود، خواب آلوده و گیج به اطرافش نگاهی کرد و دوباره چشمهایش را بست و کوشید که یکبار دیگر بخواب برود. دیشب حدوداً ساعتی بعد از نیمه شب به عمارت بازگشته بود و حالا ترجیح می داد کمی بیشتر بخوابد. او همانطور که چشمهایش را بسته بود در تختخوابش به پهلو غلتید و خودش را کمی بیشتر در لحافش پیچید.

چند دقیقۀ بعد اریک تسلیم بیداری شد و چشمهایش را گشوده طاقباز در تختش دراز کشید. او بی حوصله و وارفته از زیر چشم نیم نگاهی به پنجره های اتاق که با پرده های نسبتاً ضخیم پوشیده شده بودند انداخت، اطمینان داشت که پیش از ساعت صبحانه بیدار شده است و در نتیجه می تواند صبحانه اش را به همراه پدرش و لی لی صرف کند... با به یاد آوردن ایلنا فکری در ذهن کرخت شده و خواب آلود اریک بیدار شد و او را بیشتر از پیش به خود آورد؛ اریک به یاد ملاقات دیروزش با الکس و صحبتهای او در مورد هنری جویس افتاد.

مرد جوان در یک لحظه مانند کسی که مورد اصابت صاعقه قرار گرفته باشد از جایش پرید و بر روی تختش نشست:

- خدای من...

او که دیشب دیر به خانه بازگشته بود اصلاً لی لی را ندیده بود و کاملاً فراموش کرده بود که در مورد هنری به او هشدار بدهد. وی بی اختیار به ساعت اتاقش نگاه کرد، ساعت کمی از هفت و ربع گذشته بود و او اطمینان داشت که لی لی مدتی پیش عمارت را ترک کرده است.

اریک هراسان و با عجله از رختخوابش بیرون پرید و زنگ زد تا خدمتکار شخصیش به اتاق بیاید. او در حالیکه در دل به خودش دلداری می داد که احتمالاً همه چیز مرتب است و هیچ اتفاقی برای ایلنا نیفتاده است ربدوشامبرش را بر تن کرد.

آلن ، خدمتکار شخصی اریک با لبخند موقری در زد و وارد اتاق او شد:

- صبح بخیر آقا، امیدوارم که دیشب خوب استراحت کرده باشید...

اریک که با دلهره در اتاقش مشغول قدم زدن بود ایستاد و بی مقدمه از آلن پرسید:

- خانم ایلنا کجا هستند؟

آلن با شگفتی ایستاد و بدون آنکه پاسخی داشته باشد به اربابش نگاه کرد. اریک که متوجه گیج شدن او شده بود، افکارش را به سرعت کمی سامان داد و این بار با لحنی آرامتر پرسید:

- آیا امروز صبح فیبی را دیده اید؟

آلن سرش را به علامت مثبت تکان داد:

- بله آقا...

اریک دوباره پرسید:

- آیا فیبی امروز به خانم ایلنا کمک کرده بودند که آمادۀ گردش در جنگل بشوند؟

آلن مکث کوتاهی کرده کمی فکر کرد و بعد جواب داد:

- بله آقا... مثل همیشه.

اریک زیر لب ناسزایی داد و لبش را گاز گرفت. او مکث کوتاهی کرد و اندیشید؛ آنقدر خوب لی لی را می شناخت که بداند او از تنهاییش استفاده کرده و با پای پیاده برای قدم زدن در جنگل رفته است. اریک با ناراحتی آب دهانش را فرو داد و بدون اینکه امید چندانی به شنیدن جواب داشته باشد بختش را آزمود:

- آلن آیا می دانید که خانم برای گردش به کجا رفته اند؟

آلن بی درنگ سرش را این بار به علامت منفی تکان داد:

- خیر آقا...

اریک بار دیگر ناسزایی زیر لب داد و سپس با عجله به سوی کمد لباسهایش رفت:

- لطفاً از فیبی بخواهید که هر چه زودتر به اتاق من بیایند و به آبراهام یا فرانک خبر بدهید که به سرعت نایت را آماده کنند...

آلن لحظه ای درنگ کرد اما به سرعت به خودش آمده به سوی در اتاق به راه افتاد. اریک هم در حالیکه با عجله یک دست لباس ساده از کمدش خارج می کرد زیر لب نالید:

- خدای عزیزم...لی لی....

چند دقیقۀ کوتاه بعد اریک لباس پوشیده و با فیبی صحبت کرده بود. حدسش در مورد لی لی درست بود، او تصمیم گرفته بود با پای پیاده برای قدم زدن در مسیر اصلی جنگل برود. مرد جوان دوان دوان از پله های عمارت پایین آمده از در اصلی خارج شد و به سوی اسطبل اسبها به راه افتاد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 22:37  توسط قصه گو  | 

در گوشه ای از جنگل، پشت تعدادی درخت و بوتۀ انبوه، خارج از جادۀ اصلی و مخفی از دید افرادی که از آن مسیر می گذشتند اسب کهری که افسار بر دهان و زین بر پشت داشت بسته شده و مشغول چریدن بود! ایلنا از ترس لرزید، سوارکار اسب بدون شک در همان نزدیکی بود و او از تنها بودن در جنگل با یک ناشناس احساس وحشت عمیقی می کرد. لی لی آب دهانش را به سختی فرو داد. او بی صدا و به سرعت برگشت تا به سوی عمارتشان بازگردد...

به محض اینکه لی لی چرخید پیکرۀ استوار مردی که در فاصلۀ یک قدمی او ایستاده بود در مقابلش قرار گرفت... ایلنا از ترس با تمام وجود فریاد کشیده دستپاچه و هراسان قدمی عقب رفت!

هنری جویس بلافاصله دستهایش را بالا آورده با قدرت بازوهایش را گرفت و او را نگه داشت:

- لطفاً آرام باشید دوشیزه خانم... این من هستم؛ هنری جویس...

ایلنا از ترس چشمهایش را بست و هر دو دستش را بر روی سینه اش مشت کرده فشار داد، قلبش به شدت می تپید و تمام بدنش از ترس و هیجان می لرزید. اندکی طول کشید تا دختر جوان توانست بر خودش مسلط شود، او چشمهایش را گشوده با صدایی لرزان و بریده بریده گفت:

- آقای جویس... بخاطر خدا اینجا چه می کنید؟! نزدیک بود دچار حملۀ قلبی بشوم!

هنری بازوهای لی لی را رها کرد و قدمی عقب رفته به علامت عذر خواهی سرش را خم کرد:

- واقعاً از اینکه شما را ترساندم معذرت می خواهم خانم...

ایلنا آب دهانش را فرو داده سرش را تکان داد و با صدایی که هنوز کمی می لرزید گفت:

- مهم نیست آقا... لطفاً فراموشش کنید.

او سپس سرش را بلند کرد و با دقت به هنری نگاه کرد... در کمال شگفتی ایلنا مرد جوان به شدت آشفته و خسته به نظر می رسید؛ موهای هنری پریشان تر از همیشه بودند... خودش کمی ته ریش داشت و لباسهایش هم اندکی نامرتب و چروکیده به نظر می آمدند. با اندکی دقت بیشتر ایلنا متوجه سرخی غیر طبیعی چشمهای او شد، مثل اینکه شب پیش هنری درست نخوابیده بود. ایلنا با دودلی پرسید:

- آیا همه چیز مرتب است آقای جویس؟

هنری سرش را تکان داد:

- البته خانم... امروز صبح زودتر از همیشه بیدار شدم و تصمیم گرفتم که برای گردش به این جنگل بیایم. اصلاً انتظار برخوردن به شما را نداشتم خانم دانوان...

ایلنا با سوظن نامشهودی به هنری نگاه کرد، حتی یک کلمه از حرفهای او را نمی توانست باور کند! کاملاً معلوم بود که مرد جوان به منظور دیدن او در آن موقع صبح به جنگلی که به خانوادۀ آنها تعلق داشت آمده بود، به عمد اسبش را در جایی خارج از دید مخفی کرده بود... و احتمالاً مدتی بود که از پشت او را زیر نظر داشته و تعقیب می کرده است!

هنری که متوجه سوظن ایلنا شده بود تصمیم گرفت کنترل اوضاع را در دست بگیرد. او به حالت تعظیم اندکی به سوی ایلنا خم شد:

- حالا که هر دو در چنین صبحی اینجا هستیم چطور است کمی با هم قدم بزنیم...

ایلنا به وضوح در میان نفسها و از دهان هنری بوی مشروب را استشمام کرد. او از ترس کمی خودش را جمع کرد و لبهایش را گاز گرفت، مخالفت کردن با هنری مست و برانگیختن او در یک جنگل خلوت می توانست پیامدهای ترسناکی به دنبال داشته باشد... وی باید با دقت فکر می کرد و سر فرصت راه حل مناسبی برای فرار از چنگ هنری می یافت. ایلنا ناچار لبخند بی رنگ و درمانده ای زد:

- بسیار خوب آقا...

چشمهای مست و قرمز هنری از شادی درخشیدند:

- عالیست... لطفاً اجازه بدهید که اسبم را باز کنم و بعد می توانیم با هم قدم بزنیم.

هنری به سراغ اسبش رفت تا او را از درخت باز کند. برای یک لحظه ایلنا با خودش اندیشید که از موقعیت استفاده کند و بگریزد اما به سرعت این فکر را از سرش بیرون کرد؛ هنری سوار بر اسب می توانست در دو سه دقیقه خودش را به او برساند. لی لی با درماندگی ایستاد و انتظار کشید، هنری در حالیکه افسار اسبش را پشت سرش می کشید به کنار او بازگشت و با دست ایلنا را در خلاف مسیر بازگشت به عمارتشان راهنمایی کرد:

- واقعاً از اینکه چنین افتخاری به من دادید متشکرم خانم ایلنا...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 9:17  توسط قصه گو  | 

به محض ورودش به جنگل ایلنا کلاه شنل زیبا و خوش دوختش را بر سرش گذاشت، با وجود آنکه باران نمی بارید اما از باران دیشب تمام درختها خیس بودند و قطرات آب مرتب از روی شاخه هایشان بر زمین جنگل می چکیدند. او با اشتیاق چندین نفس عمیق کشید؛ بوی جنگل باران خورده و خنکی و رطوبت هوا او را سرمست کردند.

ایلنا با رضایت در مسیر اصلی که با پیچ و تابی دلنواز از وسط جنگل می گذشت پیش رفت. شب گذشته اریک مجبور شده بود بعنوان پزشک کشیک تا دیروقت در بیمارستان بماند و پس از خوابیدن او و سایر ساکنین عمارت به منزل بازگشته بود. در نتیجه آن روز صبح او هنوز از خواب برنخاسته بود و ایلنا هم تصمیم گرفته بود که از گردش انفرادیش استفاده کرده به جای اسب سواری به قدم زدن در جنگل بپردازد و البته از تصمیمش بسیار راضی بود.

آن سال با وجود زمستان سخت و پربرف بهار سر وقت در بریتانیا آغاز شده بود. لی لی با کنجکاوی و دلگرمی به دنبال نشانه های بهار به اطرافش نگاه می کرد، نشانه هایی که اگر سوار بر صحرا بود هرگز امکان یافتنشان را پیدا نمی کرد. برفی که قبلاً زمین جنگل را سفیده کرده بود حالا عملاً آب شده بود و تنها گهگاه اندکی برف در گوشه ای دور از آفتاب به چشم می خورد. از آن مهمتر سبزه ها بودند که ذره ذره رنگ سبز زندگی می گرفتند و گلهای وحشی که آرام آرام جوانه می زدند و از زیر خرده برگهای خشک قدیمی که زمین جنگل را پوشانده بودند سر برمی آوردند. با کمی دقت ایلنا اینجا و آنجا حتی می توانست درختهایی را بیابد که آمادۀ جوانه زدن یا شکوفه کردن می شدند.

کمی جلوتر ایلنا به تعدادی قارچ کوچک رسید که پس از باران دیشب از زمین بیرون آمده بودند. او با سرگرمی خم شد و به آنها نگاه کرد، اریک علاقۀ زیادی به قارچها داشت و اغلب با سرگرمی خم شده یا کنار آنها می نشست و از نزدیک آنها را بررسی می کرد. با به خاطر آوردن اریک ایلنا احساس دلتنگی کرد، در ماههای اولی که او به نورسهمپتن بازگشته بود روابطش با اریک به سرعت صمیمی و دوستانه شده بود تا جایی که او اطمینان داشت که مرد جوان فکور، خونسرد، متشخص و مهربان به یکی از دوستان نزدیکش تبدیل خواهد شد.

اما ناگهان همه چیز تغییر کرده بود، درست مثل اینکه اریک ناگهان زیر و رو شده باشد روابطش با او به سرعت سردتر و کمتر شده بودند. در ابتدا لی لی احساس گناه شدیدی می کرد؛ هیچ نمی دانست که چطور اریک را آزرده و از خود رانده است. اما آرام آرام قبول کرد که با این موضوع کنار بیاید و به خودش تلقین کرد که احتمالاً اریک از دوستی با او لذت نبرده است و ترجیح داده است که وقت گرانبهایش را کمتر در کنار وی تلف کند.

مرد جوان حتی گردشهای صبحگاهیش با او را کمتر و کوتاهتر کرده بود و این موضوع لی لی را دچار عذاب وجدان می کرد. او احساس می کرد که بخاطر دوری از وی اریک یکی از تفریحهای مورد علاقه اش را آرام آرام از دست می دهد و کنار می گذارد و در دل آرزو می کرد که ای کاش هرگز موافقت نکرده بود که صبحها به همراه او به گردش بپردازد.

ایلنا کمتر از نیمی از مسیری که آن روز در نظر گرفته بود را پیموده بود که صدایی او را از افکارش بیرون کشید و به خود آورد... صدایی مثل صدای شیهۀ آرام یک اسب! لی لی با تعجب بر جایش ایستاد و همچنان که با دقت به صداهای محیط جنگل گوش می داد به اطرافش نگریست... لحظه ها به سرعت سپری شدند، صداهایی که به گوشش می رسیدند همگی صداهای طبیعی جنگل مثل آواز پرنده ها، جیر جیر حشرات یا خش خش شاخه ها بودند. از آنجا که در میان این اصوات هیج چیز متفاوتی توجهش را جلب نکرد ایلنا با دودلی یکبار دیگر در مسیرش به راه افتاد.

چند قدم جلوتر ایلنا یکبار دیگر صدای شیهۀ یک اسب را این بار واضح و بی نقص شنید... او با دلهره بر جای خودش خشک شد، این جنگل خارج از مسیر رفت و آمد مردم عادی بود و به خانوادۀ دانوان تعلق داشت و اصولاً کسی به آن وارد نمی شد. ایلنا هراسان به دنبال منبع صدا کمی از مسیرش خارج شد و به پشت تعدادی از درختها سرک کشید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:33  توسط قصه گو  | 

بیرون از بار پیش از آنکه دو مرد جوان از یکدیگر جدا شوند اریک پرسید:

- هیچ معلوم هست چرا هنری جویس این طور بی حوصله و آزرده بود... او اصولاً در چنین شرایطی با لجبازی به میز قبلیش باز می گشت تا مرا بیشتر بیازارد و از اینجا فراری بدهد!

الکس بازوی اریک را گرفته او را به کناری کشید و زمزمه کرد:

- فکر می کنم موضوع به علاقۀ او به داشتن رابطه با خانم ایلنا مربوط می شود.

اریک برای لحظه ای سکوت کرده با تعجب به الکس نگریست و سپس او هم آرام زمزمه کرد:

- اما او همیشه ایلنا را دنبال می کرد و با رفتار و پافشاریهایش او را می آزرد، این موضوع تازه ای نیست.

الکس کمی صدایش را آرام تر کرد:

- ظاهراً او دیشب در مهمانی دکتر دیویس کاملاً دلباختۀ او شده است.

چشمهای اریک از تعجب گرد شدند:

- چه گفتی؟!

الکس آب دهانش را فرو داد:

- به نظر می آید که حضور خانم ایلنا در نقش دفنه در مهمانی دیشب آخرین تیر طلایی را به قلب آپولوی خودکامۀ ما زده است!

اریک با ناراحتی لبهایش را گزید. الکس ادامه داد:

- این طور که من شنیدم او دیشب دو مرتبه به خانم ایلنا ابراز عشق کرده و ایشان هر بار جواب منفی به او داده است و در نتیجه هنری به شدت آزرده شده است.

اریک با خشم قرمز شد و دندانهایش را بر روی هم سایید:

- لعنتی... باید به شکل غیر مستقیم این موضوع را به گوش ایلنا برسانم و به او سفارش کنم که بیشتر مراقب باشد.

الکس با شنیدن این حرف موضوع حتی مهمتری را به خاطر آورد:

- اریک در ضمن هنری می داند که خانم ایلنا صبحهای زود به قدم زدن و گردش در جنگل نزدیک عمارتتان می پردازند.

اریک با شنیدن این حرف عملاً از جایش پرید و با خشم و صدای نسبتاً بلند گفت:

- او چطور در این مورد می داند؟

الکس بلافاصله اریک را به سکوت و خویشتنداری دعوت کرد:

- هیش..ش..ش... ظاهراً خانم ایلنا در این مورد با تعدادی از دوشیزه های جوان دیگر صحبت کرده بودند و این موضوع بعد از چندین بار دهان به دهان شدن به گوش گلن رسیده است و او هم امروز آن را برای هنری تعریف کرد.

اریک از ناراحتی و خشم به خودش پیچید و در حالیکه نفس عمیق سنگینی می کشید سرش را از سر نارضایتی تکان داد. او سپس گفت:

- الکس از اینکه مرا در جریان این موضوع قرار دادی متشکرم. حتماً به ایلنا خواهم گفت که در گردشهایش به شدت محتاط باشد... و یا برای مدتی از این گردشهای صبحگاهی خودداری کند.

او سپس دستش را برای دست دادن به سوی الکس دراز کرد. الکس دست اریک را گرفته دوستانه فشرد:

- امیدوارم که توانسته باشم کمکی به شما بکنم.

اریک لبخند مهربانی به او زد:

- از بابت همه چیز متشکرم.

الکس بیش از این نتوانست خودش را کنترل کند. او سرش را کمی پایین آورد و بعد با خجالت نامحسوسی پرسید:

- آیا خانم ایلنا واقعاً مانند دفنه مایلند که برای همیشه از ازدواج خودداری کنند؟

اریک بی اختیار پوزخند زد:

- من تا امروز در این مورد با او صحبت نکرده ام و نظرش را نمی دانم. اما من هم با پدر دفنه، پنئوس، در این مورد موافقم؛ چهرۀ بسیار زیبای او مانع از برآورده شدن این خواسته خواهد شد.

با گفتن این حرف اریک اشاره ای به معنی خداحافظی به الکس کرده دو مرد جوان از هم جدا شدند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 21:54  توسط قصه گو  | 

اریک کمی زودتر از ساعت قرارش با الکس به امید یافتن دوستش وارد بار شد. او می دانست که هنری جویس اغلب به این بار می آید و در نتیجه در همان بدو ورودش با نگاهی سریع افراد حاضر در بار را از زیر نظر گذراند؛ خوشبختانه هنری آن روز در آنجا حضور نداشت. او سپس با یک نگاه دقیق دیگر الکس را که کنار یکی از میزها در گوشه ای از بار نشسته بود یافت و با لبخندی کوچک به سوی او رفت.

الکس متوجه اریک شد و با خوشحالی برای او سر تکان داد:

- عصر بخیر دوست عزیز... انتظار نداشتم که به این زودی بر سر قرارمان حاضر شوی.

اریک خندۀ آرامی کرد:

- عصر بخیر الکس...

و یکی از صندلیهای خالی را با دست نشان داد:

- اجازه می دهید که بنشینم؟

الکس به علامت مثبت سرش را تکان داد:

- البته.... لطفاً راحت باش.

اریک بر صندلی نشست و الکس از شیشه ای که مقابلش بود کمی شراب برای او ریخت. اریک بلافاصله مداخله کرد:

- متشکرم، اما نمی توانم شراب بنوشم.

الکس با تعجب به دوستش نگاه کرد:

- اتفاق خاصی افتاده است؟

 اریک نفس عمیقی کشیده کمی در خودش فرو رفت:

- متاسفانه دکتر هاروی (۱) که کشیک امشب در بیمارستان بودند اندکی بیمار هستند و قرار شده است که من و دکتر بارتون (۲) به نوبت شیفت ایشان را پر کنیم. الکس با ناراحتی و نارضایتی به پشتی صندلیش تکیه داد:

- واقعاً از شنیدن این خبر متاسفم... پس تو به این ترتیب نمی توانی طبق قرار امشب برای صرف شام به منزل ما بیایی؟

اریک با لبخند شرمنده و تلخی سرش را تکان داد:

- بسیار متاسفم الکس... لطفاً از قول من از والدینت و خانم کلاریسا معذرت خواهی کن.

الکس سرش را پایین انداخت و مثل اینکه با خودش صحبت می کرد گفت:

- وقتی که زودتر از ساعت قرارمان به بار آمدی حدس زدم که سر وقت آمدنت بهتر از آن است که واقعیت داشته باشد.

اریک بی اختیار به خنده افتاد و الکس هم در خنده با او همراه شد. اندکی بعد الکس گفت:

- بسیار خوب، شاید وقتی دیگر بتوانید برای شام به منزل ما بیایید...

اریک سرش را به علامت مثبت تکان داد. الکس پرسید:

-  اریک چه موقع باید به بیمارستان بروید؟

اریک ساعتش را از جیبش بیرون آورد و به آن نگاه کرد:

- تقریباً یک ساعت دیگر باید آنجا باشم و احتمالاً تا نیمه شب در بیمارستان خواهم ماند.

الکس گفت:

- آیا مایلی تا یک ساعت دیگر هر دو اینجا بمانیم؟

اریک که دوست نداشت بیشتر از این در باری که هنری دائماً به آن رفت و آمد داشت باقی بماند سرش را به علامت منفی تکان داد:

- ترجیح می دهم که به آپارتمانم باز گردم... از خانم کارول خواسته ام شام مختصری برایم آماده کنند... باید پیش از رفتن به بیمارستان شام بخورم و کمی استراحت کنم. اگر دوست داری می توانی با من به آپارتمانم بیایی الکس؟

پیش از آنکه الکس بتواند پاسخ اریک را بدهد هنری از دستشویی خارج شده به داخل بار بازگشت. نگاههای ناراضی و اخم آلود اریک و هنری بی درنگ با هم تلاقی کردند... هنری که اصلاً مایل نبود سر میز قبلیش که در فاصلۀ نزدیکی از اریک قرار داشت باز گردد به سراغ میز خالی دیگری رفته آنجا نشست و از دور با نگاه معنی داری به گلن اشاره کرد تا به او ملحق شود. گلن که متوجه اریک و الکس شده بود از جایش برخاسته به سوی میز هنری به راه افتاد.

الکس و اریک هر دو متوجه این حرکت هنری و گلن شدند و هر دو نگاههای معنی داری با هم رد و بدل کردند. الکس آرام پاسخ داد:

- از دعوتت متشکرم اریک... اما فکر می کنم من هم بهتر است به خانه بازگردم.

اریک از جایش برخاست:

- بسیار خوب... یکبار دیگر هم از اینکه برنامه های امشب شما و خانواده ات را به هم زدم عذر می خواهم.

الکس هم از جایش برخاست:

- اصلاً مهم نیست... امیدوارم که امشب همه چیز به خوبی پیش برود و دکتر هاروی هم به زودی بهبود پیدا کنند.

آن دو شانه به شانۀ هم به سوی در خروجی بار به راه افتادند.

 (۱) Harvey

(۲) Barton

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 20:13  توسط قصه گو  | 

گلن اینوود بر صندلی خالی کنار هنری، که بی تفاوت به اطرافش با چهره ای گرفته و اخمو با گیلاس مقابلش بازی می کرد، نشست:

- آیا هنوز هم به او می اندیشی؟

هنری با شنیدن صدای گلن تکانی خورد. او با ناراحتی به گلن نگاه کرد:

- همین طور است...

گلن سرش را تکان داد:

- به نظر نمی آید که راه حلی برای جلب اعتماد و علاقه اش یافته باشی...

هنری آه کشید:

- هر چه بیشتر می گردم کمتر پاسخی می یابم.

گلن با چهره ای جدی به سوی هنری خم شد:

- هنری تو عملاً قلب هر دوشیزۀ جوان دیگری که اراده کنی را به دست خواهی آورد... نمی فهمم چرا این قدر تمایلت به ایلنا دانوان و جواب رد او برایت اهمیت دارد.

پشت سر هنری و گلن بر میز دیگری الکس بکستر با شنیدن نام ایلنا دانوان به پشتی صندلیش تکیه داده گوشهایش را تیز کرد تا همه چیز را بشنود.

هنری که حتی متوجه حضور الکس نشده بود از سخن گلن برآشفت و با صدایی کمی بلندتر جواب داد:

- مگر دیشب او را ندیدی؟! آیا تا امروز هیچ دختر دیگری به این جذابی و دلربایی دیده بودی؟ لطفاً به من نگو که دیدن او در نقش دفنه و در آن لباسها و آرایش آسمانی قلبت را تکان نداده است زیرا در آن صورت فکر می کنم که احمقی بیشتر نیستی!

گلن از شنیدن صحبتهای هنری آزرده شده دست مشت کرده اش را آرام بر روی میز زد و با لحنی قاطع گفت:

- در زیبایی و دلفریبی ایلنا هیچ شکی نیست! اما من آنقدر عاقل هستم که بدانم او هرگز مرا انتخاب نخواهد کرد و نباید دلبستۀ او بشوم...

سکوت کوتاهی بین آن دو بر قرار شده هر کدام با افکار خود گلاویز شدند. گلن نفس عمیقی کشید و یکبار دیگر با لحنی آرام گفت:

-هنری لطفاً کمی احساسهایت را کنار بگذار و منطقی فکر کن؛ شما دو نفر از هر نظر با هم در تضاد هستید و ایلنا دانوان آنقدر با هوش و فهمیده است که هرگز این موضوع را فراموش نکند. او خودش را به تو تسلیم نخواهد کرد.

هنری دندانهایش را بر روی هم ساییده با خشم پنجه هایش را بر روی میز کشید:

- نمی فهمم که او از زندگی چه می خواهد... من هر چه را که این دختر اراده کند در اختیارش قرار خواهم داد، از بهترین لباسها و جواهرات گرفته تا بهترین تفریحها، سفرها و گردشها... هر چه که او اراده کند برایش فراهم خواهد بود... من می توانم آنچنان زندگی پر تجمل و پر زرق و برقی برایش فراهم کنم که حتی پادشاههای بریتانیا تا امروز چنین زندگیی برای ملکه هایشان فراهم نکرده اند...

گلن آه کشید:

- خودت خوب می دانی که تمام امکانات و رفاهی که نام بردی برای ایلنا در ردۀ دوم یا چندم اهمیت قرار دارند... او هم مثل تو از خانوادۀ متمولی است؛ همین حالا هم هر چه که بخواهد پدرش برایش فراهم خواهد کرد... علاوه بر آن به محض اینکه تصمیم به ازدواج بگیرد خواستگارهای فراوانی از متمول ترین و پر نفوذترین خانواده های بریتانیا خواهد داشت و در نتیجه ثروت و مکنت تو برایش معیار انتخاب نخواهد بود.

حق کاملاً با گلن بود و در نتیجه هنری از شدت درماندگی به خودش پیچید... هنری در عمق فکرش می دانست که تنها برگ برندۀ او که بخاطر آن همیشه در روابط عشقی و حتی بسیاری دیگر از ماجراجویی هایش پیروز بوده وضعیت اجتماعی و ثروت هنگفت اوست و حالا او دل به دختری بسته بود که برگ برندۀ او برایش اهمیت چندانی نداشت. او همچنان که زیر لب به بختش ناسزا می گفت نفسش را در سینه حبس کرد. گلن نیز سکوت کرد و با دقت به چهرۀ مردانه و بسیار خوش آیند هنری که با خشم، خستگی و رنج دگرگون شده بود نگریست؛ معلوم بود که مرد جوان از اوضاع فعلی کاملاً ناراضی و درمانده است. گلن بار دیگر سکوت را شکست و آرام پرسید:

- می توانم بدانم چگونه علاقه ات را به او ابراز کردی و او چطور به تو جواب رد داد؟

هنری با یادآوری دیشب برای بار چندم از خشم و ناراحتی به خودش پیچید:

- من به او گفتم که مانند آپولو قلبم بوسیلۀ تیر طلایی اروز مجروح شده است و او به من پاسخ داد که مانند دفنه تیر سربی اروز قلبش را زخمی کرده است و او هرگز نمی تواند پیشنهاد مرا بپذیرد! علاوه بر آن او هم مانند آرتمیس مایل است که از برقراری رابطه با مردها کناره بگیرد و در عوض به تفریحهایی مانند گردش در جنگل و شکار بپردازد.

گلن بی اختیار خندۀ کوچکی کرد:

- او حتی در جزئی ترین بخشهای زندگیش با تو کاملاً در تضاد است... در حالیکه تو هیچ علاقه ای به گردش در دشت و جنگل و طبیعت نداری او به شدت به این تفریح علاقمند است و آن را حتی به خواب خوش صبح ترجیح می دهد.

هنری با شگفتی به گلن نگاه کرد:

- منظورت چیست؟

گلن با بی تفاوتی شانه هایش را بالا برد:

- ایلنا دانوان از هر موقعیتی برای گردش در جنگل پشت عمارتشان و یا اطراف شهر استفاده می کند... تا آنجا که حتی صبحهای بسیار زود از خواب بر می خیزد و برای گردش و قدم زدن به جنگل پشت عمارتشان می رود.

هنری با تعجب فراوان کمی به سوی گلن خم شد:

- از کجا چنین چیزی را شنیده ای؟

گلن که از تعجب ناگهانی و واکنش هنری به چنین موضوع ساده ای تعجب کرده بود باز هم شانه هایش را کمی بالا برد:

- ایلنا خودش در جمع دخترهای دیگر در این مورد صحبت کرده بود... یکی از دخترهای آن جمع این موضوع را برای مرد جوانی از خویشاوندانش تعریف کرده بود و در هر حال موضوع بعد از چندین بار چرخیدن به گوش من رسیده بود.

هنری اخم کرده از خشم قرمز شد:

- چرا تا امروز در این مورد چیزی نگفته بودی؟

گلن با اطمینان کف هر دو دستش را بالا آورده در هوا تکان داد:

- بخاطر اینکه فکر نمی کردم چنین موضوع بی اهمیتی این طور برایت مهم باشد!

هنری در حالیکه لبهایش را می جوید سرش را به زیر انداخته به فکر فرو رفت. گلن که نمی توانست بیشتر از این کنجکاویش را مخفی کند پرسید:

- می توانم بدانم چرا این موضوع برایت این قدر مهم است؟

هنری به خودش آمد و با لحنی متفکر گفت:

- فراموشش کن... حق با تو است؛ این موضوع اهمیتی ندارد.

او سپس از جایش برخاست تا به دستشویی برود:

- چند دقیقۀ دیگر باز می گردم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:9  توسط قصه گو  | 

هنری جویس در حالیکه به تنهایی سر یکی از میزها در بار مورد علاقه اش نشسته بود بی حوصله و درمانده با گیلاس خالی مقابلش بازی کرد. دیشب او به همراه سایر بزرگان شهر در مهمانی مفرح و مجللی که در عمارت دکتر دیویس برگزار شده بود شرکت کرده بود. ریچارد دیویس هر سال در ماه آوریل به مناسبت اتمام زمستان و آغاز بهار جشن بالماسکۀ بسیار لذتبخش و باشکوهی در عمارتش برگزار می کرد و تمام افراد سرشناس شهر و خانواده هایشان را به این مراسم دعوت می کرد. اگرچه این مهمانی هر سال با شکوه و جلال تمام و متفاوت با سالهای قبل برگزار می شد اما مهمانی شب گذشته از نظر او با سالهای دیگر تفاوت عمده و بسیار مهمی داشت؛ دیشب اولین باری بود که ایلنا دانوان در این مهمانی شرکت می کرد!

هنری بی اختیار در خودش فرو رفت و از ته دل آه کشید... دختر جوان آن سال در نقش دفنه (۱) یکی از حوری های بسیار زیبا و دلفریب اسطوره های یونانی و فرزند خدای رودخانه ها پنئوس (۲) در مهمانی حضور یافته بود.

در افسانه ها بود که دفنه به خاطر دلربایی و خوش سیمایی بی اندازه اش زبانزد خاص و عام بود و خواستگاران فراوانی داشت اما ترجیح داده بود که همسری انتخاب نکند.

متاسفانه تقدیر سرنوشت دیگری برای دفنۀ دلربا رقم زده بود؛ یکی از روزها در کشمکشی که میان اروز (۳) خدای عشق و آپولو (۴) یکی از خدایان بسیار قدرتمند در می گیرد اروز قلب آپولو را با تیر طلایی عشق هدف قرار می دهد و آپولو به محض دیدن دفنه و زیبایی مسحور کنندۀ حوری خوش چهره شدیداً دلباختۀ او شده خواستار وصلت، حتی اگر شده به اجبار، با وی می شود.

دفنه از ترس آپولو به پدر خود پناه می برد و از او می خواهد که او را از شر آپولو نجات بدهد. پنئوس فریاد وحشت فرزندش را اجابت می کند و درست در لحظه ای که آپولو دختر را به چنگ می آورد دفنه به دستور پدرش به درخت غار تبدیل می شود تا برای همیشه از گزند آپولو محفوظ بماند.

یکبار دیگر ایلنا در لباسها و آرایش مخصوصش در ذهن هنری نقش بست... لی لی شب پیش در لباس یونانی بسیار جذابش که اندام مناسب و کشیده اش را بیش از پیش به نمایش می گذاشت، با سندلهای یونانی خوش ساختش، با دستها و بازوهای عریانش و با موهای پریشانش که با گلهای رز سفید و صورتی کوچک تزئین شده بودند آنقدر دلربا شده بود که او اطمینان داشت که نه تنها دفنه بلکه آفرودیت (۵) هم در زیبایی به او نخواهند رسید و تمام مردهای جوان حاضر در مهمانی حداقل یکبار مانند آپولو دل به عشق حوری زیبا باخته اند و تمنای بودن با او را در سر پرورانده اند.

او تا دیشب بارها کوشیده بود که دل لی لی را به دست بیاورد و او را به دام بیندازد. البته از آنجا که این دلبستگی وی به ایلنا سطحی و بی پایه و صرفاً از روی تفریح و تفنن بود بی نتیجه ماندن تلاشهایش او را نیازرده بود. اما دیشب همۀ معادلات برای او تغییر کرده بودند؛ از لحظه ای که ایلنا به همراه پدرش و اریک هامند وارد مهمانی شده بودند او نتوانسته بود حتی برای یک لحظه چشم از او بردارد و در قلبش دیوانه وار او را خواسته بود.

هنری از خود بی خود گیلاسش را از بطری مشروبی که مقابلش قرار داشت پر کرده آن را لاجرعه سر کشید. او همان شب تصمیمش را گرفته بود؛ باید علاقه اش را به ایلنا ابراز می کرد و دختر جوان باید عشق او را می پذیرفت.

او در طول مهمانی دو بار در این مورد با ایلنا دانوان صحبت کرده بود و هربار دختر جوان با بازی کردن نقش دفنه و با سواستفاده از موقعیت اسطوره ای او دست رد به سینه اش زده بود.

ابتدا هنری به ایلنا گفته بود که بخاطر زیبایی و شیرینی بی اندازه اش او هم مانند سایر مردانی که شیفتۀ دفنه شده بودند به او علاقمند شده است و از لی لی خواست که درخواستهای او برای صمیمی شدن را جدی تر بگیرد. ایلنا با شیطنت خندیده بود و گفته بود که همانطور که در افسانه ها آمده است او از پیروان الهه بانوی باکره آرتمیس (۶) و از همراهان گردش در جنگلها و شکارهای آرتمیس است و ترجیح میدهد مانند آرتمیس از رابطه داشتن با مردها و ازدواج خودداری کند!

هنری که نمی توانست تمایل به ایلنا را از فکرش خارج کند مرتبۀ دوم غرورش را کنار گذاشته بود و بی پرده به لی لی گفته بود که تیر طلایی اروز مانند آپولو قلب او را هم مجروح کرده است و به او قول داده بود که اگر با پیشنهادش موافقت کند هرچه را که وی اراده کند برایش فراهم می کند و او را در زندگیی مفرح و پر تجمل غرق خواهد کرد. ایلنا هم در عوض این بار جواب رد بی چون و چرایی به او داده بود! دختر جوان بدون آنکه تحت تاثیر صحبتها و احساسات او قرار بگیرد به وی گفته بود که درست مثل دفنه اروز با تیری از سرب قلبش را مجروح کرده است تا او هرگز نتواند درخواستهای وی را برآورده کند و از هنری خواسته بود که بیشتر در این مورد اصرار نکند چون حتی تبدیل شدن به درخت غار را به پذیرفتن عشق او ترجیح می دهد!

از وقتی که لی لی در مهمانی او را پس از جواب ردش ترک کرده بود تا آن لحظه هنری سخت ترین ساعات عمرش را گذرانده بود. مرد جوان نازپرورده که به برآورده شدن بی چون و چرای خواسته هایش عادت داشت برای اولین بار با تمام وجود چیزی را می طلبید که نمی توانست به دستش بیاورد. او از دیشب تا حالا بی وقفه و دیوانه وار به دنبال راه حلهایی برای جلب موافقت و علاقۀ ایلنا دانوان گشته بود و هیچ جوابی برای مشکلش نیافته بود.

(۱) Daphne

(۲) Peneus

(۳) Eros

(۴) Apollo

(۵) Aphrodite

(۶) Artemis

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:36  توسط قصه گو  |