تبليغاتX
Lilies of the valley (لی لی های دره) - صحبت با رز (۷) type="text/javascript">
(داستان)چشمانش را بست و نفسش به شماره افتاد.. تقدیر او و خانواده اش را چه بی پروا به بازی گرفته بود.

رز خم شد و لیوانش را برداشته اندکی از شربتش نوشید و سپس ادامه داد:

- در هر حال این اریک بود که از این جنجال به تنگ آمد. یک شب که پدرت در نورسهمپتن نبودند اریک به باری که شبها هنری وقتش را برای خوشگذرانی در آن می گذراند رفته از او خواست که بر سر بازگشت خانم مارچ به خانه و کنار همسرش با هم تخته نرد بازی کنند. تا جایی که من می دانم هنری اریک را وادار کرد که بر سر یکی از زمینهای کشت پنبۀ بسیار بزرگ و حاصلخیزش شرط بندی کند و او خودش بر سر رهایی خانم مارچ بازی کرد... و خوشبختانه اریک در بازی برنده شد... وقتی که پدرت از سفر بازگشتند و  متوجه ماجرا شدند به شدت از این کار اریک خشمگین شدند، ولی خوشبختانه همه چیز به خوبی تمام شده بود... خانم مارچ به خانۀ خودش بازگشت و اندکی بعد به خاطر رسوایی که پیش آمده بود آنها نورسهمپتن را برای همیشه ترک کردند.

لی لی با شنیدن آخر داستان بی اختیار به پشتی مبلش تکیه داده چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید:

- خدای من... باورم نمی شود که کسی پس از به بار آوردن چنین افتضاح شرم آور و  خلاف عرفی نه تنها بتواند در میان سایر مردم زندگی کند بلکه این طور به همه فخر بفروشد!

رز سرش را با خشم و دلتنگی تکان داد:

- مسئله اینجاست که هنری برای سایرین و دیدگاههایشان راجع به خودش کوچکترین ارزش و احترامی قائل نیست... شک ندارم که او خوب می داند سایر مردم در موردش چه ها می اندیشند و می گویند ولی معتقد است که دیگران هرگز نمی توانند کوچکترین آسیبی به او و شخصیت اجتماعیش بزنند و بنابراین هیچ نیازی به نگرانی در مورد آنها نمی بیند.

لی لی از بینیش نفس عمیق و خشمگینی کشید، حق کاملاً با رز بود. مدتی در سکوت دو دختر جوان با افکارشان گلاویز شدند. لی لی احساس کرد که برای یک روز بسیار بیشتر از تحملش در مورد هنری جویس و رفتارهای خودسرانه و آزار دهنده اش شنیده است:

- رز از اینکه این ماجرا را برایم گفتی و از اینکه نگران من هستی بسیار متشکرم... ولی برای امروز دیگر نمی خواهم حتی یکبار دیگر نام هنری را بشنوم. اگر موافق باشی به کارها و بحثهای دیگر بپردازیم.

 

عصر وقتی که لی لی منزل آقای همیلتون را به قصد عمارتشان ترک کرد هنوز هم غمگین و بیتاب بود. رز پس از آنکه ماجرای لعنتی را برایش تعریف کرده بود به خواست او دیگر در مورد هنری هیچ چیز بر زبان نیاورده بود. آن دو بقیۀ وقتشان را به صحبتهای دیگر، مطالعۀ کتاب و تمرین نقاشی گذرانده بودند. رز دوست داشت اصول نقاشی را از لی لی بیاموزد و ایلنا نیز با کمال میل قبول کرده بود که تا جایی که می تواند به او کمک کند. اما در تمام این مدت هنری و رفتارش به طرز زجر آوری در ذهنش جاخوش کرده بودند و اجازۀ تمرکز به او نمی دادند.

حتی در سر میز ناهار ایلنا دختر سرزنده و شاداب همیشه نبود. با وجود آنکه به سختی می کوشید که بر خودش مسلط باشد و همه چیز را عادی و بی نقص برگزار کند معلوم بود که آزرده و سرگشته است تا جایی که به زحمت توانست بر بی اشتهایی مفرطش غلبه کند و کمی غذا بخورد.

بردلی که امکان نداشت صرف ناهار در کنار لی لی را از دست بدهد آن روز زودتر از همیشه به عمارتشان بازگشته بود تا برای ناهار در خانه باشد. او که مانند همیشه با علاقه ایلنا را زیر نظر داشت پیش از سایرین متوجه اندوه وی شد. مرد جوان با مهربانی و سبکبالی دائمیش در موقعیتهای مختلف می کوشید که از لی لی دلجویی کند و او را سرحال بیاورد. یکبار دیگر شباهتهای آشنای بردلی و جرالد لی لی را اندکی به وجد آوردند و او با علاقه و اشتهای بهتری توانست در صرف ناهار با دیگران همراه شود.

عصر پیش از آنکه ایلنا به سوی منزلشان به راه بیفتد بردلی که نگران او و سلامتیش شده بود چندین بار به وی اصرار کرد که اجازه بدهد او را تا عمارتشان همراهی کند. اگر چه در ابتدا ایلنا از ترس اینکه یکبار دیگر هنری سر راهش قرار بگیرد به شدت وسوسه شده بود که این پیشنهاد بردلی را بپذیرد ولی سرانجام با خودش کنار آمده بود و با احترام پیشنهاد مرد جوان را رد کرده بود؛ هر چه که بود نمی توانست تا آخر عمرش هر روز به همراه یک محافظ از خانه خارج شود!

در راه بازگشت به عمارتشان همه چیز عادی و بی تغییر بود. ایلنا یک لحظه با دلتنگی اندیشید، آیا هیچ کس از سرنوشت خانوادۀ مارچ پس از آنکه نورسهمپتن را به اجبار ترک کردند خبری دارد؟ غم انگیز بود که چگونه زندگی زن و مرد جوانی این طور در هم ریخته و نابود شده بود و همه چیز این طور به سرعت از خاطره ها پاک شده بود! لی لی با خودش اندیشید؛ شاید هم مردم این داستان را فراموش نکرده بودند، همانطور که رز آن را فراموش نکرده بود، اما کسی هم جرات و میل به بازگو کردن آن را نداشت.

در عمارت لی لی پیش از هر چیز به دفتر کار پدرش رفته نامه ای که لیلیان برایشان ارسال کرده بود را در کنار نامه های دیگری که در آنجا قرار داشتند گذاشت. والتر هنوز به خانه بازنگشته بود و لی لی دفتر او را به قصد کتابخانه ترک کرد. او در کتابخانه کتابهایی که با خود آورده بود را بر روی میز تحریر مجللی که در آنجا قرار داشت گذاشت و سپس  به سوی اتاقش به راه افتاد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:56  توسط قصه گو  |