تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - صحبت با رز (۶) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

ایلنا تقریباً از کوره در رفت و با اخم و دلخوری گفت:

- چه گفتی؟... همه می دانستند که در خانۀ هنری چه می گذرد و هیچ کس نمی توانست جلوی او بایستد؟!

- متاسفانه موضوع این قدر ساده و پیش پا افتاده نبود! بزرگان شهر در صورتی می توانستند وارد منزل هنری شوند که هنری آنها را دعوت کند، افراد پلیس هم تنها در صورتی می توانستند در این کار دخالت کنند که هنری مرتکب جرمی شود و از ظاهر امر به نظر نمی آمد که هیچ یک از رفتارهای هنری غیر قانونی باشد، خانم مارچ و همسرش هیچ کدام در ظاهر اعتراضی به کار او در عمارت هنری نداشتند و هیچ یک از خدمتکارها و افرادی که در عمارت هنری رفت و آمد دائمی داشتند گزارشی در مورد بد رفتاری هنری با زن بیچاره نمی دادند! در اصل هیچ کس جرات بیان حقیقت و ابراز شکایت علیه هنری جویس را نداشت!

ایلنا یکبار دیگر در مبلش فرو رفت و نفسهایش به شماره افتادند، باور نمی کرد که همۀ مردم شهر، و حتی پدرش، از ترس منافع و موقعیتشان کنار نشسته بودند و به هنری اجازۀ کاری چنین وحشتناک را داده بودند! او چشمهایش را بست و خودش را اسیر در خانۀ هنری جویس تصور کرد و اینکه مجبور به تحمل تمام کارهای او و ترسناکتر از هر چیز مجبور به همبستری با او باشد... تصوراتش آنچنان ناراحت کننده بودند که برای دقایقی دچار حالت تهوع و سر درد شدیدی شد.

رز که در سکوت غمزده ای دوستش را نگاه می کرد متوجه رنگ به شدت پریده و ناخوشی لی لی شد. او با نگرانی از جایش برخاست و خودش را به کنار ایلنا رسانید و او را کمی در آغوش گرفت:

- لی لی عزیزم... مرا ببخش... نباید چنین چیزهای آزار دهنده ای را برایت تعریف می کردم. آیا حالت خوب است؟

لی لی سرش را تکان داد و کوشید که چیزی بگوید اما دهانش کاملاً خشک و تلخ شده بود و صدایی از گلویش خارج نشد. رز با ناراحتی لیوان شربتی که بر روی میز بود را برداشت و آن را به دست ایلنا داد. لی لی با حرکت سر از دوستش تشکر کرد و آرام آرام شربت را نوشید. وقتی که حالش کمی بهتر شد به رز نگاهی کرد و با صدایی خونسرد و آرام پرسید:

- رز آیا ممکن است بقیۀ ماجرا را نیز برایم تعریف کنید؟

رز با دودلی با خودش کلنجار رفت ولی تصمیم گرفت که ایلنا حق دارد بقیۀ داستان را نیز بداند. او به مبل خودش بازگشت و نفس عمیقی کشیده شروع به صحبت کرد:

- طبق معمول در هنگامی که همه فکر می کردند چاره ای به جز صبر ندارند اریک هامند که از رفتار هنری به تنگ آمده بود با یک حرکت... ترسناک.... همه چیز را تمام کرد...

ایلنا از شنیدن این حرف تکانی خورد:

- اریک؟!...

رز سرش را به علامت مثبت تکان داد:

- البته... اریک که مانند همیشه از رفتا متفرعن و زنندۀ هنری منزجر بود بار دیگر در مقابل او ایستاد.

رز سکوت کوتاهی کرد و به لی لی که با حالتی شوک شده به او می نگریست نگاه کرد. او که متوجه تعجب لی لی شده بود آرام پرسید:

- تو می دانستی که اریک و هنری به شدت از یکدیگر بیزارند، این طور نیست؟

لی لی سرش را به علامت نفی تکان داد:

- می دانستم که این دو نفر روابط دوستانه ای با یکدیگر ندارند ولی نمی دانستم که این طور روابطشان تیره است.

رز ابروهایش را بالا برد و با هیجان گفت:

- اگر این دو نفر را به مدت یک روز در یک اتاق با هم حبس کنی فردای آن روز فقط یکی از  آنها زنده از اتاق خارج خواهد شد!... و البته با توجه به اندام و قدرت بدنی آنها حدس می زنم که آن یک نفر اریک باشد!

لی لی و رز هر دو از حرف شوخ طبعانه و پر اغراق رز به خنده افتادند. اندکی بعد که هر دو آرام تر شدند رز آرام گفت:

- من درست نمی دانم که دلیل این انزجار بیش از حد بین اریک و هنری چیست، اما ظاهراً روابط این دو از نوجوانیشان بسیار تیره بوده است. بخصوص اینکه اریک بخاطر شغلش و رفتار متین و مهربانش این طور طرف اعتماد و علاقۀ اطرافیانش و مردم شهر است هنری را دیوانه می کند. از همه مهمتر در مقابل قدرت خانوادگی هنری، اریک حمایت بی دریغ پدربزرگش و پدر تو را دارد که به او شهامت می دهد تا بر خلاف سایر مردم این شهر در مقابل تمام کارهای هنری بایستد و مقاومت کند و این موضوع برای هنری بسیار سنگین است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:36  توسط قصه گو  |