تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - مادر (۱) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

آن روز صبح وقتی که لی لی از خواب برخاست و به ساعت اتاقش نگریست با رضایت لبخند زد، او بالاخره به موقع برای صبحانه از خواب برخاسته بود و علاوه بر آن آرام آرام به عادت مطبوع سحرخیز بودنش باز می گشت. لی لی با خودش اندیشید؛ "روز دوم زندگیم در نورسهمپتن..." و با خوشحالی لبخند زد. دیروز واقعاً روز زیبایی را در کنار پدرش، اریک و سایرین سپری کرده بود و آن روز قرار بود به همراه والتر به کلیسایی که مادرش در حیاط آن مدفون بود بروند. ایلنا از ته دل آه کشیده عضلاتش را تا جایی که درد گرفتند منقبض کرد ، چقدر غم انگیز بود که تنها خاطراتش از مادرش همگی با مرگ و درد عجین بودند.

دختر جوان از رختخواب بیرون آمد تا برای صبحانه آماده شود. او به کنار پنجره رفت و آن را گشود تا کمی هوا بخورد. چند دقیقۀ بعد لی لی که کاملاً سر حال آمده بود زنگ زد تا فیبی برای کمک به او به اتاق بیاید و خودش به سراغ کمد لباسهایش رفته لباس مشکی ساده و زیبایی که تورهای سفید داشت را برای آن روز انتخاب کرده بیرون آورد.

هنگامی که لی لی به سالن غذاخوری وارد شد اریک قبلاً به سالن آمده بود و با دقت مشغول مطالعۀ روزنامه اش بود. ایلنا با ادب به او سلام کرد و اریک بامتانت از جایش برخاسته به استقبال او آمد:

- امیدوارم که استراحت خوبی کرده باشید ایلنای عزیز.

ایلنا نفس عمیقی کشید و لبخند زد:

- متشکرم. اگر راستش را بخواهید دیشب اولین شبی بود که بعد از مدتها آسوده و راحت تا صبح خوابیدم. آیا شما هم خوب استراحت کردید؟

اریک با لبخندی مودب سرش را تکان داد:

- البته، متشکرم.... و خوشحالم که می بینم شما سرحالید.

نگاه کنجکاو ایلنا به سوی روزنامه ای که اریک بر روی میز رها کرده بود کشیده شد. اریک که متوجه کنجکاوی او شده بود گفت:

- پدر اصولاً سر وقت به تالار می آیند. آیا مایلید تا آمدن ایشان کمی روزنامه بخوانید؟

ایلنا با خجالت سرش را تکان داد:

- متاسفانه فکر نمی کنم که از روزنامۀ محلی نورسهمپتن چیز زیادی بفهمم زیرا افراد، نقاط و پروژه های مورد نظر مطالب روزنامه را نمی شناسم و شما خوب می دانید که روزنامه های محلی در شهرهای کوچک کاملاً برای استفادۀ ساکنان آن طراحی شده اند. علاوه بر آن دوست ندارم که شما را از روزنامه تان محروم کنم و مزاحمتان شوم.

اریک خندید:

- شما مزاحم من نمی شوید ایلنا. اگر مایل باشید من مطلبی که خودم مشغول خواندن آن بودم را برایتان تعریف می کنم و همه چیز را مفصل برایتان شرح می دهم.

ایلنا با شادی دستهایش را به هم قلاب کرده خندید:

- پیشنهادتان عالیست اریک عزیز. متشکرم.

آنها بر روی مبلهای جداگانه نشستند و اریک مشغول توضیح شد. مرد جوان آرام و شمرده با جملات مختصر و مودبانۀ همیشگیش ابتدا در مورد روزنامه، ناشر و سردبیر آن و سپس در مورد نویسندۀ آن مطلب خاص توضیح داد و در آخر به سراغ اصل مقاله رفت. مقاله در مورد راه آبی به نام گراند یونیون کانال (۱) بود. ایلنا از قبل هم در مورد این کانال و بسیاری از کانالهای آبی بریتانیا از رابرت و برادرهایش آموخته بود. گراند کانال دو شهر مهم بریتانیا یعنی بیرمنگهام و لندن را به هم متصل می کرد و در این میان از نزدیک بعضی شهرهای کوچکتر مانند نورسهمپتن نیز می گذشت. مطلبی که اریک مشغول خواندنش بود در مورد جنبه های اقتصادی و آیندۀ این کانال صحبت می کرد.

مدت زیادی طول نکشید که والتر هم با روی گشاده وارد تالار شد. ایلنا و اریک هر دو با ادب از جایشان برخاستند و سلام کردند. لی لی با شادی به استقبال پدرش رفته آن دو یکدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند. والتر با دقت به چهرۀ لی لی نگریست و تصمیم گرفت که دخترش آن روز کاملاً سر حال است:

- عزیزم می بینم که دیشب خوب استراحت کرده ای.

- همین طور است و متشکرم پدر.

والتر به ایلنا لبخند زد و او را به سوی میز صبحانه راهنمایی کرد و سپس به اریک که او هم به سوی میز می آمد نگریست:

- تو چطور پسرم؟ آیا شب خوبی داشتی؟

- البته پدر متشکرم.

هر سه نفر بر سر میز نشستند و مشغول صبحانه شدند. پس از اندکی والتر رو به اریک پرسید:

- اریک آیا امروز به شهر می روید؟

- بله پدر... نگران بیماران، مطب و کارهایم در بیمارستان هستم. تا همین امروز هم بیش از اندازه آنها را به تاخیر انداخته ام و بهتر است هر چه زودتر به آنها رسیدگی کنم.

والتر لبخند مهربانی به اریک زد و اریک به نوبۀ خود پرسید:

- شما چطور؟ آیا قصد ندارید که به شهر بروید؟

والتر همچنان که با صبحانه اش مشغول بود از گوشۀ چشم به ایلنا نگاه کرده سرش را تکان داد:

- امروز من و ایلنا به کلیسای سپولکر مقدس (۲) خواهیم رفت. اما من به ادارۀ پلیس نخواهم رفت.

اریک با شیطنت به پدرش نگاه کرد؛ باور نکردنی بود که حضور ایلنا این طور والتر را از کارها و ادارۀ پلیسش دور کرده و بازداشته بود! والتر منظور نگاه اریک را فهمید ولی تصمیم گرفت که به روی خودش نیاورد و همچنان به نوشیدن چایش ادامه داد.

اریک با دقت به لی لی نگاه کرد، حالا بهتر می فهمید که چرا لی لی این لباس سیاه ساده را بر تن کرده است. اریک آه کوچکی کشید و به یاد زمانی افتاد که به تازگی والدینش را از دست داده بود و خودش و تمام نزدیکانش لباسهای سیاه می پوشیدند و او چقدر از آن لباسها بیزار بود.

او با دلتنگی با خودش اندیشید که چهرۀ شاد ایلنا در لباس سیاهش معصومتر و غمناکتر و اندام ظریفش شکننده تر به نظر می آمد. اگرچه لباس ایلنا بسیار زیبا و با وقار بود و یقه و آستینهای توری سفیدش جذابیت خاصی به صورت و گردن لی لی می بخشیدند ولی اریک احساس کرد که چقدر دوست دارد که دختر جوان را از این لباسهای غمبار بیرون بیاورد و لباسهای شاد و زیبای رنگیش را به او بپوشاند. مرد جوان با این افکار سرش را تکان داد، آه آرامی کشید و یکبار دیگر کوشید که حواسش را بر روی صبحانه اش متمرکز کند.

 

(۱) Grand Union Canal

(۲) Holy Sepulchre

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 4:53  توسط قصه گو  |