- پاسخ سوالم را ندادی!؟
ایلنا نفس عمیقی کشید:
- از آنجا که کسی در زیرزمین نبود برای ورزش به اینجا آمده بودم... متاسفم اگر مزاحم برنامۀ تمرین شما شدم.
او پا به پا شد و با خجالت آمیخته با کنجکاوی زمزمه کزد:
- فکر می کردم که شما امشب را به رسیدگی به کارهایتان اختصاص می دهید.
اریک سرش را تکان داد:
- چند کار مهمترم را تمام کردم و خسته تر از آن بودم که کار جدیدی را شروع کنم... در نتیجه برای ورزش به اینجا آمدم.
لی لی لبش را با نارضایتی گاز گرفت؛ از اینکه اریک با این سر و وضع غافلگیرش کرده بود راضی نبود. اریک نگاه دیگری به سرتا پای او انداخت و پرسید:
- چه مدت است که برای تمرین به اینجا می آیی؟
ایلنا به خودش پیچید و دندانهایش را بر هم سایید. او از زیر چشم نگاهی به اریک انداخت، مرد جوان همچنان در انتظار پاسخ سوالش با بردباری انتظار می کشید. لی لی به ناچار جواب داد:
- دو یا سه شب...
اریک آه کشید و با دقت به او نگریست:
- فکر می کنم ترجیح می دادی که کسی متوجه تمرینهایت نشود، این طور نیست؟
لی لی یکبار دیگر به خودش پیچید و به زحمت به اریک لبخند زد. او سپس شمشیر را به قفسه برگرداند و به نشانۀ احترام سرش را کمی خم کرد:
- اگر اجازه بدهید شما را تنها می گذارم تا به تمرینهایتان بپردازید.
ایلنا بلافاصله بر روی پاشنه هایش چرخید و به سوی پلکان عمارت به راه افتاد.
اریک از پشت سر او را صدا زد:
- اگر دوست داشته باشید می توانم در یاد گرفتن فنون شمشیربازی به شما کمک کنم.
ایلنا بی اختیار ایستاد و به سختی آب دهانش را فرو داد. او سپس برگشت و با دودلی و تردید به اریک نگاه کرد؛ مرد جوان با خونسردی همیشگیش ایستاده بود و در انتظار پاسخ او را نگاه می کرد. وسوسۀ آموختن حرفه ای و منظم شمشیربازی در دل ایلنا چنگ انداخت و او از خود بی خود دو قدم به سوی اریک بازگشت. اریک یکبار دیگر شمشیری که برای ایلنا انتخاب کرده بود را برداشته به سوی او دراز کرد. ایلنا با تردید و خجالت به اریک نگاه کرد:
- از پیشنهادتان متشکرم اریک، اما واقعاً دوست ندارم وقت شما را بگیرم.
اریک سرش را تکان داد:
- من همیشه از اینکه کمکی به شما بکنم خوشحال می شوم لی لی عزیز.
ایلنا پس از مکث کوتاهی دستش را دراز کرده شمشیر را از اریک گرفت. اریک چشمهای دقیقش را در چشمهای ایلنا دوخت:
- پیش از هر چیز می توانم بپرسم چرا مایلید شمشیربازی بیاموزید؟
لی لی سرش را پایین انداخته در حالیکه گونه هایش کاملاً گلگون شده بودند زمزمه کرد:
- چون نمی خواهم مانند یک بره بی دفاع، ضعیف و تسلیم باشم...
اریک بدون آنکه جملۀ دیگری بر زبان بیاورد برگشت تا شمشیری برای خودش انتخاب کند. اما در پشت ظاهر بی تفاوت و خونسردش قلبش با خشم و نفرت شروع به تپیدن کرد، فکر رفتاری که هنری در جنگل با لی لی عزیزش کرده بود و صدمه هایی که به فکر و روح معشوقۀ دوست داشتنیش وارد کرده بود او را بار دیگر از خشم دیوانه کرد.
اریک نفس عمیقی کشید تا بر خودش مسلط شود. او سپس شمشیر خاصی که کاملاً کند بود را برداشته برگشت و به سوی قسمتی از زیر زمین که مخصوص تمرین شمشیربازی بود رفت و به لی لی نیز اشاره کرد تا به وی ملحق شود.
ایلنا همچنان که بارها در مبارزه های میان پدرش و اریک دیده بود مقابل اریک در فاصلۀ مناسبی ایستاد و شمشیرش را به علامت احترام بالا برده سرش را کمی در مقابل او خم کرد و اریک نیز با همان حرکت پاسخ او را داد. لی لی سپس بار دیگر به تقلید از پدرش گارد گرفت، اریک نیز مانند همیشه اش گارد گرفته شمرده و آرام گفت:
- در شمشیربازی اولین حمله یکی از مهمترین حرکتها است، بنابراین موقعیتت را به خوبی بررسی کن و از حملۀ عجولانه و بی پشتوانه بپرهیز.
ایلنا سعی کرد به دقت به توصیۀ اریک عمل کند؛ او چند ثانیه درنگ کرد، شمشیرش را در دستش جابه جا کرد و با دقت به اریک که با خونسردی او را زیر نظر داشت نگاه کرد و سپس با یک حرکت سریع به سوی اریک حمله کرد.
اگر حرکت ایلنا به نظر خودش سریع بود عکس العمل اریک به مراتب سریع تر از او بود، مرد جوان با سرعت شگفت انگیزی قدمی به کنار برداشت و از سر راه ایلنا کنار رفت... لی لی که اصلاً انتظار چنین واکنش ساده اما سریعی را نداشت بدون اینکه بتواند توقف کند از مقابل اریک گذشت و دو سه قدم بعد از جایی که اریک قبلاً آنجا ایستاده بود توقف کرد. پیش از اینکه او بتواند بچرخد اریک با یک حرکت سریع با نوک شمشیرش ضربۀ کوچکی میان دو کتف او زد و گفت:
- اگر این یک مبارزۀ واقعی بود همین ضربه تو را از پا در آورده بود!
ایلنا از تعجب برجای خودش خشک شد و نفسش را در سینه اش حبس کرد. لحظه ای بعد او با خجالت برگشت و به اریک نگاه کرد. اریک سرش را تکان داد:
- آیا فهمیدی اشتباهت کجا بود؟
لی لی آه کشید:
- فکر می کنم در اولین حمله ام بیش از اندازه عجول بودم.
اریک سرش را به نشانۀ تایید تکان داد:
- بسیار عالیست... فراموش نکن که مهارت و سرعت من در شمشیربازی بسیار بیشتر از تو است. یکبار دیگر به جایت برگرد تا تمرین کنیم.
آن شب از آنجا که پدرش صبح همان روز برای ملاقات با یکی از شرکای تجاریش راهی لندن شده بود و اریک هم بلافاصله پس از شام برای رسیدگی به تعدادی از کارهایش به اتاقش بازگشته بود او تصمیم گرفته بود که زودتر از شبهای قبل برای تمرین بیاید. لی لی با نگرانی به سفر پدرش به لندن اندیشید؛ آن طور که او شنیده بود هنری پیش از ظهر روزی که او را در جنگل غافلگیر کرده بود، احتمالاً برای دور بودن از خانوادۀ دانوان و بخصوص والتر، به لندن سفر کرده بود و او حالا نمی توانست فکر اینکه پدرش در اصل برای یافتن هنری به لندن سفر کرده است را از ذهنش بیرون کند.
لی لی دست از تمرین کشید و همچنان که سر شمشیرش را بر زمین تکیه می داد ایستاد تا نفسی تازه کند. او با ناراحتی مچ راستش را مالید، سنگینی شمشیر مچ آسیب دیده اش را آزار می داد. لی لی با ناراحتی آه کشید؛ تمرین شمشیربازی بدون کمک معلمی که فنون لازم را به انسان بیاموزد و اشتباههایش را تصحیح کند کار بسیار مشکل و حتی بیهوده ای می نمود.
ایلنا یکبار دیگر شمشیر را برداشت و با خشم به تقلید از پدرش در هوا تکان داد. او در چند روز گذشته به دقت کوشیده بود که برخورد آزار دهنده اش با هنری را موشکافی کند و مهم ترین نتیجه ای که گرفته بود این بود که از نظر بدنی، در کمال نارضایتیش، انسانی به شدت بی دفاع و ضعیف است! وقتی که هنری با خشونت او را در آغوش گرفته بود، به تنۀ درخت چسبانیده و سپس بوسیده بود او عملاً مثل یک برۀ رام و بی دفاع تسلیم او شده بود و نتوانسته بود از خودش دفاع کند. فقط خدا می دانست اگر اریک به یاریش نیامده بود هنری تا کجا پیش می رفت و او به ناچار و با بدبختی تسلیم وی بود.
ایلنا از خشم در حالیکه نفس نفس می زد شمشیر را بالا برد و به سرعت مقابل صورتش چرخانید... او همیشه خودش را فردی قوی و متکی به نفس می دانست که می تواند از خودش در هر شرایطی دفاع کند و زمام امور را در دست بگیرد و پنج روز پیش پس از برخوردش با هنری فهمیده بود که چقدر افکار و نظراتش بچگانه و و از سر ساده لوحی بوده اند؛ او در اصل همیشه بدون آنکه بداند تنها با اتکا به موقعیتش و حمایتهای بی دریغ مرد یا مردانی دیگر، در این شرایط پدرش و اریک و سابق بر این رابرت و پسرهایش، از خطرها در امان مانده بود.
او که از خشم و عصبانیت کاملاً قرمز شده بود بار دیگر شمشیرش را بالا برد و همچنان که آن را با چرخش تندی پایین می آورد خودش به سرعت چرخید و از صحنه ای که مقابل پلکان زیرزمین پشت سرش دید بر جای خودش خشک شد... اریک با چهره ای جدی، خونسرد و بردبار مقابل پلکان ایستاده بود و همچنان که بازوانش را مقابل سینه اش در هم حلقه کرده بود به او می نگریست؛ معلوم بود که مدت زیادی است که وی آنجا ایستاده و او را زیر نظر دارد.
لحظه ای بعد ایلنا به خود آمد و در حالیکه این بار از خجالت گونه هایش کاملاً گلگون شده بودند شمشیرش را پایین آورد:
- خدای من...
او سپس به یاد لباسش افتاد؛ برای اینکه راحت تر بتواند فعالیت کند لباس نسبتاً سبکی بر تن کرده بود و در نتیجه با درماندگی خودش را کمی جمع کرده سرش را با خجالت به زیر انداخت. اریک از جایی که ایستاده بود گفت:
- قانون اول مبارزه... یک شمشیرباز باید در هر شرایطی با دقت کامل اطرافش را زیر نظر داشته باشد و مراقب باشد، هیچ چیز خطرناکتر از غافلگیر شدن و به تله افتادن نیست.
مرد جوان سپس به سوی قفسۀ مخصوصی که شمشیرها را در آن نگهداری می کردند رفت و در همان حال پرسید:
- در این موقع شب اینجا چه می کنی لی لی؟
ایلنا بدون اینکه پاسخی آماده داشته باشد به دنبال جواب مناسب در سکوت لب پایینش را گاز گرفت. اریک که حالا به کنار قفسه رسیده بود ایستاد و با دقت ایلنا را نگاه کرد، او سپس برگشت و از درون قفسه شمشیر بلندتر و باریکتری را انتخاب کرد:
- قانون دوم... همیشه اسلحه ای را برای مبارزه انتخاب کن که با سنگینیش باعث خسته شدن دستها و بازوهایت نشود.... بخصوص اگر مچهایت آسیب دیده اند!
او سپس قبضۀ شمشیری که برداشته بود را به سوی ایلنا دراز کرد.
لی لی از زیر چشم نگاهی به اریک انداخت و بعد از مکث کوتاهی به کنار او رفته شمشیری که در دست داشت را در جایش قرار داد و شمشیری که اریک برایش انتخاب کرده بود را از او گرفت؛ شمشیر دوم به مراتب سبکتر بود و قبضۀ بسیار خوش دست و مناسبی داشت. ایلنا آن را تکانی داد:
- متشکرم اریک...
- من مدتها پیش باید هنری را به خاطر رفتارش تادیب می کردم و بر جای خودش می نشاندم... در اصل کوتاهی من باعث دردسر امروز تو شد عزیزم.
او سرش را تکان داد:
- دنیا محل عجیبی است، من به عنوان مسئول امنیت این شهر وظیفه داشتم که به هنری در مورد رفتارش هشدار بدهم اما در این کار کوتاهی کردم... حالا همین کوتاهی باعث آزردگی فرزند خودم شده است!
ایلنا که حالا آرامتر شده بود از آغوش پدرش بیرون آمد. والتر نگاه دلشکسته ای به صورت خیس از اشک و غمزدۀ دخترش کرد و بعد با دست او را به سمت یکی از مبلها هدایت کرد:
- ایلنا، لطفاً برایم تعریف کن که ماجرا از چه قرار بوده است.
ایلنا و والتر هر دو بر روی مبلی نشستند، اریک نیز به جمع آن دو پیوست و بر مبل جداگانه ای مقابل آن دو نشست. ایلنا دستمالی که اریک به او داده بود را از جیبش بیرون آورده صورتش را با آن کمی خشک کرد و بعد با صدایی لرزان به تعریف ماجرای آن روز صبح پرداخت.
چند دقیقۀ بعد وقتی که ایلنا صحبتش را تمام کرد با نگرانی از زیر چشم نگاه سریعی به پدرش و اریک انداخت. هر دو مرد در سکوت کامل به شدت در فکر بودند. با وجود آنکه ایلنا در کنار پدرش و اریک به مراتب احساس امنیت و سبکی بیشتری می کرد اما ناگهان احساس سرمای شدیدی کرده بی اختیار لرزید و کمی در خودش فرو رفت. نگاه دقیق اریک بلافاصله بر روی او کلید شده وی را به سرعت کاوید. مرد جوان بی اختیار از جای خودش برخاست، به کنار لی لی رفت و دستهای او را در دستهایش گرفت. او با دقت مچهای ایلنا را نگاه کرد و آنها را کمی به عقب و جلو خم کرد:
- وضعیت مچهایت چگونه است؟
لی لی نفس عمیقی کشید:
- کمی درد می کنند.
اریک لبخند تلخی به او زد:
- نگران آنها نباش؛ جراحتشان تنها کمی کبودی و کوفتگی است. من با مقداری باند تمیز مچهایت را خواهم بست تا گرم و ثابت بمانند، اگر کمی با آنها مدارا کنی اطمینان دارم که تا چند روز دیگر کاملاٌ بهبود خواهند یافت... بهتر است پیش از آنکه آنها را ببندم دستها و مچهایت را بشویی.
اریک برگشت تا برای آوردن باندها به اتاقش برود. والتر نیز که با اندوه صحبتهای آن دو را دنبال می کرد با چشمهایش اریک که از تالار خارج می شد را دنبال کرد و سپس رو به ایلنا گفت:
- عزیزم خوشحالم که تو سالم هستی و عاقبت ماجرای امروز تنها کوفتگی مچهایت است... اما می خواهم برای مدتی از تنها رفتن به جنگل و اطراف عمارت و حضور در مکانهای خلوت بپرهیزی و بیشتر مراقب خودت باشی.
او سپس از جایش برخاست. لی لی نیز به دنبال پدرش بلند شد، والتر آرام زمزمه کرد:
- امروز هم بهتر است همه چیز را فراموش کنیم و در آرامش صبحانه بخوریم... من شخصاً به این ماجرا رسیدگی می کنم.
ایلنا سرش را به علامت تایید تکان داد و سپس برای شستن دستهایش به راه افتاد.
- خوب می دانم که با آن کثافت چه کنم!
فکر جنجالی که می توانست بر سر این قضیه برپا شود، دردسری که می توانست برای والتر بخاطر انتقام بی شک هیجان زده و غیر منطقیش از هنری بوجود بیاید و شایعاتی که بدون تردید در شهر رواج می گرفتند و دهان به دهان می گشتند لی لی را از ترس حتی مستاصل تر و بی حستر کرد. او از خود بی خود کوشید که به دنبال پدرش بدود و هر طور شده او را از انجام این عمل حساب نشده بازدارد اما بلافاصله متوجه شد که پاهایش مثل دو تکۀ عظیم سنگ به زمین چسبیده اند و بدنش هیچ حرکتی نمی کند.
ایلنا درمانده و مضطرب به سمت اریک برگشت، ظاهراً اریک هم به همان اندازۀ او از رفتار پرهیجان و آتشین والتر تعجب کرده بود چون او هم بی حرکت با دهان باز و چشمهای از حدقه در آمده ایستاده بود و آن دو را نگاه می کرد. یکبار دیگر نگاه مستاصل و پرالتماس ایلنا در چشمهای اریک گره خورد. اریک به خودش آمد و به دنبال والتر دوید:
- پدر ... پدر ... لطفاً صبر کنید...
حالا ایلنا احساس می کرد توانش کاملاً تمام شده است و چشمهایش سیاهی می روند. او اریک را دید که تقریباً مقابل در تالار به والتر رسید و او را همانجا متوقف کرد. زانوهای ایلنا در زیر وزنش شل شدند و او برای جلوگیری از بر زمین افتادن بی اختیار به مبلی که کنارش بود تکیه داد و اشکهای درشتش بی انقطاع بر روی گونه های گلگون و گرمش ریختند.
اریک که در مقابل در تالار شانه های والتر را گرفته و او را از خروج بازداشته بود با لحنی جدی و قاطع به او اعتراض کرد:
- پدر چه می کنید؟! هرگز از شما انتظار نداشتم که تحت تاثیر احساسهایتان عقلتان را کنار بگذارید و به سراغ یک تنبیه جنجالی و نسنجیده بروید!
او سپس به ایلنا که میان تالار به سختی و با کمک یکی از مبلها بر روی پاهایش ایستاده بود اشاره کرد:
- آیا نتیجۀ رفتارتان را بر دخترتان دیده اید؟!
والتر به دنبال اعتراض اریک ایستاد و به لی لی نگاه کرد، دخترک به زحمت بر سر پا ایستاده بود، سرش را پایین انداخته بود و از شدت ترس و درماندگی می لرزید و می گریست.
والتر لحظه ای توقف کرد و بعد به خودش آمد، او بی درنگ به کنار لی لی بازگشته دخترش را با تمام وجود در آغوش گرفت:
- عزیزم واقعاً از رفتار نسنجیده ام معذرت می خواهم...
ایلنا صورتش را بر روی سینۀ پدرش قرار داد و بی اختیار هق هق گریست. والتر با تمام وجود دخترش را در آغوشش نگه داشت تا او را آرام کند. لی لی در میان گریه هایش زمزمه کرد:
- پدر واقعاً متاسفم که باعث تحقیر و ناراحتی شما شده ام... هیچ نمی دانم چه چیز در رفتارم هنری را بر آن داشت که با من مثل یک زن بی بند و بار رفتار کند!
والتر آه کشید و موهای دخترش را بوسید:
- عزیزم تو همیشه موجب افتخار و سربلندی من هستی... و خودت خوب می دانی که طرز رفتارت بسیار متین و حساب شده بوده است...
از آنجا که والتر در تالار غذاخوری در انتظار آنها بود لی لی و اریک برای ملحق شدن به او به تالار غذاخوری رفتند. به محض ورود آن دو به تالار والتر که به شدت بی قرار و نگران بود در حالیکه به سوی آن دو می آمد با اخم اندک و حالتی اعتراض گونه اما مثل همیشه مودب و آرام گفت:
- خوشحالم که هر دوی شما را سالم می بینم.... واقعاً نگرانتان شده بودم.
اریک و ایلنا به سختی در مقابل اعتراض والتر هر کدام لبخند تلخی زدند. اریک به جای هر دویشان پاسخ داد:
- ما هر دو در سلامت کامل هستیم و متاسفیم که دیر به عمارت بازگشتیم.
او سپس برگشت و در تالار را پشت سرش بست. والتر که از این حرکت اریک تعجب کرده بود ایستاد و بادقت لی لی و اریک را برانداز کرد. با وجود آنکه لی لی به مراتب آرام تر شده بود اما رگه های اضطراب و وحشت همچنان در صورتش که رنگ پریده تر از همیشه بود به چشم می خوردند و چشمهایش حالتی شوک شده و گیج داشتند. والتر بی اختیار بر جای خودش ایستاد و با لحنی مشوش و چهره ای گرفته پرسید:
- آیا همه چیز مرتب است؟
ایلنا و اریک هر کدام به نوبۀ خود کمی در خودشان فرو رفتند و با دودلی با افکار و جملاتشان کلنجار رفتند. والتر که حالا اطمینان داشت که اتفاق مهمی افتاده است این بار با صدایی کمی بلندتر و لحنی جدی تر پرسید:
- چه اتفاقی افتاده است؟
ایلنا از زیر چشم با التماس و در حالیکه از اضطراب لبهایش را می جوید نگاه مستاصلی به اریک انداخت. اریک به سختی خودش را تکانی داد و نفس عمیقی کشید. او سپس با قدمهای آرام به سوی والتر به راه افتاد:
- پدر اگر اجازه بدهید می خواهم با شما صحبت کنم...
او همچنان که دستش را پشت کتفهای والتر می گذاشت و او را به سمت دیگری از تالار راهنمایی می کرد برگشت و به ایلنا گفت:
- بهتر است شما کمی بنشینید و استراحت کنید.
بر خلاف پیشنهاد اریک ایلنا از جایش حرکتی نکرد، حقیقت اینجا بود که او در چنین شرایطی حتی جرات نشستن را هم نداشت. او با هراس و دودلی برجایش ایستاد و همچنان که ناگزیر برای غرش طوفان آماده می شد دستهایش را در هم قلاب کرده محکم فشرد. درد شدیدی در مچهای دستان لی لی پیچید و او را به خود آورد، اتفاقهای جنجال برانگیز و ترسناک آن روز صبح آنقدر او را در خودشان غرق کرده بودند که درد مچهایش را کاملاً فراموش کرده بود. او نگاه سریعی به مچهای کبود شده و زخمیش انداخت و کوشید آستینهایش را کمی پایین تر بکشد و روی آنها را تاجایی که می تواند بپوشاند و بار دیگر نگاهش بر روی اریک و والتر که در گوشه ای از تالار با هم زمزمه می کردند ثابت شد.
همچنان که اریک با سرعت صحبت می کرد و ماجرا را برای والتر توضیح می داد ایلنا به وضوح می دید که چهرۀ پدرش لحظه به لحظه تیره تر و گرفته تر می شود. سرانجام والتر نتوانست بیشتر تحمل کند او بی درنگ برگشت و با قدمهای بلند و خشمگین به سوی ایلنا آمد. ایلنا از جایی که ایستاده بود هراسان چهرۀ پدرش را بررسی کرد؛ والتر به شدت قرمز شده بود، چشمهایش از خشم و کینه می درخشدیدند و فکهایش کلید شده بودند.
والتر بدون آنکه متوجه خشونت رفتارش باشد محکم بازوهای ایلنا را در دستهایش گرفته او را به شدت تکان داد و از میان دندانهای قفل شده اش با لحنی هیجانزده و خشن پرسید:
- او با تو چه کرد؟
ایلنا که از وحشت بر جایش میخکوب شده بود احساس کرد که به زودی از حال می رود، او تلاش خفیف و بی نتیجه ای کرد تا خودش را کمی عقب بکشد و نفسش که از ترس در ریه هایش حبس شده بود را بیرون بدهد. والتر یکبار دیگر از خود بی خود ایلنا را محکم تکان داد:
- آن حرامزاده با تو چه کرد؟
و بعد بدون آنکه منتظر پاسخ لی لی بماند با یک حرکت سریع مچهای هر دو دست او را در میان انگشتان قویش گرفته بالا آورد و با دقت به آنها نگاه کرد.
فکر ناراحت کننده ای در ذهن اریک بوجود آمد و او را به شدت دچار احساس گناه کرد؛ شاید اگر او راه حلهای احمقانه اش را برای دوری از لی لی در پیش نمی گرفت دخترک جرات می کرد که مشکلاتش را با او در میان بگذارد و در مورد هنری از او کمک بگیرد و امروز چنین اتفاقی برایش رخ نمی داد. اریک از خشم و شرمندگی قرمز شد و به خودش پیچید، او برای سالهای طولانی هنری را می شناخت و از اخلاق یکدنده، خود محور و پر تکبر او اطلاع داشت و با اینکه دیده بود که هنری با علاقۀ ابلهانه اش باعث آزار و دردسر لی لی می شود او را کاملاً تنها گذاشته بود تا در مقابل هنری از خودش دفاع کند! اریک مشتهایش را در هم گره کرده دندانهایش را به شدت بر روی هم فشرد. او بیشتر نتوانست در زیر بار گناه خرد کننده اش طاقت بیاورد:
- ایلنا متاسفم اگر رفتارم اخیراً با تو سرد بوده است، حقیقت این است که در این مدت مشغله های ذهنی فراوانی داشتم و بیشتر با آنها مشغول بوده ام... اما اعتراف می کنم که اتفاق امروز متاسفانه تا حدودی ریشه در کوتاهی من داشته است که باید بخاطر آن از تو عذر بخواهم.
ایلنا با تعجب سرش را بلند کرد و به اریک نگاه کرد و این بار اریک با شرمندگی سرش را پایین انداخته ادامه داد:
- من سالهای سال است که می دانستم هنری انسان هرزه، پست و خودخواهی است. ولی به جای اینکه به تو در مورد او هشدار بدهم و تو را در عقب راندنش یاری بدهم کناری نشستم و تو را تنها گذاشتم.
سکوت بین آن دو برقرار شد، اریک همچنان با خجالت سرش را پایین انداخته بود و ایلنا هم کمی در خودش فرو رفته بود و با دلتنگی به صحبتهای اریک گوش می کرد. اندکی بعد اریک سرش را بلند کرد و نفس عمیقی کشید. او سپس دستش را یکبار دیگر زیر چانۀ لی لی گذاشته صورتش را بالا آورد و چشمهای جدی و نافذش را در چشمهای خسته و بی رمق لی لی دوخت:
- لی لی می خواهم بدانی که اگر روزی در زندگیت به مشکلی برخوردی که در مورد آن کاری از دست من ساخته بود با تمام وجود یاریت خواهم کرد.
ایلنا لبخند پژمرده و بی رنگی به اریک زد و آرام زمزمه کرد:
- متشکرم دوست عزیز...
او سپس لحظه ای با تردید و دودلی به اریک نگاه کرد و سرانجام تصمیمش را گرفته دستهایش را برای در آغوش گرفتن وی از هم گشود.
اریک که متوجه منظور او شده بود بی درنگ بازوهایش را باز کرد و لی لی را مهربان و نرم در میان آنها گرفت. ایلنا ساده و صمیمی گونه اش را به سینۀ اریک تکیه داد و بازوانش را دور گردن او حلقه کرده بار دیگر زمزمه کرد:
- باز هم بخاطر همه چیز متشکرم اریک.
اریک آرام اما دوستانه او را کمی فشرد:
- خوشحالم که توانستم کمکی بکنم.
مرد جوان چشمهایش را بسته صورتش را بر روی سر لی لی گذاشت و نفس عمیقی کشید، بوی عطر خوش آیند و شیرینی که از موهای ایلنا متساعد می شد ششهایش را پر کرد، با خونش در آمیخت و با آن به ذره ذرۀ وجودش سفر کرده او را از خود بی خود کرد. در یک لحظۀ شگفت انگیز و ناگزیر اتفاق عجیبی برای او افتاد، احساسی که مدتها بود در ذهن و قلبش مدفون شده بود در یک آن بیدار شد، با تمام نیرو او را در خودش فرو برد و کاملاً حل کرد... در همان یک لحظۀ غیر قابل گریز همه چیز برایش روشن و واضح شده بود؛ تمام تلاشهای چند ماهه اش برای دوری از دختر زیبایی که حالا در آغوش داشت شکست خورده بودند و او حالا مثل روز روشن و واضح می دید که با تمام وجود عاشق اوست.... که لی لی را می پرستد و ستایش می کند!
اریک بی اختیار تکانی خورد و در حالیکه لبش را گاز می گرفت در دل نالید " نه... نه ... نباید..." اما برای اعتراض دیر بود؛ بسیار بسیار دیر... او حالا خوب می دانست که چندین ماه است که عاشق و شیفتۀ ایلناست و تا آن روز تنها خودش را فریفته بود!
اریک درمانده و از خود بی خود لبهایش را بر موهای ایلنا گذاشت و بوسۀ عاشقانه اما نامحسوسی بر آنها زد؛ او دیوانه وار و با تمام وجودش لی لی را می خواست و با وجود آنکه وی را در آغوش داشت و کاملاً به او نزدیک بود احساس می کرد که هیچ آرزویی دست نیافتنی تر از بدست آوردن قلب این دختر جوان نیست!
لی لی آرام بازوهایش را از دور گردن اریک گشود و خودش را کنار کشید و اریک ناچار و درمانده او را رها کرد. یکبار دیگر نگاه ساده و مهربان لی لی در چشمهای اریک گره خورد ولی این بار مرد جوان بلافاصله نگاهش را از او دزدید؛ می ترسید که لی لی همه چیز را از نگاهش بخواند!
اریک به دنبال بهانه ای برای فرار از خودش و نگاه لی لی از خود بی خود ساعتش را از جیبش بیرون آورد و به آن نگاه کرد:
- بهتر است بی درنگ به عمارت بازگردیم... پدر بدون شک به شدت نگران غیبت ما شده اند...
ایلنا با ناراحتی در خودش فرو رفت و لبهایش را گاز گرفت:
- خدای من... پدر را کاملاً فراموش کرده بودم! واقعاً نمی دانم که چگونه می خواهم در مورد امروز صبح با او صحبت کنم!
اریک با کف دستش ضربۀ مهربان و آرامی به کمر ایلنا زد:
- هر دو باهم با او صحبت می کنیم... به این ترتیب کارمان آسانتر خواهد شد.
ایلنا با قدردانی به اریک نگاه کرد و سپس از جایش برخاسته به سوی نایت که آرام مشغول چریدن بود به راه افتاد.
- آه... اریک، من بخاطر رفتار شما آزرده نیستم و گریه نمی کنم. در اصل واقعاً از شما متشکرم که امروز هم مثل همیشه به یاریم آمدید... فقط...
لی لی نتوانست به صحبتش ادامه بدهد و بار دیگر پلکهایش را بر هم فشرد و به گریه افتاد. اریک بدون اینکه بتواند سخن دیگری بگوید صورت لی لی را رها کرد و در عوض بازوهای او را در دستهایش مهربان و دوستانه فشرد. ایلنا چشمهایش را گشوده دستهایش را از مقابل صورتش برداشت و بر روی دامنش قرار داد و بار دیگر آن را در میان مشتهایش چنگ زد. او سپس به سختی دندانهایش را بر روی هم فشرد تا شاید گریه اش آرامتر شود و با صدایی لرزان گفت:
- نمی توانم باور کنم که درست مثل یک زن هرجایی و بی بند و بار چنین رفتار بی شرمانه و وحشتناکی با من شده است!
لی لی بی اختیار دامنش را بیشتر در مشتهایش چنگ زد و حتی آن را کشید و با تمام وجود کوشید که یک بار دیگر هق هق به گریه نیفتد. او به سختی نفس کشید و بار دیگر ادامه داد:
- نمی فهمم که کدام قسمت روابط و رفتارهای سابقم با هنری برای او این توهم را بوجود آورده است که می تواند مرا در یک مکان خلوت به دام بیندازد و ...
ایلنا بیشتر نتوانست ادامه بدهد، او باز هم صورتش را با خجالت در پشت دستهایش مخفی کرد و این بار بی صدا گریست. اریک مثل یک مجسمه بر جای خودش خشک شده بود و با درماندگی و بدون آنکه بتواند حرکتی برای آرام کردن لی لی بکند با اندوه به او می نگریست.
ایلنا دوباره دستهایش را از مقابل صورتش برداشت و در حالیکه می کوشید اشکهایش را با نوک انگشتانش بزداید سرش را کمی بالا آورد اما از نگریستن به اریک پرهیز کرد. او با صدایی لرزان و گرفته گفت:
- من از وقتی که به نورسهمپتن بازگشته ام تمام تلاشم را کرده ام تا در انظار مردم این شهر هم مانند تمام مکانهای دیگری که تا امروز ساکن آنها بوده ام متشخص و موقر جلوه کنم. اما ظاهراً تمام تلاشهایم نتیجۀ برعکس داشته اند! فقط خدا می داند که سایر مردم شهر مانند هنری در مورد من چه می اندیشند و مرا چقدر بی بند و بار و پست می بینند!
ایلنا بیشتر نتوانست تحمل کند، او مستقیم در چشمهای اریک نگاه کرد و با التماس نالید:
- شاید شما بتوانید به من بگویید که کجای مسیر را این طور اشتباه طی کرده ام؟
اریک با رنگ پریده و به تلخی به صورت پر از درد و بیتاب ایلنا نگاه کرد؛ به چشمهای مانند آسمان زیبایش که حالا با گریه قرمز شده بودند، به خطوط سرخی که در اثر پایین لغزیدن اشکها بر روی گونه ها و پوست لطیفش بوجود آمده بودند و به لبهای خوش فرمش که گوشه هایش با بغض به سمت پایین خم شده بودند. چیزی در دل اریک جوشید؛ نمی توانست بپذیرد که ایلنای عزیز و دوست داشتنی با وجود بی گناهیش به خاطر رفتار بی شرمانۀ هنری این طور خودش را سرزنش کند.
ایلنا یک بار دیگر سرش را پایین انداخت و با گریه نفس نفس زد. اریک بی اختیار دستش را زیر چانۀ او گذاشت و صورتش را بالا آورده زمزمه کرد:
- ایلنا... به من نگاه کن...
ایلنا به دستور اریک بدون مقاومت سرش را بالا آورد و چشمهای آن دو در هم گره خوردند. اریک با لحنی شمرده، بسیار جدی و قاطع اما صدایی آرام گفت:
- آیا از من می پذیری اگر بگویم که تو موقرترین و متشخص ترین دختر جوانی هستی که من تا امروز ملاقات کرده ام؟
ایلنا سعی کرد برای تشکر از اریک لبخندی به او بزند اما موفق نشد. او با اندوه کمی بیشتر خودش را جمع کرده با درماندگی سرش را بر روی یکی از شانه هایش خم کرد. اریک ادامه داد:
- لی لی لطفاً نگذار رفتار احمقانۀ هنری باعث این شود که خودت را شماتت کنی... اتفاقی که امروز افتاد به هیچ عنوان اشتباه تو نبود بلکه نتیجۀ مستقیم حماقت، خودخواهی و کوته فکری هنری بود.
ایلنا سرش را به علامت تشکر تکان داد:
- متشکرم اریک...
و بعد کوشید که باز هم با نوک انگشتهایش اشکهای روی صورتش را پاک کند. اریک بی درنگ بازوهای او را رها کرده در عوض دستمالش را از جیبش بیرون آورد و آن را به دست ایلنا داد. لی لی همچنان که گونه هایش را خشک می کرد زمزمه کرد:
- اریک نمی دانم چطور از تو تشکر کنم و بخاطر زحمتی که امروز برایت درست کردم از تو عذر بخواهم... می دانم که دوست نداری بخاطر من با هنری رو در رو شوی.
اریک از شنیدن این جملۀ لی لی جا خورد. او لحظه ای سکوت کرد و کوشید به دلیل پشت آخرین جملۀ لی لی پی ببرد اما تلاشش بی نتیجه ماند و ناچار پرسید:
- چطور به چنین نتیجه ای رسیده ای ایلنا؟
ایلنا به خودش پیچید و با خجالت در خودش فرو رفت. برای لحظات کوتاهی سکوت بین آن دو برقرار شد تا سرانجام ایلنا با صدایی بسیار آرام پاسخ داد:
- پاییز پیش در مهمانی برداشت محصول... وقتی که شما در ایوان منزل آقای پینفولد به خاطر من با هنری رو به رو شدید آنقدر از کار من رنجیدید که پس از آن مایل به ادامۀ دوستیمان و پیشرفت آن نبودید، این طور نیست؟
اریک بر جای خودش خشک شد! ایلنا دوباره ادامه داد:
- من بعد از آن روز واقعاً کوشیدم که با مشکلات شخصیم مزاحم شما نشوم... و از اینکه امروز یکبار دیگر شما را مقابل هنری قرار دادم جداً متاسفم.
دفعۀ اولی که اریک برگشته بود و او را نگاه کرده بود طوری از حالت روح مانند ایلنا تعجب کرده بود که ابتدا بی درنگ نگاهش را از او دزدیده و سرش را برگردانده بود و بعد دوباره بلافاصله برگشته بود و به او نگاه کرده بود تا مطمئن شود دختر بیچاره در هوا ناپدید نشده است!... و حالا او هر از چند گاهی بر می گشت و به ایلنا نگاه می کرد و در دل آرزو می کرد که ای کاش حرفی برای گفتن داشت و یا لی لی سخنی می گفت و جو سنگین و آزار دهندۀ حاکم شکسته می شد.
اریک پیش از آنکه از جنگل خارج شوند تصمیمش را گرفت، نمی توانست ایلنا را با این وضعیت به عمارت بازگرداند؛ فقط خدا می دانست چه شایعاتی در مورد ایلنای بی گناه میان خدمتکارها جان می گرفت و والتر با دیدن دخترش در این وضعیت آشفته چه می کشید... او باید پیش از بازگشت به عمارت با لی لی صحبت کرده او را تا جای ممکن آرام می کرد.
آنها از جنگل خارج شدند و به مقابل تخته سنگی رسیدند که اریک مدتها پیش و اولین بار ایلنای تازه وارد را در حالیکه مقابل جنگل بر آن نشسته بود غافلگیر کرده بود. اریک نفس عمیقی کشید و اسبش را متوقف کرد:
- بهتر است کمی اینجا استراحت کنیم...
او به ایلنا نگاه کرد تا اثر حرفش را بر او ببیند. لی لی همچنان بی حرکت و مجسمه وار بر روی اسب نشسته بود؛ درست مثل اینکه حتی حرف او را نشنیده است. اریک یکبار دیگر کمر لی لی را گرفته این بار به او کمک کرد که از نایت پیاده شود و آرام زمزمه کرد:
- لطفاً بر روی آن تخته سنگ بنشینید...
و خودش افسار نایت را به درختچه ای که در همان نزدیکی بود بست.
اریک به کنار لی لی که بر روی تخته سنگ نشسته بود بازگشت، دخترک بر گوشه ای از سنگ طوری نشسته بود که او هم در صورت تمایل بتواند به راحتی بر سنگ بنشیند. اریک بر گوشۀ دیگر سنگ نشست و همچنان که به سمت دیگری نگاه می کرد به دنبال جمله ای مناسب ذهنش را کاوید.
چند ثانیه در سکوت سپری شد، سرانجام اریک از زیر چشم به ایلنا نگاه کرد و آرام به سوی او چرخید. لی لی همچنان که در مواقع سختی عادت داشت دامنش را در مشتهای کوچکش مشت کرده بود و دندانهایش را بر روی هم می سایید. اریک نفس عمیقی کشید و آرام دستهای ایلنا را در میان دستهایش گرفته بالا آورد:
- ایلنا... در مورد اتفاق امروز...
اریک نتوانست جمله اش را تمام کند و چشمهایش بر روی مچهای دستان دختر جوان که حالا از زیر شنل و داخل آستینهایش بیرون آمده بودند خشک شدند... مچهای سفید و ظریف لی لی هر دو به شدت کبود و در بسیاری از نقاط خونمرده شده بودند، زخمهای زشتی در جای ناخنهای هنری به وضوح بر روی آنها دیده می شدند و در زیر بعضی از زخمها رد خون خشک شده تا پشت دستهای ایلنا پایین آمده بودند. اریک دستهای ایلنا را چرخانید و به پشت آنها هم نگاه کرد، وضعیت پشت مچها هم بهتر از رویشان نبود... اریک از خشم قرمز شد و نفسش به شماره افتاد. او با صدایی که به سختی آرام نگه داشته شده بود ولی از خشم می لرزید پرسید:
- او با تو این کار را کرد، این طور نیست؟!
ایلنا پاسخی نداد، او تنها کمی بیشتر در خودش فرو رفت و در انتظار طوفان نفسش را در سینه اش حبس کرد. اریک از کوره در رفت، او با هیجان از جایش برخاست و تقریباً سر لی لی فریاد کشید:
- این طور نیست؟!
ایلنا از ترس و اضطراب لرزید و چشمهایش را بست. اریک که از خشم دیوانه شده بود همچنان که موهایش را با دستش به شدت عقب می خوابانید دو قدم از ایلنا دور شد و بعد بار دیگر برگشت و با صدای بلند فریاد زد:
- چرا در مورد این کارش هیچ چیز به من نگفتی؟
ایلنا بیشتر نتوانست تحمل کند، او دستهایش را بر روی صورتش گذاشته چشمهایش را پوشانید و بی اختیار به گریه افتاد.
اریک که اصلاً انتظار چنین واکنشی را نداشت بر جای خودش خشک شد و بهت زده به دختر خرد شده و درمانده نگاه کرد. او برای یک لحظه از خودش منزجر و شرمنده شد، آن روز بر خلاف شخصیت بردبار و بافکر همیشگیش به جای کمک کردن و آرام کردن لی لی بخاطر عصبانیتش از هنری سر وی فریاد کشیده بود!
اریک بی درنگ کنار لی لی نشست و با هر دو دست صورت ایلنا که پشت دستهایش پنهان شده بود را مهربان و صمیمی نگه داشت:
- ایلنا واقعاً متاسفم... خدای من؛ باور نمی کنم که با بی فکری و خودخواهی سرت فریاد کشیده باشم... لی لی لطفاً مرا ببخش.
اریک مکث کوتاهی کرد و درمانده و بیتاب به ایلنا که همچنان هق هق می گریست نگاه کرد و بی اختیار بار دیگر به او التماس کرد:
- بخاطر خدا گریه نکن لی لی... خواهش می کنم...
- کافیست ... تمامش کنید!
هنری با خشونت و با چشمهایی دریده برگشت و به سوی صدا نگاه کرد و ایلنا به سختی خودش را کمی راست کرد و نفس نفس زنان از پشت پیکرۀ هنری سرک کشید... اریک سوار بر نایت در حالیکه صورتش از خشم به شدت قرمز و دندانهایش کلید شده بودند و چشمهایش از انزجار و تنفر محض می درخشیدند کمی آن سوتر ایستاده بود و با حالتی تهدید آمیز به آنها نگاه می کرد!
با دیدن اریک عضلات ایلنا ناگهان شل شدند و برای یک لحظه مقابل چشمهایش سیاهی رفتند... او اطمینان داشت که اگر بدن هنری نبود که وی را کنار درخت سر پا نگه دارد از حال می رفت و بر زمین می افتاد. اما هنری بی حرکت و خشک شده همچنان با تمام قدرت او را به تنۀ درخت چسبانیده بود. اریک سوار بر نایت از میان دندانهای کلید شده اش به هنری دستور داد:
- رهایش کن...
هنری با لجاجت و نفرت و بدون اینکه حرکتی کند بر جایش ایستاد و به اریک نگاه کرد. ایلنا به خودش آمد و تلاش اندکی کرد تا خودش را از دست هنری برهاند و کنار برود. هنری با خشونت و لجبازی او را محکم تر به تنۀ درخت فشرد. اریک از نافرمانی و بی شرمی هنری به ستوه آمد، او با یک حرکت سریع از اسبش پایین آمد و در حالیکه حتی رگهای گردن و شقیقه هایش از خشم متورم شده بودند دو قدم تهدید آمیز به سوی هنری برداشت:
- گفتم رهایش کن لعنتی...
هنری بلافاصله خودش را راست کرده ایلنا را رها کرد... لی لی که وزن سنگین و فشار طاقت فرسای بدن هنری از روی قفسۀ سینه اش برداشته شده بود برای اولین بار توانست نفس نسبتاً راحتی بکشد و بی اختیار نالۀ کوچک اما دردناکی کرد. چشمهای اریک با نگرانی به سوی او چرخیدند و به سرعت سر تا پای او را برانداز کردند تا از سلامتیش مطمئن شوند و سپس بار دیگر با تنفر بر روی هنری قفل شدند.
هنری در مقابل نگاه پر از آتش اریک دندانهایش را بر روی هم سایید و آرام رو به او گفت:
- تو باید در ادارۀ پلیس باشی اریک ... تو تنها سگی هستی که با این دقت رد مرا بو می کشد!
اریک آب دهانش را فرو داد و تقریباً بدون مکث گفت:
- تو باید در سیرک باشی هنری ... تو تنها کفتاری هستی که بدون کمک بر دو پنجۀ عقبش راه می رود!
هنری که واضحاً انتظار چنین جواب تند و آماده ای را نداشت از خشم حتی قرمزتر از پیش شد و لبهایش را گزید.
اریک با لحنی که به صورت مصنوعی آرام نگه داشته شده بود رو به هنری گفت:
- املاک دانوان را ترک کن هنری... وگرنه تو را مثل کفتاری که هستی از دم می گیرم و بیرون می اندازم!
چشمهای دریده و سرکش هنری برای دقایق کوتاهی در چشمهای خشمگین و نافذ اریک گره خوردند... حتی در اوج خشم و مستی هم او جرات نداشت با اریک درگیر شود! چند لحظۀ کوتاه در سکوت بین آنها سپری شد و سرانجام هنری به سمت اسبش به راه افتاد.
وقتی که هنری سوار بر اسبش شد پیش از آنکه حرکت کند رو به اریک گفت:
- سرانجام یک روز من تو را به دوئل دعوت می کنم اریک هامند...
اریک برای بار دوم بدون مکث پاسخ داد:
- و من با کمال میل گلوله ای میان ابروهایت می نشانم تا تمام مردم این شهر و بریتانیا از شر کثیفت راحت شوند!
هنری یکبار دیگر از خشم به خودش پیچیده دندانهایش را بر روی هم سایید. او سپس بدون کلمه ای دیگر سر اسبش را چرخانده ضربۀ نسبتاً محکمی به پهلوی او زد و به تاخت از آنها دور شد.
ایلنا و اریک برای چند لحظۀ کوتاه بی حرکت ایستادند و به دور شدن هنری نگریستند. آنها سپس همزمان به خود آمدند؛ لی لی سرش را پایین انداخته نفسش را درسینه حبس کرد و لبهایش را بر هم فشرد مبادا گریه کند و اریک با نگرانی و دلسوزی به ایلنا که رنگ پریده و لرزان سرش را پایین انداخته بود نگاه کرد. سکوت کوتاهی بین آنها برقرار شد؛ اریک سرانجام آرام پرسید:
- لی لی، آیا حالت خوب است؟
ایلنا محو و گیج سرش را کمی بلند کرد و نگاه سریع و مبهوتی به اریک کرد، اما بلافاصله از خجالت و شرم سرش را دوباره پایین انداخته آن را به علامت مثبت تکان داد. اریک با ناراحتی لبش را گاز گرفت، تا آن روز هرگز دختر بیچاره را این طور رنگ پریده و شوک شده ندیده بود. او جرات نکرد چیز بیشتری از لی لی بپرسد و تنها به سختی آب دهانش را فرو داد:
- باید هر چه زودتر به خانه بازگردیم.... بهتر است تو سوار نایت شوی.
اریک افسار اسبش را گرفت و او را مقابل ایلنا آورد... ایلنا شوک شده و مدهوش در جستجوی چیزی که با ایستادن بر آن بتواند سوار نایت شود اطرافش را جستجو کرد اما گیج تر از آن بود که چیزی بیابد. اریک که متوجه مشکل او شده بود بدون کلمه ای حرف کمر دختر جوان را گرفته او را با یک حرکت سریع بلند کرد و به او یاری داد تا بر زین اسب بنشیند. او سپس بدون آنکه حتی به لی لی نگاه کند افسار اسب را در دست گرفت و با قدمهای بلند در راه بازگشت به عمارت به راه افتاد.