- نام آن مرد دنیس بود و من چند روز پس از کشته شدن همسرم وی را در لندن یافتم و از جانب یکی از نزدیکانم ترتیبی داده شد که او محاکمه شده به یکی از زندانهای مشهور اطراف لندن منتقل شود... حکم دادگاه دنیس پانزده سال زندان بود...
والتر به سوی هنری خم شده با صدایی آرام مثل اینکه راز مخوفی را برای او فاش می کرد گفت:
- وقتی که دنیس آخرین سال محکومیتش در زندان را می گذرانید به طرز اسرارآمیزی با نوشیدن یک لیوان آبجو مسموم و کشته شد!
والتر در سکوت در چشمهای وحشتزده و بیتاب هنری نگاه کرد و با پیروزی ترس و درماندگی را در آنها خواند. چند لحظۀ بعد وی آرام سرش را تکان داد و گفت:
- آیا شباهتی میان اتفاقی که برای آن مرد افتاد و آنچه که امشب برای خودت پیش آمده است می بینی هنری؟
هنری از ترس بی اختیار نفسش را در سینه حبس کرد و کوشید که در صندلیش کمی عقب تر برود... والتر یکبار دیگر خشک و بیروح پوزخند زد:
- هنری تو با وجود موقعیت بالای اجتماعی و تمام ثروتت بیشتر شبیه به دنیس هستی تا آرتور بیل... تو هم مثل دنیس با حماقت ذاتیت در کاری وارد شده ای که برایت بسیار گران تمام خواهد شد. تو دست به ایجاد مزاحمت ابلهانه ای برای عزیزترین شخص زندگی من زدی و من به هیچ عنوان نمی توانم کوچکترین کوتاهی یا ارفاقی در تنبیهت قائل شوم. آخرین باری که من در یک مسئلۀ مهم کوتاهی کردم برایم به قیمت از دست دادن همسر و فرزندم تمام شد... البته خوشبختانه کشتن تو و فرار از اتهام آن برای من بیشتر کار چند روز فکر و نقشۀ ناقابل است تا نه یا ده سال تلاش مداوم و بی وقفه!
دندانهای هنری از ترس کلید شدند و خودش به نفس نفس افتاد. والتر برای مدت کوتاهی با تحقیر و سرگرمی به هنری نگاه کرد، همه چیز بسیار خوب پیش رفته بود.
والتر یکبار دیگر به پشتی صندلیش تکیه داده یکی از پاهایش را بر روی دیگری انداخت و از جیب کتش تپانچۀ کوچکی را خارج کرد. نگاه هنری بر روی تپانچه خشک شد و خودش از ترس در صندلیش وا رفت.
والتر تپانچه را در دستش جابه جا کرد:
- اسلحۀ زیبایی است، این طور نیست؟
او در انتظار پاسخ نگاه سریعی به هنری انداخت، اما جوان بیچاره طوری وحشت زده و از خود بی خود بود که نمی توانست کلمه ای صحبت کند. والتر مخزن گلولۀ اسلحه اش را گشود و بعد همچنان که تعدادی گلوله از جیب دیگرش خارج می کرد و یکی یکی در جاهای مخصوصشان می گذاشت گفت:
- اما مهمترین خاصیت آن این است که هیچ کس نمی داند که من صاحب چنین تپانچه ای هستم... در حقیقت آن را برای موقعی تهیه کرده ام که بخواهم کسی را از پا در بیاورم و بلافاصله وسیلۀ اتکا به جرم را بدون دردسر از بین ببرم... بدون آنکه کسی حتی بداند یا بتواند ثابت کند که چنین وسیله ای در اختیار من بوده است! این روش وقتی بخصوص خوب و بی نقص عمل می کند که کسی حتی نتواند حضور مرا در محل جرم ثابت کند یا اصولاً ارتباطی میان من و مقتول بیابد!
والتر مخزن گلولۀ تپانچه اش را بست و نفس عمیقی کشید:
- می دانی هنری، در طی سالهایی که من به دنبال آرتور بیل می گشتم همانطور که گفته بودم درسهای فراوانی آموختم و فرصت آشنایی با افراد خاصی را یافتم. یکی از این درسها این بود که از بیست و چهار ساعت شبانه روز حداقل برای بیست و پنج ساعت از آن شاهدهایی داشته باشم که مرا در جای دیگری و مشغول به کار متفاوتی دیده اند. برای مثال در همین لحظه که من و تو در حال صحبت هستیم...
والتر سکوت کوتاهی کرده سرش را تکان داد:
- البته بیشتر من صحبت می کنم و تو گوش می دهی! ولی حتی در همین لحظه من چندین شاهد دارم که حاضرند در هر محکمه ای قسم بخورند که من در عمارت مادرم بخاطر سردرد زودتر به رختخواب رفتم و در تمام طول شب به استراحت پرداخته ام!
والتر سکوت کرده کمی از روی صندلیش برخاست و بدون آنکه نگاهش را از هنری بردارد آن را اندکی عقب تر برد و دوباره بر آن نشست. هنری رنگ پریده و درمانده در انتظار آخرین حرکت اجتناب ناپذیر اما غیر قابل باور والتر در چشمهای وی خیره شد و چشمهای دو مرد در هم گره خوردند، نگاه هنری پر از استیصال و ترس بود و نگاه خونسرد والتر پر از پیروزی و قدرت.
سرانجام والتر آرام دستش را بالا آورد و لولۀ تپانچه اش را بر روی شقیقۀ هنری نگه داشت... نفسهای هنری به شماره افتادند و خودش با ناامیدی تقلا کرد که از مقابل اسلحۀ والتر کنار برود اما تلاشش به نتیجه ای نرسید و در نتیجه مرد جوان با حالتی مبهوت و با دندانهای کلید شده در صندلیش وا رفت.
والتر بار دیگر با خونسردی گفت:
- من در لندن با خانم بخصوصی دوست هستم... وقتی که ماجرای رفتار تو با ایلنا را برای او تعریف کردم وی بی درنگ پیشنهاد داد که خودش شخصاً ترتیب کشتن تو را بوسیلۀ یکی از عواملش خواهد!...
والتر نفس عمیقی کشید و لبخند طعنه آمیزی زد:
- اما من مایل نبودم در این مورد مزاحم او شوم و از آن مهمتر می خواستم افتخار این آخرین صحبت دلنشین در مورد ایلنا را با تو داشته باشم و در نتیجه فقط از او خواستم که در به دام انداختنت مرا یاری بدهد!... مطمئنم که می دانی او کیست... و حتماً می دانی که او می تواند به راحتی ترتیب کشته شدن افرادی که باعث بروز دردسر می شوند را بدهد بدون آنکه مشکلی برای خودش بوجود بیاید...
والتر ماشۀ اسلحه اش را کمی فشرد. هنری بیشتر از این نتوانست تحمل کند و با صدایی لرزان و بریده بریده که به سختی از گلویش خارج می شد التماس کرد:
- خواهش می کنم آقا... خواهش می کنم...
لحظه های زمان کشدار و کند در حالتی کابوس وار و غیرواقعی برای هنری می گذشتند... مرگ در یک قدمی او قرار داشت و منتظر ته ماندۀ فشار انگشت والتر دانوان بر ماشۀ تپانچه اش بود تا وی را در اوج جوانی و قدرتش در کام بکشد. فکری در ذهن هنری زنده شد، آیا این نفرین تمام دخترها و زنهایی بود که به دام عشق او افتاده بودند و وی بعد از هوسرانی و سواستفاده از آنها رهایشان کرده بود؟ سرانجام دختر جوانی پیدا شده بود که نه تنها به خواسته های او تن نداده بود و در مقابل عشقش تسلیم نشده بود بلکه او بخاطر ابراز عشق به آن دختر در یک قدمی مرگ قرار گرفته بود.
قلب هنری تند و دیوانه وار می تپید و نفسش به شماره افتاده بود. وی درمانده و مستاصل در حالیکه دندانهایش از ترس کلید شده بودند احساس کرد بدنش کاملاً بی حس شده است و مقابل چشمهایش سیاهی می رود و ناخودآگاه آنها را بست.
- من علاقه ای به تعریف داستان مشقتها و اتفاقهای بسیار تلخ و دردناک زندگیم ندارم و بخشی که می خواهم برایت تعریف کنم چیزی نیست که به آن افتخار کنم. به همین خاطر است که در شرایط عادی هرگز مرا در حال صحبت در این مورد نخواهی یافت.
والتر سکوت کوتاهی کرده با دقت چهرۀ بی رنگ هنری را مطالعه کرد. او سپس لبهایش را با زبانش کمی مرطوب کرد و گفت:
- مطمئنم می دانی که همسر من به دست تعدادی راهزن وحشی که به عمارتم حمله کردند کشته شد و ایلنا هم در همان روز از منزل من ربوده شد. راهزنهایی که به عمارت من حمله کردند پنج نفر بودند، چهار نفر از آنها وارد عمارت شدند و ترتیب اتفاقهای فجیع آن روز را دادند و نفر آخر در بیرون از آن کشیک می داد مبادا من به عمارت بازگردم و برایشان دردسر ایجاد کنم.
والتر سکوت کوتاهی کرد و نفس عمیقی از سر دلتنگی و خشم کشید. او سپس بار دیگر ادامه داد:
- سردستۀ این راهزنها مرد بسیار زیرک، حیله گر و جسوری به نام آرتور بیل بود. او علاوه بر کشتن همسرم ترتیبی داد که ایلنا برای همیشه از زندگی من خارج شود و همانطور که می دانی فقط در اتفاقی که بیشتر به یک معجزه شبیه بود من و فرزندم بار دیگر در کنار هم قرار گرفتیم. من از همان روزی که همسر و فرزندم را از دست دادم قسم خوردم که تا از بین بردن یک یک افرادی که به منزلم حمله کرده بودند آرام نگیرم...
والتر به سوی هنری خم شد و با حالتی عصبی و پرنفرت انگشتهایش را مقابل او مشت کرد و فشار داد:
- از آن روز تمام زندگی من، تمام وجود من، هر چه و هر چه که داشتم صرف یافتن و از بین بردن آن کثافتها شد... نه سال تمام من بی وقفه و در هر فرصتی به تمرینهای رزمی و بدنی مشغول بودم تا بتوانم در هنگام برخورد با آن زالوها انتقامم را از آنها بگیرم... نه سال تمام من به هر دری زدم، به هر راهی وارد شدم و با افراد عجیب و رابط های خاصی دوستی کردم تا یک یک آن کثافتها را یافتم و یا با دستان خودم یا به وسیله ای دیگر آنها را یکی پس از دیگری از پا درآوردم!... و فقط خدا می داند که هر بار که شاهد جان کندن و مرگ یکی از آن کفتارها بودم چطور لذت بردم!
والتر از خشم لرزید و با حالتی سرکش و وحشی دندانهایش را به شدت بر هم سایید:
- آخرین نفری که به دست خود من کشته شد و چهارمین مردی که به خانۀ من وارد شده بود خود آرتور بیل بود... او یک روباه واقعی بود، به شدت باهوش، فریبنده و زیرک... آنقدر زیرک که برای یافتن او مجبور شدم تا ایتالیا سفر کنم... ولی حتی او هم نتوانست از چنگ من بگریزد... آخرین صحنه ای که از او بخاطر دارم وقتی بود که طاق باز با خنجری که خودم در سینه اش فرو کرده بودم در اتاق خوابش افتاده بود!
والتر به پشتی صندلیش تکیه داد و در سکوت با سرگرمی و لذت به هنری که با رنگ پریده و دهان نیمه باز به او می نگریست نگاه کرد. او سپس بار دیگر سکوت را شکست:
- وقتی که چندین ماه پیش ایلنا را دوباره یافتم قسم خوردم که هرگز نگذارم یکبار دیگر فرزندم به اجبار از من جدا شود و کسی او را مورد آزار قرار بدهد...
والتر با حالتی تهدید آمیز به سوی هنری خم شد و از میان دندانهایش گفت:
- اگر حتی شده به قیمت کشتن چندین نفر دیگر!
سپس او سکوت کرده به پشتی صندلیش تکیه داد و همچنان که نفسش را در سینه اش حبس می کرد دندانهایش را بر روی هم فشار داد.
آخرین جملۀ والتر در گوش هنری زنگ زد و او از خود بی خود با نگاهی تازه به والتر دانوان نگریست... او ماجرای زندگی والتر و سرنوشت قاتلین همسرش را جسته و گریخته شنیده بود اما ماجرا به حدی هولناک و آزاردهنده بود که بیشتر به یک افسانه و یا داستان ترسناک و خون آلود می ماند تا حقیقت!
حالا شنیدن این داستان مخوف از زبان خود والتر که با لذتی بیمارگونه از کشتن قاتلین همسرش صحبت می کرد او را به شدت وحشت زده کرده بود. چهرۀ والتر که حتی با وجود سنش در حالت عادی دلنشین، مردانه و جذاب بود در آن نور کم آنچنان یخ زده، پر کینه و بی رنگ بود که بیشتر شبیه به یک روح وحشی و خشن می نمود تا یک انسان زنده و در نتیجه هنری از ترس لرزید و سرش را به زیر انداخت.
مدتی در سکوت گذشت تا والتر بار دیگر با صدایی آرام اما ترسناک شروع به صحبت کرد:
- آیا نمی خواهی از من بپرسی که سرنوشت نفر پنجمی که به نوعی در مرگ همسرم و ربوده شدن ایلنا دخیل بود چه شد؟
هنری سرش را بلند کرد و با ناآرامی به والتر نگاه کرد اما جرات نکرد چیزی بگوید. والتر پوزخند معنی داری زد:
- من تمام این داستان را تا امروز برای هیچ یک از نزدیکانم نگفته ام و فقط تو را به شنیدن آن مهمان می کنم!
- شما به خاطر رفتارتان و ماجرای امشب مجازات خواهید شد آقا... به محض اینکه من آزاد شوم ترتیب بازداشت و محاکمه شدن شما را خواهم داد!
والتر به سوی او خم شد و نگاه بی روح اما خشن و تهدید آمیزش را مستقیم در چشمهای او دوخت:
- منظورتان این است که اگر آزاد شوید!!
هنری با شنیدن جملۀ کوتاه والتر و نگاه خشک و ترسناکش از ترس منجمد شده در خودش فرو رفت. والتر بار دیگر به پشتی صندلیش تکیه داد:
- من هرگز انتظار نداشته و ندارم که تو هوش و ذکاوتی از خودت نشان بدهی هنری... اما حداقل انتظار دارم بدانی که در شرایط کنونیت در موقعیتی نیستی که بتوانی برای شخصی که زندگی تو را در دست دارد تایین تکلیف کنی و او را تهدید بنمایی!!
هنری از خشم و ناراحتی به خودش پیچید و لبهایش را جوید. والتر پاهایش را بر روی هم انداخته دستهایش را بر روی سینه اش در هم حلقه کرد:
- بهتر است از اتلاف وقت بیشتر بپرهیزیم و به بحث اصلیمان مشغول شویم.
هنری بدون اینکه صحبتی کند آب دهانش را فرو داده در انتظار صحبتهای والتر سکوت کرد. والتر گفت:
- از ماجراها و صحبتهایی که من شنیده و یا شخصاً دیده ام این طور به نظرم می رسد که شما به ایلنا علاقمندید و احساسات زیادی برای او دارید، آیا همین طور است؟
هنری در سکوت با اکراه و نفرت به والتر نگاه کرده با لجبازی و یکدندگی دندانهایش را بر روی هم فشرد و عضلات بدنش را منقبض کرد.
والتر با بردباری کمی انتظار کشید و بعد آرام و شمرده گفت:
- آیا لازم است یکبار دیگر شرایطتان را برایتان یادآوری کنم؟!
هنری نفسش را که در سینه اش حبس کرده بود بیرون داد:
- همین طور است.
والتر همچنان که خشک و بی روح به او می نگریست سرش را تکانی داد:
- و شنیده ام که تا امروز چندین بار به طرق مختلف این موضوع را با ایلنا مطرح کرده اید و خواستار داشتن رابطۀ صمیمانه تر با او شده اید، آیا باز هم همین طور است؟
هنری به سختی آب دهانش را فرو داد... چند ثانیه در سکوت سپری شد و سپس هنری جواب داد:
- باز هم همین طور است.
والتر به سوی هنری خم شده چشمهای جدی و نافذش را در چشمهای او دوخت:
- آیا می توانم بدانم واکنش ایلنا به صحبتها و پیشنهادهای شما چه بوده است؟
هنری که خوب می دانست بحث به کجا می رود با ناراحتی به خودش پیچید و کوشید که از جواب دادن طفره برود:
- ایشان اغلب از دادن پاسخ روشن و واضح به من خودداری می کنند...
چشمهای والتر در نور کم درخشیدند و خودش به طرز خطرناکی حتی بیشتر به سمت هنری خم شده در چشمهای او نگریست:
- تا جایی که من و همۀ مردان دیگر در مورد خانمها و رفتارشان می دانیم گریختن یک دوشیزۀ جوان از قبول عشق یک مرد به معنی اعلام مودبانۀ عدم علاقۀ او به مرد مورد بحث است، این طور نیست؟
چهرۀ هنری در هم رفته قرمز شد و خودش با ناراحتی سکوت کرد. والتر که تا همان لحظه هم به سختی خونسردیش را حفظ کرده بود از کوره در رفت و عملاً در صورت هنری با صدای بلند فریاد کشید:
- این طور نیست؟
هنری از این حرکت والتر تقریباً از جایش پرید و در حالیکه به شدت دندانهایش را بر هم می سایید و نفسش را با عصبانیت در سینه حبس کرده بود در چشمهای والتر خیره شد.
در شهر نورسهمپتن والتر دانوان بخاطر خصوصیاتی مانند قاطعیتش در کار پلیس، دقت فراوانش به امنیت مردم و شهر و برخورد بدون بخشش و تندش با مجرمین معروف بود. به عبارتی وقتی که مسئلۀ کار پلیس و قانون در میان بود والتر در انظار عمومی مردی بدون انعطاف، خشک و جدی بود. قسمتی از این شخصیت بدون بخشش و انعطاف وی وقتی ظاهر می شد که او با فرد خاطی و قانون شکنی رو به رو می شد. بسیاری از افرادی که خواسته یا ناخواسته قانون شکنی کرده و سپس به دست پلیس افتاده بودند و از بخت بدشان بوسیلۀ خود والتر بازجویی شده بودند به اتفاق می گفتند که یکی از سخت ترین قسمتهای بازجویی تحمل نگاههای بسیار جدی، سنگین و در عین حال تحقیر کننده و خشمگین مخصوص والتر دانوان است...
نگاهی که حالا والتر بوسیلۀ آن از هنری پذیرایی می کرد بدون شک همان نگاه معروف و بسیار آزاردهنده اش بود. هنری که به وضوح برق نفرت، تحقیر، خشم و انتقام را در چشمهای قهوه ای والتر می دید از خود بی خود نگاهش را از او دزدید و سرش را برگرداند.
والتر یکبار دیگر در حالیکه از خشم نفس نفس می زد به پشتی صندلیش تکیه داد و در سکوت کوشید که بر خودش مسلط شود. چند لحظه بعد او آب دهانش را فرو داد و این مرتبه با لحنی نسبتاً آرام به صحبتش ادامه داد:
- اگر راستش را بخواهی من هم کوتاهی های خودم را در ماجراهایی که پیش آمده اند دخیل می دانم... من شخصیت از خودراضی، لاابالی و نادان تو را می شناختم و باید مدتها پیش واضح و بی پرده برایت توضیح می دادم که حق نزدیک شدن به ایلنا را نداری اما متاسفانه در این کار کوتاهی کردم...
هنری با شنیدن حرفهای پر از تحقیر والتر از خشم قرمز شد و بی اختیار برگشته با نفرت و کینه در چشمهای والتر ذل زد. والتر بدون آنکه نگاه گزندۀ هنری کوچکترین اثری بر او داشته باشد به سوی او خم شده در عوض چشمهای قاطع و نافذش را دوباره در چشمهای او دوخت:
- بهتر است که همین حالا همه چیز را برایت روشن کنم.
والتر سرش را تکان داده همچنان که به سوی هنری خم شده بود ادامه داد:
- پیش از هر چیز باید قسمتهایی از سرگذشتم را برایت تعریف کنم... مطمئنم که تا امروز داستانها و شایعاتی در مورد زندگی من شنیده ای ولی حدس می زنم هرگز یک نسخۀ منسجم و نسبتاً کامل از آن را نشنیده ای... چون اگر شنیده بودی تصمیمهایت در برخورد با ایلنا بسیار متفاوت می بودند!
او دوباره سعی کرد و چشمهایش را باز کرد و با شگفتی نگاه کوتاهی به اطرافش انداخت؛ در فضای تاریک بزرگی که به زحمت تنها با یک شمع کوچک که بر روی یک بشکه قرار داشت اندکی روشن می شد او بر روی یک صندلی نشسته بود. هنری گیج و نیمه هوشیار کوشید که دستها و پاهایش را تکان بدهد و از جایش برخیزد اما نتوانست. او لحظه ای درنگ کرد و باز هم یکی دو نفس عمیق کشید و بار دیگر کوشید که حرکت کند و این بار تازه متوجه شد که دستهایش را پشت سرش و پاهایش را در پایین صندلی به هم بسته اند.
او مضطرب و وحشت زده تقلا کرد تا خودش را رها کند اما طنابها محکم تر از آن بودند که وی بتواند کوچکترین حرکتی انجام دهد. هنری هراسان کوشید تا بخاطر بیاورد که چرا و چگونه به چنین روزی افتاده است... با کمی فشار به مغز شوک شده اش آرام آرام خاطرات محوی از بازی قماری که هرگز انجام نشده بود را بخاطر آورد... اینکه به کلوپی که اغلب برای شرط بندیهای بزرگ به آنجا می رفت آمده بود، در آنجا با ایزابل کارلسون و دو مرد خارجی ملاقات کرده بود و در آخر شرابی که نوشیده بود... هنری از خشم به خودش پیچید، بدون شک شراب لعنتی مسموم بوده است!
هنری گردنش را چرخانید تا به اطرافش نگاه کند... پشت سرش از میان تاریکی پیکرۀ مرد درشت اندامی حرکت کرد و بیرون آمد، هنری برای لحظه ای از ترس و ناباوری بر جایش خشک شد و با رنگ پریده به مردی که به جز چشمهایش تمام چهره اش را به دقت پوشانیده بود و به او می نگریست نگاه کرد. او دقیقه ای بعد به خودش آمد و با خشونت دستور داد:
- این بازی را هر چه زودتر تمام کنید و این طنابهای لعنتی را باز کنید...
مرد بدون توجه به دستور هنری در مقابل او ایستاد و با دقت وی را بررسی کرد. هنری بار دیگر با خشم فریاد زد:
- این کار برایتان به شدت گران تمام خواهد شد... آیا می دانید من که هستم؟!
مرد بدون اینکه کوچکترین واکنشی به تهدید هنری نشان بدهد از کنار او گذشت و به سمت دیگری رفت. هنری با صدای بلندتر فریاد زد:
- دستها و پاهایم را بازکنید... همین حالا...
صدای باز و بسته شدن دری به گوش هنری رسید، وی برای چند دقیقه که به نظرش چندین ساعت می آمد برجایش نشست و بدون حرکت، گیج و درمانده به راه حلی برای فرار از شرایط ترسناکش اندیشید...
چند دقیقۀ بعد یکبار دیگر صدای باز و بسته شدن در به گوشش رسید. او بلافاصله برگشت و به سمت صدا نگریست، مرد درشت اندام بار دیگر در حالیکه این مرتبه صندلی چوبیی را با خودش حمل می کرد از دل تاریکی خارج شد و به سوی او آمده صندلی را با فاصله ای اندک مقابل او قرار داد. هنری با شگفتی و استاصال نگاه تلخی به صندلی و به مرد انداخت:
- اینجا چه می گذرد؟
مرد در سکوت به سمت در بازگشته از اتاق خارج شد.
تنهایی او این دفعه چندان طولانی نبود. باز هم صدای باز و بسته شدن در آمد و او باز هم برگشت و با خشم آمیخته با ترس به سمت صدا نگاه کرد. صدای پاهای مردانه اما سبک و منظمی در گوشهایش پیچید و از میان تاریکی این بار والتر دانوان با چهره ای به شدت سفت و یخ زده و نگاهی خشک و بیروح خارج شد...
هنری با دیدن والتر نتوانست تعجب و هراسش را کنترل کند و بی اختیار چشمهایش گرد شدند و دهانش باز ماند. والتر برای لحظه ای برجایش درنگ کرده نگاه سردش را در چشمهای او دوخت، مثل اینکه ترس و غافلگیری را به وضوح در چهره و نگاه او خوانده باشد، و سپس بار دیگر به راه افتاد و مقابل او بر صندلی جدید نشست.
هر دو مرد در چشمهای یکدیگر خیره ماندند و سکوت تلخ و آزاردهنده ای میان آن دو برقرار شد. این والتر بود که سکوت را شکست و با لحنی جدی ولی آرام زمزمه کرد:
- وقت بخیر آقای جویس...
چهره، نگاه و لحن والتر آنقدر آرام و در عین حال خطرناک و غیرطبیعی بود که هنری نتوانست بر خودش مسلط شود و پاسخی بدهد و در نتیجه یک بار دیگر سکوت بین آنها برقرار شد. والتر دوباره سکوت را شکست:
- به شما سلام کردم ... آیا نمی خواهید چیزی بگویید؟
هنری به سختی آب دهانش را فرو داد و با صدایی که به زحمت از گلویش خارج می شد گفت:
- شما خوب می دانید که من می خواهم چه بگویم... هر چه زودتر مرا آزاد کنید و این بازی را تمام کنید. اصلاً انتظار چنین کار مسخره و کوته فکرانه ای را از شما نداشتم آقای دانوان!
والتر بدون آنکه چشمهای نافذ اما سردش را از چشمهای او بردارد به پشتی صندلیش تکیه داد:
- همۀ ما گهگاه کارهایی می کنیم که به دور از انتظار سایرین و حتی کوته فکرانه است... مثلاً شما در املاک من مزاحم دخترم می شوید و من شما را به قصد تنبیه دست و پا بسته به چنگ می آورم!
- همه چیز مرتب است...
در گوشۀ نسبتاً تاریکی از تالار و از روی مبلی که به خاطر موقعیتش از جایی که ایزابل ایستاده بود قابل دیدن نبود والتر برخاسته نگاه خونسرد و بردباری به ایزابل و پیکرۀ هنری انداخت و بعد با قدمهایی شمرده و منظم به سوی آنها آمد.
او هم از روی احتیاط پیش از اینکه صحبت کند با نوک انگشتهایش نبض هنری را برای لحظات کوتاهی کنترل کرد و وقتی که از بیهوش بودن او مطمئن شد چشمهای نافذ و جدیش را در چشمهای ایزابل دوخت:
- یک بار دیگر از کمکت متشکرم ایزابل عزیزم... مثل همیشه همه چیز تمیز و بی نقص انجام شده است.
ایزابل به کنار والتر آمد:
- از اینکه توانستم کمکی کنم خوشحالم عزیزم.
و بعد نگاه تحقیر آمیزی به بدن بیهوش هنری انداخته پوزخندی زد:
- هنوز هم نمی توانم باور کنم که این پسرک آنقدر احمق بوده است که برای دختر تو مزاحمت ایجاد کرده است.
والتر آه کشید:
- در حماقت او شکی نیست اما اگر راستش را بخواهی نمی توانم کوتاهی های خودم را هم در این مورد ببخشم... اگر چندین ماه پیش با او برخورد تندتری کرده بودم امروز مجبور نبودم چنین راه حل پر دردسری را در پیش بگیرم و موقعیت تو و خودم را در خطر بیندازم.
ایزابل نفس عمیقی کشید:
- نگران من نباش والتر... من خوب می دانم که چطور از خودم و موقعیتم نگهداری کنم.
والتر پیشانی ایزابل را بوسید:
- می دانم... در هر صورت فکر نمی کنم که اصولاً او بعدها جرات کند که دردسری برای هیچ یک از ما بوجود بیاورد. من تصمیم ندارم که به او آسیبی برسانم، فقط او را می ترسانم... به او می فهمانم که بهتر است موضوع را کاملاً مسکوت بگذارد و پیگیری نکند.
والتر برگشت و دستهایش را دو بار متوالی به هم زد؛ یکی از درهای تالار گشوده شد و چند مرد قوی و درشت اندام وارد تالار شدند و به سوی آنها آمدند. والتر به بدن بیهوش هنری اشاره ای کرده با لحنی خشک و جدی گفت:
- او را ببندید و همانطور که دستور داده بودم از اینجا به زیرزمین ساختمانی که تایین شده است ببرید... من هم تا دقایقی دیگر به سوی آنجا حرکت می کنم.
مردها به سرعت مشغول بستن دستها، پاها و چشمهای هنری شدند. والتر برای دقایق کوتاهی به آنها نگاه کرد و بعد دستش را پشت کمر ایزابل قرار داده با هم به سمت دیگری از تالار به راه افتادند. ایزابل آرام پرسید:
- آیا با من در نوشیدن یک گیلاس شری همراه می شوید؟
والتر خندید و به شوخی گفت:
- همین حالا مردی به خاطر نوشیدن شرابی که تو به او تعارف کرده بودی بیهوش شده است و تو نوشیدن گیلاس دیگری را به من پیشنهاد می دهی؟!
ایزابل بی اختیار به خنده افتاد و والتر هم لبخند زد. اندکی بعد ایزابل خندیدن را متوقف کرده با صمیمیت و احترام خاصی در چشمهای مردانه و خوش فرم والتر نگاه کرد:
- نگران نباش والتر عزیزم، او بخاطر حماقت و اشتباههایش بیهوش شد و من تا امروز ندیده ام که تو از سر حماقت اشتباهی مرتکب شوی.
والتر نفس عمیقی کشید:
- از نظر بالایی که نسبت به من داری و از پیشنهاد نوشیدنیت متشکرم عزیزم. اما باید به زودی برای صحبت با هنری حرکت کنم و بنابراین پیشنهادت را رد می کنم.
ایزابل دقیقه ای درنگ کرد و بعد بی اختیار والتر را در آغوش گرفت:
- آیا پس از اینکه کارت را انجام دادی در عمارتم به دیدنم خواهی آمد؟
والتر با مهربانی ساده ای ایزابل را کمی فشرد:
- پیش از اینکه به نورسهمپتن بازگردم به دیدنت می آیم.
برای لحظات کوتاهی ایزابل در آغوش والتر باقی ماند؛ گذشت سالها نه تنها از علاقه و احترامش به والتر نکاسته بود بلکه آنها را قویتر و پررنگ تر کرده بود. والتر تنها مردی بود که نه تنها هرگز او و طرز زندگیش را قضاوت نمی کرد و سعی نمی کرد که او را تغییر بدهد، بلکه همیشه با علاقه ای ساده و بی آلایش او را می ستود و جدای از مادیات و علائق جنسی برای دوستی معنویشان ارزش قائل بود. شاید تنها مردی که او و روحیات حقیقیش را آن طور که وی می خواست بدون سانسور می شناخت و در نتیجه او می تواست با تمام وجود در شرایط سخت و دشوار به وی تکیه کند و بر روی یاریش حساب کند.
ایزابل از آغوش والتر که با بردباری و صمیمانه نگهش داشته بود بیرون آمد:
- مراقب خودت باش عزیزم...
والتر پیشانی او را بوسیده بدون آنکه چیزی بگوید از وی جدا شد.
- از اینکه شما را در انتظار گذاشتم واقعاً عذر می خواهم آقایان.
هنری با کنجکاوی به او نگاه کرد؛ لباسهای بسیار فاخر و زیبا و جواهرات بسیار گرانقیمت و ارزشمند وی ستودنی بودند. او تا آن روز بارها در مورد این زن و زیرکی و هوشش و همین طور در مورد امپراطوری سیاهش داستانهایی شنیده بود، جالب بود که چگونه یک زن عامی و متوسط با تکیه بر ذکاوت بی نظیرش به چنین ثروت و شکوهی رسیده بود. عجیب اینجا بود که با وجود آنکه همه در مورد سوابق این زن اطلاع داشتند اما بخاطر ترس از او از ایجاد هر نوع مزاحمت برایش و حتی صحبت آشکار و بی پرده در مورد وی خودداری می کردند. شایع بود که او در مورد بسیاری از خانواده های سرشناس بریتانیا و اروپا و حتی خانواده های سلطنتی اسرار سیاهی را می دانست که به بهای مخفی و مسکوت نگهداشتن آنها از تمام مزاحمتهایی که افراد قدرتمند این خانواده ها ممکن بود برایش بوجود بیاورند می گریخت.
ایزابل اشاره ای به خدمتکاری که او را تا کنار میز راهنمایی کرده بود کرد:
- نوشیدنی...
خدمتکار تعظیمی کرده بی درنگ میز را ترک کرد.
مردها به احترام ایزابل که سیگار نمی کشید یکی پس از دیگری سیگارهایشان را خاموش کردند. ایزابل دست ورقی که بر روی میز قرار داشت را برداشت و آن را بر زد. خدمتکاری که برای آوردن نوشیدنی رفته بود با سینی نقره و چهار گیلاس کریستال بسیار نفیس در آن بازگشته با احترام گیلاسها را مقابل آنها گذاشت.
ایزابل دست ورق را بر روی میز گذاشته با سرگرمی گیلاسش را برداشت آن را کمی با حالت دایره وار مخصوصی تکان داد و بعد با احترام بالا برد. سه نفر دیگر هم به دنبال او گیلاسهایشان را بالا برده تکان کوچکی دادند. ایزابل گفت:
- به امید یک بازی خوب..
و بعد هر چهار نفر کمی از شراب مرغوبی که در گیلاسهایشان بود را چشیدند. ایزابل گیلاسش را بر میز گذاشته دست ورق را برداشت:
- اگر اجازه بدهید شروع می کنیم آقایان.
با اعلام موافقت رقبایش ایزابل بار دیگر مشغول بر زدن ورقها شد.
هنری با دقت به حرکتهای سریع و ماهرانۀ دستان ایزابل نگاه کرد، تماشای دستهای ایزابل سرگرم کننده و حتی مسحور کننده بود. ایزابل بر زدن ورقها را تمام کرده مشغول تقسیم آنها شد.
هنری احساس کرد که عرق سردی بر پیشانیش می نشیند و دستهایش یخ کرده اند. او بی اختیار پیش از آنکه ورقهایش را از روی میز بردارد گیلاسش را برداشته جرعه ای دیگر از آن نوشید تا شاید آرامشش را بازیابد. او سپس ورقها را از روی میز برداشته با دقت به آنها نگاه کرد... برای یک لحظه اتفاق عجیبی برایش افتاد، سرش به شدت گیج رفت و مقابل چشمهایش سیاه شدند! هنری با شگفتی نگاهش را از روی ورقها برگرفته گیج و مبهوت به اطرافش نگریست و خودش را تکانی داد... در کمال ناخرسندیش حتی عضلات بدنش اندکی کرخت بودند و لحظه به لحظه بی حس تر می شدند... فکر ترسناکی در ذهن هنری جرقه زد؛ او مسموم شده بود! هنری در آخرین تلاشش کوشید که از جایش برخیزد و بگریزد اما عضلات بدنش هیچ حرکتی نکردند و او بیهوش بر روی میز افتاد.
ایزابل و دو مرد دیگر با خونسردی بدون اینکه از جاهایشان حرکتی بکنند به بدن بیهوش هنری نگریستند. سپس ایزابل دستش را بالا برده اشاره ای به خدمتکارهایش کرد. یکی از خدمتکارها به سرعت جلو آمد و نبض هنری را از روی رگ گردنش کنترل کرد:
- او بیهوش است خانم...
ایزابل از جایش برخاست:
- عالیست.
به دنبال او دو مرد دیگر هم به سرعت از جاهایشان برخاستند. ایزابل لبخند کوچکی به آن دو زد:
- از کمک امروزتان بسیار متشکرم آقایان...
او سپس همچنان که رو به آن دو صحبت می کرد به یکی دیگر از خدمتکارها اشاره کرد:
- جاسپر شما را به اتاقی راهنمایی می کند تا لباسهایتان را عوض کنید و لباسهای خودتان را بپوشید و بعد از آن مباشر من مبلغی که قرار بود را به شما خواهد پرداخت... توصیه می کنم که همانطور که قرار بود بریتانیا را هر چه زودتر ترک کنید و به کشورهای خودتان بازگردید.
مردها هر دو تعظیمی کرده از ایزابل خداحافظی کردند و به دنبال جاسپر به راه افتادند.
آن روز هنری برای قمار با سه نفر دیگر، دو مرد و یک زن، به آنجا آمده بود. علاقۀ زیاد هنری به قمارهای بزرگی که در این خانه انجام می شدند تا آن روز چندین بار دیگر هم او را به آنجا کشانیده بود و همین موضوع باعث رنجش پدرش و سایر افراد نزدیک خانواده اش از او می شد.
پدرش اغلب طرز رفتار او را بی بندوبار می خواند و آن دو در این مورد با هم مشاجره هایی داشتند. در آخر هر مشاجره پدرش با پند و اندرز از او می خواست که خودش را در ملاعام و در جمع اشراف دیگر کنترل کند و باعث بی آبرویی خانواده و نام جویس نشود. پدرش بخصوص نگران این بود که او با قمارهای بی حساب و سنگینش ثروت خودش و حتی خانواده را بر باد بدهد و به همین دلیل به شدت با حضور او در مکانهایی مانند این ساختمان مخالف بود. به همین خاطر بود که او آن روز به صورت مخفیانه و با کرایه کردن کالسکه ای ناشناس به آنجا آمده بود.
هنری پشت در ساختمان کلاهش را برحسب عادت بر سرش مرتب کرد و در زد. دقیقه ای بعد مرد خدمتکار میانسالی با لباسهای رسمی در را به روی او گشود:
- خوش آمدید آقا.
هنری وارد ساختمان شده همچنان که کلاه، دستکشها و پالتویش را بیرون می آورد و به دست خدمتکار می داد با سرگرمی نگاه سریعی به اطرافش کرد. فضای داخل خانه تفاوت فاحشی با بیرون آن داشت؛ داخل ساختمان به طرز چشمگیری مجلل، پر شکوه و زیبا بود. وسایل تزئینی گرانقیمت و نفیس داخلی ساختمان یک تالار مخصوص بازی و سرگرمی مردانه که با سلیقه ای بسیار عالی طراحی و مبله شده بود را بوجود آورده بودند که با کله ها و شاخ های خشک شدۀ حیوانات وحشی شکار شده بر دیوارها و پوستهای زیبای دباغی شدۀ بعضی از آنها بر روی مبلها و زمین تالار اصلی و تعدادی تفنگهای خوش ساخت و با ارزش در گوشه و کنار تالار کامل شده بود.
هنری به سوی خدمتکار که مشغول مرتب کردن پالتو و کلاه او بر روی یک چوب رختی بود برگشت:
- آیا همه اینجا هستند؟
خدمتکار که کارش را تمام کرده بود تعظیم مودبانه ای به او کرد:
- همه به جز یک نفر آقا.
و بعد اشارۀ مودبانه ای به هنری کرد:
- لطفاً از این طرف.
او پشت سر خدمتکار از میان تالار گذشت. در یکی از گوشه های تالار پشت یک میز دو مرد دیگر با لباسهای خوش دوخت و فاخر نشسته بودند و هر دو مشغول کشیدن سیگار بودند. هنری با کنجکاوی آن دو را بررسی کرد، یکی از مردها احتمالاً همسن او بود و دیگری به مراتب مسن تر می نمود و هر دو چهره های غیر بریتانیایی داشتند. خدمتکار در کنار میز ایستاد و با ادب تعظیم کرده او را به دو مرد دیگر معرفی کرد.
مردها هر دو به احترام او از جایشان برخاستند و یکی پس از دیگری با او دست داده هر دو به زبان انگلیسی اما با لهجه های بیگانه به او روز بخیر گفتند. خدمتکار هر یک از مردها را نیز معرفی کرد:
- آقای توماس بونت (۱)... و آقای مایکل بائر(۲).
هنری همانطور که بر جایش می نشست گفت:
- از ملاقاتتان خوشبختم آقایان.
او سپس به خدمتکار اشار کرد و خدمتکار تعظیمی کرده از کنار میز آنها دور شد.
هنری هم به نوبۀ خود سیگاری روشن کرده با دو مرد دیگر مشغول صحبت شد. مرد جوان تر، توماس بونت، یک تاجر فرانسوی و از اهالی لیون (۳) فرانسه بود و مرد مسن تر یکی از اشراف زاده های ساکن شهر مونیخ (۴) آلمان بود و هر دو قرار بود برای مدت کمی در لندن بمانند.
چند دقیقۀ بعد آنها متوجه زن میانسالی شدند که به دنبال یکی از خدمتکارها به سوی میز آنها می آمد. زن به کنار میز رسید و خدمتکار طبق معمول او را معرفی کرد:
- خانم ایزابل کارلسون، آقایان.
(۱) Thomas Bonnet
(۲) Michael Bauer
(۳) Lyon
(۴) Munich
- اریک می توانم بدانم چرا برای من چیستان طرح می کنید؟ می توانستید از اول به جای اشاره های ناواضح همین حرف را به من بزنید!
اریک خندید:
- بخاطر اینکه باید بیاموزی که مثل یک شمشیرباز فکر کنی و در موقعیتهای مهم تصمیم بگیری... من همیشه در کنارت نخواهم بود تا استراتژیها و تاکتیک های لازم را برایت دیکته و معنی کنم.
لی لی با اندوه زانوهایش را در آغوشش جمع کرد و آه کشید:
- متاسفم که شما را در همین اولین جلسه ناامید کردم اریک... اما امشب افکارم مشوشتر از این هستند که بتوانم استراتژیهای شمشیربازی را از روی اشاره های گنگ شما کشف کنم و بیاموزم.
اریک بی اختیار مقابل ایلنا بر زمین نشست و او هم به تقلید از لی لی زانوهایش را در میان بازوهایش گرفت. لی لی با چهره ای گرفته و رنگ پریده به اریک نگاه کرد:
- آیا فکر می کنید سفر امروز پدر به لندن ارتباطی با سفر هنری جویس به آنجا دارد؟
اریک لحظه ای مکث کرد و با تردید و دودلی به ایلنا نگاه کرد. لحظه ای بعد او نفس عمیقی کشید و سکوت را شکست:
- لی لی دوست داری چه پاسخی بشنوی؟
ایلنا آه کشید:
- حقیقت را... لطفاً.
اریک سرش را تکان داد و نگاه نافذ و عمیقش را در چشمهای ایلنا دوخت:
- من فکر می کنم که سفر پدر به لندن فقط و فقط به سفر هنری ارتباط دارد!
لی لی از اضطراب در خودش فرو رفت و رنگش کمی پرید:
- آیا پدر چیزی در این مورد به شما گفتند؟
اریک سرش را به علامت نفی تکان داد:
- بعد از بیشتر از بیست سال زندگی در کنار پدر آنقدر او را می شناسم که دلیلهایی مانند " ملاقات با یک شریک تجاری" را باور نکنم.
لی لی هراسان و درمانده به خودش پیچید و لبش را گاز گرفت:
- خداوندا... واقعاً نگران او و سلامتیش هستم. اگر اتفاقی برایش در این سفر بیفتد هرگز نمی توانم خودم را ببخشم.
اریک با مهربانی پشت دست لی لی را با نوک انگشتهایش نوازش کرد و با لحنی صمیمی گفت:
- ایلنا نمی خواهم با مزخرفاتی مثل "همه چیز خوب پیش خواهد رفت" وقتت را بگیرم... فقط می گویم که پدر بسیار زیرک و باتجربه است و خودش را با بی احتیاطی در خطر نخواهد انداخت. من اعتماد زیادی به او دارم و به همین خاطر سعی می کنم از نگرانی بیش از اندازه بپرهیزم. توصیه می کنم که تو هم به او اعتماد داشته باشی.
ایلنا به سختی لبخند زد و سرش را با درماندگی به طرفین تکان داد. اریک که متوجه اضطراب و درماندگی او شده بود کوشید که او را کمی بخنداند. او به شوخی پوزخندی زد و با طعنه گفت:
- اگر راستش را بخواهی با در نظر داشتن سابقۀ پدر من بیشتر نگران سلامتی هنری هستم!!
لی لی با شنیدن این جمله بی اختیار خندید. او سرش را بلند کرد و در چشمهای اریک نگاه کرد، در چشمهای مرد جوان گرما، محبت و صمیمیت ویژه و شیرینی وجود داشت که به او نیرو بخشید و آرامش داد. اریک کوشید که موضوع بحث را کمی عوض کند:
- برای من عجیب است که با وجود اینکه تربیت شما در هندوستان مانند بردارهایتان بوده است پابه پای آنها شمشیربازی نیاموختید.
ایلنا سرش را تکان داد:
- در ابتدا من هم واقعاً دوست داشتم که همپای آنها شمشیربازی بیاموزم. اما خانم و آقای رادفورد به این نتیجه رسیده بودند که رفتار و پرورش من تا همین جا هم بیش از آنچه که باید پسرانه و به دور از شیوۀ تربیت یک دوشیزۀ جوان است و به شدت با این خواستۀ من مخالفت کردند. من هم پس از مدتی دست از اصرار کشیدم و به برنامه های خودم مشغول شدم.
اریک لبخند کوچکی زد و سرش را به علامت فهمیدن تکان داد. او سپس گفت:
- من از اینکه به شما شمشیربازی بیاموزم بسیار خوشحال می شوم لی لی و فکر می کنم آموختن آن روش مناسبی برای بالا بردن قدرت بدنیت خواهد بود. اما استفاده از شمشیر روش خوبی برای دفاع شخصی نیست، اگر دوست دارید که بتوانید از خودتان در موقعیتهای خطرناک دفاع کنید بهتر است فنون دفاع شخصی را بیاموزید.
ایلنا با استفهام به اریک نگاه کرد، اما جرات نکرد که از او برای آموختن فنهای دفاع شخصی هم کمک بخواهد و در عوض گفت:
- چطور می توانم این فنها را بیاموزم؟
چشمهای اریک درخشیدند و خودش با لحنی جدی جواب داد:
- اگر دوست داشته باشید من می توانم در کنار شمشیربازی تعدادی از فنهای مهمتر را به شما یاد بدهم و بعد اگر هنوز هم مایل بودید به یادگرفتن فنون جزئی تر می پردازیم.
ایلنا با قدردانی لبخند مهربان و شیرینی به اریک زد:
- نمی دانم چطور از محبتهایت تشکر کنم اریک عزیز.
اریک هم با لبخندی پاسخ ایلنا را داد:
- لازم به تشکر نیست، اطمینان داشتن از سلامتی و امنیت تو پاداش بزرگی است.
آن دو برای لحظه های کوتاهی در سکوت در چشمهای یکدیگر نگاه کردند. اندکی بعد ایلنا از جایش برخاست و اریک نیز به دنبال او بر پاهایش ایستاد. ایلنا در مقابل اریک کمی بر زانوهایش خم شد:
- فکر می کنم امشب به اندازۀ کافی تمرین کرده ام. اگر اجازه بدهید من به اتاقم باز می گردم و شما را تنها می گذارم تا اگر دوست دارید به تمرینهای خودتان بپردازید.
اریک که دوست نداشت از لی لی جدا شود با دودلی پا به پا شد:
- من هم ترجیح می دهم به اتاقم بازگردم. اگر دوست داشته باشی تو را تا مقابل اتاقت همراهی می کنم.
ایلنا لبخندی زد:
- خوشحال می شوم...
اریک شمشیرها را از زمین برداشته به جاهایشان باز گرداند و سپس هر دو نفر شانه به شانۀ یکدیگر به سوی پلکان زیرزمین به راه افتادند.
اریک این بار در مقابل او ایستاد، شمشیرش را به سرعت بالا آورد و با آن شمشیر لی لی را متوقف کرد... سپس مرد جوان با سرعت و قدرت فوق العاده ای در یک حرکت نیم دایره ای شمشیر خودش و به همراه آن دست و شمشیر لی لی را پایین آورد و پیش از آنکه ایلنا بتواند حرکتی بکند در نیم دایرۀ دیگری شمشیرش را بالا آورده کنار گردن او قرار داد!!
با این حرکت اریک رنگ صورت لی لی ابتدا از ترس سفید و لحظه ای بعد از خجالت به شدت قرمز شد. اریک آرام زمزمه کرد:
- نباید یک اشتباه را دوبار انجام بدهی.
لی لی با ناراحتی به خودش پیچید:
- اما من سعی کردم که موقعیت بهتری را برای حمله انتخاب کنم.
اریک خندید:
- استراتژی در شمشیربازی همانقدر مهم است که مهارت و سرعت... پیش از حمله ات خوب فکر کن و شانست را برای شکست دادن من بسنج.
ایلنا بار دیگر به جای سابقش برگشت و با حالتی قاطع و راسخ گارد گرفت، تصمیم داشت که این بار با دقت تمام حمله کند. او در حالیکه با خونسردی کامل در چشمهای اریک خیره شده بود چندین نفس عمیق کشید، شمشیرش را محکم در دستش فشرد و بعد به اریک حمله کرد.
در کمال ناخرسندی ایلنا صحنه دقیقاً مانند بار قبل پیش رفت؛ اریک محکم و استوار بر جایش ایستاد، شمشیرش را به سرعت بالا آورد و ضربۀ او را به راحتی در هوا متوقف کرد و بعد با چالاکی و قدرت شمشیر و دست وی را به همراه شمشیر خودش پایین آورد. با این تفاوت اصلی که این بار مرد جوان به جای اینکه دوباره شمشیرش را بالا بیاورد با یک حرکت قوی دستش او را محکم به عقب راند.
لی لی که به هیچ عنوان انتظار چنین حرکتی را نداشت با ضربۀ دست سنگین اریک عملاً به عقب پرتاب شده تعادلش را از دست داد و محکم از پشت بر زمین خورد. ایلنا از درد چشمهایش را بست و نالۀ خفه ای کرد، همه چیز طوری سریع اتفاق افتاده بود که او به شدت گیج و مبهوت شده بود.
لحظه ای بعد ایلنا چشمهایش را گشود و با آزردگی به اریک نگاه کرد، ظاهراً اریک هم نتوانسته بود چنین نتیجه ای را برای ضربه اش پیش بینی کند زیرا بی حرکت در همان حالت سابقش بر جایش ایستاده بود و با دهان باز و چشمهای متعجب به او نگاه می کرد.
اریک بی درنگ به خودش آمد و با نگرانی به سمت او دویده کنارش زانو زد:
- خدای من... ایلنا واقعاً متاسفم... آیا آسیب دیده ای؟
ایلنا با لحنی شگفت زده و ناراحت پاسخ داد:
- نه... چرا مرا این طور زمین زدید؟!
اریک از خجالت قرمز شد، او بلافاصله دستش را پشت کمر ایلنا گذاشته به او کمک کرد تا خودش را صاف کند و من من کنان گفت:
- اگر راستش را بخواهی می خواستم تو را بخاطر سه مرتبه تکرار یک اشتباه کمی تنبیه کنم... اما باید اعتراف کنم که بعد از سالها شمشیربازی با پدر و مردهای دیگر تخمین مناسبی از وزن و قدرت بدنیت نداشتم و ناخودآگاه دستم را بسیار محکم تر از آنچه که باید تکان دادم؛ بخاطر این اشتباهم جداً از تو عذر می خواهم لی لی.
ایلنا با ناباوری به صحبتهای اریک گوش داد و بعد با خجالت پرسید:
- می توانم بدانم اشتباهی که مرا لایق چنین تنبیهی کرد چه بود؟
اریک نفس عمیقی کشید و با مهربانی در چشمهای زیبا اما غمگین لی لی نگاه کرد و از فکر اینکه به خاطر رفتار او ایلنای عزیزش ناراحت شده است دچار عذاب وجدان شد. او به زودی بر خودش مسلط شده پاسخ داد:
- به تو گفته بودم که حرکت اول بسیار مهم است... و گفته بودم که پیش از حمله ات باید خوب فکر کنی و شانست را برای شکست دادن من بسنجی!
لی لی اعتراض کرد:
- من هم سعی کردم که به توصیۀ شما عمل کنم.... اما من هیچ شانسی برای شکست دادن شما نداشتم و بنابراین ...
اریک با لحنی جدی و چهره ای گرفته جملۀ ایلنا را برید:
- پس نباید اولین حمله از جانب تو می بود!
لی لی که انتظار چنین پاسخی را نداشت در سکوت برای لحظاتی به چهرۀ جدی اریک نگریست و بعد در حالیکه گونه هایش کاملاً گل انداخته بودند سرش را با ندامت پایین انداخت. اریک این بار با لحنی آرام تر و مهربان تر ادامه داد:
- لی لی عزیزم اگر مهارت و قدرت حریفت بیشتر از تو است یا حدس می زنی که این طور باشد نباید اولین حمله از جانب تو صورت بگیرد... چون نه تنها چیزی بدست نخواهی آورد بلکه ممکن است به راحتی جانت را ببازی! در عوض اجازه بده که حریفت اولین حمله را انجام بدهد، به این ترتیب به او شانس اشتباه کردن را خواهی داد.