رز سکوت کوتاهی کرد و با غصه سرش را تکان داد:
- بسیاری از کسانی که از هنری زخم خورده اند از خانواده ها متوسط جامعه هستند. دخترانی که به امید خام ازدواج با مردی ثروتمند و اشراف زاده چون هنری به سرعت خام می شوند. برای مثال تعداد زیادی از دخترانی که در کارخانۀ او مشغول به کار هستند با هنری رابطه داشته اند... پس از آنکه هنری از این دختران بیچاره کام می گیرد، دخترها یا از ترس آبرویشان و یا از ترس هنری جویس مجبور به سکوت هستند. ظاهراً هنری بسیار خوب می داند که چگونه با استمرار و فشار دخترها را وادار به تن دادن به خواسته هایش کند و بعد با تهدید آنها را از سر خودش باز کند!
ایلنا به سختی آب دهانش را فرو داد و از ترس عملاً در مبلش از حال رفت، "استمرار و فشار" دقیقاً همان رفتاری بود که هنری با او می کرد! خدا می دانست اگر او به خواسته های هنری تن نمی داد این مرد از خود راضی و متکبر چه راه حل افراطی را برای رام کردن او می یافت؟! رز کمی به سوی ایلنا خم شده یکبار دیگر ادامه داد:
- اما بعضی از ماجراهای مربوط به هنری واقعاً درد آور و ترسناک هستند...
رز سکوت کرد و با دودلی لبش را گزید. ایلنا با بیتابی و عزمی راسخ به سوی او خم شده نگاه جدیش را در چشمان او دوخت:
- رز جریان چیست؟
رز چشمهایش را بست نفسش را برای چند ثانیه در سینه حبس کرد. سپس چشمهایش را گشود و آرام گفت:
- یکی از این ماجراها مربوط به زن و شوهر نسبتاً جوانی به نام مارچ (۱) است که مدتی پیش در نورسهمپتن زندگی می کردند. مرد در کارخانۀ هنری جویس مشغول به کار بود... و ظاهراً به نوشیدن مشروبات الکلی و قمار علاقۀ خاصی داشت. دقیقاً نمی دانم که آقای مارچ چگونه به یکی از پایه های قمار و خوشگذرانی هنری جویس تبدیل شده بود اما آنها به کرات برای نوشیدن مشروب و قمار با یکدیگر ملاقات می کردند. در یکی از این شبها آقای مارچ دائماً در بازی بدشانسی آورده و در چند دست بازی همۀ مایملکش را به هنری می بازد....
رز سکوت کرد و با اندوه فراوان انگشتهایش را در هم قلاب کرد و فشرد. ایلنا با بی صبری اصرار کرد:
- و بعد از آن چه شد؟...
رز سرش را با غصه تکان داد:
- ایلنا می دانی که اعتیاد به قمار چگونه است... شخص قمارباز هر چه بیشتر می بازد بیشتر ترغیب می شود که به قمارش ادامه دهد تا شاید بتواند داراییهای از دست رفته اش را پس بگیرد... مسئله اینجا بوده است که مرد دیگر چیزی برای شرط بندی نداشته است تا بوسیلۀ آن بازی را ادامه دهد... و در نتیجه در آخرین دور بازی شرط بندی وحشتناکی انجام می دهد... شرط بندی بر سر همسرش...
ایلنا احساس کرد که نفسش بند می آید و خون به شدت به صورت و سرش می دود... تا جایی که صدای ضربان قلبش را در گوشهایش می شنود! او بی اختیار و مسخ شده در مبلش فرو رفت و به رو به رویش خیره شد. سخنان رز آنقدر هولناک و آزار دهنده بودند که او حتی شک داشت که موضوع آن چیزیست که او می اندیشد! سکوتی طولانی که به نظر ایلنا تا ابد طول کشید در اتاق برقرار شد... بدون آنکه هیچ یک از آن دو قدرت شکستن آن را داشته باشند.
سرانجام این ایلنا بود که با صدایی که به گوش خودش هم ناآشنا و بریده بریده آمد زمزمه کرد:
- این غیر ممکن است!... برده داری در بریتانیا غیر قانونیست... چطور ممکن است مردی بر سر همسرش شرط بندی کند!
رز آه کشید:
- برای افراد عادی چنین شرط بندی غیر ممکن است دوست عزیز، اما ما در مورد یکی از مردان خانوادۀ جویس صحبت می کنیم!
ایلنا لبهایش را جوید و با نگاه به رز التماس کرد که ادامه دهد. رز سرش را با ناخرسندی تکان داد:
- همان طور که می توانی حدس بزنی مرد نادان این دست شرط بندی را هم می بازد و در نتیجه هنری او را وادار می کند که همسرش را به عنوان خدمتکار به عمارت او بفرستد!... هیچ کس نمی داند که در مدتی که زن بیچاره در خانۀ هنری در ظاهر به عنوان خدمتکار اسیر بوده است چه بر او گذشته است... در هر حال به محض اینکه اخبار مربوط به این ماجرای هولناک رو می شود بزرگان شهر به شدت به هنری اعتراض می کنند... هنری با سرسختی اظهار می کند که خانم مارچ صرفاً به عنوان خدمتکار در خانه اش مشغول به کار است و هر وقت که مایل باشد می تواند عمارت او را ترک کند ولی افرادی مانند پدر من و پدرت ادعای او را قبول نمی کنند. خوب به خاطر می آورم که پدر و تعدادی دیگر از افراد با نفوذ شهر مشغول بررسی راههای قانونی برای بیرون آوردن خانم مارچ از خانۀ هنری جویس بودند و متاسفانه هیچ راه حلی برای این مشکل نمی یافتند.