ایلنا با عجله و پیش از آنکه هنری بتواند برای متوقف کردن وی واکنشی نشان بدهد خودش را به رز رسانید و در حالیکه می کوشید رفتارش کاملاً عادی باشد دست او را در دستش گرفت و گفت:
- سلام دوست عزیز... خوشحالم که شما را اینجا می بینم.
رز بدون آنکه جوابی به لی لی بدهد سرش را کمی خم کرد و با حالتی کنجکاو به او نگریست. لی لی نگاه پر از التماس و درمانده اش را در چشمان او دوخته لبش را گاز گرفت، انگار که به او التماس می کرد که هر چه زودتر آنجا را ترک کنند.
هنری که به خودش آمده بود با چند قدم بلند خودش را به دو دختر جوان رسانید:
- روز بخیر خانم همیلتون...
رز با دقت در چشمان هنری نگریست و برق گرسنه و پر هوس ترسناکی را در چشمان او دید، حالا می فهمید چرا دوست بیچاره اش این طور مستاصل و وحشت زده شده است. او به خودش آمد:
- روز بخیر آقای جویس...
و سپس رو به لی لی گفت:
- ایلنای عزیز، من برای مسئلۀ بسیار مهمی باید بی درنگ به منزل بازگردم. اگر موافق باشید همین حالا حرکت کنیم...
ایلنا سرش را تکان داد:
- البته... حتماً...
هنری که متوجۀ نقشۀ آن دو شده بود با ناخرسندی دندانهایش را به هم سایید و لبخند دو پهلویی به آنها زد اما تصمیم گرفت بیش از این مزاحمشان نشود. دو دختر جوان دست در دست هم به سراغ صحرا رفتند تا لی لی او را بگشاید و سپس هر دو نفر سوار بر اسبهایشان شدند. رز از بالای اسبش با هنری خداحافظی کرد:
- خدا نگهدار آقای جویس.
و ایلنا نیز به علامت خداحافظی با ادب سرش را خم کرد و سپس هر دو نفر به سرعت حرکت کردند.
وقتی که اندکی از هنری دور شدند رز برگشت و به پشت سرش نگریست تا مطمئن شود هنری آنها را تعقیب نمی کند، خوشبختانه کسی پشت سرشان نبود. رز کمی بر سرعت اسبش افزود تا به لی لی رسید و درست پهلوی او قرار گرفت. او با دقت به صورت ایلنا نگریست، رنگ لی لی پریده بود و همچنان که به شدت دندانهایش را بر هم می سایید به سختی نفس می کشید. درست مثل اینکه لی لی در عالم دیگری بود، او حتی متوجه رز که در کنارش حرکت می کرد نیز نشده بود. رز آرام او را صدا زد:
- ایلنا... ایلنا...
ایلنا به خودش آمده تقریباً از جایش پرید، او برگشت و با تعجب به رز نگریست، کاملاً فراموش کرده بود که رز هم همراه اوست. رز آرام و با دلسوزی پرسید:
- ایلنا... آیا همه چیز مرتب است؟
ایلنا بدون اینکه پاسخی برای این سوال وی داشته باشد اندکی در سکوت به او نگریست. او سرانجام با صدایی بریده بریده زمزمه کرد:
- همه چیز مرتب است دوست عزیز.
رز لبخند پر غمی به او زد، او می دانست که هنری جویس چقدر می تواند آزار دهنده و سرسخت باشد و حالا برای لی لی که این طور طرف توجه و در نتیجه آزار چنین انسانی قرار گرفته بود دلش می سوخت. تا منزلشان راه زیادی باقی نمانده بود و رز تصمیم گرفت که بیشتر از این در راه با لی لی صحبت نکند و او را به حال خودش رها کند.
وقتی که به ساختمان زیبا و مجلل خانوادۀ همیلتون وارد شدند رز و لی لی مانند همیشه مستقیم راه اتاق رز را در پیش گرفتند. در اتاق شخصی رز هر دو نفر کلاهها و دستکشهایشان را بیرون آوردند و با فراغت بر دو مبل جدا نشستند. رز با دقت به صورت ایلنا نگریست، لی لی همچنان بیتاب و آزرده بود. او آرام به سوی لی لی خم شده گفت:
- ایلنا، آیا هنری هنوز هم از هر فرصتی برای آزارت استفاده می کند؟
لی لی سرش را بلند کرده با اندوه به او نگریست و آه عمیق و سوزناکی کشید:
- آه خدای من... رز... واقعاً متشکرم که به موقع سر قرارمان آمدی و مرا از دست او نجات دادی.
رز لبش را گاز گرفت و دست ایلنا را دوستانه فشرد:
- می دانی که من از یاری تو بسیار خوشحال می شوم لی لی.
ایلنا با دلتنگی و خشم به رز نگریست:
- اصلاً نمی فهمم چرا او این طور مزاحم من می شود؟ من هرگز به درخواستهای او و به رفتار بی نزاکتش به هیچ نوعی ابراز علاقه و توجه نکرده ام!... و او همچنان به خودش اجازه می دهد که در هر موقعیتی راه را بر من سد کند و خواسته های چندش آورش را تکرار کند!
برای مدت کوتاهی سکوت بین آن دو برقرار شد. سرانجام رز در حالیکه سرش را با ناراحتی تکان می داد گفت:
- اصلاً نمی دانم چه پیشنهادی به تو بدهم... من هرگز چنین خواهان کله شق و بی نزاکتی نداشته ام... مردان جوان اشراف زاده ای که افرادی مانند من و تو با آنها برخورد می کنیم همگی بسیار مودبند و هرگز به خودشان اجازۀ اصرار بیجا و ایجاد مزاحمت نمی دهند.
رز یکبار دیگر سکوت کرد. او سپس مانند اینکه فکر جالبی کرده باشد با هیجان به ایلنا نگریست:
- اوه... حالا که او مانند یک اشرافزاده رفتار نمی کند شاید تو هم باید مانند یکی از عوام با او برخورد کنی و او را با خشم و حتی بی نزاکتی از خودت برانی.
لی لی سرش را با اندوه به علامت منفی تکان داد:
- شاید باور نکنی اما خودم هم قبلاً به چنین نقشه ای اندیشیده ام. تنها نتیجۀ این کار خجالت زده و تحقیر شدن خودم و پدرم خواهد بود بدون اینکه کوچکترین تغییری در رفتار هنری پدید بیاید... اگر راستش را بخواهی فکر می کنم هنری از بازی کردن با من و به دام انداختنم لذت می برد و این کار تنها او را برای ادامۀ تلاشش ترغیب می کند.